رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان رویای تصادفی| میم گل 27 کاربر انجمن نودهشتیا


میم گل۲۷
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: رویای تصادفی

نویسنده: میم گل۲۷ 

ژانر : عاشقانه_  طنز

خلاصه :   دل آرا افخمی  معاون یک شرکت بزرگ هست که با آمدن رئيس جدید شرکت و دعوای بزرگی که بین‌شان  رخ میدهد؛ مجبور میشود برای حفظ کارش   نقش همسر  رئيسش را بازی کند اما  ... 

از سوی دیگر سوگل فخاری منش مدیر امور اداری شرکت  طی اتفاقی  با کیارش خان پسرعموی غیرتی ، سنگ دل و بوکسور  خودش  همخونه می شود  و...

ناظر: @مُنیع

ویراستار: @M.gh

ویرایش شده توسط میم گل۲۷
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

شروع فصل اول 
  #پارت1
از زبان دل آرا
بهم ریخته بودم .عصبی بودم. لعنتی شرکت داشت نابود میشد ..
شرکتی که  اینهمه با امید و آرزو براش کار کردم حالا در معرض نابودی بود ..
 عصبی داشتم  پرونده ها بررسی میکردم که منشی شرکت به داخل اتاق اومد ...
_دل آرااا
سرمو عصبی بلند کردم و گفتم :
_تَرَنُم  عزیزم هزاران بار اینجا سر کاره مثل آدم بیا داخل . 
بیخیال  روی صندلی نشست و گفت: بی خیال شو حالا . راستی   سهام دار جدید شرکت بودها خوب ؟
با شنیدن حرف ترنم به فکر فرو رفتم . 
بعد از اینکه متوجه شدیم شرکت داره دچار ورشکستگی بدی میشه  سهام دارای شرکت سهامشون رو به سیاوش کامروا فروختن . 
+ خب ؟
تَرَنُم اومد حرفی بزنه که  تلفنم زنگ خورد گوشی رو جواب دادم ..
مادرم بود    
_الو مامان
+سلام دل آرا. میگم که ما داریم میریم خونه خاله ات . کارت که تمام شد بیا اونجا 
 باشه ای گفتم و خداحافظی کردم .که با جای خالی ترنم رو به رو شدم ..
سرمو تکون دادم و مشغول انجام دادن کارهام شدم..

****************
  بعد از حدود چندین ساعت  کار و چشم انداختن تو لپ تاب بالاخره ساعت کاری تمام شد و بلند شدم و از اتاق کارم بیرون اومدم. هیچکس داخل شرکت نبود  . بطری آب رو از کیفم  بیرون آوردم و شروع کردم به آب خوردن که یهو مردی بلند قامت و کت و شلواری از در اتاق مدیریت بیرون اومد . 
داخل اتاق مدیریت هیچکس نبود پس این مرد اونجا چیکار میکرد؟ 
سریع رفتم  جلو و گفتم _ آهای آقای محترم شما به چه اجازه ای وارد اتاق مدیریت شدید؟ اصلا چطور به خودتون جرئت دادید وقتی کسی داخل شرکت نیست به مهم ترین اتاق شرکت برید هان؟
برگشت طرفم .  همونجور که حدس زده بودم آشنا نبود . کمی جلوتر اومد پوزخندی زد و  با صدایی محکم گفت: 
_اونوقت از من میخواید که برای ورودم از شما اجازه بگیرم؟؟
لحنش تحقیر آمیز بود اصلا خوشم نیومد برای همین حالت تدافعی گرفتم و با اخم شدید گفتم :
_ همینه دیگه وقتی انسان آداب معاشرت و آداب کار بلد نیست ،اوضاع همین میشه که یک نفر مثل شما بیاد و با معاون شرکت اینطور رفتار کنه‌...اما مهم نیست ، من اونقدر تجربه دارم که میدونم با ادم های بی منطق و پررویی مثل شما چیکار کنم .
انگار حرف هام به مزاجش خوش نیومد چون اخمش شدید تر شد . اومد حرفی بزنه که تلفنش زنگ خورد .
 تلفن رو از جیب کتش بیرون آورد و نگاهی به تلفنش انداخت. مثل اینکه کسی مهمی بود  چون قصد آتش بس کرد و برای جواب دادن به تلفنش به بیرون رفت  اما یهو برگشت و رو به من  گفت :
_ فکر نکن کارت به اینجا ختم میشه . من حالا حالا خیلی با تو کار دارم خانم معاااون. 
پوزخندی زدم و باشه ای گفتم .
اونم همونجور که به تلفنش جواب میداد از شرکت رفت بیرون .
 سریع گوشیم رو در آوردم و با مدیر شرکت تماس گرفتم قضیه رو بهش گفتم اما با حرفی که زد رسما فاتحه ی خودم و زبان درازم رو خوندم...

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت2
از زبان دل آرا 
راس ساعت 8 صبح بود که به شرکت رسیدم درست سر موقع .
لعنتی حتی فکر به دیروز هم دیوونه ام میکنه
اخه چرا هیچکس نگفت که سهام دار جدید شرکت اومده؟!
با اینحال  امیدوارم یادش رفته باشه. هرچند بعید میدونم ..
داخل شرکت رفتم و به دوستام سلام کردم 
ترنم و سوگل دوتا از دوستام بودن که ترنم ۲۲ سالش بود  و منشی شرکت بود و سوگل هم یکسال بزرگتر از ترنم و  مدیر امور اداری شرکت بود ..
خواستم داخل اتاقم برم که ترنم گفت : دل آرا آقای کامروا گفتند هرچه سریعتر بری داخل اتاقشون. 
با بهت به طرف ترنم برگشتم . وای نه لعنتی .میکشه منو که. اخه من با چه تضمینی برم داخل؟  
نفس کلافه ای کشیدم و باشه ای گفتم که سوگل گفت: دل آرا هر وقت چهرت اینجوریه یعنی یک گند خیلی بدی زدی درسته؟
پوفی کشیدم و گفتم_ اره خیلیم بد هرچند حق داشتما  اما حالا میام تعریف میکنم .
سوگل باشه ای گفت و من به طرف اتاق مدیریت رفتم . در اتاق مدیریت رو زدم و بعد از اینکه اجازه ورود  توسط قوام السلطنه صادر شد به داخل اتاق رفتم .
سلامی کردم که جوابی نشنیدم .
مثل اینکه مشغول نوشتن یک چیزی بود . چونکه حتی نگاهمم نکرد .
 نشستم رو صندلی و بهش خیره شدم‌ . همونجور که سرش توی برگه بود گفت _ مثل اینکه آداب کار بلد نیستی افخمی  .بهت یاد ندادن تا رییست نگفته نشینی ؟
با عصبانیت نگاهش کردم وای که چقدر رو مخ بود .
دلم میخواست یه چیزی بهش بگم که تا عمق وجودش بسوزه .اما خوب حالا وقتش نبود... 
 _ اکی عذرمیخوام  .دیدم نگاه نمیکنید و حرف نمیزنید  گفتم بشینم تا شما کارتون تمام بشه .
سرش رو بالا آورد  و سرد نگاهم کرد و گفت +تکرار نشه افخمی 
_ خانم 
با تعجب گفت چی؟
_ خانم افخمی 
+من هر جور دلم بخواد صدات میزنم افخمی .یاد بگیر رو حرف رییست حرف نزنی. 
قطعا از این عقده ای بازی در آوردناش میشد فهمید که از دیروز ناراحته. پس سعی کردم از راه مصالحه وارد بشم .
+ببینید آقای کامروا دیروز من نمیدونستم که شما اومدید و شما رو  اشتباه گرفتم .با اینحال بابت رفتارم عذر میخوام. 
همانطور که سرش پایین بود و مشغول نوشتن بود گفت _ خوبه 
خاک تو سر مغرورت کنند اینهمه عذر خواهی کردم باید اینطور حرف بزنی ؟
با قیافه پوکر فیس نگاهش کردم وگفتم _  گفتید کارم دارید .میشه سریع کارتونو بگید؟ چونکه کار های زیادی انتظارم رو میکشه آقای کامروا ..
 سرش رو بلند کرد و دستاش رو  روی میز گذاشت و در هم قلاب کرد و گفت_ 
خب با توجه به تحقیقاتی که انجام دادم   و با توجه به اختیاراتی که دارم میخوام که اقای سپهر ارجمند رو به عنوان معاون این شرکت قرار بدم.  
چشمام درشت شد و با تعجب نگاهش کردم، نهههه این رسما حکم اخراج منه که..
بلند شدم و گفتم _ نه خیر نمیشه من با این شرکت قرار داد دارم
+درسته ولی قراردادی که فقط سه روز تا پایانش مانده. بعد از اون من  میتونم یا قرار دادتونو تمدید  کنم یا دیگه قرارداد نبندم.
 وای اینش یادم نبود. 
+خانم افخمی هر چه سریعتر برای پایان کارتون و تحویل اون به معاون جدید اقدام کنید..
نه نه من این اجازه رو نمیدم. 
از روی صندلی بلند شدم و گفتم _ آقای کامروا میشه یک تجدید نظری بکنید؟اخه به چه علت نمیخاید من معاون شرکت باشم؟ من که کارم خوبه ...
+این حرفت دلیل نمیشه افخمی ،من نمیخام تو معاون شرکتم باشی همین و تمام .
به سمتش رفتم و گفتم _ آقای کامروا من برای اینکار کلی تلاش کردم این عادلانه نیست . لطفا تجدید نظر کنید  ..
خواست حرفی بزنه که در اتاق باز شد و ...

