رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان تاجور قمر | zhr_banooکاربر نود و هشتیا


پیام توسط M@hta افزوده شد,

سطح قلم: a

پست های پیشنهاد شده

  • پاسخ 80
  • Created
  • آخرین پاسخ

Top Posters In This Topic

Popular Posts

(پارت1) برج ایفل در نقاشی، عظمت و شکوه خودش را حفظ کرده بود. ماه بالا و پشت برج، روشنی بخش تاریکی شب بود؛ انگار که فخر می‌فروخت و به مخاطب عظمتش را در برابر برج القا می‌کرد. صدایش اکو وار در گوشم

(پارت۲) از اتاقم خارج شدم و بدون نگاه کردن به محافظ به سمت طبقه‌ی پایین راه افتادم.صدای تق- تق کفش های پاشنه بلندم در راهرو طویل و عاری از هرگونه وسیله، روی مخم بود. از پله های گردان چوبی آر

نام رمان: تاجور قمر ژانر: عاشقانه، تراژدی ،جنایی هدف: پر کردن اوقات فراغت خوانندگان عزیزم. ساعات پارت گذاری: نامعلوم. خلاصه: دختری از تبار درخشانی آفتاب در هنگام طلوع که روشنی

  • 2 weeks later...

(پارت۷۶)

همونجا روی‌صندلی نشسته بودم و مثل دیوونه ها می‌خندیدم.با صدای در خونه خنده ام رو جمع کردم و از جا بلند شدم ،از پیچ حیاط رد شدم که خاله رو دیدم.یه عالمه نایلون خرید دستش بود و با زور میخواست در خونه رو باز کنه.

- سلام خاله.

برگشت و نفس عمیقی کشید ،خستگی از چهره اش معلوم بود.

- سلام عزیزم ،نوه ی گلم خوبه؟

دستی به شکمم کشیدم و گفتم:

- خوبه ،سلام داره خدمتتون.اینا چیه؟

اشاره ای به خرید ها کردم ،خنده ای کرد و گفت:

- عیدی.نمیای کمک عروس خوشگل؟

به خودم اومدم ،پا تند کردم سمت خاله و چند نایلون خرید رو ازش گرفتم.کنجکاوانه یکی از نایلون هارو باز کردم و با هم وارد خونه شدیم.اما با دیدن کادو پیچ بودن خریدها بادم خوابید.

- سلام مامان.

خاله نفس زنون خرید هارو روی مبل گذاشت و خنده ی خسته ای کرد:

- سلام پسرگل.کجا شال و کلاه کردی؟

با حرف خاله سرم بالا اومد و متعجب تیپ اسپرت آیهان رو رصد کردم.دستی توی موهاش کشید که دو تار لجوجانه روی پیشونیش افتاد:

- میرم بیرون ،شاگرد گرفتم باید وسیله بخرم.شام میگیرم چیزی درست نکنید.

تعجبم به خنده تبدیل شد ،آیهان نگاهش بین خنده ی من و مادرش در گردش بود.لبم رو داخل دهنم کشیدم و با خریدها به سمت اتاق خاله رفتم.

- حالا شاگردت کی هست؟

وارد اتاق خاله شدم و دیگه متوجه حرفاشون نشدم.خریدهارو کنار میز آرایش گذاشتم ،دست به کمر ایستادم که از آینه ی قامت آیهان رو دیدم که در اتاق رو می‌بست.ترسیده به سمتش چرخیدم.

- به کی می‌خندیدی؟

خنده ام رو قبل پخش شدن توی صورتم جمع کردم که باعث شد لبام غنچه بشه.نگاه خیره اش روی لبام بدنم رو به آتیش می‌کشید.

با طمأنینه نزدیکم ،به میز چسبیده بود و نگاه شیطونم رو از روش برنمی‌داشتم.می‌خواستم به چالش کشیده بشه و عکس العملش رو ببینم.جفت دستاش از کنارم روی لبه ی میز نشستم و صورتش تو دو وجبی صورتم قرار گرفت:

- به هیچکس.مگه کسی جرئت خندیدن به آیهان سپنتا رو داره؟

تک‌خنده ای کرد و گفت:

- مگه ازم میترسی؟

تای ابروم رو بالا انداختم و گردنم رو سمت شونه ی راستم کج کردم و مقابلا سر آیهان هم مخالف من سمت شونه اش کج شد:

- کدوم زنی از شوهرش ترسیده که من بترسم؟

لبخند ملایم دندون نمایی زد که تپش محکم قلبم رو حس کردم:

- اون اوایل خوب ازم می‌ترسیدی.

