رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان یک روح و دو تن l معصومهE کاربر انجمن نودهشتیا


پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: a

پست های پیشنهاد شده

http://uupload.ir/files/d78d_l25t_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇

https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇

https://forum.98ia2.ir/forum/77-آموزش-نویسندگی

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@A.saee @Tara.S

به نکات زیر توجه کنید:👇

1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.

2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.

3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.

4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.

5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.

*درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.*

اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.

🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹

"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...
  • 3 weeks later...
  • 3 months later...

«پارت هشتم»

بهار گوشی را قطع کرد و روی صندلیِ شاگرد انداخت. در فکرش تنها برزو بود که پرسه می‌زد! حال ناخوشِ برزو، نشان از اوضاعِ بی سر و سامانیِ خانه و خانواده‌اش می‌داد. شاید برزو بر زبان نمی‌آورد اما بهار حتی با شنیدنِ یک کلمه از زبانِ او، می‌توانست ریشه‌ی ماجرا را بیابَد. برزو انسان درون ریزی بود و احساسات غمگین و خفته‌اش را جلوی هرکسی بیدار نمی‌ساخت! هرکس، مگر آنکه آن انسان بهار باشد!

تنها کسی که از زندگیِ متزلزلِ برزو آگاه بود، بهار بود! برزو در دانشگاه و جلوی هم دانشگاهی‌هایشان به گونه‌ای وانمود می‌کرد که گویی همه چیز گل و بلبل است و او در خوشی و خوشحال روزگار سپری می‌کند.

دستی به شالِ صورتی کمرنگش کشید و آینه‌ی بالا رو به گونه‌ای متمرکز کرد و به چشمانِ آبیِ کشیده‌اش در آن قابِ خیره شد. لبخندی زد. با یادآوریِ اینکه میهمانیِ تولد میترا را به خاطر برزو کنسل کرده و به او خبر نداده، موبایلش را دوباره برداشت و روی نامِ میترا کلیک کرد. موبایل را روی گوشش قرار داد و فرمان به سمت چپ چرخاند که با دومین بوق، صدای میترا در گوشش پیچید:

- جانم؟

بوقی برای ماشینِ جلویی‌اش که آهسته حرکت می‌کرد، زد.

- میترا؟

میترا با حرص جواب داد:

- نه، عمه‌اش!

بهار خندید.

- خوبی خانم؟ تولدت مبارک!

میترا با ناز و کمی هم تمسخر برای خنده و چاشنی‌اش، خطاب به بهار گفت:

- نیومدی که هنوز! منتظر مادمازلیم! مهمونی بی تو صفا نداره بهار.

بهار بلند خندید.

- نه بابا؟ زنگ زدم بگم کار برام پیش اومده، نمی‌تونم بیام!

میترا با تعجب لب بار کرد:

- چی؟ چرا؟

بهار پوفی کرد.

- دارم میرم پیش عشقم!

میترا با صدایی که صورتِ مچاله شده‌اش را در تصورِ بهار می‌ساخت و گاه باعث خنده‌ی همیشگی‌شان می‌شد، گفت:

- اه چندش‌ها! خب باهم بیاید.

بهار لب‌هایش را با زبان تر ساخت.

- نمیشه! حالش خوب نیست.

میترا به شوخی گفت:

- به جهنم خب؛ به زور بیارش!

بهار سعی می‌کرد تا نخندد.

- نمیشه میگم!

- اه توی سال یه بار تولدمه ها!

بهار دستی به موهای مشکی رنگش کشید و کمی از آن‌ها را روی صورتش به صورتِ کج بیرون گذاشت و چهره‌اش را زیباتر کرد.

- مگه باید چند بار باشه؟

میترا بحث را عوض کرد.

- حالا واقعا نمیای؟

پایش را روی ترمز فشرد.

- نه به خدا! ولی بعد برات جبران می‌کنم، باشه؟

صدای ستایش، یکی از دوستانشان را از پشت خط شنید که خطاب به میترا می‌گفت:

- میترا بیا دیگه، شمع داره روی کیک آب میشه.

 میترا، ستایش را مخاطب قرار داد.

- باشه، اومدم.

خطاب به بهار گفت:

- اوکی، بعدا باهم حلش می‌کنیم عزیزم، خداحافظ.

بهار هم «خداحافظ»ای زمزمه کرد و به تماسشان خاتمه داد. آرنجش را به شیشه تکیه داد و چانه‌اش را روی دستش نهاد. به ترافیک و انبوه ماشین‌های آنجا خیره شد. با تکان خوردنِ محکمِ ماشین، از جا پرید و به یک آن، سرش را به عقب چرخاند تا باعث و بانیِ این تکان را مشاهده کند.

@masoo

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت نهم»

از شیشه‌ی عقبِ ماشین، پشت سر را نظاره کرد و چشمش به ماشین دویست و شش سفید رنگی خورد که حال، فاصله‌اش با او، نیم سانتی متر هم نیست! اخمی دو ابروی کمانش را درهم پیچاند و با باز کردنِ در به طرزِ عصبی و وحشتناکی، از ماشینش پیاده شد. با نیم نگاهِ تیزی، ماشین را مورد بررسی قرار داد و با دیدنِ سپر عقبش که به کل، نابود شده، اخمش رنگ گرفت.

در ماشین را بست و با قدم‌های استوار و چهره‌ای برافروخته اما پر غرور، به سوی همان ماشین، گام برداشت. راننده که مردی حدودا سی و هفت یا هشت ساله به نظر می‌رسید، با دیدنِ او که به سمتش می‌آمد، در ماشینش را باز و کرد و از آن بیرون جست.

بهار بالاخره مقابل او ایستاد و با صدایی آرام، اما لحنی غضبناک و طلبکار، مدعی و حق به جانب، رو به مرد که دست به سینه به او می‌نگریست، گفت:

- آقا این چه وضع رانندگی کردنه؟ بلد نیستی ماشین برونی، راننده بگیر! الان من با این ماشین چیکار کنم؟

و با دست به سپر عقبِ ماشین که که به گونه‌ای مچاله شده بود، اشاره کرد که آن مرد با خونسردیِ تمام، دست در جیبِ درونیِ کتِ مشکی رنگش فرو برد و دسته چک و خودکارش را از داخل آن بیرون کشید.

درِ دفترچه را باز کرد و خودکار را روی آن نهاد و منتظر، به بهار خیره شد و با لبخندی موذیانه، لب باز کرد:

- چقدر؟

بهار که از این حرکت او حرصش گرفته بود و فکر می‌کرد که آن مرد، پولش را به رخ او کشیده، دسته چک را از دستش ربود.

- خسارت نخواستم! رانندگی یاد گرفتنتون خودش خسارت رو جبران می‌کنه.

مرد دستش را جلوی او گرفت.

- خیلی خب! پس حداقل دسته چکم رو بدید!

بهار با چشم غره‌ای، دسته چک را مقابل او گرفت. خیابان لحظه به لحظه شلوغ تر می‌شد و ذره‌ای از خفه بودنِ فضا نمی‌کاست. ماشین‌ها هنوز هم یک جا ایستاده و تکان نمی‌خوردند. امروز چه خبر بود که خیابان انقدر پُر ازدحام شده؟

صدای بوق ماشین‌ها و دودِ حاصل از حرکت و روشن بودنشان، هوا را آلوده و شهر را دودی‌تر از همیشه نشان می‌داد. همین که دسته چک از دستش گرفته شد، کاغذی را روی دستش حس کرد. مرد بلافاصله، سوار ماشینش شد و همان دم، ترافیک روان گشت. مرد کمی رو به جلو حرکت کرد و در همین حین چشمکی را نثار بهار کرد.

بهار که از این حرکتِ او حیران شده بود، کاغذِ تا شده‌ای که مرد به او داده بود را باز کرد و در کمال تعجب، شماره‌ای را دید و پایینِ آن که نوشته بود:

« منتظرتم خوشگل خانم!»

با حرص، کاغذِ در دستش را پاره و آن را همان کف پرت کرد. مردک معلوم نبود شماره‌اش را برای چه کسی آماده کرده بود که تا بهار را دید، گل از گلش شکفت و شماره داد. صدای بوق بلند ماشینی را شنید و بعد هم صدای راننده‌ی خشمگینش که پسری جوان به نظر می‌رسید و سرش را از شیشه بیرون آورده بود، به گوشش رسید:

- زیرلفظی می‌خوای؟ برو دیگه یه ساعته علاف شدیم!

بهار «برو بابا»ای را با صدایی نسبتاً بلند، نصیب او کرد و با قدم‌های بلند، خود را ماشینش رساند. دوباره سوار شد و عزمِ حرکت را کرد که از شیشه‌ی بالا، توجه‎اش به همان مردی که به او شماره داده بود، جلب شد. همچنان هم لبخندِ مشمئز کننده‌اش روی لبانش خودنمایی می‌کردند.

نگاه از او گرفت و آینه‌اش را برعکس او تنظیم کرد و حرکتش را از سر گرفت. رفت و آمد، آرام- آرام به حالت اولیه بازگشت و مسیر باز و روان شد. حین حرکتش تعقیب شدنش را توسط آن مرد حس می‌کرد. عجب انسانِ کَنه‌ای بود که به این راحتی‌ها بی‌خیالِ ماجرا نمی‌شد.

زیرلب با عصبانیت، زمزمه کرد:

- الان نشونت میدم مرتیکه‌ی مزاحم!

پایش را روی پدالِ گاز فشرد و حرکتش سرعت بیشتری از همیشه داشت. روی رانندگی‌اش تمرکز عجیبی داشت و این سرعت برایش کند هم محسوب می‌شد. همچنان او را زیر نظر داشت و می‌دید که سعی می‌کرد مانند او، با آخرین سرعت بیاید تا گمش نکند.

@masoo

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

«پارت دهم»

همین که ماشین با سرعت بالایی حرکت کرد، آن مزاحمی که معلوم نبود از کجا سر راهش سبز شده، محو شد. لبخند دندان نمایی برای شاهکار خودش زد و همزمان با بشکن زدن‌های متعددش، با خنده، مدام زیرلب تکرار می‌کرد:

- بر طبل شادانه بکوب!

در آینه‌ی بالا، چشمکی برای خودش زد و سر کوچه‌ای که خانه‌ی برزو در آنجا بود، ترمز کرد. وقتی داخلِ کوچه را رصد کرد و برزو را ندید، در کیفش را باز کرد و با بیرون کشیدنِ رژ لب کالباسی رنگش، آن را روی لبانش تمدید کرد.

رژ لب را سرجای اولش بازگرداند و موبایلش را برداشت تا شماره‌ی برزو را بگیرد و علت تاخیرش را جویا شود که همان دم، موبایل زنگ خورد و با دیدنِ شماره‌ی برزو، لبخندی، غنچه‌ی لبانش را شکوفا کرد و بهار هم با کشیدنِ فلش سبز رنگ، تماس را وصل کرد.

- الو؟ برزو! معلومه کجایی؟ چرا هنوز نیومدی؟

صدای تقه‌هایی به شیشه‌ی کنارش را شنید و سرش را که چرخاند، با دیدنِ برزو، حیرت زده، موبایل را از گوشش و شیشه را پایین کشید. برزو با لبخند، او را نگریست و همانطور که موبایلش روی گوشش بود، گفت:

- توی قلبتم عزیزم!

بهار با همان تعجب، خندید.

