رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

دلنوشته زخمِ پنهان| M.gh و Asma,N


Asma,N
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

"بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ"

spacer.png

نام دلنوشته: زخمِ پنهان

نویسنده: مبینا قهرمانی، اسماء نادری

ژانر: عاشقانه، غمگین، تراژدی

ساعات پارت‌گذاری: نامعلوم

خلاصه:
گاهی مشکلات زندگی‌ات طوری زیاد می‌شود که دلت می‌خواهد به خوابی عمیق فرو روی و هرگز چشمانت را باز نکنی. هزاران بار جا میزنی اما باز آستین همت بالا می‌دهی تا برای خودت در این دنیای بی در و پیکر انسان مهمی شوی، تلاش میکنی کسی زمین خوردنت را نبیند.  زانوهایت خونین و مالین است اما همچنان لبخندت ماندگار می‌ماند. این لبخند عجیب طعم تلخی دارد. لبخندی پر از درد و رنج، پر از غم‌هایی که با تمام وجود لمسشان کردیم و قلبمان به درد آمد، اما باز هم سکوت کردیم و لبخند زدیم.‌.. در میان این همه مشکل روزنه‌ی امید می‌بینیم، ذره‌ای خوشی اما زهی خیال باطل، این همان سرابی است که حاصل تشنگی روح محبت ندیده‌‌مان است. 
 

(m.gh)

مقدمه:
و باز هم قلب خون‌بارم را در دستان لرزانم می‌گیرم  و با قدم هایی سست به سمت دفتر نوشته‌هایم می‌روم. آری! حکایت دل است، حکایت دل‌هایی شکسته، قلب‌هایی درد کشیده و زجر دیده! حکایت بغضی است که در خفا شکست و هیچکس صدای سوزناکش را نشنید! حکایت اشک‌هایی که نریخته پاکشان کردیم تا مبادا کسی از احوال درونمان خبردار شود! حکایت‌ها فراوان هستند؛ اما همگان گوش‌هایشان را گرفته‌اند تا مبادا شنیدن حقیقتی تلخ، رویاهای شیرینی که ساخته‌اند را از بین ببرد!

Asma,N

@M.gh

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت اول

《فریاد》

دلم فریاد می‌خواهد!

دلم یک فریاد  می‌خواهد؛ از ته دل!

یک فریاد از جنس آرامش تا کر شوم!

دلم می‌خواهد این جام سوت و کور را با یک فریاد بشکنم!

تنها شکستن این سکوت آرامم می‌گرداند.

دلم یک فریاد می‌خواهد که صدایم باشد.

دلم یک فریاد با صدای عصیان می‌خواهد!

نمی‌دانم کجا فریاد بزنم؛ زیر دریا یا زیر خاک؟!

در پس‌توهای مغزم دختری می‌بینم، پر از تمنای فریاد!

فریادی از جنس تمام دلگیری‌هایش!

فریادی به بلندای آسمان!

اما همه‌ی این‌ها فقط خواستن است.

می‌گویند اول فکر کن و بعد حرف بزن...

اما من،

هرگاه فکر کردم

دیگر حرف نزدم!

#M.ĝĥ

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 18
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دوم

《بازی دلدادگی》

در لا‌به‌لای تار‌ و پود قلبم، نبودت عجیب آزار‌دهنده است، جای خالی‌ات هر لحظه قلبم را به درد می‌آورد...

تویی که ناخواسته قلبم را به تسخیر خود در آوردی و هر لحظه با نبودت زجرم می‌دهی! می‌دانی من دندان بر لب می‌فشارم تا نکند آهی کِشَم و خاری در پایت فرو رود؟ می‌دانی زجر می‌کشم وقتی لبخندهایت را در نبودم می‌بینم؟ نمی‌دانی و نخواهی دانست که ناخواسته جانم را گرفتی! روزگار برایم بد تازاند، مرا در آسمان رویاها برد و محکم بر زمینِ حقیقت کوبید! زخمی شدم، شکسته شدم اما از بازی روزگار و نبودت  باز دست بر زانوهایم گذاشتم و از جایم برخواستم، مابِین اشک‌هایم لبخند تلخی زدم، دستی به صورت خیسم کشیدم و گفتم: عیبی ندارد، من در این بازی روزگار پیروز می‌شوم!

اما زهی خیال باطل، این‌که تو پیروزِ میدان شدی حرفی نیست، من دل دادم و بازنده شدم. من کاره‌ای نبودم! چشمانت جادو کردند و دلم برده‌ی چشمانت شد. قبول دارم من باختم، دل و عقلم را به برنده‌ی میدان باختم، من سرافکنده شدم در این بازی دلدادگی‌ای که به راه انداخته بودی و مقصر تمام این قضایا تنها و تنها دل بود!

