رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان آنتی کرونایی‌ ها | setyikhajou کاربر نود و هشتیا


پست های پیشنهاد شده

d78d_l25t_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇

https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇

https://forum.98ia2.ir/forum/77-آموزش-نویسندگی

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@Tara.S

ویراستار: @نرگس نظریت

ناظر: @Ghazal123

به نکات زیر توجه کنید:👇

1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.

2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.

3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.

4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.

5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.

@Sety

*درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.*

اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.

🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹

"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت_ششم

صدای چرخش کلید توی در رو شنیدم و تا مردک بی‌شرف رو پشت در دیدم به سمتش یورش بردم و تا می‌تونستم از خجالتش در اومدم.

- بی همه چیز! از هستی، وجود نحست رو پاک می‌کنم... تف تو مردونگیت بی‌شرف.

مشت‌ هام رو به سر و صورتش می‌کوبیدم و اون هم اگه فرصت می‌کرد، بهم ضربه می‌زد. خوب که خون‌مالیش کردم و بعد از یه درگیری حسابی جفتمون خسته و نفس- نفس زنان، گوشه‌ای افتادیم. ماسک از روی صورتش کنار رفته بود و من تازه تونستم چهره‌اش رو ببینم. ابرو های مرتب و کوتاه و بینی خوش فرم و زاویه فک قشنگش با ریش‌ هایی کمی بلند بودن، جذاب‌ترش می‌کرد. 

دست از چهره پردازی برداشتم و گفتم:

خودم خفه‌ات می‌کنم، نمی‌ذارم خونی الکی ریخته‌ شده‌ی دلوین، پایمال بشه.

صاف توی چشم‌ هام زل زد و جواب داد:

- الکی جوش نزن! من خون کسی رو نریختم. زنت فقط غش کرده؛ همین.

- دروغ نگو، خودم صدای گلوله رو شنیدم.

- رئیس گلوله رو به مبل کنارش شلیک کرد؛ اصلاً قصدش کُشت نبود. ما آدم کش نیستیم‌.

توی چشم‌ های قهوه‌ای رنگش خیره شدم. نمی‌تونستم تشخیص بدم راست میگه یا دروغ؛ خیالم از حرفش راحت نشد.

- باید ببینمش.

- امکان نداره.

- داشتین توی اون کوچه چی‌کار می‌کردین؟

- اون دیگه به تو مربوط نیست.

- دیدم جنازه ‌ها رو.

- تو چیزی ندیدی.

- می‌خوای زنت رو ببینی؟

منظورش دلوین بود. بیچاره فکر می‌کرد زنمه. دروغ نگم از خدام بود دوباره ببینمش. دلم باید از زنده‌ بودنش قرص می‌شد. سکوت کردم و مرد از جاش بلند شد و از قبل از این‌که از در خارج بشه، برگشت سمتم و گفت: 

پس تا وقتی می‌بینیش، آروم بگیر و نذار آرزوی دیدنش رو به گور ببری.

خون خونم رو می‌خورد و دوست داشتم دنده‌ هاش رو خورد کنم.

- میکروب کثیف، وایستا!

به سمتش حمله ور شدم، ولی قبل از این‌که بهش برسم در رو بهم کوبید و رفت.

@N.a25

@نرگس نظریت

@Obscure. @Ladan @Rosha @Gharib @Ghazal Moh @za_dy90 @Zah_ra

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 3 weeks later...

پارت_هفتم

"دلوین"

- پوف، اَه نکبت دور شو از من!

کلافه از دست حشره‌ای که دورم می‌چرخید و گاهی روی صورتم می‌نشست و قلقلکم می‌داد، چشم‌ هام رو باز کردم.

روی تختی نرم نشستم و اطراف رو برانداز کردم.

اتاقی نسبتاً بزرگ و شیک و پیک، با کاغذ دیواری سبزپسته‌ای و پرده‌ های حریر سفید و سبز و کمد و میز و وسیله ‌هایی به همین رنگ و ترکیب.

خرمگسی بزرگ با چشم‌ های درشت سبز و آبی رنگش روی پیشونیم نشست و ورزش می‌کرد؛ هی بالا، پایین، چپ، راست.

جیغ زدم و خودم رو تکون دادم.

- خاک تو سرت نکبت! این‌همه جا، باید بشینی روی پیشونی من دمبل بزنی؟

خدایا نگفته بودی توی بهشت هم خرمگس‌ ها موجبات آزار و اذیت رو فراهم می‌کنن! هوم؟! نکنه اومدم جهنم؟

ای بابا خب شاید این مگس پاکدامنی بوده آوردنش بهشت!

خرمگس باز یه چرخی دور سرم زد و هیکلش رو روی صورتم، فرود آورد.

- آی، چته همش چسبیدی به من؟

صدای ویز- ویزش کلافه‌ام کرد و تقی محکم کوبیدم به صورتم تا بال گرفت و رفت. کمی گونه‌ام سوخت ولی ارزش سیلی که خوردم رو داشت!

از روی تخت بلند شدم و کش و قوسی به بدنم دادم. خب حالا که مردم و اومدم بهشت بهتره برنامه ریزی کنم و تمام کارهایی که روی زمین انجام ندادم رو این‌جا انجام بدم. 

باید اول از خدا بخوام روپوش پرستاری بهم بده، دلم براش تنگ شده.

دیوونه‌ کی تو بهشت مریض میشه که تو پرستارش بشی؟!

کمی با خودم فکر کردم و دیدم وجدان همچین بی‌راه هم نمیگه!

خب پس چی‌کار کنم؟

میرم از جهنمی‌ ها پرستاری می‌کنم، هوم؟

وای خل شدی؟ برو ببین بیرون چه خبره.

آره چیز، خل بازی بسه. به لبه‌ی پنجره رفتم و به فضای بیرون خیره شدم.

چه قدر زیبا! توی بهشت برف هم میاد؟!

گلوله‌ های برف رقص کنان و به نرمی روی زمین فرود می‌اومدن. 

توی افکارم غوطه‌ور بودم که با صدای تقی به در، رشته افکارم دریده شد.

به طرف میز توالت رفتم و سر و وضعم رو مرتب کردم و شالم رو روی سرم گذاشتم.

به طرف در رفتم و در رو باز کردم ولی با دیدن حمید، جیغ کشیدم و خواستم در رو ببندم که دستش رو به داخل آورد و نذاشت در رو ببندم.

عقب رفتم و حیرت‌زده بهش خیره شدم.

- تو... تو اینجا چی کار می‌کنی؟!

حمید سینی با محتویات یه بشقاب برنج و کوبیده و گوجه و لیوان و پارچ آب رو روی عسلی گذاشت و سپس گفت:

غذات رو آوردم از گشنگی نمیری.

- مگه من... نمردم؟

حمید از خنده قرمز و یهو از خنده منفجر شد! دهنش عین تونل باز بود و از ته دل قهقهه می‌زد!

- پاره شدی، چته؟

حمید که رو به کبودی بود، دهن گشادش رو بست و صاف ایستاد.

- الحق که... منگلی... آخه اگه مرده بودی که الان باید زیر کتک‌ های نکیر و منکر جون می‌دادی.

با شنیدن حرفش انگار سطل آب یخ رو روی سرم خالی کردن. یعنی زنده بودم؟! خجالت کشیدم از این همه خنگیم و اخمی کردم.

- خب حالا!

با یادآوری ساشا، ادامه دادم:

- پس ساشا کو؟

حمید از در رفت بیرون و قبل از بستن در گفت:

- فکر می‌کنه‌ مردی، واست فاتحه می‌خوند!

@N.a25

@نرگس نظریت

@پناه @ارام @هاشمي جزي @گرگینھ @نــــجمه @خداحافظی @تـارا

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_نهم

من هم از جیغ اون ترسیدم و صدای جیغ‌ های پیاپی من و دختر توی فضا طنین می‌انداخت! ولی بعد از چند ثانیه به خودم اومدم و ساکت شدم اما دختر همچنان جیغ می‌زد! ساشا باید اینجا می‌بود و می‌فهمید جیغ- جیغو کیه! حس کردم الانه که پنجره‌ های اتاق از صداش شکسته بشه، برای همین دستم رو بالا آوردم و سیلی محکمی بهش زدم. آخیش، رفت رو سایلنت!

دختر مات و مبهوت دستش رو روی گونه‌اش گذاشت و بهم زل زد. همون موقع در باز شد و حمید و اون مرد سیگاری و چند مرد دیگه وارد اتاق شدن. توی دست هر کدومشون هم اسلحه بود. دختر از جاش بلند شد و خودش رو توی بغل مرد سیگاری جا داد و فین- فین کنان، گفت:

بابا این دختر کیه توی اتاقم؟ بهم سیلی زد!

دختره چُغل بی‌خاصیت لوس نچسب!

مرد سیگاری که حالا فهمیده بودم بابای اون دختره‌اس، اسلحه‌اش رو توی جیب پالتوش کرد و گفت:

- بعداً به خدمتش می‌رسم ستیا.

- مثلاً چی‌کار می‌کنی بابا؟

منتظر، خیره به لب ‌های بابای ستیا زل زده بودم ببینم چی میگه.

- می‌کشمش!

چشم‌ هام از ترس گرد و ضربان قلبم بالا رفت. خاک باغچه‌ی بی‌بیم توی سرم! ببین دست رو چه کسی بلند کرده بودم‌! با دست های خودم، ورقه مرگم رو امضا زدم و انگشت و تامام.

- اِ بابا؟! مگه دیگه قرار نشد از این حرف‌ ها توی خونه نزنی؟

مرد سیگاری همون‌جور که ستیا رو بغل کرده بود از اتاق خارج شد و به دنبالش حمید و بقیه هم بیرون رفتن. نفسی از سر آسودگی کشیدم و دوباره روی تخت افتادم. توی این خونه انگار عزرائیل زندگی می‌کرد و فقط منتظر بود من دست از پا خطا کنم تا با تبرش، من رو بکشه و روی کولش بذاره و با یه دربست من رو بفرسته اون بالا!