 

ویرایش شده توسط میم گل۲۷
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت3
از زبان دل آرا 
 خواست حرفی  بزنه که در اتاق باز شد و یک پسر مو بلوند با قد بلند و تیپ اسپورت وارد اتاق شد. 
با تعجب نگاهش کردم این کیه دیگه؟؟؟
برگشتم نگاهی به رییس کردم که دیدم با قیافه اخم الود بهش خیره شده .
سکوت اتاق رو مخم بود برای همین گفتم_ میشه معرفی کنید؟
پسره جلو امد و گفت: بنده آقای سپهر ارجمند هستم 
+خوشبختم .منم دل آرا افخمی هستم . 
لبخندی زد  و اظهار خوشبختی کرد .
اخم هام رو در هم کشیدم و گفتم_ شما همونید که میخواید جای من معاون بشید؟ 
منگ نگاهم کرد  .خواست حرفی بزنه که رئیس پیش دستی کرد و گفت_ آفرین  افخمی هوشت بالاست . درست حدس زدی، ایشون همونه .حالا هم لطفا ما رو تنها بزار . 
اخمی کردم و از اتاق بیرون رفتم
**********************************
از زبان سیاوش
بعد از بیرون رفتن  افخمی از اتاق، سپهر برگشت طرفم و گفت : این چه حرفی بود به این دختر زده بودی؟من کی خواستم معاون تو بشم؟
با سکوت نگاهش کردم که نشست روی صندلی و پاش رو روی پاش انداخت و با غرور گفت : من سهام دار این شرکتم .
 زدم تو سرش و گفتم _ باشه میدونم سهام داری. فقط یه ایندفعه رو آدم باش نقشه های من رو خراب نکن . خوب؟
+نقشه ات چیه؟  
_ فعلا بزرگترین نقشه ام  اخراج کردن این دختره .چون مطمئنم به درد نمیخوره.
+نه بابا دختر با جَنم و جوهریه . از پس کار ها برمیاد.  وگرنه 2 سال تو این شرکت دووم نمیاوورد  .اونم با وجود سهام داران بی لیاقتی مثل طاهری ..
بی تفاوت به حرفش گفتم _ همین که گفتم سپهر .حرف نباشه.
باشه ای گفت و ادامه داد_ راستی سهیل رو ندیدی ؟خبری نیست ازش.
+ برادر دوقلوی توعه  از من میپرسی ؟؟؟
_ والا بیشتر پیش توعه 
+نمیدونم فقط اگه پیداش کردی بهش بگو کله اش رو میکنم  . تو اوج کار ها رفته ناپدید شده . خیر سرتون سهام دار شرکتید  . بجای اینکه حالا اول کاری یکم بیشتر کار کنید تازه ناپدید میشین؟
_ اااا غر نزن مرد اجرت رو ضایع نکن..
+زهرمار سپهر . مسخره بازی رو بزار کنار ،یکبار تو عمرت جدی باش .
_ چشم امپراطور .
مرگی زیر لب گفتم که گفت_ اه امپراطور لطفا مرا گردن بزنید. لطفا مرا بکشید . امپراطور التماس میکنم  مرا گردن بزنید ،امپراطور. ...
نذاشتم ادامه بده و  محکم پشت گردنش زدم و با لگد از اتاق پرتش کردم بیرون ...

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت5
از زبان دل آرا 
داشتم با تَرَنُم  و سوگل حرف میزدم که یهو سوگل گفت: 
_ دل آرا .چیزی شده؟ اولین باره میبینم گردنبندی که پدرت بهت داده رو گردنت ننداختی .
با شنیدن حرفش سریع نگاهی به گردنم انداختم، گردنبندم نبود .!!
مگه میشه ؟اخه صبح گردنم بود. 
نکنه...نکنه افتاده و گم شده .
ای وای  این یادگاریه پدر خدابیامرزمه...
بدون توجه به صدا زدن های سوگل و ترنم به عقب برگشتم و به داخل اتاقم رفتم  و شروع کردم به جستجو کردن  ...
____________________
•ساعتی بعد•
از زبان دل آرا 
 کل شرکت رو گشتم اما هیچ اثری از گردنبندم نبود . 
دیگه کم کم  داشت گریه ام میگرفت ..اگر گردنبندم  پیدا نشه چی ؟
خواستم برم بیرون که رییس صدام زد.
_افخمی !
هوف نه دیگه .حوصله این یکی رو دیگه ندارم .
بی حوصله برگشتم طرفش و گفتم +بله رییس...
تک ابرویی بالا انداخت و گفت _چیزی شده ؟
+ گردنبندم نیست .
با تمسخر گفت_ خب یکی دیگه بخر . یعنی اینقدر خسیسی افخمی؟
حرصم گرفت با چشم غره جواب دادم +نه خیر اقای رییس خسیس نیستم . منتها اون گردنبند ،تنها یادگار پدر خدابیامرزمه.  هرموقع ناراحت میشم به یاد پدرم اون گردنبند رو لمس میکنم . با وجود اون گردنبند حس میکنم پدرم پیشمه .
ابرویی بالا انداخت که با لحن زاری ادامه دادم_ اما الان نیست .بخاطره همین  احساس ناامنی میکنم .
خواستم برم که دوباره صدام زد .
کسل برگشتم طرفش که دیدم گردنبندم دستشه. 
با ذوق نگاهی بهش انداختم و گفتم_ من همه جا رو گشتم از کجا پیداش کردین؟
لبخند محوی زد و گفت+ صبح که به قصد بازخواست من اومده بودی گردن بندت روی صندلی که نشسته بودی افتاده بود .
سریع گردنبندم رو از دستش گرفتم انداختم گردنم ...
واقعا ازش ممنون بودم . پس ایندفعه به دور از تمام جدل ها با لبخند ازش تشکر کردم . 
خواستم  برم که یهو  پام پیچید و جیغم هوا رفت .
با چهره ای در هم رفته روی زمین نشستم و شروع کردم به ماساژ دادن پام که رییس خم شد و با کنجکاوی گفت_ خوبی افخمی ؟ چرا خودت رو داغون میکنی ؟
+خوبم ..چیزیم نشده،فقط یکم دردم اومد ..
رییس ابرویی بالا انداخت و گفت_ مطمئنی افخمی ؟ شاید هنوز داغی چیزی نمیفهمی ..
کلافه و با درد گفتم_ من خوبم ..فقط اگر بجای افخمی خانم افخمی بگید ،بهتر هم میشم ..
رییس ابرو بالا انداخت و گفت_ بسه افخمی ..زبون درازی نکن ..
ایشی گفتم که دستش رو به طرفم دراز کرد و گفت_ پاشو  روی یک صندلی بشین 
مردد نگاهی بهش انداختم و بعد از کمی مکث دستش روگرفتم و از جا بلند شدم که یهو پام تیری کشید و باعث شد دوباره به عقب برگردم و روی زمین پرتاب بشم که دست رییس پشت کمرم قرار گرفت و من رو محکم نگه داشت .
سریع از رئیس جدا شدم و  نفس آسوده ای کشیدم که صدای ذوق زده ی مردی باعث شد با کنجکاوی و تعجب  به افراد روبه روم خیره بشم...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت6
از زبان دل آرا 
_ سیاوش پسرم بالاخره ازدواج کردی ؟بالاخره من رو به آرزوم رسوندی ؟
متعجب به رئیس نگاه کردم کردم و گفتم_ ااا آقای کامروا شما ازدواج کردین‌؟ کی ازدواج کردین که ما نفهمیدیم ؟هرچند بیچاره زنی که که گیر شما افتاده ..
رئیس اوهی گفت و زیر لب جوری که فقط من بشنوم گفت_چرت و پرت نگو افخمی .این داره من و تورو میگه ..
متعجب چی بلندی گفتم و با چشمان درشت شده به افراد روبه روم خیره شدم‌..
که با یک زن مسن به همراه یک مرد مسن و یک مرد نسبتا پیر ( هرچند اصلا بهش نمیخورد فقط یکم موهاش سفید بود) و یک دختر جوان  رو به رو شدم . 
با حرفی که رییس زد رسما فاتحه ام رو خوندم . 
_مامان ، بابا، ترانه ،پدر بزرگ شما اینجا چکار میکنید؟ 
چییی ! اینها خانواده اش بودن؟ وااای حالا رئیس من رو میکشه که  .. 
همینجور درفکر مشغول خودخوری بودم که یهو پدر بزرگش جلو آمد و گفت+سیاوش پسرم بالاخره آدم شدی و من رو به آرزوم رسوندی؟؟ وااای باورم نمیشه  . خدایا شکرت  بالاخره به آرزوم رسیدم .چقدر هم که بهم میآیند. 
با چشمهایی درشت داشتم بهش نگاه میکردم . دهان باز کردم که بگم نه اینطور نیست که  مادر رئیس اومد جلو وگفت _ بله بابا جون این گل دختر عروسته  .
پدربزرگ+آه خدایا من شانس زیادی از عروس آوردم ؛دختر قشنگم . یکیش تو که زن پسرم شدی و همچین نوه هایی به دنیا آوردی . یکیشم این دختر که آرزوی من رو برآورده کرد و من رو شاد کرد .. 
با تعجب دهانم رو باز کردم و شروع کردم حرف زدن:  نه نه آقای کامروا . شما اشتباه میکنید من معاون این شرکت هستم  .اینها همه اش سوتفاهم هست .
پدر بزرگِ رییس برگشت طرف عروسش (مادر رییس) و گفت_ این چی داره میگه؟؟
مادرش که معلوم بود هول کرده گفت+هیچی... هیچی باباجون شما با  ترانه و کوروش برید بشینید عروسمون خجالتیه  . یخش که آب شد من میارمش پیشتون  .
_____________________________
بعد از چند دقیقه  که پدر بزرگ و خواهر و پدرِ رییس به طرف یکی از اتاق های شرکت رفتن، 
برگشتم طرف رییس که حالا بیش از حد ساکت بود  و گفتم: آقای رییس میشه بپرسم اینجا چه خبره؟من کی همسر شما شدم که خودم هم خبر ندارم؟
اخماش در هم بود و داشت به چیزی فکر میکرد. جوابی نگرفتم برای همین برگشتم طرف مادرش و گفتم _ میشه لااقل شما توضیح بدی؟ اینجا چه خبره؟ شما چرا گفتید من عروستونم ؟

