رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان پری دریایی |زهرا منصوری گیلانی کابر انجمن نود و هشتیا


پست های پیشنهاد شده

  • مدير ارشد

http://uupload.ir/files/d78d_l25t_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇

https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇

https://forum.98ia2.ir/forum/77-آموزش-نویسندگی

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@A.saee @Tara.S

به نکات زیر توجه کنید:👇

1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.

2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.

3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.

4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.

5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.

@زهرامنصوری

*درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.*

اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.

🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹

"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 3 weeks later...
ارسال شده در (ویرایش شده)


#part_2

بلاخره به حرف امدم.
- پس چرا اینهمه پکرین ضد حال می‌زنین یا...
 آرمین: جینگولک برادر! همه چی امان و امانه منتهی یه چیزی شده ک...

به بقیه حرفش توجه نکردم می‌دونستم یه اتفاقی افتاده نکنه...

با فکری که کرده بودم دیگه راه تنفسی برام باقی نمونده نفسم گرفته شده بود نکنه اتفاقی برای آقاجون افتاده باشه؟!
نه نمیشه همچین چیزی وجود نداره اون نمی‌تونه من رو تنها بزاره.

ابروهام از تعجب حرفی که شنیدم بالا پریدن.

آرمین: نمی‌خواد گریه کنی فقط یه مشکل کوچیک!دانشگاهت اینجا نیست.

یک لبخند کمرنگ روی لبم نشست، دختره ی دیونه، با آخرت باشه همچین فکری به سرت بزنه.

تندی گفتم:

- پس کجا در اومدم؟
- خوب راستش رو بخوای تهران در اومدی.

- پس چرا این همه پکر بودید مشکلی نیست هر جا باشه من راضیم.

مامان رفت و روی مبل نشست آقا طاهرم لبخند خشکی‌ زد و گفت.

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

مامان رفت و روی مبل نشست آقا طاهرم لبخند خشکی زد و گفت: 

- دخترم نمی تونیم تنها بفرستیمت تهران! خونه ای باید برات پیدا کنیم، یه جای مطمئن!

بلافاصله مامان چرخید سمتم و گفت:

- منم گفتم چه جایی امن تر از خونه ی داییت پیدا میشه، با داییت حرف زدم انگاری آراد برگشته ایران!

گیج نگاهی به مامان و آقا طاهر‌کردم و گفتم:

- نمی‌فهمم منظور شما چیه؟ دانشگاه من چه ربطی به آراد داره؟

مامان: خوب، الان تنها کسی ‌که بهش اطمینان داریم آراد هستش و اینکه ما تصمیم گرفتیم بفرستیمت تهران خونه آراد.

 - مامان! منظور تو اینه که من دو سال تموم رو خونه آراد زندگی کنم؟

مامان: من به آراد اعتماد دارم؛ تازه غریبه هم که نیست پسر داییته!

پس بگو جریان چیه من باید دو سال تموم اون غول تشن رو تحمل کنم!
ای خدا
همین که نیست. هر وقت اینا ساکت بودن یعنی یه داستان مفصل تو راهه، فقط خدا می‌دونه.

با سرفه ی مامان به خودم امدم.

- جانم مامان؟

مامان: فقط اینکه یه تصمیم گرفتیم خودت که می‌دونی، اگه یه دختر تنها با یه پسر مجرد تو یه خونه زندگی کنه چقد حرف پشت سرش در میارن! خودت می‌دونی خوب نیست.

من که می‌دونم بازم تهش میرسه به من، همش همین بوده ماجرای جدید اونم برای من.

مامان یکم از لیوان کناریش آب خورد و ادامه داد.

- داییتم نظرش همینه، واسه همین هم تصمیم گرفتیم یه صیغه محرومیت بین تو و آراد به مدت دو سال بخونیم تا زمانی که درست تموم بشه

گیج شده بودم، مغزم هنگ کرده بود از تصمیم شون، یه تصمیم بدون اینکه حتی نظرم رو بخوان؟!

@Healer2000

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 5 weeks later...


#part_4
- یعنی چی مامان! صیغه ی چی؟
مامان: صیغه الکیه نگو که تو جدی گرفتیش فقط واسه بستن دهن مردم!

- اگه فقط یه صیغه‌ است، مشکلی نیست مامان. من قبول می‌کنم حرفی ندارم.

بعد هم از پله ها بالا رفتم؛ خدایا خودت بهم رحم کن، من که این غول بی شاخ و دم رو می‌شناسم 
هنوز یادم نرفته اون موقعه ای که کوچیک بودم عروسکی که کلی باهاش خاطره داشتم و دوسش داشتم رو خراب کرد.
نکبت برقی!

°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°

با برخورد نور افتاب از خواب بیدار شدم. 
به سمت روشویی رفتم، دست و صورتم رو شستم
و بعدشم لباس های تنم رو با یه ست اسپرت خاکستری عوض کردم، موهام رو شونه کردم و بالا بستمشون تا ابروهام کشیده تر به نظر بیان.

از پله ها پایین رفتم، طبق عادتِ همیشه آقا طاهر راس میز نشسته بود، بغل دستشم مامانم بود منم نزدیک میز شدم.

آقا طاهر که تازه متوجه من شده بود گفت:
- صبح بخیر دخترم بیا بشین صبحونت رو بخور.

با اینکه خیلی دوستش داشتم، اما دوست نداشتم مندرو دخترش صدا کنه؛ چون واقعا اون بابای من نبود ولی کمتر از یه پدر هم برام نبود

مامان: صبح بخیر قشنگ مامان بیا بشین غذات زو بخور
- صبح شما هم بخیر! راستی آرمین کجاست؟ نیستش!

