رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

🥀دلنوشته دل‌نوا🥀 𝑮𝒉𝒂𝒛𝒂𝒍𝒆𝒉𝑨𝒎𝒊𝒓𝒊 کاربر انجمن نودهشتیا


Gh.aꨄ︎
 اشتراک گذاری

🥀دلنوشته دلنوا🥀  

4 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. 🍁نظرتون درمورد دلنوشته دلنوا؟🍁

    • خوبه!🌹
    • بده!🥀
      0


ارسال های توصیه شده

به نام خداوند شعر و غزل
کلامش نشیند به دل تا ازل

نام دلنوشته: دلنوا
ژانر: عاشقانه
به قلم: غزاله امیری (شوکولات)
ساعات پارت‌گذاری: نامعلوم
هدف: کسب تجربه

مقدمه:
اگر دریای دل آبی ست
تویی فانوس زیبایش
اگر آیینه یک دنیاست
تویی معنای دنیایش
تو یعنی یک شقایق را
به یک پروانه بخشیدن
تو یعنی از سحر تا شب
به زیبایی درخشیدن
تو یعنی یک کبوتر را
ز تنهایی رها کردن
خدای آسمان ها را
به آرامی صدا کردن
تو یعنی چتری از احساس
برای قلب بارانی
تو یعنی در زمستان ها
به فکر پونه افتادن
اگر یک آسمان دل را
به قصد عشق بردارم
میان عشق وزیبایی
تو را من دوست می دارم

ویرایش شده توسط Gh.aꨄ︎

.....تا خدا بنده نواز است، به خلقش چه نیاز؟! 

می کشم ناز یکی، تا به همه ناز کنم....‌

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

love-profile-03_zr0z.jpg

پارت یک♡_♡

،،،دلنوشته دلنوا،،،

..حلاوت خیالت..


چیزی در سینه‌ام... درست وسط سینه‌ام، خودش را دیوانه‌وار به دیواره‌های وجودم می‌کوبد!

آن‌قدر می‌کوبد تا آرام بگیرد. 
بی‌قراری‌هایش تمامی ندارد.
 می‌ایستد!

 دیگر از صدای تپشش خبری نیست، آرام می‌گیرد و گوشه‌ای از وجودم را برای نشستن برمی‌گزیند؛ می‌نشیند و خیال‌بافی می‌کند.
رؤیای با تو بودن را در سر دارد؛ خودش را میان حصار دستان مردانه‌ات تصور می‌کند و آرام می‌خندد.

سرخ می‌شود از بوسه‌های شیرین تو... خیال دارد شب را با تو سر کند؛ خیال دارد در سپیده صبح، با صوت دل‌نواز تو چشمانش را بگشاید!
آری خیال دارد!

 و چه زیباست لحظه‌ای که تو به خیال‌ها خاتمه می‌دهی و آن‌ها را یکی پس ‌از دیگری در واقعیت برایم می‌سازی! چه دل‌نشین است که محبتت را سخاوتمندانه خرج من می‌کنی.
چه غرورآمیز است که غیرتت را مانند چادری به دورم می‌پیچی!

حال دگر قلبم آرامیده!

ذره- ذره از عشقت سیراب می‌شود و از بوسه‌هایت برای خود لبخندی می‌سازد و روی لب‌هایش قرار می‌دهد!

مگر عشق همین نیست که من باشم... تو باشی... و قلبی آرام که با کلمات جادوئی‌ات نوازشش می‌کنی؟! 

من این عاشقانه‌ها را دوست دارم؛ عاشقانه‌هایی که تو برایم رقم می‌زنی!

.....تا خدا بنده نواز است، به خلقش چه نیاز؟! 

می کشم ناز یکی، تا به همه ناز کنم....‌

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

03d02991febd71f04f54eff039edb0dc_gv80.jp

پارت دو♡_♡

،،،دلنوشته دلنوا،،،

...دفتر خاطرات...

 

دفتر خاطرات زندگی‌ام را ورق می‌زنم.
به هر برگی که می‌رسم، عاشقانه‌های تو را می‌بینم. به هر سطری که می‌رسم، دوستت دارم‌های تو را می‌خوانم.