+دخترم پدر بزرگ سیاوش مریضه تومور مغزی داره و دکتر ها جوابش کردن اون بخاطره تومور مغزیش گاهی هیچکس رو یادش نمیاد مثل الان که یادش نبود که اصلا سیاوش عروسی نگرفته و فکر کرد تو عروسش هستی .اون آرزوش بود که سیاوش ازدواج  کنه . وقتی تو رو با سیاوش  دید تو رو عروسش فرض کرد .لطفا این تصورش رو بهم نریز .
لحظه ای براي پدربزرگش ناراحت شدم ولی سریع به خودم امدم... اگر قراره اونها از من کمک بخواند خوب من کمک میکنم ولی به یک شرط پس  گفتم _ باشه من قبول میکنم نقش همسرشونو بازی کنم  ولی به یک شرط .
+خدا خیرت بده دخترم .ولی چه شرطی؟ 
خبیث نگاهی به رئیس انداختم و گفتم _این که من معاون شرکت بشم و آقای کامروا من رو اخراج نکنند .
‌رئیس پوزخندی زد و گفت + داری از این مسئله سو استفاده میکنی افخمی؟ محاله قبول  کنم ..
شانه بالا انداختم و‌گفتم_ منم فقط در همین صورت قبول میکنم . همین و تمام  
حرفم رو زدم وبی توجه به بقیه  محل رو ترک کردم ...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت7
از زبان سیاوش 
بعد از رفتن افخمی مادرم جلو امد و گفت _ این چه کاری بود کردی ؟تو مگه از وضع پدر بزرگت خبر نداری سیاوش!؟اون فقط  چند ماه دیگه پیشمونه !چرا نمیخای حداقل یکی از آرزوهاش بر آورده بشه هان؟
دستمو توی موهام فرو بردم و گفتم +مادر من.بی خیال شو مگه ندیدی داشت سو استفاده میکرد؟ 
_ نه ندیدم .در مقابل خواسته ی ما اون هم حق داره خواسته ای را بگه بلکه تو قبول کنی درسته یا نه؟ پس  همین الان میری و توافق میکنی تا نقش همسرتو بازی کنه . همین الان سیاوش . وقت نداریم.
خواستم حرفی بزنم که دستش رو بالا برد و گفت_ بسه سیاوش . تمامش کن . برو و بدون هیچ مجادله ای ،این موضوع رو خاتمه بده ؛من به همراه بقیه تو اتاق منتظرتیم که با همسرت بیای..پس فعلا خداحافظ 
بعد از رفتن مامان نفس کلافه ای کشیدم و به طرف  اتاقم حرکت کردم ؛اما بین راه به منشی گفتم تا به افخمی بگه بیاد اتاقم .
******************
از زبان دل آرا
 حرصی نگاه به ترنم انداختم و گفتم_اون با من کار داره اونوقت من باید برم اتاقش ؟
ترنم شانه ای بالا انداخت و گفت_ حرص نخور برو ببین باهات چیکار داره.
نفسی کشیدم و به طرف اتاق رئیس رفتم؛در اتاقش رو زدم و وارد شدم .
 نشسته بود روی صندلیش و مشغول کار با لبتاب بود..
با وارد شدنم سرش را بالا آورد و با اخم گفت_ بهت اجازه دادم که وارد بشی افخمی ؟
با غیض نگاهش کردم و گفتم_ خودتون کارم داشتین و گفته بودید بیام اتاقتون وگرنه منم اونقدر مایل نیستم که شما را ببینم .
سری تکان داد و گفت_ خوبه ؛ پس یکبار دیگه بیرون میری ،در میزنی و منتظر اجازه ی من میشی. 
با حرص نگاهش کردم و عصبی از اتاق خارج شدم و در رو محکم به هم کوبیدم ...
ترنم که مشغول بررسی پرونده ها بود هولزده نگاهی به من کرد و گفت_ چیشده ؟چرا اینطور میکنی ؟ 
عصبی نگاهش کردم و گفتم_ مرتیکه بیشعور انگار عقده ی اجازه دادن و ریاست داره که اینطور میکنه ..
ترنم با چشم هایی درشت شده گفت_ وا چیشده ؟چرا اینطور میکنی؟ آقای کامروا که خیلی آدم باشعور و خوبیه ..
چندش وار نگاهی به ترنم انداختم و باشه ای گفتم و دوباره تقه ای به در زدم و بعد از شنیدن "بفرمایید" وارد اتاق شدم ..
جلوی میزش ایستادم و اهمی گفتم که سرش را بالا آورد و گفت_خب  گفتم بیای اینجا تا باهم در مورد پیشنهاد چند دقیقه پیش صحبت کنیم ...
نشستم روی صندلی و گفتم + بله منتظرم .
نگاه های متعددی  به من و صندلی انداخت .
لبخند خبیثی زدم و بهش خیره شدم، میدونستم رو مخشه که بدون اینکه بگه بشینم.  .اما خوب منم از قصد اینکار رو کردم دیگه .
حالا که کارم بهش گیر بود و نمیتونستم باهاش کل بندازم پس لازم بود بعضی وقتها کاری بکنم تا حرصش در بیاد و تا عمق وجودش بسوزه .
_ گوش کن افخمی میدونی که پدر بزرگم تومور مغزی داره و دکتر ها از زندگی جوابش کردن . اون آرزوش این بود که من ازدواج کنم . حالا هم که تو رو عروس خودش دونسته.  حالا من ازت میخوام که برای این چند روزی که پدر بزرگم پیش ما هست نقش همسر من رو بازی کنی .
پام رو روی پام انداختم و مثل خودش با غرور گفتم + قبول میکنم تنها به شرط اینکه قرار داد من رو به عنوان معاون تمدید کنید .
چند لحظه بهم خیره شد و بعد نفس کلافه ای کشید و گفت_ باشه قبول . شرط دیگه ای نداری؟
+چند تا شرط دیگه هم هست .
_منتظرم افخمی سریع بگو .

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت8
از زبان دل آرا
_ خب آقای کامروا اولین شرط من اینه که  شما به هیچ عنوان حق ندارید به من نزدیک بشید و یا من رو لمس کنید...
ابروشو بالا انداخت و با تمسخر سری تکان داد که دوباره گفتم _و دومین شرط اینه که حق ندارید تو کار من دخالت کنید .
+ من اینقدر بیکار نیستم که بیام تو زندگیت سرک بکشم افخمی...
با غیض نگاهش کردم  که گفت _ داشتی میگفتی افخمی .
عصبی بلند شدم و گفتم +سومین و آخرین شرطم اینه که مثل آدم صدام بزنین . من خانم افخمی هستم خانم دل آرا افخمی . پس لطفا درست صدام بزنین .
مثل خودم بلند شد و با خونسردی گفت _ من هرجور بخوام صدات  میزنم *افخمی*
 قشنگ رو افخمیش تاکید کرد . آدم بیشعور ...
  از پشت میز بیرون آمد  و گفت _ اگه شروط مسخره ات تمام شد بریم پیش خانواده. منتظرمون هستن .
باشه ای گفتم که برگشت طرفم و گفت _ یادت نره باید سیاوش صدام کنی .
پشت چشمی نازک کردم و گفتم +هر وقت شما یاد گرفتی به من بگی خانم افخمی منم بهتون میگم سیاوش .همین و تمام
کمی چپ چپ نگاهم کرد و گفت _ باشه حالا بیا بریم دلی .
منگ نگاش کردم و گفتم_ دلی ؟
+اره دیگه مخفف اسمت دلی میشه. توقع نداری که جلو خانواده افخمی صدات کنم .
_ من با افخمی صدا کردنتون مشکل دارم حالا میخواین بهم  دلی بگین؟بیخود شما فقط میتونین دلارا خانم صدام کنین.
+تو خواب ببینی من تو رو دلارا خانم صدا کنم 
بعد چشمکی زد و گفت _فهمیدی دلی جان؟
 ای زهرماری گفتم و خودم زودتر  به سمت اتاق رفتم ...
حالا بهت نشون میدم وقتی من رو دلی صدا میکنی چه عواقبی در انتظارته  .

دست در دست رییس داخل اتاق شدیم که پدر بزرگ رییس گفت _ به به بالاخره پسر و عروس گلم اومدن  .
هر دو با لبخند روی صندلی نشستیم که پدربزرگ گفت _ سیاوش. 
+جانم پدر بزرگ 
_ الحق که نوه خودمی پسر،مرحبا  .
+چطور؟
_اخه دختر خوشگلی رو تور کردی شیطون.
رئیس  ابرویی بالا انداخت و نگاهی به من انداخت و گفت_ هی پدربزرگ ...دست رو دلم نگذار که خونه ..منم گول همین زیباییش رو خوردم افتادم تو تله ...
با تمام شدن حرفِ رییس با پام محکم به پاش کوبیدم و زیر لب مرگی گفتم که پدربزرگ با خنده گفت_احسنت دخترم ...کارت درسته ...همینجوری باید سیاوش رو آدم کنی وگرنه آدم نمیشه که ... ندیدی چطور وسط شرکت تو رو بغل کرده بود؟
هولزده سرفه ای کردم و با صورتی سرخ شده و با چشمهایی درشت داشتم به پدربزرگ  کردم ، که رییس بیخیال شروع کرد به خندیدن و قهقهه زدن ...
با غیض نگاهش کردم... ای مرگ پسره بی حیا . یکم شرم کن .
اروم با کفشم به پاش ضربه زدم و زیر لب  گفتم_ زشته یکم حیا کن ..
به زور خندش رو کنترل کرد ؛که پدر رییس  گفت : دخترم دیگه چه خبر ؟
لبخندی زدم و گفتم+ سلامتی.  خبری نیست .
+سلامت باشی دخترکم .
پدر بزرگ رییس  بلند شد و گفت + بچه ها من میرم بیرون  . زود برمیگردم...
بی توجه به حرف پدربزرگ نگاهی به خواهر رییس  انداختم که چپ چپ نگاهم میکرد و پوزخندی روی لبش بود ،بی توجه شانه ای بالا انداختم که مادر رییس گفت_ دخترم  پدر مادر شما چکاره هستند؟ 
خواستم حرفی بزنم که خواهر رئیس گفت_ حتما از همون گدا گشنه هایی هستند که لنگ دو قرون پولن  .پدرشم حتما یه معتاد عیاشه.  وگرنه کدوم دخترِ خانواده داری حاضر میشه بیاد نقش زن یکی رو بازی  کنه هان؟
خشک شده نگاهش کردم!
اون به من  گفت گدا گشنه؟؟ به پدر من گفت معتاد عیاش ؟پدری که تا بود کم نگذاشت برام اما الان زیر خروار ها خاکه؟
اره راست میگه من نباید قبول میکردم  اما میشد؟
اگر قبول نمیکردم فردا اخراج میشدم  اونوقت باید ماه ها دنبال کار میگشتم  .دنبال کاری که رییسش چشم بد بهم نداشته باشه! انوقت بود که پول دوا و درمان مادرم  رو نداشتم و باید شاهد درد کشیدنش میبودم. 
اره من مثل اون پدری نداشتم که تو پر قو بزرگم کنه اما پدرم  با تمام توانش سعی داشت تا جایی که میتونه نزاره آب تو دلم تکون بخوره ؛پدرم تا بود از صبح اللطلوع تا غروب  مشغول کار بود که بتونه خرجمونو بده اما وقتی  میومد بغلم میکرد و چنان مهربانانه باهام صحبت میکرد که درد و غم همه چیز رو فراموش میکردم... اما الان نیست . نیست که بزنه تو دهن کسایی که بهم توهین میکنند . نیست که مثل کوه پشت سرم باشه.  
اره من مثل اون نیستم اون یه قهرمان تو زندگیش داره اما قهرمان من رفته ،اینه فرق بین ما...
میخاستم بلند شم و بزنم  تو دهنش . خواستم بلند بشم و سرش فریاد بکشم و بگم گداگشنه تویی که فکر کردی با یکم پول همه برده ات هستن؟ خواستم بلند شم و تف کنم تو صورتش و بگم پدر من تاری از موش شرف داره به تو و خانوادت. 
اما نتونستم.  نشد . بغض لعنتی بیخ گلوم رو گرفت و اجازه نداد...
از جام بلند شدم  و با بغض گفتم _ پدرم فوت شده مادرمم مریضه ،مشکل کلیوی داره. حالا من امیدوارم شما هیچوقت طعم سختیه نداشتن پدر رو نچشی وگرنه بدجور شرمنده ی این حرفت میشی خانم‌کامروا ..

با تمام شدن حرفم اشک‌هایم ریخت . نخواستم کسی ببینه برای همین هر چه سریعتر از اتاق  بیرون دویدم  و به داخل اتاقم رفتم و بی توجه به  صدا زدن های رییس و خانواده اش پشت در نشستم و شروع کردم به گریه کردن....