@Healer2000

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...


#part_5
دستی رو شونم خورد که باعث شد سه متر بپرم هوا چرخیدم ببینم این مزاحم کیه تا دست خالی تشریف نبرن، که بله مثل همیشه آرمین خان بودو

نیشم رو شل کردم و گفتم: 

- مگه تو امروز دانشگاه نمیری؟

آرمین تک خنده ای کرد و با انگشتش زد رو سرم که باعث شد سرم کج بشه و چپ- چپ نگاش کنم
یه لبخند تحویلم داد و گفت:  
- نه مگه جمعه ها هم دانشگاه بازه و من خبر ندارم؟

با دستم زدم تو سرم و گفتم: 
- وای، من چقدر حواس پرتم.

آرمین یه لبخند ژکوند زد و گفت:

- اه حواست کجاس می‌خوای بگیرمش برات یا نکنه حواست پیش آقاست؟

اخم کردم و گفتم:

- می‌کشمت ها!
آرمین خندید و گفت:
- وای! تو چقد خنگی واقعا باور می‌کنی؟ میشه حواس رو گرفت!

با مشت کوبیدم به شونه‌اش و گفتم:
- خنگ خودتی و زن آینده‌ات.
آرمین با اعتراض رو‌ کرد به مامان و گفت:
- مامان جان! ببینش به زنم میگه خنگ آخه دلش میاد؟ ببین مامان از همین الان داره خواهر شوهر بازی در میاره.

بعد الکی- الکی آب دماغش رو بالا کشید و گفت:
- بدبخت زنم.

مامان با خنده گفت: 
- اه! بست تونه اول صبحی مثل موش و گربه به جون هم افتادین. تو اول زن بگیر بعد طرفداریش رو کن آرمین خان.

منم دستم رو به تایید حرف مامان بالا بردم و گفتم:
- اینم بگین اگه کسی پیدا بشه اخلاق گند آقا رو تحمل کنه.

@Healer2000

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#part_6

تو اتاقم نشسته بودم و با وسایلم ور می رفتم که در اتاقم باز شد و یکی عین گاو وارد شد.

هوف اینکه رهاست!
- تو هنوز آدم نشدی؟

رها: اگه من آدم بشم که تو تنها میشی؟

- چرا عین گاو سرت رو انداختی پایین و میای داخل!

رها: چون تو مثل گاو سرت رو می‌ندازی پایین میای تو اتاقم.

- دیوونه.

یه قدم رفتم جلو که رها خودش رو پرت کرد تو بغلم منم از خدا خواسته یه دل سیر بغلش کردم، مثل خواهرم بود خیلی دوسش داشتم.

- دیوونه کجا بودی؟ دلم واست لک زده بود، خیلی بی‌شعوری ها!

رها: با مامانم رفته بودیم روستا، ببخش نشد خبرت کنم.

یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:

- حالم ‌خوب نبود.

رها: به درک.

محکم از خودم جداش کردم یکی زدم رو شونه ‌اش و ‌گفتم:
- من رو بگو فکر می‌کردم میشه با تو دو کلام مثل آدم حرف زد، نگو که تو آدم نبودی و منم بی خبر، حالا اگه رهام بود یه چیزی، مثلا می‌گفت «نبینم ناراحت نشستی اینجا می‌دونی که من طاقت غمت رو ندارم. اصلا پاشو با هم بریم دور دور میریم چند تا بستنی می‌خوریم به حساب تو، بعدش میریم کباب ترکی می‌خوریم اون به حساب تو، بعدش میریم شهر بازی که اونم...

هنوز کلمه‌ی بعدی رو نگفتم ک رها چپ- چپ نگام کرد و پقی زد زیر خنده، منم خندم گرفته بود کلی خندیدیم.

رها رو بوسیدم و بهش گفتم:
- یه زنگ به اون خله بزن ببین کجاست؛ سر راهمون برش داریم.

رها با خوشحالی گوشیش رو برداشت و به رهام زنگ می‌زنه

°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
 آراد   

فلش بک به گذشته
با بسته شدن در مشت محکمی حواله لیوان و پارچ آب روی میز ‌کردم همه شون پخش زمین شدن، صدای شکستن شدن شون کل ویلا رو برداشته بود. 

به دستم نگاه کردم، بازم شکست، دیگه باید تمومش کنم! مگه من به خودم قول نداده بودم فراموش کنم؟
فراموش کنم هر کسی رو که زندگیم رو به گند کشید
و بشم همون آراد سنگدل و مغرور همیشگی.

@Healer2000

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#part_7

به سمت کمد رفتم و جعبه ی کمک اولیه رو بیرون کشیدم و دستم را پانسمان کردم
با یاد آوری چند دقیقه قبل دست هام دوباره از خشم مشت شدند.
هنوز حرف‌هاش تو سرم اِکو می‌شد که می‌گفت...

°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
#آلارا
استارت ماشین رو زدم و حرکت کردم، رها همه‌اش تکون می‌خورد.
خیلی شیطون بود خندم گرفته بود چرخیدم سمتش و گفتم:
- رها! من نباشم کرمات رو با کی می‌ریزی؟

و بعدم زدم زیر خنده و در همون حال رو بهش گفتم:
- یه وقت مریض نشی ها!

