رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان قشاع عاشقان | مبینا کچویی کابر انجمن نودهشتیا


K.Mobina
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: قشاع عاشقان 

نام نویسنده: مبینا کچویی 

ژانرهای رمان:  عاشقانه، تراژدی، معمایی،  سیاسی،  پلیسی

هدف: من در اوج تنهایی دست به قلم شدم و وارد دنیایی شدم که از همه نظر به من آرامش عجیبی می‌دهد. نوشتن من رو به اوج می‌برد و دوست دارم بقیه را با خوندن رمانم وارد دنیای خودم کنم تا تمام عواطف را با تمام وجودشون حس کنند.  

زمان پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه رمان:   دختری از تبار مسیح (ع) و پسری از تبار محمد (ع)، عاشق و دلباخته‌ی همدیگر شده‌‌اند اما تاثیر سرگذشت نیاکان بر زندگی‌شان، راه را برایشان دشوار می‌کند و فرسنگ‌ها از هم دور می‌شوند‌. اتفاقات و مشکلات، یکی پس از دیگری جلویشان قرار می‌گیرد و آن‌ها را در شوک فرو می‌برد. به همدیگر نزدیک اند اما در واقع نسبت به هم، در دور‌ترین نقطه در زندگی‌شان هستند. با وجود این مشکلات، کِی قرار است این دو به یکدیگر برسند؟ آیا اصلا به هم می‌رسند یا ورود شخص سومی، این رسیدن را تحت شعاع قرار می‌دهد؟!
پ.ن: این رمان پر از رمز و راز‌هایی هست که شما خوانندگان عزیز را به وجد خواهد آورد.

ناظر: @مُنیع

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 4
  • هاها 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{به نام خدا}

مقدمه:

انتقام گاهی وقت‌ها حاصل کینه و نفرت کسی نسبت به فرد دیگری است. در این قصه‌ی روایت شده شاید در ظاهر انتقام این‌گونه باشد اما وقتی می‌خوانی و می‌شنوی، می‌فهمی انتقامی که این‌جا حرفش زده شده، ریشه‌اش جای دیگری است.
شاید بتوان ریشه‌ی این انتقام را در دلی پر از شیرینی پیدا کرد ولی شاید جای دیگری که حتی فکرت هم خطور نکند پیدا کنی. آن وقت است که با خود می‌گویی چرا این‌جا، در این شلوغی و هیاهو باید باشد؟! چرا باید در دل کسی باشد که جایی در این انتقام ندارد؟!
حال ممکن است این انتقام شیرینی‌اش را در دل تو هم بکارد، ممکن هم است که تلخی خود را بر دل‌های همگی بپاشد.

قُشاع عاشقان، روایتگر مردی است که تلخی‌های زندگی را همچون شیرینی‌‌هایش چشیده است اما این را نمی‌داند که هیچ‌گاه نمی‌تواند با سرنوشت و تقدیرش بجنگد و آن را تغییر دهد.
او این جمله را همیشه با خود تکرار می‌کند که 《تنها نیست》. اگر همه هم برای نجات خودشان او را رها کنند، خود می‌داند که خدایی آن بالا هست که نظاره‌گر اوست.
قُشاع عاشقان، روایتگر دختری است که همه چیز دارد اما انگار هیچ چیز ندارد! محبت دیده ولی انگار ندیده! با این دختر چه کرده‌اند که از همه کس و همه چیز این دنیای بی‌رحم، خسته شده اما باز هم تسلیم این جهان نمی‌شود؟ می‌جنگد تا شاید نه، که حتما پیروز از این میدان خارج شود.

راز‌هایی در دل این قصه نهفته شده که با فاش شدنشان، دنیا را ویران و آدم‌هایش را از دیگری دور و دور‌تر می‌کند. پس همه‌ی آن رازداران، سعی در این دارند که با قدرت هر چه تمام‌تر، آن را حفظ کنند ولی در آخر آیا موفق به حفظ آن می‌شوند یا نه؟! آیا واقعاً با فاش شدنشان، دنیا و آدم‌هایش نابود و ویران می‌شوند یا سالم از این امتحان سخت بیرون می‌آیند؟!
گاهی وقت‌ها سرنوشت، چیزهایی را برای ما رغم می‌زند که کاری از دست ما بر نمی‌آید و مجبور به قبول چنین سرنوشتی هستیم. تقدیر و سرنوشت، بی‌رحم تر از آن است که به کسی رحم کند؛ حتی به قلب یک دختر و جان یک پسر هم رحم نکرد.
 در آخر، این خداوند است که یک زندگی دوباره را به ما می‌بخشد اما با یک تفاوت که...

  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_1

《زمان حال》

عایشه: آهای دختر! بلند شو و پله‌ها را تمیز کن! خاک گرفته.

سارگل: تمیز کردن پله‌ها بر عهده‌ی من نیست. خودت تمیز کن!

عایشه: دختره‌ی خیره سر! سریع میری و تمیز می‌کنی! همین که گفتم!

سارگل: نمی خوام!

عایشه: نمیری، نه؟

سارگل: نه! آخ! موهام رو ول کن زن ناحسابی.

عایشه: میری تمیز می‌کنی یا نه؟

رئیس: این‌جا چه خبره؟

با صدای داد رئیس، عایشه موهام رو ول کرد و به سمت رئیس برگشت.
- رئیس، عایشه از من می‌خواد که پله‌ها را تمیز کنم.

رئیس: آره عایشه؟

عایشه: بَ... له رئ... یس! آخه آدم دیگه ای...

تا عایشه اومد حرفش رو کامل کنه، رئیس وسط حرفش پرید و با دادی که زد، قلبم برای یه لحظه ایستاد؛ دیگه چه برسه به عایشه.

رئیس: غلط کردی که بهش گفتی پله‌ها را تمیز کنه! این‌ها رو هم تو و هم بقیه توی گوشتون فرو کنید که سارگل، خدمتکار شخصی منه؛ یعنی کار‌های شخصی من رو انجام میده. اگر یه بار دیگه ببینم که همچین کارهایی رو بهش گفتی انجام بده، خودت بهتر می‌دونی باهات چی کار می‌کنم. فهمیدی؟

عایشه: بَ... له رئ... یس، فهمی... دم!

رئیس: خوبه! سارگل؟
همیشه بدم میومد بهش بگویم رئیس ولی چه کنم که نقشه ام دست و پایم را بسته اند.با اکراه جواب دادم:  
سارگل: بله رئیس!

رئیس: می‌‌خوام برم و دوش بگیرم! 

سارگل: چشم.
با پوزخندی که تحویل عایشه دادم به سمت بالا حرکت کردم و وارد اتاق رئیس شدم. فقط من می‌تونستم به اتاقش بیام و فرد دیگه‌ای جرئت نداشت حتی از یک سانتی اتاقش رد بشه؛ چه برسه که بخواد واردش بشه.
همه مثل سگ ازش می‌ترسن ولی من موندم که اگه این به اصطلاح رئیس، این اخلاق گندش و اون هیکل غول پیکرش رو نداشت، خداوکیلی کی ازش می‌ترسید؟!
سریع این افکارم رو پس زدم، لباس‌ها و حوله رو آماده کردم و وارد حموم شدم. داشتم وان پر می‌کردم که صدای بسته شدن در حموم اومد. سرم رو برگردوندم و با دیدن اون که داخل حموم بود و دری که بسته شده بود، چشم‌هام چهار تا شد.
سریع سرم رو برگردوندم و با دیدن وان که پر شده بود، شیرش رو بستم. با اجازه‌ای گفتم و خواستم سریع از در بیرون برم که دستم رو کشید و ریلکس گفت: 
- من اجازه دادم که بری؟
با بهت داشتم نگاهش می‌کردم...