- دیوونه!

برزو هم با خنده، فضای داخلِ ماشین را بررسی کرد و بعد رو به بهار گفت:

- به دست فرمونم اعتماد داری؟

بهار در آنی، تماس را قطع کرد و از ماشین پیاده شد. دستی به مانتوی خاکستری رنگش کشید و بعد به در بازِ سمتِ راننده اشاره کرد و گفت:

- صد در صد! صاحب اختیاری!

برزو خندید و قبل از نشستن پشت فرمان، ماشین را دور زد که بهار متعجب گفت:

- چیکار می‌کنی؟

برزو در سمت شاگرد را باز کرد و رو به بهار گفت:

- لیدی قصد سوار شدن نداره؟

بهار با خنده، سری به طرفین تکان داد.

- دیوونه‌ی دوست داشتنی!

او هم ماشین را دور زد و بعد از نگاهی عمیقی و پر از حس به برزو، روی صندلیِ شاگرد جای گرفت. در ماشین را بست و پس از چند ثانیه، برزو هم پشت فرمان نشست و حرکت را به آرامی شروع کرد.»

- اون موقع‌ها فکر می‌کردم هر اختلافی، چه طبقاتی، چه طرز فکر و... خلاصه هرچیزی که هست، نمی‌تونه برامون مشکل ساز بشه و مهم عشقی هستش که بینمونه!

کوروش فرمان را میانِ انگشتانِ عرق کرده‌اش چلاند و نفس عمیقی کشید.

- انقدر عاشقش بودی؟

بهار، نیشخندی زد و سرش را به شیشه‌ی کنارش تکیه داد. مرور خاطرات تمامِ توانِ مقابله‌اش با دلتنگی و آن عشقِ چندین ساله‌اش را از او ربوده بود. تداعیِ آن روزها فقط یادآوریِ عمری به باد رفته را برایش داشت؛ شاید هم حسرتی خاموش که بهای اعتمادش بود!

او قربانیِ اعتمادی از جنس بی‌اعتمادی شد که اگرچه اوایل همه چیز بر وفق مرادش بود، اما حال که او بی‌خیالِ گذشته‌ها شده، خاطرات رهایش نمی‌کنند. احساساتش احتیاج به بخیه خوردن دارد.

- من قربانیِ تنهاییم شدم! شاید اگه از روز اول مامان و بابام بیشتر پیشم بودن و انقدر مجبور نمی‌شدم زندگیِ تک نفره رو تحمل کنم، انقدر هم زود، دل به کسی نمی‌بستم که بعد از چندوقت بقچه‌ی زندگیمون رو ببنده و برای همیشه بذاره بره!

کوروش نمی‌دانست چه بگوید که تسکین دهد؛ از طرفی هم تنها کاری که از دستش برمی‌آمد، خودخوری و سرزنش کردنِ خودش از بابتِ این احساس و علاقه‌ی بی‌موقع‌اش بود که بد زمانی گریبانش را گرفت. می‌ترسید بهار باز هم فکر کند که کوروش با این احساس، اعتمادِ او را زیر سوال برده.

- پدر و مادرت...

بهار بینی‌اش را بالا کشیده و اشک‌هایش را از صورتِ خیسش پاک کرد.

- هیچوقت نبودن! بابام درگیر کار و مامانم هم درگیر ریخت و پاش‌های خودش! فکر می‌کنی من برای چی از سر تنهایی پناه بردم به کسی که فکر می‌کردم مثل من تنهاست؟

کوروش کنار خیابان ترمز کرد. سردرد فجیع و تاریِ دیدش، او را از رانندگیِ بیشتر منع می‌کرد. امشب دگر واقعا طاقت از کف داده و بیش از این تحملِ دیدنِ اشک‌های بهار برای معشوقِ سابقش را نداشت!

- خوبی کوروش؟

همانطور که پیشانی‌اش را ماساژ می‌داد، گفت:

- خوبم.

مسخره است؛ نه؟ اینکه کسی که دوستش داری تو را به چشم برادر و دوست ببیند، اما تو در دلت او را در منصب دیگری جای داده باشی! این کارِ دنیا واقعا دیدن ندارد!

- می‌خوای من به جات رانندگی کنم؟

کمی که نگاهِ تارش، صاف شد، بهار را دید که منتظر و نگران، او را می‌نگریست. این روزها شیرینیِ زندگی‌ای که در گذشته‌ها به خودش وعده داده بود، تلخیِ زهر را هیچ می‌شماردند. دنیا کِی به این درجه از بی‌رحمی رسیده بود؟ این گردبادِ مهلکِ زندگی تا کِی قصد تاختن را داشت؟ کاش دل باختنش، این قاعده و قانونِ مسخره را نداشت که مجبور باشد در ظاهر برادر و دوست، برای عشقی که همچنان در فکر دلبرِ قبلی‌اش پرسه می‌زد، عزا بگیرد.

- نه، می‌تونم!

حرکت را از سر گرفت و سعی کرد بیش از این با فکرهای آزار دهنده‌اش، ذهنش را مسموم نکند. روزی روزگاری او هم در پیچ و تابِ این طنابِ زمانه، گره خورده بود.

- تو چرا از زنت جدا شدی؟

انتظار این سوال را نداشت! سرش به ضرب و متعجب، سوی بهار چرخید.

- چطور؟

بهار خیره‌ی روبه‌رو، گفت:

- همینجوری!

@masoo @-Hidden-

ویرایش شده توسط Masoome
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت دوازدهم»

دستش روی فرمان و دست دیگرش که گوشی را به گوشش چسبانده بود، از خشم می‌لرزیدند. بار دیگر کابوسش شروع شد! بار دیگر آسمان ابریِ زندگی‌اش با رعد و برقی مهیب و ویرانگر، باریدن گرفت! هیچوقت آن روزها را از خاطر نمی‌برد که هیچکس باورش نکرد! هیچکس پای درد و دلش ننشست و همه یک طرفه به قاضی رفتند و راضی بازگشتند.

- قطع می‌کنم!

سوگند سریع گفت:

- فردا میای! برات آدرس می‌فرس...

گوشی را پایین آورده و تماس را قطع کرد. مقابلِ خانه‌اش ترمز کرد؛ هرچند خانه که نه و این روزها فرقی با دیوانه خانه نداشت. ماشین را خاموش کرد و از آن پیاده شد. مقابل در مشکی رنگِ خانه ایستاد و بعد از خارج کردنِ کلید از جیبش، آن را وارد قفلِ در کرده و چرخاند. وارد خانه که شد، در را پشت سرش بست و همین که سر چرخاند با دیدنِ مادرش، ابروان پرپشت مشکی رنگش در یکدیگر تنیده شدند. مهلقا با دیدنِ کوروش، لبخندی بر لب نشاند که گوشه‌ی چشمانِ قهوه‌ای رنگش چین افتاد. کوروش خونسرد و بدون سلام، وارد هالِ خانه شد و کتش را از تن خارج کرد. مهلقا به سمتش رفت و همانطور که چادرش را گرفته بود، گفت:

- سلام پسرم! خوبی؟ خسته نباشی مادر.

کوروش هیچ نمی‌گفت؛ بیش از حد سرد به نظر می‌رسید. مهلقا از رفتار سردِ او دلگیر شد، اما به روی خودش نیاورد و کنار کوروش ایستاد. دستش را روی بازوی کوروش نهاد که همان لحظه، تشر کوروش، او را از جا پراند.

- به من دست نزن!

بغضی در گلویش نشست. تاب دیدنِ این بد رفتاری را از سوی او نداشت! درکش هم نمی‌کرد، اما مادر بودنش و آن حس مادرانه‌اش، راضی نمی‌شد او هم با پسرش رفتاری به مانندِ خودش داشته باشد. اشک در چشمانش جوشش گرفته بود، اما خودش را نگه داشت و لبخند لرزانی زد.

- فقط... فقط برات غذا آوردم پسرم.

کوروش کتش را روی جا لباسی آویزان کرد و به سمت سرویس بهداشتی قدم برداشت. مهلقا باز هم لب گشود:

- جوابم رو نمیدی؟

کوروش سرجایش خشک شد. به حدی امشب از زمین و زمان شاکی بود که شک نداشت هرچه در دلش جمع شده را بیرون خواهد ریخت. سرش را کمی به طرف مادرش که بلاتکلیف و مغموم، کنار همان جا لباسی ایستاده بود، چرخاند و گفت:

- مگه تف نکردین توی صورتم؟ مگه نگفتین دیگه نه تو، نه ما؟ پس دیگه چیکارم دارین؟

صدای مهلقا می‌لرزید. کوروش هرچه که بود، هرکاری هم که کرده بود، پسرش بود! نیمی از جانش بود! نمی‌توانست به همین راحتی از او گذر کند. هرچقدر هم که کج خلقی کرده باشد، او مادرِ پسرش بود.

- درِ خونه‌ات باز بود؛ همین که رفتی، اومدم! نمی‌ترسی دزد بیاد؟

کوروش کامل به سمتش برگشت و تلخندی کنج لبانش خشکید.

- من دیگه از هیچی نمی‌ترسم!

راهش را دوباره به مقصد اولیه‌اش کج کرد که این بار مهلقا خود را به او رساند و دستش را گرفت. او را سرجا نگه داشت و با صدایی که بغض در آن مشهود بود و مرزی تا گریه نداشت، گفت:

- کوروش! تو پسرمی، پاره‌ی تنمی، جیگر گوشه‌ی منی! انتظار داری ولت کنم به امون خدا؟

کوروش حرکتی نمی‌کرد. بغض مهلقا شکست و قطره‌ی اشکش، روی گونه‌اش خطی کشید که تا چانه‌اش امتداد یافت. کوروش چرا او را نمی‌فهمید؟ چرا بدرفتاری می‌کرد وقتی خودش هم می‌دانست که گناهکار است؟ چرا همچنان مدعی بود و ادعای محق بودن، داشت؟

- فکر کن پسرت مُرده، مگه همین رو نمی‌خواستی حاج خانم؟

اشکی که از نیمه‌ی دیگر صورتش راه گرفته بود، روی لبانش نشست و بعد شوری‌اش نصیب زبانش کرد. دستش از دست کوروش شل شد که کوروش هم دستش را کشید و با غم و صدایی گرفته، داد زد:

- مگه شوهرت نگفت دیگه تا آخر عمرتون پسری به اسم کوروش ندارید؟

کمر مهلقا تا شد و کف دستانش روی زانوانِ دردمندش جای گرفتند. قلبِ هردویشان شکسته و زخمی بود و شاید... هرسه‌شان!

- بابا دست از سر من بردارید! بذارید توی تنهاییِ خودم بمیرم! چیکار به زندگیِ من دارید دیگه؟

چشمانش را بالا کشید با حرکتی کوتاه، مژه‌های نمناکش را یک دور روی هم نشاند و بعد هم از یکدیگر گشود. لب‌های خشکش را که پوست- پوست شده بودند، با زبان تر کرد و رو به کوروش گفت:

- تنها نباش مادر! با سوگند برگردید سر زندگیتون. زندگیت رو باهاش سر و سامون بده و...

کوروش میانِ حرفش آمد و با فریادی جگرسوز، گفت:

- من زندگیم رو با کسی که گند زد بهش، سر و سامون نمیدم!

