رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان بردیس|سوران کابر انجمن نودوهشتیا


برهون
 اشتراک گذاری

پیام توسط زهرارمضانی افزوده شد,

سطح قلم: B+

ارسال های توصیه شده

  • ناظر رمان

نام رمان: بردیس

نویسنده: سوران

ژانر: جنایی، پلیسی، عاشقانه

خلاصه: انتقام حس زیبایی برای زندگی‌ست، انگیزه‌ای که هرکسی را به حرکت وا می‌دارد. در  این میان مردی که سال‌هاست در آتش تنهایی خود می‌سوزد، مردی که هرکسی را که سر راهش قرار گیرد، همراه خود می‌سوزاند.  او همه‌ چیز را می‌نگرد، او همه‌ چیز را می‌داند.

دختری که تمام زندگی خود را صرف انتقام می‌کند، شعله‌هایی از خشم که او را دربرمی‌گیرند.

دو دشمن  برعلیه هم شورش می‌کنند؛ یکی  از سمت عدالت، دیگری از سمت تاریکی. به آرامی برمی‌خیزند.

و افرادی که در این میان گرفتار  می‌شوند و کسی که آن‌ها را هدایت می‌کند کیست؟ پیروز میدان کدام سمت خواهد بود؟ کدام سمت می‌تواند سمت دیگر را ببلعد؟

"در این‌جا تنها قانون بقا کارساز است، اگر برخلاف قانون عمل کنی، نابود خواهی شد."

مقدمه:

دلنوشته غرور:

زندگی انسان‌ها همیشه آن‌طور که باید پیش نمی‌رود. 

 گاهی برای آن‌که در این دنیا زنده بمانی و زندگی کنی، باید از خیلی چیزها بگذری. 

 باید تغییر کنی و همانند بازیگران نقاب برچهره بزنی.

 باید از مرزهایی که برای خودت و زندگی‌ات ساخته‌ای رد شوی   و گاهی باید سنت‌ها را بشکنی تا    زندگی کنی، نه آن‌طور که خودت می خواهی، آن‌طور که آن‌ها می‌خواهند.  

اما من؛  من برای خودم زندگی می‌کنم و هرچیز که بخواهم به دست می آورم   و   آن‌طور که خودم    بخواهم زندگی‌ام را می‌گذرانم. برایم مهم نیست که دیگران چه می‌گویند،  آن‌ها فقط قضاوت    می‌کنند چون نمی‌توانند کسی غیر از خودشان را بپذیرند.  آن‌ها خود  را جای من قرار   نمی‌دهند،   از مسیر زندگی من عبور نمی‌کنند، خود   را  در لحظات     زندگی من قرار نمی‌دهند و از  آن‌چه بر من گذشت خبر ندارند و  آن را درک نمی‌کنند. پس   فقط برای دلخوشی خود از   آن لحظات به سادگی می‌گذرند و فقط چیزهایی را که می‌بینند    باور می‌کنند. ولی تو؛ ولی تو پیش از  آن که درباره   زندگی،  گذشته و شخصیت من قضاوت کنی،  خودت را جای من بگذار!  از مسیری که من گذشته‌ام عبور کن،   با غصه‌ها، تردیدها،  ترس‌ها، دردها   و خنده‌هایم زندگی کن!

یادت باشد هرکسی سر گذشتی دارد. 

هرگاه به جای من زندگی   کردی،   آن‌گاه می‌توانی   درباره‌ی من قضاوت کنی.

ویراستار: @ m.azimi

ناظر: @ DINA

 

 

ویرایش شده توسط برهون
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#1

رئیس:

تماس رو قطع کردم و گوشی  رو روی صندلی کناری پرت کردم.   پوزخندی روی لب‌هام نشست،   بعد از این  همه سال بالاخره وقتش رسید؛ وقتشِ که برگردم، منتظرم باش!

 ***

از فرودگاه خارج شدم.  همه‌چیز تغییر کرده، انگار دیگه این‌جا رو نمی‌شناسم. به سمت پارکینگ فرودگاه میرم، چشم می‌چرخونم تا پیداشون کنم. جلوی ماشین ایستادن، بعد از دیدن من یکیشون در رو باز می‌کنه و هردو سری به نشانه احترام خم می‌کنند. بدون   این‌که چیزی بگم، چمدون رو جلوی در ول می‌کنم و سوار ماشین میشم. توی ماشین نشسته، مثل همیشه به موقع سری خم می‌کنه و میگه: 

 - سلام رییس! خوش آمدید. 

خسته خودم رو روی صندلی سیاه رنگ ون پرت می‌کنم و نفسم رو محکم بیرون میدم.  سرم هنوز یکم درد می‌کنه،  چشم‌هام رو می‌بندم و  انگشت شصت و اشاره‌م رو روشون قرار میدم و می‌پرسم:

 - چی‌شده که من رو این همه راه تا این‌جا کشوندی؟ 

با چشم بسته هم می‌تونم حدس بزنم که مثل همیشه کمی کاغذهای توی دستش رو جابه‌جا می‌کنه و نگاهی برای یادآوری به برگه‌ها می‌ندازه و در همون حال  میگه:

 - آقای منوچهری به من چیزی نگفتن ولی طبق  آماری که در آوردم، مشکلی توی رد شدن  بارها از مرز ایجاد شده.

انگشت‌هام رو برمی‌دارم و چشم‌هام رو که از بی‌خوابی کمی می‌سوزن باز می‌کنم و بهش خیره میشم. هم‌چنان داره با کاغذهای توی دستش  ور میره، این یکم اعصابم رو خراب می‌کنه، با این حال چیزی نمیگم و تنها می‌پرسم:

- خبر دیگه‌ای نداری؟ 

نگاهش رو از برگه‌های روبه‌روش می‌گیره و توی چشم‌هام نگاه می‌کنه اما نگاهش چند ثانیه بیشتر طول نمی‌کشه که دوباره سرش رو پایین می‌ندازه و میگه:

 - نه رییس، همه‌چیز مثل سابق انجام میشه. 

خب حدأقل لازم نبود برای کارهای دیگه هم خودم رو اذیت کنم، می‌دونم که اون به بهترین روش تمام کارهام رو انجام میده،  چون هرچی نباشه اون سگ منه. پوزخندی از این فکر می‌زنم و بعد میگم:

 -  امروز زنگ بزن به رادفر، بعد هم به سهراب زنگ بزن بگو می‌خوام ببینمش!

دیگه کاغذ بازی‌هاش رو کنار گذاشته و درحالی‌که کیف چرم سامسونت قهوه‌ای روشنش رو روی پاهاش  گذاشته، میگه:

 - چشم رییس!

 ماشین جلوی ویلا نگه میداره. از ماشین پیاده میشم و وارد ویلا میشم، غیر از خدمتکار شخصیم هیچکس دیگه‌ای خونه نیست. خدمتکار کت رو ازم می‌گیره و دنبالم راه می‌افته. 

 - امروز یه قرار دارم؛ می‌خوام همه‌چیز خوب پیش بره، پس حواست باشه! می‌دونی که باید چی‌کار کنی؟ 

درحالی‌که با قدم‌ها و فاصله مناسب پشت سرم میاد، صدای محکمش رو می‌شنوم که میگه:

 - بله رییس!

هم‌چنان ادامه میدم، دوست دارم بعد پایان هر جمله مکث کنم و اون جمله کوتاه ولی لذت بخش رو بشنوم.

 - امشب همه‌چیز به عهده خودته! خدمتکارهای جدید فردا می‌رسن.   به محض این‌که   خدمتکارها رسیدن باید ببری‌شون توی سالن!   وظایف‌شون  توی یک برگه می‌نویسم و روی میزم می‌ذارم؛ برش‌دار، هر سوالی هم که داشتن راهنمایی‌شون کن!  چندتا پرونده هم هست که بر‌می‌داری، داخلش مشخصات همه‌شون نوشته شده، لازمه که یه چیزهایی درباره‌شون بدونی. 

 -   چشم رییس!

 خدمتکار ازم جدا شد و به سمت راهروی بالا رفت و من هم به سمت پنجره‌ای که گوشه سالن بود رفتم  و به بیرون نگاه کردم، بعد برگشتم و توی خونه چشم چرخوندم؛ همه‌چیز مثل قبلِ، دست نخورده ولی تمیز و مرتب. به طبقه بالا   میرم و وارد اتاقم میشم، در همون لحظه خدمتکار برمی‌گرده و با دیدن من میگه: 

- رییس لباس‌هاتون رو آماده کردم،  حمام هم  آماده‌است.   امر دیگه‌ای با من ندارید؟  

سری به نشانه نفی تکون میدم و میگم:

 - میتونی بری.  

خدمتکار تا کمر خم میشه و بعد  راست می‌ایسته و میگه:

- چشم رییس!

 بعد از رفتن خدمتکار، کلاه و ماسکم رو بر می‌دارم و یک نفس عمیق می‌کشم.

بعد از یک دوش حسابی لباس‌هام رو می‌پوشم و ماسکم رو به صورت می‌زنم و به پایین میرم  که همون  وقت خدمتکار وارد راهرو میشه و روبه‌روی من می‌ایسته و سر خم می‌کنه و میگه: 

- رییس! سهراب خان منتظر شما هستند. 

  سری تکون میدم و  وارد سالن میشم. سهراب با همون ژست همیشگیش روی مبل نشسته که با  دیدن من از جاش بلند  میشه و میگه: 

 - به-به جناب رییس بزرگ! چه خبرها؟ یک خبری از ما نمی‌گیرید. 

 پوزخندی می‌زنم و همون‌طور که روی مبل می‌نشینم، میگم: 

 - می‌دونی که همیشه از اخبار مطلع هستم. 

سهراب دستش رو تکون میده و با بی‌خیالی ذاتیش میگه:

 - بله، اون که صد در صد. 

دست‌هام رو توی قفسه سینه‌م جمع میکنم، هنوز هم چشم‌هام میسوزن. آروم میگم:

 - بگو! چی برام   آوردی؟ 

دستش رو که توی هوا نگه داشته بود، پایین  میاره. می‌تونم از همین حالا ذهنش رو بخونم که داره به چی فکر می‌کنه، اَه، چقدر خسته کننده! درحالی که برق چشم‌هاش از دور هم دیده میشه، میگه:

 - یه محموله  عالی با یه صاحب دست به نقد. 

یکی از اَبروهام رو یکم بالا می‌برم. کم پیش میاد دست به نقد. خوب، من که بدم نمیاد، پس می‌پرسم:

 - کی؟ کجا؟ 

- هفته دیگه توی شمال. حالا بگو ببینم تو برام چی داری  رییس؟ 

آهی میکشم، هر دفعه همین بحث رو داریم و هر دفعه همین حرف‌ها، تنها چیزی که شخص روبه‌روی من  می‌خواد پولِ، هیچ‌چیز دیگه‌ای براش اهمیت نداره. می‌دونم توی حساب‌های مختلفش انقدر پول هست که تا چند صد نسل بعدش رو هم سیر می‌کنه ولی باز هم دست نمی‌کشه. خیلی دوست دارم بدونم هدفش چیه؟ ولی فعلاً نه! پس دست‌هام رو از هم باز می‌کنم، نوشیدنی جلوم رو برمی‌دارم، یکم ازش مزه می‌کنم و میگم:

 - فعلاً هیچی، ولی جور می‌کنم برات،  برام نگهدارش! 

اون هم نوشیدنی رو برمی‌داره و به سمت بالا می‌بره  و بعد از کمی خوردن میگه:

- چشم روی جفت چشم‌هام رییس!

 *** 

 

- امروز یه قرار با مدیر شرکت آذرخش دارید؛ بعد از اون با   آقای موسوی و مجیدی قرار نهار دارید و یه بازدید از کارخانه دارید و در  آخر یه قرار با   آقا سهراب   دارید.  

لیوانم رو روی میز می‌ذارم  و دستم رو کمی تکون میدم و میگم:

 - میتونی بری . 

 بعد از بیرون رفتن مشاورم از اتاقم، لباس‌هام رو با یک دست کت شلوار عوض کردم، پایین رفتم و سوار ماشین شدم و به سمت کارخونه حرکت کردم.

از ماشین پیاده شدم، تمام کارکنان    جلوی در کارخونه صف کشیده بودن و با پایین اومدن من از ماشین، همه به احترام  سر خم کردن و بعد از من وارد کارخونه شدن. کارگرها به سمت جایگاه‌شون رفتن و من همون‌طور که توی کارخونه راه  می‌رفتم و به وضعیت کارگرها نگاه می‌کردم، به حرف‌های   خادمی هم گوش می‌دادم. از پله‌ها بالا رفتم، وارد دفترم شدم که پشت سرم خادمی هم وارد شد. بهش   اشاره کردم تا بنشینه و خودم هم پشت میز نشستم و به خادمی نگاه کردم. بعد چند دقیقه سکوت گفتم: 

 - نمی‌خوای چیزی بگی؟ 

 خادمی که انگار تازه حواسش جمع شده بود با حواس پرتی گفت: 

 - بله؟ 

 این مرد انگار می‌خواست من رو عصبی کنه، حال و حوصله نداشتم که دوباره حرف‌هام رو براش تکرار کنم، پس گفتم:

- یادم نمیاد تا حالا حرفم رو دوبار تکرار کرده باشم.

خادمی هول شده بود. دستپاچه بود، می‌تونستم ببینم دست‌هاش رو مشت  می‌کرد و هی به هم می‌کشید، معلوم بود که کف دست‌هاش عرق کرده. در آخر دست‌هاش رو روی پاهاش قرار داد و با تته-پته گفت:

 - بله... آم...‌‌ راستش رییس...

خسته بودم، مثل همیشه خوشم نمی‌اومد انقدر معطل میکنه. اگه به من بود از پنجره دفتر پرتش می‌کردم بیرون. دستم رو آروم روی میز کوبیدم و چشم‌هام رو بازکردم، به قیافه کج و کوله خادمی زل زدم و گفتم:

 - خادمی حرفت رو بزن! و اگه کاری نداری برای چی الکی وقت من رو می‌گیری؟

پرونده‌ای رو که روی میز قرار داشت بازکردم و  درحالی‌که اون رو می‌خوندم، به خادمی که با لرز کوچیکی ته صداش صحبت می‌کرد، گوش می‌دادم:

 - رییس یه مشکلی توی کارخونه به وجود اومده!

 یکم اَبروهام رو بالا فرستادم و چشم از پرونده روبه‌روم برداشتم و به خادمی چشم دوختم تا ببینم مشکل چیه که ادامه داد:

 - راستش رییس یه مدت که چندتا از پرونده‌‌های خرید و فروش بارها با هم جور در   نمیاد و... 

پرونده رو محکم بستم که صدای  نسبتاً بلندی ایجاد شد. عصبی بودم، این مشکلات به من ربط نداشت؛ من فقط نتیجه می‌خوام، بنا به نتیجه باهاشون رفتار می‌کنم، پس توضیح اضافه نمی‌خواستم.  به خادمی که سرش رو پایین انداخته و ساکت شده بود،  گفتم:

- خادمی من حال و حوصله شنیدن مشکلات الکی این کارخونه رو ندارم، فقط اسم به سیاوش   بده و خودش رسیدگی می‌کنه! در ضمن از این به بعد تا ته و توی قضیه رو در نیاوردی پیش من اسمی از مشکلات کارخونه نمی‌بری فهمیدی؟ 

خادمی تند- تند سری تکون داد و گفت:

 - چشم رییس! اما شما که نمی‌دونید مشکل خیلی جدی‌تر از این حرف‌هاست.

عصبی دندون‌هام رو به هم فشار دادم و گفتم:

 - من از تمام مشکلات کارخونه باخبرم، تو فقط کاری رو که بهت گفتم انجام بده! 

- چشم رییس! من فردا بهتون اطلاعات کامل میدم.

دستم رو به معنای سکوت بالا آوردم و گفتم:

 - نه، تا ظهر خبرش رو بهم بده!

خادمی از جاش بلند شد، هم‌چنان سرش پایین بود، خوبه! سگ‌ها فقط باید سرشون رو پایین بندازن و هرچی  صاحبشون میگه گوش کنن. خادمی کمی سرش رو به نشانه احترام خم کرد و گفت:

 - چشم رییس!  

با خارج شدن خادمی از دفترم به فکر فرو رفتم، چند روزی بود که داشت بهم خبر می‌رسید که مشکلاتی توی کارخونه به‌وجود اومده اما من زیاد توجه نکردم. باید ته و توی قضیه رو در می‌آوردم وگرنه ممکن بود که به مشکل بخورم. بعد از انجام کارهام توی کارخونه به   عمارت  رفتم و لباس‌هام رو عوض کردم و دوباره از عمارت بیرون زدم. 

 

 @m.azimi@همکار ویراستار

ویرایش پارت یک و توضیحات رمان.

ویرایش شده توسط برهون
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

 #2

***

دیگه شب شده بود؛ ماه توی آسمون رو که به روشنی می‌تابید، می‌تونستم به خوبی   از پنجره بزرگ سالن ببینم. هیچ ستاره‌ای توی آسمون نبود! انقدر هوا آلوده بود که بعضی وقت‌ها خود آدم‌ها هم توش گم می‌شدن، چه برسه به ستاره‌ها. یکی از نگهبان‌های جلوی در وارد خونه شد و با فاصله‌ای مشخص  و سر پایین گفت:

- رییس! ماشین آماده‌است.

خسته بودم، سری تکون دادم که رفت. نفسم رو محکم بیرون دادم و از پنجره فاصله گرفتم و به سمت در رفتم. خدمتکار جلوی در ایستاده بود به پشت برگشتم تا کتم رو تنم کنه و بعد کمی جلوش رو صاف کردم و از در بیرون رفتم. تا الان فقط کارهای عقب مونده‌ای که روی سرم ریخته بود رو انجام دادم. انقدر خسته بودم که چشم‌هام قرمز شده بود و سرم بیشتر از همیشه گیج می‌رفت، به سمت ماشین رفتم و   سوار شدم، یک قرار ملاقات با سهراب داشتم.   به محض نشستنم، سیاوش پوشه‌ای رو جلوم گرفت  و گفت:

- این  آمار  اون چیزیه که از خادمی خواسته بودین  رییس.  

 پوشه رو باز کردم؛ خب، خب بهتره به سهراب   بگم یه چیزهایی واسه‌ش جور کردم. تا رسیدن به عمارت سهراب، داشتم پرونده‌ای رو که خادمی برام اطلاعاتش رو فرستاده بود، بررسی می‌کردم و در موردش با سیاوش بحث می‌کردم. یکی داشت توی کارهای من سرک می‌کشید و من اصلاً  از این کار خوشم نمی‌اومد. با توقف ماشین سریع پرونده رو سمت سیاوش پرت کردم و از ماشین پیاده شدم. انقدر خسته بودم که بی‌توجه به اطراف  وارد  خونه سهراب شدم. خدمتکاری که جلوی در ایستاده بود، اومد  و کتم رو ازم گرفت که پرسیدم:

 - سهراب کجاست؟ 

خدمتکار همون‌طور که داشت کت رو توی دستش مرتب می‌کرد، سمتی رو نشون داد و گفت:

 - آقا توی اتاقشون  منتظر شما هستند. 

بی‌حوصله به سمت پله‌ها رفتم؛ دیگه این عمارت رو از حفظ شده بودم، من تقریباً نصف زندگیم رو توی این عمارت گذروندم. وارد اتاق سهراب  شدم، روی مبل   نشسته بود و مثل همیشه دخترها  دورش کرده بودن،  قهقهه می زد و دست به سر و روشون می‌کشید.

پوزخندی زدم که با صدام برگشت و با دیدن من هول‌زده یکی از دخترها رو سمتی هول داد و از جاش بلند شد و گفت: 

 - سلام رییس، خیلی خوش  آمدید! بفرمایید! خواهش می‌کنم بفرمایید!

درحالی که به در تکیه داده بودم و دست‌هام رو توی قفسه سینه‌م جمع کرده بودم، گفتم:

 - انگار بد موقع مزاحم شدم . 

 سهراب هول شده قدمی جلو اومد و به سمت مبلی اشاره کرد و تعارف زد.

- نه رییس ،  این چه حرفیه!

 بعد از این‌که روی مبل نشستم، گفت: 

 - چی‌شده که این‌جا  اومدین؟ 

 با بی‌خیالی شونه‌ای بالا انداختم و درحالی که نگاهم رو بین کتاب‌های توی قفسه های چوبی  اتاق می‌چرخوندم، گفتم:

- یه چیزهایی برات جور کردم. 

 سهراب اشاره ای به دخترها کرد که از اتاق بیرون رفتن. خم شد و دست‌هاش رو توی هم گره کرد و گفت: 

 - برام چی آوردید؟ 

 نگاهم رو ازش گرفتم و به یکی از افرادم که بالای مبل ایستاده بود، اشاره زدم و پوشه رو ازش گرفتم و   جلوی سهراب انداختم. با تردید پوشه رو برداشت و نگاه کرد؛ با دیدنش چشم‌هاش برق زد. پوشه  رو بست و انداختش روی میز و گفت: 

 - این عالیه!  خب  فکر کنم  نوبت منه، باید  بگم محموله از مرز رد شده و منتظر شماست؛ فقط این‌که صاحب محموله می‌خواد که  خود شما مسئول نظارت به محموله باشید.  

سری تکون دادم و به سادگی گفتم:

 - خیلی خب، باشه . 

 از جا بلند  شدم و از اتاق بیرون  رفتم، فقط می‌خواستم که این مسئله رو حل کنم. من نمی‌خواستم که همچین صاحب دست به نقدی رو از دست بدم.  از خدمتکار کتم رو گرفتم و سوار ماشین شدم . 

توی پیاده‌روها هیچکس نیست، تهران شلوغ روزها الان خوابیده اما من و ذهن  آشفته‌ام   هنوز بیداریم. از فکر زیاد سردرد شدم، سرم رو به پشتی صندلی تکیه  دادم و چشم‌هام رو بستم. داشتم به افکار به هم  ریخته‌ام نظم می‌دادم که ناگهان به جلو پرت شدم،  از شدت شوک چشم‌هام گرد شد و   داد کشیدم: 

 - این چه طرز رانندگیه؟ 

 راننده دستپاچه و هول‌زده گفت: 

 - رییس!   ماشین جلویی یک دفعه زد رو ترمز که...

 با صدای ضربه‌های محکمی که به پنجره خورد، حرفش رو قطع کرد و شیشه رو پایین کشید؛ ناگهان صدای یک دختر توی ماشین پیچید: 

 - مرتیکه این چه طرز رانندگیه؟ تو وایستا...

 دختر همون‌طور داشت برای راننده خط و نشون می‌کشید که یک‌دفعه یک دست از کنار اومد و لباس دختر رو کشید و اون رو به طرف دیگه‌ای پرت کرد و حالا به جای یک دختر پر سر و صدا چهره یک دختر نگران روبه‌روی پنجره بود، دختر سر برگردوند و گفت: 

 - ببخشید! شما صاحب ماشین‌اید؟ میشه بیایید پایین؟ 

 خواستم از ماشین پیاده بشم که سیاوش دست روی شونه‌ام گذاشت و گفت:

- رییس من میرم، معلوم نیست شاید جاسوس باشن. بهترِ مواظب باشیم و با احتیاط...

قبل از این‌که حرفش کامل بشه، چنان نگاهی بهش انداختم که درجا خفه شد، زیادی دیگه داشت حرف می‌زد. از ماشین پیاده شدم و کنار ماشین خودم ایستادم؛ دوتا دختر کنار هم ایستاده بودند و با هم حرف می‌زدن که همون دختر نگران جلو اومد و گفت: 

 - ببخشید واقعاً معذرت می‌خوام! هرچقدر خسارت ماشین باشه میدم و مشکلی ندارم ...

 ناگهان دختری که کنار ماشین‌شون  ایستاده بود، دادی زد   و گفت: 

 - چی؟ چی داری میگی؟  پول خسارت رو از کجا می‌خوای بیاری؟ 

 دختر  نگاهی به خیابون انداخت و به طرف دوستش رفت؛  از پشت یقه‌اش رو چسبید و اون رو   داخل  ماشین پرت کرد و در ماشین رو بست.  جلوی من ایستاد، کارتی رو جلوم گرفت و گفت: 

 - این  شماره منه، لطفاً برای گرفتن خسارت به این شماره زنگ بزنید! و اگر میشه هرچه زودتر از این‌جا برید. 

 خونسرد کمی نگاهش کردم و بعد کارت رو ازش گرفتم که نگاهی به خیابون انداخت، در همون لحظه ماشین سیاه رنگی وارد خیابون شد؛  دختر رنگش پرید و فرز سوار ماشینش شد  و رفت و ون سیاهی که انگار تعقیب‌شون می‌کرد هم دنبالش رفت.

 کارت رو بدون این‌که نگاه کنم داخل جیبم گذاشتم و سوار ماشین شدم.