بند- بند این دفتر عظیم، مملو از عشق توست!
می‌خوانم و می‌خوانم... هرچند کلمه‌ها قدرت وصف تو را ندارند! اما می‌توانم با به زبان آوردنشان، این عشق عمیق را حس کنم.
 برگ- برگش بوی عطر تن تو را به مشامم می‌رساند!

و آخرین برگ این دفتر... در لابه‌لای کلماتش، جمع کوچه سه‌نفره‌مان دیده می‌شود؛ من... تو... و دخترک کوچک‌مان،  که ثمره‌ی عشق آتشین من و توست!

 چه دل‌نشین است، پدرانه هایی که با محبت خرج دخترمان می‌کنی! موهای ابریشمی‌اش را نوازش می‌کنی و با بوسه‌ای از جنس عشق، به پیشانی‌اش مهر می‌زنی.

 او را به آغوش می‌کشی‌اش و در هوا می‌چرخانی‌اش! در خیالش باتو پرواز می‌کند، تو پر پرواز دخترکمان هستی.

و چه حس ملسی است، حسودی‌های تصنعی یک مادر به فرزند! 

چه زیباست زمانی‌ که دخترکمان دستان قدرتمند پدرش را می‌گیرد و به دستان ظریف مادرش گره می‌زند.

 حمایت مردانه‌ و پدرانه‌ات، هر دویمان را دربر می‌گیرد و من عاشق‌تر از همیشه، بابت داشتن تو و میوه زندگی‌مان خدا را سپاس می‌گویم!

.....تا خدا بنده نواز است، به خلقش چه نیاز؟! 

می کشم ناز یکی، تا به همه ناز کنم....‌

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

asheghane3-hayatkhalvat-com-4_jlqk.jpg

پارت سه♡_♡

،،،دلنوشته دلنوا،،،

..قسم به عشق..


قسم به قنوت نمازم، قسم به آیه‌هایی که بر لبانم جاری می‌شود، قسم به شب بیداری‌هایم، فقط تو را دوست می‌دارم!

 گناه من چیست که این‌گونه با بی‌مهری‌ات شلاقم می‌زنی؟  

هیچ می‌دانی وقتی نگاه سردت روی من می‌لغزد، تمام وجودم یخ می‌زند؟

 گناه من چیست جز دوست داشتن تو؟
 دوست دارم مانند مجنون باشی! مجنونی که تا ابد دیوانه‌وار لیلی‌اش را دوست‌داشت.

 دوست دارم مثل فرهاد باشی! فرهادی که به عشق شیرین کوه فاصله‌ها را از میان برداشت.
 ولی نیستی! نمی‌خواهی باشی! می‌خواهم فریاد بزنم و بپرسم، مگر چه گناهی کرده‌ام که عشق پاکم را نمی‌‌پذیری؟  

من می‌ستایمت. چشم‌های تو، خورشید تابان من است! ستایشش می‌کنم ولی هیچ زمان گرمی‌اش را حس نکردم.

 نگاه گرم و حمایت‌گرانه‌ات را از من دریغ نکن! منی که تشنه‌ی محبت تو هستم. بیا مردانگی‌ات را به رخم بکش و این لیلی تشنه را که عطش محبت دارد، سیراب کن!

من دوستت دارم، کافی است تو نیز لب بزنی دوستت دارم. من که تا این زمان زنانه پای عشقم ایستاده‌ام؛ مردانه دوستم می‌داری؟!

ویرایش شده توسط 𝑪𝒉𝒐𝒄𝒐𝒍𝒂𝒕𝒆ꨄ︎

.....تا خدا بنده نواز است، به خلقش چه نیاز؟! 

می کشم ناز یکی، تا به همه ناز کنم....‌

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1561643609_q6go9_vak.jpg

پارت چهار♡_♡

،،،دلنوشته دلنوا،،،

..مرگ عشق..


عشق!

این واژه سه حرفی، همان حسی است که آرام‌- آرام به سمت تو می‌آید. هنگامی که هم‌خانه‌ قلبت شد، آنچنان با تو عجین می‌شود که دیگر توان جدائی از آن را نخواهی داشت!

یادت می‌آید؟ روزهای اول را می‌گویم. همان روزهایی که نگاهت برایم تازگی داشت. وقتی نگاهم می‌کردی، لبخند عمیقی روی لب‌هایم جا خوش می‌کرد، وقتی با کلمات بازی می‌کردی که دلم را به دست آوری، نمی‌دانستی با چه اطمینانی دلم را به دستانت می‌سپارم.

