رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان راز همیشگی|گلپر کاربر انجمن نودهشتیا


golpar
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: B+

ارسال های توصیه شده

نام رمان:  رازهمیشگی

نویسنده: گلپر

هدف:  نوشتن همانا اندیشه ای نوست برای  آموختن.

ساعات پارت گذاری: معمولا هر روز

خلاصه:همراه  می شویم با دختری از دیار استقامت،صبر وبردباری...در نبردی ناعادلانه، که رخ جنگ جوییش را با لطافت هنری درونیش می آمیزد...او برای هر آنچه که می خواهد باید تلاش کند و ناخواسته شود با کسی که هرگز نمی خواهد...

ویراستار: @Neda

@-Atria-

ناظر:  @mahdiye11

عکس شخصیت های رمان رازهمیشگی

صفحه نقد رمان راز همیشگی

مقدمه:

گاهی می خواهی آرام و بی هیایو...به مسیر رو به رویت حرکت کنی
گاهی می خواهی سبک و بی خیال...همچون پرستو ها به فصل تازه ی زندگیت مهاجرت کنی
گاهی می خواهی با اشتیاق و با ذوق...خیال پردازی های بچه گانه کنی
گاهی می خواهی نرم و با لطافت...محبتت را نثار زندگیت کنی
گاهی می خواهی با خیالی آسوده...گوشه ای بنشینی...فنجان قهوه ات را بنوشی...وبا تمام وجودت آرامش را احساس کنی
گاهی می خواهی....فقط می خواهی...اما نمی شود...زندگی بی رحم تر از این هاست تا باب میلِ تو پیش برو
د

و گاهی در گردابی از ابهامات فرو می روی و آنقدر غرق جست و جویش می شوی...که خودت را هم گم میکند

spacer.png

 

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 21
  • هاها 1
  • غمگین 2

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 113
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 7

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1

شلنگ تخته انداختنم با وسایل دور وبرم تمومی نداشت! کوهی از لباس و کیف روم پرت شده بود و من بیچاره از این گندی که زده بودم، با افسوس و آه و بی‌داد دنبال راهی برای جمع کردنشون بودم. تلاشم بی‌فایده بود و این خوی شلختگی و تنبلی همیشه به من غلبه می‌کرد! تو این چند دقیقه‌ای که عزیز متوجه شده بود بیدار شدم، فکر کنم این دهمین باری بود که داشت صدام می‌زد! قربونش برم صبر که نداشت هیچ، من رو هم به هول و ولا می‌نداخت! به ناچار و ناامید از پیدا کردن چیزی که مد نظرم بود، خودم رو از زیر کوهِ لباس‌هام بیرون کشیدم. به ساعت نگاه کردم، اگه می‌خواستم این‌جور لفتش بدم که دیرم می‌شد! بی‌خیال ریخت و پاش‌هایی که کرده بودم از سر جام بلند شدم. خدایی هیچی این وسط کثیف و چرک نبودها! فقط همه توی هم قاطی شده بودن. به همشون زبون کشیدم و از اتاقم خارج شدم و به سمت طبقه‌ی پایین حرکت کردم و با صدایی رسا گفتم:

- عزیزم! عزیزدلم، صبح بخیر!

مثل همیشه عزیز با مهربونی در حالی که صداش از تو آشپزخونه می‌اومد جواب داد.

-   صبح بخیر دختر ماهم، بیا صبحونه حاضره! 

یک چشم طوری‌که صدام و بشنوه گفتم و رفتم سمت سرویس بهداشتی اول از همه برای   قیافه پف کرده و موهای پریشونه اطرافم تو آیینه  شکلکی در آوردم و بعدشم با انجام واجباته روزانه از دستشویی  بیرون اومدم. دوون- دوون رفتم سر میز ناهار خوری گرد شیشه‌ای که وسط آشپزخونه قرار داشت و دورش چهار تا صندلی کرم قرار گرفته بود، نشستم. که همون لحظه عزیز وارد آشپزخونه شد و با لخند بهم گفت:

-   بیا مادر، بیا صبحونه بخور! 

بعدم در حالی که تمام محتوای روی میز رو یکی- یکی به سمتم هُل می داد همش می‌گفت این رو بخور اون رو بخور!

-   وای عزیز اگه من همین‌جوری پیش برم که خفه میشم، یکم آروم‌تر فدات شم خودم می‌خورم!

-   ای بابا چی می‌خوری تو مگه؟ اگه به تو باشه از گنجشکم کمتر غدا می‌خوری! 

با یک خنده بهش نگاه کردم و گفتم:

- دیگه شما هم زیادی گندش می‌کنید ها! من اون قدرها هم کم نمی‌خورم.

-   حالا سر خوردن و نخوردن با من بحث نکن بگو ببینم امروز چیکار می‌کنی؟ خونه‌ای؟  نیستی؟

در حالی لقمه گنده‌ی کره مربایی رو که عزیز واسم درست کرده بود تو دهنم می‌زاشتم پرسیدم

- چطور مگه؟ خبریه؟

-   حالا تو اول بگو ببینم!

حالت این آدم‌ها که دارن فکر میکنن رو به خودم گرفتم و با دست زیر چونم رو خاروندم  و گفتم:

-   امروز که اول میرم دانشگاه، بعدم باید برم تمرین، همه این‌ها که بگذره یک سرم شاید برم پیش ارغوان خیلی وقته ندیدمش دلم واسش تنگ شده!

-   خیلی خب مادر دانشگاه رو که باید بری؛ تمرینتم برو ولی ارغوان و بزار یک روز دیگه  واسه امشب زودتر بیا خونه کار داریم.

چشمام رو ریز کردم و با کنجکاوی پرسیدم!

-   کار؟ چه کاری اون‌وقت؟!

-   انقدر سوال جواب نکن دیگه تو برو و بیا خودت می‌فهمی؛ نگران نباش خیره.

از اون‌جایی که می‌دونستم عزیز همیشه سر شار از اتفاق‌های خوب تو زندگیم بوده و همیشه با کمک‌هاش و دعاهاش کلی از مشکلات پیش روم رو گذروندم بیشتر سوال جوابش نکردم و به گفتن یک باشه اکتفا کردم البته شاید بعد از بابام عزیز تنها کسی بود که زیاد باهاش مخالفتی تو زندگیم نمی‌کردم.

بعد از خوردن صبحونه صورت سفید و ماه عزیز و بوس کردم و یک راست از پله‌ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم. به ساعت نگاه کردم ده دقیقه به هشت بود. اوم خوب بود اولین کلاسم ساعت نه بود.

اول شونه رو برداشتم روی موهای بلند و پریشونی که دورم ریخته بود کشیدم. همیشه همین‌جور بودم از بس تو خواب با بالشت و پتو کشتی می‌گرفتم صبح‌ها مثل آدم‌های احد هجر بود سر و شکلم رو اگه یک روز خدا موهام مرتب بود جای تعجب بسیار زیادی داشت. بعد شونه کردن موهام اون‌ها رو یک طرفم گیس کردم و با یک کش ساده‌ی مشکی پایینش رو بستم تا تو طول روز دورم نباشن و اذییتم نکنن. بعدم رو چتری‌هام رو که مدل عروسکی گرفته بودم یک شسوار کشیدم تا از اون حالت نامرتبی دربیاد. در کمدم رو باز کردم شلوار جین سرمه‌ای و مانتو بلند سبز رنگم رو به اضافه‌ی مقنعه‌ی سرمه‌ایم بیرون کشیدم و حاضر شدم. تمام آرایشم خلاصه می‌شد تو یک کرم ضد آفتاب و به رژ لب روشن که عجیب به پوستمم خیلی می‌اومد. پوستم نه مثل مامانم سفید بود نه مثل بابام برنز به حالته حد واسط بین دوتاشون بود.

کوله‌ی سرمه‌ای رنگم رو از کنار تخت برداشتمو بدون توجه به تیکه های خرد شده ی لیوان که همونجور روزمین ریخته بود از اتاق بیرون رفتم بعد از خدافظی با عزیز از در پذیرایی بیرون اومدم و یه نفس عمیق کشیدم اواخر اسفند بود و سال نو نزدیک بود یه نگاه به حیاط انداختم، با اینکه عزیز پاهاش درد می کرد ولی همیشه همه جای خونه برق می زد از داخل خونه گرفته تا حیاطی که تو این فصل سال عادی بود پر از برگ باشه از درختا به خاطر تغییر فصل، ولی اینجا حیاط عزیز بود باید برق می زد البته خب خیلی وقتا منم بهش کمک می کردم تو تمییز کردن خونه ولی خب خودشم خیلی زحمت می کشید، از در خونه بیرون اومدم و تصمیم گرفتم حالا که وقت دارم تا مترو رو پیاده برم، اروم از کنار خیابون می گذشتمو به ادمایی که تند تند در حال عبور و مرور بودن نگاه می کردم؛ یه سریا خوشحال بودن، یه سریا با اخم و با عجله در حال طی کردن مسیر پیش روشون بودن، کی می دونست کی چرا خوشحاله؟ کی چرا ناراحته؟؛ کی می دونست سرنوشت واسه چند لحظه ای دیگه این ادما چی رو در نظر گرفته؟؛ درست مثل ما، کدوممون فکرشو می کرد اون اتفاق بیوفته وقتی فکر می کردیم همه چی خوبه و چقد خوشحالیم!؛ کدوممون فکر می کرد در عرض چند ماه، قراره تمام زندگیمون زیر و رو بشه؟، قدم هامو تند تر کردم و سعی کردم امواج مزاحم ومنفیه ذهنمو کنار بزنم؛ به ایستگاه مترو رسیدم حدود 20 دقیقه تو راه بودم، 

                                                        ***

 

با صدای خسته نباشید استاد یه نفس راحت کشیدم، نمی دونم چرا امروز اصلا حوصله نداشتم فقط دلم می خواست هر چه زودتر کلاسام تموم بشه و به معبدگاه آسایشم یعنی سالن تئاتربرسم و واسه چند ثانیه هم که شده از دنیای واقعی فاصله بگیرم، همینطور که در حال جمع کردن وسایلم بودم با صدای نسبتا آشنایی سرمو بالا گرفتم

-  ببخشید خانم لطفی؟

با دیدن چشمای سبز و سرشار از یخ توحیدی یه فحش خواهرمادر دار تو دلم نثارش کردم و با قیافه کاملا جدی که یکمم اخم قاطیش بود جواب دادم:

-  بفرمایید؟

از اون سیریشای آویزون بود، تو یک جمله بگم که حالم ازش بهم می خورد آخه پسر انقد جُعَلق؟، مثل چسب می خواست بچسبه به ادم؛ با یه مِن مِن که ناشی از یخ برخورد کردن من به جونش افتاده بود گفت:

-  اِم چیزه ببخشید میتونستم چند لحظه ای وقتتونو بگیرم؟

جوری که کاملا متوجه بشه یه چشی چرخوندم و با کمال بی اعتنایی گفتم:

-  متاسفم، خیر نمی شه

انگار که خیلی جا خورده باشه گفت:

-  واقعا؟

یک لحظه از تمام حجم خنگی که درونش و در ظاهرش داشت موج می زد خندم گرفت که به زور و توسل به خدا خودم رو کنترل کردم و با حالتی که کاملا مسخره کردنش به چشم میومد جواب دادم:

-  بله، واقعا

بعدشم منتظر نموندم که دیگه بخواد چیزی بگه وخیلی سریع با برداشتن کولم به سمت در خروجی کلاس رفتم و نگاه سنگینش رو تا لحظه آخر حس کردم، ولی خب به درک اصلا نگاهش چه معنی داشت حالا سنگین یا غیر سنگین؛ کلا همچین آدمی بودم با کسی جوش نمی خوردم از دخترا گرفته تا پسرا، توی دانشگاه هم فقط یکی دوتا دوست داشتم که اونم در حد همون دانشگاه بودن و بس که خداروشکر امروز هر دوشونم غیب زده بودن، ویشکا که به شدت دختر شیطونی بود و از در دیوار بالا می رفت ولی خب خیلی دختر صادقی بود وهمین خصوصیتش با عث شده بود بتونم باهاش رابطه نسبتاخوبی برقرار کنم از هاله هم باهاش صمیمی تر بودم؛ هاله دختر کاملا معمولیه  ولی دختر بدیم نیست، بیشتر با ویشکا دوسته تا حالا من، منم به واسطه ی همون ویشکا معمولا باهاش هم کلام می شم و با هم حرف می زنیم، وگرنه رابطه بیشتری باهاش ندارم؛ ترجیحم می دم نداشته باشه از زیاد بودن آدمای اطرافم خوشم نمیاد.

اما بهترین وصمیمی ترین دوستم ارغوان بود، که از کلاس سوم دبستان باهم دوست بودیم وهمیشه تحت هر شرایطی کنارم هم بودیم فقط اون الان داشت بیولوژی می خوند و منم دانشجوی ترم دوم تئاتر بودم، سال اخر کنکور تجربی رو ول کردم و سفت وسخت واسه هنر خوندم، به ارزومم رسیدم؛ همینطور که روی یکی از صندلی های کوچیک سلف نشسته بودم و داشتم به بخار هایی که از داخل لیوان قهوه ی داغم بیرون می یومد نگاه می کردم یهو یکی محکم زد رو شونم

- تو فکری بانو. 

مثل برق گرفته ها پریدم رو هوا و با دیدن لبخند سه متری که روی صورت گرد وبامزه ی ویشکا نقش بسته بود بی اختیار منم یه لبخند زدم و گفتم:

- زهرمار تو نمی تونی هیچ وقت مثل ادم ابراز وجود کنی؟

صندلی کناریمو کشید ودر حالی که داشت کولشو رو صندلی رو به روییش پرت می کرد لم داد روی صندلی وگفت:

- وای توروخدا بیخیال دختر، بگو امروز چی شد

درحالی قهوم رو زیر لب مزه مزه می کردم پرسیدم

- خب چی شد؟، اصلا تو تا الان کجا بودی؟دو تا کلاس رو که از دست دادی الان دقیقا دلت به چی خوشه که اومدی یونی؟

- بابا ول کن یونی رو بگو تا الان کدوم گوری بودم مردم از خستگی

با قیافه متعجبی پرسیدم: 

- خب کدوم گوری بودی؟

با یه شکل عاقل اندر سحیفانه ای بهم نگاه کردم وگفت:

- بد نگذره خانوم، مگه نگفتم امروز میخوام برم دفتر آقای ارجمند(تمام اسم اشخاصی که به عنوان هنرمند و افراد هنری داخل رمان به کار میره زاده ی ذهن نویسندس و منظور هیچ شخص خاصی در حیطه ی هنر نیست)

- حالا رفتی امروز؟

- وای که تو چقدر بی احساس و یخ و بی هیجانی، معلومه که رفتم از صب پدر وحیدم دراوردم

- با اون بدبخت چیکار داشتی؟

- با پای پیاده می رفتم تا اون سرشهر؟، ماشین که دست برادر گرامه خب اون باید منو می برد دیگه

- خب چرا اصل و ول کردی فرع و چسبیدی؟؛ چی شد دیدی اقای ارجمندو؟

- آرهههه دیگه، وای نمی دونی چقد با شخصیت و محترم بود؛ انقد از برخوردش خوشم اومد کاملا مثل یه هنرمند واقعی باهام برخورد کرد

از حرفاش خندم گرفته بود، که زیادم تو کنترلش موفق نبودم وبا  صدایی که رگه هایی از خنده توش موج می زد پرسیدم

- خیلی خب خانم هنرمند واقعی نتیجه؟

ولی ویشکا انقدر ذوق داشت که  که اصلا متوجه حالت خنده ی من نبود وادامه داد

- وای خب معلوم، اقای کیانی راجب من باهاش حرف زده بود، اونم گفته که اره من دنبال یه چهره جدید واسه نقش اول فیلمم می گردم؛ خیلی هم کامل و جامع اتفاقا گفته بود بهش؛ جوری که از من پرسید قرار بود دونفری بیاید چرا یه نفری؟، تقصیره توِ دیگه چقد بهت گفتم بیا؛ ولی عب نداره براش توضیح دادم کلاس داشتیم و منم الان پیچوندم که در خدمشم قراره سری بعد باهم بریم که ازمون تست بگیره. 

