رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ترجمه رمان Before the snow(پیش از برف)|zmahsa کاربرنودهشتیا


پست های پیشنهاد شده

نام کتاب:پیش از برف:رمان برف ربوده | (Before the snow:a stealing snow novella)

مترجم:zmahsaکاربر انجمن نودهشتیا

نام نویسنده:دنیل پیج (Danielle paige)

زمان پارت گذاری:نامعلوم

ژانر:عاشقانه/فانتزی

8hoo_picsart_01-03-04.00.56.png

خلاصه:

نپنته جوان پرنسس نیمه پری دریایی که تقدیر برای او درست مانند مادرش جدایی از دریا را رقم میزند اما پرنسس چیزی فراتر و قدرت رودخانه رمزآلود برفی را میخواهد که در این راه باید تصمیم بگیرد بین دوراهی خیانت ،عشق و قدرت کدام را انتخاب خواهد کرد؟اینگونه نقش نپنته در پیشگویی بزرگ تازه شروع می شود.او در آینده مقدراست که بادختری به نام اِسنو قدرت های ماوراطبیعی شگفت انگیزی را بدست آورد!

ویرایش شده توسط zmahsa
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل اول

قسمت اول 

می توانستم از دور دست ها درختی را ببینم که بنظر میرسید با عجیب ترین شاخه های پرزرق و برق و چوب تقریبا سفید درخشانی آسمان را از هر جهت خراشیده است.
پوست تنه درخت از بالا تا پایین توسط کنده کاری های پیچیده پوشانده شده بود.
من این درخت را قبلا دیده بودم و این آشنایی وادارم می کرد تا قدم هایم را یکی پس از دیگری به سمت آن بردارم .

انگشتان دستم را در امتداد کنده کاری های برجسته پوست درخت کشیدم اما صدای بلند و توفنده ای توجهم را ازسمتدرختبرگرداند،جریان آبی بود که باسرعت و عمق زیاد مسیرش را در ته دره طی میکرد.
به خودم آمدم و پایین را نگاه کردم ، در لبه صخره ای شیب دار بودم که ناگهان کسی یا چیزی نمیدانم!من را محکم از پشت به سمت انتها صخره هل داد.
غل خوردم و غل خوردم و غل خوردم تا جایی که بدنم آب را احساس کرد،آب آنقدر سرد و یخ بود که تا به حال آن شدت ازسرما آب را حس نکرده بودم انگار که سرمای آب همانند سوزن های کوچکی پوستم را به سوزش می انداخت.
وقتی که دیگر نمی توانستم حتی دقیقه ای بیشتر در آب بمانم چشمانم را باز کردم و در اعماق آب یخ زده موجودی با شاخک و دندان های تیز را ناواضح و کدر دیدم که می توانست در آن عمق آب و حجم سرما تنفس کند.
بازوهایم کوفته شده بودنند و هرلحظه بیشتر آب من را به سمت خودش می کشاند به هوا برای تنفس احتیاج داشتم.
کدام بدتر بود؟ غرق شدن؟ یا آن موجود عجیب در آب؟
دهانم را باز کردم تا جیغ بزنم که ناگهان احساس کردم دیگر فاصله ای میان من و آن موجود باقی نمانده و در لحظه شاخک های یخی اش را دور مچ پایم پیچید.

ویرایش شده توسط zmahsa
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آن روز صبح وقتی که از خواب بیدارشدم ورن ، یکی از پرستار های ویتاکر را دیدم که بالای سرم ایستاده بود ؛ وقتی چشم های باز شده ام را دید با آرامش گفت:
_آروم باش بچه جان!
و در همان لحظه سرنگ بنظر بزرگی را در دستانش دیدم که آن را آماده استفاده می کرد.
نفسم را حبس کردم و روکش بیمارستان را به آرامی کنار زدم نگاهم را سمت مچ پایم بردم تا اثری از آن موجود زیر آب پیداکنم اما انگار مچ پایم سالم تر از قبل به نظر میرسید!حتی روکش خیس شده بیمارستان هم خبر از خیس شدن ناشی از آب رودخانه نمیداد انگار که فقط در تب عرق کرده بودم و ظاهرا هیچ کس و هیچ چیز را نمیشد مقصر دانست!
با صدای پرستار که اسمم را صدا می زد به خودم آمدم
_اِسنو؟
نگاهم را سمتش برگرداندم؛ یک لحظه فکرکردم درواقع همه پرستارهایی که معمولا آن هارا با روپوش سفید بر تنشان میشناسیم دوست های ما نیستند حتی اگر آنها تنها فردی باشند که در طول روز می بینیم ، بعضی از آنها به ما می خندند بعضی ها ما را مسخره میکنند و بعضی ها فقط ما را از یک اتاق دربسته به اتاق دیگری با امکانات بیشتر منتقل میکنند اما ورنالیز اُهارو با بقیه پرستار ها متفاوت بود ؛ او حتی زمانی که تحت تاثیر مواد مخدر گیاهی هم بودم با من مانند دیگر انسان ها رفتار می کرد.
حواسم را جمع حرف های ورن کردم که
با لهجه جنوبی خود و ظاهری شاد که سعی در حفظ کردنش داشت می گفت:
_ترجیح میدهم امروز که مادرت به دیدنت می آیدبا سرنگ های پی در پی خسته ات نکنم.
با آن موهای قهوه ای کم پشتش درحالی که سرنگ را در جیب لباس سفید رنگش می گذاشت پشت به من کرد و از تخت دور شد.

ویرایش شده توسط zmahsa
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با تعجب همیشگی به او نگاه کردم و احساس کردم که چقدر سرش به سقف نزدیک بود!
این حس تنها متعلق من نبود ، هر بیماری که ورن را دیده بود در نظرش همانند غول یا یارد ، الهه غول پیکر نورس که ثور را به دنیا آورد(خدایی که بعضی اوقات در فیلم هاو کتاب های کمیک ظاهر می شود) جلوه می کرد.
وضعیت جسمی ورن را در کتاب قدیمی دکتر هریس در کتابخانه چک کرده بودم ، او از بیماری آکرومگالی رنج می برد( یک بیماری هورمونی که وقتی هورمون رشد بیش از حد توسط غده هیپوفیز تولید می شود منجر به رشد غیرمعمول وزن بدن می شود) البته رنج کشیدن واژه نامناسبی بود زیراکه او موفقیت در شغلش را مدیون بیماری اش بود با آن جثه تقریبا عظیمش هیچ بیماری جرعت سرپیچی نمی کرد.
این روز ها اغلب ساکت بودم و تنها گاهی آن هم برای بدگویی به خودم سختی حرف زدن را می دادم البته شاید هم چون کسی را برای هم کلام شدن نداشتم صحبت نمی کردم،تنها زمان ملاقات بود که می توانستم مادرم و البته بل را ببینم.
یاد سال گذشته افتادم درست وقتی که دکتر هریس به من گفته بود که دیگر نمی توانم بل را ببینم و واکنش عصبی من به سمت ورن بیچاره رفته بود،او را گاز گرفتم!
انتظار داشتم بعد از آن اتفاق رفتار متفاوتی با من داشته باشد اما او همان ورن مهربان در برخورد با من باقی ماند. همیشه می خواستم علت این رفتارش را بپرسم اما خب هیچ وقت این کار را نکردم.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ورن که من را غرق درافکارم دید درحالی که انگار پاسخ سوالش را می دانست پرسید:
_باز همان خواب همیشگی را دیدی؟
سرم را آرام تکان دادم دروغی که ناخودآگاه گفته بودم!
مصمم بودم که رویاهایم را فقط برای خودم و نه شخص دیگری نگه دارم حتی اگر گاهی تاریک و پیچیده می شدنند تنها مکانی بودنند که می توانستم به بل نزدیک شوم پس آنهارا برای کسی بازگو نمی کردم.
درخواب دیشبم بل را ندیدم و باعث شده بود که کمی غریب تر از همیشه بنظر برسد اما آن درخت باز هم در خوابم بود ، عظیم و درخشان آسمان را فراگرفته بود و آن موجود درون آب...انگار که خاطره اش دوباره من را به سمت آن آب یخ زده کشاند و باتمام وجود دوباره احساسش کردم.