شیطون هومی کردم و گفتم:

- یادم نمیاد ،گرچه بابت کوتاه شدن موهام باید کچلت کنم ولی...

- بزرگترین اشتباهم بود.

شیطنت ،خنده ،همه از روی صورتم پر کشید و بهت به سراغم اومد:

- چی؟

دست راستش رو بلند کرد و چند تار از موهام رو به بازی گرفت ،در آخر به بینی‌اش نزدیک کرد و نفس عمیقی کشید.حاضرم قسم بخورم که دیگه قلبم نمی‌زد:

- بوی مامانا رو میدی.

مبهوت اسمش رو زمزمه کردم:

- آیهان.

تو همون حالت چشماش رو توی چشمام گره زد.هرلحظه با نزدیک شدن صورتش به صورتم رگه های رنگارنگ آبی کریستال هاش برام واضح تر می‌شد.

با صدای تقه ای به سرعت رهام کرد و از اتاق بیرون رفت و من رو با گرمی لبام تنها گذاشت.انگار وروجک هم تو شوک بود که با حرکتش من رو از بهت خارج کرد.

@نرگس نظریت

ویرایش شده توسط Zahra_banu
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت۷۷)

نیم ساعتی بود که آیهان رفته بود بیرون و من و خاله کنار هم نشسته بودیم و چایی می‌خوردیم.

سوالی که بخاطر اتفاقات اخیر فراموشم شده بود رو از خاله پرسیدم چون جرئت پرسیدن از آیهان رو نداشتم:

- خاله صنم یه سوال.

خاله به سختی از فیلم محبوبش چشم گرفت و نگاهم کرد:

- جانم؟

لبم رو با زبونم تر کردم و گفتم:

- من تو اتاق کار آیهان یه چیزی دیدم.

خاله خنده ای کرد و گفت:

- چی دیدی؟لباس زنونه؟

حتی فکر کردن به اینکه آیهان بهم خیانت کنه تنم رو می‌لرزوند ،خنده ی مضطربی کردم و گفتم:

- نه ، من یه چیز دیدم ،آم...من یه اسلحه دیدم.

مردمک لرزون چشمای خاله رو دیدم ،نگاهم پایین کشیده شد و دیدم که چایی توی لیوان تکون می‌خوره و دستاش می‌لرزه.قلبم با پمپاژ زیادی خون رو می‌فرستاد تو بدنم و احتمال دادم فشارم داره میره بالا.

- چرا آیهان ،باید اسلحه داشته باشه؟

سیبک گلوی خاله پایین و بالا رفت ،نگاه ازم گرفت و برگشت سمت تلویزیون:

- من مطمئنم اون اسلحه مجوز داره.

دستم دور لیوان سفت شد ،من نپرسیدم مجوز داره یا نه ،پرسیدم چرا باید اسلحه داشته باشه و این جواب من نبود:

- خاله...

به تندی سمتم برگشت و گفت:

- من نمیدونم عروس ،آیهان مشهوره ،معروفه ،دشمن داره.چرا از خودش نمیپرسی؟

جا خوردم.این زندگی یه حفره ی خالی داره به اسم صداقت.

- آیهان نقاشه ،دلیل نداره دشمنی داشته باشه که قصد جونش‌ رو داشته باشن!

خاله با عصبانیت لیوان چایی رو روی میز کوبید و بلند شد ،تلفن خونه رو برداشت و شماره گرفت. بی حرکت به کارهای تند و عصبیش نگاه می‌کردم.

- الو ،آیهان.کجایی؟

- ...

- چرا اسلحه تو اتاقته؟

صدای بلند آیهان رو می‌شنیدم ولی نمیدونستم چی میگه.

- من ندیدم ،زنت دیده.بیا خونه جوابمون رو بده.

با دهن باز به خاله نگاه کردم.توقع همچین حرکتی نداشتم.خاله نیم نگاهی بهم انداخت و به سمت اتاقش رفت ،میدونستم آیهان از کارم نمی‌گذره.شاید نباید به خاله چیزی می‌گفتم.شاید اصلا خاله از وجود اسلحه خبری نداشت.ولی خاله تعجب نکرد از وجود اسلحه ،فقط ترسید و جوابم رو نداد.

یعنی خاله از وجود اسلحه خبر داشت؟نیم ساعتی گذشت ،چای خوشرنگم با عطر هل و گلاب سرد شده بود و من از نیم ساعت پیش فقط نگاهش می‌کردم.صدای در ورودی اومد و پشت بندش صدای بلند آیهان:

- آسو ،آسو کجایی؟

از جا بلند شدم و به آیهانی خیره شدم که وسایل به دست وسط پذیرایی ایستاده بود:

- اینجام.