- ویشکا جون قربونت برم، من علاقه ی خیلی زیادی به بازی تو ی فیلم ندارم؛ حداقل الان خودت که میدونی من عاشِـ....

وسط حرفم پرید و گفت:

 

- بله بله تو عاشق تئاتری می دونم ولی این استعدادی که تو داری حیفه والامن موندم اگه من نباشم و انقد به فکرت نباشم تو می خوای چیکار کنی؟

- خیلی خب حالا ببینیم چی می شه. 

بعدم یه نگاه به ساعتم انداختم و دیدم 5دقیقه تا شروع اخرین کلاس امروز نمونده رو کردم به ویشکا و گفتم:

- پاشو دختر دیر شد،این کلاس و حداقل برس دیگه. 

- ای بابا خیلی خستم اصلا حسش نیست. 

- بلندشو دیگه خوبه نرفتی کوه بکنی. 

- خیلی خب بزار یه آبمیوه بگیرم حلقم خشک شد انقدر فک زدم تو برو منم آبمیوه رو می گیرم جلدی خودم رو می رسونم بهت تو راهم آبمیوه رو قورت میدم فقط اروم برو برسم بهت این و گفت با حالت دو رفت سمت بوفه از حرفا و حرکاتش خندم گرفت مثل یه دختر بچه تخس و پر از هیجان بود، تو عادی ترین لحظات زندگیشم هیجان از سر و روش می بارید راهم رو کج کردم و سمت کلاس به گفته ی ویشکا،خیلی اروم قدم برداشتم تا اخرین کلاس امروزم تموم بشه و بعدشم باید خودم رو به تمرین می رسوندم.

***

 

- بله بله تو عاشق تئاتریمی دونم ولی این استعدادی که تو داری حیفه والا من موندم اگه من نباشم و انقد به فکرت نباشم تو می خوای چیکار کنی؟

- خیلی خب حالا ببینیم چی می شه. 

بعدم یه نگاه به ساعتم انداختم و دیدم 5دقیقه تا شروع اخرین کلاس امروز نمونده رو کردم به ویشکا و گفتم:

- پاشو دختر دیر شد،این کلاس و حداقل برس دیگه. 

- ای بابا خیلی خستم اصلا حسش نیست. 

- بلندشو دیگه خوبه نرفتی کوه بکنی. 

- خیلی خب بزار یه آبمیوه بگیرم حلقم خشک شد انقدر فک زدم تو برو منم آبمیوه رو می گیرم جلدی خودم رو می رسونم بهت تو راهم آبمیوه رو قورت میدم فقط اروم برو برسم بهت این و گفت با حالت دو رفت سمت بوفه از حرفا و حرکاتش خندم گرفت مثل یه دختر بچه تخس و پر از هیجان بود، تو عادی ترین لحظات زندگیشم هیجان از سر و روش می بارید راهم رو کج کردم و سمت کلاس به گفته ی ویشکا،خیلی اروم قدم برداشتم تا اخرین کلاس امروزم تموم بشه و بعدشم باید خودم رو به تمرین می رسوندم. 

*****

مثل اینکه این اعرابی قصد نداشت ادبیات و ول کنه من نمی دونم این چه ظلمیه که در حق ما می شه آخه؟چرا با وجود اینکه دانشجو ادبیات نیستیم باید یه همچین درس بی خودی رو پاس کنیم؟؟؟یه نیم نگاه انداختم به صندلی پشت سرم جاییی که ویشکا نشسته بودزکی! گرفته خوابیدهاز قیافش و لب و لوچه ی کجش که بخاطر فشار صورتش رو مچ دستش،به اون شکل دراومده بود خندم گرفت سریع صورتمو برگردوندم تا اعرابی متوجهش نشه و تو خیال خودش همینطور ابیات و مرور کنه والبته تفسیر!من خودم موندم چرا اصلا میام سر کلاسش از گزینه هاییه که میشه پیچوندش بالاخره با جون کندن ربع ساعت آخر کلاس هم گذشت واعرابی با یه خسته نباشید تن به سکوت وترک کلاس داد خداییش چقد خنگ بودا اصلا نفهمید که ویشکا خوابه خوابه!شایدم فهمید و به روی خودش نیورد اصلا چه اهمیتی داشت بیخیال! برگشتم و رفتم سمت ویشکا با دست راستم دوتا زدم سر شونش و گفتم:

- ویشکا پاشو پاشو باید بریم. 

سرشو رو دستش جابه جا کرد وگفت:

- هووم ولم کن. 

- پاشو بابا مسخره بازی درنیار کلاس خالی شد برو خونه بخواب دیگه. 

با این جملم سرشو بلند کرد و با یه حالت خنگی گفت:

- مگه اینجا کجاس؟

حق به جانب نگاش کردم که سریع به خودش اومد:

- وای خاک به سرم من سر کلاس خواب بودم!!

- بله خانم،خوب خوابیدی؟

در حالی که با کِ*سلی و رخوت از رو صندلی بلند می شد :

- نبابا مگه رو این صندلیا که کم از پاره آجر نداره میشه خوابید راستی ببینم چیکاره ای تو؟

- هیچی امروز باید برم واسه تمرین تئاتر دیگه با حالتی که معلوم بود هنوز تو توهمات خوابه گفت:

- خوبه خوبه

 باهم از در کلاس خارج شدیم وبه سمت خروجی سالن رفتیم ویشکا داشت گوشیشو از تو کیفش بیرون میورد که یدفه سه متر از جاش پرید. 

- واااای 12تا میس دارم از وحید قرار بود حالا که امروزشو مختل کردم و به قول خودش روزش به فنا رفته برگشتنیم بیاد دنبالم لابد الان دم دره پوستمم  می کنه. 

- وا چرا خب؟کلاست تموم شده داری میری دیگه!کجاش پوست کندن داره؟

- بابا قرار بود زودتر بپیچونم فدات بشم من برم الان کلم رو می کنه. 

بعدم سریع خدافظی کرد و با حالت دو به سمت در خروجی رفت چقد دیوونه بود این بشر نگاش کن عین این دختر کوچولوآ می دوید نصفه راه و که دویده بود دوباره با حالت دو برگشت سمتم.با تعجب داشتم بهش نگاه می کردم این مگه نگفت الان داداشش میکشدش؟ در حالی که نفس نفس می زد رسید پیشم

- تو چرا برگشتی؟

اب دهنشو قورت داد و مغنعش که تا فرق سرش عقب رفته بودو با دست جلو کشید:

- بابا من یادم رفت تعارفت کنم بیای برسونیم تورو به تمرینت. 

- تو مثل اینکه عقل نداری ها؟

- تو این اوضاع چیکار به عقل من داری بابا سر راه خونمونه دیگه بیا می رسونیمت. 

- همین الان گفتی وحید میکشدت من بیام کجا؟!میخوای دیگه تیکه تیکت کنه خودش عصبیه منم مثل ننه سرخرمن بیام هوار شم روتون؟

دستمو کشید منو با حالت دو با خودش برد منم بی اراده دنبالش راه افتادم راستش بدمم نمی یومد برسونن منو حال وحوصله مترو و تاکسی رو نداشتمولی خب دوست نداشتم یه جوری بود این اوضاع الان مناسب نبود. 

- اگه جنابعالی همین الان با من بیای نه من تیکه تیکه می شم نه هیچ اتفاق وخیمه دیگه می افته اتفاقا وحید ببینه تو باهامی آبرو داری می کنه هیچیم نمی گه قربونش برم تازه احتمال داره لال هم بشه. 

منظورشو دقیق نفهمیدم ولی منظور خاصی هم برداشت نکردم و به شوخی گفتم:

- پس بگو تو به فکر خودتی گفتم دلت واسه من نمی سوزه. 

دیگه رسیدیم به مزدا3سفید رنگ وحید و ویشکا جوابی در ادامه حرفم نداد. همین که رسیدیم وحید با یه قیافه میرغضبی و سگرمه های توهم از داخل ماشین بیرون اومدانگار منو ندید چون ویشکا پیش یه درخت ایستاده بود و منم دقیقا پشت سرش بودم و وحید اون اول دیدی رو من نداشت. 

- چه عجب تشریف  فرما شدی ببین ویشکا بار اخریه که. 

فکر کنم وقت این بود که نجاتش بدم از پشت سر ویشکا و اون سمت درخت خودم و کشیدم اینور و گفتم:

- سلام. 

بنده خدا تا منو دید حرف شو نمی دونم خورد یادش رفت ولی کاملا دیدم که اخمای صورتش رفت یه دستی تو موهاش کشید و سعی کرد بدون عصبانیت و کاملا محترمانه جوابمو بده

- سلام خانم لطفی خوب هستید شما؟

میشه گفت تا حدود زیادی در کنترل رفتارش موفق بودمنم مثل خودش محترمانه جوابشو دادم. 

- خیلی ممنون شما خوب هستید؟

- به مرحمت شما. 

میشه گفت پسر جذابی بود موهای خرمایی و چشمایی که از مال ویشکا ریزتر بود و رنگش قهوه ای بودیه هیکل کاملا مردونه با پوستی میشه گفت بهش سبزه روشن قدشم حدود 180 بود ولی ویشکا تقریبا هم قدم خودم بود و 160 و خورده ای میزدپوست سفیدی داشت با چشمای نسبتا درشت و قهوه ای یکلش از من توپر تر بود و گاهی واسه اینکه منو مسخره کنه می گفت: مثل چوب خشک میمونی تو پناه حالا وحید خیلی هم شبیه ویشکا هم نبود ولی اگه دقت می کردی ته چهره هاشون خیلی بهم می خورد

که یهو صدای تا کنون خفته ی ویشکا بلند شد وگفت:

- وحید جونم داداشی ببخشید می دونم خیلی امروز الاف من شدی از کارو زندگی افتادی ولی باور کن سر کلاس اعرابی یه کلمه هم نفهمیدم خوابه خواب بودم واسه همین میسکالتو ندیدم تازه اگه بعد از کلاس بیدارم نمی کرد (با دست بهم اشاره کرد) هنوزم خواب بودم. 

دیگه آثار خشم اول تو قیافه ی وحید پیدا نبود...یه لبخند زد و گفت:

- ویشکایی دیگه کدوم رفتارت مثل یه خانم بالغه که این باشه نمیدونم تو کی می خوای بزرگ شی. 

بعدم رو کرد به من وگفت:

- همیشه کاراش همینطوره دیگه. 

سعی کردم یه عکس العملی نشون بودم ولی هیچ حرف خاصی تو این زمینه واسه گفتن نداشتم مثل بُزم که نمی تونستم نگاش کنم فقط سرمو به معنای تایید حرفش یه تکون دادم خودش ادامه داد. 

- بسیار خب سوار شید دیگه خانم لطفی من شمارو هم می رسونم اگه جای خاصی تشریف می برید. 

چقدر پسر مؤدبی به نظر می رسید محترمانه حرف می زد فکر می کردم مثل ویشکا خل وچله ولی این دوتا کاملا با هم فرق داشتن چندباری دیده بودمش ولی برخوردی از نزدیک باهاش نداشتم خلاصه اومدم تریپ تعارف بردارم و بگم نه و مزاحم نمی شم و این حرفا که ویشکا پیش دستی کرد. 

- عه وای اره اصلا منم خودم واسه همین گفتم بیاد دیگه برسونیشمش داداش به تمرین تئاتر طفلی فکر کنم دیرشم شده. 

دیدم خیلی ضایعس بالاخره باید یه تعارفی بکنم:

- نه من مزاحمتون نمی شم خودم میرم. 

- نه این چه حرفیه مگه من می زارم تالار حکمت دیگه درسته؟

- اره

- خب سر مسیرمونه که پس بفرمایید

دیگه جای تعارف و این حرفارو ندیدم وحید و ویشکا جلو نشستن منم عقب تا تالار حکمت به جز دو سه  جمله ای که بین وحید ویشکا رد وبدل شد دیگه حرفی زده نشد بعد از رسوندنم به تالار منم با یه تشکر خدافظی کردم و به سالن تئاتروارد شدم.

***

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 14
  • غمگین 1

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت2

لباسام رو عوض کردم و رفتم واسه تست گریم؛ نقش یه زنی رو بازی می کردم که بیست سال از سن واقعیم بزرگتر بود، عجیب دردش رو، حسش رو و عذابش رو می فهمیدم!

نمی دونم چرا  فکر می کردم برام آشناش، این نقش رو انگار می شناختم! شاید واسه همین بود که همچین کارگردان حرفه ای تو عرصه تئاتر این نقشی که هم نقش اول و هم مهم بود رو به منی که هنوز فارغ التحصیل این رشته هم نبودم داده بود. 

دنبال یک بازیگر یا به قول خودش استعداد نو واسه این نقش می گشته، که با وجود اختلاف سن زیاد این نقش با سن واقعی خودم نصیب من شده بود، البته بعد از تست و کلی انتظار بین شصت  نفر انتخاب شده بودم که به نظرم واسه استارت کارم خیلی مهم و هیجان انگیز هم بود.

به خودم تو اینه نگاه کردم؛ موهام تا حدودی توی زاویه هایی به رنگ سفید دراومده بود، صورتم انگار به بیست سال آینده رفته بود و پیرتر شده بود، یه لباس بلند سرمه ای رنگ هم تکمیل کننده ی نقش پاتریس داستان بود.

بعد از تشکر از مریم گریمورمون وارد صحنه شدم و طبق روال این چند وقت اخیر شروع کردم به تمرین و واسه ساعاتی که هم که شده از دنیای واقعی دور شدم و تو قصه ی پاتریس فرورفتم.

بعد از حدود سه ساعت تمرین که بیشتر ازقرارمون بود و خستگی من رو چندبرابر کرده بود بالاخره آقای حقی کارگردان داستان رخصت داد و تمرین رو به پایان رسوند. همه بچه ها به هم خسته نباشید گفتیم و من خودم رو تو اتاق گریم پرت کردم و سریع لباسام رو عوض کردم.؛ مریم هم سریع فقط گریم رو صورتم رو پاک و کرد و من بدون توجه به رنگ سفید موهام سریع لباسام رو عوض کردم و ازش خدافظی کردم و به سمت خارج سالن راه افتادم.

گوشیم رو از تو کیفم بیرون آوردم که متوجه میسکال های عزیز و بابام شدم! یه خبری بود امشب، عزیز هم گفت نرم سراغ ارغوان و برم خونه، در حالی که دستم رو واسه تاکسی دراز می کردم همزمان شماره عزیز رو هم که بعد از بابا زنگ زده بود، گرفتم. همون لحظه صدای ترمز لاستیک های تاکسی ادغام شد با صدای همیشه مهربون عزیز، دستم رو دراز کردم و در تاکسی رو باز کردم و خودم رو روی صندلی های عقب تاکسی  پرت کردم.

- بله؟

- سلام قربونت برم من الهی!

- تویی مادر؟ کجایی پس؟ چرا دیر کردی نگرانت شدیم.

- نگران چی شدید آخه فدات شم من؟ گفتم که کلاس دارم و بعدشم میرم تمرین.

- اره مادر گفتی؛ منم گفتم زودتر بیا امشب کار داریم.

کنجکاوی که از صبح به جونم افتاده بود چندبرابر شد. نتونستم خودم رو بیشتر نگه دارم و پرسیدم.