وقتی دستانم را میان دستانت پنهان می‌کردی، به فکر  بودی که من در نبود آن‌ها چه می‌کشم؟ یا وقتی مرا به حضور گرمت گرفتار می‌کردی، به فکر بودی که من در تنهایی‌ام یخ می‌زنم؟

قرار نبود... قرار نبود این‌گونه بی‌رحمانه مرا عاشق خودت کنی! قرار نبود عاشقی یادم دهی! قرار نبود دل سنگم را آب کنی! قرار نبود صاحب دلم شوی!

پا به زندگی سرتاسر سیاهم گذاشتی که چه؟ از منجلاب تیره دروغ‌های سرنوشتم، مرا بیرون کشیدی که چه؟ محبت به خوردم دادی که چه شود؟ که نجاتم دهی؟ که این‌گونه مرا اسیر خودت کنی؟ که پا بر روی تمام قول و قرارهایمان بگذاری و بروی؟

مگر عهد نکرده بودیم که تا آخر برای همدیگر بمانیم؟ مگر قول نداده بودیم که تا ابد مرهم زخم‌های همدیگر باشیم؟ دل‌بستن را خوب یادم دادی، ولی دل کندن را نه.

می‌توانم؟... حال که دیگر سرگشته و دیوانه توام، می‌توانم تو را از یاد ببرم؟ بگو!... بلند بگو! می‌توانم؟ پس مردانگی‌ات به یک‌باره کجا رفت؟ 

پناهم شدی که از نامردی‌های روزگار در امان باشم، ولی تو روی هر چه نامرد را سفید کردی! تو مرد نبودی! عاشق نبودی! نمی‌دانستی عشق چیست!

مرا بازیچه قرار دادی و احساسات پاک و دست نخورده‌ام را به بازی گرفتی. خسته که شدی، رهایم کردی، مرا دور انداختی.

دنیا دار مکافات است. تاوان دل شکسته و تقاص اشک‌هایم را پس خواهی داد!

قطعا روزی بازیچه خواهی شد و آن روز، روز درد کشیدن تو و پیروزی من است!

.....تا خدا بنده نواز است، به خلقش چه نیاز؟! 

می کشم ناز یکی، تا به همه ناز کنم....‌

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9

پارت پنج♡_♡

،،،دلنوشته دلنوا،،،

..شمع سوخته..


به شمع می‌نگرم، که چطور بی‌محابا می‌سوزد و روشنایی به ارمغان می‌آورد!

 به ذوب شدنش خیره می‌شوم؛ ذره‌- ذره آب می‌شود و کوتاه‌تر... ولی هنوز هم روشنابخش است.

 با اندیشیدن به شمع سوخته، به یاد خود می‌افتم.

با مرور خاطرات تلخ و شیرین از دنیا واقعی، دور می‌شوم و به سیر و سفر در گذشته می‌‌‌‌‌‌پردازم.

 با مرور خاطرات، گرد و خاکش را به دست باد می‌سپارم.

گاه لبخندی، آرام دامنش را بر روی لبانم پهن می‌کند و گاه اشکی، جامه خیسش را بر روی چشمانم می‌کشد.

مثل شمع بودم! سوختم و سوختم تا محبت گرم خود را برایت هدیه کنم.

در پیش چشم همه بخاطر دوست داشتنت حقیر گشتم، ولی باز هم عاشقانه به پایت سوختم و ساختم.

 شاید در نگاه تو آن زیباروی گذشته نباشم، ولی همچنان همان زن عاشقی هستم، که غم و رنج زمان در پس چین و چروک های پوست ظریفش سایه انداخته است.

دل‌تنگی، لابه‌لای پلک‌هایش لانه کرده و چشمانش بی‌فروغ گشته است.

 انتظار، بار سنگین خود را بر روی دوشش نهاده و کمرش را خم کرده.

 ولی با این‌همه، او باز همان عاشق، روزهای از یاد رفته است!

.....تا خدا بنده نواز است، به خلقش چه نیاز؟! 

می کشم ناز یکی، تا به همه ناز کنم....‌

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...