روی زمین نشست و سرش را میانِ دستانش گرفت. چرا تمام نمی‌شد؟ چرا هیچکس باورش نمی‌کرد؟ مشکل کجا بود که همه چیز این چنین بر علیه‌اش نوشته شده بود؟

- شما چی می‌دونید چی به روز من اومده؟ آدم‌ها مگه بابتِ گناهِ نکرده تاوان میدن؟

دومینِ بغضِ مهلقا با همین جمله شکست. سمت کوروش رفت و مقابلش روی زمین نشست. صورتش را با دستانش قاب گرفت و با درد و گریه‌ای که صدایش را کمی خش دار کرده بود، گفت:

- کوروش! با کارت آبرومون رو بردی، یادت رفته؟ اصلا تو چرا اون شب...

کوروش وسط حرفش پرید و دستانِ مهلقا را از صورتش جدا کرد.

- آها، چون عقایدم مثل شما نبود حتما خیلی غلط‌ها کردم، آره؟

مهلقا کلافه و گریان گفت:

- منظورم این نبود! کوروش به خدا من هنوز هم کابوسِ حرف‌ها و متلک‌های در و همسایه رو می‌بینم.

کوروش از جایش برخاست.

- من زندگیم رو همینجوری تنهایی می‌پسندم. شما هم بهتره زودتر بری خونه‌ات که یه وقت مجبور نباشی بابت همنشینی با من به حاج بابا جواب پس بدی.

@masoo @-Hidden-

ویرایش شده توسط Masoome
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سیزدهم»

تیله‌های قهوه‌ای رنگِ چشمانِ مهلقا می‌لرزیدند. دستش روی قلبش نشست. با خودش فکر می‌کرد که ای کاش قلم پاهایش می‌شکستند، ولی اینگونه پا به خانه‌ی کوروش نمی‌گذاشت که آخر سر هم نتیجه‌اش این شود.

کوروش غمبار و با نفس- نفس زدن‌هایی که ناشی از عصبانیتِ بیش از اندازه‌اش بود و نبض شقیقه‌هایش که به وضوح حس می‌کرد، دستانش را دو طرف خودش باز کرد و طوری که به منظره‌ی خالی از حس زندگیِ اطرافش اشاره می‌کرد، رو به مهلقا گفت:

- تو، توی این خونه زندگی می‌بینی مامان؟ هوا می‌بینی؟ اگه نه که بذار برو تا منم زندگیم رو کنم.

مهلقا قدمی برداشت و مقابلش ایستاد. چانه و لبانش لرزیدند. هرچقدر می‌خواست از کوروش فاصله بگیرد، نمی‌توانست! کدام مادری تاکنون قید فرزندش را زده که او دومی‌اش باشد؟ خواستنش این بار توانستن را در پستوی خودش، مخفی نکرده بود! این بار توانش تحلیل رفته بود.

کوروش دستی به گردنِ دردمندش کشید و سیبک گلویش را به سختی بالا و پایین کرد. دستش مشت شد و با عربده‌ای بلند که گویی برای تخلیه‌ی فشارهای روانی‌اش بود، مشتش را محکم، به دیوار سفید رنگ کوبید. به حدی محکم به دیوار ضربه زده بود که لکه‌های ریز و درشتِ خون، روی دیوار مُهر زدند.

چرا دردی در وجودش حس نمی‌کرد؟ شاید هم حس می‌کرد اما به حدی دردِ قلبش فجیع بود که انگار برای دردهای جسمانی‌اش، بی‌حسی گرفته بود. مهلقا وحشت زده، کف دستش را به گونه‌اش زد و با گفتنِ «یا خدا»ای ترسیده، کنار کوروش ایستاد و دست زخمی‌اش را در دست گرفت.

- چیکار میکنی کوروش؟ می‌خوای انگشت‌هات رو بشکنی؟

کوروش با ضرب، دستش را از دستِ مهلقا کشید و با توده‌ای در گلو، صدای گرفته‌اش را بلند کرد:

- می‌خوام بشکنم! فقط برو! بذار به تنهاییم عادت کنم، نذار هوایی شم.

مهلقا بار دیگر دست کوروش را گرفت و نگاهی به مسیر خونِ لابه‌لای انگشتانش که چکه- چکه روی زمین می‌چکیدند، انداخت. این بار قطره‌ی اشکش، روی دستِ زخمیِ و پُر از سوزشِ کوروش نشست.

- باند داری؟ چرا اینجوری می‌کنی پسر؟

به سرعت از کوروش فاصله گرفت که به واسطه‌ی سرعتش، چادر مشکی رنگش پخش زمین شد. با عجله به طرف اتاق رفت. کمد و اتاق را زیر و رو کرد تا بالاخره، جعبه کمک‌های اولیه‌ای را زیر تخت پیدا کرد. پس از برداشتنِ جعبه از اتاق خارج شد و کوروش را دید که باز هم روی زمین نشسته و غرق در سکوت شده.

به سویش رفت و خودش هم کنارش نشست. درِ جعبه را باز کرد و باند را از آن بیرون کشید. دست کوروش را گرفت و روی پایش نشاند که این بار مخالفتی از جانب کوروش دریافت نکرد. شروع به پیچیدنِ باند، دور دست کوروش کرد و همان دم با لبخند تلخی، لب از لب گشود:

- بچه که بودی هم زیاد به خودت آسیب می‌زدی.

کوروش گویی تازه متوجه سوزشِ بی‌امانِ دستش که صورتش را مچاله کرده بود، شد.

- چرا با زندگیِ همه‌مون بازی کردی؟

دور بعدی، دورِ آخرِ پیچش باند به دستش بود.

- چرا این کوروش، اونی که بچگی‌هاش بود، نیست؟

باز هم بغض کرد. امشب چرا اینگونه شده بود؟ چرا هرچه که می‌شد، بغض را میهمان گلوی خسته‌اش می‌کرد؟ چه بر سرشان آمده بود؟

- چرا بی‌خیالِ من نمیشید؟

مهلقا با چشمانِ اشک آلود، سر بلند کرد و به مردمک‌های عسلیِ کوروش که همزمان دلتنگی، غصه، عشق و عصبانیت را با هم حمل می‌کرد، نگریست.

- چون دوستت داریم.

تلخندی زهرآلود، لبانش را به بازی گرفت.

- پس چرا باورم نمی‌کنید؟

باند را به دستش بست و همزمان گفت:

- نبش قبر گذشته بسه کوروش!

کوروش دستِ باند پیچی شده‌اش را برداشت و روی زانوی خمیده مقابل شکمش، آویزان کرد. رنگِ سفید باند کمی با سرخیِ خونش، گلگون شده بود.

- بحث گذشته نیست! شما همین الانش هم من رو باور ندارید.

مهلقا این بار تُن صدایش را بالا برد:

- شاهد داشت! چیش باور نکردنی بود؟

کوروش هم اختیار از کف داده و داد زد:

- اعتبار حرف دوتا آدمِ غریبه‌ای که حتی خودتون هم نمی‌شناختیدشون، از حرفِ منی که پسرتون بودم، بیشتر بود؟

مهلقا کف دستانش را روی صورتش گذاشت تا بلکه بتواند گریه‌اش را با آن کمی خفه کند.

- بسه دیگه، بسه!

کوروش باز هم فریاد زد:

- چرا حتی یه دقیقه نخواستید به حرف‌هام گوش کنید؟

مهلقا به سیم آخر زده و همین که دستانش را از صورتش جدا ساخت، از روی زمین بلند شده و او هم به مانند خودِ کوروش، ولومِ صدایش را به آخرین حدِ خود رساند:

- چی رو باور می‌کردیم؟ انتظار داشتی چجوری باور کنیم وقتی تو هیچی برای دفاع از خودت نداشتی؟

کوروش هم از جایش بلند شد.

- بچه‌تون بودم! شما مگه من رو نمی‌شناختین؟ تا حالا مگه پیچونده بودم؟ اگه ناخلفی‌ای کردم بگو دیگه! دیگه چرا ساکت شدی مامان؟

«مامان» را با تشدید و فریادی بلندتر، ادا کرد که باعث شد مهلقا ترسیده، از جا بپرد.

@masoo @-Hidden-

ویرایش شده توسط Masoome
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت چهاردهم»

گویی با این حرف‌های کوروش، چهار ستونِ خانه به لرزه درآمدند. به حدی صدایش غمناک و پُر از سوز بود، که مهلقا را وادار به سکوت کردن، نمود. مهلقا چه می‌گفت؟ چه داشت که بگوید؟ درست بود! کوروش کسی نبود که به این آسانی بتواند آبروی خانواده‌اش را به بازی بگیرد. نمی‌دانست! شاید حق با کوروش بود اما...

یاد آن شب و اتفاقات و حرف‌هایی که رد و بدل شد، در مغزش زنگ زدند. یاد شاهدانی که به طور صریح و واضح کوروش را مجرم شماردند، در سرش پررنگ شد. کدام را باور می‌کرد؟ شاهدان یا فرزندش را؟

به فرزندی که برایش از جان و دل مایه گذاشت و خودش هم ناخلفی‌ای در او ندیده بود، شک داشت؟ البته شاید ناخلفی‌ای هم باشد که به همان شب معطوف گردد! چرخش عجیبی، چرخه‌ی این زندگی را به بازی گرفته.

- کوروش ناخلفی نکردی؟ پس چرا اون شب...

باز هم کوروش مانع از ادامه دادنش شد و با لحنی آغشته به کینه و خشم و درد، فریاد زد:

- اون شب من یه غلطی کردم! چه می‌دونستم اینجوری قراره سوءاستفاده کنه، هان؟ از کجا باید می‌فهمیدم انقدر فرصت طلبه که...

حرفش را خورد و هردو دستش را پشت گردنش، به یکدیگر بند کرد. نفس عمیقی کشید و به خاطر فشار دست دیگرش، روی دستی که زخمی بود، سوزش بدی گریبانش را گرفت و صورتش را جمع کرد که باعث شد دستانش را از یکدیگر جدا سازد. لکه‌ی خونِ روی سفیدیِ باند، هر لحظه بزرگ و بزرگ تر می‌شد.

مهلقا به سمتش قدم برداشت و با دیدنِ باندِ گلگونش، هینی کشید و با چشمانی گشاده شده از ترس، به صورتِ مچاله شده‌ی کوروش نگاه کرد.

- باید بریم دکتر مادر! اینجوری نمیشه. برو کتت رو بپوش بریم، برو!

بعد هم خودش به سمت چادرش که روی زمین پخش شده بود، رفت و آن را برداشت. چادر را سر کرد و به کوروشی که همچنان سرجایش ایستاده بود و حتی نیم سانتی متر هم تکانی نمی‌خورد، نگاه کرد.

- بیا بریم دیگه پسرم.

کوروش عقب- عقب رفت و روی مبلِ زرشکی رنگِ پشت سرش جای گرفت. بدون اینکه به مهلقا نگاه کند، گفت:

- برو خودت؛ فقط رفتی، دیگه برنگرد!

مهلقا دلگیر شد اما سخنی بر زبان نیاورد. به سمت کوروش رفت و مقابلش، روی زانوهایش نشست. بی‌توجه به درد زانوانش که امانش را بریده بودند، دستان کوروش را در دست گرفت.