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت9 
از زبان سیاوش 
بعد از اینکه افخمی به طرف اتاقش رفت عصبی از روی صندلی بلند شدم و رو به ترانه فریاد زدم_ تو به چه حقی این حرف رو زدی هان؟ تو چه فرقی با اون داری که اینجور حرف میزنی؟ 
ترانه با بغض سر به زیر انداخت و ببخشیدی گفت که دوباره فریاد زدم_ الان عذر خواهی دردی را دوا میکنه ؟
ترانه ترسیده پشت مامان پنهان شد که مامان جلو اومد و گفت _ باشه پسرم ترانه اشتباه کرد این رو همه قبول داریم .ولی الان بهترین کار این هست که  بری دنبال اون دختر و ازش عذر خواهی کنی...
عصبی نگاهی به ترانه انداختم و بعد از کشیدن نفسِ کلافه ای به طرف اتاق افخمی حرکت کردم ...
 عصبی بودم از دست خودم ،از دست ترانه، از دست خانواده ام و از دست هر کس و ناکسی که می‌شناختم ‌..
ذاتا من حق نداشتم بخاطر لج و لجبازی با اون دختر از کار اخراجش کنم و اون همه عذاب را بهش تحمیل کنم .این کار من ،نهایت بی انصافی بود ..
کلافه پشت درِ اتاقِ افخمی  ایستادم و بعد از کمی مکث دستم را بالا بردم و آرام تقه ای به در زدم.
طولی نکشید که با صدای گرفته و نازکش اجازه ی ورود را صادر کرد ...
********************************
از زبان دل آرا 
روی صندلی نشستم و بعد از پاک کردن اشکهایم کمی آب خوردم که صدای در اتاقم  به گوشم رسید ...
 صاف روی صندلی نشستم و بفرمائیدی گفتم که قامت بلند و چهارشونه ی رئیس در چهارچوب در نمایان شد ...
از جایم بلند شدم و با جدیت رو به رئیس گفتم_کاری داشتین آقای کامروا؟
نگاهی بهم انداخت و با ناراحتی گفت+ میدونم تو بد دردسری انداختمت. برای همین اگر دیگه نخوای نقش همسرم رو بازی کنی بهت حق میدم و اخراجت نمیکنم...
مرموز نگاهی بهش انداختم...
اون داشت بهم ترحم میکرد و من حالم از ترحم بهم میخورد،برای همین اخمی کردم و رو بهش گفتم_ من نیاز  به دلسوزی و ترحم شما ندارم آقای کامروا . نیازی هم ندارم که بخواین بهم لطف کنید و من رو نگه دارید . برای همین چهار، پنج روز  نقش همسرتونو بازی میکنم بعدش هم که پدر بزرگتون رفت کلا  از شرکت میرم هم از شرکت هم از زندگیتون  .
آشفته نگاهم کرد و گفت + من بهت ترحم نکردم فقط خواستم تو را از مهلکه ای که خودم درش انداختم نجات بدم..
نشستم روی صندلیم و شروع کردم به کار کردن با لبتابم و همزمان گفتم_ مهم نیست آقای کامروا. دیگه هیچی مهم نیست .
همچنان کلافه بهم نگاه می‌کرد که سرد نگاهش کردم و گفتم_ الان هم اگر کار دیگه باهام ندارید لطفا بفرمایید بیرون ..اینجور نمیتونم تمرکز کنم و به کارهام برسم...
رییس نفس کلافه ای کشید و  بعد از کمی معطلی از اتاق بیرون رفت ... 
****************
از زبان سوگل
با حالت زار نگاهی به ساعتم انداختم . کلافه نفسی کشیدم و از روی صندلی بلند شدم؛  وقت اداری تمام شده بود و من دوباره باید پا بگذارم به  خونه ای که خونه نیست قتلگاهه. 
ناراحت وسایلم رو جمع کردم و بعد از خداحافظی با ترنم به طرف آسانسور رفتم ..
حوصله منتظر موندن رو  نداشتم برای همین به طرف راه پله ها رفتم . 
روی آخرین پله ی راه پله بودم که یهو سرم گیج رفت و داشتم میوفتادم  که یهو دستی مانع افتادنم شد .
هولزده برگشتم و به شخصی که مانع افتادنم شده بود نگاه کردم .  یک پسر با قد بلند و موهای خرمایی  دقیقا شبیه همون سهام دار دومیه ی شرکت بود اسمش چی بود.. آهاان سپهر ارجمند . اره دقیقا شبیه همون بود فقط با این تفاوت که اون موهای بلوندی داشت ولی این موهای خرمایی رنگ داره. 
وقتی نگاه خیره ام  رو دید  اروم من رو ولم کرد و مودبانه گفت: چیزی تون نشد که؟؟
 سریع گفتم _نه نه خوبم فقط یه لحظه سرم گیج رفت . مرسی که مانع افتادنم شدید
+خواهش میکنم . راستی بزارین معرفی کنم  . من سهیل ارجمند هستم . سهام دار این شرکت . 
ابرویی بالا دادم و گفتم+شما برادر آقای سپهر ارجمند هستین؟
خندید و سری تکان داد که ادامه دادم+ پس بگو چرا اینقدر شبیه هستین ...
_ اره من و سپهر دوقلوییم.  اون رییس عنقه هم هستا  ؟؟
کنجکاو نگاهش کردم و گفتم_ آقای کامروا را میگید؟
سری تکان داد و گفت_ آره...اون پسر عمه من و سپهر هست ودر واقع پسر دایی اون هستیم .
+چه جالب نمیدونستم . خب بزارید من هم خودم رو معرفی کنم من سوگل فخارمنش هستم  مدیر امور اداری شرکت .
_خوشبختم .
+همچنین . خب ببخشید من  دیگه باید برم خونه .
_ میخواید برسونمتون اگه ماشین نیست؟
+نه خیلی ممنون .ماشین دارم . مرسی از لطفتون خدانگهدار .
بعد از خداحافظی با آقای ارجمند به سمت ماشینم رفتم و سوار شدم و حرکت کردم ....

بعد از نیم ساعت رانندگی به خونه رسیدم . از ماشین پیاده شدم و به داخل خانه رفتم .  با وارد شدنم مادر و پدرم که داخل پذیرایی بودن من رو دیدند . سلام آرومی کردم که پدرم به طعنه گفت+ به به بالاخره خانم تشریف آوردن.  میگذاشتین یه دوساعت دیر تر میومدین.  
سرم رو پایین انداختم و گفتم _امروز کارهام زیاد بود دیر تر  راه افتادم.
+چند بار بهت گفتم بشین تو خونه نمیخاد کار کنی هان؟چند بار گفتم؟ اما نه خانم نمیخاد زیر دِین من باشه درسته؟
_ من قصدم از کار کردن اینی نیست که شما میگید من فقط میخوام مستقل باشم ...همین .
مادرم بعد از کمی سکوت بالاخره به حرف امد و گفت + بسه سوگل با پدرت بحث نکن. سریع برو داخل اتاقت.
با غیض باشه ای گفتم و به سمت اتاقم رفتم .
خیلی وقت بود که رابطه من و پدر و مادرم مثل قبل نبود . نمیدونم چرا  باهام این رفتارو میکنند اما فقط این رو میدونم که من تحمل بی مهری ندارم . بخاطره همین مشغول به کار شدم ...چون موندن تو این خونه جز افسردگی چیزی برای من نداره ...
نشستم پشت میز و مشغول خواندن کتاب  شدم که مادرم بدون در زدن وارد اتاقم شد  و گفت+ از صبح تا غروب که بیرونی . به قول خودت داری کار میکنی . وقتیم که میای خونه، خودت رو تو این اتاق حبس میکنی . این چه وضع زندگیه.
کتابم رو بستم و در حالی که سعی میکردم ارام باشم گفتم_چیکار کنم شیرین خانم .  بیام کنار تو و همسرت بشینم وبه طعنه هاتون گوش بدم ؟ 
دستشو به کمرش تکیه داد و گفت_ خوبه خوبه من و بابات صلاحت میخوایم. 
نگاهش کردم خوب به خودش رسیده بود . مشخص بود که داره میره بیرون . برای همین بی توجه به حرف قبلیش پرسیدم:
+حالا کجا داری میری؟ 
_هیچی من که دارم میرم مهمونی تا صبحم نمیام . باباتم رفت سر کار ...
پووف کلافه ای کشیدم و نگاهی به ساعت انداختم ..نزدیک شب بود و سرکار رفتن پدرم کمی مشکوک بود اما من از حقیقت ماجرا و کار دروغینش مطلع بودم ... ذاتا از وقتی بچه بودم شاهد این چیزها بودم که پدرم هیچوقت پیش مادرم نبود .همش سرکار بود . مادرمم که کلا هر شب مهمونی بود و هیچوقت خونه نبود . 
راستش ما هیچوقت زندگی معمولی نداشتیم.  
و من چقدر حسرت بقیه رو میخورم وقتی میبینم پدر و مادرشون اینقدر هم رو دوست دارند. 
بی توجه آهی کشیدم و روبه مادرم  گفتم +خیلی خوب برو . خداحافظ.
بی توجه بهم رژشو پر رنگ کرد و بعد از گفتن خداحافظ از اتاق بیرون رفت...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 7 ماه بعد...


#پارت10
از زبان دل آرا
بعد از تمام شدن ساعت اداری  خواستم برم خونه که مادر سیاوش جلوم رو گرفت و گفت: دخترم داری میری؟؟
بله ای گفتم که گفت +نمیشه. 
نگاهی بهش کردم و گفتم_ متوجه نمیشم چرا نمیتونم برم ؟
+اخه عزیزم پدر بزرگ سیاوش شک میکنه .
نفسی کشیدم و گفتم_ خوب بهش بگید رفته خونه مادرش .
+نمیشه دخترم با ماجرایی که ظهر پیش اومد پدر بزرگ فکر میکنه تو ناراحت شدی و قهر کردی بعد ناراحت میشه . بیا خونه سیاوش بمون این چند شب رو 
 اخمی کردم و گفتم_ یعنی من کل این چند وقت  رو خونه یک آدم غریبه باشم؟؟ نه خیر نمیشه
ناراحت گفت _ اخه دخترم اینطور هم نمیشه .
+متاسفم خانم ارجمند . 
_ باشه دخترم . کل این چند وقت رو نمون . فقط یک امشب رو بیا بقیه شب هارو یک بهانه ای میاریم.  
 عصبی گفتم +خانم ارجمند من مادرم مریضه نیاز به مراقبت داره . من نمیتونم تنهاش بزارم . 
_ خب به اون هم بگو بیاد  کنار ما. 
فکر خوبی بود برای همین گفتم +خیلی خوب من با اون تماس میگیرم . ببینم چی میگه . 

بعد از کلی حرف زدن با مامان  بالاخره تونستم  راضیش کنم .
قرار شد با تاکسی برم دنبالش و بیارمش .
خواستم برم تاکسی بگیرم که سیاوش جلوم رو گرفت و گفت_ خانم افخمی .
+ بله. 
_ به نظرم بهتر باشه  که من و شما با ماشین من بریم دنبال مادرتون اینجوری خیلی بهتره .
بیراه نمیگفت .  هم اینکه اون خودش راه بلد بود و مارو میرسوند همم اینکه خودش میومد با مادرم هماهنگ میکرد .

*******************
 بعد از چندین ساعت در راه بودن و هماهنگ کردن و اینها بالاخره به خونه سیاوش رسیدیم . از ماشین پیاده شدم . همزمان با من هم مادرم پیاده شد . 
خونه سیاوش  خونه ی ویلایی با نمایی بسیار زیبا همراه با  باغچه ای بزرگِ پر از گل بود ...
به داخل خونه رفتیم که خانواده سیاوش اومدن به استقبال . مادرم با همه خوش و بش کرد و منم به خاطر اینکه یعنی عروس این خونه بودم به پدر و مادر سیاوش مامان و بابا گفتم و مادر سیاوش رو بوسیدم .
سلامی به پدر بزرگ کردم که جوابم رو با تبسم داد و گفت:  به به عروس گلم . خوبی دخترم؟
ممنونی گفتم که  پدر بزرگ رو کرد به مامان و شروع کرد احوال پرسی کردن .