رها: با ننه ی خدا بیامرز بقال سر کوچه مون، برنامه ریختیم تو نبودت که چکارا کنیم. بعدشم تو نترس من که مریض نمیشم؛ تو مریض میشی چون کرمات فوران می‌کنن و صدرصد نمی تونی با آراد شوخی کنی. از الان با خودت تمرین کن که با دیوارا چطور بحرفی؛ خوبه بگم زندان سیاسی اوق حالم گرفت چطور می‌خوای دو سال قیافه ی نکبتش رو تحمل کنی؟

- نمی‌دونم والا حالا یک کاریش می‌کنم؛ اصلا چرا با خودم برنامه نمی‌ریزی ها انتقالی بگیر بیا تهران اوف. 

تو، تو کلاس من باشی دانشگاه رو هواس بیچاره شوهر آیندت از الان حلواشو خوردم. یه دقیقه بزار صلواتشم بفرستم.

 
رها یه چشم غره درست و حسابی بهم رفت.

@Healer2000

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#part_8

  و بعد دستش رو بلند می‌کنه و محکم می‌زنه رو شونه‌ام و با خنده کنترل شده اش میگه:

  - آخ! نگو بیچاره آراد که باید دو سال هم‌ خونه ی ی دیوه سر شه ایش!

منم متقابل بهش نگاه می‌کنم و‌ ریز‌ می‌خندم بعدشم لب بالام رو کش میدم و میگم:

- نکه خودش فرشته‌ است دلشم بخواد دو سال هم‌خونه اش باشم مردتیکه آفریقایی

رها بلند- بلند می‌خنده و میگه:
- بزن کنار مهمونه مون رو یادمون رفت ها!

- ای وای! اصلا یادم رفت یه نفر رو مهمون کردیم.

هر دو باهم خندیدیم رها اصل مطلب رو نمی‌دونست نمی‌خواستم فعلا چیزی بهش بگم ناراحت میشه، تازه چیز مهمی هم نیست فقط یه صیغه است. رها بهترین دوستم و دختر خاله‌ام بود که نمی‌شد چیزی رو ازش مخفی کنم اما ایندفعه واقعا،  چیزی نیست که بتونم بهش بگم حداقلم می‌تونم پیشش خوش باشم. 

 در ماشین به شتاب باز شد و رهام پرید داخل و نیشش رو شل کرد و گفت:
- این محبت رو مدیون کی هستیم ؟

تک خنده ای کردم و گفتم:

 - مدیون جیب خواهرات.

رها چپ- چپ نگام می‌کنه و میگه:
- تو مهمون کردی ها مثل آدمم که شده یه بار دعوتمون کن به چیزی ناسلامتی دانشگاه قبول شدی ها! من رو بگو با کیا امدم ددر دودور

نیشم رو شل کردم و گفتم:
- خواهری مگه نمی‌دونی باید بهم هدیه قبولی بدی ها.
بعدم لبم رو کش دادم و مظلوم گفتم:
- دانشگاه قبول شدم.
بعدم چشمکی حواله رهام کردم و گفتم:
- مگه نه؟

رهام چشم هاش رو تو کاسه چرخوند و گفت:
- شریکی حساب کنید دیگه:
باهم گفتیم:

- چشم آقا رهام دیگه چی؟

خندید و گفت:

- آخ که من قربون این جیب خواهرام برم که سرشار از نعمت و رحمته.

سه تایی خندیدیم؛ رهام خودش به تنهایی یه دلقک بود، خدایی هیچکی با داشتن این پیر نمیشه
ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم.

@Healer2000

 

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


 
#part_9
رهام خم شد و یه آهنگ پخش کرد با اولین آهنگ رهام بالا پایین می‌پرید.

 تکون بده همینجوری راه که میری تکون بده 

تکون بده لایک بگیری

تکون بده آخه مگه خوابت میاد تکون بده تکون 

بده کامنت بیاد

صدای برگا انگار بهشته کنار دریا نگاه به لنج

میگی ولش کن خونه رو زشته بیا با هم بریم یه جای دنج

هه پوله پیکو بریز بعدشم می‌ریزیم یه رول ریز

می‌شینیم تو ماشین ریلکس میریم شمال به جا چک و ونیز

تو شهر می‌بینیم هی باراباس ولی باز پیکا بالاست
آره دیگه دور و زمونه عوض شده همه عشقا لاپاس

کل شهر اینجا می‌گردن پی قاتل بروسلی بقیه‌ام تو قر و فر الان تکون بدی رو بورسی

خانومه که میگه پلنگه کل روزو پی جفنگه بالا سرم علامت سواله چرا فکر میکنه قشنگ

میگه شبا خونه دوستاشِ ولی نمی‌تونه صبحا زود پاشه اول برج تو بغل آخر ماه پی کورتاژه

(آهنگ تکون بده ازاپیکور)

تو حال و هوای خودمون بودیم ک رها چشمش به یه بستنی فروشی میوفته و میگه:

- آلارا وایسا بریم بستنی.

ماشین و نگه داشتم رها خواست پیاده بشه که رهام نذاشت با غرور‌ پیاده شد و گفت:
- مگه من مردم خودم می‌گیرم.

و بعد چشم هاش رو چرخوند سمت ما و‌نگامون می‌کرد، بِر- بِر داشتیم رهام رو نگاه می‌کردیم که تکون نمی خورد.
چرخیدم سمتش و گفتم:
- چرا وایسادی؟
رهام یه ابروشو داد بالا و گفت:
- منتظر الطاف جیبتونم.