#Aśma,N

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 19
  • تشکر 1
  • غمگین 1

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سوم

《دلگیرم》

از چه کس و چه چیز دلگیرم، نمی‌دانم!

شاید هم می‌دانم و خودم را به نفهمی زده‌ام؛ تا ندانم و نفهمم که عاملِ این همه درد و رنج و بی‌کسی‌ام کیست.

دلگیرم از تو، تویی که دنیای من بودی  و حال جلادِ روحم شده‌ای. روحی که هم‌چون بیابان بدون آبادانی است. روحِ من را می‌شود به خیلی چیزها تشبیه کرد. 

روحِ من همچون خانه‌ای ویران است که حتی یک آجر سالم هم در آن نیست. 

همانندِ جهنم است، همان‌قدر خشک، همان‌قدر سوزان!

روحِ من همچون کودکی است که مادرش را جلوی چشمانش کشته‌اند و کاری نمی‌تواند بکند. آری همه‌ی این‌ها روحِ من است. منی که دیگر منی ندارد، منی که دیگر تویی ندارد!

دلگیرم از دنیا و روزگارش

از بی‌کسی‌ها و سکوت‌ها...

این منم که این‌گونه خسته‌ام!

این منم که این‌گونه شکسته‌ام!

منی که همیشه خوب بودم و خندان.

منی که خنده‌هایم مثالی بود به ضرب‌المثل‌ها!

نمی‌توانی بفهمی و البته عجیب هم نیست؛ چون (تو)، (من) نیستی!

پس لطفاً قضاوتم نکن.

#m.ğĥ

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت  چهارم

《مسابقه ناخوانده》

 

از کدامشان بگویم؟ 

از دل شکسته‌ام؟

چشمانِ به اشک نشسته‌ام؟

یا قلبِ پینه بسته‌ام؟

حرف‌های زیادی برای گفتن دارم اما گوش شنوایی برایم وجود ندارد که به ناله‌هایم گوش فرا‌‌ دهد و من تنها گوشه‌ای می‌نشینم و چشمانم را می‌بندم تا شاید تصویر چشمانت در پلکم نقش بندد.

سوگند به حقارت حرف‌ها، سوگند به عظمت خموشی که گاهی توصیف حالمان از جابه‌جا کردن کوه هم دشوار‌تر است، گاهی نمی‌توان درد‌ها را به زبان آورد، گاهی سکوت کردن تنها راه نجات است!

تمام حرف‌هایی که در دلم مانده بود را در چشمانم ریختم؛ چون نمی‌توانستم فریادشان بزنم، چون ضعیف‌تر از آن بودم که بایستم و حرفم را محکم بزنم!

ما انسان‌ها وقتی نتوانیم حرفمان را به زبان بیاوریم آن را در چشمانمان می‌ریزیم و سعی می‌کنیم با نگاه کردن حرف دلمان را بفهمانیم! حرف دلم را در چشمانم ریختم و خیره نگاهت کردم، نفهمیدی دردم چیست، تنها لبخندی زدی و گذشتی! وقتی از چشمانم بی‌خیال گذشتی قلبم گرفت، برای ضعیف بودنم، برای ناتوان بودنم!

آری؛ تو ناخواسته برنده‌ی این مسابقه‌ی ناخوانده بودی و من باختم، برنده‌ای بودی که نفهمید تمام وجود بازنده‌ی داستانش شده است!

#Aśma,N

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنجم

《زلزله》

تمام تار و پودم همگی سرودِ تنهایی سر می‌دهند. وجودم عزادارِ وجودی است که روزی برای من دلیلِ بودنم بود. 

به خدا که ناخواسته آمد و شد همه چیزم، وجودی که حال همه چیز است الی وجو. بی‌وجود شدم! در گوشه کناره‌های دلم عجیب وجودِ یک نفر حس می‌شود. 

وجودم به وجودت غُل‌ و‌ زنجیر شده؛ تو رفتی اما حسِ وجودت نه!

آهای مردم! عشق زشت نیست فقط بگذار برایت از گذشته‌ای بگویم که روزی برای خودش رنگین‌کمانی از خوشی بود.

روزی روزگاری در همان خیابان شلوغ پلوغِ در هنگام غروبِ آتشین، زلزله شد در قلبم! زلزله‌ای با ریشتری بالای بی‌نهایت، هنوز هم نمی‌دانم چند ریشتر بود فقط می‌دانم قدرت نابودگری‌اش از بی‌نهایت هم بیشتر بود. 

در زیرِ تکه پاره‌های قلبم دختری می‌بینم با چشم‌های قهوه‌ای و موهای فرفری که دستانش منتظرِ حامی‌ای برای نجات هستند. اما نه! حامی‌ای نیست که دست این دختر بچه‌ی چشم درشت را نجات دهد.