- اینجا من نمی‌تونم چیزی بگم، اگه می‌خوای تا قیامِ قیامت ما رو نبخش؛ ولی کوروش قبل از اینکه فکر کنی ما فقط مقصریم، یه نگاه به خودت هم بنداز! باعث و بانیِ این تقصیر کیه؟

کوروش پوزخندی به صورت مهلقا زد و با بیرون کشیدنِ دستانش از دست او، گفت:

- اصلا من شیطان رجیم و شما فرشته‌ی خوبی‌ها! میشه برید دیگه؟

مهلقا ناامید، نگاهی لرزان به کوروش انداخت و وقتی دید چیزی عایدش نمی‌شود، از جایش برخاست. چادرش را روی سرش مرتب کرد و پشت به کوروش چرخید. همین که قدمی به جهتِ مخالفِ کوروش برداشت، صدای کوروش او را سرجا نگه داشت.

- اعتماد زیاد به خودتون و افکارتون، احمقانه‌ترین کار ممکنه مامان! مواظب باش وقتی پشیمون نشی که دیگه دیر شده باشه.

مهلقا دستش روی دهانش گذاشت و بغض سنگینش را با ضرب و زور فرو داد. بینی‌اش را بالا کشید و بدونِ اینکه به سمت کوروش برگردد، فقط گفت:

- غذات روی گازه! از همون قیمه‌هایی درست کردم که خیلی دوست داشتی!

به قدم‌هایش سرعت بخشید و بعد از دور شدن از کوروش، از خانه بیرون رفت و در را محکم، به هم کوفت. کوروش سرش را به پشتیِ مبل تکیه داد و چشم بست. چند تار سیاه از موهایش، به خاطر عرقی که از پیشانی‌اش نشأت گرفته بود به چند سانتی متر بالای ابروهای مشکی رنگش، چسبیده بودند. لب‌هایش از هم باز شدند و زمزمه کرد:

- یه روزی باورم می‌کنین، ولی دیگه دیره!

صدای پیامکِ موبایلش از درونِ جیبِ شلوار جینِ مشکی رنگش، بیرون آمد. موبایل را از جیبش خارج کرد و بعد از باز کردنِ صفحه، وارد پیامک‌ها شد و پیام را که باز کرد، هجومِ بی‌امانِ خون در سرش را احساس کرد.

« میای به این آدرس کوروش! یه بار پیش همه رسوات کردم، می‌دونی که بازم می‌تونم!»

این بشر از جانِ او چه می‌خواست؟ چرا ول کنِ ماجرا نبود؟ چرا بی‌خیال نمی‌شد. اگر هم صنمی بینشان بوده باشد، بسته به گذشته‌هاست و آن هم صنمی بود که روی کاغذ بساطش را پهن کرده، نه هیچ چیز دیگر!

شماره‌اش را گرفت و موبایل را به گوشش چسباند. بعد از بلند شدنِ اولین بوق، تماس وصل شد و باز هم همان صدای نفرت انگیز را شنید:

- سلام آقا! چه عجب! این همه ما دنبالت می‌دوییم، یه بار هم تو پیگیر مایی! چی شد؟

کوروش از روی مبل بلند شد و قدم زنان، در حالی که سر و ته خانه را متر می‌کرد، با عصبانیت، خطاب به سوگند گفت:

- دقیقا بگو از من چی می‌خوای که گم نمیشی بری!

سوگند تک خنده‌ای کرد. گویی راهی تا رسیدن به مقصودِ مد نظرش، باقی نمانده بود.

- خودت رو می‌خوام!

کوروش پوزخند صداداری حواله‌اش کرد.

- گشتم نبود، نگرد نیست! امر بعدی؟

سوگند کلافه گفت:

- کوروش!

کوروش با خشم، میزِ مقابلش را پخشِ زمین کرد و فریاد زد:

- کوروش مُرد!

سوگند که از این فریادِ او جا خورده بود، سکوت کرد و تنها صدای نفس- نفس زدن‌هایش از پشت گوشی به گوش کوروش می‌رسید.

@masoo @-Hidden- @کاکائو

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت پانزدهم»

چرخ‌های چمدانِ مشکی رنگش را روی سرامیک‌های خاکستری رنگِ فرودگاه می‌کشید. عینک دودی‌اش را از روی چشمانِ مشکی رنگش ربود و لبخند زنان و با غرور، گام برداشت. نگاهش اطراف و میانِ هلهلهه‌ی جمعیت مشتاقی که هرکدام، انتظارِ بازگشتِ کسی را می‌کشیدند، کاوید. عجیب بود که او را پیدا نمی‌کرد! مگر برای استقبالش نیامده بود؟

یک جفت چشمِ طوسی رنگ را در ازدحامِ زیادِ مردم یافت که چشمک زنان، لبخندی بر لب کاشته و منتظرِ او بود. دلش خوش شد که حداقل یک میزبان دارد و اینجا سردرگم و تنها نیست!

دستی به کتِ سرمه‌ای رنگی که به تن داشت، کشید و بعد گذر از چندین نفر، بالاخره به فرد مورد نظرش رسید. لبخندی بر لب نشانید و دندان‌های سفیدش را به نمایش گذاشت.

- احوالِ خانم؟

خنده‌ای نمکین از جانبِ او دریافت کرد که دلش را مالش داد. چقدر خنده‌اش شیرین بود! چه چیزی می‌توانست از خنده‌ی او دلنشین‌تر باشد؟ برای او، مسلماً هیچ چیز!

دستش بالا آمد و انگشتانِ کشیده‌اش، بازوی راستِ او را شکار کرد. چشمکی دلبرانه، چشمانش را به بازی گرفت و با طنازی، لب از لب گشود و پاسخ داد:

- خبرها که پیش شماست! راحت رسیدی؟

عینکش را درونِ جیبِ بیرونیِ کتش قرار داد. دستی به موهای مشکی رنگ و تازه شانه شده‌اش کشید. باز هم میانِ جمعیت چشم چرخاند اما... باز هم او را پیدا نکرد! واقعا مشکلی داشته که حتی برای استقبالی کوچک و رفع دلتنگی هم به اینجا نیامده؟ یا شاید هم سرش زیادی گرمِ زندگیِ متأهلی شده که به کل او را فراموش کرده.

دستش را بالا آورد و روی آرنجِ دستِ او گذاشت. با نگاهی به درخشش چشمانش وقتی خیره به اوست، گفت:

- بد نبود! نیومد؟

شرمگین، سری پایین انداخت و دستش از بازویش شل شد و آرام- آرام پایین آمد. نگاهش را به زمین دوخت و نوک پایش را روی زمین متمرکز کرد و بعد پایش را دَوَرانی چرخاند. لب گزید و بعد با صدای آرامی، گفت:

- گفت واقعا کار داره، ولی این رو هم گفت که تو رو حتما ببرم پیشش!

دستش را زیر چانه‌اش گذاشت و سرش را بالا آورد. به تیله‌های خاکستری رنگِ رقصانش در سفیدی‌های چشمانش، سری به نشانه‌ی تایید حرفش تکان داد و بعد با همان لبخندِ دلنشینش، گفت:

- تو چرا شرمنده‌ای پاییز؟

پاییز لبخندی زد.

- فکر کردم ناراحت میشی.

دستش از چانه‌ی پاییز پایین افتاد و بعد چشمانِ خویش را ماساژ داد.

- ناراحت که شدم ولی...

آهی کشید و به بازی گرفتنِ دیدگانِ خسته‌اش را رها کرد.

- ولی خب پی زندگیشه دیگه!

پاییز برای اینکه او را از حال و هوایش دور کند، لبخندی زد و دستش را پشتِ کمرش نهاد و او را رو به جلو هدایت کرد.

- بیا بریم؛ باهم بستنی می‌خوریم و یه ناهاری می‌زنیم به بدن، بعد یه راست میریم پیشش، باشه؟

قدمی به جلو برداشت و چمدانش هم پشت سر خود کشید. پس از خروج از فرودگاه، به سمتِ دویست و شش مشکی رنگِ پاییز رفتند. پاییز در صندوق عقبِ ماشین را باز کرد و او چمدان را در همان جا، جای داد. تیغ تیزِ آفتابِ تابستان، سرش را مقصدی برای فرود آمدن دیده بود و به خاطرِ بُرَندگیِ بیش از حدِ شمشیر خورشید، چشمانش نیمه باز ماندند و لای پلک‌هایش چاکی به قطرِ شاید تنها یک سانتی متر، به وجود آمد.

پاییز روی صندلیِ راننده نشست و به او اشاره کرد و بعد با خنده گفت:

- اگه نمی‌خوای سوخاری شی، زودتر سوار شو!

سری تکان داد و پس از بستنِ در صندوق عقب، از آن فاصله گرفت و به سمت صندلیِ شاگرد رفت. در ماشین را باز کرد و روی صندلی‌ای که در اثر گرمای بیش از اندازه‌ی هوا داغ کرده بود، نشست. پاییز حرکتش را شروع کرد و همین که کمی از فرودگاه فاصله گرفتند، لب باز کرد:

- خب امیرکیان! نگفتی... چیکارها کردی؟

امیرکیان نگاه شیطنت باری حواله‌اش کرد و گفت:

- اگه بدونی چقدر اونجا دخترهای خوشگلی بودن.

برعکس تصورش که حسادتِ پاییز و عصبانیتِ وی بود، با دیدنِ خونسردی‌اش، تمامِ افکارش پس زده شد و چهره‌ی بَشاش و خندانش، تمامِ محاسباتش را بر هم ریخت. پاییز خندید و ابرویی بالا انداخت. همانطوری که فرمان را به چپ می‌چرخاند، گفت:

- من دیگه گول تو رو نمی‌خورم!

@masoo @-Hidden- @کاکائو

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت شانزدهم»

امیرکیان چشم غره‌ای نثارش کرد و سکوت را از میانِ عالمی حرف، برگزید. هنوز هم در این فکر بود که واقعا چرا به استقبالش نیامده! یعنی ممکن بود که اتفاقی افتاده باشد؟ ولی اگر اتفاقی هم در پستوی نیامدنش، نهفته بود، قطع به یقین اولین کسی که بو می‌برد، صد در صد که سهل بود، صد در هزار، خودش بود!

حس می‌کرد چیزی در آن میان می‌لنگید که از آن خبری نداشت ولی... با شناختی که از او داشت، می‌دانست که حتی اگر به کوچیکترین بن بستی برخورد کند، کف دستش می‌گذارد. زیادی در این میان، سردرگم شده بود!

برای اینکه از شک و شبهه‌های بی‌موردش خلاصی یابد، نگاهش را به سمت نیم رخِ پاییز که در حال رانندگی بود و خیره‌ی روبه‌رویش، سوق داد و لب گشود:

- یه زنگ به سوگند بزن، بعد گوشی رو بده به خودم!

پاییز نگاه متعجبش را کوتاه، حواله‌ی امیرکیان کرد. از این حجم از پیگیریِ او در عجب بود ولی خودش می‌دانست که امیرکیان همیشه تا ته و توی ماجرایی که ذهنش را درگیر کرده و بر هم ریخته بود، درنمی‌آورد، بی‌خیال نمی‌شد.