چپ- چپ نگاش کردم و کارتم رو از‌ جیبم در آوردم و بهش دادم.
- چیز دیگه ای لازم ندارین؟

با حالت متفکری گفت:

- رمز؟
- رمز چی؟

رهام: رمز کارت؟

- تاریخ تولد خودت خر.

رهام از تعجب ابروهاش و بالا داد و بعد نیش ش رو شل کرد و گفت:
- باور‌کنم این خرو که دست پرونده ی خودتونه این قدر دوست داشتین؟

@Healer2000

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#part_10

#آراد
هنوز حرفاش تو سرم اکو میشن.
- آراد من فکرهام رو کردم ما به درد هم نمی‌خوریم.

خون خودم رو می‌خوردم اما فایده نداشت هنوز یادمه که چیکار ها که برای اون نکرده بودم. برای عشقمون!
اونقدی بهش اعتماد داشتم که وقتی با اون مرتیکه پیداش کردم،  مشتم رو محکم حواله میز کردم حتی نمی‌تونستم بهش فکر کنم، به خیانتش به زخمی که زده بود، به قلب شکستم چه راحت شکسته شد قلبم به دست دختری که فکر می‌کردم فرشته بود.

بخاطر اون غرورم رو زیر پا گذاشتم خانوادم رو از خودم دور کردم و دنبالش تا اون سر دنیا رفتم

احمق ساده، من ساده بودم، ساده!
گلدان کنار میز رو برداشتم و...

#فلش_بک_به_حال

لبخند خودم رو حفظ کردم هنوز هم همون دختر شیطون بود، اما من نه، دیگه اون آراد سابق نیستم.

اخم کردم و رو بهش گفتم.

°°°°°°°°°°°°°°°°°°°

#آلارا
رهام خندید و رفت، بعد از یه ربع با دو تا بستنی  زعفرانی و یه کاراملی و یه توت فرنگی بزرگ برگشت. 
ولا حقم داشت به قول خودم مفت باشه کوفت باشه، همینه!
تو ماشین موندیم و بستنی هامون رو با شوخی خوردیم، اصلا رهام یه چیز دیگه است به قول همه کسی که دست پرورده ی تو و رها باشه همچین بدم نمیشه ها!

@Healer2000

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#part_11

رهام چرخید سمتمو و گفت:

- بده.

با ابروهای بالا پریده گفتم:

- چی رو؟

رهام: گوشی تو دیگه؟ 

- انوقت واسه چی؟

رهام: شارژ تموم کردم می‌خوام یه اس بدم به یه شخص مهم!
گوشیم رو بالا گرفتم و یه چشمک رونه ی رهام کردم و گفتم:
- باز که قرار نیست از من بدبخت سو استفاده کنی و مردم رو بپیچونی؟ ها!

رهام خندید و گفت:

- به جون تو که نباشه چون لازممی به جون رها نه.

رها عصبی گفت:

- رهام!

اینقد داد زد فکر کنم پرده گوشم پاره شده دیگه رهاست! دختر خاله‌ی ما رو باش.

داشتیم می‌رفتیم پاتوق همیشگیمون یه رستوران خوب برای تخلیه انرژی هامون که رهام مثل موش می پره وسط و میگه: 

- چرا جواب پرانتز باز گاو لنگ مساوی برادر جان پرانتز بسته رو نمیدی؟

- شوخی می‌کنی مگه آرمین اس داده؟

رهام: به جان خودت که می‌خوام کفش به پات نباشه نه شوخی نیست. بدبخت اون که همچین خواهری داره یکم از رها یاد بگیر.

رهام خندید و گفت:
- بزار تماس برقرار بشه.

@Healer2000

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#part_12

منم فکر‌ می‌کردم شوخی می‌کنه! خندیدم، اما تماس برقرار شد و رهام گفت:

- سلام آقایی که از طرف خواهرتون لقب گاو لنگ رو گرفتی، خواهرت داره میره یه رستوران پیش فلکه درخشان برای گرفتن جشن قبولیش تو دانشگاه! جهت مشارکت تو بهره برداری از الطاف پر مهر خواهرمون که از الطاف جیباشون بهره مند شویم به آدرسی که گفتم تشریف فرما شوید، با تشکر بای!


من و رها با دهان باز داشتیم به رهام نگاه می کردیم که آدرس رو به طور کامل و دقیق میده ولا اینو باید می‌فرستادن سازمان بین المللی 
خبر؛ عجب نابغه ای داریم ها!          


°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
یه نیم ساعت تو رستوران بودیم رهام که هرچی تو منو بود رو سفارش داد، اونم به حساب من بدبخت ولا خجالتم خوب‌چیزیه که اینا ندارن، با صدای سلامی سرم رو بالا گرفتم که متوجه آرمین شدم.

آرمین: سلام بر جوجه اردک زشتم!

الان منظور با من بخت برگشته بود ها! ولا من‌ که زشت نیستم.

- سلام به روح ماهت داداش جان! کجای من جوجه اردک زشته میشه بهم بگی؟

- تو به من لقب گاو لنگ‌ بدی مشکل نداره من بهت بگم جوجه اردک زشت مشکل داره؟

- آرمین!

- حرص نخور جوجه کوچولوی داداش جوش می‌زنی ها!  بعدشم که خودتون می‌دونید باید یه سر تا چهار راه برم تا بشکه گیر بیارم واسه شما

رها می‌چرخه و میگه:

@Healer2000

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#part_13

رها می‌چرخه و میگه:
- منظور شما الان یعنی  با من و آلارا هستی؟ الان؟

آرمین: آفرین منم منظورم همین بود.