ویرایش شده توسط K.Mobina
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_2

《فلش بک به حدود ده سال پیش》

امروز یک‌کم سرحال تر از روز‌های قبل بودم. شاید دیدن یار، کمی از اون غمی که وجودم را گرفته کم کنه. هیچ وقت فکر نمی‌کردم که بابا با ازدواج من مخالفت کنه. پدری که برام هر چی که می‌خواستم رو مهیا می‌کرد ولی حالا روز به روز، رفتارش با من سرد و سرد‌تر میشه.
اما این درد‌ها و دردهایی که قرار بود بعداً بکشم، چیزی نبودند! دردهایی که غافل بودم و نمی‌دونستم که تقدیرم، چه چیز‌هایی رو برام رغم می‌زنه. با یادآوری اولین دیدارم با بردیا، لب‌هام به خنده باز شد. لبخندی که موندگاری‌اش کم بود.
《فلش بک به پنج سال پیش و اولین دیدار آلما و بردیا》
   سر جلسه‌ی امتحان بودم. دیشب به خاطر سردرد‌های بی‌امانم، اصلا نتونستم بخوابم به خاطر همین، زیاد هم نخونده بودم و الان چیز زیادی بلد نبودم. برای همین خیلی حرصم گرفته بود و سعی داشتم از بهارا بگیرم، اما اون هم مثل همیشه سرش توی برگه‌ی خودش بود.
یه نگاه به کل کلاس کردم و دوباره به بهارا رسیدم. با پام، چند بار به صندلی‌اش ضربه  زدم اما انگار نه انگار. از صدایی که با برخورد پام به صندلی ایجاد کرده بود یکی از پسرها که از قضا برادر بهارا بود، خطاب به استاد با صدای بلندی که اکثر افراد، سرشون رو بالا آوردند و بهش نگاه کردند، گفت: استاد خانم سلطانی قصد تقلب دارن!
یعنی اون لحظه دلم می‌خواست که پسره‌ی سه نقطه رو خفه‌اش کنم. لا اله الا الله! هیچ وقت یادم نمیره که اون لحظه، چقدر استاد سوال پیچم کرد. حتی تا مرز این‌که استاد می‌خواست از کلاس بیرونم کنه هم رفتم، اما به قول مامان، با چرب زبونی مانع از این کار شدم.
من هم تلافی اون کار بردیا (برادر بهارا) رو، روزی که مراسم جشن عقد بهارا بود در آوردم. به دلیل این‌که من هم دوست صمیمی‌ بهارا بودم، من رو دعوت کرده بود. تو راه رفتن به خونه‌ی بهارا بودم که سرایدار خونشون رو دیدم. پیاده شدم و به سمتش رفتم.
- سلام عمو خسته نباشید، اتفاقی افتاده؟

- سلام، اِ تویی دخترم؟! چیزی نیست، ماشین خراب شده!

- می‌تونم کمکی بهتون بکنم؟

- نه دخترم، ممنون. داری میری خونه‌ی آقای مظفری؟

- بله عمو!

- پس یه لطفی بکن دخترم! من فکر نکنم که به موقع برسم. این کت و شلوار رو از خشک‌شویی گرفتم؛ اونجا میری این رو تحویل آقا بردیا بده، باشه دخترم؟

- چشم، بدین ببرم!

- بیا دخترم؛ ممنونم!

- خواهش می‌کنم. پس من دیگه برم!

- برو دخترم! خدانگهدارت.

- خداحافظ.
اون روز از اول قصد بدی نداشتم ولی وسط راه به یاد بلایی که داخل کلاس سرم آورد افتادم. برای همین، چیزی به ذهنم رسید و بدون فکر کردن به عواقبش اون کار و انجام دادم.

سریع لباسی که قرار بود زیر کت بپوشه رو از کاور در آوردم. رنگش سفید بود. یقه‌اش رو گرفتم و داخلش، یه بوس خوشگل زدم. جای رژم به وضوح روش مونده بود و هر کی می‌دید، با خودش فکر‌های بد می‌کرد.
بعدش هم رژم رو که روی لبم کم‌رنگ شده بود و تمدید کردم. خانواده‌ی بردیا هم روی این چیزها خیلی حساس بودن. خانواده‌‌اش، شامل بردیا که بزرگ‌ترین فرزند خانواده بود می‌شد و بعدش، بهارا دوست صمیمی بنده و در آخر هم باربد برادر کوچک‌تر بردیا و بهارا.
خانواده‌ی مذهبی‌ای هستن و مادرش چادری بود. این‌طور که من طی این سال‌ها دوستی با بهارا فهمیده بودم، روی محرم و نامحرم و حلال و حرام و... به شدت حساس بودن.
اون روز دعا- دعا می‌کردم که بردیا موقع پوشیدن لباس، اون جای رژ رو نبینه و خداروشکر ندید؛ ولی بعدش که توی آشپزخونه داشتم کمک خاله (مامان بهارا) می‌کردم، بردیا وارد آشپزخونه شد و یه لیوان آب خورد و تا اومد از آشپز‌خونه بیرون بره، خاله جلوش رو گرفت و گفت: وایسا پسرم تا یقه‌ی لباست که کج شده رو واست درست کنم.
اون روز خاله جای رژ رو دید و یه دعوای حسابی با بردیا کرد و دل من خنک شد. آخر سر هم بردیا رفت از سرایدار خونشون پرسید و اون هم همه چیز رو کف دست بردیا گذاشت و گفت که من کتش رو آوردم. آخه موقع تحویلش، کت رو دادم به بهارا تا بره و به بردیا بده.
وقتی بردیا فهمید که اون جای رژ کار من بوده، بدجوری عصبانی شد. آخه رسماً مادرش رو به جونش انداخته بودم. و این شروع لج بازی‌های من و بردیا بود که آخرش به دل دادن و دل گرفتن رسید؛ اما این نه تنها آخرش نبود بلکه شروع مشکلات بود و من نمی‌دونستم که بعد از این قرار چه بدبختی‌هایی را به دوش بکشم.
با صدای طلعت خدمتکار خونمون از فکر بیرون اومدم و از اتاق خارج شدم.

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خصوصی چک کن عزیز

21 دقیقه قبل، K.Mobina گفته است:

پارت_2

《فلش بک به حدود ده سال پیش》

امروز یک‌کم سرحال تر از روز‌های قبل بودم. شاید دیدن یار، کمی از اون غمی که وجودم را گرفته کم کنه. هیچ وقت فکر نمی‌کردم که بابا با ازدواج من مخالفت کنه. پدری که برام هر چی که می‌خواستم رو مهیا می‌کرد ولی حالا روز به روز، رفتارش با من سرد و سرد‌تر میشه.
اما این درد‌ها و دردهایی که قرار بود بعداً بکشم، چیزی نبودند! دردهایی که غافل بودم و نمی‌دونستم که تقدیرم، چه چیز‌هایی رو برام رغم می‌زنه. با یادآوری اولین دیدارم با بردیا، لب‌هام به خنده باز شد. لبخندی که موندگاری‌اش کم بود.
《فلش بک به پنج سال پیش و اولین دیدار آلما و بردیا》
   سر جلسه‌ی امتحان بودم. دیشب به خاطر سردرد‌های بی‌امانم، اصلا نتونستم بخوابم به خاطر همین، زیاد هم نخونده بودم و الان چیز زیادی بلد نبودم. برای همین خیلی حرصم گرفته بود و سعی داشتم از بهارا بگیرم، اما اون هم مثل همیشه سرش توی برگه‌ی خودش بود.
یه نگاه به کل کلاس کردم و دوباره به بهارا رسیدم. با پام، چند بار به صندلی‌اش ضربه  زدم اما انگار نه انگار. از صدایی که با برخورد پام به صندلی ایجاد کرده بود یکی از پسرها که از قضا برادر بهارا بود، خطاب به استاد با صدای بلندی که اکثر افراد، سرشون رو بالا آوردند و بهش نگاه کردند، گفت: استاد خانم سلطانی قصد تقلب دارن!
یعنی اون لحظه دلم می‌خواست که پسره‌ی سه نقطه رو خفه‌اش کنم. لا اله الا الله! هیچ وقت یادم نمیره که اون لحظه، چقدر استاد سوال پیچم کرد. حتی تا مرز این‌که استاد می‌خواست از کلاس بیرونم کنه هم رفتم، اما به قول مامان، با چرب زبونی مانع از این کار شدم.
من هم تلافی اون کار بردیا (برادر بهارا) رو، روزی که مراسم جشن عقد بهارا بود در آوردم. به دلیل این‌که من هم دوست صمیمی‌ بهارا بودم، من رو دعوت کرده بود. تو راه رفتن به خونه‌ی بهارا بودم که سرایدار خونشون رو دیدم. پیاده شدم و به سمتش رفتم.
- سلام عمو خسته نباشید، اتفاقی افتاده؟

- سلام، اِ تویی دخترم؟! چیزی نیست، ماشین خراب شده!

- می‌تونم کمکی بهتون بکنم؟

- نه دخترم، ممنون. داری میری خونه‌ی آقای مظفری؟

- بله عمو!

- پس یه لطفی بکن دخترم! من فکر نکنم که به موقع برسم. این کت و شلوار رو از خشک‌شویی گرفتم؛ اونجا میری این رو تحویل آقا بردیا بده، باشه دخترم؟

- چشم، بدین ببرم!

- بیا دخترم؛ ممنونم!

- خواهش می‌کنم. پس من دیگه برم!

- برو دخترم! خدانگهدارت.

- خداحافظ.
اون روز از اول قصد بدی نداشتم ولی وسط راه به یاد بلایی که داخل کلاس سرم آورد افتادم. برای همین، چیزی به ذهنم رسید و بدون فکر کردن به عواقبش اون کار و انجام دادم.

سریع لباسی که قرار بود زیر کت بپوشه رو از کاور در آوردم. رنگش سفید بود. یقه‌اش رو گرفتم و داخلش، یه بوس خوشگل زدم. جای رژم به وضوح روش مونده بود و هر کی می‌دید، با خودش فکر‌های بد می‌کرد.
بعدش هم رژم رو که روی لبم کم‌رنگ شده بود و تمدید کردم. خانواده‌ی بردیا هم روی این چیزها خیلی حساس بودن. خانواده‌‌اش، شامل بردیا که بزرگ‌ترین فرزند خانواده بود می‌شد و بعدش، بهارا دوست صمیمی بنده و در آخر هم باربد برادر کوچک‌تر بردیا و بهارا.
خانواده‌ی مذهبی‌ای هستن و مادرش چادری بود. این‌طور که من طی این سال‌ها دوستی با بهارا فهمیده بودم، روی محرم و نامحرم و حلال و حرام و... به شدت حساس بودن.
اون روز دعا- دعا می‌کردم که بردیا موقع پوشیدن لباس، اون جای رژ رو نبینه و خداروشکر ندید؛ ولی بعدش که توی آشپزخونه داشتم کمک خاله (مامان بهارا) می‌کردم، بردیا وارد آشپزخونه شد و یه لیوان آب خورد و تا اومد از آشپز‌خونه بیرون بره، خاله جلوش رو گرفت و گفت: وایسا پسرم تا یقه‌ی لباست که کج شده رو واست درست کنم.
اون روز خاله جای رژ رو دید و یه دعوای حسابی با بردیا کرد و دل من خنک شد. آخر سر هم بردیا رفت از سرایدار خونشون پرسید و اون هم همه چیز رو کف دست بردیا گذاشت و گفت که من کتش رو آوردم. آخه موقع تحویلش، کت رو دادم به بهارا تا بره و به بردیا بده.
وقتی بردیا فهمید که اون جای رژ کار من بوده، بدجوری عصبانی شد. آخه رسماً مادرش رو به جونش انداخته بودم. و این شروع لج بازی‌های من و بردیا بود که آخرش به دل دادن و دل گرفتن رسید؛ اما این نه تنها آخرش نبود بلکه شروع مشکلات بود و من نمی‌دونستم که بعد از این قرار چه بدبختی‌هایی را به دوش بکشم.
با صدای طلعت خدمتکار خونمون از فکر بیرون اومدم و از اتاق خارج شدم.

 

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_3

به سمت طبقه پایین رفتم. طلعت خانم در حال چیدن میز صبحانه بود. با بی‌حوصلگی سلام کردم که با خوش‌رویی جوابم رو داد. دیگه فضای خونه هم غم گرفته بود. به سمت میز رفتم و نشستم.
- طلعت خانم، مامان و بابا کجا رفتن؟
- اول صبح رفتن؛ مادرتون دوستشون اومدن و رفتن کوه، پدرتون هم کار داشتن و رفتن. در ضمن پدرتون گفتن بهتون بگم که امروز دانشگاه نرید.
- برای چی؟

- این رو نمی‌دونم خانم کوچیک.

صبحانه‌ام هم  زهرمارم شد. انقدر یهویی از سر میز بلند شدم که صندلی افتاد و طلعت خانوم ترسید.
- خانم کوچیک، چرا صبحانه‌تون  رو نخوردید؟

- اشتها ندارم؛ جمعش کن!

سریع از آشپزخونه بیرون زدم. برخلاف حرف بابا، مانتوی طوسی بلندی که بلندی‌اش تا یه وجب پایین‌تر از زانوم بود رو با یه شلوار جین مشکی و مقنعه مشکی پوشیدم. این روزها حوصله‌ی آرایش هم نداشتم و فقط به زدن یه برق لب اکتفا کردم. کولم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم. اومدم از در عمارت بیرون برم که چند تا مرد جلوم رو گرفتن.
- شماها دیگه کی هستین؟

- پدرتون گفتن نذاریم شما بیرون برید!

- گوشیت رو بده!

- بله؟!

شدیداً عصبی بودم. با داد ادامه دادم:
- گفتم گوشیت رو بده!
سریع گوشیش رو از جیب کتش در آورد و به سمتم گرفت و گفت:
- بفرمائید.
سریع با بابا تماس گرفتم. 
- بابا این‌ها چی میگن؟ من می‌خوام برم بیرون!     
- آلما حرف نشنوم. وقتی میگم حق نداری از خونه بزنی بیرون، یعنی حق نداری!
بلافاصله بعد از تمام شدن حرفش، گوشی رو قطع کرد. اومدم داخل و سریع وارد اتاقم شدم و در رو به هم کوبیدم. با حرص کیفم رو روی تخت انداختم و پشت میز تحریرم نشستم و سرم رو توی دستم گرفتم.
بابا گوشیم رو هم گرفته بود و بیشتر حرصی‌ام می‌کرد. آخه خدا، این چه زندگی شد؟ خدایا این بنده‌ات رو می‌بینی؟ می‌دونم این‌ها همه‌اش امتحانه، اما من هم آدمم، یه جا کم میارم. همین‌طور که داشتم با خدا حرف می‌زدم و گلایه می‌کردم، صورتم غرق اشک شد.