بعد از کلی خوش و بش کردن بالاخره قصد نشستن روی مبل ه رو کردیم.  خواستم کنار مادرم بشینم که   سیاوش چشم و ابرویی  اومد و اروم گفت بیا کنارمن بشین  .آهسته پوفی کشیدم و کنارش نشستم . بعد از اینکه خدمتکار شربت و شیرینی  برامون آورد، پدر بزرگ رو کرد طرف مادرم و پرسید _ ببخشید خانم شما اسمتون چیه؟
مامانم اروم گفت+پری .
_ به به چه اسم زیبایی الحق که برازنده شماست.  من هم بهروز هستم .
 مادرم با خجالت تشکری کرد و مشغول صحبت کردن با مادر سیاوش شد ...
 بعد از چند دقیقه خدمتکار برامون میوه آورد . 
پدر بزرگ سیب برداشت و با کلی آرامش اون رو پوست کند بعد از اینکه سیب رو قاچ کرد رو به مادرم گفت_ بفرمایید پری خانم برای شما پوست کندم .
مادرم خجالت زده گفت+دستتون درد نکنه خودم پوست میکنم  شما خودتون بخورید
_ نه نه من حالا میوه برمیدارم  و میخورم . این رو برای شما پوست کندم .

ابرویی بالا انداختم و به سیاوش نگاه کردم که تک خنده ای زد و اروم گفت_ فکر کنم قرار فامیل بشیم 
چشم غره ای به سیاوش رفتم که خم شد در گوشم و گفت ....

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#پارت11

_باور کن بابا بزرگم از مامانت خوشش اومده ‌‌.
بعد از تمام شدن حرفش زد زیر خنده .
خنده هاش جوری بود که آدم رو به خنده وا میداشت  ،طوری که باعث شد منی هم که کلی حرصی بودم   قهقهه ی بلندی بزنم .
بعد از تمام شدن خنده اش آروم گفت_ برام میوه پوست بگیر.
برگشتم طرفش و گفتم+خداروشکر چلاق نشدی که . خودت پوست بگیر .
پوکر نگاهم کرد و گفت_ بی شعور الان تو یعنی زنه منی . تو باید پوست بگیری .
اوووفی کشیدم و سیب رو برداشتم که قاچ کنم که گفت+ سیب نه . سیب نمیخام. موز برام پوست بکن 
نگاهش کردم و گفتم _ خیلیی پرروییی. 
+نظر لطفته همسر عزیزم .

خدایا هر چی زودتر من رو از دست این انسان گاو نجات بده. 
میوه رو پوست کندم و قاچ کردم و بعد گذاشتم جلوش و گفتم_ کوفتت کن .
دست به سینه شد و گفت+ تو باید بهم بدی بخورم 
چشمام درشت شد و گفتم _ برو بابااااا. همون قوام‌السلطنه هم خودش میوه میخورد .  
نچی کرد  و گفت: تو باید بهم بدی 
رومو برگردوندم  اونطرف و گفتم : بشین تا بهت بدم .
داشتم با سیاوش بحث میکردم متوجه شدم مامان و مادر سیاوش که فکر کنم اسمش فرشته بود دارند نگاهمون میکنند . 
لبخند دندون نمایی زدم که مامان اشاره کرد میوه رو بده سیاوش 
شونه ای بالا انداختم و نوچی گفتم که عصبی دوباره اشاره کرد .
پووف . برگشتم طرف سیاوش و میوه رو برداشتم و شروع کردم میوه دادن بهش .
همونجور که یه تیکه موز رو قورت میداد گفت_ آفرین آفرین کارتو خوب بلدیا
اخمی کردم و گفتم + کاری نکن همه اینارو بریزم تو حلقت تا خفه بشی هاااا  
بیشعوری گفت  و شروع کرد به خوردن.
بشقاب رو روی میز گذاشتم و برگشتم اونطرف که دیدم مامان و فرشته خانم مشغولن . اونطرفم پدر سیاوش( کوروش ) و پدربزرگ نشسته بودن .
اونطرفم ترانه و سیاوش مشغول بودن.
بدجور حوصله ام سر رفته بود . نشسته بودم و به بقیه نگاه میکردم  . 
بالاخره خدمتکار منو از این بی حوصلگی نجات داد و گفت بفرمایید شام . 
سر میز شام  سیاوش اومد کنارم نشست و یه بشقاب برداشت و  غذا ریخت توش و گذاشت جلوی خودم و خودش .
نگاهی بهش کردم و گفتم _ من باید باتو. تویک  بشقاب غذا بخورم ؟؟
اره ای گفت که گفتم + این چندش بازیارو بزا کنار خداوکیلی ،والا من فکر نمیکردم شماهام از این کارا بکنید.
خندید و گفت_ فعلا که باید بخوری .
اوفففی کشیدم و مشغول خوردن شدم .
 که دیدم پدر بزرگ یه بشقاب پر از کباب و جوجه کباب  و این چیزارو داد به مامانم و گفت: بخورید پری خانم اینجا خونه خودتونه.
بعد بشقاب  دیگه ای برداشت و پر از سالاد کرد و گذاشت جلوی مادرم. 
مامانم خجالت زده تشکر کرد و مشغول غذا خوردن شد. 
 با پام ضربه اب به پای سیاوش زدم و گفتم _ پدر بزرگت  برای همه مادرای عروساش اینهمه مهمون نوازی میکنه؟
اروم گفت+ نه بابا اصلا اگه زنی جز عروساش و  دخترش و نوه هاش میدید اخماشو میکشید توهم . 
پوکر نگاش کردم و گفتم _ پس چرا الان اینجوریه. 
شونه ای بالا انداخت و  گفت +منکه گفتم ما داریم فامیل میشیم .
مرگی گفتم و مشغول  خوردن غذا شدم.

بعد از غذا خوردن مشغول گپ زدن بودیم که تلفن فرشته خانم ( مادر سیاوش) زنگ خورد 
،ببخشیدی گفت و  به طرف طبقه بالا رفت .

بعد از چند دقیقه فرشته خانم به طبقه پایین برگشت و گفت_ باباجون شما به بچه ها و نوه هاتون گفتید سیاوش زن گرفته بیان ببیننش؟ 
پدربزرگ گفت _ اره دخترم من گفتم که بیان هم دل آرا رو ببینند هم پری خانم رو .  
 فرشته خانم نگران برگشت طرف من و گفت+ دل آرا جون کل خاندان چه از طرف خانواده  من  و چه از طرف خانواده  کوروش .همه شون  دارند میان اینجا . فردا میرسن 
با چشمهایی درشت نگاشون کردم و اروم گفتم _ بدبخت شدیم اره؟؟ 
سیاوشم لبخند حرصی زد و اهسته گفت+ بدجوور
مامان که از  صحبت های ما خسته شده بود برخاست و گفت _ ببخشید من برم یکم هوا بخورم  ... برمیگردم
پدر بزرگ بلند شد و گفت+ چه خوب منم میخواستم همینکارو کنم . حالا دیگه دوتایی میریم هوا بخوریم .
بعد رو کرد به ماها که در بهت بودیم و گفت +من و پری خانم میریم تو حیاط عمارت یکم قدم بزنیم  .
دهنم از تعجب باز بود .
پوکر نگاهی به بقیه انداختم که دیدم نه خیر وضع اونا از من بدتره. دهناشون 2 متر بازه .
بعد از رفتن اون دو  آقا کوروش به خودش اومد و گفت: حالا بابا رو ول کنید خانواده ای که فردا عین مور و ملخ میریزن اینجا رو چیکار کنیم؟؟
با حرفی که ترانه زد با عصبانیت چشمام رو به هم زدم و با غیض خیره به سیاوش شدم .

ویرایش شده توسط میم گل۲۷
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#پارت12
  _سیاوش . فکر کنم علاوه بر پدر بزرگ برای کل خاندانم باید نقش بازی کنی.
عصبی بلند شدم و گفتم_ قرار ما این نبود.  من دیگه نیستم . هر اتفاقی هم که میخواد بیوفته  برام مهم نیست .
مادر سیاوش ( فرشته خانم) + دخترم اروم باش. ترانه داره شوخی میکنه. ما به محض اینکه اینها اومدن قضیه رو براشون توضیح میدیم. 
باشنیدن حرف فرشته خانم کمی عصبانیتم فرو کش کرد و با خیال نسبتا آسوده سری تکان دادم و دوباره بر سر جای خودم نشستم .

بعد از نیم ساعت بالاخره مامان و پدربزرگ اومدن و قرار شد که بریم بخوابیم نقشمون این بود که من و سیاوش اول بریم تو یک اتاق بعد که پدر بزرگ خوابید من برم اتاق مامانم.

به داخل اتاق که رفتیم سیاوش روی تخت نشست و گفت_نمیخای بشینی؟
با بی حوصلگی سری تکان دادم و با یکم فاصله اونطرف تر نشستم .
چند دقیقه بینمون سکوت بود  که یهو در اتاق زده شد . سیاوش بفرماییدی گفت و ترانه وارد شد .
سریع بلند شدم و گفتم_ مثل اینکه میخواید با هم صحبت کنید  من میرم بیرون مزاحم نمیشم. 
اومدم برم بیرون که ترانه دستم رو گرفت و گفت+ نرو دل آرا جون . در اصل اومدم با خودت حرف بزنم .
برگشتم طرفش و سرد گفتم _ ببخشید خانم کامروا من  اصلا در حدتون نیستم که بخوام باهاتون حرف بزنم. فقط بدونید که اگر من هم مثل شما قهرمان زندگیم زنده بود الان وضعم این نبود که بخاطر پول دوا و درمان مادرم حاضر شم این کار رو کنم. 
بعد نفس عمیقی کشیدم و دستم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم_ من به اقای کامروا هم گفتم من فقط همین چند روز نقش بازی میکنم اون هم فقط بخاطر پدربزرگتون.  بعد از رفتن پدربزرگ من از زندگیتون میرم  دیگه نه توی این خونه و  نه توی شرکت هم رو ملاقات میکنیم .
اروم گفت+ دل آرا جون من من واقعا از حرفی که بهت زدم عذر میخوام.   اون لحظه نفهمیدم چی گفتم اما بعدش عذاب وجدان بدی گرفتم . تورو خدا ببخش .
سرم رو انداختم پایین که ادامه داد+ دل آرا جون من اون لحظه عصبی بودم . خواستم دق و دلیم رو سر یکی خالی کنم . ببخشید بخدا  از ظهر تا حالا خیلی ناراحتم .
نفس عمیقی کشیدم و گفتم_اصولا خیلی آدم بخشنده ای نیستم اما سعیم رو میکنم  . 
محکم بغلم کرد و بوسیدم.
اول تو شک رفتم ولی بعدش لبخندی زدم و بغلش کردم  .
بعد از چند دقیقه سیاوش گفت+ خب خب بسه دیگه خیلی رفتین تو حس  .
از بغل  ترانه بیرون اومدم و گفتم_  درکت میکنم گه چیزی از احساس رو درک نکنی ،هرچی نباشه به کوه غروری .
بادی به غبغب انداخت و به شوخی گفت + ببین کی داره به من میگه کوه غرور ، کسی که  خودش بویی از احساس نبرده
با خنده ابرو بالا دادم و گفتم_ اوه اوه اونوقت کِی تا حالا آقا، متخصص  شناخت احساس شدن؟ 

سیاوش قهقهه ی بلندی زد و گفت_از وقتی که با یه بی احساس تر از خودم همکار شدم .