M.ğĥ# 

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ششم

《زنگ خطر》
چشمانم را بر همه چیز می‌بندم، حس می‌کنم در مقابل درد‌های روزگار فرو پاشیده‌ام؛ و این تنها یک جمله نیست، عین حقیقت است!

دارم فرو می‌پاشم در مقابل گردانه‌ی روزگار! دیگر توان ایستادگی ندارم؛ شاید هم دارم و نمی‌دانم‌. فقط می‌دانم خسته‌ام! خسته‌ام از کارهای روزگار و خسته از جنگیدن بی‌پایان. از همه چیز و همه‌کس خسته‌ام! دلم خوابی طولانی می‌خواهد، خوابی عمیق با آرامشی وصف نشدنی! دلم می‌خواهد آن‌چنان در خوابی عمیق غرق شوم که نفهمم روزی دنیایی وجود داشته است و زندگی کرده‌ام... .
دلم نجوایی می‌خواهد که در گوشم تکرار شود و بگوید: نگران نباش! همه‌ی سختی‌ها می‌گذرد و تو شاد‌تر از دیروز زندگی‌ات را ادامه می‌دهی.

اما تنها صدایی که در گوشم می‌پیچد صدای خنده‌های بلندت است که مانند زنگ خطر در گوشم تکرار می‌شود، نه؛ این یک داستان نیست! زنگ خطری است که می‌خواهد چیزی به من بفهماند، می‌خواهد به من بگوید: ارزشش را نداشت، این خنده‌ها ارزش غصه‌هایت را نداشت، تو بیهوده خودت را محدود کردی و عذاب کشیدی در صورتی که او در بی‌خیالی‌اش غرق بود!

دست‌هایم را به سمت گوش‌هایم می‌برم و آن‌ها را محکم فشار می‌دهم تا شاید صدای خنده‌هایت در آن‌ها تداعی نشود! چشمانم را سخت بر هم   می‌فشارم و سرم را تکان می‌دهم؛ اما همه‌ی این‌ها بی‌فایده‌اند، چون صدای خنده‌هایت برای همیشه در ذهنم ثبت شده است!

Aśma,N#

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفتم

برای پیاده راه رفتنِ‌مان در خیابان نوبهار، دلتنگم!

برای دعواهایی که بعدش به  خنده‌های یواشکی هردوی‌مان ختم می‌شد، دلتنگم!

دلم برای وقت‌هایی که حامی بودی، تنگ شده است.

دلم برای آن زمان که افتادم و سرم خراش برداشت و تو  از داروخانه برایم چسب زخم گرفتی، تنگ شده است!

دلتنگم برای مهربانی‌هایت، خنده‌هایت، برای دست‌های گرمت، برای هم‌قدم شدن با تو، برای چشم‌هایت، آخ! 

دلم تنگ است برای خودت، خودت، خودت و خودت.

تویی که باعثِ شکستنِ قلبم شدی و حتی براش چسب زخم هم نخریدی، دیگر نه مهربانی‌هایت را دارم، نه هم قدم شدن با تو را و نه حتی چشمانت را.

چشمانی که نانوشته‌ترین حرف‌های دنیا در آن بود، نانوشته‌هایی که هیچ‌گاه نتوانستم معنی کنم چه در آن است، که اگر می‌دانستم این‌گونه کارم زار نبود!

آخ از این نبودن‌ها، نداشته‌ها، خاطره‌ها، و هر چیزی که به تو می‌شود.

چند سؤال دارم!
هیچگاه دلت تنگ نشد؟

هیچگاه دلت نخواست که برگردی؟
هیچگاه پشیمان نشدی از این‌که رفتی؟

هیچوقت دلت برای عشقی که داشتیم تنگ نشد؟

چه‌قدر عمرم و عشقم و احساسم حیف شد!

یعنی حتی یک ذره نیز دوستم نداشتی یا حتی برایت مهم نبودم؟

#m.gh

@همکار ویراستار 

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هشتم

《ضربه‌ی کاری》

از چشمانِ مشکی‌ام خون بارید...

صدای شکستن قلبم گوش فلک را کر کرد؛ اما گویی تو ناشنوایی بودی که صدای سوزناک تَرَک برداشتن قلبم را نشنیدی، شاید هم شنیدی و بی‌خیال گذشتی... .

آن‌قدر چشم به راه بودم، آن‌قدر به آسمان خیره شدم که چشم‌هایم تار شدند، در لا‌به‌لای موهایم تار‌های سپیدی نمایان شدند و اشک‌هایم بر صورتم خشکیدند!

دردها کشیده‌ام در نبودت، زخم‌ها خوردم از حرف‌های تلخ دیگران، اشک‌ها ریخته‌ام از یادآوری خاطرات ریز و درشت گذشته، اما تحمل کردم و دم نزدم؛ با این‌که در قلبم آشوبی برپا بود، لبخندم را حفظ کردم اما دیگر نمی‌توانم! دیگر تحمل ندارم!