موبایلش را که قاب صورتی رنگی داشت، از روی داشبوردِ ماشین برداشت و به سمت امیرکیان گرفت. همان دم که بوقی برای پرایدِ سفید رنگِ مقابلش می‌زد، خطاب به امیرکیانی که منتظر، نگاهش را بین پاییز و موبایل در دستش می‌چرخاند، گفت:

- من که دارم رانندگی می‌کنم. بگیر خودت یه زنگ بزن! رمزش رو می‌دونی که؟ حالا چرا با گوشیِ خودت زنگ نمی‌زنی؟

امیر کیان، موبایل را از دستِ پاییز ربود و بعد از تشکرِ کوتاهی که زمزمه‌وار از میانِ لبانش خارج شد، همانطور که صفحه گوشی را روشن کرده و درحال بازگشاییِ صفحه‌اش بود، گفت:

- می‌خوام عکس العملش رو بفهمم.

پاییز، یک تای ابرو و شانه‌هایش را با یکدیگر بالا انداخت. حواسش را جمعِ رانندگی‌اش کرد و در همین حین، امیرکیان درحالِ پیدا کردنِ شماره‌ی سوگند بود که بالاخره با دیدنِ نامش در بین مخاطبین، لبخندی زد و با کلیک بر رویش، موبایل را به گوشش چسباند و منتظر پاسخی از جانب او شد.

صدای بوق‌های متعددی که حاصل از تماس بود، در گوش‌هایش می‌پیچید و در مغزش همانندِ تیک تاکِ ساعت، صدا می‌داد. نفهمید چندمین بوق در گوش‌هایش صدا کرد که بالاخره تماس وصل شد و صدای سوگند را شنید:

- بله؟

نفسی گرفت و بعد، سعی کرد شوخ طبعی‌اش را حفظ کند. لبخندی بر لب نشانید.

- نخواستی بیای استقبالم؟

سوگند با شنیدنِ صدایش، شوکه شد و صدای نفس- نفس زدن‌هایش درونِ گوشی پیچید. مگر پاییز نگفته بود که خود سوگند به او گفته که امیرکیان را با خود، نزد او ببرد؟ پس چرا اکنون انقدر شوکه شده؟ این حالت‌های سوگند با تعاریفی از پاییز شنیده بود، تفاوتِ زیادی دارد!

سوگند دستی به پیشانی‌اش کشید و رانده و مانده، سعی کرد عرق سردی که روی صورتش می‌رقصید را پاک کند. گوشی را از دست راستش به دست چپش سپرد و ناخن انگشتِ اشاره‌ی دست راستش که تیزیِ کوچکی در گوشه‌اش داشت را به دندان گرفت تا تیزی‌اش را با دندان‌هایش قیچی کند.

- الو؟

به خودش آمد و سعی کرد آرامشش را به مانند قبل حفظ کند.

- ک... کِی اومدی؟

امیرکیان با لحنی که آغشته به شک بود، زیر چشمی، نیم نگاهی به پاییز که همچنان خونسرد، مشغولِ رانندگی بود و انگار که چیزی نمی‌شنید، انداخت و خطاب به سوگند گفت:

- نمی‌دونستی؟ پاییز گفت که گفته بهت...

سوگند محکم، با کف دست، به صورتش کوبید. رسماً داشت همه‌ی رشته‌های پاییز را در یک آن پنبه می‌کرد. آب دهانش را فرو داد و میانِ حرفِ امیرکیان آمد:

- آره... یعنی... چیزه... یادم رفته بود!

امیرکیان همچنان مشکوک، نظاره گرِ پاییز بود که او هم بالاخره سنگینیِ نگاهِ امیرکیان را حس کرد و سرش را سمت او چرخاند. با چشم و ابرو و ایما و اشاره‌هایش از او پرسید «چیه؟» که امیر کیان موبایل را کمی پایین آورد و دستش را روی بلندگوی آن گذاشت تا صدا به گوش سوگند نرسد و بعد با حرص به پاییز گفت:

- بعدا حسابت رو می‌رسم.

پاییز لب برچید و باز هم شانه‌هایش بالا و پایین شدند. یا واقعا خونسرد بود یا خونسردی، ماسکِ نهاده شده روی چهره‌اش بود. این بار، دوباره سوگند را مخاطب قرار داد و گفت:

- خوبی؟

سوگند پارچِ آبِ روی کانتر را برداشت و درونِ لیوانی که کنارش بود، آب ریخت. لیوان را برداشت و لبه‌ی لیوان را روی لبانش گذاشت و آب را داخل دهانش هُل داد که با شنیدن «خوبی»ای که از زبانِ امیرکیان بود، قطره‌ آبی به گلویش جهید و در یک لحظه، به سرفه افتاد.

لیوان را محکم سرجایش گذاشت و تند- تند و بی‌وقفه، سرفه‌های خشکش را به بیرون حواله می‌کرد. امیرکیان با شنیدنِ سرفه‌هایش، ترسیده گفت:

- چت شد سوگند؟ خوبی؟ چی شد؟

سوگند میانِ سرفه‌هایش، بریده- بریده گفت:

- خو... خوب... خوبم!

لیوانِ آب را دوباره برداشت و این بار یک نفس سر کشید. کمی که گذشت، سرفه‌هایش به یکی دوتا رسیدند و بعد آرام شد. نفسی از عمق جانش کشید که امیرکیان باز هم گفت:

- نصف عمر شدم! چی شدی سوگند؟

سوگند سرش را بالا گرفت و چشم بست.

- خوبم؛ آب پرید گلوم.

@masoo @-Hidden- @-Aryana- @کاکائو

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هفدهم»

- خب؟ بعدش؟

با انگشتانش روی میزِ آهنین ضرب گرفته بود و چشمانش دگر برق سابق را نداشتند. دستانش را روی میز و به طرف خودش، به عقب کشید که صدای آزار دهنده‌ی کشیده شدنِ دستبند که احاطه گرِ دو دستش بود، روی میز، گوش‌هایشان را خراش داد و صورت هردویشان را مچاله ساخت.

دستانش را روی پاهایش گذاشت و بعد از تکیه دادن به صندلی‌ای که روی آن، جای گرفته بود، تک خنده‌ای کرد و خیره‌ی دو گوی پُر غضبِ روبه‌رویش که جرقه‌های خشمش به هر سویی پرتاب می‌شدند، گفت:

- بعد نداره!

با یک حرکت، صندلی را چرخاند، به طوری که پشتیِ صندلی رو به او بود. روی صندلی نشست و دستانش را بالای آن، در هم قفل کرد. نیشخندی به رخِ خونسرد او تحویل داد.

- اینجایی که من نشستم و دارم با یه خلافکارِ کثافت حرف می‌زنم، بعدهای زیادی وجود داره.

از روی صندلی بلند شد و دستانش را پشت سرش، در یکدیگر تنید و بعد شروع به قدم زدن کرد. سنگینیِ نگاه‌های تند و خونسردِ او آزارش می‌داد، اما تا همه چیز را از زیر زبانش بیرون نمی‌کشید، بی‌خیال نمی‌شد. حالا شانسشان هم زده بود و او را در مملکتی دیگر یافتند که قوانین سخت تر و مجازات‌ها سنگین‌تر بودند!

مردمک‌های چشمانش مدام به چپ و راست و مسیر رفت و آمدِ او، هدایت می‌شدند. روی لبانِ خشک و زخمی‌اش گویی چسب زده بودند که از هم گشوده نمی‌شدند. سکوت میانشان را با جمله‌ای شکست:

- می‌دونی زندگیِ چندتا دختر رو نابود کردی یا واسه‌ات بشمارم؟

مسیر قدم زدن‌هایش را کج کرد و این بار مقابل او ایستاد. دستش را بالا آورد و روی چانه‌اش نهاد و سرش را بالا گرفت. به چشمانِ مشمئز کننده‌اش خیره شد و با خشمی غیر قابل وصف گفت:

- توی تمام عمرم موجودی به رذالتِ تو ندیدم!

پوزخند صداداری تحویلش داد و بعد باز هم خندید. یعنی اصلا برایش مهم نبود با زندگیِ چند دختر بی‌گناه بازی کرده؟ واقعا کلمه‌ی «رذل» برایش درست و به جا بود!

نگاهش از این حجم از بی‌خیالیِ او رنگِ شوک گرفت. یعنی حتی به اندازه ارزنی عذاب وجدان و حس گناه نداشت؟ احساس نمی‌کرد که به جای خندیدن‌های بی‌جا و دیوانه‌وارش، باید اظهار ندامت می‌کرد؟ سنگدلی تا کجا؟

- یه خندیدنی نشونت بدم!

او هم پوزخندی بر لبانِ سرخش جای داد و دست از چانه‌ی او انداخت. پشت به او چرخید و دستی میانِ موهای بلندش کشید و دوباره تکرار کرد:

- مجازاتت همینجوریش تخفیفی نداره؛ پس سنگین‌ترش نکن!

به سمتش برگشت و دید که بی‌قیدانه، شانه‌ای بالا انداخته و خنده‌ای تمسخرآمیز، لبانش را کش داده.

- میگی چیکار کنم؟

سری به نشانه‌ی تاسف برایش تکان داد و به دیوارِ سیاهِ رنگِ پشت سرش تکیه داد. یک پایش را بالا آورد و روی دیوار گذاشت و دستانش مقابلِ سینه‌اش در یکدیگر گره خوردند.

- بعدش چی شد؟

هوفی کشید و سرش را به سمت سقف گرفت؛ لامپِ بالای سرش که نور نارنجی رنگش را به رویشان پخش کرده بود را زیر نظر گرفت.

- باز برگشتیم سر خونه‌ی اول!

سرش را پایین آورد و به سوی او کج کرد.

- این بحث تکراری تموم نمیشه؟

چشمانش را در حدقه چرخی داد و بعد گفت:

- هرچی زودتر اعتراف کنی، زودتر تموم میشه!

نفس عمیقی کشید و ناچارا، اما خونسرد، بالاخره لب به سخن وا کرد:

- خب فکر می‌کنی قصدم از نزدیک شدن به بهار چی بود؟ چیکار به یه زن مطلقه که هنوز هم دور و بر عشق اولش می‌پلکید داشتم؟ هوم؟ عاشقِ چشم و ابروش بودم؟ اصلا چه سودی برام داشت؟ البته از حق نگذریم زن زرنگی بود! سر بزنگاه تونست مچم رو بگیره منتها اگه حسادتِ سوگند نبود، کار من سریع‌تر پیشرفت می‌کرد و یه راست می‌رفتیم مرحله‌ی آخر! فکر می‌کنی برای چی می‌خواستم اعتمادش رو جلب کنم؟

@masoo @-Hidden- @-Aryana- @کاکائو

ویرایش شده توسط Masoome
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هجدهم»

دست چپش را مشت کرده و دستِ راستش روی آن پرده کشیده بود. کف دستانش خیس از عرق بودند. صدای پاهای او را که به میز نزدیک می‌شد، شنید و سرش را به طرفش چرخاند. کنار صندلی‌اش ایستاد و بعد، دو عکس را محکم، روی میز کوبید که صدای کوبیده شدنش در فضای آن اتاقکِ خفقان آور، انعکاس یافت.

چشمانش که به سمتِ عکس‌های روی میز کج شدند، در آنی، انگار قلبش تپیدن و ریه‌هایش مکیدنِ هوا را از یاد بردند. با چشمانی درشت شده و وحشت زده، خیره‌ی عکسی بود که خواهرش را غرق در خون، درونِ خود جای داده بود. به تندی، دست دراز کرد و عکس اولی را برداشت و نگاه کرد.

