رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان بدلکاران جلد اول «ریسمان سیاه و سفید» | مبینا حاج سعید کاربر نودهشتیا


Beretta
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

~نظرسنجی رمان بدلکاران~  

17 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. نظرتون راجب قلم و موضوع رمان؟

    • عالی~
    • خوب~
    • متوسط~
      0
    • بد~
      0
  2. 2. کدوم شخصیت رو بیشتر دوست دارید؟

    • ترور آلدن~
    • ساتی علوی~
    • متین فاستر~
    • ساتیار علوی~
    • تئودور فریدریش~


ارسال های توصیه شده

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%

رمان: بدلکاران «ریسمان سیاه و سفید» 

ژانر: پلیسی، عاشقانه

نویسنده:  مبینا حاج سعید

هدف: آتش   انتقام همانند ماشین آدم‌کشی، دامان همگان را می‌گیرد! بذر انتقام را در دل کسی نکاریم! 

 

خلاصه:  زمانی که ریسمان سیاه و سفید فرقه‌ی انتقام به دور بدلکاران گروه ای‌اس (Eastern Star) می‌پیچد، رازهای زیادی برملا می‌شود؛ اولین رازی که شفاف می‌شود، وجود برادر کوچک ساتیِ علوی در فرقه‌ی انتقام است!

ساتی، یکی از بهترین بدلکاران گروه، به جاسوس بودن فرقه‌ محکوم می‌شود. نیروی پلیس‌های مخفی، برای این که به او اعتماد کنند، شرط‌هایی روی میز می‌گذارند. 

آیا ساتی موفق به نجات خودش و برادرش از آن مهلکه می‌شود؟ 

مقدمه:  می‌گویند مارْ گزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد اما من آن مار گزیده‌ای می‌شوم که همانند ریسمانی از جنس فولاد، به دور گلویت می‌پیچد و حلقه‌اش را تنگ و تنگ‌تر می‌کند! 

انتقام همانند خون در بدن جریان پیدا می‌کند و آتشش دامن همگان را خواهد گرفت. دیر یا زود، نعره‌‌ی خشمگینم تن‌هایتان را خواهد لرزاند.

آدم‌های زیادی برای متوقف کردنم جلو می‌آیند ولی برنده‌ی میدان کسی‌ است که بتواند مرا نابود کند؛ همانند اسکلتی که به زندگی برنخواهد گشت و باید مرگ را بپذیرد! 

«رئیس فرقه‌ی انتقام یا همان ریسمان سیاه و سفید، تِروِر آلدن» 

توجه: 

این رمان دارای چند جلد دیگر می‌باشد که به یکدیگر مرتبط نیستند اما زندگی بدلکاران گروه ستاره شرقی را روایت می‌کنند! 

♛لینک نقد رمان بدلــــکاران♛

تیزر رمان بدلــــکاران

♛عکس شخصیت های رمان بدلــــکاران♛

تیزر² رمان بدلــــکاران  

تیزر³ رمان بدلــــکاران

ناظر: @Fateme Cha

@..Satiyar..

ویرایش شده توسط Beretta
  • لایک 35
  • تشکر 2
  • هاها 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 3

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 83
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 12
  • تشکر 1
  • هاها 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  به نام خداوند جان آفرین

«پارت اول» 

عضلات پاهایم به شدت تیر می‌کشیدند و احساس فردی را داشتم که ساعت‌ها دوییده‌ است. نفس جایی در سینه‌ام خفه شده بود و با دم و بازدم‌های عمیق سعی بر پس زدن حس خفگی داشتم.

می‌خواستم بایستم و نفسی تازه کنم اما صدای پاهای کریس که از پشت سرم شنیده می‌شد، این اجازه را به من نمی‌داد. با رسیدن به دیوار سفیدی که رویش با اسپری نوشته شده بود، پایم را محکم روی زمین کوبیدم، دستم را روی کاپوت ماشین گذاشته و به سمت دیوار خیز عمیقی برداشتم.
همین که دست‌هایم دیوار را لمس کردند، خود را رها کرده و روی زمین خاکی غلتیدم. با صدای فریاد جک، کارگردانی که روی این فیلم کار می‌کرد، بلافاصله از روی زمین بلند شده و خاک لباس‌هایم را تکاندم.
- کات! عالی بود ساتی، کارت حرف نداشت دختر؛ مثل همیشه!
نگاهی به چهره‌ی خوشحال و راضی‌اش انداختم. جک، مرد چهل ساله‌ای بود که همیشه می‌گفت استعداد من در بدلکاری قابل ستایش است. در جواب تعریفش، لبخند محوی زدم که صدای میا حواسم را سمتش پرت کرد.
- بگیرش!
آن طرف دیوار ایستاده بود و بطری آبی در دستش خودنمایی می‌کرد. بطری آبم را سمتم پرتاب کرد که در هوا گرفتمش. دستم را به علامت تشکر برایش تکان دادم و سمت پشت صحنه حرکت کردم. دانه‌های درشت عرق‌هایی که از روی شقیقه‌ام به سمت چانه‌ام می‌چکیدند، گرمی هوا را تایید می‌کردند؛ البته ساعت‌ها تمرین در چنین جای پرتی نیز بی‌تاثیر نبود!
در حال باز کردن جلیقه بودم که کریس نزدیکم شد. موهای خیسش را بالا زد و با لبخند کجی، ساکش را از روی صندلی برداشت.
لباس‌هایش را با یک دست کت و شلوار مشکی تعویض کرده بود که آن کت تنگ، هیکل ورزشکاری‌اش را بیشتر به رخ می‌کشید. 
لبخندی زدم و آب را روی صورتم خالی کردم. خنکی آب حالم را جا آورد و نسیم ملایمی که می‌وزید، صورتم را نوازش کرد. 
- جایی میری؟
سرش را تکان داد، کتانی‌هایش را با کفش‌های کالج براقی عوض کرد و گفت:
- آره، بابا دوباره مهمونی گرفته. باید برم وسایلش رو برای فردا آماده کنم.
ابرویی بالا انداختم و پیراهنِ دامنی بلندم را روی تیشرتم پوشیدم. 
- تو هم میای دیگه؟
موهایم را از زیر لباس بیرون کشیدم و با خستگی گفتم:
- فکر نکنم، الان که برم خونه تا ساعت دو فردا خوابم.
خنده‌ای کرد و ساکش را برداشت.
- در هر صورت اجبارت نمی‌کنم. اگه خواستی، بیا؛ خوشحال میشم. کل بچه‌ها دعوتن.
سرم را تکان دادم و به چشم‌های کشیده‌اش خیره شدم. مطمئن بودم میا نمی‌گذاشت به حال خودم باشم و در آخر مرا به رفتن مجبور می‌کرد! با این حال، گفتم:
- باشه، راجبش فکر می‌کنم. فعلا!
سرش را تکان داد و بی‌حرف، از کنارم رد شد. آئودی مشکی‌اش کمی آن طرف‌تر، دور از صحنه‌ی فیلمبرداری پارک شده بود. به تماشای دور شدنش و گرد و خاکی که به پا می‌کرد مشغول بودم. با ضربه‌ای که به شانه‌ام خورد، به خودم آمدم.
این کار فقط مخصوص میا بود! می‌دانست چقدر روی شانه‌هایم حساس هستم و باز کارش را تکرار می‌کرد. صدایش زیر گوشم پیچید. 
- هی، کریس راجب مهمونی بهت گفت؟
پوفی کشیدم و در دل زمزمه کردم: «باز شروع شد!» ساک مشکی‌ام را از روی زمین چنگ زدم و سمت ماشین خودم به راه افتادم. میا در همان حال که پشت سرم می‌آمد، یک ریز حرف می‌زد.
- قراره خیلی خوش بگذره! تموم بچه‌های گروه هم میان. عمه‌‌ی بزرگ کریس به کانادا برگشته، برای همین یک مهمونی تشکیل دادن. جوون‌ترها پایین توی سالن و مسن‌ترها میرن طبقه‌ی بالا. میای دیگه؟
در ماشین سفیدم را باز کرده و ساکم را روی صندلی پرت کردم. سمت میا برگشتم و شانه‌ای بالا انداختم. دختر خوبی بود اما باید یاد می‌گرفت در کارهای من دخالت نکند!
- مِی، اومدن یا نیومدنم هنوز معلوم نیست. خیلی خوشحال میشم تو هم اصرار نکنی!
به وضوح پنچر شدنش را دیدم اما با بی‌تفاوتی سوار شاسی بلندم شدم. دهانش را باز کرد اما شیشه‌ها را بالا زدم، دنده را عوض و سریع حرکت کردم و اجازه‌ی حرف زدن ندادم.
کارهایش واقعا آزارم می‌داد. تقصیری نداشت، اخلاقش اینگونه بود اما خیلی روی اعصابم می‌رفت؛  آن هم منی که از دخالت کردن دیگران در زندگی‌اش متنفر است! 
پوفی کشیدم و ظبط را روشن کردم. با پیچیدن صدای خواننده‌ی مورد علاقه‌ام، هالزی در ماشین، افکارم را پس زده و سرعتم را بیشتر کردم.
***
قسمت تاریک اتاق با نور چراغ‌های کنار آیینه، روشن شده بود. به دلیل خفه بودن فضای اتاق، گرما به پوستم هجوم آورده بود و صورت و گردنم را می‌سوزاند. با فکر به این که سریع‌تر از اتاق خارج شوم، کفش‌های پاشنه بلندم را پوشیدم و برای آخرین بار رژ لبم را چک کردم.

دستی به موهایم که لَخت دورم ریخته شده بودند و به حس گرمایم می‌افزودند، کشیدم و شنل صورتیِ چرکی را که تازه خریده بودم، روی شانه‌هایم انداختم. در آیینه به خودم خیره شدم و به چشم‌های بی‌حوصله‌ام نگاه کردم.

گوی‌های قهوه‌ای‌ رنگ ساکن میان مژه‌هایم را در حدقه چرخاندم، با برداشتن کیف دستی کوچکم، از اتاق خارج شدم. با تکان دادن دستم جلوی صورتم، از راهروی جلوی در عبور کردم، از خانه بیرون زدم و پس از قفل کردن در، وارد آسانسور شدم.
به خاطر اصرارهای میا هم که شده، طبق معمول، مجبور به رفتن شدم. ساده‌تر بگویم، اگر میا نبود، همان مهمانی را هم نمی‌رفتم! سکوت و تنهایی را به مهمانی‌های رنگارنگ و بی‌ارزشی که تنها وقت آدم را هدر می‌دادند، ترجیح می‌دادم.
سوار ماشینم شدم، ریموت را زدم و با سرعت از پارکینگ که در سیاهی فرو رفته بود، خارج شدم. خیابان‌‌ تاریک، با نور شهر و ساختمان‌ها تضاد جالبی پیدا کرده بود و کمی از عصبانتیم می‌کاهید. فرمان را در دست چرخاندم و به کریس فکر کردم. ویلای بزرگ و شاهانه‌شان، در اطراف شهر و طبیعتی بکر قرار داشت.
پدر کریس جزو یکی از بزرگ‌ترین سرمایه‌داران تورنتو بود که داشتن ساحل خصوصی، تنها یکی از دارایی‌هایش بود! وارد جاده‌ی سنگلاخی ویلا شدم و نور بالای ماشین را زدم. دو طرف جاده، دریا قرار داشت که نیمی از ساحلش برای جان، پدر کریس بود.
مرد خوبی بود اما خب، من باز هم تنهایی را ترجیح می‌دادم. گوشی‌ام را از داخل کیفم بیرون کشیدم و شماره‌اش را گرفتم. بوق سوم به چهارم نرسیده، صدای بشاش کریس در گوشم پیچید.

@Fateme Cha

@Masoome@.Aryana.@masoo

ویرایش شده توسط Beretta
  • لایک 36
  • تشکر 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 3

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت دوم» 

- سلام بر ساتی خانم! رسیدی؟
لبخندم را حفظ کردم و رو به روی در بزرگ و سیاه ویلا ایستادم.
- آره، لطفا در رو باز کن!
- باشه.
صدای دادش که کسی را خطاب می‌کرد، چهره‌ام را مچاله کرد. کسی نبود بگوید حداقل گوشی را از خودت دور کن تا پرده‌ی گوشم را نابود نکنی!
- بجنب پسر!
این بار با من بود.
- الان میاد. خودت خوبی؟
خنده‌ای کردم و با حواله دادن «مسخره‌»ای به او، به تماس پایان دادم. به محض باز شدن در کرکره‌ای ویلا، گازی به ماشین دادم و وارد باغ سرسبزشان شدم. جاده‌ی خاکی‌ای که به سمت چپ می‌رفت، برای ماشین‌ها بود که کمی جلوتر، پشت سر هم پارک شده بودند. من نیز کنار یکی از ماشین‌ها نگه داشتم و پس از پارک کردن، پیاده شدم. گوشی‌ام را داخل کیفم گذاشتم و به سمت ویلا قدم برداشتم.
باغ با چراغ‌هایی که به درخت‌ها متصل بودند، روشن شده بود. نگاهم را از درخت‌های بزرگ و بوته‌هایی که به زیبایی تزئین شده بودند، گرفتم و از دو پله‌ی جلوی در، بالا رفتم. صدای خنده و موزیک درهم شده بود و همهمه‌ای که سالن را فرا گرفته بود، به قدری بلند بود که گیج شده بودم.
نگاهم را دور تا دور سالن گرداندم و دختر و پسرهایی را که با یکدیگر حرف می‌زدند و می‌خندیدند، از نظر گذراندم. تصمیم به نشستن روی یکی از صندلی‌ها گرفتم که با کشیده شدن دستم، با تعجب برگشتم. به محض برگشتنم، با کریس مواجه شدم. کت و شلوار سفیدی با پیراهن مشکی پوشیده و لبخند همیشگی‌اش را روی لب‌هایش نشانده بود. 

صورتش را شش تیغه زده و پوستش زیر نور لوسترها می‌درخشید که خنده‌دارش کرده بود. 
- خیلی دیر کردی!
به ساعت مچی ظریفم نگاهی انداختم. ده دقیقه‌ای به نُه مانده بود. 
- اتفاقا نسبت به همیشه زود هم اومدم.
خندید و ابرویش را به مسخرگی بالا انداخت.
- اوه، بله!
دستم را سمت چپ سالن کشید و در عین حال گفت:
- بچه‌ها اونجا منتظرت هستن. میا خیلی از دستت عصبانیه!
چشم‌هایم را در حدقه گرداندم. حوصله‌ی غر- غرهای او یکی را که دیگر نداشتم! با رسیدنمان به میزی که بچه‌ها دورش نشسته بودند، جمله‌ام را قورت دادم. میا هنوز متوجه‌ی من نشده بود و کمی دورتر از جمعیت، با تلفن صحبت می‌کرد. از حالت چهره‌اش مشخص بود حالش گرفته است.

دیوید با دیدنم، صندلی‌ای برایم بیرون کشید و اشاره کرد که بشینم. لبخندی زدم و نشستم. کیفم را روی میز گذاشتم و دست‌هایم را در یکدیگر قفل کردم.
دانی که مانند همیشه، سرش با شیرینی‌های روی میز گرم بود، با دهان پر گفت:
- جذاب شدی ساتی! امشب قراره کشته مرده بدیم.
رز با آن موهای مجعد و قهوه‌ای براقش، در تایید حرف دانی، به لباسم که حالت ماهی داشت نگاه کرد و گفت:
- تو هیچوقت مهمونی نمیای، وقتی هم که میای همه رو به وجد میاری!
لبخندی زدم و تشکر کردم. ناتالی که سمت چپم نشسته بود، با شور و شوقی که همیشه در وجودش بود، به زبان ایرانی کنار گوشم گفت:
- به نظرم رفتی خونه یه اسفند دود کن، چشم نخوری!
با خنده ناتالی را پس زدم و مثل خودش گفتم:
- تو یکی من رو چشم نزنی، کسی کاری به من نداره!
با اخم مصنوعی‌ای به من خیره شد و گفت:
- که من تو رو چشم میزنم؟ آره؟
خندیدم اما در آخر طاقت نیاوردم و به روی گونه‌اش بوسه زدم. وقتی حرصی می‌شد، چشم‌هایش حالت گربه می‌گرفتند و بانمک‌تر می‌شد! من و ناتالی در ایران با هم آشنا شدیم. اسم اصلی‌اش بیتاست اما به دلیل این که پدربزرگش کانادایی‌ است و اسم‌های خارجی را بیشتر می‌پسندد، اینجا او را ناتالی خطاب می‌کنند.
پنج سال پیش، با هم به کانادا آمدیم. یک سال قبل از سفرمان، با خانواده‌های یکدیگر آشنا شدیم. دختر مهربان و شوخ‌طبعی بود! نگاهی به جایی که تا چند دقیقه‌ی قبل با حضور میا پر شده بود انداختم اما اثری از او نبود. با تعجب اطراف را نگاه کردم که با صدای جیغ یک نفر، شوکه سرم را به آن سمت چرخاندم.

دختر و پسری وسط سالن ایستاده بودند و جمعیت دورشان حلقه زده بودند. دختر که موهای بورش صورتش را قاب گرفته بودند و جام‌های روی میز را یک به یک روی زمین پرتاب می‌کرد، داد زد:
- از جلوی چشم‌هام گمشو! ازت بدم میاد! بابام به خاطر تو مُرد، چطور روت میشه توی صورتم نگاه کنی؟
دانی مبهوت دست از خوردن شیرینی برداشت و با دستمال دور دهانش را پاک کرد. گفت:
- اون... اون دخترعموی کریس نیست؟
پسر با نگرانی جلو رفت تا او را متوقف کند که با جیغ بعدی‌اش، سر جایش ثابت ماند.
- نزدیکم نیا! ازت متنفرم! فکر کردی باز هم حماقت می‌کنم؟ آره؟
با نگرانی و تعجب از جایم بلند شدم که دیوید دستم را کشید.
- هی، کجا میری؟
به دست دختر که خونریزی داشت خیره شدم و گفتم:
- نمی‌بینیش؟
همان لحظه کریس که نمی‌دانم تا آن موقع کجا غیب شده بود، خودش را از میان جمعیت جلو کشید و میان آن دو ایستاد. صدای ترق- ترق شیشه‌ها زیر کفش‌های کریس و گریه‌های آن دختر، سمفونی غم‌انگیزی درست کرده بود.
همه با بهت به آن صحنه خیره شده بودند و کسی نمی‌دانست باید چیکار کند.
همان لحظه جان از پله‌های پیچ در پیچی که وسط سالن قرار داشت پایین آمد و با جدیت فریاد زد:
- اینجا چه خبره؟
با جمله‌ای که دختر به زبان آورد، با تعجب پلک زدم. 
- این پسره‌ی احمق رو کی اینجا دعوت کرده عمو؟
دانی راست می‌گفت، او دخترعمویش بود. نگاه جان روی بازوی زخمی‌اش ثابت ماند و اخمش عمیق‌تر شد. 
- تو با کریس میری بیمارستان، حساب این پسر با منه!
از لحن محکمش، لرز محسوسی به تن آن پسر افتاد و دو قدم به عقب برداشت. کریس دست سالمش را گرفت و از روی شیشه‌ها ردش کرد.
کیفم را برداشتم که ناتالی با تعجب گفت:
- کجا؟
- کریس تنهاست، باهاش میرم.
پوفی کشید و ناچار سرش را تکان داد. بقیه هم که می‌دانستند مرغم یک پا دارد، چیزی نگفتند و در سکوت به من خیره شدند. با سرعت به سمتشان رفتم. کریس با دیدنم لبخند محزونی زد و رو به دخترعمویش گفت:
- چند بار باید بهت بگم تارا؟ اون حتی ارزش عصبانی شدنت رو هم نداره!
در ویلا را برایشان باز کردم و گفتم:
- با ماشین من بریم.

@Masoome@.Aryana.

ویرایش شده توسط Beretta
  • لایک 28
  • تشکر 2
  • سردرگم 4
  • غمگین 3

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سوم» 

تمام مدت، تارا به دست‌هایش خیره شده بود و به خود می‌لرزید. آن‌ها جلوی در ایستادند تا من ماشین را بیاورم. با سرعت مسیر را طی کردم و سوار شدم. به سمت جایی که آن‌ها ایستاده بودند راندم و جلوی پایشان ترمز کردم. کریس در عقب را باز کرد و به تارا کمک کرد تا بنشیند.
به محض این که هر دو نشستند، با سرعت حرکت کردم و از آیینه‌ به تارا خیره شدم. دست راستش را بر روی زخمش گذاشته بود و در حالی که شانه‌هایش از گریه می‌لرزیدند، به نقطه‌ی نامعلومی خیره شده بود. 

در کرکره‌ای ویلا باز شد و من نیز سریع از در بیرون زدم.  جاده‌ی طویلی که به ویلا می‌رسید را طی کردم و در خیابان اصلی پیچیدم.