چرا کنارم نمی‌مانی؟ چرا وجودت را از من دریغ می‌کنی؟ مگر چه جفایی در حقت کرده‌ام که حتی نامی از منِ سرافکنده نمی‌بری؟ تنها گناهم این بود که ناخواسته دل به تو بستم و هنگامی‌که جنگی بین چشمانت و قلبم برپاشد، چشمانت دل‌رُبایی کردند، قلبم را آشوب ساختند و ضربه‌ای کاری به قلبم زدند!

هنوز که هنوز است و روزگاری گذشته‌ است، باز هم دردی زهرآگین از ضربه‌ی چشمانت در تمام وجودم می‌پیچد و قلبم را به درد می‌آورد... .

#Aśma,N

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت نهم

《همانم》

اگر روزی آمدی و من نبودم، نگرانم نشو؛ من همان‌جا هستم!

کنارِ همان تیرِ چراغ برق که سایه‌ی درختِ اقاقیا روی آن افتاده است. 

من هنوز هم همان دخترکِ چشم قهوه‌ای  با موهای خرمایی رنگ که همیشه خودت برایم می‌بافتی‌شان، هستم! من هنوز هم همانم فقط کمی فرق کرده‌ام.

چشمانم دیگر آن برق سابق را ندارد.

موهایم خیلی وقت است دو رنگ شده! ترکیبِ خرمایی و سفید، هارمونیِ جالبی  ساخته!

لابه‌لای موهایم موهای سپیدی آرمیده است، به یادِ تمام دردها و رنج‌ها و شب بیداری‌هایی که کشیده‌ام... .

راستی، تو هم موهایت همچون من سپید گشته‌اند؟ 

یا فقط منم که از نبودنت این‌گونه ذره- ذره آب می‌شوم.

M.gh

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 #پارت دهم

《زنجیر‌های خیالت》

دلم اندکی نبودن می‌خواهد!

دلم اندکی دور بودن از دنیای پر‌هیاهوی اطرافم را می‌خواهد!

اندکی رهایی لازم است برای من که بند اسارتت را دور گلویم پیچیده‌ای! رهایم کن! بگذار آسوده شوم از خیالت؛ اما زنجیر یادت لحظه‌ به لحظه دور گردنم تنگ‌تر می‌شود! می‌ترسم نباشی و خیالت نفسم را بگیرد!

آری، تو راست می‌گویی! حتی اگر زنجیر‌های خیالت را از من بگشایی باز هم رها نمی‌شوم؛ چون من قلباً اسیر چشمانت شده‌ام! دیگر توان مقابله و صبر ندارم، دیگر تسلیم تو شده‌ام!

اکنون  بتازان و وجودم را بگیر از دنیای پرهیاهو و ظالم اطرافم، زنجیرهای خیالت را محکم‌تر ببند تا خفه شوم از نبودت، تا نفسم بند آید از خاطرات ریز و درشتت که دائم جلوی جشمانم نقش می‌بندند! بگذار سیاهی چشمانم را در بر گیرد.

دنیای من که بی تو سیاه شد. حال دیگر چه فایده؟ اشک‌های داغی که بر گونه‌هایم می‌چکد چه ‌فایده‌ای دارد وقتی روزگارم را با نبودت به تیرگی کشاندی و نفسم را تنگ کردی؟

#Aśma,N

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت یازدهم

یک وقت‌هایی

یک روزهایی

یک چیزهایی

دردشان

زهرشان

جای‌شان

در فکرت

در مغزت

در قلبت

می‌ماند!

که 

قلبت 

مغزت

فکرت

قفل می‌شود روی آن!

درگیرند

گرفتار آن شد

تقلا می‌کنی

به در و دیوار 

می‌زنی

می‌خواهی درست شود؛

ولی

هیچ

پوچ

نقطه سر خط

حس کسی که درونِ جنگل گمشده است و هر بار می‌رسد به همان تخته سنگی که اول دیده!

#ATL614

گاهی اوقات خالی می‌شوی، خالی از هر حسی که بوده و هست، خالی از همه!

خالی می‌شوی جوری که انگار از همان اول نبودی!

حتی خودت را هم نمی‌شناسی؛ چون وجودت را در زیر همان درخت سرو رها کردی، همان درختی که ساعت‌ها عاشقانه‌هایت را زیر آن گذرانده بودی!

حال همان درخت معروف شد به درخت جدایی!

#m.gh

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دوازدهم

《دیوار فاصله‌ها》

دیوار فاصله‌ها روز به روز بالاتر می‌رفت، هر چه سعی کردم روزنه‌ای میان آجرهای سخت و محکم فاصله‌ها بیابم، بی‌فایده بود!