کم- کم هوا داشت تاریک می‌شد و خورشید غروب می‌کرد. نباید دست روی دست بذارم و اجازه بدم هرکاری دوست دارن باهام بکنن؛ هرکاری می‌کردم، باید می‌ذاشتم برای نیمه شب. به در خیره شدم. نکنه یادشون رفته باشه در رو قفل کنن، هوم؟!

بلند شدم و به طرف در رفتم ولی با دیدن در قفل شده، دست از پا درازتر دوباره روی تخت افتادم. دوباره چشمم افتاده به پنجره و به سمتش رفتم. در کمال ناباوری و خوش‌شانسی، پنجره نه حصار داشت و نه قفل! دستگیره‌ی پنجره رو گرفتم و کشیدم. پنجره باز شد و نسیمی خنک، موهام رو به جنبش درآورد. برف‌، تمام سطح زمین رو پوشونده و حیاط کاملاً سفیدپوش شده بود. یاد روپوش پرستاریم افتادم. نگاهی به دور و بر کردم. ارتفاع اتاق تا زمین زیاد بود و نمی‌شد ازش پایین پرید. لامپ تراس کنارم روشن شد و بعدش ستیا اومد توی تراس. گوشی به دست بود و با صدای بلند و خشمگین با شخصی پشت گوشی صحبت می‌کرد.

- ببین بهت چی میگم، هر چقدر بخوای بهت پول میدم؛ چرا گوش نمیدی؟ تو می‌تونی... می‌تونی با من بیای اون ور آب، که دیگه دست بابام هم بهت نرسه.

با دقت داشتم به مکالمه‌اش گوش می‌دادم که با رفتن توی اتاق، نتونستم به ادامه‌ی حرف هاش گوش بدم. این هم معلوم نیست می‌خواد چه غلطی بکنه! نور سفید رنگ تراس، نقشه‌ای رو توی سرم ویراژ داد.

آره می‌تونم نصف شب خودم رو به تراس برسونم و بعد از توی اتاق ستیا بیرون برم و بعد برم به خونه! نقشه‌ی خوبی به نظرم می‌اومد و از این فکر خرسند شدم. به داخل اتاق برگشتم و از بی‌حوصلگی، توی وسیله‌ های ستیا گشتم. کمدش پر بود از لباس های مختلف در رنگ و شکل های مختلف!

@N.a25

@نرگس نظریت

@gdfh @Ali hashem @M. M. 114 @G.i.d @K.hashemi @Wahid @qermezi

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_دهم

داشتم از هر عطر و ادکلن های مارک و خوشبوی ستیا، پیس- پیس به خودم می‌زدم که صدای چرخش کلید توی در باعث شد فوری وسیله ها رو سر جاش بذارم.

دختری که از لبا‌س مخصوصش می‌شد فهمید خدمتکاره، داخل شد و با برداشتن سینی از اتاق خارج شد و باز هم در از پشت قفل شد؛ درست عین زندان! فقط میله‌ های بلند قامت فلزی جاش رو به در تخته‌ای داده بود.

هیچ کاری نبود که باهاش خودم رو سرگرم کنم و روی تخت خوابیدم. به زیر پتو خزیدم و با فشردن کلید برق، در تیرگی اتاق روح خستم به جهان خواب سفر کرد.

نمی‌دونم چه قدر خوابیده بودم که با صدای ویز- ویزی از خواب بیدار شدم. نوچی کردم و با دست، خرمگسی که ظهر دور سرم طواف می‌کرد رو پس زدم. اه لعنتی!

انگار مأمور شده بود من رو از خواب بیدار کنه. روی تخت نشستم و خرمگس مزاحم رو با دست ‌هام دور کردم. اه چندش!

می‌خواستم دوباره بخزم زیر پتو که یادم اومد قراره فرار کنم. فوی از روی تخت بلند شدم و شالم رو پوشیدم.

به طرف پنجره رفتم که حس کردم مثانه‌ام از جیش در حال انفجاره.

دور و بر رو نگاه کردم و با دیدن دستشویی، فوراً واردش شدم و بعد از اتمام کار، دوباره به پنجره برگشتم.

درش رو باز کردم و از نسیم سرد صبگاهی، به خودم لرزیدم. هوا خیلی سرد بود و تنم یخ بست.

نگاهی به تراس اتاق ستیا انداختم. زیاد فاصله‌ای نداشت ولی باز هم امکان نداشت به سادگی خودم رو بهش برسونم. دوباره به اتاق برگشتم تا بتونم وسیله‌ای چیزی برای رفتن به تراس پیدا کنم. کمی توی وسیله های ستیا گشتم اما چیزی که به دردم بخوره وجود نداشت. ناامیدانه دوباره به سمت پنجره رفتم و به بیرون خیره بودم که یهو چشمم افتاد به گچ‌کاری بالای پنجره. به نظر سایه‌بون می‌اومد و پهنای زیاده داشت و به تراس متصل بود. از فکری که توی سرم نقش بست، ترس برم داشت. کار خیلی خطرناکی بود، ولی می‌شد انجامش داد؛ ولی اگه بی‌افتم پایین و بمیرم چی؟!

بالاخره که قراره بمیرم؛ مرگ یه بار و شیون هم یه بار، بالاتر از سیاهی که رنگی نیست، هوم؟!

به اتاق برگشتم و صندلی میز توالت ستیا رو برداشتم و کنار پنجره گذاشتم. قلبم مثل گنجشنگ می‌کوبید و پشیمون شدم.

نه دوست ندارم بمیرم! ولی بالاخره که قراره بمیری.

اشکی روی گونه‌ام قل خورد و در زمینه‌ی مشکی رنگ مانتوم محو شد.

بالاخره بعد از ده دقیقه‌ دو- دو تا چهار تا کردن، عزمم رو جزم کردم و روی صندلی رفتم و از پنجره به بیرون خیره شدم. سعی کردم پایین رو نگاه نکنم و خودم رو کشیدم و دستم رو به لبه‌ی سایه‌بون گذاشتم و هیکلم رو بالا کشیدم و به شکم روی سایه‌بون افتادم. لعنتی کمی شیب داشت و به زور خودم رو نگاه داشتم. به آرومی روی سایه‌بون نشستم و سپس با چهارزانو، به سمت سایه‌بون جنبیدم.

بالاخره بعد از کلی اظطراب و استرس، به تراس رسیدم و لبه‌ی سایه‌بون، خودم رو آویزون کردم و آروم توی تراس پریدم. کف پام از برخوردش با کف تراس سوخت و درد گرفت.

@N.a25

@نرگس نظریت

@نجوا سعادت @F R Z @fa..kr @wantongirl @mO_oj @vahid7070 @B_banou_Z

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_یازدهم

 

کمی لباس هام رو تکوندم و بعدش به آرومی دستگیره‌ی در رو در دستم گرفتم و چرخوندم‌، ولی در تراس قفل بود!

چندین بار دیگه هم بالا و پایین کردم ولی در باز نشد که نشد. هوای سرد بیرون انگار به درونم نفوذ کرده و تنم رو در بر گرفته بود‌. خدایا حالا باید برگردم به اتاقم؟!

دندون هام از سرما بهم ساییده شد و از سردی، جیشم گرفت! یعنی خاک تو سرم، همه جا به در بسته می‌خورم.

بغض چونه‌ام رو لرزوندم و من از سرما دست هام رو توی جیب گشاد مانتو فرو بردم. 

خورشید در حال طلوع بود و تصمیم گرفتم به اتاقم برگردم ولی بعد متوجه شدم که چیزی برای این‌که برم روش و خودم رو به لبه‌ی سایه‌بون پنجره برسونم وجود نداره. باز هم گوله های اشک بود که مهمون چشم هام می‌شد.

آب دماغم هم که طبق معمول مثل چشمه‌ای به راه افتاد!

شیطونه میگه خودم رو از همین تراس پرت کنم پایین و خلاص!

هه! به همین زودی جا زدم و ریدم.

دور خودم چرخیدم که چشمم به در دیگه‌ای که توی تراس بود، افتاد.

لبخندی کنج لبم چهار زانو نشست و شروع کردم به صلوات فرستادن و ذکر گفتن برای این‌که در باز باشه. دستگیره‌ی در رو در دستم گرفتم و به سمت پایین کشیدم.

در با صدای تیکی باز شد و من مثل خری که بهش تاینی داده باشن، لبخند زنون وارد اتاق شدم!

در رو آروم بستم و نگاهی به در و بر انداختم. اتاق متعلق به بابای ستیا بود و در خواب عمیقی فرو رفته بود؛ این رو می‌شد از نفس های عمیق و منظمش فهمید.

آب دهنم رو قورت دادم و پاورچین- پاورچین به سمت در رفتم. دستگیره‌ی در رو پایین کشیدم ولی در قفل بود. 

ای بخشکه این شانس!

@N.a25

@نرگس برزن @نرگس نظریت

@D_eniZ @Dead boy @Dead Angel @deiaram 13 @I ce cream @gh.a.82

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_دوازدهم

 

مردک خرفت در اتاقش هم قفل می‌کنه! حالا باید بگردم و کلید این در نکبت رو پیدا کنم. اولین جایی که به ذهنم اومد، عسلی کنار تخت بود. صدای خروپفش از زیر پتو سقف رو می‌لرزوند. نگاهی به عسلی انداختم و کلید رو پیدا کردم ولی تا خواستم دست ببرم و برش دارم، جیش مثل پیام بازرگانی به سراغم اومد!