من و رها عصبانی و با اعتراض می‌گیم:

- آرمین!

آرمین صندلی روبه روی ما رو می‌کشه و می‌شینه
رو به ما میگه:

- شام خداحافظی هستش.

- حالا هم منو ها رو نگاه کنید که صبح شد. 

دوساعت دارن نگاه منو می‌کنند و هنوز هیچی‌ نگفتن دیگه نمی‌تونستم ساکت بمونم، برای همین گفتم:

- یه کم جدی باشین ها! یه چیزی انتخاب کنید و سفارش بدید بابا دو ساعت دارین نگاه منو می کنید!

آرمین یه نگاهی به من می‌کنه و میگه:
- بایدم نگاه کنیم شام خداحافظی هست دیگه معلوم نیست کی بهمون شام میدی.

رو بهشون گفتم: 

- من رو بگو که فکر می‌کردم از رفتن من ناراحتین!
نگو ک...

رهام گفت:

- کی گفته ناراحتیم! در واقع من بخاطر از دست دادن مزایایی که برام داشتی ناراحتم.

بعد هم بلند میشه و با آهنگ می‌خونه.
- اگه تو از پیشم بری کی پول تو جیبی بهم میده! اگه تو از پیشم بری کی شام مهمونم می‌کنه! اگه تو از پیشم بری گندام رو کی ماسمالی می‌کنه!

بعدم می‌زنه رو سرش و میگه:
- کی پول بهم قرض میده تا باهاش ولنتاین بگیرم برای دوست دختر هام!
بعدش هم قیافه‌اش رو غمگین می‌کنه و میگه:
- کی؟

رها می‌زنه رو شونه اش و میگه:

- من هستم داداشی.

خلاصه هر چی داشتم و نداشتم دادن به شام و بستنی و پارک و سینما و... با این حال خیلی بهم خوش گذشت بهترین شب زندگیم بود هیچوقت فراموشش نمی‌کنم.

حیف! حیف که دو سال نمی‌تونم درست و حسابی ببینمشون، من بدون اینا چیکار کنم؟ مخصوصا بدون آرمین زندگی خیلی غمگین هست.

بچه ها رفتن که سوار ماشین بشن، اما من هنوز داشتم پیاده روی می‌کردم که یهو دستم کشیده شد اینقد ترسیدم که نزدیک بود سکته کنم.

شتاب زده به عقب چرخیدم تا هم دستم رو ول کنم هم ببینم این حیوان کیه؟

@Healer2000

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

 

#part_14

با دیدن پسری که بهش می‌خورد مست کرده باشه تمام تنم به لرزه در آمد.

مچ دستم رو از دستش بیرون کشیدم اما زور اون کجا و زور من کجا! با این حال که مست بود اما زورش زیاد تر از من بود.
دهن باز‌ کرد و با صدای مستش گفت:
- جون خشنم دوست دارم!

تموم تنم می‌لرزید دستم رو کشید که جیغ بلندی کشیدم. جیغ من همانا و سر رسیدن آرمین همانا
چقدر خوش شانس بودم. 
چقدر دعا کردم که اون موقعه آرمین سر رسید و حسابش رو رسید.


°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°

یه نگاهی به اتاقم انداختم اتاقی که همدم درد و تنهایم بود، همدم گریه هام و خوشحالیام بود،
همدم تمام روزهای خوب و بدم.

اتاق کوچیک نقلی من با دکور سفید و کمی گلبه ای چقد دوسش داشتم، همه ی عمرم تو این اتاق گذشته بود.

به عکس پدرم گوشه اتاق نگاه کردم عکسی که چندین سال همدم تنهایی‌هام بود.
قاب عکس و از دیوار جدا کردم و تو چمدونم گذاشتمتش.

خداحافظ اتاق، خداحافظ!

آروم- آروم با چمدونم از پله ها پایین رفتم زیاد خوشحال نبودم، شاید بخاطر دوری از خانوادم بود شایدم؛ نمی‌دونم!
به سالن که رسیدم همه اونجا بودند، رها، رهام، آرمین، مامان، آقا طاهر، ترانه دختر آقا طاهر و شوهرش مجید، خاله و شوهر خاله، دایی و زن دایی.

با همشون یکی- یکی خداحافظی کردم مخصوصا با آرمین که چند ساعتی رو مهمون بغل گرمش بودم
با خودم گفتم:

- خیلی دلم براش تنگ میشه، اگه نبینمش!
و بعدش هم بغل رها پرید بعد از رها به رهام کوچولوی خودمون رسیدم.
دیگه اشکم می‌خواست در بیاد که دایی گفت:
- اهه بسته! جنگ که نمی‌خواد بره. چند ماهی می‌خواد بره دانشگاه گریه و زاری واسه چیه؟

دستی به چشمام کشیدم و با صحبت دایی خندیدم
آرمین چمدونم رو برداشتم و گفت که همراهیت می‌کنم
تو این سفر کوتاه دایی و زن دایی همراهم بودند
هرچی نباشه آراد پسرشون هستش، آرمین چمدون ها رو، صندوق عقب ماشین دایی گذاشت.

می‌خواست باهامون بیاد که دایی نذاشت، زن دایی عطیه پیشونیم رو بوسید و گفت:
- خیالتون بابت آلارا راحت باشه قول میدم آراد مراقبش باشه؛ مثل عضوی از خانوادش!