هر چه مشت کوبیدم که شاید فاصله در این میان از بین برود، فقط دست‌هایم خونین و زخمی شد!

روحم به آن سمت دیوار پر می‌کشید؛ اما توان ویران کردنش را نداشتم! بی‌جان‌تر از آنی بودم که دیوار سختِ فاصله‌ها را از بین ببرم!

هر چه فریاد زدم و کمک خواستم اما گویی ناشنوایی بودی که حرف‌هایم را نمی‌فهمید؛ چون آجر بر آجر این دیوار می‌گذاشتی و روح زخمی‌ام را بدتر از قبل می‌دریدی!

آن‌قدر دیوار دلتنگی‌ام را بر فراز آسمان بردی و سایه خوفناکش را بر سرم اَفکندی که دیگر امیدی به زندگی نداشتم.

آری؛ من در زندانِ دلتنگی‌هایم، در دیوار فاصله‌هایم محبوس شدم!

مقصر همه‌ی این‌ها تو بودی، تویی که بند-‌ بند دلتنگی‌هایم را از آن خود کردی!

#Aśma,N

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سیزدهم

بی‌حس شده‌ام از درد؛ از بغض.
فقط گاهی خطِ  اشکی، می‌سوزانَد صورتم را!

آرامشی می‌خواهم.

خلوتی می‌خواهم.

تو و من،  در کنار هم!

تو سکوت کنی و من گوش کنم.

گوش کنم به همان نجواهای عاشقانه‌ای که شیرین‌ترین دروغ‌های جهان بود. 

دوستت دارم را روزی صدبار می‌گفتی. 
(تا ته دنیا با تو)  جمله‌ای بود که پایان هر روز می‌گفتی. 

فقط نمی‌دانم دنیا چرا آن‌قدر تنگ شد. 
نمی‌دانم چرا دنیا هم شمشیر از غلاف برکند و این‌گونه هست و نیستم را واقعا نیست کرد.

دنیایم را دنیا از من گرفت، نمی‌دانم! هیچ‌چیز را نمی‌دانم!

فقط می‌دانم که در خاطرات با تو بودن، غرق شده‌ام.

به تمامِ غریق نجات‌ها گفته‌ام سراغم نیایند و بگذارند در این باتلاق دست و پا بزنم. خودتان چه می‌دانید هر چه بیشتر تلاش کنی بیشتر گیر می‌اُفتی. 

من هم در باتلاق خاطراتت گیر کرده‌ام و هر چه‌قدر هم دست و پا می‌زنم بیشتر فرو می‌روم.

در آخر همین خاطراتت مرا هم می‌بلعند. مرا هم نیست می‌کنند!
این خاطرات رحم ندارند؛ پس مواظب باشید که حافظه کار دستتان ندهد!
M.gh

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط M.gh
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهاردهم

《آسمانِ قلبم》

نگاهم به سمت ماه است و لبخند تلخی بر لبم می‌نشیند.

ماهِ آسمانِ قلبم بودی؛ اما نمی‌دانم ناگاه چه شد که از آسمان قلبم گذشتی!

کسوف بدی قلبم را فرا گرفت، قلبم با رفتنت سیاه شد، نورت را از آسمانِ قلبم گرفتی و دلگیرش کردی!

تنها رعد‌ و برقِ غم است که در نبودت قلبم را می‌شکافد و دلم را می‌سوزاند، ابرهای دلگیر قلبم به حال آسمانِ گرفته و بدون ماه‌شان می‌گریند... .

دلگیرم!

نمی‌دانم دقیقاً از چه دلگیرم، از که دلگیرم؛ فقط می‌دانم دلم از زمین و زمان گرفته است، دلم از نبودنت گرفته است، دلم از فاصله‌ها گرفته است!

می‌دانی؟ قلب که بگیرد با نسخه درمان می‌شود، صورت که گرفته شود با شاخه‌ای گل باز می‌شود؛ اما اَمان از وقتی که دل بگیرد! آن‌گاه گوشه‌ای می‌نشینی و آن‌قدر فکر می‌کنی تا آخر چشمانت را هاله‌ای از اشک فرا‌‌ بگیرد!

سر بر زانوهایت می‌گذاری و به اشک‌هایت اجازه‌ی ریختن می‌دهی، دل که بگیرد دیگر هیچ جوره باز نمی‌شود!

#Aśma,N

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پانزدهم

بی‌حس شده‌ام از درد؛ از بغض فقط  گاهی خطِ اشکی، می‌سوزاند صـورتم را!

آرامشی می‌خواهم.

خلوتی می‌خواهم.

تــو و من  در کنار هم باشیم!

تو…

سکوت کنی و من گوش کنم!