::: بردیا :::

امروز هم آلما به دانشگاه نیومد. انقدر نگرانش بودم که هیچی از تدریس استاد نفهمیدم. بعد از کلاس سریع به خونه و به سمت اتاق بهارا رفتم. من هر چی بهش زنگ زدم برنداشت، شاید اگه بهارا زنگ بزنه برداره. بدون در زدن وارد اتاقش شدم که از ترس سریع تو جایش نشست.
- چی شده داداش؟

- زنگ بزن به آلما!

- خودت چرا نمی‌زنی؟

- زدم. بر نمی‌داره.

- مگه اتفاقی افتاده؟

- بهارا گفتم زنگ بزن!
با دادی که زدم، کتابش از دستش افتاد. خداروشکر کسی تو خونه نبود وگرنه سوال پیچم می‌کردن و من هم حوصلش رو نداشتم.
- باشه، چرا داد می‌زنی؟ الان می‌زنم!
گوشی‌اش رو برداشت و زنگ زد.
- مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد!
چند باری زد اما خاموش بود. سیل نگرانی بهم سرازیر شد. حالم اصلا خوب نبود. لعنتی کجایی؟ چرا نمی‌فهمی؟

- خونشون رفتی؟

- آره رفتم اما هر چی سراغش رو می‌گیرم، میگن نیست.‌
با فکری که به سرم زد، سریع از اتاق بهارا بیرون زدم و به صدا زدن های مکررش توجهی نکردم. باید تا نیمه‌های شب صبر می‌کردم و بعد نقشم رو عملی می‌کردم.

  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_4

::: آلما :::

با شنیدن صدای بابا به سمت پایین رفتم.
- سلام بابا.

- سلام. برای فردا شب آماده شو، قراره خواستگار بیاد.

- یعنی چی بابا؟! من از اول به شما گفتم که فقط بردیا. اصلا چی شد یهو که فکر کردید ما به درد هم نمی‌خوریم؟ ما فقط یه هفته تا عقد فاصله داشتیم. همه‌ی کارهامون هم کرده بودیم.
با داد ادامه دادم:
- چی شد یهو بابا؟
 
- تو فکر کن تفاوت دین باعث شد!

- نه این نمیشه، حرف منطقی‌ای نیست. شما از روز خواستگاری می‌دونستین که اون‌ها مسلمون هستن و ما مسیحی.

- اگه یه روزی مجبورت کرد که مسلمون بشی چی؟

- من پنج سال بردیا را می‌شناسم، اون من رو به هیچ کاری مجبور نمی‌کنه؛ شما خیالت راحت!

- اصلاً من نمی‌خوام که دوماد مسلمون داشته باشم؛ فردا شب هم الیاس میاد خواستگاری‌ات؛ همین که گفتم!
الیاس پسر یکی از بهترین دوست‌های پدرم بود و تقریباً چندین سال می‌شود که با هم دوست هستیم و رفت و آمد خانوادگی داریم.

- مامان تو رو خدا شما یه چیزی بگو!

- من حرفی ندارم؛ حرف بابات حرف من هم هست.

با لحن مظلومی ادامه دادم: 
- بابا تو رو جون عزیزت این کار رو با من نکن! تو رو خدا!

- آلما، دخترم گریه نکن!

- پس بذار با اونی که می‌خوام ازدواج کنم.

- اون نمی‌تونه تو را خوشبخت کنه.

- بابا تو این پنج سال بردیا همه چی رو به من ثابت کرده؛ من می‌خوامش!

- آلما یه کاری نکن یه بلایی سر اون پسره بیارم ها! می‌دونی که می‌تونم.

- ولی بابا...
با داد ادامه داد:
- همین که گفتم! برو تو اتاقت!
تا اومدم حرف دیگه‌ای بزنم، بابا توی اتاقش رفت. آخه این چه زندگی‌ایه؟ لعنت به این تفاوت دین!
- آلما، دخترم...

- مامان خواهش می‌کنم!
پا تند کردم و سریع به سمت اتاقم رفتم. خونه‌ی ما دو طبقه بود. پایین فقط شامل یک آشپز‌خانه بود که سمت چپ سالن قرار داشت و خود سالن پذیرایی که با دکور سفید و طلایی، فضای خونه را پر نور و بزرگ نشان می‌داد. اتاق من به علاوه‌ی یک اتاق دیگر که اتاق مهمان بود، بالا بود و کسی زیاد داخل اون اتاق نمی‌رفت.
اتاق مامان و بابا هم پایین بود. هر اتاق جداگانه حمام و دست‌شویی داشت. طبقه اول هم با پله‌هایی که حدود پانزده تا می‌شدند از طبقه ‌ی دوم جدا شده است. سرم رو توی بالشت فرو بردم و به حال خودم زار زدم. انقدر گریه کردم که چشم‌هام گرم شد و به خواب رفتم.
با صدای تق- تق چیزی، انگار که کسی داشت ضربه‌ای به جایی می‌زد از خواب پریدم. خوابم خیلی سبک بود. از روی تخت بلند شدم و سرم رو چرخوندم. اول فکر کردم که مامان یا بابا پشت در اتاق هستن اما یه نگاه به ساعت که کردم، با دیدنش چشم هایم چهارتا شد.
ساعت سه نصفه شب بود. تا جایی که یادم می‌اومد من ساعت هشت خوابیدم و هیچ‌وقت سابقه نداشت  که من زود بخوابم. دوباره صدا اومد که فهمیدم از پنجره هست. به سمتش رفتم و بازش کردم. فکر کردم گربه است اما با دیدن بردیا، توی بهت فرو رفتم. بردیا اینجا چی کار می‌کرد؟ چه جوری اومده؟

@Otayehs

  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_5

پنجره را که باز کردم، به سمتش رفتم.
- اینجا چی‌کار می‌کنی؟
یهو نگاهش عصبانی شد.
- برو تو یه چیزی هم بنداز سرت!
به جای اینکه ناراحت بشم، ته دلم  از این غیرتش قنج رفت. سریع به داخل برگشتم و شالم رو روی سرم انداختم و تا برگشتم، بردیا را داخل تراس دیدم. از این سریع بودنش تعجب کردم.
تعجبم رو که دید، خندید و گفت:
- این‌جوری نگاهم نکن. قصد کردم وقتی دیدمت ،حسابی دعوات کنم و از دستت شاکی بشم اما تا دیدمت همه چی از یادم رفت.

- چه‌طوری اومدی؟

- تو این مدت از بس رفتم و اومدم، همه‌جا رو از بَر شدم.

با این حرفش، لبخندی گشاد روی لبم جا گرفت. بردیا محاله از من دست بکشه همون‌طور که من نمی‌کشم.

- آلما؟
چشمانم را برایش لوس کردم و پشت سر هم پلک زدم و جوابش را دادم.
- جونم؟

- این‌جوری نکن! یهو دیدی کار دست خودم و خودت دادم.

- اوه! پسر حاجی هم از این حرف‌ها بلده؟

- بله کجاش رو دیدی؟ مگه من چمه؟

 -تسلیم! من دیگه هیچی نمیگم.

- تو این دو ساعتی که اینجام، می‌خوام حسابی رفع دلتنگی کنم. اول رفع دلتنگی، دوم حساب پس دادن بانو.