@Healer2000

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#part_15

چند ساعتی تو راه بودیم از رشت تا تهران!
خونه ما و حتی دایی اینا رشت بود؛ اما پسرشون تهران سرکار بود مستقل زندگی می‌کرد.
بالاخره رسیدیم، ماشین دایی جلوی یه ویلای نسبتا بزرگ دوبلکس ایستاد دایی یه بوق زد.
مرد نسبتا پیری امد درو باز کرد و ما رفتیم داخل
آخر نمی‌دونستم آقا آراد شغلش چیه که همچین خونه ای داره!

در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم, چمدونمم از صندق عقب برداشتم و سمت ویلا رفتم.

به رو به رو نگاه کردم یه در قهوه ای بزرگ رنگ که باز بود، درو هل داد و داخل رفتم

هنگ کردم با دیدن چیزهای رو به رو اصلا قابل توصیف نبود، ماهم وضع مالیمون خوب بود ماهم داخل یه خونه ویلایی زندگی می‌کردیم؛ اما اینطوریش رو دیگه ندیده بودم.

با صدای خانوم رو به روم بهش نگاه کردم یه خانوم تقریبا مسن بود با چشای گیرا.
لبخند رو لبش بهم گفت:
- سلام خانوم! بفرمایید داخل، چمدونتونم بدید ببرم بالا.

صدامو صاف کردم و گفتم:
- سلام مادرجان ممنون خودم می‌تونم ببرمش نیازی به کمکتون نیست خسته می‌شید!

زنی که بعدا فهمیدم اسمش حلیمه است و چهل و پنج سالشه خدمتکار اینجاست، ولا جای مادر آدم رو داره نمیشه اذیتش کرد.

بعدش فهمیدم حلیمه اینجا تنها زندگی نمی‌کنه و با شوهرش جلال همونی که درو باز کرد و پسرش محمد زندگی می‌کنه. به سمت راه پله ها رفتم.

@Healer2000
 

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#part_16

در تک- تک اتاق ها رو باز کردم یکیشون خیلی به دلم نشسته بود اما با دیدن میز کار و... اینا فهمیدم این اتاق جناب خانِ!
چقدر هم بزرگ بود، به آخر راه رو رسیدم در اتاق باز کردم اتاق نسبتا بزرگی بود. پنجره بزرگی رو به بالکن داشت؛ دکور، سفید و قهوه ای شیک بود حیف که با سلیقه من سازگار نبود.
یعنی دو سال تموم من باید تو این اتاق بمونم
کوفتت بشه آراد الهی! 
اتاق به اون بزرگی رو واسه خودش برداشته؛ پس من به سمت کمد رفتم تمام وسایلام رو تو کمد چیدم.

خیلی خسته بودم، دیگه نتونستم لباسام رو  عوض کنم با همون لباس ها، سمت تخت رفتم و شیرجه زدم روش و به خواب عمیق رفتم.

°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°

#آراد

- خانم محترم بفرمایید بیرون.
اما تکون نمی‌خورد اعصابم رو بهم ریخته بود، صدام رو بلند کردم و گفتم:

- شیرازی!

شیرازی منشی دفترم بود دختر نسبتا خوبی بود و چند سالی می‌شد که منشی دفترم بود، در سریع باز شد و شیرازی وارد شد رو بهم گفت:

- بله آقا، کاری داشتید؟

- خانوم ریاهی رو راهنمایی کنید بیرون.

اشک از‌ چشماش جوش می‌زد با گریه رو بهم گفت:

- آراد باور کن دارم راست میگم مجبور بودم، آراد!

ولی به حرفاش اعتنایی نکردم مگه مغز خر خورده بودم که دوباره بهش اعتماد کنم!

شیرازی به بیرون راهنماییش کرد، کتم رو برداشتم و از بیرون شرکت زدم، شاید اگه الان کنار هم بودیم خیلی چیزها فرق می‌کرد. شاید! 

خودم رو به ماشینم رسوندم ریموت رو زدم و سوار شدم، با سرعت زیادی خودمو به خونه رسوندم.

جلال در رو باز کرد وارد ویلا شدم، ماشین بابا داخل ویلا بود گفته بودن می‌خوان بیان.
ماشین رو پارک کردم و به سمت ویلا رفتم
داخل شدم، به سمت پذیرایی رفتم؛ اما کسی نبود فکر کنم به بیرون رفته بودن.
با شتاب از پله ها رفتم بالا پله ها رو یکی دوتا طی می‌کردم، به در اتاقم رسیدم دستم رو به دستگیره گرفتم خواستم درو باز کنم که نگاهم به در باز شده اتاق آخر راه رو افتاد.

یواش- یواش قدم برداشتم با نوک پام در رو هل دادم و داخل رفتم، با چیزی که دیدم دهنم باز موند این دیگه کی بود؟
یه دختر با لباس هایی بیرونی، رو تخت افتاده بود. به سمتش رفتم که بیدارش کنم اما یهو با خودم گفتم شاید با مامان بابام امده اما مامان بابا که چیزی نگفتن.

دستم رو گذاشتم رو دستش و بلند صداش کردم.
- خانوم! خانوم!
یهو یه چشمش رو باز کرد تا من رو دید به شتاب از رو تخت بلند شد، یک آن نگاهم به چشم هاش افتاد چشم هایی به رنگ آبی دریا.
می‌خواستم به سمتش برم که یهو جیغ کشید سریع دستم رو  جلوی دهنش گذاشتم و با تحکم گفتم:
- جنی چیزی دیدی! دختر کی هستی؟ هان!
تو خونه من چی می‌خوای؟

°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
#آلارا
یکی تکونم می‌داد و می‌گفت که بیدار شم، یک چشمم رو باز کردم و با دیدن مرد هیکلی رو به رو وحشت زده بلند شدم، می‌خواست به سمتم بیاد که جیغ بلندی کشیدم، دستش رو جلوی دهنم گذاشت.