گوش کنم به همان نجواهای عاشقانه‌ای که شیرین‌ترین دروغ‌های جهان بود. 

دوستت دارم را روزی صدبار می‌گفتی. 
(تا ته دنیا با تو) جمله‌ای بود که پایان هر روز می‌گفتی. 

فقط نمی‌دانم دنیا چرا آن‌قدر تنگ شد.
نمی‌دانم چرا دنیا هم شمشیر از غلاف برکند و این‌گونه هست و نیستم را واقعا نیست کرد!

دنیایم را دنیا از من گرفت، نمی‌دانم!

هیچ چیز را نمی‌دانم... .

فقط می‌دانم غرق شده‌ام در خاطرات با تو بودن!

به تمامِ غریق نجات‌ها گفته‌ام سراغم نیایند، بگذارند در این باتلاق دست و پا بزنم. خودتان چه می‌دانید هر چه بیشتر تلاش کنی بیشتر گیر می‌اُفتی. 

من هم در باتلاق خاطراتت گیر کرده‌ام و هر چه‌قدر هم دست و پا می‌زنم بیشتر فرو می‌روم.

در آخر همین خاطراتت مرا هم می‌بلعند! مرا هم نیست می‌کنند! این خاطرات رحم ندارند، مواظب باشید که حافظه، کار دستتان ندهد. 
M.gh

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط M.gh
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت شانزدهم

《وجودِ بی‌منطق》

رگِ خوابم را ندانسته یافتی و ندانسته به بازی گرفتی قلبم را!

نمی‌دانستی با خنده‌هایت چه با قلبم می‌کنی و بیشتر می‌خندیدی! قهقهه می‌زدی و من در دل اشک می‌ریختم!

گویی ناخواسته کمر بسته بودی به آتش بکشی دل و عقل و جانم را! برق چشمانت منطق را در عقلم نابود کرد!

عقل و دلم یک‌صدا شده‌اند و با تمام وجود تو را فریاد می‌زنند؛ اما گویی هیچ بر تو مهم نبود که رها ساختی این قلب را!

فریادهایم آن‌قدر شنیده نشدند تا قلبم را به درد آوردند و گوش‌هایم را بر حقیقت تلخ زندگی ناشنوا ساختند!

رد پایت در قلبم آن را به آتش کشید، ردِ پایت تا ابد ماند، ماندنی شد در قلبی که هر لحظه‌اش به یادت می‌تپید! جای ردِ سوزناکش قلب خونینم را بدجور شکست! جوری پا بر قلب کوچکم نهادی که پس از رفتنت به کاغذ مچاله‌ای  بیشتر شبیه بود تا قلب!

اما تو نبودی

و نیستی

این تپش

دیگر بیهوده‌ است!

باید آرامش جایگزینش شود!

آرامشی از جنس رهایی!

فارغ از هیچ‌گونه علامتِ تعیش! 

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفدهم

《ویرانی》

عمارت کن مرا آخر  

                              که ویرانم به جان تو

ویران شده‌ام، درست بگویم طولانی می‌شود اما عیب ندارد؛ خلاصه می‌کنم!

پایِ همان دکه‌ی معروف لواشک‌فروشی! در همان خیابانِ سراشیبی. گفتی، کلمه‌ای را که نباید می‌گفتی! 

نباید می‌گفتی زیرا خودت هم می‌دانستی اگر بگویی ویران می‌شوم!

اما گفتی! گفتی و ندیدی که این دخترک با چشمانِ خواهش‌گرش از تو خواست که بمانی؛ بمانی و این‌گونه آواره‌اش نکنی!

اما تو نابینا بودی؛ از همان اول. 

اگر نبودی، این‌گونه به خاک و خون نمی‌کشیدی دخترک مظلوم را!

دختری که تمام آن احساس پاک و یک‌رنگش را به پای تو ریخت اما تو حریص‌تر از این حرف‌ها بودی که با جرعه‌ای از احساسش سیر شوی‌.

از این بحث بگذریم. داشتم از ویرانی می‌گفتم!

با یک کلمه ویرانش کردی:《نمی‌خوامت》

خدا خودش بهتر می‌داند که قدرتِ تخریب این کلمه از بمب‌هایی که بر سر هیروشیما ریختند بدتر بود!

این دختر هیروشیما نبود، اما دو برابر آن نابود شد.

گناهش چه بود؟ عاشقی؟ 

از چه زمانی عاشق شدن جرم حساب شده بود؟ 

جرمی که تاوان سنگینی دارد!

M.gh

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط M.gh
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هجدهم

《غمِ فراغ》

دستان بی‌روح و یخ زده‌ام تنها با حرارت دستان پُر مهرت آرام می‌گیرد؛ و قلب خونینم با نگاه به برق نشسته‌ات به تپش می‌افتد!