نمی‌تونستم خودم رو کنترل کنم و سریع توی دستشویی اتاق رفتم و بدون روشن کردن لامپ، کارم رو انجام دادم. 

داشتم با مایع دست هام رو می‌شستم که صدایی از بیرون باعث شد آب رو ببندم.

نزدیک در شدم و گوش دادم.

 

- کِی در تراس باز شده؟ اه، اتاق سرد شد.

 

وای خاک به سرم، من که در رو بستم!

حتماً درست نبسته بودم.

حالا چی‌کار کنم؟

بهتره چند دقیقه صبر کنم، بعد برم.

صدای چرخش در، باعث شد به خودم بیام و سریع پشت پرده‌ای که حمام رو جدا می‌کرد، قائم شدم. لامپ دستشویی روشن شد. عقب رفتم تا سایه‌ام روی پرده نیفته.

باید منتظر می‌شدم تا کار این عن*زاده تموم شه.

حتماً اون هم سردی خورده به تنش جیشش گرفته!

با پیچیدن صدای باد شکمش توی فضا، فهمیدم که کار بیشتر از یه جیشه و حالا- حالا ها اینجا موندگارم!

صدای شیر آب نشون می‌داد دست هاش رو می‌شوره و بعد از این‌که صدای شیر قطع شد از دستشویی بیرون رفت.

اه گندت بزنن اون هواکش رو هم نزده بود و بوی گندی که توی فضای کوچیک مَستر پیچیده بود، باعث شد شالم رو روی دماغم نگه دارم!

هرچند سخت بود ولی مجبور بودم چند دقیقه‌ی دیگه رو هم صبر کنم تا از تمرگیدنش مطمئن بشم. 

شک ندارم شام رو غذای بادآور خورده!

به بدبختی چند دقیقه‌ی دیگه رو هم تحمل کردم و بعد آروم در رو باز کردم.

سرم رو بیرون بردم. هوا روشن شده بود و بابای ستیا تخت، خواب بود.

از محیط حال بهم زن دستشویی خارج شدم و تند و چابک کلید رو از روی عسلی برداشتم و توی دستگیره چرخوندم. در باز شد و یواش ازش بیرون رفتم. جرأت نکردم در رو پشت سرم ببندم و به سرعت از پله های خونه پایین رفتم. قلبم تند می‌زد و می‌ترسیدم بعد از این همه بدبختی، باز بگیرنمون.

همون جور شوتی‌وار داشتم راهرو و راه‌پله‌ ها رو می‌گذروندم که محکم به یکی برخورد کردم!

@N.a25

@نرگس نظریت

@Ayanar4477 @F A T I @Del@r@m @Matarsk @سایه سرد @سـانـاز @عاطفه :) @پاییز.ن @Mi hi @B_D_M._E @J.k @fierro

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

@N.a25

سلام جانم میشه پارت‌های یک به بعد پاک بشه؟

ویرایش شده توسط Sety
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 14 بهمن 1399 در 19:59، Sety گفته است :

@N.a25

سلام جانم میشه پارت‌های یک به بعد پاک بشه؟

@N.a25جانم لازم نیست پاک کنید.💚

ویرایش شده توسط Sety
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_سیزدهم

با ترس سرم رو بالا آوردم و با تعجب به چشم‌ های مشکی آشنایی خیره شدم!

صاحب اون چشم‌ ها الان باید زیر خاک می‌بود ولی الان صحیح و سالم روبه روم ایستاده! کاسه چشم هام لبریز از اشک شد و آروم سر خورد و ریزش کرد.

قلبم از هیجان مثل پمپ آب محکم می‌زد. تغییری نکرده بود؛ موهای مشکی براق و چشم و ابرو مشکی و قیافه جذابش هنوز سر جاش بود. اون هم به اندازه من متعجب بود و با چشم ‌های گرد شده نگاهم می‌کرد.

- تو... این‌جا چی‌کار می‌کنی؟!

آب دهنم رو قورت دادم و با مِن- مِن، گفتم:

علیرضا‌‌‌... تو اینجا... تو...

بقیه حرف‌ هام با ریزش اشک هام و بغضی که توی گلوم سنگینی می‌کرد، نصفه موند.

علیرضا ابروهای کوتاهش رو در هم تنید و گفت:

- آروم باش، می‌دونم شوکه شدی ولی الان نمی‌تونم چیزی رو برات توضیح بدم. داشتی کجا می‌رفتی؟!

پاک یادم رفته بود که داشتم فرار می‌کردم ولی شوکی که با دیدن علیرضا بهم وارد شده بود، اجازه هیچ حرکتی رو بهم نمی‌داد. علیرضا باز هم سوالش رو تکرار کرد و من لام تا کام سکوت رو ترجیح دادم و اشک می‌ریختم.

با سر و صدایی که از راه پله اومد، علیرضا فوری من رو کشید و وارد اتاقی کرد.

- تا وقتی که بر می‌گردم، همین‌جا بمون... دلوین؟ باشه؟

سرم رو تکون دادم و بعدش علیرضا سریع از اتاق خارج شد. چه اتفاقی داشت می‌افتاد؟ علیرضایی که یک ماه پیش مراسم چهلمش رو برگذار کردن الان اینجا روبه روم ایستاده بود! نمی‌فهمم!

آروم روی تخت نشستم. هضم اتفاقات اخیر به شدت برام دشوار بود. چطور می‌تونم باور کنم که علیرضا زندست؟ با دست اشک هام رو پس زدم. وقت گریه نبود، باید خودم رو از اینجا نجات بدم.

آروم در اتاق رو باز کردم. نه خبری از علیرضا بود و نه هیچ‌کس دیگه!

آروم مثل موش از لای در بیرون اومدم و به طرف راه ‌پله رفتم. حالا که دیگه فهمیده بودم علیرضا زندس، باید هم می‌فهمیدم که قضیه چی بوده. نمی‌تونستم باور کنم که اون هم توی باند این خلافکار ها یه مجرمه و کارش کشتن آدم‌ هاست!

علیرضایی که همه پاکیش رو قبول داشتن و خبر مرگش همه رو رنجونده بود، چطور می‌تونست اون هم توی این کارهای خلاف نقشی داشته باشه؟! پرتو نور خورشید توی سالن پایین پراکنده و سالن رو روشن کرده بود و باید احتیاط می‌کردم. خوشبختانه هنوز کسی بیدار نشده بود و این کارم رو راحت‌تر می‌کرد.

به در سالن رسیدم و آروم بازش کردم.

کسی بیرون نبود و من مثل آهویی که از تله شکارچی نجات یافته، تند و تیز به سمت باغ و درخت ‌های حیاط دویدم.

فعلاً باید اون‌جا پناه می‌بردم تا بعد که کلاً از اینجا خارج می‌شدم. برف های کف زمین کمی دویدنم رو سخت می‌کرد وهمین که به درون باغ رفتم و ده تا درخت رو پشت سر گذاشتم، ایستادم و به درختی تکیه دادم تا نفسم سر جاش بیاد. هم تشنه‌ام بود و هم گشنه!

گلوم خشک و معدم از گرسنگی می‌سوخت. آروم سر خوردم و روی زمین سرد نشستم. به زودی متوجه فرار من می‌شدن و بهتر بود هر چه سریع‌تر از این قفس فرار کنم. حالم که بهتر شد تکیه‌ام رو از درخت برداشتم و برخلاف دفعه قبل، به آهستگی قدم بر می‌داشتم. صدای پرنده‌ ها و کلاغ‌ ها در صدای گام های بزرگم که توی برف ها ایجاد می‌‌شد مخلوط شده بود. نمی‌دونم چه قدر راه رفتم که باز خسته شدم و به درختی تکیه دادم. سردم بود و من حتی پالتو یا لباسی گرمی به همراه نداشتم. لب هام خشک و ترک خورده بود و مطمئن بودم نوک بینی‌ام مثل گوجه فرنگی قرمز شده؛ همون‌طور که نوک انگشت هام سرخ شده بود، دمای بدنم پایین و تنم سرد!

شال طوسی رنگم رو روی سرم محکم کردم و دوباره راه افتادم. باید این‌قدر مسیر رو طی می‌کردم تا در خروجی رو پیدا کنم؛ البته که در خروجی اصلی یقیناً وسط این باغ و بستان نبود ولی چاره‌ای نداشتم و به امید پیدا کردن دری فرعی به گشتن ادامه می‌دادم.

@N.a25

@نرگس نظریت:ویراستار

@. Fatamah @،، الهام،، @,Amir @,Hasti, @e_vqan @- نازنین - @Hada_♡ @Hades @!Darya @-Alisha- @Sad.clown @O_Hanna_O @B_banou_Z

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_چهاردهم

 

دو قدم برنداشته بودم که سرفه وحشتناکی به جونم افتاد و شروع کردم به سرفه کردن.

بی‌وقفه سرفه می‌کردم که متوجه مکالمه های دو نفر شدم. ترسیدم و سعی کردم صدام رو خفه کنم و در همون حال شروع به راه رفتن کردم. باز هم مسیری رو رفتم که ضعف باعث شد پاهام سست بشه و روی زمین بی‌افتم. آفتاب از بین درخت ‌ها به صورتم تابش می‌کرد و من اون لحظه معتاد آفتاب شده بودم. حس خوبی داشت! خیلی خوب! بدنم کم- کم داشت گرم می‌شد و پلک‌ هام سنگین. رفته- رفته آفتاب، خستگی، کوفتگی و گشنگی روم تاثیر گذاشت و من رو به خوابی که به شدت نیازمندش بودم، دعوت کرد.

 

***

 

"ساشا کاویانی"

 

دو روز بود که خبری از دلوین نداشتم. بعد از اون درگیری که با اون مرد داشتم، دیگه تلاشی برای بیرون رفتن نکردم.

