رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان تحسر دیدنت |کاترین کاربر انجمن نودوهشتیا


پست های پیشنهاد شده

  • ویراستار
ارسال شده در (ویرایش شده)

 نام رمان: تحسر دیدنت

ژانر: درام، عاشقانه، معمایی

خلاصه:

یک انسان میتواند مسیر زندگی خودش را خودش انتخاب کند؛ چه پولدار باشد یا نباشد، مهم نیست. اما زندگی، هیچوقت آن طوری که ما می خواهیم نبوده است. حتی یک قرار با عشق زندگی خود هم میتواند مسیر زندگی را تغییر دهد. میتواند اتفاقات غم انگیزی را رقم بزند؛ اما نمی‌شود گفت این اتفاقات و این تغییر ها، زندگی ما را نابود میکنند. شاید همه چیز بهتر از قبل بشود، کسی چه میداند، شاید در آخر این مسیر زندگی خوبی در انتظار ما باشد.

 

مقدمه:

زندگی، گاهی وقت ها آنچه ما می‌خواهیم را به ما نمی‌دهد، گاهی ما برای گول زدن خود و زندگی، می‌گوییم تغییر کرده ایم؛ اما خودمان خوب می‌دانیم هنوز آنچه را می‌خواستیم، می‌خواهیم و تغییری نکرده‌ایم. حسی مثل عشق، عشقی که از عمق وجودمان بوده هیچوقت تمام نمی شود. ما خودمان را گول می‌زنیم و می‌گوییم آن حس رفته و جایش نفرت آمده! غافل از آن‌که، حسی زیبا به نام عشق واقعی، هیچ وقت جایش را به نفرت نمی‌دهد.

«امیدوارم از این رمان خوشتون بیاد»

لینک صفحه نقد رمان:

با شخصیت ها اینجا آشنا بشید:

 

ناظر: @شیواقاسمی

ویراستار: @Healer2000

ویرایش شده توسط Casandra
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

 «پارت اول» 

بیستم اکتبر «مهر» دو هزار و سیزده 

لندن

"آماندا"

نگاهی به دیوار های سفید بیمارستان انداختم. واقعا خوشحالم که بالاخره تونستم اینجا یه دکتر باشم. اینکه هر روز چند نفر رو از مرگ نجات بدی خیلی لذت بخشه. اما الان دیگه اینجا کارم تموم شده و باید برم خونه. کیفم رو برداشتم.

درحالی که داشتم گوشیم رو از بین وسایل توی کیفم پیدا می‌کردم به نیرواندا گفتم:

- نیرواندا من دارم میرم حواست باشه! 

مثل همیشه داشت با کامپیوتر کار می‌کرد، بدون اینکه از صفحه کامپیوتر چشم برداره گفت:

- چشم خانم!

بیرون رفتم، ماشین سیاه رنگ و بزرگم جلوی در بود؛ راننده در رو برام باز کرد و من هم نشستم، ماشین به راه افتاد. بعد دو یا سه دقیقه گوشیم زنگ خورد.

- الو! مایکل تویی؟!

مایکل: آره آماندا، خودمم! 

خیلی آروم دستم به سمت گردنبندی که مایکل بهم داده بود رفت و بعد با تعجب گفتم:

- عزیزم چرا انقدر عصبی هستی؟ اتفاقی افتاده؟

مایکل: آماندا باید ببینمت.

هر لحظه استرسم بیشتر می‌شد و بیشتر گل گردنبند رو فشار می‌دادم. با خنده‌ای از روی تعجب گفتم:

- ب... باشه.

مایکل: توی کافی‌شاپ می‌بینمت.

- باشه، خداحافظ! 

وا، چرا بدون خداحافظی قطع کرد؟ این چشه!؟ 

گوشی رو گذاشتم تو کیفم و هم زمان رو به راننده گفتم:

- مسیر رو عوض کن.

راننده مسیر رو عوض کرد، به کافی شاپ رسیدیم، راننده خواست پیاده بشه که گفتم:

- نمی خواد پیاده بشی، خودم دست دارم در رو باز می‌کنم؛ بعدم برو!

وارد کافی شاپ شدم، اولین چیزی که به چشم می‌خورد، میز های چوبی بودن. گوشه های کافی‌شاپ در از گیاه های بزرگ سبز رنگ بود و بوی قهوه تمام کافه رو فرا گرفته بود. مایکل نشسته بود اونجا، کیفم رو روی میز گذاشتم و موقع نشستن گفتم:

- سلام به نامزد عزیزم.!

مایکل: دیگه نه! 

موهام رو به پشت گوشم هدایت کردم، آروم گفتم:

- چی!؟ 

مایکل: نامزدی رو بهم می‌زنیم.

دست هام رو روی میز گذاشتم و موقع حرف هامون فقط با انگشتام بازی می‌کردم.

- اما چرا؟ 

مایکل: آماندا بسه! دیگه تمومه! 

با بغض گفتم:

- مایکل! ما مشکلی باهم نداریم که آخه چرا!؟ 

مایکل از روی صندلی بلند شد و گفت:

- می‌دونی چیه؟ شاید همین کارت همه رو ازت دور می‌کنه؛ نمی‌تونی مشکل خودت رو خودت حل کنی! همیشه باید یک نفر باشه چرا بلد نیستی از خودت دفاع کنی؟ چرا اعتماد به نفس نداری؟ چرا از همه چیز و همه کس می‌ترسی؟من با آدمی که بلد نیست از خودش دفاع کنه، هیچ رابطه ای ندارم؛ خدانگهدار!

 «اگه دوست داشتید لایک فراموش نشه! » 

@N.a25

@Healer2000

ویرایش شده توسط Casandra
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار
ارسال شده در (ویرایش شده)

 «پارت دوم» 

بعد از حرف‌هاش خدانگهداری گفت و رفت. مدام حرف هاش توی ذهنم تکرار می‌شد تا جایی که دیگه خودم داشتم زیر لب حرف هاش رو با خودم تکرار می‌کردم. شاید درست می‌گفت! من توی یک قصر زندگی می‌کردم.

هیچکس تا حالا از گل به من نازک تر نگفته بود!همیشه کسی بود که از من دفاع کنه، من هیچ وقت دفاع کردن و اعتماد به نفس رو یاد نگرفتم. هوف! کیفم رو برداشتم، تا اومدم اشک هامو پاک کنم یک چیزی توی دستم برق زد. دستم رو بالا آوردم و بهش نگاه کردم. لبخند تلخی زدم و گفتم:

- تو یادته انگشتر؟ یادته وقتی رفتیم تا برای نامزدی انگشتر انتخاب کنیم؟! اون موقع خیلی بیشتر دوستت داشتم!

بعد انگشتر رو از دستم درآوردم و روی میز چوبی گذاشتمش. دیگه حال و هوای کافی‌شاپ داشت کلافه ام می‌کرد، دیگه نمی‌خواستم یک دقیقه هم اونجا بمونم.

بلند شدم و بیرون رفتم، نگاهی به دور و بر انداختم. تازه یادم افتاد به راننده گفتم بره و مجبورم کل راه رو پیاده برم.

 

"آمیلیا" «مادر آماندا»  

توی سالن پذیرایی نشسته بودم. قهوه رو از روی میز برداشتم و یکمش رو خوردم. یکم بعد ادوارد «پدر آماندا» در حالی که سرش توی گوشی بود، اومد و روی مبل رو به رویی نشست. 

ادوارد: میگم آمیلیا، نظرت چیه بریم سفر؟

خنده ای کردم و گفتم:

- چرا که نه، حتما بریم!

ادوارد: آره نظر من هم همینه، خب به نظرت کجا بریم؟

 کمی از قهوه رو دوباره خوردم و بعد گفتم:

- چند روز پیش درباره کشوری به نام ایران تحقیق کردم. هر یک دونه شهرش کلی غذای متفاوت و خوشمزه داره! رسم و رسوم خیلی جالبی داره. به نظرم بریم اونجا!

ادوارد: دقیقا! برای آماندا هم خیلی خوبه.

چطور؟

ادوارد: از بس شکموئه.

بعد باهم شروع به گشتن دنبال بلیط برای سفر به ایران کردیم که یهو صدای باز شدن در اومد. 

ادوارد: فکر کنم آمانداست! 

با صدای بلند گفتم:

- آماندا تویی؟ بیا ببین می‌خوایم ببریمت ایران!

ناشناس: اوه، چه جالب! 

ادوارد با ترس گفت:

- تو کی هستی؟!

ناشناس: بای بای!

و سپس شلیک کرد.

 

"آماندا"

بالاخره رسیدم؛ اما در حیاط باز بود و نگهبان ها افتاده بودن رو زمین! سریع نبضشون رو گرفتم. با صدایی لکنت دار گفتم:

- مُردن!

تا اومدم قدم بردارم، صدای شلیک اومد! با سرعت تمام به سمت در اصلی دویدم. در اصلی رو به ‌زور باز کردم. مامان و بابام یک طرف ایستاده بودن؛ اما بابام زخمی بود! یه مرد کاملاً سیاه‌پوش اونجا ایستاده بود.

- اینجا، چ... چه خبره!؟ 

همه نگاه ها سمت من برگشت. 

ناشناس: خوب موقع رسیدی! 

خواست بهم شلیک کنه؛ اما من گلدون کوچکی که اونجا بود رو به سمتش پرت کردم. تفنگ از دستش افتاد، سریع برش داشتم و به سمتش گرفتم!

ناشناس: آروم باش، اون رو بده به من!

- تو کی هستی؟!

ناشناس: اون رو بده به من!

خواست تفنگ رو بگیره. دستم روی ماشه بود و با کوچک ترین لغزش، زندگیم نابود شد.

@N.a25

@Healer2000

ویرایش شده توسط Casandra
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار
ارسال شده در (ویرایش شده)

 «پارت سوم» 

"آماندا"

صدای آژیر پلیس به گوشم رسید. پلیس ها وارد خونه شدن، اولین کار اون ها دستگیر کردن من بود! دوروبرم هیاهو بود. پلیس ها دستبند به دستم زدن، قلبم درد می‌کرد، حتی نفسم بالا نمی‌اومد؛ اما تنها چیزی که باعث میشد بزنم زیر گریه، زخم عمیق بابام و نگاه آشفته مامانم بود.

 چهارم نوامبر «آبان» سال دو هزار و سیزده. 

امروز روز دادگاه بود. نمی‌دونم چند وقته اینجام! تعداد روزها از دستم در رفته بود، شاید نزدیک دو هفته، شایدم بیشتر! شاید امروز نجات پیدا کنم! شاید آزاد بشم! با لحنی پر از نگرانی، آروم و با لکنت گفتم:

- ف...‌ فقط شاید!

توی راهرو های تاریک زندان راه می‌رفتم. احساسم جوری بود که انگار دارم به سوی مرگ میرم! نکنه واقعا اینطور بود؟

روی صندلی نشستم. وکیل دفاع خیلی خوبی کرد؛ اما بازم کافی نبود! من اشتباهی کردم که جبران ناپذیره. من به هفت سال حبس محکوم شدم. کاش! فقط ای کاش این اتفاق ها نمی‌افتاد! آخه چرا من!؟ چرا؟ اینم پایان زندگی خوب و خوش من!

چهارم نوامبر «آبان» سال دو هزار و بیست

هفت سال مثل برق و باد گذشت. بالاخره آزاد شدم. توی این هفت سال خیلی فکر کردم، آره من تا الان اشتباه می‌کردم؛ اما برای تمام کسانی که تا به حال بهم خیانت کردن و وسط راه ولم کردن، بد اتفاقاتی میوفته! از اینجا به بعد مشکل خودشونه. این یک انتقام شیرین برای من و روزگاری تلخ برای اون هاست! من آماندا گریسون با خاک یکسانتون می‌کنم. 