 جلوی نزدیک‌ترین بیمارستان ایست کردم که کریس پیاده شد و دستش را زیر بغل تارا زد. پشت سرشان پیاده شدم و ماشین را قفل کردم.
وارد محوطه شدیم. دو پرستاری که از راهرو عبور می‌کردند با دیدن دست خونین تارا، او را سمت اتاقی در انتهای سالن هدایت کردند. کریس هم آنقدر نگران بود که انگار حضور مرا فراموش کرده بود و پشت سرشان وارد اتاق شد. آهی کشیدم و روی صندلی‌ای که در راهرو قرار داشت نشستم.
فضای بیمارستان در سکوت فرو رفته بود و هر از گاهی چند دکتر و پرستار از اتاقی به اتاق دیگر می‌رفتند.
به رفت و آمد دکترها نگاه می‌کردم که چشمم روی مردی ثابت ماند. دست در جیب، به دیوار تکیه زده بود و نگاهش همانند شمشیری بُرنده، من را هدف گرفته بود. تیشرت مشکی و کلاه نازکش با هم ست شده بودند و به چشم‌های عقاب مانندش می‌آمدند. 
نگاهم سمت پوزخندش کشیده شد و با تعجب ابروهایم را به سمت بالا پرت کردم. موها و نیمی از صورتش را  در کلاهش پنهان کرده بود. تکیه‌اش را از دیوار گرفت و سمتم حرکت کرد.
تا به خودم بیایم و واکنشی نشان دهم، پاکت سبکی را روی پایم انداخت و پس از نیم نگاهی به من، از سالن خارج شد. با تعجب به پاکت نگاه کردم و با تردید، آن را برداشتم. همان لحظه در باز شد و کریس از اتاق خارج شد. سریع پاکت را درون کیفم انداختم و ایستادم.
- چی شد؟ حالش خوبه؟
سرش را تکان داد و روی صندلی نشست.
- آره، بهتره. دستش رو پانسمان کردن.
کنارش نشستم و با تردید و خیره به نیم‌رخ خسته‌اش، گفتم:
- اون پسره... کی بود؟
آهی کشید و خیره به رو به رو گفت:
- یک سال پیش بابای اون پسره سرمایه‌ی عموم رو که روی شرکتش گذاشته بود، بالا کشید. عمو هم دووم نیاورد، سکته زد و فوت شد.
لب گزیدم و چشم به زمین دوختم.
- ببخشید، نمی‌خواستم ناراحتت کنم.
با لبخندی مصنوعی گفت:
- نه، ناراحت نشدم.
با کمی مکث، سرش را بالا گرفت و ادامه داد:
- بهش سِرُم زدن. اگه می‌خوای تو برو!
سرم را تکان دادم و با این که فکرم درگیر آن مرد مرموز و پاکت بود، گفتم:
- نه، می‌مونم، باید برسونمتون.

نچی کرد و گفت: 
- تا بخوای ما رو برسونی و بری دیروقت میشه. پاشو برو!
- ولی...
ایستاد، دستم را کشید و در حالی که مرا سمت در هدایت می‌کرد، گفت:
- ولی و اما نداره که دختر خوب! تا همینجاش هم لطف کردی. برو، تو هم خسته‌ای. مهمونی هم که از هم پاچید.
- با کی برمی‌ گردین؟
در را برایم باز کرد، اشاره زد خارج شوم و در همان حال گفت:
- حالا به یک نفر زنگ میزنم، تو نگران نباش.
ناچار سرم را تکان دادم. موهایم را که شلخته دورم ریخته بودند و با نسیم تکان می‌خوردند، عقب زدم. با تردید خداحافظی کردم و سمت ماشین رفتم. تا لحظه‌ی آخری که دور شوم، آنجا ایستاده بود و من را نگاه می‌کرد. 
دستم را روی کیفم کشیدم که برجستگی پاکت را احساس کردم. اخمی کردم و لبم را گزیدم. چه دلیلی داشت به من پوزخند بزند؟ داخل آن پاکت چه بود؟
پلک‌هایم را برای ثانیه‌ای روی هم فشردم و سپس سرعت ماشین را بیشتر کردم. تاریکی جاده را نورهای اندک کنار خیابان و همچنین ماشین‌ها، کنار می‌زدند. نمی‌توانستم برای باز کردن آن پاکت صبور باشم. تمام ذهنم را درگیر خودش کرده بود؛ به گونه‌ای که فراموش کردم در پیچ جاده بپیچم و نزدیک بود ماشین را به اعماق دره بفرستم که با یک حرکت هوشمندانه، فرمان را چرخاندم.
نفس عمیقی کشیدم، با قلبی که محکم نبض می‌زد، دست‌هایی که می‌لرزیدند و حسی که گواه بد می‌داد، به ادامه‌ی راه پرداختم.
***
نمی‌دانستم چگونه راه رسیدن به خانه را طی کردم، فقط زمانی به خودم آمدم که در راهرو ایستاده بودم و با استرس، کفش‌هایم را داخل جاکفشی قهوه‌ای سوخته می‌گذاشتم.

به سمت لباس‌هایم که شلخته‌وار روی کاناپه رها شده بودند، هجوم بردم. به ست لباس و شلوار فیروزه‌ای‌ام چنگ زدم و آن‌ها را با شنل و دامن بلندم تعویض کردم.
روی مبل نشستم و با کنترل که مثل همیشه روی عسلی رها شده بود، تلویزیون را روشن کردم. اگر صدایی در خانه نمی‌پیچید، با آن استرسی که داشتم بی‌شک سکته می‌زدم. تمام مدت نگاهم روی پاکت نازک و کوچک میان دست‌هایم بود. هرچه که بود، انرژی منفی‌اش به راحتی احساس می‌شد.
حس ترسی که از اول شب به وجودم تزریق شده بود، اوج گرفت و نتیجه‌اش دستان پر شک و دو دلی شد که چسب‌های روی پاکت را باز می‌کردند. داخلش عکس سه در چهار و نامه‌ای خودنمایی می‌کرد. نگاهم روی عکس ثابت ماند و چشمانم بلافاصله گرد شدند. آن چشمان عسلی مایل به مشکی، آن موهای همیشه ژل خورده، کت و شلوار آبی و کراوات کرمی، آن‌ها نمی‌توانستند متعلق به ساتیار باشند!
با ناباوری‌ای که باعث شده بود مردمک‌هایم درشت‌تر از حد معمول شوند، تای نامه را باز کردم. با خودکار مشکی و خیلی خوش خط، چیزهایی نوشته شده بود که قلبم را می‌فشرد. باورم نمی‌شد! ورق‌ها یک به یک بر‌می‌گشتند و زندگی‌ام را متحول می‌کردند. نامه را خواندم؛ نه یک بار، بلکه سه بار!
«ساتیار علوی، مهندسی راه و جاده‌سازی، ساکن انتاریو، متهم به همکاری با فرقه‌ی انتقام.

ساتی علوی، بدلکار گروه ای‌اس، ساکن تورنتو، مضنون به جاسوسی.

تمام اطلاعات دارای مدارک و سند بوده و در سازمان‌های نیروی انتظامی کانادا، تورنتو و انتاریو، جمع‌آوری شده. هرگونه گزارش اطلاعات سازمان، حکم جلب به همراه داشته و برای دستگیری اقدام می‌شود.

خط‌های شما و اطرافیانتان از بیست و چهار ساعت گذشته شنود می‌شود و تا اطلاع ثانوی، تحت تعقیب خواهید بود.

نیروی پلیس‌های مخفی تورنتو»
پایینش تاریخ خورده بود، همچنین امضای پیچیده‌ای زده شده بود و نام «متین فاستر» زیر برگه خودنمایی می‌کرد. مهر مخصوصی نیز کنار امضا قرار داشت که سندی بر جدیت آن نامه بود. 

از شدت لرزش دستانم، برگه چیزی به مچاله شدنش نمانده بود. ضربانم تند شده بود و نفسم تنگ! سینه‌ام برای دمی عمیق، با شدت بالا می‌رفت اما بی‌نتیجه و از بی‌اکسیژنی، بازدم عمیق‌تری می‌گرفت. در اوج ترس و بهت، برگه را چرخانده و پشتش را نگاه کردم. آدرسی که پشتش نوشته شده بود، جایی اطراف شهر را نشان می‌داد.

@.Aryana.@Masoome@Atria

ویرایش شده توسط Beretta
  • لایک 23
  • تشکر 2
  • سردرگم 4
  • غمگین 3

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت چهارم» 

پایینش با همان دست خط نوشته شده بود:
«فردا، راس ساعت هشت صبح، به این آدرس.»
موهایم را چنگ زدم و لب‌هایم را گزیدم. صدای خنده‌ی کودکی که از تلویزیون پخش می‌شد، رو اعصاب‌ترین صدایی بود که در آن لحظه می‌توانستم بشنوم! نگاهم روی کاغذ قفل کرده بود و حتی توان بی‌صدا کردن تی‌وی را نداشتم. دنیا در سرم می‌چرخید. تکخند ناباوری از میان لب‌هایم خارج شد.
- د... دروغه! ساتیار مجرم نیست، همه این‌ها دروغه! واسه داداشم پاپوش درست کردن.
اما هق- هق‌های بی‌اشکم این را نمی‌گفتند! همه چیز درست بود. زنگ نزدن‌هایش، سر نزدن‌هایش، کم کردن صحبتش با من. در مخیله‌ام نمی‌گنجید برادر کوچکم، همان پسری که آزارش به مورچه نمی‌رسید، تبدیل به خلافکار شده باشد!
***
دست‌هایم را به یکدیگر قفل کرده بودم و زیر لب، هرچه به ذهنم خطور می‌کرد، می‌گفتم. حاشیه‌ی جاده‌ی طویل را بارها و بارها طی کرده بودم و منتظر، برای دریافت نشانه‌ای، پاهایم را بلند می‌کردم تا بتوانم انتهای آن بیابان وسیع را هم زیر نظر داشته باشم.

لباس‌های سیاهم با دل غمگین و مچاله شده‌ام از نگرانی، همخوانی داشتند. نگاهم خرابه‌های اطراف را بازرسی می‌کرد و قدم‌های لرزانم، من را به سمت جلو می‌کشیدند. ساعتم را برای بار صدم چک کردم. چند دقیقه‌ای به هشت مانده بود اما استرس همانند سنگی تیز، گلویم را می‌خراشید و روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد.

از شدت شوکه شدن، نتوانستم ماشین را برانم و با تاکسی آمدم. فهمیدن تحول یک باره‌ی ساتیار به اندازه‌ای عجیب بود که باورش برایم سخت شده بود.
جاده‌ای بدون رفت و آمد، خرابه‌ای خالی از سکونت، هوای گرم و بیابانی که انگار انتها نداشت، همه‌شان جهنم را برایم رقم زده بودند! وقتی از آمدنشان ناامید شدم، روی تکه‌ای سنگ، کنار آواره‌ای نشستم. چشمان ریز شده‌ام در اثر نور خورشید، جاده را جست و جو می‌کردند اما نتیجه‌ای نمی‌گرفتند. از اعماق قلبم خواستار گریه‌ای بودم تا تمام دردهایم را فراموش کنم اما امان از غروری که تنها بودن و نبودن نمی‌شناسد!

 اخمی غلیظ میان ابروهایم نشاندم و به خودم تشر زدم تا قوی باشم. شاید دروغ گفته باشد. از کجا معلوم ساتیار دشمن‌ و بدخواهی نداشته باشد که بخواهد دیدم را نسبت به او تغییر دهد؟
همان لحظه، صدای ترمز ماشین و کشیده شدن لاستیک‌ روی زمین خاکی، من را از جا پراند. با شدت بلند شدم و به خودرویی که دقیق رو به رویم ایستاده بود خیره شدم. سفید بود و زیر نور خورشید، از تمیزی برق می‌زد. متعجب، نگاهم را به شخصی که از ماشین پیاده شد، دادم. عینک دودی‌اش را بالا زد. پیراهن سیاه و شلوار کرمی‌اش با آن موهای یک دست و خرمایی‌اش هارمونی زیبایی ایجاد کرده بود.
از چهره‌اش غرور می‌بارید اما در عین حال، مهربانی در عمق چشم‌هایش دیده می‌شد. شبیه کانادایی‌ها نبود؛ بیشتر به ایرانی‌ها می‌خورد! گوشه‌ی لبش کمی به سمت بالا کمانی شد و به سمت منی که نمی‌دانستم باید چکار کنم یا چه بگویم، آمد. دست‌هایش را جلویش به یکدیگر گره زد، با جدیت سرش را تکان داد و گفت:
- سلام. متین فاستر هستم، از نیروی پلیس‌های مخفی. قرار بود راجب چیزهایی که توی نامه نوشته شده بود، توضیح بدم.

 خودم را مانند همیشه قوی جلوه دادم و سرم را تکان دادم؛ گویی که اتفاقی نیفتاده اما خدا می‌دانست درونم چه آشوبی بر پا شده. با کمی مکث، کنار رفت و به ماشینش اشاره زد. لحظه‌ای به عقل خود شک کردم. چگونه توانسته بودم با یک نامه، به آن مرد اعتماد کنم و با پای خودم به آنجا بروم؟ همان قدمی را که برداشته بودم، به عقب رفتم. وقتی تردیدم را دید، با جدیت و لحنی که صداقت در آن موج می‌زد، گفت:
- خانم علوی، هویت ما باید پنهان بمونه وگرنه خیلی راحت می‌تونستیم دم در خونه‌تون بازداشتتون کنیم! حتی به دلیل امنیت نمی‌تونیم تا اطلاع ثانوی به شما مدارک شناسایی‌مون رو نشون بدیم! شما مضنون هستید. تا اینجا هم من به شما اعتماد کردم، هم شما به من. باید خیلی چیزها مشخص بشه! خیلی وقته تحت نظر هستید و تا وقتی که از سفید بودن وضعیت مطمئن نشدیم، جلو نیومدیم؛ پس تردید رو کنار بزارید!
نفس عمیقی کشیدم و ریه‌هایم را از اکسیژن پر کردم. مرگ یک بار و شیون هم یک بار! در جلو را باز کردم و نشستم. پس از من، متین نام هم نشست. با سرعت دور زد و به سمت شهر حرکت کرد. هنوز هم دلیل این که خواست به اینجا بیایم را نمی‌دانستم.
لبم را با زبان تر کردم و گفتم:
- چرا خواستید بیام وقتی داریم از اینجا میریم؟ مگه قرار نبود همینجا صحبت کنیم؟
نگاهش همانند عقاب، همه طرف را می‌پایید و مراقب بود.
- چون باید مطمئن می‌شدیم آدم‌های تِرور (Trevor) رو پیچوندیم.
با آن که ترور را نمی‌شناختم، سرم را تکان دادم و در خود جمع شدم. هروقت عصبی یا نگران می‌شدم، دست راستم را با سرعت روی بازوی چپم می‌کشیدم. این بار هم، خودم را در آغوش گرفتم و طبق عادتم، بازویم را فشردم.
تا رسیدن به مقصد که یک ویلای بزرگ در یک منطقه‌ی پرت و خلوت بود، به کارم ادامه دادم. من در افکار خودم غرق بودم و متین با احتیاط رانندگی می‌کرد؛ این ترکیب باعث شده بود متوجه رسیدنمان نشوم.
سرم را بالا گرفتم و با نگاهی که متین به من انداخت، متوجه شدم و سریع خودم را از ماشین به بیرون پرت کردم. حیاط کوچکی داشت و بیشتر ویلا را، خود ساختمانش تشکیل می‌داد. تنها چیزی که در حیاط خشکیده‌اش به چشم می‌خورد، تاب سفید رنگی بود که گوشه‌ای بر پا شده بود.
متین ماشین را پارک کرد و من تا آن موقع منتظر ایستادم. با عجله به سمتم آمد و من را به سمت ویلا هدایت کرد. دستگیره‌ی در را کشید و با شانه‌اش، آن را هل داد. وارد شدم، گوشه‌ای ایستادم و نگاهم را دور تا دور سالن چرخاندم. خنکی سالن به وجودم نفوذ کرد و کمی از التهاب درونی‌ام کاست. کاملا ساده بود. میز عسلی‌‌ای آن وسط قرار داشت که یک دست مبل سفید که دور میز چیده شده بودند.

چند گوشه‌ از سالن مجسمه‌های برنجی چیده شده بود و جز این تزئینات کم، چیز دیگری به چشم نمی‌خورد. نه تلویزیونی، نه فرشی، و نه چیز دیگری.
- شما همینجا باشید، برمی گردم!

@Atria@.Aryana.

ویرایش شده توسط Beretta
  • لایک 21
  • تشکر 3
  • سردرگم 2
  • غمگین 1

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت پنجم» 

دری را که سمت چپش بود باز کرد و پشت سرش بست. همان لحظه چشمم به دوربینی که آن بالا بود خورد. پوزخند تلخی زدم. اگر اینقدر آسوده من را اینجا رها کرد و رفت، به خاطر آن دوربین بود، نبود؟ به کجا رسیده بودم؟ منی که همیشه روی اسمم قسم می‌خوردند، متهم شده بودم؟ به چه؟ چه جرمی بالاتر از همکاری با فرقه‌؟! فرقه‌ای که شاید چیزی از آن نمی‌دانستم اما قلبم می‌گفت چیز خوبی در انتظارم نیست. 
در لحظه، تمام حقیقت‌هایی که سعی در پنهان کردنشان داشتم، به سمتم هجوم آوردند و نتیجه‌اش اخمی شد که روی پیشانی‌ام نشاندم.
آهی کشیدم و روی یکی از مبل‌ها نشستم. صورتم را به دستم تکیه دادم و در افکارم غرق شدم که کمی بعد، با صدای در از جا پریدم. متین با مرد دیگری، از آن اتاق خارج شدند.

مرد حدودا چهل ساله بود و کمی اضافه وزن داشت اما امان از چشم‌های تیزش که ترس را به وجودت تزریق می‌کردند! منتظر نگاهشان کردم تا ببینم قرار است چه بلای دیگری بر سرم نازل شود!
مَرد که چهره‌ای غربی داشت و دست‌هایش را از پشت به هم چسبانده بود، ابرویش را بالا انداخت.
- خانم ساتی علوی، بانوی بدلکار ایرانی!
تنها واکنشی که نشان دادم، این بود که پلک زدم. با ادامه‌ی جمله‌اش، خودم را برای هرچیزی آماده کردم و دندان‌هایم را روی یکدیگر  فشردم. 
- مضنون به همکاری با فرقه‌ی انتقام، همینطور خواهر ساتیار علوی، اصلی‌ترین عضو گروه!
جمله‌ای آخرش را با تمسخر ادا کرد. منی که از هیچ چیز خبر نداشتم، آخر چگونه می‌توانستم کاری کرده باشم؟ آش نخورده و دهان سوخته ماجرای من بود! 
- من از هیچ چیز خبر ندارم. باورم نمیشه دارین همچین تهمتی به من و برادرم می‌زنین! برادرم باید الان مشغول کارش باشه...
بغضم را به سختی قورت دادم و با صدایی که سعی بر محکم بودنش داشتم، ادامه دادم:
- نه این چیزهایی که دارین بهش نسبت میدین!
پوزخندش عمق گرفت و سمتم خم شد. آنی، پوزخندش پر کشید و جایش را به اخم داد.
- تهمت؟ دختر جون، خودت رو به اون راه زدی یا ما رو احمق فرض کردی؟ مظلوم‌نمایی دیگه جواب نمیده!
دست‌هایم را محکم به هم می‌فشردم و قفسه‌ی سینه‌ام از شدت حرص بالا و پایین می‌شد و افسوس که پاسخی هم نداشتم! وقتی خودم مطمئن نبودم ساتیار هم اکنون چه می‌کند، چه می‌گفتم؟ اما این که من مقصر نبودم چیز آشکاری بود. 
دست راستم را روی دهانم گذاشتم و پاهای لرزانم را سمت مبل کشاندم. سر جای قبلی‌ام نشستم، متین و آن مرد مجهول هم، رو به رویم نشستند.
لب‌هایم را تر کردم و خیره به میز زمزمه کردم: 
- باید چیکار کنم تا باور کنید من کاره‌ای نیستم؟ تا دیشب از وجود همچین فرقه‌ای با خبر نبودم، چه برسه به این که براشون کار کنم! خود شما، اگه مطمئن بودید الان من رو اینجا راه نمی‌دادید و خودتون رو به من نشون نمی‌دادید!
سرش را تکان داد و تکخندی زد. دست‌هایش را باز کرد و به مبل تکیه داد. 
- خوبه، دختر زرنگی هستی! آره خب، مطمئنیم، اما فقط در حدی که می‌دونیم ارتباطی با فرقه نداری.
بیخیال آن موضوع شدم و با استرس خودم را جلو کشیدم. لب‌هایم را از یکدیگر فاصله دادم و با تردید گفتم:
- از کِی متوجه شدید ساتیار با فرقه‌ست؟
این بار متین با جدیت و چشمانی ثابت پاسخ داد:
- از یک ماه پیش. اکثر اعضای اونجا تحت نظر ما هستن؛ هم خودشون، هم خانواده‌شون، مثل شما!
با صدای مَرد مجهول، نگاهم را به سمتش سوق دادم. 
- گفتی باید چیکار کنی!
سرم را با تردید تکان دادم. دروغ چرا، از آن چشمان جدی و بُرنده هراس داشتم! 
- خب، ساده‌ست. باید کاری کنی که بتونی اعتماد ما رو جلب کنی. به زودی قراره سه تا تاجر توسط فرقه کشته بشن، به وسیله‌ی ساتیار.
این حرف برای شکستن بغضم کافی بود اما خب، ساتی در کنترل کردن احساساتش و بازیگری، حرف نداشت! گریه‌ام را خفه کردم و  بی‌اختیار، با صدای آرامی گفتم:
- چطور ممکنه؟! اون حتی جرات شکستن دل یک بچه رو هم نداشت، چه برسه به قتل. اون هیچوقت کاری رو نمی‌کرد که احمقانه باشه اما حالا... برام عجیبه! حس می‌کنم دارم توی یک کابوس دست و پا میزنم و همه چیز الکیه!
نفسی عمیق کشید، لبش را کج کرد و با لحنی متاسف گفت:
- تقصیر برادرت نیست؛ البته کمی‌ش تقصیر خودش بود اما... نمی‌خواستم این رو به این زودی بگم اما ترور، رئیس فرقه، روی تمام اعضا شست و شوی مغزی انجام داده. یعنی هیچکدومشون آگاه به کارهایی که دارن انجام میدن نیستن؛ مثل برنامه‌های رایانه‌ای شدن.
دستم را جلوی دهنم مشت کردم و سعی کردم به خودم بیایم. ساتیار نقطه ضعفم بود و اگر کسی دست روی نقطه ضعفم می‌گذاشت، باید قید همه چیزش را می‌زد! باید نجاتش می‌دادم!