 

.@m.azimi@همکار ویراستار ویرایش پارت ۲

ویرایش شده توسط برهون
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#3

 آرام: 

با تمام سرعتی که داشتیم به سمت در رفتیم، دستم رو بلند کردم و در رو باز کردم و اومدیم بیرون، سریع سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم نفس-نفس می‌زدم و ترسیده بودم، عرق سرد  کرده بودم و مدام از آیینه جلو خیابون رو نگاه می‌کردم که متوجه شدم ماشین سیاهی تعقیبمون می‌کنه پام رو بیشتر روی گاز فشار دادم و بالاخره بعد از هزار تا این کوچه و اون کوچه گممون کردن. وارد خیابون شدم و از یه ماشین سیاه مدل بالا سبقت گرفتم. فرناز همون‌طور که از آیینه بغل ماشین، عقب رو نگاه می کرد گفت: 

 - آرام  کجا میری خونه   از اون طرف!

همون‌طور که به دقت اطرافم رو زیر نظر گرفته بودم  با  شنیدن این حرف فرناز زیرچشمی نگاهی بهش انداختم اونم مثل من ترسیده بود از همین کنار هم به وضوح می‌تونستم ترسش رو حس کنم و دستاش رو که می‌لرزیدن رو ببینم.  واقعا نمی‌دونم با چه فکری فرناز رو کشونده بودم توی اون خونه من یک احمقم، احمق. کمی توی جام جابه جا شدم و گفتم:

- خونه نمیریم.

فرناز که از حالت لحنش معلوم بود که گیج شده گفت:

 - پس کجا میریم ؟ 

دوباره نگاهی به آیینه بغل انداختم  ماشین سیاهی که ازش سبقت گرفته بودم هنوز پشت ما می‌‌اومد نکنه اینا هم یکی از افرادش باشن؟ نه وقتی من وارد خیابون اصلی شدم اینا این‌جا بودن، ولی ممکنه که از قبل مستقر شده باشن؟ از استرس لبم رو به دندون کشیدم و دستام رو روی فرمون فشار دادم و گفتم:

 - بهت میگم.  

بعد از گفتن این حرفم برگشتم و یک نگاه کوتاه زیر چشمی به فرناز انداختم و دوباره به روبه‌رو نگاه کردم. فرناز برگشته بود و شوکه بهم  نگاه می‌کرد در آخر اخمی کرد و گفت:

 - تا نگی هیچ جایی نمیام . 

کم-کم داشتم عصبی می‌شدم، واقعا الان جای بحث نبود. من فقط می‌خواستم که خلاص بشیم و  فرناز توی این لحظه هم دست از کارهای بچگونه بر نمی‌داشت.

 - گفتم، میگم بهت فقط صبر کن.  

فرناز دستش را بلند کرد و توی هوا تکون داد و نسبتا بلند داد زد:

 - چی داری میگی برای خودت ؟   منو برگردون خونه‌مون حالا.  

چشمام رو توی کاسه چرخوندم و کمی ماشین رو کنار کشیدم تا ماشین پشتی رد بشه و گفتم:

 - الان نمی‌شه.  

فرناز ترسیده بود. می‌دونستم، منم جای اون بودم می ترسیدم ولی الان توی این وضعیت که هرآن ممکن  بود کسی بیاد و ما رو بکشه وقت توضیح دادن نبود.  دهنم رو باز کردم و خواستم چیزی بگم اما قبل از این‌که کلمه‌ای از دهنم خارج بشه فرناز با صدای بلند گفت:

 - تو هم مثل  همونی،    تو هم مثل عموت یه شیاد بدصفتی،   آره باید زودتر از اینا متوجه می شدم، وای که من چقدر خرم خدا،  نگه‌دار می‌خوام پیاده‌ بشم . 

شوک‌زده تنها به جلوم خیره شده بودم. من مثل عموم شیاد بودم؟ من؟ نمی‌دونستم چی بگم واقعا کلمه‌ای برای توصیف حالم وجود نداشت تنها کلمه‌ای که از دهنم که حالا کاملا خشک شده بود بیرون اومد رو گفتم:

 - بشین.  

فرناز عین یک آدم دیوانه که از کنترل خارج شده باشه دستاش رو توی هوا تکون می‌داد و داد می‌زد.  خسته و کلافه بودم  سرعت ماشین رو بیشتر کردم و از لای دندون های بهم چسبیدم گفتم:

 - میشه الان از این رفتارای بچگونه دست برداری. 

فرناز دستاش رو توی سینه جمع کرد و گفت:

 - تا نگی منو کجا می بری دست برنمی دارم، باز کن این در رو لعنتی . 

کلافه شده بودم پوفی کشیدم و گفتم:

 - می ریم خونه من.  

فرناز شوکه دستاش رو از هم باز کرد و تنها گفت:

- چی ؟ 

دنده رو عوض کردم و سکوت کردم. واقعا حوصله‌ی این‌که حرفم رو براش تکرار کنم نداشتم.  ناگهان فرناز به سمتم حمله کرد و محکم به روی شونم زد و داد زد:

 - خل شدی. 

 در همین لحظه ماشینی با سرعت زیادی از کنارم رد شده که ترسیدم و پام رو محکم روی ترمز کوبیدم  و  به جلو پرتاب شدم که فرناز داد زد: 

 - چیکار می‌کنه این،  مثل این‌که می‌خواد ما رو به کشتن بده وایستا الان یه درسی بهش میدم که تا عمر داره فراموش نکنه. 

 و قبل از این‌که بتونم جلوش رو بگیرم از ماشین پیاده شد و به سمت ماشین جلویی رفت و محکم به پنجره کوبید،  با صدای دادش به خودم اومدم و سریع از ماشین پریدم پایین و به طرفش رفتم.  

- هی، مرتیکه داری چی‌کار می‌کنی تو وایستا...

 قبل از این که یه جمله  دیگه بگه تا یک  دردسر تازه واسمون درست بشه گوشه لباسش رو  گرفتم و   پرتش کردم اون‌ طرف و روبه روی پنجره ایستادم یه مرد  قوی هیکل جلو نشسته بود گفتم: 

 - ببخشید شما صاحب ماشین‌اید؟  میشه بیاید پایین؟  

 و  بعد رفتم و فرناز رو کنار کشیدم و گفتم: 

 - بهتر مواظب  حرف  زدنت باشی، نمی‌خوای که توی یک دردسر جدید بی‌افتیم و بهتر بگم اگه   تو دوست داری تو دردسر بی‌افتی من دوست ندارم.  

فرناز سریع دستاش رو دو  طرف صورتش گرفت و   در حالی که سعی می کرد ادای منو دربیاره گفت:

 - نه که  حالا بدون دردسر داریم تو سواحل هاوایی   آفتاب می‌گیریم. 

 پوفی از سر کلافگی  کشیدم. چشمم به مردی افتاد که کلاه لبه‌دار و ماسک سیاه به صورت داشت و باید بگم هیچی از صورتش معلوم نبود انقدر فکرم   درگیر  بود   که   به مشکوک بودن یا نبودنش فکر نکنم پس جلو رفتم و گفتم: 

-   ببخشید ،  معذرت می‌خوام من تمام خسارت ماشین رو میدم و مشکلی ندارم‌ ...

 در همین لحظه فرناز دادی زد و گفت: 

 - چی؟  چی داری میگی؟ پول خسارت رو از کجا می‌خوای بیاری؟ 

 دیگه کنترلم رو از دست دادم و به سمت فرناز رفتم و از پشت یقه‌ش رو چسبیدم و کشیدمش سمت ماشین، درش رو باز کردم و پرتش کردم روی صندلی جلوی  ماشین و در رو محکم بهم کوبیدم و جلوی مرد ایستادم و کارتم و به سمتش گرفتم و گفتم: 

 - این شماره منه، لطفا برای گرفتن خسارت با این شماره تماس بگیرید و اگه میشه زودتر از اینجا برید.  

 نمی‌خواستم دیگران رو وارد مسائل شخصیم کنم   وگرنه به من چه؟ هر چقدر می‌خواد اونجا وایسته.  با صدای ماشینی که از ته خیابون به گوشم رسید سر برگردوندم و با همون ماشین سیاهی مواجه شدم که ما رو تعقیب می‌کرد ترسیده از جا پریدم و بی‌توجه به مردی که روبه‌روم ایستاده بود، سوار ماشین   شدم و به سمت خونه حرکت کردم.

تا خونه نه فرناز با من حرف زد، نه من حرفی زدم. وارد خونه شدم و گفتم: 

 - برو  طبقه بالا هر اتاقی که خواستی بردار.  

فرناز خسته وسط سالن ایستاد و دستاش رو از هم باز کرد و گفت:

 - هنوزم نمی‌خوای بگی اینجا کجاست ؟ 

خسته بودم، فشار و اضطرابی که از صبح رو شونه‌هام سنگینی می‌کرد، آستانه تحملم رو پایین آورده بود. باید منتظر خیلی از عواقب، برای این‌که اینجا هستم و انجام این کار می‌بودم و فرناز هم مثل همیشه موقع بحث کردن به شدت لجباز شده بود پس برای این‌که فقط از سرم بازش کنم گفتم:

 - خونه من . 

فرناز پوزخندی زد که به وضوح صداش توی گوشم پیچید درحالی که بهم خیره شده بود دستاش رو پایین انداخت که با برخورد به تنش به خاطر خالی بودن فضای خونه صدایی بلند شد و بعد گفت:

 - خونه من،  باز میگه خونه من،   د بدبخت تو یه پاپاسی تو جیبت نداشتی. وقتی اومدی پیش ما توی  جیبات به جای پول شپش بالا پایین می پرید حالا واسه من، خونه من، خونه من می کنی؟ بعد   میشه به من بگی که چطوری یه شبه پولدار  شدی و   ما نفهمیدیم؟ 

فرناز که دید ساکت تنها بهش خیره شدم  دوباره دستاش رو بالا آورد و همون‌طور که شونه‌هاش رو به سمت بالا می‌انداخت گفت:

 - هه ،  دیدی هیچی نداری بگی، نبایدم بگی با این دروغ بزرگی که گفتی.  عزیزم   باید   بهت بگم که گوشای من دراز نیست ،  حالا هم می‌خوام برم خونه . 

 و بعد به سمت در برگشت اما با حرفی که گفتم وسط راه ایستاد و متعجب بهم خیره شد.

- باشه برو ولی این جوری فقط جون مادر و برادرت رو به خطر می‌ندازی . 

- چی؟ 

 این دختر خنگ یا شده بود یا این‌که مشکل از چیز دیگه‌ای بود و این داشت واقعا روی اعصابم راه می‌رفت ولی همچنان سعی کردم تا خونسردیم رو حفظ کنم و گفتم:

- خوب تو الان یه جورایی تحت تعقیبی مطمئنا اگه بیرون بری شناخته میشی خوب بقیه‌اشم که معلومه چی  میشه . 

فرناز که انگار تازه متوجه این موضوع شده بود ساکت شد و کمی گاردش رو پایین آورد و با صدای آرام‌تری نسبت به قبل گفت:

 - اونا دنبال تو می‌گردن،   نه من.  

حالا من طلبکار شده بودم، دستم رو به کمر زدم و یکی از ابروهام  رو بالا انداختم و گفتم:

- آره،   ولی تو شریک جرم منی این رو که یادت نرفته . 

 فرناز  پوفی کرد و به سمت مبل های راحتی نارنجی رنگ رفت و خودش رو روی یکیشون پرت کرد و گفت: 

 - پس یعنی اگه من پیش تو بمونم همه   چیز   حله؟  

دستام رو از کمرم پایین انداختم  و آروم به سمت مبل رفتم و کنار مبلی که اون روش نشسته بود ایستادم و گفتم:

 - نه اونا بازم دنبال منو تو می‌گردن. 

فرناز که مشخص بود ترسیده با صدایی که سعی می‌کرد لرزشش رو کنترل کنه گفت:

 - پس... پس خانوادم چی میشن!   مامانم برادرم یعنی باید بزارم اونا به خاطر من   زجر بکشن ؟ 

 با این حرف فرناز پوفی از سر کلافگی کشیدم و دستی توی موهام کشیدم و گفتم: 

 - نه اونا هم میان پیش ما ولی الان نه  چون اون بیرون پر از  آدمای عموم و ممکنه یه حرکت کوچیک   باعث لو رفتن ما بشه. 

فرناز سری به نشانه فهمیدن تکان داد و گفت:

 - پس باید چیکار کنیم ؟ 

شونه‌ای بالا انداختم و به سمت پله ها که به سالن بالا متنهی  می شد رفتم و گفتم:

 - صبر،  هیچ کار دیگه‌ای نمیشه کرد. 

 به طبقه بالا رفتم و وارد اتاقم شدم و در رو بستم  روی تخت دراز کشیدم و به اون مرد  مرموز فکر کردم واقعا عجیب بود ،  ولی رنگ چشماش خیلی قشنگ بود،  و با  فکر کردن به چشمای سبز رنگ اون مرد خوابم برد.

@m.azimi

ویرایش شده توسط برهون
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#4

رییس:

چشم‌هام رو بسته بودم و سرم رو به پشتی صندلی ماشین تکیه داده بودم. چشم‌هام می‌سوخت، سرم  تیر می‌کشید، این درد انگار قصد نداشت از من دست بکشه، همیشه و همه‌جا همراهم بود. نمی‌دونم اسمش چی بود، اما این رو می‌دونستم که هیچ وقت قرار نیست به پایان برسه. توی همین افکار بودم که صدای سیاوش رو شنیدم.

- آقا سهراب خان با شما کار دارن. 

 چشم‌هام رو باز کردم و به سیاوش نگاه کردم؛ گوشی رو ازش گرفتم و کنار گوشم قراردادم و گفتم:

 - چی می‌خوای؟  

 صدای خنده کوتاهش به گوشم رسید  اما سعی کردم نشنیده بگیرم که گفت:

- یه گزینه مناسب واسه‌تون پیدا کردم رییس. 

 نفسم رو توی سینه حبس کردم و کمی چشم‌هام رو گرد کردم که بیشتر سوخت  اما اهمیتی نداشت و بعد گفتم:

- نیم ساعت دیگه اون‌‌جام. 

 تماس و قطع کردم و گوشی رو از پنجره به بیرون پرت کردم و به سیاوش گفتم:  

 - یه خط جدید برام بگیر.  

 سیاوش که  روبه‌روی من نشسته بود، نگاهی به شیشه دودی ماشین انداخت و گفت:

- چشم رییس. 

 ***

 بعد از این‌که از نگهبان‌های  ورودی گذشتم،  وارد عمارت  سهراب شدم. از   در که وارد می‌شدی، سالن بزرگی بود که دو دست مبل سلطنتی و راحتی  طلایی و سفید بافاصله از هم قرار داشت؛ دورتادور اتاق پر بود از جنس‌های تقلبی که سهراب همیشه اصرار داشت که اصل هستن‌‌. در انتهای سالن دوتا در بود که یکی آشپزخونه و دیگری اتاق مهمان بود. از تمام این خونه اون اتاق   راحت‌تر بود.

  از پله‌های عمارتش بالا رفتم و وارد راهروی بالا شدم؛ سه تا اتاق توی راهروی بالا بود که معمولا در یکی‌شون همیشه بسته بود.    به طرف اتاقی که آخر راهرو قرارداشت رفتم   و مثل همیشه بدون در زدن وارد اتاق شدم.  سهراب روی مبل قهوه ای رنگ اتاق نشسته بود و روبه‌روش یه مرد خیلی لاغر نشسته بود. سهراب تا من رو دید از جاش بلند شد و گفت: 

 - خیلی خوش اومدید جناب رییس. 

 سری تکون دادم و رفتم جلوی همون مرد ایستادم. مرد از جاش بلند شد، به سهراب گفتم: 

 - معرفی نمی‌کنی؟ 

- اا... .

 قبل از این که سهراب چیزی بگه،  مرد دستش رو جلوم دراز کرد و  گفت: 

 - شهرام هستم؛ از دیدنتون خوشبختم. 

 نگاهی به دستش کردم و گفتم : 

 - یادم نمیاد باهاتون صمیمیی باشم   آقا!

 بعد سرم رو برگردوندم و به سهراب که با ترس به ما  نگاه می‌کرد گفتم: 

 - جوابی نشنیدم!

سهراب دستپاچه شده بود؛ می‌تونستم این رو به خوبی توی حرکاتش و کارهاش ببینم. وقتی استرس می‌گرفت کف دست‌هاش رو به هم می‌کشید و الان هم داشت همون کار رو می‌کرد. با صدای سهراب نگاه از دست‌هاش گرفتم، به چشم‌هاش دوختم که گفت:

 - آقا شهرام هستن؛ مدیر شرکت مهردار.  

کمی چشمانم را جمع کردم، چیزهای تکراری. من برای این  نیومده بودم، پس گفتم:

 - این‌ها رو که خودت دیروز بهم گفتی، منظورم اینه که برای چی این‌جاست؟  

 سهراب بعد از این‌که حرفم رو کامل شنید سریع سرش رو به سمت بالا و پایین تکون داد و با دستش  یکی از مبل ها رو نشون داد و گفت:

- بله... اا... اا... بفرمایید براتون میگم . 

 بعد از این‌که نشستیم، سهراب گفت: 

 - این آقا اون دلیلی بود که بهتون گفته بودم . 

 سهراب که دید هیچی نمیگم، ادامه داد:

- ایشون می‌خواستن شما رو ببینن. 

 زیر چشمی نگاهی به شهرام انداختم فکر کنم از این‌که ان‌قدر راحت حرف زده بودم خوشش نیومده بود؛ خب، من هم دقیقا همین رو می‌خواستم، پس ادامه دادم:

- اون وقت چرا  می‌خواست من رو ببینه؟ 

با صدای شهرام برگشتم نگاهش کردم که گفت:

 - ام... ام... راستش من می‌خواستم که واسه‌م دونفر رو پیدا کنید.  

 مسقیم توی چشم‌هاش خیره شدم و پرسیدم:

- مگه من پلیسم؟!

 شهرام کمی خیره نگاهم کرد اما سریع سرش رو پایین انداخت و گفت:

- نه... اا.. نه منظورم این بود که پولش رو میدم. 

  با شنیدن این حرف، یکی از ابروهام رو بالا رفت و پوزخندی زدم و با فکر کردن بهش لبخند خبیثی رو لب‌هام نشست. 

 - چقدر؟ 

 شهرام که انگار انتظارش رو نداشت متعجب گفت:

- بله؟!

 دست‌هام رو توی سینه جمع کردم و گفتم:

- چقدر بابتش بهم پول میدی؟ 

 شهرام  سریع از توی جیبش  دسته چکش رو همراه با یک روان نویس طلایی بیرون کشید و دست چک رو باز کرد و گفت:

- 800 میلیون. 

 پوزخندی گوشه لبم نشست. به هرحال که از زیر این ماسک و کلاه هیچی از صورتم دیده نمی‌شد،  فکر می‌کرد میتونه ان‌قدر راحت باشه؟ نه، حتی اگر هم بود من نمی‌ذاشتم که راحت پیش بره؛ پس تصمیم گرفتم قیمت و بالا ببرم و گفتم:

- نه. 

 سهراب هول‌زده از جاش پرید و گفت:

- چی ؟  منظورم اینه که، که... اصلا هرچی رییس می‌فرمایند. 

نگاهم رو از سهراب گرفتم و دوباره به شهرام که با تعجب بهم نگاه می‌کرد خیره شدم. شهرام روان نویسش رو روی میز گذاشت و گفت: 

- چرا؟ 

 دست‌هام رو از هم باز کردم و روی دسته مبل گذاشتم و گفتم:

- چون ارزش نداره. 

 شهرام جدی به پشتی صندلی تکیه داد و به من خیره شد و گفت:

- چقدر می‌خوای؟ 

 پوزخندی زدم و گفتم:

- 1میلیارد. 

شهرام با ضرب از جاش بلند شد که مبل تک نفره‌ای که روش نشسته بود عقب رفت. حالا سهراب هم که قیمت بالاتری شنیده بود، سکوت کرده بود و فقط گوش می کرد.   شهرام همون‌طور که یک دستش رو به کمرش زده بود، دیگری رو توی هوا تکون-تکون می‌داد گفت:

- مگه قراره چی‌کار کنی؟ قراره دو تا   آدم پیدا کنی دیگه.  ارزش نداره،   اصلا نمی‌خواد کاری کنی. من یک میلیارد به کاری که خودم می‌تونم   انجام بدم، نمیدم. ان‌قدر آدم دارم که پیداشون کنن. 

 عصبانی شدم، دیگه داشت پررو می‌شد. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌از جام با  آرامش بلند  شدم و   بهش گفتم: 

 - ببین مردتیکه، دیگه داری پات رو از گلیمت بیشتر دراز می‌کنی. اگه  می‌تونی انجامش بدی چرا این‌جایی‌   و وقت منو تلف میکنی؟  من  وقت باارزشی دارم، نمی‌خوام اون رو برای  آدمای بی‌ارزشی مثل تو تلف کنم.   خب ،  اگه می‌تونی برو پیداش کن برو،  تو که نمی‌تونی خودت رو جمع کنی چرا حرف مفت میزنی؟ من ان‌قدر  آدم دارم که اگه بخوام می‌تونن تو رو طوری سر به نیست کنن که هفت جد و   آبادتم نتونه  پیدات کنه. 

 از کنارش رد شدم و تنه‌ای بهش زدم که افتاد روی مبل، در و باز کردم که برم بیرون ولی یک لحظه برگشتم و گفتم: 

 - دوباره هم بهت میگم، تو اگه عرضه داشتی خودت پیداش می‌کردی نه این که دست به  دامن کسی بشی ولی من ان‌قدر  آدم دارم که اگه بخوام می‌تونم به کل این شهر حکومت کنم، پس مواظب باش داری با کی حرف می‌زنی!

 از خونه زدم بیرون سوار ماشین شدم و حرکت کردم پام رو تا  آخر روی گاز فشار دادم و با  آخرین سرعت   توی خیابون روندم و از بین ماشین‌ها لایی کشیدم تا به مقصد رسیدم.  

 از ماشین پیاده شدم؛ جلو رفتم. هوا تاریک بود و تمام تهران زیر پای من. سرم رو بلند کردم؛ انگار تاریکی می‌خواست منو ببلعه و ازم انتقام تمام خون‌هایی که تا به حال ریختم رو بگیره و واسه همینه که ازش خوشم  میاد.

   سرم رو پایین  آوردم و دوباره به تهران زیر پام نگاه کردم و با خودم فکر کردم حکومت کردن به این شهر چطوری میتونه باشه؟  هه، ولی من قرار به چیزهای دیگه‌ای حکومت کنم و این‌جاست که حکومت بی رحم من شروع میشه.

ویرایش شده توسط برهون
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ناظر رمان

#5

***

با صدای سهراب نگاه از جنگل سبزی که پایین دره قرار داشت گرفتم و گوش دادم.

- سلام به سلامت رسیدین رییس؟

واقعا خسته کننده بود. چرا باید هر دفعه این‌کار رو تکرار می کرد با این‌که می دونست من خوشم نمیاد. چشمام رو  یک  دور چرخوندم و با لحن کلافه‌ای گفتم:

- نه تو راهم. 

 لحن سهراب جدی شد و گفت:

- اما رییس محموله توی محله. 

دوست داشتم بگم "خب چیکار کنم" واقعا مهم نبود که اون معطل بشه این اصلا برام مهم نبود ولی می دونستم اگه اینو بگم سهراب دست از سرم بر نمی‌داره پس گفتم: 

- سعی می‌کنم خودم رو زودتر برسونم زنگ زدی فقط همین رو بگی؟ 

- نه رییس .

کلافه شده بودم. چرا داشت تک کلمه‌ای حرف می زد؟ مگه لکنت گرفته بود و من نمی‌دونستم یا این‌که مشکل دیگه‌ای بود؟ پس دوباره سوال پرسیدم: 

 - پس برای چی زنگ زدی؟ 

 سهراب دستپاچه شد و با یکم لکنت گفت:

- امم... راستش شهرام بهم گفت بهتون بگم بهش زنگ بزنین و گفتم یک یادآوری هم بکنم راستی شمارش رو که دارین... 

 حرفش رو قطع کردم و گفتم : 

 - شمارش رو دارم حالا قطع کن. 

  و بعد بدون این‌که منتظر حرف دیگه‌ای باشم گوشی رو قطع کردم و پوفی از سر کلافگی کشیدم. واقعا گاهی این مرد با حرفاش اعصابم رو انقدر بهم می ریخت که دوست داشتم زودتر بکشمش.  سیاوش رو که جلو کنار راننده نشسته بود مخاطب قرار دادم و گفتم: 

 - آمار صاحب محموله رو می خوام. 

سیاوش مثل همیشه مطیع سر تکون داد و گفت: 

- چشم رییس. 

 وقتی به محل مورد نظر رسیدیم از ماشین پیاده شدیم. یک ماشین جلوتر از ما نگه داشته بود. جلو رفتم و سوار ماشین شدم و حرکت کردیم به سیاوش گفتم: 

 - همه چی  آمادس؟ 

 باز هم همون جواب تک کلمه‌ای.  خوب بود باید حواسم رو جمع می کردم  توی این بازی کسی که بی‌احتیاطی کنه می‌بازه  پوزخندی زدم و به بیرون خیره شدم و گفتم:

- اون چی  آمادس؟  

- بله رییس. 