همینطور داشتم توی خیابون راه می‌رفتم که یهو گوشیم زنگ خورد.

- الو؟ 

 کاساندرا: الو سلام! خوبی دختر؟

- اِ، کاساندرا تویی؟

کاساندرا: ای بابا! از کجا فهمیدی؟

- ترجیح میدم نگم چون حوصله توضیح دادن ندارم، من خوبم تو چطوری؟

کاساندرا: آره بد نیستم! میگم آزاد شدی؟ یا نه هنوز؟ 

کنار یه مغازه وایسادم، دستم رو به کمرم گذاشتم و گفتم:

- واقعا خیلی خنگی! اگه آزاد نشده بودم، چجوری می‌تونستم با گوشیم جوابت رو بدم؟

کاساندرا: نمی‌دونم!

- ای خدا! کجایی؟

کاساندرا: کجا باشم؟ لندنم دیگه!

دوباره شروع به راه رفتن کردم و گفتم:

- ببینم! توی سرت، جای مغز چیه؟

کاساندرا: هان؟! 

- میگم کجایی؟ نمیگم کدوم کشوری!

کاساندرا: آهان! خب خونه‌ام رو عوض کردم. برات لوکیشن می‌فرستم بیا دنبالم. 

- اوه- اوه چقدرم خودشیفته! از کجا معلوم من می‌خواستم بیام دنبالت؟ بعدم من تازه آزاد شدم، تو باید بیای!

کاساندرا: ماشینم خرابه، اونها که ماشینت رو نگرفتن. بیا دیگه تنبلی نکن!

- هوف! ببین چیکار می‌کنی. باشه میام! فقط زود لوکیشن رو بفرست.

کاساندرا: باشه عصبانی نشو، فعلا خداحافظ.

- بای بای جانم! 

 

«اگه دوست داشتید لایک فراموش نشه!خب از این به بعد از این رمان روز های زوج میزارم، از رمان خنده های تو روز های فرد میزارم،این رو بگم که من چون تازه وارد هستم، پارت ها یکم جابه جا شد. پارت سوم رمان خنده های تو زیر پارت یک قرار میگیره. »

@Healer2000

ویرایش شده توسط Casandra
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

 «پارت چهارم» 

بعد نیم ساعت ماشینم رو پیدا کردم، همون لحظه کاساندرا لوکیشن رو فرستاد. سوار ماشینم شدم، روشنش کردم و به راه افتادم.

کاساندرا دختر باحالی بود، اون یه روان پزشک خیلی خوب بود. ما توی دانشگاه باهم آشنا شدیم و چون اون دختر خوب و خانواده داری بود، مامان و بابام مشکلی نداشتن که باهاش دوست باشم؛ اون خیلی وقت ها کمکم کرده بود، درسته یه وقتایی خنگ بازی در میاره؛ اما بازم دوسش دارم.

راه تقریبا طولانی بود، خیلی حوصله آهنگ نداشتم، فقط شیشه ها رو پایین دادم تا حداقل یکم، ماشین خنک تر بشه. 

بعد از چند دقیقه بالاخره رسیدم. گوشیم رو برداشتم و به کاساندرا زنگ زدم. دو تا بوق نخورده جواب داد و گفت:

کاساندرا: الو رسیدی؟

- آره سریع بیا پایین.

کاساندرا: باشه باشه!

قطع کرد. دو یا سه دقیقه منتظر موندم تا بالاخره اومدن خانم، سوار ماشین شد.

- چه عجب، بالاخره اومدید!

کاساندرا: وای! چقدر حرف می‌زنی، ول کن!

- خیلی پروئی.

کاساندرا: می‌دونم.

دیگه تو راه حرف نزدیم تا وقتی که رسیدیم جلوی یک رستوران خیلی شیک!

کاساندرا: صبر کن ببینم، تو که پول نداری پس کی می‌خواد حساب کنه!!؟

همنطور که داشتم پیاده می‌شدم، خنده ی شیطانی کردم و گفتم:

- از اونجایی که خودت گفتی، پس مهمون تو!

کاساندرا: واقعا که!

- حالا بیا بریم فوقش یه لیوان آب می‌خوریم.

کاساندرا هوفی کشید و پیاده شد. خودم هم پیاده شدم و ماشین رو قفل کردم. رفتیم داخل، ولی عجب جایی بود! اصلا امکان نداره من یه لیوان آب بخورم، الان خیلی گشنمه، خودمم که پولش رو نمیدم، پس راحتم!

کاساندرا: آماندا می‌دونم داری به چی فکر می‌کنی، باشه ولی همین یکبار، پرو نشی ها!

- روان پزشک کی بودی تو!؟

رفتیم نشستیم.

- ام، میگم کاساندرا!؟ 

کاساندرا: بله؟ 

- می‌دونی مامان و بابام کجا هستن؟ توی این هفت سال، خیلی دلم براشون تنگ شده! 

کاساندرا مکثی کرد و با قیافه غمگین گفت:

- ببین، مادرت یک پیغام برات گذاشته بود.

 تبلتش رو در آورد و روشن کرد، بعد جلوی من گذاشت. آروم برش داشتم، یک فیلم بود، فیلم رو پلی کردم.

- سلام دخترم! احتمالا الان که این فیلم رو میبینی، من پیشت نیستم. دختر قشنگم! فکر کنم امسال، سال دومی هست که تو پیش ما نیستی. پدرت بعد اون اتفاق بدجور زخمی شد و بخاطر همین، ما مجبوریم که مهاجرت کنیم تا به یک بیمارستان بهتر بریم که پدرت خوب بشه! دختر عزیزم، به نظرم این تغییر برات خوبه! سعی کن بدون ماهم یک زندگی عالی داشته باشی، خدانگهدار دخترم.

قطره اشکی از گوشه چشمم چکید. کاساندرا تبلت رو ازم گرفت. گارسون اومد تا سفارش رو بگیره، کاساندرا به جای من هم سفارش داد.

کاساندرا: آماندا، چرا با خودت این جوری می‌کنی؟!

با عصبانیت و حرص رو به کاساندرا گفتم:

- چه جوری می‌کنم، هان؟فقط دارم سعی می‌کنم خوب باشم! می‌فهمی؟ 

کاساندرا: اینجوری؟ می‌خوای از همه انتقام بگیری؟

- از همه نه! فقط از مایکل. 

سرم رو روی میز گذاشتم، همینطور که سرم روی میز بود با کاساندرا حرف می‌زدم.

کاساندرا: چرا خودتو گول می‌زنی؟ تو دوسش داری!

- من به غیر از حس انتقام و نفرت هیچ حس دیگه ای به اون ندارم!

کاساندرا: شاید مجبور بوده!

- یعنی چی؟

کاساندرا: شاید مجبور بوده نامزدی رو بهم بزنه!

سرم رو بالا آوردم و گفتم:

- از کجا می‌دونی که مجبور بوده؟

@Healer2000

ویرایش شده توسط Casandra
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

 پارت پنجم

 

کاساندرا: نمی‌دونم، فقط میگم نمیشه همه رو مقصر دونست! باید همه احتمالات رو در نظر بگیری.

- تو خیلی داری طرفداریش رو می‌کنی! اون مقصره حتی اگه مجبور بوده، می‌تونسته حداقل یک بار بهش اشاره کنه.

کاساندرا: شاید کسی تهدیدیش می‌کرده!

- انقدر کارآگاه بازی در نیار!

تا اومد حرفی بزنه گارسون غذا رو آورد. بعد از غذا، دیگه هیچ حرفی نزدیم. اون رفت حساب کنه و منم رفتم سوار ماشین شدم، به خونه رسوندمش.

- خداحافظ.

کاساندرا: خداحافظ.

پیاده شد و به سمت خونش رفت، گوشیم زنگ خورد.

- الو؟ 

اریکا: ببینم، من باید از بقیه بشنوم تو آزاد شدی؟

- اولا سلام، دوما چته چرا هجوم میاری سمت من؟ 

اریکا: هوف، سلام! حالا می‌خوای کجا بمونی؟

دستم رو بین موهام بردم و درحالی که با هاشون بازی می‌کردم گفتم:

- نمی‌دونم، همین الان با کاساندرا دعوا کردم، الان جایی نیست برم.

اریکا: منم اینجا بوقم نه؟خب بیا خونه ی من دیگه احمق!

- آها باشه! تو که خونت رو عوض نکردی؟

اریکا: نوچ.

- باشه! تا ده دقیقه دیگه اونجام، فعلا بای بای. 

اریکا: بای.

وای خداروشکر قطع کرد، انقدر جیغ می‌زد!

اریکا کلا دختر عصبانی هست، خیلی هم منفی بافه. بر خلاف کاساندرا که خوش‌بینه! دختر خوبی هست ها؛ اما زیادی عصبی و منفی بافه.

بعد چند دقیقه رسیدم سر کوچه. ماشینم رو همونجا پارک کردم، یکم رفتم جلوتر. در خونه اریکا کرمی و سفید بود. اما اونجا دوتا خونه با در کرمی و سفید بغل همدیگه بود! زنگ زدم به اریکا.

اریکا: ها؟

- ببین، میشه بیای دم در؟

اریکا: چرا؟

- چون که همسایه تون، دقیقا درش مثل توئه! 

اریکا: واقعا!؟ شاید امروز رنگ کرده، باشه میام! 

دو دقیقه منتظر موندم ولی نیومد، گوشیم زنگ خورد.

- الو چرا نمیای دم در؟

اریکا: پشت سرت رو نگاه کن!

برگشتم، یا خدا اریکا وایساده بود پشتم! قیافه‌اش دیدن داشت، سریع گوشیم رو برداشتم و یه عکس ازش گرفتم، بعد خیلی آروم جلو رفتم.

@Healer2000

ویرایش شده توسط Casandra
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت ششم

اریکا داشت با نگاهش من رو قورت می‌داد. منم همینجوری زل زده بودم بهش! اومدم لب باز کنم تا حرفی بزنم که با لحنی عصبانی و پر از حرص گفت:

- نکنه منتظر دعوت نامه ای؟! بیا تو دیگه!

بعد برگشت تا بره، من هم یک قدم برنداشته بودم که با حرص گفت:

- راستی! خونه من دست راست کوچه هست، نه دست چپ!

انگار لال شده بودم. سنش ازم بیشتر یا کمتر نبود و دقیقا همسن خودم بود؛ اما نمی‌دونم چرا ولی خیلی ازش می‌ترسیدم. خب شایدم بخاطر کار هایی هست که انجام داده بود. یه بار که ماشین مدیر رو کاملا زد منفجر کرد، یه بار دیگه زد لاستیک ماشین معاون رو پنچر کرد، یه بار نزدیک بود کل دانشگاه رو به فنا بده! یعنی کاملا نزدیک بود! اگه معاون نمی رسید الان دانشگاهی وجود نداشت! این دختر بسی خطرناکه؛ ولی الان فکر می‌کنم چقدر اریکا بهم گفت این مایکل به درد نمی‌خوره و من اصلا به حرف هاش گوش نکردم. مات و مبهوت ایستاده بودم و توی افکار خودم غرق بودم که با داد اریکا به خودم اومدم.

- آماندا!

- چی چی شده!؟

اریکا: دوساعته دارم صدات می‌زنم! کجایی!؟ دارم میگم اون کفش هات رو در بیار.

- ها؟ آها! فهمیدم، باشه.

اریکا: میشه بگی دقیقا حواست کجاس؟

- هیچی.

اریکا هوفی کشید و بعد با لحنی خسته گفت:

- بیا داخل ببینم چته.