@Healer2000
 

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#part_17

دستش رو گذاشته بود جلوی دهنم که صدام بالا نیاد.
بعدش با تحکم گفت:
- جنی چیزی دیدی دخترکی هستی ؟هان!
تو خونه من چی می‌خوای؟

تو از جنم بدتری پس بگو آقا کی هستن! آراد خودمون ها!

دستش رو محکم گاز گرفتم که دستش رو برداشت و با اون دستش جای گاز رو دستش و ماساژ داد
و با صدای یواش گفت:

- وحشی.


منم رو بهش گفتم:

- وحشی خودتی.

چرخید سمتم عصبانی گفت:

- چی گفتی؟

منم با قیافه حق به جناب گفتم:
- گفتم وحشی خودتی.

با قیافه عصا قورت دادش گفت:

- چرا اینجا خوابیدی؟
دستمو زیر چونم زدم و گفتم:

- می‌خواستی کجا بخوابم؟ تو اتاق تو؟

- منظورم اینه چرا روی این تخت خوابیدی؟ اصلا کی هستی؟ یادم نمیاد کسی رو دعوت کرده باشم!

با تحکم گفتم:
- می‌خواستی کجا بخوابم مگه بقیه رو تخت نمی‌خوابن، مطمئنی کلت به جایی نخورده؟ من مهمون موقتتم اوکی افتاد!

- کی؟

- ببین جانم، من آلارام حالا شناختی؟ قرار چند وقتی مهمونت باشم.

آراد با تعجب گفت:

- تو دختر عمه طنازی؟

@Healer2000

 

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

 

#part_18

#آراد

از اتاق آلارا که بیرون اومدم یه راست رفتم سمت اتاق خوابم، لباس‌هام رو عوض کردم و یه دوش گرفتم و کمی استراحت کردم.

هنوز چشم‌هام کاملا گرم نشده بود که در اتاقم رو زدن. چشم‌هام رو باز کردم و گفتم:

- بفرمایید!

مامان و بابا بودن با دیدنشون خیلی خوشحال شدم. خیلی وقت بود ندیده بودمشون.

به سمت مامان رفتم بغلش کردم 
- قربونت بشم مادرم، دلم برات تنگ شده!

مامان: خدانکنه پسرم، منم دلم برات تنگ شده بود!
اشک از چشم‌های مادرم سرازیر شد که با دست‌هایم پاکش کردم و گفتم:
- نریز مامان جان! من اینجام، آراد کوچولوت اینجاس، دیگه جایی نمیره!

بعد از اون با بابا خوش و بش کردم کلی حرف زدن تا بلاخره من به حرف امدم
- مامان جان می‌تونم بپرسم آلارا رو چرا آوردید اینجا؟

مامان: مادرجان دخترم تنهاس! دانشگاه اینجا در امده ما قبول نکردیم بفرستیمش خوابگاه، چه جایی بهتر از خونه پسرم آراد!

ابروهام ر‌و بالا انداختم و گفتم:

- اهان اوکی مشکلی نیس مادر جان، شما امر کنید.

بابا رو بهم گفت:

- فقد یه قضیه‌ای رو باید بهت بگم پسرم!
با دست بابا رو راهنمایی کردم تو تراس اتاق.
بابا شروع کرد به صحبت کردن
از اینکه آلارا دانشگاهش اینجا دراومده
از اینکه نمی‌زارن بره خوابگاه
از اینکه بهت اعتماد داریم
از اینکه مراقبش باشی
از اینکه و از اینکه
خانوم باید صیغه من بشه چون مردم حرف بارشون می‌کنن
- چه رسم و رسوم مسخره‌ای

مامان: اراد زشته! نمیشه، فردا کلی حرف پشت سر آلارا میگن تو مردی عیب نداره؛ اما اون دختره واسه آیندش بده، زشته خوب نیس وفلان

من دیدم کوتاه نمیان قبول کردم؛ هر چند که این یه صیغه‌ی الکی بود؛ ولی من این چیزا خوشم نمیاد.

هوف!

@Healer2000

@Healer2000

ویرایش شده توسط melika_m9
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#part_19

#آلارا
چشام رو باز کردم هوا تاریک بود 
نزدیکای غروب بود از روی تخت بلند شدم
و به سمت روشویی رفتم
دست و صورتم رو شستم و با حوله ی مخصوص خشک کردم
از نرم کننده ای که با خودم آوردم به صورتم و دستام زدم

بالم لب براقم رو برداشتم و به لبام زدم موهام رو باز کردم
شونه شون کردم و محکم بالای سرم بستمشون

از کمد یه شومیز نازک خنک سفید رنگ  برداشتم
آستیناش سه ربع بود از قسمت یقه گشاد بود و تقریبا شونه هام معلوم بودند
و از قسمت شونه هام افتاده بود مدلش بود
و پوشیدمش
یه شلوار برمودای سیاه هم پوشیدم 
از تو کشو یه شال نازک نخودی هم برداشتم و سرم کردم