- عزیز خب بگین چه خبره امشب، من که مردم از صبح تا الان بس فضولی کشیدم!

 - خیره مادر فقط تو سریع تر بیا خونه خودت می فهمی.

دیگه حال و حوصله اصرار نداشتم.

- چشم، مامان بابا اونجان؟

- آره مادر از ظهر اومدن باباتم خیلی با گوشیت تماس گرفت جواب ندادی که تو!

- عذر خواهی کن عزیز سر تمرین بودم نشنیدم اصلا الان میام از خجالتشون در میام خودم.

عزیز خنده ای کرد و منم بهش گفتم که سوار تاکسیم و دارم میام بعدشم گوشی رو قطع کردم و به راننده تاکسی که مثل ادمای سرگردون نمی دونست  از کجا باید بره آدرس رو دادم و سرم رو تیکه دادم به شیشه و چشمام رو بستم.

نه مثل اینکه واقعا یه خبری بود که مامان بابا هم اومده بودن!

***

بعد از حساب کردن کرایه از تاکسی پیاده شدم و به سمت در کرم رنگ خونه رفتم. با چرخش کلید توی قفل و صدای تیک در باز شد و منم داخل حیاط شدم؛ یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم بیشترین حجم هوایی رو که می تونم ببلعم  بعد از بستن در به ارومی از کنار سمند سفید بابا که توی حیاط پارک شده بود گذشتم و به سمت داخل حرکت کردم.

با باز کردن در ورودی یه حجم از هوای گرم و عطرخوش عذاهای عزیز که این چهارسال بد بهشون خو گرفته بودم و براشون می مردم به سمتم پرتاپ شد. صدای حرف زدن بابا و مامان رو می شنیدم که داشتن راجب وضعیت اخیر شرکت با هم حرف میزدن که چندانم برام اهمیتی نداشت!

برعکس مامان وبابام که به شدت ادمای اهل بیزینس و شرکت و این داستانا بودن من عاشق هنربودم و هیچ وقت این چیزا برام اهمیتی نداشت! کفشام رو تو جا کفشی گذاشتم و وارد شدم و با یه صدای نسبتا بلند رو به بابا مامان و عزیز که روی مبل های توی پذیرایی نشسته بودن سلام کردم.

- سلام!

که همزمان هر سه شون با هم و کاملا هم هماهنگ جواب دادن.

- سلام

بعدم سریع عزیز گفت:

- خوش اومدی مادر بیا داخل.

منم کولم رو همونجا انداختم و یه راست رفتم خودم رو تو بغل بابا پرت کردم.

- خوبی بابایی؟

یه بوسه آروم روی سرم زد و جواب داد.

- خوبم دخترم، تو خوبی؟ چرا انقد بهت زنگ زدم جواب ندادی، نگران شدیم!

هنوز جواب بابا رو نداده بودم مامان گفت:

- بله دیگه دخترا بابایین همینه، رفتی کنج دل بابات؟ من چی پس؟ ما رو نبینی یه وقتآ؟

خودم رو از تو بغل بابا بیرون کشید و گفتم:

- اولا قربونتون برم من مامان خانم اجازه بدید الان حمله می کنم تو بغل شما نیز!

بعد صورتم رو برگردوندم سمت بابا و گفتم:

- ثانیا ببخشید دیگه بابا جون سر تمرین بودم نشنیدم صدای زنگ رو به عزیزم گفتم.

بابا هم یه لبخند زدو و گفت:

- عب نداره باباجان، ولی ما خیلی دلمون برات تنگ شده!

یه لبخند مهربون تو صورتش زدم و از کنارش بلند شدم و به سمت مامان رفتم. کنارش روی مبل دو نفره ای که روش نشسته بود نشستم و یه بوس روی گونش زدم که اونم با لبخند صورتم رو بوسید.

- راست میگه بابات، تو خونه خیلی جات خالیه تو که اینجا، پویان هم که ماهی یبار به زور میاد نمی خوای برگردی خونه؟

سعی کردم با آروم ترین لحن ممکن جواب بدم.

- بازم بحث همیشگی مامان؟ خودت می دونی ته این بحث به کجا میکشه، پس بهتره راجبش حرفی نزنیم و خودمون رو ناراحت نکنیم.

مامان دیگه در جوابم چیزی نگفت و چند دقیقه ای سکوت حکم فرما شد. سرم رو چرخوندم سمت عزیز که دیدم به گل های قرمز و سرمه ایه قالی زل زده.

- عزیز جونم؟

- جانم مادر؟

- چیزی شده؟ شما خوبی که؟

- آره مادر خوبم، شما ها کنارم هستید مگه میشه بد باشم؟

یه لبخند مهربون بهش زدم و یه بوس از راه دور براش فرستادم که اونم با لبخند جوابم رو داد. خم شدم و از روی میز یه موز از ظرف جا میوه ایه برداشتم و در حالی که داشتم پوستش رو می کندم گفتم:

- خیلی خب نگفتید دلیل این دوره همی بدون خبرو زود بیا گفتن های عزیز چیه؟ ولی اول از همه خودم بگما خیلی مشکوک می زنید!

بعدم اولین گازم رو زدم که مامان بی مهابا گفت:

- عمو شوکتت اینا دارن میان اینجا!

تا این و گفت تیکه ی موزی که تو دهنم بود پرید تو گلوم و به سرفه افتادم! نزدیک بود خفه بشم؛ که عزیز و مامان و بابا سراسیمه بلند شدن و اومدن سمتم. عزیز که با دست یکی زد تو صورتش و با خدا مرگم بده به مامانم اشاره کرد از تو اشپز خونه برام آب بیاره که اونم بنده خدا سریع رفت و با یه لیوان آب برگشت، بعدشم اون رو داد دست بابام که الان کنارم نشسته بود و سریع گرفتش جلوی دهنم. منم به زور یه قلب خوردم؛ داشتم تند تند نفس می کشیدم.

- شما چی گفتید؟ عمو شوکت اینا دارن میان؟

بعدم رو به عزیز کردم و گفتم:

- عمو شوکت داره میاد و بعد شما دارید به من از صبح می گید که خیره؟

بابا در حالی که سعی  داشت من رو آروم کنه گفت:

- آروم باش پناه، آروم باش عزیزم! دارن میان که سوء تفاهم های این چند ساله حل شه و به خیر بگذره!

- کدوم سو تفاهم بابا؟ شما فکر می کنید من بچم؟ فکر می کنید نمی دونم دلیل اون همه مصبیت و بدبختی که به سرمون اومد کیه؟

مامان که نگرانی توی چشم هاش موج می زد گفت:

- عزیزم داری اشتباه می کنی؛ عموتم خودش یه قربانی شد!

- شما دیگه چرا مامان؟ من فکر می کردم حداقل تو این قضیه بیشتر از بقیه شما با من موافقید!

عزیز که نا این لحظه ساکت بود گفت:

- دختر نازم تو فکر می کنی اگه ذره ای شک داشتم شوکت تو اون داستانی که پیش اومد کوچک ترین نقشی داشت می ذاشتم پاش رو تو خونم بزاره؟ نمی ذاشتم مادر، به روح آقابزرگت نمی ذاشتم.

نمی دونم، نمی دونم چرا هیچ کدوم از این حرفا نمی تونست من رو آروم کنه! بعد از اون همه بدبختی که سرمون اومد دیگه نمی تونستم اصلا قبول کنم که عمو نامی به اسم شوکت دارم!

 - شما حرفاتون رو بزنید؛ می دونید که هر سه تاتون برام خیلی عزیزید ولی هیچ کدومتون نمی تونه نظر من رو عوض کنه!

این و گفتم و در حالی که عزیز با بغض و چشم های اشکی داشت بهم نگاه می کرد از جام بلند شدم و به سمت پله های طبقه بالا که اتاق خواب این چهار سالم اونجا بود رفتم؛ .یه لحظه با خودم فکر کردم که اونا الان دارن میان اینجا؟!

از وسط راهم برگشتم و به هر سه تاشون نگاه کردم. بابا که کاملا اخماش تو هم بود و معلوم بود خیلی عصبیه، مامانم هم که طبق عادت همیشگیش وقتی عصبی می شد داشت لباش رو گاز می گرفت، عزیزم سرش رو انداخته بود پایین و به زمین خیره شده بود. صدام رو صاف کردم و پرسیدم.

- شما گفتید دارن میان اینجا؟

بابا گفت:

- آره!

- خوبه بیان قدمشون روی چشم! ولی من دیگه اینجا نمی مونم!

عزیز دلجویانه رو بهم گفت:

- مادر نمیان که بمونن، میان یه سری بزنن و صحبت کنیم؛ واسه خودشون خونه گرفتن.

- عه؟ پس خیلی وقت هم هست تشریف آوردن ایران!

اینبار مامان در جوابم گفت:

- آره چند ماهی هست که اومدن؛ منتهی اول عموت میره سراغ بابات، باباتم به هیچ وجه راضی نمی شه که همون اول باهاش حرف بزنه! بعد از کلی خواهش والتماس قرار می ذارن یه روز هم دیگه رو ببینن اونجاهم..

وسط حرف مامان پریدم.

- اره اونجاهم لابد با کلی دروغ  و دغل تونسته بابارو قانع کنه خودش هیچ کاره بوده وسر اونم کلاه گذاشتن! ببینم اصلا اگه اون راست میگه، چرا گذاشت رفت؟ چرا نموند کنار بابا؟ چرا پشت برادرش رو خالی کرد؟!

مامان درسته من فقط دوازده سالم بود ولی خوب تو ذهنمه که چیا شد! خوب لحظه ای که پلیس دستبند زد به دست بابا جلو چشمامه! باشه، اصلا عموشوکت خودشم یه قربانی! چرا نموند و به اندازه ی خودش، به اندازه ی سهم خودش تاوان پس نداد؟  تاوان اونو، جُر اونو، همه رو بابا تنهایی پس داد و کشید.

تمامه جریمه هارو بابا داد، تمام زندگی مونو بابا فروخت که بتونه طلبکارا رو راضی کنه! الانم هنوز که هشت سال از اون داستان می گذره بابا نتونسته یه نفس راحت از دست طلبکارا بکشه! با بدبختی از صفر شروع کرد؛ خدا می دونه اگه اقای زمانی یه وکیل حرفه ای نبود بابا به جای دوسال حبس چند سال مجبور بود بی گناه توی زندان بمونه! کجا بود اون موقع عمو؟ کجا بود برادریشو، بی گناهیشو ثابت کنه؟

داشتم نفس نفس می زدم. بی اختیار وسط حرفام صدام بالا رفته بود؛ یکمم بغض تو صدام قاطی شده بود. دست خودم نبود، نمی تونستم فراموش کنم اون همه مصیبتی رو که تنهایی کشیدیم!

بابا گفت:

- جواب همه اینا رو خود عموت بهت میده! بهتره ببینیش خودت باهاش حرف بزنی.

- شما چی جوابش رو می دونی؟

- مادرت که گفت اول عموت با من حرف زده و همه چی رو تعریف کرده،  حتی مادرتم نمی دونه! قراره بیاین اینجا که این سوتفاهم هارو حل کنن.

- بابا حرف شما واسم خیلی متینه، خیلی هم با ارزش! ولی هیچ دلیلی نمی تونه شونه خالی کردن عمو رو از زیر بار مسولیتی که داشته انکار کنه....

این و گفتم و با سرعت از پله ها بالا اومدم، رفتم سمت در اتاقم و در و باز کردم و وارد اتاقم شدم. دکمه های مانتم رو تند تند باز کردم و اون و روی تخت انداختم، اصلا دلم نمی خواست باهاش رو به رو بشم اصلا!

سریع خودم رو به پنجره اتاقم که رو به حیاط باز می شد رسوندم، بازش کردم، هوای خنکی که به صورتم خورد یکم حالم رو بهتر کرد ولی خشمم رو نه! هیچی نمی تونست خشم من رو فروکش کنه، پنجره رو همونطور باز گذاشتم و برگشتم سمت تختم، خودم رو روش انداختم، لبه مانتوم که نصفشم زیر پام رفته بود و روش نشسته بودم رو به زور کشیدم و انداختمش وسط اتاق! انگار می خواستم یه جوری حرص درونیم و روی ابزارو اشیاهای دور و برم خالی کنم!

نگاه کردم ببینم چیزی پیدا نمی کنم که بزنمش تو دیوار و یکم حرصم خالی شه ولی هرچی دور وبرم رو نگاه کردم چیزی پیدا نکردم! یه نگاه به ساعت انداختم داشت ساعت هشت و نیم رو نشون می داد، الان باید چیکار می کردم؟ باید به حرف های عموم گوش می دادم؟ هه عمو! چه عمویی؟ تو این چند سال کجا بود؟ اصلا به هر دلیلی که گذاشت و رفت، چرا تو همون چند سال که حتما هم فهمیده بود بابا بی گناه و الکی داره تاوان کار نکردش رو پس می ده، حتی یه سراغ خشک و خالی  از من یا پویان که برادر زاده هاش بودیم نگرفت؟ تو همین فکرا بودم که صدای در اتاقم اومد! ناخوداگاه دوباره اخم کردم.

- کیه؟

- منم بابا میشه بیام تو؟

خودم رو روی تخت صاف کردم.

- بفرمایید.

بابا آروم در رو باز کرد و داخل شد. چهرش بر خلاف چند دقیقه قبل آروم بود، یکم از رفتار لحظات قبلم خجالت کشیدم! بابام تو زندگیم تنها کسی بود که می تونستم بگم بدون چون وچرا تمام زندگیم رو فداش می کنم ولی چند لحظه قبل یکم باهاش بد حرف زده بودم و با صدای بلند! چیزی که همیشه سعی می کردم ازش دوری کنم.

در اتاق رو بست و رفت سمت صندلی چوبی و سفید رنگم که پشت میزم بود نشست، منم خودم رو جلوتر کشیدم تا پاهام رو که روی تخت دراز کرده بودم رو جلوش جمع کنم و روی زمین بزارم.

- آروم تر شدی بابا؟

همونطور که سرم پایین بود جواب دادم:

- چی بگم؟ شما چی فکر می کنید؟

-    من می خوام از زبون خودت بشنوم!

- به نظرتون می تونم آروم باشم؟

- عزیزم نگفتم که کاملا اروم و خونسرد باش، ولی حتما از چند لحظه قبل که آروم تری؟

یه نفس عمیق کشیدم وسرم رو بالا آوردم و گفتم:

- بله یکم باد به کلم خورد، خنک ترم!

و همزمان با این حرفم به پنجرم که درش باز بود اشاره کردم. لبخند زد، دستاش رو قلاب کرد وگذاشت روی میزم.

- این عادتت به خودم رفته، منم وقتی جوش میارم باید باد به کلم بخوره تا آروم تر بشم!

- به نظر مامان که من یه کپی برابر اصل با شمام، پس دیگه این عادت هم تعجبی نداره!

- آره راست میگه! منم دوران جوونیم کاملا مثل تو بودم، کله شق، یک دنده!

یکم سکوت کرد دوباره ادامه داد:

- پناه بابا جان، تو به من اعتماد داری؟

-  معلومه بابا این چه حرفیه؟

- آخه چند لحظه قبل، جور دیگه ای فکر کردم! 

- بابا خودتون هم می دونید تنها کسی هستید تو این دنیا که بدون چون و چرا می تونید نظر من رو عوض کنید اگر که اشتباه بکنم، ولی چند لحظه قبل...واقعا داستانش فرق می کنه! من نمی تونم انقدذ راحت بپذیرم، حالا هر دلیلی هم که عمو شوکت بخواد بیاره!