دیگه مطمئن بودم دلوین مرده؛ این حس مثل خوره به جونم افتاده بود و من احساس بی‌مسئولیت و به درد نخوری می‌کردم. به دیوار تکیه داده بودم و به دیوار خاکستری رنگ رو به روم خیره بودم. در با صدای قیژی باز و قامت درشت مردی در چهارچوبش نمایان شد.

سینی غذایی رو که شامل یه بشقاب ماکارونی و پارچ آب و لیوانی بود رو توی در گذاشت و رفت. کلافه پوفی کشیدم و به سمت سینی رفتم. ماکارونی کم نمک و سردی که اشتهام رو کور می‌کرد رو از دهانم خارج کردم. عصبی شدم و محکم سینی رو پرت کردم. هم پارچ و لیوان و هم بشقاب شکست و هزار تیکه شد. نفس هام پر از خشم و عصبانیت بود و فَکم از فرط خشونت منقبض شده بود.

دستی توی موهام که بلند شده بود زدم و تکونشون دادم.

چند روزی می‌شد حموم نرفتم و موهام حسابی بر اثر چربی، لخت شده بود. از قیافه حال بهم زن خودم بی‌زار بودم و بیشتر اعصابم خورد می‌شد.

دوباره تکیه‌ام رو به دیوار دادم و به ظرف غذایی که از هم پاشیده بود، نگاه کردم. بشقاب چینی و پارچ و لیوان، شکسته و فلز قاشق و چنگال، برق می‌زد. برق چنگال، فکری رو در سرم جرقه داد و باعث شد برای برداشتنش به سمتش حرکت کنم. چنگال رو برداشتم و به سمت دستگیره در رفتم. اگه فقط در به وسیله کلید قفل می‌شد، می‌تونستم به وسیله‌ی این چنگال قفل در رو باز کنم. این کار رو توی یه فیلم اکشن آمریکایی دیده بودم و از یکی از رفیق هام که توی نیروی انتظامی پلیس بود، یاد گرفته بودم و هرچند که مطمئن نبودم جواب بده ولی امتحان کردنش هم ضرری نداشت. چنگال رو توی قفل دستگیره فرو کردم و باهاش وَر رفتم.

 

"دلوین رستا"

 

با احساس لمس صورتم با چیزی سرد، از خواب بیدار شدم. به یک سمت روی زمین افتاده بودم. بلند شدم و نشستم‌ و برف‌ ها رو از روی سر و صورتم با دست پاک کردم. آب دهنم رو فرو فرستادم و گلوم رو تر کردم. درخت رو گرفتم و با کمکش، روی پاهای بی‌جونم ایستادم. قدم‌ هام رو نرم برداشتم و راه افتادم. کمی که دور شدم در فاصله چند متری، خونه‌ای به چشمم خورد. شک نداشتم که خونه خدمتکار و نوچه های اون مرد سیگاری بود. دو نفر که هر دو مرد بودن و کلاه نقاب‌داری داشتن از در خارج شدن و رفتن. شاید می‌تونستم از توی اون خونه آب و غذایی پیدا کنم و همین فکر، من رو به سمت اون خونه کشوند. 

به جلوی ورودی خونه رسیدم و در رو هُل دادم. خونه سوت و کور بود و هیچ‌کس نبود. مبل های کرم رنگی در گوشه و میز و تلویزونی رو به رو‌ش و یه سمت آشپزخونه و راه پله. به سمت آشپزخونه رفتم و در یخچال رو برداشتم. با دیدن محتویات داخل یخچال، لبخندی کنج لب هام نشست و دست بردم و سیبی برداشتم. سیب رو با گاز های بزرگ و تند جویدن، تموم کردم و نارنگی و خیاری در دست گرفتم و شروع کردم به خوردن. هر چی به دستم می‌اومد رو بر می‌داشتم و می‌خوردم؛ از میوه ‌ها گرفته تا سوسیس خام و نون و کیک.

حالا دیگه جون گرفته بودم و مغزم به خوبی کار می‌کرد. شروع کردم به جمع کردن جلد کیک و سوسیس و پوست میوه ‌ها. وسیله های یخچال رو هم کمی درست کردم و در آخر با خوردن دو لیوان آب از آشپزخونه خارج شدم.

شومینه‌ای که خونه رو گرم می‌کرد، چشمم رو گرفت و من رو سمت خودش کشوند. مقابلش نشستم و از آتیش گرمش حسابی فیض بردم.

@N.a25

ویراستار: @نرگس نظریت

@بانو مَری @علی امیری @س.رحیمی @gol @gol_pariy @Oriya. @Queen Rose @delara @Delbar_83 @,Amir @Jadi @Zah_ra @Nargees @علی @نورال

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_پانزدهم

دل کندن از شومینه بعد از اون همه راهپیمایی توی برف ‌ها، مثل جدا شدن از بهشت می‌موند، ولی باید عزم رفتن می‌کردم و تا پیدام نکردن یه جوری از اینجا فرار کنم. ساعت دیواری چهار بعد از ظهر رو نشون می‌داد و من با کمی درنگ از جام بلند شدم و به سمت در رفتم؛ همین که می‌خواستم دستگیره رو توی دستم بگیرم، دستگیره شروع به چرخش کرد. ترسیدم و فوری به زیر راه ‌پله دویدم. خوشبختانه زود جنبیده بودم و کسی متوجه من نشده بود. 

- یالا برید بالا دیگه، زودتر حرکت کن!

صدای مردونه‌ای انگار داشت گله‌ای رو به سمتی هدایت می‌کرد. صدای قدم‌ های زیادی از راه ‌پله چوبی به گوشم می‌خورد؛ تعدادشون بیشتر از ده نفری می‌شد و از راه‌ پله بالا می‌رفتن.

- رئیس گفت بری پهلوش، کارت داره.

- عا! همین الان از لواسون برگشتم؛ خسته و کوفتم!

- می‌تونی نری ولی عاقبت کارت پای خودته؛ می‌دونی که رئیس بدون مکثی... تق یه گلوله توی مخت خالی می‌کنه.

- راستی اون دختره پیدا نشد؟

- کدوم دختره؟

- همون که حمید موقع جا به جایی جنازه‌ ها از توی کوچه با دوست‌پسرش گرفتش.

- آهان اون رو میگی! نه، انگار آب شده رفته زیر زمین، کل ویلا رو دارن زیر و رو می‌کنن. محافظ های جلوی در هم ندیدن که از در بره بیرون.

- دختره‌ی موذی یه جایی همین نزدیکی هاست. موندم رئیس چرا نگه‌اش داشته و همون بار اول تیر خلاص رو بهش شلیک نکرده.

- شنیدم می‌خواد دختره رو بفرسته دبی به عنوان هدیه بده به یکی از رفق هاش.

- ها- ها- ها! چه هدیه نابی! این دخترها قراره چه بلایی سرشون بیاد؟!

- نمی‌دونم، رئیس باید بگه.

چونه‌ام از بغض شروع به لرزیدن کرد. خوب می‌دونستم منظورشون من بودم و اگه پیدام می‌کردن کلکم کنده بود. سیل اشک، باز هم از چشم‌ هام روونه شد و من جلوی دهانم رو گرفتم تا صدام بیرون نیاد. گیر یه مشت آدم رذل و پست افتاده بودم و آخر و عاقبتم معلوم نبود چی می‌شد. آشپزخونه درست مقابلم قرار داشت و همون‌موقع یکیشون وارد آشپز شد که اگه سرش رو بر می‌گردوند، بی‌شک من رو می‌دید. از زیر راه ‌پله خارج شدم و خواستم به سمت در برم که متوجه شدم دو مرد دیگه روی کاناپه های کرم رنگ نشستن و عبور از مقابلشون سخت بود. بین دوراهی گیر افتاده بودم که برم یا برگردم یا اصلاً چی‌کار کنم؟! آخر سر هم آروم از پله ها بالا رفتم و خودم رو به طبقه‌ی بالا رسوندم.

دو تا در بیشتر توی سالن کوچیک طبقه بالا وجود نداشت و من شانسی، در اول رو باز کردم. هنوز اشک از چشم هام می‌اومد و دیدم رو کمی تار می‌کرد. اتاق شامل تخت و کمد بود. باید یه جا پناه می‌بردم و آخر شب هم از اینجا بیرون می‌زدم.

در کمد رو باز کردم؛ کمد شلوغ و بزرگ بود. واردش شدم و کمی وسیله ها رو جا به جا کردم و روی طبقه دومش نشستم و در رو بستم. لباس های مردونه زیادی مقابلم آویزون بود و با یه دید کوتاه، نمی‌شد فهمید که من پشتش قائم شدم.

@N.a25

@نرگس نظریت

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_شانزدهم

ساشا کاویانی

بعد از حدود ده دقیقه وَر رفتن با دستگیره، در با صدایی نازک باز شد. ناباور از لای در بیرون رو نگاه کردم؛ خدایا شکرت!

در باز شده بود و من از این شانس بزرگ حسابی خرکیف شده بودم! با برداشتن پالتوی چرم مشکی رنگی که شب‌ های سرد زمستونی رو باهاش می‌گذروندم، از زیر زمین خارج شدم و از پله‌ها بالا رفتم.

روی زمین، برف و خورشید وسط آسمون نورفشانی می‌کرد. پالتو رو روی پیراهن درب و داغونم پوشیدم و لباس هام رو تکوندم. کش و قوسی به بدنم دادم و به سمت پشت ویلا راه افتادم. دور سرم بی هدف می‌چرخیدم. باید در خروجی رو پیدا می‌کردم و از اینجا جیم می‌زدم و می‌رفتم. دست هام رو توی جیب پالتوم کردم و ماسک و ژل رو توی دست هام لمس کردم. ژل رو که از وقتی کرونا اومده بود همه جا با خودم می‌بردم رو درآوردم و به کف دست هام ریختم و مالیدم. عطر خوبی داشت!