به سمت عسلی رفتم گوشیم رو برداشتم و چکش کردم خبری نبود دوباره گذاشتمش رو عسلی

از اتاق خارج شدم و از پله ها پایین رفتم

متوجه زن دایی و دایی شدم تو پذیرایی که داشتن با یه نفر صحبت میکردن

به سمتشون رفتم

بلاخره متوجه حضورم شدن دایی سر بلند کرد و گفت 
- بلاخره بیدار شدی شیطون دایی بیا اینجا بیا دایی جان
و به بقل خودش اشاره کرد
وارد سالن شدم و به سمت دایی رفتم 
متوجه
پسری شدم که روبه روشون نشسته بود یکم چهره اش آشنا میزد احساس کردم قبلا دیدمش 

اهان ظهری که امد داخل اتاقم

داشتم انالیزمش میکردم یه مرد هیکلی معلوم بود ورزشکاره
بالاتر که رفتم به چشای قهوه ایش برخورد کردم
که برق خاصی داخلشون بود
اون موهای لختش که ریخته بود تو صورتش باعث میشد خیلی جذاب و دلنشین تر بشه

وای این همون آدم بود چقدر خوشتیپ و خوشگل بود

وایی خاک به سرم سه ساعته دارم این پسره رو‌نگاه میکنم الان پیش خودش  چه چیزایی که فکر نمیکنه

زیر لب سلامی دادم و بقل دایی نشستم
دایی چرخیدم سمتم و گفت 
- دایی جان نمیشناسی ایشون اراده پسرم

اها پس این همون کوه غروره ببین چطورم نگاه میکنه انگار ارث باباشو خوردم

با لبخند مصنوعی رو به دایی جان گفتم
- نه دایی جان یادم نیست اخرین باری که ایشون رو دیدم ۸ یا ۹ سالم بود

دایی جان با لبخند گفت - یه ساعت دیگه آقای فتاحی میاد!
با تعجب رو به دایی گفتم - آقای فتاحی‌ واسه چی میاد؟

دایی با تک خنده جذاب مخصوص خودش گفت

@Healer2000

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#part_20

دایی با تک خنده جذاب خودش گفت 
- یه ربع دیگه آقای فتاحی میان واسه خوندن صیغتون

خوبه ولا همه چی دست به دست هم میده که  امشب من صیغه این غول تشن بشم

بلاخره آقای فتاحی امدند آراد با نفرت اشکاری منو دید میزد
میدونستم اونم دلش بع اینکار نیست و به خونه من تشنه است حال منم که تعریفی نداشت هرچند که برامم مهم نبود
بعد از اون صیغه رفتم بالا تو اتاقم و یکم با وسایلم ور رفتم و بعدش خوابیدم

°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
با برخورد نور به صورتم از خواب بیدار شدم
دست و صورتم رو شستم 
یه شومیز کرمی کوتاه که فوقش تا نافم میرسید و با یه شلوار چسبون پوشیدم
صندلای تخت خوشگلمم پام کردم

از کشوم هم یه شال طوری برداشتم و سرم کردم
دیگه خیالم راحت ِراحت میتونم لباس بپوشم هوففف راست میگفتن سخته

چون نمیدونستم کی خونس شالمم سر زدم که یهو یه فرد نامحرم جلوم ظاهر نشه

از اتاقم خارج شدم  به پله ها رسیدم هیچ صدایی نبود
پس معلومه کسی خونه نیست وقته شیطنته
منم که عاشق سر خوردن روی نردهام

خخخخخ
وقتی شیطون میشم هیچکی نمیتونه جلوم رو بگیره

نشستم رو نرده و سر خوردم
قبل از اینکه پام به زمین برسه

@Healer2000

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 4 weeks later...

 

#part_21
قبل از اینکه پام به زمین برسه با یکی اصابت کردم و پخش زمین شدم
چشام رو که باز کردم با  یک جفت چشم قهوه ای رنگ ملاقت کردم خیلی آشنا بودن

وایییی خاک به سرم اینکه آراده
مثل جن گرفته از رو زمین بلند شدم

ارادم بلند شد ولی با چشاش طوری نگام میکرد که از کارم پشیمون شدم
ولی‌نه  منو پشیمونی اصلا جور در نمیاد

چشامو مظلوم کردمو و گفتم - ببخشید فکر‌نمیکردم کسی خونه باشه
و بعد گفتم - دایی و زن دایی کجان؟

سرشو چرخوند و گفت - برگشتن رشت به منم سپردن که فردا ببرمت برا ثبت نام

در ضمن
یه نگاهی به سر تا پام کرد و گفت - یه لباس مناسب تر نداشتی بپوشی اینجا به جز من دوتا مرد دیگه هم زندگی میکنن

منظورشو خوب فهمیده بودم منظورش اقا جلال و محمد بود
آقا جلال که مثل پدرمه محمدم که اصلا داخل نمیاد

یه ایششششی گفتم و سر چرخوندم و عقب گرد کردم که برم که گفت
- فکرنکنم آشپزخونه اون ور باشه

ایششش حالا اصلا کی گفته من میخام برم صبحونه بخورم پسر ی الدنگگ
سرمو چرخوندم و به سمت جایی که نشون داد رفتم
خاله هلیمه داخل اشپزخونه بود
و داشت میز رو میچید سریع به سمتش رفتم و کمکش کردم

بعدشم نشستم و شروع به صبحونه خوردن کردم
آراد هم وارد آشپزخونه شد و صندلی کناری من رو کشید و نشست
و‌مشغول صبحونه خوردن شد
اوهه
این چرا اینهمه یواش غذا میخوردم اگه درست فکر کرده باشم هنوزم عادت بچگیشو داره

یعنی از سروصدا و تند خوردن بدش میاد بزار
امتحان کنم

@melika_m9

پارت های بالا رو هم ویراستار بزن ملیکا جون

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...