این نمی‌توانست راست باشد! نمی‌توانست به همین سادگی تنها شود! نمی‌توانست، اما شده بود. حادثه‌ای که سال‌های سال از رخ دادنش می‌ترسید و حتی وحشتِ پیش بینی کردنِ اتفاقاتِ بعدش را داشت، پیش آمد!

هرچه با خود کلنجار می‌رفت و سعی می‌کرد خودش را قانع کند، باور کردنِ اینکه جنازه‌ای که در عکس خودنمایی می‌کرد، خواهرش بوده که رو تختیِ سفید رنگِ زیرش هم سرخیِ خون، رویش نقش کشیده، برایش غیرممکن بود!

زبانش گرفته و لکنت را میهمانِ خودش کرده بود. از سخن گفتن باز مانده و دگر حتی لکه‌ای از خونسردیِ چند دقیقه‌ی پیشش را نداشت.

- ای... این...

کف دست راستش را روی آهنِ سردِ میز گذاشت و دست دیگرش روی پشتیِ صندلیِ او نشست. خیره به عکسی که در دستانِ پر لرزشش بود، گفت:

- دو روز پیش خودکشی کرد و دقیقا امروز صبح جسدش رو پیدا کردن. رگش رو زده بود! فکر کنم یادت باشه چند روز پیش چی شد؛ هوم؟

پلک‌هایش را محکم، روی یکدیگر فشرد و عکس را روی میز پرت کرد. با دستانِ دستبند زده‌اش، سرش را حبس کرد و بغض شکار شده میانِ گلویش را خفه ساخت. باید خودش را کنترل می‌کرد! نباید بیش از این وا می‌داد!

- دروغ میگی! همه‌تون دروغ میگین!

دستانش را از میز و صندلی جدا کرد و کمرش را در پنجه‌هایش اسیر کرد و با نگاه به شانه‌های لرزان و بغضِ در صدد شکستنِ او، چاقوی حرف‌هایش را تیزتر کرد و او را مخاطب قرار داد:

- یه لحظه فکر می‌کردی همه‌ی اون دخترهایی که تباه شدن، خواهر خودتن! الان که جسدش رو دیدی چه حسی گرفتی؟ مرگ؟ درد؟ زجر؟ کدومش؟ هوم؟

هردو دستش را مشت کرد و مشت‌هایش میزِ زیر دستش را هدف قرار دادند و با صدای مهیبی رو آن فرود آمدند. گویی برای تخلیه‌ی فشارهایی که رویش بود، قصد تخریب میز را داشت. فریادی از عمق جانش کشید که تارهای صوتی‌اش را به طور قطع، فلج کرد:

- بس کن! بس کن!

اما او ادامه می‌داد. این زجر را برایش لازم می‌دید. احساس گناهی که تاکنون یقه‌اش را در پنجه‌هایش اسیر نکرده بود، بالاخره باید دیر یا زود گریبانش را می‌گرفت! چه زجری بالاتر از دیدنِ جسد تک خواهرش که خون را در آغوش کشیده بود؟ چه عذابی بالاتر از این، می‌توانست وجدانِ خفته‌اش را بیدار کند؟

- وجدانت بیدار شد بالاخره، نه؟ الان داری می‌فهمی چه غلطی کردی، نه؟

به سمتِ سوی دیگرِ میز گام برداشت و روی صندلی‌اش جای گرفت. چشم در چشمِ او شد و تنها به دیدنِ عذابی که به او متحمل کرده بود، اکتفا کرد. حتی بدتر از این را حقش می‌دید اما باقیِ مجازات را برای بعد نگه داشته بود.

- فکرش هم نمی‌کردم اینجوری بخوام تاوان بدم!

روی میز خم شد و دستانش را از آرنج به پایین، روی آن قرار داد.

- دیدی بدی چجوری با بدی تداعی میشه؟

دستی به صورت سرخش کشید و اشک‌هایش را پاک کرد. بینی‌اش را بالا کشید و بعد باز هم شانه‌هایش بخاطر هجومِ بی‌امانِ بغض در گلویش و طی کردنِ نیمی از مسیر تا شکسته شدنش، لرزیدن گرفتند.

از دست دادنِ تنها خواهرش، به معنای از دست دادنِ همه‌ی زندگی‌اش بود! حال او دگر هیچ کسی را نداشت! خالی و تهی بود!

- یادمه به کارما اعتقاد نداشتی!

دستی به موهای کم پشتِ مشکی رنگش کشید و با صدای خش داری که ولوم پایینی هم داشت، گفت:

- همون کارما من رو به خاک سیاه نشوند!

پوزخندی زد و بار دیگر اعتراف گیری را شروع کرد. حتی نمی‌خواست او از غم خالی شود و دردش کمی التیام یابد. او فقط باید تقاص پس می‌داد و بس!

- باقیِ حرف‌هات موند. خب؟ بعدش چی شد؟

با چشمانی خون گرفته به او خیره شد و حق داد که چرا با غمش راه نیامده! شاید هرچه بر سرش آوار شده، کیفر خطاهای مرتکب شده‌اش بود که این چنین داشت او را به آتش می‌کشید.

- اوایل فکر می‌کردم شاید با تار تنیدنم دور افکارش، بتونم اعتمادش رو نصیب خودم کنم تا آروم- آروم به سمتم بیاد و منِ شکارچی توی یه لحظه شکارش کنم ولی نشد که بشه! همه‌ی بدبختی‌ها هم از همون شبی که برزو بساطش رو پهن کرد، شروع شد!

@masoo @-Hidden- @کاکائو @-Aryana-

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت نوزدهم»

با انگشتانِ کشیده‌اش، روی کانتر ضرب گرفته و فقط به فکر روشی برای دست به سر کردنِ امیرکیان و منحرف کردنِ او از قصه‌ی طلاقش بود. حتی اگر خودِ کوروش و خودش هم به امیرکیان هیچ نمی‌گفتند، باز هم اعتمادی به پاییز نبود! هرچند پاییز تمام این سه سال را رازدار بوده، اما باز هم نسبت به او اطمینانی نداشت چون از نزدیکیِ بی‌حدِ او به امیرکیان آگاه بود.

هردو دستش را میانِ خرمنِ بلندِ موهای قهوه‌ای رنگش فرو برد و نفسش را فوت مانند از حفاظِ ریه‌هایش آزاد ساخت. نگاهی به حلقه‌ی روی میزِ میانِ مبل‌ها که تک نگینِ ساده‌ای روی خودش داشت و درخششش، باعث زیباییِ دو چندانش شده بود، انداخت. یاد روز خواستگاری‌اش، همچون فیلمی از مقابل چشمانِ قهوه‌ای رنگ و درشتش گذر کرد.

از آشپزخانه بیرون رفت و با قدم‌های آرام، سمت میز، گام برداشت. مقابلِ میز چوبی ایستاد و بعد کمی کمرش را تا کرد که سبب شد طره‌ای از موهایش، همراه با خودش به سمت پایین متمایل شوند. حلقه را از روی میز برداشت و نوکِ انگشتِ اشاره‌اش را روی نگینش کشید.

آن روز، خلافِ غم کوروش و طلبکار بودنش، شاد بود! برای رسیدن به کوروش شاد بود چون مسیرش تا رسیدن به او هموار شده بود و کوروش هم دگر کاری از دستش برنمی‌آمد. به عبارتِ دیگر، افسارِ این بازی با دستِ سوگند پیوند خورده بود.

لبانِ قلوه‌ای و سرخش را روی هم فشرد. مژه‌های نسبتا بلندش، روی هم نشستند و به یکدیگر فشار آوردند. حلقه میانِ دو انگشتِ شست و اشاره‌اش در تنگنا قرار گرفت. تنگنایی که خودش هم نمی‌خواست!

پلک‌هایش را از هم گشود و بعد، نفسِ حبس شده در سینه‌اش با فاصله گرفتنِ لبانش از یکدیگر، خود را از بند رها ساخت و به بیرون پرتاب شد. صدای زنگِ در باعث شد از جا پریده و حلقه از دستش، روی زمین بیافتد و صدایش، سکوتِ مستقر در خانه را خراش دهد.

حدس زد که مسلماً خود کوروش است! به سمت آیفون پا تند کرد و بعد از برداشتنِ گوشیِ آن، گفت:

- کیه؟

صدای کوروش را با همان لحنِ خشک و سردِ همیشگی‌اش شنید.

- منم!

آب جمع شده در دهانش را فرو داد و بعد در را باز کرد. گوشی را با دستی لرزان، سر جایش قرار داد و به طرفِ در قهوه‌ای رنگِ خانه رفت. دستش روی دستگیره‌ی نقره‌ای و سردِ در نشست و با یک حرکت، آن را به سمت پایین سوق داد و در را به طرف خودش عقب کشید.

در که باز شد، نگاهش را داخل راهروی خالی از انسان چرخاند. خواست سرش را به داخل بازگردانَد که با ایستادنِ آسانسور و باز شدنِ درش، منصرف شد. کوروش را دید که با همان صورتِ آغشته به خشم و ابرو‌های پیچیده‌ شده‌اش، به طرف خانه‌ی او گام برمی‌داشت.

سرش را به داخل کشید و بعد از رد شدنِ چند ثانیه، قامتِ کوروش را مقابلِ خودش دید که پیراهنِ سفید رنگی به تن داشت و کتِ مشکی‌اش را در دست گرفته بود. به سختی، لب‌هایش را از هم فاصله داد و لب زد:

- سلام.

پشت تلفن همیشه شیر می‌شد، اما اکنون فرقی با موش نداشت! شاید هم هنوز وقتِ جسارتِ دوباره‌اش نرسیده بود.

کوروش در را پشت سرش، محکم بست. به در تکیه زد و همان دم که بی‌حوصلگی و عصبانیت از بابتِ دیدارِ دوباره‌شان، از چشمانِ خسته و عسلی‌اش باریدن گرفته بود، فقط گفت:

- اصل مطلب!

مردمک‌های چشمانِ سوگند پس از چرخش‌های ممتد، روی دستِ باند پیچی شده‌ی کوروش که کنارش آویزان شده بود، افتاد و رشته‌ی کلامش به کل از دستش در رفت. در یک قدمیِ کوروش ایستاد. متعجب و ترسیده، دست دراز کرد تا دست کوروش را شکار کند که کوروش با خشم، عقب کشید و گفت:

- گفتم فقط کارت رو بگو!

سوگند بی‌توجه، باز هم دست دراز کرد و این بار بالاخره موفق شد و دست کوروش را میانِ انگشتانش اسیر کرد.

- چی شده دستت؟

کوروش سرش را به طرف مخالفِ او چرخاند و سوگند که این بار کاسه‌ی صبرش لبریز شده و جانش تا لبانش بالا آمده، با تشر، ولوم صدایش را کمی بالا برد و با صدای مرتعشی که ماحصلِ نگرانی‌اش بود، گفت:

- دارم ازت می‌پرسم دستت چی شده کوروش؟

@masoo @-Hidden- @کاکائو @-Aryana-

ویرایش شده توسط Masoome
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیستم»

کوروش بی‌توجه، باز هم دستش را از میانِ تارهای تنیده شده‌ی انگشتانِ سوگند دورش، بیرون کشید. تکیه‌اش را از در ربود و همانطور که دستی به دیوارِ کرم رنگ می‌کشید، مردمک‌های عسلی‌اش را دور تا دور خانه به چرخش درآورد. گویی در حال بازرسیِ خانه بود.