سری به نشانه تایید تکون دادم، کفش هام رو درآوردم و وارد خونه شدم. خونه ی قشنگی بود، روی مبل سفیدی که در وسط سالن خودنمایی می‌کرد نشستم. اریکا قبل از اینکه بیاد بشینه پیشم، وارد آشپزخونه شد.

دو یا سه دقیقه ی بعد با دوتا لیوان قهوه اومد کنارم نشست. یکی از لیوان ها رو بهم داد. فهمیدم که منظورش اینه که ماجرا رو تعریف کن. نفس عمیقی کشیدم و همینطور که قهوه توی دستم بود گفتم:

- می‌دونی که از مایکل جدا شدم، همون روز پشت سر هم اتفاق بد افتاد. این هارو همه رو می‌دونی؛ اما مشکلی که هست، اینه که، من می‌خوام اون رو فراموش کنم، ولی نمیشه!

نمی‌دونم چرا ولی نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بقیه حرف هام رو با بغض ادامه دادم:

- نمی‌تونم فراموشش کنم! آره می‌دونم اون بهم بدی کرد و کل زندگیم بخاطرش نابود شد. یهو بی دلیل ولم کرد و رفت! اما من نمی‌تونم ولش کنم، همین‌طور پشت سر هم بد بیاری ها شروع شدن. الان نمی‌دونم کجا باید برم کجا زندگی کنم یا اصلا چیکار کنم.

بی اختیار بغضم شکست و به سختی گفتم:

- نمی‌تونم که تا آخر عمر پیش تو بمونم، در حالی که دلم می‌خواد مایکل رو نابود کنم، قلبم میگه هنوز دوسش دارم. هرکس بهم میرسه کلی نصیحتم می‌کنه! اما نمی‌فهمن که دیگه تموم شده! نمی‌فهمن که من زندگیم رو باختم.

 

"اریکا"

با هر یک از کلماتش قلبم درد می‌گرفت، شروع کرد به گریه کردن، دستم رو روی شونش گذاشتم و گفتم:

- من نصیحتت نمی‌کنم، فقط یک سوال ازت دارم، با اینکه کُلی بهت آسیب زده، اگه الان از در بیاد تو و بگه بیا باهم بریم، قبول می‌کنی؟

@Healer2000

ویرایش شده توسط Casandra
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت هفتم

"آماندا"

جواب دادن به سوالی که پرسید، برام خیلی سخت بود، با ساکت شدنم متوجه شد که جوابی برای سوالش ندارم.

لبخندی زد، اصلا باورم نمی‌شد این اریکا باشه! فکرم فقط درگیر اون سوال شد، قهوه رو روی میز گذاشتم، اریکا گفت:

- دیگه نمی‌خوری؟ البته تو نخور من باید بخورم چون الان کلی کار دارم.

آماندا: خب کمکت می‌کنم.

اریکا: نه الان کارم با لپ‌تاپه باید یه داستانی رو به زبان ترکی و فرانسوی ترجمه کنم.

آماندا: اوهوم، باشه!

اریکا: دو دقیقه بشین من برم اتاق مهمان رو برات آماده کنم بعد بگیر بخواب.

آماندا: باشه، ممنون.

اریکا قهوه هارو جمع کرد و بعدم رفت اتاق رو برام آماده کرد. منم وارد اتاق شدم.

بدجور خسته بودم و حتی انقدر جون نداشتم که بخوام به اتاق نگاهی بندازم. گوشیم رو گذاشتم کنار بالشت روی تخت که متوجه شدم روی تخت یه لباس خواب بود، اون رو پوشیدم و بعد خوابیدم.

 

«فردا صبح»

"آماندا"

با صدای خنده های دو نفر از خواب پریدم. با چشم هایی خواب‌آلود روی تخت دنبال گوشیم می‌گشتم که بالاخره پیداش کردم تا روشنش کردم نور زیاد صفحش چشم هام رو کور کرد!

آخه من چجوری انقدر نور رو زیاد کردم!؟ درحالی که یکی از چشم هام از شدت نور بسته شده بود، نور گوشی رو کم کردم و بعد ساعت گوشی رو نگاه کردم. یا خدا! ساعت دوازده ظهر بود! مثل برق گرفته ها از جام پریدم و خودم رو جلوی آینه رسوندم. اصلا از دیدن خودم وحشت کردم!

یواش- یواش از قیافه‌ام خندم گرفت! فقط تو دلم خدا- خدا می‌کردم کسی نیاد تو اتاق که نه، انگار خدا به حرف من اصلا توجهی نداشت!یه نفر مثل چی وارد اتاق شد و بله اریکا بود. با لحنی که انگار داره مسخره ات می‌کنه گفت:

- این چه ریختیه؟! یکم چشم هاتو باز کنی یه حمام می‌بینی، یه دوش بگیر حداقل!

با صدایی خواب‌آلود و پر از حرص گفتم:

- اریکا میام خفت می‌کنم! گمشو بیرون الان اصلا حوصله ندارم!

بر عکس چیزی که فکر می‌کردم، باشه ای گفت و بیرون رفت. بعد یه حوله پیدا کردم و دم دست گذاشتمش، بعدم رفتم یه دوش بگیرم.

@Healer2000

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت هشتم

"آماندا"

توی اتاق داشتم دنبال لباس می‌گشتم؛ اما نه! هرچی گشتم نبود. آخر محبور شدم اریکا رو صدا کنم. خیلی بلند داد زدم:

- اریکا! بیا اینجا ببینم.

دو دقیقه بعد در باز شد و اریکا وارد اتاق شد، رو به من کرد و گفت:

- چی شده؟! چرا داد می‌کشی؟! 

همونطور که داشتم کل اتاق رو می‌گشتم گفتم:

- ای خدا بگم چیکارت کنه! دو تا تیکه لباس نداری تو؟! 

اریکا: آخ باشه! یه لباس جدید گرفتم نو هست. اونو میدم بپوش بعدش امروز میریم خرید.

دست از گشتن دنبال لباس برداشتم و رو به اریکا گفتم:

- باشه، فقط بدو دارم یخ می‌زنم.

اریکا سری به نشانه تایید تکون داد و رفت. نشستم روی تخت و منتظر موندم تا بیاد.

حدود ده دقیقه منتظر موندم تا بالاخره اومد، رو به اریکا کردم و گفتم:

- وای کجا موندی؟ مگه رفتی لباس بسازی!؟ بدو دیگه یخ کردم!

اریکا: باشه بابا! بیا.

لباس رو بهم داد و بیرون رفت. منم سریع لباس رو پوشیدم.

درحالی که داشتم موهام رو خشک می‌کردم از اتاق بیرون رفتم. از آشپز خونه صدای آب میومد، متوجه شدم اریکا داره ظرف می‌شوره. 

به سمت آشپز خونه حرکت کردم. رفتم داخل و کنار اریکا، به کابینت تکیه دادم و گفتم:

- اریکا خانم خونه دار شدی ها!

اریکا: یک کلمه دیگه حرف بزنی خفت می‌کنم!

تا اومدم حرفی بزنم صدای زنگ گوشیم بلند شد، از آشپز خونه بیرون رفتم، گوشیم روی میز بود، به صفحه نگاه کردم، شماره ناشناس بود؛ اما جواب دادم. یک زن پشت خط بود، گفت:

- سلام، خانم آماندا گریسون شما هستید؟

خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:

- بله خودم هستم، شما کی هستید؟ مشکلی پیش اومده؟

خنده ای کرد و گفت:

- خانم منم نیرواندا، مشکلی پیش نیومده؛ یک خبر خوب براتون داشتم.

واقعا به خبر خوب احتیاج داشتم، با خوشحالی گفتم:

- چه خبری؟

نیرواندا: پدر شما یک شرکت مخفی داشته که به نام شما بوده، ایشون می‌خوان شما این شرکت رو راه بندازین و مستقل بشید. همینطور قراره پول زیادی به شما بدن تا وسایل شرکت رو خریداری کنید و کارمند استخدام کنید.

انقدر خوشحال بودم که نمی‌تونستم درست حرف بزنم، با لکنت گفتم:

- و... واقعا؟! حالا م... من کی بیام برای دیدن ش... شرکت؟!

- می‌تونید فردا صبح بیاید.

- ب... باشه. ممنون، خ... خدانگهدار.

گوشی رو قطع کردم، جیغی بلند زدم که اریکا تندی ظرف هارو ول کرد و درحالی که داشت دست هاش رو خشک می‌کرد دوید سمت من و گفت:

- چته چی شده باز!؟

شونه های اریکا رو گرفتم و با جیغ گفتم:

- پولدار شدم! دیگه شرکت دارم! 

اریکا: چی؟! از کجا؟ کی؟ چجوری؟!

- زنگ زدن گفتن بابام یک شرکت مخفی داشته که به نام منه و من فردا صبح می‌تونم برم شرکت رو ببینم و پول زیادی هم بهم میدن و شرکت رو به بهترین شکل ممکن راه می‌ندازم!

اریکا: پس منم شریکت.

- آخ! من الهی دورت بگردم بیا من ماچت کنم.

@Healer2000

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت نهم

اریکا: بیا عزیزم

دو قدم عقب رفتم و با تعجب گفتم:

- وای وای! چی شده!؟ چرا انقدر مهربون شدی!؟

اریکا اخم غلیظی کرد و گفت:

- اصلا خوبی بهت نیومده. 

جلو رفتم و با خنده بغلش کردم.

- ای بابا! ناراحت نشو دیگه شریک قشنگم.

اریکا: واقعا فکر کردی می‌خوام شریکت بشم؟

از اریکا جدا شدم و با تعجب بهش گفتم:

- آره دیگه؛ م... مگه بده شریکم باشی؟!

اریکا پوزخندی زد و رفت به سمت آشپز خونه و درحالی که راه می رفت گفت:

- نگفتم بده، میگم من حوصله ندارم همش بیام یک جا بشینم؛ نمی‌تونم تحمل کنم.

 سمت قهوه ساز رفتم، درحالی که یک قهوه برای خودم آماده می‌کردم گفتم:

- باشه، اشکال نداره؛ اما الان باید بیای باهم بریم خرید، چون هیچی ندارم بپوشم.

صدام رو بلند تر کردم و گفتم:

- اریکا جواب بده! فهمیدی؟

اریکا: آخ آره، فهمیدم، میگم از کاساندرا خبر داری؟!

به سمت اریکا برگشتم و گفتم:

- نه، خبری ازش ندارم، نکنه چیزی شده؟!

اریکا: نه چیزی نشده. همینجوری پرسیدم.

دیگه حوصله حرف های تکراری رو نداشتم. یکم منتظر موندم تا قهوه ام آماده بشه.

بعد از اینکه قهوه ام آماده شد رفتم توی اتاقم. تقریبا یک یا دو ساعت با گوشی سرگرم بودم که در باز شد و اریکا وارد اتاق شد با عجله و حرص گفت: 

- چرا آماده نمیشی؟! مگه نمی‌خوای بری خرید؟! پاشو دیگه! 

باشه ای گفتم و بلند شدم که آماده بشم. وقتی آماده شدم از اتاق بیرون رفتم و با اریکا رفتیم به سمت مرکز خرید.

« چهار ساعت بعد »

"اریکا"

آماندا کلی خرید کرد و من فقط نگاه می کردم. وقتی رسیدیم خونه من داشتم از خستگی جون می دادم، اما آماندا خیلی خوشحال و خندون رفت توی خونه و لباس هاش رو پوشید. به زور با پاهای خسته رسیدم جلوی اتاق آماندا، با خستگی گفتم:

- دختر چرا تو خسته نمیشی؟! من دارم جون میدم! بعد تو شاد و خندون اومدی جلوی آینه ژست می گیری؟

حتی نگاه هم بهم نکرد و همونطور که جلوی آینه ژست می گرفت گفت:

- یعنی به خدا از صد تا شوهر بدتری تو، بسه دیگه چقدر بهم گیر میدی! بزار خوش باشم.