هوش زیادم همیشه حرف اول را می‌زد و همین حالا هم می‌توانستم بالا و پایین شدن هزاران نقشه را در ذهنم حس کنم. لحظاتی بعد، با لحنی مصمم گفتم:
- باید چیکار کنم؟
لبخند محوی زد که برایم عجیب بود. آرام شده بود و انگار تا حدودی باورش شده بود من مجرم نیستم.
- ساتیار الان تو رو نمی‌شناسه، یعنی هیچکدوم از اعضا، خانواده‌هاشون رو یادشون نمیاد؛ پس سخت‌ترین قسمت کار بر عهده‌ی توئه.
منتظر نگاهش کردم که متین حرفش را ادامه داد:
- اگه خاطرات مهم و اصلی ساتیار رو یادش بیاری، تاثیر داروها و کارهایی که روی مغز و اعصابش انجام دادن، میپره. ما هم تلاش خودمون رو می‌کنیم تا جلوی حمله‌های بعدی رو سمت اون سه تاجر بگیریم؛ البته ممکنه نقشه عوض بشه. هیچ چیز ثابت نیست! 
این بار مَرد گفت:
- ساتیار رو که سمت خودمون کشیدیم و بزرگ‌ترین نقشه‌ی قتلشون رو نابود کردیم، جلوتر میریم تا به ترور برسیم؛ البته، وقتی ساتیار رو نجات بدیم، شما هم به ما ثابت بشی و حکم ساتیار رو بگیریم، اونوقت می‌تونید به زندگی‌تون ادامه بدید و بقیه‌ش رو خودمون انجام میدیم. حکم ساتیار ممکنه هرچیزی باشه چون ما هنوز مطمئن نیستیم اون‌ها هوشیاری‌شون رو کامل از دست دادن یا می‌دونن دارن چیکار می‌کنن؛ پس راجب ساتیار قول کامل نمیدیم.

ویرایش شده توسط Beretta
  • لایک 18
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 3

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت ششم» 

 

فکم به هم فشرده شده بود و ناخن‌هایم را کف دستم فرو می‌کردم. آب پاکی را روی دستم ریختند! می‌گفتند ممکن است حکم ساتیار هرچیزی باشد، و نفهمیدند چقدر درد روی قلبم گذاشتند! قلبم آتش گرفت و به ریشه‌ی عصبی مغزم رسید.
دهانم باز شد و ناخودآگاه چیزی پراندم که زندگی‌ام را تغییر داد.
- قبوله!
***
«گاهی یک حرف، یک جمله، یک لبخند، یک صدا، یک نگاه زندگی‌‌ات را دگرگون می‌کند!»
گوشه‌ای از تخت کز کرده و پاهایم را در آغوش گرفته بودم. نگاهم بی‌هدف، به قسمتی از دیوار خیره شده بود و حتی یک لرزش هم نداشت.

اجازه‌ی بیرون رفتن را نداشتم. من هم بودم همین کار را می‌کردم؛ من برادر یکی از نیروهای اصلی فرقه بودم! مشخص بود نمی‌توانند به این سادگی‌ها رهایم کنند و بیخیال یکی از سرنخ‌هایشان بشوند. 
آب دهانم را فرو دادم. روز سرنوشت سازی بود! لوکا، همان مردی که دیروز با هم صحبت کرده بودیم، گفته بود ساتیار هر روز برای قدم زدن بیرون می‌رود. باید همان موقع با او صحبت می‌کردم. می‌گفت من و خانواده‌ام را به یاد نمی‌آورد. این جمله‌اش فرقی با خالی کردن گلوله در مغزم نداشت! کاش تیر خورده بودم، اما این را نمی‌شنیدم!
با صدای در، به خودم آمدم و به صورتم دستی کشیدم. چراغ‌های اتاق را خاموش کرده بودم، پرده را کشیده بودم و در نقطه‌ای روی دیوار محو شده بودم! آهی کشیدم و با صدایی که نمی‌دانم به شخص پشت در رسید یا نه، گفتم:
- بفرمایید!
صدای جیر- جیر در آمد و بعد از آن، نوری اتاق را گرفت. سرم را بالا آوردم که متین را دیدم. با تعجب به من نگاه می‌کرد که به خودش آمد. سرش را تکان داد، در جلد جدی‌اش فرو رفت و گفت:
- باید برید!
با کمی مکث، کوله‌ای را که لوکا به من داده بود، برداشتم و روی شانه‌ام انداختم. گفته بود داخلش چیزهایی مانند اسپری فلفل، لانچیکو و از این قبیل گذاشته شده. با تردید به متین زل زدم. لبخندی محو زد. خستگی از صورتش می‌بارید اما سعی در مخفی کردنش داشت.
- اتفاقی نمیفته. ما هواتون رو داریم!
نفسی عمیق کشیدم و پلک‌هایم را روی هم گذاشتم. احساس ضعفم را جایی پشت قلبم پنهان کردم و بند کوله‌ام را فشردم. «من می‌تونم! من ساتی‌ام؛ من محافظم، مثل اسمم. من می‌تونم و موفق میشم. هم برادرم رو، هم خودم رو نجات میدم و برمی گردم ایران. دوری از وطن و خانواده‌مون بسه! آره، برمی‌گردیم!»
با صدایش چشمانم را باز کردم.
- عجله کنید!
سرم را تند- تند تکان دادم و قبل از او، از اتاق خارج شدم. دری را که راهرو را به سالن متصل می‌کرد، باز کردم و ایستادم.
لوکا با یک دست در جیب، منتظر بود. با دیدنم، سرش را با رضایت تکان داد و با جمع کردن گوشه‌ی چشمش، به متین اشاره زد. انگار متوجه شد که بلافاصله گفت:
- بله قربان!
بی‌توجه به من، در را باز کرد و رفت. مردد قدمی به جلو برداشتم که لوکا گفت:
- صبر کن!
همان قدم را عقب رفتم و نگاهش کردم.
- الان برمی گرده، با هم میرید.
جز موافقت کاری دیگر از دستم بر می‌آمد؟! تنها سرم را به عنوان تایید تکان دادم و دست‌هایم را در یکدیگر قلاب کردم؛ در حالی که قلبم از حرص آتش گرفته بود! همیشه می‌گفتند بعد از غم، حس انتقام به سراغت می‌آید و من باور نمی‌کردم. می‌گفتم چه دلیلی دارد انتقام بگیری، زمانی که خدا هست؟ خدا بود، اما آتش قلبم را چه می‌کردم؟
نیشخندی زدم و خودم را درون گلدان کریستالی روی میز نگاه کردم.
انتقام، قشنگ بود! تروِر زندگی‌ام را سوزاند، خودش را خواهم سوزاند!
متین برگشت و به من گفت دنبالش بروم. با نیم نگاهی به لوکا که موشکافانه نگاهم می‌کرد، پشت سرش راه افتادم. سوار همان ماشین دیروزی شد و استارت زد. با خارج شدنمان از ویلا، چشمم به دو ماشینی که پشتمان می‌آمدند خورد. از سر کوچه دنبالمان کرده بودند.
- اون‌ها...
با خونسردی گفت:
- با ما هستن، نگران نباش!
چیزی نگفتم و به مسیر خیره شدم. وارد شهر شدیم. دو طرفمان پر از مغازه‌های رنگارنگ بود و مردمی که آسوده، خرید می‌کردند. برای لحظه‌ای حسرت روی دلم سنگینی کرد. آن از برادری که در سن کم به خارج رفت تا کار کند، آن از مادری که دوستمان داشت اما محبت کردن بلد نبود، آن از پدری که آنقدر اعصابش از کارش خرد بود که ما را یادش می‌رفت.
و در آخر من، منی که وطنم را به هوای آرزوی همیشگی‌ام رها کردم. دوست داشتم بدلکار باشم، از کودکی رویایش را داشتم اما همانقدر که بدلکاری را دوست داشتم، عاشق کانادا بودم! تورنتو، شهری که فاصله‌ای میان من و ساتیار انداخته بود. او آن سر کشور و من سَر دیگرش!
چشمانم را بستم و سرم را به شیشه تکیه دادم. خاطرات هم تازگی‌ها خنجر به دست می‌گیرند و قلب انسان‌ را هدف قرار می‌دهند!
با ایستادن ماشین، سرم را بالا گرفتم.

@masoo

ویرایش شده توسط Beretta
  • لایک 13
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 3

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هفتم» 

خیابان‌ کمی خلوت‌تر شده بود و گه گاهی ماشین رد می‌شد. هوا کمی  گرفته بود و انگار دلش گریه می‌خواست، بی‌توجه به این که تازه وارد تابستان شدیم!
- احتمالا تا چند دقیقه‌ی دیگه پیداش بشه! همین گوشه، کنار مغازه منتظر باشید. تا جایی که ممکنه شک برانگیز نباشید! ما هم اینجا مراقبتون هستیم. امیدوارم بتونید ساتیار رو به خودش بیارید!
لبخند کجی روی لبم نشست. بدون حرف دیگری، در ماشین را باز کردم و پیاده شدم. با عقب رفتنم، متین استارت زد و با سرعت دور شد. نفسم را بیرون دادم و به چشم‌هایم دستی کشیدم. کنار مغازه‌ای که کرکره‌اش کشیده شده بود ایستادم و دسته‌ی کوله‌ام را میان دستانم فشردم.
به اطراف را خیره شده بودم و در ذهنم ساتیار را جست و جو می‌کردم. انگار در دلم رخت می‌شستند و نمی‌توانستم بیشتر از آن منتظر بمانم. نوری که روی صورتم افتاده بود، چشم‌هایم را می‌زد. پلکی زدم و جایم را عوض کردم. با برگشتنم، نگاهم روی پسری سر به زیر ثابت ماند. هنگام راه رفتن، دست چپش را تندتر از دست راستش تکان می‌داد. احساس کردم چیزی در وجودم فرو ریخت. داشت از کنارم عبور می‌کرد.
خودش بود!
قبل از این که دیر شود، آستینش را کشیدم و خودم هم دنبالش دوییدم. با کشیده شدنش توسط من، سرش را برگرداند. آن چشمان بی‌روح و یخ زده، نمی‌توانستند برای برادرم باشند! پس کجاست اویی که خنده‌هایش تا عرش می‌رفت؟
بی‌رحمانه، دستش را کشید و پشتش را کرد. پاهای خشک شده‌ام را حرکت دادم و طوری که انگار تازه متوجه اطرافم شده باشم، جلویش را گرفتم.
همچنان سرد نگاهم می‌کرد؛ بی‌تفاوت، غریبه، بی‌احساس، بی‌اهمیت، مثل خاطره‌ای دور!
صورتش را قاب گرفتم و با قلبی که هر لحظه بیشتر فشرده می‌شد نالیدم:
- ساتیار جانم، می‌دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟ کجا بودی عشق آجی؟ اصلا من برات مهم هستم؟ معلومه که نیستم! چندین ماهه یک زنگ هم به من نزدی. حالا هم که پیدات کردم نگاهت رو ازم می‌گیری و پشت می‌کنی؟!
انگار همه چیز را فراموش کرده بودم؛ دلیل آنجا بودنم، بلایی که بر سرش آورده بودند، موقعیتمان را!
در برابر تمام احساسات من، گفت:
- نمی‌شناسمت!
اگر بگویم کسی درون من جان داد، دروغ نگفته‌ام! باید سنگ باشی تا از هم‌خونت چنین چیزی بشنوی و دم نزنی! و باز هم انگار همه چیز را فراموش کرده بودم؛ صحبت‌های لوکا و متین، شست و شوی ذهنی‌ ساتیار، همه چیز را!
به سینه‌اش مشت زدم که دو قدم به عقب پرت شد.
- یعنی چی که من رو نمی‌شناسی؟ داری منکر خواهرت میشی؟ منم، ساتی! ساتی‌ای که همیشه بهش می‌گفتی ساتَن و مسخره‌ش می‌کردی. دِ نامرد من اون همه خاطره رو کجا چال کنم که دیگه نبینمشون و یادشون نیفتم؟!
کاش فریاد می‌زد، من را هل می‌داد، کتکم می‌زد اما از کنارم رد نمی‌شد!
نتوانستم، نتوانستم روی پاهایم بایستم و به محض این که از من عبور کرد، با زانو روی زمین افتادم. نمی‌گذاشتم اشک‌هایم پایین بیایند و باز هم لعنت به غرور لعنتی‌ام! 
چند دقیقه گذشت را نمی‌دانم؛ فقط می‌دانم با کشیده شدن بازویم به خودم آمدم و از زمین دل کندم. شخصی که مرا گرفته بود، با ملایمت به سمتی می‌رفت که آن لحظه درکی ازش نداشتم.
با فرو رفتن در فضایی خنک، به خودم آمدم. روی صندلی عقب ماشین بودم. در خودم مچاله شدم و از بازویم نیشگون گرفتم. خواب نبودم، خواب نبودم! لعنت به بیداری‌هایی که ای کاش خواب بودند!
سرم را به صندلی جلویی تکیه دادم. در بی‌حسی کامل فرو رفته بودم. آنقدر شدت شکنجه‌ شدن‌هایم زیاد بود که چیزی را حس نمی‌کردم! 
با صدای متین، رویم را به سمتش برگرداندم. بطری آبی را جلویم گرفت و در ماشین را بیشتر باز کرد.
- یکم آب بزن به صورتت، حالت بهتر بشه!
بطری را گرفتم، درش را باز کردم و یکجا همه‌اش را روی صورتم خالی کردم. از خنکی آب، نفسم برای ثانیه‌ای حبس شد. ریتم قلبم بالا گرفته بود و بی‌تابی می‌کرد.
آب از روی موهایم به لباسم می‌چکید. به متین خیره شدم. کنار پایم، جلوی در ماشین زانو زده بود و به من نگاه می‌کرد. بطری خالی از آب را از من گرفت و پس از چند دقیقه برگشت. در را بست و راه افتاد.
***
- پس موفق نشدی!
نگاه دردمندم را به سمت لوکای همیشه مقتدر کشیدم. خونسرد بود و همانند همیشه و با تکیه زدن بر مبل شاهانه‌شان، به من نگاه می‌کرد. انگار می‌دانست چه اتفاقی قرار بود بیفتد که عکس العمل تندی نشان نداد. 

نخواستم غرورم را رها کنم و همانند ظرفی بی‌ارزش، آن را درهم بشکنم. سرم را پایین انداختم تا چشم‌هایم احساساتم را بازگو نکنند. 
- اون حتی به حرفم گوش نکرد.
سرش را تکان داد و دست‌هایش را برای مرتب کردن موهای ژل خورده‌اش بالا برد. لبه‌ی کت قهوه‌ای‌اش عقب رفت و اسلحه‌اش در جیب پشتی‌اش مشخص شد. اسلحه‌ای نقره‌ای که زیر نور لوستر که با شدت می‌تابید، برق می‌زد.
لوکا که نگاه خیره‌ام را روی اسلحه‌اش دید، با کتش رویش را پوشاند. مسخ شده به او زل زدم. چنان اخمی غلیظ میان ابروانش نشسته بود که گویی جدا کردنشان از یکدیگر، سخت است! 
- به خودت مسلط باش ساتی! ما هنوز مسیر زیادی رو برای رفتن داریم. تِرور همین نزدیکی‌هاست و حواسش به همه چیز هست. نمی‌تونیم ریسک کنیم وگرنه خیلی راحت خودمون رو نشون می‌دادیم و ساتیار رو هم می‌دزدیدیم ولی خب، اگه بفهمن پای پلیس وسط کشیده شده و بهشون نزدیک شده، همه چیز رو خراب می‌کنن.
مات، سرم را تکان دادم اما صدای کشیدن ماشه را در ذهنم تصور کردم، رهایی گلوله‌ای که قرار بود توسط من به مغز ترور شلیک شود! 

@masoo@Aryana

اگه میخونید که دنبال کنید دیگه تگ نکنم، مرسی. 

ویرایش شده توسط Beretta
  • لایک 13
  • تشکر 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 3

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هشتم» 

- موبایلت فعلا دست ماست. فردا دوباره می‌بریمت همونجا، ساتیار هر روز از اون مسیر رد میشه و میره کنار رودخونه.
ساتیار عاشق دریا و آب بود. محال بود حرف از آب باشد و ساتیار در آن بحث شرکت نکند! چه غمگین! علاقه‌اش را نسبت به آب از دست نداده بود اما، من را نمی‌شناخت.
پاهایم را به یکدیگر چسباندم و سرم را در یقه‌ام فرو کردم. صدای قدم‌های کسی را شنیدم. متین بود. به دستور لوکا، من را به سمت اتاق هدایت کرد. انگار خودم نمی‌توانستم بروم!
چراغ‌ها را خاموش کردم، پرده را کشیده، روی تخت دراز کشیدم و پتو را روی سرم انداختم. تاریکی را نفس کشیدم و به ریه‌هایم نرسیده، بغضم شکست.
چقدر ضعیف شده بودم. آن دختر قوی و سرسخت کجا رفته بود؟ همانی که نمی‌گذاشت کسی آرامشش را بر هم بزند؟
اشک‌هایم را با عصبانیت پس زدم و با جیغ خفه‌ای خطاب به خود گفتم:
- خفه شو! هق- هق نکن! نکن لعنتی، اشک نریز! چرا عذابم میدید؟ نریزید لعنتی‌ها!
پتو را کنار زدم و نشستم. هیستیریک موهایم را کشیدم و پایم را به تخت کوبیدم.
- نلرز ساتی، خفه شو! بمیر ساتی! چرا نمیمیری احمق؟
صدایم بالا رفت. چشمانم را بسته بودم و هرچه در دلم جمع شده بود، با اشک‌هایم فریاد زدم.
- تا کجا باید سختی بکشم؟ یعنی کافی نیست؟ محبتی که ندیدم، برادری که توی سن کم شکست، منی که رفتم یک طرف و برادری که رفت یک طرف دیگه. این هم از الان که فهمیدم هیچی رو یادش نمیاد! تا الان چند نفر رو کُشته؟ چند نفر رو معتاد کرده؟
موهایم را رها کردم، رو تختی را به هم ریختم و داد زدم:
- اون پسره‌ی لعنتی که گند زد به زندگی‌مون کم نبود؟ خدایا! ببین ساتیار به کجا رسیده که برای انتقام رفته توی یک فرقه! نکنه تا الان اون رو هم کُشته؟ این دیگه چی بود افتاد وسط زندگی‌مون؟!
با صدای کوبیده شدن در به دیوار، محکم با آستینم گونه‌های خیسم را پاک کردم. نگاهم را بالا کشیدم. همزمان که گریه‌های مظلومانه‌ام از چشمانم می‌جوشیدند، به متین خیره شدم.
سریع به سمتم آمد و من را به سمت تختم برد. موهایم را عقب زد و با بهت به صورتم خیره شد. انگشتش که روی گونه‌ام نشست، تازه متوجه سوزشش شدم. عقب کشیدم.
- چه بلایی سر خودت آوردی؟
به جای زخم دست کشیدم. احتمال می‌دادم برای کشیده شدن آستینم باشد. دوست نداشتم کسی شکستنم را ببیند. با اخم به در اشاره زدم.
- برو بیرون!
متقابلا اخم کرد و گفت:
- اگه قرار باشه باز هم همچین کاری کنی کلاهمون بد میره توی هم!
از فارسی حرف زدنش، گره‌ی ابروهایم باز شد.
- چی؟!
- فارسی حرف زدم، به زبون مادری‌ت؛ باید بفهمی چی میگم!
با تعجب گفتم:
- مگه تو فارسی بلدی؟
سرش را تکان داد و موهایش را عقب فرستاد. نگاهم به یقه‌اش خورد که یکی از دکمه‌هایش باز بود. آنقدر با عجله به اتاق آمده بود، یادش رفته بود دکمه‌اش را ببندد.
- مادر پدرم ایرانی‌ان. وقتی یک سالم بود اومدیم اینجا. هم باهام فارسی کار می‌کردن، هم انگلیسی و فرانسوی. به خاطر همین هر سه رو خیلی خوب بلدم.
لبخند تلخی زدم و سرم را کج کردم.
- فهمیدم بحث توی بحث انداختی که حواسم رو پرت کنی!
- نه، کی گفته؟
چشم‌هایش دروغش را فریاد می‌زدند. کاش می‌شد با همین حرف‌ها، حواسم پرت می‌شد و هیچوقت برنمی گشت!
عقب‌تر رفت و به انگلیسی گفت:
- نهار آماده‌ست. صبحانه که نخوردی.
- باشه، الان میام.
سرش را تکان داد و بی‌هیچ حرفی، از اتاق خارج شد. در را که بست، به سمت آیینه قدی‌ای که کنار در قرار داشت رفتم. به خودم خیره شدم. موهای پریشان، چشم‌های سرخ و زخمی که روی گونه‌ی چپم خودنمایی می‌کرد.
لبم را گزیدم و نفس عمیقی کشیدم. سینه‌ام را ستبر کردم، با جدیت به خودم زل زدم و زمزمه کردم:
- قول میدم یک روزی، با همون اسلحه‌ی نقره‌ای لوکا مغزت رو بریزم روی زمین!
***

باد محکم در صورتم می‌کوبید و گویی می‌خواست من را از حرکت متوقف کند. بی‌خیال بادی که موهایم را به بازی گرفته بود، در حالی که تند و با سرعت کنارش قدم برمی داشتم تا بتوانم به او برسم، دستم را روی میله‌های پل هوایی حرکت می‌دادم، با دست چپم پیراهنش را چنگ زدم و با التماس گفتم:
- ساتیار، یک دقیقه به من گوش بده! به خدا...
به محض ایستادنش و کشیدن لباسش از میان انگشتانم، تعادلم را از دست دادم، با شدت به میله‌های پل هوایی برخورد کردم و موهایم جلوی چشم‌هایم را گرفتند اما به محض تکان خوردن بدنم و کنار رفتن موهایم، ارتفاع و ماشین‌هایی که با سرعت از خیابان رد می‌شدند، در نظرم ظاهر شدند.