سوگند منتظر و مغشوش، نگاهش می‌کرد. همچنان منتظر بود که علت باند پیچیده شده دور دستش را برایش روشن سازد. کوروش کمی از سوگند فاصله گرفت و سرش را به چپ و راست گرداند و بعد نیشخندی زد. خیره به قابِ عکسِ عروسی‌شان که هنوز هم روی دیوار خودنمایی می‌کرد و چهره‌ی بی‌اعصاب و بی‌حوصله‌ی خودش درونِ عکس، دهان کجی می‌کرد، دست داخل جیبِ کتش فرو برد و پاکت سفید رنگِ سیگار و فندک را بیرون آورد.

همانگونه که چشمانش روی عکسش میخ شده بودند، سیگاری از پاکت درآورد و کنج لبش پناه داد. فندک را روشن کرد و به سیگار افزود. دود که مقابلِ چشمانش پرواز کرد، با دو انگشتش سیگار را از چاکِ میان لبانش خارج کرد و لب باز کرد:

- این عکس رو هنوز برنداشتی؟

سوگند با شنیدنِ صدایش، قوسی به سر و بدنش داد و به سمتش چرخید. نگاهش به کوروشی که مدام دود سیگار بیرون می‌داد، گره خورد. قلبش درونِ سینه انگار مسابقه داشت که تند- تند به سینه‌اش ضربه می‌زد و به حدی این ضربان‌های بی‌امان و طوفانی، شدت گرفته بودند که حس می‌کرد قلبش تا گلویش بالا آمده و در آنجا به ادامه‌ی انجام وظیفه‌اش می‌پرداخت.

نگاهش روی مقصد نگاهِ کوروش و حرفی که از او شنیده بود، میخکوب شد. سمت کوروش رفت و همزمان، تنِ صدایش را کمی پایین راند و گفت:

- چجوری برش می‌داشتم؟

کوروش با شنیدنِ صدای آرامَش، به طرفش برگشت و با چشمانِ قهوه‌ای رنگش، روبه‌رو شد. پوزخندی لبانش را زینت داد و بعد از شل کردنِ انگشتانش، سیگار را به مقصد زمین، رها کرد. پای چپش بلند شد و روی سیگار نشست و مشغول له کردنش شد.

- عین آینه‌ی دق می‌مونه واسه‌ام!

سوگند شوکه، سرجایش که چند سانتی متر با کوروش فاصله داشت و پشت سرش بود، ایستاد. عکس عروسی‌شان و تنها یادگارِ آن روزها، برایش همانندِ آیینه‌ی دق بود؟ چگونه می‌توانست این حرف را بزند، وقتی این حجم از شیفتگیِ سوگند را نسبت به خود دیده بود؟ چقدر بی‌احساسی؟ تا چه اندازه سردی؟

- عکس عروسیمون؟ انقدر ازم متنفری؟

در گلوی هردویشان بغضی به اندازه‌ی توده‌ای خارِ که نوک تیز و بُرَنده‌ای داشت، جای خوش کرده بود. حتی کوروش هم با آن همه برودتِ اخلاقی‌ای که از زمانِ آمدنش داشت، با دیدنِ آن عکس، روی مقاومِ خود را باخته بود!

سوگند این بار مقابلِ کوروش ایستاد. سر بلند کرد و به تیله‌های بی‌حس و بی‌روحِ مقابلش نگریست و با چانه‌ای لرزان، لب‌هایش از هم فاصله داد و صدای تهِ چاه نشسته‌اش کمی بالا کشاند.

- تو نمی‌دونستی چقدر برام مهمی؟

کوروش قدمی رو به عقب برداشت و دستانش را که بالا آورد، باعث شد کت، پاکت سیگار و فندک، همه با هم از دستش روی زمین فرود بیایند.

- بس کن!

تنِ صدای سوگند کمی زیادتر شد و قدمِ عقب رفته‌ی کوروش را با قدمی به سویش، جبران کرد.

- تو نمی‌دونستی به خاطرت هرکاری می‌کنم؟

کوروش پلک‌هایش را روی هم نهاد و بی‌وقفه فشرد. صدای تیک تاکِ ساعت، میانِ سکوتشان پارازیت انداخت. کوروش دستی لابه‌لای موهای مشکی رنگش فرو برد و خط صافی را روی آن طی کرد.

- گفتم بس کن سوگند! تو هیچوقت عاشق من نبودی!

پلک‌هایش را از هم گشود و با خشمی که مسببِ عیان شدنِ رگه‌های سرخی روی پرده‌ی سفیدرنگش بود، به سوگند نگاه کرد که با بغض دادی کشید:

- عاشقت بودم لعنتی که به آبروی خودم هم رحم نکردم!

نبض شقیقه‌اش روی دور تند بود و مدام خودش را می‌کوبید. صدایش را در سرش انداخت و فریاد زد:

- عشقِ الکیِ تو، زندگیِ من رو نابود کرده!

براقیِ چشمانِ سوگند حاکی از جوشش چشمه‌ی اشکش بود که مقابل دیدگانش پرده انداخته بود. همین که کف دستانش، تخت سینه‌ی کوروش نشستند و صدایش گوش فلک را کر می‌کرد، قطره‌ای از اشکش روی گونه‌اش نقش کشید و کوروش را به عقب هُل داد.

-عشق من الکی نبود! همه‌اش تقصیر تو بود! کاش هیچوقت به دنیا نمی‌اومدی، کاش هیچوقت نمی‌دیدمت، کاش هیچوقت عاشقت نمی‌شدم!

@masoo @-Hidden- @-Aryana- @کاکائو

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیست و یکم»

روی پیشانیِ هردویشان، دانه‌های سردِ عرق، رقصندگی می‌کردند. این خانه برای کوروش بوی تعفن انگیزِ روزهای گذشته‌اش را می‌داد که هیچکس اعتمادی را نصیبش نمی‌کرد و از طرفی برای سوگند، یادآورِ خاطراتِ هرچند تلخ و گزنده، اما با کوروش بود؛ کسی که خیلی وقت بود که نبود!

کوروش با خنده‌ای هیستریک وار که نشان از حالت‌های عصبی‌اش بود، دستی به صورتِ داغ کرده‌اش کشید. این خنده‌ی دیوانه‌وارِ او حاکی از خبرهای خوشی نبود! این یعنی واقعا کم آورده و انبار باروتِ درونش، هر آن احتمالِ انفجار داشت!

- نگران منی؟

سوگند خشک شده و با تنفس‌هایی منقطع، به کوروش نگاه می‌کرد. حال بیش از هر زمانی توانست پی به عمق فاجعه‌ای ببرد که خودش مسبب رخ دادنش بود. عاشق کدام کوروش بود؟ قبل از ازدواجشان و همانی که جدیتش را در عین مهربانی حفظ می‌کرد، یا کوروشِ مقابلش که بی‌شباهت به دیوانه‌ای نبود؟!

- حال من رو می‌پرسی، آره؟

حس کرد با دیدنِ این حالاتِ هیستریکی او، ترس به آرامی، خودش را در تک- تکِ سلول‌هایش سرازیر می‌کرد. این بار، او بود که قدمش به سمت عقب برداشته می‌شد و کوروش هم جبران می‌کرد.

- یه سوال ازت می‌پرسم!

با نیشخندی، چشمانش را به سمت خودش نشانه گرفت.

- به نظرت حالِ یه روانی، پرسیدن داره؟

سوگند، گوشه‌ی لبِ بالایی‌اش را کمی به بالا کشاند و بعد سرش را به طرفین تکان داد و همزمانه که عقب- عقب می‌رفت، گفت:

- تو واقعا...

کوروش میانِ حرفش آمد و فریاد کشید:

- آره واقعا روانی شدم!

گام برداشت و بعد در یک قدمیِ سوگند ایستاد. دست راستش بالا آمد و پنجه‌های مردانه‌اش، یقه‌ی لباسِ سرمه‌ای رنگِ سوگند را مچاله کردند و او خیره به چشمانِ تا حدی هراسانِ سوگند، او را به سمتِ صورتِ خویش، کمی بالا کشید.

- ولی این روانی چیزیه که خودت ساختی سوگند!

سوگند دستانش را بالا آورد و روی مچ دست کوروش گذاشت. تمام توانش را خرجِ دستانش کرد تا کوروش یقه‌اش را رها کند، ولی دریغ از ذره‌ای رهاسازی!

- ولم کن!

کوروش سرش را پایین‌تر برد که نفس‌های داغ و آتشینش، پوست صورتِ سوگند را هدفِ سوزاندنِ قرار دادند. گویی قصد داشت روی پوستش، آتش بازی راه بیندازد.

- می‌دونی اون روزها برام کاری نداشت بکشمت؟ فکر می‌کنی من نمی‌تونستم واقعا یه بلایی سرت بیارم و بعدش بدونِ هیچ رد و نشونی بذارم برم؟

سوگند همچنان در تلاش بود تا کوروش را از خود دور کند ولی زور کوروش به او می‌چربید و خودش هم خوب می‌دانست که حریف کوروش نمی‌شد و تمام زور زدن‌هایش، تلاش‌های بی‌حاصل بودند.

- فکر می‌کنی برای چی بهت دل بستم؟

کوروش پوزخند صداداری حواله‌اش کرد.

- فکر می‌کنی چندبار فکر کشتنت از سرم رد شد؟

سوگند دستانش را این بار دور مچ کوروش، در یکدیگر گره زد و با قدرت تر، تمام سعی‌اش را به کار برد اما دور شدنِ کوروش از او، عملاً غیرممکن بود!

- خب چرا نکشتی من رو؟ هان؟

کوروش فشاری به او وارد کرد و سوگند را به عقب راند تا مجبور شود خودش به سمت دیوار برود. او را به دیوارِ سردِ پشتِ سرش کوباند و بعد ابرویی بالا انداخت و گفت:

- چرا نکشتم؟ چون من مثل تو نیستم!

اولین سوالی که نوک زبانش نشست، آب سردی شد و روی سرِ کوروش نشست.

- فکر می‌کنی بهار دوستت داره؟

کوروش متعجب و با چشمانی گرد شده، نظاره‌گرش شد. گره‌ی سفت و محکمِ انگشتانش روی یقه‌ی سوگند، کمی شل شد. عصبانیتش فروکش نکرده بود؛ فقط سوال سوگند، ذهن گنگش را به خود درگیر کرده بود. خودش هم می‌دانست که بهار برای او، چیزی جز خیالِ واهی نیست!

- چرا این رو پرسیدی؟

سوگند از شل شدنِ دست کوروش استفاده کرد و آن را از لباسش زدود.

- برات مثل من هست؟ انقدر دوستت داره که من دارم؟

ته چشمانِ کوروش به قعر چاهی پُر عمق متصل می‌شد. برایش ارزش قائل می‌شد ولی در کدام جایگاه؟ با کدام منصب؟ از کدام زاویه‌ی دید؟ همانی که خودش هم می‌دانست، بی‌منطق‌ترین نقطه‌ی عشقش بود!

@masoo @-Hidden- @-Aryana- @کاکائو

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیست و دوم»

دستانش از یقه‌ی سوگند شل شدند و کنارش ایستادند. افکارش بمب ساعتی شدند و در مغزش روی شمارش معکوس نشستند. مرزی تا انفجار نداشت! گویی پایش را روی مین گذاشته بود و اگر حرکت اضافه‌ای از خودش سر می‌زد، میهمان برزخ یا دوزخ می‌شد.