پاکت خریدهارو پرت کرد سمت دیوار و با فک منقبض شده سمتم اومد:

- زبونت خوب برای حاضرجوابی درازه ولی عرضه نداری سوالات رو بیای از خودم بپرسی؟

ترسیده بودم؟آره هم ترس داشتم هم ناراحت شده بودم.

- می‌پرسیدم جوابم رو می‌دادی؟

دستی لای موهاش کشید ،نگاهم برگشت سمت خاله که از اتاقش بیرون اومد و سمتمون اومد:

- به من نگاه کن.

نگاهم برگشت تو تیله های آبی رنگش که با قرمز مخلوط شده بود:

- چند وقت پیش دیدم که جای اسلحه تکون خورده.اولش گفتم اگر دیده باشی میای از خودم می‌پرسی ولی وقتی دیدم چیزی نگفتی ،گفتم شاید ندیدی و خودم تکونش دادم.نمی‌دونستم میری از مادرم می‌پرسی.

دستام به قصد آروم کردنش بالا اومد ،قدمی عقب رفت و دستام تو هوا موند.

- آیهانم ،مامان چرا اسلحه داری؟

آیهان کلافه برگشت سمت خاله ،یعنی خاله می‌دونست؟پس چرا مثل من که بار اول اسلحه رو دیدم شوکه نشد از شنیدنش؟

- برای دفاع از خودم.

مچ دستم اسیر دستاش شد ،فشار دستاش اونقدری بالا بود که آخم در بیاد.با حرص دستم رو کشید سمت اتاق ،خاله جلوی آیهان رو گرفت و گفت:

- حامله ست آیهان.

آیهان نگاهش رو از روی زمین برنداشت:

- برو کنار مامان ،حواسم هست.

خاله با تردید کنار رفت.دستم رو دوباره کشید ولی سمت اتاق نرفت و به جای اون در اتاق کار رو باز کرد و با هول کوچیکی وارد اتاقم کرد.در رو قفل کرد و بدون نگاه کردن بهم سمت کشو میزش رفت.همون کشویی که اسلحه رو دیده بودم.

 

@نرگس نظریت

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت۷۸)

اسلحه رو خارج کرد و سمتم گرفت.قالب تهی کردم ،ترسیده عقب رفتم و دستم رو برای دفاع جلو آوردم:

- غلط کردم ،بخدا نمیدونستم.

دهنم خشک شده بود و آبی برای قورت دادن نداشتم.اسلحه رو گذاشت روی پیشونیم و با فشار کمی که داد زانوهام خم شدن و نشستم.چشمام رو بستم تا چهره اش رو نبینم:

- به من نگاه کن.

چشمام رو مصمم تر بهم فشار دادم که نعره اش از کنار گوشم بلند شد:

- گفتم به من نگاه کن.

ترسیده چشمام رو باز کردم.فک منقبض شده اش ،چشمای به خون نشسته اش ،دستی که از فشار دادن اسلحه رگ هاش بیرون زده بود همه و همه ترسم و حرکت بچه رو بیشتر می‌کرد.

- هر روز دارم با خودم کلنجار میرم تا زندگیم فنا نره.که آرامش داشته باشم.فکر کردم از منی ،از این تنی.هربار که پدرت سعی کرد جلوه ام رو خراب کنه دلم خوش بود تو هستی.تو مثل اونا نیستی ،ولی انگاری اشتباه کردم.با تو باید مثل همون اولا باشم.چشمم رو روی بچه‌ ببندم و دوباره یادم بیاد دختر جهانی.

اسلحه رو پرت کرد کنار و بازوم هام رو محکم گرفت:

- خوب گوشاتو باز کن آسو ،کار من ،اسلحه ی من ،هرچی که میبینی باید دفنش کنی.اگر یه بار دیگه بری به مادرم چیزی بگی قید بچه رو میزنم.سقطش میکنم طلاقت میدم.از این اتاق سر بریده بیرون اومد لال میشی.فهمیدی یا نه؟

سرم به طور اتوماتیک پایین و بالا شد که چشماش از روی حرص بسته شد:

- نشنیدم.

زبون چسبیده به سقم رو تکون دادم و گفتم:

- فه...میدم...آی.

دستم رو به زیر شکمم گرفتم و چشمم از روی درد بسته شد.دردی که می‌پیچد قابل تحمل نبود.نفسم می‌رفت و بر نمی‌گشت.

- آسو ،آسو.

( در حال تکمیل )

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.




×
×
  • اضافه کردن...