- منم نگفتم که راحت بپذیر! فکر می کنی منم راحت قبول کردم؟سه ماه عموت اومد و رفت تا تونست من رو راضی کنه پای حرفاش بشینم، الانم یک ماهی هست تو کلنجارم، که چطور با بقیه خانواده رو در روش کنم! هر آدمی هر چقدر هم بد باشه، یا بدی کرده باشه، باید یک بار هم بهش فرصت بدی حرف بزنه! حالا عموت یا هر کسی، شاید داستان اونی که تو فکر می کنی نباشه! شاید سوتفاهم باشه، یا حتی گذر زمان باعث شده باشه تو بی خودی دامن زده باشی به یه موضوعی و اون رو لاعلاج کرده باشی پیش خودت!

نمی دونم ولی یه اطمینانی تو حرفای بابا بود، انگار واقعا یه دلیل مهمی وجود داشت! با این که ته دلم راضی نبود حتی ببینمش، ولی به بابا اعتماد کردم، مثل همیشه! هیچ وقت هم از اعتمادم بهش ضرر نمی کردم.

برخلاف میلم گفتم:

-  کی قراره بیان؟

یه لبخند اومد رو لب بابا و گفت:

-: یک ساعتی فرصت داری تا حاضر شی، منم میرم پایین دیگه وقتت رو بیشتر تنگ نمی کنم!

قسمت آخر حرفش رو با خنده  ی شیطنت آمیزی گفت و از پشت میزم بلند شد و به سمت در رفت، قبل از اینکه از در بره بیرون صداش کردم.

 - بابا!

برگشت و بهم نگاه کرد

- جانم بابا؟

- مامان یا عزیز هم هیچی نمی دونن؟

- هیچ کدوم هیچی نمی دونه، قراره همه چی امشب گفته بشه!

سرم رو تکون دادم و بابا از در خارج شد.

هوف عجب وضعی بودها! حالا من چی می پوشیدم! یه لحظه به این فکر مسخرم تو این اوضاع خندم گرفت، عجیب بود با این اوضاع من می تونستم بخندم! حالا خیلی هم مهم نبود، یه چیزی می پوشیدم دیگه.

****

به خودم تو اینه نگاه کردم، یه شلوار دم پای زرشکی پوشیده بودم روشم یه شومیز سرمه ای استین سه ربع! که استیناش یکم بالاتر از مچم کیپ می شد، دور یقمم به حالت کروات بسته می شد و روی سینم می افتاد، موهامم که از صبح گیس کرده بودم رو الان باز کردم و ازاد دورم ریخته بودم و خودشون حالت دار شده بودن!

چتریمم به حالت کج روی صورتم ریختم، نمیدونم ولی اصلا  دلم نمی خواست ژولیده به نظر بیام، احساس می کردم اگه نا مرتب باشم انگار دارم خودم رو آدم شکست خورده ای نشون میدوم! دلم می خواست تا حد امکان نشون بدم امشب که چقدر محکمم! مثل بابا!نشون بدم من پناه لطفی کاملا به پدرش رفته،شاهین لطفی، فقط یه رژلب گوشتی تقریبا ملایم زدم و جلو ی اینه نشستم.

آماده بودم و کاری نداشتم، ولی پایین نمی رفتم تا شوکت لطفی بیاد! به ساعت نگاه کردم ده دقیقه به ده بود و هنوزم خبری از عمو نبود! روی میز آرایشم رو مرتب کردم و پنبه هایی که رنگ سفید موهام  رو که حاصل گریم امروزم بود رو به وصیلشون پاک کرده بودم رو توی سطل ریختم.

همون موقع صدای زنگ اومد، رفتم کنار پنجره، پنجره رو بسته بودم! از گوشه ی پرده ی سفید و بنفش رنگم که کشیده بودم خیلی محسوس نگاه کردم. دیدم که بابا داره میره سمت در، در با هُل بازشد و عمو شوکت رو دیدم که داخل اومد!

یه کت و شلوار توسی پوشیده بود ولی صورتش رو به خاطر ارتفاعم ازحیاط درست نمی تونستم ببینم فقط می تونستم تشخیص بدم که عمو شوکته اونم بخاطر موهای جلوش که کم پشت بود، که الان کم پشت تر هم به نظر می یومد!

عمو با بابا دست داد و روبوسی کرد بعدم دیدم که پشت سرش یه پسر قد بلند و چهار شونه اومد داخل، اول یکم گیج بودم که کیه! بعد یهو تو سرم جرقه زد آرشام! پسر عمو شوکت، چهار، پنج سالی سال از من بزرگ تر بود ولی من هیچ وقت درست ندیدمش! فقط عید نوروز ها، اونم سه چهار روز اول عید! چون بعدشم می رفتن خونه ی فامیل های زن عمو شیراز، بقیشم که خارج از کشور بودن!

همون موقع هم عمو مدام در حال رفت و آمد بود، چون یادمه زنش اونجارو واسه زندگی بیشتر ترجیح می داد! اونم یه دسته گل دستش بود و یه بسته که نمی دونم چی بود،‌مثل عمو با بابا دست داد و رو بوسی کرد که البته بابا بیشتر از عمو آرشام رو توی بغل گرفت! از پشت پنجره اومدم اینور. یه نگاه تو اینه به خودم انداختم و لباسم رومرتب کردم. بعد از ده دقیقه ازاتاق نازنینم دل کندم و به  سمت سالن پذیرایی در طبقه پایین رفتم.

****

صدای عزیز رو می شنیدم که توش بغض هم موج داشت، داشت از عموگِله می کرد که چطور انقدر بی وفا شده و انقدر همه رو بی خبر گذاشته، همونطور که داشتم پایین می رفتم روی پذیرایی هم دید داشتم.

مامان کنار بابا با یه قیافه کاملا معمولی نشسته بود و ظاهرا ساکت ترین فرد جمع بود چون عزیز داشت از عمو گله می کرد واونم دستای عزیز رو گرفته بود سرش رو پایین انداخته بود. آرشام هم جوری نشسته بود که پشنتش به من بود و داشت با بابا صحبت می کرد. دیگه استخاره که نمی خواستم بکن، قدم ها مو تند تر کردم و رفتم به سمت پذیرایی و با صدای کاملا رسا و لحن کاملا جدی گفتم:

- سلام!

عمو سرش رو بالا آورد و با نگاه تعجب بر انگیزی گفت:

- سلام عمو جان، خوبی؟ ماشالا هزار ماشالا چقدر خانم شدی!

و از جاش بلند شد! نمی دونم انتظار چی رو داشت؟ مصلا برم سمتش بغلش کنم؟ واقعا مسخره بود، چند قدم جلوتر رفتم و خیلی رسمی دست دادم.

- خیلی ممنون، از احوال پرسی شما!

فکر کنم کاملا تیکه ای که تو کلامم بود رو گرفت. تو همین چند لحظه که تونستم صورتش رو از نزدیک ببینم فقط بگم فهمیدم  از اونی هم که من فکر می کردم، خیلی پیرتر و شکسته تر شده بود و تقریبا همه ی موهایی که توی سرش مونده بود،به رنگ سفید دراومده بود!

انگار که از برخوردم اصلا جا نخورد و کاملا انتظارش رو داشت، صورتم رو برگردوندم که آرشام هم از سر جاش بلند شده بود، به ناچار چون میزبان بودم، من باید سمتش می رفتم! به سمتش رفتم و مثل عمو دستم رو دراز کردم و باهاش دست دادم.

- خوش اومدی!

دستم رو یه فشار کوچیک داد ودر جوابم گفت:

- خیلی ممنون! همونطور که بابا گفت خیلی بزرگ شدی.

به یک ممنون گفتن اکتفا کردم و رفتم کنار مامان نشستم. همه دوباره سر جاهاشون نشستن که عزیز نذاشت زیاد سکوتی حاکم باشه و گفت:

- کاش آرزو هم همراهتون می اومد اینطوری جمعمون جمع می شد.

این عزیز منم چه دل خجسته ای داشت ها! البته چرا الان که عمو با پسرش اومده بود، زنش رو نیورده بود؟!

جوابی براش نداشتم تا خود عمو گفت:

- ایشالا اونم میاد مادر، سر فرصت!

بله بله مثل اینکه قراره باز همه روابط حسنه شه! من فقط کنجکاو بودم ببینم چی داره بگه عمو شوکت که الان اینا دارن به روابط فامیلی فکر می کنن!

سرم رو بردم سمت مامان و آروم بهش گفتم:

- پس کی قراره شروع کنه به حرف زدن؟

مامان در جوابم گفت:

- نمی دونم! حالا تازه رسیده که! ه نفسی تازه کنه لابد بعدش شروع می کنه.

سرم رو به نشانه تایید تکون دادم  و دیگه چیزی نگفتم. بازم عمو و عزیز و بابا و آرشام شروع کردن به حرف زدن های خودشون، منم فرصت کردم خوب عمو و آرشام رو برانداز کنم!

عمو که بیشتر از هشت سال پیر شده بود، واقعا نمیدونم چرا! ولی حس می کنم از همون لحظه که دیدمش، نگاهش، یه غم عجیبی توش بود! جنس نگاهش مثل دلتنگی واین حرفا نبود، هر چی که بود داستان یه چیز دیگه بود!

موهاش کم پشت تر شده بود و سفید تر،‌ روی صورتش هم چین و  چروک افتاده بود!آخرین تصویری که ازش تو ذهنم بود اصلا صورتش چین و چروک نداشت. آرشام هم یه پیرهن چهارخونه مردونه سفید و آبی روی شلوار کتون سرمه ای پوشیده بود.

چشماش مثل مال زن عمو به رنگ عسلی بود ولی ابروهاش و موهاش مثل عمو البته دوران جوونیش،مشکی به قول عزیز پر کلاغی  بود. صورت مردونه وخوبی داشت، کاملا ترکیبی از زن عمو  و عمو شوکت بود.

تصویرایی که از شونزده،هفده سالگیش داشتم با الان خیلی متفاوت بود. الان خیلی مردونه تر شده بود،‌اون موقع واقعا بچه سال بود! دید زدنام هم تموم شد و دیگه داشت حوصلم سر می رفت که دیدم عزیز گفت:

- خیلی خب چقد که ماها حرف داریم، بریم شام بکشیم بعدش باز وقت واسه حرف زدن هست!

فهمیدم که انگار قرار حرف زدن باید موکول شه واسه بعد از شام، البته ممکن بود اگه الان شروع کنه، دیگه مجال و اشتهایی واسه شام خوردن باقی نمونه!

من و مامان باشه ای گفتیم و رفتیم میز رو بچینیم، هر چند من مشتاق بودم که اول حرف های عمو رو بشنوم. میز رو با سلیقه خودم چیدم و سه نوع غذایی رو که عزیز درست کرده بود و شامل قرمه سبزی و قیمه و فسنجون بود رو روی میز گذاشتیم. بعد هم بقیه رو صدا کردیم و همگی دور میز نشستیم

عمو با وجد گفت:

- به به! چه سفره ای،‌واقعا شرمنده کردی عزیز! انتظار نداشتم تو اولین دیدار ازم اینجور استقبال بشه

عزیز با مهربونیه اغشته به دلتنگیش جواب داد.

- بچه های آدم هر چقدر هم که خطا بکنن و خطا کار باشن، بازم اولادشن، خداشاهده که چقدر دل تنگتون بودم! منم گفتم شاید اینطوری بتونم دلتنگیم رو نشون بدم که چقدر زیاد بوده تو این مدت! البته امروز اگه دختر گلم پروانه نمی رسید ازپس همه این کارا بر نمی یومدم.

بَه مامان خانومم کمک کرده! با شناختی که من از مامان دارم بعید می دونم الکی کمک کرده باشه، حتما یه چیزایی می دونه وگرنه کمتر از من شاکی نبوده از دست عمو شوکت! بعد بیاد براش سفره قلم کار اماده کنه!

عمو با قدردانی رو به مامان گفت:

- دست شما  هم درد نکنه زنداداش، خیلی شرمنده کردید!

مامان در جوابش گفت:

- خواهش می کنم، بفرمایید!

شام رو همگی در کنار هم،مصلا مثل یک خانواده خوشبخت میل کردیم!

بابا و عمو هم اون وسط یاد خاطرات کودکی افتاده بودن و همش خاطره تعریف می کردن! ولی معلوم بود عزیز با چه اشتیاق و ذوقی داره بهشون گوش می ده ونگاه می کنه، البته مامان هم اون وسطاش به جمع مشتاقان اضافه شد!

انگار واسه لحظاتی عزیز و مامان هم یادشون رفته بود که الان چرا همه ما دور هم جمع شدیم! شام خوردن و جمع کردن میز حدود یک ساعتی طول کشید، بعدش بابا و عمو و آرشام رفتن سمت پذیرایی و اونجا کنار هم نشستن.

من و عزیز و مامان هم به جمعشون اضافه شدیم، دیگه بیشتر از این دلم نمی خواست لفطش بدن، دوست داشتم سریع تر توجیح های عمو رو واسه گفتن که مدنظرش بودن رو بشنوم.

نگار عمو هم حرف دلم رو شنید و نگاه منتظرمون رو خوند، چون بدون اینکه کسی اشاره ای کنه شروع کرد به حرف زدن!

ویرایش شده توسط golpar
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 14
  • غمگین 1

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت3

 

- راستش می دونم...امشب حضورم اینجا..با وجود غیبت طولانیم توی خانوادم.. خوشحال کننده نیست....با تمام شرمندگی وخجالتی که توی این چند سال تو وجودم بوده و هنوزم هست...راستش نمی دونم چطور و باید ازکجا شروع کن

سکوت همه جارو فراگرفته بود...هیچ خوبه انگار دلش نمی خواست هیچ واکنشی به جملات عمو نشون بده...همه منتظر بودیم ببینیم چی می خواد بگه...اونم بیشتر صبر نکرد و شروع کرد به تعریف کردن

- اون سالا،سالای خیلی خوبی بود برای ما...کارخونه خیلی رونق گرفته بود...هم من خیلی خوشحال بودم...هم شاهین...دلمون می خواست این رونق بیشترو بیشتر بشه...بالاخره از اون کارخونه ی کوچیک خانوادگی که ارث پدریمون بود...بعد از چندین سال تلاش و پشتکار تونسته بودیم بهش اینقدر وسعت بدیم و اونقدر هم جا بیفته...بین رقبا ما از همه شناخته تر بودیم...ولی انصافا بگم...تلاشای شاهین از من واسه کارخونه خیلی خیلی بیشتر بود....من یه پام ایران بود...یه پامم لندن. ..رسیدگی می کردم ولی بیشتر کارها به عهده ی شاهین بود...تا اون سه سال آخر...تصمیم گرفتیم برای اینکه کار خونه رو علاوه بر داخل کشور به خارج از کشور هم وسعت بدیم...با یه شخصی به اسم مخبری شراکت کنیم...حمید مخبری ...حمید رو من از دوران دبیرستانم می شناختم...با هم،همکلاس بودیم...اون خانوادش چندین و چندسال بود که کارخونه دار بودن...وخودشم بعد از تموم کردن دبیرستانمون....واسه چند سالی تو کارخونه عموش کار کرده بود وبعد از به دست اوردن تجربه ی کافی،کار خونه ی عموش رو به دست گرفت و صاحبش شد...چون عموش هم بچه ای نداشت تمام دارو ندارش به حمید رسید،کار خونه ی خیلی بزرگی بود...نمی دونم شاید اشتباه کردم ...که اینطوری اعتماد کردم...فقط بر اساس اینکه خیلی ادم کاربلدیه...و چون خانوادش افراد شریفی بودن و چندین سال یه جورایی از هم صنف های ما بودن،پس گزینه ی مناسبیه واسه شراکت...شاهین از اول با شریک شدن مخالف بود... می گفت به هیچ خوبه نمی شه اعتماد کرد...گفت ما که برادریم گاهی اوقات سر کار باهم به خاطر اختلاف نظرهامون بحثمون می شه...چه برسه به یک غریبه...ولی من اصرار کردم ...اصرار بی جا...که ای کاش نمی کردم...