به دلیل برخورد پهلوی راستم به میله‌ها، نزدیک بود پرت شوم که دستی دور کمرم پیچیده شد و من را به سمت خودش کشید. قفسه‌ سینه‌ام از شدت شوک بالا و پایین می‌شد و چشم‌های گرد شده‌ام، استرسم را فریاد می‌زدند. ساتیار نیز با شوک و نفس‌های نامنظم، به من خیره شده بود.
به خودش آمد و عقب کشید. کلافگی‌ در رفتارهایش کاملا مشخص بود اما سعی می‌کرد طوری رفتار کند که انگار چیزی نشده است. دستش را درون موهای مرتبش که به سمت بالا شانه شده بودند، کشید و زمزمه کرد:
- نزدیک بود!
در آن لحظه، حرف زدن ساتیار را مدیون آن پل هوایی بودم! آب دهانم را فرو دادم و با این که گلوی خشکم را سوزاند، لب باز کردم:
- جان من بزار حر...
میان حرفم پرید، به سمتم برگشت و با خشم و چشمانی سرخ فریاد زد:
- همین حالا از اینجا گم شو! نخوام تو رو ببینم باید چیکار کنم؟ ها؟
با سماجت سمتش رفتم که رو برگرداند و شروع به راه رفتن کرد. بازویش را گرفتم که کلافه دستش را از حصارم آزاد کرد.
- چی از جونم می‌خوای؟ نزدیک بود فدای سرم بشی! باز چی می‌خوای؟ ولم کن! اصلا تو رو نمی‌شناسم.
- اگه نمی‌شناسیم چرا من رو نجات دادی؟
درحالی که با سرعت از پله‌ها پایین می‌رفت داد زد:
- چون آدمی! اصلا غلط کردم نجاتت دادم، باید می‌ذاشتم بمیری!
مات شدم. دستم روی میله ثابت ماند و قدم‌هایم خشکید اما او، پله‌های پل هوایی را طی می‌کرد، تا جایی که از دیدم خارج شد و یک فرصت دیگر پودر شد!

@Fateme Cha

ویرایش شده توسط Beretta
  • لایک 10
  • تشکر 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 4

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت نهم» 

با حرص پایم را به زمین کوبیدم و از پله‌ها پایین رفتم. ماشین‌ها با سرعت از کنارم رد می‌شدند و موهایم را پریشان می‌کردند. میان طوفان ماشین‌ها گیر کرده بودم و نمی‌دانستم از کدام طرف بروم که با صدای بوق از جایم پریدم. به سمت صدا برگشتم. متین را پشت فرمان تشخیص دادم؛ البته با یک ماشین دیگر. بی‌حرف، سوار شدم و او حرکت کرد.
مثل آن یک بار گذشته، دو ماشین پشت سرمان می‌آمدند.
به مکالمه‌ی بین لوکا و خودم سر میز نهار فکر می‌کردم. از گذشته‌مان پرسیده بود؛ از این که احتمال می‌دادم ساتیار برای چه به آن فرقه رفته. جوابش را می‌دانستند، شک نداشتم! می‌خواست من را بسنجد؛ دلیل دیگری نداشت.
واضح بود برای چه به فرقه رفته است؛ همه‌اش تقصیر آن پسرک مارموز بود!
حدودا پنج سال پیش، پسری به اسم رامین وارد زندگی‌مان شد. به عنوان دوست ساتیار جلو آمده بود. ابتدا یک دوست ساده بود، سپس یک دوست صمیمی شد! در آخر، تبدیل به رفیق ساتیار شد. هدفش دوستی نبود، نابودی خانواده‌ی چهار نفره‌مان بود!
کارهایش از روزی شروع شدند که به ساتیار گفته بود مادرمان را بیرون دیده، با یک مَرد! دفعه‌ی بعد، گفت پدرمان پولش از راه حلال نیست. با دلیل‌های مسخره و الکی، که پدرش همکار پدرمان است، که مکالمه‌ی تلفنی‌اشان را شنیده و هزاران چرت و پرت دیگر!
کم- کم از حدش گذر کرد و خط قرمز‌ها را کنار زد. در هر موضوع کوچکی در خانه‌مان دخالت می‌کرد و آرامش را از ما گرفته بود!
به هدفش رسید. داشتیم از یکدیگر دور و دورتر می‌شدیم؛ تا جایی که نهار و شاممان را جدا می‌خوردیم. طبق یک جلسه‌ی چهار نفره، رامین را حذف کردیم و تمام شد اما، کسی که بیشترین ضربه را خورد، ساتیار بود.
رامین تنها دوستش بود و بعد از او، زندگی‌اش در خلا فرو رفته بود؛ این چیزی بود که به راحتی حس می‌شد.
اما فکرش را نمی‌کردم به خاطر این موضوع، به فکر انتقام بیفتد. البته که آن فرقه، خوب بلد بودند ذهن را مخشوش کنند! شک نداشتم او را اغفال کردند و با فکرهای عجیب، غریب و منفی ساتیارم را به بی‌راهه کشیدند!
با ایستادن ماشین از حرکت، در سکوت پیاده شدم. در ورودی را هل دادم و وارد شدم. در سالن کسی نبود و جز نور کم‌سویی که روی زمین افتاده بود، چیز قابل توجهی نبود. از پنجره به حیاط خیره شدم. چراغ‌هایش روشن شده بودند و فضا را روشن می‌کردند.
آهی کشیدم و سمت اتاق خودم رفتم. پشت در سر خوردم و خیره به زمین، در فکر فرو رفتم. موفق شدنم پنج به ده بود!
سرم را تکان دادم و چشمانم را فشردم. ناگهان چیزی درون ذهنم جرقه زد!
ساتیاری که یک کلام نیز با من حرف نمی‌زد، از ترس پرت شدنم به حرف آمد. شاید راهش همین بود؛ به خطر انداختن خودم!
***
به کسی نقشه‌ام را نگفتم؛ هرچند استرس دست‌هایش را به دور گلویم پیچیده بود. کوله‌ام را روی شانه‌ام انداختم و مثل دفعه گذشته، با ماشین به همراه متینی که سکوت کرده بود، به مکانی که ساتیار از آنجا عبور می‌کرد رفتم. این بار خیابانی شلوغ و پر جمعیت که ماشین‌هایش با سرعت عبور می‌کردند، مقصدمان بود. سیاهی شب را چراغ‌های مغازه‌ها می‌شکافتند و ماشین‌ها با سرعت رد می‌شدند.
متین که دور شد، عقب رفتم و میان جمعیت غیب شدم. در حالی که به دیوار تکیه زده بودم و اطراف را نگاه می‌کردم، افکارم را سر و سامان دادم. چهره‌های مختلفی از کنارم رد می‌شدند؛ گاهی با خنده و بی‌تفاوت، گاهی تنها و گریان!
در آن میان، ساتیار را دیدم. متین می‌گفت هر شب پیاده‌روی می‌کند؛ از دریاچه به سمت مرکز شهر، از مرکز به سمت خارج شهر. عادتش همین بود. دردهایش را با پیاده‌روی نابود می‌کرد.
دست‌هایش را درون جیب‌هایش فرو برده بود. تیشرت آبی‌اش با شلوار مشکی رنگش تضاد جالبی ایجاد کرده بود.
به خودم آمدم و سمتش هجوم بردم. قبل از این که فرصت کند نگاهش را از من بگیرد، بازویش را گرفتم و سمت خودم برگرداندمش.
کلافه صدایش را بالا برد و گفت:
- چی از جون من می‌خوای؟ دِ برو راحتم بزار!
با شدت دستش را کشید و پشتش را کرد. کوله‌ام را روی زمین پرت کردم و میان آن جمعیت شلوغ، جیغ زدم:
- می‌خوای بری؟ برو! میگی من رو یادت نمیاد؟ به درک! من هم تمومش می‌کنم!
سمتم برگشت. کنجکاو شده بود. من را نمی‌شناخت اما عادت‌هایش، رفتارهایش، همه چیزش مانند گذشته بود!
قبل از این که پشیمان شوم، به سمت خیابان دویدم. ماشین‌ها تندتر می‌راندند یا من توهم زده بودم؟ زلزله آمده بود یا زمین دور سر من می‌چرخید؟ نمی‌دانم، اما عجیب بود که صدای فریاد ساتیار، آخرین چیزی نبود که شنیدم!
همهمه اطرافم را گرفته بود اما من با سینه‌ای که از شدت ترس بالا و پایین می‌شد، به کامیون رو به رویم خیره شدم.
سرعتش بالا بود اما فاصله‌اش هم زیاد بود. انتظار ضربه‌ای سنگین داشتم و سپس سیاهی مطلق اما قبل از این که سیاهی اطرافم را بگیرد و ماشین به من برخورد کند، کسی من را هل داد.
کف پیاده‌رو پرت شدم. بازویم تیر کشید و درد، از آرنج به سمت انگشتانم رفت. شوکه به ساتیاری که کمی آن‌ طرف‌تر از من افتاده بود خیره شدم. مشتش را روی زمین کوبید و فریادش تنم را لرزاند.
- تو کی هستی؟
درد پهلو و دستم را فراموش کردم و سعی کردم خاطراتش را به یادش بیاورم.
- خواهرت ساتیار! همونی که بهش می‌گفتی ساتَن. بچگی‌هامون کاردستی‌های من رو تو درست می‌کردی و من توی ریاضی کمکت می‌کردم. مشکلاتمون رو اولین نفر به هم می‌گفتیم و مرهم می‌شدیم. توی راه مدرسه آبنبات و چیپس می‌خریدیم و می‌خوردیم. همیشه‌ از اتفاقاتی که طی روز برامون میفتاد با خبر بودیم. اون پسره رو یادته؟ رامین رو میگم، همونی که گند زد تو زندگی‌مون و تو الان به خاطرش به این روز افتادی! البته بعید می‌دونم اون رو فراموش کرده باشی وقتی دلیلت برای رفتن به فرقه همون عوضی بوده!
نفسی گرفتم و منتظر نگاهش کردم. انگار کسی به صورتش سیلی زده بود. شوکه به من خیره شده بود و مردمک‌هایش می‌لرزیدند. هر دو روی زمین افتاده بودیم؛ فقط کمی با فاصله‌تر.
چیزی درون چشمانش برق زد؛ اشک بود! نگذاشتم روی گونه‌اش بچکد و با این که پهلویم تیر می‌کشید، خودم را سمتش کشیدم و اشکش را با نوک انگشتم شکار کردم.
- من و تو از هم جدا شدیم. من رفتم یک طرف کانادا و تو یک طرف دیگه. از حال هم باخبر بودیم اما... نزدیک یک ماه بود با هم حرف نزده بودیم. فکر نمی‌کردم همچین بلایی سرت اومده باشه که همه چیز رو یادت بیاد جز خانواده‌ی خودت...
با کشیده شدنم درون آغوشش، حرف در دهانم ماسید. شوکه شده بودم. کمی بعد به خودم آمدم و دستانم را دور شانه‌هایش حلقه کردم. ساتیارم شکسته بود و یک آغوش ساده می‌خواست تا تکه‌هایش را به یکدیگر وصل کند!
زیر گوشم آرام گفت:
- کاش رامین فقط خانواده‌مون رو نابود می‌کرد. 
سرم را کج کردم.
- یعنی چی؟

@Masoome@Atria@سادات.۸۲@mob_ina@Aryana

ویرایش شده توسط Beretta
  • لایک 10
  • تشکر 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 4

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت دهم» 

- نزدیک بود بابا رو بندازه زندان. واسه‌ش پاپوش درست کرده بودن. حتی خود بابا هم نمی‌دونست! من به موقع فهمیدم و مدارکی که داشتم رو انداختم وسط، رامین و دار و دسته‌ش هم ترسیدن.
با صدای کسی، از ساتیار جدا شدم. خانم تقریبا مسنی بود که با تعجب به ما خیره شده بود. کت و دامن زیبایی به تن داشت که او را شیک‌تر نشان می‌داد. دستش را سمت من گرفت و بلندم کرد. یک پسر جوان هم ساتیار را بلند کرد.
تشکر کردم و برگشتم. حلقه‌ی جمعیت که دورمان پیچیده شده بود، از هم گسسته شد و متفرق شدند.
کوله‌ام را از روی زمین برداشتم. ساتیار دستم را کشید و در حالی که از خیابان رد می‌شدیم، گفت:
- خیلی چیزها رو باید برات تعریف کنم!
از همهمه فاصله گرفتیم. کوچه و پس کوچه‌ها را رد می‌کردیم و من دنبالش کشیده می‌شدم. دروغ چرا، ترسیدم که نکند بلایی سرم بیاورد اما وجود متین را که به یاد آوردم، خیالم راحت‌ شد.
رو به روی خانه‌ای ایستاد و من را پشت درخت‌ها کشاند. نشست و به کنارش اشاره‌ زد. من هم نشستم که دستش را دور شانه‌ام پیچید و گفت:
- اینجا پر از جاسوس‌های فرقه‌ست. توی کل شهر پخش شدن. همه جا هستن. باید بیشتر حواست به خودت باشه! فهمیدی؟
سرم را تکان دادم و با استرس به او خیره شدم تا بلکه به حرف بیاید و بگوید اینجا چه خبر است.
چشمانش را بست، سرش را به شانه‌ام تکیه داد و با کمی مکث، شروع به حرف زدن کرد.
- همونطور که گفتم، رامین برای بابا پاپوش درست کرده بود. خداروشکر سریع فهمیدم و خطر رفع شد؛ تا این که توی دنیای مجازی با کسی به اسم تئودور آشنا شدم. خیلی مرموز بود اما در عین حال، رفتارهاش آدم رو جذب می‌کرد. یه مدتی که گذشت شروع به فرستادن فیلم‌های عجیب غریب کرد. فیلم‌های مفهومی و زجرآوری که ترجیح میدم راجبش توضیح ندم!
نفسی گرفت و با درد زمزمه کرد:
- چند وقتی گذشته بود. همیشه گیج می‌زدم. شب و روزم رو گم می‌کردم، بعضی شب‌ها کابوس‌هایی می‌دیدم که انگار داشت زندگی‌م رو نشونم می‌داد؛ در صورتی که اون‌ها جزو خاطراتم نبودن، در اصل برام اتفاق نیفتاده بودن که بخوان زندگی‌م باشن! توی همون روزها، تو از کشور خارج شدی و برای رسیدن به آرزوت رفتی کانادا. تئودور بهم پیام داد و پیشنهاد داد برم کانادا، پیش خودش. می‌خواستم مخالفت کنم، دوست نداشتم بابا و مامان رو تنها بزارم اما دست خودم نبود. انگار یک نفر پشت سیستم مغزم نشسته بود و هر جور که می‌خواست من رو کنترل می‌کرد.
سرش را بالا گرفت، به آسمان شب و ستاره‌های چشمک‌زن خیره شد و ادامه داد:
- پس رفتم انتاریو، جایی که تئو لوکیشن فرستاده بود. یک خونه عجیب غریب بود، با شیشه‌هایی که از بیرون داخلش دیده نمی‌شدن و مات بودن. ساختمون بلندی که بالاش حالت گنبد داشت. بهم یک سوییت داد. نمی‌خواستم قبول کنم، بهش مشکوک شده بودم اما گفتم که، اختیارم دست خودم نبود. شده بودم مثل یک نرم افزار! تا همین یکی دو ماه پیش مشغول آموزش دادن بهم بودن. کاری که توی انتاریو جور کرده بودم رو پیش می‌بردم، تمرین‌هایی که بهم می‌دادن رو انجام می‌دادم و... دیگه کامل توی خودم محو شده بودم. انگار خاطراتم رو از مموری‌م پاک کرده بودن که جز رفتار‌هام، علاقه‌هام و عادت‌هام چیز دیگه‌ای نمی‌دونستم.
دستش را محکم زیر چشمش کشید و اشکی که می‌رفت تا گونه‌اش را نوازش کند، پاک کرد.
- باورت نمیشه ساتی! من... من قاچاق مواد انجام می‌دادم. کل این چند ماه همین کار رو می‌کردم؛ بدون این که بفهمم این کار جرمه، ممکنه بندازنم زندان! خیلی چیزها راجب فرقه می‌دونم ساتی، اگه... اگه بفهمن حافظه‌م برگشته من رو می‌کُش...
نگذاشتم حرفش را کامل کند، سمتش خیز گرفتم و دهانش را گرفتم. نگاهش را سمت من کشید. انعکاس آسمان درون چشمانش زیباتر از خود آسمان بود، نبود؟
- همه چیز درست میشه!
دهانم باز شد تا بگویم «پلیس از همه چیز خبر داره.» اما سریع به خودم آمدم و حرفم را بالا نیامده، قورت دادم. اگر می‌توانستند صدایمان را بشنوند چه؟ آن‌ها که ذهنش را کنترل می‌کردند، بعید نبود شنود هم بهش وصل کرده باشند. احتیاط شرط عقل بود! دستم را که از روی دهانش برداشتم، گفت:
- حالا نوبت توئه! مگه نباید تورنتو باشی؟ چطوری اومدی اینجا؟
به مِن- مِن افتادم. چه باید می‌گفتم؟ اگر حرفی از پلیس می‌بردم، ابتدا جنازه‌ی من، سپس جنازه‌ی تمام پلیس‌های مخفی روی زمین انداخته می‌شد. فرقه نفوذی زیاد داشت، نباید دست به گل آب می‌دادم. طبق یک حرف حساب شده گفتم:
- تو آدرس جایی که ساکن بودی رو بهم ندادی. من هم فقط می‌دونستم توی انتاریویی. اومدم اینجا بلکه شاید تونستم پیدات کنم.
بغض چانه‌ام را لرزاند. باورم نمی‌شد ساتیار را دوباره به دست آوردم. در آغوشش پریدم و حلقه‌ی دستانم را به دور گردنش سفت‌تر کردم.
- هیچوقت، هیچوقت دیگه اینطوری من رو نگران نکن! باشه؟
دستش نوازش‌وارانه روی موهایم نشست.
- امشب که تو داشتی من رو سکته می‌دادی. وقتی رفتی توی خیابون تازه حس کردم دارم یک تیکه از وجودم رو از دست میدم. تا این که تو با حرف‌هات همه چیز رو به خاطرم آوردی.
هق هقم را آزاد کردم؛ اشک‌هایم این بار از شوق از چشم‌هایم می‌باریدند و پیراهن ساتیار را خیس می‌کردند. با صدای قدم‌هایی، نفسم گرفت و ناخودآگاه گریه‌ام بند آمد. دست ساتیار روی دهانم نشست و من را عقب‌تر کشید؛ تا جایی که هر دو در تاریکی محض، بین بوته‌ها فرو رفتیم.
صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شدند، تا این که شخصی وارد کوچه شد و در حالی که صدای لَخ- لَخ کردن کفش‌هایش به راحتی شنیده می‌شد، برای خودش سوت می‌زد. لحظه‌ای در دل بیخیالی‌اش را تحسین کردم! انگار نه انگار ساعت نُه شب شده و دارد از یک کوچه‌ی تنگ و تاریک عبور می‌کند!
با دور شدنش، نفس عمیقی کشیدیم. سریع ایستادیم و بدون حرف اضافه‌ای، دست در دست، مسیر برگشت را دوییدیم. قبل از این که به خیابان برسیم، ساتیار کنار گوشم لب زد:
- فردا، هشت شب، همون پل هوایی مرکز شهر.
صدایش همانند نسیمی در گوشم پیچید و تا برگردم، رفته بود! حیران دور خودم چرخیدم. از ترس نفس- نفس می‌زدم و حال کودکی را داشتم که مادرش را گم کرده.
«نکنه همه‌ش خواب بود؟ یعنی، توهم زدم؟ مگه میشه؟! خیلی واقعی بود! وای، خدا، خدا!»
نگاهم به رو به رویم افتاد. از آن فاصله هم می‌شد تشخیص داد اویی که به ماشین تکیه زده، متین است. سرش را برایم تکان داد و اشاره زد بروم. با نگاهی به چپ و راستم، عرض خیابان را با سرعت طی کردم.