آری، تو هستی؛ وجود داری اما فرسنگ‌ها فاصله جایت را گرفته‌اند و دیدارت را برای چشمانم ناممکن می‌سازند!

گویی حتی یادم هم از خیالت گذر نمی‌کند غافل از این‌که یاد تو در خیالم ماندگار شده و گویی قصد رفتن ندارد. 

لبخندهایت را می‌بینم و برای قلب پردردم بی‌صدا اشک می‌ریزم؛ برای دلم که به چشمانت گره خورده‌اند!

بغض گلویم را می‌فشارد و باز هم غم فراغت را در دلم انباشه می‌شود، نفس‌هایت را قاب کرده‌ام به دیوار اتاقم، شب‌ها گوشه‌ای می‌نشینم و زل می‌زنم به نفس قاب شده‌ات تا شاید در دنیایم حقیقی شوی! ولی گویی مرغ خیالت حتی به سمت آسمان دلگیر ذهنم نیز پر نمی‌کشد.

چشمانم بد می‌سوزند! پس از رفتنت کم‌سو شده‌اند و دیگر تحمل باریدن ندارند! تابِ دوری‌ات تمام توانم را گرفت، شکسته‌ام کرد و لبخندم را تلخ‌ و تلخ‌تر ساخت!

#Aśma,N

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت نوزدهم

تو به من بگو این فراموشی را از کجا خریداری کردی که حتی فکر هم از سرت اندازه‌ای رد نمی‌شود؟!

بگو چگونه نادیده‌ام گرفتی؟ 

بگو چگونه حتی لحظه‌ای دلت نمی‌گیرد؟ 

بگو چگونه دلتنگم نمی‌شوی؟ 
هان؟! 

سؤال‌های من تمامی ندارد و غم‌هایم تمام نمی‌شوند. 

اما یک جایی شاید من تمام شوم! تمام شوم و دیگر هیچ چیزی از من باقی نماند. 

ببینم؛ من هم می‌خواهم از دنیا بروم. 

تو برای من اشک می‌ریزی؟ 
تو از نبودنِ من دیوانه می‌‌شوی؟ 

تو بدونِ من هر شب جانت به لب می‌آید؟ 

مطمئنم بدونِ من، آب هم از آب تکان نمی‌خورد!

نفرین نمی‌کنم؛ فقط آرزو می‌کنم دچارِ یکی شوی همانندِ خودت.

M.gh

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط M.gh
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیستم

《دلتنگی》

خسته‌ام از این دلتنگی‌های تلنبار شده‌ای که اکنون به بغضی سرسخت تبدیل شده‌اند!

دیگر این ایستادگی‌های بالاتر از توانم هم نمی‌توانند بر دلتنگی‌های عظیم پیروز شوند!

یک بغل حرف با شانه‌هایی که دیگر توان ایستادگی ندارند و دلتنگی بر آنان بدجور سنگینی می‌کند...

دیگر خودم را نیز نمی‌شناسم؛ گویی آن کوهی که قامت بر تمام سختی‌ها بسته بود، اکنون از درون متلاشی شده است!

این کوه دیگر از جنگیدن با صاعقه‌ها و طوفان‌هایِ دلتنگی خسته‌ شده است؛ دلش می‌خواهد اندکی بیارامد بر زمینی که آدمیانش بی‌وفا هستند و یکدیگر را می‌رنجانند... .

این کوه دیگر کوه نیست! به مشتی خاک تبدیل شده‌ است و هیچ‌کس نفهمید که این یک مشت خاک روزی کوهی استوار بود! اما روزگار متلاشی‌اش کرد و او را بر زمین زد!

#Aśma,N

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت بیست و یکم

《ادعا》

ادعا می‌کنم!
ادعا به این‌که دیگر به تو فکر نمی‌کنم!
این‌که برایم مهم نیستی، این‌که دیگر سراغ عکس‌های‌مان هم نمی‌روم!

این‌که دیگر در آن خیابانِ سربالایی در کنارِ همان دکه منتظرت نمی‌ایستم. 

این‌که دیگر خیالت هم از سرم نمی‌گذرد.

و هزاران ادعای دیگر که بعد از نبودنت دچارش شدم!

دچار شدم به عشقت، به گریه‌های یواشکی، به قلبی شکسته.

به... بگذریم!

زندگیِ منِ بعد از تو، اصلاً قشنگ نیست. 

منِ بعد از تو فقط ادعا می‌کنم، ادعا به همه چیز!

M.gh

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست‌ و دوم

《مرگِ تدریجی》

بعضی آدم‌ها نمی‌آیند که بمانند!