من هیچ وقت عمق این مطالب رو نه از زبون بابام شنیده بودم نه هیچ خوبه دیگه.. .بازم این بابای تودار من هیچی به ما نگفته بود...به بابا نگاه کردم...سرش رو پایین انداخته بود و انگار اونم داشت با دقت گوش می داد...عمو لیوان آب روی میز رو برداشت یه گلپ آب خورد و شروع کرد به ادامه دادن

- شاید طمع گرفته بودم...به پول بیشتر...به قدرت بیشتر...آدمیزاده دیگه گاهی اوقات فراتر از چیزی رو که باید دلش می خواد...همون داستان میلمون به کمالات نامحدود

یه پوزخندی زد و ادامه داد:

- البته توی مورد ما کمالاتی در کار نبود...فقط یه طمع بیخود و بی جهت بود...که به جون من افتاده بود... خلاصه هر طور شده با زور واجبار شاهین رو راضی کردم که واسه شراکت با مخبری باید رضایتشواعلام کنه...چون در غیر این صورت داره جلوی پیشرفت و ترقی مارو می گیره...و به اینده شماها...

بعد روش رو به سمت من کرد و ادامه داد

- یعنی تو وبرادرت پویان و ارشام خودم لطمه وارد می کنه...بالاخره با کلی اصرار من و رفت و آمد مخبری با شرکت، قرارداد شراکت بسته شده...توی یک سال و نیم اول همه چی خیلی خوب پیش رفت...صادراتمون به خارج کشور بیشتر از سه برابر شد....که در طول یک و نیم سال عدد قابل توجهی بود،اما...

این و که گفت واسه چند لحظه ای سکوت کرد...انگار یاد اوریش اونم عذاب می داد، خوبه پس حداقل تواین مورد با هم اشتراک داشتیم...

- اما بعد ازتقریبا دوسال ونیم همه چی بهم ریخت...به طور غیر قابل منطقی وعجیبی...هیچ کدوم از اون کشور های خارجی دیگه حاضر نبودن با ماقرارداد امضا کنن...وقتی هم ازشون دلیل می خواستی...جواب درستی نمی دادند...ولی کاملا معلوم بود یکی ردشون رو زده...حالا اینش به کنار...مشکلات داخلی مون هم شروع شد...برگشت فرستادن اجناس ...از جاهایی که باهاشون تبادل کالا داشتیم...عجیب بود اون ها هم دلشون نمی خواست دیگه باما کار کنن... همون موقع ها هم اون مخبریه...

عصبی شده بود...معلوم بود داره بزور خودش رو کنترل می کنه تا اروم حرف بزنه...چند تا نفس عمیق کشید و ادامه داد

- همون موقع بود که مخبری هم گفت دیگه حاضر نیست با ما شراکتش رو ادامه بده...گفت براش اُفته که رقباش بفهمن با شرکتی مثل ما...که تقریبا فقط20 درصد از مشتریای همیشگیش دارن باهاش کار می کنن داره شراکت می کنه...این برای وضعیت و موقعیت شغلیش خوب نیست...ما یعنی من و شاهین سعی کردیم متقاعدش کنیم که این کارو نکنه ...که این وضعیت موقتیه و می تونیم با هم حلش کنیم...ولی اون زیر با نرفت که نرفت ...حرف خودش رو می زد...و دیگه نمی خواست با ما کار کنه...حتی سعی کردیم یه جورایی تحدیدش کنیم به بندهایی که توی قرار دادمون ذکر شده بود...اینکه اگه بخواد بی موقع شراکت رو بهم بزنه یا به سود خودش و به ضرر ما عمل کنه باید خسارت بده....ولی اون مرتیکه بی وجود دیگه فرصت این کار رو به ما نداد و تیر اخرش رو هم زد...

حرصم گرفته بود...قبلنم هم می دونستم یکی به نام مخبری بابا اینارو دور زده توی شراکت ...ولی هیچ وقت راجبش نپرسیده بودم...کسی هم راجبش توضیح خاصی به من نداده

بود...راستش چرا دروغ بگم...من مقصر همه چی رو عمو می دونستم...و اصلا به کسی دیگه فکر نمی کردم...نمی دونم شاید باید هنوزم  بیشترمی شنیدم...عمو تا اینجاش رو که گفت یکمی ساکت موند و ما هم هیچ کدوم هیچ حرفی نمی زدیم...مامان که چشم انتظار بقیه حرف ها به عمو چشم دوخته بود البته حدس می زنم تا اینجاشو خودش هم می دونسته ...چون توی شرکت با بابا اینا کار می کرد...عزیزم که قربونش برم از همون لحظه که عمو رو دیده بود بغض و اشک ضمیمه ی چهرش شده بود،هنوزم ادامه داشت...انگار که داشتن براش قصه ی عشق بر باد رفته  تعریف می کردن که اینطوری با آه وبغض گوش می داد...آرشام هم کاملا خنثی کنار بابا نشسته بود و بیشتر سرش پایین بود و عجیب حس می کردم خیلی ادم متفکریه...عمو بعد از چند ثانیه ای که سکوت کرد رو به بابا کرد و گفت

- شاهین تا داداشت یه نفس بگیره ادامه شو تو میگی؟

بابا:

- بااشه داداش...باشه...توخوبی؟

عمو سرش رو به نشونه مثبت تکون داد و خیلی آروم گفت:

- آره خوبم

و بابا هم شروع کرد

- اون مخبریه ازخدا بی خبر فکر همه جاشو کرده بود...در واقع با یه نقشه ی کاملا حساب شده با ما وارده شراکت شده بود...البته جزئیات اینارو من بعد از دوسال که از زندان ازاد شدم فهمیدم...تمام برگشت اون اجناس و قراردادهایی که بهم خورد...چه داخلی و چه خارجی کار اون بود...همه رو علیه ما با مدارک و سند های جعلی که خودش درست کرده بود یه جوریی متقاعد کرده بود...که ما تو کار قاچاق مواد اولیه هستیم...یعنی چیزایی رو که تولید می کنیم...با مواد قاچاقی درست شدن...واینکه اگه کسی بفهمه که اونا دارن با ما کار می کنن...یه جورایی اونا هم وارد دردسر وشریک جرم محسوب می شن...به اونا هم گفته بود  که به خاطر همکاری با قانون با ما وارد شراکت شده...و این کارش باعث قسمت بیشتر ورشکستگی ما شد...

باورم نمی شد....من اینارو هیچ وقت نمی دونستم...عجب ادم نامرد و کلکی بوده این مخبری ...دلم می خواست دستم بهش برسه و تمام خره خرشو بجوَم...مرتیکه عوضی ...ولی چی نفهمیدم؟!....قسمت بیشتر ورشستگی؟!...یعنی چی؟

 

- بابا یعنی چی قسمت بیشتر ورشستگی؟...منظورتو نو متوجه نمی شم؟!!

-: یعنی اینکه این همش نیست...حساب دارمون...داراب...اتافاقا فک کنم تو یادت بیاد اون و پناه...یه مرد قد بلند با موهای جو گندمی...یکی دوباره که اومده بود در خونمون...تو در رو باز کرده بودی و دیده بودیش

اروم و بیشتر جوری که فقط خودم شنیدم گفتم

- آره یادم میاد

- داراب هم با مخبری هم دستی می کنه...و تمام حساب های شرکت رو خالی می کنن ...وجوری این کار رو ماهرانه انجام می دن که هیچ مدرکی رو ازخودشون به جا نمی زارن...البته داراب فرار کرد و ما دستمون هیچ وقت بهش نرسید...و به ظاهر اینطور اومد که خالی کردن حساب شرکت وچند میلیارد اختلاص کار داراب بوده و مخبری هیچ دخالتی توی این کار نداشته...ولی بعدا به کمک اقای زمانی همون وکیلی که خیلی واسه من زحمت کشید متوجه انتقال وجه بامبلغ خیلی بالا از حساب ساختگی داراب به حساب ساختگی مخبری شدیم ... وفهمیدیم که این کارم کاره مخبری بوده...البته مدرک کافی برای اثبات این کار نداشتیم...و همچنین این اطلاعات رو به کمک یکی از اشناهای اقای زمانی و به قول  

خودمون پارتی بازی و این حرفا تونستیم به دست بیاریم....وگرنه همین رو هم نمی فهمیدیم ...همه اینا باعث ورشستگی شرکتی به اون بزرگی و خوش نامی شد...والبته کلی هم تهمتی که به من زده شد...و به  اسم وفامیلی و خانوادم.. شدم قاچاقچی ...شدم کسی که نون حلال در نمیاره... کارایی که حتی تو خیالمم بهشون فکر نمی کردم...چه برسه بخوام یه روزی انجامشون بدم...خدا خیر بده آقای زمانی رو...تمام ازادیم و بی گناهیم رو مدیونشم...تمام تلاشش رو برای آزادی من کرد،خیلی هم تلاش کرد داراب رو گیر بندازه ولی خب امکانش نبود ...چون نتونستیم پیداش کنیم و خیلی وقت بود که فلنگو بسته بود از کشور خارج شده بود...نمی دونم اگه آقای زمانی نبود چند وقت دیگه باید آب خنک می خوردم

این جمله ی آخرش رو بابا با خنده گفت...قربونش برم می خواست فضای سنگین موجود رو عوض کنه...همه اینارو فهمیدیم...ولی عمو کجا بود...وقتی این همه مشکل وجود داشت؟...وقتی این همه بابا و مامان و خانوادمون داشتن عذاب می کشیدن؟...صدام رو صاف کردم و همه اینارو خودم از عمو پرسیدم...دیگه امشب وقت گفتن بود گفتن همه چی...البته الان خیلی سوال تو ذهنم بود...خیلی زیاد...

- عمو شما کجا بودید اون وقت؟...چرا جُر همه ی اینارو بابا شاهین من تنهایی کشید؟...چرا همه ی اشک های این قصه رو من و مامان وعزیز تنهایی ریختیم؟ ...شما کجا بودید برای کمی هم که شده تصلی خاطر؟دلداری؟...اون کار خونه ...کارخونه شما هم بود...چرا یک هفته قبل از دست گیریه بابا شما یهو ناپدید شدید؟

اینارو با حالت عصبی و صدای نسبتا بلندی گفتم...مامان که کنارم نشسته بود دستم رو گرفت و به آرومی نوازش می کرد...خیلی آروم بهم گفت:

- آروم باش مامان

 

سعی کردم هر طوری که شده زبونم رو بگیرم و منتظر باشم ببینم عمو چی داره برای گفتن...مامان  که احتمالا می ترسید من با یاد آوری اون موقع باز هم حالم بد شه،دستامو تو دستش گرفته بود وسعی داشت آرومم کنه...ولی من خیلی وقت بود که یاد گرفته بودم در برابر مشکلات چطور قوی باشم،چون تجربه ی بزرگی تو این زمینه داشتم...برخلاف انتظارم آرشام که تا الان ساکت بود شروع کرد به حرف زدن

- یه ذره آروم باش...تو وفکر کنم تقریبا همه به جز عمو نمی دونن که اون موقع چه اتفاقایی افتاده بود...بابا مجبور بود برگرده

کلافه پرسیدم

- کجا؟...کجا برگرده؟

که دیدم آرشام رو کرد به عمو و گفت:

- بابا شما خودتون می گید یا من بگم؟

عمو هم با صدای آرومی گفت:

- نه بابا جان خودم میگم

بعدم شروع کرد به تعریف کردن:

- بعد از اینکه شراکتمون بهم خورد و یه جورایی مخبری دورمون زد...رفتم شرکتش

با پوزخند ادامه داد:

- هه اول که به زور راهم دادن...انقد داد وبیداد کردم تا مجبور شدن بهم اجازه بدن برم  

داخل...می ترسیدن آبروشون رو جلوی مهمونای فرنگیشون ببرم... وقتی رفتم داخل با قیافه کاملا خونسرد اون یارو رو به رو شدم...انتظار داشتم خودش رو به بیخیالی بزنه ولی نه تا این حد ... وارد اتاقش که شدم...دوتا از اون دُم کلفتاش هم باهام اومدن داخل...لابد می ترسیدن بلایی سرش بیارم یا بخوام کاری کنم...هنوزم اون قیافه ی منفور و خونسردش جلوی چشممه...ازش پرسیدم چرا تو اون وضعیت تنهامون گذاشته... بهش گفتم من فکر می کردم دوستمه...فکر می کردم مرام و معرفت داره...که بخاطرش بابات شاهین رو راضی کردم تا باهامون شریک بشه ... گفتم نباید تنهامون میزاشته....باید بهمون کمک می کرده ....فکر کردی در جواب این حرفام چی بهم گفت؟

منتظر نگاهش کردم تا ادامه بده....

- در حالی که یه لبخند با اوج تمسخر روی لباش بود بهم گفت:

- حرص نزن شوکت جون...دنیا همینه...انقد رفاقت رو قاطیش نکن...سیاست کار کردن همینه...شما خودتون داشتین کم کم ورشکست می شدین...چرا من باید به پای شما می سوختم ...منم نباید شرکت خودم رو نجات می دادم؟...اینکه شما از روی نادونیتون انقد ضرر کردید....منم باید باهاتون می سوختم؟

- خیلی عصبی بودم اون روز...تازه فهمیدم چرا از اول انقد اصرار داشت تا حساب کتابای دو شرکت جدا از هم بمونه...شک نداشتم خودش هم توی همه اون اتفاقا دست داشته ونقشه ای پشت این کار بوده...ولی نه مدرکی داشتم واسه اثباتش نه شاهدی...ولی کاملا معلوم بود که قضیه بو می ده...ولی متاسفانه هیچ کاریم نتونستم بکنم...انقد آدم داشت و دُم کلفت بود...که به راحتی نشه ازش آتو گرفت...اون روز تصمیم گرفتم دیگه خودم رو بیشتر جلوش سبک نکنم وعصبی از شرکتش زدم بیرون و به سمت خونه اومدم...وقتی اومدم خونه...خونه ی خودم ... پیغام گیرم رو چک کردم...آرشام برام پیغام گذاشته بود که بابا برگرد...مامان حالش خیلی بده...من نمی دونم تنهایی باید چیکار کنم به کمکت خیلی احتیاج داریم

اه نسبتا بلندی کشید،قبل از اینکه شروع کنه ادامه حرفاش رو عزیز با نگرانی پرسید:

-: خدا مرگم بده مادر...آرزو چش بود؟مریض شده بود؟...چرا به ما چیزی نگفتی؟

عزیز با نگرانی و من و مامانم با نگاهی پرسش گر داشتیم به عمو نگاه می کردیم و منتظر جوابی ازش بودیم...اونم زیاد ما رو منتظر نذاشت و اینطوری جواب داد:

- آره متاسفانه آرزو مریض بود...یه مریضی بد...اول  فکر نمی کردم خیلی موضوعِ جدی باشه...فکر کردم چون بالاخره آرشام دست تنهاست هول کرده و به تقلا افتاده...ولی با 

زنگ های پی در پی که بهم می زد فهمیدم انگار موضوع واقعا جدیه...درست همون موقع ها دیگه اوضاع ما و شرکت به بدترین جای خودش رسیده بود...چک ها یکی یکی داشت برگشت می خورد...و همه چی به بدترین شکل داشت ادامه پیدا می کرد...من از اوضاع اینجا تا اونموقع چیزی به آرشام وآرزو نگفته بودم...واسه همینم بعد از اینکه فهمیدم حال آرزو خیلی بده.. .از اینکه چیزی به آرشام بگم خودداری کردم و درست یک هفته قبل  از دستگیری شاهین مجبور شدم برگردم...باور کنید فکر نمی کردم کار به حبس شاهین بکشه ...قرار هم نبود که برنگردم...به خیال خودم گفتم فوقش سر یکی دو هفته دوباره بر می گردم و به اوضاع اینجا رسیدگی می کنم...ولی افسوس که نتونستم و بار همه چی افتاد رو دوش شاهین...بلیط گرفتم و بی خبر خودم رو رسوندم لندن...وقتی رسیدم اونجا

انگار نتونست خودش رو نگه داره چون خیلی تند اشک هایی رو که از چشمش می خواست روون بشه رو گو نه هاش رو کنار زد و ادامه داد:

- وقتی رسیدم اونجا...آرزو بستری شده بود...با دیدنش،داغون بودم،داغون تر هم شدم..