- آره دیگه! وقتی با پول من رفتی لباس خریدی باید هم خوش باشی! برو بخواب دختر جون. فردا صبح زود باید بری دنبال کارهای شرکتت.

بدون اینکه بزارم حرفی بزنه از اتاق بیرون رفتم، به سمت اتاق خودم حرکت کردم و لباس هام رو عوض کردم و خوابیدم.

@Healer2000

ویرایش شده توسط Casandra
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت دهم

« فردا صبح »

"آماندا"

با جیغ اریکا از خواب پریدم. گیج بودم و متوجه حرف های اریکا نمی شدم. بعد از کلی حرف و جیغ های اریکا بالاخره به خودم اومدم و گفتم:

- ها؟! چی شده؟! چرا ج... جیغ می‌زنی؟!

اریکا زد به سرم و گفت:

- تازه میگی چی شده؟! پاشو باید بری دنبال کار های شرکتت! بدو دیگه دیر شد.

مثل برق گرفته ها بلند شدم،من باید ساعت هفت صبح برم و الان ساعت پنج ربع صبح بود. رو به اریکا گفتم:

- وای! چرا صدام نکردی؟! یکبار ازت درخواست داشتم ببین چیکار کردی! ای بابا.

بعدم اریکا رو بیرون کردم و رفتم دوش بگیرم. درسته که می تونم دوش نگیرم اما خب باید تمیز و مرتب باشم دیگه.

«یک ساعت بعد»

دیگه آماده بودم. سوار ماشینم شدم و به سمت آدرسی که دیشب نیرواندا برام فرستاده بود حرکت کردم. راه کوتاه بود و سریع رسیدم.

از ماشین پیاده شدم. وای خدا! یک شرکت بزرگ و شیک جلوم بود! دهنم باز مونده بود و فقط داشتم به دیوار های سفید نگاه می کردم. که یهو نیرواندا اومد پیشم و گفت:

- قشنگه مگه نه؟

تا صداش رو شنیدم به خودم اومدم و گفتم:

- آره خیلی خیلی قشنگه.

- پس تصور کنید داخلش چقدر قشنگه.

با این حرفش به سمت در شرکت حرکت کردم و داخل شدم، نیرواندا راست می گفت. دیوار های سفید و ستون های طلایی. بی صبرانه منتظر دیدن دفتر خودم بودم. 

- نیرواندا دفتر من کجاست؟

نیرواندا: دنبالم بیایید خانم.

دنبالش رفتم تا رسیدم به دفترم، داخل دفتر رفتم.

- می بینید که یکی از دیوار ها شیشه ای هست، از اینجا می‌تونید کل شرکت رو زیر نظر داشته باشید.

پشت میزم یک در بود و بعد از باز کردنش، یک بالکن تقریبا بزرگ بود. از همون لحظه اول عاشق شرکتم بودم. من قراره مدیر یکی از بهترین شرکت های این کشور باشم.

"دو سال بعد"

گوشی رو، روی میز پرت کردم، خسته شدم. این چند وقت مایکل همش جلوم سبز می شد. با دیدنش قلبم تند تر می زد. اما نمی تونستم بهش بگم هنوز عاشقتم! می‌ترسیدم! آره از یک چیزی ترس داشتم، از اینکه دوباره ولم کنه. از اینکه دوباره قلبم رو تیکه- تیکه کنه و بره. هر وقت می دیدمش یاد سوال اریکا میوفتادم ( با اینکه کلی بهت آسیب زده، اگه الان از در بیاد تو و بگه بیا باهم بریم، قبول می کنی؟)

دلم می‌خواستم داد بزنم آره! قبول می کنم!

اما نمی تونستم. همه‌اش یکی بهم می گفت اگه باز بره چی!؟ اگه بازم ولت کنه چی؟! اگه همه‌اش نقشه باشه چی؟!

از افکارم بیرون اومدم، کیفم رو برداشتم و از شرکت بیرون زدم.

@Healer2000

ویرایش شده توسط Casandra
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت یازدهم

"مایکل"

بازم شماره آماندا رو گرفتم، اما نه جواب نمی داد. آخه چرا نمی تونه باور کنه تغییر کردم؟ چرا نمی فهمه الان فقط می‌خوام یکبار دیگه ببینمش؟ نه نمی تونم دیگه تحمل کنم! این همه سال ازش دور بودم، دیگه نمی تونم منتظر بمونم؛ اما حالا که خودش جوابم رو نمیده، فقط یک نفر هست که می‌تونه کمکم کنه.

"کاساندرا"

اصلا فکر نمی کردم یه غذا درست کردن انقدر سخت باشه! دو ساعته دارم یه تخم مرغ می شکونم! یک دفعه صدای زنگ گوشیم بلند شد، آخه الان موقع زنگ زدنه؟! سریع دستم و شستم و گوشی رو جواب دادم، با خستگی گفتم:

- الو! ش...

بدون اینکه بزاره بقیه حرفم رو بزنم گفت:

- کاساندرا! می خوای بگی دیگه شماره منو سیو نداری؟!

با شنیدن صداش، ترس وجودم رو فرا گرفت و گفتم:

- م... مایکل؟! ت... تو...

مایکل: نترس بابا. دختر جون من که کاریت ندارم چرا می ترسی!؟

با حرص گفتم:

- آره حتما کاری نداری! مایکل همین الان قطع کن و دیگه نه با من و نه آماندا کاری نداشته باش. چرا آماندا رو ول نمی کنی؟! تو یکبار ولش کردی رفتی، اون دیگه چرا باید دوستت داشته باشه؟! بزار بدون تو زندگی کنه.

مایکل: کاساندرا، فقط بهم بگو چه جوری خودم رو بهتون ثابت کنم؟!

- تو نباید خودت  رو به من ثابت کنی، برو و خودت رو به آماندا ثابت کن.

مایکل: باشه قبوله! فقط آدرس خونه آماندا رو  بهم بده.

- نشد دیگه! اگه دوسش داری برو خودت پیدا کن.

گوشی رو قطع کردم، روی میز گذاشتمش و زیر لب گفتم:

- برو ببینم چه می کنی.

"مایکل"

سریع قطع کردم و زنگ زدم به یکی از دوست هام که آدرس رو برام پیدا کنه. دو تا بوق نخورده جواب داد و گفت:

- الو مایکل؟ 

در حالی که داشتم می رفتم سمت اتاقم گفتم:

- سلام داداش، ببین یک زحمت برات داشتم، می تونی آدرس خونه آماندا گریسون رو برام پیدا کنی؟

خنده ای کرد و گفت:

- فکر کن نتونم! تا دو دقیقه دیگه آدرس رو برات می فرستم.

بعد قطع کرد و چند دقیقه بعد آدرس رو فرستاد.منم سریع راه افتادم.

"آماندا"

توی اتاقم در حالت خواب و بیداری بودم. چشم هام گرم شده بود واسه خوابیدن که یکدفعه از بیرون صدای جیغ و داد اومد؛ اما صدا های آشنایی بودن. بلند شدم از پنجره بیرون رو نگاه کردم، باورم نمی شد، اونا...

@Healer2000

ویرایش شده توسط Casandra
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت دوازدهم

باورم نمیشه اونا اینجا چیکار می کنن؟! اون پایین چه خبره؟ از اتاقم بیرون رفتم و درحالی که داشتم به سمت در ورودی حرکت می کردم، با داد خدمتکار خونه رو صدا زدم:

- سوریا! بدو بیا دنبال من، بدو سریع!

سوریا: چشم خانم اومدم.

در خونه رو باز کردم. درحالی که داشتم به سمت شون می رفتم گفتم:

- کاساندرا! تو اینجا چیکار می...

با دیدن دوباره اون نتونستم ادامه حرفم رو بزنم، چشمم به اریکا افتاد، هر سه تاشون داشتن مثل بچه ها باهم دعوا می کردن. نگاهی به سه تاشون انداختم و بعد با داد گفتم:

- دارید چیکار می کنید؟ ببینم بچه شدین!؟ کاساندرا، اریکا! چرا انقدر جیغ می زنید؟! 

رفتم جلو دست کاساندرا و اریکا رو گرفتم، اریکا دو قدم عقب رفت و گفت:

- هوف! باشه بابا.

بدون اینکه صورتم رو برگردونم و همونطور که خیره به چشم های مایکل بودم، جدی و با صدای بلند گفتم:

- سوریا! اریکا و کاساندرا خانم رو ببرید داخل خونه

اریکا: چی؟! تو نمی‌تونی به جای ما تصمیم بگیری!

کاساندرا: سوریا نیاز نیست من رو به زور ببری.

کاساندرا نگاهی به مایکل انداخت و ادامه داد:

- خودم میرم داخل؛ چون قیافه بعضی ها رو نمی تونم تحمل کنم!

این رو گفت و بعد هم رفت به سمت خونه، سوریا و اریکا هم رفت داخل، حالا مونده بودیم من و مایکل. اومد لب باز کنه تا حرفی بزنه؛ اما من بهش اجازه ندادم و گفتم:

- چی می‌خوای پسر جون؟! ببین مایکل الان ازت میخوام تو گوش کنی و فقط من حرف بزنم. ببین، نمی دونم باز چی شده که بعد ده سال اومدی و میگی تغییر کردی، چرا فکر می کنی من احمقم؟!یک چیز رو برای آخرین بار بهت میگم، مایکل من و تو دیگه نمی تونیم باهم باشیم! می فهمی؟ تو من رو ول کردی رفتی! حالا من چطور می تونم بهت اعتماد کنم؟! 

این رو گفتم و بعد داخل خونه رفتم تا وارد خونه شدم اریکا گفت:

- چی شد؟! 

درحالی که داشتم به سمت اتاقم می رفتم گفتم:

- هیچی همون حرف های همیشگی. راستی کاساندرا، میشه لطفا از این به بعد اینجا بمونی؟! می‌بینی که خونه مون رو عوض کردیم و اینجا تقریبا یک ویلاست.

کاساندرا: آره حتما می دونی که از خدامه.

خندیدم و گفتم:

- باشه پس الان میگم وسایلت رو برات بیارن.

رفتم توی اتاقم. زنگ زدم گفتم وسایل کاساندرا رو بیارن، دیگه نزدیک غروب بود. رفتم سراغ لبتاپم و چند تا فیلم دیدم. 

چهار ساعت و نیم بعد

لبتاپ رو خاموش کردم و رفتم که بخوابم، زودتر از چیزی که فکر می‌کردم خوابم برد.

 

«فردا صبح»

"آماندا"

.....

«اگه دوست داشتید لایک یادتون نره!»

@Healer2000

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت سیزدهم

"آماندا"

چشمام رو که باز کردم با قیافه ی کاساندرا و اریکا رو به رو شدم که بالای سرم ایستاده بودن و با خنده من رو نگاه می کردن. سریع بلند شدم، کاساندرا با خنده گفت:

- پرنسس خوابالو بالاخره بیدار شدی؟! بدو لباس هات رو عوض کن بیا پایین می خوام یک چیزی نشونت بدم.

بعدم با اریکا از اتاق رفتن بیرون. هوفی کشیدم و بلند شدم رفتم لباس هامو عوض کردم و موهام رو شونه کردم و رفتم پایین. اریکا و کاساندرا و یه دختره دیگه نشسته بودن روی مبل، رفتم نشستم کنارشون.

کاساندرا: خب حالا که همه هستین، معرفی می کنم.

دستش رو برد به سمت دختره و ادامه داد:

- کلارا.