دلم پر کشید سمت بیمارستان و خانواده‌ام. یاد مادرم و گرشا، سارا افتادم. دلم واسشون یه ذره شده بود! کلافه شدم و توی موهام دستی کشیدم.

ویلا بزرگ و از دار و درخت پر بود. دقیق نمی‌دونستم به کدوم طرف برم. پشت ویلا استخر و میز و صندلی وجود داشت. دلم می‌خواست برم و خودم رو توی استخر بندازم و تا می‌تونستم آب‌تنی کنم ولی افسوس که امکان داشت پیدام کنن و دوباره به اون زیرزمین کوفتی برگردونن. از دور، چشمم افتاد به در اصلی و لبخندی کنج لب هام نشست اما با به خاطر آوردن محافظ ها جلوی درب، لبخندم خشکید. تعدادشون زیاد بود و امکان نداشت بتونم از مقابلشون رد کنم. 

- هی تو؟ اون‌جا چی‌کار می‌کنی؟

به صدایی که از پشت سرم شنیده شد، فوری شروع به دویدن کردم. وارد باغ شدم و کمی جلوتر نفسم بند اومد. ایستادم و پشت سرم رو نگاه کردم؛ هیچ‌کس نبود. آب دهانم رو قورت دادم و به درختی تکیه دادم. کف پاهام گز- گز می‌کرد و من با درآوردن کفش های اسپرتم، اجازه دادم پاهام هوا بخوره. روی زمین نشستم و به درخت تکیه دادم. حتماً تا الان فهمیده بودن فرار کردم و دنبالم می‌گشتن. نباید وقتم رو هدر می‌دادم و لوچ بازی در می‌آوردم تا پیدام کنن. کفش هام رو برداشتم و دوباره پوشیدم. همین که از جام بلند شدم، شیء براق چشمم رو نشونه رفت. خَم شدم و برداشتمش و زیر نور خورشید، واضح‌تر دیده می‌شد؛ یه دستبند دخترونه و ظریف و همچنین آشنا!

کمی طول کشید تا تصویر صاحب دستبند توی مغزم نقش ببنده. آره دستبند متعلق به دلوین بود!

خوب یادمه اون رو دستش می‌کرد؛ یعنی اون اینجا بوده؟!

نمی‌دونستم از این دستبند باید چه چیزی رو تفسیر می‌کردم، ولی خوب می‌دونستم که این دستبند فلزی و با ظرافت رو تنها توی دست های ظریف دلوین دیده بودم. اگه اشتباه نکرده باشم و این دستنبد واقعاً ماله دلوین باشه، پس می‌شد نتیجه گرفت که اون زندست! هوف!

فقط می‌خوام خودم رو توجیح کنم و دلیل و منطق بیارم که باور کنم دلوین زنده است اما آخه اون اینجا چی‌کار می‌کرد؟! همش خیاله!

 کلافه دستبند رو توی جیبم گذاشتم و دوباره به راهم ادامه دادم. کمی دور نشده بودم که چندین نفر رو از فاصله‌ی دوری دیدم که سگ و اسلحه به همراه داشتن. استرس گرفتم ولی قالب تهی نکردم و از پشت درخت ‌ها، یواش- یواش ازشون دور شدم. خودم هم می‌دونستم این فرار کردن‌ ها زیاد طول نمی‌کشه و باز هم من رو می‌گیرن. امکان نداشت با اون همه آدم و سگ و اسلحه بتونم از اینجا قِصِر در برم ولی فعلاً چاره‌ای نبود و فرار رو باید به قرار ترجیح می‌دادم. هر چی بیشتر می‌دویدم، صدای پارس سگ نزدیک‌تر می‌شد. 

"دلوین رستا"

کمر، گردن، دست و پاهام توی کمد خشک شده بود و درد می‌کرد. کمی جا به جا شدم و صاف نشستم. لباس‌ ها رو کنار زدم و کمی در کمد رو باز کردم. اتاق توی تاریکی فرو رفته بود و معلوم بود شبه و فقط نور کم‌سو چراغ های ایستاده توی حیاط اتاق رو کمی روشن می‌کرد. با کمی کاوش، تونستم ساعت نصب شده روی دیوار رو ببینم که یک شب رو نشون می‌داد و نمی‌دونستم ساعت درست کار می‌کنه یا نه که بیرون برم.

فعلاً باید صبوری می‌کردم و بی‌گُدار به آب نمی‌زدم. دوباره در کمد رو بستم و توی خودم جمع شدم. دست و پاهام منقبض شده بود؛ شروع کردم به شکستن قلنج دست و پاهام و صدای ترق و تروق استخون‌ها توی کمد پخش می‌شد. 

- ولم کن دیوونه دست از سرم بردار نفهم!

صدای جیغ دخترونه‌ای رو بیرون از کمد می‌شنیدم که عاجزانه تمنا می‌کرد؛ از اون وَر صدای نکره مردونه‌ای هم به گوش می‌خورد:

- ساکت باش خوشگلم، بذار امشب رو با هم خوش بگذرونیم!

باز هم صدای جیغ و فریاد های دختر بلند شد و توی درخواست وقیحانه و بی‌شرم مرد آمیخته شد. آب دهانم رو از ترس پایین فرستادم و شک نداشتم ضربان قلبم روی هزار بود. خوب می‌دونستم اون بیرون داشت چه اتفاقی می‌افتاد و من از ترس بدجور قالب تهی کرده بودم. اون بیرون دختری در اسارت گرگی سگ‌صفت و رذل بود و من این تو داشتم از ترس سکته می‌کردم!

@N.a25

@نرگس نظریت

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_هفدهم

صدای فریاد و درگیری بیشتر بهم فشار آورد و دست و پام از وحشت به لرزه افتاد! باید یه کاری برای هم‌جنس خودم می‌کردم و دست رو دست نمی‌ذاشتم تا بهش تعرض بشه. آب دماغم رو بالا کشیدم و یواش در کمد رو باز کردم. موقعیت خوب نبود و حال من هم داغون‌تر. دختر هراسیده روی کاناپه افتاده بود و مرد تلو- تلو خوران به سمتش می‌رفت. دستپاچه، آباژوری که روی عسلی بود رو برداشتم و پشت سر مرد آماده ایستادم؛ یک، دو، سه!

آباژور رو بالا آوردم و محکم توی سرش کوبیدم و بعد از فریادی که زد، تن لش مرد کف اتاق افتاد. آباژور روی زمین خورد و خاکشیر شده بود و من بیم‌ناک، زبونم از اتفاق افتاده بند اومده بود! استرس، ترس، اظطراب، عصبانیت و هیجان به یک باره به سراغم اومد!

نمی‌تونستم چشم از پیکر مرد بردارم؛ یعنی... من کشتمش؟! اون مُرده؟! اشک  گونه هام و عرق پیشونیم رو تَر کرده بود. نجوای آروم و سکسه‌ی دختر تنها صدایی بود که سکوت اتاق رو می‌شکست. اون هم به اندازه من ترسیده و وحشت‌زده بود. بدن نحیفش می‌لرزید و حالش بد بود! خم شدم و خواستم نبض مرد رو بگیرم ولی ترسیدم! ترسیدم که مُرده باشه، ترسیدم که آدمی رو به قتل رسونده باشم! ترسیدم که باید پشت حصار زندان پوسیده بشم؛ از همه چیز ترسیدم!

به سمت دختر رفتم و از روی کاناپه بلندش کردم. اشک نمی‌ریخت ولی هق- هق می‌کرد. اون لحظه تنها راه چاره‌ای که به ذهنم خطور کرد فرار بود، شغل این چند وقت من!

دست دختر رو چنگ زدم و از پله‌ ها پایین رفتم. طبقه‌ی پایین، پیکر بی‌جون چندین مرد دیگه روی زمین افتاده بود. روی میز پر بود از شیشه‌ های نوشیدنی. گیج و منگ بودم‌! در خروجی مقابلم قرار داشت و من حواسم ازش پرت بود.

دور سالن چرخیدم و اشتباهی دری رو باز کردم که به خیابون باز می‌شد. خیابون پر از ماشین بود. همش فکرم می‌کشید سمت مردی که قاتلش من بودم. من جرأت این رو نداشتم که خودم رو قاتل معرفی کنم، تحمل نداشتم خودم رو پشت میله های زندان ببینم؛ طاقت نداشتم مُهر آدم‌کشی روی پرونده‌ام زده شه. در رو بستم و ترسیدم! به سمت دری که به حیاط باز می‌شد رفتم؛ از در خارج شدیم و من همون‌طور که می‌دویدم، دختر رو هم به دنبالم می‌کشیدم. به کجا؟ نمی‌دونم! فقط می‌دویدم. من اعتراف می‌کنم یه آدم بی‌عرضه و قاتل و ترسو و بزدل بودم! آره من یه ترسو هستم و شجاعت این رو ندارم که قتل رو به گردن بگیرم؛ نه... نه من اون رو نکشتم؛ اون من نبودم!

همون طور که می‌دویدم، تصویر اون مرد و بعدش سنگ قبرش و زندان توی مغزم پلی می‌شد. 

بی‌حواس غرق در افکار آلوده‌ام می‌دویدم که یهو از پشت کشیده شدم.

"ساشا کاویانی"

هوف! نگاهی به پایین درخت انداختم؛ دیگه خبری از اون‌ ها نبود. 

بازدمم رو از سر آسودگی خارج کردم. آدم های زیادی توی باغ دنبالم گشتن و من بالای درخت بلند چنار رفته بودم و بین شاخ و برگ هاش مخفی شده بودم تا در امان باشم. حالا که مطمئن بودم خبری از اون‌ها نیست، یواش از درخت پایین اومدم.