این را گفت و بدون توجه به فحش های پشت سرهمی که حواله اش میکردم از اتاق خارج شد .

از زبان سوگل 
●روز بعد●
مشغول آماده شدن برای رفتن به شرکت بودم  که پدرم  داخل اتاق امد و گفت_ امشب پسر عموت کیارش و زن عموت از آمریکا میان. پدر بزرگت یه جشن براشون گرفته حتما باید شرکت کنی .پس زود از شرکت میآی و آماده میشی .
به ناچار باشه ای گفتم که بابا خوبه ای گفت و بدون گفتن حرف دیگری  از اتاق خارج شد.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#پارت13
از زبان سوگل 

بعد از یک نصفه روز نسبتا پر کار  به سمت اتاق مدیریت حرکت کردم . 
میخواستم برم و از رییس بخوام که امروز دوساعت زودتر برم خونه.
بعد از  هماهنگی با ترنم به داخل اتاق رفتم و با رییس هماهنگ کردم .
تشکر کردم و خواستم از اتاق خارج بشم که یهو دل آرا بی هوا داخل  اومد و گفت +سیاوش ؟
با دیدن من چشماش درشت شد و به  تته پته افتاد .
ابروهام رو بالا انداختم و گفتم_ دل آرا آبجی بعد از تمام شدن کارت بیا پیشم کار مهمی دارم  باهات .
بعد از تمام شدن حرفم از اتاق اومدم بیرون و یه راست رفتم پیش ترنم و قضیه رو بهش گفتم و مشغول تحلیلش شدیم
******************
از زبان دلارا 
بعد از رفتن سوگل واای بلندی گفتم و نشستم که سیاوش گفت+ حالا مگه چیشده؟؟
_ چیشدههه؟؟؟الان که سوگل رفت بیرون یه راست میره پیش ترنم و همه چی رو بهش میگه.  بعد از اونم مگه این دوتا  فضول دست برمیدارن. ؟
پوفی  کشید و گفت+ خب حالا بگو چیکارم  داشتی اومدی تو  اتاق .
یکم فکر کردم و گفتم _ اها چیزه فرشته جون زنگ زد گفت برای ناهار با سیاوش بیاین خونه .مثل اینکه پدر بزرگ تصمیم گرفته ناهار رو برداریم و ببریم پیش یه چشمه ی سرسبز  و بخوریم  .
پوکر نگاهم کرد و گفت + بخدا تا دیروز پدربزرگ من زوری از اتاقش میومد بیرون .حالا نمیدونم چیشده از دیشب تا حالا اینقدر علاقه پیدا کرده به بیرون رفتن .
نمیدونمی گفتم که با خنده ی خبیثی ادامه داد+   دیدی چطور صبح پدر بزرگ نذاشت مادرت بره خونه؟؟؟؟؟
کوفتی بهش گفتم   که گفت _ پاشو دلارا . پاشو برو که حدودا یکساعت رو باید جواب پس بدی . بعد از اون برو  سراغ کارا . ساعت 12 میریم خونه .
باشه ای گفتم و از اتاق خارج شدم.
به سمت اتاق سوگل حرکت کردم و وارد شدم که دیدم سوگل و ترنم در حال پچ‌پچ کردن هستن اما با دیدن من دست از پچ‌پچ کردن برداشتن .
نشستم  رو مبل و گفتم+سوگل کاری داشتی؟؟!!
دوتاشون کنار دستم نشستن  که سوگل گفت_ دل آرا تو تا دیروز با اقای کامروا کارد و خونی بودی حالا چیشده که به اسم صداش میزنی . 
ترنم زیر گردنم خم شد و  گفت+ خبریه کلک؟اگه هست بگو مام بدونیم .
پوفی کشیدم و گفتم × اصلا اینجور که فکر میکنید نیست .
ترنم ابرو بالا انداخت و گفت + پس چجوریه؟
شروع کردم براشون تمام ماجراهارو توضیح بدم البته اون حرف   ترانه رو سانسور کردم چون اگه سوگل  و ترنم بفهمند دیگه فاتحه ترانه رو باید بخونم.
بعد از تمام شدن حرفم ترنم و سوگل آهاان کشداری گفتن که سوگل ادامه داد_ اما خودمونیما چه پدر بزرگ باحالیه. 
لبخندی زدم و گفتم _ اره خیلی آدم با درک و فهمیده ای هست. 
بعد نفسی کشیدم و ادامه دادم_بچه ها خلاصه قرار شده این چند روز رو که پدربزرگ سیاوش اینجاست ما نقش زن و شوهر بازی کنیم . بعدش هم ...
مکثی کردم که ترنم گفت _ بعدش چی؟ _ نمیدونم بعدش چی میشه ذاتا من بخاطره این نقش بازی کردن رو قبول کردم که به کارم ادامه بدم . اما بعدش با سیاوش قهر کردم و گفتم  بعد از این اتفاق میرم . حالا تو بد دردسری افتادم. اگر سیاوش حرفم رو جدی  بگیره  و بعد از این اتفاق من رو اخراج کنه بیچاره میشم .
سوگل در حالی که تو فکر بود گفت+ خوب برو و  باهاش حرف  بزن . ببین چی میشه.  اگر قصد نگه داشتنت رو داشت که خوب چه بهتر . اما اگر نداشت لااقل تو این چند روز سه تایی میگردیم دنبال کار . تا شاید کار پیدا شد.
اوهومی گفتم و ادامه دادم+ حالا ساعت 12قرار شد بریم خونه چون قرار برای ناهار بریم لب چشمه. . تو ماشین به سیاوش میگم بعد بهتون خبر میدم

این را گفتم ک بعد از خداحافظی با آن دو از اتاق خارج شدم و به طرف میزم حرکت کردم ...
 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#پارت14
از زبان دل آرا


لب چشمه نشسته بودم و داشتم به مکالمه بین خودم و سیاوش داخل   ماشین فکر میکردم
《+سیاوش ؟
_ هوم ؟
+بعد از رفتن پدر بزرگت من رو اخراج میکنی؟
ابرویی بالا داد و گفت_ نه.
+پس اون آقا که قول معاونی بهش داده بودی چی میشه؟
تک خنده ای زد و گفت_ اون رو الکی گفتم . اون در اصل سپهر ارجمند بود یکی از سهامدار های شرکت. 
با بهت نگاهش کردم و گفتم_ چی ؟؟؟
+ اره دیگه . ببین ما سه تا سهامداریم . سپهر ارجمند ، سهیل ارجمند  و من .و اینم بگم که سپهر و سهیل دوقلو هستن و پسر دایی منند . حالا بعد از ظهر که خانواده اومدن آشنا میشی باهاشون 
 _پس چرا اونروز گفتی سپهر معاون شرکته  .
+فقط برای حرص دادن تو گفتم . وگرنه کی بهتر از تو برای معاونت .》 
با صدا زدن های سیاوش از فکر بیرون اومدم . بلند شدم و بله ی بلندی گفتم که گفت بیا ناهار .  سری تکان دادم و کنار بقیه رفتم .

بعد از خوردن غذا سیاوش و آقا کوروش مهره های شطرنج رو چیدن تا شطرنج بازی کنند .
کنجکاو رفتم کنارشون نشستم و دستم رو زیر چونم بردم و رو به اونها که خیلی حرفه ای بازی میکردن گفتم+ من هیچ‌وقت شطرنج بازی کردن رو بلد نشدم . 
سیاوش همینطور که داشت مهره اش رو جا به جا میکرد گفت_ بیا کنار خودم تا یادت بدم.  
کمی نزدیکش شدم که گفت+ خوب ببین این ردیف جلویی کلا سربازن.  اینها فقط میتونند یک یا دو تا خونه به جلو حرکت کنند .برای اینکه بخوان یکیو بزنند باید فقط از این طرف بزنند . 
بعد دستش رو از رو مهره های سرباز برداشت و همینطور یکی یکی مهره های دیگه رو هم معرفی کرد .
بعد از چند دقیقه بالاخره  سیاوش از پدرش برنده شد .آقا کوروش بلند شد و گفت+پاشو دخترم . پاشو . بیا بشین با سیاوش بازی کن ببینم بلد شدی یا نه .
_ آخه من تازه یاد گرفتم .بعد سیاوش هم خیلی حرفه ای هست ،میدونم شکستم میده

سیاوش قهقهه ی بلندی زد که اقاکوروش ادامه داد
+ بیا اینجا دخترم . بیا منم پیشتم.   باهم پوزه این سیاوش رو به خاک میمالیم.
سیاوش دوباره  قهقهه ای زد و گفت_ جفتتونم نمیتونید من رو ببازونید. 
گفتم + حالا میبینیم .
چشمهاشو بهم زد و گفت +میبینیم .

بعد از یه بازی  سخت سیاوش  برنده شد
آقا کوروش اه بلندی گفت که سیاوش گفت_ آها دیدین گفتم دوتانم نمیتونید از پس من بربیاین؟؟
واقعا بازیش برام سخت بود . سیاوشم واقعا حرفه ای بود . هرکار میکردیم کیش و ماتمون میکرد .
نگاهی به اطراف کردم که دیدم فرشته خانم و  ترانه مشغول صحبت هستن ، پدربزرگم از اونطرف مشغول گپ زدن با مامانه ...

