رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان نجوای عذاب mahta1386 کاربر انجمن نودهشتیا


_Mahta_
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: نجوای غذاب
ژانر: عاشقانه_تراژدی
نام نویسنده: mahta1386
ساعت پارت گذاری نامعلوم
هدف: زندگی مث یه مازه..پر بن بست و پر اشتباه ..مهم اینه که تو این بن بستها ..اشتباه ها ..خسته نشیم..نا امید نشیم و به این فکر کنیم که تهش آزادیه
مقدمه: شیرین ، شیرین مثل عسل ..با شیرینی قلبش میمونه پای زندگی و سختی هاش ..پای همه چیز و برای همینه که بهش میگن پانیذ..

یه دزد عاشق که میاد و همه چیزو خراب میکنه درست موقعی که همه چیز داره درست میشه..پانیذ نابود میشه اما یه نفر بلندش میکنه کسی که میگه عاشقشه...اما عشق چیه?..دوست داشتن چیه?..ترحم چیه? .. اجبار چیه ?..نگرانی و دلتنگی چیه?

و همه ایناست که داستان زندگی دخترک داغ دیده مارو مشخص میکنه..

خلاصه : 
داستان عشق دزدی ..
رفت به جایی که شاید سرنوشت برادرش را تغییر داد..برای همین میترسید از رفتن به انجا..ترسش بی دلیل نبود ..اما شبیه ان ترس هم نبود..داستان عاشق شدن بود...
اما همین که عاشق شد یه دزد عاشق ، معشوق رو دزدید..حالا بدون معشوق چی میشه؟..دلتنگی..صبر...گریه..بغض..بالشت خیس و اتاق غرق تاریکی..
معشوقی که به ظاهر خیانت کاره..خائنه..و بد قول..اما کذب اینا چطور ثابت میشه و مجرم های عشق برمیگردن به بازی عشق..
دزد عاشق به پانیذ خیلی نزدیک بود..از نزدیکی اش استفاده کرد و زخم زد و پانیذ نمیدونست که نزدیکان هم زخم میزنن ان هم از پشت..بازهم دلتنگی با کوله باری سنگین تر...
اما عاشقی چه راه درازیست...که پیوسته است به ...
یه نفر این وسط  میگه عاشقه..دلتنگه..نمیتونه بدون معشوق زندگی کنه...اون چی ؟..اون تقاص چی رو باید بده ؟..تقاص عشق رو؟؟
ادمای این داستان نه سفید ان نه سیاه..نه خاکستری..مث ادمای واقعی ان ..خوباشون ممکنه اشتباه کنن..داد بزنن..خسته شن..بد هاشون هم ممکنه کمک کنن..دست کسی رو بگیرن....عاشق شن... یه قدم به خدا نزدیک شن..مث دنیای ما ..یه رنگی باشن بین سیاه و سفید ..نه خاکستری نه طوسی ..بلکه یه رنگ دیگه..یه رنگ خاص..مث همه ادما که یه رنگ خاصن..
پارت اول:با صدای ساعت مشکی و شیکی که روی عسلی کنار تخت دو نفره اش بود بیدار شد ...نگاهی به ساعت کرد مثل همیشه دلش  می خواست خودش صبحونه شاهرخ رو اماده کنه اسم شیرین خانم تو ذهنش جرقه زد اما یادش اومد که شیرین خانم رفته پیش نوه اش و امروز نمیاد . سریع پرید تو دستشویی و یه ابی به دست و صورتش کشید و لباس خواب نقره ایشو با یه بلیز و شلوار ست ابی نفتی عوض کرد و موهای بلند و طلاییشو با کش موی خاکستری بست . دم پایی های صندل و خوش دوخت سفید – مشکی شو پوشید و اروم از اتاق اومد بیرون . پله ها رو یکی یکی اومد پایین و یه سلام پر انرژی به شاهرخ داد و روبه روش نشست .
_سلام خانومم....بیا بشین که حسابی گرسنه ای
_سلام ...صبحت بخیر
لیوان رو از روی میز برداشت تا برای خودش چایی بریزه. چایی خودش رو  کنار دستش گذاشت و استکان شاهرخو برداشت ..
_صبح شما هم بخیر
_میخوری چایی ؟ خب معلومه باید بخوری 
_خودت سوال میپرسی خودتم جواب میدی ؟
_ اره .. به این میگن سوال پرسیدن نوین .
چایی رو جلوش گذاشت و گفت :
_ بخور نوش جان شاهرخ خان ... بخور جون بگیری 
یه تای ابروشو بالا داد و گفت :
_با چایی ؟
خودش رو به هم زدن چایی و شکرا مشغول کرد و با یه لبخند کمرنگ گفت:
_اره خب
یه تیکه نون گنده برداشت و توشو پر از پنیر و پسته کرد و داد دستش 
_خواهرت راست میگه  برو یه دختر بگیر که ...اصن خودم میرم برات خواستگاری 
لقمه رو با ناراحتی گرفت :
_بس کن پانی جان..من شما رو میخوام فقط ..مفهومه؟
بعد لبخند پرنگی به چهره نگران پانی زد و مشغول گاز زدن لقمه اش شد.
_در ضمن امروز واسه دانشگاهت اقدام میکنم....
_شاهرخ 
_جانم ...
_تو نباید خوشبختی تو به خاطر من نابود کنی..
شاهرخ دوباره یه لبخند مطمئن زد و گفت :
_ خوشبختی من تویی خانمم....میری دانشگاه ..میشی همه کسم...افتخارم...بهترین دختر دنیا...در ضمن به گلی و همه اونایی که تو زندگی من دخالت میکنن مربوط نیس که عشق من کیه و حق ندارن در زندگی شخصی من دخالت کنن.
پانی با لجبازی بچه گانه ای گفت :
_من نمیخوام برم دانشگاه ..
شاهرخ یه جرعه از چایی شو خورد و با لحن زنونه ای گفت : 
_وا ..چرا 
و شروع کرد به خندیدن ..و همین طور هم لقمه اشو  داخل پاکت فریزر گذاشت و ادامه داد:
_تو هم باید بری که مث همه اون دخترا دکتر شی ...راستی میخوای دکترشی یا پرستار؟
_ شاهرخ !!!!
_ جانم
و با ته خنده ای که داشت بدون توجه به پانی از در ورودی عمارت سلطنتی خارج شد...
بارها سر اینکه شاهرخ را راضی کند ک  نمیتواند برایش همسری باشد با شاهرخ دعوایش شده بود...شاهرخ همیشه میگفت که عاشق پانیست ...او تنها پانی را میخواهد ...همیشه به پانی میگفت تو برای من زیادی شاهزاده خانم..و همیشه پانی در جوابش میگفت شاهزاده خانم ؟؟؟
شاهرخ با خنده میگفت اگه دلت هوای اون خونه رو کرده میتونم یکیشو برات بخرم..و همیشه پانی در جواب با دلتنگی میگفت ولم کن حوصله گردگیری ندارم...و شاهرخ سرمستانه میخندید ... شاهرخ همیشه از پانی میپرسید که دلیل ناراحتی اش چیست ؟..پانی هم میگفت که دوست ندارد مانع خوشبختی شاهرخ شود...و بعد هم حرفهایی بود که از گلرخ پیش می امد...
_گلی چیزی گفته ؟
_نه نه..
_پس چی ؟..تو اینقدر خوبی که نمیخوای بگی
_ نه ببین شاهرخ ..من فقط نمیخوام تو به خاطر من از خواهرت دور شی ..چیزایی رو از دست بدی که سهمته..تو باید یه دختری زنت باشه که لیاقتت رو داشته باشه..تو از همه نظر ایده آلی ..
_پانی بس کن..
_خواهش میکنم شاهرخ..بزار بگم...تو این شهر ..تو این کشور..تو این دنیا دخترایی هستن که از من بهتر باشن..دخترایی هستن که میتونن دیوانه وار عاشقت باشن..به قول گلی افتاب و مهتاب ندیده باشن..
_پانی من ...به هیچکس مربوط نیست زندگی من چطور رقم میخوره..چطور رقمش میزنم..اصل مهم زندگی من تویی..اولین و مهم ترین..
و بعد هم اشک های پانی سرازیر میشدن ..دوباره نتونسته بود خودشو از اون عذاب وجدان لعنتی خلاص کنه..اون عاشق شاهرخ بود اما خواهرانه..مدیون شاهرخ بود..بهش وابسته شده بود ولی همه اینا نمیتونست پانی رو وادار کنه که همسر شاهرخ باشه..همسر قانونی اش بود اما دلش خواهرانه شاهرخ میخواست..هرکار میکرد نمی تونست به چشم همسر شاهرخ رو ببینه..
_پانی گریه نکن..به خدا طاقت اشکاتو ندارم..الهی من فدات شم ..الهی فدای اون چشای قشنگت برم..گریه نکن پانی من.
دوباره به فکر فرو رفته بود ..و گوشی اش که روی ویبره بود و روی کانتر داشت میلرزید رو برداشت ...
_جانم شاهرخ..
_کار دانشگاهت اوکی شد اماده باش از اول مهر باید بری دانشگاه
_شاهرخ اخرش تو کار خودتو کردی؟

نجوای عذاب

ویرایش شده توسط _Mahta_

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...