@Fateme Cha

  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 3

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت یازدهم» 

چهره‌ی خوشحال و امیدوار متین، برایم واضح‌تر شد. دستش را تکان داد، تکیه‌اش را از بدنه‌ی ماشین گرفت و نزدیک‌تر شد.
- عالی بود! تمام مدت داشتم نگاهتون می‌کردم. راستش رو بخوای، فکر نمی‌کردم بتونی موفق بشی! نقشه‌ات فوق‌العاده بود؛ البته، داشتی سکته‌م می‌دادی. گفتم حتما زده به سرت، می‌خوای خودکشی کنی. اونقدر هم حرکتت ناگهانی بود که تا می‌خواستم خودم رو از اون طرف جاده بهت برسونم، دیر می‌شد.
آنقدر که شوق و ذوق داشت، پشت سر هم جملاتش را ردیف می‌کرد و گه گاهی خنده‌ای سر می‌داد. من هم بودم چنین می‌شدم؛ البته شادی‌ام غیرقابل توصیف بود اما در مقابل پرونده‌ای که ده سال باز مانده بود و متین و هم‌گروهی‌هایش این همه مدت برایش زحمت کشیدند، قابل قیاس نبود.
سوالم را پرسیدم بلکه به خودش بیاید.
- ما که رفتیم توی کوچه، ما رو تعقیب نکردید؟
سرش را تکان داد و ابرویش را بالا انداخت.
- معلوم نیست؟ ما نمی‌تونیم بذاریم فرقه با وسط انداختن ساتیار در قالب برادرت که حافظه‌ش رو به دست آورده، بُکشتت.
با بهت آب دهانم را قورت دادم و پلک زدم.
- یعنی... یعنی میگی... ممکنه همه‌ش نقشه باشه؟ این که ساتیار خودش شده؟
شانه‌اش را بالا انداخت و در ماشین را باز کرد.
- نمی‌خوام ناامیدت کنم ولی خب امکانش هست. فعلا نمیشه چیزی گفت. وایسا ببینم!
با شدت سمتم برگشت و با استرس لب زد:
- راجب ما که چیزی نگفتی؟
چنان با شک این را گفت که جگرم برایش کباب شد!
نتوانستم خودم را کنترل کنم و خنده‌ی آرامی از میان لب‌هایم خارج شد.
- نه بابا، مگه احمقم؟
هوفی کشید و اشاره زد سوار شوم. در حالی که ریز- ریز به هل شدنش می‌خندیدم، در را باز کردم و روی صندلی نشستم.
***
کلافه از بادی که می‌وزید، موهایم را کنار زدم و به چشم‌هایش خیره شدم. دست‌هایش را تکان داد و در حالی که کمی به سمتم خم شده بود و صدایش را بلندتر کرده بود تا میان سروصدای ماشین‌ها به من برسد، گفت:
- مواظب خودت باش، خب؟ به تک- تک حرف‌هایی که می‌زنید دقت کن! شاید این وسط ساتیار چیزی بپرونه که بتونیم بفهمیم واقعا خوب شده یا نه. فهمیدی؟
بدون آن که بگذارد حرفی بزنم، ایرپادی را به دستم داد و گفت:
- با این باهات در ارتباطم. هرچیزی گفتم انجام بده، ولی جوری که نفهمه من دارم باهات حرف می‌زنم ها!
سرم را تکان دادم. تاکیدها و نگرانی‌هایش به من نیز سرایت کرده بود و با دست چپم، لبه‌ی لباسم را می‌فشردم.
- موفق باشی! برو!
سرم را مجدد تکان دادم و پشتم را کردم. قبل از این که از حاشیه‌ی پیاده‌رو خارج شوم، صدایم کرد.
- ساتی!
شوکه ایستادم. اولین باری بود که من را به اسم صدا می‌کرد. چیز عجیبی نبود اما لحنش! 
برگشتم و با تردید گفتم:
- بله؟
چشم‌هایش صورتم را می‌کاویدند.
- مواظب باش، خب؟ فرقه آدم‌های خطرناکی داره. بهترین کاری که می‌تونن با قربانی‌شون انجام بدن، کشتنه!
لبخندی زدم. به فارسی حرف زده بود. روی حرف «ش» زبانش می‌زد و لبخندم را عمیق‌تر می‌کرد.
- فراموش نکن، من ساتی‌ام!
منتظر ری‌اکشنش نماندم و از خیابان رد شدم. آمادگی جسمانی بالایی داشتم. به خاطر تمریناتی که برای شغلم انجام می‌دادم، می‌دانستم باید در شرایط حساس چیکار کنم. دفاع شخصی را که از بَر بودم!
از پله برقی رفتم و با سرعت خودم را به بالای پل رساندم. تکیه‌ام را به میله‌ها دادم و به زیر پایم خیره شدم. ماشین‌ها با سرعت رد می‌شدند و صدایشان، روحم را نوازش می‌کرد.
آهی کشیدم و به آسمان خیره شدم. خورشید رفته بود و جایش را به ماه داده بود. می‌درخشید و به زمین نور می‌بخشید.
لبم را گزیدم و به ساعتم خیره شدم. پنج دقیقه‌ای باقی مانده بود و باز هم زود رسیده بودم. عادتی بود که از بین نمی‌رفت.
دلشوره به قلبم چنگ می‌زد و در سینه‌ام احساس خلا می‌کردم. استرس که می‌گرفتم، وجودم به لرزه می‌افتاد و قفسه‌ی سینه‌ام خالی می‌شد. برای بار چندم به ساعتم خیره شدم.
همان لحظه چشمم به خیابان خورد. ساتیار کنار مرد درشت هیکلی ایستاده بود. مرد حرف می‌زد و او سرش را تکان می‌داد. مرد شصتش را زیر گلویش کشید و نیشخندی زد که شرارت آن به وضوع حس می‌شد. برای لحظه‌ای ساتیار با خشم به او نگاه کرد اما به یک ثانیه نکشید که آرام شد و چیزی گفت.
سرش را که به این سمت برگرداند، روی زمین سر خوردم. نگاهش روی من ثابت ماند. شوکه شده چیزی زمزمه کرد که شک نداشتم نام من بود. سرش را تند- تند تکان داد. دستم را روی دهانم گذاشتم و با تمام سرعتم شروع به دویدن کردم. روی هند ریل (دستگیره) نشستم و تا پایان پله‌ها سر خوردم. روی زمین پریدم و مردی را که جلویم ایستاده بود، هل دادم.
جمعیت را کنار می‌زدم و با تمام توانم می‌دویدم. باورم نمی‌شد! همه‌اش دروغ بود؟ ساتیار، ساتیار برنگشته بود. هنوز هم تحت کنترل بود و من چه ساده بودم!
سمت چپم را ماشین‌ها پوشانده بودند و رو به رویم میله‌ زده بودند. برای لحظه‌ای ایستادم و صدای فریاد ساتیار را تشخیص دادم.
- ساتی! اشتباه می‌کنی! ساتی! لامصب یک دقیقه وایسا!
با حرکت سینگل هند (تک دست) از روی ماشین پریدم که به دلیل نداشتن تعادل، پایم پیچ خورد و محکم به زمین برخورد کردم. خوبی‌اش این بود که ساتیار گمم کرد.
خودم را کناری کشیدم، به لاستیک ماشین تکیه دادم و به صدای ساتیار گوش دادم.
- ساتی! لعنت، لعنت بهت ترور!
دستم را روی دهانم چفت کردم. اشتباه می‌کردم؟ چه اتفاقی افتاده بود؟ احساس معلق بودن می‌کردم. چشم‌هایم تیر می‌کشیدند و تا عصب مغزم پیش می‌رفتند.
اگر اشتباه کرده باشم، خودش پیدایم می‌کند!
کل مسیر را دوییدم. نمی‌دانستم کجا هستم و فقط می‌رفتم. جاده رو به تاریکی می‌رفت و رفت و آمد ماشین‌ها کمتر شده بود. روی پل ایستاده بودم. به میله‌ها تکیه دادم و به آبی مطلق زیر پایم خیره شدم. با شدت به صخره‌ها می‌کوبید و می‌خواست خودش را بالا بکشد.
هیچ ستاره‌ای در آسمان نبود و ابرها جلویشان را گرفته بودند.
روی زمین نشستم و دستم را روی شقیقه‌ام گذاشتم که دستم به چیزی برخورد کرد. ایرپاد بود. از گوشم بیرون کشیدم و نگاهش کردم. روشن نشده بود. اهی گفتم و به پیشانی‌ام کوبیدم. اصلا وجودش را فراموش کرده بودم!
روشنش کردم و درون گوشم گذاشتم. صدای نگران متین را که شنیدم، به حماقتم لعنت فرستادم.
- ساتی؟ کجایی؟ با ساتیار حرف زدی؟ چون روی پل هوایی بودی نمی‌تونستیم خوب ببینیمتون. چی شد؟
دستم را با شدت درون موهایم کشیدم.
- ساتیار داشت با یک نفر حرف می‌زد؛ بی‌روح، سرد، سنگ. ترسیدم، فکر کردم هنوز به خودش نیومده. فرار کردم و ساتیار هم افتاد دنبالم. انگار... انگار اشتباه می‌کردم ولی...
نفس آسوده‌ای کشید و با کمی مکث گفت:
- اشکالی نداره! خوبی الان؟ کجایی؟
- خوبم.
نگاهم را اطرافم گرداندم و در خودم مچاله شدم. نسیم سردی می‌وزید. تابلوی آبی رنگی کمی جلوتر دیده می‌شد.
نوشته‌ی سفید رنگ رویش را خواندم.
- پل پرنس ادوارد.
- چی؟! اونجا چی کار... چند کیلومتر راه رفتی دختر؟!
چیزی نگفتم که خودش ادامه داد:
- همونجا بمون، خب؟
سرم را تکان دادم، گویی که مرا می‌بیند و گفتم:
- باشه.
- مواظب باش. فعلا!

@Fateme Cha

ویرایش شده توسط Beretta
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 3

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت دوازدهم» 

صدای بوق، اتصال قطع شد. تازه به خودم آمدم. چراغ‌های کم‌سویی دو طرف جاده را روشن می‌کردند و ماشین‌هایی که گه گاهی رد می‌شدند، سکوت را می‌شکستند.
دست‌هایم را دو طرف بازویم گذاشتم و کوله‌ام را در آغوش کشیدم. هوا کمی سرد بود و لباس‌های نازک من در مقابل آن سرما مقاومتی نداشتند.
نزدیک ده دقیقه‌ای بود که آن‌ جا نشسته بودم و نزدیک بود خوابم ببرد که ماشینی به سمتم آمد. آرام از حرکت ایستاد و کسی نبود جز متین! پیاده شد و به سمتم آمد. به کمک میله‌ها از جایم بلند شدم که صدای استخوان‌هایم بلند شد.
- خوبی؟
سرم را تکان دادم.
- آره، فقط سردمه.
- تو سوار شو، الان میام!
در ماشین را باز کردم و نشستم. بوی عطر خنکی در بینی‌ام پیچید و در موجی از گرما فرو رفتم. متین هم سوار شد و کتی را به سمتم گرفت.
- همیشه یک کت و پتو توی صندق عقب ماشینم میزارم برای روز مبادا. بپوشش!
تشکری کردم و از دستش گرفتم. روی شانه‌هایم انداختم و از پنجره به بیرون خیره شدم. با صدایش نگاهم را به سمتش سوق دادم.
- ببین، ناراحت نباش! یک چند روز که بگذره دوباره میریم جلو. مهم نیست اصلا! تو می‌خواستی جون خودت رو نجات بدی، پس لازم نیست ناراحت بشی، خب؟
با این که مطمئن نبودم، سرم را تکان دادم و آب دهانم را قورت دادم. متوجه شدم که قانع نشده اما تنها سرش را تکان داد و چیز دیگری نگفت.
***
پشت در اتاقم نشسته بودم و نگاهم سیاهی اطرافم را جست و جو می‌کرد. صدای لوکا، متین و چند نفر دیگر را می‌شنیدم که صحبت می‌کردند. نیم ساعتی می‌شد که با سکوت به صدایشان گوش می‌کردم. حرف‌هایشان به نظرم جالب و کمی احمقانه بود! 
لوکا با جدیت گفت:
- حواستون رو جمع کنید! فقط سه روز مونده به عملی کردن نقشه‌ی اون سه تاجر. باید ساتیار رو سریع‌تر از سمت خودمون بکشیم تا نیروشون ضعیف بشه وگرنه نمی‌تونیم کار دیگه‌ای انجام بدیم.
مرد دیگری که صدای بمی داشت، گفت:
- اما چطوری؟ چندین بار خواهرش رو جلو فرستادیم اما اتفاق خاصی نیفتاد!
متین به حرف آمد و به آرامی گفت:
- خواهرش موفق شده.
صدای بلند لوکا، من را از جا پراند.
- پس برای چی یک فرصت دیگه طلب کردی؟ تو که میگی موفق شده.
- آره ولی... ساتیار رو دیده که داشته با یک نفر حرف می‌زده، با جدیت و بی‌روح. اون هم فکر کرده ساتیار به حالت عادی برنگشته و ترسیده. خب حق هم داره! به خاطر همین یک فرصت دیگه خواستم.
برای چند ثانیه هیچ صدایی شنیده نشد. آرام در را باز کردم و سرکی کشیدم. لوکا دستش را روی چشمانش گذاشته بود و با سری پایین افتاده، به زمین خیره شده بود.
مرد دیگری که کت و شلوار مشکی‌ خوش دوختی به تن کرده بود، گفت:
- مشکلی نیست اما فقط فردا رو وقت داریم. ساتیار رو می‌بریم توی یک روستا و کارمون رو شروع می‌کنیم. خواهرش رو هم می‌فرستیم اونجا تا بازی رو تموم کنیم و به دادگاه ساتیار برسیم. اگه پرونده‌شون مشکلی نداشت که می‌تونن برن.
نمی‌دانم دست و پاهایم فرمانبردار من نبودند یا مغزم را از دست داده بودم! در را بیشتر باز کردم و با جدیت و صدایی رسا گفتم:
- من تا پایان این ماموریت باهاتون همراهی می‌کنم.
شوکه نگاهم کردند که جلوتر رفتم. دست‌هایم را روی میزی که دورش جمع شده بودند، گذاشتم و خم شدم.
- برای همکاری باهاتون به یکسری تجهیزات نیاز دارم. اول از همه موبایلم رو برگردونید. یک تعداد نیرو هم می‌خوام. باید برام حکم تیراندازی رو هم بگیرید!
پوزخندی شرورانه زدم. شک نداشتم دیوانه شدم! چه کسی جرات داشت میان پنج پلیس بایستد و اینگونه حرف بزند؟
- نمی‌تونم جونم رو بگیرم کف دستم، در حالی که حتی نمی‌تونم شلیک کنم!
یکی از آن‌ها، که دست‌هایش را درون جیب‌هایش فرو کرده بود و با غرور نگاهم می‌کرد، گفت:
- مگه تیراندازی بلدی؟
گستاخانه صاف ایستادم.
- یاد می‌گیرم!
برای نجات جان برادرم و صدها آدم، نیاز داشتم قدرتم را به دست بیاورم! همان ساتی قوی که حرف زور در کَتش نمی‌رفت!
- امیدوارم حداقل تا فردا به دستم برسونید!
لوکا اخمی کرد و قدمی جلو آمد.
- فکر کردی احمقیم؟ چطوری می‌خوای جلوی اون همه آدم بایستی؟ هه، مثل این که فرقه رو دست کم گرفتی!
متین مسکوت شده بود و با نگاهی که نمی‌توانستم بفهممش، به من خیره شده بود. همان مردی که پرسیده بود تیراندازی بلدم، گفت:
- از کجا معلوم از فرقه نباشی؟ هیچی مشخص نشده، تو هم هنوز مضنونی!
پوزخند حرص‌ درآری زدم.
- این تصمیمم بهترین کار برای ثابت کردن خودم نیست؟ می‌خوام برادرم رو نجات بدم! می‌دونم که می‌دونید کی‌ام!
لبم را گزیدم و نگاهم را بینشان چرخاندم.
- چون از اولش هم برای کمک گرفتن از من جلو اومده بودید! ماموریتی که خسته‌تون کرده و هیچکس هم بهتر از من، ساتی علوی، نمی‌تونه حلش کنه. دختری که توی سن کم نابغه شد و به عنوان بهترین بدلکار شناخته میشه!

@Fateme Cha

ویرایش شده توسط Beretta
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 2

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سیزدهم» 

با بهت نگاهم می‌کردند. فکر کرده بودند نمی‌فهمم؟!
لوکا دستی به ته ریشش کشید و پشتش را کرد. همان مرد مغرور و خودخواه، سرش را تکان داد و با لبخندی کج گفت:
- اگه متوجه نمی‌شدی بهت شک می‌کردم!
به لوکا که سرش را پایین انداخته بود، نگاه کرد و با جدیت گفت:
- هرچی که می‌خواد براش تهیه کنید! می‌خوام خیلی سریع و پر قدرت، به میدون برگردیم.
خیره به میز وسط سالن، لب زد:
- ترور احمق بود!
معنی حرفش را نفهمیدم. گیج نگاهی به لوکا انداختم که سرش را تکان داد و احترام نظامی گذاشت.
- بله قربان!
راه خروجی را که در پیش گرفت، همگی احترام گذاشتند و او با «موفق باشید!»ای، سالن را ترک کرد. پس رئیسشان او بود. لوکا به محض رفتنش گفت:
- لیست چیزهایی رو که می‌خوای تهیه کن و تا شب به متین تحویل بده!
سرم را تکان دادم. رو به بقیه گفت:
- شما هم گوش به زنگ باشید، بهتون خبر میدم تا تجهیزات رو ردیف کنید!
احترام گذاشتند و یک صدا گفتند:
- بله قربان!
خیلی سریع متفرق شدند و از خانه بیرون زدند. به متین نگاه کردم که اشاره زد روی مبل بنشینم.
- الان میام!
سرم را تکان دادم که وارد یکی از اتاق‌های داخل راهرو شد. چند دقیقه بعد با یک لپ‌تاپ برگشت و کنارم نشست. لپ‌تاپ را روشن کرد و نیم نگاهی به من انداخت.
- چیزهایی رو که می‌خوای بگو یادداشت کنم.
نگاهم را به دست‌هایش که روی صفحه‌ی کیبورد حرکت می‌کردند دادم.
- حکم تیراندازی، گوشی، لپ‌تاپ و ایرپاد، یک نیروی قوی و تازه نفس، تجهیزات اسلحه و...
وقتی مکثم را دید، سرش را بالا گرفت. به صورت بی‌نقص و گندمی مانندش خیره شدم و لب زدم:
- اعتمادتون!
چند ثانیه‌ای به چشم‌هایم خیره شد. پس از چند لحظه که در نظرم طولانی آمد، گفت:
- اعتماد به مرور زمان به وجود میاد.
لبخند محوی زد و دوباره به صفحه‌ی لپ‌تاپ خیره شد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- باید بهم کار با اسلحه رو یاد بدید!
- می‌خوای الان چند تا نکته‌ درباره‌ی تیراندازی یاد بدم؟
مشتاقانه گفتم:
- آره، چرا که نه!
لپ‌تاپ را روی میز گذاشت و در حالی که از جایش بلند می‌شد، گفت:
- تا فردا چیزهایی که خواستی آماده میشن. پاشو بریم سالن تیراندازی!
بلند شدم و زودتر از او، به سمت در پرواز کردم. شک نداشتم چشم‌هایم برق می‌زنند! لبخند بناگوشی زده بودم و پله‌های جلوی ویلا را طی می‌کردم. با صدای خنده‌ی شخصی، به خودم آمدم و از حرکت ایستادم. با برگشتنم، متوجه متین شدم. به حرکات بچگانه‌ام می‌خندید که با دیدن نگاهم، سرفه‌ای کرد و سمت چپ حیاط را نشان داد، همان جایی که تاپ بنا شده بود.
هوا به شدت گرم بود و رنگ نارنجی آسمان، غروب را فریاد می‌زد. از کنار تاپ رد شدیم و کمی جلوتر، پشت یکی از درخت‌ها، دری پنهان شده بود. کلیدی را از جیبش بیرون کشید و در را باز کرد. تاریکی بود و تاریکی، چیزی نمی‌دیدم. با تردید به متین زل زدم که خودش اولین نفر وارد تاریکی شد و کمی بعد، نور کم‌سویی از حفره‌ی کوچک در بیرون زد.
تردید را پس زدم و وارد شدم. راهروی خیلی کوچکی بود که به یک در می‌رسید. متین آن در را نیز باز کرد. این بار با سالن بزرگ و شیکی رو به رو شدم که هرگونه وسیله ورزشی را درون خودش جا داده بود.
لبخندم جان گرفت. چرخی زدم و نگاهم نوازش‌وارانه از روی تمام وسیله‌ها گذر کرد. جای خالی دوستانم را به خوبی حس می‌کردم، کسانی که از ابتدای آمدنم به کشور غریب همراهم بودند اما حالا، حضورشان کنارم خالی بود.
آهی کشیدم و به دنبال متین، وارد یک سالن دیگر شدم. آدم‌های مصنوعی‌ای سمت چپ قرار داشتند که با یک حصار شیشه‌ای، محبوس شده بودند. قسمت‌هایی از شیشه باز بودند و هدفون‌هایی که کنارشان آویزان شده بودند، کاملا به چشم می‌خورد. به سمت یکی از هدفون‌ها رفت و به دستم داد.
اسلحه‌ای را از روی میز برداشت و با یک خشاب، به سمتم آمد.
- خوب نگاه کن!
با جدیت به دست‌هایش زل زدم. قسمت پایینی اسلحه را کشید و خشاب استفاده شده را روی میز انداخت، خشاب جدید را واردش کرد و گَلَنگَدَنش را کشید.
رو به روی هدف ایستاد، هدفون را روی گوشش گذاشت، دستانش را بالا برد و با کمی مکث، شلیک کرد. تیر درست وسط مغز ماکت پیاده شد اما صدای بلندی تولید نکرد.
هدفون را روی گردنش رها کرد و به لوله‌ای که سر اسلحه وصل بود، اشاره کرد.
- به این صدا خفه‌کن میگن. وقت‌هایی که می‌خوای از اسلحه استفاده کنی، باید بهش وصل کنی وگرنه هم به گوش‌هات آسیب میرسه، هم همه می‌فهمن داری تیراندازی می‌کنی.
لوله را پیچاند و از سر اسلحه باز کرد. دوباره به اسلحه وصل کرد و پیچاند.
- اینطوری دوباره بهش وصل می‌کنی، به همین سادگی!
اسلحه را دستم داد و به هدفونم اشاره کرد.
- حالا این رو بزار روی گوش‌هات!
کاری را که گفت انجام دادم. دست‌هایش را سمت آرنج‌هایم برد و زاویه‌ام را تنظیم کرد. اسلحه را میان دستانم قرار داد و من را کمی جلوتر کشید.