ورن که متوجه حواس پرتی دوباره ام شده بود بازدمش را آه مانند که نشانه ناامیدی اش بود بیرون داد و با صبر و حوصله ای که با وجودش خو گرفته بود یک جفت لباس خاکستری مخصوص ویتاکر را بیرون کشید تابپوشم.
لباس نخی نازکی که بر تن داشتم را بیرون آوردم و به بازتاب عکسم در آیینه پلاستیکی درب کمد خیره شدم و آنچه در وجودم که باعث ترس بیل شده بود را جستجو می کردم.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ظاهر صورتم مثل همیشه بود ، چشم های قهوه ای و چهره ای که بدلیل کمبود نور خورشید رنگ پریده بنظرمی رسید.
دنباله زخم های سفیدی که در یک طرف بدنم وبیشتر آنها روی بازو چپم بود توجهم را جلب میکند زخم هایی که علارغم عمل جراحی همچنان همانند خالکوبی روی تنم جا خوش کرده بودنند و حکایت روزی که به اینجا آمدم را برایم بازگو می کردنند.
رگه های سفید در لابه لای موهای بلوندی که بیشتر به خاکستری تمایز داشتند امسال کمی بارز تر شده بودنند هرچند که ورن مصرف داروی جدید را دلیل سفید شدن موهایم می دانست و سرزنش می کرد اما میدانستم در بخش دی بیماران دیگری هم بودنند که از همین نوع دارو مصرف می کردنند و هیچ کدام علائمی از سفید شدن موهایشان نداشتند.
ورن وقتی نگاه خیره ام را در آیینه دید گفت:
_شاید باید سبک جدیدی از هنر را که واقعا در آن مهارت داری انتخاب کنیم!
شانه هایم را بالا انداختم ، نقاشی و طراحی را به عنوان درمان شروع کرده بودم اما اغلب برای خودم نقاشی می کردم.
بعضی اوقات بیماران دیگر را می کشیدم اما بیشتر طراحی هایم از بل بود.
بیماران آن جا را همانطور که بودنند و می خواستند که باشند طراحی می کردم ، وینگ فکر می کرد که او یک فرشته است پس من هم در طراحی هایم برای او بال می کشیدم ، چُرد به سفر در زمان اعتقاد داشت پس من او را در هر مکان و زمانی که دوست داشت نقاشی می کردم ، او یک بار به بل گفته بود که برای سفر از مکانی به مکان دیگر تنها با یک چشمک زدن این کار را میکند و این چیزی بود که او اسمش را سفردرزمان گذاشته بود ، انگار که زمان برای او پایان ناپذیر بود و معنای متفاوتی داشت و من حاضر به‌معاوضه هرچیزی بودم تا بتوانم با یک چشمک ساده به گذشته و درزمان آن ملاقات دونفره با بل برگردم.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به اطرافم نگاه کردم ، گاهی هم ویتاکر را طراحی می کردم تیمارستان بزرگی که اتاق های متعددی همراه دکور نه چندان جالبی داشت.
اتاق من کاملاخالی بود و تنها از یک میز سفید کنار تخت، آیینه تمام طول پلاستیکی ، دیوارهای سفید رنگ و ملافه سفید رنگ تشکیل شده بود و تنها دکور اتاقم طراحی هایی بود که به لطف ویل با چسب نواری به دیوارهای اتاق چسبیده بودنند‌.
بقیه قسمت های ویتاکر با آن سقف های بلند ، مبلمان شیک و آهن کاری های امتداد دیوارهایش مانند یک ملک انگلستانی بنظر می رسید هرچند زمانی که ویتاکر در قرن پیش ساخته شده بود روستای نیویورک فاصله زیادی از انگلستان داشت.
گاهی اوقات هم به طراحی رویاهایم می پرداختم با منظره های سفید و شاید هم منظره اعدامی که نمی توانم توصیفش کنم البته بدترین رویایم رود خانه ای بود که انگار با پتویی از برف پوشیده شده ، یخ زده و سرد بود و من که در بالای کوه ایستاده بودم و جنازه هایی که در اعماق دره کوه بودنند راهمچنان که پایین کوه را نگاه می کردم می دیدم ومیخندیدم انگار که یک راز مهم را می دانستم.

دکتر هریس فکر می کرد که مداد در دست گرفتن و طرح کشیدن می تواند راهی موثر برای کنترل عصبانیت و تخیلاتم باشد ، اینگونه که با دیدن اتفاقات غیرمعقول آنهارا از ذهنم بیرون آورم و قدرت تشخیص بین واقعیت و تخیل را بدست آورم که البته مدتی تاثیر گذار بود اما در نهایت دکتر هریس می خواست که من درباره احساساتم صحبت کنم اما این اتفاق به ندرت می افتاد یا حداقل به روشی که او دوست داشت اتفاق نمی افتاد.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

انگار که زمان مصرف داروهایم شده بود،ویل محتوا حاوی قرص هایم را برایم آورد .
بالحن بی حالت همیشگیم پرسیدم
_ورن!امروز چه قرصی را باید مصرف کنم؟خوابالودگی یا..بدخلقی؟
البته که من روی قرص هایم همانند هفت کوتوله اسم گزاشته بودم و اسم هرکدام با تاثیری که در روحیه من می گزاشت مطابقت داشت ،حتی قرصی به نام عطسه هم داشتم!
لباس مخصوص بیمارستان را که ویل برایم آورده بود روی سرم کشیدم و قرص سبز رنگی که در لیوان کاغذی بود برداشتم
قرص خنده!لبخند زدم و باخود فکر کردم این قرص هم تاثیر گذشته خود را دیگر نداشت
ویل منتظر ایستاده بود تا مطمئن شود قرصم را قورت می دهم
در آن موقعیت حس کینه ورزی ام طغیان کرد، شاید تنها لحظه ای در زندگی روزانه ام بود که ویل را به عنوان یک دوست نمیشناختم این کارش چیزی فراتر از قفل کردن در اتاق و یا سرنگ در جیبش بود این کارش بود که بررسی کند نه اعتماد و باعث می شد هرروز به من یادآوری شود اگرچه ویل بامحبت و ظاهرا دوست من بود ولی خب..برای حضورش دراینجا به او حقوق داده می شود.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

قسمت دوم

از سالن بخش دی ساختمان آسمان خراش ویتاکر عبور می کردم و از پنجره های مربع مانند کوچک دوجداره اتاق هایی را که در طرفین سالن ودر طول مسیر قرارداشتند و امن ترین جناح ویتاکر را تشکیل داده بودنند نگاه می کردم.
درسمت چپم وینگ را می دیدم که در لبه صندلی اش نشسته بود و انگار که آماده پرواز کردن بود قطعا از آن ارتفاع وینگ نمی توانست به خودش صدمه ای بزند اما پرستارش ,سارا, مصمم بود که او را درهرصورت از لبه صندلی پایین بیاورد.
وینگ یکی از معدود بیمارانی بود که پرستار ها از او می ترسیدنند.
وینگ هروقت که جای مرتفعی را پیدا می کرد تمرین پرواز کردن خود را شروع می کرد و درواقع چهره وینگ هنگامی که به سطح زمین برخورد می کند به معنی تمام شدن پروازش قطعا یکی از غمگین ترین صحنه ها است.
در اتاق بعدی پای درحال نوشتن معادلاتی در دفترچه اش بود ، معادلاتی که در تصوراتش قراراست جهان از نابودی نجات دهد و یا اینکه به سمت نابودی هدایتش کند.
اتاق مَگپای خالی بود اما من می دانستم زیر تخت انبوهی از وسایل دزدیده شده از ویتاکر پنهان است.
مگی در بخش ما دزد ماهری بود و گاهی هم برای من الهه انتقام(یکی از اسطوره های یونان)بود.
طی این چند سال درست در بهترین زمان زندگی ام بل از من متنفر شده بود و باعث پریشانی وضعیتم شده بود اما حالا سعی می کردم خود را مشغول کاری کنم و وقتم را پر کنم.