کلافه سری تکان دادم و  بالاخره بعد از کمی پیاده روی راهیه خونه شدیم .
**
از زبان سوگل 
از ماشین پیاده شدیم و به طرف  عمارت حرکت کردیم  سرتا سر عمارت پر از آدم بود . مادرم ضربه ای به پهلوم زد  و گفت + برو و پیش پدربزرگ و مادربزرگت سلام کن و بعد هم به پسر عموت و زن عموت سلام کن و خوش آمد بگو. حواست باشه با پسرعموت کل کل نکنی  که پدربزرگت بد عصبی میشه . هرچی نباشه کیارش نور چشمیشه. و کل خاندان ازش حساب میبرند و رو کمکش حساب میکنند . 
بی حوصله باشه ای گفتم و به طرف پدر بزرگ و مادربزرگ  رفتم و  سلامی سرد به هردو حواله کردم .
برگشتم طرف کیارش خان و مادرش و سلامی کردم و ادامه دادم گفتم +خوش اومدید! زنعمو جون دوا و درمون چطور پیش میره ؟
لبخند کم جونی زد وگفت_ خداروشکر بدی نیست .
لبخندی بهش زدم .بیچاره زن زجر کشیده ای بود . از اول ازدواجش  اصلا با عموم تفاهم نداشت .وقتی هم که کیارش خان به دنیا اومده بود پنج سال بعدش عموم  بی خبر رفته بود و بعد خبر اومد که با یک زن ازدواج کرده . زنعموم از غم نبودِ عموم مریض شد و سرطان گرفت . کیارش خان خیلی مادرش رو دوست داشت . برای همین برای درمانش به آمریکا رفتند . 
رو به کیارش خان کردم و گفتم_ خوش اومدید کیارش خان .
تشکری کرد و من راهم رو گرفتم و به گوشه ترین جای سالن رفتم و نشستم . 
مشغول ور رفتن با گوشی بودم که حس کردم خیس شدم  .
سریع نگاهی به خودم انداختم که یادم افتاد این چندروز نوبت عادتم بود. سریع بلند شدم و کیفم رو برداشتم و  دویدم بالا  و
داخل یکی از اتاق ها رفتم . خوشبختانه زیاد اوضاع وخیم نشد و سریع موضوع رو حلش کردم .
جلوی اینه اتاق ایستادم و مشغول مرتب کردن اوضاعم شدم که در اتاق به صورت وحشیانه ای باز شد  و  مرد جوانی وارد شد ...
هینی گفتم و نگاهش کردم  ،اصلا تو حال خودش نبود و معلوم بود چیزی خورده .
تلو تلو خوران به  طرفم  اومد و جون کشداری گفت که سریع به سمت در رفتم  و قصد فرار کردم ...
خواستم در رو باز کنم که دستم روگرفت و پرتم کرد روی تخت ؛در رو قفل کرد و بعد کلیدش رو داخل جیبش گذاشتم  . 
برگشت طرفم و با  حالتی کشدار گفت_ خــــــــبـــــ دخــتــر جــووون دیـــگه تـــو دســـتـــای منــــی
ترسیده با هول گفتم+ ولم کن  بزار برم .
با لبخند و چشمان نیمه باز نوچی کرد  و به طرفم حرکت کرد .
سعی کردم فرار کنم   . ولی زودتر دستامو گرفت و این اجازه رو بهم نداد ...
هرقدر میخواستم دستم رو از دستش بیرون بکشم نمیزاشت. زورش زیاد بود ...
  شالم رو کشید و به  طرف دیگری پرتاب کرد ..
جیغ بنفشی کشیدم  و با فریاد از بقیه کمک می خواستم ولی صدای من  در بین اون آهنگ با اون همه ولوم گم میشد. 
دستش رو جلو آورد و در یک حرکت  پیرهنم رو در تنم پاره کرد...
فریاد بلندی زدم  که مشت محکمی کوبید  تو دهنم گفت_ خفه شو . خفه شو و سعی کن رام باشی ...
اشک  میریختم و التماس میکردم اما اون با بی رحمی تاب نصفه نیمه ای که پوشیده بودم رو هم پاره کرد ...
از ترس اینکه  الان  لختم سریع ملحفه ی تخت رو برداشتم  و به دور خودم پیچیدم ...
شروع کردم فریاد زدن و کمک خواستن اما اون چسبوندم به دیوار و خودش نزدیکم شد و در حالی که نفسهاش به گردنم میخورد لبخند  کثیفی زد . 
هقی زدم که  نگاه پر از هوسی به سر و تنم انداخت و قصد در آوردن پیرهنش رو کرد اما در همون لحظه ...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#پارت15
اما در همون لحظه صدای بلند آهنگ قطع شد باعث شد مرد مبهوت دست نگهداره،  منم از موقعیت استفاده کردم و شروع کردم جیغ زدن حالا موقعی بود که صدام  رو میشنیدن. 
مرد  سریع به خودش اومد و محکم به دهنم کوبیدو لگد محکمی  به ساقه پام زد  که فریاد بلندی از درد کشیدم. فریادی که بین انگشتان بزرگ اون مرد  گم می شد .
یکهو در با صدای بدی شکست و کیارش خان وارد اتاق شد 
با دیدن  ما چشم هاش به خون نشست و به طرف مرد اومد و گردنشو گرفت و به طرف دیگه ای کشیدش و  مشت های محکمی حواله ی صورت اون کرد ..
سریع خواستم برم و کیارش خان و اون مرد رو از هم جدا کنم اما با دیدن چند نفر پشت در جیغی زدم و ملحفه رو محکم تر به دور خودم پیچیدم .
کیارش خان هنوز هم روی اون مرد نشسته بود و با مشت به سر و صورتش می‌کوبید...
بلند شدم و همونجور که ملحفه دورم بود  سمت کیارش خان رفتم و گفتم+کیارش خان  کشتینش  .ولش کنید  .تو رو خدا  ...

همه حرفام بی نتیجه بود ...

ناامید برگشتم طرف در که دیدم همه پشت در اتاق جمع شدن .
پدر بزرگم داخل اتاق شد و گفت _ کیارش ولش کن پسرم  ،کشتیش ،همینقدر براش کافیه ...
کیارش خان نفس عصبی کشید و دوباره محکم تر با مشت به جان او افتاد  که زنعمو به سرعت وارد اتاق شد و گفت _ پسرم بس کن .
کیارش خان مشت بالا اومده اش  رو تو هوا باز کرد و از روی مرد که غرق در خون بود بلند شد و لگدی محکم بهش زد و رو به جمعیتی که پشت در بودن فریاد  زد + مگه نمیبینید این دختر لباس نداره براچی جمع  شدین پشت در .
 و رو به دختر عموم کرد و  گفت+سارا برو یه دست لباس برای سوگل بیار.
کم کم همه مهمونا رفتند و فقط نزدیکان کنارمون موندن .
اروم تو خودم جمع شده بودم و گریه میکردم که پدر و مادرم وارد اتاق شدند . 
پدرم عصبی گفت_ سوگل این چه کاری بود کردی ؟ ابرومون جلوی همه مهمونا رفت . اینطور میان به استقبال فامیلشون ؟؟
سری تکان دادم که سارا  داخل آمد و  گفت_ والا از قدیم گفتن کرم از خود درخته .
بعد رو کرد طرفم و گفت!+اصن سوگل جون تو اینجا توی این اتاق چیکار میکردی هان؟ 
با حرف هاش داغ دل پدرم تازه شد و دوباره شروع کرد فریاد زدن .
تنها کاری که میتونستم در برابر این جماعت عصبی بکنم اشک ریختن بود.  
آخه من چطور به اینها میگفتم برای عوض کردن لباس  و درست کردن اوضاع به این اتاق اومدم  . اونهم چونکه دستشویی درش بسته بود و باز نمیشد  و من هراس داشتم ازینکه لباسم خونی بشه  .
پدرم وقتی دید  چیزی نمیگم به طرفم اومد و دستشو بلند کرد که بزنه تو  صورتم که یکی دستشو رو محکم گرفت ...
چشم هام رو که از ترس بسته بودم بازکردم و به ناجیم  نگاه  کردم که کیارش خان  رو دیدم .
عصبی دست پدرم رو انداخت و برگشت  طرف بقیه که داخل اتاق جمع شده بودن و پچ پچ میکردن و گفت+ این دختر اگر میخواست  رابطه برقرار کنه اونقدر فریاد نمیزد که  هنجره اش درد بگیره ..ساکت کارش رو میکرد . نه اینکه اونقدر داد بزنه تا بالاخره من بشنوم و موزیک رو آروم کنم  .پس نشنوم و نفهمم که دیگه این دختر رو مقصر بدونید و یا اون رو اذیت کنید . این رو هم برای همتووون گفتم  شوخی هم ندارم  .
با زدن حرفش دیگه همه ساکت شدن و بحث  تمام شد .
بعد از زدن حرفش لباس رو از دست سارا قاپید و به طرفم اومد و لباس رو کنارم گذاشت و مهربانانه گفت _ میریم بیرون  تا لباست رو عوض کنی . 
نگاه اشکیم رو  پر از تشکر کردم و بهش خیره شدم...

اون واقعا فرشته ی نجاتم شده بود . هم 
از دست اون مرد متجاوز نجاتم داد و هم از دست کنایه ها و حرف های بقیه. 
بعد از چند لحظه اتاق خالی شد و منم لباس هایی رو که حدس میزدم برای خود سارا باشه رو پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم 
اروم سرم رو پایین انداختم و روی مبلی نشستم که پدر بزرگ گفت+ این هجم از بی لیاقتی تو واقعا باعث شد که دیگه اجازه ندم تو  مهمونی های ما شرکت کنی . 
سرم رو انداختم پایین و ببخشیدی زمزمه کردم و ادامه داد _ پدربزرگ بخدا تقصیر من نبود.
پدرم گفت + ساکت سوگل . وقتی اجازه ندادم  تو خونم بمونی میفهمی نباید با آبروی ما بازی کنی .از الان به فکر سر پناه برای خودت باش .
ناامید نگاهش کردم و  بعد از چند دقیقه  پدر و مادرم بدون توجه به من  بلند شدند و از خونه خارج شدند .
پدربزرگ رو به من گفت+ تا وقتی که پدرت خونه راهت نمیده همینجا باش .
تشکری کردم  که  گفت  برم توی  یک اتاق و کمی استراحت کنم .

به طبقه بالا رفتم و یکی از اتاق هارو انتخاب کردم . اتاق قشنگی بود . اما من خسته تر از اون بودم که  براش ذوق کنم .
خسته از همه جا  روی تخت نشستم که یهو  یکی وارد اتاق شد.
ترسیده نگاهی انداختم  که دیدم کیارش خانه .
اخماش رو  کشید توی هم و گفت+ اینجا چیکار میکنی؟
_ خب... خب مگه ندیدین پدرم من رو از خونه بیرون کرد . خوب منم اینجا موندم. 
عصبی دستی به موهاش کشید و گفت+ اون رو میدونم . میگم تو  اتاق من چیکار میکنی .
ابروهام بالا رفت . نمیدونستم اینجا اتاق اونه 
من منی کردم و گفتم _ خوب چیزه من نمیدونستم اینجا اتاق شماست . یعنی پدر بزرگ گفت برو تو یکی از اتاق ها بخواب.     منم اینجا رو انتخاب کردم .
عصبی پوفی کشید. که با لبخند تلخی سر به زیر انداختم و‌گفتم _ ....
 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

 

#پارت16
با لبخند تلخی سر به زیر انداختم و گفتم  + واقعا مرسی ازتون.  نمیدونم اگه شما نبودین من الان در چه حالی بودم. خیلی  ممنونم ...

_ خواهش میکنم . اما تو هم سعی کن بیشتر مراقب خودت باشی . و سعی کنی ورزش هایی که بهت کمک میکنه از خودت دفاع کنی رو تمرین کنی و یاد بگیری.
اروم گفتم + اره درسته  تو فکرش هستم
برگشت طرفم و گفت_ اگر قصد داری واقعا این کار رو انجام بدی بیا باشگاه بوکس خودم . خودم بهت آموزش میدم. 

نگاهی بهش انداختم .