چند جا از دست و پاهام خراشیده شده بود و پیراهن و شلوار پاره‌ام بدجور تو ذوق می‌زد. 

تا حالا این‌قدر احساس خاری نکرده بودم! نگاهم افتاد به ساعت مچی نه چندان قیمتی که بندش مخدوش شده بود ولی صفحه‌اش سالم بود و دوازده شب رو نشون می‌داد. لعنتی‌ها تا نصف شب دنبالم می‌گشتن!  ناکس های بی‌وجدان!

نباید تا ابد توی این گو*ه‌دونی می‌موندم و بهتر بود هر چه زودتر راه فرار رو پیدا کنم.

راه افتادم و هنوز چند قدمی برنداشته بودم که صدای فریادی به گوشم خورد:

- یه لحظه صبر کنین! با شمام!

صدای مردی نقاب‌دار که دنبال دو نفر می‌دوید و ازشون می‌خواست بایستن ولی انگار اون دو نفر کر بودن و به حرف های مرد اعتنایی نمی‌کردن.

دیگه داشتن بهم نزدیک می‌شدن و من راحت‌تر می‌تونستم چهره‌شون رو ببینم.

با دیدن صورت رنگ پریده و ترسیده دلوین که چابکانه می‌دوید و دختری رو دنبالش می‌کشید، چشم هام چهار تا شد! مرد نقاب‌دار که پشت سرشون می‌دوید، یهو از پشت مانتوی دلوین رو گرفت و نگه‌اش داشت.

@N.a25

@نرگس نظریت

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_هجدهم

 

به قدم هام سرعت بخشیدم و خودم رو بهشون رسوندم. رو به دلوین ایستادم و چشم هام توی چشم های گریون تیله‌ایش که حالا پر از امواج ترس بود، گره خورد. صورتش زرد و رو به موت و لب های غنچه‌ای صورتی رنگش، حالا سفید و خشک بود. موهای حنایی‌اش هم آشفته و دور صورتش پراکنده ریخته بود. خدای من، چه بلایی سرش اومده؟!

عصبی دستم رو بردم جلو تا موهاش رو از جلوی صورتش کنار بزنم اما... پشیمون شدم و به جاش، شال حریر طوسی رنگش رو روی سرش مرتب کردم.

نگاهم کشید سمت دختری که حالش بهتر از دلوین نبود. رنگ اون هم با سفیدی برف فرقی نداشت و چتری های لَختش، بدجور بهم ریخته شده بود. رنگ بیم، توی چشم های خیس میشی رنگ دختر آمیخته شده بود و من احساس نامطلوبی نسبت به این قضیه داشتم!

سکوت سنگینی که بینمون حاکم بود، اجازه نمی‌داد حرفی بزنم.

به مرد نقاب‌دار نگاه کردم که به من زل زده بود. سیاه‌چال چشم هاش، به نظرم آشنا می‌اومد. مرد دست برد و نقابش رو برداشت.

با حیرت بهش خیره شدم! باورنکردنی‌ترین صحنه‌ای که می‌تونستم در طول عمرم ببینم، همین بود!

علیرضایی که یک ماه نمی‌شد از مراسم چهلمش بگذره، حالا مقابلم ایستاده بود! اون هم با یه کلاه نقابدار!

- علیرضا... خودتی؟!

علیرضا اخمالو، پوفی کشید و صورتش رو ازم برگردوند.

علیرضا بدون این‌که جوابم رو بده، به سمت دلوین رفت و پرسید:

- چه اتفاقی افتاده؟!

نمی‌فهمم! نمی‌فهمم چه اتفاقی داشت می‌افتاد!؟

همه چی در هم و پیچیده شده بود و من گیج و منگ شده بودم! علیرضا دلوین رو از کجا می‌شناخت؟

دلوین به مدت یه دقیقه توی چشم های علیرضا خیره بود ولی یهو عین آتشفشان، فوران کرد و با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن! در پی اون، دختری که همراهش بود هم شروع کرد به اشک ریختن!

مُشتی حواله‌ی بازوی علیرضا کردم و گفتم:

- داداش نمی‌خوای بگی اینجا چه خبره؟!

کلافگی از تک- تک حرکات علیرضا پیدا بود. چشم از دلوین برداشت و به زمین دوخت و سپس دست هاش رو توی جیب شلوارش فرو کرد.

- داداش من خودم هم به اندازه‌ی شما گیجم!

بعد از تموم شدن حرفش، دلوین رو مخاطب قرار داد و گفت:

- دلوین لطفاً آروم باش و بگو چی شده! بهت گفتم از اون اتاق بیرون نیا ولی حرفم رو گوش ندادی!

نمی‌دونستم از چی حرف می‌زنه و اصلاً دلوین رو از کجا می‌شناسه؟! صدای هق-هق دلوین قطع که نشد هیچ، شدت هم یافت! معلوم نیست چه اتفاقی افتاده که این‌جوری گریه می‌کرد. تا به حال فقط توی بیمارستان نظاره‌گر اشک های دلوین بودم؛ اون هم موقع مرگ بیمار های کرونایی و همدردی با خانواده های بیماران!

از توی جیب پالتوم، دستمال کاغذی جیبی‌ام رو درآوردم و مقابل دلوین گرفتم. دلوین با دست اشک هاش رو پاک کرد و کمی آروم‌تر شد و بعد از دو تا فین-فین کردن، سکوت کرد و دستمال رو ازم گرفت.

باد سردی وزید و بدن نحیف دلوین در مقابل این باد لرزید. هیچ لباس گرمی به همراه نداشت. طی یک حرکت آنی، پالتوم رو درآوردم و روی بدنش انداختم.

علیرضا که دید اوضاع بهتره، گفت:

بیایید دنبالم؛ بریم.

علیرضا رو خوب می‌شناختم و بهش اعتماد داشتم. حتی اگه جامه دزدی به تن داشت، مطمئن بودم برای انجام کار خیری اون رو تن کرده و شک نداشتم دلیل اینجا بودنش هم به مأموریت و عملیات های پلیسیش ربط داره، ولی هنوز نفهمیده بودم چه نسبتی با دلوین داشت که این‌جوری باهاش حرف می‌زد!

"دلوین رستا"

زل زده بودم به رد پای ساشا روی برف‌ها که پشت‌ سر علیرضا قدم بر می‌داشت. نمی‌خوام به یه خیانتکار جانی اعتماد کنم!

علیرضا وارد باند خلافکاری شده بود که جون آدم ‌ها براشون پشیزی ارزش نداشت. دلم نمی‌خواست بهش اعتماد کنم؛ ازش متنفر بودم! از پسر دایی خودم که وقتی دو ماه پیش خبر فوتش رو شنیدم تا چند مدت اندوه و دلگیری به سراغم اومده بود، متنفر بودم! الکی خبر فوتش رو پخش کرد تا بتونه با خیال راحت همه رو از سرش باز کنه و به کثافت ‌کاریش برسه!

چطور دلش میاد کنار این آدم های رذل زندگی کنه؟

- نمیای بریم؟

به چشم های دختری که به خاطرش قتل کرده بودم، زل زدم. رنگ چشم هاش ترکیبی از میشی و عسلی بود و حالا ناآرومی هم به این ترکیب اضافه شده بود.

چاره‌ای نبود! باید می‌رفتم... بالاتر از سیاهی که رنگی نیست.

سرم رو به معنای مثبت، تکون دادم و در فاصله شش، هفت قدمی از ساشا حرکت کردم. یادم اومد که ساشا علیرضا رو داداش صدا زد! این هم یه پرسش دیگه که توی صندوقچه‌ی سوالاتم ذخیره شد.

دوش به دوش دختر قدم بر می‌داشتم و توی سکوت شب که تنها صدای برهم خوردن برف ‌ها اون رو می‌شکست، به فکر فرو رفتم. به خانوادم فکر کردم که معلوم نیست متوجه دزدیده شدن من شده بودن یا نه! مامانم، بابام، دلوان، دلنیا؛ خواهرهام! چه قدر دلتنگشون بودم! گلسا، آوا، بیمارستان! مردی که با آباژور به قتل رسونده بودم!

قطره اشکی سمج از گوشه چشمم راه پیدا کرد و جاری شد. داغیِ اشکم، گونه‌ی سردم رو می‌تاخت و روی زمین سقوط می‌کرد.

@N.a25

@نرگس نظریت

@,Amir @roham love @ava rezaei @Ava.sp @Wild Rose @ma_la_ke @Queen_mry @Vah_id @O_Hanna_O @ستایش حبیب @Sety2007 @-Sahar-  @خداحافظی

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_نوزدهم

- می‌تونم اسمت رو بدونم؟

صدای دختر، رشته افکارم رو پاره کرد. اشک هام رو با دست پس زدم و پالتوی گرم ساشا رو که بابتش تشکر هم نکردم، روی بدنم تنظیم کردم.

- دلوینم، تو چی؟

- آتنام‌. تو هم جزء دختر هایی هستی که دزدیده شده؟

- منظورت رو نمی‌فهمم ولی آره، ما رو هم دزدین. 

- من رو هم دزدین؛ هم من و هم خیلی های دیگه! بابت کمکت هم ممنونم!

 

- خواهش ولی من به خاطرت یکی رو کشتم.

- بعید می‌دونم با یه ضربه نه چندان محکم مرده باشه‌.

لحظه‌ای مکث کردم و به آتنا خیره شدم. اگه حق با اون بود، پس یعنی من قاتل نیستم؟

- برید تو!

علیرضا در خونه‌ای در ته باغ رو باز و اشاره کرد واردش بشیم.

وقتی از مقابل علیرضا رد می‌شدم، متوجه نگاه سنگینش روی آتنا شدم.

وارد خونه‌ای‌ یا بهتره بگم سوئیتی نقلی شدیم و من کنار آتنا روی کاناپه های شیری رنگ نشستم. ساشا هم مبل تک نفره‌ی مقابل رو اِشغال کرد.