دست ضرب دیده‌اش کمی ذوق- ذوق می‌کرد. نگاهش خیره به نقطه‌ای نامعلوم و جایی میانِ دیدن و ندیدن، گره خورده بود! به مغزِ زنگ زده‌اش رجوع کرد تا با یک دو- دوتا، چهارتای ساده، حساب کند که اگر روزی خبرِ ازدواجِ دوباره‌ی برزو به گوش بهار رسید، چگونه باید خودش و بهار را آرام کند و دمی بی‌خیالِ غیرت و حسادت شود!

غیرممکن به نظر می‌رسید، نه؟ چون غیرممکن هم بود! با هر چرتکه‌ای که محاسبه می‌کرد، اگر چنین خبری به گوش بهار می‌رسید، قطع به یقین زنده نمی‌ماند! خودش چه؟ خودش چه می‌شد؟ درد می‌دید و درد نمی‌کشید؟ دوام می‌آورد که باز هم سکوت کند و دم از عشقی که داشت، نمی‌زد؟

- هنوز هم توی فکر برزو هستش، مگه نه؟

دستش را بالا آورده و کف آن را روی چشمانش نهاد. سوگند دقیقا دست روی نقطه ضعف او گذاشته بود تا خلع سلاحش سازد و انگار موفق هم بود! واقعا خلع سلاح شده بود و با اینکه هنوز هم آتشِ خشم چند دقیقه پیش را درونِ خودش حس می‌کرد، اما کمی فروکش کرده بود و فقط داشت فکر می‌کرد که کجای راهش اشتباه است؟

دستش را که از روی چشمانش برداشت، باز هم نگاهش روی همان قاب عکسِ نفرین شده، قفل شد. هیچ دل خوشی از آن عکس و آن روزها نداشت. ذهنِ موریانه زده‌اش هم بیش از پیش، پرده‌ی خاطراتِ قدیمی را مقابلش پهن می‌کرد.

- نقطه ضعف من رو یاد گرفتی؛ آره؟

سوگند هم کمی ملایم‌تر شد؛ چون خودش هم خوب می‌دانست و مطلع بود که اگر کوروش ناگهان عصبانیتِ غیرقابلِ کنترلی گریبانش را می‌گرفت، از بهر روزهایی بود که زندانِ اجبار و تهمت‌های دیگران را تحمل کرده بود! می‌دانست، اما چون پای عشقش در میان بود، نمی‌فهمید! میانِ دانستن و نفهمیدن، گاهی فرسنگ‌ها فاصله، به انتظار نشسته!

- نقطه ضعفت، واقعیتیه که از روبه‌رو شدن باهاش می‌ترسی!

کوروش، روی سرامیک‌های کف پذیراییِ خانه جای گرفت. حس می‌کرد کرکس‌هایی به جان سرش افتاده‌ و درحال بلعیدنِ ذره- ذره‌ی آن بودند. پلک‌هایش را روی هم نشاند و گفت:

- و می‌دونی که این واقعیت اگه واقعا، واقعی بشه، همه‌اش تقصیر توئه؟

سوگند هم مقابلش روی زمین نشست. دستش را روی بازویش گذاشت و برای اینکه کمی آرامَش کند، کمی به صدایش آرامش بخشید:

- تا وقتی تو نخوای واقعی نمیشه!

کوروش نیشخندی زد و پلک از هم گشود.

- مثلا تا ابد؟

سوگند کلافه به او خیره شد. این چنین که نزدیکش می‌شد، بوی عطرش، مشامش را به بازی می‌گرفت و لحظه‌ای فلش بکِ ذهنش را قلقلک می‌داد. بعد گذشت این چند سال، هنوز هم عطرش همانیست که بود!

- کوروش!

کوروش به سقف نگریست و تنها یک جمله بر زبان آورد.

- بی‌خیالِ من شو سوگند!

و سوگند کاملا بی‌ربط به سخن کوروش، گفت:

- امیرکیان برگشته!

سرش به ضرب و به مقصدِ صورتِ سوگند پایین آمد. او که می‌گفت ماندنش در آنجا دگر تضمین شده، پس خبر بازگشتش از کجا آمد؟ اصلا او دلیلی هم برای برگشت داشت؟

ناگهان نامِ آشنایی در سرش زنگ زد و اسمی که در مغزش تکرار می‌شد، تنها و بدونِ شک «پاییز» بود!

هرچند بازگشتن یا بازنگشتنِ او، برایش فرقی نداشت! او امیرکیان را خوب می‌شناخت! جنسش از سوگند هم بدتر بود! یک انسانِ پر ادعا در هر زمانی و کسی که شاید...

تنها چیزی که می‌دانست، این بود که اصلا برایش مهم نبود که امیرکیان برگشته.

- منظورت طاهاست دیگه؟

سوگند دستانش را مشت کرد و ناخن‌های نسبتاً بلندش، در کف دستش فرو رفتند، جوری که گویی قصد حفر کردنش را داشتند.

- میشه تمومش کنی کوروش؟

کوروش ابروانش را با بی‌قیدی، بالا انداخت.

- مگه تو تمومش کردی؟

از حرصِ سوگند لذت می‌برد. زمانی که خودش هم به همین حد و شاید هم بیشتر، حرص می‌خورد و خشمگین بود، سوگند خوشحال بود و در دلش بساطِ پایکوبی به پا بود! مقابله به مثل، برای همین روزها بود!

@masoo @-Aryana- @-Hidden- @کاکائو

ویرایش شده توسط Masoome
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیست و سوم»

صدای گریه‌های بی‌امان و هق- هق‌های جگرسوزِ ترانه، اعصابش را خط خطی کرده بود. هرکاری می‌کرد تا او را از گریه فاصله دهد و خط لبخند را روی لبانِ کوچک و باریکش، نقاشی کند، ناموفق بود. ترانه از شب قبل تا همین لحظه، از بی‌تابی دست برنداشته و گویی آرام و قرارش را ربوده بودند.

بیتا که سعی داشت با وعده‌ی بازگشتِ پسرش، کامران از کلاس زبان و بازی کردن‌هایشان، ترانه را آرام کند، او را در آغوش کشیده و موهایش را نوازش می‌کرد و از طرفی نگاه‌های خصمانه‌اش را حواله‌ی برزو می‌کرد و به او می‌فهماند که با این پدری کردنش برای ترانه، واقعا گل کاشته.

بیتا مقابلِ ترانه، روی دو زانو نشست و همانطور که با دستانش، صورتش را قاب گرفته بود، مهربانی را چاشنیِ صورتش کرد و چشمانِ مشکی رنگش را در چشمانِ ترانه قفل کرد و گفت:

- می‌خوای بریم بیرون برات پفک بخرم؟ یا دفتر نقاشی؟

ترانه که لب برچیده بود، سکسکه‌ای کرد و «نه»‌ای بر لب نشاند. بیتا با انگشتانِ کشیده‌اش، طره‌ای از موهای ترانه که روی رد اشک‌هایش چسبیده بود را کنار زد و با لبخند، گفت:

- می‌خوای یکم بخوابی عمه جون؟

ترانه سری به نشانه «نه» تکان داد و شانه‌هایش به خاطرِ سکسکه‌ای مجدد، بالا و پایین شدند و بریده- بریده گفت:

- من... مامانم رو... می‌خوام!

بیتا دستش را عقب برد و پشت سر ترانه، روی موهای لَخت و نرمش قرار داد و کمی خود را بالا کشید و سپس، بوسه‌ای روی پیشانی‌اش جای داد. از جا بلند شد و دستش را به سمت ترانه گرفت.

- بیا بریم توی اتاق یکم عروسک بازی کن...

همین که چشم برزو را دور دید، خم شد و کنار گوشِ ترانه با صدای فوق العاده آرامی، زمزمه کرد:

- یه کاری می‌کنم مامانت رو هم ببینی؛ باشه؟

ترانه که از وعده‌ی بیتا خرسند شده بود، سری تکان داد و بعد بیتا خودش را عقب کشید و به دستِ دراز شده‌اش مقابلِ او اشاره کرد. چشمکی برای ترانه زد که ترانه هم با تردید، دستِ کوچکش را بالا آورد و در دست او قرار داد.

بیتا ترانه را دنبال خود کشید و او را به طرف اتاقِ کوچکش که محیط صورتی رنگ و دخترانه‌ای داشت و از عروسک و اسباب بازی لبریز بود، کشاند. پله‌های چوبی را که پشت سر گذاشتند، مقابلِ در اتاق ایستادند و بیتا در را باز کرد.

ترانه وارد اتاق شد و بیتا گفت:

- در رو باز نکن و بیرون نیا فعلا، باشه؟ هرکاری هم که داشتی، از همینجا من رو صدا کن؛ خودم رو می‌رسونم. باشه خانم کوچولو؟

بعد هم دستش را مشت کرد و روبه‌روی ترانه گرفت. ترانه که از محبتِ بیتا نسبت به خودش، کمی آرام گرفته بود و کنارِ او، ترسی از برزو نداشت، دستش را مشت کرد و بالا آورد. دست‌هایشان را آرام، به یکدیگر کوبیدند و بعد بیتا به ترانه اشاره کرد که در اتاق را ببندد.

در اتاق که بسته شد، بیتا با دوتا یکی کردنِ پله‌ها، از مسیر نسبتاً طولانی‌اش کاست و دوباره واردِ پذیرایی شد. برزو همچنان روی مبل نشسته و خیره به صفحه‌ی تلویزیون و فوتبالِ درحالِ پخش بود.

اخم‌هایش را در یکدیگر گره زد و همان دم که به سمتِ برزو می‌رفت، دستی به لباسِ آبی رنگش کشید. کنار برزو ایستاد و دید که از قضا او هم اخم کرده. به صدایش چاشنیِ خشم اضافه کرد و گفت:

- معلومه داری چیکار می‌کنی؟

برزو کنترلِ طوسی رنگِ تلویزیون را دست گرفت صدایش را کمی بیشتر کرد. بیتا که بو برده بود، او حوصله‌ی شنیدنِ حرف‌هایش را ندارد، از حرصِ او هم که شده، تنِ صدایش را بالاتر برد و گفت:

- به روح بابا اگه صداش رو کم نکنی و جواب ندی، ولت نمی‌کنم!

برزو کلافه و عصبی، تلویزیون را خاموش کرد و سپس از روی مبلِ قهوه‌ای رنگی که روی آن جا خوش کرده بود، بلند شد.

- چته بیتا؟ چی میگی؟

بیتا با ابرو، به طبقه‌ی بالا اشاره کرد.

- چرا داری سرنوشتِ دخترت رو مثل خودم و خودت می‌کنی؟ هان؟ چته برزو؟ کم به بهار بدی کردی؟

برزو با هردو دستش، میانِ موهای قهوه‌ای‌اش دست کشید و داد زد:

- دست از سرم بردار بیتا! همینجوریش اعصاب ندارم!

بیتا هم فریاد کشید:

- می‌خوای فردا پس فردا عاقبتش بشه مثل خودت؟ مثل من؟ مامان برات درس عبرت نشد؟ اون شوهر معتاد من رو ببینی؟ سال تا سال میاد یه احوالی از من و کامران بپرسه؟ تو چرا هیچکدومِ این‌ها برات آینه عبرت نمیشه برزو؟

@masoo @-Aryana- @-Hidden- @کاکائو

ویرایش شده توسط Masoome
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...