.حدود سه ماه بود که ایران مونده بودم و درست و حسابی به جز زنگ هایی که ارشام به من می زد ازشون خبری نداشتم...انقد درگیر شده بودم که توی این سه ماه فقط تونستم یکی دوبار با آرزو حرف بزنم...در واقع از حال خرابش اصلا خبری نداشتم... وقتی دیدم اونجوری بی جون وبا حال خراب و گونه های گود رفته روی تخت بیمارستان خوابیده زانوهام سست شد...یک آن با خودم گفتم چی شده که خدا داره تموم زندگی منو این جوری زیر و رو می کنه؟

عزیز دیگه طاقت نیورد و با اضطراب کامل ازش پرسید

-: جونم رو به لبم رسوندی شوکت...آخه آرزو چش شده بود؟

عمو آهی کشید وبا صدای لرزون ادامه داد:

-: سرطان خون...آرزو مبتلا به سرطان شده بود اونم از نوع بدخیمش

یهو عزیز محکم با دست زد تو صورتش و گفت:

-خدا مرگم بده...آخه چرا به ما هیچ خبری ندادی تو اون موقع پسرم؟

باورم نمی شد...سرطان خون؟....همیشه از سرطان یه غول خورنده تو ذهنم ساخته بودم...که اگه کسی بهش مبتلا بشه...نمی تونه سالم در بره...بدترین بیماری که تو ذهنم سراغ داشتم سرطان بود...باورم نمی شد زنِ عمو بهش مبتلا شده باشه....عمو معلوم بود حالش خیلی بده...انگار با یادآوری اون لحظه ها داشت با خودش عذاب بدی رو حمل می کرد...همون موقع آرشام رو به عمو گفت:

-بابا اگه حالتون خوب نیست دیگه ادامه ندید لطفا...می ترسم حالتون باز بد بشه ...استرس و ناراحتی اصلا واستون خوب نیست

عمو:نه بابا...بزار بگم...بزار بگم و خلاص شم...خسته شدم دیگه انقد به شکل  یک آدم ترسو،بزدل و گناه کار قضاوت شدم

بابا با کلی تاسف داشت به عمو نگاه می کرد...البته تاسفی که بوی غم و ناراحتی داشت ...چهره ی مامان هم کلا بهم ریخته بود...معلوم بود اونم این قضیه رو نمی دونسته...نگاهم به عزیز افتاد قطره های اشک روی صورت سفید و ماهش روون شده بود...خداجون چه شبی بود امشب...از صبح بهم گفتن خیره...کجاش خیر بود؟...داشت کلی چیز برامون روشن می شد،که لحظه  به  لحظه  بیشتر ناراحتمون می کرد...از جام بلند شدم و بدون حرف به سمت آشپزخونه رفتم... از ته دلم واسه زنِ عمو ناراحت بودم...الان زیاد برام فرقی نداشت که این زن،زنِ همون آدمیه که باعث و بانی تمام مشکلات زندگیمون می دونمش،مبتلاشدن هر کسی به این بیماری می تونست من رو همین قدر ناراحت کنه...چند قالب یخ تو پارچ شیشه ایی و گردِ عزیز ریختم و روشم آب گذاشتم...سینی فلزی و مستطیلی رو هم که دسته های طلایی داشت از توی کابینت بیرون کشیدم و با گذاشتن چند تا لیوان شیشه ای به همراه پارچ آب،توی سینی...دوباره به سمت پذیرایی حرکت کردم... مامان کنار عزیزرفته بود وداشت آرومش می کرد...طفلک خیلی ناراحت شده بود و داشت اشک می ریخت...سینی رو روی میز وسط سالن پذیرایی گذاشتم و یه لیوان آب ریختم و برای عزیزبردم...به زور چند قُلُپ به خوردش دادم و لیوان رو روی عسلی کنار دستش گذاشتم...مامانم بهم گفت خودش کنارشه و من برم بشینم....آرشام هم توی لیوان آبی که بغل دست عمو بود دوباره برای اون آب ریخت و اونو به سمتش گرفت...عمو هم بعد از خوردن آب با اینکه معلوم بود خودش هم خیلی دمغه گفت:

- ببخشیدعزیز خیلی ناراحتت کردم امشب...تورو خدا ببخش منو

وقتی جوابی از عزیزنشنید ادامه داد:

- خیلی حالم بد بود...درواقع بدترم شدم...نمی دونستم چی قراره بشه و چی قراره سرم بیاد...با دکترش حرف زدم...ولی هیچ جواب خوش حال کننده ای بهم نمی داد...گفت سرطانش از نوع بدخیمه...باید عمل بشه...ولی شانس زیادی برای بهبودیش نیست...دیر متوجه شدیم و خیلی پیشرفت کرده...قبلا آرزو مدام سرگیجه داشت و بی حال بود...ولی هیچ وقت جدیش نمی گرفت و دکتر نمی رفت و با مسکن خودش رو آروم می کرد...فکر چاره نکرده بودیم که حالا بیماریش به اینجا رسیده بود...خلاصه دکتر خیلی بهمون سفارش کرد که کنارش باشیم و از لحاظ روحی باید خیلی امیدوارش کنیم...این تنها کمک و بیشترین کمکی هست که از دست ما بر میاد...نمی دونستم دیگه چیکار کنم...از اون طرف اوضاع شرکت اینطور بود...ازطرفی دیگه آرزو داشت با مرگ دست وپنجه نرم می کرد...نمی تونستم تنهاش بزارم...انقدرهم اوضاع اینجا بد بود و همه ناراحت و گرفتار...که جرأت نمی کردم زنگ بزنم و به کسی چیزی بگم...با خودم می گفتم همه اونجا ناراحتن... من دیگه نمک به زخمشون نپاشم...آرشام اون موقع اونجا بود،می دید که چقدر حالم بده...ولی اون موقع فقط17سالش بود... چطور می تونستم با یه پسر نوجوون چیزی رو درمیون بزارم ...خصوصا وقتی خودش هم به درد و عذاب بیماری مادرش گرفتار بود...خیلی روزای بدی بود و سخت می گذشت...حال آرزو روز به روز بدتر می شد و کاملا ضعیف شده بود...واقعا نمی تونستم تنهاش بزارم...وگرنه به روح آقاجون قسم می خواستم برگردم ...می خواستم همراه شاهین با هم مشکلات رو حل کنیم...خصوصا اینکه من خودم رو مقصر می دونستم...چون من استارت این شراکت رو زده بودم...و دور از حدس نبود که اون مخبریه از خدا بی خبر پشت ورشکستکی ما تقصیرکار باشه...می خواستم از لندن برگردم و برم دنبال کارای شرکت....ولی نمی شد...باید کنار آرزو می موندم...اون موقع که من رفتم خبر نداشتم که شاهین رو دستگیر کردن...دو هفته بعد تونستم با ایران تماس بگیرم و متوجه ماجرا شدم...

ویرایش شده توسط golpar
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 11
  • سردرگم 1
  • غمگین 3

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان راز همیشگی مهمان

پارت4

 

حال همه خیلی بد بود...صدای فین فینای عزیز تنها صدایی بود که به گوش می رسید...بی صدا اشک می ریخت و مامانم کنارش دستاشو گرفته بود، با فشارای آروم روی دستاش معلوم بود سعی داره آرومش کنه...فضا سنگین و ناراحت کننده بود...تقریبا دو سه دقیقه عمو ساکت بود و بعدش دوباره شروع کرد به گفتن ادامه ماجرامثل کسی بود که داره حرفاش رو توی ذهنش مرتب می کنه.

 

- وقتی شنیدم که شاهین رو دستگیر کردن انگار گذاشتنم توی یه سخره ی یخی...دستام و پاهام خشک شده بود و ازسرماشون مثل یخ بودن....درست زمانی تونسته بودم تماس بگیریم که آرزو اولین عملش رو انجام داده بود...یعنی تازه فرصتش رو پیدا کرده بودم...که فهمیدم شاهین رو دو هفتس دستگیر کردن...غربت...تنهایی...زن مریضت...پسر نوجوون تنهاتر از خودت..خانواده ای که داری و اون سر دنیا دارن تاوان ندونم کاری تو رو پس می دن....بخدا که به جرات میگم بدبختانه ترین حال دنیاس...دستم که از شرکت و ایران کوتاه بود...تنها کاری که تونستم بکنم  تو اون شرایط این بود که با یکی از دوستای قدیمی اقاجون که ساکن آمریکا بود تماس بگیرم...همونی که پسرش کار وکالت شاهین رو به عهده گرفت ...دورادور شنیده بودم که پسرش وکیل خبره و زبردستی تو آمریکاس...باهاش تماس گرفتم و بعد ازگفتن همه ماجرا البته به جز قضیه آروز ازش خواهش کردم که واسه کمک به شاهین کاری بکنه و ازپسرش بخواد تا وکالت شاهین رو به عهده بگیره...اونم از اونجایی که با آقاجون مثل برادر بودن روی من رو زمین ننداخت و ازپسرش خواست و برای کمک اومد ایران...البته می دونم که دوسال بی خودی زندانی کشیدی شاهین....می دونم که تاوان ندونم کاری من رو پس دادی..شرمندتم...شرمندتم که توی اون اوضاع کمک بیشتری بهت نکردم...

 

اینارو رو به بابا و و با صدای بغض داری گفت...خدا به خیر کنه امشب رو حالمون بد گرفته شده بود...نمی دونم چرا انقد دلم برای عمو سوخت...با اینکه با خودم گفتم هیچ وقت نمی بخشمش...ولی نمی تونستم بی تفاوت باشم نسبت به چیزایی که داشتم می شنیدم...شاید اگه هر خوبه دیگه هم بود کنار زنش می موند...یعنی بایدم می موند...توی اون شرایط بد چطور می تونست تنهاش بزاره....نتونستم دیگه طاقت بیارم و بی مهابا پرسیدم:

 

- زن عمو چی شد؟اصلا الان چطورن؟

عمو:

- آرزو به جز اون عمل چهارتا عمل خیلی سخت دیگه هم انجام داد...رُک بگم ...دیگه هیچ امیدی برای بهبودیش نداشتم...فکر می کردم تمام اینا بی خودیه...و فقط داره بدن آرزو رو نحیف تر و رنجور تر می کنه...بدی دیگه این بود که...نمی شد با فاصله ی کوتاه آرزو رو عمل کنن...و شانس هر عمل بعدیش بستگی داشت به این که آرزو بتونه دووم بیاره و زنده بمونه...تنها کاری که تونستم بکنم توی اون زمان این بود که محبتم رو بهش چندین برابر کنم و کنارش باشم...البته آرشام هم خیلی تو دادن روحیه به آرزو کمک می کرد ...بیماریش چهارسال طول کشید...و ما سه نفر بدون اینکه هیچ کسی کنارمون باشه با بیماریش جنگیدیم دوماه بعد از آخرین عملش...به طور شگفت آروی پزشک معالجش گفت که  تمام  آثار سرطان از توی بدنش از بین رفته ...

اشکایی که روی گوونش روون شده بود رو کنار زد و ادامه داد:

 

- توی اون چهار سال شد دومین خبر و بهترین خبر خوشی که تونستم بشنوم که اولیش آزادی شاهین از زندان بود و دومیش هم خوب شدن آرزو...تا مدتی که باورم نمی شد...ولی کم کم باور کردم...باورم شد که آرزو بازم تونسته سلامتی خودش رو به دست بیاره و دوباره می تونه زندگی نرمالی داشته باشه...بعد از اون همه سختی و دردی که کشیده بود...خود پزشکش هم می گفت زنده موندنش تا اونروز و از همه عجیب تر بهبودیش فقط می تونه معجزه باشه...

بعد از اینکه عمو اون حرف رو زد یهو عزیز با صدای بلند زد زیر گریه و چند بار پشت سر هم گفت خداروشکر...دروغ نگم منم توی دلم خیلی خوشحال شدم که بهبود پیدا کرده... ولی سعی می کردم قیافه ی بی تفاوتی نسبت به خودم بگیرم...از گریه عزیز عمو خیلی به درد اومد...جوری که از جاش بلند شد و به سمت عزیز رفت...مامان از کنار عزیز بلند شد و جای خودش رو به عمو داد...بعدم اومد کنار من نشست از چهرش می تونستم بخونم اونم خیلی ناراحته...درسته با زن عمو یا به قول معروف جاریش رابطه ی خیلی نزدیکی نداشته ...ولی به نظرم این بیماری و زجری که بیمار می کشه می تونه هرکسی رو به درد بیاره ... بابا و آرشام همچنان ساکت بودن و حرفی نمی زدن...عمو در حالی که دستای عزیز رو گرفته بود روشون بوسه ای زد وگفت:

- ببخش من رو توروخدا عزیز..می دونم برات بچه ی خوبی نبودم...از یه جایی به بعد اصلا کلا نمی تونم بگم که بچت بودم...اونجوری که من تورو تنها گذاشتم تو اون مصبیت لیاقت ندارم خودم رو پسرت بدونم

عزیز در حالی که هنوز اشک می ریخت گفت:

 

- نه پسرم نگو اینو...خداشاهده توی این چند سال شبی نبوده که برای تو و زن وبچت دعا نکنم...نبوده که از خدا سر هر نمازم عاقبت به خیری شماهارو نخوام...مگه میشه مادری از بچش بگذره...فقط دلگیر بودم ازت مادر...دلم می خواست ازت خبری داشته باشم...من که نمی دونستم آرزو مریض شده...آخه از کجا می دونستم.

 

وای خدا الان دیگه اشکم در میومد...انگار نشسته بودم تو مجلس عزا دورازجونمون...هی اشک اشک...قبول دارم موقعیت سختی بود...ولی کاش یکی پیدا می شد این اوضاع رو یکم درست و درمون می کرد...به بابام نگاه کردم که انگار از تو چشمام حرف توی دلم رو خوند

بابا:

- خیلی خب مادر من بسه دیگه گریه نکن توروخدا...حالا که خداروشکر آرزو حالش خوب شده...دیگه ناراحتی نداره باید خوشحال باشی که،شوکت و نَوَت آرشام هم که کنارتن ... ایشالا سر فرصت مناسب آرزو رو هم می بینی...دیگه روزای سخت گذشته...باید سعی کنیم از این به بعد با آرامش زندگی کنیم

با گفتن این حرفا مثل اینکه عزیز هم آروم تر شد چون اشک هاشو پاک کرد و یه بوسه روی سر عمو شوکت زد وهمدیگرو بغل کردن...خداروشکر مثل اینکه قضیه ختم به خیر شد...بعد هم مامان از جاش بلند شد وگفت:

- من برم یه چایی تازه دم درست کنم فکر کنم همه بهش نیاز داریم...