همیشه عادت داشت من رو بانو صدا کنه. وقتی این‌طوری صدام می‌کرد، بدجوری بی‌تابم می‌کرد. با لبخند ادامه دادم:
- حساب پس دادن بابت چی آقا؟
آقا را مثل خودش کشیده و محکم گفتم. لبخندی زد و گفت:
- بابت اینکه تو این ده روز چرا گوشیت رو جواب نمی‌دادی؟ چرا وقتی می‌اومدم دم خونتون، می‌گفتن خونه نیستی؟

همین‌طور که این سوالات می‌پرسید، قیافه من هم بیشتر توی هم می‌رفت. اگه می‌فهمید فردا قراره خواستگار بیاد چی‌کار می‌کرد؟ اگه ذره‌ای از حرف‌های بابا را بهش می‌گفتم، عکس العملش چی بود؟ خدایا خودت کمکم کن!

- آلما چت شد؟ چه اتفاقی افتاده؟ برام توضیح بده! من این حق رو دارم که ازت توضیح بخوام.

- بردیا، خواهش می‌کنم تو این دو ساعتی که اینجا هستی سوال نپرس! به موقعش همه چی رو میگم. بهت قول میدم.
شاید اینجا اولین اشتباه رو کردم که نگفتم و باعث اتفاقات بدتر شدم که افتاد و ما را فَرسنگ‌ها از هم دور کرد.

- باشه بانو؛ امشب هرچی شما بگی! فقط ازت یه خواهشی دارم که برای راحتی خودمون بهتره.

- چی؟

- اگه تو راضی باشی، تو این دو ساعت به هم محرم بشیم.
تعجب کردم؛مگر همچین چیزی هم بود؟
- چطوری؟

- با صیغه‌ی محرمیت موقت. البته تو دین ما اینطوری است و خودم زیاد باهاش موافق نیستم ولی برای الان لازمه. قبوله؟

این بهترین تصمیم بود. شاید امشب بتونم آرامشی که این چند وقت نداشتم رو به دست بیارم و چه افسوس که عمر این آرامش کوتاه بود! پس بدون مکث قبول کردم.
- قبوله!
   
- پس بیا اول بشینیم روی تخت. حالا چشم‌هات رو ببند و به من گوش کن، باشه؟
- باشه؛ شروع کن!

- زَوَّجتُ مُوَکِّلَتِی (آلما) نَفسِی، فِی المُدَّۀِ المَعلُومَۀِ، عَلَی المَهر المَعلُوم. «قَبِلتُ التَّزویج»
تمام شد؛ حالا تو محرم منی. 
چشم‌هام رو باز کردم و بهش خیره شدم.بردیا کم- کم داشت بهم نزدیک می‌شد که یهو...

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_6

چشم‌هام رو باز کردم و بهش خیره شدم. بردیا کم- کم داشت بهم نزدیک می‌شد که یهو توی آغوش گرمش فرو رفتم. اولین بار نبود که توی آغوشش فرو می‌رفتم اما این‌بار یه فرقی داشت؛فرقش این بود الان که آرامش نداشتم، آغوشش منبع آرامشم شده بود.
- چه‌قدر خوبه که هستی.
من رو از خودش جدا کرد و صورتم رو قاب گرفت و گفت:
- حس می‌کنم چیزی می‌خوای بگی اما می‌ترسی، نه آلما؟

- بذار به موقعش همه چی را میگم؛ باشه؟

- باشه عزیزم؛ هرچی تو بگی. می‌دونم که میگی؛ بهت ایمان دارم.

لبخندی به رویش پاشیدم و دوباره توی آغوشش فرو رفتم. اون شب عالی بود. تو آغوش گرمش به خواب رفتم و آن خواب، شیرینی‌اش را به وجودم سرازیر کرد. فردا صبح زود بلند شدم و با جای خالی بردیا روبه‌رو شدم. یه دور اتاق نگاه کردم و روی میز عسلی کنار تختم یه برگه دیدم. برداشتم و خوندم:
- سلام بانو، صبحت بخیر. من زود بلند شدم و از همون راهی که اومدم رفتم. نمی‌خواستم برات دردسر درست کنم. یهو مادر یا پدرت می‌اومدن و یه ماجرایی درست می‌شد. راستی، داخل کشوی میز عسلی رو نگاه کن. فقط نذار کسی مخصوصاً پدرت چیزی بفهمن. با همون ملاقات بعدیمون رو بهت اطلاع میدم. فعلا عزیز جانم. بردیا!

سریع برگه را روی تخت گذاشتم و کشوی میز را باز کردم و با دیدن گوشی ذوق کردم. برش داشتم. فقط شماره بردیا روش بود.دیشب فقط بهش گفتم به دلایلی بابا گوشی رو از من گرفته و برای همین نمی تونستم باهاش تماس بگیرم. بردیا هم زیاد پاپیچ نشد و چقدر بابت این موضوع ازش ممنون بودم. با صدای در به خودم اومدم.

- آلما چرا در رو قفل کردی؟
دیشب به خاطر حضور بردیا در رو قفل کرده بودم.
- هیچی مامان، همین‌طوری. کاری داشتی؟

- آره؛ بابات سفارش کرده که سریع کار‌هات رو بکنی؛ می‌خوایم بریم آرایشگاه.

- آرایشگاه واسه چی؟

-وا دختر حواست کجاست؟! شب خواستگار داری ها!
اوف خدا بهم صبر بده !

- باشه میام.
بی‌حوصله از تخت پایین اومدم و برگه‌ی نامه‌ی بردیا را تا کردم و لای کتابم در کشو گذاشتم.  وارد دست‌شویی شدم. بعد از انجام کارهای مربوطه بیرون اومدم و ست کاملا مشکی زدم و بیرون رفتم.

- وا مادر! خدای نکرده کسی مرده که مشکی پوشیدی؟

- آره، روحم مُرده!

- دوباره شروع شد. بیا بریم!

پوف کلافه‌ای کشیدم و گفتم:
- بریم!
از خونه خارج شدیم...

@Otayehs

  • لایک 3
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_7

تا به آرایشگاه رسیدیم، سریع از ماشینی که این روزها بابا گرفته بود و ما را هرجا می‌خواستیم، می‌برد پیاده شدیم. البته بهتره بگم که ماشینی که هرجا مامان می‌خواست، می‌برد، پیاده شدیم. من که توی خونه حکم یه زندانی رو داشتم. وارد آرایشگاه شدیم. فهیمه خانم یکی از دوست‌های سابق مامان بود و خیلی سال بود که همدیگر می‌شناختن.

- سلام عزیزم، خیلی خوش اومدی!

- سلام ممنون.
با صدای مامان، فهیمه خانم دست از حرف زدن برداشت.

- لطف کن کارت رو شروع کن فهیمه جان!

-چشم. آلما جان، بیا اینجا بشین!

با بی‌میلی روی صندلی نشستم و و فهیمه خانم و شاگردش شروع به کار کردن. آخه یکی نیست به مامان و بابا بگه که مجلس خواستگاریه، نه عروسی که اومدیم آرایشگاه! اوف، خدا من چی کار کنم از دست این‌ها؟ کلافه شدم رفت!
کار فهیمه خانم که تمام شد، سریع بلند شدم و کش و قوسی به کمرم دادم و یه نگاه تو آینه به خودم کردم.به فهیمه خانم سفارش کردم که می‌خوام ساده‌ی ساده باشم. اصلاح کامل کرده بود، یه خط چشم باریک کشیده بود و رژ کالباسی زده بود؛ به اضافه‌ی کرم پودر و رژگونه‌ی ساده. دوست داشتم اما حیف که...
وقتی به خونه برگشتیم، بابا کلی سفارش کرد که آبروریزی نکنم. قبول کردم اول تعجب کرد که چرا به این راحتی قبول کردم اما چیزی نگفت و مشغول خوندن روزنانه شد. من هم وارد اتاقم شدم و کمی استراحت کردم. وقتی این‌ها قبول نمی‌کنن که من نمی‌خوام با کسی غیر از بردیا ازدواج کنم؟ یعنی نمی‌خوام چه اصراریه؟ خودم با الیاس حرف می‌زنم که منصرف بشه! با همین فکرها به خواب فرو رفتم.
با صدای مامان از خواب بلند شدم و به سمت طبقه پایین رفتم. با دیدن میز غذا، دلم ضعف رفت. امروز نه صبحونه خوردم و نه ناهار؛ فقط تو آرایشگاه یه شکلات خوردم که اون هم برای ناچاری بود تا ضعف نکنم. این روزها اشتها و حوصله نداشتم.

- بیا مادر! بشین غذات رو بخور و بعد برو دوش بگیر و لباست رو عوض کن‌! کاور لباست رو روی کاناپه گذاشتم.

به  گفتن  باشه‌ای اکتفا کردم و مشغول خوردن شدم. انقدر گشنه‌ام بود که همه را با ولع خوردم.
- مرسی طلعت خانم.

- نوش جونت دخترم.

سریع داخل اتاقم شدم و و وارد حموم شدم. نگران آرایشم نبودم چون همه چیزش از این بیست و چهار ساعته‌ها و ضد آب‌ها بود و اتفاقی واسش نمی‌افتاد. سریع یه دوش سر- سری گرفتم و بیرون اومدم. لباسی که موقع اومدن به اتاقم از روی کاناپه برداشتم رو پوشیدم و تو آینه نگاهی به خودم کردم.
یه شومیز کالباسی یقه گرد و آستین‌های پفی و کوتاه، با یه دامن ساده‌ی کالباسی. تند روسری ساتنی که همراه با لباس‌ها داخل کاور بود رو سرم کردم و یه گره کج بهش زدم. با صدای   زنگ آیفون با بی‌تفاوتی پایین رفتم و برای رسم ادب کنار مامان ایستادیم و خوش‌آمد گفتیم.
حالم از این صحنه‌ها داشت به هم می خورد اما با فکر اینکه قرار با حرف زدن با الیاس کار رو تموم کنم، لبخندی روی لب‌هام جا خوش کرد اما با دیدن چهره‌ی خندان الیاس که وقتی من رو دید، چشم‌هاش برق زد و گفت:
- چطوری همسر آینده؟
لبخند روی لبم ماسید و ته دلم خالی شد و تمام احساسات بد و جور و واجور به سمتم هجوم آوردند. خدا فقط خودت کمکم کن! یا مریم مقدس!

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_8

همه نشسته بودند. بابا با عمو ابراهیم، (پدر الیاس)، درباره کار صحبت می‌کردند و مامان‌ها هم با هم. خواهر کوچیک الیاس، (آتنا)، مشغول گوشی بازی بود. نگاه خیره‌ی یه نفر را روی خودم حس کردم. سرم را که بالا آوردم، نگاهم گره‌ی نگاه الیاس شد. لب زد:
- دیدی آخر ماله خودم شدی؟

حالم داشت بهم می‌خورد. اخم کردم و سریع روم رو ازش برگردوندم. با صدای مامان الیاس، (خاله مریم)، نگاهم رو به او دوختم.

- خب دیگه فکر کنم کم- کم داریم از اصل موضوع دور می‌شیم. آقا ابراهیم، لطفاً شروع کنید.

- چَشم خانم، به رو چِشَم.

- آقا اسماعیل، غریبه نیستیم ولی خب طبق رسم و رسومات پیش می‌ریم. خودت خوب ما رو می‌شناسی. فکر کنم که چندین سال رفاقت، همه چی رو ثابت کرده. حالا هم اگر اجازه بدین، اول این دو تا جوان برن و حرف‌هاشون رو بزنن بعد انشاالله به ادامه‌ی صحبت می‌رسیدم. چه‌طوره؟
بابا ادامه داد:
- والا من حرفی ندارم. آلما جان بابا، الیاس جان را به اتاقت ببر!

با اکراه بلند شدم و به سمت اتاقم راه افتادم، الیاس هم پشت سرم داشت می‌اومد. در اتاق را باز کردم و داخل شدم، الیاس هم بعد از من وارد شد و در را بست. روی تخت نشستم و مشغول بازی با انگشت‌هام شدم. با صدای الیاس بهش خیره شدم.

- نمی‌دونم این وسط، این رسم و رسومات چیه؟!  اگه به من بود که همین فردا عقد و عروسی رو می‌گرفتم ولی خب بزرگ‌ترها هستن و رسم و رسوماتشون! ما که حرفی نداریم، داریم؟

- آره داریم ،خوبش هم داریم. چرا فکر می‌کنی من جوابم مثبت هست، ها؟ من نمی‌خوام باهات ازدواج کنم! خیلی راحت بهت میگم که دوستت ندارم. همین حالا هم که رفتیم پایین، مخالفتمون رو اعلام می‌کنیم. فهمیدی؟
الیاس بدجوری قرمز شده بود. با خشم و عصبانیت گفت:
- همش به خاطر اون پسره‌ی مسلمون بی‌همه چیزه، آره؟

-اولاً درست صحبت کن! بعدش هم وقتی من دوستت ندارم، چی کار کنم؟

- ولی من به عشق بعد از ازدواج اعتقاد دارم.

- درسته ولی در صورتی که طرف قبلاً دلش رو نباخته باشه.

- یعنی می‌خوای بگی دلت رو به این پسره دادی؟آره؟

- اوهوم! و الان می‌ریم پایین و می‌گیم که ما به درد هم نمی‌خوریم. باشه؟

- باشه.

باورم نمی‌شد به همین راحتی قبول کرده باشه. اگر به الیاس بود، یه نقشه‌ای داره ولی با این فکر که می‌ریم پایین و مخالفتمون را اعلام می‌کنیم، دلم شاد شد و لبخند به لب‌هام اومد.

@Iparmidw

@Otayehs

ویرایش شده توسط K.Mobina
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_9

پشت سر الیاس از پله‌ها پایین رفتم. هر دو، تا به خانواده‌هایمان رسیدیم ایستادیم و به آن‌ها خیره شدیم. سکوت خانه با صدای عمو ابراهیم شکسته شد.
- خب دهنمون رو شیرین کنیم؟

تا آمدم بگویم ما به درد هم نمی‌خوریم، صدای الیاس بلند شد.
- بله شیرین کنید!

مات و مبهوت به الیاس خیره شدم. مگر در اتاق نگفت که باشه؟! پس چرا الان حرفش را عوض کرد؟ سنگینی نگاهم را حس کرد و سرش را سمت من برگرداند. پاسخ چهره‌ی بهت زده‌ی من ،فقط یک پوزخندی بود که حواله‌ام کرد.
آتنا مشغول پخش کردن شیرینی بود و من هنوز سردرگم به اطرافم نگاه می‌کردم. حتی نمی‌توانستم مخالفت کنم؛ انگار بر دهانم قفل زده بودند. تا به خود آمدم، الیاس دستم را در دستش فشرد و من را روی مبل دو نفره، کنار خودش نشاند.
سریع طوری که جلب توجه نشود، دستم را از دستش بیرون کشیدم و باز هم پوزخند بود که من را آتش می‌زد. مادرم و خاله مریم، صورتم را بوسیدند و تبریک و ماشاالله گفتند و رفتند. الیاس نزدیک به صورتم شد و در گوشم پچ زد:
- فکر کردی حالا میام پایین و همون‌طور که تو می‌خوای میگم نه؟ آره؟! نه دخترجون! من به همین راحتی تو رو از دست نمیدم. اون هم به کی؟ به یک پسر مسلمون ؟داغت رو به دلش می ‌زارم، حالا ببین. حتی شده باشه دست و پای تو رو می‌بندم تا به سمتش نری.

با صدای خاله، الیاس عقب کشید.

- وقت برای این پچ- پچ کردن‌ها زیاد هست.

با این حرف خاله همه خندیدند ولی من دلم فقط اتاقم رو می‌خواست. بغض کرده بودم. دلم می‌خواست زار- زار گریه کنم. حالم اصلا خوب نبود. هر لحظه ممکن بود این بغض لعنتی بشکند و دل بی‌قرارم را رسوا کند. ولی با این حال دم نزدم. خاله ادامه داد:
- فردا صبح اول وقت باید برید آزمایش بدید. هرچه کار‌ها زودتر تموم بشه، بهتر هست. تاریخ عقد هم زودتر باید تعیین کنیم. الیاس گفته که به خاطر کارهای شرکت، باید بره خارج از  کشور. چه بهتر از این که عقد کنند و با هم برن. مگه نه؟

همه حرف خاله را تایید کردند و تاریخ عقد و عروسی گذاشته شد. تاریخ عقد برای هفته‌ی آینده شد و عروسی هم یک ماه بعد. جالب است که هیچ خوبه نظر من را نپرسید. همه کارهایی که خودشان خواستند را انجام دادند.
لحظه‌ای لبخند از لب‌های الیاس دور نمی‌شد و این بیشتر حال من را بد می‌کرد. باید سریع با آن گوشی مخفی با بردیا تماس می‌گرفتم؛ نباید بیشتر از این معطل می‌کردم.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_10

صحبت‌ها زده شد، قول و قرارها گذاشته شد و من هیچی نفهمیدم. مامان خیلی برای ماندن و خوردن شام اصرار کرد ولی رفتند و من چه‌قدر خدا را شکر کردم که رفتند. از در خانه که بیرون رفتن، بدون هیچ معطلی به اتاقم پناه بردم. الان نمی‌شد به بردیا زنگ بزنم باید، بذارم مامان و بابا بخوابند و بعد باهاش تماس بگیرم. وقتی به حرف‌های الیاس فکر می‌کنم اشک در چشمانم می‌جوشد و تحمل زندگی را برایم سخت می‌کند. با صدای در از فکر بیرون آمدم و لبانم به بفرماییدی باز شد. در باز شد و بابا در چهارچوب در نمایان شد.

- آلما می‌خوام باهات صحبت کنم.

- باشه!
بابا به سمت صندلی میز تحریر رفت و روی آن نشست و شروع به حرف زدن کرد. 

- نمی‌دونم چی شد که از فکر اون پسر بیرون اومدی ولی خوب کاری کردی؛ الیاس می‌تونه تو رو خوشبخت کنه. اون مرد زندگیه، می‌تونی بهش تکیه کنی. الیاس می‌تونه کاری کنه که اصلاً یادت نیاد همچین پسری وجود داشته، پس با خیال راحت جلو برو. باشه آلما؟

به تخیلات پدرم پوزخند زدم. حوصله‌ی صحبت در این مورد را نداشتم پس با گفتن باشه‌ای حرف‌هایمان را خاتمه دادم. بعد از بیرون رفتن بابا روی تخت دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد.
با تابیدن نور بلند شدم و نشستم و به ساعت نگاه کردم؛ ساعت شش و نیم بود. وای چطور خوابم برد؟! فراموش کردم به بردیا زنگ بزنم. صدای تق- تق در اومد و پشت بندش صدای مامان بلند شد:
- آلما بلند شو! حالا الیاس میاد باید برید آزمایشگاه. بلند شدی؟

- بله مامان بیدارم.

- کارهات رو بکن! حالا هست که برسه.
کش‌دار ادامه دادم:
- باشههه.
بلند شدم و به سمت دست‌شویی رفتم و بعد از انجام کار‌های مربوطه به سمت کمدم رفتم و بدون دقت کردن یه مانتوی خاکستری و شلوار جین و شال مشکی‌ام را برداشتم و پوشیدم و به  سمت پایین رفتم. بعد از چند لحظه صدای نحس آیفون بلند شد...

@Otayehs

  • لایک 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_11

صدای احوالپرسی مامان و الیاس بلند شد. با صدای مامان به سمتش چرخیدم.

- آلما‌جان بیا مادر! آقا الیاس اومده.

بلند شدم و به سمتشان رفتم و سلام سردی دادم و مشغول پوشیدن کفش‌هایم شدم. مامان تعجب کرد ولی چیزی نگفت. بعد از پوشیدن کفش‌هایم با مامان خداحافظی کردم و از خانه خارج شدیم. داخل ماشین که نشستم صدای الیاس بلند شد.

- مادرت هم فهمید.

- چی رو؟

- سرد بودنت رو.

- اشکال نداره! بذار همه بفهمن که من نمی‌خوام با تو ازدواج کنم.

- عزیزم این‌طوری نه تنها نمی‌تونی از من جدا بشی، بلکه به اون پسر هم صدمه می‌زنی.

- داری من رو تهدید می‌کنی؟

- نه عزیزم! می‌تونی به عنوان یه هشدار قبولش کنی.

دندون قروچه‌ای کردم و گفتم:
- متنفرم ازت، متنفر!

- ولی باید تحملم کنی!

ترجیح دادم سکوت کنم. الیاس هم دیگر چیزی نگفت و استارت زد و به سمت آزمایشگاه حرکت کرد. زود نوبتمان شد و آزمایش دادیم و بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم.

- خب بریم یه کله پاچه بزنیم به رگ تا حالت جا بیاد.

- من کله پاچه دوست ندارم.

- مگه میشه؟ حالا می‌ریم می‌خوریم شاید دوست داشتی.

به کله‌پزی که رسیدیم، پیاده شدیم و داخل رفتیم. تا پا در کله‌پزی گذاشتم، بوی گند کله‌پاچه بینی‌ام را پر کرد. داشت حالم بهم می‌خورد. صدای الیاس بلند شد.
- بریم اون‌جا بشینیم.
گوشه‌ترین میز سالن را انتخاب کرد، رفتیم و نشستیم. الیاس سفارش کله پاچه داد. من داشت حالم بهم می‌خورد و این بشر نمی‌فهمید.
- دست‌شویی کجاست الیاس؟

- اون‌جاست که تابلو زده‌! چته؟ 

سوال الیاس را بی‌جواب گذاشتم و به سمت دست‌شویی رفتم و آبی به صورتم زدم. حالم کمی جا آمد. تا از دست‌شویی بیرون آمدم از تعجب و بهت چشمانم گرد شد...

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_12

تا از دست‌شویی بیرون اومدم، از بهت چشمانم گرد شد. فرزاد این‌جا چه می‌کرد. فرزاد بهترین دوست بردیا بود و اگر من را اینجا می‌دید خیلی بد می‌شد. سریع سرم را زیر انداختم و از راهرو بیرون اومدم. به شدت استرس گرفته بودم. به سمت میز رفتم و نشستم.

- حالت خوبه؟

- میشه بریم؟ من خسته شدم!

- تو که هیچی نخوردی!

- اشکال نداره، میل ندارم!

- ولی نمیشه، بذار برات یه چیز دیگه سفارش بدم.
اعصابم به شدت به‌ هم ریخته بود و استرس این‌که مبادا فرزاد من را ببیند، من را تا مرز جنون می‌کشاند. با صدای بلندی که نگاه بقیه مشتری‌ها را به خود جلب می‌کرد گفتم:
- گفتم می‌خوام برم الیاس، می‌فهمی؟

- خب چته دختره‌ی دیوانه؟! من آبرو دارم ها! حواست به رفتارهات باشه. 
سوئیچ را به سمتم گرفت و گفت:
- بلند شو برو تو ماشین تا من بیام!
باشه‌ای زمزمه کردم و سریع از کله‌پزی بیرون زدم و به سمت ماشین رفتم. بلافاصله در ماشین رو باز کردم و نشستم و نفس آسوده‌ای کشیدم. چند لحظه بعد الیاس هم سوار شد و سوئیچ را  ‌از من گرفت و استارت زد و به سمت خونه ما حرکت کرد. تا خود خونه سکوت کردیم و هیچ خوبه قصد حرف زدن نداشت. تا رسیدیم، اومدم پیاده بشوم که صدایم زد.
- بله؟!

- شمارت رو بده!
دوست نداشتم بداند که بابا گوشی را از من گرفته، برای همین گفتم:
- یه مدتی هست که خراب شده.

- بده به خودم برم واست درست کنم!

- نمی‌خواد! فعلاً نیازش ندارم.

- گفتم بده، نمی‌خوام هر وقت باهات کار دارم به خونتون زنگ بزنم.
چه گیر داده بود. برای اینکه شک نکند سریع از ماشین پیاده شدم و با گفتن دوباره‌ی نمی‌خواهد بحث را تمام کردم و به صدا زدن‌هایش بی‌توجهی کردم. در را باز کردم و به داخل هجوم بردم و در را بستم.
کسی خانه نبود؛ الان بهترین موقعیت برای تماس گرفتن با بردیا بود. سریع داخل سالن شدم و از پله‌ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم. گوشی را از پشت کشوی میز کنار تختم بیرون آوردم و شماره بردیا را گرفتم...

@Otayehs

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_13

دو بار بوق خورد تا برداشت.
- الو بردیا؟

- آلما مگه بهت نگفتم تا خودم بهت زنگ نزدم، زنگ نزن؟!

- چرا ولی یه اتفاقی افتاده که باید حتماً بهت بگم.

- باشه بگو فقط کسی صدات رو نشنوه!

- نه کسی نیست.

- خب، بگو چی شده؟
اتفاقاتی که در این مدت افتاده بود را مو به مو برایش تعریف کردم.
- این‌ها رو حالا به من میگی آلما؟
صورتم خیس از اشک بود و به هق- هق افتاده بودم.
- به خدا می‌ترسیدم و نمی‌دونستم چی‌کار کنم. تو رو خدا بردیا یه کاری بکن!

- باشه عزیزم، آروم باش! مطمئن باش این ازدواج سر نمی‌گیره.

- فقط بردیا تو رو خدا مواظب خودت باش! من خیلی می‌ترسم. می‌دونم که اتفاق‌های خوبی قرار نیست بیوفته. 

- باشه خانمم، تو آروم باش و گریه نکن! من همه چی رو درست می‌کنم.
صدای در آمد. وحشت‌زده و سریع گوشی را قطع کردم و سرجایش گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم و خود را مشغول کتاب خواندن کردم. عجیب دلم شور می‌زد و بی‌قراری می‌کرد.
دلم بدجور گواهی بد می‌داد. نمی‌دانم بردیا می‌خواهد چه کند اما از حالا می‌دانستم که همه چیز به خطر می‌افتد و مهم‌ترین آن‌ها جان بردیا بود. بابا را خیلی ‌خوب می‌شناختم، هرکاری می‌خواست انجام می‌داد و اگر آن کار به نفع خودش باشد که دیگر درنگ نمی‌کرد. خدا خودش به دادم برسد...

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_14

::: راوی :::

امروز شرکت از هر ‌روز شلوغ‌تر و پر سر‌‌‌و‌‌‌‌‌‌صدا‌تر شده و اسماعیل را هر لحظه کلافه‌تر می‌کند. در حال بررسی پرونده‌هایی است که با آن‌ها قرارداد بسته است. از روزی که پدر بردیا را شناخت، حال و روز خوبی ندارد.
کینه و نفرتش هرچند قدیمی است ولی هنوز هر وقت آن مرد را می‌بیند، برایش تازگی دارد و زخم کهنه‌اش سرباز می‌کند. در این بین به دنبال پرونده‌ای می‌گشت که خیلی برایش مهم بود.
این پرونده قرارداد‌اش با شرکت معروفی را نشان می‌داد. هر چه گشت پیدایش نکرد، کمی که فکر کرد فهمید دیروز آن را با خود برای بررسی به خانه برده است و صبح فراموش کرده است با خود بیاورد.
آن پرونده برایش خیلی زیاد مهم بود برای همین باید خودش می‌رفت و آن را می‌آورد. سریع از روی صندلی‌اش برخاست، سوئیچ ماشین را از روی میز چنگ زد و به سمت در خروجی شرکت رفت.
به صدا زدن‌های منشی‌اش بی‌توجهی کرد و سریع از شرکت خارج شد و سوار بر ماشین بنزش شد و به سمت خانه‌اش حرکت کرد. اگر این پرونده برایش آن‌چنان مهم نبود،‌محال بود وسط روز کاری‌اش، به خانه برگردد.
به خانه که رسید، سریع ماشین را جلوی درب خانه‌اش پارک کرد و با کلید در را باز کرد. به سمت اتاق کاری‌اش که طبقه‌ی پایین بود رفت ولی هرچه گشت، پیدایش نکرد. به شدت عصبانی بود و خشم تمام وجودش را گرفته بود.
مطمئن بود اگر کسی را می‌دید، او را به باد کتک می‌گرفت. یک لحظه یادش آمد دیروز به خاطر به هم ریختگی اتاق کارش و حجم زیاد پرونده‌ها، آن پرونده مهم را به اتاق مهمان طبقه بالا برده تا با پرونده‌های دیگر قاطی نشود.
به سرعت به طبقه بالا رفت و در را که گشود، پرونده را روی میز دید. خوشحال شد و سریع پرونده را برداشت. همین که خواست از پله‌ها پایین بیاید، صدای دخترش آلما را از اتاق‌اش شنید.
با خود فکر کرد، مگر گوشی آلما را از او نگرفته بود، پس چطوری و  با چه کسی صحبت می‌کند؟! مطمئن بود که دارد با گوشی با کسی صحبت می‌کند. آلما هیچ وقت عادت نداشت یا بهتر بگوید بدون اجازه‌ی پدرش کسی را به خانه نمی‌آورد و هیچ وقت هم اجازه‌ی آوردن کسی حتی دوست صمیمی را به خانه نمی‌داد.
پاورچین- پاورچین به سمت اتاق آلما رفت و پشت در ایستاد و به مکالمه‌اش گوش سپرد. با آوردن نام بردیا از زبان آلما دوباره خشم سراسر وجودش را گرفت. این دختر آدم نمی‌شد. هرچه می‌خواست دخترش را از این پسر دور کند نمی‌شد. نمی‌خواست به آن پسر صدمه‌ای بزند اما چه کند که دیگر مجبور است...

@مدیر راهنما من ناظر  ندارم.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط K.Mobina
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...