اون یک باشگاه بزرگ بوکس داشت که حتی مسابقات بین‌المللی هم داخلش انجام میشد و شرط بندی های زیادی در انجا صورت میگرفت. در ضمن  یک باشگاه سوار کاری معروف هم داشت و خودشم  از بچگی بوکس و سوار کاریِ  خیلی حرفه ای تمرین میکرد...
با  ذوق لبخندی زدم و سریع پیشنهادشو قبول کردم . 

قرار شد فردا بعد از ظهر برم باشگاه .
از روی تخت بلند شدم  که از اتاق خارج بشم که گفت_
 کجا؟ 
+ دارم میرم بخوابم 
_ داخل همین اتاق بخواب دیگه!
با لبخند محوی گفتم+ نه. اینجا که اتاق شماست . من میرم یک اتاق دیگه، فرقی نداره...

نگاه جدی  بهم انداخت و باشه ای گفت و من هم بعد از گفتن شب بخیر  از اتاق خارج شدم ...


*******************
از زبان دل آرا

《چند ساعت قبل تر》
نگاهی به جمعیت داخل خونه انداختم 
لامصب  چرا انقدر اینا  زیاد بودن؟
تا الان که مهمونا اومدن هنوز معرفی نشدن بلکه من بشناسمشون برای همین هم ترجیح دادم یک جا تنها بشینم و به اونها نگاه کنم ...
همینطور داشتم به در و دیوار نگاه میکردم که پدربزرگ اومد کنارم وبلند گفت_ بسه دیگه . زیادی حرف زدین.  بیاین تا عروس گلم رو معرفی کنم .
با این حرفش همه نگاه ها روی من زوم شد .
پدر بزرگ گفت_ این عروس قشنگِ من دل آرا  هست ...
و به مامان اشاره کرد و ادامه داد_ ایشون هم پری خانم هستن که خیلی لطف کردن و قدم روی چشم ما گذاشتن و اومدن به خونه ما . 
لبخندی به اونها زدم که پدربزرگ لبخندی به من زد و به زنی جوان اشاره کرد و گفت+ عروس گلم این تک  دخترِ من ماهوره . یک دختر و پسر دوقلو داره ...
بعد به یک مرد نسبتا قد بلند با موهای کم و عینکی که در کنار دوتا دختر پسرِ شیطون و شبیه به هم ایستاده بود اشاره کرد و ادامه داد_ایشون هم همسره ماهوره  و  مهتا و محمد بچه  های ماهور هستن 

با لبخند خجالت زده ای خوشبختمی گفتم  و دوباره تک تک با همه ی   افراد حاضر  در  عمارت آشنا شدم ...

کنار سیاوش نشسته بودم که طبق معمول آقا هوس میوه خوردن کرد...

با غیض نفسی کشیدم و مشغول قاچ کردن میوه ها شدم...
بشقابِ پر از میوه  رو بهش دادم که یک تکه میوه با چنگال برداشت و  جلوی لبم آورد...
با تعجب نگاهش کردم و خواستم چنگال رو از دستش بگیرم که نچی کرد و  گفت _ خودم میخوام بهت بدم... 
باشه ای گفتم که تکه ی میوه رو  داخل دهنم گذاشت و دوباره تکه ی بعدی رو بهم داد... 

با کنجکاوی بهش خیره شدم که دوباره با آرامش تکه ی میوه رو برداشتو جلو دهنم گرفت اما سرم رو تکان دادم و گفتم
_ خودت بخور  ،من دیگه نمیخوام ..
 با ابروی بالا رفته باشه ای گفت و با همون چنگالی که به من میوه میداد تکه ای از میوه رو خورد .
با چشمایی درشت و دهانی باز بهش نگاه کردم که پرسید:_ چیه؟
خواستم جواب سوالشو بدم که  یکی بجای من جواب داد_ والا همه میدونند تو چقدر وسواسی و  بد اخلاقی . حالا چی  شده که از چنگال یکی دیگه میوه میخوری؟
به صاحب صدا نگاهی انداختم که سهیل رو دیدم ...
خندیم و به سیاوش خیره شدم  که  سیاوش من منی کرد و گفت_ خب دل آرا فرق داره...اون همسرمه ...

سهیل که  از  صوری بودن ازدواجِ ما خبر داشت  ابرو بابا انداخت و با نیشخند گفت_ همسرت ؟
سیاوش  با  استرس خواست حرف بزنه که پدربزرگ گفت_ آهای  نوه من رو اذیت نکن . دل آرا زنشه، خوب معلومه که سیاوش برای دل آرا فرق میزاره ...
سیاوش سری تکون داد و گفت _ من برم هوا بخورم 
داشت به طرف حیاط میرفت که با حرفی که پدر بزرگ زد سیاوش ایستاد و منم رسما تو بهت فرو رفتم ...
_ راستی ،دل آرا و سیاوش . چرا شما دوتا حلقه ندارید؟نکنه به منِ پیرمرد الکی گفتید هان؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#پارت17
زبانم قفل شده بود ،نمیدونستم چی باید جواب بدم که یکهو سیاوش گفت_ ....پدربزرگ همش ..همش تقصیر دل آراست،  ما حلقه خریده بودیم اما چون یکم برای دل آرا  بزرگ بود افتاد و گم شد . قرار شد که بریم دوباره حلقه بگیریم که این چند وقت شما اومدید و به کل فراموشمون شد ..‌
پدربزرگ برگشت طرفم و گفت_ آره دل آرا؟
+آ..آره .یعنی ..همین که سیاوش گفت درسته .
پدر بزرگ خواست حرفی بزنه که عمه ماهور سریع پرید جلو و گفت_ میگم من ..خیلی گرسنمه شام حاضر نیست ؟
با این حرفش سپهر سریع به حرف اومد و گفت_ آخ گفتی .. منم خیلی گشنمه ولی چکار کنم سیاوش که غذا نمیده . جدیدا خیلی خسیس شده .
سیاوش اخم کرد و گفت_ کوفت بخوری . من خسیسم؟ اینهمه میوه و شیرینی گذاشتم جلوت  بیشعور ...
سپهر برو بابایی گفت که خدمتکار از آشپزخونه ییرون امد و  به همه اعلام کرد که شام حاضره.  با این حرف همه  سر میز شام رفتن و من سیاوش تنها موندیم .
سیاوش  به طرفم اومد و گفت_ چیکار کنیم حالا ؟
شونه بالا انداختم و گفتم_ فکر کنم باید بریم و حلقه بخریم.
پووفی کشید و آره ای گفت که پدر بزرگ صدامون زد و ما را به طرف میز شام  دعوت کرد ...

بعد از شام  همه دور  هم نشسته بودیم که یکهو مهتا،دخترِ عمه ماهور گفت+  راستی خبر دارید مینا برگشته ؟
با این حرف  ،سیاوش مبهوت  خیره به بقیه که سعی در  مخفی کردنِ این خبر بودن شد ‌‌‌...
نگاهی به بقیه  که در شک بودن انداختم و رو به مهتا گفتم_ خوب مینا کیه؟؟؟
خواست جوابم رو بده که سیاوش با عصبانیت بلند شد و با گام های محکم و بلند  به داخل اتاقش رفت...
مبهوت به جای خالیِ سیاوش خیره شدم و دوباره گفتم_ خوب بگو دیگه...
+ مینا  معشوقه ی سیاوشه ...
ابروم بالا رفت .
سیاوش عاشق بود؟؟؟
پس چرا به من گفت نقش همسرش رو بازی کنم؟
چرا به همون عشقش نگفت که بیاد و به جای نقش بازی کردن واقعا ازدواج کنه؟
تو فکر بودم که خاله فریبا گفت_ اشتباه برداشت نکن عزیزم . مینا یک زمانی عشق سیاوش بود . رابطه اونها خیلی وقته تموم شده
اهانی گفتم  که عمه ماهور به مهتا تشر زد و گفت_  الان موقع گفتن این حرف ها بود آخه؟ 

پدر بزرگ نگران گفت_دل آرا پاشو برو پیش سیاوش، انگار خیلی بهم ریخت . الان وظیفه توعه که بری و با وجودت و حرف هات اون رو  آروم کنی
مردد به پدربزرگ خیره شدم ،  راستش اصلا نمیخاستم برم.

اون الان به یاد عشق قدیمی اش بود و داشت به اون فکر میکرد  و درست نبود  برم و مزاحمش بشم .

اما اصرار پدربزرگ رو که دیدم مجبور شدم برم .

در اتاق سیاوش رو زدم و وارد شدم . توی تراس نشسته بود و به اسمون نگاه  میکرد.

اروم جلو  رفتم و  گلوم رو صاف کردم که برگشت طرفم و گفت_ چرا وایستادی بیا بشین؟
کنارش نشستم و گفتم _ یهویی رفتی تو خودتت.جوری که انگار یهو تمام دنیا رو سرت فرو ریخته باشه ؟

با لبخند تلخی نگاهم کرد که سرم رو به زیر انداختم و گفتم _ راستش میخواستم بزارم تنها باشی تا  خودت  مرهم زخمای خودت بشی  اما اصرار پدربزرگ باعث شد که بیام پیشت...
آهی کشید و گفت_ بر خلاف دفعه های قبل ایندفعه واقعا با تصمیم پدر بزرگ موافقم. 
+ با کدوم تصمیم ؟
_ اینکه تو بیای تو این اتاق و کنارم باشی
 نگاهی بهش انداختم و گفتم+اتفاقا تصمیم خوبی نبود . من هیچوقت نتونستم در مواقع سخت  به کسی امید بدم .

همیشه با خودم میگفتم بزار اون با تنهایی اش خودش رو ترمیم کنه .  
نفسی کشید و به آسمان نگاه کرد . آسمان سیاه سیاه بود. همین باعث شده بود که ماه مثل الماسی در سیاهی شب بدرخشد و درخشش خودش رو به ستاره ها هم هدیه بدهد.
لبخند محوی زدم   وگفتم_ میدونی من همیشه  موقع ناراحتی به آسمان نگاه میکنم . نمیدونم تو وجود خودش چی داره . فقط میدونم خیلی   آرامش بخشه.
کمی سکوت بینمون حاکم بود که گفت_ نمیخای راجب اون بپرسی؟
+نه . میدونم که اگه میخواستی برام میگفتی . معلومه که  نمیخای راجبش حرف بزنی پس بی خیال .
نا امید  گفت_ بعد از اون نابود شدم ...
رو بهش کردم و گفتم + میشه از خاکسترم دوباره متولد شد.
_ اما وقتی یادم میوفته چیکار باهام کرد از خودم متنفر میشم که چرا اعتماد کردم .
+  همین اعتماد کردن های اشتباه باعث میشه از این به بعد حواست رو جمع کنی و به انسانی درست اعتماد کنی . 
نگاهم کرد و ادامه داد_وقتی فهمیدم عشق رو تو چی میدید از عشق و احساس  متنفر شدم . 
+ اکثر  انسان های این دوره عشق رو با هوس های زودگذر اشتباه گرفتن کمتر آدمی پیدا میشه که معنی واقعی عشق رو بدونه
برگشت و نگاهی بهم انداخت و گفت_ خوب از نظر تو عشق یعنی چی؟
لبخندی زدم و گفتم + عشق یعنی.... 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...