که بابا هم در جوابش گفت:

- فکر خوبیه...بریم منم پاهام خشک شد دوساعته همیجوری نشستم می دونید که عادت ندارم زیاد بشینم پاهام می گیره....چایی رو بزار رو دم بریم توی حیاط یه قدمی بزنیم

و اینطوری بابا و مامان از پذیرایی خارج شدن...عزیزو عمو شوکت هم داشتن آروم باهم صحبت می کردن....حوصله کنجکاوی کردن رو نداشتم و گذاشتم مادر پسری واسه خود شون گپ بزنن...موندیم من و آرشام....تقریبا ده دقیقه ای بود که ما هم ساکت همونجا نشسته بودیم...عجیب بود زیاد حرف نمی زد...قبلنا تا جایی که یادمه بیشتر حرف می زد...ولی اونم بیشتر با پویان... کلا به نظرم از همون بچگیش مغرور بود...حرف می فروخت...والا...الانم که انگار نه انگار من اینجا نشستم توسرم پر از سواله...داشتم کم کم بیخیال این می شدم که ممکنه حرف بزنه...که جفت پا اومد تو تصوراتم...یهو سرشو اورد بالا و غافلگیرم کرد...اَه خیلی ضایع شد...حالا فکر کرده زُل زده بودم بهش و کشته مرده ی چشم وابروشم...خودمو نباختم و صورتمو چرخوندم طرف عمو و عزیز...که اونم بیشتر نامردی نکرد وبالاخره صداش دراومد:

- خب پناه تو چطوری؟

هه تازه یادش اومده حال و احوال کنه اقا

- ممنون...به خوبی شما!

 

کاملا تیکه وار باهاش حرف زدم و قطعا انقد خنگ نبود که متوجه نشه....ولی همچنان نگاش نمی کردم و بیشتر سرم متمایل به پایین وسمت میز جلوی پام بود که روش ظرف میوه و چندتا بشقاب چینی گل داره مخصوص عزیز، و جعبه ی چاقوهای میوه بود.

 

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت4

حال همه خیلی بد بود...صدای فین فینای عزیز تنها صدایی بود که به گوش می رسید...بی صدا اشک می ریخت و مامانم کنارش دستاشو گرفته بود، با فشارای آروم روی دستاش معلوم بود سعی داره آرومش کنه...فضا سنگین و ناراحت کننده بود...تقریبا دو سه دقیقه عمو ساکت بود و بعدش دوباره شروع کرد به گفتن ادامه ماجرامثل کسی بود که داره حرفاش رو توی ذهنش مرتب می کنه.

- وقتی شنیدم که شاهین رو دستگیر کردن انگار گذاشتنم توی یه سخره ی یخی...دستام و پاهام خشک شده بود و ازسرماشون مثل یخ بودن....درست زمانی تونسته بودم تماس بگیریم که آرزو اولین عملش رو انجام داده بود...یعنی تازه فرصتش رو پیدا کرده بودم...که فهمیدم شاهین رو دو هفتس دستگیر کردن...غربت...تنهایی...زن مریضت...پسر نوجوون تنهاتر از خودت..خانواده ای که داری و اون سر دنیا دارن تاوان ندونم کاری تو رو پس می دن....بخدا که به جرات میگم بدبختانه ترین حال دنیاس...دستم که از شرکت و ایران کوتاه بود...تنها کاری که تونستم بکنم  تو اون شرایط این بود که با یکی از دوستای قدیمی اقاجون که ساکن آمریکا بود تماس بگیرم...همونی که پسرش کار وکالت شاهین رو به عهده گرفت ...دورادور شنیده بودم که پسرش وکیل خبره و زبردستی تو آمریکاس...باهاش تماس گرفتم و بعد ازگفتن همه ماجرا البته به جز قضیه آروز ازش خواهش کردم که واسه کمک به شاهین کاری بکنه و ازپسرش بخواد تا وکالت شاهین رو به عهده بگیره...اونم از اونجایی که با آقاجون مثل برادر بودن روی من رو زمین ننداخت و ازپسرش خواست و برای کمک اومد ایران...البته می دونم که دوسال بی خودی زندانی کشیدی شاهین....می دونم که تاوان ندونم کاری من رو پس دادی..شرمندتم...شرمندتم که توی اون اوضاع کمک بیشتری بهت نکردم...

اینارو رو به بابا و و با صدای بغض داری گفت...خدا به خیر کنه امشب رو حالمون بد گرفته شده بود...نمی دونم چرا انقد دلم برای عمو سوخت...با اینکه با خودم گفتم هیچ وقت نمی بخشمش...ولی نمی تونستم بی تفاوت باشم نسبت به چیزایی که داشتم می شنیدم...شاید اگه هر خوبه دیگه هم بود کنار زنش می موند...یعنی بایدم می موند...توی اون شرایط بد چطور می تونست تنهاش بزاره....نتونستم دیگه طاقت بیارم و بی مهابا پرسیدم:

 

- زن عمو چی شد؟اصلا الان چطورن؟

عمو:

- آرزو به جز اون عمل چهارتا عمل خیلی سخت دیگه هم انجام داد...رُک بگم ...دیگه هیچ امیدی برای بهبودیش نداشتم...فکر می کردم تمام اینا بی خودیه...و فقط داره بدن آرزو رو نحیف تر و رنجور تر می کنه...بدی دیگه این بود که...نمی شد با فاصله ی کوتاه آرزو رو عمل کنن...و شانس هر عمل بعدیش بستگی داشت به این که آرزو بتونه دووم بیاره و زنده بمونه...تنها کاری که تونستم بکنم توی اون زمان این بود که محبتم رو بهش چندین برابر کنم و کنارش باشم...البته آرشام هم خیلی تو دادن روحیه به آرزو کمک می کرد ...بیماریش چهارسال طول کشید...و ما سه نفر بدون اینکه هیچ کسی کنارمون باشه با بیماریش جنگیدیم دوماه بعد از آخرین عملش...به طور شگفت آروی پزشک معالجش گفت که  تمام  آثار سرطان از توی بدنش از بین رفته ...

اشکایی که روی گوونش روون شده بود رو کنار زد و ادامه داد:

 

- توی اون چهار سال شد دومین خبر و بهترین خبر خوشی که تونستم بشنوم که اولیش آزادی شاهین از زندان بود و دومیش هم خوب شدن آرزو...تا مدتی که باورم نمی شد...ولی کم کم باور کردم...باورم شد که آرزو بازم تونسته سلامتی خودش رو به دست بیاره و دوباره می تونه زندگی نرمالی داشته باشه...بعد از اون همه سختی و دردی که کشیده بود...خود پزشکش هم می گفت زنده موندنش تا اونروز و از همه عجیب تر بهبودیش فقط می تونه معجزه باشه...

بعد از اینکه عمو اون حرف رو زد یهو عزیز با صدای بلند زد زیر گریه و چند بار پشت سر هم گفت خداروشکر...دروغ نگم منم توی دلم خیلی خوشحال شدم که بهبود پیدا کرده... ولی سعی می کردم قیافه ی بی تفاوتی نسبت به خودم بگیرم...از گریه عزیز عمو خیلی به درد اومد...جوری که از جاش بلند شد و به سمت عزیز رفت...مامان از کنار عزیز بلند شد و جای خودش رو به عمو داد...بعدم اومد کنار من نشست از چهرش می تونستم بخونم اونم خیلی ناراحته...درسته با زن عمو یا به قول معروف جاریش رابطه ی خیلی نزدیکی نداشته ...ولی به نظرم این بیماری و زجری که بیمار می کشه می تونه هرکسی رو به درد بیاره ... بابا و آرشام همچنان ساکت بودن و حرفی نمی زدن...عمو در حالی که دستای عزیز رو گرفته بود روشون بوسه ای زد وگفت:

- ببخش من رو توروخدا عزیز..می دونم برات بچه ی خوبی نبودم...از یه جایی به بعد اصلا کلا نمی تونم بگم که بچت بودم...اونجوری که من تورو تنها گذاشتم تو اون مصبیت لیاقت ندارم خودم رو پسرت بدونم

عزیز در حالی که هنوز اشک می ریخت گفت:

 

- نه پسرم نگو اینو...خداشاهده توی این چند سال شبی نبوده که برای تو و زن وبچت دعا نکنم...نبوده که از خدا سر هر نمازم عاقبت به خیری شماهارو نخوام...مگه میشه مادری از بچش بگذره...فقط دلگیر بودم ازت مادر...دلم می خواست ازت خبری داشته باشم...من که نمی دونستم آرزو مریض شده...آخه از کجا می دونستم.

 

وای خدا الان دیگه اشکم در میومد...انگار نشسته بودم تو مجلس عزا دورازجونمون...هی اشک اشک...قبول دارم موقعیت سختی بود...ولی کاش یکی پیدا می شد این اوضاع رو یکم درست و درمون می کرد...به بابام نگاه کردم که انگار از تو چشمام حرف توی دلم رو خوند

بابا:

- خیلی خب مادر من بسه دیگه گریه نکن توروخدا...حالا که خداروشکر آرزو حالش خوب شده...دیگه ناراحتی نداره باید خوشحال باشی که،شوکت و نَوَت آرشام هم که کنارتن ... ایشالا سر فرصت مناسب آرزو رو هم می بینی...دیگه روزای سخت گذشته...باید سعی کنیم از این به بعد با آرامش زندگی کنیم

با گفتن این حرفا مثل اینکه عزیز هم آروم تر شد چون اشک هاشو پاک کرد و یه بوسه روی سر عمو شوکت زد وهمدیگرو بغل کردن...خداروشکر مثل اینکه قضیه ختم به خیر شد...بعد هم مامان از جاش بلند شد وگفت:

- من برم یه چایی تازه دم درست کنم فکر کنم همه بهش نیاز داریم...

که بابا هم در جوابش گفت:

- فکر خوبیه...بریم منم پاهام خشک شد دوساعته همیجوری نشستم می دونید که عادت ندارم زیاد بشینم پاهام می گیره....چایی رو بزار رو دم بریم توی حیاط یه قدمی بزنیم

و اینطوری بابا و مامان از پذیرایی خارج شدن...عزیزو عمو شوکت هم داشتن آروم باهم صحبت می کردن....حوصله کنجکاوی کردن رو نداشتم و گذاشتم مادر پسری واسه خود شون گپ بزنن...موندیم من و آرشام....تقریبا ده دقیقه ای بود که ما هم ساکت همونجا نشسته بودیم...عجیب بود زیاد حرف نمی زد...قبلنا تا جایی که یادمه بیشتر حرف می زد...ولی اونم بیشتر با پویان... کلا به نظرم از همون بچگیش مغرور بود...حرف می فروخت...والا...الانم که انگار نه انگار من اینجا نشستم توسرم پر از سواله...داشتم کم کم بیخیال این می شدم که ممکنه حرف بزنه...که جفت پا اومد تو تصوراتم...یهو سرشو اورد بالا و غافلگیرم کرد...اَه خیلی ضایع شد...حالا فکر کرده زُل زده بودم بهش و کشته مرده ی چشم وابروشم...خودمو نباختم و صورتمو چرخوندم طرف عمو و عزیز...که اونم بیشتر نامردی نکرد وبالاخره صداش دراومد:

-؛ خب پناه تو چطوری؟

هه تازه یادش اومده حال و احوال کنه اقا

- ممنون...به خوبی شما!

 

کاملا تیکه وار باهاش حرف زدم و قطعا انقد خنگ نبود که متوجه نشه....ولی همچنان نگاش نمی کردم و بیشتر سرم متمایل به پایین وسمت میز جلوی پام بود که روش ظرف میوه و چندتا بشقاب چینی گل داره مخصوص عزیز، و جعبه ی چاقوهای میوه بود.

 

 

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 11
  • غمگین 1

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت5

 

- همیشه وقتی با کسی حرف می زنی یه جای دیگه رو نگاه میکنی؟

چی شد؟!این الان با من بود؟حق به جانب صورتمو اوردم بالا و نگاش کردم

- معلومه که نه وقتی طرف صحبتم برام مهم باشه بهش نگاه میکنم

انتظار داشتم جا بخوره و از این طرز حرف زدنم  بهش بر بخوره...ولی با کمال تعجبم خیلی خونسرد پاشو گذاشت رو اون یکی پاشو زُل زُل منو نگاه می کرد...الان تازه تونستم قیافشو درست بررسی کنم...ته ریش داشت و قیافش واقعا با قبلا خیلی فرق کرده بود ...برعکس من که همون شکلی از کوچیکیم فقط رشد کرده بودم وقیافم عین بچگیم بود ...صورت نسبتا کشیده...موهای مشکی که رو به بالا مرتب شده بودن و کاملا برق تافت وژل مویی که بهش زده بود حس میشد...پوستش تقریبا سفید بود ولی نه زیاد...وچشمای عسلی که میتونست بیشترین وجه تشابهش با زن عمو باشه...مژه ها ی پُر و ابروهای نسبتا پهن و مشکی که دیگه زیادی مشکی بود و کاملا تضادش با رنگ چشماش حس می شد... لبای گوشتی ومتناسب با فرم صورتش...هه معلوم نیست با همین قیافه و دکُ پز چند تا رو زیر سر داره...ناخودآگاه یه پوزخند اومد رو لبم که انگار خوب تکمیل کننده ی حرفم بهش بود...دست خودم نبود هیچ وقت با پسرا جز پویان رابطه خوبی نداشتم و اکثر مواقع ازشون فراری بودم...شاخ تو شاخ شدن ما بیشتر از این طول نکشید و مامان با سینی چای به همراه بابا اومدن تو پذیرایی ما هم نگاهمون و از هم برداشتیم  و مامان مشغول تعارف کردن چای ها شد...بعد از خوردن چای ها یه نگاه به ساعت انداختم...خیلی سرم درد می کرد...امروز اصلا استراحت درست و حسابی نداشتم ... اوه! ساعت 2:30 صبح بود...چه زود گذشته بود... اما هنوزم داستان عمو ادامه داشت.

 

تقریبا هر خوبه دوباره سر جای خودش نشست...من که داشتم از خستگی می مردم...ولی هنوز قسمت هایی از ماجرا مونده بود...دعا دعا می کردم عمو سریع حرفاش رو بزنه... انقدر خسته بودم که حتی نمی تونستم بعد از تموم شدن امشب بشینم به چیزایی که شنیدم فکر کنم و حضمشون کنم...تازه هنوز معلوم نبود،قراره چه چیزای جدیدی رو بشنویم... طولی نکشید که عمو بخش پایانی حرفاش رو شروع کرد.

 

- بعد از بهبودیه آرزو،تصمیم گرفتیم که برای همیشه به ایران برگردیم.می خواستم بیام و هرطوری که شده اون جاخالی دادن هام رو جبران کنم.آرزو خودش هم خیلی دوست داشت برگرده و اینجا ادامه ی زندگیش رو بگذرونه، یه جورایی از اونجا و از غربتی که داشتیم انگار دلش لرزیده بود.تنهایی که اونجا احساس کرد باعث شد که آرزو از من هم بیشتر دلش بخواد که به ایران برگردیم، بالاخره اینجا شما رو داشتیم ولی اونجا چی؟سخت بود خیلی سخت ولی آروم و به کمک مشاور،کم کم جریانات رو برای آرزو هم تعریف کردم.وقتی شنید خیلی ناراحت شد و تا مدت زیادی تو فکر بود و بعدش اصرار هاش برای برگشت به ایران بیشتر شد؛ با آرشام کار هامون رو راست و ریست کردیم و الانم چند ماهی هست که برگشتیم.بعدشم که دیگه می دونید...تلاش های من واسه صحبت کردن با شاهین و نتیجش هم شد ملاقات امشب. به عنوان آخرین حرفام فقط این رو بگم؛ اینارو نگفتم که به خاطر دلسوزی من رو ببخشید! می دونم خطای بزرگی کردم ولی واقعا الان اینجام تا هر کاری که از دستم بر میاد رو انجام بدم و قول مردونه بدم که دیگه یک دقیقه هم شاهین رو تنها نزارم.هر کاری هم بخواد بکنه همراهیش می کنم.از شکایت گرفته و دنبال مخبری رفتن تا هرچی تا حتی پای مرگ!

