رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ترجمه رمان Before the snow(پیش از برف)|zmahsa کاربرنودهشتیا


پست های پیشنهاد شده

انگار که در خانه بودم می توانستم تشخیص دهم که اتاق مادرم بود و طبق عادت نگاهم به سمت آیینه تمام قدکنار میز آرایش رفت ، بکی در آیینه بود که به من لبخند می زد لب هایش از هم باز شد تا حرفی بزند اما ناگهان غرق در خون شد و وقتی به خودم آمدم شیشه های خورد شده آیینه اطرافم بودنند و دست هایم که تمام بریده شده بودنند و خونریزی داشتند‌.
آنسوی شیشه های خرد شده ، یک درخت غول پیکر را دیدم که در میان برف ها برق می زد و در کنار آن پسر بچه ای بود که شب گذشته او را دیده بودم!
اما این بار او به جای پوشیدن کت سفیدی که احتمالا دزدیده شده بود ، جلیقه چرمی و لباس آغشته به خونی بر تن داشت و برایم دست تکان می داد.
بازوی بکی را کشیدم و گفتم
+ما باید برویم
اما او تکان نمی خورد. دوباره دستش را کشیدم و به او نگاه کردم ، اما او دیگر رفته بود و بل جایش را گرفته بود!
نفس عمیقی کشیدم ، از اخرین باری که او را دیده بودم مدت ها گذشته بود.نگاهم به سمت دستش کشیده شد که آغشته به خون بود آرام گفتم
+توآسیب دیده ای
به طور کامل سمتش برگشتم تا مچ دستش را بررسی کنم اما او هر دو دست من را گرفت و بنظر می رسید آسیبی ندیده است.
بل خیره نگاهم می کرد و مژه های پرپشتش باعث شده بود از چشم های تیره اش غافل شوم که گفت
_من نمی توانم با تو بیایم
به سمت آیینه برگشتم پسری که در کنار درخت تنومند ایستاده بود و مردمی در کنارش که زانو زده بودنند و سرهایشان در جهت من خم شده بود.
می خواستم به سمت آیینه بروم اما بل با قاطعیت بار دیگر تکرار کرد که" نمیتوانم "اما به حرفش توجهی نکردم دستش را کشیدم و هردو سمت آیینه رفتیم که ناگهان بل دستم را رها کرد ، انتظار داشتم سمت خورده شیشه ها بروم امافقط هوا را احساس کردم.
به سمت بل برگشتم و دیدم که او در آتش بود!
جیغ زدم و این عکس العمل من را از خواب بیدارکرد ، باید بل را همان موقع شب می دیدم‌.


قسمت هشتم


آن شب بعد از صرف شام ورن بامن تا رسیدن به اتاقم قدم زد و وقتی به گوشه سالن اصلی رسیدیم وینگ و سارا را دیدم که همزمان وینگ به سمت ما آمد
_اسنووووو
دستم را مقابل دستش گرفتم و گفتم
+سلام وینگ
وینگ عاشق رنگ ها بود و امروز یک اسکرانجی صورتی به موهایش بسته بود و گونه هایش زرق و برق داشت درواقع محدودیت های پوشش ویتاکر مانع انتخاب رنگ های دلخواهش برای لباس هایش بود!
+امروز هم در وسایل هنری ات غرق شدی وینگ؟
ورن با محبت سرزنشم کرد ومن این را می دانستم که نمی شد وینگ را دوست نداشت انقدر که ددست داشتنی بود اما خب غمناک هم بود چرا که دوستی بااو همانند دوستی با پرنده ای بود که بال نداشت!
وینگ نمی توانست به موضوعی بغیراز پرواز فکر کند.
وینگ سرش را تکان داد و سریع درحالی که به گونه های پرزرق و پرقش اشاره می کردگفت
_نه نه نه اینها درخشش من هستن
وینگ همیشه معتقد بود درخشش کمک کننده رشد بال هایش و پرواز کردن او است!
سارا"پرستاروینگ" درحالی که اورا به اتاقش راهنمایی می کرد گفت
_بیاعزیزم
وینگ دوباره به طرف من حرکت کرد  و من لبخندی زدم اما لبخندم با شنیدن صدای مگپای خودش را به یک اضطراب واضح تغییر داد
سیلیسیا و ورن برای جلوگیری از درگیری احتمالی دیگری هرکدام مارا سریع تر به اتاقمان بردنند البته که برای من هم دیگر مگپای مهم نبود بلکه من روی نقشه خودم تمرکز کرده بودم.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...