کلارا دستش رو به نشانه سلام تکون داد. دختر خوبی به نظر می رسید. اما خب معلوم نیست که خوبه یا بد، بلند شدم و گفتم:

- خیله خب. نمی خواین بیاین صبحونه؟! حتی اگه نیاید من میرم چون خیلی گشنمه.

بعدم به سمت میز رفتم، بقیه هم دنبال من اومدن. سوریا تند- تند میز رو چید. همه نشستیم دور میز و صبحونه خوردیم.

"مایکل"

با حرص از خونه بیرون زدم، چرا درکم نمی کنه؟! بازم دعوا شده بود، بین من و بابام. همیشه با اینکه من و آماندا باهم باشیم مشکل داشت. ای خدا خسته شدم، چرا کسی حرف من براش مهم نیست؟! اینا خسته نشدن از بس من و آماندا رو از هم جدا کردن؟! زنگ زدم به آماندا، گوشی رو جواب داد؛ اما اصلا حرفی نزد. یه صداهایی میومد، شبیه گفتگو دو نفر. فهمیدم که متوجه نیست گوشیش رو جواب داده، خواستم قطع کنم که حرف های اون ها مانع از این کارم شد. صدای چند تا دختر بود. صدا ها برام آشنا بود، کاساندرا، اریکا، آماندا و یک نفر دیگه که نمی شناختمش. کاساندرا گفت:

- میگم آماندا واسه کلارا هم تعریف کن اون قضیه رو.

صدا هاشون برام مبهم بود اما یکم می شد فهمید چی میگن، آماندا گفت:

- خب قضیه اینه که، یه پسره بود که من مثل دیوانه ها دوسش داشتم. اونم اومد گفت نامزدی رو بهم بزنیم و رفت. حالا بعدش من با حال خراب رفتم خونه و بله، دیدم یه نفر اسلحه گرفته سمت مامان و بابام. هیچی دیگه منم اسلحه رو ازش گرفتم و خیلی اتفاقی کشتمش و بعدم هفت سال افتادم زندان.

با شنیدن حرف های آماندا، نتونستم تحمل کنم و گوشی رو قطع کردم. چطور می تونست انقدر راحت درباره این اتفاق های بد صحبت کنه؟! چطور می‌تونه انقدر سنگ دل باشه! چرا انقدر راحت من رو قضاوت می کنه؟ اگه می دونست چه رازی پشت همه این اتفاق هاست، هیچ وقت اینطوری حرف نمی زد.

@Healer2000

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت چهاردهم

«یک ساعت قبل»

″آماندا″

بعد از صبحونه توی حیاط رفتم، من و اریکا نشستیم روی تاب سفیدی که تقریبا وسط حیاط بود. کاساندرا و کلارا، نشستن روی صندلی های که برای میز چوبی توی حیاط بودن. البته حیاط که نه تقریبا یه باغ بود. پر از گل و گیاه و درخت.

من بیرون ویلا رو بیشتر از توی ویلا دوست داشتم. اونجا احساس خفگی دارم، اما اینجا احساس آزادی. تا نزدیک یک ربع هیچکس حرفی نزد. همه داشتیم از اون فضای آرامش بخش لذت می‌بردیم؛ تا اینکه کلارا سکوت رو شکست.

- عجب سکوتی! یکم حرف بزنین دیگه.

هر سه تاشون از سکوت خسته شده بودن و شروع کردن به حرف زدن، اما من هنوز دلم می‌خواست ساکت بشینم و به صدای طبیعت گوش بدم. انگار دیگه اون لحظه توی جسمم نبودم. یه لحظه احساس کردم تمام خاطراتم از جلوی چشمم دارن عبور می‌کنن. این احساس برام آشنا بود، نکنه من دارم می‌میرم؟! فقط صدای یه نفر به گوشم خورد که می گفت:

- بهش اعتماد کن، اون راز رو باهم کشف کنید.

و دوباره به جسمم برگشتم، اما اون کی رو می‌گفت؟ منظورش چی بود؟ اصلا چه رازی؟ وقتی به خودم اومدم روی چمن ها پهن شده بودم و همه دور من بودن.

کلارا: آماندا؟ حالت خوبه؟ پاشو ببینم.

بلند شدم، دوباره روی تاب نشستم. با صدای آروم بهشون گفتم:

- نترسین، حالم خوبه فقط یکم سرم گیج رفت. مهم نیست برید بشینین.

صدای زنگ گوشیم رو شنیدم، از جیبم در آوردمش و به صفحه نگاه کردم، مایکل بود. الان حوصله‌اش رو نداشتم، قطع کردم و دوباره توی جیبم گذاشتمش.

دو یا سه دقیقه بعد کاساندرا با خنده گفت:

- میگن آماندا واسه کلارا هم تعریف کن اون قضیه رو.

با نگاهم به کاساندرا فهموندم که زشته، اما اصلا عین خیالش نبود، مجبور شدم بگم:

- خب قضیه اینه که، یه پسره بود که من مثل دیوانه ها دوسش داشتم. بعد اون با خیال راحت اومد گفت نامزدی رو بهم می‌زنیم و رفت. حالا بعدش من با حال خراب رفتم خونه و بله، دیدنم یه نفر اسلحه گرفته سمت مامان و بابام. هیچی دیگه منم اسلحه رو ازش گرفتم و خیلی اتفاقی کشتمش و بعدم هفت سال افتادم زندان‌.

کلارا با تعجب به من نگاه می‌کرد‌، وقتی حرفم تموم شد گفت:

- چی؟! انقدر راحت؟ تو بی‌گناه بودی! چطور هفت سال الکی افتادی زندان؟

پوزخندی زدم و گفتم:

- به هر حال من هفت سال افتادم زندان، تازه یادم رفت بقیه اش رو بگم‌، می‌دونستی مامان بابام هم خیلی راحت گفتن زندگی خودت رو خودت درست کن؟

کلارا: دیگه بدتر! به نظر یه نفر پشت این قضیه هست.

شاید کلارا راست می‌گفت، اما الان دیگه چه فایده ای داره؟ تموم شد رفت. یه جمله دوباره یادم اومد « اون راز رو باهم کشف کنید»

نکنه واقعا کسی پشت این اتفاق هاست؟ اگه هم باشه مطمئنم مایکل درباره‌اش می‌دونه، باید همین الان برم پیشش.

@Healer2000

 

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت پانزدهم

بدون اینکه حرفی بزنم، داخل ویلا رفتم. از پله ها بالا رفتم و به اتاق خودم رسیدم؛ نگاهی به اتاق انداختم.

دیوار هایی به رنگ مروارید، تخت خواب چوبی، یه ویترین نسبتاً بزرگ که پر از لوازم طراحی و مداد رنگی بود. کنار ویترین، یک کمد بزرگ چوبی بود. 

در کمد رو باز کردم؛ یه شلوار مشکی چرم با یدونه شومیز نازک مشکی رو برداشتم و روی تخت انداختم.

لباس هام رو عوض کردم، موهای بلندم رو شونه کردم و دم اسبی بالا بستم. پالتوی بلندم و کیفم رو برداشتم و به طبقه پایین رفتم.

پالتو‌ ام رو انداختم روی شونه هام، سوئیچ ماشینم رو برداشتم و از خونه بیرون زدم.

بدون اینکه کسی من رو ببینه، سوار ماشینم شدم، روشنش کردم و به سمت خونه مایکل راه افتادم. 

یک ربع بعد

از ماشین پیاده شدم. درحالی که داشتم پالتو ام رو مرتب می‌کردم، به ویلای بزرگ جلوی خودم، چشم دوختم. گوشیم رو از کیفم در‌ آوردم و به مایکل زنگ زدم؛ اما جواب نداد. جلو رفتم و از یکی از نگهبان ها پرسیدم:

- سلام، آقای مایکل خونه هستن؟

نگهبان: خیر، ایشون رفتن.

از حرف نگهبان عصبی شدم، با لحن عصبی گفتم:

- یعنی چی؟ ایشون کجاست؟

نگهبان: ایشون رفتن فرودگاه.

- چی؟ ف... فرود... فرودگاه؟ 

دوباره سوار ماشینم شدم و به سمت فرودگاه حرکت کردم. تو راه بیست بار به مایکل زنگ زدم؛ اما جواب نمی‌داد.

بالاخره به فرودگاه رسیدم، سریع پیاده شدم و داخل رفتم. یکم دور و بر رو نگاه کردم؛ اما مایکل رو ندیدم. رفتم پیش یکی از کارمند های فرودگاه و گفتم:

- سلام، ببخشید من می‌خواستم بدونم که پرواز آقای مایکل ایپکچی به کجاست و دقیقا چه ساعتی هست؟

کارمند: ام، یک لحظه صبر کنید من چک کنم.

بعد از مکثی کوتاه گفت:

- ایشون پرواز به ترکیه داشتن و هواپیما‌‌ شون پرواز کرده.

بعد از حرف هاش، حالم انقدر بد شد، نتونستم دیگه اونجا بمونم. احساس بدی داشتم. درحالی که داشتم به سمت ماشینم می‌رفتم، سرم گیج رفت و دیگه هیچی نفهمیدم.

″کلارا″

نشسته بودم جلوی لپ‌تاپ ام و داشتم خبر ها رو چک می‌کردم، که یهو خبر جدیدی منتشر شد. با دیدن تیتر خبر، نزدیک بود غش کنم! با صدای بلند اریکا و کاساندرا رو صدا زدم، اون ها تند- تند اومدن سمت من، با بغض خبر رو خوندم:

- امروز یک تصادف ن‌... ناگوار‌ باعث...

@Healer2000

ویرایش شده توسط Casandra
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت شانزدهم

- امروز یک تصادف ن‌... ناگوار‌ باعث به اتاق عمل رفتن ی... یکی از سلبریتی های ای... این کشور ی... یعنی...

دیگه نتونستم تحمل کنم، نمی‌توتستم ادامه خبر رو بخونم؛ با گریه‌ از روی صندلی بلند شدم و به سمت راه‌پله ها دویدم. به طبقه بالا رفتم و همون‌طور که اشک از چشمام جاری می‌شد پالتو های خودم، اریکا و کاساندرا رو برداشتم و اومدم پایین.

″کاساندرا″

با تعجب به صندلی‌‌ای که چند لحظه پیش کلارا روش نشسته بود خیره شدم؛ چرا گریه می‌کرد؟ مگه اون سلبریتی کی بود؟ اریکا روی صندلی نشست و ادامه خبر رو خوند:

- یعنی آماندا گ... گریسون شد.

با شنیدن اسمی که اریکا گفت، سر جام خشکم زد. صدای گریه ی کلارا، که حالا کنار راه‌پله ایستاده  بود، شدید تر از قبل شد. با همون صدای گرفته و لرزونش گفت:

- ب... بلند شید. م... من پالتو هاتون رو آ... آوردم.

اریکا که انگار تازه خبر رو درک کرده بود، آروم از روی صندلی پاشد و به سمت کلارا رفت؛ اما من هنوز سر جام خشکم زده بود. یعنی چی؟ الان دوست قشنگ من روی تخت بیمارستان افتاده؟ الان توی اتاق عمله و من نشستم تو خونه؟

گونه های خیسم رو با دستام خشک کردم. به سمت کلارا رفتم و پالتوم رو ازش گرفتم. با قدم های محکم و پشت سر هم به سمت جا کفشی رفتم و سوئیچ رو برداشتم. کلارا و اریکا پشت سرم میومدن‌. سوار ماشین شدیم، من راننده بودم. ماشین رو روشن کردم و با تمام سرعت به سمت بیمارستان راه افتادم.