ویرایش شده توسط zmahsa
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اتاق بعدی اتاق چورد بود که در سمتی از اتاقش نشسته بود و به پنجره خیره شده بود .
برای رسیدن به اخرین اتاق لحظه ای مکث کردم..
اتاق بل اخرین اتاق بود ، درحالی که چنگالی سفید رنگی در دست داشت به دیوار مقابلش خیره شده بود ، احتمالا در افکارش درحال آتش زدن دیوار بود.
بل هم همانند دیگر بیماران ویتاکر به اینجا آمده بود‌.

او برخلاف میلش همانند بقیه بیماران ویتاکر بدون نام وقتی که مانند من شش سالش بود به اینجا آمده بود.
من یک سال کامل را در ویتاکر بدون بل سپری کرده بودم و بعد از آن بل به ویتاکر آمده بود،سالی پر از خشم و تنهایی که دیگر علاقه ای به بازگشتنش نداشتم.
بل هنگامی که در خانه ای قدیمی توسط پدر و مادری که می گفت آنهارا به خاطر ندارد گرسنه و تنها رها شده بود پیدا شد ، وقتی به ویتاکر رسید بسیار نحیف و کثیف و البته نه فقط از دود شعله های آتش بود.
مسئولان ویتاکر گفته بودنند که بل خانه خود را آتش زده بود و درحالی که آتش شعله ور بود و خانه تبدیل به خاکستر می شد آنجا ایستاده بود و تماشا می کرد ، حتی از ترس شعله ها آتش فرار هم نکرده بود.
حتی زمانی که به اندازه کافی بزرگ شده بود هم بل ادعا کرده بود که خاطره ای از پدر و مادرش به یاد نمی آورد.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دکتر هریس دلیل فراموشی بل را ناخودآگاه او می دانست که  فراموشی را انتخاب کرده بود.
بل نمی دانست که چگونه بنویسد و بخواند درواقع سوادی نداشت و برخی ساکنین ویتاکر او را مسخره می کردنند ، خب اینکه ما در ویتاکر زندگی می کردیم دلیل نمی شد که نتوانیم گاهی ظالم هم باشیم.
همان روزی که بل از دروازه های ویتاکر عبور کرد فکر کردم که با آن موهای قرمز برجسته رو سرش همانند یک شیطان اسکلتی در تصورات من جلوه می کند.
بنظر می رسید که بل دقیقا از درون آتش بیرون آمده بود‌.
یکی از بچه ها با دیدن بل دوید و جایی پناه گرفت اما من به سمت او رفتم و با دستم صورتش را لمس کردم انگار که میخواستم مطمین شوم واقعی است.
نمی توانم بگویم که در نگاه اول عاشق بل شدم اما در ملاقات دومی که باهم داشتیم میل زیادی داشتم که در کنارش قدم بزنم ، درواقع بل برای همه ما پر از رمز و راز و مبهم بود.
گاهی برای درمان تئاتر و قصه نویسی را امتحان می کردم و وقتی با بل آشنا شدم خواستم که داستان زندگی ای که خودش هم نمی دانست را بنویسم اما ذهنم درهمان لحظه نادخودآگاه جستجو علت این کارم را داشت و من با منطق بچه گانه ام جواب را سرگرمی داده بودم وشروع به نوشتن کردم
_روزی روزگاری..
نگاه تعجب آمیز بل را احساس می کردم جوری نگاه می کرد که انگار من دیوانه ام!
خوب به چهره اش دقت کردم تا بتوانم در طراحی هایم هم از آن استفاده کنم منتظر به او خیره شدم و سعی داشتم به حرف بیاورمش با کمی مکث گفتم
_روزی روزگاری پسری به نام...

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

منتظر ماندم که سریع گفت
_بل
ادامه دادم
_روزی روزگاری پسری به نام بل در خانه ای چوبی وقتی که پدر و مادرش او را رها کرده بودنند زندگی می کرد . بیل از خانواده اش دور شده بود و همین باعث شده بود که یک روز خانه ای که روزی در آن خانواده ای داشت را آتش بزند.
تا به امروز نمی دانم که داستان بیل را درست به خاطر می اورم یا آن را درست ساخته ام ! اما نام و داستان بل تا به امروز مانده بود.
من و بل هر کدام هیولا های درون خودمان را داشتیم برای من عصبانیت و برای بیل آتش بود.
بیل عاشق آتش بود درواقع اگر در دنیا آتش وجود نداشت بیل یک پسر معمولی بود .
در ذهنم به دنبال جواب سوالم بودم اینکه اگر آتش بیل را محو خود نکرده بود می توانست من را دوست داشته باشد؟
همه مردم وقتی که من عصبانی می شوم به سمت دیگری می روند و فاصله می گیرند اما بل اینطور نبود ، او با صبوری تمام کنارم آرام ایستاد تا از عصبانیتم کم شود و هنگامی که موجی از خشم در وجودم خاموش شد او دستم را گرفت و آن موقع بود که عاشقش شدم.
از آن روز تا ابد دستم را تنها در دست بل تصور می کردم و مهم نبود که او دو بار آن دست را شکسته بود ، با تمام تفاوت ها و هیولاها درونمان باز هم راهی برای رسیدن به هم پیدا می کردیم درواقع بل این مکان را برای من تبدیل به خانه کرده بود مکانی که تا قبل از آمدن بل همانند دیگر بیماران یک زندان به چشمم می آمد.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در راهرو بخش دی ایستادم ، نگاه خیره ام به پشت سر بل بود که عاجزانه از او میخواستم برگردد و من را نگاه کند اما او اینکار نمی کرد.
ویل بازویم را فشرد تا به حرکت ادامه دهیم اما التماسش کردم که فقط چند ثانیه دیگر به من اجازه دهد بل را از پشت شیشه ببینیم.
ویل درحالی که سرش را تکان می داد گفت
_پسرجان ، اگر ما می توانستیم باخیره شدن به اندازه کافی به چیزی آن را درمان کنیم ویتاکر هیچ وقت بوجود نمی آمد.
حق با ورن بود پس سالن را به سمت سالن بازدیدکنندگان ترک کردیم.
ورن همانطور که راه می رفتیم گفت
_تو می دانی که درنهایت مجبور خواهی شد مادرت را ببخشی
شانه هایم را بالا انداختم ، مادرم گفته بود که من را دوست دارد و خب علارغم تمام مشکلاتی که باهم داشتیم من فکرمی کردم او به روش خودش من را دوست دارد اما بعدازینکه بل مچ دستم را شکست دکتر هریس تصمیم به جدایی من و بل گرفت و هنگامی که این تصمیم را با مادرم در جریان گذاشت ، قبول کرد و من هیچ وقت نمی توانم مادرم را ببخشم چون او تنها کسی که باعث می شد ویتاکررا به چشم زندان نبینم و تنها دوست من را در آنجا گرفته بود درواقع من حتی سعی در بخشیدنش هم نداشتم.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ورن انگار که هنوز انتظار جواب قاطعی درباره مادرم را داشت اما من باز هم به تکان دادن شانه ام اکتفا کردم.
به اطراف نگاه کردم رنگ های سالن بنظر روشن تر ازقبل شده بود و قدم هایم که سست تر از قبل میشدند انگارکه دوز قرص خوشحالی اثرات خود را داشت کم کم نشان می داد.
ورن زیر لب زمزمه کرد
_تو بزودی مجبور خواهی شد او را دوست بداری شاید امروز نه اما یک روز مطمئنا اینکاررا می کنی!
حرف ورن بنظر غیر منطقی می آمد با تعجب پرسیدم
+چرا؟
ورن همانطور که مسیرش را ادامه می داد گفت
_دراین دنیا تو تنهابا ۳ نفر برخورد داری ، من و دکتر هریس اشخاصی هستیم که برای کاری که برایت انجام می دهیم حقوق دریافت می کنیم پس تنها مادرت باقی می ماند.
باتندی نگاهش کردم که خندید و گفت
می دانی که تو شخص مورد علاقه من دراینجا هستی هانیبال یاردلی!
این اسم مستعار من بود که ورن به دلیل گاز گرفتنم از شخصیتی خشن در یک فیلم الهام گرفته بود.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت سوم