@Ghazal

ویرایش شده توسط Beretta
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 2

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت چهاردهم» 

باید نفست رو حبس کنی و همین که تیر شلیک شد، نفست رو آروم بیرون بدی! فهمیدی؟
سرم را تکان دادم.
- حالا دستت رو در راستای هدف قرار بده. سعی کن دست‌هات نلرزن. به محض این که فهمیدی زاویه‌ت خوبه، شلیک کن!
نفسم را طبق گفته‌اش حبس کردم و بعد از کشیدن گلنگدن، ماشه را کشیدم. همزمان آرام نفس گرفتم. تیر به جایی خیلی پایین‌تر از جای شلیک متین برخورد کرده بود. او مغزش را زده بود، من قلبش را!
عقب رفت و تکخندی زد.
- نه، خوشم اومد! خوب بود!
لبخندی زدم و مجدد گلنگدن را کشیدم. از آن بازی خوشم آمده بود! انگشتم را روی ماشه کشیدم، و بنگ! این بار کمی بالاتر خورد. اسلحه را پایین گرفتم و نیشخند زدم. زمزمه کردم:
- به امید روزی که ترور جلوم باشه!
هدفون را از روی گوش‌هایم برداشتم و سمت متین برگشتم. اسلحه را از دستم گرفت و به تخته‌ای که ته سالن، روی دیوار نصب شده بود، اشاره کرد.
- بیا چند تا اسلحه بهت معرفی کنم.
دنبالش حرکت کردم. اسلحه‌ای را که با آن شلیک کردم، بالا آورد و گفت:
- اسم این برتا m9، از شرکت ایتالیایی برتاست که به سفارش نیروهای نظامی ایالات متحده آمریکا، طراحی شده و از سال هزار و نهصد و هشتاد و پنج در خدمت ارتش آمریکا قرار گرفته.
ابرویی بالا انداختم که به یکی از اسلحه‌های بزرگ روی تخته اشاره کرد.
- اسلحه‌ی سنگین، یکی از مرگبارترین و قوی‌ترین سلاح‌هاست. توی جنگ هم ازش استفاده میشه.
به سمت چپ تخته اشاره کرد.
- این‌ها هم همه‌شون از شرکت برتا هستن. قوی و حرفه‌ای!
لبم را جویدم و نگاهم را بینشان گرداندم. با تردید سمتش برگشتم و گفتم:
- حالا که قراره حکم تیراندازی رو بگیرم، می‌تونم یکی رو انتخاب کنم؟
سرش را تکان داد و یقه‌اش را صاف کرد.
- آره، اما بعد از این که حکم به صورت کتبی و جدی به ما رسید، می‌تونی برش داری. الان یکی رو انتخاب کن!
نگاهی بهشان انداختم. یکی از اسلحه‌ها، زیرش چاقو و چراغ قوه وصل می‌شد اما خیلی بزرگ بود. بعدی، کوچک و مشکی بود، همانی که متین می‌گفت از شرکت برتاست. همان را انتخاب کردم و از تخته جدایش کردم. در دستم جا به جایش کردم و لبخند پهنی زدم. برای منی که تا به حال اسلحه‌ی واقعی در دست نگرفتم، عجیب و خوشایند بود!
- همین رو انتخاب می‌کنم!
از دستم گرفت و دوباره به تخته وصل کرد. برگشتم و به چهره‌اش خیره شدم. موهای مشکی و حالت دارش، روی پیشانی‌اش ریخته بودند و چشمان خمار شده از خستگی‌اش، میان حصار موژه‌هایش می‌درخشیدند.
- خسته‌ای. بتره یکم استراحت کنی!
سرش را تکان داد و دستی در موهایش کشید. به سمت در حرکت کردیم. پس از خارج شدن از سالن و قفل کردن در، راه ویلا را در پیش گرفتیم.
***
دستانم را روی میز گذاشتم و روی صندلی نشستم. نگاهی به جمع شش نفره‌مان انداختم. لوکا، متین، رئییسشان سایمون پاول (powell)؛ همانی که اجازه‌ داد با آن‌ها همکاری کنم، و دو نفر از افراد تیمشان.
گلویم را صاف کردم و جمع‌تر نشستم. دروغ چرا، میان پنج نفر مرد کمی معذب بودم. دستی به یقه‌ام کشیدم و نگاهی به تخته‌ی سفید و خالی‌ای که به دیوار رو به رو متصل بود انداختم. سایمون با چند برگه سرش گرم بود و متین و لوکا با یکدیگر صحبت می‌کردند.
لوکا حرف می‌زد و متین سرش را تکان می‌داد.
دیشب روی کاری که باید می‌کردیم خیلی فکر کردم، این که چگونه ترور را نزدیک‌تر بکشیم یا خودمان بهشان نزدیک شویم.
اتاقک سفیدی که درونش ساکن شده بودیم، ته سالن قرار داشت و جز یک میز سفید و چند صندلی دورش و یک تخته وایت برد، چیز دیگری نداشت.
دل به دریا زدم و با تردید و خیره به نقطه‌ای در میز، گفتم:
- من یک نقشه‌ای دارم.
سرشان را بالا گرفتند و من را نگاه کردند. زیر نگاه‌های سنگینشان سرم را تکان دادم و با قورت دادن آب دهانم و خیره شدن به جایی به غیر از صورت‌هایشان، گفتم:
- نقطه ضعف ترور کیه؟ منظورم شخصی که ترور به هر دلیلی روش حساسه.
سکوتی که در گوشم زنگ خورد، وادارم کرد سرم را بالا بگیرم. سایمون ابرویش را بالا انداخته بود و با ژست بازیگران خارجی، به چشمانم نگاه می‌کرد. سرم را سوالی تکان دادم که گفت:
- زیرکانه‌ست! از تو همچین چیزی هم انتظار می‌رفت.
ناخودآگاه سمت چپ لبم کج شد و طرح پوزخند را به خود گرفت. مطمئنا وقتی می‌فهمید چه افکار شومی در ذهن دارم، حرفش را پس می‌گرفت.
لوکا برگه‌ای را روی میز انداخت و با اکراه به سمتم هول داد. اخمانش را در هم کشیده بود و صورت سرخش نشانه‌ از نارضایتی‌اش بود.
نگاهی به برگه انداختم. دختر بوری بود که با لبخند بزرگی به دوربین خیره شده بود و در دست چپش، آبنباتی خودنمایی می‌کرد. در همین حین که به او نگاه می‌کردم، متین توضیح داد:
- اسمش ابیگل (Abigail) بِل هست. میگن وقتی بچه بوده توسط پدر ترور دزدیده میشه و همراه با ترور بزرگ میشه. ترور از اولش به چشم یک خواهر بهش نگاه می‌کرده و میشه گفت بعد از پدرش که چند سال پیش فوت کرد، روی ابیگل حساسه. ابیگل دختر ساده‌ایه و تقریبا توی هیچکدوم از کارهاشون شرکت نداشته.
ابرویی بالا انداختم و برگه‌ها را جا به جا کردم. همان اطلاعاتی که متین داده بود، نوشته بود. سرم را تکان دادم و با نفس عمیقی، برگه را نیز روی میز گذاشتم. سایمون که پاهایش را از زیر میز بیرون آورده بود و روی هم انداخته بود، با ژست مغروری منتظر شنیدن نقشه‌ام بود.
روی میز ضرب گرفتم و کمی مکث کردم. به سرعت کلمات را پشت سر هم چیدم و نقشه‌ام را تعریف کردم.

@Fateme Cha

  • لایک 11
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 2

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت پانزدهم» 

اخم‌های لوکا هر لحظه بیشتر از هم فاصله می‌گرفتند و دهان سایمون آنقدر باز شده بود که نگران رفتن پشه به دهانش بودم.
آن دو نفری هم که دو طرف متین نشسته بودند، هنگ کرده به یکدیگر نگاه می‌کردند. یکی از آن‌ها که موهای مشکی پر کلاغی داشت و چشمان گرد و زاغش زیر نور می‌درخشید، گفت:
- تو... تو از کجا می‌دونی؟!
تکخنده‌ای زدم و لب گزیدم.
- از کتاب‌های علوممون، از اون موقع تا به حال یادمه.
سمت سایمون برگشتم که دیدم تغییر حالت داده و سرش را میان دستانش می‌فشارد.
- قبول می‌کنید؟
پوفی کشید و پلکی زد. مشخص بود از چیزی که شنیده شوکه شده. یعنی تمام این مدت به ذهن خودشان نرسیده بود؟ بالای ابرویم را خاراندم و منتظر نگاهش کردم. استرس این را داشتم که قبول نکند و مجبور شوم دوباره نقشه بریزم. به نظرم آن فکر هیچگونه نقصی نداشت و بهترین کاری بود که می‌توانستیم انجام دهیم.
سرش را تکان داد و با ناچاری و بدون نگاه به صورتم، گفت:
- با این که کار پر ریسکیه و اگه ترور بفهمه اولین نفر سر خودت رو می‌برن زیر آب، اوکی، قبوله!
با تعجب نگاهی به او انداختم و سپس به بقیه خیره شدم. اخمی کردم و با حرص از جایم بلند شدم.
- یعنی چی؟ من دارم کمکتون می‌کنم، وظیفه‌تونه ازم محافظت کنید!
لوکا اولین نفر از اتاق خارج شد و پشت سرش، سایمون رفت. با حرص خواستم به دنبالشان بروم که آستینم از پشت کشیده شد. متین با چهره‌ای خندان نگاهم کرد و با لحنی مهربان گفت:
- هی، تو باورت شد؟ سایمون آدم باحالیه، شاید یکم مغرور و خودخواه به نظر بیاد ولی شوخ طبعه.
ابرویی بالا انداختم و با چشمان و حالتی که هنوز باورم نشده بود، گفتم:
- یعنی الان میگی شوخی کرد؟
سرش را تکان داد و مجدد خندید. اتاق خالی شده بود و صدای خنده‌های متین در سرم پژواک می‌یافت. آنقدر جالب می‌خندید که ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست.
- میشه بدونم داری به چی می‌خندی؟
لبخندش را جمع کرد و با لحن مواجی که در اثر خنده بود گفت:
- چشم‌هات رو که درشت می‌کنی خوشگل میشن.
شوکه پلکی زدم و ناخودآگاه به چشمانم دست کشیدم. لمس پلکم توسط انگشتم همانا و شلیک خنده‌ی متین همانا!
حرصی لگدی به پایش کوبیدم و در را باز کردم. هنوز صدایش شنیده می‌شد. در را محکم کوبیدم بلکه صدایش قطع شود اما انگار نه انگار!
***
لبم را داخل دهانم کشیدم، دوربین را جلوی چشمم گرفتم و دور تا دور انبار را از نظر گذراندم. بشکه‌های نفت و بنزین که روی یکدیگر و دور تا دور انبار چیده شده بودند و فضای داخلی سالن را خالی کرده بودند. بشکه‌های قهوه‌ای و مشکی‌ای که رویشان علامت خورده بود.
چند بمب کوچک پشت هر سه بشکه گذاشته شده بود و کنار هر بمب، یک گوشی بود. نقشه‌ام مو لای درزش نمی‌رفت! با رضایت لبخندی زدم و از آن بالا به پایین نگاه کردم. کمی بعد، متین از پله‌های آهنین بالا آمد. صدای قدم‌های محکمش در انبار پژواک می‌یافت و ترس و دلهره را به دل‌ها تزریق می‌کرد اما این بار، من آن کسی نبودم که می‌ترسیدم!
متین کنارم ایستاد و به میله‌های جلویمان تکیه زد. با کمی مکث، نگاهی به من که با دوربین در دستم، همه جا را چک می‌کردم، انداخت.
- به ابیگل زنگ زدیم. طبق نقشه، تا نیم ساعت دیگه میرسه. بمب‌ها سر جاشونن و گوشی‌ها هم آماده‌ن.
سرم را تکان دادم و تشکری کردم. نگاهی به لباس مشکی‌اش انداختم که قسمت پایینش خاکی شده بود. رد نگاهم را که گرفت، به لباسش رسید. با آستینش خاکش را پاک کرد و دستی به پیشانی‌اش کشید.
از کنار شقیقه‌هایش عرق می‌ریخت و صورت سرخش نشانه‌ای از گرمای داخل انبار بود.
- اینجا مثل جهنم می‌مونه.
حرفم را تایید کرد و نفسش را محکم بیرون داد. چشم‌هایش در بزرگ و قهوه‌ای را نشانه گرفته بودند و به کمک میله‌ها، صاف ایستاده بود. هر باری که می‌دیدمش، خسته بود. می‌دانستم زیاد کار می‌کند و تا دیر وقت بیدار است و برنامه‌های فردا را تنظیم می‌کند.
من هم برای همان آنجا بودم؛ مشکلاتشان را سر و سامان بدهم، دست برادرم را بگیرم و از آن جنگ اعصاب دور شوم.
دوربین را سمتش گرفتم و به چشم‌هایش خیره شدم.
- اگه میشه حواست به همه چیز باشه، من باید برم پشت انبار رو چک کنم. اصلا دلم نمی‌خواد نقشه‌م به قتل عام تبدیل بشه!
بی‌حرف، دوربین را گرفت و چشم‌هایش را با اطمینان بست. لبخندی به او زدم و از کنارش گذر کردم. پله‌های آهنی سمت چپ را دو تا یکی کردم و به سمت در خروجی انبار رفتم. به نگهبانی که با جدیت کنار در ایستاده بود و دست‌هایش را جلویش قلاب کرده بود، اشاره زدم در را باز کند.
قفلش را کشید و با کمی تقلا، در با صدای وهم‌ انگیزی باز شد. سرم را با رضایت تکان دادم و دست در جیب مانتوام، از کنار ماشین‌های پارک شده جلوی انبار، رد شدم. ماشین‌ها دو طرف جاده را محاصره کرده بودند و کنار هر ماشین، یک نفر ایستاده بود. لباس‌های مشکی، ماشین‌های مشکی، اسلحه‌های مشکی، و چندین روح سیاه، در هم شکسته و شرور که قرار بود به اسارت خِیر در بیایند!
وقتی به مکان مورد نظرم رسیدم، سرم را بالا گرفتم. روی هر ساختمان، یک تک تیرانداز ایستاده بود. آسمان رو به سیاهی می‌رفت و ستاره‌ها از خانه‌هایشان بیرون می‌آمدند.
نفس عمیقی کشیدم و به دوربین‌ها نگاه کردم. چشمک زن قرمزشان روشن بود و به من اطمینان می‌دادند که فعال هستند. متین می‌گفت امنیت سیستم‌هایشان قوی‌ست و احتمال هک شدنشان چهل درصد است.
نفس آسوده‌ای کشیدم و همان مسیر را برگشتم.
وقتی به جای قبلی‌ام رسیدم و بالای میله‌ها ایستادم، متین را دیدم که با اخم کسی صحبت می‌کند. نگاهش به زمین بود و با دقت گوش می‌داد. کمی به سمت مَرد مجهول خم شده بود و آن مَرد هم در گوشش پچ می‌زد.
اخمی از سر تمرکز میان ابروهایم نشست و لبم را کج کردم.
مَرد که رفت، سرش را بالا آورد و من را دید. به در اشاره زد و علامتی داد. منظورش را گرفتم. ابیگل رسیده بود! با صدای کسی از پشت سرم، سمتش برگشتم. ماسک سیاهی را سمتم گرفت و با چشمان بی‌احساسش، خیره در چشم‌هایم گفت:
- لطفا این ماسک رو بزنید، نباید شناسایی بشید!

@masoo@Fateme Cha

ویرایش شده توسط Beretta
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 2

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت شانزدهم» 

ماسک را از دستش گرفتم و زدم. موهایم را مرتب کردم و برگشتم. دست‌هایم را روی میله‌ها گذاشتم و با اقتداری که دوباره داشت خودش را نشان می‌داد، به رو به رو خیره شدم. کمی نگذشته بود که در باز شد و دختری که شک نداشتم ابیگل است، وارد شد. دو نفر کنارش ایستاده بودند که به محض این که در سالن قرار گرفت، آنجا را ترک کردند.
نگاه ترسیده‌اش از روی بشکه‌های بنزین رد می‌شد. فرو دادن آب دهانش را حس کردم. آنقدر نگاه کرد و نگاه کرد، تا این که روی من زوم شد. چشم‌هایش گرد شد و نفسش گرفت. با این که می‌دانستم نمی‌بیند، اما پوزخند زدم.
انتقام آن روزهای پر از خفت را باید می‌گرفتم! همان روزی که آبروی چندین ساله‌ام پیش خودم رفت و من را متهم کردند.
لب‌هایش را از هم فاصله داد و چیزی گفت اما من صدای لرزان و نامفهومی از او شنیدم. ابرویی بالا انداختم و سرم را تکان دادم. صدایم را در گلویم انداختم و بلند، طوری که بشنود، گفتم:
- نترس بچه! صدات رو نمی‌شنوم، درست حرف بزن!
دست‌هایش را گره می‌زد و دوباره از هم فاصله می‌داد. آنقدر هول کرده بود که نمی‌دانست چه بگوید و فقط مثل کسی که سال‌ها از آب دور شده است، دهانش را باز و بسته می‌کرد.
کلافه مردمک‌هایم را در حدقه چرخاندم و لقبی را که قرار بود مثلا اسم متین باشد، فریاد زدم.
- عقاب! این بچه رو بیار بالا!
ابیگل با این حرفم لرزید و دو قدم به عقب پرت شد. با ترس اطراف را نگاه می‌کرد و منتظر بود ببیند آن عقاب نام از کدام طرف می‌آید! کم مانده بود خنده‌ام بگیرد. پیش پدر ترور و خود ترور بزرگ شده بود و از یک لقب ساده می‌ترسید!
متین با سرعت از اتاقک زیر پله خارج شد و ابیگل را که گویی قفل کرده بود، سمت پله‌ها کشید. پاهای خشک شده‌اش را حرکت داد و به هر سختی‌ای بود، به بالا رسیدند. رو به رویم ایستاد. سمتش برگشتم و به موهای طلایی‌ و لختش خیره شدم.
چشمان زیبایش زیر نور مهتابی کم‌سو می‌درخشیدند. دروغ چرا، دلم برایش سوخت. نمی‌دانم از چه سالی دزدیده شده و پیش ترور زندگی می‌کند اما ندیدن محبت از طرف پدر و مادر درد عمیقی‌ست که قلبت را تکه تکه می‌کند و اگر هم نکند، عقده و حسرتش برای همیشه جایی روی سینه‌ات می‌ماند!
نفسی کشیدم و با جدیت و بی‌رحمی‌ای که سعی می‌کردم از چشمانم مشخص باشد، گفتم:
- وقتی بهت زنگ زدیم گفتیم که یکسری حقایق راجب ترور هست که باید بشنوی. مخالفت کردی تا جایی که مجبور شدیم تهدیدت کنیم؛ از اون‌جایی که دختر ساده و ترسویی هستی، موافقت کردی.
ابرویی بالا انداختم و موهایم را از جلوی صورتم کنار زدم. دست به سینه ایستادم و کمی به سمتش خم شدم، به همان اندازه عقب رفت.
- چ... چی... می‌خواید؟ تر... ترور رو از کج... کجا می‌شناسید؟
پوزخند صداداری زدم و سرم را کمی چرخاندم. متین کمی آنطرف‌تر ایستاده بود. او نیز ماسک زده بود و با جدیت نگاهم می‌کرد.
- تازه میگی ترور رو از کجا می‌شناسیم؟ تو احمق‌تر از چیزی هستی که فکر می‌کردم! حداقل توقع داشتم بدونی ترور چی کاره‌ست!
از ترس رو به موت بود. پاهایش به وضوح می‌لرزید و لب‌هایش را بی‌هدف از یکدیگر فاصله می‌داد و دوباره روی هم می‌فشرد. رنگ از رخش پریده بود و هر آن احتمال می‌دادم جان از بدنش خارج شود و پخش زمین شود. دوست نداشتم اذیتش کنم اما کاری بود که باید می‌کردم!
دست‌هایم را پشت سرم به هم گره زدم و با چشمانی بی‌رحم، زمزمه کردم:
- می‌دونی، دانشمندها یه فرضیه دارن؛ این که جایی که بنزین در حال جا به جایی باشه، اگه از تلفن استفاده کنید، مخصوصا این که تلفنتون زنگ بخوره، آتش سوزی به وجود میاد.
آب دهانش را قورت داد و فک فشرده شده‌اش را در دست گرفت. موهایش جلوی صورتش را گرفتند اما حس کردم قطره اشکی از گوشه‌ی چشم چپش پایین چکید. لب گزیدم و به سختی ادامه دادم:
- می‌خوای با هم امتحانش کنیم؟
طبق نقشه‌، با شیطنت نزدیکش شدم و شانه‌اش را در دست گرفتم. به خود لرزید و صدای کودک ترسیده‌ای از میان لب‌هایش خارج شد. هق- هق بی‌اشکش دلم را به رحم می‌آورد اما نمی‌توانستم تمامش کنم، حداقل اکنون، اینجا!
به چشم‌هایش خیره شدم و سمت میله‌ها چرخاندمش. به بشکه‌های بنزین اشاره کردم و زیر گوشش که سرخ شده بود، لب زدم:
- این‌ها رو می‌بینی؟ توشون بنزین ریخته شده. کنار هر سه تا بشکه، یک گوشی گذاشتیم و کنار هر گوشی، یک بمب. قراره اگه با گوشی اتفاقی نیفتاد، اینجا رو با بمب بترکونیم!