 و بعد برگشت و پرونده‌ای رو به سمتم گرفت  پرونده رو از دستش گرفتم و باز کردم و همون‌طور که مطالعه می کردم گفتم:

- حواست به همه چی باشه می‌دونی که سهراب همه‌جا جاسوس داره باید دمش رو قیچی کنم دیگه خیلی داره سروگوشش می‌جنبه.

 به مقصد رسیدیم از ماشین که پیاده شدم یک نفر جلو اومد و سرخم کرد و گفت: 

- از این طرف بفرمایید رییس. 

سیاوش جلوتر از من راه افتاد و پرسید: 

- وضع چطوره؟ 

 مرد دستپاچه برگشت و نگاهی به ما انداخت و همون‌طور که راه رو نشون می داد گفت:

- همه چی بر طبق رواله رییس کامیون ها هم تا چند دقیقه دیگه میرسن. 

 سیاوش تلفن همراهش رو از توی جیبش در آورد و همون‌طور که چیزی رو چک می کرد گفت:

- مگه قرار نبود وقتی من اومدم کامیون ها اینجا باشن؟ 

 مرد ترسیده شونه‌هاش بالا پرید. معلوم بود یک جای کار میلنگه خوب ما پیش گیری ها رو انجام داده بودیم پس جای نگرانی نبود. مرد کمی دستاش رو در هم پیچید و گفت:

- رییس...به، به... بخاطره...یه، یه... نقص فنی حرکتشون به تاخیر افتاده. 

 سیاوش سرش رو بالا آورد و جلو رفت و رخ به رخ مرد ایستاد و  آروم گفت: 

 - بهشون زنگ بزن و بگو سریع‌تر خودشون رو برسونن اگه تا دو دقیقه دیگه اینجا نباشن کارت تمومه فهمیدی؟ 

 مرد دستاش رو محکم بهم فشار می‌داد. می‌تونستم ببینم که چقدر ترسیده و این یکم حس شیرینی بهم می‌داد  وقتی که گفت:

- بل...بل...بله رییس. 

 سیاوش با همون نگاه وحشیش که خیلی کم پیش میاد نشون بده گفت:

- حالا از جلو چشمام دورشو. 

 مرد سریع رفت و منم وارد اتاقک پشت انبار شدم اتاقک چوبی که توش فقط یه میز با دو تا صندلی بود روی صندلی پشت میز نشستم  شاهین رو دیدم که حاضر و آماده گوشه‌ای ایستاده  بهش اشاره کردم تا بشینه  .

 - آماده‌ای؟ 

رد کرد و فقط قدمی به جلو گذاشت و جواب داد:

- بله رییس. 

 خوشم اومد شاید اگه می‌نشست گردنش رو خورد می‌کردم ولی  انگار آدم زرنگی بود.

- میدونی که باید چیکار کنی؟ برو زودتر کار رو تموم کن. 

سری خم کرد و  بعد  از اتاقک بیرون رفت.

ویرایش شده توسط برهون
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#6

فرزانه:

با تکان هایی که مدام به بدنم داده می‌شد از خواب پریدم و کمی هوشیار شدم که صدای کسی رو مبهم  شنیدم.

- هی، هی بلندشو،  هی، مگه با تو نیستم. اه بلندشو.

دست شخص رو  کنار زدم و بی‌حوصله و با صدای گرفته از خواب گفتم:

- اه، بذار بخوابم دیگه.

 وقتی دستای شخص کنار رفت خواستم دوباره بخوابم که صداش رو شنیدم.

- نه اینجوری نمیشه،  میگم بلند شو رسیدیم. رسول ، رسول 

 از جام بلند شدم و نشستم انگار اینا نمی‌خواستن بزارن من بخوابم  دیشب دیر خوابیده بودم و به شدت خوابم می‌اومد ولی مگه کار و زندگی خواب میشناسه؟ درحالی که نشسته بودم ولی چشمام بسته بود گفتم:

- بلند شدم دیگه شما برین.

 وقتی اونی که منو بیدار کرد که اصلا نمی‌دونم کی بود رفت،  بلند شدم و موهام رو با کش بستم و تشک و جمع کردم و از کامیون پایین پریدم.  آخیش بالاخره  آزادی کش و قوسی به بدنم دادم و به سمت کامیون های دیگه حرکت کردم   و در همون حال داد زدم:

 - رسول،  رسول. 

 رسول مثل همیشه خیلی جدی اومد کنارم راه رفت و با صدای بمش گفت:

- بله. 

 همون‌طور که دور رو اطرافم رو نگاه می‌کردم  دستم رو به سمتش دراز کردم و گفتم:

- بطری آب بهم بده، لیست محموله رو هم برام بیار. 

 رسول بطری کوچیکی رو توی دستم گذاشت و به آرومی گفت:

- باشه. 

 رفتم یک گوشه و صورتم رو با آب داخل بطری شستم  و  بعد به سمت کامیون های بزرگی که پشت هم پارک کرده بودن و محموله هاشون خالی می‌شد رفتم. امروز از این کامیون نزدیک سه تن فقط شیشه خالص بود. لعنتی اگه همه چیز خوب پیش می‌رفت چه پولی می‌اومد دستم از فکر پول لبخندی روی لبم نشست  و   همون طور  که کامیون ها رو چک می‌کردم با بچه ها هم سلام احوال پرسی می‌کردم که ناگهان سه تا از آدم هایی که قبلا هم باهاشون کار کرده بودم رو دیدم   سریع راهم رو کج کردم  و به سمتشون رفتم و در همون حال که بهشون نزدیک می‌شدم گفتم:

 - به به بچه های گل.  

 یکی‌شون که از همه کوتاه‌تر بود و اسمش نصرت بود گفت:

- به، سلام   آبجی فرزانه چه خبرا؟ سر نمی‌زنی؟ 

 دستام رو دو طرفم بالا آوردم و شونه هام رو بالا انداختم و بعد به پشتم اشاره‌ای زدم و گفتم:

- می‌بینی که درگیر محموله‌هام.  

یکی دیگشون که قدش از همه بلندتر بود، سمت چپ ایستاده بود و اسمش منصور بود گفت: 

- فکر کردم دیگه باهاش کار نمی‌کنی! 

 و آخری که وسط این دوتا ایستاده بود و اسمش هم ناصر بود با صدای آرومی گفت:

-  آره بچه ها میگفتن از اون گروه اومدی بیرون.  

 نصرت سری به نشانه موافقت تکان داد و کوتاه گفت:

آره موافقم.  

 در اصل این سه تا، داداش های سه قلو بودن  ولی باید بگم اصلا شبیه هم نبودن ولی از اون‌جایی که قبلا هم باهام کار کرده بودن و اخلاقم رو کمی بلد بودن باهاشون یکم خوش و بش می‌کردم. در جوابشون دستام رو توی جیب سوئیشرتم کردم و گفتم:

-  آره خوب،   می‌خواستم بیام بیرون ولی رییسمون نخواست دست راستش رو از دست بده. 

 و بعد  لبخندی همراه با چشمک بهشون تحویل دادم که خندیدن اما ناگهان انگار که جن دیده باشن سر جاشون خشک شدن از قیافه‌هاشون خندم گرفته بود. خندیدم و گفتم: 

 - چی شد؟ نکنه جن دیدین! 

 در همین موقع صدای شخصی رو از پشت سرم شنیدم.

- مگه نگفتم هر کس سرش به کار خودش باشه. 

 نصرت دستاش رو پشتش برد و انگار که حالت آماده باش گرفته باشه با جدیت به روبه‌رو خیره شد و گفت:

- بله رییس. 

  از حالتی که نصرت گرفته بود متعجب شدم مگه پادگان نظامی بود؟  سربرگردوندم  که یک مرد چهارشونه رو دقیق پشت سرم دیدم  که کلاه  و ماسک سیاه پوشیده بود. دورش چرخیدم   و گفتم: 

 - پس این رییستونه. 

 جلوش ایستادم و دستم رو به سمتش دراز کردم و گفتم:

 - سلام رییس من فرزانه هستم.

 مرد کمی بهم خیره شد. با این‌که این تنها یک خیره شدن بود اما یک جورایی تا هفت پشتم رو لرزوند که گفت:

- فکر نمی‌کنم تو رو تو گروهم دیده باشم؟ 

 دستم رو پشتم بردم   و سرم رو خاروندم و گفتم: 

 - نه راستش من محافظ این محموله هام دست راستش. 

 مرد دستاش رو توی سینه قفل کرد و با تعجب کمی که توی لحنش داشت گفت:

- ازش بعیده دست  راستش رو یه دختر انتخاب کنه. 

 با این حرفش عصبی شدم. چرا داشت من رو دست کم می‌گرفت؟ انقدر از مردایی که فکر می‌کردن زن ها از پس هیچ کاری برنمیان بدم می‌اومد که فقط دوست داشتم سرشون رو از تنشون جدا کنم. با  حرص کمی دندون هام رو بهم کشیدم و با  لحن نسبتا تندی گفتم:

- همین دختری که شما میگی  تا حالا هیچ‌کدوم از محموله هاش رو از دست نداده پس  حواست باشه چی میگی وگرنه یه گلوله تو مخت خالی می‌کنم. 

 رییس عصبانی شد و یقم رو چسبید و من رو به سمت خودش کشید از این حرکتش انقدر تعجب کردم که حتی نتونستم عکس العملی نشون بدم  من رو توی فاصله‌ای که کلاهش بین صورت‌هامون ایجاد کرده بود نگه داشت و با حرص گفت: 

 - ببین من شیرم پس با دم شیر بازی نکن همون‌طور که تو یه گلوله تو مخم خالی می‌کنی منم سرت رو از تنت جدا می‌کنم. 

 بعد از این‌که منو ول کرد برای این‌که بگم کم نیاوردم لبخندی زدم و گفتم: 

 - از اون جایی که  آدم بسیار بخشنده‌ای هستم حرفت رو نادیده می‌گیرم چون وقت اضافه ندارم که با تو کل کل کنم باید برم. 

 مرد بدون این‌که توجهی به حرفام بکنه رفت.  صدای منصور رو شنیدم که گفت:

- وای دختر تو مگه خنگی چیزی هستی؟! می‌دونی این آدم چقدر خطریه از من به تو نصیحت زیاد در گیرش نشو که تو بد دردسری می‌افتی. راستی مگه تو مسئول این محموله نیستی؟ 

 حرصی پوزخندی زدم. خطر؟ این اصلا برای من خطر محسوب نمی‌شد. من توی زندگیم از این قدرت نمایی ها و به رخ کشیدن ها زیاد دیده بودم پس برام عادی شده بود. برگشتم و در جواب منصور گفتم:

- چرا ولی یه محموله دیگه هم اون طرف دارم که باید بهش برسم خوب دیگه من رفتم بای. 

 و بعد برای این‌که بیشتر از این ضایع نشم سریع    به اون طرف جنگل رفتم. بعد از تقریبا نیم ساعت پیاده روی  از دور کلبه چوبی که محموله قرار بود داخلش باشه پیدا شد. پوزخندی روی لبام نشست جلو رفتم و بچه ها رو دیدم که داشتن محموله ها رو وارد کلبه می کردن و با دیدن من دست از کار کشیدن و سلام کردن سری تکون دادم و به انبار رفتم از بین بچه‌ها رد شدم و سری به علامت رضایت تکون دادم و از انبار بیرون رفتم و به یکی از بچه ها گفتم که لیست محموله رو برام بیاره ، همین که رفت یه دفعه صدای شلیک از اون طرف جنگل اومد با ترس سرم رو به اون سمت برگردوندم و ناگهان به اون سمت دویدم. به اون‌جا که نزدیک شدم دیگه صدای شلیک  نمی‌اومد اما ناگهان از سمت کلبه صدای انفجار بلند شد با تعجب به اون سمت نگاه کردم و از اون جا دود سیاهی رو دیدم  و به سمت کلبه دویدم. آخه این‌جا دقیقا چه خبر بود؟ به اون‌جا که رسیدم کلبه داشت توی  آتیش می‌سوخت و تمام محموله داشت خاکستر می‌شد.  وقتی که به خودم اومدم داد زدم: 

 - آتیش و خاموش کنید،  آتیش و خاموش کنید بی عرضه ها. 

 اما دیگه دیر شده بود و هیچی از کلبه باقی نمونده بود . 

 - ببینید چیزی از محموله پیدا می کنید یا نه سریع. 

 این محموله یک سری مواد جدید بود پس شاید اگه یکم ازش رو هم توی کلبه پیدا می‌کردن می‌شد یک جوری دوباره سرهمش کرد  به سمت انبار رفتم. وقتی به   انبار  رسیدم هیچ‌کس اونجا نبود پس اون صدای شلیک چی بود؟  نه محافظی این‌جاست،  نه کامیونی نکنه، وای پلیسا...

به سمت انبار رفتم   و درش رو با شدت باز کردم   انبار خالی بود. وای نکنه... 

جلو رفتم که پام به  چیزی خورد تازه متوجهش شده بودم. خدای   من  احمقا، پلیسای احمق  و از ته دل قهقه زدم ،  در تونل  و باز کردم   و پریدم توش و داخل تونل حرکت کردم تونل توی یه خونه به پایان می‌رسید.  سریع از تونل در اومدم و به سمت خونه رفتم تمام خونه رو گشتم ولی اثری از محموله پیدا نکردم. وسط حیاط خونه خرابه ایستادم و نالیدم:

 - پس چرا محموله ها این جا نیستن؟  

 - معلومه که نیستن . 

 با صدایی که از پشت سرم شنیدم از جا پریدم   و پشت سرم رو نگاه کردم. همون مردی بود که صبح دیده بودمش تو تاریکی بود و هیچ کدوم از اجزای صورتش رو نمی‌تونستم ببینم. کامل به سمتش برگشتم و گفتم: 

 - چرا؟ 

 مرد بدون این‌که از جاش تکونی بخوره گفت:

- چون اگه پلیسا به تونل دسترسی پیدا می‌کردن مطمئنا محموله ها رو هم پیدا   می‌کردن با این‌که یه قاچاقچی هستی ولی هیچی از قاچاق نمی‌دونی. 

 بیخیال طعنش نسبت به خودم شدم الان محموله ها مهم تر بود. اون محموله ها برای معامله توی انبار جاساز شده بود از دست دادنش یعنی شکست توی قرارداد لعنتی ضرر زیادی بود. دستام رو به کمرم زدم و پرسیدم:

- محموله ها کجان؟ 

 مرد آروم جلو اومد و  گفت:

- من محموله ها رو خریدم و فکر نمی کنم به تو مربوط باشه . 

 تعجب کردم، یعنی این آدم کسی بود که این محموله ها رو خریده بود؟ پس ممکن بود که آتیش سوزی هم ربطی بهشون داشته باشه نه این محموله  اونا هم بوده پس نمی‌تونستن دستی درش داشته باشن. همه چیز داشت عجیب می شد ولی اگه می‌تونستم اسمش یا حتی فامیلش رو بفهمم مطمئنا می‌فهمیدم صاحب واقعیه یا نه پس گفتم:

- ببخشید ولی قرارداد و امضا نکردی با این‌که رییس یه باندی ولی هیچی از معامله نمی‌دونی. 

 مرد متعجب شد و بیشتر جلو اومد و این دفعه روبه‌روی من ایستاد و گفت:

- چی؟ 

 قرارداد رو از جیب سوئیشرتم بیرون کشیدم و جلوش گرفتم ازم گرفتش و نگاهش کرد و بعد با صدای بلند خندید اخم کردم   و گفتم: 

 - به چی می‌خندی ؟ 

 مرد بعد از این‌که خندیدنش تموم شد کمی کلاهش رو درست کرد و گفت:

- تو فکر کردی با این کاغذ های الکی می‌تونی چیزی ازم در بیاری؟ دختر جون   فکر کنم قرارداد رو اشتباه دادی من اون رو تو خونه رییست امضا کردم. 

 متعجب شدم یعنی این مرد کی بود که انقدر به رییس نزدیک بود؟! رییس جز افراد مشخصی کسی رو به خونش راه نمی‌داد حتی من هم که سال ها بود براش کار می‌کردم فقط یک بار به خونش رفته  بودم.

- چی؟ 

 قرارداد رو از دستش کشیدم و توی جیبم گذاشتم هرچند که دیگه به درد هم نمی‌خورد تمام محموله توی آتیش  سوخته باید برمی‌گشتم و وضعیت اون‌جا رو درست می‌کردم آه آرومی کشیدم  که مرد گفت: 

 - نگران نباش جای محموله ها درسته حالا هم بیا به یکی از بچه ها می‌گم  برسونتت. 

 کمی عقب رفتم و گفتم:

- نه ممنون باید به کارهای دیگه‌ای رسیدگی کنم.

مرد قدمی جلو اومد و گفت:

- نگران نباش به اون کارا بچه های ما رسیدگی می‌کنن نیازی به زحمتت نیست، بعد هم ما الان باهم شریکیم دیگه نه؟ پس سود و زیان به دوتامون می‌رسه.

این رو راست می‌گفت. اون‌ها به خاطر قرارداد و روابطشونم که بود به من آسیبی نمی‌زدن پس گفتم:

- باشه بریم.

 و بعد پشت سرش راه افتادم که از خونه خرابه بیرون اومدیم دوتا ماشین جلوی خونه پارک بود، سوارشون شدیم و حرکت کردیم.

@m.azimi

ویرایش شده توسط برهون
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...
  • ناظر رمان

#7

 رییس:

 داخل اتاقک بودم و داشتم پرونده‌های کارخونه رو نگاه می‌کردم. همون‌طور که خادمی اطلاعات داده بود حرکت رو شروع کرده بودیم و فقط یک نفر مونده بود که اون هم قرار بود به حسابش برسم اما یکم بیشتر باید صبر می‌کردم. حالا فقط باید منتظر نتیجه می‌موندم. داشتم آخرین حساب  رو چک می‌کردم  که یه دفعه در اتاقک باز شد و شاهین اومد تو در رو بست و سری خم کرد، بهش اشاره کردم تا بشینه و پرونده حساب رو بستم و بعد از این‌که نشست گفتم:

 - چه خبر؟

 شاهین انگار یکم مضطرب شده بود.  کمی توی جاش جابه‌جا شد و گفت:

- همه چیز خوب پیش میره ولی رییس یه اتفاقی افتاده.

 متنفر بودم از این که  هر دفعه باید  سوال می‌پرسیدم، هیچ وقت خودشون رو برای گفتن چیزی خسته نمی‌کردن شاید بهتر بود بگیم که همه مردم در این مواقع لکنت زبان می‌گرفتن خسته  به پشتی صندلی تکیه دادم و پرسیدم:

- چی شده؟ مشکلی به وجود اومده؟

 شاهین دستی توی موهاش کشید و گفت:

- نه رییس، یه دختری هم همراه بارها اومده و میگه دست راستشِ ولی مطمئن نیستم.

 خب همون کلمه کوتاه دو حرفی خیالم رو راحت می‌کرد  اما چیزی که بعدش شنیده بودم قضیه رو برام جذاب می‌کرد پس دست هام رو توی سینه  جمع کردم و گفتم:

- یعنی میگی شاید اون کسی که من می‌خوام نباشه؟

شاهین یک دونه عکس رو از توی جیب پیراهنش بیرون کشید و  از جاش بلند شد و عکس رو روبه‌روی من   گذاشت و کمی عقب رفت،  ایستاد و گفت:

- چرا، ولی آخه یه دختر...

 آه بازم این مسئله همیشگی، نمی‌دونم چرا مردها زن ها رو انقدر دست کم می‌گیرن  همون‌طور که مردا از پس هر کاری برمیان زن ها هم می تونن اون کارها رو انجام بدن  این طرز فکرها واقعا که آدم رو به خنده می‌ندازه، سری از روی تاسف تکون دادم و گفتم:

- از دست اون هر کاری برمیاد من می‌خوامش، حواستون بهش باشه باید یکم اطلاعات به دست بیاریم.

 شاهین بدون معطلی پرسید:

- اما اگه اون نباشه چی؟

 عکس رو از روی میز برداشتم و لای پرونده حساب قرار دادم تا بعدا به سیاوش بدمش و گفتم:

- اگه همون‌طور که خودش گفته دست راستش باشه مطمئنا اطلاعات خوبی داره و اگه دروغ گفته باشه معلوم میشه، می‌دونی که در این مواقع باید چیکار کرد؟

 شاهین نیم قدمی جلو اومد و گفت:

- بله می‌دونم رییس اما...

 با باز شدن در حرفش قطع شد. همون مردی که اول منو راهنمایی کرده بود باعجله وارد اتاقک شد که شاهین برگشته و داد زد:

 - چه خبرتِ مگه نمی‌دونی باید در بزنی....

 مرد نفس-نفس می‌زد. معلوم بود زیاد دویده کمی که  نفس بالا اومد و تونست حرف بزنه درحالی که به بیرون اشاره می‌کرد گفت:

- رییس؛ موقعیت قرمزه پلیسا ریختن و ما رو محاصره کردن...

 شاهین به مرد نزدیک شد و با همون صدای بلندش گفت:

- پس شما احمقا اون‌جا چیکار می‌کنین؟

 عصبی چشمام رو بستم و گفتم:

- آروم باش باید نقشه شماره دو رو انجام بدیم.

 چشمام رو باز کردم  که شاهین برگشته و به سمت میز اومده و گفت:

-ولی رییس برای انتقال زیاد زمان نداریم.

 از جام بلند شدم و مشغول جمع کردن وسایل رو میز شدم و گفتم:

- الان وقت این حرفا نیست آماده بشید، راستی پاکسازی یادتون نره.

 شاهین سری خم کرد و گفت:

- چشم رییس، بریم.

 وقتی وسایل رو جمع کردم از اتاق بیرون رفتم. قرار بود درصورتی که پلیسا جای ما رو پیدا کردن بچه ها از تونل داخل انبار محموله رو رد کنن و به یک خونه چوبی که 20 متر اون  طرف‌تر  از تونل بود، ببرن و یک کامیون خالی رو از انبار خارج کنن و از اون جایی که ممکن بود شک کنن که ما چطور بدون هیچ محافظی محموله رو به بیرون فرستادیم چندتا از بچه ها رو برای پوشش به جلو فرستادیم.

وقتی کامیون از انبار خارج شد. سوار ماشین هایی که پشت انبار بود شدم و به سمت همون خونه حرکت کردیم بعد از رسیدن به خونه چوبی بدون این‌که از ماشین پیاده بشم به شاهین گفتم:

 -با چندتا از بچه ها برو دوروبر رو پوشش بده.

 فکرم حسابی مشغول بود. یعنی کی جای محموله ها رو لو داده؟ هرکی بوده از زمان و مکان محموله خبر داشته ولی به جز سهراب هیچ‌کس دیگه‌ای از این محموله خبر نداشت، اما چرا سهراب پلیس ها رو خبر کرده؟ این کار چه سودی براش داشته؟ توی فکر بودم که با ضربه‌هایی که به پنجره خورد چشمام و باز کردم و شیشه رو پایین کشیدم، شاهین بود. بهش اشاره کردم تا سوار ماشین بشه سوار شد، شیشه رو بالا برد و گفت:

 - همه چیز تمومِ رییس دست راستش هم این‌جاست حالا باید چیکار کنیم؟

 به بیرون خیره شدم و گفتم:

- بهش نزدیک‌شو ازش اطلاعات بگیر و بعد هم دخلش رو بیار دیگه مال خودته.

 لبخند خبیثی روی لباش نشست و گفت:

 - چشم رییس.

 از ماشین پیاده شد و پشت سر اون سیاوش سوار ماشین شد و گفت:

 - رییس همه چیز آمادست ولی واقعا لازمه که این کارو انجام بدید؟

 خسته چشمام رو بستم و  نفسم رو محکم بیرون دادم و گفتم:

- اگه لازم نبود که انجامش نمی‌دادم پس...

 درهمون لحظه دکمه رو فشار دادم که صدای انفجار انبار به گوشم رسید و گفتم:

 - حرکت کن.

 و به سمت ویلا حرکت کردیم.

 

***

 وارد ویلا شدم داخل پذیرایی نشسته بود رفتم و روبه‌روش نشستم و بهش نگاه کردم سکوت سنگینی به وجود اومده بود و انگار ما هم نمی‌خواستیم این سکوت رو بشکنیم اما بالاخره یکی باید از تخت پادشاهی که برای خودش ساخته بود پایین می‌امد و مطمئنا اون من نبودم و شهرام بالاخره سکوت و شکست و گفت:

 - باشه قبول، بهت اون قدری که می‌خواستی پول میدم فقط اون دوتا دختر رو برام پیدا کن.

 سری تکون دادم که سیاوش برگه قرارداد و همراه خودکار جلوش گذاشت. شهرام خم شد و برگه رو امضا کرد و دوباره به حالت اولش برگشت نگاهی به دوروبر انداخت و از جاش بلند شد و گفت:

 - دو ماه وقت داری که به من تحویلشون بدی.

 پوزخندی زدم واقعا نمی‌فهمم که چی  رو می خواست  نشون بده. یکم از فنجون قهوه روی میز برداشتم و گفتم:

- نگران نباش من هیچ وقت از پول به این خوبی نمیگذرم.

 شهرام هم خنده‌ای کرد و بعد گفت:

- ولی با این حال تلافی اون کاری که تو خونه سهراب باهام کردی رو در میارم.

 دستام رو توی سینه جمع کردم و گفتم:

- بی صبرانه منتظر اون روز می‌مونم.

 شهرام "خوبه‌ای" گفت و بعد با قدم های بلند از ویلا خارج شد و من هم به اتاقم رفتم و در رو بستم  و ماسک کلاه و روی میز پرت کردم. برگشتم و خودم و توی آینه دیدم به خودم نگاه کردم به آدمی که دیگه خودش نبود به موجود وحشتناک توی آینه نگاه کردم و نگاه کردم. با خودم فکر کردم چی شد که به این‌جا رسیدم؟ چی شد که به این موجود وحشتناک تبدیل شدم؟ چی شد که این زندگی رو برای خودم ساختم؟ و درونم جوابم رو داد و گفت:

 - یعنی خودت نمی دونی...

@m.azimi

ویرایش شده توسط برهون
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • ناظر رمان

#8

***

- چی شد پیداش کردی؟

سیاوش سرش رو تکون داد و از جاش بلند شد و  پرونده رو جلوم قرارداد بازش کردم و بهش نگاهی انداختم وقتی که به عمارت برگشتم از سیاوش خواستم تا تحقیق کنه و ببینه که کی به پلیس زنگ زده و جای محموله ها رو لو داده هرچند که خودم به چند نفر مشکوک بودم واسه همین اسمشون رو لیست کردم و برای سیاوش فرستادم تا دست به کار بشه و بالاخره سیاوش با نتیجه رسیده بود. هه، می دونستم بالاخره زهر خودش رو می ریزه لعنتی، پرونده رو بستم و جلوی پای سیاوش پرتش کردم و خطاب بهش گفتم:

 - از سهراب چه خبر؟

 سیاوش خم شد تا پرونده رو از روی زمین برداره و وقتی بلند شد گفت:

- به نظر می‌رسه امروز یه مهمونی داره که افراد زیادی به اون دعوت شدن رییس.

 دستام رو توی سینه جمع کردم و صندلی رو به سمت چپ چرخوندم و وسط راه نگهش داشتم، پوزخند زدم و گفتم:

- هوممم، خوبه آماده باشین قراره به یه مهمونی بریم و کمی خوش بگذرونیم هرچند که دعوت نشدیم ولی مطمئنم صاحب مهمونی از دیدنمون خوشحال میشه.

 سیاوش سری خم کرد و از در خارج شد حالا وقتشه که ببینیم کی زرنگ‌تر سهراب خان.

 از ماشین پیاده شدم صدای آهنگ تا آخر عمارت هم می ‌اومد، یه عمارت بزرگ که چند تا میز و صندلی بیرون چیده بودن زن و مرد داشتن وسط می‌رقصیدن واقعا از این مهمونی ها متنفر بودم یه مشت آدم بی‌جنبه دورهم جمع می‌شدن، واقعا که نفرت انگیزه توی همین فکرها بودم که سنگینی چیزی رو روی دستم احساس کردم سربرگردوندم که اونم به من نگاه کرد و یک لبخند بزرگ تحویلم داد و دستم رو محکم‌تر گرفت. دستم رو با شدت از دستش بیرون کشیدم و حرکت کردم پشت سرم دوید و گفت:

 - هی چیکار می کنی م‌ خوای همه چیز لو بره؟ مثلا من همراهتم؟

 کلافه بودم و دوست داشتم نیومده برگردم و اصلا حوصله این دردسر  اضافی رو نداشتم  در حالی که آروم راه می‌رفتم گفتم:

- تو نگران نباش، فقط نقشت رو بازی کن همین که کنارم راه بری کفایت می‌کنه.

 ایستاد،  نیمه برگشتم که دیدم دستاش رو از هم باز کرد و با کمی عصبانیت گفت:

- این‌جوری؟

 کاملا به سمتش برگشتم و نگاهی به سرتاپاش انداختم و گفتم:

- مگه مشکلی هست؟ من که چیزی حس نمی‌کنم.

برگشتم تا ادامه راهم رو برم، می‌دونستم که الان داره از حرص دندون هاش رو بهم می‌کشه عادتش این بود آروم راه اومد و وقتی بهم رسید گفت:

- آخه کدوم رباتی چیزی رو حس می‌کنه.

  از حرفی که شنیدم ایستادم و برگشتم یک نگاه بهش انداختم که سریع سر پایین انداخت و گفت:

 - ببخشید، ببخشید رییس.

 برگشتم و به راه رفتنم ادامه دادم به هیچ‌کس اجازه  نمیدم که منو تحقیر کنه هرکس که جرئت این کار رو داشته باشه زیر خاک دفنش می‌کنم. وقتی به در ورودی رسیدیم  گفتم:

- دفعه دیگه مراقب باش چی از دهنت میپره بیرون وگرنه بهم می‌دوزمش زیبا.

 با زیبا  وارد سالن شدم و با چشم دنبال سهراب گشتم. اون بالا با رفیقای بدتر از خودش نشسته بود. باید منتظر بقیه می‌موندم تا به طبقه بالا نفوذ کنن و وقتی یکی از بچه ها رو طبقه بالا دیدم به آرومی به زیبا اشاره زدم و بعد از بین جمعیت در حال رقصیدن رد شدم و به سمت پله ها رفتم. از پله ها بالا رفتم و وارد یکی از اتاق ها شدم اتاقی که توش همیشه سهراب رو ملاقات می کردم طبقه پایین بود پس رفتن به اون‌جا ممکن نبود. وارد یکی از اتاق ها شدم حالا باید منتظر می‌موندم تا  سهراب رو بیارن رفتم جلوی پنجره ایستادم و به بیرون نگاه کردم. حس می‌کردم سرم داره از داخل نبض می‌زنه، عصبی کمی سرم رو فشار دادم و چشمام رو بستم این دفعه خیلی بهم فشار وارد شده باید دوباره خوردن قرص ها رو شروع کنم. کسی در زد و پشت بندش در رو باز کرد. برگشتم که سیاوش رو جلوی در دیدم با دیدنم جلوی پنجره سری خم کرد و گفت:

 - رییس آوردیمش.

 سری تکون دادم که سیاوش از جلوی در کنار رفت و یکی از بچه ها به همراه سهراب وارد اتاق شد. سهراب در حال تقلا داد زد :

- شما کی هستین؟ از من چی می‌خوایین؟ ولم کنین می‌خوام برم، گفتم ...

 با تو دهنی که جلیل بهش زد ساکت شد. جلیل سرش رو بالا آورد و بهم گفت:

 - رییس اینم چیزی که خواسته بودین.

 و بعد سهراب روبه جلو هل داد که سهراب با زانو روی زمین افتاد. نگاهی بهش کردم و اشاره کردم تا بره بیرون. جلیل بیرون رفت و در رو پشت سرش بست سربرگردوندم و به سهراب گفتم:

 - قراردادت چقدر می‌ارزید؟

 سهراب که از فرت تعجب دهنش باز مونده بود مثل ماهی که به دنبال یه ذره آب باشه دهنش رو باز و بسته میکرد. بالاخره ذهنش به کار افتاد و گفت:

 - مم ...مگ..مگه تو...ننن...نمرده بودی؟

 خندم گرفت حتی نرفته بود تحقیق کنه که کدوم انبار منفجر شده، احمق. از این‌که جواب سوالم رو نگرفته بودم عصبی شدم و داد زدم:

 -زجواب منو بده، قراردادت چقدر می‌ارزید؟ چقدر می‌ارزید که به خاطرش منو ول کردی و رفتی طرف اون عوضی؟

 سهراب کمی جراتش رو جمع کرد و گفت:

 - برای چی می‌خوای بدونی؟ چه فایده‌ای برات داره، تو که آخر منو میکشی پس منو زودتر بکش و خلاصم کن.

 با سیلی که بهش زدم خفه شد. نشستم و چونش رو برگردوندم کمی نگاهش کردم توی چشماش یه غم بود یا شاید هم پشیمونی تا حالا انقدر سهراب رو رقت انگیز و ترحم برانگیز ندیده بودم اما با حسی که توی چشماش بود ناآشنا بودم یا شاید هم فراموشش کرده بودم، نمی‌دونم بلند شدم و جلیل و صدا زدم، جلیل وارد اتاق شد و سرخم کرد، گفتم:

 - این آدم خائن و از این‌جا جمع کنین.

 جلیل به چندتا از همراهاش اشاره زد و بعد گفت:

- چشم رییس.

 و بعد جلو اومدن و سهراب رو که بی‌حال روی زمین افتاده بود بردن. سیاوش جلو اومد که گفتم:

- زنگ بزن پلیس و آدرس رو بده بگو همه رو ببرن.

سیاوش چشمی گفته و  به زیبا که تا اون لحظه تماشا چی بود گفت تا حواسش بهم باشه

 سوار ماشین شدم و به طرف خونه حرکت کردم جایی که تنها بودم، فقط خودم بودم و خودم جایی در تنهایی های خودم جایی میان تاریکی محض در دریای نور.

@m.azimi

ویرایش شده توسط برهون
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • ناظر رمان

#9

 آرام:

از پله ها پایین اومدم به آشپزخونه رفتم و میز صبحونه رو چیدم، بقیه رو صدا زدم مامان فرناز که اسمش فریبا بود از بقیه زودتر اومد و پشت میز نشست و گفت:

- وای عزیزم چرا تو، من خودم همه کارا رو می‌کردم.

 ظرف پنیر و مربا رو از روی میز برداشتم و سمت یخچال رفتم  و درحالی که در یخچال رو باز می‌کردم گفتم:

- نه فریبا جون شما از دیروز برای اسباب کشی خسته شدین  این همه زحمت کشیدین.  یک صبحانه آماده کردن که دیگه چیزی نیست.

 فریبا جون لبخندی زد و خواست که جواب منو بده که در همون لحظه فرناز وارد آشپزخونه شد و گفت:

 - وای بالاخره  از توی اون آلونک اومدیم بیرون، بالاخره میشه یک نفس راحت کشید.

 در یخچال رو که بستم  برگشتم و به سمت میز رفتم تا بشینم و فرناز رو  که به سمت میز می‌اومد مخاطب قراردادم و گفتم:

- خب حالا، چرا انقدر شلوغش می کنی؟ هرکس ندونه فکر می‌کنه تو در طول عمرت که توی خونه قبلی بودی نفس نمی‌کشیدی حالا راه نفست باز شده.

 فرناز با این حرفم صندلی میز رو عقب کشید و محکم خودش رو روی صندلی پرت کرد و دستاش رو توی سینه جمع کرد و گفت:

- والا شما که هیچ کدوم ذوق ندارین خوب من جای شما ذوق می‌کنم  مگه نه مامان.

فریبا جون فنجون چایی رو برداشت و کمی از اون نوشید و بعد دوباره اون رو روی میز گذاشت و گفت:

- منم با فرناز موافقم به نظر منم خوبه که یکی جای ما هم که شده واسه این چیزای کوچیک ذوق کنه.

 فرناز ادایی در آورد و مشغول صبحونه خوردن شد. خنده کوتاهی کردم و درحالی که کمی از آب پرتغال روی میز برای خودم می‌ریختم گفتم:

- فریبا جون یک جوری میگی حس می‌کنم یک پیرزن جلوم نشسته بس کن این حرفا رو.

فریبا خنده‌ای کرد و سری تکون داد و دستی به موهای دکلره براقش کشید. لبخندی زدم و گفتم:

- به نظر منم خوب شد که این‌جا رو خریدیم با این‌که یکم دور بود ولی بازم صاحب خونه به قیمت خوبی فروخت.

فریبا جون با سر حرفم رو تصدیق کرد و علت نبود فرزاد  رو از فرناز پرسید که فرناز هم در جواب شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:

 - نمی‌دونم شاید تو اتاقش باشه من میرم صداش کنم.

 فرناز از آشپزخونه بیرون رفت. سر برگردوندم که با لبخند فریبا جون روبه رو شدم یک لحظه تنها برای یک لحظه عذاب وجدان گرفتم. بدبخت از هیچی خبر نداشت و نمی‌دونست گیر چه کسی افتاده وگرنه الان انقدر راحت این‌جا ننشسته بود. فریبا نمی‌دونست این جایی که الان داره داخلش زندگی میکنه در واقع مال منه. خب اگه می‌فهمید که برام دردسر می‌شد. فرناز وارد آشپزخانه شد و پشت میز نشست که فریبا جون پرسید گفت:

 - چی شد نیومد؟

 فرناز گفت که فرزاد داخل اتاقش نبود و این باعث شد تا تعجب کنم سرصبح کجا می‌تونست رفته باشه؟ انگار فریبا هم خبر نداشت چون تعجب کرد ولی این مهم نبود اگه می‌گرفتنش، نه قطعا این اتفاق نباید  بی‌افته. از جام بلند شدم که فرناز هم بلند شد و گفت:

- کجا میری آرام؟

شونه های فرناز رو گرفتم و درحالی که سعی می‌کردم  روی صندلی بنشونمش گفتم:

-هیچی فقط میرم یک زنگ بزنم.

و بعد از آشپزخانه بیرون رفتم. هنوز به راه پله نرسیده بودم که دستم از پشت کشیده شد، فرناز بود. دستم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:

- چیه؟ کاری داری فرناز؟

فرناز نگران بود، این حالت به خوبی از صورتش معلوم بود. انگار فرناز می‌دونست که برادرش کجا رفته احمق، اگه می‌دونست باید زودتر به من می‌گفت. نفسم رو محکم بیرون دادم و پرسیدم:

- خب فرناز بگو کجا رفته؟

فرناز ابروهاش رو بالا انداخت و  اظهار بی‌اطلاعی کرد که گفتم:

- تو خیلی بهتر از من می‌دونی که فرزاد کجاست همه اون کارهای توی آشپزخانه هم نقش بود که منو گول بزنی ولی باید بگم نمی تونی  پس همین الان بگو...

قبل از این‌که حرف از توی دهنم کامل بیرون بیاد در خانه به صدا در اومد و فرزاد با یک جعبه وارد سالن شد. فرناز رو کنار کشیدم این دیگه چی بود؟ یعنی فقط رفته بود تا شیرینی بخره؟ پس چرا من فکر می‌کردم که برای کار دیگه‌ای رفته باشه؟ نه اول باید اطمینان پیدا می‌کردم پس بی‌خیال زنگ زدن شدم و به سمت آشپزخانه رفتم. 

وقتی به آشپزخانه رسیدم، دیدم که   فرزاد جای من نشسته بود و داشت صبحانه می‌خورد با وارد شدن من هر دو سربلند کردن فریبا جون  با دیدن من و فرناز با ذوق زیادی خبر داد که فرزاد توی یک شرکت استخدام شده. پس این کاری بود که به خاطرش بیرون رفته بود؟ خب امیدوارم که کارم طبق نقشه پیش رفته باشه. برگشتم و با لبخند به فرزاد  تبریک گفتم و پرسیدم:

- خب حالا توی کدوم شرکت استخدام شدی؟ اسمش چیه؟ 

فرزاد لقمه‌ای که در دهان داشت رو قورت داد و گفت:

- آره شرکت خوبیه اسمش  مهردار.

لبخند بلافاصله رو لبم خشک شد. نه، نباید اون‌جا می‌رفت. برای چی اون شرکت؟ مگه ما هم اعلامیه استخدام نزده بودیم پس برای چی اون‌جا نرفته بود؟ لعنتی  از استرس لبم رو زیر دندونم فشار دادم که فریبا جون گفت:

- آرام، عزیزم حالت خوبه؟

سرم رو بلند کردم و برای چند لحظه گیج به فریبا خیره شدم و بعد سرم رو تکون دادم و درحالی که سعی می‌کردم از لحنم مشخص نباشه از فرزاد پرسیدم:

-  چرا؟ تو که می‌گفتی می‌خوای توی یک شرکت دیگه کار کنی؟

فرزاد فنجونش رو روی میز گذاشت و دستاش رو توی سینه جمع کرد و گفت:

- آره  می‌خواستم، ولی دیدم به صرف نیست از طرفی شرکت تازه کار بود، حقوقش هم حتما کمتر بود بعد هم  اون یک شرکت سرشناشِ خودت بهتر  می‌دونی چقدر خوب میشه اگه اون‌جا کار پیدا کنم.

 سری تکون دادم از جام بلند شدم و  یک بار دیگه تبریک گفتم و بعد از آشپزخانه بیرون رفتم. فرزاد باید به شرکتی می‌رفت که من می‌گفتم وگرنه تمام نقشه هام بهم می‌ریخت من نمی‌زارم زحمت های چند سالم رو به باد بدی. به اتاقم رفتم  که پشت سرم فرناز هم وارد شد درحالی که با استرس ناخنش رو به دندون گرفته بود گفت:

- خب، خب به نظرت حالا چی میشه؟

عصبی برگشتم و بهش توپیدم:

- چی می‌خواستی بشه اگه فرزاد نخواد از او شرکت بیاد بیرون گند می‌خوره به تمام نقشه هایی که کشیده بودیم عموی من پیدامون می‌کنه و بعد تیکه بزرگمون گوشمونه.

فرناز با استرس راه می‌رفت. تلفن همراهم رو برداشتم و شمارش رو گرفتم ولی جواب نداد. لعنتی گفتم و خودم رو روی تختم پرت کردم و از فرناز خواستم بره بیرون تا یکم فکرم رو جمع و جور کنم فرناز هم که دید توی وضع مساعدی نیستم که به سوالاتش جواب بدم چیزی نگفت و بیرون رفت به فکر رفتم. باید یک سری مدرک به فرزاد نشون می‌دادم تا از اون شرکت بیاد بیرون ولی فکر نمی‌کنم که کار آسونی باشه در ضمن ممکن بود جایگاه خودم هم لو بره اما هرطور شده اون رو از شرکت مهردار بیرون می‌کشیدم. دوباره گوشیم رو برداشتم و تماس گرفتم که این دفعه جواب داد که گفتم:

- باید ببینمت به کمکت نیاز دارم.

 

ویرایش شده توسط برهون
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • ناظر رمان

#10

***

بعد از این که حاضر شدم با ماشین از خونه بیرون زدم. من نمی‌تونستم مثل فرناز نسبت به این مسائل بی‌تفاوت باشم، شاید فرناز می‌تونست با دلداری های الکی و پرت کردن حواسش، خودش رو بی‌تفاوت نشون بده اما من نمی‌تونستم. استرس داشتم، قلبم تند-تند میزد، اتفاق خاصی که قرار نبود بی‌افته فقط یک قرار داشتم که باید بهش می‌رسیدم هیچ چیزی برای نگرانی وجود نداره. تا رسیدن به مقصد مورد نظر این افکار رو توی ذهنم مدام تکرار کردم تا یکم آروم‌تر بشم. از ماشین پیاده شدم و   در حالی که سوئیچ  رو داخل کیفم می‌انداختم از پارکینگ بیرون اومدم و از پله های کوتاه سرامیکی بالا رفتم و جلوی در شیشه‌ایی مغازه که با روزنامه پوشیده شده بود ایستادم. روی در برچسبی زده شده بود که به رنگ زرد بود، وسط اون هم دستی به حالت ایست کشیده شده بود و زیر او نوشته شده بود "در حال کار ، ورود افراد متفرقه ممنوع"    نفسم رو محکم از سینه بیرون دادم و دستم رو بالا آوردم و به آرومی به شیشه کوبیدم که صدایی از داخل بلند شد که اجازه می‌داد وارد مغازه بشم دستم رو پایین آوردم و دست گیره رو گرفتم و در شیشه‌ایی رو به سمت راست کشیدم و وارد شدم که صداش به گوشم رسید.

- در رو یادت نره ببندی.

با این‌که فرد مورد نظرم رو ندیده بودم اما ناخودآگاه سری تکون دادم و برگشتم و در رو بستم و  بعد به سمت انتهای مغازه جایی که صدا ازش می‌اومد رفتم. مغازه خالی بود و جز ابزار کاری مثل نردبان و دریل و جعبه ابزار و چند تا چیز دیگه وسیله قابل توجهی وجود نداشت ولی با دیدن سرامیک های سفیدی که کف و اطراف رو پوشونده بود می‌تونستم حدس بزنم که جای لوکسی قرار به نمایش گذاشته بشه. خوب باید صبر کرد و دید. از این افکار لبخندی روی صورتم نشست. وقتی نزدیک انتهای سالن شدم سرم رو به اطراف چرخوندم تا ببینم می‌تونم پیداش کنم یا نه اما دیده نمی‌شد. وقتی دیدم که نمی‌تونم پیداش کنم  درحالی که قدم می زدم گفتم:

- نمی دونی وقتی یک مهمون میاد باید بیای و بهش خوش آمد بگی؟

وقتی دقت کردم  تونستم منبع صدا رو  پشت میز پیدا کنم، وقتی از اون پشت بیرون اومد گفت:

- درسته؛ البته این تا وقتی کارساز هست که طرف خودش صاحب خونه نباشه.

خنده‌ای کردم و به سمت میز رفتم و روبه‌روش ایستادم و باهاش دست دادم که اون هم خندید و گفت:

- چه عجب یادی از ما کردی؟ فقط وقتی باهامون کاری داری یادمون می‌افتی؟

خندیدم و دستم رو توی سینه جمع کردم و گفتم:

- چشمت رو بگیره که همین هفته پیش بهت زنگ زدم.

تیرداد از کنار میز فاصله گرفت و به سمت پله ها اشاره کرد و گفت:

- از این طرف مهمان عزیز. تو فکر می‌کنی من گول اون حرف های شیرینت رو می‌خورم؟ نه خیر، من که می‌دونم اون زنگ زدنت هم فقط برای این بود که بعدا اگه بهانه آوردم بگی رشوه رو دادی.

از پله ها جلو‌تر از تیرداد بالا رفتم و گفتم:

- خوبه خودت بهتر می‌دونی احتیاجی به گفتن من نیست.

به طبقه بالا رسیدم. تیرداد به محض این‌که به بالا رسید به یکی از مبل های راحتی که بالا چیده شده بود اشاره کرد و گفت:

- حداقل که می‌تونی انکارش کنی، بشین تا یک چیزی بیارم بخوری.

به سمت مبل ها رفتم و روی یکی از تک نفره ها نشستم و کیف کوچیک سیاهم رو کنارم گذاشتم تا تیرداد که رفته بود چیزی برای خوردن بیاره برگرده. تصمیم گرفتم تا کمی اطرافم رو نگاه کنم این طبقه برخلاف پایین کوچیکتر بود، نما کاملا با طبقه پایین که تجملاتی بود فرق داشت و چوبی بود، کف هم پارکت شده بود و روی دیوار نقاشی هایی که می‌دونستم هر کدوم چندین میلیون پولشون بود، نصب شده بود. این‌جا هم هنوز در دست ساخت و ساز بود و چیز زیادی وجود نداشت اما باز هم به نظر قشنگ می‌اومد. حواسم به اطراف بود که ناگهان آهنگ بی‌کلام ملایمی  توی مغازه پخش شد و کمی بعد تیرداد با یک سینی که روی اون دوتا فنجان سفید بود به سمت کاناپه های راحتی اومد. سینی رو روی میز گذاشت و بعد یکی از فنجان ها رو برداشت و جلوی من قرارداد و اون یکی رو خودش برداشت و در حالی که می‌نشست گفت:

- خب بفرمایید، اینم از یک قهوه تازه دم؛ ببخشید دیگه ما این‌جا هنوز وسایل زیادی نیاوردیم  واسه همین نتونستم خوب درستش کنم.

دستم رو توی هوا تکان دادم و گفتم:

- هی نمی‌خواد انقدر تعارف کنی می‌دونی که برای من این چیزا زیاد اهمیت نداره، من برای قهوه این‌جا نیومدم.

تیرداد کمی از قهوه رو خورد و با شنیدن حرفم ابروهاش رو بالا انداخت و سرش به نشونه فهمیدن به سمت بالا و پایین تکون داد و بعد کیفی که پایین کاناپه گذاشته بود رو برداشت و او رو باز کرد و یک پوشه کاهی از توی کیف بیرون کشید و اون رو روی میز به سمتم گذاشت و گفت:

- اینم اون چیزایی که خواستی هرچند من که فکر نمی‌کنم شرکتی که تو میگی یک چنین چیز بی ارزشی رو برداره.

خم شدم و پوشه رو از روی میز برداشتم و درش رو باز کردم و نگاهی به محتویات داخلش انداختم که لبخندی روی لبم نشست و بعد در حالی که برگه ها رو دوباره داخل پوشه می بردم گفتم:

- نه اون‌ها الان وضع مالی خوبی ندارن، فقط منتظر یک پروژه هستن تا بهش چنگ بزنن و خودشون رو بکشن بالا.

در پوشه رو دوباره بستم و اون رو کنارم قراردادم  که تیرداد گفت:

- واقعا مطمئنی؟ اون یک شرکتِ تازه تاسیس که نیست، ببینم او عموی احمق تو چه بلایی سر او شرکت  آورده؟

نفسم رو آه مانند بیرون دادم و کمی از قهوه تلخ رو برداشتم و نوشیدم و گفتم:

- نمی‌دونی چه اوضاعی شده اگه کارمندهایی که از قبل اون‌جا کار می‌کردن رو هم اخراج می‌کرد دیگه کلا شرکت ورشکست می‌شد.

تیرداد از شنیدن این حرف ابرویی بالا انداخت و فنجان رو برداشت و باقی قهوه رو خورد و من هم از فرصت استفاده کردم و درحالی که کمی از قهوه‌ای که طعم زهرمار  رو می‌داد می‌خوردم قیافه تیرداد رو زیر ذره بین گرفتم. از 5 سال پیش که دیده بودمش خیلی فرق کرده، تیرداد دو سال از من بزرگتر بود و  کانادا زندگی می‌کرد، وقتی کوچیک‌تر بودیم  همراه پدرش برای کاری به خونه ما اومد و من اون‌جا دیدمش و تا همین 5 سال پیش هم ایران بودن ولی خب بیماری قلبی مادرش باعث شد که برگردن کانادا. تیرداد واقعا جذاب بود و همین حالا هم خیلی خاطرخواه داشت  چشم هایی به رنگ قهوه‌ای روشن  که  توی روز روشن‌تر دیده می‌شد و به عسلی می زد، موهای قهوه‌ای که بالا داده بود، ابرو های کشیده و بینی و لب متناسب و پوست سفید با گونه هایی که وقتی می‌خندید قرمز می‌شد. یادم میاد که به خاطر همین قرمزی گونه‌هاش تا یک مدت سفید برفی صداش می‌زدم. از یاد قدیم خنده‌ای کردم که تیرداد متوجه شد و فنجان رو که حالا دیگه چیزی داخلش نمونده بود رو پایین آورد و گفت:

- چیه؟ اتفاقی افتاده؟

سری به نشانه منفی تکون دادم و فنجان رو روی میز قراردادم و از سرجام بلند شدم که اون هم سریع فنجان رو توی سینی گذاشت و از جاش بلند شد و گفت:

- می‌خوای بری؟

در حالی که خم شده بودم تا کیف و پوشه رو بردارم گفتم:

- آره، با این کاری که باید شروع کنم خیلی سرم شلوغ میشه.

تیرداد که انگار بهونه‌های همیشگی من رو از حفظ بود مردمک چشم‌هاش رو توی کاسه چرخوند و  گفت:

- آره من که می‌دونم تو فقط برای در رفتن از من داری این کارها رو می‌کنی.

برای لحظه‌ای سکوت کردم. لبم رو به دندان گرفتم و کمی به اطراف چشم چرخوندم و بعد گفتم:

- نه، یادت باشه تیرداد هیچ دلیلی برای فرار کردن من وجود نداره.

و بعد بدون هیچ حرف دیگه‌ای از کنارش گذشتم و از پله ها پایین رفتم. درسته که تا همین چند دقیقه پیش فضا خوب و صمیمانه بود اما با همون یک جمله‌ای که از تیرداد شنیده بودم همه چیز خراب شده بود. دقیقا مثل دومینوهایی که بعد از کلی چیدن با یک ضربه از هم می‌پاشن. تیرداد راست می‌گفت من داشتم ازش فرار می‌کردم چون نمی‌خواستم دوباره اون بحث های  قدیمی رو باز کنم، چون می‌دونم که تهش فقط دعواست و صداهایی که از بیرون هم به گوش میرسه. از مغازه که بیرون اومدم سریع به پارکینگ رفتم و سوار ماشین شدم و از اون‌جا بیرون رفتم، حالا دیگه خیالم از بابت فرزاد راحت بود. گاهی کارها به لطف عمو خیلی راحت تر پیش می‌رفت. این فکر باعث شد پوزخندی بزنم و بیشتر پدال گاز رو فشار بدم تا سریع‌تر به خونه برسم.

***

رییس:

 - نه خواهش میکنم این‌کار رو نکن نه، خواهش می‌کنم، نه...

 - چرا این‌کارو کردی؟؟؟

 - تو دیگه پسر من نیستی، برو گمشو...

 - تو اون رو کشتی، می‌فهمی تو اون رو کشتی تو...

 - کمک، کمک، خواهش میکنم نجاتم بده، کمک، نه، نه، نه...

در آخر با صدای فریادی که توی مغزم پیچید  از خواب پریدم، واقعا عجیبِ سال ها بود که دیگه این خواب رو نمی‌دیدم، ممکنه این نشون دهنده این باشه که  قراره اتفاقای جدیدی بی‌افته؟

 ***

 درحالی که پوشه سیاه رنگ روبه‌روم رو بررسی می‌کردم گفتم:

- چی شد؟ چیکار کردی؟

 دکتری که سیاوش برای درمان ذهن مریض شده سهراب آورده بود با آرامشی که برام کمی عجیب بود گفت:

- هرکاری از دستم برمی‌اومد انجام دادم ولی باید بگم که این وضعیت پایدار نیست و   بهترِ به یه روانشناس نشون داده بشه.

 نگاهم رو از کاغذها گرفتم و به دکتر دوختم زیادی ریلکس جلوی من نشسته بود یا نمی‌دونست آخر و عاقبتش چیه یا این‌که از من نمی‌ترسید. خب از اون‌جایی که فکر می‌کنم احتمال اول بیشتر باشه سرم رو دوباره با کاغذها و بررسی اون‌ها گرم کردم و به سیاوش که آماده، منتظر دستوراتم بود گفتم:

- آقا رو ببر برسون. حواست باشه بهشون بد نگذره.

سیاوش سری خم کرده و اطاعت کرد و بعد برگشت و جلیل رو صدا زد.

به سمت دکتر رفت و به ماشین سیاهی که توی محوطه بود اشاره کرد و گفت:

- بفرمایید، از این طرف لطفا.

دکتر خم شد و کیفش رو برداشت و به همراه سیاوش رفت و من هم در حالی که با روان نویسم برگه‌ای رو امضا می‌کردم پوزخندی زدم و آروم زمزمه کردم.

- به سلامت.

سیاوش سریع برگشت و  گفت که کارها رو انجام داده و سفارشات لازم رو هم کرده پس دیگه لازم نبود که ذهنم رو به خاطرش مشغول کنم. در روان نویسم رو بستم و اون رو  روی میز روی کاغذها قرار دادم و از جام بلند شدم که سیاوش سریع به سمت میز اومده مشغول جمع کردن پوشه شد. هوا امروز ابری بود. واقعا حیف که باید سهراب رو ببینم و توی چنین روز خوبی اعصابم رو  به خاطرش خراب کنم ولی چاره دیگه‌ای هم ندارم  اگر نتونم از سهراب اطلاعات بکشم مجبورم راه سخت‌تری رو انتخاب کنم و اونم پیدا کردن تک تک موش‌های توی این سیستمِ و زمان زیادی هم می‌بره پس آسون‌ترین راه اینه که اون چیزی که می‌خوام رو از سهراب بگیرم. سیاوش بعد از این‌که پوشه ها رو جمع کرد  دستکش های سیاهم رو بیرون آورد و بهم داد اون‌ها رو دستم کردم و گفتم:

- بهتر بریم و به دوستمون که توی انبار خوابیده یک سری بزنیم.

 وارد انبار شدم. روی صندلی بسته بودنش و آب از سر و روش پایین می‌چکید، سرش  افتاده بود و زیر لب پچ-پچ می‌کرد یه صندلی برداشتم و روبه‌روش نشستم یکم نگاهش کردم به این فکر کردم که این همون آدمِ؟ با صدای سهراب از افکار مسخرم دست کشیدم و نگاهش کردم.   با صدای بلند قهقه می زد، فریاد می‌کشید، گریه  می‌کرد و دوباره به حالت عادی برمی‌گشت. خب با توجه به وضعیت الانش حتی اگه سوالی رو هم می‌پرسیدم نمی‌تونست جواب بده، عصبی شدم دستام رو مشت کردم و بعد دوباره بازشون کردم باید هر چه زودتر اون شخص رو وارد گروه می‌کردم تا بتونه این مردک رو به یک ثبات ذهنی برسونه، زیاد برام دردسر نمیشه چون اگه نتونه کارش رو درست انجام بده از دستش خلاص میشم و فکر نمی‌کنم با شرایطی که من بهش بدم دلش بخواد پاش رو از گروهم بیرون بکشه. ولی باید اول چیکار کنم تا عین یک حیوان رام بشه؟ باید...

سروصدای  سهراب نمی‌ذاشت تا به خوبی روی افکارم تمرکز داشته باشم   از دست قهقه هاش و گریه هاش دیوونه شده بودم عصبی به سمتش رفتم و مشتی به صورتش زدم که روی زمین افتاد بلندش کردم و دوباره زدمش دوباره و دوباره و دوباره و هر بار خنده های اون بلندتر از قبل می‌شد و روی اعصاب من خط می‌کشید. وقتی دیدم فایده‌ای نداره از انبار بیرون اومدم و دستکش ها رو که حالا خونی شده بود از دستم بیرون کشیدم و توی بغل سیاوش پرت کردم و سوئیچ ماشین رو ازش گرفتم و سوار شدم به سمت جای همیشگی حرکت کردم.

@ m.azimi         @ DINA

ویرایش شده توسط برهون
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#11

فرزانه 

از خونه بیرون اومدم و کلاه سوئیشرتم رو روی سرم کشیدم، دستام رو توی بغلم جمع کردم و به سمت سرکوچه راه افتادم. واقعا دوست نداشتم که ساعت 3 بعد‌از‌ظهر از خونه بیرون بیام اما چاره‌ای نداشتم چون آبمیوه توی خونه تموم شده بود و مجبور بودم برم بخرم. 

وقتی از مغازه کوچیک سرکوچه دوتا آبمیوه بزرگ خریدم به سمت خونه رفتم که دیدم ماشین سیاهی که هیچ وقت قبلا ندیده بودم جلوی در پارک کرده. عصبی نفسم رو بیرون دادم و قدم‌هام رو بلندتر و تندتر برداشتم تا به ماشین برسم توی این محله که همه از طبقه متوسط جامعه بودن هیچ ماشین گرون قیمتی دیده نمیشد البته  ممکن بود که کسی برای کار بیاد و ماشینش رو جلوی در خونه دیگران پارک کنه و من هم چند‌بار برام اتفاق افتاده بود ولی اون آدم‌ها طوری ماشین‌هاشون رو پارک نمی‌کردن که انگار اون خونه مال خودشونِ. شخصی که ماشین رو پارک کرده بود اون رو کامل به در خونه من چسبونده بود و حتی یک ذره فاصله هم نبود تا بتونم رد بشم و به خونه برم. پشت ماشین رو بررسی کردم. نه، انگار واقعا نمی‌تونم از کنار این ماشین رد بشم. کلافه و عصبی از این‌که نمی‌تونستم راحت به خونه برم و در حالی که دارم فیلم جدید مورد علاقم رو می‌بینم آبمیوه بخورم  به سمت جلوی ماشین رفتم تا اگر کسی داخل ماشین هست اون رو تکون بده تا من بتونم رد بشم و به فیلم برسم. 

پنجره‌ها همه دودی بود به خاطر همین نمی‌تونستم به خوبی داخل ماشین رو ببینم دستام رو هلال دو طرف صورتم قراردادم و در‌حالی ‌که سرم رو نزدیک شیشه قرارداده بودم، داخل رو نگاه کردم و به سختی متوجه شدم که راننده‌ای پشت رل نیست. سعی کردم تا عقب ماشین رو نگاه کنم اما دیده نمی‌شد پس سرم رو بیشتر به شیشه چسبوندم و وقتی دیدم که این کار نتیجه‌ای نمیده عقب رفتم و نفس محکمی کشیدم تا هوا رو بیشتر وارد ریه‌هام کنم. دوباره جلو رفتم و دستم رو بالا آوردم و به پنجره عقب ضربه زدم و در همون حال گفتم:

- هی، کسی داخل هست؟ میشه ماشین رو کنار بدین؟

وقتی دیدم جوابی نیومد یک قدم عقب رفتم و دوباره کنار پنجره جلو ایستادم و ضربه زدم  که ناگهان صدای یک نفر رو از پشت سرم شنیدم.

- هی، داری چیکار می‌کنی؟

دست از ضربه زدن به شیشه کشیدم و برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم که دیدم دو نفر که کت و شلوار سیاهی پوشیده بودن کمی عقب‌تر ایستادن در حالی که یکی از اون ‌ها داشت به من اشاره می‌کرد. بعد سریع دویدن و خودشون رو بهم رسوندن که من هم دو دستم رو به کمر زدم و گفتم:

- ببینم تو بلد نیستی رانندگی کنی یا که بلد نیستی پارک کنی؟

اون دوتا که تازه به من رسیده بودن و یکم نفس-نفس می‌زدن، معلوم بود که از واکنش من تعجب کردن که تنها بهم خیره شدن عصبی با دستم به عقب اشاره کردم و گفتم:

- یارو ماشینت رو تکون بده می‌خوام برم خونه‌م.

اون  دوتا نگاهی بهم انداختن و بعد یکی توی گوش دیگری چیزی گفت که من نشنیدم، عصبی شده بودم واقعا این وضعیت خسته کننده بود بنابراین داد زدم.

- ببینم الان نشنیدین من چی گفتم؟ ماشین رو بده کنار دیگه.

در همین موقع صدای تقی به گوشم رسید و صدایی مردونه‌ای که گفت:

- این‌جا چه خبرِ؟

برگشتم و دیدم که مردی از ماشین پیاده شده و درحالی که یکی از دستاش رو به در ماشین گرفته به ما خیره شده. شوکه شدم، یعنی این مرد داخل ماشین بود؟ پس چرا هرچی به شیشه زدم خودش رو نشون نداد؟ ببینم نکنه اینا داشتن با من شوخی می‌کردن این چه بازی بود که راه انداخته بودن؟ یکی از مردها سریع تا کمر خم شد و گفت:

- ببخشید قربان داشتیم می‌اومدیم که از دور این زن مشکوک رو دیدیم.

برگشتم و به قیافه مردی که این رو گفته بود خیره شدم و انگشت اشاره‌م رو به سمت خودم گرفتم و گفتم:

- من؟ چی داری میگی مرد حسابی؟ مشکوک کیه؟

و بعد برگشتم و به مردی که فکر می‌کردم آشناست خیره شدم و گفتم:

- آقا من هیچ کاری با شما و ماشینتون نداشتم فقط می‌خواستم ماشین رو برداری.

مرد که انگار تازه متوجه حضور من در اون‌جا شده بود نگاهش رو به سمت چشمام کشید و بعد خیره کمی نگاهم کرد و با غرور مزخرفی که توی لحنش بود گفت:

- پس تو بودی که اون موقع داشتی به پنجره می‌کوبیدی؟

پس اون شنیده بود و هیچی نگفته بود! من به احتمال این‌که شاید توی ماشین خوابش برده و صدای من رو نشنیده تا الان چیزی نگفتم اما دیگه نمی‌تونستم خودم رو کنترل کنم جلو رفتم رو‌به‌روش ایستادم و گفتم:

- مردک تو که توی ماشین بودی برای چی هیچی نگفتی؟

اون تنها شونه‌ای بالا انداخت و دستش رو از در ماشین جدا کرد و توی جیب شلوارش فرو کرد و گفت:

- چه فرقی می‌کرد؟

متعجب بهش خیره شدم یعنی چی که "چه فرقی می‌کرد"  این واقعا جوابی نبود که در اون لحظه بخوام بشنوم پس دهنم رو باز کردم تا حرفی بزنم که اون مرد سریع‌تر گفت:

- در هر صورت که سوئیچ دست راننده بود پس من چرا باید خودم رو به زحمت می ‌انداختم و از ماشین پیاده می‌شدم؟

حرصم گرفته بود نمی‌دونستم چرا اما صدای این مرد به شدت برام آشنا بود ولی هر چی فکر می‌کردم نمی‌تونستم به یاد بیارم که کجا دیدمش، دستم رو کنارم مشت کردم و گفتم:

-حداقل که می‌تونستی معذرت خواهی کنی.

مرد یک قدم بزرگ برداشت. قد بلندی داشت با قدمی که برداشته بود الان دقیقا جلوی من بود. روی صورتم کمی خم شد که باعث شد یکم خودم رو عقب بکشم  که گفت:

- فکر نمی‌کنی تو هم یک عذرخواهی بهم بدهکاری؟

این دیگه چه حرفی بود؟ من بهش عذرخواهی بدهکارم؟ اصلا مگه من این مرد رو تا به حال دیده بودم که  بخوام ازش عذرخواهی کنم؟ صاف ایستادم و توی چشماش که از خوشحالی برق می‌زدن خیره شدم و گفتم:

- برای چی باید از مرد بی‌فرهنگی مثل تو عذرخواهی کنم؟

مرد راست ایستاد و پوزخندی گوشه لبش نشوند که دوست داشتم مشتی داخل صورتش بزنم و بعد گفت:

- ببینم شما اگر آشنایی رو نشناسین ازش عذرخواهی نمی‌کنین؟

من که متوجه نمی‌شدم دقیقا داره به چی اشاره می‌کنه، یکی از ابروهام رو بالا انداختم و  دستم رو به کمرم زدم و گفتم:

- آشنا؟ چی داری میگی برای خودت؟

مرد دستاش رو از جیبش بیرون آورد و بعد در حالی که از جیب داخلی کتش چیزی رو بیرون می ‌کشید با لحنی که به شدت معلوم بود ساختگی هست گفت:

- واقعا ناراحت شدم که من رو نشناختی، ببینم انقدر زود معامله شمال رو فراموش کردی؟

و بعد از توی کیفش که بیرون آورده بود کارت سیاهی بیرون کشید و به سمتم گرفت. سریع کارت رو از دستش کشیدم و درحالی که داشتم عبارت "معامله شمال" رو توی ذهنم حلاجی می‌کردم به کارت نگاه کردم و با دیدن اسم روی کارت که تنها کلمه "لیدر" با انگلیسی روی کارت به رنگ طلایی نوشته  بود همه چیز رو به یاد آوردم پس؛ این مرد همون رئیسی بود که  توی جنگل شمال و بعد توی خونه خرابه دیدم؟ شوکه به کارت خیره شده بودم. مرد خنده ریزی کرد و دستش رو روی شونم گذاشت و فشاری داد که باعث شد سرم رو بلند کنم و بهش خیره بشم که وقتی دید دارم نگاهش می‌کنم گفت:

- می‌بینم که به یاد آوردی.

بعد دستش رو برداشت و به سمت در ماشین رفت و وقتی می‌خواست سوار ماشین بشه گفت:

- خب نظرت چیه که هم دیگه رو ببخشیم؟ یک اشتباه تو و یکی هم من. این طوری فکر می‌کنم حسابمون با‌هم صاف میشه، مگه نه؟

هیچی نگفتم و تنها بهش خیره شدم و اون که انگار سکوتم رو به نشانه رضایت برداشت کرده بود لبخندی زده و گفت:

- خوبه، پس من دیگه میرم، امیدوارم باز هم ببینمت فرزانه.

با صدای روشن شدن ماشین به خودم اومدم که دیدم رئیس سوار  شد و یکی از همون مردها که فکر می‌کنم محافظش باشه اومد در ماشین رو بست و بعد خودش هم  سوار شد و حرکت کردند و من باز هم تنها بهش خیره شده بودم. وارد خونه شدم و پلاستیک آبمیوه رو که حالا فکر می‌کنم گرم شده بود روی میز گذاشتم و خودم رو روی مبل پرت کردم و دستم رو داخل موهام فرو کردم. من چیکار کردم! این دیگه چه کاری بود؟ چرا اصلا شخصی مثل اون باید توی این محله پیداش بشه؟ اگه بلایی بخواد سرم بیاره چی؟ نه نباید زیاد نگران باشم خودش گفته بود که من رو بخشیده. آره، در هر صورت تقصیر اون بود که ماشین رو جلوی خونه‌م پارک کرده بود. دستام رو تند-تند توی موهام حرکت دادم و فریاد کوتاهی زدم و بعد سرم رو بلند کردم. موهام حالا بهم ریخته شده بود. به تلویزیون خاموش خیره شدم، حتی دیگه حوصله فیلم نگاه کردن رو هم نداشتم لعنتی. از جام بلند شدم به سمت اتاقم رفتم تا بخوابم این طوری می‌تونستم یکم ذهنم رو آروم کنم.

@ faeze

ویرایش شده توسط برهون
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#12

از خواب  که بیدار شدم ساعت 6 شده بود. به شدت احساس تشنگی می‌کردم پس تصمیم گرفتم برای خودم چای دم کنم. زیر کتری روی گاز رو روشن کردم و گذاشتم بجوشه و در حالی که جلوی گاز ایستاده بودم به فکر فرو رفتم.  داشتم به اتفاقی که امروز افتاد فکر می‌کردم، واقعا که اعصابم رو بهم ریخت اما چرا کسی مثل اون باید این دور‌و‌بر پیداش بشه؟ یعنی می‌خواسته کسی رو ببینه؟ یا شاید هم کاری داشته؟ اما چه کاری؟ من تقریبا قبل از این‌که به این خونه نقل مکان کنم تموم همسایه های اطراف رو بررسی کردم اکثرا شغل های دولتی داشتن ولی بعضی ها که توی کار آزاد بودن هم آدم های شناخته شده‌ای بودن و لازم نبود که نگرانشون باشم، هر چند این‌جا رو رئیس برای من پیدا کرده بود برای این‌که زیاد مشکوک نباشم، من الان یک دختر مستقل از یک خانواده پولدار هستم که پدرم یک شرکت بزرگ توی تهران داره، تمام مدارک هم آماده داشتم که اگه اتفاقی افتاد و کسی خواست تحقیق انجام بده همه چیز کاملا حقیقی باشه. ولی نمی‌دونم چرا فکر می‌کردم که هیچ‌کدوم از این‌ها اتفاقی نیست، یعنی اون از عمد این کار رو انجام داده تا من رو ببینه؟ نه این غیر ممکنه اون چه کاری با آدمی مثل من می‌تونه داشته باشه؟ ما معامله رو قبلا تموم کردیم هرچند که طرف حساب اون شخص دیگه‌ای پس نباید دنبال من بگرده. شاید می‌خواد یک معامله دیگه انجام بده؟ ولی من شخص مهمی توی گروه نیستم من فقط یک نگهبانم که گاهی توی بعضی از کارهای جزئی به رئیس کمک می‌کنم، توی این مواقع نباید با آقای رحیمی که دست راست رئیس تماس بگیرن؟ نکنه چون نمی‌تونه رئیس رو ببینه می‌خواد براش یک قرار ملاقات جور کنم؟ نه، اصلا این‌طور نیست  اون‌ها مطمئنا  معامله های زیادی باهم داشتن و هم دیگه رو می‌شناسن. پس چی می‌تونه باشه؟  با سوزشی کمی که روی دستم احساس کردم سریع افکارم رو کنار زدم و دیدم که کتری داره می‌جوشه و آب از بالای اون روی گاز پخش میشه سریع عقب رفتم و گاز رو خاموش کردم که کتری هم آروم گرفت درون من هم الان دقیقا مثل این کتری در حال جوشیدن بود.

بعد از چای دم کردن  رفتم و روی مبل نشستم که چشمم به پلاستیک آبمیوه خورد. یادم رفته بود که توی یخچال بذارمش ولی حوصله این‌که برای بردن آبمیوه از جام بلند بشم رو نداشتم پس تنها بهش خیره شدم انگار که داشتم ازش خواهش می‌کردم که خودش پا دربیاره و حرکت کنه. بالاخره وقتی دیدم قرار نیست معجزه‌ای رخ بده نگاهم رو گرفتم و به برگه های تلمبار شده روی میز دوختم کلی کار روی سرم ریخته بود بهتر بود که اون‌ها رو انجام بدم و به همین بهانه هم که شده از روی مبل تنم رو بکنم. از روی مبل بلند شدم و نفسم رو بیرون دادم و پلاستیک رو برداشتم و راهم رو به سمت آشپزخونه کج کردم. یادم میاد یک زمانی یک نفر بهم می‌گفت که من مثل آدامس می‌مونم هرجا که می‌شینم بهش می‌چسبم و باید با کلی مکافات منو از اون‌جا کند. خب فکر می‌کنم حالا واقعا به حرفش ایمان آوردم. بعد از گذاشتن آبمیوه‌ها داخل یخچال از آشپزخونه بیرون اومدم و به سمت اتاقم رفتم، من توی خونه بزرگی زندگی نمی‌کردم از در که وارد میشدی یکم دیوار بود و بعد وارد پذیرایی می‌شدی که سمت راست آشپزخونه بود در انتهای پذیرایی یک راهروی بلند و طولانی بود که اول راهرو سرویس و آخر راهرو هم اتاق من قرار داشت واقعا خونه خوبی برای آدم تنهایی مثل من بود، هر‎‌چند که گاهی شب‌ها این راهروی طولانی مثل خونه ارواح میشد.

در اتاقم رو باز کردم و بعد از برداشتن لب‌تاپم به  همراه شارژر و گوشی از اتاق بیرون اومدم. لب‌تاپم رو روی میز عسلی که پر از برگه بود گذاشتم و گوشی رو هم کنارم روی مبل انداختم. و بعد از روشن   شدن لب‌تاپم شروع به کار کردم من علاوه بر کاری که توی گروه داشتم کارهای آنلاینی هم مثل ترجمه انجام می‌دادم این‌طوری بیشتر شبیه یک شهروند عادی می‌شدم تا یک نگهبان مواد مخدر. 

داشتم متن آخر یک فصل از یک داستان رو ترجمه می کردم که گوشی کنارم به صدا دراومد خودکار رو که لای دندون‌هام داشت له می‌شد روی میز پرت کردم و گوشی رو برداشتم و به صفحه نگاه انداختم که کلمه "باس" به انگلیسی روی گوشیم نمایش داده می‌شد. مگه بهم مرخصی نداده بود تا بعد از اون ماموریت سختم یکم استراحت کنم؟ دقیقا برای چی دوباره بهم زنگ زده بود؟ اگه کار دیگه‌ای داشت این دفعه رو رد می‌کنم. 

تماس رو وصل کردم و گوشی رو روی حالت بلندگو گذاشتم و   روی میز قرار دادم و بلند گفتم:

-بله رئیس، در خدمتم.

صدای خنده‌اش به گوشم رسید خم شدم و از روی میز برگه‌ها رو برداشتم تا درحالی که دارم کارم رو انجام میدم به حرافی‌های این پیرمرد زوار‌در رفته هم گوشم بدم که گفت:

- زیبای من چطورِ؟ تعطیلات خوش می گذره؟

 پوزخندی زدم و سرم رو از روی تاسف تکون دادم. هردفعه که بهم زنگ میزد از این شوخی‌های بی‌مزه باهام انجام می‌داد. در حالی که برگه‌ها رو جابه‌جا می‌کردم گفتم:

- پیرمرد حسابی بهت گفتم که من زیبای تو نیستم برو دنبال یک دلبر دیگه بگرد؛ اوه راستی مگه همین الان هم دوتا نداری؟

برخلاف تمام گروه من رابطه خوبی با رئیس داشتم. با این‌که با من این ‌طوری صحبت می‌کنه ولی در واقع بسیار آدم نکته بینیِ. البته که من هم گاهی ازش می‌ترسم آدم‌هایی که این ‌طوری رفتار می‌کنن واقعا هم ترسناک هستن چون نمی‌دونی که قرار کی شخصیت حقیقی خودشون رو بهت نشون بدن. 

- چرا دارم ولی بد نیست که آدم زیر بال و پر چندتا ضعیفه رو بگیره، مگه بد میشه؟

نفسم رو محکم بیرون دادم و زیر یکی از نوشته‌ها خط کشیدم و موهام رو که جلو دیدم رو گرفته بود کنار زدم و گفتم:

- نه بد نمیشه ولی به شرط این که اون ضعیفه واقعا آدم ضعیفی باشه. تو که خودت بهتر می‌دونی من چطور آدمی هستم.

دوباره صدای خنده‌اش بلند شد. واقعا که آدم خوش خنده‌ای بود شاید به خاطر همین بود که انقدر جوون  می‌زد. همیشه طوری زندگی می‌کرد انگار لحظه‌ای از این زندگی براش اهمیت نداره شاید اون هم به دوران پایانی خودش رسیده بود. 

- یک کاری برات دارم میشه یکم از سفرت بزنی و بیای منو ببینی؟

عصبی شدم. می‌دونستم که باز چنین حرفی میزنه با این حال تماسش رو جواب دادم، چرا فقط نادیدش نگرفتم؟ برگه‌ها رو محکم روی میز کوبیدم و گفتم:

- تو مثلا به من مرخصی دادی من دفعه قبل هم بیشتر از اون رحیمی کنارت بودم که.

و بعد خودم رو محکم به پشتی مبل کوبیدم. که اون هم کمی سکوت کرده و بعد گفت:

- می‌دونم و ممنونت هم هستم ولی یکم درک کن.

درک، توی این زمان از من انتظار درک داشت؟ واقعا نمی‌دونست با محموله قبلی چه بالایی سرم آورده بود یا این‌که داشت مثل همیشه ادا در می‌آورد؟  عصبی گوشی رو برداشتم و از حالت اسپیکر خارج کردم و کنار گوشم قرار دادم گفتم:

- ببینم نکنه می‌خوای بهم ارتقای شغلی بدی که این همه کار روی سرم می‌ریزی؟ می‌دونی من چقدر سرم با این‌که خودم رو یک شهروند عادی نشون بدم شلوغه؟ فقط که تو نیستی  من کارهای دیگه هم دارم.

بعد از تموم شدن حرف های من بدون لحظه‌ای درنگ کردن گفت:

- می‌دونی که از معامله قبلی چقدر سود کردیم؟

سری پشت گوشی تکون دادم و به آرومی گفتم:

- آره می‌دونم.

الان دیگه آروم شده بودم، مغزم دوباره به کار افتاده بود، کلا زندگی من برای پول بود. من برای به دست آوردن مقداری کمی از پول خودم رو به هر در و دیواری می‌کوبیدم و انگار این پیرمرد هم توی این مدت خوب این رو فهمیده بود.

- این دفعه دوبرابر اون سود می‌کنیم.

دوبرابر! با حسابی که سریع توی ذهنم انجام دادم فهمیدم که به هیچ‌وجه  نمی‌تونم این معامله رو رد کنم پس  گفتم:

- خیلی خب، کی؟

دوباره صدای خنده و لحنی که کمی زیرکی درش شنیده می‌شد به گوشم رسید.

- خب پس فکر می کنم که فردا هوا آفتابی باشه.

و بعد هم صدای بوق های متمدد توی گوشم پخش شد. چشمام رو بستم و به این فکر کردم که من واقعا برای به دست آوردن پول زندگی می‌کنم، فقط پول. واقعا نباید اون معامله رو قبول می‌کردم. نفسم رو با صدا بیرون دادم و با حسابی که دوباره توی ذهنم انجام دادم و اومدن اون مبلغ درشت توی ذهنم با ذوق از روی جام بلند شدم و گوشیم و روی مبل پرت کردم و جیغ کوتاهی کشیدم، واقعا بهتر از این نمی‌شد. خنده‌ای کردم و بعد لب‌تاپم رو از صفحه کاری بیرون بردم و به تلوزیون وصل کردم،  این لحظه شاد تنها  با یک فیلم اکشن  و هیجان انگیز تکمیل می‌شد.

ویرایش شده توسط برهون
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • ناظر رمان

#13

پیراهن آبی پررنگم که خط‌های نارنجی داشت رو پوشیدم و شال نارنجیم رو روی سرم انداختم و بعد از برداشتن عینک آفتابیم از اتاقم بیرون اومدم. از روی میز عسلی توی پذیرایی موبایلم رو برداشتم و اون رو داخل کیف کوچیک آبیم انداختم و به سمت در رفتم. کفش‌هام رو از داخل جاکفشی چوبی بیرون آوردم و پوشیدم و بعد از بستن در به سمت محل قرارم با رئیس راهی شدم. عینکم رو به چشم‌هام زدم تا نور آفتابی که مستقیم می‌تابید به چشم‌هام نخوره. اوایل شهریور بود و نور خورشید همچنان روی اعصاب آدم خط می‌انداخت. دیروز از حقوقی که قرار بود به جیب بزنم نتونستم بگذرم، واسه همین مرخصیم رو کنسل کردم و برای دیدن رئیس قرار گذاشتم. می‌تونستم بعد از این‌که حقوقم رو گرفتم، مدت بیشتری ازش مرخصی بگیرم و به کارم برسم.  به پارکی که همیشه رئیس اون‌جا رو برای قرار انتخاب می‌کرد، رسیدم، کمی نفس-نفس می‌زدم. راهم رو ادامه دادم و از دور دیدمش که روبه‌روی یک پیرمرد دیگه نشسته بود؛ داشتن روی تخته چوبی که متعلق به رئیس بود، شطرنج بازی می‌کردن. حتی از دور هم معلوم بود که تخته و مهره‌های بازی مال چه کسی هست. این تخته رو قبلا چند باری دست رئیس دیده بودم، اون از بازی شطرنج به شدت لذت می‌برد، برعکس من که اصلا نمی‌تونستم این بازی رو یاد بگیرم. راستش علاقه‌ای به این بازی نداشتم و تکون دادن چندتا مهره روی یک تخته سیاه و سفید برام هیچ جذابیتی نداشت. هرچند که به خوبی می‌دونستم چقدر بازی خوبی برای تفکر و ذهنِ. به کنار میز رسیدم و ایستادم که هر دو پیرمرد سرشون رو بلند کردن و نگاهشون رو بهم دوختن نگاهم رو به رئیس دادم که لبخندی زد و گفت:

- اوه، بالاخره اومدی!

یکی از ابروهام رو بالا انداختم و روی یکی از صندلی‌هایی که  از چوب درست شده بود، نشستم و عینکم رو از روی چشمام برداشتم و دسته‌هاش رو خم کردم و گفتم:

- همچین میگی انگار از ساعت پنج صبح  که این‌جایی.

رئیس لبخندی زد و درحالی که به صفحه شطرنج خیره شده بود، حرکتی انجام داد و دستش رو عقب کشید و گفت:

- خب، راست میگی. تو هیچ وقت من رو معطل نمی‌کنی؛ همیشه سروقت، انگار واقعا باید بهت ترفیع بدم. شما این‌طور فکر نمی‌کنید جناب ارجمندی؟

و بعد به پیرمرد روبه‌رویی خودش خیره شد، اون هم خنده کوتاهی کرد که باعث شد شونه‌هاش کمی بالا بپرن و بعد درحالی که دستش رو جلو می‌آورد تا حرکت بعد خودش رو بره گفت:

- خب من هم فکر نمی‌کنم انجامش ضرری داشته باشه، مطمئنا از اون احمدی ماست که بهتر.

و بعد دوتایی باهم خندیدن و آقای ارجمندی که حرکت خودش رو انجام داده بود، به رئیس اشاره کرد تا  بازی کنه. من هم دست‌هام رو  توی سینه جمع کردم و گفتم:

- شما هم این رو حس کردین مگه نه؟ من واقعا لایق جایگاه اون احمدی شنگول نیستم؟

آقای ارجمندی دستی به گونه‌هاش کشید و لبخندی زد و گفت:

- نمی‌دونم، بذار ببینم.

و بعد نگاهش رو از روی تخته گرفت و به  چشمای من دوخت با دیدن چشماش تنها بهش خیره شدم انگار نمی‌تونستم نگاهم رو از اون دوتا مردمک آبی روشن بگیرم. اون هم همین‌طور به چشمای من خیره شده بود. دیگه خبری از لبخند چند ثانیه پیش روی صورتش نبود. نمی‌دونستم که چرا انقدر مجذوب اون دوتا چشم شده بودم! نگاهش دقیقا عین نگاه یک شیر بود، قوی  و پرنفوذ که ترسی رو به دلت القا می‌کرد. کمی که بهم خیره شد دوباره لبخندی زده و به حالت قبلش برگشت و به تخته خیره شد و گفت:

- قطعا همین‌طور که خودت میگی.

من که هنوز کمی توی شوک بودم، گیج چندباری پلک زدم و بعد سرم رو تکون دادم. یک دستم رو آزاد کردم و به آقای اجمندی اشاره کردم و گفتم:

- بفرما، ایشون با یک نگاه به استعدادهای نهفته من پی بردن و  اون وقت رئیس خودم در این همه سال نفهمید من چقدر ارزشمندم.

ارجمندی یکی از مهره های رئیس رو با رخ زد و از صفحه بیرون کرد که باعث شد رئیس اخمی کنه و دستش را در هوا به سمت من تکون داد و گفت:

- هی،هی اگر ببازم باید حقوقی که به خاطرش این همه راه اومدی رو ببوسی بندازی کنار، حواست باشه.

چی؟ حقوقم؟ مطمئنا نمی‌خواستم چنین اتفاقی بی‌افته پس در حالی که سکوت کرده بودم به صفحه شطرنج خیره شدم. زندگی ما آدم ها دقیقا عین همین صفحه بازی و مهره‌هاش می‌مونه. تنها کسی زنده می‌مونه که خودش را به مرتبه بالاتر و پیش شاه برسونه، این‌طوری هر سربازی هم می‌تونه تبدیل به وزیر بشه. شاید هم این‌طور نباشه شاید اون سربازی که کنار شاه رسیده تنها برای برگشتن وزیر قبلی به جای خودش بوده، یعنی فقط یک بازیچه به دست شاه. کسی چه می‌دونه که تو سر شاه چه فکری می‌گذره. یک دفعه دیدم که صدای فریادی ارجمندی بلند شد. نگاهم رو از تخته گرفتم و به ارجمندی دوختم که  با لبخندی که بر لب داشت سری از روی تاسف تکون می‌داد. نگاهم رو چرخوندم و به صفحه بازی نگاه کردم، طرف ارجمندی که سیاه بود تنها مهره شاه باقی مونده بود و مهره‌های سفید رئیس اون رو محاصره کرده بودن. ارجمندی مات شده بود. اون باخته بود و رئیس با داشتن افراد بیشتر از اون پیشی گرفته بود. هم آقای ارجمندی و هم رئیس از جاشون بلند شدن و باهم دست دادن و بعد از کمی خوش و بش جلوی چشمای متحیر من از هم خداحافظی کردن و جدا شدن. از جام بلند شدم و به ارجمندی که داشت دور می‌شد خیره شدم. سرم رو به سمت رئیس برگردوندم و گفتم:

- چی؟ چی شد؟ چرا آقای ارجمندی رفت؟

رئیس که وسایلش رو جمع کرده بود، از راهی که من اومده بودم برگشت و گفت:

- انقدر دوست داشتی بمونه؟ اون فقط یک هم‌بازی و بس.

متعجب خودم رو به رئیس رسوندم و درحالی که کمی عقب‌تر از اون راه می‌رفتم، خودم رو به سمتش خم کردم گفتم:

- پس یعنی اون کسی نبود که باهاش معامله می‌کنیم؟

رئیس سری به علامت منفی تکون داد. شوکه پرسیدم:

- پس برای چی جلوش حرف ترفیع مقام من رو پیش کشیدی؟ اگه از کارم می‌پرسید باید چی بهش جواب می‌دادم؟

رئیس ‌خنده‌ای کرد و گفت:

- اون رو تو باید جواب می‌دادی نه من.

دیگه به پیاده‌رو رسیده بودیم. سری به نشونه تاسف تکون دادم و همچنان به دنبال رئیس رفتم  و پرسیدم:

- حالا؛ واقعا می‌خوای بهم ترفیع بدی؟

پیرمرد لبخندی زد و گفت:

- خب بستگی به کار جدیدت داره.

می‌دونستم که خودش در این مواقع شوخی رو کنار میزاره و  توضیح میده پس ساکت موندم و همون‌‌طور که انتظار داشتم صدای جدی رئیس توی گوشم پیچید.

- ماموریت جدیدت رو اگه خوب انجام بدی قول میدم که شر احمدی رو بکنم و تو رو بذارم جاش ولی باید از الان بگم که این‌کار نسبت به اون‌های دیگه سخت‌تر، چون کسی که می‌خواد محموله رو بخره یکم آدم لجبازِ. قبلا باهاش کار کردی.

یکی از ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:

- ببینم منظورت میردامانِ.

رئیس خنده‌ی نسبتا بلندی کرد که توجه چند نفر به ما جلب شد و بعد گفت:

- درسته، اون هم آدم لجبازیِ ولی اون نیست.

داشتم فکر می‌کردم که چه کسی می‌تونست باشه؟ غیر از میردامان هیچ‌کس دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسید گفتم:

- خب حالا هرکی که هست الان میریم برای معامله؟ 

به ماشین مشکی رسیدیم که گوشه‌ای پارک کرده بود. از دور دیدم که  احمدی کنار ماشین ایستاده و همین باعث شد تا ابروهام به سمت هم کشیده بشه. وقتی نزدیک ماشین شدیم و احمدی دید که من همراه رئیس هستم اخم کرد و رو به رئیس خوش آمد گفت که رئیس هم سری تکون داد. پوزخندی روی لبم نشوندم، رابطه منو و احمدی مثل کارد و پنیر بود و اصلا باهم راه نمی‌‌اومدیم. من که می‌دونستم تمام این حرف ها و کارها به خاطر چاپلوسی بود. آخه چه خوش اومدنی؟ مگه برگشته خونه که بهش خوش آمد میگی؟ با صدای رئیس که جواب سوالم رو می‌داد حواسم رو از احمدی پرت کردم و به رئیس چشم دوختم.

- نه، فردا برای کار بیا خونه‌ی من، یک ماشین می‌فرستم دنبالت. اونم میاد اون‌جا باهم آشنا میشین.

سری به نشانه فهمیدن تکون دادم  و دوتا ابروهام رو باهم بالا فرستادم و گفتم:

- اوه، مفتخر می‌فرمایید جناب.

رئیس که احمدی در رو براش باز کرده بود و می خواست سوار ماشین بشه دستش رو تکون داد و گفت:

- برو، انقدر مزه نریز. فردا ساعت شش آماده باش.

سری تکون دادم و کوتاه جواب دادم:

- چشم رئیس. به سلامت.

احمدی در ماشین رو بعد از سوار شدن رئیس بست و با چشم غره‌ای که به سمت من رفت سوار ماشین شد. و من هم در جواب تنها چشمام رو کج کردم و منتظر شدم تا حرکت کنه. وقتی ماشین دور شد اول تصمیم گرفتم برگردم خونه اما بعد پشیمون شدم و به سمت پارک حرکت کردم.

@ faeze      @ m.azimi

ویرایش شده توسط برهون
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#14

بعد از این‌که رژ قرمز رو روی لبام کشیدم و چندبار لبام رو بهم کشیدم، راست ایستادم و به خودم توی آینه نگاه کردم. شال و پیراهن سفید، یک مانتو به مدل کت و  شلوار دمپاگشاد به رنگ سبز لجنی که کمی روشن بود با کیف سفیدم و کفشای سفیدی که قرار بود بپوشم. برگشتم و به ساعت نگاه کردم، یک ربع به شش مونده بود. نفسم رو محکم بیرون دادم و به سمت میز توی اتاقم رفتم تا گوشیم رو بردارم. به محض این‌که گوشیم رو توی دستم گرفتم، زنگ خورد و شماره رئیس روی صفحه گوشی افتاد. تماس رو جواب دادم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم.  رئیس تک سرفه‌ای کرد تا صداش رو صاف کنه و گفت:

- اهم... آماده‌ای؟

نگاهم رو توی اتاق چرخوندم تا از این‌که کاملا آماده هستم مطمئن بشم و در همون حال گفتم:

- بله رئیس.

"خوبه‌ای" گفت و ازم خواست تا برم دم در و سوار ماشین بشم. وقتی تماس رو قطع کردم یک لحظه نگاهم به ساعت افتاد و دیدم که ساعت دقیق شش هست.  واقعا که رئیس خیلی به زمان اهمیت می‌داد و همه کارهاش رو سر وقت انجام می‌داد. از اتاقم بیرون زدم و بعد از پوشیدن کفشام در خونه رو باز کردم که دیدم، ماشین سیاهی  جلوی خونه پارک کرده و یکی از بادیگارد‌های شخصی رئیس که اسمش رسول بود و توی محموله شمال هم همراه من بود، کنار در عقب ماشین ایستاده. جلو رفتم که در رو باز کرد تا بشینم. سلامی کردم و  نشستم که رسول هم پشت رل نشست و حرکت کردیم به سمت بالا شهر. خدا رو شکر که امروز ترافیک نبود وگرنه نمی‌دونستم که چه وقت به قرار می‌رسیدیم. معمولا من قبل از این‌که برای معامله برم پرونده‌های مربوط به اون شخص و معامله های قبلی رو مطالعه می‌کردم تا اگر اتفاقی توی معامله جدید افتاد حداقل من دست پیش رو داشته باشم و کم نیارم اما از اون‌جایی که این معامله کلا توی دو روز جمع و جور شده بود و توی خونه رئیس هم انجام می‌گرفت، هیچ کاری نکردم. معمولا رئیس افراد زیادی رو به حریم شخصیش راه نمی‌داد و این‌که این شخص تونسته به خونه رئیس وارد بشه یعنی این‌که رئیس خیلی بهش اعتماد داره. کیفم رو کنارم گذاشتم و کمی خودم رو جلو کشیدم و گفتم:

- رسول، این طرفی که باهاش قرار داریم، می‌دونی کیه؟

رسول که در حال رانندگی بود به آینه بغل  سمت چپ ماشین نگاه کرد و گفت:

- نه، نمی‌دونم رئیس گفتن که فرد مورد نظر خوشش نمیاد کسی بشناستش.

از این حرفی که شنیدم پوزخندی واضح گوشه لبم نشوندم و خودم رو محکم به صندلی عقب کوبیدم و دستام رو توی سینه جمع کردم و گفتم:

- هه، حالا من که قراره باهاش آشنا بشم چه فرقی داره قبل معامله باشه یا بعدش؟

رسول جوابی نداد و من هم سرم رو به سمت بیرون چرخوندم و تا رسیدن به خونه رئیس از پنجره ماشین فضای بیرون رو نگاه کردم.

وقتی در توسط رسول باز شد از ماشین پیاده شدم و شالم رو کمی درست کردم و بند کیفم رو روی شونه‌م  انداختم و به عمارت بزرگی که روبه‌روم بود خیره شدم. نمای عمارت به رنگ سفید بود و سقفش که حالت شیب‌دار بود به رنگ قرمز؛ یک حیاط بزرگ در پایین داشت و در یک قسمت حیاط، زیرزمینی وجود داشت که ماشین ها در اون‌جا پارک می‌شد. نگهبان ها و سگ‌ها دور تا دور عمارت بودن و قیافه‌‌ی همشون طوری بود که فکر می‌کردی آماده یک حرکت کوچیکن تا بهت حمله کنن. از یک طرف پله می‌خورد و به سمت عمارت.

از پله هایی که از سنگ سفید درست شده بود بالا رفتم و اطرافم رو نگاه کردم، وقتی به این خونه می‌اومدم انقدر با احترام باهام رفتار می‌شد که احساس غرور می‌کردم، توی زندگی من زیاد از این موقعیت ها پیش نمی‌اومد اما من به همین کم هم قانع بودم. وقتی برای اولین بار به عمارت رئیس اومدم، حس کردم که یک موجودی هستم که ارزشی دارم. هرچند کاری که انجام میدم کار درستی نیست اما چاره چیه؟ وقتی وارد بعضی از کارها میشی و دستت رو بهشون آلوده می‌کنی دیگه نمی‌تونی با پای خودت ازشون بیرون بری. جلوی عمارت یک استخر درست شده بود که پر از آب زلال بود. انقدر زلال که به راحتی می‌تونستی کف استخر رو ببینی هرچند که زیاد عمیق نبود و به نظر بیشتر برای نما بود.  رسول که بهم رسید کمی جلوتر از من ایستاد و گفت:

- از این طرف لطفا.

سری تکون دادم و باهاش همراه شدم. رسول رو خیلی وقت بود که می‌شناختم.  آدم ساکتی بود و جز مواقع  لزوم صحبت نمی‌کرد از اون دسته آدم‌هایی بود که وقتی کنارش بودی سکوتِ بیش از حدش و جواب های کوتاهِ خشکش معذبت می‌کرد و الان دقیقا موقعیت همون‌طوری بود. با این‌که من باهاش نسبتا صمیمی‌تر بودم باز هم نمی‌تونستم زیاد به حرفش بیارم. وارد سالن شدیم. سالنی بزرگ که کفش با سرامیک های سفید که خط های سیاه بزرگی داشت پوشیده شده بود، چهار لوستر نسبتا بزرگ از سقف سفید عمارت آویزون بود که به شدت سالن رو روشن کرده بود. خدمتکارهایی در حال رفت و آمد بودن و معلوم بود که به خاطر داشتن مهمون سرشون به شدت شلوغِ. از در که وارد می‌شدی به‌جز سالن چیز دیگه‌ای که توجهت رو به خودش جلب می‌کرد راه پله بزرگی بود که به طبقه بالا وصل می‌شد و فرش قرمزی روی اون سرامیک ها پهن شده بود. از راه پله بالا رفتیم و وارد طبقه که چه عرض کنم سالن دوم شدیم. دو دست مبل سلطنتی توی سالن چیده شده بود که از دور هم معلوم بود چقدر گرون قیمت هستن، سمت راست یک راهرو بود و طرف دیگه هم دیوار که  میز خیلی قشنگی همراه آینه و شمعدان های قشنگ طلایی اون‌جا بود. به سمت راهرو رفتیم و در آخر راهرو تنها یک در وجود داشت، به پشت در رسیدیم که رسول در زد و بعد از صادر شدن اجازه وارد اتاق شد و کنار رفت تا من هم وارد بشم و گفت:

- رئیس فرزانه خانم اومدن.

دیدم که رئیس از روی مبل چرم قهوه‌ای بلند شد و به سمتم اومد و گفت:

- سلام خوش‌اومدی بیا بشین. مهمونمون هم تا چند دقیقه دیگه میرسه.

خدا رو شکر کردم که دیر نرسیدم. لبخندی روی لبم نشوندم و به سمت و یکی از مبل ها رفتم و روش نشستم و رئیس هم نشست و گفت:

- به مهمون ساعت دیرتری رو گفتم تا اگه یک وقت ترافیک بود و نرسیدین مشکلی پیش نیاد. می‌دونی که خیابون های تهران اصلا وضعش معلوم نیست.

سری به نشانه موافقت با رئیس تکون دادم. خیلی کنجکاو بودم که بدونم اون شخصی که قرارِ ببینمش کیه که در به صدا در اومد و پشت بندش شخصی در رو باز کرد و وارد شد. سریع نگاهم رو به سمت در چرخوندم که دیدم یکی از نگهبان ها اومد داخل و سری خم کرد و گفت:

- رئیس مهمون از راه رسیدن.

رئیس انگار که کمی هول شده باشه سریع از روی مبل بلند شد و پایین لباسش  رو مرتب کرد. من هم در حالی که کمی متعجب شده بودم و به رئیس که انقدر هیجان ‌زده شده بود  نگاه می‌کردم از جام بلند شدم که دیدم رئیس داره به شخصی خوش‌آمد میگه پس لبخندی روی لبم نشوندم و برگشتم اما با شخصی که جلوی در دیدم لبخند سریع از روی لبام پاک شد. اون شخصی که  به عنوان مهمون و برای معامله به خونه رئیس اومده بود و رئیس رو انقدر هول کرده بود. همون آدمی بود که توی شمال براش محموله بردم؛ همونی که جلوی در خونم ماشینش رو پارک کرده بود. پس منظور رئیس از  کسی که باهاش کار کردم این آدم بود؟ من هیچ شناختی از این آدم نداشتم و غیر قیافش که الان دوباره اون رو با ماسک و کلاه پوشونده بود دیگه هیچی دربارش نمی‌دونستم و خود رئیس هم به من چیزی نگفته بود جز این‌که یه آدمِ لجباز. من چطور باید با این آدم معامله می‌کردم؟ لعنتی. هرچند هنوز هم می‌تونستم از کاری که توش مهارت داشتم استفاده کنم. البته که به یاد آوردن خاطرات قدیم اصلا برام جالب نبود. نه، نباید زود تصمیم بگیرم اگه آدم ساده‌ای باشه، ممکنه بشه باهاش معامله رو راحت ‌تر انجام داد و این‌که می‌تونستم از قیافش به عنوان یک برگ برنده استفاده کنم. پس لبخندم رو گسترش دادم که رئیس در حالی که بهم اشاره می‌کرد گفت:

- معرفی می‌کنم. خانم فرزانه بهادری معامله‌گر ما.

اون مرد به سمتم برگشت و با اون چشمای سبزش بهم خیره شد و گفت:

- بله، آشنایی دارم باهاشون.

و بعد دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:

- حالتون چطور بوده در این مدت؟ زمان زیادی از وقتی که هم رو دیدیم نمی‌گذره.

چشمام رو گرد کردم و نگاهی به رئیس انداختم که دیدم هیچ عکس العملی نشون نمیده. برگشتم و باهاش دست دادم و درحالی که سعی می‌کردم حرص خوردنم توی لحنم مشخص باشه  تا شاید بهش بتونم بفهمونم که نمی‌خوام رئیس متوجه دیدار دوباره ما بشه.  پس از لای دندون های بهم چفت شدم گفتم:

- ممنون، بله مدت زیادی نمی‌گذره از وقتی که براتون توی شمال محموله آوردم شما هم برای ما مقداری آورده بودین هرچند که سوخت.

اون هم لبخندی زده و گفت:

- دقیقا به خاطر همین اینجام.

و کمی دستم رو فشار داد و توی دستش نگه داشت و بعد رها کرد که رئیس با لبخندی که نمی‌دونستم چرا از روی صورتش جمع نمی‌ شد گفت:

- بفرمایید لطفا. و بعد برگشت و به رسول گفت:

- رسول نارگل خانم رو صدا بزن بگو بیان برای پذیرایی.

رسول چشمی گفت و از اتاق بیرون رفت.

@ faeze       @ m.azimi

 

 

 

ویرایش شده توسط برهون
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#15

بعد از این‌که خدمتکار رئیس که گویا اسمش نارگل  بود،  پذیرایی رو تموم کرد. همراه چندتا خدمتکار دیگه از اتاق بیرون رفت، تازه جو حالت جدی به خودش گرفته بود. پاکت کاهی رو که همراهم آورده بودم روی میز، روبه‌روی اون مرد قراردادم و گفتم:

- اینم قرارداد جدید و سند جبران خسارت.

مرد ابرویی بالا انداخت و پاش رو از روی اون یکی برداشت، خم شد و پاکت رو از روی میز برداشت و باز کرد و برگه های داخلش رو بیرون آورد. شروع کرد به خوندن و بعد برگه‌ها رو روی میز پرت کرد و گفت:

- فکر نمی کنی که یکم داری زیاد از حدت می خوای؟

عصبی شدم، یعنی چی؟ الان داشت بهم می گفت مبلغی که تعیین کرده بودم زیادی بود؟ داشت بهم می گفت که طمع نکنم و خودم رو توی هچل نندازم؟ واقعا مزخرف بود، فکر می کنه می تونه با این حرفا منو از چیزی که ثبت کردم برگردونه؟ عمرا؛ از توی کیفم قرارداد قبلی رو که دست رئیس بود و کپی رو داشتم بیرون آوردم و روی میز پرت کردم و گفتم:

- این قرارداد رو خودتون به ما دادین. ما 3 تن به شما شیشه دادیم و قرار شد شما هم نزدیک 2 تن  به ما از مواد جدیدی که درست کرده بودین بدین. تازه این‌که ما باهاتون در مورد قیمت و یک تن کم هم کنار اومدیم. الان به نظرتون اونی که زیاد از حدش می خواد شما نیستین؟

سکوت طولانی توی اتاق به وجود اومد و همین من رو می ترسوند من آدمی نبودم که سرو صدای زیاد داشته باشم و بخوام خودم رو نخود هر آش کنم ولی وقتی می دیدم حقم داره ضایع میشه نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم و شیر می شدم. مرد تک خندی زد و دستش را بالا آورد و زیر چونه‌ش قرارداد و گفت:

- خوشم اومد تو واقعا آدم جالبی هستی.

و بعد از توی جیب کتش یک روان نویس نقره‌ای بیرون کشید و خم شد و برگه‌ ها رو امضا کرد و دوباره به پشتی مبل تکیه داد. وقتی دیدم برگه ها رو امضا زد ناخودآگاه نفس راحتی کشیدم، اگه می خواست لجبازی کنه و قرارداد ها رو امضا نکنه کارم خیلی سخت می شد.

مرد به سمت رئیس برگشت و گفت:

- این دفعه به طور مساوی محموله ها رو لب مرز رد و بدل می کنیم.

رئیس کمی فکر کرد و گفت:

- هوم، فکر نمی کنید اون‌جا یکم خطرناک باشه؟! واقعا جابه‌جا کردن توی اون ناحیه خیلی ریسک داره.

مرد سری تکان داد و گفت:

- می دونم ولی چاره‌ای نیست از اون‌ جایی که به مقصد نزدیک‌تره و جای قبلی هم لو رفته پس نمیشه کاریش کرد. اگه بخوایم از انبار های شما استفاده کنیم بیشتر طول میکشه و از اون‌جایی که محموله نسبتا زیاده ریسک شناخته شدنمون هم بالاست، پلیس  الان دنبالمون نیست چون فکر می کنه پراکنده شدیم ولی همچنان به تحقیقاتشون ادامه میدن.

رئیس خیلی راحت با اون مرد درباره قرار صحبت می کرد انگار که هیچ  اتفاقی نیفتاده، این مرد تا همین چند دقیقه پیش داشت ما رو تحقیر می کرد، واقعا نمی فهمم که چطور رئیس می تونه به این موضوع انقدر بی‌توجه باشه. بعد از این‌که صحبت‌هاشون تموم شد، رئیس خواست تا اطراف رو به اون نشون بده که اونم موافقت کرد تا باهاش همراه بشه و بعد هم بریم سر میز شام. رئیس از جاش بلند شد و گفت:

- فرزانه نظرت چیه که تو هم با ما بیای؟ از اون جایی که دیگه کاری نیست، بد نیست هوایی عوض کنی.

دستام رو از حرص مشت کردم. واقعا دوست نداشتم باهاشون برم اما چیکار کنم که نمی تونستم اشاره های نا‌محسوس رئیس رو نادیده بگیرم و از طرفی هم بحث ترفیع مقامم مطرح بود که هیچ جوره نمی تونستم بی‌خیالش بشم پس از جام بلند شدم و درحالی که لبخندی زوری روی لبم نشونده بودم تایید کردم و بعد هر سه از عمارت خارج شدیم تا توی حیاط گشتی بزنیم. فضای بیرون واقعا عالی بود. نه انقدر سرد که یخ بزنی و نه انقدر گرم که حالت بد بشه. واقعا توی این لحظه دوست داشتم توی پارکی که با رئیس قرار گذاشته بودم، برم و کمی پیاده روی کنم به جای این‌که کنار شخصی که نمیشناسم راه برم. با این‌که باغِ درست شده توی حیاط پر از درخت های سبز و قشنگ و گل بود اما هیچی به دلم نمی نشست. رئیس و اون مرد داشتن در مورد یک سری مسائل صحبت می کردن و من به شدت احساس غریبی می کردم.  برای یک لحظه برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم که دیدم رسول دوان-دوان داره به سمت ما میاد. وقتی به ما رسید به سمت رئیس رفت و گفت:

- رئیس یک مشکلی داریم.

رئیس برگشت و با تعجب به رسول نگاه کرد و گفت:

- مشکل؟ در چه موردی؟

رسول سرش رو خم کرد و در گوش رئیس چیزی گفت که رئیس هم سرش رو عقب کشید و نگاهی پریشون به رسول انداخت که اون مرد جلو اومده و گفت:

- ببینم در رابطه با کار مشکلی پیش اومده؟

پوزخندی زدم و خودم عقب کشیدم که رئیس گفت:

- نه، به اون مربوط نیست. شما لطفا از اطراف لذت ببرید تا من کاری رو انجام بدم، سریع برمی گردم.

و بعد همراه رسول به سمت عمارت رفت. آه واقعا باید الان با این مرد در این موقعیت تنها بمونم؟ بهتر بود که منم به عمارت برمی گشتم و خودم رو به چیزی سرگرم می کردم. خواستم برم اما هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که صدای اون رو شنیدم که گفت:

- به نظر خسته میاین.

چشمام رو بستم و دستام رو از سر حرص مشت کردم. دلم می خواست بهش می گفتم که صحبت کردن با اون خسته کننده‌تر هست اما چاره چی بود. باید تحمل می کردم بنابراین برگشتم و دستام را جلو آوردم و بهم قفل کردم و گفتم:

- بله، واقعا کار کردن آدم رو خسته می کنه.

اون هم که تنها چشمای سبزش معلوم بود، بهم خیره شد و سری تکون داد. از این‌که نمی تونستم واکنش های چهره‌ش رو ببینم ناراحت بودم ولی کاری نمی تونستم انجام بدم مخصوصا در این موقعیت پس فعلا دست نگه داشتم تا در زمان مناسب به هدفم برسم. توی همین فکر ها بودم که یک دفعه ازم خواست تا قدم بزنیم و منم که نمی تونستم رد کنم پس باهاش همراه شدم. کمی که راه رفتیم پرسید:

- خیلی کنجکاوم که چطور درگیر اینکارها شدین.

با شنیدن این حرف  خاطرات قدیم توی ذهنم ردیف شد. سعی کردم تا اون خاطرات آزار دهنده رو کنار بزنم و گفتم:

- فکر می کنم که این جز مسائل خصوصی زندگی من باشه.

یک قدم بلند برداشت که ازم جلو افتاد. به سمت یکی از بوته های گل رفت و درحالی که گل ها رو تماشا می کرد گفت:

- اوه، نمی خواستم توی زندگی شخصیتون سرک بکشم من رو ببخشید؛ فقط یکم کنجکاو بودم مطمئنا کارهای خیلی راحت‌تر و لذت بخش‌تری هم می تونستین انجام بدین درست نمیگم؟

سری به نشانه موافقت تکون دادم و گفتم:

- بله خب، برای هرکسی با سن و تحصیلات من ممکن بود که کارهای بهتری محیا باشه ولی شاید شرایط من یکم متفاوت‌تر بود.

دیگه سکوت شد. من مشغول کنار زدن افکار پوچم  بودم و اون...

نمی دونم شاید داشت  به این فکر می کرد که سوال بعدی که قراره ازم بپرسه چیه. اما حرفی که اون گفت واقعا  چیزی نبود که داشتم به اون فکر می کردم هرچند که یک سوال بود.

- اگه بگم؛ ازتون خوشم میاد چیکار می کنین؟

من  داشتم یکی از بوته ها  که داخلش گل رز پژمرده‌ای داشت رو نگاه می کردم، شوکه شدم. من چی شنیده بودم؟ یعنی اون منو دوست داره؟ نه این غیر ممکنه کلا ما ۳ بار بیشتر هم رو ندیدیم و هر دفعه هم تنها کاری که کردیم دعوا بوده اون چطور...

این اصلا منطقیه نیست. به سمتش برگشتم تا شاید بتونم از توی نگاهش بفهمم داره به چی فکر می کنه اما وقتی چشماش رو دیدم متوجه شدم که خوندن ذهن هرکسی جز این مرد مطمئنا آسون خواهد بود. چشمای سردش هیچ احساساتی رو در خودش نشون نمی داد و عملا با قیافه‌ای پکر بهم خیره شده بود. انگار که داشت یک جمله تکراری رو می گفت. درست عین یک عروسک کوکی که فقط برای گفتن چندتا کلمه که توی ذهنش حک شده کوک میشه. اخمی روی صورتم نشوندم و گفتم:

- شوخی قشنگی نبود.

اون کمی سرش رو کج کرد و تک خندی زد و گفت:

- چرا فکر کردین که دارم شوخی می کنم؟

نمی دونستم منظورش از این‌کارها چیه و  دقیقا چه هدفی داره ولی هرچی که بود می دونستم که نباید به این آدم نزدیک بشم. من اصلا به چیزی که گفت باور نداشتم چون نمی تونستم  اون احساس رو توی چشماش ببینم و  این برام قابل قبول نبود پس گفتم:

- از اون‌جایی که فکر می کنم شما خوشتون میاد با شوخی های بی مورد من رو عصبی کنید.

اون دستاش رو داخل سینه جمع کرد و گفت:

- خب اگه بهتون نشون بدم که احساساتم شوخی نیست من رو باور می کنید؟

قدمی عقب برداشتم و گفتم:

- نه، چون این در هر صورت ممکن نیست.

و بعد برگشتم. باید از اینجا می رفتم نباید می ذاشتم من رو داخل تورش گیر بندازه چون در اون صورت رها شدن ازش کاری بود که نمی تونستم به راحتی انجامش بدم. وقتی به جلوی عمارت رسیدم، خواستم وارد بشم که ناگهان در باز شد و  رسول هول‌زده از در بیرون اومد و با دیدن من  که دستم روی هوا خشک شده بود، شوکه عقب کشید و بعد ایستاد. نگاهی به ظاهرش کردم که نگران میزد. وقتی من رو دید نفسی گرفت و گفت:

- بیا تو رئیس باهات کار داره.

متعجب شدم و به دنبال رسول رفتم که دوباره به همون اتاق قبلی برگشت. وارد اتاق که شدم، دیدم هیچ‌کس توی اتاق نیست. نگاهم رو چرخوندم و دیدم که وسط اتاق یک چمدون قرار گرفته که لباس هایی به طور نامرتبی داخلش ریخته شده بود. آروم به سمت چمدون رفتم که رئیس ناگهان از دری که داخل اتاق بود با یک سری پوشه و وسایل دیگه داخل دستش وارد اتاق  شد و با عجله به سمت چمدون اومد. وسایل رو داخلش پرتاب کرد و بعد برگشت و اطرافش رو با پریشونی که خیلی کم از دیده بودم نگاه کرد. انگار واقعا اتفاق جدی افتاده بود. قدمی جلو برداشتم و گفتم:

- رئیس، حالتون خوبه؟ ببینم اتفاقی افتاده؟

رئیس انگار که تازه متوجه من شده باشه با شدت سرش رو به سمتم برگردوند و گفت:

- من باید برم فرزانه.

@ faeze        @ m.azimi

 

ویرایش شده توسط برهون
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#16

شوکه به رئیس که گیج و مضطرب به نظر می‌رسید خیره شده بودم. نمی‌دونستم داره درباره چی صحبت می‌کنه.  دست‌هام رو از هم باز کردم و گفتم:

- چی؟ ببینم اصلا برای... برای چی؟

رئیس کلافه بود و داشت توی کشوهای میزش دنبال چیزی می‌گشت و مدام از این طرف اتاق به اون طرف اتاق می‌رفت و سر من هم باهاش می‌چرخید. کلافه شدم و جلو رفتم، کنار چمدان ایستادم و گفتم:

- خب حرف بزن ببینم دقیقا اوضاع از چه قراره؟!

رئیس هم که یک‌سری برگه دستش بود. کنار چمدان ایستاد و گفت:

- سیمین قلبش ایست کرده؛ باید برم آمریکا، نیاز به پیوند داره.

سیمین زن رئیس بود که من تا به حال اون رو از نزدیک ندیده بودم و نمی‌شناختمش. اون جدا از شوهرش توی آمریکا زندگی می‌کرد؛ چون قلبش ضعیف بود و دنبال قلبی برای پیوند بود، همون‌جا مونده بود و با رئیس برنگشته بود و انگار دوباره حالش بد شده بود. چند دفعه‌ای شده بود که رئیس به خاطر زنش سفر بره و برگرده. توی اون مدتی که رئیس نبود، معمولا کارها رو به دست من می‌سپرد و می‌رفت اما الان اصلا وقت مناسبی برای رفتن به آمریکا نبود. اون هم وقتی چنین شخصی پای معامله نشسته بود.  رئیس دوباره  برگشت و خواست بره به سمت همون دری که توی اتاق بود. منم دنبالش رفتم و گفتم:

- واقعا انقدر ضروریِ؟ ببینم مگه تو رضایت نامه عمل رو امضا نکردی؟ تازه گفته بودی که یک قلب هم پیدا شده، پس چی‌شد؟ اون‌ها خودشون کارها رو انجام میدن دیگه. رفتن تو به اون‌جا فقط وقت تلف کردنِ.

رئیس که نزدیک در بود برگشت و با چشم‌هایی که عصبانیت در اون‌ها کاملا مشخص بود، بهم خیره شد و گفت:

- دفعه آخرت باشه که توی کارم دخالت می‌کنی فرزانه.

و برگشت و خواست بره که گفتم:

- خب مگه دروغ میگم؟  نمی‌خوام بلایی سر زنت بیاد اما فکر می‌کنی با رفتنت می‌تونی کاری از پیش ببری؟ حالا بر فرض که بری؛ لطفاً من رو در جریان روال کار قرار بده تا بدونم توی زمانی که نیستی دقیقا باید چی‌کار کنم.

نه این‌که دلم به حالش نسوزه، فقط نگران بودم. من هیچی از قرارهایی که با اون مرد گذاشته بود نمی‌دونستم   و این اتفاق هم باعث شده بود تا بدتر گیج بشم. اگر به من چیزی نمی‌گفت، مسلما تا قبل از برگشتنش یا یک اشتباه جمع نشدنی انجام داده بودم یا مرده بودم. آخه من رو چه به کار کردن با چنین گروه بزرگی؟ تازه غیر از اون، این‌که رئیس اون باند شخصی بود که به شدت ازش بدم می‌اومد و حاضر نبودم برای یک لحظه هم باهاش همکاری کنم. نه این اصلا امکان نداشت، حداقل نه برای من.  رئیس از تصمیمش برای رفتن به اتاق منصرف شد و به سمت در خروجی اتاق رفت که با نگاهم دنبالش کردم. در رو باز کرد و کمی سرش را جلو برد و اسم رسول رو صدا زد و بعد گفت:

- رسول، بیا این چمدان رو ببر توی ماشین تا من بیام!

پس قرار نبود کوتاه بیاد. چشم‌هام رو از سر حرص بستم و جلو رفتم و کنار اون که به چمدان رسیده بود و داشت زیپش رو می‌کشید ایستادم و دست‌هام رو توی سینه جمع کردم و با لحنی که آروم‌تر از قبل بود، گفتم:

- حالا بلیط از کجا گیر آوردی؟

در حالی که آستین بیرون زده از چمدان را با دستش داخل می‌برد گفت:

- نمی‌دونم‌. پیدا شد دیگه، تو به اونش کاری نداشته باش!

و بعد صاف ایستاد که رسول هم به اتاق رسید و وارد شد به سمت چمدان اومد و اون رو برداشت و بدون گفتن هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت. رئیس برگشت سمتم و گفت:

- چیزی برای نگرانی وجود نداره فرزانه...

مردمک چشم‌هام رو چرخوندم و گفتم:

- ببین نمی‌خوام بهم دلداری بدی، فقط حرفت رو بزن! وضعیت زنت چطوره؟

رئیس در سکوت کمی بهم خیره شد و بعد آهی کشید و گفت:

- حالش خیلی بد شده و باید ببریمش اتاق عمل، اما اون شخصی که می‌خواست قلب اهدا کنه رفته و من باید برم تا بتونم یک قلب دیگه براش پیدا کنم. هرچند که همین حالا هم دنبالش هستم.

متعجب به حرف‌های رئیس گوش می‌دادم. یعنی چی کسی که قرار بوده اهدا کنه رفته؟ پس یعنی اون زن قرار بود بمیره؟ نمی‌دونستم در اون لحظه باید چی بگم یا چی‌کار کنم؛ فقط ساکت به رئیس خیره شده بودم که ناگهان در به صدا در اومد؛ سریع نگاهم رو به سمت در چرخوندم و وقتی اون مرد رو  ایستاده تو چارچوب  دیدم، کلافه نفسم رو بیرون دادم و برگشتم و به  سمت مبل‌ها رفتم اما صداش رو می‌شنیدم.

- ببخشید، از اون‌جایی که برنگشتید خودم اومدم. ببینم مشکلی پیش اومده؟

رئیس کلافه شده بود. انگار اون هم در این لحظه بودن این مرد رو در این‌جا آزار دهنده می‌دونست. روی یکی از مبل‌ها نشستم و به اون دوتا خیره شدم که باهم صحبت می‌کردن. رئیس جواب داد:

- من واقعا متاسفم اما باید برم. نمی‌تونم برای ادامه کار در ایران باشم چون برای زنم مشکلی پیش اومده، اما به جای من فرزانه تمام کارها رو به عهده می‌گیره.

مردمک چشم‌هام رو یک دور چرخوندم که دیدم اون مرد نگاهی بهم انداخت و گفت:

- نگران نباشید من کاملا متوجه این موضوع هستم. در هرحال همیشه خانواده  مهم‌تر از کار هست.

رئیس خوشحال از قبول کردن و درک شریکش از شرایط به سمتم برگشت و گفت:

- فرزانه تو هم با من بیا! سر راه رفتن به فرودگاه تو رو می‌برم خونه.

از جام بلند شدم و گفتم:

- نه رئیس لازم به این کار نیست. خودم می‌تونم برم. شما بهتر عجله کنین تا به پروازتون برسین.

در همین موقع دوباره صدای اون مرد اومد که گفت:

- نگران ایشون نباشین. قرارِ که با من همراه بشن، فقط...

این مکث باعث شد رئیس نگران  سکوت کنه تا ببینه شریکش توی اون شلوغی از در هم پیچیدگی مسائل چطور به نفع خودش استفاده می‌کنه اما با شنیدن حرفش انگار یکم خیالش راحت شد.

- ناخواسته حرفاتون رو شنیدم. اگه بخواین من می‌تونم براتون یک اهدا کننده قلب پیدا کنم.  

رئیس در سکوت و شوکه به اون مرد خیره شد. من هم شوکه شده بودم. معمولا در این مواقع از شرایط استفاده می‌کنن و چیزی در خواست می‌کنن یا یک بند از معامله رو تغییر میدن. اگه اون می‌خواست می‌تونست اون مبلغی که من برای خسارت تعیین کردم و از نظر خودش زیاد بود رو کم کنه ولی چرا داره طوری رفتار می‌کنه انگار یک آدم انسان دوستِ؟ رئیس با لکنت گفت:

- چ... چطور؟

مرد با لحنی که انگار کمی خوشحالی درش مشهود بود گفت:

- خب یک سری دوستانی در آمریکا دارم، می‌تونن براتون پیدا کنن. خب چی‌کار کنم؟

رئیس کمی به فکر فرو رفت و من شوکه بهش خیره شدم. این هم فکر کردن داشت؟ معلوم بود که یک تله‌ست. 

- خیلی خب پس لطفا برام یک نفر رو پیدا کنید!

با شنیدن این حرف از طرف رئیس خواستم به سمتش برم و از این کار منصرفش کنم که رسول رسید و گفت که باید برن. رئیس برگشت و یک موفق باشید گفت و از  اون مرد قول گرفت که تا رسیدن به اونجا زنش توی اتاق عمل در حال جراحی باشه و بعد رفت. هه، خنده‌دار بود صاحب خونه‌ای که مهمون‌هاش رو ول کرد و به سفر رفت. این واقعا... کلافه چشم‌هام رو بستم و دستم رو به صورتم کشیدم که اون مرد گفت:

- بهتر هست که ما هم بریم. خوب نیست وقتی صاحب خونه نیست این‌جا بمونیم.

عصبی به سمتش برگشتم و گفتم:

- الان می‌خوای نشون بدی که خیلی مبادی آداب هستی؟ برام نقش بازی نکن! من که روی واقعیت رو دیدم، می‌دونم که تو چقدر می‌تونی آب زیرکاه باشی.

اون خنده‌ای کرده و گفت:

- اوه تو راست میگی. من ممکنه آب زیرکاه باشم اما درباره یک چیز بهت تضمین میدم...

سکوت کردم تا ببینم چی می‌خواد بگه که ادامه داد:

- من هنوز روی واقعیم رو بهت نشون ندادم.

و بعد برگشت بره و گفت:

- بیا بریم دیگه! در هر صورت این وقت شب ماشینی گیرت نمیاد. پایین منتظر می‌مونم.

و بعد هم رفت. حرصی دست‌هام رو مشت کردم و چشم‌هام رو بستم. کاریش نمی‌شد کرد. به نظر رفتن با اون امن‌تر بود. از روی میز وسایلم رو جمع کردم و پرونده مربوط به محموله رو که رئیس روی میز گذاشته بود هم برداشتم و به طرف در رفتم و از اتاق بیرون زدم. وقتی کلا از عمارت بیرون اومدم، دیدم که اون مرد می خواد سوار ماشین بشه و با دیدن من تنها نگاهم کرده و بعد سوار شد. به سمت ماشین رفتم که رسول در رو برام باز کرد. چرا اون با رئیس نرفته بود؟ باید بعدا ازش می‌پرسیدم. قبل سوار شدن یک لحظه برگشتم و به عمارت نگاه کردم؛ واقعا قشنگ بود. خب انگار دوباره باید با رویاهام خداحافظی می‌کردم. سوار ماشین شدم که رسول در رو بست و حرکت کردیم.

@ faeze      @ m.azimi

ویرایش شده توسط برهون
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ناظر رمان

#17

وسط راه بودیم. استرس داشتم و مدام ناخنم رو با دندان‌هام می‌کشیدم. مردی که کنارم نشسته بود باعث می شد احساس معذب بودن بهم دست بده. ولی چیزی که بیشتر از همه ذهنم رو به خودش معطوف کرده بود، رفتن رئیس به سفر بود. چطور ممکنه دقیقا در همون لحظه که ما داریم برای معامله آماده میشیم قلب زنش بگیره و کسی هم که می‌خواسته قلب رو اهدا کنه رضایت نده؟ یعنی کسی بوده که می‌خواسته این معامله رو با نبود رئیس بهم بزنه؟ آخه مگه میشه یک دفعه‌ای نظرشون در رابطه با پیوند عوض بشه اونم دقیقا موقع عمل؟ حالا اگه شخصی هم پشت این‌کار باشه، کی می‌تونه باشه؟ مردمک چشمام رو آروم به سمت مرد کناریم چرخوندم. ممکنِ کار این مرد باشه؟ ولی اصلا انگیزه‌ای برای این کارش نمی‌تونم پیدا کنم. شاید نمی‌خواسته خسارت رو بده اما این آدم انقدری پولداره که اندازه هفت نسل بعدش رو هم سیر کنه طوری که آب توی دلشون تکون نخوره پس این پولا براش چیزی نیست، پس...

با صدای مردی که کنارم نشسته بود باعث شد فکرها و سوال های متعدد توی ذهنم رو کنار بزارم و کمی از جا بپرم.

-انقدر بهم بد نگاه می‌کنی که دارم کم-کم به خودم شک می‌کنم.

چندبار پلک زدم. لعنتی فهمیده بود دارم نگاهش می‌کنم؟! حالا باید واقعا به روم می‌آورد؟ کمی جابه‌جا  شدم و گفتم:

-چرا باید به خودت شک کنی؟ 

و بعد برگشتم و توی چشم‌های سبزش مستقیم زل زدم و گفتم:

-ببینم نکنه واقعا کاری کردی؟

مرد کمی بهم خیره شد و تک خندی زد و گفت:

-اصلا از کجا انقدر مطمئنی که کار من بود؟

دستام رو توی سینه جمع کردم و با لحنی که یادآوری جمله خودش باشه گفتم:

-خودت گفتی که یک سری آشنا اون‌جا داری بنابراین مطمئنا اولین نفر توی لیست مظنونین قرار می‌گیری.

مرد خنده‌ای کرد و کمی به سمتم کج شد و گفت:

-خب خانم مارپل، من چه انگیزه‌ای برای انجام این کار می تونم داشته باشم؟

شونه‌هام رو بالا انداختم و گفتم:

-هه،معلومه چون می خوای خسارت رو پرداخت نکنی.

دیدم که یکی از ابروهای سیاه رنگش رو بالا انداخت و گفت:

-با این‌که می‌دونی این پول اصلا برام چیزی نیست؟

سکوت کردم. واقعا حرفی برای گفتن نداشتم که در این مورد بزنم پس لب بالاییم رو به دندان گرفتم و کشیدم که دوباره گفت:

- خب، فکر می کنم که خانم مارپل در حل این مسئله به مشکل برخوردن.

و بعد انگشتش رو جلو آورد و یک ضربه به پیشونیم زد و دستش رو عقب کشید سریع روی  پیشونیم رو پوشوندم و با اخم گفتم:

-هی، میشه مسخره نکنی!

مرد خنده‌ای کرد و دوباره رو به پنجره برگشت و گفت:

- برای این‌که رفع اتهام بشم این رو میگم، اگه من می خواستم این معامله رو بهم بزنم فقط کافی بود تا خودش رو بکشم.

با شنیدن این حرف شوکه شدم. اون عملا داشت جلوی من از قتل یک آدم صحبت می کرد، چطور انقدر راحت می‌تونست...

با توقف ماشین تازه به خودم اومدم و اطرافم رو برانداز کردم، مثل این‌که رسیده بودیم. قفل ماشین باز شد که در رو باز کردم و خواستم از ماشین پیاده بشم که صداش باعث شد در کارم وقفه ایجاد کنم و به سمتش برگردم تا ببینم می خواد چی بگه.

-کارتی که بهت دادم...

وقتی دید دارم به حرفش توجه می کنم گفت:

-شماره من روش نوشته شده توی گوشیت داشته باش، هروقت کمک خواستی می تونی روم حساب کنی، هرچند فقط برای کار.

تک خندی زدم یکی از ابروهام رو بالا دادم و گفتم:

-این مدل جدید شماره دادنِ؟

مرد شونه‌هاش رو بالا انداخت که گفتم:

-ممنون اما من از کسی که اسمش رو نمی‌دونم کمک نمی‌گیرم.

از ماشین پیاده شدم و در رو بستم و از داخل کیف کوچیکم کلید خونه رو بیرون آوردم. به محض این‌که در رو باز کردم صدای حرکت ماشین به گوشم خورد وارد خونه شدم و با بستنش دیگه صدایی به گوشم نرسید. کفش‌هام رو از پاهام بیرون کشیدم و بعد گذاشتن توی جا کفشی وارد پذیرایی شدم   و همون‌‌طور که نفسم رو کلافه و خسته از ریه بیرون می‌دادم به سمت اتاقم حرکت کردم.  انقدر خسته و خواب‌آلود بودم که دلم می خواست همین که وارد اتاقم شدم خودم رو روی تخت پرت کنم و درحالی که توی خودم جمع شدم بخوابم اما مشکل اینجا بود که لباسم چروک می‌شد و من حوصله اتو کردن دوباره لباسم رو نداشتم. پس برای این‌که هم لباسم چروک نشه و هم زودتر بتونم بخوابم لباسام رو به جالباسی پشت در آویزان کردم و بعد خودم رو روی تخت پرت کردم که صدای تخته زیر تشک دراومد. تک خندی زدم واقعا که بچه شده بودم.  برای چند لحظه بچه شدن هم خوبه، آدم از دنیای بزرگ‌ها دور می مونه. من اصلا دلم نمی خواست بزرگ بشم، چون می‌تونستم شلوغی دنیای آدم بزرگ ها رو ببینم. این‌که چقدر تلاش می‌کنن یا دعوا می کنن و... خیلی کارهای دیگه که وقتی بچه بودم طوری دیگه‌ای اون‌ها رو می‌دیدم. برای من فقط خسته کننده و تکراری بود، دقیقا مثل الان.

نگاهم رو چرخوندم که چشمم به کارت روی پاتختی خورد. آه همون کارت سیاه؛  کمی خودم رو بالا کشیدم و کارت رو برداشتم و دستم رو بالا آوردم و کارت رو یک بار دیگه نگاه کردم. نمی دونم دقیقا دنبال چی بودم، شاید می خواستم تغییری کرده باشه. نگاهم به شماره پایین کارت افتاد. یک شماره رند، اگه ازم می پرسیدی هم می تونستم بدون این‌که بهش نگاه کنم شماره رو بگم. یک دفعه یاد حرف اون مرد درباره اضافه کردن شماره‌اش به گوشیم افتادم. از فکر بیرون اومدم، سرم رو محکم تکون دادم و کارت رو روی پاتختی پرت کردم و به پشت خوابیدم. اصلا چرا باید شماره اون مرد رو داخل گوشیم داشته باشم؟ به چه دردی می خوره؟ کمی مردمک ‌هام رو چرخوندم و آخر هم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و از روی تخت بلند شدم از داخل کیفم موبایلم رو برداشتم و  بعد سیو کردن شماره یک نفس راحت کشیدم. در هر صورت که اون قرار نبود بفهمه پس ضرری نداشت.

فردا ساعت 6 از خواب بلند شدم باید به کارهام می رسیدم و بعد برای برداشتن یک سری پرونده می رفتم خونه رئیس. خدا رو شکر رفت و آمدم به خونه رئیس آزاد بود وگرنه باید با کلی بدبختی اون پرونده‌ها را می گرفتم. در حالی که خمیازه می کشیدم  کمی حوله سفیدی رو که به موهام بسته بودم جابه‌جا کردم، عادت داشتم هر دو روز سرم رو بشورم.  خودم رو روی مبل پرت کردم و اولین بسته کاغذهایی که لازم برای ترجمه بود رو برداشتم.  بعد از چند ساعت کار کردن خسته سرم رو بلند کردم ترجمه کردن زیاد کار سختی برام نبود اما بعضی از متن‌ ها که از کلمات سنگین استفاده می کردن یکم ترجمه رو برام سخت می کرد. بسته رو روی میز انداختم و بدنم رو کش دادم، ساعت 11 بود.   باید حرکت می‌کردم. تازه کلی از زمانم هم وسط ترافیک می رفت.  

@ faeze      @ m.azimi

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • ناظر رمان

#18

سوار ماشین شدم و پلاستیک خریدم رو روی صندلی کناری گذاشتم و خواستم ماشین رو روشن کنم که با صدای زنگ گوشیم متوقف شدم. سرم رو به سمت کیف سفیدم چرخوندم. کیف رو برداشتم و از داخلش گوشیم رو بیرون آوردم از دیدن شماره ابروهام رو بالا انداختم و تماس رو وصل کردم.

- بله؟

صداش توی گوشم پیچید که گفت:

- سلام.

می‌خواستم بگم "میشه کارت رو زودتر بگی؟ اگه دیر حرکت کنم می‌خورم به ترافیک" اما یادم اومد که نمی‌خواستم متوجه بشه که من شماره‌ش رو دیشب توی گوشیم سیو کردم؛ یعنی باید یک دفعه جواب نمی‌دادم تا شک نکنه؟ آه، واقعا تظاهر کردن به چیزی که نیست چقدر سخته. آب دهانم  رو محکم قورت دادم و گفتم:

- سلام، شما؟

خنده‌ای کرد و بعد گفت:

- واسه همین گفتم که شماره من رو توی گوشیت ذخیره کنی.

ابروهام رو به سمت هم کشیدم. گوشی رو از گوشم فاصله دادم و روی اسپیکر گذاشتم و ماشین رو روشن کردم و بلند گفتم:

- گفتم که از کسی که نمی‌شناسم کمک نمی‌گیرم.

ماشین رو به حرکت درآوردم و گوشی رو  روی هولدر گذاشتم که صداش بهم رسید.

- خیلی خب، هرطور راحتی.

عصبی دندان‌هام رو به هم فشار دادم. این آدم فقط زنگ زده بود تا من رو سر کار بذاره؟ یک لحظه صبر کن! اون اصلا شماره من رو از کجا آورده؟! چشم‌هام رو برای لحظه‌ای کوتاه بستم و بعد گفتم:

- میشه بری سر اصل مطلب؟

کمی سکوت کرد، انگار از حرف من خوشش نیومده بود. 

- الان کجایی؟

متعجب ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:

- دارم میرم خونه رئیس.

- الان وقت رفتن اون‌جا نیست. بیا جایی که بهت آدرس میدم!

با شنیدن این حرف، عصبی صدام رو بیشتر بالا بردم و گفتم:

- مگه من برده توام که بهم دستور میدی؟ برای چی باید بیام؟

اون هم صداش رو مثل من بالا برد و گفت:

- ان‌قدر با من بحث نکن فرزانه! چرا فکر می‌کنی من هر کاری رو با قصد و غرضی خاصی نسبت بهت انجام میدم؟ از این تصورت اصلا خوشم نمیاد.

هه، این مرد کی بود که برای من صداش رو بالا می‌برد؟ کنار زدم و گوشی رو برداشتم و گفتم:

- صدات رو برای  من بالا نبر! تو فکر کردی کی هستی؟ درسته که با رئیسم قرارداد بستی و مشتری اونی، ولی من رو نخریدی که این‌طور بهم دستور میدی.

دوباره کمی سکوت  کرد و بعد از چند ثانیه آروم‌تر گفت:

- خیلی خب، معذرت می‌خوام. فقط نمی‌خواستم ان‌قدر نسبت به من سوءظن داشته باشی. در هرحال بیا جایی که بهت آدرس میدم تا کارهای محموله رو انجام بدیم و بعد پول خسارت رو بگیری.

نفسم رو بیرون دادم. خب من هم زیاده‌روی کرده بودم؛ باید اول گوش می‌دادم ببینم چی میگه. دیگه زیادی دارم نسبت بهش جبهه می‌گیرم. پس دوباره گوشی رو به جای قبلش برگردوندم و ماشین رو به حرکت در آوردم و گفتم:

- منم معذرت. حتما باید الان بیام؟

تنها "آره" کوتاهی گفت که جواب دادم:

- خیلی خب.

- آدرس رو برات پیامک می‌کنم.

حرفش رو تأیید کردم که تماس رو قطع کرد. برای لحظه‌ای به صفحه گوشی نگاه کردم؛ آه، واقعا ناراحتش کرده بودم، ولی چرا خودم هم ان‌قدر ناراحت شده بودم؟ سرم رو تکونی دادم  که صدای پیامک گوشیم بلند شد؛ پیامک رو باز کردم و دور زدم باید مسیرم رو عوض می‌کردم.

***

ماشین رو پشت کامیون نقره‌ای رنگ نگهداشتم و بعد از خاموش کردن ماشین پیاده شدم. اطرافم رو نگاه کردم، برخی از آدم‌های اون‌جا رو می‌شناختم، قبلا باهاشون کار کرده بودم. براشون دستی تکون دادم که مردی جلو اومد و گفت:

- ببخشید، شما خانم فرزانه هستین؟

سری تکون دادم که کنار رفت و به سمتی اشاره کرد و گفت:

- از این طرف لطفاً! ‌

از این همه احترامی که نسبت بهم قائل شده بود، متعجب شدم. من عادت نداشتم باهام این‌طوری رفتار بشه. من توی  محیطی بزرگ شده بودم که آدم‌هاش اصلا متوجه چنین احتراماتی نبودن. آروم پشت سر اون مرد حرکت کردم. به یک ماشین سیاه رسیدیم که  دو مرد داشتن باهم صحبت می‌کردن. از کلاه سیاهی که روی سرش گذاشته بود می‌تونستم به راحتی بشناسمش، تنها کسی بود که توی این فضا کلاه سرش می‌ذاشت. بهشون که رسیدیم، اون یکی مرد سری برای تعظیم خم کرد و رفت. به سمتم برگشت و گفت:

- سلام.

سری تکون دادم. سکوت کردم، به خاطر صحبتی که پشت تلفن داشتیم یک کم جو بینمون سنگین شده بود. صداش رو که شنیدم، نگاهم رو برگردوندم که دیدم تخته‌ای رو به سمتم گرفته. نگاهی به تخته که یک برگه وسطش بود انداختم و گفتم:

- این چیه؟

تخته رو تکونی داد تا بگیرمش و گفت:

- یک برگه‌ی لیست تعداد بار و یکی هم برای این‌که امضا کنی تا خسارت و بار رو تحویل گرفتی از اون‌جایی که رئیست نیست و تو رو مسئول کرده.

تخته رو ازش گرفتم و در حالی که می‌‌خوندمش،   جیب‌های کت بلندم رو گشتم تا روان نویسم رو ازش بیرون بیارم که اون خودکاری که یک روکش سیاه داشت رو به سمتم گرفت که باعث شد دستم از حرکت بایسته. نگاهی بین اون و خودکار رد و بدل کردم و گرفتمش و  یکی  از برگه‌ها رو امضا زدم و گفتم:

- خب، خسارت.

اون اشاره‌ای کرد. مردی که باهاش حرف می‌زد،  جلو اومد و کیفی رو به سمتم گرفت. کیف رو باز کردم و به پول‌های توش نگاه کردم. برگه دوم رو برداشتم و گفتم:

- وقتی پول‌ها رو شمردم، امضا می‌کنم.

پوزخندی زد و گفت:

- هرطور راحتی.

نه انگار واقعا ناراحت شده بود. نفسم رو محکم از سینه بیرون دادم و گفتم:

- هی، ببخشید اون موقع زیادی تند رفتم. درهر صورت این کارم به خاطر اینه که صاحب این پول‌ها یک آدم دیگه‌ست و من نسبت بهشون مسئولم.

ابرویی بالا انداخت و دستاش رو توی سینه جمع کرد و گفت:

- برای تو چه فرقی می‌کنه؟ تو که می‌دونی اون پول از راه مناسبی به دست نمیاد، پس برای چی ان‌قدر برای کارت تلاش می‌کنی؟ اون‌طور که من می‌دونم، تو استعدادهای زیادی داری و اصلا نیازی نیست توی یک چنین کارهایی دست داشته باشی، اما متوجه نمیشم که چرا مدام خودت رو قاطی می‌کنی؟

پوزخندی زدم و برگه رو توی ساک گذاشتم و زیپش رو کشیدم. خاطرات کمی توی ذهنم پررنگ شدن که سریع محوشون کردم و گفتم:

- من این‌ کار رو برای این‌که دوستش دارم انجام نمیدم، این کار رو برای این انجام میدم که بتونم زنده بمونم.

در همین زمان گوشیم زنگ خورد؛ اون رو از توی جیبم بیرون آوردم و جواب دادم که صدای رسول که تند- تند نفس می‌کشید، توی گوشم پیچید: 

- الو... ف... فرزانه... .

ناگهان صدای ترکیدن چیزی به گوشم رسید و باز صدای رسول که تند گفت:

- خودت رو برسون این‌جا فرزانه!

متعجب و نگران گفتم:

- هی، چی‌شده رسول؟ درست حرف بزن ببینم!

صدای رسول مدام قطع و وصل می‌شد و نمی‌تونستم به خوبی متوجه بشم چی داره میگه.

- بیا... شلو... ح... .

ابروهام رو بیشتر بهم نزدیک کردم و کمی خم شدم و گفتم:

- چی؟

- احمد... احمدی اومده... .

و تماس قطع شد. گوشی رو از گوشم فاصله دادم که مرد روبه‌روم گفت:

- ببینم اتفاقی افتاده؟!

سری تکون دادم که یعنی نمی‌دونم و گفتم:

- رسول گفت که احمدی اومده، صداش خوب نمی‌اومد اما از پشت صدای تیراندازی... .

با فکری که به سرم زد، سریع گفتم:

- به ویلای رئیس حمله کردن.

و بعد به سمت ماشین دویدم که دستم از پشت کشیده شد.

@ faeze       @ m.azimi

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#19

برگشتم  که با شاهین مواجه شدم. نگاهی بین مچ دستم که لای دستش گیر افتاده بود و چشماش انداختم. ابروهام رو به سمت هم کشیدم و دستم رو بالا آوردم تا از میان دستش بیرون بکشم که نگذاشت. دندون‌هام رو بهم فشار دادم و گفتم:

- میشه ولم کنی باید برم.

شاهین درحالی که همچنان مچ دست من رو گرفته بود گفت:

- کجا می‌خوای بری؟

متعجب چشم‌هام رو گرد کردم و گفتم:

- یعنی چی کجا می‌خوام برم؟ نشنیدی؟ گفتم به خونه رئیس حمله شده!

اون با نگاهی کاملا سرد گفت:

- خب این به تو چه ربطی داره؟

از شنیدن این حرف چشمام رو گردتر از قبل کردم و بعد اون‌ها را بسته و دندون‌هام را بهم فشار دادم و غریدم:

- یعنی چی که به من ربط نداره؟...

و بعد درحالی که سعی می‌کردم تا دستم رو از دست اون بیرون بکشم گفتم:

- مردک دارم میگم به خونه رئیس حمله شده، من مسئولم. ولم کن!

شاهین دستم رو به سمت خودش کشید که به جلو پرت شدم و بعد گفت:

-داری برای خودت دردسر درست می‌کنی. گفتم که ازت خوشم میاد، دلم نمی‌خواد خودت رو توی خطر بندازی...

با حرص دست آزادم رو بالا آوردم و اون رو محکم به صورتش کوبیدم چنان که کلاهش روی زمین پرت شد و موهای فندقی رنگش که لایه‌هایی از رنگ میان‌ اون‌ها دیده می‌شد به چشم خورد. حالا تنها ماسک سیاه رنگ صورتش رو پوشانده بود.

- تو کی باشی که برای من نگران بشی؟ یک دفعه اعتراف کردی و جواب من رو هم شنیدی؛ بس نبود؟

و بعد دستم رو از میان دستش رها کردم و انگشت اشاره‌ام رو روبه‌روی صورتش تکان دادم و گفتم:

- دفعه آخرت باشه که توی کارهای من دخالت می‌کنی وگرنه سوا از این که کی هستی می‌زنم و دخلت رو میارم.

و بعد برگشتم و با دیدن صحنه روبه‌روم برای لحظه‌ای مکث کردم. هرچی مرد اون‌جا بود به پشت برگشته بودن و دستاشون رو روی صورتشون گذاشته بودن و برخی هم چشم‌هاشون رو بسته بودن. سری به نشانه تاسف تکون دادم. ترسوها! اینی که چشماتون رو ازش پوشوندین هم یک آدمِ، خدا نیست که انقدر می‌برینش بالا. به سمت ماشینم قدم تند کردم و پشت رل نشستم. بعد از روشن کردم ماشین سرم رو بالا آوردم که چشمم با چشماش تلاقی پیدا کرد. همون‌طور سرجاش ایستاده بود و من رو نگاه می‌کرد. نمی‌دونم چی توی چشم‌هاش دیدم که برای یک لحظه قبلم لرزید و شروع به تند زدن کرد. صبرکن چی شد؟ سرم رو محکم تکون دادم، الان وقت این فکرهای مزخرف نبود. ماشین رو از پارک خارج کردم و دور زدم. احمدی عوضی، می‌دونستم بالاخره یک کاری می‌کنه.

ماشین رو پشت در عمارت نگه داشتم و بوق زدم که یک نفر اومد و در رو برام باز کرد از اون‌جایی که ماشینم مثل ماشین های رئیس بود، به راحتی من رو داخل راه می‌دادن. ماشین رو داخل بردم و پارکش کردم و بعد از خاموش کردنش، بیرون اومدم. اما از چیزی که دیدم، سر جام خشکم زد. حیاط عمارت کاملا به رنگ قرمز دراومده بود. چندتا مرد بودن که داشتن جنازه‌ها رو این‌طرف و اون‌طرف می‌کشیدن. اینجا دقیقا چه خبر بود؟ این آدم‌ها از کجا پیداشون شده بود؟ لعنت، باید اول بدون این‌که توجهشون رو جلب کنم می‌رفتم داخل عمارت. باید رسول رو پیدا کنم. اون آخرین کسی بود که بهم زنگ زد. ممکنه فرار کرده باشه و هنوز زنده باشه. آروم از پشت ما