هدفشان بر باد دادن عقل و دل است، بعد هم با جا گذاشتن کوله‌باری از خاطرات در قلبی که اسیرشان شده، می‌روند و نگاهی به پشت سرشان نمی‌کنند که قلبی را ویران کرده‌اند!

شاید اگر نگاهی به  راهی که  از آن گذشته بودند می‌کردند، لحظه‌ای منصرف می‌شدند، اما حیف... .

 طوری می‌روند که جای خالی‌شان روز به روز و لحظه به لحظه بیشتر حس می‌شود!

مرگ تدریجی یعنی همین؛ یعنی تو بمانی و کوله‌باری از خاطرات تلخ و شیرین که اشکت را روان می‌کنند! قلبت را لحظه‌ به لحظه بدتر به ویران می‌کنند و ذره-‌ذره  تو را به نابودی می‌کشانند!

وقتی تنهایت می‌گذارند گویی کل جهان به تو پشت کرده‌اند، و تویی که طاقت دیدن اخمشان را نداشتی را خُرد می‌کنند!

تویی را که وقتی ناراحت بودند، انگار تمام غم‌های عالم به قلبت سرازیر می‌شد!

می‌شکنند و ویران می‌کنند تمام هستی‌ات را! با گرفتن خودشان از تو!

مرگ تدریجی را به تک- تک سلول‌هایت تحمیل می‌کنند، غم را حاکم بر وجودت می‌کنند و طوری به روح و قلبت خنجر می‌زنند که گویی دشمنی بودند در لباس دوست!

آن زمان را به یاد می‌آوری که به دروغ می‌گفتند تا آخرین نفس،  پای تو می‌مانند؟ ولی اکنون تنها خاطراتشان است که به پایت مانده‌اند!

#Aśma,N

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و سوم

دلم پر کشیده برای یک‌بار دیدنت، صدا زدنت، نگاهت؛ حتی داد و بی‌داد کردنت!

دلم می‌خواهد برای یک‌بار هم که شده بیایی و بگذاری به اندازه‌ی تمام دلتنگی‌هایم و نداشتنت گریه کنم!

گریه کنم در آغوشی که زمانی برای من بود، برای خودِ خودم!

این آغوش را به من بازگردان! دلتنگش هستم؛ و دلتنگی هم که زبانِ آدمیزاد نمی‌فهمد.

دل بچه‌ی آدم نیست که بهانه بگیرد و با یک فریاد ساکت شود. دل وقتی که چیزی را بخواهد تا به آن نرسد بی‌تابش می‌ماند. هر چه‌قدر هم سرش فریاد بکشی که نه، باز هم نمی‌فهمد!

زبان‌نفهم جان! سر جای خود بنشین و بگذار در این تنگنا بمیرم و تمام شوم.

بمیرم و دیگر چیزی از من نماند. نمانم و نشنوم زخم زبان‌ها را، نبینم پوزخندِ نقش بسته بر لبانت را، نبینم آن نگاهی که تا عمقِ وجودم را به آتش می‌کشاند!

 من محکوم شدم به زخم پنهان، زخمی که تا ابد بر دل و جانم خواهد ماند. می‌ماند و داغ می‌شود روی دلم!

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط M.gh
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و چهارم

《ترس مجهول》

همه چیز خوب بود، لبخندهایم از ته دل بود؛ تا این‌که قدم پر ماجرایت را در زندگی‌ام گذاشتی!

از آن پس لبخندهایم از ته دل نبود! شیطنت‌های بچگی‌ام بر باد رفت و شدم یک آدم آرام که لبخندهای مصنوعی‌اش از صد فرسخی قلبِ آشوبش را فریاد می‌زند!

منی که هیچ ترسی در زندگی‌ام نداشتم، درونم پر از ترس نبودنِ تو شد!

زندگی‌ام را زیر‌ و رو کردی و رفتی! از آن پس ترس نهفته‌ای در وجودم ریشه زد؛ ترس مجهولی که مانند معمایی پیچیده بود!

هیچ نمی‌دانستم دلیلش چیست! تنها چیزی که می‌دانستم این بود که از وقتی وجودت از من دریغ شد، جایش را با ترسی نامعلوم عوض کرد.

تو آمدی ولی نرسیده عزم رفتن کردی! آن‌قدر عجله داشتی که نتوانستم یک دلِ سیر نگاهت کنم و تصویرت را در ذهنم حک کنم!

فقط طنین خنده‌هایت بود که هر لحظه در گوشم زنگ می‌زد، فقط برق چشمان زیبایت بود که دلم را می‌سوزاند! من یک عمر با خیالت روزگارم را گذراندم که شاید یک روز در واقعیت ببینمت!

آری، هر دویِمان تغییر کردیم! تو بی‌خیال روزگارت را می‌گذراندی؛ اما من روزگارم در چشمان به برق نشسته‌ات خلاصه شد.

#Aśma,N

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...