@Fateme Cha@Ghazal

  • لایک 9
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 3

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هفدهم» 

به لحنم هیجان دادم و تن خشک شده‌اش را سمت خودم برگرداندم. سخت بود شکنجه شدن کسی را ببینی و نقش بازی کنی! دلم برای آن چشمانی که از اشک برق می‌زدند می‌سوخت.
قدش کمی کوتاه‌تر از من بود و برای نگاه کردنم، باید سرش را بالا می‌گرفت. نفس عمیقی کشیدم و این بار، هیجان از چشمانم پر زد و جایش را سنگدلی گرفت. بازیگر ماهری می‌شدم!
فاصله‌مان را کم کردم و مجدد، کنار گوشش لب زدم:
- دوست دارم زنده از اینجا بری بیرون و هر چیزی که دیدی رو واسه ترور تعریف کنی! بگو اونجا یک دختری دیدم که وجودش پر از حس انتقام و نفرت بود!
صدایم خش‌دار شد و جوری که انگار رو به روی خود ترور ایستاده‌ام، با نفرت گفتم:
- بگو روزی که پیدات کنه... بهش بگو دعا کن تا اون روز مرده باشی!
خودش را حرکت داد، عقب رفت و شوکه به من خیره شد. دستش را روی دهانش گذاشت و این بار آزادانه هق زد. انگار تازه فهمیده بود چه اتفاقی افتاده! با ترس به اطرافش نگاه کرد و فریاد زد:
- راحتم بزارید! بزارید برم!
پوزخندی زدم و رو به متین بشکن زدم. سرش را محکم تکان داد و دستش را روی ایرپاد روی گوشی‌اش گذاشت. کمی عقب‌تر رفت. نگاه لرزان ابیگل اطراف را جست و جو می‌کرد و منتظر بود تا ببیند چه اتفاقی قرار است بیفتد. همان لحظه، مرد سیاه‌پوشی از زیر پله‌ها ظاهر شد و دریچه‌ی کوچکی که جلوی بشکه‌ها قرار داشت، باز کرد. کمی بعد، در تمام دریچه‌ها باز شد. بوی بنزین در بینی‌ام پیچیده بود و سرم گیج می‌رفت اما همچنان، محکم و استوار ایستاده بودم.
کف زمین از بنزین خیس شده بود. نگاهم را از صحنه‌ی ترسناک رو به رویم گرفتم. تنها یک جرقه، یک جرقه کافی بود تا همگی در آتش بسوزیم! ابیگل دستش را به دیوار گرفته بود و هق- هق می‌کرد. شانه‌هایش می‌لرزیدند. پا روی دلم که خواهان در آغوش کشیدنش بود گذاشتم و به سختی قهقهه‌ی شرورانه‌ای سر دادم که شبیه هرچیزی بود، جز شرورانه!
صدایم را بلند کردم.
- اگه از اینجا زنده رفتی یا اگه فرضیه دانشمندها درست بود، دلم می‌خواد همه جا بگی که توی یک آزمایش بزرگ شرکت کردی.
پوزخندی زدم و با لحنی مرموز ادامه دادم:
- البته با همکاری من!
دست‌هایم را به یکدیگر کوبیدم و با کمی مکث، تمام گوشی‌ها شروع به زنگ خوردن کردند. صدای گوشی‌ها و بوی بنزین، موقعیت وحشتناکی ساخته بودند. متین دری که پشت سرمان قرار داشت باز کرد و به من اشاره کرد. دستی به شانه‌ی ابیگل زدم که با ترس از جایش پرید.
- سعی کن خودت رو نجات بدی، ابیگل آلدن!
با التماس به من خیره شد و تا خواست چیزی بگوید، رو از او برگرداندم و پشت سر متین، وارد اتاقک آسانسور شدم. زیر لبی رو به متین گفتم:
- قراره چطوری از اونجا فرار کنه؟
آهی کشید، به دیواره‌ی آسانسور تکیه داد و به بسته شدن در خیره شد. مثل خودم پاسخ داد:
- یا خودش فرار می‌کنه، یا اگه نتونست یک نفر فراری‌ش میده.
لبم را گزیدم و موهایم را محکم عقب زدم. به گونه‌های داغ کرده‌ام دست کشیدم و پلک‌هایم را روی هم فشردم. در همان حال که سعی می‌کردم تعادلم را حفظ کنم، گفتم:
- بقیه چی میشن؟
به تبلتی که در دستش بود خیره شد و چند صفحه را بالا و پایین کرد. پس از مکث کوتاهی گفت:
- همین الانش بیشتر بچه‌ها از انبار خارج شدن.
سرم را تکان دادم که نتیجه‌اش بیشتر شدن سردرد و سرگیجه‌ام شد. دستم را به دیوار آسانسور گرفتم و پاهای سست شده‌ام، خم شدند که متین سریع زیر بازویم را گرفت و نگران چانه‌ام را گرفت. سرم را سمت خودش برگرداند. او را خیلی محو می‌دیدم و متوجه اطرافم نبودم و پلک‌هایم هوس در آغوش کشیدن یکدیگر را داشتند.
همزمان، در آسانسور با صدای بدی باز، و حرکت کند آسانسور متوقف شد. متین در همان حال که دستش را زیر بازویم گرفته بود، من را به سمت بیرون هدایت کرد. ماشین مدل بالایی کمی جلوتر منتظرمان بود. به محض ایستادن روی زمین خاکی، نفس عمیقی کشیدم و هوای آزاد را وارد ریه‌هایم کردم.
آسمان کمی ابری بود اما خورشید همچنان می‌درخشید. مردی از سمت کمک راننده‌ی ماشین پیاده شد و در را برایمان باز کرد. متین کمک کرد که عقب ماشین بنشینم و خودش نیز کنارم جای گرفت. به محض بسته شدن در، ماشین حرکت کرد. سرم را به صندلی تکیه دادم و چشم‌هایم را بستم.
با صدای متین که با ایرپاد صحبت می‌کرد، پلک‌هایم را از یکدیگر فاصله دادم.
- هنوز آتیش سوزی اتفاق نیفتاده؟
کمی مکث کرد و سپس گفت:
- پس اگه اتفاقی نیفتاده، یکی از بمب‌های ضعیفی که ته انباره فعال کن و خودت برو پیش ابیگل؛ البته طوری که تو رو نبینه. اگه تونست فرار کنه که هیچ، اگر نه خودت از اونجا ببرش و توی بیابونی، جایی پیاده‌ش کن.
سرش را تکان داد و با جدیت گفت:
- خوبه!
کمی به سمت جلو خم شد و رو به راننده‌ای که سر کم مویی داشت و یقه‌اش را کیپ کرده بود، گفت:
- برو سمت پایگاه!
از آیینه، نگاه تیزش را به متین انداخت و با جدیت گفت:
- چشم قربان!

@Fateme Cha

  • لایک 9
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 2

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هجدهم» 

به چشم‌هایم دستی کشیدم و خودم را بالا کشیدم. موهایم را کنار زدم و ماسک را با شدت از روی صورتم برداشتم. گرما به رگ‌هایم نفوذ کرده بود و نتیجه‌اش چسبیدن موهایم به گردنم شده بود. متین با جدیت با تبلت در دستش کار می‌کرد و اخم غلیظی روی پیشانی‌اش نشسته بود.
احساس می‌کردم اتفاق خوبی نیفتاده. به سمتش خم شدم و صدایش کردم اما آنقدر غرق کارش بود که صدایم را نشنید و عکس‌العملی نشان نداد. آرنجش را آرام تکان دادم که نامحسوس تکانی خورد و نگاهش را سمت من کشید.
با کمی مکث، متعجب گفت:
- چیزی شده؟
به تبلتش اشاره کردم و با لحنی که نگرانی در آن مشهود بود، گفتم:
- داری چیکار می‌کنی؟
نیم نگاهی به دستش انداخت و سرش را تکان داد. کلافه بود اما تظاهر به خوب بودن می‌کرد. لبم را گزیدم و با یک حرکت سریع، تبلت را از دستش کشیدم. سمتم برگشت و با جدیت گوشه‌ی دیگر تبلت را گرفت. اخمش با نگرانی درون چشم‌هایش سازگار نبودند.
دستم ثابت شد و نگاهم روی تصویری که تبلت نشان می‌داد، مات ماند. آب دهانم را به سختی فرو دادم. کاهش دما را به راحتی احساس می‌کردم. دستم به لرزش افتاد و قلبم با سرعت بیشتری کوبید. باید با این حجم از شوک، حداقل سکته را می‌زدم اما عجیب بود که سالم بودم!
متین از غفلتم استفاده کرد و گوشی را ازم گرفت. صفحه‌اش را خاموش کرد و با سرزنش گفت:
- چرا آخه یکم حرف گوش نمیدی؟ وایمیستادی خودم شب بهت می‌گفتم!
چشمانم را بستم تا اشکم نریزد. نفس عمیقی کشیدم و با صدای خش‌داری لب زدم:
- من رو ببر پیشش!
بلافاصله، به او خیره شدم. کلافه گیجگاه‌هایش را فشرد و لب‌هایش را درون دهانش کشید. نفسش را تند بیرون داد و سپس به سمتم برگشت.
- مطمئنی؟
از سرمایی که به مغز و استخوانم وارد شده بود لرزیدم و با لحن ترسناکی گفتم:
- یا من رو می‌بری پیشش یا یک راست و بدون برنامه میرم سراغ ترور!
تردید در چشم‌هایش مشخص بود و لب‌هایش بی‌هدف می‌لرزیدند.
- ببین...
عصبانیتم اوج گرفت و گویی که ترور جلویم نشسته و سخنرانی می‌کند، فریاد زدم:
- الان اونقدر دیوونه هستم که نگاه نکنم پلیسی یا چی! من رو می‌بری پیشش یا نه؟!
مشتش را آرام به پیشانی‌اش کوبید و در آخر با صورتی سرخ، رو به راننده فریاد زد:
- برو کمپ انتاریو!
***
لباسم را در دستم فشردم و دندان‌هایم را روی یکدیگر ساییدم. زیر لب ترور را به فحش کشیده بودم و از طرفی سعی بر اشک نریختن داشتم. صدای هیاهوی اطرافم روی مغزم رژه می‌رفتند و دلم می‌خواست با یک فریاد صدایشان را خفه کنم!
دست کسی به شانه‌ام برخورد کرد و پشت بندش، صدای گیرای متین گوشم را نوازش کرد.
- برادرت رو آوردم.
با سمع این جمله، از جایم پریدم و به سمتش برگشتم. خنده‌ها، گریه‌ها، پچ- پچ‌ها، چهره‌ها، همگی محو شدند و تنها ساتیار بود و ساتیار! زیر چشمانش گود رفته بود و لباس سفیدش به تنش زار می‌زد. مچ دستانش کبود شده بود و لب‌هایش خشکیده بودند؛ گویی چندین روز است آب ننوشیده. لبخند بی‌جانی زده بود و شرمندگی چشم‌هایش من را آزار می‌داد.
شانه‌هایش را میان دست‌هایم محاصره کردم و دندان‌هایم را فشردم. زمان گریه نبود! باید انتقام ساتیارم را می‌گرفتم. موهای شلخته‌اش را که در هم گره خورده بودند، نوازش کردم. آغوشم را پس نزد و در سکوت، نگاهم کرد.
روی سینه‌اش اشکال فرضی‌ای می‌کشیدم و سوال‌هایم را مرتب می‌کردم. در آخر دوام نیاوردم و به آرامی پرسیدم:
- چرا اینطوری شدی داداشی؟ تو همیشه از اعتیاد و مواد مخدر متنفر بودی، حالا چی شده که... که به تریاک معتاد شدی؟
صدای متین در گوشم می‌پیچید که در ماشین می‌خواست با آرامش برایم حال جسمی ساتیار را تعریف کند. جمله‌ی اولش برای بار هزارم در سرم اکو شد.
«- متاسفانه... معتاد شده!»
سرم را به سینه‌اش چسباند و زیر لب کنار گوشم زمزمه کرد:
- اون‌ها مغزم رو کنترل می‌کنن ساتی. دست خودم نیست!
یقه‌اش را در چنگ گرفتم و خودم را به او نزدیک‌تر کردم. با جدیت و لحن نفرت‌ آمیزی گفتم:
- میگن غم پنج مرحله داره؛ انکار، خشم، پذیرش، افسردگی، چونه زدن، اما انتقام رو جا انداختن!

@Fateme Cha

ویرایش شده توسط Beretta
  • لایک 8
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 3

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت نوزدهم» 

من را از خودش جدا کرد و چشم‌های بی‌حالش، مردمک‌هایم را نشانه گرفتند. با این که ضعیف شده بود، اما هنوز هم نمی‌خواست باطنش را نشان دهد. موهایم را نوازش کرد و پشت گوشم انداخت. کمی به سمتم خم شد و با جدیت گفت:
- نزنه به سرت کار احمقانه‌ای انجام بدی؟ آدم‌های ترور به هیچکس رحم نمی‌کنن. نگاه نمی‌کنن یک دختر بچه‌ای یا یک پیرزن هشتاد ساله. نگرانی‌ها و عذاب من رو بیشتر نکن، کاری نکن چند روز دیگه از عذاب وجدان خوابم نبره، خب؟ اگه اتفاقی برات بیفته، من سکته میزنم، می‌فهمی؟ خودت که بهتر درکم می‌کنی ساتی!
لبم را گزیدم و به چشم‌هایش زل زدم. حرفی برای زدن نداشتم چون می‌دانستم نمی‌تواند جلویم را بگیرد. اراده‌ی قوی و نترس بودنم در همه جا حرف اول را می‌زد. ترور که هیچ، از بزرگ‌تر از او هم نمی‌ترسیدم!
بحث را ادامه ندادم و با لبخند سرم را تکان دادم اما خودش هم می‌دانست لبخندم مصنوعی است و کار خودم را می‌کنم. با نگرانی نفسش را فوت کرد و سمت متین برگشت. متین نیز سرش را تکان داد و اشاره کرد که می‌تواند برود. قبل از این که برود، بوسه‌ای به روی موهایم نشاند و دوباره تذکر داد.
- جان ساتیار کاری نکنی ها!
حرف نزدم. از دروغ متنفر بودم و سکوت بهتر بود. دستش را محکم روی چشم‌هایش کشید و بدون نیم نگاهی، از کنارمان رد شد. می‌دانست، می‌دانست کوتاه نخواهم آمد و تا ترور را به زمین گرم نیندازم، بیخیال نمی‌شوم.
نگاهم مسیر ساتیار را دنبال می‌کرد. از پله‌ها بالا رفت و قبل از این که وارد ساختمان شود، لبخند گرفته‌ای زد که تلخی‌اش را به راحتی از آن فاصله هم احساس می‌کردم.
با بسته شدن در و پنهان شدن چهره‌اش پشت در، روی برگرداندم و از حیاط کمپ خارج شدم.
متین پشت سرم دوید و دستم را کشید. ناخودآگاه برگشتم و دستم را محکم پس کشیدم. با تعجب اخمی کرد و گفت:
- هی، کارت دارم!
چشم‌هایم را در حدقه چرخاندم و به سمت ماشین حرکت کردم. دو طرف خیابان گل و گیاه کاشته شده بود و بوی گل یاس کوچه را در بر گرفته بود. با این حال، آرامش از زندگی‌ام پر کشیده بود و با هیچ بویی، با هیچ اتفاقی، هیچ صحنه‌ی شادی، به حالت قبلی خودش برنمی گشت. هر چند، قبل از این هم آرامش نداشتم!
ناخودآگاه تمام احساسات منفی‌ام را سر متین خالی می‌کردم و همین آزارم می‌داد اما نزدیک‌ترین فردی بود که می‌توانستم خودم را رویش تخلیه کنم! دلم برایش می‌سوخت اما خب دست خودم نبود.
سوار ماشین شدم. راننده، نگاه بُرنده‌اش را به من دوخت که با بی‌حوصلگی و لهجه‌ی نصف و نیمه‌ی فرانسوی لب زدم:
- ها؟ چرا نگاه می‌کنی؟
بی‌هیچ حرفی، به رو به رو خیره شد و دست‌هایش، فرمان را فشردند. اخمی کردم و با چشم غره، نگاهم را به بیرون انداختم. کمی بعد، متین نیز سوار ماشین شد و عصبی گفت:
- برو سمت پایگاه!
ماشین حرکت کرد و از آن کوچه‌ی خوش‌بو خارج شدیم. طبق عادت، بازو‌هایم را فشردم و لب گزیدم. فشار روحی‌‌ زیادی بهم وارد شده بود و چاره‌ای جز انتقام نداشتم؛ خودم هم نمی‌خواستم، عقده‌هایم گلویم را می‌فشردند و مجبورم می‌کردند جلو بروم.
امان از حسرت‌ها و امان از حس انتقام!
***
دستی به چشم‌هایم کشیدم و پلک‌هایم را روی هم فشردم. سردردم به عقلم قلبه کرد. فریادی کشیدم و نقشه را روی زمین انداختم. از دیروز فکر ساتیار رهایم نمی‌کرد. واقعا کلافه شده بودم. دست‌هایم را به میز تکیه دادم و کمی خم شدم که موهایم جلوی صورتم را گرفتند.
نقشه را از روی زمین چنگ زدم و نفس عمیقی کشیدم. تا سه شماره شمردم و سپس کاغذ را کامل باز کردم. نقشه‌ی عمارت ترور بود. جای نگهبان‌ها و بادیگاردها در نقشه مشخص شده بود، تمام دزدگیرها، جای پارک ماشین‌ها، باغچه‌ای که پشت عمارت قرار داشت، همگی روی نقشه شکل گذاری شده بودند.
پیشانی‌ام را نوازش کردم و پوفی کشیدم.
با صدای در، نقشه را روی میز رها کردم و اجازه‌ی ورود دادم. متین وارد اتاق شد و یک سری عکس و پرونده جلویم گذاشت. نیم نگاهی به صورت جدی‌اش انداختم. از دیروز، عصبی و جدی شده بود. نگاه ازش گرفتم و پرونده را باز کردم. صفحه‌ی اولش، عکس مرد عبوسی بود که با اخم‌های غلیظش، به دوربین نگاه می‌کرد.
ابرویی بالا انداختم و نوشته‌ی زیرش را خواندم. ترور آلدن! لب‌هایم را روی یکدیگر ساییدم و سرم را بالا گرفتم. ورق زد و روی یک صفحه نگه داشت. اشاره کرد تا به آن نگاه کنم.
عکس عمارت ترور بود. جاده‌ی طویلی داشت که به عمارت می‌رسید. باغ بزرگش با نیمکت‌ و چراغ تزئین شده بود و مجسمه‌های عقاب مانند در جای جای عمارت گذاشته شده بودند.
- این‌ها رو خوب نگاه کن و حفظشون کن! رئیس گفت بهت برسونمشون. فردا قراره اون سه تا تاجر رو بکشن. حواست رو جمع کن که بی‌گدار به آب ندی!

@Fateme Cha

  • لایک 10
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 2

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیستم» 

سرم را تکان دادم و ورق زدم. از گوشه- گوشه‌ی عمارت عکس گرفته شده بود و فضای سبز و در عین حال مخوف و ترسناکش، من را شوکه کرده بود. ابرویی بالا انداختم و به عمارت سیاه رنگش خیره شدم. همانند عمارت‌های خون‌آشامی بود!
در همان حال که به عکس‌ها نگاه می‌کردم، به متین گوش سپردم.
- امشب باید نقشه‌ی دومت رو عملی کنیم. امیدوارم بتونیم به خواسته‌مون برسیم. از ساتیار نمی‌تونن استفاده‌ای کنن چون خودشون معتادش کردن و توان کشتن رو نداره اما هنوز خیلی نیرو داخل عمارت هست که بخوان عملیات رو انجام بدن. در هر صورت نمی‌تونیم تاجرها رو فراری بدیم چون بالاخره پیداشون می‌کنن؛ پس فقط یک راه میمونه!
پوفی کشیدم و نگاهم را بالاتر کشیدم. چشم‌های سرد و بی‌تفاوتش، متعجبم کردند. چرا اینگونه شده بود؟ باور کنم فقط به خاطر برخورد دیروزم است؟
سرم را مجدد تکان دادم و گفتم:
- می‌دونم، همه این‌ها رو می‌دونم! نیاز به توضیح نیست. فقط لطفا اگه اتفاقی برام افتاد آروم به پدر و مادرم خبر بدید. درسته از طرفشون محبتی ندیدم اما... اما مامانم یکم ترسوئه. اگه بفهمه بلایی سرم اومده دور از جونش سکته میزنه.
بهت در چشمانش دوید و با پلک زدن، به حالت خونسرد قبلی‌اش برگشت. لب‌هایش را از یکدیگر فاصله داد اما قبل از خارج شدن هرگونه صوتی از گلویش، دهانش را بست. لبش را گزید و این بار بدون تعلل، با لحنی که مثلا برایش مهم نیست، پرسید:
- توی این شرایط به این سختی باز هم نگران پدر و مادرتی؟ چطور می‌تونی...
حرفش را برید و کلافه سرش را تکان داد. می‌خواستم جوابش را بدهم اما عقب‌گرد کرد و قبل از خارج شدن از اتاق گفت:
- برگه‌ها رو با دقت بخون! طرف‌های ساعت یک بامداد بهت خبر میدم که چیکار کنی.
منتظر پاسخم نماند و در را پشت سرش بست. متین، فرد عجیبی بود. طی این چند روز فهمیده بودم پسر آرام و درون‌گرایی‌ست که ترجیح می‌دهد خستگی‌اش را پشت نقابش پنهان کند اما موفق نمی‌شود.
اینگونه رفتار برای من کمی غریب بود. منی که گاهی از یک دختر بچه ضعیف‌ترم و گاهی دست مافیاها را از پشت می‌بندم! مادرم همیشه می‌گفت تعادل ندارم و همواره در حال تغییرم.
سرم را تکان دادم تا این افکار را از ذهنم خارج کنم. مشغول منتقل کردن نقشه از روی برگه به روی دفترم بودم تا بتوانم حفظش کنم. شرایط حساسی بود. اگر جای یک دزدگیر را فراموش می‌کردم یا یک دوربین من را می‌دید، شاید حتی جنازه‌ام را هم پیدا نمی‌کردند!
برادرم همه چیزم بود. اگر او نبود، هیچوقت چنین ریسکی نمی‌کردم. آن روزها که در راه مدرسه زمین می‌خوردم و پاهایم زخمی می‌شدند، کسی که به پاهایم چسب زخم می‌زد، ساتیار بود! کسی که تا صبح بالای سرم می‌نشست و تبم را چک می‌کرد، ساتیار بود! کسی که وقتی ناراحت بودم من را می‌خنداند، ساتیار بود!
درست است ساتیار تمام محبتش را خرجم کرده اما محبت پدر و مادر یک چیز دیگری‌ست!
دستم را روی میز کوبیدم و خودکار را رها کردم. سرم را به میز تکیه دادم و فنجان قهوه را میان انگشتانم چرخاندم. گرمای فنجان که به انگشتانم انتقال یافت، گویی آرامش گرفتم.
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم را دور تا دور اتاق جدیدم گرداندم. اتاقم را تعویض کرده بودند تا هم بتوانم بخوابم هم در همانجا کار بکنم. فضای سفید اتاق و سبزی گیاهان که کنار دیوار چیده شده بودند، انرژی مثبت تزریق می‌کرد. لوستر ظریفی که از سقف آویزان شده بود، اتاق را کاملا روشن می‌کرد؛ البته تخت آن طرف اتاق و پشت یک دیوار قرار داشت و نور لوستر به آنجا نمی‌رسید. کنار تخت هم فقط یک آباژور قرار داشت و لامپ نداشت.
با خودکار روی میز ضرب گرفتم و لبم را کج کردم. نگرانی‌ام غیرقابل انکار بود و گویی کسی در دلم نشسته و مشغول رخت شستن است. هرچقدر می‌خواستم سرم را با تم اتاق و خاطراتم گرم کنم، تنها حالم را بدتر می‌کردم. از پشت میز قهوه‌ای‌‌ ام بلند شدم و به سمت پنجره‌ی سرتاسری‌ای که درست پشت سرم قرار داشت رفتم.
درختان خشکیده‌ی حیاط در دیدگاهم ظاهر شدند. دلشان از این همه سردی نمی‌گرفت؟ اگر من بودم برای آرامش خودم هم که شده، گل‌کاری می‌کردم و حیاط را از این بی‌روحی در می‌آوردم.
سرم را به شیشه که از گرمای اتاق، گرم شده بود، تکیه دادم و چشم‌هایم را بستم. صدای باران را تصور کردم؛ صدای چیک‌- چیک‌اش را، بوی نم و خاکی که با یکدیگر فضا را معطر کرده بودند، رودی که از بارش بی‌رحمانه‌ی باران تشکیل شده بود و خیسی‌ای که لباس‌هایم را در بر گرفته بود.
تصور باران و صدای آرامش بخشش تنها چیزی بود که در آن لحظه می‌توانست من را آرام کند. تمرکزم به کل از بین رفته بود و به تنها چیزی که فکر می‌کردم، ترور بود. بی‌رحم بود دیگر، نبود؟ قاتل بود دیگر، نبود؟ زندگی‌ها را خراب می‌کرد دیگر، نمی‌کرد؟ ترسم بی‌دلیل نبود، بود؟
اگر گیر می‌افتادم، چه بلایی سرم می‌آوردند؟ متین می‌گفت بهترین کاری که می‌توانند بکنند، کشتنت است. جمله‌اش مانند طوفان در مغزم می‌پیچید و اکو می‌شد.
واکنش پدر و مادرم چه خواهد بود؟ لبخند تلخی زدم. فوقش یک ماه برایم سوگواری می‌کنند و سپس به کارهای روزانه‌شان مشغول می‌شوند!