علیرضا در اتاقی رو باز کرد و گفت:

- دخترها اتاق مَستره، برید استراحت کنید.

من و آتنا از جامون برخاستیم و وارد اتاق شدیم. بلافاصله وارد سرویس بهداشتی شدم. مُشتی آب به صورتم پاشیدم و خودم رو توی آیینه آنالیز کردم. چشم های تیله‌ایم به رنگ خاکستری در اومده بود و صورتم حسابی داغون و زخمی شده بود. از سرویس خارج شدم و بعدش آتنا وارد سرویس شد. روی تختی که گوشه‌ی اتاق بود دراز کشیدم و چشم هام رو بستم. قصدم خوابیدن نبود اما خستگی امون نداد و به عالم خواب رفتم.

***

- اه برو اونِور! 

با لگد، فردی که کنارم روی تخت خوابیده بود رو شوت کردم و اون هم تقی خورد زمین!

دوباره پتو رو روی سرم کشیدم و چشم هام رو بستم.

با خوردن شدید پرتویی توی چشم هام از خواب بیدار شدم. نور هی خاموش و روشن می‌شد و چشم هام رو اذیت می‌کرد.

- اه بس کن!

- عه بیدار شدی؟!

صدای آتنا رو که چراغ قوه‌ای در دست داشت، باعث شد روی تخت بشینم. دختره‌ی خنگ با نور چراغ قوه، به چشم هام می‌زد!

- مگه مرض داری؟

- نه ولی تا کِی می‌خوای بخوابی زیبای خفته؟!

- می‌دونی چه قدر خسته‌ام؟!

- یه شب تا بعد از ظهر بَسِت نی؟

به هوای دم غروب بیرون نگاه کردم و چشم هام اندازه نلعبکی گرد شد!

- بعد از ظهر؟!

- آره بانو، بیدار شو دیگه.

جلدی از روی تخت بلند شدم و خودم رو به سرویس رسوندم. بعد از این‌که عملیاتم تموم شد، دو مشت آب پاشیدم به صورتم و بیرون اومدم. صدای معدم که از گشنگی غار و غور می‌کرد بلند شد و رو به آتنا گفتم:

- آتی چیزی هست بخورم؟

خودم هم از لفظ «آتی» متعجب شدم! چه قدر زود خودمونی شدم ‌ها!

- آره، ما همین چند دقیقه پیش نهار خوردیم؛ واسه تو هم کنار گذاشتیم.

آتنا از جاش بلند شد و من هم پشت سرش راه افتادم. فاصله‌ی اتاق با آشپزخونه، چندین متر بیشتر نبود. ساشا روی کاناپه خوابیده و چشم هاش بسته بود.

توی آشپزخونه رفتیم و آتنا ظرف آلومینیومی رو روی میز گذاشت و رفت. پشت میز نشستم و ظرف رو باز کردم. قیمه! با اشتها شروع کردم به خوردن. تند- تند توی دهانم می‌چپوندم و قورت می‌دادم.

- یواش بخور همش مال خودته! معدت درد می‌گیره نجوییده قورت میدی.

صدای آشنای ساشا رو از پشت سرم شنیدم و در همون حین، گفتم:

- به تو چه؟ معده‌ی خودمه.

- من هم ادعای مالکیت معدت رو نکردم، فقط میگم یواش بخور تا غذات زود هضم بشه.

- خب می‌خوام اصلاً زخم معده بگیرم بمیرم! به... تو... چه!

- کوفت و به تو چه! یه بار توی زندگیت مثل آدم حرف گوش دادی؟

برگشتم و بهش خیره شدم. پیراهنش رو با یه پیراهن مشکی تعویض کرده بود.

- فوضول رو می‌برن جهنم، می‌پرسه کولرش آبیه یا گازی!

- چی‌کارت کنم که هنوز بچه‌ای و همین بچه‌بازی هات ما رو گرفتار کرده.

- هی؟ ببین یه بار میگم برای همیشه آویزون گوشت کن، این‌که ما الان اینجاییم تقصیر من... نیست. ایزی- ایزی تامام- تامام‌!

- آره می‌دونم، لابد عمه‌ی جُلی بود جیغ و هوار می‌کرد؛ «صداش رو نازک کرد» تو کرونا داری، به من دست نزن پیف، پیف!

شونه‌ای بالا انداختم و دوباره پشتم رو بهش کردم.

- آره شاید اون بوده واِلا من نبودم!

- می‌دونم؛ یکی تو خوبی یکی کرونا!

- چه قدر بدم دیگه حرف نزنی؟

- نیم تومن اندازه زیباییت‌.

لقمه آخر رو توی دهنم گذاشتم و برگشتم سمتش.

- خالغه سو نایت وقیناح. «خفه شو نکبت وقیح»

لقمه توی دهنم باعث شد نتونم درست صحبت کنم.

- چی گفتی؟

خندم گرفت و دوباره با همون زبون فضایی ادامه دادم:

- خژیمبژیتت‌!

- یسننزلهتزژ.

چشم هام گردالی شد و توقع نداشتم ساشا هم زبون من رو تقلید کنه! پس ادامه دادم:

- لیتمرژختژز.

- لطیفهحنجن.

خیلی الکی زبونمون رو توی دهان می‌چرخوندیم و چرت و پرت تلاوت می‌کردیم!

- خفه گرفتم سَرسام شید!

به آتنایی که این حرف رو زده بود نگاه کردم و دوباره به جمله‌اش فکر و زمزمه کردم. «خفه گرفتم، سرسام شید!». عجب سوتیِ زیبایی!

نگاهی به ساشا انداختم و پقی زدم زیر خنده و غش- غش به سوتی آتنا خندیدم!

ساشا هم مثل هیولا شروع کرد به خندیدن!

آتنا هم متوجه سوتی گران‌بهاش شد و ما رو همراهی کرد! با ته مونده های خنده گفتم:

- بریم یه برنامه ببینیم، برگردیم خانیومی!

آتنا زهرماری نثارم کرد و بعدش همگی ساکت شدیم. همون موقع در باز شد و علیرضا وارد خونه شد.

@N.a25

@نرگس نظریت

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_بیست و یکم

علیرضا با اون کلاه نقاب‌دارش از اتاق بیرون رفت و بدون زدن حرفی از خونه خارج شد. یادم نبود علیرضا هم جزءای از اون افراد خلافکار محسوب می‌شد. نباید بهش اعتماد می‌کردم و به خونه‌اش می‌اومدم. 

- دلم واسه خانواده‌ام تنگ شده!

به آتنایی که با بغض این حرف رو زده بود، خیره شدم. من هم دست کمی از اون نداشتم؛ مامان، بابام، دلنیا و دلوان!

معلوم نیست تو این سه چهار روزه چه قدر نگرانم شدن. یادشون باعث شد چشم هام نم‌دار بشه. سکوت کردم و آتنا ادامه داد:

- دو هفته‌است خبری ازشون ندارم؛ نمی‌دونم بابام داره چی‌کار می‌کنه ولی به زودی از اینجا خلاص میشم.

با کمی تعجب پرسیدم:

- مگه خانوادت خبر دارن که اینجایی؟

آتنا چنگی توی موهای لَخت و بورش زد و اون ها رو مرتب کرد و در آخر، چشم های عسلیش رو بهم دوخت:

- بابام پلیسه، برای همینه من رو دزدین. مطمئناً تا الان دیگه همه فهمیدن و برای نجاتم دست به کار شدن.

یه تای ابروم رو بالا انداختم، «آهانی» گفتم. خوشبحالش! حداقل می‌دونه که زیاد اینجا موندگار نیست، ولی من چی؟

صدای باز شدن در باعث شد سرم رو به طرف قامت ساشا کج کنم. نگاه اجمالی سمتم انداخت و به سمت آشپزخونه راه افتاد. ساعت روی دیوار نه شب رو نشون می‌داد و علیرضا هنوز به خونه برنگشته بود. از جام بلند شدم و به سمت اتاق رفتم. دلم یه دوش حسابی می‌خواست ولی لباس تمیز نداشتم که بعد از حموم تنم کنم.

در کمدی که توی اتاق بود رو باز کردم. چند دست لباس مردونه توی کمد وجود داشت. لب هام رو تر کردم و برخلاف میل باطنیم، یه دونه پیراهن مردونه مشکی چهار خونه و شلواری از توش درآوردم و به سمت سرویس حرکت کردم. لباس ‌ها رو از آویز توی حموم آویزون کردم و بعدش به زیر دوش رفتم.

برخورد آب گرم با پوستم، حس خوبی رو بهم تزریق کرد!

"ساشا"

توی حیاط ویلا قدم می‌زدم و به صمیمیت بین علی و دلوین فکر کردم. حالا که فهمیده بودم فامیل هستن، تا حدودی با این صمیمیتشون کنار اومدم‌ ولی آخه صمیمیت بین اون ‌ها به من چه؟

چرا وقتی متوجه این صمیمیت شدم، کلافه و عصبی شدم؟

پوف خدایا! با پا سنگ مقابلم رو شوت کردم. صدای بسته شدن در رو پشت سرم شنیدم. برگشتم و علیرضا رو با کلاه نقاب‌دارش دیدم. به سمتش رفتم و قبل از این‌که از اینجا دور بشه، دستش رو گرفتم. سمتم برگشت و سوالی نگاهم کرد.

- کجا میری؟

علیرضا برگشت و دستش رو پشت کمرم نگه داشت.

- همه چیز به عملیات ربط داره ساشا؛ باید حواسم رو خیلی جمع کنم. تو که می‌دونی!

قبلاً حدس این رو زده بودم. لبخندی کنج لب هام شکل گرفت.

- آره. خدا به همراهت داداش.

