رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان چهل روز تا اتمام |girl wolf کاربر سایت انجمن نودهشتیا


wolf girl
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان :چهل روز تا اتمام

نویسنده : ولف گرل (wolf girl)

ژانر : هیجانی_اکشن_جنایی

خلاصه : سوگند دختری با زندگی عادی و تکراری ، برای پایان دادن به وضع موجود خود ،تصمیم به مستقل شدن و رفتن میگیرد؛ بی خبر از آنچه که در پیش رویش دارد ، قدم در راهی می گذارد که شاید سر انجام آن چیزی نباشد جز مرگ!

مقدمه : همه ما بار ها و بار ها این جمله را

 شنیده‌ایم «پول خوشبختی نمیاره » 

آیا این جمله حقیقت دارد ؟ اینجا داخل حقیقت ، زندگی جور دیگریست. برای رسیدن به خوشبختی باید سخت تلاش کرد ؛ گاهی اوقات تلاش بسیار نیز کارساز نیست ....

 در زندگی انسان های زیادی را دیده ام که برای رسیدن به «پول»دست به هر کاری زده اند بعضی بی خبر از عاقبتی که داشتند قدم در راه اشتباه گذاشتند و گمان میکنم تا حدودی می توانید

 پایان را حدس بزنید ، نابودی!

ناظر: @Hasti.m

 

ویراستار: @Z sadghinjad

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت اول 

 

آهسته قدم بر‌می‌داشتم، تق تق تق تق...

صدای پاشنه‌ی کفش‌هایم، سکوت راهروی فرودگاه را می‌شکست. قدم در خاکی گذاشته بودم که برایم غریب بود و نمی‌دانستم کاری که انجام می‌دهم درست است یا نه!

 اما مدام صدایی در ذهنم تکرار می‌شد :«خودت را از این شرایط خلاص کن!» چمدان به دست از فرودگاه خارج شدم؛ به آسمان نگاه کردم و برای چند لحظه فارغ از دنیای دور و برم چشم‌هایم را بستم و نفسی تازه کردم، با پولی که در این چند سال جمع کرده بودم به اضافه فروش خانه ای که از پدرم به ارث رسیده بود، توانستم خانه کوچکی در حومه شهر تورنتو اجاره کنم و بعد از دردسر های زیاد، خودم را به اینجا رساندم.

 با قدم‌های محکم راهم را ادامه دادم و سوار یکی از تاکسی‌های زرد رنگ روبه‌روی فرودگاه شدم.

 در طول مسیر به خیابان‌هایی که برایم تازگی داشتند نگاه میکردم؛ با خود فکر کردم، این ها پایان سختی‌هایم نیست، تازه شروع کار است...

کلید را چرخاندم و وارد خانه شدم بعد از اینکه چراغ را روشن کردم، چمدانم را در گوشه ای گذاشتم و مشغول رصد کردن خانه شدم.

 وارد خانه که می شدی اول از همه پذیرایی کوچکش به چشم می‌خورد در آن یک کاناپه بزرگ و یک تلوزیون متصل به دیوار داشت؛ سمت راستَش آشپزخانه بود که فقط فرگاز، یخچال و سینک ظرف شویی جای گرفته بود با حدود هفت متر فضای خالی.   

 در کنار آن هم سرویس بهداشتی و حمام قرار داشت و در سمت چپ، اتاق‌خواب کوچکی بود با میزکار و درست در بالای آن تخت خواب یک نفره جای گرفته بود، پله هایی که به بالای تخت می‌رسید هم هر کدام کشویی را در خورد جای داده بودند با یک کمد دیواری روبه روی تخت و پنجره ی مقابل درب اتاق با نمای بیرون.

 وسایل خانه طوری چیده شده بود که باعث دلگیری‌ نمی‌شد. در یک جمله بخواهم اینجا را توصیف کنم «خانه مدرن و کوچکی بود»

دست از فکر کردن برداشتم و مشغول چیدن وسایلم شدم

@Hasti.m

 

ویرایش شده توسط wolf girl
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

بعد از آن که وسایلم را از روی کاناپه جمع کردم، همان‌جا دراز کشیدم و از فرط خستگی پلک‌هایم سنگین شد ....

 با صدای آلارم ساعت بیدار شدم و آهی کشیدم، با چشمان بسته دستی به اطرافم کشیدم تا موبایل را پیدا و خاموش کنم اما بی‌فایده بود.

 خواستم از جایم بلند شوم که صدای آن قطع شد، تا چشم‌هایم را بستم دوباره شروع به زنگ زدن کرد، کلافه برای چند لحظه دستانم را روی صورتم گذاشتم و آهی کشیدم به سختی از جایم بلند شدم، به سمت موبایل که روی سرامیک های خانه در حال خودکشی بود رفتم و صدایش را قطع کردم بعد از شستن دست و صورتم لباس های ورزشی‌ام را به تن کردم و از خانه بیرون زدم ...

اول صبح بود و ابرها جلوی خورشید را گرفته بودند نزدیک پاییز بود و هوا کم کم رو به سردی می رفت.

آهسته و بدون فکر کردن به چیزی شروع به قدم زدن کردم، در واقع می خواستم به هر قیمتی از چیزی که بیشتر از همه عذابم می‌داد فرار کنم، گرچه کسی نمی‌دانست درد من چیست، اما همه این ها ریشه در گذشته داشت، نمی خواستم خاطره های تلخ را مرور کنم، برای همین از آن‌ها فرار می کردم شاید اینطور کمتر عذاب می‌کشیدم.

بعد از مدتی به سرعتم افزودم و تا جایی که می‌شد دویدم از خستگی در کناری ایستادم و نفسی تازه کردم، قصد داشتم به خانه برگردم که موبایلم زنگ خورد نگاهی به صفحه کردم و با دیدن نام او پوزخندی زدم 

_ عوضی 

جواب دادم : «می‌شنوم»

خندید 

_سلام کردن هم بلد نیستی

_بگو چی می‌خواستی بگی 

_تا از کشور رفتی ما رو فراموش کردی سوگند خانوم

_حالا که حرفی نداری قطع می‌کنم 

_هی هی وایستا یه کار توپ برات سراغ دارم 

_سریع‌تر بگو 

بدون مکث شروع به توضیح دادن کرد، از او خوشم نمی‌آمد اما در مواقعی برایم سودمند بود البته که آن عوضی درصدی از سهم من را می‌گرفت و در عوض کارها را پیدا می‌کرد.

 وقتی کامل همه چیز را توضیح داد گفت:

_خب نظرت چیه انجامش میدی 

_بستگی داره چقدر سود کنم

_اگه این کار رو درست انجام بدی یک ملیون دلار نصیب تو میشه که طبق قراردادی که داریم سی درصد مال منه ولی این همه ی کار نیست 

_اوکی انجام میدم. خب؟

_اگه کارت رو درست انجام بدی اعتماد بالا دستی‌ها رو جلب می کنی و پرونده‌های بزرگ‌تری گیرت میاد 

_اوکی

بدون منتظر ماندن جوابی از جانب او قطع کردم، کل مسیر را فکر کردم؛ چیزی برای از دست دادن نداشتم پس نمی‌ترسیدم

@Hasti.m

ویرایش شده توسط wolf girl
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...