رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان معشوقه‌ی آتش | Ghazal، هانی بانو کاربران انجمن نودهشتیا


هانی بانو
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • همکار سایت

به نام آفریننده‌ی قلم....

img-20220705-wa0102_st62.jpg

 {رمان معشوقه ی آتش}
نویسنده ها: عسل اکبری و غزل نیک نژاد  کاربران انجمن نودهشتیا.
ژانر: جنایی، تراژدی، عاشقانه.
هدف:‌ به رخ کشیدن عشقی واقعی، این بار از جنس انتقام و به رنگ خون .
ساعات پارت گذاری: نامعلوم.
خلاصه: داستان راز آلود زندگی بولوت، دختر ناامید و بی‌انگیزه، اما خان‌زاده‌ی ثروتمند، از همان جایی شروع شد که دخترک در قصد گرفتن انتقامی سخت، قدم در راهی بی سر و ته گذاشت؛ بی‌خبر از آن که عشقی شیرین، اما از طرفی تلخ، میان این راه پر پیچ و خم، انتظار او را می‌کشد…

از سویی دیگر آتش، که زندگی‌ای کاملاً متفاوت از زندگیِ اشراف زاده‌ی بولوت دارد، در گیر و دار و پیدا کردنِ مبلغِ زیادی پول است و در این راه راضی به بازگو کردنِ دلیلِ این کار نیست؛ باید دید، کجای ماجرا دستِ سرنوشت راهِ این دو را به یک سو ختم می‌کند...
مقدمهماه که باشد، آسمان‌ بوسه‌هایش را در فنجان شب می‌ریزد و باران مستانه می‌رقصد. می‌بینی؟
پای عشق که در میان باشد، ابر هم سر پوش می‌گذارد، بر معاشقه‌ی آسمان

تایپیک نقد:

🔥 تایپیک نقد رمان معشوقه‌ی آتش

تایپیک عکس شخصیت ها:

🔥تایپیک عکس شخصیت‌ های معشوقه‌ی آتش

 

ویراستار: @ Rastaa  

@ همکار ویراستار♥️

@reyyan

ناظر: @مُنیعابزارک span

img_20211019_141757_vzfq_5s1h.jpg

تو در چشمانت چیزهایی داری…

 نه قهوه برای نوشیدن

و نه سبزیِ گل برای بو کشیدن!

در نگاهِ تو اقیانوسی می‌بینم برای غرق شدن…

 برای دیوانه شدن… برای عاشق شدن!

دیــ💙ــــده‌ی اقیانـــــــ🌊ــوس

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • همکار سایت

{پارت اول}

بولوت نگاه گله مندش را به او دوخت و با خشم، از میان دندان‌های چفت شده‌اش، غرید:

- بچه که بازی نمیدی کاویان، مثل آدم حرف بزن!

پسرک همانطور که از جا برمی‌خاست، نگاهش را با ترس از چهره‌ی غصب آلود بولوت گرفت و سر به زیر لب زد:

- میگم من از چیزی خبر ندارم، عجب گیری دادی! 

بغض بود که همانند خوره به جان گلویش افتاده بود، اما نباید می‌شکست. با صدایی گرفته، بدنی لرزان، انگشت اشاره‌اش را بالا آورد و خطاب به کاویان با حرص غرید:

- اگه خبر نداشتی، وقتی من داشتم حرف از انتقام می‌زدم، مدام نگاهت رو نمی‌دزدیدی. فکر کردی من بچه‌ام؟ حالیم نمیشه؟ نه! من از وقتی که اون هواپیمای لعنتی که فقط ده دقیقه تا فرودگاه کالیفرنیا فاصله داشت، سقوط کرد، شدم یک بولوتِ دیگه! قبول، شاید قبلش دخترِ لوس بابام و دردونه‌ی مامانم بودم، اما الان دیگه نیستم. من دیگه بزرگ شدم کاویان! این رو بفهم.

پسرک با کلافگی چشم برهم گذاشت و با آرامش، سعی کرد خشم بولوت را تا حدی که می‌شد، فرو بکشد.

- آروم باش بولوت، درکت می‌کنم!

دخترک با صدای بلندی، رشته کلام کاویان را از هم گسست.

- هیچ‌کس من رو درک نمی‌کنه! چون هیچ‌کدوم از شماها، به اندازه‌ی من درد نکشیدین! تو می‌دونی از دست دادن پدر و مادرت توی یک روز، چه حسی داره؟ نه کاویان، نمی‌دونی! چون هنوز سایه‌شون بالای سرته!

با عجز میان هق- هق‌هایش بر زمین زانو زد و همانطور که صدایش رفته-رفته آرام‌تر می‌شد، ادامه داد:

- فکر کن یک دختر با حساس‌ترین روحیه چجوری تونست خودش و قانع کنه که دیگه هیچ‌کس رو نداره! همه چیزش رو از دست داده! اون دخترِ نازک نارنجی که جونش به جون مادر و پدرش وصل بود، الان جلوی چشمات داره بال- بال می‌زنه کاویان، همون دختری که پدرش حاضر بود جونش رو فدا کنه، اما یک قطر اشک دخترش رو به چشم نبینه، الان داره زار- زار ضجه می‌زنه، ولی دیگه نیست اون پدری که یک قطره اشک دخترش، امضایی بود پای حکم مرگش!

***

صدای تق- تق پاشنه‌ی باریک چکمه‌ی چرم مشکی رنگش بود که سکوت سالن بزرگ مزایده را می‌شکست.

با غرور روی یکی از صندلی‌های در سالن نشست و پا روی پا انداخت.

نگاهش را دور سالن چرخاند، تابلوی «شمس و مولانا، اثر محمود فرشچیان» بود که نظرش را جلب کرد.

ترکیب رنگش عقل از سر آدم عاقل می‌برد!

می‌دانست که عمه‌اش دیوانه‌ی مولانا و شعرهایش است، به همین دلیل این قاب را برای او در نظر گرفته بود.

چند دقیقه از شروع مزایده گذشته بود و هر میزان قیمتی را که می‌گفت، دیگران روی دستش می‌زدند.

با کلافگی دست بالا برد و با صدای بلندی گفت:

- چهارصد میلیون!

خودش هم نفهمید چگونه از دویست و ده میلیون، بر چهارصد میلیون هجوم آورد!

اطرافیانش بهت زده سر چرخاندند و به بولوت خیره شدند.

با چهره‌ای خنثی، پا روی پا انداخته بود و کارتی که عدد «چهل و سه» روی آن خودنمایی می‌کرد را در دست می‌چرخاند.

مرد میان سالی که کت و شلوار تیره و خوش دوخت مردانه‌ای بر تن داشت، صدایش را بالا برد و خطاب به همه‌ی افراد حاضر در سالن مزایده، گفت:

_بالا تر از چهارصد میلیون، کسی نیست؟

سکوت سنگین حاکم بر سالن را که شنید، ادامه داد:

- پس، تابلو به شماره‌ی چهل و سه، خانم بولوت علی زاد فروخته شد!

از روی اجبار، لبخندی سرد بر روی لب‌هایش نشاند و از جا برخاست.

بعد از تحویل گرفتن تابلو و پرداخت پول، از سالن خارج شد.

شاهرخ را دید که با ژستی خاص، تکیه‌اش را بر بدنه‌ی براق و نوک مدادی بی ام وِ اش زده بود و گاهی نگاهش را به ساعت مچی اسپرتش می‌دوخت.

شلوار لی، به همراه کت تک طوسی رنگ و تیشرت مشکی پوشیده بود، همیشه طرز لباس پوشیدن شاهرخ را می‌پسندید، از نظرش کت و شلوارهای رسمی و کرواتهای رنگ و وارنگ کاویان، تمسخرآمیز بود!

نگاهش که با بولوت برخورد کرد، به سرعت عینک آفتابی‌اش را از روی چشم‌هایش برداشت و در جیبش قرار داد.

به سمت دخترک که تابلو به دست، به سمتش قدم برمی‌داشت رفت و تابلو را از دستش گرفت.

- مگه من مُردم که تویِ نازک نارنجی باید تابلو به این بزرگی رو بلند کنی؟

بولوت کلافه نیم نگاهی به شاهرخ انداخت و همانطور که لب زیرینش را می‌گیزید غرید:

- چرا تو و کاویان نمی‌فهمید من دیگه اون دختر بچه لوس و نازپرورده‌ی علی زاد نیستم؟ بیست و سه سالمِ شاهرخ! بیست و سه سال چیز کمی نیست که شما فکر می‌کنید هنوز من بچه‌ام! از بس این حرف‌هارو زدین که عمه آذر هم تحت تاثیر حرف‌های شما قرار گرفته.‌ یک جور باهام برخورد می‌کنه انگار سه سالمه! 

شاهرخ همانطور که تابلو را در صندوق عقب ماشین لوکس و مدل بالایش جا می‌داد، با نیم نگاهی به بولوت لب زد:

- من بیست و سه سالم بود فکر می‌کردم مامانم شهرزاد رو به دنیا آورده بابام هم من رو! بعد تو فکر می‌کنی خیلی بزرگ شدی؟

بولوت با خنده دستانش را در جیب کت چرم مشکی رنگش فرو برد و گفت:

- تو توی سی و پنج سالگی هم هنوز این چیزها حالیت نمیشه! همین چند وقت پیش ازم پرسیدی دندون شیری چرا وقتی میفته ریشه نداره! دروغ میگم؟

@مُنیعناظر

@reyyan ویراستار

@Ghazal @Farinaz  @Melika. @sogand_g  @Masi.fardi. @masoo. @Atria  @همکار ویراستار

img_20211019_141757_vzfq_5s1h.jpg

تو در چشمانت چیزهایی داری…

 نه قهوه برای نوشیدن

و نه سبزیِ گل برای بو کشیدن!

در نگاهِ تو اقیانوسی می‌بینم برای غرق شدن…

 برای دیوانه شدن… برای عاشق شدن!

دیــ💙ــــده‌ی اقیانـــــــ🌊ــوس

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • همکار سایت

{پارت دوم}

شاهرخ با اخمی ساختگی، در صندوق عقب را محکم بست که همزمان شد، با بلند شدنِ صدای خنده‌ی بولوت.

همانطور که به سمت درِ ماشینش می‌رفت، خطاب به دخترک با حرص غرید:

- لیاقت نداری در و برات باز کنم که! خودت هم دست داری، پس فکر نمی‌کنم لازم به این لوس بازی ها باشه! بعدشم، این کار ها رو برای خانم های متشخص انجام میدن، نه تو!

بولوت با خنده در ماشین را باز کرد و در کنار او نشست.

درحالی که مخاطب حرفش را شاهرخ قرار داده بود، به طرف مخالفش خم شد و همانطور که مشغول بستن کمربندش بود، لب به سخن باز کرد.

- این کار هایی که میگی رو هم، آقایون متشخص و با شخصیت که برای خانم ها ارزش قائلند انجام میدن، نه تو!

و بعد از مکث کوتاهی، ادامه ی حرفش را بیان کرد:

- بعدش هم، یکم از کاویان یاد بگیر! یک بار هم نشده بزاره من دست به سیاه و سفید بزنم، بس که جنتلمنِ این پسر عمو!

شاهرخ با کلافگی فرمان را به سمت چپ چرخاند و با سگرمه های در هم رفته لب زد:

- حالا ما آدم نیستیم و اون کاویانِ پاچه خار شده جنتلمن؟ خدا شانس بده! اگه اینجوریِ که منم بیام تا کمر خم شم جلو این و اون که مثلاً تظاهر کنم خیلی تو دل برو و بامزه ام!

بولوت که از حرص خوردن های او خنده‌اش گرفته بود، با صدایی که لحن خنده در آن موج می‌زد گفت:

- من کی گفتم تو آدم نیستی؟ فقط میگم یکم سیاست داشته باش که فردا روز زن گیرت نیومد نیای یقه مارو بگیری بگی شما اخلاق زن هارو می‌دونستید و من و راهنمایی نکردید!

پسرک با نیم نگاهی به چهره‌ی بولوت، سری به نشانه ی تأسف تکان داد و لب زد:

- متأسفم برات، فکر می‌کنی انقدر بدبختم که زن گیرم نیاد؟

بولوت با بی‌خیالی شانه ای بالا انداخت و گفت:

- والا از تو که بخاری بلند نمیشه! ولی حالا ببینیم چی میشه… خدا رو چه دیدی، شاید یه زن گیرت اومد بی همتا! از اون ها که لنگه‌شون تو این دنیا پیدا نمیشه.

شاهرخ با خنده ضربه‌ی آرامی به فرمان ماشین وارد کرد و با لحنی که رضایت درونش موج می‌زد، گفت:

- آفرین! این شد حرف حساب. نمردیم و یه حرف درست از زبون تو شنیدیم.

بولوت نگاهِ شیطنت آمیز و مشکوکش را به شاهرخ دوخت و به آرامی لب زد:

- می‌بینم که خیلی‌ام بدت نیومده آقا شاهرخ! 

شاهرخ با شرم خندید و به راهش ادامه داد.

به خانه که رسیدند، بولوت با بیشترین سرعت ممکن از ماشین خارج شد. جوری که حتی یادش رفت قفل کمربندش را باز کند! 

با شنیدن قه قهه های شاهرخ به خودش آمد.

با غیض چفت کمربندش را از هم جدا کرد و پیاده شد.

تابلوی روکش دار و قیمتی‌اش را از صندوق عقب بیرون آورد و با هردو دستش آن را محکم گرفت.

آنقدری بزرگ بود که حتی جلوی پاهایش را هم نمی‌دید!

شاهرخ همانطور که از ماشین پیاده می‌شد، تک دکمه ی کت اسپورتش را باز کرد و با گذاشتن عینک آفتابی مردانه‌اش روی ابریشمی‌ های خوشحالت و اصلاح شده‌اش، به سمت بولوت قدم تند کرد.

- انگار حالیت نمیشه میگم به این تابلو دست نزن! ماشاالله از بس سنگینِ منم به زور بلندش می‌کنم. معلوم نیست چی خریدی!

تنها به گفتن یک جمله اکتفا کرد. همین یک جمله چفت دهان شاهرخ را محکم می‌بست!

- هرچی که خریده باشم مطمئنم عمه دیوونه‌ش میشه!

تابلو را به سختی از بولوت جدا کرد و خودش آن را در دست گرفت.

دخترک سر و صدا کنان، پا به خانه گذاشت و گرم و صمیمی آذردخت را در آغوش گرفت.

بعد از مرگ آذرخش و ماه بانو، سابقه‌ی این همه شوق و شادی را نداشت!

شاهرخ با تعجب تابلو را به دیوار تکیه داد و زیر گوش شهرزاد که با تبسمی شیرین شاهد مهر و محبت میان آن دو بود، لب زد:

- بلاخره بعد گذشت یک سال، اون بولوتِ سابق و به چشم دیدیم! والا من جرعت ندارم برم به خودش بگم دوباره شدی اون دخترِ شاد و پر انرژیِ دایی آذرخش! می‌دونم زنده به گورم می‌کنه، اعصاب نداره که این بشر…

شهرزاد با تک خنده ای سرش را زیر گوش برادرش برد و همان‌جا در جواب حرف هایش گفت:

- شتر دیدی ندیدی! خودتم می‌دونی یک کلمه از اخلاق و رفتار گذشته‌اش به یادش بیاری باید بشینیم برات فاتحه نذر کنیم! روزِ تولد مامان نزار بدخلقی کنه.

شاهرخ با گفتن «باشه»ای، دستانش را در جیب شلوارش فرو برد و خیره به رابطه‌ی صمیمی بین عمه و برادرزاده، به دیوار پشتش تکیه داد.

@reyyan @مُنیع

img_20211019_141757_vzfq_5s1h.jpg

تو در چشمانت چیزهایی داری…

 نه قهوه برای نوشیدن

و نه سبزیِ گل برای بو کشیدن!

در نگاهِ تو اقیانوسی می‌بینم برای غرق شدن…

 برای دیوانه شدن… برای عاشق شدن!

دیــ💙ــــده‌ی اقیانـــــــ🌊ــوس

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 7 ماه بعد...
  • همکار سایت

{پارت سوم}

***

با حسی مخلوط از کلافگی و عصبانیت، موبایل را میانِ دستان عرق کرده‌اش فشرد و باری دیگر، مخاطبانش را زیر و رو کرد؛ تاکنون به هرکس که رو انداخته بود با پاسخِ "نه" کورسوی امیدش را کمرنگ و کمرنگ‌تر ساخته بودند. در عرض این نیم ساعت، با بیش از ده نفر تماس گرفته بود اما خیری از هیچکدام به پسرکِ درمانده نرسیده بود. حق می‌داد! مبلغی که احتیاج داشت، رقمِ کمی نبود. 

بغضی که گریبانِ گلویش را گرفته بود گویی قصدِ خفه کردنش را داشت اما مجوز رها شدن قطره اشکی از چشمانش را صادر نمی‌کرد؛ مرد بود و غرور داشت. غروری که حال برای تنها دلیلِ زندگی‌اش زیر پا گذاشته بود! 

به موهای فر و قهوه‌ای رنگش چنگ زد و انگشتش را بر روی تاچ موبایل حرکت داد؛ با درخشیدنِ نامی آشنا، بر روی آن توقف کرد. مردمک‌های لرزان و عسلی‌اش را ثانیه‌ای بر روی نام مخاطب نگه داشت و در آخر، بی درنگ دکمه‌ی تماس را فشرد!

لب به دندان گرفت و حینی که بوق‌های ممتدِ تماس همچون مته مغزش را نشانه گرفته بودند، موبایل را در دستش جا به جا کرد!

با بوقی که اتصال تماس را اطلاع داد، مردمک‌هایش را با کمی امید بالا کشید و بلافاصله گفت:

- عرشیا؟ 

عرشیا که موبایل را با شانه‌اش نگه داشته بود و مشغول مرتب کردنِ میزِ کارش بود، با شنیدنِ صدایش از ادامه‌ی کار دست کشید و گفت:

- آتش؟

لبخندی صدادار مهمان چهره‌اش کرد و پس از مکثی کوتاه ادامه داد:

- کم‌پیدا بودی! چه‌خبر؟ 

آتش با درماندگی پلک‌هایش را روی هم فشرد و به دروغ لب زد:

- می‌گذره داداش! از تو چه‌خبر؟

عرشیا مجدد مشغول ادامه‌ی کارش شد و حینی که موبایل را گوش به گوش می‌کرد و با شانه‌ی دیگرش آن را نگه می‌داشت، پرسید:

- حالا چی‌شده یادی از ما کردی؟

آتش با شرمساری سر به زیر شد و ثانیه‌ای سکوت کرد؛ شرمندگی‌اش از بابت درخواستی نبود که از عرشیا داشت؛ بلکه از بابتِ مبلغِ بالای درخواستش بود که چشمانِ هرکسی که آن را می‌شنید، گرد می‌کرد. 

ابتدا درخواستش را مزه- مزه کرد و گفت:

- راستش به کمکت احتیاج دارم!

عرشیا میز را دور زد و با اخمی محو پاسخ داد:

- چیزی شده؟ 

آتش سوالِ او را بی‌جواب گذاشت و بلافاصله پس از اتمامِ سوالِ عرشیا، لب گشود:

- پول می‌خوام! مبلغ کمی هم نیست! 

عرشیا که حاضر بود در حد توانش سببِ باز شدنِ گره‌ی کور زندگی‌ِ آتش شود، سر تکان داد و پرسید:

- چقدر؟ 

آتش دندان بر دندان فشرد و سکوت کرد؛ خودش هم می‌دانست این مبلغ از توان عرشیا خارج است و توانِ پرداختش را ندارد. درست بود که وضع مالیِ بهتری از آتش داشت، اما در آن حد نبود که توانایی پرداخت این مبلغ را داشته باشد!

- یک و نیم میلیارد! 

چشمان مشکی رنگِ عرشیا از بهرِ تعجب گرد و اخمِ جای گرفته میانِ ابروانش غلیظ تر شد؛ آب دهانی فرو فرستاد و متحیر پرسید:

- آتش... متوجهی چه قیمتی رو به زبون اُوردی؟

مثل هربار، این تیری که در تاریکی انداخته بود به سنگ برخورد کرد؛ فشارِ دندان بر پوست داخلی لبش را بیشتر کرد که ناگه شوریِ خون در دهانش پخش شد! 

- می‌دونم، زیاده! اما مسئله مرگ و زندگیه عرشیا؛ لازمش دارم. 

عرشیا متفکر نگاهی به اطراف انداخت و گفت:

- من ندارم همچین پولی رو...

آتش که از پیش جواب را می‌دانست، سر تکان داد و لبانش را به قصدِ تشکر کردن باز کرد اما کلامی دهانش خارج نشد؛ چون عرشیا سخنِ ناتمامش را اینگونه ادامه داد:

- اما...

آتش به نورِ امیدی که در دلش روشن شده بود لبخند زد و منتظر ماند؛ نگاهِ عرشیا کاویان، که با کفش‌های مشکی رنگِ براق در راهروی شرکت قدم می‌زد را دنبال کرد و گفت:

- یکی رو می‌شناسم که ممکنه کمکت کنه!

@ هانی بانو  @ reyyan☆ویژه☆  

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...
  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

{پارت چهارم}

با شنیدنِ این جمله از زبان عرشیا، ناگه مردمک‌های عسلی رنگ و ناامیدِ چشمانِ آتش از خوشحالی برق زد؛ بلافاصله برخاست و پرسید:

- کی؟ 

عرشیا با نگاهی بی‌تفاوت، نامحسوس نگاهی دیگر به کاویان که مانند هر روز بدخلقی می‌کرد و رفتار مناسبی با کارمندان نداشت، انداخت و حینی که سعی می‌کرد به آتش امیدِ واهی ندهد پاسخ داد:

- کاویان علی‌زاد! 

آتش مردمک‌هایش را ریز کرد و مشغول آنالیز اسمی شد که به گوشش خورده بود؛ ناآشنا بودنش، سبب شد دستی به ته ریشِ فندقی‌اش بکشد و در پاسخ، لب باز کند:

- کی هست؟ 

عرشیا میز را دور زد و گفت:

- مدیر شرکتیِ که من کارمندش هستم؛ یعنی در اصل رییسم! 

پس از مکثی کوتاه، سری تکان داد و اضافه کرد:

- البته صاحب اصلی و صددرصدیِ شرکت، بولوت علی‌زادِ، دخترعموی کاویان! کاویان بیشتر حکمِ یه دستِ راست رو برای بولوت داره، اما وضعش چندان بد نیست. یعنی می‌تونه کمکت کنه...

با صدایی آرام و ملایم تصحیح کرد:

- ممکنه! 

آتش پس از تأملی کوتاه، لب گشود:

- باشه؛ شماره تلفنش رو میدی؟ 

عرشیا که گویی با این حرف یکه خورده بود، تای ابرویی بالا انداخت؛ با تک خنده‌ای کوتاه و متمسخر، گوشی را جا به جا کرد و گفت:

- شماره تلفن؟ این خانواده به قدری ادا و اصول دارن که از پشت تلفن کارِت حل نمیشه؛ تازه اگه خدمتشون برسی، شاید با کلی منت...

آتش با کلافگی، دستی میان موهای فر و شلخته‌اش کشید و میان حرف او پرید:

- فهمیدم عرشیا؛ فهمیدم! آدرس شرکت رو بده! 

***

بولوت در کمال آرامش و با گام‌هایی شمرده- شمرده، قدم‌هایش را روانه‌ی راهرو می‌کرد؛ با دیدن هر یک کارمندانِ آشنا، با لبخندی محو و به عنوان یک رییس نمونه "خسته نباشید"ای بر لب می‌آورد. نگاهش سمتِ چپ راهرو را زیر نظر داشت اما گام‌هایش را رو به جلو برمی‌داشت که ناگهان، برخورد شخصی به شانه‌اش که ظاهراً بیش از حد عجله داشت، سبب شد تنش به سمت مخالف مایل شود. ابتدا با چهره‌ای طلب‌کار نگاهش را بالا کشید اما پسرک، با نگاهی گذرا و کوتاه، معذرت خواهی‌ای کرد و همانقدر سریع به راهش ادامه داد. پس از رفتنِ او، غلظتِ اخمِ بولوت کم- کم کاهش یافت.

اگر آن شخص را می‌شناخت و مطمئن بود یکی از کارکنان شرکت است، بی‌شک مجازاتی کمتر از اخراج برایش در نظر نمی‌گرفت؛ اما چهره‌ی پسرک کاملا ناآشنا بود و همین غریبگی هم بولوت را وادار به بی‌تفاوت بودن کرد!

شانه‌ای بالا انداخت و نگاهش را به رو‌به‌رو دوخت که با اتاق کاویان مواجه شد؛ مجدد شروع به گام برداشتن کرد تا هرچه زودتر به او برسد و اول از همه بابت برخوردِ کارمندانی که زیرِ دستِ او مشغول کار بودند، بازخواست کند!

نگاهی به اطراف انداخت و پس از نواختنِ تقه‌ای کوتاه به در، بی آنکه منتظر صادر شدنِ اجازه بماند، وارد شد!

- مگه من نگفتم بدون اجازه...

کاویان که در تمام مدت سر به زیر مشغول ارسال پیامک برای شخصی نامعلوم بود، سر بلند کرد و همین کار هم باعث شد ادامه‌ی حرف در دهانش نچرخد؛ آب دهانی فرو فرستاد و آرام برخاست!

- بولوت؟ خوش اومدی!

بولوت چیزی از جدیت چهره‌اش کم نکرد و بی توجه به حرف او لب زد:

- من اینجا رو اینجوری دستِ تو سپردم کاویان؟ سپردم که این بشه؟ 

کاویان مجدد و ناخواسته آب دهانش را قورت داد و گفت:

- مگه چی‌شده؟

@ هانی بانو

ویرایش شده توسط Rastaa
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت

{پارت پنجم}

با اخمی کمرنگ اما لحنی دلخور و عصبی دستانش را به کمر زد و لب به سخن باز کرد.

- این کارمند ها همه زیر دست تو کار می‌کنن؛ برای استخدام شدن هم اول از همه از زیر فیلتر تو رد می‌شن، غیر از اینه؟

کاویان خیره به چهره‌ی عصبی بولوت زمزمه کرد:

- نه!

دخترک با تمسخر پوزخندی کنج لب هایش نشاند و ادامه‌ی حرف هایش را از سر گرفت.

- پس این چه طرز برخوردیه که کارمند های تو با رئیس این شرکت دارن؟ در اصل شرکت مال منه، اما کارمند ها زیر دست تو کار می‌کنن و حتی تو اون ها رو برای استخدام انتخاب می‌کنی! من به تو اعتماد کردم که همچین کار مهمی رو سپردم دستت، ولی می‌بینم که کار ها خوب پیش نمی‌ره!

کاویان کلافه مردمک چشمانش را در حدقه چرخاند و لب تر کرد تا مانند همیشه در جواب حرف های بولوت بهانه تراشی کند که با برخورد دستی مشت شده به درب اتاق، حرف در دهانش ماسید و با لحنی نه چندان محترمانه و نیمه بلند غرید:

- بیا تو!

عرشیا با سر به زیری وارد اتاق شد و زیرلب عذرخواهی کرد؛ نگاهش را به آرامی بالا کشید و خطاب به کاویان لب زد:

- یکی می‌خواد شما رو ببینه!

پسرک بی‌توجه به سخن عرشیا نگاهش را به سمت بولوت سوق داد و به آرامی پلک هایش را روی هم نشاند.

- بعد باهم صحبت می‌کنیم!

دخترک کلافه پاشنه‌ی نیمه بلندِ کفشِ چرم تیره رنگش را به آرامی روی پارکت های کفِ اتاق کوبید و از اتاق خارج شد؛ به محض دور شدنِ او از درب اتاق، آتش با اشاره‌ی عرشیا وارد اتاق کاویان شد و با خارج شدنِ عرشیا، درب اتاق نیز پشت سرش بسته شد.

کاویان با اکراه نگاهش را بالا کشید و سر تا پای او را زیر نظر گذراند؛ نوع لباس پوشیدنش قطعاً سلیقه‌ی او نبود، اما هرچه‌ام که بود تمیز و آراسته لباس می‌پوشید! لباس های اسپورت و جوان پسندِ آتش کجا و کت و شلوار های مارک و گران قیمتِ کاویان کجا…!

طولی نکشید که با اخمی کمرنگ نگاهش را بازهم به سمت پرونده های مقابلش بازگرداند و با لحنی سرد و خشک تنها پرسید:

- چی می‌خوای؟

آتش با فرو دادن بزاق دهانش مِن- مِن کنان پاسخ داد:

- راستش… خیلی فوری نیاز به یک میلیارد و نیم پول دارم! برای به دست آوردن این همه پول به خیلی ها رو زدم اما متاسفانه کسی نبود که کمکم کنه، و همین شد که دوستم شما رو بهم معرفی کرد و گفت ممکنه بتونید این مقدار پول و برای یه مدت بهم قرض بدین… من توی اولین فرصت پول و کم کم بهتون برمی‌گردونم، ولی الان خیلی لازمش دارم و نمی‌تونم بیخیال بشم!

کاویان با شنیدن حرف های آتش به آرامی نگاهش را از پرونده های مقابلش گرفت و به او خیره شد.

- این همه پول و واسه چی می‌خوای که حتی حاضر به بیخیال شدنش هم نیستی؟

جمله‌ی آخرش را با تأکید و لحنی تمسخرآمیز بر زبان آورد؛ حیف که آتش قادر به جبرانِ رفتارهای بد و نامحترمانه‌ی او نبود… لباس های گران قیمت و گرانش یک چیز می‌گفت و شعور و شخصیتِ اندکش چیزِ دیگر! هرچقدر هم به ظاهرش می‌رسید باطنِ پوسیده و ناخلفش اجازه‌ی خوب بودن به او نمی‌داد! متأسفانه در ذهنشان فرو کرده بودند که چون او «ثروتمند» است، آتش مجبور به احترام گذاشتن به کاویان است! افسوس ز دستِ پول پرستان… مهم شعور و شخصیت بود که کاویان حتی یک مثقال هم در وجودش نداشت! گویی خداوند شعورِ کاویان را در وجودِ آتش آمیخته بود و در این میان حقِ ثروتِ آتش را هم به کاویان بخشیده بود! عدالت هیچ جای این دنیا قابل مشاهده نبود…

@ Ghazal

img_20211019_141757_vzfq_5s1h.jpg

تو در چشمانت چیزهایی داری…

 نه قهوه برای نوشیدن

و نه سبزیِ گل برای بو کشیدن!

در نگاهِ تو اقیانوسی می‌بینم برای غرق شدن…

 برای دیوانه شدن… برای عاشق شدن!

دیــ💙ــــده‌ی اقیانـــــــ🌊ــوس

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت

{پارت ششم}

در جواب سخنِ کاویان سر به زیر شد و جز سکوت، پاسخ دیگری به او نداد!

کاویان که مقاومتِ آتش را در مقابل جواب دادن به سوالش مشاهده کرد، با بی رحمی و جدیت دومرتبه نگاهش را به پرونده ها دوخت و در همان حالت لب زد:

- ما فقط به کسایی وام می‌دیم که از کارمند های شرکت باشن، اونم نه هر کارمندی! کارمند هایی که چندین سال درحال کار کردن توی این شرکت هستن و کاملا قابل اعتمادن؛ در ضمن، این حجم از پول چندین برابر اون مقدار پولیه که ما به کارمند های قدیمیمون قرض می‌دیم.

و سپس بی آنکه به آتشِ بهت زده و خشمگین اجازه‌ی صحبت دهد، نام عرشیا را فرا خواند و با اشاره به در از او خواست تا آتش را تا درب خروجی شرکت همراهی کند…

پسرک بی هیچ حرفی از اتاق خارج شد و با قدم هایی محکم و پر حرص، به قصد خارج شدن از شرکت‌ راه خروج را در پیش گرفت.

بولوت با کنجکاوی نیم نگاهی به اتاق کاویان انداخت و از وارد شدن به آنجا صرف نظر کرد؛ ناخواسته قدری از حرف های آتش را شنیده بود و بابتِ رفتار گستاخانه‌ی کاویان نیز شرمگین بود…

به سرعت پشتِ سر آتش روانه شد و خود را به او رساند؛ پسرک بیرون از شرکت ایستاده بود و با حرص دستش را روی ته ریش هایش می‌کشید؛ در همان حین با لحنی لرزان و غضب آلود خطاب به عرشیایی که در آنجا حضور نداشت پیش خود می‌غرید:

- آخه لامذهب، تو که گفتی قبول می‌کنه، پس چرا منِ آواره رو روسیاه کردی؟ ولی بازم من بی‌شخصیت تر از این بشر تو عمرم ندیدم! اصلا از همون اولشم نباید انتظار می‌داشتم درخواستم و قبول کنم… 

بولوت با دیدن چهره‌ی فرد مقابلش بهتِ جای گرفته در چشمانش فروکش کرد و ناخودآگاه پوزخندی پررنگ کنج لب های ماتیک زده‌اش جا خوش کرد؛ دستان ظریف و ناخن های مانیکور کرده‌اش را درون جیب شلوار خوش دوختِ کاربنی رنگش فرو برد و جلو آمد؛ آتش با دیدنِ بولوت ادامه‌ی حرف هایش را خورد و دستش روی ته ریشش ثابت ماند…

دخترک جلوتر آمد و سر تا پای آتش را بی هیچ پروایی زیرنظر گذراند؛ پوزخندش پررنگ تر شد زمانی که با تمسخر لب می‌زد:

- یه معذرت خواهی بهم بدهکاری… یادت نرفته که!؟

تعجب در عمق چشمانِ آتش بیداد می‌کرد، اما بازهم سعی کرد به روی خودش نیاورد.

- به جا نمیارم!

پوزخندِ هیستریکِ بولوت این‌بار همراه با صدا به صحنه آمد!

- منم به یکی تنه بزنم و همین‌جوری سرم و بندازم پایین به روی خودمم نیارم که چه اتفاقی افتاده، قطعاً میگم به جا نمیارم! 

آتش که گویی عصبانیتش را از یاد برده بود «آهان» کشداری بر زبان آورد و کمی بعد ادامه داد:

- من که همون لحظه معذرت خواهی کردم!

دخترک ابروهای اصلاح شده‌اش را بالا انداخت و لب هایش را کمی جمع کرد.

- اون معذرت خواهیِ خشک و خالی که بین راه به زبون آوردی رو من قبول ندارم!

آتش با کلافگی چشمانش را در حدقه چرخاند و نفسش را از سینه رها کرد؛ و اما طولی نکشید که لحنِ تمسخرآمیزِ بولوت پرده‌ی گوشش را لرزاند.

- خیلی مغروری پس! البته کدوم غرور؟ اون که همش زیر دست و پای کاویان خورد و خاکشیر شد…

نگاهِ اخم آلود و خشمگینِ آتش در نگاهِ تخس و بی‌تفاوتِ بولوت قفل شد اما دخترک بی هیچ ترسی باز هم ادامه داد:

- برای اولین بار بهش حق میدم! اگه باهات موافقت می‌کرد باید تعجب می‌کردم…

آتش با حرص نفس عمیقی سر داد و بازهم سر به زیر شد؛ آنقدری در دل به عرشیا ناسزا گفته بود که دگر کلمه‌ای برای نسبت دادن به او پیدا نمی‌کرد!

حق با بولوت بود… کاویان غرورِ مردانه‌اش را خدشه دار کرده بود!

و البته از نظر آتش مسبب این اتفاق عرشیای بیچاره‌ای بود که تنها قصدِ کمک به دوستش را داشت…

در افکارش عمیق غوطه‌ور بود که این‌بار برای بار هزارم صدای دخترک در گوشش تنین انداخت…

- حالا این همه پول و برای چی می‌خوای؟

پاسخِ آتش این‌بار سکوت نبود!

- اگه می‌خواستم دلیلش و بقیه بفهمن که همون اول به آقا کاویانتون می‌گفتم که الان حداقل دو سوم اون پول دست و بالم و گرفته باشه و اینجوری سِیلون و ویلون نمونم!

بولوت با تعجب دستانش را بالا آورد و چینی به بینی قلمی‌اش انداخت.

- هرلحظه بیشتر از قبل حق و میدم به کاویان! بخدا هرکس دیگه‌ای هم بود همین کار و می‌کرد…

آتش کلافه لب هایش را روی هم فشرد تا حرصش را کنترل کند و دگر پاسخی به سخنانش ندهد؛ دخترک که حال و روز آتش را دید صلاح دانست به بحثشان خاتمه دهد و از آنجا دور شود؛ با لبخندی کمرنگ که بیشتر شبیه به پوزخند بود دستش را بالا آورد و آن را مقابل چشمانِ به خون نشسته‌ی پسرک تکان داد.

- تا عمر داری بهم یه «عذرخواهی» مدیونی، این یک مورد رو هیچوقت فراموش نکن!

و به سرعت از او دور شد…

با نفرت به بولوتی نگاه می‌کرد که هر لحظه‌ از او دورتر می‌شد که با آمدن عرشیا، حواسش به سمتِ او بازگشت.

- شرمنده داداش، داشتم پرونده های آقا کاویان و مرتب می‌کردم…

آتش با چهره‌ای جمع شده و لحنی بد پاسخ داد:

- مرده‌شور آقا کاویانت و ببرن، این بشر چرا اینقدر بی‌شخصیته؟ تو به من گفتی قبول می‌کنه… پس چی شد؟ این که زد سر تا پا من و قهوه‌ای مایل به مشکی کرد!

- گفتم ممکنه آتش، نگفتم حتماً قبول می‌کنه! تو هم که قطعاً بهش نگفتی پول و برای چی می‌خوای…

پسرک با حرص میان سخنش وقفه انداخت.

- همون‌طور که به هیچ‌کسِ دیگه‌ای نگفتم! حالا این آقا خرِ کی باشن که برم براش توضیح بدم؟ نکنه انتظار داشت بشینم بیوگرافیمم براش دایرکت کنم؟

@ Ghazal

img_20211019_141757_vzfq_5s1h.jpg

تو در چشمانت چیزهایی داری…

 نه قهوه برای نوشیدن

و نه سبزیِ گل برای بو کشیدن!

در نگاهِ تو اقیانوسی می‌بینم برای غرق شدن…

 برای دیوانه شدن… برای عاشق شدن!

دیــ💙ــــده‌ی اقیانـــــــ🌊ــوس

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

{پارت هفتم}

عرشیا با نگاهی شکاک و کنجکاو مردمک‌هایش را ریز کرد و در جوابِ رفتارهای عصبیِ آتش لب گشود:

- اصلا آتش این مقدار پول رو برای چی می‌خوای؟ 

دستِ آتش روی ته ریش‌های فندقی‌اش خشک شد و نگاهش از کاشی‌های روی زمین، به چشمانِ منتظرِ عرشیا، تغییر مسیر داد؛ از آنجا که انتظار این سوال و دخالتِ عرشیا آن هم در مسئله‌ای که  بی‌ربط به آن بود را نداشت. عصبانیتش را بیشتر در چهره‌اش بروز داد؛ اما با لحنی بی‌تفاوت، قدمی به جلو برداشت و گفت:

- اگه می‌خواستم داستان زندگیم رو واسه هرکسی که بهش رو می‌زنم تعریف کنم، الان دو برابرِ اون پول تو جیبم بود! 

تای ابرویی بالا انداخت و با جدیت ادامه داد:

- دردِ من اینِ که نمی‌خوام کسی از روی ترحم و دلسوزی یک و نیم میلیارد پول بهم صدقه بده! 

عرشیا که خود نیز متوجه‌ی سوالِ اشتباهی که بر زبان آورده، شده بود، سر به زیر شد و نگاه از چشمانِ غضب آلودِ آتش دزدید و شرمگین لب زد:

- معذرت می‌خوام؛ از اولش هم نباید آقا کاویان رو بهت معرفی می‌کردم!

آتش با خنده‌ای تلخ عقب کشید و گفت:

- مشکل از تو نیست داداش؛ مشکل از عدالتِ این دنیاس. که من در به در دنبال پول باشم...

پلکِ محکمی زد و با فرو فرستادنِ بغضی که بی‌هوا به سراغش آمده بود، محسوس، اشاره‌ای به شرکت کرد و ادامه:

- اونوقت این آقازاده اراده کنه میلیارد- میلیارد پول می‌ریزن جلو پاش!

لب به دندان گرفت و با ذهنی آشفته نگاهش را به رو‌به‌رو، و ماشین‌های لوکسی که مقابل شرکتِ علی‌زاد تردد می‌کردند دوخت؛ عرشیا حقیقتی که آتش بیان کرده بود را انکار نکرد و نگاهش ناخواسته سمت پنجره‌ی دفترِ کاویان، که از این سو قابلِ مشاهده بود، رفت. 

کاویان خودش را در جلدِ فرشته‌ی نجات نشان داده بود اما هیچ‌کس نمی‌دانست پشتِ ماسکی که بر چهره‌اش نهاده، شیطانی با ذاتِ چرکین خوابیده است؛ عرشیا نفسش را آهسته بیرون داد و خطاب به آخرین جمله‌ی آتش لب زد:

- حق با توعه؛ عدالت هیچ جای این دنیا یکسان نیست! 

با پوزخند نگاهش را به سمت چهره‌ی خسته‌ی آتش سوق داد و در ادامه لب زد:

- پات رو توی خونه‌ی بولوتِ علی‌زاد بذاری، راه خروج رو گم می‌کنی! سرمایه‌شون همین‌قدر زیاده؛ همین‌قدر زیاد که تو خونشون گم میشی!

نگاهِ آتش رنگِ بی‌تفاوتی داشت اما ایده‌ی فکری ناجالب در ذهنش جرقه زده بود؛ آخرین جملات عرشیا مدام در ذهنش تکرار می‌شدند؛ جملاتی با مضمونِ دارایی‌ها و سرمایه‌ی خانواده‌ی علی‌زاد و تنها وارثش؛ بولوتِ علی‌زاد!

ثانیه‌ای در این فکر فرو رفت اما پس از آن، با تکان دادنِ سرش این موضوع را به مغزش مختومه اعلام کرد و رو به عرشیا لب زد:

- بگذریم؛ ممنون از کمکت!

پس از خداحافظیِ مختصر و کوتاه، دستانش را درون جیب شلوار جینِ مشکی رنگش فرو کرد و به قصد خروج، گام‌هایی کوتاه برداشت. عرشیا با شرمندگی بابتِ شنیدنِ تشکری که بی‌دلیل بود، سر به زیر افکند. 

آتش آنقدری سر به زیر در خیابان‌ها قدم زد، که زمان را فراموش کرد و نفهمید کِی هوا رو به تاریکی رفته است؛ از همان لحظه‌ی خروج با خودش مشغول جدال بود. پس از این همه ناامیدی به آخرِ خط رسیده بود و تنها راهِ نجاتش را در دزدی از خانه‌ی بولوت می‌دید. در هر حال، با آن همه مال و منال، دزدیِ کوچکی از کاخِ شاهنشاهیِ آن‌ها، ضرر چندانی وارد نمی‌کرد!

قلبش مجوز انجام این کار را صادر می‌کرد اما گویی عقلش هر دفعه سیلی‌ای محکم به او می‌زد و دزد نبودنش را گوشزد می‌کرد!

@ همکار ویراستار♥️

@ هانی بانو  @ Rastaa

ویرایش شده توسط Rastaa
ویراستاریRastaa
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

{پارت هشتم}

در آخر میانِ جدالِ بینِ عقل و قلب، قلبش پیروز شد و آخرین فرمان را صادر کرد؛ فرمانی که عاقبتش دو جنبه داشت. جنبه‌ی خوبی که داشت به دست آوردنِ آن پول بود و جنبه‌ی بدش این بود که با این کار، امکان داشت به جرم دزدی از سرشناس ترین خانواده‌ی شهر چند ماهی را مهمانِ زندان باشد. اما باز هم ضررش کمتر از به دست نیاوردنِ پول تا زمانِ مشخص بود.

بنابراین، مصمم برای این تصمیم، موبایلش را در دست گرفت و با ارسال پیامکی برای عرشیا، خواستارِ آدرسِ کاخِ بولوت علی‌زاد شد و در جوابِ سوال‌های پی در پیِ عرشیا در رابطه با علتِ سوالش، هیچ نگفت؛ پس از دریافتنِ آدرس، یک راست راهِ خانه‌ی خودش را در پیش گرفت.

در اتاق، پس از تعویض لباس‌هایش با یک دست پیراهن و شلوار مشکی، رو‌به‌روی آینه ایستاد و مشغولِ پوشیدنِ دستکش‌های مشکی رنگش، برای به جا نگذاشتنِ اثرِ انگشت از خود، شد؛ پس از آن، گوشه‌ی لبش را به دندان کشید و خطاب به عذابی که وجدانش را در آغوش کشیده بود، با درماندگی لب زد:

- پسش میدم؛ به خدا قسم که پسش میدم! 

اما ناگه وجدانش به سخن آمد و نداری‌اش را به رُخش کشید؛ به راستی از کجا می‌توانست پولی که می‌دزدد را پس دهد؟ مگر آنکه برای پس دادنِ پولی که دزدیده بود، دست به دزدیِ دیگری بزند؛ و اگر همین‌طور پیش می‌رفت، تا آخر عمر باید پسوندِ دزد را یدک می‌کشید.

دستی به صورتش کشید و محکم ایستاد؛ با کشیدنِ کلاهی روی سرش، که تا پایینِ چانه‌اش می‌آمد، تنها لب و چشمانش را به نمایش گذاشت و برای آخرین خودش را در آینه نگاه کرد. از نگریستنِ خود در آینه با این سر و وضع خجالت می‌کشید. این آتش، آتشی نبود که آزارش به یک مورچه هم نمی‌رسید. این آتش فرق کرده بود. سختیِ روزگار جوری تحت فشارش گذاشته بود، که اکنون قصد داشت دست به دزدی بزند!

مادرش را زود از دست داده بود؛ اما بی‌شک، او هم گوشه‌ای از این اتاق به پسرش خیره شده بود و حسرت می‌خورد. آتش نیز که او را همیشه در قلبش حس می‌کرد، با شرمندگی سرش را پایین انداخت و زیر لب معذرت خواهی‌ای نجوا کرد. سپس از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و با دیدنِ ساعت، که عدد سه را نشان می‌داد، کلاهش را مرتب کرد و کوله‌ی مشکی رنگی که وسایل مورد نیاز را را درونش جا داده بود، برداشت. این ساعت از شب کسی در پیاده‌رو و خیابان‌ها نبود. اما برای اطمینان از اینکه کسی بینِ راه چهره‌اش را نبینید، ماسکش را از هنگامِ خروج، روی صورتش نهاده. 

محتاط نگاهی به پشتِ سر و خیابان خلوت انداخت و کوله‌اش را روی شانه جا به جا کرد؛ سر به زیر به قدم‌هایش سرعت بخشید و از کناره‌ی پیاده‌رو گام برداشت. آنقدری ذهنش مشوش و درگیر بود که نفهمید کِی از فاصله‌ای نسبتاً زیاد، عمارتِ چند هزار متریِ علی‌زاد را نگاه می‌کند. دزدی از این عمارت غیر ممکن نه، اما بسیار سخت بود. لحظه‌ای با یادآوری سخنِ عرشیا خنده‌ای کم‌جان لبانش را در بر گرفت. اگر در خانه گم می‌شد دگر کسی قادر به نجات دادنش نبود. گم شدنش در خانه هم چندان بعید نبود. از همان‌جا هم مشخص بود نسبت دادنِ واژه‌ی خانه به آن کاخ، کارِ اشتباهی است. 

از دست- دست کردن اجتناب کرد و با دور زدنِ عمارت، دربِ پشتیِ باغ را زیر نظر گرفت؛ با وجود نگهبان‌های جلوی در، دربِ پشتی تنها راهِ ورودش به خانه بود. چراغ قوه‌اش را از کوله خارج کرد و در دست گرفت. کوله‌اش را هم روی یک شانه انداخت و چراغ قوه‌ی روشنش را در دهان گذاشت تا به کمک دستانش از نرده‌های در بالا برود.

با دندان، محکم چراغ قوه‌ را نگه داشت و بالا رفت؛ سپس از روی نرده‌ها به داخل باغ پرید و چراغ قوه‌اش را در دست گرفت که ناگهان، صدای پارسِ سگِ نگهبانی که آنجا بسته شده بود، پرده‌ی گوشش را آزرد و تنش را به رعشه انداخت!

@ همکار ویراستار♥️

@ هانی بانو  @ Rastaa

ویرایش شده توسط Rastaa
ویراستاریRastaa
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

{پارت نهم}

با وحشت نگاهش را به پشت سرش سوق داد که با سگی سیاه، با چشمانی آبی و هیکلی بزرگ مواجه شد!

پسرک با درماندگی نگاهی به اطرافش انداخت و روپوش سیاه رنگ را از مقابل چهره‌‌اش به بالا فرستاد؛ با حرکات دستش از او خواهش کرد تا آرام باشد و پارس نکند، اما کو گوش شنوا؟ گویی آن سگِ سیاه رنگ و بدقواره با آتش لج کرده بود که این‌گونه آزارش می‌داد.

پسرک با حرص دستانش را در هوا تکان داد و به آرامی زمزمه کرد:

- دِ آروم بگیر پسر! دو دقیقه‌ای میرم و سریع برمی‌گردم؛ اگه بیشتر از دو دقیقه شد بیا پاچم و بگیر و دیگه ول نکن، ولی الان جونِ هر سگی که دوست داری بی‌خیالِ ما شو!

صدای پارس‌هایش اوج گرفت که آتش وحشت زده ادامه داد:

- چرا عصبی میشی داداش؟ خب حرف بدی نزدم که! آخه تو خودتم سگی! یعنی تو هیچ سگِ دیگه‌ای رو دوست نداری؟

کلافه نگاهی به چشمانِ اقیانوسیِ رنگش انداخت و دست به کمر نفسش را از سینه رها کرد؛ هرچند بحث کردن با یک حیوان نتیجه‌ای جز کلافگی نداشت!

دگر داشت رو به ناامیدی اوج می‌گرفت که با به یادآوردنِ چیزی که قبل از آمدن به آنجا در کیفش جای داده بود، هیجان زده تکه‌ای از آن سوسیسِ لذیذ و دلچسب را به سمتِ سگِ نگهبانی که مقابلش درحال پارس کردن بود پرتاب کرد، و طولی نکشید که با دیدنِ سوسیس، چشمانِ آبی رنگش درخشید و با ولع اول مشغول به لیس زدن، و بعد درگیرِ خوردنِ آن شد. 

با لبخندی پیروزاندانه خورده شدنِ سوسیس را توسط سگ سیاه رنگِ مقابلش تماشا می‌کرد که با شنیدن زمزمه هایی ناآشنا اما نزدیک، وحشت درون چشمانش اوج گرفت و به سرعت چهره‌اش را دوباره با روپوش پوشاند.

یکی از آنها خطاب به دیگری می‌گفت:

- چرا الکس داره پارس می‌کنه؟ 

به سرعت و با قدم هایی استوار به آنجا رسیدند و آتش با سرعت چراغ قوه‌ای که در دست داشت را خاموش کرد و پشتِ نزدیک‌ترین بوته‌ای که اطرافش قرار داشت پنهان شد.

پس از کمی مکث لحنِ خوف برانگیز و سنگینِ یکی از نگهبانان پرده‌ی گوشش را لرزاند و باعث شد قدری در خودش جمع شود.

- کی اونجاست؟

حتی میان آن تیرگیِ عمیقِ شب هم هیکل های ورزیده و بزرگشان قابل مشاهده بود! قطعاً اگر او را گیر می‌آوردند بزرگترین قطعه‌ی بدنش گوشش بود!

یکی دیگر از آنها با اشاره به سوسیسی که مقابل الکس قرار داشت گفت:

- این سوسیس دیگه از کجا اومد؟ قطعاً یکی اومده این اطراف!

دیگری با اخمی پررنگ که بین ابروهای پرپشتش را چینی عمیق انداخته بود سری به نشانه‌ی «تأیید» تکان داد و با چشمانی ریز شده و توجهی بالا، اطرافش را زیر نظر گذراند؛ پسرک با ترس آب دهانش را قورت داد و به محض آنکه نگهبان نگاهش را از اطراف گرفت و به سمتِ سگ بازگرداند، با احتیاط و آرامش، از پشتِ بوته به سمتِ پنجره‌ای که در فاصله‌ای کم از آن ایستاده بود قدم برداشت و خود را بالا کشید؛ آن قسمت تاریک تر از جاهای دیگرِ حیاط بود پس با این وجود کارش قدری آسان تر می‌شد.

به سختی قدم هایش را برداشت و با گرفتنِ لبه‌ی پنجره، لبِ زیرینش را گزید و خود را بالا کشید و واردِ اتاقی زیرزمین مانند و نیمه تاریک شد. اولین دربی که مقابل چشمانش نقش بست را بی درنگ باز کرد و واردِ یکی از سالن های خانه شد؛ البته خانه که نه! اگر آنجا را به یک قصر هم تشبیه می‌کرد قطعاً بازهم در تعریف کردن کم کاری کرده بود!

بهت زده جلو رفت و مردمکِ چشمانش را در حدقه چرخاند. هرچه از زیبایی و مجللِ بودنِ فضای درونی‌اش می‌گفت کم گفته بود!

چیزی فراتر از تعریف های عرشیا بود؛ اما دقیقاً همان‌طور که او می‌گفت امکان گم شدن در آنجا درصد بالایی داشت!

هر یک از مجسمه هایی که کنج عمارت قرار داشت کل زندگیِ آتش را زیر و رو می‌کرد؛ دگر آن مشکلی که داشت و برای درست کردنش آنقدر دست و پا زده بود که چیزی نبود!

پارکت های روشن و لوستر هایی که هر یک از کریستال هایش، به اندازه‌ی کلِ داراییِ پسرک می‌ارزید! 

شاید طلایی که در دسته‌های طلایی رنگِ پله های مارپیچش به کار رفته بود کارش را راه می‌انداخت، اما حیف که قادر به تراشیدنِ آنها نبود!

@ Ghazal

ویرایش شده توسط Rastaa
ویراستاریRastaa

img_20211019_141757_vzfq_5s1h.jpg

تو در چشمانت چیزهایی داری…

 نه قهوه برای نوشیدن

و نه سبزیِ گل برای بو کشیدن!

در نگاهِ تو اقیانوسی می‌بینم برای غرق شدن…

 برای دیوانه شدن… برای عاشق شدن!

دیــ💙ــــده‌ی اقیانـــــــ🌊ــوس

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

{پارت دهم}

بی‌خیالِ آنالیز کردنِ وسایل گران‌بهای اطرافش شد و به سرعت راهِ پله‌ها را در پیش گرفت؛ هرلحظه امکان داشت کسی از میان آن مجسمه‌های مرمری و با ارزش بیرون بیاید و او را ببیند. احتمال هیچ چیز را نمی‌داد و در آن مکانِ عظیم و بی‌انتها احتمالِ رخ دادنِ هر اتفاقی بود!

به سرعت پله ها را بالا رفت اما لحظه‌ی آخر کف کفش هایش روی یکی از پله‌ها کشیده شد و همان باعث شد تا صدایِ ناهنجار و بلندش در آنجا اکو شود و پسرک هم با گزیدنِ لبش چشمانش را محکم ببندد

آنقدری اضطراب داشت که هر لحظه احتمال می‌داد از حال برود و رسوای عالم شود.

به طبقه‌ی بالا که رسید بی‌درنگ درب یکی از اتاق‌ها را باز کرد و کلید برق را لمس کرد؛ هرچند لمسی بود و او با فشار دادنش باعثِ به درد آمدنِ انگشتِ خودش شده بود!

اتاقی با دکوراسیون طوسی و بنفش، به همراه وسایلی لوکس و مدرن. و متراژش هم قطعا چندین برابرِ اتاقِ آتش بود! اصلاً چرا آنجا را با اتاقِ خود مقایسه می‌کرد؟ قابل مقایسه بود؟ بی‌شک، نه!

جلو رفت و اولین کشویِ میز آرایشِ چوبی و بزرگِ کنج اتاق را باز کرد. نگاهش با جعبه‌ای مشکی‌رنگ که با نگین‌های بزرگ و کوچک تزیین شده بود برخورد کرد و ناخواسته دستش به سمتِ او کشیده شد. قفلِ عجیب و غریبِ آن را با سختی و دردسر باز کرد، و پارچه‌ی مخملی و سرخ رنگی که از برآمدگی‌اش مشخص بود که زیرش چیزی مخفی بود را بلند کرد؛ چشمانش با دیدنِ درخشش و زیباییِ شیٔ مقابلش درخشید.

سنجاق سینه‌ای تقریباً بزرگ به رنگِ طلایی، که با کریستال‌های گرانبها و الماس‌های تراش خورده جلا یافته بود!

امید درون چشمانش کمرنگ شد و آن را در جعبه‌اش قرار داد؛ قبل از آنکه قفلِ جعبه را ببندد به آن فکر کرد که آن سنجاق سینه هر چقدر هم ارزشمند و معنوی باشد، بازهم گره‌ی کور مشکلاتش را باز نخواهد کرد!

دستش را پیش برد تا قفلِ صندوقچه‌ی مشکی رنگ را ببندد، که با شنیدنِ صدای برخورد پاشنه‌ی کفشی با پارکت های کفِ خانه، حیرت زده با برداشتنِ سنجاق سینه، صندوقچه را درونِ کشو رها کرد و به سرعت کشو را بست.

آن شیٔ ارزشمند را درونِ جیب شلوار تیره رنگش جای داد و به پشتِ تخت پناه برد؛ قبل از آنکه فردِ مورد نظر به اتاق برسد، همان‌جا روی زمین دراز کشید و سینه‌ی ستبرش که در اثر هیجان بالا و پایین می‌شد را، به پارکت های تیره‌ی کف اتاق چسباند.

انگشتانِ ظریفِ بولوت دورِ دستگیره‌ی درب اتاق قفل شد و آن را به آرامی به پایین فرستاد. همان‌طور که تلفن به دست با مخاطب مورد نظرش صحبت می‌کرد، پا به اتاق خوابش گذاشت.

- به من حق بده کاویان! این موضوعی نیست که بخوای نسبت بهش بی‌اهمیت باشی! برای من کارمندهای شرکتم از هر چیزی مهم‌تر هستن! من این وظیفه‌ی مهم و به تو سپردم که این‌جوری بابتش ازم تشکر کنی؟ واقعاً ممنونم!

پس از آن حرف های پسرک در گوشش تنین انداخت و بولوت لحظه‌ای به لوسترِ روشن شده‌ی اتاقش خیره ماند.

بهت زده زمزمه کرد:

- من کِی این و روشن گذاشتم…؟

با پیچیده شدنِ صدای کاویان در گوشش بی‌خیالِ آن موضوع شد و دوباره حواسش را به او داد.

- حواست با منه بولوت؟

دستی به پیشانی‌اش کشید و زمزمه کرد:

- آره آره.

کتِ زرشکی رنگش را از روی تخت چنگ زد و همان‌طور که به ادامه‌ی حرف‌های کاویان گوش سپرده بود، از اتاق خارج شد.

به محضِ آنکه صدای بسته شدنِ درب اتاق به گوشش رسید، چشمانش را بست و نفسی عمیق از سوی آسودگی سر داد. در همان حالت با پشیمانی زمزمه کنان با خود عهد بست که دگر دست به همچین کاری نزند، و اولین و آخرین باری باشد که این عمل ناشایست را انجام می‌دهد.

***

چشمانِ خسته و نیمه بازش را دور تا دورِ اتاقش چرخاند و در آخر بازهم به سنجاق سینه‌ای که میان انگشتانش می‌درخشید رسید…

از شب تا صبح خواب به چشمانش نیامده بود و عذاب وجدان دست از سرش برنمی‌داشت!

الماس‌های تراش خورده و گرانبهای سنجاق سینه برایش چشمک می‌زدند و او تنها به فکرِ کاری بود که شب گذشته انجام داده بود. دگر به جایی رسیده بود که حاضر به بازگشت به همان مکانِ قبلی بود! شاید می‌خواست با بازگرداندنِ آن شیِٔ ارزشمند به صاحبش وجدانِ خود را کمی آرام‌تر کند. هرچند با برگرداندنِ آن تمام تلاش هایش بی‌نتیجه می‌ماند و باز هم جز پشیمانی چیزِ دیگری برایش به جای نمی‌گذاشت، اما بازهم بهتر از آن بود که بخواهد تمام عمرش را با عذاب وجدان و اضطراب بگذراند!

اگر این‌بار با رفتنش به آنجا گیر می‌افتاد چه؟ آن وقت قطعاً از برگشت به آنجا پشیمان می‌شد. از هر سو که به این موضوع نگاه می‌کرد، اتفاقاتِ خوبی انتظارش را نمی‌کشید، و همان باعث شده بود بلاتکلیف بین دوراهی بماند!

@ Ghazal

ویرایش شده توسط Rastaa
ویراستاریRastaa

img_20211019_141757_vzfq_5s1h.jpg

تو در چشمانت چیزهایی داری…

 نه قهوه برای نوشیدن

و نه سبزیِ گل برای بو کشیدن!

در نگاهِ تو اقیانوسی می‌بینم برای غرق شدن…

 برای دیوانه شدن… برای عاشق شدن!

دیــ💙ــــده‌ی اقیانـــــــ🌊ــوس

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

{پارت یازدهم}

میانِ افکارش گم شده بود؛ نه راهِ پس برایش باقی مانده بود و نه راهِ پیش. قدم در راهی نهاده بود که نه می‌توانست ادامه دهد و نه می‌توانست عقب نشینی کند. گویی که بینِ زمین و آسمان معلق بود!

ناگه صدای زنگِ موبایلش جوری رشته‌ی افکارش را پاره کرد، که چشم از سنجاق سینه‌ی در دستش گرفت و با کج کردنِ گردنش سوی میز عسلیِ کنارِ تخت، کمی خم شد و به موبایلِ در حالِ زنگش چنگ زد؛ با درخشیدنِ نامِ عرشیا، پلکِ محکمی زد و پس از صاف کردنِ سینه‌اش پاسخ داد:

- جانم عرشیا؟ 

عرشیا با لحنی دوستانه و کمی شاد، در برابر صدای خسته و درمانده‌ی آتش لب گشود:

- چطوری آتش؟

آتش دستی به صورتش کشید و در دل به این سوال، جوابِ دلخواهش را داد؛ چطور می‌توانست باشد؟ حسِ دزدی را داشت که هر لحظه انتظار آمدنِ پلیس و دستگیر شدن را می‌کشید. اما باز هم لب به دروغ باز کرد و گفت:

- خوبم؛ تو چطوری؟ 

عرشیا نیز تشکری کوتاه کرد و بلافاصله موضوع اصلی مطرح کرد:

- آتش من با آقا کاویان صحبت کردم...

آتش با شنیدنِ نامِ کاویان، ابرو درهم کشید و پیش از آنکه عرشیا فرصتِ ادامه دادن پیدا کند، تشر زد:

- آخه براچی با اون مردکِ...

عرشیا پیش از آنکه آتش لفظِ بدی را به کاویان نسبت دهد، مابینِ حرفش پرید و گفت:

- از پول حرفی نزدم آتش؛ اگه نخواد بده نمیده، حرفش هم دوتا نمی‌کنه. اما...

آتش که هیچ جوره راضی به هیچ نوع کمکی از جانب کاویان نبود، به غلظت اخمش جان بخشید و با جدیت پرسید:

- اما چی؟ 

عرشیا که تاکنون مشغول زمینه‌سازی بود، لب به دندان گزید و مِن- مِن کنان گفت:

- من نمی‌دونم اون همه پول رو برای چی می‌خوای... یعنی... در اصل...

آتش کلافه نفسش را به بیرون فوت کرد و گفت:

- مثل آدم حرف بزن عرشیا!

عرشیا دست- دست کردن را کنار گذاشت و سریعاً گفت:

- ازش خواستم بهت کار بده؛ یعنی برای اینکه بتونی اون پول رو کم- کم جمع کنی، یجورایی برات کار پیدا کردم. تو شرکتِ علی‌زاد! 

آتش با سمعِ این جمله و هضمِ معنیِ آن، روی تخت نیم‌خیز شد و سنجاق سینه را روی میز رها کرد؛ با چشمانی گشاد شده، چند باری پلک زد و پرسید:

- شوخیه دیگه؛ نه؟ 

عرشیا که از واکنش او بی‌اطلاع بود، نچی کرد و منتظر ماند؛ آتش با حرص پلک‌هایش را روی هم فشرد و با صدای آرام اما عصبی‌ای لب زد:

- عرشیا... ببین دستم بهت برسه...

عرشیا با استرس اجازه‌ی کامل کردنِ سخنش را به او نداد و بلافاصله گفت:

- ببین آتش من بخاطر تو به این آدم رو زدم؛ منت نمی‌ذارم اگه نمی‌خوای هم فدای سرت تهش کاویان بخاطر این کار اخراجم می‌کنه. اما بهش فکر کن... شغلِ بدی نیست، حتی اگه نتونی با این کار یک شبه اون پول رو جمع کنی، طیِ یه مدت می‌تونی!

آتش دستش را روی صورت و پلک‌های بسته‌اش کشید و با کلافگی قدری فکر کرد؛ خوش نداشت این را باور کند و اما تا حدودی حق با عرشیا بود. دندان بر دندان فشرد و گفت:

- برو خدات رو شکر کن رفیقِ چند سالمی، راضی به اخراج شدنت نیستم وگرنه ممکن نبود حتی به کار کردن زیر دستِ اون مرتیکه‌ی پول پرست فکر کنم!

عرشیا با لبخندی عریض سر بلند کرد و پرسید:

- یعنی قبولِ؟ 

آتش تردید را از صدایش حذف کرد و کمی دلخور گفت:

- قبولِ! 

عرشیا پرونده‌ی رو‌به‌روی را باز کرد و لب زد:

- پس خودت رو برسون شرکت با آقا کاویان صحبت کن؛ رزومه‌ی کاریت هم تحویل بده. فقط آتش تو رو جونِ هرکی که می‌پرستی دهن به دهنش نذار!

آتش لبه‌ی تخت نشست و با انزجار، نجوا کرد:

- مرده شورش رو ببرن! 

سپس در ادامه، نگاهی به سنجاق سینه انداخت و گفت:

- باشه؛ فقط قبلش یه کاری دارم. اون رو انجام بدم میام!

با تاییدی که از جانب عرشیا دریافت کرد، آیکون قرمز رنگ تماس را فشرد و به آن خاتمه داد!

@ همکار ویراستار♥️

@ هانی بانو  @ Rastaa

ویرایش شده توسط Rastaa
ویراستاری Rastaa
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

{پارت دوازدهم}

پس از قطعِ تماس، همان‌طور که لبه‌ی تخت جای گرفته بود، کشِ قوسی به تنِ کوفته‌اش داد و با برداشتنِ سنجاق سینه، بلند شد. آبی به دست و صورتش زد و بی آنکه چیزی میل کند، سنجاق سینه را درون جیب شلوارش نهاد و از خانه خارج شد. کاری که واجب بود پیش از هرچیزی انجام دهد، قیمت کردنِ سنجاق سینه و فروختنِ آن بود. به همین دلیل قدم‌هایش را به مقصدِ طلا فروشی‌ای که در حوالی محله‌‌ی قبلیِ خودشان بود و صاحب آن را به خوبی می‌شناخت، تند کرد.

پس از دقایقی به دربِ مغازه که رسید، کمی لبخند به چهره‌ی بی‌روحش افزود و زنگِ کوچکی که روی درِ بسته جاساز شده بود را فشرد و منتظر ماند؛ ثانیه‌ای بعد، در با صدای "تیک"ای توسط صاحب مغازه باز شد. آتش حینی که دستیگره‌ی در را پایین می‌کشید، با صدایی بلند لب زد:

- عمو حسن؟ 

پیرمرد مسنی که پشتِ میزِ شیشه‌ای نشسته بود، با شنیدنِ نامش از زبانِ آتش، آرام از روی صندلی برخاست و عینکش را که از گردنش آویزان بود، روی چشم‌های ضعیفش گذاشت؛ با دقت سر تا پای جوانی که پا به مغازه گذاشته بود را زیر نظر گرفت گفت:

- آتش پسرم؟ تویی؟ 

آتش با لبخندی گرم، سر تکان داد و لبخندی عمیق به چهره‌ی پیرمرد هدیه کرد؛ با لبخندش، خط‌هایی عمیق، کنار ابروهای حسن نمایان شد. با خونگرمی میز را دور زد و رو‌به‌رویش ایستاد. دستِ لرزانش که از پیری‌اش نشأت می‌گرفت، روی شانه‌ی آتش گذاشت و لب باز کرد:

- تو کجا این‌جا کجا پسرم؟ بیا بشین! 

آتش با مهربانی دست بر روی دستِ چروکیده‌ی او نهاد و با لبخند پاسخ داد:

- ممنون عمو جان زیاد نمی‌مونم؛ یه زحمتی برات داشتم! 

حسن مشتاقانه و کنجکاو سری تکان داد و منتظر ماند؛ آتش سنجاق سینه را از جیبش خارج کرد و به سویش گرفت! 

- خواستم ببینم قیمت این سنجاق سینه چقدره؟

حسن که نگاهش رنگِ شک گرفته بود، نگاهی به آتش انداخت و سپس سنجاق سینه را از او گرفت؛ عینکش را روی بینی‌اش مرتب کرد و نگاهی دقیق به تک- تک تراشکاری‌های ظریفانه و نگین‌های کار شده در سنجاق سینه انداخت. 

شکاک و حیرت زده سرش را بلند کرد و گفت:

- این قیمتِ خیلی بالایی داره! حتی... حتی بخاطر الماس‌های کار شده‌اش باید به دلار فروخته بشه! 

آتش لبانش را با زبان تر کرد و پرسید:

- به میلیار می‌رسه عمو؟ یک میلیارد، یک و نیم میلیارد...

حسن با قاطعیت سری به نشانه‌ی مثبت تکان داد و گفت:

- خیلی بیشتر از این‌ها ارزش داره!

آتش متعجب و سردرگم نگاهی به سنجاق سینه انداخت؛ اگر قیمتش در آن رنجی بود که می‌خواست، بی‌شک همان لحظه آن را می‌فروخت. اما اکنون نمی‌توانست؛ با خودش عهد بسته بود هرچقدر که از سنجاق سینه نصیبش می‌شود را پس از حل شدنِ مشکل به صاحبش برگرداند. اما حال، با این اوضاع نمی‌توانست آن مبلغِ زیاد را پس دهد!

نفسش را با درماندگی به بیرون هدایت کرد که حسن، مشکوک‌تر از پیش پرسید:

- آتش... این رو از کجا آوردی؟

آتش از فکر و خیال خارج شد و خیره به چهره‌ی او، دستپاچه جواب داد:

- چیزه... این یه یادگاریه که تازه به دستم رسیده! 

حسن که انگار متوجه‌ی دستپاچگیِ او شده بود چشمانش را ریز کرد و گفت:

- شرمنده اما... من نمی‌تونم این رو ازت بخرم؛ یعنی باید ببریش صرافی‌های بالاشهر!

آتش سنجاق سینه را پس گرفت و زیر لب تشکری کرد؛ هرچند که اصلاً قصد فروشش را نداشت. یعنی همه‌ی تلاشش هیچ شده بود‌. 

- ممنون عمو حسن؛ روز به خیر! 

حسن سکوت را پسندید اما پیش از آنکه آتش از مغازه بیرون بزند، مردد پرسید:

- آتش پسرم... دست به دزدی نزدی که؟ 

آتش بلافاصله ایستاد و تنش را مایل کرد؛ با تک خنده‌ای تصنعی، سنجاق سینه را دوباره در جیب نهاد و گفت:

- نه عموجان! 

حسن که جمله‌ی او را باور کرده بود و به قلبِ ساده و بی‌کینه‌اش باور داشت، لبخند گرم و پدرانه‌ای زد و گفت:

- اونجوری حملش نکن؛ خطرناکِ. دزد زیاده!

آتش سری به نشانه‌ی اطاعت تکان داد که حسن بلافاصله پرسید:

- راستی آترا چطوره؟

@ همکار ویراستار♥️

@ هانی بانو  @ Rastaa

ویرایش شده توسط Rastaa
ویراستاریRastaa
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

{پارت سیزدهم}

سوالِ عمو حسن که به گوشش رسید، ناخواسته دستش مشت شد و قطره‌های اشک، دیده‌اش را تار کردند…

پاسخی مناسب برای سوالِ او پیدا نمی‌کرد، و البته خودش هم راضی به بیان کردنِ حرفی در آن مورد نبود!

مِن-مِن کنان لب باز کرد و تنها چیزی که در آن لحظه به ذهنش می‌رسید را بیان کرد؛ سخت بود، اما سعی کرد چیزی به روی خودش نیاورد و لرزشِ لحنِ بیانش را کنترل کند…

- اون هم خوبه.

خوب بود؟ قطعاً نبود! دروغی بزرگ‌تر از جمله‌ی «آن هم خوب است» پیدا نکرد؟

همان یک سوال کافی بود تا حال و روزِ آترا جلوی چشمانش تداعی شود و تمامِ حالات و وضعیتِ وخیمش مانندِ پتکی به سرش بکوبد، و برایش یادآوری شود.

تنها منتظرِ یک فرصت بود تا از آن مکانِ خفه کننده و حوصله سر بر بیرون بیاید و نفسِ حبس شده در سینه‌اش را رها کند؛ گویی فردی با هر دو دست گلویش را محکم می‌فشرد که این‌گونه زیرِ فشارِ همان یک سوال در حالِ خفه شدن بود، و اگر قدری دیگر در همان حالت می‌ماند، قطعاً سالم از آن مغازه بیرون نمی‌آمد!

از طرفی پرسیدنِ حال و احوالِ آترا، و از سمتی دیگر تصمیمی که شبِ گذشته عملی‌اش کرده بود؛ هردو مانند چکشی سهمگین میخی تیز و دردناک را به تنش می‌کوبیدند و او را از آنی که بود، شرمنده‌تر می‌کردند…

با وارد شدنِ فردی ناآشنا به مغازه، بدونِ لحظه‌ای مکث، فرصتی که برایش آماده شده بود را روی هوا گرفت و با خداحافظی‌ای کوتاه و زمزمه‌وار، از میانِ باتلاقِ سفت و سختِ باقیِ سوالاتِ او خود را بیرون کشید و دربِ مغازه را پشتِ سرش بست.

هنوز هم نفسش سنگین بود و مردمکِ چشمانش بر اثرِ حمله‌ی قطراتِ اشک، کمی براق تر به نظر می‌رسید.

سعی در دوری از افکارِ تاریک و مغموم کننده‌اش داشت که با دست کردن در جیبِ شلوار جینِ تیره رنگش، بر زخمِ عمیق و تازه‌اش نمک پاشید و کلافه پلک بر هم گذاشت؛ الماس های تراش خورده‌ی سنجاق سینه را زیرِ انگشتانِ مردانه‌اش لمس کرد و در دل به خود لعنت فرستاد.

در همان حین قدم زنان راهِ شرکت را در پیش گرفت؛ همزمان با قرار دادنِ سنجاق سینه در جیبِ شلوارش، قطره‌ اشکی آرام و مردانه غلطید و میانِ ته ریش های مرتب شده‌اش گم شد.

به سرعت دستش را جلو آورد و با خشونت آن را پاک کرد؛ نباید ضعیف جلوه می‌داد! او مرد بود. اما مگر مرد‌ها دل ندارند؟ حقِ گریستن چه؟ قطعاً او را هم برایشان قدغن کردند. گاهی باید گریست! باید تمام دردهایی که در دل داری را با چند قطره اشک بیرون بریزی و حتی اندکی هم که شده، دلِ خود را آرام کنی.

هرچند بازهم غرورِ مردانه‌اش اجازه‌ی ریختنِ اشک هایش را جز همان یک دانه، صادر نمی‌کرد!

به خودش که آمد، مقابلِ شرکتِ "علی‌زاد" ایستاده بود و نگاهش روی تابلوی بزرگِ آن درحالِ گردش بود.

سر به زیر شد و قدم‌هایش را سست و بی‌روحیه، به سمتِ درب ورودیِ شرکت برداشت.

عرشیا را همان اولِ راه مشاهده کرد و ذهنش قدری از آن موضوعاتِ کلافه کننده دور شد.

با او دست داد و همانطور که آتش را به سمتِ اتاقِ کاویان راهنمایی می‌کرد، لب به سخن گشود.

- کاری از دستِ من بر نیومد، با پیشنهادی‌ام که بهت دادم به جای اینکه وضعیتت بهتر باشه غرورت خورد شد. گفتم در عوضش این کار و برات انجام بدم که شرمندت نباشم.

آتش با لبخندی مصلحتی ضربه‌ای صمیمانه بر شانه‌ی رفیقش وارد کرد.

- این چه حرفیه پسر؟ فقط هم برای اینکه روی تو رو زمین نزنم اومدم این‌جا، وگرنه خودتم می‌دونی که چقدر از این پسره‌ی خودشیفته بدم میاد!

عرشیا بی‌هیچ حرفی، تنها خندید و به راهش ادامه داد؛ بین راه با دیدن یکی از کارمندان، قدری از آتش دور شد و به سمتِ او روانه شد.

- آقا کاویان اومده؟

پسرک سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و عرشیا با تشکری مختصر از او، دوباره به سمتِ آتش بازگشت.

- خب، مثل اینکه آقا کاویان اومده؛ خودت اتاقش و بلدی دیگه، من باید برم یک سری از پرونده‌ها رو براش بیارم نمی‌تونم تا اونجا باهات بیام.

آتش بی‌هیچ اعتراضی سر تکان داد و از او دور شد؛ به اتاقِ کاویان که رسید، دستش را پیش برد تا در بزند که با دیدنِ دربِ نیمه بازِ اتاق، دستش در هوا خشک شد!

لحنِ عصبیِ بولوت در صدای کاویان آمیخته بود و از آن سروصدایی که در شرکت راه انداخته بودند، مشخص بود درحال بحث کردن هستند و زمانِ مناسبی برای وارد شدن به اتاقِ او نیست!

دخترک با کلافگی لحنِ صدایش را بالاتر برد.

- دارم بهت میگم طرف گفته من قاتل پدر و مادرت و می‌شناسم! اگه واقعا همین‌طور باشه اونوقت چی کاویان؟ اون موقع هم می‌خوای این موضوع و انکار کنی؟

کاویان با لحنی آرام‌تر کمی مکث کرد و بعد با تُن صدای کنترل شده‌اش پاسخ داد.

- بولوت اونا می‌دونن تو چقدر ثروتمندی و قطعاً می‌خوان ازت اخاذی کنن، وگرنه اگه اطلاعاتی در موردِ اون فرد وجود داشت خودمون توی این مدت می‌تونستیم پیداش کنیم! ما این همه تلاش کردیم تا قاتلِ پدر مادرت رو پیدا کنیم، اما کارمون بی‌نتیجه موند! بعد تو الان از یه غریبه انتظار داری از این موضوع باخبر باشه؟

دخترک با «نُچی» کلافه پلک بر هم گذاشت و نفس عمیقی سر داد.

- شایدم غریبه نباشه! وگرنه یه غریبه از کجا می‌خواد بدونه که من دنبالِ قاتل پدر و مادرم می‌گردم؟ شاید واقعاً بتونه کمکم کنه! تو چرا انقدر نفوذ بد می‌زنی؟ منِ ساده رو باش که گفتم بیام با تو مشورت کنم که شاید بهم کمک کنی…

کاویان با ابروهای درهم رفته از جا برخاست و مقابلِ چهره‌ی سرخ شده از عصبانیتِ بولوت ایستاد.

- بولوت من به فکرِ خودتم! اگه اومدن یه پولِ زیادی رو ازت گرفتن و بعدشم ولت کردن به امانِ خدا اونوقت می‌خوای چیکار کنی؟

بولوت با دلخوری از او دور شد و به سمتِ در قدم تند کرد؛ آتش به سرعت از آن فاصله گرفت و پشتِ ستونی مخفی شد.

- نمی‌خواد نگرانِ من باشی، من دیگه بزرگ شدم کاویان!

و بی آنکه اجازه‌ی سخن دادن به کاویان بدهد، از اتاق خارج شد و با چهره‌ای درهم رفته به سمتِ اتاقِ خودش قدم برداشت.

آتش با تردید نگاهش را بینِ بولوت و دربِ چوبیِ اتاق کاویان رد و بدل کرد و کمی بعد، پشتِ سرِ دخترک روانه شد…

@ همکار ویراستار♥️

@ Ghazal

ویرایش شده توسط Rastaa
ویراستاریRastaa

img_20211019_141757_vzfq_5s1h.jpg

تو در چشمانت چیزهایی داری…

 نه قهوه برای نوشیدن

و نه سبزیِ گل برای بو کشیدن!

در نگاهِ تو اقیانوسی می‌بینم برای غرق شدن…

 برای دیوانه شدن… برای عاشق شدن!

دیــ💙ــــده‌ی اقیانـــــــ🌊ــوس

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت

{پارت چهاردهم}

با عصبانیت سوی اتاقی که انتهای راهرو بود قدم تند کرد و پس از ورود به آن، در را جوری به هم کوبید که قفل در از شدتِ ضربه بسته نشد و با شتاب به سمتِ دیوار بازگشت!

دخترک کلافه سرش را میان دستانش فشرده، و از زیرِ شالِ تیره‌اش به ابریشمی های طلائی رنگش چنگ می‌زد و گاهی، اشک های مزاحمی که روی گونه‌هایش در حال غلطیدن بودند را پس می‌زد…

قدم هایش را با همان کفش های پاشنه‌دارش محکم و پرفشار روی سرامیک های کفِ اتاق می‌کوبید و زیرِلب الفاظی نامعلوم را زمزمه می‌کرد.

آتش با آرامش خود را به اتاق رساند و از همان ابتدا نگاهش را به بولوتِ کلافه و عصبی دوخت؛ جرعتِ جلو رفتن نداشت، اما فکری که در ذهنش جولان می‌داد باعث شد ناخواسته به سمتِ او قدم تند کند و لب هایش را به قصدِ بیان کردنِ پیشنهادش از هم گشود…

مقدمه چینی برایش کمی سخت بود… اضطرابِ آنکه دخترک پیشنهادِ غیرقابلِ پیش‌بینی‌اش را قبول نکند به او اجازه‌ی تمرکز کردن نمی‌داد!

با اولین قدمی که به درونِ فضایِ اتاق برداشت، بولوت با گشودنِ پلک هایش از همدیگر، نگاهش را شتاب زده بالا آورد و به چهره‌ی ریلکسِ آتش خیره ماند؛ البته شاید آن نگاه تنها از نظرِ بولوت بیش از اندازه بی‌تفاوت بود… غمی که در عمقِ چشمانش جا خوش کرده بود را به چشم نمی‌دید و او را اینگونه موردِ قضاوت قرار می‌داد…!

- تسلیت میگم…

شاید آن دلسوزی‌ای که در چشمانش مشاهده نکرده بود را در لحنِ بیانش حس کرد، اما او خواستارِ ترحم نبود! 

قدری طول کشید تا به خودش بیاید… چشمانِ سرخ و چهره‌ی خیس شده‌اش گریستنش را فریاد می‌زد؛ هرچند اگر هم اثری از آن اشک های مزاحم نبود، آتش بازهم متوجهشان می‌شد…

به سرعت با اخمی کمرنگ دستش را پیش برد و اشک‌هایش را پاک کرد؛ آن غرورِ لعنتی اجازه‌ی انجامِ هیچ کاری را به او نمی‌داد!

طلبکارانه بازهم نگاهش را بالا کشید و لب به سخن باز کرد؛ لحنِ بیانش هنوز هم خش دار بود…

- فالگوش وایستاده بودی؟

لحنش آنقدری بد بود که آتش ناخواسته کمی اخم کرد…

- اتفاقی شنیدم…

ادامه‌ی حرفش را خورد‌ و پس از کمی مکث با بستنِ چشمانش و رها کردنِ نفسش از سینه، لب زد:

- آره؛ فالگوش وایستاده بودم!

ابروهای اصلاح شده‌ و مرتب‌اش از شدتِ بی‌پروایی‌ِ آتش بالا پرید!

دست به سینه قدمی به جلو برداشت و دقیقاً مقابلِ او، بی‌آنکه نگاهش را از چشمانِ عسلی رنگِ پسرک بگیرد، چشم در چشم‌ لب زد:

- من با استخدامت توی این شرکت موافقت کردم، اما کاری نکن که قبل از استخدام شدن اخراجت کنم!

در انتها آنی که نگاهش را زیر انداخت آتش بود… نه بولوت! قدرتِ نگاه کردن در چشمانِ خوش حالت و آرایش شده‌اش را نداشت… بیش از اندازه مغرور نبود؟

نفسش را به سختی بیرون فرستاد و بازهم نگاهش را بالا کشید، اما این‌بار به جای اینکه به چشمانش خیره شود، نگاهش روی یقه‌ی نیمه بسته‌ی مانتوی یشمی رنگِ دخترک نشست.

- من نه از شما کار می‌خوام نه هیچ چیزِ دیگه‌ای؛ فقط بیا یه معامله باهمدیگه بکنیم!

خنده‌ی تمسخرآمیزِ بولوت باعث شد نگاهش را بازهم بالا بیاورد و میانِ اعضای صورتِ او به گردش در بیاورد…

هرچند خنده‌ی او بیشتر شبیه به پوزخند بود تا یک خنده‌ی عادی، و قطعا نشانه‌ی آن بود که قبل از آنکه آتش پیشنهادش را بیان کند با او مخالف است…

- چه معامله‌ای؟

نفسی تازه کرد و با اعتماد به نفس و امیدی که با سوالِ بولوت در دلش جوانه زده بود پاسخ داد:

- الان هم تو به کمک احتیاج داری، هم من! و کسی هم نیست که بخواد به ما کمک کنه! فقط خودمون دو نفریم که می‌تونیم همدیگه رو از این باتلاقِ کشنده بیرون بکشیم و نجات بدیم…

پوزخند کنجِ لبانِ بولوت پررنگ شد و با نگاهی غرور آمیز زمزمه کرد:

- من می‌دونم که می‌تونم به تو کمک کنم، ولی تو چه کمکی می‌تونی به من بکنی؟

پسرک بی‌توجه به بُرندگیِ سخنِ دخترک که درحالِ خراشیدنِ غرورش بود، امیدش را از دست نداد و با همان چهره‌ی ریلکس پاسخ داد:

- تو اون مقدار پولی که من می‌خوام رو بهم میدی، و من بهت کمک می‌کنم تا قاتل پدر و مادرت رو پیدا کنی، و بعد از این هم من اون پول رو بهت برمی‌گردونم!

نگاهش زمانی رنگِ بُهت به خود گرفت، که بولوت در جوابِ حرف هایش قه قهه‌ای بلند سر داد و کفِ دستش را روی قفسه‌ی سینه‌اش قرار داد.

لحنش هنوز هم بوی خنده می‌داد و قدری لرزان بود…

- تویی که داری بخاطرِ به دست آوردنِ فقط یک و نیم میلیارد خودت و این‌جوری به در و دیواری می‌زنی، چه کمکی می‌تونی به من بکنی؟

جوانه‌ی امیدش زیرِ پاهایِ بولوت له شد و برقِ در چشمانش خاموش شد…

بی‌آنکه نگاهی به چهره‌ی غرورآمیزِ او بیندازد از کنارش رد شد و به سمتِ درب خروجیِ اتاق قدم برداشت، اما لحظه‌ی آخر لحنِ بی‌تفاوتِ دخترک در گوشش طنین انداخت.

- با این کارات قبل از استخدام شدن سرِ خودت رو به باد نده!

بی آنکه به عقب برگردد پس از کمی مکث، ادامه‌ی راهِ خروج از اتاق را در پیش گرفت و به سمتِ اتاق کاویان قدم تند کرد.

ابروهایش قدری در هم بود اما سعی کرد مقابلِ او به روی خود نیاورد…

پیشِ نگاهِ بی‌تفاوت و خشکِ کاویان رزومه‌ی کاری‌اش را تحویل داد و پس از استخدام شدنش، از شرکت خارج شد.

@ Ghazal

img_20211019_141757_vzfq_5s1h.jpg

تو در چشمانت چیزهایی داری…

 نه قهوه برای نوشیدن

و نه سبزیِ گل برای بو کشیدن!

در نگاهِ تو اقیانوسی می‌بینم برای غرق شدن…

 برای دیوانه شدن… برای عاشق شدن!

دیــ💙ــــده‌ی اقیانـــــــ🌊ــوس

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • همکار سایت

{پارت پانزدهم}

آتش بی‌بهانه و خنثی ساعت‌ها بی‌مقصد در خیابان‌های شهر، قدم می‌زد و بولوت، از همان لحظه‌ی ترکِ اتاق مشغول کلنجار رفتن با کاویان بود؛ کاویان هم با تمام قوا سعی در قانع کردنِ بولوت داشت اما موفق نمی‌شد. بولوت با حرصی آشکار در صدایش، پاشنه‌ی کفشِ مشکی رنگش را بر پارکت‌های اتاق کوفت و گفت:

- کاویان به من گوش کن؛ جز من و تو کی می‌دونه که سقوطِ اون هواپیمای کوفتی یه حادثه نبود و مرگ پدر و مادرم برنامه ریزی شده بود؟ 

منتظر به کاویانی که مشتاق نبود بیش از این سخنی بشنود، ابرویی بالا پراند و پس از مکثی کوتاه برای شنیدنِ جواب کاویان و دریافتِ سکوتِ او، کوبنده ادامه داد:

- آفرین؛ هیچکس. سقوط اون هواپیما یه جنایت بود، نه حادثه. اما همه به چشم یه حادثه نگاهش می‌کنن؛ اما این وسط، یکی پیدا شده که از جنایت بودنِ ماجرا خبر داره! 

کاویان حق به جانب و با چهره‌ای بی‌تفاوت، دستی به کت قهوه‌ای رنگش کشید و برای تبرعه کردنِ خود، و متهم کردنِ دیگری، مرموزانه لب زد:

- مطمئنی فقط من و تو این حقیقت رو می‌دونیم بولوت؟ 

بولوت که با این سخنِ او، تنها در سکوت خیره‌ی نگاهِ معنادارش شده بود، پلک‌هایش را با کمی حیرت به یکدیگر نزدیک کرد و نجواگرانه و سوالی لب زد:

- شاهرخ؟

کاویان که گویی به هدفش رسیده بود، لبخندی رضایت مند روی لب کاشت و متمسخر گفت:

- پس فقط من و تو نیستیم که می‌دونیم! 

کاویان این را طعنه دار بیان کرد اما بولوت، نمی‌توانست ذره‌ای به شاهرخ شک کند؛ در مخیله‌اش نمی‌گنجید که کاویان باعث و بانی این اتفاقات باشد. هیچ جوره ممکنه نبود؛ او به شاهرخ، بیشتر از چشمانِ خودش اعتماد داشت. بنابراین، شک و حیرت را از چهره‌اش زدود و گفت:

- غیر ممکنه! 

کاویان با پوزخندی تمسخرآمیز، فاصله‌ی میانِ خودش و بولوت را به یک قدم رساند و آرام لب زد:

- فقط غیر ممکن، غیر ممکنه عزیزم!

در ذهن بولوت چیز دیگری می‌گذشت اما چهره‌اش، مخالفش را نشان می‌داد؛ از آنجا که تا الان یافته بود از کاویان در این مورد هیچ سودی به او نمی‌رسد، لب بر لب فشرد و با ختم کردنِ موضوعِ قبلی، پلکِ کوتاهی زد و گفت:

- می‌خوام دنباله‌ی این پیام رو بگیرم اما...

سکوتِ خودش باعث شد کاویان، چانه‌ی او را بین دو انگشت بگیرد و با بالا آوردنِ سرش، دلگرم کننده پاسخ دهد:

- این کار رو نکن؛ ضررِ این کار خیلی بیشتر از سودشه بولوت! 

بولوت با عقب کشیدنِ سرش، چانه‌اش را از دستِ او آزاد کرد و دستی به پیشانی‌اش کشید؛ سری به نشانه‌ی مثبت تکان داد و گفت:

- حق با توعه! 

کاویان به لبخندی که از پیروزی‌اش در این بحث نشأت می‌گرفت، دستش را کنار بدنش نگه داشت و سر تکان داد؛ بولوت قدمی به عقب برداشت حینی که انگشت شستش را به شقیقه‌اش می‌کشید، لبِ زیرینش را به دندان کشید؛ سپس قدم‌هایش را سوی در کج کرد و سرسری لب زد:

- خسته نباشی کاویان! 

سپس به قدم‌هایش سرعت بخشید و سریعاً خارج شد؛ پیش روی کاویان خود را قانع شده نشان داد اما بولوت، سرسخت تر لجباز تر از این حرف‌ها بود که بیخیال ماجرا شود. حتی اگر این امر، به قیمت جانش تمام می‌شد، دیگر اموالش پیش کش!

حینی که با صلابت قدم‌هایش را روانه‌ی راهرو می‌کرد به موبایلش چنگ زد و شماره‌ی فردی که برایش پیام ارسال کرده بود را زیر لب خواند. همزمان با گام برداشتن، با شماره تماس گرفت و گوشی را کنار گوشش نگه داشت. بر خلاف انتظارش، زیاد منتظر نماند و مخاطب، بی معطلی جوابِ او را داد؛ تماس را وصل کرد، اما سکوت را بر هم نزد. 

بولوت با دیدنِ دربِ خروجی، از شرکت خارج شد و گفت:

- خب؛ توضیح بده! 

ثانیه‌ای صبر کرد اما جوابی از جانب او نشنید؛ موبایل را از گوش راست، به گوش چپ داد و حینی که درِ ماشین را باز می‌کرد، ابرویی بالا انداخت و پرسیدی:

- نشنیدی؟ 

مرد، با صدایی گرفته، تنها به گفتنِ یک جمله اکتفا کرد:

- من قاتل پدر و مادرت رو می‌شناسم! 

بولوت که گویی وجودش را با این جمله به آتش کشیده بودند، خود را بی‌تفاوت نشان داد و گفت:

- این رو فهمیدم رفیق! تو پیامت هم یه همچین چیزی نوشته بودی؛ بیشتر توضیح بده.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت

{پارت شانزدهم}

مرد، از آن طرفِ خط، نچی کرد و فرصت طلبانه گفت:

- اینجوری نمیشه خانمِ علیزاد! 

بولوت موبایل را به کمک شانه‌اش روی گوش نگه داشت و همزمان با استارت زدن به ماشین، ابرویی بالا انداخت و گفت:

- آها؛ از اول همین رو بگو خب. پول می‌خوای؟ 

مرد قصد نداشت پاسخی قطعی بدهد اما نیتش واضح بود؛ معلوم نبود اطلاعاتی دارد یا نه. اما بی‌شک، اگر چیزی در چنته داشت، بدون گرفتنِ پول بر زبان نمی‌آورد! بولوت هم که این را فهمیده بود، با فشردنِ دکمه‌ای، شیشه‌ی ماشین را قدری پایین کشید و گفت:

- فهمیدم! هرچقدر پول بخوای بهت میدم؛ خودت خوب می‌دونی داری با کی حرف می‌زنی. من می‌تونم دست کنم تو جیبم و بیست تای تو رو بخرم رفیق. پس حرف بزن، خیالت از بابت پول راحت! 

مرد لبخندی بر لب نشاند و از آنجا که به خوبی با بولوت و مال و منالش آشنایی داشت، به قصد سخن گفتن لب باز کرد:

- از جونم سیر نشدم که پشت تلفن حرف بزنم؛ تو به آدرسی که می‌فرستم بیا، بعدش با هم سرِ قیمت کنار میایم! 

بولوت پایش را به آرامی روی پدال گاز فشرد و گفت:

- باشه...

ثانیه سکوت کرد و از آنجا که خوب می‌دانست این اقدام ریسکِ زیادی دارد، ابرویی بالا انداخت برای محکم کاری، تهدیدآمیز لب گشود:

- اما، اگه بفهمم قصدت اخاذی و سوءاستفاده از موقعیتمه، اون موقع زنده- زنده خاکت می‌کنم جایی که جنازه‌ت هم پیدا نکنن؛ قول میدم! 

***

آتش همانطور که با آرام گام برداشتن سعی داشت خاک ریزه‌های زیر پایش را بلند نکند تا سبب خاکی شدنِ کفش‌هایش نشوند، دست در جیبش فرو بُرد و با خارج کردنِ موبایلش، به دنبال مخاطبی که مد نظر داشت، گشت؛ ثانیه‌ای بعد، روی نامِ آراسته توقف کرد و موبایلش را کنار گوش نهاد. حینی که خانه‌های نیم ساز و قدیمیِ این محله را زیر نظر گرفته بود، به بوق‌های ممتدی که با فاصله‌ای معین به گوشش می‌رسیدند، گوش سپرد! 

زیاد طولی نکشید که آراسته، با آن صدای دلنشین ‌و زنانه‌اش تماس را وصل کرد و مانند همیشه با محبت پاسخ داد:

- جانم آتش؟ 

آتش با شنیدن صدای او، لبخندی محو بر لب نشاند و گفت:

- سلام آبجی!

آراسته با لبخندی عمیق، مشغول خرد کردنِ هویج شد و لب زد:

- سلام عزیزم! 

آتش دستِ آزادش را درون جیبِ شلوارش فرو کرد و پرسید:

- خونه‌ای؟ می‌خوام یه سر بیام آترا رو ببینم! 

آراسته که با شنیدنِ این جمله بسی شاد شده بود، چاقو را روی کانتر رها کرد و گفت:

- چه عجب آقا آتش! 

آتش با تک خنده‌ای کوتاه،کمی معذب سر به زیر شد و گفت:

- نزدیکم! 

آراسته پیش‌بند را از دور کمرش باز کرد و با لحنی مهربان و مهمان نواز، پاسخ داد:

- قدمت روی چشم؛ منتظرتم! 

آتش سر بلند کرد و همانطور که در کوچه‌ی قدیمی و تنگی قدم می‌گذاشت، به دِین‌هایی که آراسته بر گردنش داشت فکر کرد و گفت:

- بابت همه چیز ممنون! 

آراسته تنها به لبخندی پررنگ اکتفا کرد و گفت:

- زود بیا! 

سپس به تماس خاتمه داد و سمت اتاق آترا گام برداشت؛ آتش نیز که فاصله‌ی زیادی با خانه‌ی آن‌ها نداشت، شمرده- شمرده قدم برداشت اما ناگهان، دیدنِ ماشین لوکس و مدرنی که آن حوالی پارک شده بود، توجه‌اش را جلب کرد؛ با دیدنِ دخترکِ آشنایی که از آن پیاده شد، حیرتش چند برابر شد و تنها، توانست به ادا کردنِ یک نام بپردازد:

- بولوت!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت

{پارت هفدهم}

از طرفی بی‌قرارِ دیدار با آترا بود و از سمتی دیگر، کنجکاویِ آنکه آن خان‌زاده‌ی مغرور و ثروتمند در آن محله‌‌ی نامرتب و فقیر نشین چه می‌کند، داشت دیوانه‌اش کرده بود!

خانه‌ های متروکه و نیمه ساخته‌ی آنجا کجا و کاخ های لوکس و مدرنِ آنها کجا…

تصمیم گیری برایش قدری سخت بود، اما در آخر نتوانست با کنجکاوی‌اش مقابله کند و با فاصله‌ای کم، پشتِ سرِ دخترک روانه شد.

نصفی از خانه ها آوار شده و خراب مانده بودند و نصفی دیگر، بازهم با وجودِ وضعیتِ بدشان، قوا داشتند!

دقایقی بی‌آنکه از مقصدش آگاهی داشته باشد، با فاصله‌ای زیاد پشتِ سرِ او قدم برمی‌داشت، که لحظه‌ای دخترک راهش را به سمتِ خانه‌ای ویران و رها شده کج کرد و آتش ناخواسته همان‌جا ثابت‌ ماند؛ تعجب در چشمانش موج می‌زد و فکرِ آنکه بولوت در آن مکان دست به چه کارِ خطرناکی می‌زند مغزش را عجیب آزار می‌داد!

در آنجا انتظارِ رو در رو شدن با هر اتفاقی را باید به جان می‌خرید… مردمِ فقیر و تهیدستی که در آن مکان زندگی می‌کردند، برای گذراندنِ وقت و حتی نفس کشیدنشان، راهی جز دزدی و اخاذی نداشتند! با آن سر و وضعِ نامرتب هم که دگر که به آنها فرصتِ کار کردن می‌داد؟

فکر هایی که به ذهنش هجوم می‌آوردند باعث می‌شد هرلحظه بیشتر از قبل متعجب و نگران شود…

دستی به پیشانی‌اش کشید و در همان حین زیرلب با خود زمزمه کرد:

- آخه تو این‌جا چیکار می‌کنی دختر!

جلوتر رفت و با دیدنِ بولوت که خیلی از او دور نشده بود، پشتِ دیواریِ نیمه ساخته پنهان شد و او را از دور تماشا کرد.

دخترک بی تعلل واردِ خانه شد و درب را پشتِ سرش نیمه باز رها کرد… دقایقی می‌گذشت و بی‌قراریِ آتش، همراه با لحظه به لحظه‌ی بازنگشتنِ او بیشتر از قبل می‌شد…

بی طاقت از دیوار فاصله گرفت و به سمتِ دربِ نیمه بازِ خانه قدم تند کرد؛وارد شد و ای کاش وارد نمی‌شد…

هرچند آن چیزی که می‌دید را باور نمی‌کرد، اما بازهم چشمانش که به او دروغ نمی‌گفتند!

این حقیقتِ تلخ را با چکشی سهمگین و با بی رحمی در قلبش می‌کوبیدند و مقابلِ احساساتش سد می‌ساختند…

مقابلِ دیدگاهش خانزاده‌ی ثروتمند و پر غروری ایستاده بود که در هرزمان و فرصتی با بی‌رحمی ثروتش را به رخِ او می‌کشید و مقابلِ او، تنی بی جان و یخ زده رها مانده بود و چهره‌ی رنگ و رو رفته‌اش جان از تنِ آن دو می‌برد!

دستانِ نحیفش عمیق می‌لرزید و چشمانش از بهرِ تعجب کم مانده بود از حدقه بیرون بزنند…

نگاهش که با آتش برخورد کرد، دستپاچگی‌اش افزایش یافت و علاوه بر آن، لکنت بر زبانش چیره شد!

پسرک با دهانی باز مانده نگاهش را چندین بار بینِ چهره‌ی مبهوتِ بولوت، و تنِ بی‌جانِ فردِ آشنایی که مقابلش رها شده بود رد و بدل کرد و خیره به دستپاچگیِ هویدایِ او، زمزمه کرد:

- تو چیکار کردی…؟

بی تعلل و با سرعت سرش را تکان داد و بریده بریده پاسخ داد:

- من کاری ن‍…‍کردم! وقتی اوم‍…‍دم همینطور بود…

قدم هایش سست بود و بی جان… وقتی به سمتِ او قدم برمی‌داشت، متوجه شد که چهره‌ی جنازه‌ی مقابلش چقدر به نظر آشنا می‌آید!

لحظه‌ای نفس در سینه‌اش حبس ماند و بی درنگ بر زمین زانو زد؛ جلوتر رفت و ناخواسته نامش را زیرلب زمزمه وار بر زبان آورد:

- آریا!

آراسته‌ی بیچاره و از همه جا بی‌خبر، در انتظارِ آتش از آترا مراقبت می‌کرد و همسرِ بیچاره تر از خودش، مقابلِ دیدگانِ او جان داده بود و چقدر سخت بود رساندنِ آن خبرِ تلخ، به فردی که چندین سال با عشق در کنارِ او زندگی کرده بود… 

img_20211019_141757_vzfq_5s1h.jpg

تو در چشمانت چیزهایی داری…

 نه قهوه برای نوشیدن

و نه سبزیِ گل برای بو کشیدن!

در نگاهِ تو اقیانوسی می‌بینم برای غرق شدن…

 برای دیوانه شدن… برای عاشق شدن!

دیــ💙ــــده‌ی اقیانـــــــ🌊ــوس

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...