***

"کلارا"

پیاده شدیم. اریکا و کاساندرا رفتن داخل؛ اما من چند دقیقه بیرون موندم. ترس تمام وجودم رو فرا گرفته بود. من نمی‌خواستم تمام اون اتفاق ها دوباره تکرار بشه؛ نمی‌خواستم دوباره برم داخل این به اصطلاح بیمارستان، که به قول خودشون مَردم رو از مرگ نجات میدن. من بیزار بودم از این بیمارستان، هر دفعه که با امید به اینجا اومدم، یکی از عزیزانم رو از دست دادم. مثل مامانم، مثل مادربزرگم، مثل ماریا کوچولو.

قطره اشکِ روی گونه‌ام رو پاک کردم و داخل رفتم.

اون فضا برام آشنا بود، دیوار های سفید، بوی مایع ضدعفونی کننده، صدای گریه های یک مادر. تا چشمام رو بستم صحنه ای به یادم اومد. صحنه ای که من سال ها سعی می‌کردم از یاد ببرمش، اما نمی‌شد. باز هم همون صدا، صدای مانیتور قلب که یهو یک‌نواخت می‌شد.

از افکارم بیرون اومدم. دیدم اریکا و کاساندرا دارن باهم میرم به یک سمت. دنبالشون رفتم تا به اتاق عمل رسیدیم.

من و کاساندرا روی صندلی ها نشستیم؛ اما اریکا توی راهرو راه می‌رفت. کاساندرا که فقط گریه می‌کرد، از حال درونی‌اش خبر نداشتم؛ اما داشتم می‌دیدم که داره جلوم پَر- پَر میشه. سعی می‌کردم آرومش کنم؛ اما نمی‌شد.

اریکا رفت سمت صندوق و با صدای جدی، محکم و بلند گفت:

- می‌خواستم وسایل خانم آماندا گریسون رو تحویل بگیرم.

صدای پر از عشوه‌ی پرستار رو شنیدم که می‌گفت:

- شما چه نسبتی با ایشون دارید؟

صدای اریکا عصبی تر و بلند تر شد:

- خانم محترم، به شما هیچ ربطی نداره، حالا هم یا وسایل رو می‌دید یا زنگ بزنم یه قبر برات آماده کنن!

چند دقیقه بعد اریکا با وسایل آماندا اومد و نشست کنار ما.

***

صدای زنگ گوشی بلند شد. اریکا گوشی آماندا رو از توی کیف برداشت و تماس رو وصل کرد. بعد مکث کوتاهی به زبان ترکیه‌ای گفت:

- الو؟ شما کی هستید؟

نمی‌تونستم صدای اون فردی که پشت تلفن بود رو بشنوم. یکم بعد اریکا پوزخندی زد و به زبان خودمون گفت:

- هه! مایکل پس تویی! 

این دفعه اریکا یکم به طرف من خم شد، انگار متوجه شده بود می‌خوام حرف هاشون رو بشنوم. با اینکه صدا مبهم بود اما شنیدم که مایکل گفت:

- اریکا؟ تو چرا گوشی آماندا رو جواب دادی؟ خودش کجاست؟ من می‌خوام باهاش حرف بزنم.

اریکا درحالی که داشتم با موهاش بازی می‌کرد با خونسردی تمام گفت:

- اوم، خب بزار از پرستار ها بپرسم، وقتی توی اتاق عمل هست، می‌تونه با تو حرف بزنه یا نه.

مایکل: چی؟! ی... یعنی چی اتاق ع‌... عمل؟

اریکا بلند شد و با داد گفت:

- مایکل این بار آخری هست که بهت هشدار میدم! تو دیگه جایی توی زندگی آماندا نداری. از وقتی که تو پا گذاشتی توی زندگی آماندا، هرچی اتفاق بد بوده سرش اومده!

صداش رو بلند تر کرد، جوری که همه نگاه ها سمت ما برگشته بود.

- مایکل، برو دعا کن که هیچ اتفاقی برای آماندا نیوفته، وگرنه زنگ می‌زنم برات یه قبر آماده کنن، هر جایی که باشی، پیدات می‌کنم و زنده- زنده دفنت می کنم! البته مهم نیست، حتی اگر هم حالش خوب باشه، بازم قرارِ بمیری!

بعد گوشی رو روی زمین انداخت. حالش بد بود در حالی که عصبانی بود می‌خندید، انگار حال روحی روانیش بهم ریخته بود. چند تا پرستار اومدن جلو و به زور، به اریکا سُرم زدن، اما اریکا هنوز سرِپا بود. با سومین سُرم بیهوشی اریکا هم بیهوش شد. 

@Healer2000

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت هفدهم

آروم کاساندرا رو صدا زدم؛ تقریبا نزدیک نیم ساعت بود که روی پاهام خوابیده بود. یکم با موهای نارنجی رنگش بازی کردم تا شاید بیدار بشه، همینطور هم شد. آروم- آروم سرش رو از روی پاهام بلند کرد و نشست. آروم و با صدای لرزون گفت:

- چند ساعته توی بیمارستانیم؟

به ساعت مُچی سیاه رنگم نگاه کردم. بعد گفتم:

- حدود دو یا سه ساعت.

کاساندرا با کلافِگی پوفی کشید. نگاهی به دوروبر انداخت و متوجه شد اریکا نیست. با تعجب به من نگاه می‌کرد، با خونسردی گفتم:

- نترس، بهش سُرم بیهوشی زدن و بردنش توی یه اتاق تا استراحت کنه.

اما خیلی وقته توی اتاق هست. نکنه اتفاقی براش افتاده؟ بلند شدم و به سمت اتاق اریکا حرکت کردم.

وقتی رسیدم اریکا با چشم های نیمه باز روی تخت دراز کشیده بود. رفتم کنارش نشستم. روبه اریکا گفتم:

- حالت خوبه؟ الان بهتری؟

اریکا سرش رو به نشانه آره تکون داد. بلند شدم و درحالی که توی اتاق راه می‌رفتم گفتم:

- این آماندا هم احمقه! آخه یعنی چی؟ چرا در حالی که اون مایکل انقدر بهش آسیب زده، هنوز هم بخاطر اون رفت فرودگاه؟ اصلا درکش نمی‌کنم!

اریکا با صدای گرفته و سرفه گفت:

- تو از کجا می... می‌دونی که اون ب... بخاطر مایکل رفته فرودگاه؟

به دیوار های سفید تکیه دادم و گفتم:

- وقتی بیهوش بودی ادامه خبر رو خوندم و فهمیدم.

بعد از سکوتِ طولانی‌ای، با صدای گرفته گفت:

- اون احمق نیست. ف... فقط عاشقه! اون داره سعی می‌کنه خودش و بقیه رو گول بزنه و فکر می‌کنه موفق شده؛ اما نمی‌دونه، که نمیشه قلب رو گول زد.

باورم نمی‌شد که این حرف رو اریکا زده باشه! با کلافگی از اتاق بیرون زدم. اون دیوار های سفید داشت من رو دیوونه می‌کرد، دلم نمی‌خواست اونجا باشم؛ هنوز صدای گریه های ماریا کوچولو‌ ی چهار ساله رو می‌شنیدم. هنوز صحنه ای که یه دختر چهار ساله کوچیکه رو خاک می‌کردن، جلوی چشم هام بود. اون فقط چهار سالش بود! فقط چهار سال! حتی نتونست بفهمه خواندن و نوشتن یعنی چی، نتونست لذت عشق رو بچشه.

گونه های خیسم رو خشک کردم؛ اما نمی‌تونستم جلوی اشک هام رو بگیرم. از بیمارستان بیرون رفتم. شروع کردم قدم زدن.

"کاساندرا"

یه پرستار داشت به سمت اتاق عمل می‌رفت. سریع جلو رفتم و با عجله گفتم:

- شما می‌دونید که وضعیت اتاق عمل چجوریه؟ آخه سه ساعت نه دکتر بیرون اومده نه پرستار.

پرستار: همین قدر بگم که تقریبا عمل خوب پیش میره.

بعد هم رفت. آخه یعنی چی؟ خب کی این عمل تموم میشه؟ این کلارا خانم هم که بلند شد رفت و دیگه برنگشت! 

نشسته بودم و برای خودم ریز- ریز حرف می‌زدم که یهو کلارا اومد و کنارم نشست، آروم سَرم رو چرخوندم تا ببینمش. صورتش قرمز بود، چشم های سبز رنگش هم، انگار کاسه خون! تا به خودم اومدم دیدم کلارا داره باهام حرف میزنه. 

- کاساندرا! با توام! میگم پرستار یا دکتری از اتاق عمل بیرون اومد؟

سرم رو به نشونه آره تکون دادم. بعد آروم گفتم:

- وضعیت اتاق عمل خوبه.

***

دکتر از اتاق عمل بیرون اومد. اریکا هم از اون طرف آروم- آروم به سمت ما اومد. همه با عجله به سمت دکتر رفتیم.

کلارا: ببخشید میشه بگید حالش خوبه یا نه؟

دکتر ایستاد و گفت:

- بله حالش خوبه، فقط وقتی سرش گیج رفته بخاطر این بوده که کسی از پشت به سرش ضربه زده؛ اما دوستتون متوجه نشده. ماشینی که میومده سرعت زیاده داشته. فقط خدارو شکر کنید که سرش آسیب ندیده، اما پای سمت چپش به شدت ضربه دیده. ما تمام سعی خودمون رو کردیم که فلج نشه و خدارو شکر موفق شدیم. فعلا دوستتون به آی‌سی‌یو میره.

بعد در اتاق عمل باز شد. آماندا روی تخت بیمارستان بود، چشمام های سبز رنگش بسته بود؛ لب هاش خشک و خونی بود و یه پرستار داشت می‌بردش به آی‌سی‌یو. وقتی بهش نگاه می‌کردم، ناخودآگاه گریه‌ام می‌گرفت.

اریکا رو به پرستار گفت:

- خب، کِی می‌تونیم ببینیمش؟

پرستار: فعلا باید استراحت کنه؛ نیم ساعت دیگه بهوش میاد اون موقع می‌تونید.

بعد هم رفت.

@Healer2000

ویرایش شده توسط Casandra
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت هجدهم

"مارتا"

جلوی بیمارستان ایستادم تا اومدم قدم بردارم گوشیم زنگ خورد. رئیس بود، جواب دادم. با داد گفت:

- مارتا! چیکار کردین؟ 

با خونسردی گفتم:

- ما همه کار هامون رو درست انجام دادیم؛ هیچ مشکلی هم نبود. من اول از همه به کارمند فرودگاه پول دادم و اون هم در عوض به آماندا گفت که مایکل رفته ترکیه؛ بعد از من مَرت خیلی خوب کارش رو انجام داد جوری که آماندا نفهمید کسی از پشت زده توی سرش؛ در آخر هم فرهاد کار رو تموم کرد، با ماشین با آماندا تصادف کرد و تمام. تنها مشکل این بود که آماندا نَمرد.

رئیس: تو اصلا به حرف من گوش می‌کنی؟ من نمی‌خوام آماندا بمیره!

بعد هم گوشی رو قطع کرد. خب که چی؟ چرا نباید کُشته بشه؟ اگه به من بود می‌رفتم همین الان آماندا رو می‌کُشتم؛ اما نمیشه؛ یعنی باید به حرف رئیس گوش کنم. 

از وقتی یادم میاد پیش رئیس بزرگ شدم. وقتی من رو پیدا کرد گفت که من تصادف کردم و حافظه‌ام رو از دست دادم. بخاطر همین، باید برم پیش اون زندگی کنم. خب منم بچه بودم و فقط چهار سالم بود، پس قبول کردم. از هفت سالگیم فهمیدم که اومدم توی یه باند خطرناک؛ راه فراری هم نداشتم. پس همونجا زندگیم رو ادامه دادم. من به جای اینکه با عروسک های دخترونه بازی کنم، داشتم کار با اسلحه رو یاد می‌گرفتم؛ یاد می‌گرفتم چطوری سنگ‌دل باشم و کُشتن انسان ها برام مثل آب خوردن باشه، البته درسم خیلی مهم بود و توی بهترین مدرسه، دبیرستان و دانشگاه درس خوندم. 

نمی‌دونم چرا همه داشتن چهار چشمی به من نگاه می‌کردن! خب چیه؟ یه نگاه به استایلم کردم؛ شلوار مشکی چرم و یه کمربند مشکی که معمولا توی جنگ ها می‌بندن؛ از اینا که کلی بهش اسلحه و نارنجک و... وصل هست. البته پالتوی چرم سیاه رنگم جلوی دیده شدن کمربند رو می‌گرفت؛ چون اگه اون همه اسلحه و نارنجک رو می‌دیدن حتما به زندان می‌رفتم.

از توی جیب پالتو‌ ام آینه‌ام رو در آوردم و به صورتم نگاه کردم. موهای کوتاه، دو تا تیله‌ی قهوه‌ای رنگ که می‌درخشیدن، پوست سفید به رنگ برف. خدارو شکر از آرایش خوشم نمیومد. وگرنه که بهم بیشتر از این ها نگاه می‌کردن.

داخل بیمارستان رفتم. صدای پاشنه های کفشم کل بیمارستان رو فرا گرفته بود. همینطور که داشتم راه می‌رفتم چشمم به آی‌سی‌یو خورد. از پشت شیشه نگاهی به داخل انداختم و آماندا رو دیدم؛ اما طوری ایستادم که انگار به آماندا نگاه نمی‌کنم تا بهم شک نکنن.

چند دقیقه بعد، چند تا دختر وارد آی‌سی‌یو شدن. فهمیدم که دوست های آماندا هستن. پس سریع از اونجا دور شدم.

جلوی در بیمارستان ایستاده بودم که یکدفعه!

- هوی تو! 

برگشتم و با یکی از همون دختر ها روبه‌رو شدم. پوزخندی زدم و گفتم:

- چیه؟ 

اومد جلو و گفت:

- فکر نکن نفهمیدم جلوی آی‌سی‌یو ایستاده بودی تا آماندا رو ببینی! تو چیکاره ای دختر؟

خنده ای کردم، با صدای آروم گفتم:

- تو چقدر باهوشی! آفرین درست حدس زدی من با آماندا کار داشتم. می‌خواستم بهش بگم که...

به خودم اشاره کردم و ادامه دادم:

- عزرائیل اومده سراغش.

با حرص گفت:

- ببین من رو! نکنه تو بودی که اون تصادف رو برنامه ریزی کرده؟ 

خنده ای سر دادم و گفتم:

- من؟ من که نه! رئیس این تصادف رو برنامه ریزی کرد؛ اما برید خداروشکر کنید که رئیس بهم گفته دوست عزیزتون رو نکُشم، وگرنه تا الان کُشته بودمش!

اشک توی چشم هاش حلقه زد و گفت:

- تو چرا انقدر...

وسط حرفی پریدم و گفتم:

- آره من خیلی سنگ دلم! دختر جون از دنیای گل و بلبلت بیا بیرون! توی زندگی واقعی همه مثل من سنگ دل هستن. من قاتلم، یه قاتل دیوونه! من اول از همه احساساتم رو کُشتم و دفن کردم، حالا هم خیلی راحت بقیه رو می‌کُشم و دفن می‌کنم!

بعد خنده ای سر دادم و از اونجا دور شدم.

"کلارا"

از حرف هایی که زد، ترسیده بودم. نکنه واقعا بخواد آماندا رو بکُشه؟ دوباره داخل بیمارستان رفتم.

@Healer2000

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت نوزدهم

"مارتا"

بالاخره به عمارت رسیدم. از ماشین بوگاتی سیاه رنگم پیاده شدم و به سمت در عمارت رفتم. نگهبان‌ها در رو برام باز کردن و منم به داخل عمارت رفتم؛ آنقدر صدای تق- تق کفش‌هام بلند بود، که رئیس متوجه اومدن من شد و از پله‌ها پایین اومد. با لحن تمسخرآمیز و پر از حرص گفت:

- به- به! مارتا خانم، بالاخره اومدید!

حوصله‌اش رو نداشتم، خیلی خونسرد از کنارش رد شدم و به سمت سال پذیرایی رفتم؛ روی مبل بزرگ و شیکِ کِرم رنگ نشستم. یکی از گیلاس هایی که توی سبد روی میز عسلی بود رو برداشتم و در حالی که داشتم به گیلاس نگاه می‌کردم با لحنی جدی گفتم:

- خب؟! که چی؟ ببینم فکر کردی کی هستی که اینطور با من حرف میزنی؟

با قدم های محکم و استوار به سمت من اومد، از حرف های من حرصش در اومده بود، همون‌طور که فکر می‌کردم، دقیقا طبق نقشه!

- ببینم دختر جون توی راه تصادفی چیزی داشتی؟ یادت رفته اگه من نبودم تو تا الان مُرده بودی؟!

از روی مبل بلند شدم، پوزخندی زدم و زیرلب، به طوری که اون بشنوه گفتم:

- که مُرده بودم؟!

آروم دستم به سمت اسلحه‌ام رفت و ادامه دادم:

- یک قانون هست، که بهت دوباره یادآوری می‌کنم...

اسلحه‌ام رو روی سرش گذاشتم و گفتم:

- هیچوقت به کسی اونقدر اعتماد نکن که یک راز مهم یا حتی نقطه ضعفت رو بهش بگی!

بعد خنده‌ای سر دادم و به مَرت و فرهاد علامت دادم تا بیان.

رئیس: م... مارتا! چی... چیکار می‌کنی؟ ب... ببینم، د... دیوونه ش... شدی؟

با ناباوری بهم نگاه می‌کرد، در جواب حرفش، با صدای بلند غریدم:

- من رو تو دیوونه کردی! می‌فهمی؟ همه‌ی این ها تقصیر توئه! حالا، تنها چیزی که می‌خوام بدونم، این هست که گذشته واقعی من چیه؟ تو دقیقا کی هستی؟ با آماندا چیکار داری؟ 

رئیس: مارتا! تو هیچوقت نباید گذشته رو بفهمی! این رو بفهم. گذشته تو چیزی جز رنج و درد و عذاب نیست! اگه بفهمی، ممکنه خودکشی کنی! بهم گوش کن، من نمی‌خوام بهت آسیب بزنم!

از حرف هاش عصبی شده بودم. نمی‌تونستم خودم رو کنترل کنم، نمی‌دونم چجوری؛ اما یهو دیدم ماشه رو کشیدم و اون...

"کلارا"

- اون چی؟ کلارا بس کن! آنقدر ترسو نباش! اون اومده یک چیزی گفته رفته، دیگه تموم شد رفت. 

معلوم بود اریکا حرف‌هام رو باور نمی‌کنه. خیله خب انگار فقط خودم باید مراقب آماندا باشم؛ البته که مراقبت از آماندا خانم خیلی سخته! 

آماندا هنوز بهوش نیومده بود. همه نشسته بودیم کنار تخت بیمارستان، که یهو...

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت بیستم

"مارتا"

مَرت: م... مارتا؟ حالت خوبه؟!

درحالی که به سمت در ورودی می‌رفتم، با لحنی پر از نفرت لب زدم:

- انتظار داری حالم خوب باشه؟ اون مُرد! می‌فهمی؟ مُرد!

سر جام ایستادم و بعد به سمت مَرت و فرهاد برگشتم، دوباره لب زدم:

- من الان هیچ شانسی برای فهمیدن گذشته‌ام ندارم! اون تنها کسی بود که از گذشته‌ام خبر داشت.

فرهاد: خب، اگه یک نفر دیگه هم بدونه چی؟

با قیافه‌ای پر از سوال گفتم:

- مثلاً کی؟

فرهاد یک قدم به جلو اومد و گفت:

- خب، خیلی‌ها میگن اون یک دختر داشته؛ اما با اومدن تو، دختر اون به خارج از کشور رفته. من تنها کسی هستم که مطمئنم اون یک دختر داره؛ چون قبل از من پدرم اینجا بوده و اون به چشم خودش دختر رئیس رو دیده. حتی قضیه خیلی از این جالب‌تره!

ابرو‌ ای بالا انداختم و روی یکی از مبل ها نشستم و بعد با اشاره چشم بهش فهموندم که قضیه رو بگه.

فرهاد: خوشبختانه پدر من حرف‌های اون و دخترش، قبل از اومدن تو رو شنیده.

"برگشت به زمان گذشته"

"پدر فرهاد"

چای‌ها رو توی سینی گذاشتم و به سمت دفتر رئیس رفتم. خواستم در بزنم که مکالمه رئیس با دخترش، مانع این کارم شد.

رئیس: ایپک، دختر عزیزم، خبر بدی برات دارم؛ تو باید همین امشب از اینجا به کشور آمریکا سفر کنی.

ایپک: چی؟! چرا؟

رئیس: برای نقشه‌ی بزرگم، به یک دختر نیاز دارم که هیچی چیز از گذشته به یادش نباشه؛ تا بتونه بی‌رحم باشه. اون رو پیدا کردم و امشب قراره به این عمارت بیاد. اون نباید از گذشته‌اش چیزی بفهمه.

ایپک: خب حالا اگه من باشم چی میشه؟

رئیس: من می‌خوام طوری نشون بدم که اون فکر کنه تنها کسی که از گذشته‌اش خبر داره، من هستم. منم که حرفی به اون نمی‌زنم، پس اینطوری اون هیچوقت دنبال یک نفر دیگه برای فهمیدن گذشته‌اش نمی‌کرده و در آخر، می‌تونه نقشه من رو به خوبی عملی کنه.

ایپک: اما...

رئیس: اما نداریم...

صدای قدم های رئیس رو شنیدم، بیشتر کنجکاو شدم و یکم در رو باز کردم. حالا به خوبی می‌تونستم داخل رو ببینم. رئیس به طرف ایپک، دخترش، رفت و گفت:

- اگه اون بفهمه تو هم از گذشته‌اش خبر داری، ممکنه به سراغت بیاد و هر کاری برای فهمیدن گذشته‌اش انجام بده! ممکنه بهت آسیب بزنه!

ایپک: باشه، من از اینجا میرم؛ اما حتما یک روز بهم سر بزن.

ایپک داشت به سمت در می‌اومد. چند قدم عقب رفتم تا نفهمه من اونجا بودم. تا ایپک از در بیرون اومد من یک قدم به جلو رفتم.

ایپک: تو اینجا چی کار می‌کنی؟

آروم گفتم:

- رئیس چای خواسته بودن، برای ایشون آوردم. اگر حالشون خوب نیست می‌تونم چای رو به آشپز خونه ببرم.

نگاه مشکوکی بهم انداخت و گفت:

- ایشون حالش خوبه، می‌تونی چای رو براشون ببری.

داخل رفتم.

"بازگشت به زمان حال"

- اوم! رئیس خیلی باهوش بوده! درست گفت...

بلند شدم و اسلحه ام رو توی دستم گرفتم و لب زدم:

- من اون دختره رو پیدا می‌کنم و برای فهمیدن گذشته‌ام، هرکار دلم بخواد انجام میدم!

و بعد خنده‌ای سر دادم. 

مَرت: حالا چی؟!

- حالا، شما دوتا برید و به همه نیرو‌ها بگید که از این به بعد من رئیسم و حتما بهشون بگید، نقشه بزرگ، تغییر کرده!

***

"کلارا"

کلافه پوفی کشیدم. حتی خود آماندا هم قبول نمی‌کرد که اون دختره می‌خواد بهش آسیب بزنه! ای خدا!

آماندا: وای! من خسته شدم! کی میرم خونم؟

اریکا: وا! مگه ما دکتریم؟ ما از کجا بدونیم!

آماندا: اریکا حالت خوبه؟ رنگت پریده؛ توی چشمات هم رگه های قرمزه!

کاساندرا: خب معلومه! از بس گریه کرده!

آماندا: نه- نه! بخاطر گریه نیست. ببینم بهت سُرم زدن؟!

اریکا: آره! سُرم بیهوشی خیلی قوی.

آماندا: چندتا؟

کلارا: سه‌تا!

آماندا: چی؟! چرا؟ چرا سه‌تا؟ می‌دونی این سه‌تا سرم...

ویرایش شده توسط Casandra
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت بیست و یکم

- چی؟! چرا؟ چرا سه‌تا؟! می‌دونی این سه‌تا سُرم ممکنه آسیب روانی بهت وارد کنه! مگه چیکار کردی که سه‌تا سرم بهت زدن؟!

اریکا: هیچی ف... فقط یکم، خیلی کم...

کلارا: دیوونه بازی در آورده!

"آماندا"

بعد از یک ربع، دکتر و پرستار وارد اتاق شدن. دکتر خواست حرفی بزنه که خودم گفتم:

- می‌دونم دکتر، من آسیب شدیدی به پای سمت چپم خورده که باید تقریبا یک ماه با عصا راه برم؛ البته امروز مرخص نمیشم و باید یک روز دیگه اینجا مهمون شما باشم.

دکتر خواست لب باز کنه حرفی بزنه که دوباره گفتم:

 - و در ضمن، توی این یک روز اصلا نباید از سر جام بلند بشم؛ ولی آقای دکتر، به دوست من سه‌تا سُرم بیهوشی خیلی قوی زدین! مگه نمی‌دونید حتی ممکن بود آسیب جدی ببینه!

دکتر: صبر کن! تو این هارو از کجا می‌فهمی؟

- خب معلومه چون دکترم!

دکتر که دیگه حرفی برای گفتن نداشت، سرش رو زیر انداخت و از اونجا دور شد؛ ولی فکر کنم یکم ناراحت شد که من به جای اون حرف زدم. حالا عیب نداره، بعدا ازش عذرخواهی می‌کنم. 

«یک روز بعد»

- آی! شما عجب رفیق های نیمه راهی هستین! دارم می‌میرم! حداقل بیاید کمکم کنید بتونم راه برم!

کلارا: وای! چقدر لوس شدی تو!

- اصلا برو بابا! خودم میام.

"آماندا"

کاساندرا پشت فرمون نشست و اریکا هم صندلی جلو نشست. من و کلارا هم صندلی عقب. 

نمی‌دونم چی‌شد که رفتم توی فکر؛ یعنی واقعا مایکل بدون خداحافظی گذاشت رفت ترکیه؟ آخه چطور تونست؟ حتی با خودش نگفت که امکان داره من آسیب ببینم؟

با گفتن کلمه «آسیب» حرف های کلارا توی ذهنم اکو شد. نکنه واقعا کسی می‌خواد به من آسیب وارد کنه یا حتی من رو بکشه؟

نگاهی به کلارا انداختم. دستش زیر چونه‌اش بود و داشت بیرون رو نگاه می‌کرد. اون دختر آرومی بود؛ اما اخلاق‌اش خشک نبود. خوش خنده و مهربون بود؛ ولی هیچوقت درباره گذشته‌اش حرفی نمیزد.

با صدای اریکا به خودم اومدم:

- بچه‌ها! سه‌تا ماشین سیاه رنگ بوگاتی دارن تعقیب‌مون می‌کنن!

با ترس سرم رو برگردوندم. اریکا راست می‌گفت. اون ها داشتن ما رو تعقیب می‌کردن. با ترس و همینطور صدای بلند گفتم:

- اریکا، تو برو جای کاساندرا و راننده باش، می‌خوام همون حرکتی که توی دانشگاه با ماشین من زدی رو دوباره تکرار کنی!

کاساندرا سریع زد کنار و اریکا رفت نشست جای کاساندرا. دوباره به راه افتادیم. اریکا با سرعت سرسام آور می‌روند.

برای رسیدن به ویلای من، یک راه دیگه هم وجود داشت که خیلی شلوغ بود. بخاطر همین گفتم اریکا راننده بشه. وقتی به راه اصلی رسیدیم، من دنبال دوتا ماشین می‌گشتم که بین‌شون یک روزنه کوچیکه برای عبور وجود داشته باشه و بالاخره پیدا کردم. روبه کاساندرا گفتم:

- ببخشید کاساندرا؛ اما ممکنه ماشینت خراب بشه!

و بعد داد زدم:

- اریکا حالا!

کاساندرا: چی حا...

حرفش نصفه موند؛ چون اریکا رفت بین اون دوتا ماشین و ماشین کاساندرا رو تقریبا چپه کرد؛ یعنی چرخ های سمت راننده روی هوا بود تا بتونیم رد بشیم. مجبور بودیم این کار رو انجام بدیم؛ چون یک ترافیک خیلی بزرگ بود و نمی‌تونستیم از هیچ جای دیگه بریم. توی این دو- سه دقیقه کلارا و کاساندرا فقط جیغ می‌کشیدن و اریکا سعی داشت تا بتونه ماشین رو کنترل کنه. 

ماشین به حالت عادی برگشت؛ اما من احساس می‌کردم زیر پای من یک چیزی داره به زمین ساییده میشه! از پنجره به سمت زمین خم شدم. پای سمت چپم داشت اذیت می‌کرد اما مجبور بودم تحمل کنم. من تقریبا از پنجره آویزون بودم و داشتم کف ماشین رو نگاه می‌کردم که یهو چشمم خورد به چیزی که کف ماشین داشت چشمک میزد و نور قرمز داشت!

- وای نه!

کلارا: چی‌شده؟

دوباره روی صندلی نشستم و گفتم:

- اریکا ترمز کن!

ماشین با ترمز صدا داری ایستاد. همه با ترس به سمت من برگشتن. در حالی که در ماشین رو باز می‌کردم گفتم:

- زیر ماشین، دقیقا پایین پای من، بمب کار گذاشتن و اگه تا دو دقیقه دیگه تا جای ممکن از اینجا دور نشده باشیم، مطمئنن می‌میریم!

با این حرفم همه در ماشین رو باز کردن و با سرعت پیاده شدن، کلارا اومد کمک من و با هم از اونجا دور شدیم...

@تـاریـران @ته یان @eliif @Roshanaa @DelB

ویرایش شده توسط Casandra
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت بیست و دو

"آماندا"

تا جایی که می‌تونستیم از ماشین دور شدیم. اریکا و کاساندرا از ما جلو تر بودن. نزدیک یک فضای سبز کوچیک بودیم، تمام قدرتم رو جمع کردم و به سمت فضای سبز دویدم. تا رسیدیم من و کلارا روی چمن‌ها افتادیم. یک دقیقه بعد، شاهد منفجر شدن ماشین بودیم! ماشین داشت تکه- تکه می‌شد و ما فقط می‌تونستیم نگاه کنیم. با خجالت سَرم رو به سمت کاساندرا برگردوندم و لب زدم:

- کاساندرا واقعا ببخشید! خیلی خیلی متاسفم که ماشینت...

کاساندرا کنار من، روی چمن‌ها نشست و با لبخند آرومی لب زد:

- عیبی نداره، مهم این هست که خودمون سالم هستیم.

کلارا: حالا چی؟کجا بریم؟

- باید پیاده بریم؛ چون اینجا پرنده هم پر نمیزنه چه برسه به تاکسی!

با تموم شدن حرفم، همه به راه افتادیم.

"یک ماه بعد"

قهوه‌ام رو برداشتم و به سمت بالکن راه افتادم. وقتی رسیدم، در های شیشه‌ای رو باز کردم. روی صندلیِ سفید رنگ نشستم؛ قهوه رو روی میز سفید رنگ گذاشتم و کتابی که توی این یک ماه داشتم می‌خوندمش رو برداشتم.

نگاهی به جلد کتاب انداختم. اولین چیزی که به چشم می‌خورد، اسم کتاب بود که به زیبایی نوشته شده بود «تَحَسُرِ عِشق»

نگاهی به گوشه‌ی کتاب انداختم. نوشته بود«جلد یک» خوشحال شدم؛ چون یک جلد دیگه هم داشت.

کتاب رو باز کردم و به جایی که علامت زده بودم رفتم.

صفحه دویست و بیست یک. اول صفحه، بزرگ نوشته بود «عشق» خب پس قرار هست که چند صفحه درباره عشق صحبت کنه. من چندتا کتاب خوندم که درباره‌ی عشق صحبت می‌کرد؛ اما اصلا خوب نبودن. حالا می‌خواستم بفهمم این کتاب، چطور عشق رو تعریف می‌کنه. شروع به خواندن کردم.

« عشق، تعریفی نیست. هیچکس نمی‌تواند عشق را تعریف کند. هیچکس نمی‌تواند بگوید عشق چه حسی است. من یک سوال دارم، شما تا به حال عاشق شده‌اید؟ چطور بود؟ می‌توانید تعریف کنید؟

بگذارید من جواب دهم. خیر، شما نمی‌توانید. هر چقدر هم بگویید حسی زیباست، باز هم قبول نیست؛ زیرا تمام حس های دنیا زیبا هستند؛ اما شاید من بتوانم کمی در عشق به شما کمک کنم. 

حرف اولم این است، عاشق شدن به آن نیست که شما بگویید من هر کاری برای او می‌کنم. این عشق نیست. عشق این نیست که با یک دروغ، تمام شود. عشق این نیست که با دوری از هم، تمام شود. 

بگذارید ساده تر بگویم. عشق آن نیست که در فیلم‌ها و کتاب‌ها می‌بینید و می‌خوانید! شاید، حتی من هم عشق را اشتباه توصیف می‌کنم.

عشق آن نیست که برایش ساعت بگذاری تا زود به خانه برگردد؛ عشق آن نیست که وقتی کمی دیرتر برگشت او را سوال و جواب کنی! تو باید اول از او بپرسی که حالش چطور است؛ زیرا ممکن هست که اون، در زمانی که تو نیستی، چشمانش قرمز باشد؛ ممکن است، همزبانش به جای تو، بالشت خیس‌اش باشد.»

قطره اشکم روی گونه‌ام رو پاک کردم. کتاب رو بستم و روی میز گذاشتم. به لیوان قهوه‌ام که حالا خالی بود نگاه کردم و بعد روی میز گذاشتمش.

***

با صدای بلند گفتم:

- سوریا! شام چی‌شد؟ مُردیم از گشنگی.

کلارا: وای! تو چقدر این بدبخت رو اذیت می‌کنی!

بعد دو-سه دقیقه سوریا اومد و میز رو چیند.

داشتم با لذت تمام غذا می‌خوردم که یهو گوشیم زنگ خورد.

- اریکا گوشیم نزدیک تو هست. میشه بدی؟

اریکا بدون هیچ حرفی گوشی رو داد. با دیدن اسم مایکل چند تا سرفه کردم و جواب دادم:

- ها؟

مایکل: آماندا میشه لطفاً ببینمت؟

- خیر، عرض دیگه؟

مایکل: آماندا آخه باید یک چیزی رو بهت توضیح بدم!

- بعد شام می‌بینمت.

مایکل: خب کجا؟

- کافه‌ کتاب‌.

و بعد گوشی رو قطع کردم.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...