اطراف اتاق استراحت ملاقات کنندگان را نگاه کردم پرده های کارشده و مبلمانی که توجهم را به خودشان جلب می کرد در تیرراس نگاهم بود اتاقی که بیماران ماهی یک بار میتوانستند در آن خانواده خود را ملاقات کنند.
اتاق ملاقات بنظر شبیه اتاق های نقاشی حرفه ای که در تلویزیون ورن علاقه به دیدن آنها داشت بود.
تنها در ویتاکر بود که می توانستی چراغ های روشنایی را در کف اتاق و چای را در لیوان های پلاستیکی تنها برای امنیت بیشتر مشاهده کنی.
مادر مشغول کار کردن با تلفن همراهش بود که نگهبانان ورود ما را به اتاق ملاقات خبر دادنند و مادرم انگار که کالای قاچاقی در دستانش دارد فورا تلفن را کنار گذاشت.
به خوبی احساس می کردم که دوست ندارد کارها و وسایلی را نمیتوانستم داشته باشم به من یادآوری کند و خب اینکه ما در ویتاکر حق استفاده تلفن همراه را نداشتیم دلیل بر عکس العمل سریع مادرم بود .تنها در یک اتاق مشترک و زیر نظر پرستاران حق استفاده از تلفن عمومی را داشتیم.
نزدیک مادرم شدم که محکم من را در آغوشش گرفت اما من هیچ تلاشی برای در آغوش گرفتنش نداشتم ، بوی دارچین و لیمویی که به مشامم می خورد حاکی از صرف چای صبحانه او بود.
پشت سرم در بسته شد انگار که ورن می خواست به ما زمانی برای ملاقات بدهد اما آیینه بزرگ اتاق به خوبی نشان میداد که ما همیشه تحت نظر هستیم.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مادرم درحالی که دستش را درامتداد موهایم می کشید گفت
_امروز بنظر خوشحال می آیی اسنو!
نگاهم رابه سمتش بردم او واقعا از هرلحاظی زیبا و بی نقص بود و گاهی فکر می کردم چطور ممکن است من و او از یک نسل باشیم!
موهای مادرم درست مانند من بلوند بود که به طور غیرمنتظره ای تصمیم گرفته بود آنهارا بلوطی رنگ کند و بینی ای که هر شاهزاده قصه ای می توانست به او حسادت کند!
امروز یک ژاکت صورتی کم حال پوشیده بود که پوست رنگ پریده اش را بیشتر جلوه می داد.
هنوزهم چشمان قهوه ای و ژرفم شبیه مادرم بود و البته حالت و فرم لب هایمان که یکسان بود.
مادرم همانطور که دستش موهایم را نوازش می کرد باناراحتی گفت
_ انگار داروهای جدید ویتاکر باعث سفیدی موهایت شده است
اما من نظر متفاوتی داشتم و علت سفید شدن موهایم را دارو های جدید نمی دانستم دقیق به خاطر دارم وقتی به اتاق جدیدم منتقل شدم در آیینه اتاق سفیدی موهایم را دیدم درست قبل از اینکه هرگونه داروی جدیدی را مصرف کنم.
مادرم بادلسوزی گفت
_عزیزم کاش بگذاری برای سفید شدن موهایت کاری کنم
دستش را گرفتم من رنگ موهای جدیدم را که ناخواسته به وجود آمده بودنند دوست داشتم با کنار زدن دستش حرفش نیمه کاره ماند.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مادرم لبخندی زد و باخنده جعبه را از کنار صندلی اش بیرون آورد و گفت
_برایت یک چیزی آوردم
نگاهم را به سمت جعبه بردم ، یک جعبه کاملا سفید بسته بندی نشده بود که حدس میزدم احتمالا قبل از رسیدن من کادر ویتاکر آن را جستجو کرده بودنند زیرا مادرم را میشناختم و امکان نداشت مرز های کمالات را زیر پا بگذارد!
ربان روی جعبه را پاره کردم آنقدر همه چیز در ویتاکر تکراری شده بود که آن جعبه سفید رنگ به وجدم آورده بود.
داخل جعبه یک جفت دستکش آبی کم حال بود که میتوانستم حدس بزنم کار دست خود مادرم است.
_زمستان به زودی فرا می رسد دوست داشتم وقتی با ورن در حیاط قدم می زنی دستکش جدیدی داشته باشی
مادر این را گفت و لبخند عمیقی زد انگار که با لبخندش مناسب بودن هدیه اش را تایید می کرد.
گاهی بخشی از وجودم تمایل عجیبی به بخشش او داشت اما با یاد آوری اینکه او و دکترهریس چگونه زندگی من را تغییر داده بودنند حس بخشش را سرکوب می کردم.
هنوز هم حرف های آن روزش را بخاطر دارم که گفت
_من و دکتر هریس در باره این مسئله توافق کردیم ، تو و بل باید از هم دور بمانید
طوری حرف میزد که انگار یک مسئله ساده است مثل اینکه بگوید هنگام دوچرخه سواری کلاه ایمنی ات را سرت بگذار!
هربار که حرف های آن روز را بخاطر می آورم خشم وجودم را فرا می گیرد اما انگار امروز قرص خوشحالی اثر خودش را کرده بود و تمام توجهم با دستکش هایم بود!
آرام از مادر تشکر کردم و او که انگار ذوق زده شده بود با هیجان گفت
_قابل تورو نداشت عزیزم
برای مادرم همینکه هدیه اش را آن طرف پرت نمی کردم موفقیت بزرگی بنظر می رسید.
وقتی به اندازه کافی لبخند زد می توانستم علامت سفید رنگ کم حالی را روی گونه اش بهتر ببینم و این تنها نقص چهره مادر بود که دلیلش هم من بودم که اشاره به روزی داشت که همه چیز تغییر کرد ؛ مادرم درحال خواندن کتاب آلیس در سرزمین عجایب بود و من که داستان را تاحدی جدی گرفته بودم و سعی در عبور از آیینه برای ورود به دنیا جدید داشتم اما خب من آن روز را کامل به خاطر نمی آورم.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

من از پدرم متوجه دلیل جابه جایی ناگهانی خانه مان و فاصله گرفتن از آن شده بودم و آن این بود که من دختر همسایه "بکی" را همراه خودم سمت آیینه برده بودم.
زخم های من بعد از گذشت چند سال هنوز هم روی بدنم خودنمایی می کردنند و به این فکر می کردم هرجایی که بکی الان هست آیا او هم زخم هایش را همراه دارد؟
وقتی برای اولین بار به این موسسه آمدم فکرکردم که این یک تنبیه و مجازات برای کار ترسناکی بود که مرتکب شده بودم یا شاید هم یک وقتی برای استراحت کردن و خود واقعیم بودن!
بعضی اوقات حتی فکر می کنم آن روز پدر و مادرم این را می دانستند که من تا ابد در اینجا خواهم ماند و تصمیم ماندگار شدن من در ویتاکر را گرفتند؟
مادر شروع به صحبت درباره پدر و خانه ای کرد که من ۱۱ سال می شود که در آنجا زندگی نمی کردم و پدری که ماهی یک بار و گاهی هم در تعطیلات به دیدن من می آمد پس عجیب نبود که در افکار خودم غرق شوم و صحبت های مادر برایم هیجان انگیز نباشند .
انگار که مادرم متوجه حواس پرتی ام شد که چهره اش رنگ دلسوزی گرفت و گفت
_این را می دانم که حس می کنی تو و بل همانند رومئو و ژولیت هستید اما مطمئنم که این دوران می گذرد.
احساس کردم عصبانیت درونم درحال موج زدن است اما با ضرب گرفتن دستم روی پاهایم توانستم کنترلش کنم و عصبانیتم را قورت دهم.
مادر جعبه دستکش هارا به آرامی روی میز قهوه گذاشت و دوباره سمت صندلی اش تکیه داد
_شاید تو فکر کنی که حس بین شما عشق است اما من می توانم تشخیص دهم که تو تنها در حال تغییر بل هستی.

مبهوت حرف های مادر ماندم او دیگر درباره من صحبت نمی کرد انگار که داشت درباره خودش صحبت می کرد.
وسط حرفش پریدم و گفتم
+تو سعی کردی پدر را تغییر دهی؟
رفتار پدرم متفاوت از هر حس پدرانه ای بود ، گاهی احساس می کردم او حتی به سختی با ماهی یکبار دیدن دختر دیوانه اش کنار می آید. بیشتر اوقات من در درک اینکه چرا آنها حتی با هم بودند مشکل داشتم و حتی نمیخواستم فکر کنم که مادرم با کسی دیگر بوده است.

ویرایش شده توسط zmahsa
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

انگار که مادر در خاطرات گذشته غرق شد و با صدایی که لرزش محسوسی داشت گفت
_مسئله مهم این است که تو نمی توانی بل را عوض کنی او مریض است عزیزم و کاری که با مچ دستت انجام داد هیچ وقت درست نمی شود
چشم هایم را بستم و دوباره رو پاهایم با دستانم ضرب گرفتم ، عصبانیتم غیرقابل کنترل شده بود باید سمت طراحی می رفتم وگرنه عصبانیتم خودش را نشان می داد و طبق قانون ویتاکر روانه انفرادی می شدم.
مادر که چشم هایش از اشک پر شده بود دستانش رو دست هایم گذاشت و حرکت دستانم کاملا متوقف شد و ادامه داد
_آن روز که به من زنگ زدنند و این خبر را دادند خیلی ترسیدم
بااشاره پرسیدم
+آیا این برای من هم صدق می کند؟
مادر که انگار تعجب کرده بود پرسید
_منظورت چیه!؟
+منظورم این است که اگر بل نتواند بهتر شود ، این بدان معناست که من هم نمی توانم درست است؟
_البته که منظورم این نبود ، من هرکاری که انجام می دهم از عشق بی حد و اندازه و دوست داشتنم برای محافظت از تو است
ناخودآگاه در جواب مادر گفتم
+پس کمی دوستم داشته باش!
مادر که انگار متوجه منظورم شده بود گفت
_این کار امکان پذیرنیست اسنو
وقت ملاقات ۲۰ دقیقه ما تمام شده بود و ورن به محظ تمام شدن وقت وارد اتاق شد.
مادر در حالی که در نگاهش تردید زیادی دیده میشد رو به ورن گفت
_مایلم که قبل از رفتنم دکتر هریس را ببینم
این را گفت و من را در آغوشش گرفت و گریه کرد،باخودم فکر کردم آیا او اصلا متوجه این شده بود که من هرگز دستم را برای درآغوش گرفتنش بالا نیاورده بودم؟
مادر همیشه به دیدن من می آمد و هیچ وقت دست از تلاش کردن و صحبت کردن با من برنمی داشت و شاید به عنوان یک راز باید می گفتم من هم او را دوست داشتم هرچند که هیچ وقت آن را بروز نمی دادم اما می دانستم که ما در اینجا نمی توانیم نقش یک مادر و دختر را انجام دهیم تا وقتی که مادرم آماده بازگرداندن من به خانه می شد.
ورن رو به مادرم گفت
_شمارا تا اتاق دکتر همراهی می کنم
این را گفت و سمت من آمد یک طرح نقاشی و زغال چوب را برایم روی میز قهوه گذاشت تا وقتی با مادرم پیش دکتر می رفتند سرم گرم باشد
ورن انگشت اشاره اش را تکان داد و رو به من گفت
_خودت را به دردسر نیندازی
اما خب انجام این کار برای من غیر ممکن بود!

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

قسمت چهارم

در فکر رویای دیشب فرو رفتم ، انگار که آن درخت شگفت انگیز و موجود در آب دوباره فکر من من را مشغول کرده بودنند که همان لحظه مگپای همراه پرستارش"سیسیلیا" که زنی قد کوتاه بود بدون توجه به من وارد اتاق بازدیدکنندگان شدند.
بنظر میرسید که از یک پیاده روی در حیاط بازمیگشتند و شکی نداشتم که او وقت خود را با سیگار کشیدن در حیاط پر کرده است.
مگپای رژ لب مرجانی ای زده بود که به هیچ وجه با لباس زیتونی اش مطابقت نداشت.
اما مسئله که توجهم را جلب کرد این بود که این رنگ مرجانی دقیقا همان رنگی بود که الیزابت پرستار بخش پذیرش آن را داشت!
تعجب کردم مگپای چگونه توانسته است از الیزابت وسایل شخصی اش را دزدی کند!
اسم واقعی مگپای "اوفیلیا" بود اما نام مستعارش از گرایش او نسبت به دزدیدن وسایل نشعت می گرفت‌.
شاید یکی از جالب ترین مسئله ها درباره مگپای این باشد که او فقط اشیاء را نمی دزدد بلکه قدرت دزدین رازهای مهم هرشخص راهم دارد!
انگار که بالاخره توجه آنها به من افتاد،مگپای همانطور که موهای مشکی اش را دور دستش می چرخاند و نزدیکم میشد با طعنه گفت
_زندگی بدون پسر آتش زن سخت می گذرد؟
می دانستم که نباید اجازه دهم مگپای نزدیک من بیاید اما بعضی اوقات واقعا نمی شد جلو این اتفاق را گرفت، خب .. البته بیشتر اوقات و مگپای هم واقعا نقشش را خوب بازی می کرد!
من به خوبی چهره مگپای را وقتی از کسی وسیله ای را می دزدید و به تماشای جستجو آن شخص برای وسیله اش می نشست در ذهنم دارم ، حالت چشم ها و تک تک اجزای صورتش وقتی که وسیله گم شده یا در جیبش و یا در زیر تختش قایم شده است و لذت او را به خوبی تشخیص می دهم.
و الآن که مگپای داشت به ظاهر درباره بل صحبت می کرد آن چهره معروفش داشت رنگ می گرفت.
در حالی که انگشتان دستم را درکف دستم فرو می کردم داد زدم
_خفه شو مگپای
انتظار داشتم قرص خوشحالی که خورده بودم اثر خودش را بزارد و از بروز عصبانیتم جلوگیری کند اما انگار عصبانیت بر من غالب شده بود.
لحن مگپای ناگهان تغییر کرد انگار رازی را می دانست که من نمی دانستم!
_اگه چیزی نیاز داری بگو تا من بدونم ، من میتونم هرچیزی رو که هرکسی بخواد براش بدست بیارم، هرچیزی!
این را گفت و جعبه کبریتی را از جیبش بیرون آورد و آن را از یک دست به دست دیگرش پرت کرد.
روی چهره اش لبخند شرورانه ای خودنمایی می کرد و حالا فهمیده بودم بل چگونه توانسته بود قسمتی از موسسه را آتش بزند و خیال باطل من که سهل انگاری کارکنان ویتاکر را مقصر می دانستم!
عصبانیت از درونم همانند شعله های آتش یخی قصد فوران کردن داشت انگار چیزی درونم من را ترغیب به واکنش دادن می کرد.
ناگهان فریاد زدم و سمتش خیز برداشتم موهایش را دستم گرفتم و تا جایی که می توانستم با دستانم محکم کشیدم.
انتظار داشتم مگپای داد و فریاد کند و به سمت عقب قدم بردارد اما او همانجا ایستاد و دهانش را باز کرد اما نه به قصد جیغ زدن انگار که نفس کم آورده بود و ناگهان روی زمین افتاد.
سعی کردم حالت چشمانم را بی روح نگه دارم و گفتم
+اصلا جالب نبود مگپای
زانو زدم و کنارش نشستم دستانش را در دستم گرفتم ، انگار که یخ زده بودنند ، لب هایش بی حال شده بودنند و پلک هایش به سمت سفیدی می رفت.
سعی کردم حرف بزنم تا شاید جوابم را بدهد
+این کار تو خنده دار نیست مگپای!
از تلویزیون یادگرفته بودم که دراین موارد قفسه سینه بیمار را فشارمی دانند پس من هم باید این کار را می کردم.
دوباره به مگپای نگاه کردم چشم هایش آرام آرام باز شد و با التماس به من نگاه کرد و بعد از چند لحظه نگاهش را به سمت در چرخاند، منظورش را فهمیدم به سمت پرستاری که در نزدیکی در اتاق غرق در مجله معروفی شده بود داد زدم
+مگپای حالش خوب نیست
پرستار که انگار شوکه شده بود با استرس سمت ما دوید و نگران پرسید
_شما چه کار کردید!
انگار که استرس پرستار به من هم منتقل شده بود دوباره مگپای را نگاه کردم چشمانش آرام آرام دوباره بسته شد..

ویرایش شده توسط zmahsa
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت پنجم

وقتی که همراه ورن به سمت سالن عمومی می رفتیم باتعجب از او پرسیدم
+مگر قرارنیست که من را به اتاقم ببری!؟
ورن باهمان حالت درجوابم گفت
_کاری که تو با مگپای کرده ای دلیل نمی شود که من سریال مورد علاقه ام را از دست بدهم
در سالن عمومی سریال درحال پخش بود ، شخصیت مورد علاقه ویل "ربکا" درحالی که راز هایی از گذشته خود را با بغض تعریف می کرد و پسری که در یک حرکت زانو زده بود و از ربکا خاستگاری کرده بود نشان دهنده عشق واقعی بین آن دو بود.
در ویتاکر تنها مکانی که باعث می شد با محیط بیرون از این موسسه ارتباط برقرار کنیم همین سالنی بود که با برنامه های تلویزیونیش اتفاقات جالبی را به ما می آموخت.
همزمان با جواب مثبت ربکا صدای پیام اومدن به موبایل ورن شنیده شد ، می دانستم که محتوا پیام درباره مگپای است سریع به طرفش برگشتم و پرسیدم
+حالش چطوراست؟
درست است که به قصد آسیب زدن به او حمله کرده بودم اما نه انقدر بد و هرگز نمی خواستم که بمیرد!
ورن با لحن عجیبی گفت
_او الآن برایت مهم شده است هانیبال یاردلی؟
در جواب ورن هیچ حرفی برای دفاع کردن نداشتم پس به بالاانداختن شانه هایم اکتفا کردم که خودش ادامه داد
_مگپای به صورت موقتی فلج شده بود اما تکان دادن انگشت پا و چرخش چشم هایش را بدست آورده و الآن در حال بهبودی کامل است.
نمیتوانم بگویم احساس آرامش کردم اما همینکه درحال بهبود بود اتفاق خوبی بود.
ورن با آرامش نگاهم کرد و گفت
_می دانم که مگپای گاهی با حرف هایش تو را ترغیب به عصبانی شدن می کند اما من از تو می خواهم در برخورد صحبت های او کمی آرام تر واکنش نشان دهی
تقریبا باحالت پرخاشگری گفتم
+تو که از من نمیخواهی دیگر پاسخ حرف های گستاخش را ندهم؟
_قطعا اینطور نیست فقط از تو میخواهم دعوا کردن را در زندگیت کم رنگ تر کنی
ورن این را گفت و من را به سمت اتاقم راهنمایی کرد خوب می دانستم که فردا روزی پراز سرزنش خواهد بودو احتمالا همراه با داروهای جدید و ملاقات مادرم که البته اگر فکرمی کردنند مسیله جدی ای است شاید پدر هم به ملاقات می آمد اما از آن جایی که مگپای هنوز نفس می کشید هم من و هم ورن می دانستیم که عواقبی در پیش نخواهد داشت.
ورن فکر می کرد که عصبانیت من قربانی جدیدی برای خود پیدا کرده بود و اینگونه من همه چیز را تغییر داده بودم.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت ششم

روبه رو آیینه اتاقم در ویتاکر نشسته بودم،آیینه ای که بافلز احاطه شده بود و با نمادها و نوشته های عجیب کنار آن تزیین شده بود و باز تاب یک درخت بزرگ نقره ای رنگ را نشان می داد همانطور که خیره به آیینه نگاه می کردم باخود زمزمه کرد
+بل؟
بل همیشه در رویاهای من بود اما اخیرا نقشش در ناخودآگاهم کمرنگ شده بود.
انگار که صدای بل را کم کم می شنیدم پشت درخت قایم شده بود و درحالی که جیغ می زد و گریه می کرد می گفت
_من اینجا هستم اسنو
بازتاب صورتم در شیشه لیوان به من لبخند می زد حتی اگر واقعا عضلات صورتم بی حرکت بوده باشند و در آیینه دستانم بالا رفته بودنند حتی اگر دستانم در کنارم باقی مانده بودند
صدای بل را شنیدم که فریاد زد
_نه!اسنو نکن!
اما من نمی توانستم بل را ببینم و اتفاقی را که بعداز رخ داد بگیرم
انعکاس مشتم در آیینه برخورد کرد و آن را هزار تکه کرد،هرتکه آیینه در قسمتی افتاد ، چندلحظه بعد برخلاف میلم شروع به جمع آوری تکه های شکسته شده کردم هرازگاهی سوزشی در دسنم احساس می کردم اما بی توجه به آن تاجی درست کردم که همانند یخ می درخشید.
رد خون از دستانم می چکید اما باز هم اهمیتی ندادم و تاجی را که با تکه های شیشه ساخته بودم روی سرم گذاشتم.
با صدای در زدن کسی از خواب پریدم!عجیب بود چون در ویتاکر کسی در اتاق را هنگام ورود نمی زد.
چندلحظه بعد در باز شد و دکتر هریس وارد شد احتمالا اتفاق بدی در راه بود چون دکتر هیچ وقت در اتاق ویزیت نمی کرد حتما وقتی ورن اجازه داده بود من تلویزیون تماشا کنم بازخواست شده بود ، تعجب کردم ازینکه نگرانی ام را نسبت به ورن احساس کرده بودم و از آنجایی که قرص همدلی ام را نخورده بودم پس این احساس واقعی بود بخاطر دارم که دکترهریس روی این حس همدلی چقدر تاکید داشت و نظرش این بود که برای من داشتن این حس خوب است.
اما هنوز هم این باور را داشتم مگپای از قصد آن حرف هارا راجب بل زده بود و می خواست من عصبی شوم پس بلایی که سرش آورده بودم سزاوارش بود!

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عادت نداشتم دکترهریس را بیرون از دفتر کاری اش و مخصوصا در اتاق خودم اورا ببینم!
بالحن حق با جانبی رو به دکتر هریس که با چشمان سبز تیره اش درحالی که عینکش را بین چین و چروک های صورتش جا می داد و به طور عجیبی به من زول زده بود گفتم
+شنیده ام که حال مگپای خوب شده است!
دکتر هریس کوتاه گفت
_من اینجاهستم که اتفاقی را که در اتاق بازدیدکنندگان افتاده است را برایم تعریف کنی
دکتر را نگاه کردم و بدون اضطرابی ادامه دادم
+من دراتاق بودم که مگپای به طرف من آمد درواقع من به سختی توانستم اورا لمس کنم و ضربه خطرناکی را وارد نکردم ، مگپای نقش بازی می کند که فلج شده است.
دکتر هریس سرش راتکان داد و گفت
_دکترگفته است که حالش خوب است ، اوفیلیا عادت دارد ماجراهای رخ داده را به صورت درام تعریف کنداما من نگران توهستم!ما درباره اینکه خشمت را قبل ازینکه به صورت فیزیکی ظاهر شود کنترل کنی حرف زده بودیم!
دکتر منتظر ماند تا من چیزی بگویم،اما چیزی برای اضافه کردن نداشتم. این دقیقاً همان مکالمه ای بود که انتظارش را داشتم بااین تفاوت که در دفتر دکتر تصورش می کردم نه اتاقم!
دکتر که متوجه شد حرفی برای گفتن ندارم ادامه داد
_فکرمیکنم که باید روش جدیدی را برای درمانت شروع کنیم،تو این راخوب میدانی که اگر اتفاق بدی برای مگپای می افتاد دیگر نمی توانستی دراینجا بمانی ، دولت تو را از ما می گرفت اما نگران نباش اسنو تو در جایی که متعلق به آن هستی قرارداریو فردا با درمان جدیدی به سراغت می آیم!
دندان هایم را روی هم محکم فشار دادم تا از اعتراض های احتمالی ام جلوگیری کنم.
دکتر فنجان سفید رنگ معروف قرص ها را مقابلم گرفت و گفت که تا دوره جدید درمان توسط این قرص باید آرام بمانم.
فنجان را از دکترگرفتم و چشمم به دو پرستار سفیدپوش جلو در خورد ، آنها آنجابودنند تا درصورت حملات احتمالی آماده باشند اینطور که معلوم بود دکتر جریان حمله من به مگپای را جدی گرفته بود.
به داخل فنجان نگاه کردم قرص پودر شده زرد و ابی که اسمش قرص خواب بود دراین شرایط واقعا خسته شده بودم و به آن قرص نیاز داشتم.
دکترهریس وقتی مطمین شد قرص را قورت دادم و روی تختم دراز کشیدم به سمت در رفت و از اتاق خارج شد.
درحالی که چشم هایم کم کم سمت بسته شدن نی رفتند ره حرف های دکتر فکر کردم ،من واقعا متعلق به ویتاکر نبودم ، این حق هیچ انسانی نبود که متعلق به مکانی با درهای قفل شده باشد ، مکانی که جایی برای هدف زندگی داشتن نمی گذاشت

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

نیمه شب بود که صدای بازشدن در من را از خواب عمیقی بیرون کشید ، درابتدا فکر کردم ورن طبق روال همیشه در حال چک کردن اتاق ها است اما وقتی چشمانم به تاریکی عادت کرد متوجه پسری در کنار تختم شدم.
موهایش به رنگ قهوه ای روشن بود که تا حدی روی چشمهایش افتاده و شانه هایش را غبارروبی می کرد و کمی از لبه ها پیچ می خورد و بینی کوچکی که جزو ویژگی های بارز صورتش بود و البته در آن تاریکی اتاق می توانستم چشمانش را که به رنگ خاکستری بود و می درخشید را ببینم و خک فک تیز که در صورتش خودنمایی می کرد.
وقتی نگاه خیره ام را دید گفت
_توبیدارهستی!
متوجه کت سفیدرنگ کادر درمانی که برتن داشت شدم انگار که لباس بسیار بزرگ تر از سایز مناسب او بود و همانند بل تقریبا لاغر بود.
اینکه کسی بغیر از دکتر و ورن در اتاقم بود من را به وجد می آورد و اینکه می توانستم حدس بزنم آن پسر هم سن من و شاید چندماه بزرگ تراست باعث تپش قلبم می شد!
پسر یک قدم به من نزدیک تر شد ، چیزی درونم من را وادار می کرد که نسبت به حضور این پسر حس بدی داشته باشم!
نگاهم را پایین بردم و متوجه کفش های مشکی براقش شدم،کفش هایی که مناسب مراسم خاصی بود نه در ملاقات نیمه شب دراتاق یک دختر دیوانه!
پسرک آهسته زمزمه کرد
_نمیخواستم تورابترسانم ، وقتی که اثری از جادو در این مکان پیداکردم فکر نمیکردم از بین تعداد زیاد مردم ، من به سمت توهدایت شوم!
تعجب کردم و در ذهنم باخودم مرور کردم آیا او واقعا اسم جادو و سحررا آورده بود؟
پسربه سمت من خم شد و موهایش جلوی یک چشمش را گرفتند اما قرص خواب انقدر تاثیرش زیادبود که نتوانستم حرکتی انجام دهم و چشمانم  بسته شد.
پسر بالحن خاصی گفت
_من حتی بعد از مصرف قرص هاهم می توانم تورا ببینم ، نمی خواهی بیرون بیایی و بازی کنی اسنو؟
این پسر که بود!سعی کردم تمرکز کنم تا بتوانم دربرابر اثرات خواب آور قرص مقاومت کنم که ادامه داد
_فقط گوش کن. قرص هایی که دکتر هریس به تومی دهد کمکی نمی کنند. آنها فقط تورا از انچه واقعاً هستی و آنچه قرار است باشی و سرنوشتت را پنهان می کنند. مصرف آنها را متوقف کن آن وقت همه چیز را احساس خواهی کرد و وقتی پاک شدی ، نزد من بیا. من آن طرف درخت منتظر تو خواهم ماند.
این پسر غریبه از من می خواست که به کجا بروم!
بل خیلی قبل تر حرف هایی درباره فرار از ویتاکر میزد اما من هیچ وقت درباره حرف هایش فکر نکردم چون در اعماق قلبم این را می دانستم هرکجا که باهم فرارکنیم در نهایت من تصویر در آیینه را خواهم دید و بل خانه را که باهم آنجاهستیم آتش خواهد زد اما الآن پشیمان بودم که چرا هیچ وقت این فرصت را به خودمان ندادم.
قطعا اگر قرار بود فرار از ویتاکر در کار باشد فقط آن را با بل می پذیرفتم نه یک پسر غریبه!
انگارکه بالاخره لب هایم قصد ادای کلمات را گرفتند و گفتم
+من می توانم با فشردن دکمه پشت تختم در کمتر از ۶۰ ثانیه پرستاران ویتاکر را به اتاقم خبر کنم
البته که من هیچ وقت از آن دکمه بجز یکبار آن هم برای شوخی استفاده نکرده بودم.
پسر انگار که از حرفم هیچ ترس و دلسردی ای به خود راه نداده بود و با آرامش بدون کوچکترین حرکتی گفت
_تو میتوانستی خیلی قبل تر از آن دکمه استفاده کنی این را خودت هم خوب میدانی که من کسی هستم که میتوانم به تو کمک کنم
+توکی هستی؟
_مسیله مهم این است که شما چه کسی هستید پرنسس،شما هیچ وقت همانند بقیه بیماران ویتاکر نبودید
وقتی که متوجه شد توجهم را به خودش جلب کرده لبخندی زد و خودش را بیشتر به من نزدیک کرد و ادامه داد
_شما باید این مکان را ترک کنید پرنسس،به سمت راه خروجی شمالی ویتاکر بروید دروازه شمالی برای شما بازخواهد شد در مسیر خودادامه دهید تا درخت را ببینید
ناگهان یاد درخت در رویاهایم افتادم قطعا این اتفاقات تصادفی نبود!
_وقتی به درخت رسیدید من در طرف دیگرمنتظر شماخواهم بود
با کلافگی پرسیدم
+تو درباره چه چیزی صحبت میکنی؟چرا من را مدام پرنسس خطاب میکنی من پرنسس کسی نیستم!
_شما واقعا نمی دانید درست است؟آنها جادو و عقل شما را کمرنگ کرده اند
انگار که اثرات دارو خواب کم کم از بین می رفت و پسر برای آخرین بار گفت
_فقط کافی است که درخت را به یاد بیاورید..
به سمت دکمه پشت تخت خیز برداشتم باید به آن پسر نشان می دادم که چه شاهزاده خانومی هستم اما همینکه دستم سمت دکمه تخت رفت پسر فورا به سمت آیینه اتاق دوید و از آن عبور کرد با ناباوری چشمانم را محکم بستم و باز کردم ، همه چیز در اتاق عادی بود و اثری از پسر نبود نگاهم سمت آیینه رفت با تعجب دیدم که تصویر پسر با کت سفید تنش در آیینه محو تر و محو تر می شود و انعکاس تصویر درخت که در آیینه خودنمایی می کرد!
اموان نداشت قطعا این هم یک رویا بود بار دیگر چشمانم را باز و بسته کردم اما دیگر اثری از پسر و درخت در آیینه نبود!

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

قسمت هفتم
باوجود تاریکی اتاق به سختی میتوانستم اطرافم را ببینم اما دفتر طراحیم را برداشتم تا جز به جزچهره آن پسر را برای خودم طراحی کنم ، نمی خواستم چهره اش را از یاد ببرم!
همانطور که خط فکش را میکشیدم ناگهان لرزیدم، او به من گفته بود "پرنسس" و به دلیل نامعلومی از آن اسم خوشم نمی آمد هرچند که به من  اسم های مستعار نفرت انگیز تری نسبت می دانند.
به طراحی ام نگاه کردم ، آنقدر طبیعی بنظرمی رسید که احساس می کردم چشم هایش به من خیره شده اند!
با شنیدن دوباره صدای در چشم هایم را باز کردم ، انگار که هنگام طراحی به خواب رفته بودم. اطرافم رانگاه کردم روشنایی روز از لا به لای پنجره خودنمایی می کرد و این یعنی صبح شده بود.
ورن با سینی از قرص وارد اتاق شد که ناگهان ذهنم سمت طراحی هایم رفت نمیدانم آن پسر جزوی از توهماتم بود یا اینکه واقعی اما این را می دانستم که آمادگی این را نداشتم که ورن یا هرکس دیگری طراحی ام را از آن پسر ببیند پس قبل از نزدیک شدن ورن طراحی را قایم کردم.
ورن بالبخندهمیشگی اش سینی حاوی قرص های روز را به سمتم گرفت و ذهن من که به سمت حرف های پسر رفته بود حتی اگر زاییده ذهنم هم بود فکر می کردم که دیگر کافی بود.
من می دانستم که هر قرصی چه اثری را به دنبال خواهند داشت اما دکتر هریس رویه جدید درمان همراه قرص های جدید را شروع کرده بود.
ما بیماران ویتاکر گاهی روند های درمان خودرا با هم مقایسه می کنیم ، مثلا وینگ و چرد بیشتر اوقات خواب بودنند و اینکار آنها را در مکانی ثابت نگه می داشت و وینگ را از پرواز کردن و چرد را از چشمک زدن دور نگه می داشت!
بااینکه احتمال می دادم با توجه به رفتارهای دیدوزم،ملاقات مادرم و قرص خواب دیشب امروز چه قرصی راباید مصرف کنم اما بازهم از ورن پرسیدم که کدام یک از هفت کوتوله سهم امروزم است!
اما بادیدن قرصی که ورن امروز آورده بود متعجب شدم ، قرصی سیاه با دانه های سفید رنگی بودکه تابه الآن ندیده بودم.
می خواستم اثرات قرص جدید را از ورن بپرسم و برای خوردنش مقاومت کنم اما یادم آمد که اینجا ویتاکر است وبا کوچکترین مقاومتی قرص را همراه سرنگ به رگ تزریق می کنند پس قرص سیاه رنگ را از ورن گرفتم و زیر زبانم گزاشتم.
همانطور که منتظر بودم ورن دهانم را چک کند تا از قورت دادن قرص مطمئن شود احساس کردم که قرص شروع به آب شدن کرده است!
ناگهان ورن به سمت پنجره نگاهی انداخت و باهیجان گفت
_نگاه کن قرارنبود امروز برف بیاید!
بااینکه احساس گناه می کردم اما فورا قرص را داخل جیبم قرار دادم و وقتی ورن به من نگاه کرد تنها شانه ای بالا انداختم ،شاید این اولین دروغ من به ورن بود و تنها رازی که بااو اصلا صحبت نکرده بودم.
ورن بدون صحبت دیگری به سمت تلویزیون رفت روشنش کرد و درکنارمن جای گرفت انگارکه زمان دیدن فیلم "پایان دنیا" رسیده بود.
من می دانستم که ورن یک همسر و بچه دارد اما آن طور که که ورن به تلویزیون خیره شده بود و با افسوس لوکاس و ربکا را مشاهده می کرد ناگهان به فکرم رسید شاید ورن هم در گذشته عشق گم شده ای داشته باشد که الآن اینطور افسوس وار سریال را دنبال می کند.
دفترطراحی ام را برداشتم و مشغول ادامه دادن طرحم شدم که ورن متوجه تصویر پسر شد انگار که من هم همین را می خواستم و پرسیدم
+شما این پسر را در ویتاکر ندیده اید؟
ورن کمی فکر کرد و انگار که صورت پسر برایش آشنا نیامد پس حتما آن پسر را در رویا دیده بودم.


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...