علیرضا لبخندی زد و دستش رو پشت کمرم کوبید.

- ممنون؛ شما رو هم بالاخره از اینجا خلاص می‌کنم، فقط باید صبور باشید.

- حله، هر چی تو بگی. مراقب خودت باش!

لبخند علی پررنگ شد و سرش رو تکون داد و بعد رفت. حالا که پالتوم رو به دلوین داده بودم تن خودم از سردی می‌لرزید. لباس هام رو با لباس های تمیز علی تعویض کرده بودم. سرم رو بالا آوردم و به ماه خیره شدم. نورانی و زیبا!

چند مین دیگه توی حیاط قدم زدم و بعد توی خونه برگشتم.

وقتی وارد شدم، نگاه دلوین و دختر رو روی خودم حس کردم. نگاه کوتاهی به دلوین انداختم و بعد برای آب خوردن، وارد آشپز شدم.

"دلوین"

بعد از حموم لباس‌ها رو پوشیدم و خارج شدم. لرز به تنم افتاد و فوری رفتم توی سالن و مقابل شومینه نشستم. موهای خیسم، پیراهنم رو خیس کرده بود.

آتنا توی آشپزخونه مشغول آشپزی بود و خبری از ساشا و علیرضا هم نبود؛ ساعت هم ده و ربع رو نشون می‌داد. کمی که خشک شدم به اتاق برگشتم و موهام رو با کلیپس بستم و دوباره به سالن برگشتم و دوباره رو به روی شومینه نشستم. شعله های قرمز و زردش خوب از پس گرم کردن خونه بر اومده بودن؛ البته کوچیک بودن خونه هم بی‌تأثیر نبود!  

خمیازه‌ای کشیدم که صدای آتنا رو از آشپز دریافت کردم:

- عافیت باشه! دلی بیا ببین چی پختم.

از جام بلند شدم و به سمت آشپز رفتم. به چشم های براق آتنا خیره شدم؛ ذوق‌زدگی از چشم هاش می‌‌بارید!

به ماهیتابه که روی گاز بود خیره شدم و آتنا درش رو باز کرد. با دیدن املت توی ماهیتابه، خنده‌ام گرفت و گفتم:

- همچین من رو کشوندی اینجا گفتم کَمش یه برنج بار آوردی!

چشم های آتنا رنگ دلخوری به خودش گرفت!

- یعنی خوب نیست؟

متوجه ناراحتیش شدم و خنده‌ام رو قورت دادم و جواب دادم:

- چرا، چرا؛ خیلی خوب و عالیه! البته باید مزه‌اش رو بچشم و اون وقت بهت امتیاز نهایی رو میدم.

@N.a25

 

 

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_بیست و دوم

چشم های آتنا برقی زد و زیر گاز رو خاموش کرد.

_ مطمئنم خوشت میاد!

سرم رو تکون دادم و بعد میز رو چیدم. چیدن میز زیاد طول نکشید و همون موقع علیرضا وارد آشپزخونه شد. کلاهش رو درآورد و اسلحه‌ای براق، روی عسلی گوشه خونه گذاشت و سپس وارد اتاق شد. میخ کُلت براق خاکستری رنگ بودم. ترسی به همراه دلهره، به جونم افتاد.

با اومدن علی و ساشا سر میز، سعی کردم بهش فکر نکنم و همراه بقیه شام رو بخورم ولی فکر به این که با یه قاتل جانی هم‌سفره شدم، اشتهام رو کور کرد و غذا از گلوم پایین نمی‌رفت. نگاهی به علیرضا که با اشتها و دولپی لقمه ها رو پشت هم فرو می‌کرد، انداختم و مشغول بازی با غذام شدم‌. 

_ چرا غذات رو نمی‌خوری؟

نگاهم رو از املت گوجه و خوش‌رنگ، به ساشا روندم.

_ اشتهام کور شده.

_ خب ببرش چشم‌پزشکی.

هرهرهر نمک‌پاش!چپ-چپ و پوکر بهش زل زدم و حرفی نزدم. لب‌ های آتنا از خنده کش اومد ولی با دیدن فیس پوکرم، لبخندش رو جمع کرد. علیرضا هم که تو این باغ نبود.

_ کوره‌. کاریش نمیشه کرد‌.

فقط همین جمله به ذهنم خطور کرد که تحویل ساشا بدم‌. ساشا که دید دل و دمغ بحث ندارم، آهانی گفت و دوباره مشغول شد. 
بعد از شام، میز رو با کمک آتنا جمع کردیم و بعد برای خواب به اتاق رفتیم. روی تخت دراز کشیده بودم که آتنا اومد و بغلم دراز کشید. سرم رو چرخوندم.

_ نگو که می‌خوای اینجا بخوابی!

_ مگه دیگه جا هست؟

آه خدایا! همین یکی رو کم داشتم. صورتم رو برگردوندم و پتو رو، روی سرم کشیدم و پشت به آتنا خوابیدم. با این که جام تنگ بود ولی به هر بدبختی میشد با فشردن پلک هام بر روی هم، به خواب رفتم.

***

با احساس خفتگی که داشتم، چشم هام رو باز کردم و در کمال تعجب، فیس آتنا رو تو دو انگشتی از صورتم دیدم؛ واخ-واخ! این جا رو دریاب!

قشنگ توی حلقش بودم و هر سی و دو تا دندوناش مثل یه کابوس ترسناک، داشت حالم رو بهم می‌زد. دست و پاهاش رو هم دورم قفل کرده بود و خواب پادشاه قابوس بن سعید رو می‌دید. 
ایش دو روزه مثل آدمیزاد از خواب بیدار نشدم!
با کلافگی لنگ های آتنا رو کنار زدم و خودم رو از حصارش درآوردم. طبق عادت همیشگیم، اول به سرویس رفتم و بعد از انجام کارم، توی اتاق برگشتم.
هوای دم صبح سرد و زمستونی بود‌. کش و قوسی به بدنم دادم و با پوشیدن شالم، خواستم از اتاق بیرون بزنم که چشمم به پالتوی ساشا افتاد و با برداشتن پالتو از اتاق بیرون رفتم.

علیرضا که خونه نبود و ساشا هم دراز به دراز کف خونه خواب و پتوی ضخیمیش رو کنار زده بود. 
به طرفش رفتم و پتو رو روش انداختم. چند ثانیه بهش خیره شدم. مو هاش بهم ریخته و بلند شده بود. ریش و سیبیل هاش هم، نامرتب دراومده بود. 
هخ(ترکیب ههه و خخخ°-°) شبیه این کارگر های افغانی شده بود. 
چشم ازش برداشتم و به آشپز رفتم. در یخچال کوچیک رو باز کردم و محتویات توش رو برای صبحانه خارج کردم و روی میز گذاشتم.
آتنا و ساشا که خدا می‌‌دونست کی قرار بیدار بشن پس آماده کردن صبحونه رو فعلاً بیخیال شدم و طی یه تصمیم آنی از خونه بیرون رفتم. دور و بر درخت های عریان و هوا صاف صاف بود و جون میداد واسه ورزش. کمی اطراف قدم زدم و نرمش کردم و آخرسر خسته شدم و یه گوشه روی زمین نشستم.

_ دختره‌ی منگل اول صبح این‌جا چه غلطی می‌کنی؟

با تعجب به ساشای عصبانی و اخمالو خیره شدم. چشم هاش پوف کرده  و مو هاش مثل آنتن روی هوا سیخ بود.

_ به توچه!

_ به تو چه و زهرمار. فکر کردی اومدی مسافرت که هر وقت خواستی راه بیفتی و برای خودت قدم بزنی؟

_ هی حواست رو جمع کن چه زری می‌زنی.
به تو هیچ ربطی نداره که من چی‌کار می‌کنم.

_ هه! باز هم می‌خوای مثل دفعه‌ی پیش سرمون رو به باد بدی؟

_ چی میگی تو؟
خوابی چیزی دیدی اول صبحی اومدی یقعه من رو گرفتی؟

_ الحق که سر به هوایی.

و به دنبال این حرفش سرش رو به معنای تاسف تکون داد. پسره‌ی مجهول الاحوال نفهم!
گر گرفتم و غریدم:
الان چته که مثل سگ گرسنه اومدی پاچه من رو گرفتی؟ هان؟ سر به هوام یا هر چی به هیچ سگی ربطی نداره. دفعه آخرت هم باشه که...

از فرط عصبانیت طغیان کرده بودم و هرچی به ذهنم می‌رسید رو بار ساشا می‌کردم که متوجه سر و صدایی از پشت سرم شدم‌.

_ خودشونن بگیریدشون.

با تعجب برگشتم و دیدم چندین نفر با سرعت دارن به سمت ما می‌دَون.

_ دلوین فرار کن.

تازه گیراییم فعال شد و دوهزاریم افتاد که چه خبره. دو تا پا داشتن و دو تا دیگه هم اضافه کردم و دِ برو که رفتیم. 
جرات نداشتم، برگردم و پشت سرم رو ببینم ولی همچنان صدای پاهاشون رو از پشت سرم می‌شنیدم. نفس-نفس می‌زدم و چابکانه از بین درخت‌ها لایی می‌کشیدم و می‌دویدم و قلبم محکم می‌زد. با ترس برگشتم که پشت سرم رو ببینم. چشم هام روی فرد نقاب‌دار پشت سرم که فاصله چندانی بهم نداشت، میخ شد و همین که خواستم دوباره سرم رو بچرخونم، پام گیر کرد به شاخه‌ای و تعادلم بهم ریخت. تلو-تلو خوران سعی داشتم دوباره تعادلم رو حفظ کنم که از شانس گوگولی-مگولیم، پام به سنگی برخورد کرد و تلپ، با مخ روی زمین فرود اومدم.

@نرگس نظریت

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...