@Fateme Cha

  • لایک 8
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 2

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیست و یکم» 

آهی کشیدم و روی پاشنه‌ی کفشم، سمت میزم چرخیدم. نقشه را تقریبا حفظ شده بودم و از این لحاظ مشکلی نبود. تنها ترسم این بود که هنوز به طور کامل تیراندازی یاد نگرفتم و جز همان روزی که متین به من آموزش داد، دیگر اسلحه به دست نگرفتم. حکم تیراندازی نیز امروز صبح به دستم رسید.
شقیقه‌هایم را فشردم و در حمام را که سمت چپ اتاق و ته سالن قرار داشت، باز کردم. تنها چیزی که آرامم می‌کرد، یک دوش آب سرد بود.
***
اسلحه را در دستم فشردم و کمی بیشتر زیر سایه خم شدم. همان اسلحه‌ای بود که آن روز انتخاب کرده بودم؛ خوش دست و هوشمند! آب دهانم را قورت دادم و کوله‌ام را که پر از خشاب و چاقو بود چک کردم. صدای متین را از ایرپاد شنیدم.
- آروم باش، خب؟ هول نکن! حواست رو جمع کن و از کنار اون جاهایی که روی نقشه مشخص کردیم رد نشو! تاکید می‌کنم، اصلا رد نشو! چون بلافاصله آژیر خطر زنگ میخوره و تک تیراندازها شلیک می‌کنن.
با آستینم قطره‌ی عرق روی شقیقه‌ام را پس زدم و بینی‌ام را بالا کشیدم. هر وقت استرس می‌گرفتم، آب‌ریزش بینی‌ام شروع می‌شد.
از کنار دیوار سرکی کشیدم و در همان حال گفتم:
- خیلی خوب! لطفا دیگه چیزی نگو، هول میشم!
سکوت کرد و من چشم‌هایم را در حدقه چرخاندم. مجدد گند زده بودم!
چند نگهبان جلوی در ایستاده بودند که تلو- تلو می‌خوردند و می‌خندیدند. از حالتشان مشخص بود اصلا در اینجا سیر نمی‌کنند! پوزخندی زدم و زیر لب زمزمه کردم:
- این‌ها بودن آدم‌های ترور؟
گوشی‌ام را از جیب پیراهن ارتشی‌ام بیرون کشیدم و عکس گرفتم. نور تیر برقی که داخل باغ بود، نیمی از فضا را روشن کرده بود اما نیمه‌ی دیگر، در تاریکی فرو رفته بود. از کنار دیوار رد شدم و پشت یکی از نگهبان‌ها ایستادم. آن دو نفر دیگر، در حال صحبت کردن به زبان فرانسوی بودند و به همین دلیل نمی‌فهمیدم چه می‌گویند. اصلا حواسشان این طرف نبود؛ البته در تاریکی ایستادنم نیز بی‌تاثیر نبود.
نمی‌خواستم دستم به خون آلوده شود؛ حداقل خون سه نگهبان ساده! روی زمین دراز کشیدم و سینه خیز از کنارشان رد شدم. دست‌هایم در اثر کشیده شدن روی زمین خاکی، خراشیده شده بودند اما توجهی نکردم. پشت یکی از بوته‌ها پنهان شدم و دوربینم را از کوله‌ام بیرون کشیدم. باغ را از نظر گذراندم. با این که فضای ترسناکی داشت، اما بوی گل و گیاهان به آن زندگی بخشیده بود.
جز نور کمی که روی بوته‌ها افتاده بود و کمی مسیر را روشن می‌کرد، چیز قابل توجهی دیده نمی‌شد؛ البته یک سری نور قرمز اطراف باغ را در بر گرفته بودند که شک نداشتم نور دزدگیرهاست.
بند دوربین را به گردنم آویختم و کوله‌ام را روی دوشم انداختم. اسلحه‌ام را از جیب پشت شلوارم بیرون کشیدم و جلویم نگه داشتم. روی دو زانو، از کنار بوته‌ها به سمت عمارت حرکت کردم.
صدای متین تمرکزم را به هم زد و نزدیک بود داخل باغچه بیفتم.
- از سمت چپ نرو!
دندان روی یکدیگر ساییدم و با حرص لب زدم:
- خودم می‌دونم!
دستی به پیشانی‌ام کشیدم و دم عمیقی گرفتم. مسیرم را عوض کردم و عرض جاده‌‌ای را که به عمارت می‌رسید، با سرعت طی کردم. این طرف دوربین نداشت؛ بنابراین با خیال آسوده، با سرعت از میان درخت‌ها می‌دوییدم. صدای پاهایم روی چمن و برگ‌ها و همچنین نفس- نفس زدن‌هایم سکوت را بر هم می‌زدند.
شاخه‌ها را از جلوی چشمانم کنار زدم که متوجه عمارت بزرگ رو به رویم شدم. دست‌های زخمی‌ام را بی‌ملاحظه به لباسم کشیدم که متوجه سوزش شدیدشان شدم. نگاهم روی قرمزی خون دستم ثابت ماند. وقت برای آه و ناله نداشتم، پس لباسم را روی دستم گذاشتم و وقتی به طور کامل خون را از روی دستم پاک کردم، برش داشتم.
کمی خم شدم و دو دل به دو طرف عمارت نگاه کردم. چپ دوربین داشت یا راست؟
- برو سمت راست!
اخم‌هایم را در هم کشیدم و ناخن‌هایم را در گوشت دستم فرو کردم. اعصابم به شدت ضعیف شده بود و تنها چیزی که در آن لحظه آزارم می‌داد، متین بود. از قصد صحبت می‌کرد چون می‌دانست اعصابم را به هم می‌ریزد.
کنترلم را از دست دادم و با صدایی که سعی می‌کردم بلند نشود، گفتم:
- متین ساکت میشی یا باید ایرپاد رو در بیارم؟!
صدای خنده‌ی شرورانه‌اش را که شنیدم، بدون تردید ایرپاد را از گوشم بیرون کشیدم و خاموشش کردم. در جیبم انداختم و با توجه به حرف متین، به سمت راست حرکت کردم.

@Fateme Cha

ویرایش شده توسط Beretta
  • لایک 7
  • هاها 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 1

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیست و دوم» 

فضای تاریک و نورهای رقصان قرمز اطرافم، ترس را به دلم تزریق کرده بودند و خواه ناخواه، پوست دستم را می‌کندم. پله‌های جلوی عمارت را با احتیاط طی کردم. لبم را از روی تمرکز گزیدم و کمی خم شدم. روی دو زانو ایستادم و به سمت پنجره‌ی بزرگ و سراسری عمارت رفتم. دست‌هایم را سایه‌بان چشم‌هایم کردم و داخل را از نظر گذراندم.
هیچ نوری از داخل دیده نمی‌شد و در نتیجه، چیزی ندیدم. سرم را پایین گرفتم و به دیوار تکیه دادم. چشم‌هایم را بستم تا کمی فکر کنم. زمان چیزی بود که مرا می‌ترساند!
«فکر کن، فکر کن، فکر کن ساتی! اه، احمق به اینجاش فکر نکرده بودی؟»
جیغم را خفه کردم و به جایش، انگشتم را گزیدم. وقتی درد در استخوانم پیچید، به حماقتم پی بردم. عقلم را به کل از دست داده بودم! به پیشانی‌ام کوبیدم. عضلاتم از استرس سفت شده بودند و استخوان‌هایم تیر می‌کشیدند. ضربه‌ی بعدی را که به پیشانی‌ام زدم، جرقه‌ای داخل مغزم روشن شد. آن ضربه کار خودش را کرد!
پشت عمارت، در کوچکی بود که به اتاق خدمتکارها راه داشت. تنها چیزی که از طریق آن می‌توانستم به عمارت دسترسی پیدا کنم، همان بود! از جایم پریدم و در همان حال که خمیده حرکت می‌کردم، در جیب‌هایم دنبال ایرپادم گشتم اما نبود. شوکه شده جیب‌های پیراهنم را گشتم و دستم را روی شلوارم کشیدم بلکه برجستگی‌اش را حس کنم اما نه، واقعا نبود!
از خودم حرصم گرفته بود؛ البته تقصیر متین هم بود. نباید لجبازی می‌کرد وقتی می‌دانست عصبی‌ام! بیخیال ایرپاد شدم و سرعتم را بیشتر کردم. سمت راستم درخت‌های بزرگی قرار داشتند که هر چه جلوتر می‌رفتم، بزرگ‌تر و ترسناک‌تر می‌شدند. شاخه‌ها در یکدیگر پیچ می‌خوردند و تاریکی، آسمان را لا به لای خویش جا می‌داد.
کمی بعد، حتی ماه هم دیده نمی‌شد. آب دهانم را قورت دادم و چشم از آسمان گرفتم.
کم مانده بود پشیمان شوم و راه برگشت را در پیش بگیرم که به ساتیار فکر کردم. چشمانی که زیرشان گود رفته بود و لبخند بی‌جانی که برای دلگرمی من بود و بس! ابروهایم به یکدیگر گره خوردند و انتقام، مجدد در چشمانم شعله‌ور شد.
بالاخره مسیر طولانی باغ را طی کردم و به دیواری رسیدم که به عرض عمارت پایان می‌داد. سرم را کمی گرداندم که نگاهم با همان دری که منتظرش بودم، برخورد کرد. خودش بود. گوشی‌ام را برداشتم و شروع به عکاسی کردم؛ از درخت‌ها و دیواری که انتهای باغ قرار داشت عکس گرفتم.
با توجه به اطلاعاتی که متین داده بود، عمارت شامل تقریبا شصت خدمتکار می‌شد که همه‌شان کارت شناسایی داشتند و باید به لباسشان متصل می‌کردند. سی نفر از آن‌ها خارج از عمارت و بقیه همینجا، داخل عمارت زندگی می‌کردند.
نفس عمیقی کشیدم و رو به آسمان کردم. زیر لبی و خطاب به خدایی که شک نداشتم مرا می‌بیند و منتظر است، گفتم:
- خدایا خودت می‌دونی چقدر ساتیار رو دوست دارم و به خاطرش هر کاری می‌کنم! کمکم کن!
با زبان لبم را تر کردم، سمت در برگشتم و دستم را به سمتش دراز کردم. قبل از این که پشیمان شوم، با کف دستم، دو مرتبه به در کوبیدم. کمی مکث کردم اما وقتی دیدم کسی پاسخگو نیست، قدمی به جلو برداشتم که همان لحظه در با شدت باز شد.
دخترکی که در را باز کرده بود، موهای لخت و درهم گره خورده‌ی مشکی‌اش را از جلوی چشمانش کنار زد و با حرص و چشمانی که همچنان از شدت خواب بسته بودند، لب زد:
- چه خبرته نصف شبی؟
با تعجب به صورت گندمی‌ و خواب‌آلودش خیره شدم و لب زدم:
- اِم... معذرت می‌خوام!
ابرویش را به بالا پرتاب کرد و بالاخره راضی شد کمی پلک‌هایش را از یکدیگر فاصله بدهد. نگاه قهوه‌ای و شاکی‌اش من را هدف گرفت و تا خواست چیزی بگوید، صدای خش‌دار نفر بعدی، او را مسکوت کرد.
- کیه یاس؟ بگیر بخواب دیگه، اه!
به خودم آمدم و قبل از این که در را به رویم ببند، گفتم:
- هی، صبر کن! من هم اینجا کار می‌کنم. آم... دیروز مرخصی گرفته بودم، تازه رسیدم.
مکث کرد. هنوز در خواب سیر می‌کرد و زمان! زمان با سرعت جلو می‌رفت و من حتی وارد عمارت هم نشده بودم. چشم‌هایش روی یکدیگر افتادند و قبل از این که واکنشی نشان دهم، پخش زمین شد.

@Fateme Cha

ویرایش شده توسط Beretta

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیست و سوم» 

صدای افتادنش روی زمین پارکت شده، در گوش‌هایم اکو شد و چشمانم را گرد کرد. دست‌هایش دو طرفش باز شده بودند و حالت ستاره گرفته بود. لبخند آسوده‌ای گوشه‌ی لبش خودنمایی می‌کرد و گویی به آرامش رسیده بود!
با صدای ناله‌ی همانی که آن دختر را یاس صدا کرده بود، نگاهم را به سمتش سوق دادم. با حرص بازوی یاس را گرفت و کشید. خواست در را ببندد که نگاهش به من افتاد. خودم را برای هر واکنشی آماده کرده بودم که لبخند زد.
تا خواستم لبخندش را هضم کنم، جیغ زد:
- چرا مثل خل و چل‌ها وایستادی من رو نگاه می‌کنی؟ خبرت بیا تو در رو ببند!
آب دهانم را قورت دادم و تنها چیزی که در لحظه به ذهنم رسید، واژه‌ی «تیمارستان» بود! پاهای خشک شده‌ام را حرکت دادم و وارد اتاقک شدم. در را پشت سرم بستم و در همان حال، جای اسلحه‌ام را چک کردم.
دو طرف اتاقک تخت‌های دو طبقه چیده شده بودند و سر جمع، هشت نفر در اتاق بودند. فضای تاریک آنجا، اجازه‌ی کنجکاوی نمی‌داد و جز سایه‌ی محو اشیا‌ء داخل اتاق، چیزی نمی‌دیدم.
دختر بی‌اعصاب و سفید پوش، یاس را روی یکی از تخت‌ها پرت کرد که به جای او، کمرم درد گرفت. دست به سینه نگاهی به سر تا پایم انداخت و به تنها تخت خالی در اتاق اشاره کرد.
با پرخاش و چشمانی که گویی می‌خواستند آدم را بخورند، گفت:
- ها، چیه؟! برو بگیر بخواب دیگه! خواب ما رو که پروندی.
منظورش از «ما» خودش بود چون همه‌ی کسانی که آنجا بودند، خواب هفت پادشاه را می‌دیدند و گه گاهی خر و پف سر می‌دادند! دیگر نایستاد ببیند چیکار می‌کنم و از اتاق خارج شد. روی تخت نشستم و کوله‌ام را کنارم گذاشتم. صدای خر و پف خدمتکارها در گوشم می‌پیچید و دلم می‌خواست یکی یک دانه تیر در مغزشان خالی کنم!
کمی که گذشت و چشمانم به تاریکی عادت کرد، از جایم بلند شدم و کوله‌ام را برداشتم. همان لحظه پایم به چیزی گیر کرد و نزدیک بود بیفتم که به میله‌ی تخت چنگ زدم و خودم را نگه داشتم. با چشم‌های گرد شده، نفس حبس شده‌ام را بیرون دادم و ایستادم. کمی بعد، خم شدم و آن چیزی که سر راهم قرار گرفته بود را برداشتم.
لباس فرم خدمتکاری بود. نیشم باز شد و بالای سرم، شاخ‌های شیطانی ظاهر شدند! خم شدم تا ببینم کارت شناسایی‌اش را پیدا می‌کنم یا نه اما فضای کوچک اتاق چیزی برای گشتن نداشت. ناچار، بین دو تا از تخت‌ها ایستادم و لباس‌هایم را تعویض کردم. لباس‌های خودم را در کوله‌ام انداختم و زیپش را کشیدم. قبل از آن، گوشی‌ام را جایی در جیبم پنهان کردم.
لبخندم جمع نمی‌شد و به افکار شیطانی‌ام می‌خندیدم. دری را که از آن وارد اتاق شده بودم، باز کردم و کوله‌ام را کنار در گذاشتم. دوباره به اتاق برگشتم و این بار از دری که دخترک بی‌اعصاب از آن خارج شده بود، رد شدم.
دستی به دامن سیاه رنگ و پیشبند سفید لباسم که دور کمرم پیچیده شده بود کشیدم و کلاه کوچک سفید- مشکی روی موهایم را چک کردم.
از پیچ راهرو رد شدم. چند در دیگر در راهرو قرار داشت که با توجه به نقشه، اتاق‌‌های خدمتکارها بودند. می‌خواستم به سمت سالن بروم که تابلویی روی دیوار، حواسم را به خودش پرت کرد. کمی جلوتر رفتم تا نوشته‌ی رویش را بخوانم اما با نور کمی که از سالن می‌آمد، نمی‌توانستم.
گوشی‌ام را برداشتم و چراغ قوه‌اش را زدم. نوشته‌ی رویش برایم واضح شد و این بار توانستم به راحتی بخوانمش.
«لیست برنامه‌ی روزانه:
سرو صبحانه، سر ساعت هفت صبح.
نظافت عمارت، از ساعت هشت تا ده صبح.
رسیدگی به گیاهان باغ، از ساعت یازده تا دوازده.
سرو نهار، سر ساعت دوازده.»
به اینجایش که رسیدم، چشمانم لوچ شدند. لبم را کج کردم و ادایش را در آوردم:
- سرو نهار سر ساعت دوازده! مرتیکه بیشعور، کی ساعت دوازده نهار میخوره بی‌ریخت خوشتیپ؟
اخمی کردم و ادامه‌اش را خواندم.
«از ساعت یک تا سه بعد از ظهر استراحت.
سرو عصرانه، سر ساعت چهار.
از ساعت پنج تا هفت استراحت.»
سرم را تکان دادم و با حیرت ابرویی بالا انداختم.
- نه، خوشم اومد! چهار ساعت استراحت!
از بقیه‌ی برنامه‌‌ها گذر کردم تا این که چشمم روی ساعت یک تا سه صبح زوم شد.
«مرتب کردن آشپزخانه و آماده کردن وسایل صبحانه و نهار برای روز بعد، یک تا سه صبح»
لبخندم عمق گرفت و سرخوش، چرخیدم و از راهرو خارج شدم. اولین چیزی که به چشمم آمد، مبل‌های یک دست قهوه‌ای- شکلاتی‌ای بودند که مرتب کنار یکدیگر چیده شده بودند. آن طرف مبل‌ها و کنار ورودی آشپزخانه، پله‌ای وجود داشت که به طبقه‌ی بالا می‌خورد و نور چراغ کوچکی که کنار پله وصل شده بود، راه پله را روشن می‌کرد.
بوی قهوه در سالن پیچیده بود و نور لایتش، آدم را به خواب دعوت می‌کرد. نفس عمیقی کشیدم و بیخیال فضای خواب‌آور آنجا شدم. سریع و بی‌سر و صدا، راه آشپزخانه را در پیش گرفتم. در نزدیکی آشپزخانه بودم که صدایی به گوشم خورد؛ صدایی مثل کوبیده شدن ظرف‌ها به یکدیگر.
از گوشه‌ی چشم سرک کشیدم و مردی را دیدم که لباس فرم قرمز- مشکی‌ای به تن کرده بود. ظرف‌ها را جا به جا می‌کرد و در همان حال، زیر لبی برای خودش شعر می‌خواند. گلویی صاف کردم و قدم به جلو نهادم که دست از کار نگه داشت و با کمی مکث، به سمتم چرخید.
لبخند محوم را حفظ کردم و نگاه از چشمان زاغش گرفتم و به یقه‌اش دوختم. با لحنی که سعی می‌کردم متین و آرام باشد، گفتم:
- شما برید. من آشپزخونه رو جمع و جور می‌کنم!
نگاهش سر تا پایم را بررسی کرد، ابروی پر پشت و پهنش را بالا انداخت و لب‌های باریکش به پوزخند تبدیل شدند. لحن توبیخ‌گر و جدی‌اش، سکوت را شکست و یک راست، گوش‌های من را هدف گرفتند.
- کارت شناسایی‌ت؟!

@Fateme Cha

@Ghazal@masoo@Atria@MMMahdis

ویرایش شده توسط Beretta

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر