رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

دلنوشته وداد سرزده | هانیه رمضانی کاربر انجمن نودهشتیا


Ha,ni
 اشتراک گذاری

دلنوشته  

12 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. دلنوشته وداد سرزده را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

    • خوشم اومد^
    • جا داره بهتر بشه*^
    • هنوز خیلی راه مونده...
      0


ارسال های توصیه شده

jjx6_negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B

•°به نام خالق وداد°•

دلنوشته وداد سرزده

تقدیم به  او

که همه‌ی آنچه می‌‌نویسم است.

📚 نویسنده:  هانیه رمضانی

🎭 ژانر:   عاشقانه

⏱️ساعت پارت گذاری:   نامعلوم

🎯 هدف:  به تصویر کشیدن حقیقت!

 

مقدمه:

بر عشق توام نه صبر پیداست نه دل

بی‌روی توام نه  عقل برجاست نه دل

این غم که مراست  کوه قافست نه غم

این دل که تو راست سنگ خاراست نه دل!

رودکی

^صفحه نقد و بررسی دلنوشته^

ویرایش شده توسط hany.rS
  • لایک 23
  • تشکر 1
  • غمگین 1

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرآغاز-^

آن‌گاه که نگاهم تنها برای سلامی به چشمانت گره خورد برای ابد سرنوشتم را رغم زد و خود همچون گذشته تو بی‌خبر از حادثه رخ داده بودم. تنها فکری کوتاه از ذهنم گذر کرد.

- چه بزرگ!

هنوز نمی‌دانم چگونه دلبستم؛ چشمانت چه بر سر دلکم آورد که این‌گونه پای محنتش ایستادم. از آن روز که همه چیز بی‌اختیار رغم خورد سه سال می‌گذرد و من، هنوز در میان سیلی عظیم از تفکراتم در مانده‌ام. هیچ‌کس نمی‌داند چه شد...

نه من، نه تو و نه هیچ احدی دیگر!

همه چیز آرام رغم خورد و کم- کم خود را نمایان کرد. مهرت همچون خورشیدی در پس ابرها بود؛ قبل از آن همه چیز سرد بی‌روح بود، نور نبود، زندگی نبود و من به راستی که چگونه بدون تو می‌زیستم؟ 

تو آمدی و دگر هیچ در اختیار من نبود؛ نه عقل، نه قلب و نه دو چشمانم که از دو گوی قهوه‌ای رنگت دل نمی‌کندند.

  • لایک 22
  • تشکر 1
  • غمگین 2

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم-^ 

(چه بزرگ!)

- چه بزرگ!

این تنها چیزی بود که آن لحظه ذهنم را احاطه کرده بود؛ آن‌گاه که دیدمت فهمیدم سال‌ها، از بدو تولد تویی بوده و من غافل از این ماجرا بودم؛ بودی، همین‌جا، درست کنار گوش‌هایم!

همیشه کسی سد راهت می‌شود که نه فکرش را خواهی کرد و نه وجودش برایت ارزشمند و ضروری بوده؛ همچون من که همه در ذهنم تداعی شدند غیر از تو...

آمدی تا نادیده گرفتن‌هایم جبران شوند، آمدی تا به وجودت نیازمند شوم و تو مهم‌ترین رکن برای حیاتم شوی؛ درست بر عکس گذشته!

از آن روز ببعد جزئی از آرزوهایم شدی، جزئی از مهم‌ترین افراد اطرافم و جزئی از وجودم که من آن را با چشمان دلم احساس می‌کردم.

شاید همه چیز از قبل رغم خورده بود؛ چه کسی می‌داند؟

و شاید  تنها ما شخصیت‌هایی در داستانمان بودیم.

روزها گذشتند و من نم نمک در می‌یافتم که حس در دلم جوانه زده  حسی بی‌نام و مهری از جانب توست که این چنین بی‌چاره ‌ام کرده و عقلم را ستانده بود...

ویرایش شده توسط hany.rS

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم-^

(حس بدون نام)

اگر بگویند برای هر حسی نامی، برای هر دردی دوایی و برای هر زخمی مرحمی‌ست در این میان تنها منم که "نه" بر زبانم جاری خواهد گشت؛ حداقلش برای حس من نسبت به تو نامی نبوده و نیست.

آن‌گاه ک دیدمت چیزی در دلم جا به جا شد اما نامش را نمی‌دانستم؛ مگر کودکی که تمام عمر خویش را به بازی گذرانده بود چیزی از عشق می‌دانست؟ مگر می‌شد به دام عشق افتاده باشد؟

تو می‌گویی نه اما من می‌گویم آری، می‌شود؛ می‌شود دل بست و چیزی به نام وابستگی را تجربه کرد. می‌شود در میانش گم و شد و در حصارش محبوس گشت بدون آن‌که از آن چه بر تو می‌گذرد آگاه شوی!

من غرق می‌شدم در جایی که نمی‌دانستم منجلابیست به سوی نابودی یا دریایی‌ست با نجات غریقی که چندی دیگر به دادم خواهد شتافت.

ویرایش شده توسط hany.rS

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت چهارم-^

(بازگشت به گذشته)

روزی در میان خاطراتی که در عکس‌ها و فیلم‌های گذشته نهان شده بود می‌گشتم. فیلمی کوتاه تنها چندین روز افکارم را در خود غرق کرد.

سال‌ها پیش آن روز، آن جشن تولد در ذهنم گذر کرد؛ همه چیز را بخاطر آوردم و تنها تو بودی که میان ذهن من و آن فیلم کوتاه تفاوتی ایجاد کردی. 

من، آن شب، آن افراد، آن کیک تولد همه و همه بودند هم در خاطر من و هم در آن فیلم کوتاه...

می‌دانی چه در فیلم بود و در خاطر من نبود؟ 

تو، تو و تو... 

حقیقتاً هنوز که قلم در دستانم پیچ و تاب می‌خورد باورش دشوار است اما می‌نویسم تا شاید کسی مانند من باشد؛ عاشق کسی شود که حتی در زمان بودن هم چشمانش نمی‌دیدش، بودن و نبودنش برایش اهمیتی نداشته است اما ناگه همه چیز معکوس می‌شود.

تو آمدی تا چشمان عاجزم بینا شود، تا قلب محکم و استوارم سست و نرم شود، تا...

تا من به زنده بودن و زیستن خویش قبل بودنت شک کنم.

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت پنجم-^

(دلبر غافل)

غافل‌تر از من تو بودی. می‌دیدی اما نمی‌دانستی اما باور نمی‌کردی؛ چشمانت را بر روی اطرافت بسته بودی و از هیچ به غیر از خویشتن آگاه نبودی.

چه شب‌ها که در میان خاطرات و دلتنگی‌ات گذشت و چه اشک‌ها که حرام شد؛ آه و افسوس از تو که جزء بی‌خبران بودی.

 بوی عشق می‌آمد اما تو مشامت را به بوی دیگری عادت داده بودی، دلت را گول می‌زدی و خود بنده افکاری شده بودی که نشأت گرفته از ذهن و قلب غافل خودت بود. اگر حسی نبود پس چگونه با نگاهی اختیار از کف دادی؟ چگونه دل سپردی به کودکی که ادعای عاشقی می‌کرد؟ هنوز خودت نمی‌دانی چشد اما من می‌گویم عشق بود، مهر بود؛ قلبت، عقلت و تمامت تنها منتظر اشاره‌‌ای از جانب من بودند.

باید می‌گفتم، باید می‌فهمیدی اما نه دلش را داشتم و نه عقل درستش می‌پنداشت؛  میان دوراهی مانده بودم که خدا خودش دست به کار شد.

ویرایش شده توسط hany.rS

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم-^

( کاش خدا خودش بخیر کند!)

چشمانم را می‌بندم و تمام آنچه گذشته دوباره زنده می‌شود. آن روز، بعد اولین بار که نه، بعد سالی پرمشقت روز دیدار فرا می‌رسد و من تا آمدنت خانه را قدم می‌کنم! 

نمی‌دانم چه به سرم آمده بود؛ عشقم فاش شده بود و تنها فرقش با گذشته همین بود. هر بار من برای دیدنت می‌آمدم، به بهانه‌های مختلف نگاهت می‌کردم؛ گاه نهان و گاه پنهان و تو باز هم غافل بودی. 

اما این بار دیگر من نبودم که آمدم، من نبودم که دستهایم از استرس می‌لرزید و قلبم از هیجان بی‌مهابا به سینه می‌کوفت، من نبود که تنها رنگ رخساره‌ام سرّ درونم را نشان می‌داد. 

این بار هردویمان عاشق شده بودیم؛ من برای دومین بار و تو برای نخستین دفعه!

همیشه از آشکار شدن حسم مخصوصاً برای تو که خود صاحب این مهر بودی بیمی در دل داشتم. از طرفی اگر آشکار نمی‌شد و بیشتر از آن بدون تو می‌زیستم نابود می‌شدم و از طرفی روی رو به رو شدن با تو را نداشتم. 

منی که همیشه در خفا اما با بی‌خیالی و شجاعت چشمانم را به تو می‌‌دوختم این بار نمی‌دانستم چگونه باید به تو نگاه کنم؛  کاش خدا خودش بخیر کند! 

 

ویرایش شده توسط hanšr

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 ماه بعد...

پارت هفتم-^

(من جادو بلدم!) 

شاید حقیقت اضطراب من، چیز دیگری بود. ماه‌ها می‌گذرد و من از تو تنها چهره‌ای که آن‌چنان هم واضح نبود بیشتر به یاد ندارم؛ آن چه مرا این‌‌گونه مشوش نا آرام کرده بود همین بود. من آرامش صدایت را نداشتم، لبخندت را بسیار ندیده بودم و عطرت را تا آن موقع هیچ‌گاه استشمام نکرده بودم؛ من فقط چندین دفعه آن هم دزدکی به تو چشم دوخته بودم. چهره‌ات از خاطرم رفته بود و به خوبی قادر به تصور کردنت هم نبودم.

شاید هم عقل‌ام مرا ترک کرده بود و همه چیز را به دست قلب عاشق و سر به هوایم سپرده بود. 

راستش را بگویم؟ از خدا که پنهان نیست، از تو چه پنهان! 

می‌ترسیدم؛ من عاشقت بودم اما اگر تو هم عاشق نمی‌شدی چه؟ باید چه می‌کردم؟ من سحر و جادو را نیاموخته بودم! 

اما همه چیز تنها خیالات قلب مجنون من بود؛ مدت‌ها قلبت محصور من شده بود و من بر خلاف تصوراتم دلت را دزدیده بودم. 

ویرایش شده توسط hany.rS

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...