رفتن به مطلب

رمان هرماس | هوژین کاربر انجمن نودهشتیا


ঌHUZHIN
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

| به نامــــ خالقـــــ تو |

رمان: هُرماس


نویسنده:NAZI.KH

ژانر: عاشقانه، پلیسی، رازآلود

خلاصه: سلما ...دختریه که جسم بی هوشش  جلوی خونه ی یه سرگرد سرشناس ...سرگرد کوهیار کاویان پیدا میشه ... و از اون شب به بعد حافظشو به کل از دست میده و هیچ چیز رو به خاطر نمیاره ... .اما همه چی به اینجا ختم نمیشه چون پشت هر شب سرد و تاریکی پر از رازه ...!

مقدمه:

بیا دست در دست هم به دل دریا بزنیم !

در این دریای انتقام با موج های کوبنده اش تو ناخدای من باش ... .

چه عیبی دارد؟!

بگذار هوای خشم و هیاهو نفس هر دوی ما را تنگ کند ... .

دراین معرکه تب عشقمان سکان کشتی را در دست می گیرد

و ما را به ساحل یکی شدن می برد!

|NAZI.KH|

 

* هرماس :  اهریمن ، شیطان  .

  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پاهامو از تخت آویزون کردم و دستامو دو طرفم گذاشتم تشکت تخت رو کمی تو دستم فشار دادم ...اَه به خاطر بیار دیگه ! با تیری که سرم کشید دست از فکر کردن برداشتم . فایده ای نداشت ...مثل همیشه ذهنم خالی خالی بود ...هیچی یادم نمیومد حتی یه خاطره ی کوتاه ! کلافه بودم ...چی شد که به این حال و روز افتادم ؟!
توی ذهنم خیلی سوال بود که جواب هیچکدومشون رو نمیدونستم ...غرق در افکارم بودم که ...
_ تق تق !

روی کاناپه ی بنفش گوشه ی اتاقم نشستم .
_ بیا تو !
در باز شد و مهسا خانوم بااون بلوز سفید و دامن مشکیش وارد اتاق شد
_خانم کوهیار خان گفتن شما رو صدا بزنم
ابرویی بالا انداختم و نفسم رو با صدا بیرون کردم
_ نمیدونی واسه چی؟!
شونه ی راستشو کمی بالا کشید
_ نه والا ولی فکر کنم به خاطر اومدن باراد خانِ!
سرمو تکون دادم
_ باشه میتونی بری !
دستی به موهای کوتاه مشکیم کشیدم و از کمد شالی بیرون آوردم و سرم کردم .
هنوز هم با گذشت دو ماه نمیدونستم که من چطور سر از خونه ی یک سرگرد درآوردم !
سرگرد کوهیارکاویان ! یعنی اون شب چه اتفاقی افتاد ؟! دو ماه پیش درست ۲۸ آذر ! 

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در اتاقمو باز کردم و به سمت هال راه افتادم ، دستم رو روی نرده ی نقره ای پله ها گذاشتم و از پله های مشکی مارپیچ پایین رفتم ، توجه ی باراد به سمتم جلب شد ...لبخند مهربونی بهم زد . باراد کاویان ...برادر کوچکترش کسی که مثل یک کوه پشتم بود و واقعا برادری رو در حقم تموم کرده بود ! نگاهمو برای چند ثانیه بهش دوختم ...مثل همیشه سرد و ساکت ! و کمی شکاک !  آه از نهادم بلند شد ...خودمم گاهی بهش حق میدادم ، بیراه هم نمیگفت ...یک چیزی این وسط درست نبود . اوایل منتظر بودیم تا گزارشی آگهیی چیزی برای پیدا کردنم از طرف کسی باشه اما نشد که نشد ! کوهیار شروع به تحقیق کرد در مورد خانواده و فک و فامیلم...اما فقط یه چیز دستگیرش شد ...اونم این بود که یه پدر پیر داشتم به اسم علیرضا ستوده که ده سال پیش از دنیا رفته بود ...و اینکه توی یه شرکت به عنوان یه کارمند معمولی کار میکرده ...کوهیار حتی به اون شرکتم رفت اما چون خیلی وقت پیش فوت شده بوده هیچکس هیچی نمیدونست ! آهی کشیدم از این همه تنهایی و بی کسی! اوایل برای همه جالب و غیر ممکن بود اما بعدا به این نتیجه رسیدن که زیاد هم بعید نیست و شاید به دلایلی به طور کامل با فامیلامون قطع رابطه کرده بودیم .

این همه ذهن مشغولی کار دستم داد و چشام سیاهی رفت .داشتم از حال می رفتم که دستی با شدت بازومو گرفت ...با بی حالی نگاهی کردم نگاه نگرانی بهم انداخت و لب زد :
_ خوبی ؟
سرمو تکون دادم که به دنبالش افزود

_ بسه سلما چرا با فکر کردن درمورد گذشتت خودت رو اذیت میکنی ؟!
لبخند بی جونی زدم
_ دست خودم نیست باراد این گیج بودن عصبیم میکنه!
رو به روی کوهیار روی مبل راحتی کرمی رنگ نشستم ...با انگشت شصت و اشارش چونشو گرفته بود و با چشم های باریک بهم زل زده بود .
هه! اونم مثل من مدام تکه های پازل رو کنار هم میذاشت و به جایی نمی رسید ! باورم نمی شد هنوزم شک داشت...ولی به چی اخه؟!
من حتی دو ماه پیش رو هم یادم نمیومد . پس مطمئنن جاسوس نبودم امکان نداشت یعنی ...کوهیار یه سرگرد کارکشته بود و اولش فکر می کرد من از طرف یکی از دشمناشم ! اونم برای خراب کردن و لو دادن برنامه هاش ! باراد با ناراحتی لب زد :
_خوبه پزشکه سلما دوستت سامان بود و تایید کرد حافظشو از دست داده ...حرف اونم قبول نداری ؟!
با این حرف باراد کوهیار دست به سینه شد
_ قبول دارم! و میدونم که امکان نداره با این وضعیت جاسوس باشه ...اما این خیلی عجیبه که هیچکس دنبالش نگشت ...
غمی روی دلم نشست ...کاش یکی رو داشتم تا از این خونه می رفتم ...کاش ...ولی من بی کس بی کس بودم ! 

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...