عزیز:خدا نکنه مادر این چه حرفیه! خدا حفظ کنه تو وشاهین رو اول برای زن و بچه هاتون بعد هم برای من. ایشالا که خدا به هر دوتون عمر طولانی و با عزت بده، اون مخبریه از خدا بی خبر هم تاوان تمام کارهاش رو پس بده.

بعد از گفتن این حرفا عمو اینا کم کم از جاشون بلند شدن و عزم رفتن کردن.عزیز کلی به عمو سپرد تا حتما زنعمو رو با خودش به اینجا بیاره، بعدشم عمو و آرشام به نوبت با عزیز بابا،مامان و من خداحافظی کردن و رفتن.ده دقیقه بعد هم مامان و بابا از من و عزیز خدافظی کردن و به خونه برگشتن.خیلی خسته شده بودیم هم از نظرذهنی هم جسمی، از عزیز خاستم بیخیال جمع و جور کردن بشه تا فردا صبح خودم پاشم و کمکش کنم. خداروشکر فردا صبح کلاس نداشتم و لازم نبود کله ی صبح از خواب بیدار شم و وقت داشتم واسه کمک کردن به عزیز! صورتشو بوسیدم و به اتاق خوابم پناه بردم.سریع یه دست  لباس راحتی از کمدم بیرون کشیدم و لباسامو عوض کردم بعدشم خودم رو ول دادم روی تخت و پاهامو زدم به دیوار، باوجود خستگی زیادی که داشتم و فکر می کردم اگه به تخت برسم بیهوش می شم،گیر کرده بودم وسط چیزایی که شنیده بودم،به کلی اتفاق که افتاده بود و تو بی خبریش بودیم! ذهنم خیلی شلوغ پلوغ بود؛ همه حرفایی که عمو زد...درد ورنجی که اونم تنهایی تحمل کرده بود کم چیزی نبود! با اینکه فکر نمی کردم هیچ چیزی نمی تونه منو قانع کنه واسه قبول کردن هر دلیلی از طرف عمو، راستش امشب یکم به خودم لرزیدم.واسه چند لحظه خودم رو جای اون گذاشتم؛ منم بودم همسرم رو تو اون شرایط تنها نمی زاشتم! هیچ خوبه این کار رو نمی کرد ولی هنوزم از ته دلم نمی تونستم بگم که جایی واسه ی بخشش و فراموش کردن اون همه درد ورنج هست یا نه! خودمون کم بدبختی نکشیده بودیم.پاهامو از رو دیوار پایین کشیدم و خزیدم زیر پتو،طولی نکشید که خوابم برد.

***

 

با کسالت بدنم رو یه کش دادم و روی تختم که از حالت یک نفره کمی هم بزرگتر بود یه غلط خوردم...بزور چشمام رو باز کردم و به ساعت روی عسلی کنار تختم که کج و کوله هم بود یه نگاهی انداختم...اوه اوه ساعت 12 بود...چقدر خوابیده بودم...به زور روی تخت نشستم...خیلی تشنم بود ولی دیشب از بس خسته بودم یادم رفته بود تا با خودم یه لیوان آب بیارم....طبق عادتم دمپایی های مخملیم رو پوشیدم و به سمت پایین رفتم....چند باری عزیز رو صدا زدم ولی خبری نشد...ظاهرا برای خرید سبزی یا میوه ای چیزی بیرون رفته بود... من همیشه بهش میگم بگو من بخرم تا با این پای دردت بیرون نری...ولی کو گوش شنوا... البته خب طفلی هم حق داشتا...حتما حوصلش سر رفته دیگه....خیر سرش یه نوه داره که پیشش زندگی می کنه...یا کلاس و بیرونه یا خوابه....از تو یخچال بطری آب رو بیرون اوردم و همین جوری سر کشیدم...الان اگه مامان بود کلی بهم تشر می زد...خب خدایی لذتی که تو آب خوردن از بطری هست تو لیوان نیست دیگه....بطری رو سر جاش گذاشتم و یه نگاه به اطراف انداختم...خاک بر سرت پناه مصلا می خواستی بیدار شی به عزیز کمک کنی خونه رو مرتب کنه...همه جا مثل آینه برق می زد...فقط گمون کنم جارو نزده بود...واسه همین جارو برقی رو اوردم و حسابی حال و پذیرایی رو جارو زدم...جارو زدنم خیلی طولی نکشید واون رو سر جاش برگردوندم...صدای قار وقور شکمم تحریکم کرد که دوباره برم سر وقت یخچال...در یخچال رو باز کردم و از توش مربا و خامه رو بیرون کشیدم...نون تست رو از روی سبد مربعی روی میز که توش هم یه پارچه چهارخونه ی کرم قهوه ای داشت بیرون اوردم و تمام و کمال روش رو از خامه سفید رنگ پر کردم ...بعدم مربای آلبالوی قرمز رنگ رو بهش اضافه کردم و فرستادم توی شیکم مبارک....به همین بسنده کردم چون بدموقع بود و اگه بیشتر ازاین می خوردم دیگه میلی به ناهار نداشتم ودوست نداشتم عزیز مجبور شه ناهارشو تنهایی بخوره...آخ آخ الان باز اگه پویان بود یه تیکه ای چیزی بهم مینداخت...که توانقد چیزای چرب و چیلی میخوری چرا چاق نمیشی...راست می گفت ها بابا که لاغر نبود... مامانم که توپر بود...پس من به کی رفتم خدا می دونه...اصلا گاهی توهم می زنم نکنه من و از پرورشگاه اوردن؟...خب والا چطوری انقد لاغرم پس؟...بالاخره ادم یا به باباش میره یا به مامانش .... عمو و خاله وعمه و اینا هم که اصلا مهم نیست!...به تصورات خودم خندم گرفت و ادامه ی تستم رو خوردم و دوباره خامه و مربا رو توی یخچال فرستادم...ولی خیلی دلم واسه پویان تنگ شده بود ها... دو ماهی ندیده بودمش...واسه دانشگاه می رفت اهواز...واسه همین زیادزیاد نمی دیدیمش ...حالا دعا دعا می کردم زود بیاد باز..کاش انتقالیش جور می شد و میومد همینجا تهران پیش خودمون...باز درسته توی یه خونه نیستم...ولی خب نزدیکیم دیگه...هر وقت دلم خواست می تونم ببینمش...پویان داداش بزرگم و میشه گفت عشق کل خاندان بود...هرچی من سرسنگین بودم با همه... برعکس اون خودش رو تو کوتاه ترین زمان ممکن تو دل همه جا می کرد...واسه همین از خانواده مادری گرفته تا پدری همه عاشقش بودن...هم اخلاق داره هم قیافه..حالا من قیافه رو که خداروشکر دارم ولی اخلاق و نه!...البته از نظر خودم ها...ولی خب خیلی ها هم هست این مدلی رو دوست دارن دیگه!...بعد از خوردن از دید خودم صبحانم از در آشپزخونه بیرون اومدم که صدای تلفن بلند شد...رفتم سمتش گوشی رو برداشتم حتی حال نداشتم شماره رو نگاه کنم:

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 10
  • غمگین 1

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت6

 

- بفرمایید؟

- اوه مای گاد!منزل خانم لطفی؟

وای خدا صدای ارغوان بود چقد دلم واسش تنگ شده بود.

- وای سلام ارغوان...تویی؟

- نه...عمته!

- آه که عمه هم ندارم عمم باشه.

خنده ای کرد و جواب داد:

- آخه بی معرفت...هیچ معلومه کجایی؟...قرار بود تو این هفته یه سر بهم بزنی

روی مبل ولو شدم و با خستگی تمام گفتم:

- وای ارغوان نمی دونی...انقد چیزا هست که می خوام واست تعریف کنم...تازه دیروزم خواستم بیام پیشت ولی نشد.

- دوست ما رو باش...هنوز نیمچه ارتیستی انقد کلاس می زاری...وای به حال اینکه حالا معروفم بخوای بشی.

- بابا کلاس کدومه...اصن اینطوری نمی تونم واست تعریف کنم....من امروز یونی کلاس ندارم...فقط باید برم تمرین...پاشو بیا اینجا...تا عصر کلی وقت داریم واسه حرف زدن.

- راحت باش ها واسه خودت بِبُر و بدوز...من دانشگاهم...دیر می شه بخوام بیام طرفت.

- نه کجا دیر می شه تمرین منم عصره...بیا با هم ناهار میخوریم و بعدش حرف می زنیم.

- خبببب...حالا که ناهار در کاره و انقدم اصرار میکنی باشششه.

- ای جلب.

- فقط عشقم ناهار چی دارید؟

- کوفت،میل داری؟

- خیلی بی شخصیتی پناه خیلی،ناسلامتی داری هنرمند این مرزو بوم می شی یکم مردم دار و با احترام باش.

- همینم مونده تو بگی من چطوری باشم.

- یعنی من کشته مرده ی اون اخلاقتم، طرفای ساعت 2 پیشتم...قشنگ میز رو بچینی که می خوام شکم مبارکم رو از غذای خوشمزه ی عزیزجانمان پر کنم

- امر دیگه نباشه خانم؟

- قربون شما نه مرسییی...بای بای.

این و گفت و سریع قطع کرد...لوس بی مزه...می دونست گوشی رو نگه داره یه وحشی  چیزی بارش می کنم...تلفن رو سر جاش گذاشتم...همون موقع صدای در سالن پذیرایی اومد...فکر کنم عزیز بود...به سمت در رفتم...بله خودش بود دستشم دوتا پاکت بزرگ پر از چیز میز بود...به حالت دو رفتم سمتش و پاکت ها رو از دستش گرفتم

- سلام قربونت برم...اینا چیه دستت...تو می تونی اینارو بلند کنی؟...چرا بیدارم نکردی باهات بیام؟

- نه مادر کجا با من بیای دیشب حسابی خسته شدی گفتم حالا دانشگاه هم نداری یکم بیشتر بخوابی.

اووف بازم یاد دیشب افتادم...سکوت کردم و چیزی نگفتم...بسته هایی که دست عزیز بودن رو به سمت آشپزخونه بردم...از همونجا به عزیز گفتم تو حال بشینه تا براش یه چایی ببرم ...بعد از بردن چایی برای عزیز...سعی کردم این فکر مشغول رو یه جوری با کار کردن منظم تر کنم...جالبه انگار نه عزیز می خواست به این زودی راجب دیشب چیزی بپرسه... نه اینکه خودم دلم می خواست حرفی بزنم...میوه هارو شستم و توی یخچال جا دادم...بقیه موادم تو کابینتا و بقیه ی قفسه های آشپزخونه چپوندم...از آشپزخونه اومدم بیرون و رو به عزیز که مشغول تماشای تلویزیون شده بوده بود گفتم:

- جانم مادر.

- ارغوان زنگ زد...گفت واسه ناهار میاد اینجا.

- بیاد مادر جون...خیلی وقته ندیدمش دلم واسش تنگ شده...قدمش روی چشم...پس من پاشم یه ناهاری براتون آماده کنم.

- آی قربون دستت...نمی خواستم بهت زحمت بدما...ولی خب می دونی که ارغوان عاشق دست پخت شماست...بفهمه من چیزی درست کردم لب نمی زنه بس که بیشعوره.

عزیز خنده ای کرد و از سر جاش بلند شد...با همون لبخندی که روی لبش بود گفت:

- نه دختر ماهم چه زحمتی داره آخه...اون وروجکم می خواد تورو اذییت کنه اینجوری میگه...وگرنه دستپخت نوه ی گل من هیچ عیب و ایرادی نداره

ریز خندیدم و گفتم:

- حالا شما هم نه که من نَوَتون هستم اینجوری می گین ها وگرنه خدایی دستپختم هر که ندونه خودم میدونم چقدر افتضاحه!

 یکم دیگه با عزیز شوخی کردیم...بعدش منم رفتم تا یه دوش بگیرم قبل اینکه ارغوان بیاد ...چون اگه میومد انقد مشغول می شدیم که دیگه وقتی واسم نمی موند،باید یه سر و سامونی به موهای ژولیدم می دادم

***

 

همونطور که خودش گفته بود،طرفای ساعت 2 اومد...بعد از کلی خوش و بش کردن با عزیز...عزیز رفت تا به چرت ظهرش برسه و به قول خودش ما دوتا یار قدیمی رو تنها بزاره...قربونش برم بس که فهمیدس...ناهارشو زودتر خورده بود و می خواست که ما احساس راحتی کنیم...عزیز برامون یه کوکوی خیلی خوشمزه که به قول من اختراع خودش بود درست کرده بود...کنارشم ماست و سبزی و ترشی و سالادی که خودم درست کرده بود رو روی میز چیده بودم...بعد از اینکه ارغوان دست و صورتش رو شست رفت توی اتاقم و چادر و روسریش رو گذاشت و اومد پایین توی آشپزخونه...چشمش که به میز افتاد گفت:

- اوممم...به به کوکوهای مخصوص عزیز...می دونه من عاشقشونم ها.

- آره اتفاقا بهش گفتم داری واسه ناهار میای درست کرد...بیا بشین.

- دست گلش درد نکنه...وای نمی دونی قد یه فیل گشنمه.

- پس زود شروع کن که کلی حرف دارم واسه گفتن.

باشه ای گفت و سریع شروع کرد به خوردن...

ناهار رو با شوخی و تیکه هایی که ارغوان وسط غذا خوردن بهم می نداخت خوردیم... ارغوان خیلی دختر ساده و مهربون والبته خوشگل و تو دل برویی بود...پوست سفیدی داشت... با چشم های درشت سبز رنگ و ابروها و موهای قهوه ای،که خدادادی این رنگ بودن وبه نظرم خیلی به رنگ پوستش می اومدن...شاید از لحاظ ظاهرو پوشش خیلی شباهتی به هم نداشتیم ها...ولی دلامون انقد بهم نزدیک بود که گاهی خودمون هم از این همه نزدیکی تعجب می کردیم...بعد از تموم شدن ناهار ظرفا رو با هم شستیم و به سمت پذیرایی رفتیم...ازقبل روی میز رو واسه پذیرایی اماده کرده بودم تا دوباره مجبور نشم وسط حرف زدن پاشم...فقط دو تا چایی ریختم و کنار هم توی حال نشستیم

- خب بگو ببینم پناه خانم چی شده که انقد بال بال می زنی؟

 

- کی ؟من؟

- ای بابا قیافت داد می زنه تا چند دقیقه دیگه حرف نزنی خدایی نکرده یه بلایی سرت میاد.

- خیلی خب بابا،دیگه لفتش نمی دم یهو میرم سر اصل مطلب.

در حالیکه لیوان چاییشو برداشت تا یه قلپ بخوره گفت:

- آره خوبه برو سر اصل مطلب.

 

- دیشب عمو شوکت اینا اومدن اینجا.

این جمله ی همانا...پرتاب قلپ چایی توی دهن ارغوان به سمت من همانا

- چی گفتی؟؟!!!

- ای زهرمار...تف مالیم کردی گندت بزنن...گفتم دیگه عمو شوکت اینا اومدن اینجا.

- بدون توجه به غرغرای من گفت:

- جون من راست میگی؟...کِی؟چجوری؟...تو دیدیش؟

منم یه نفس شروع کردم به تعریف کردن همه چیزایی که دیشب دیده و شنیده بودم...بعد از این که حرفام تموم شد ساکت موندم و به ارغوان نگاه کردم...انگار نمی دونست بلافاصله باید چی بگه...چند لحظه ای سکوت کرد و لیوان چایی که از همون موقع تو دستش مونده بود و الان دیگه چایی توش یخ کرده بود و روی میز جلوی مبل گذاشت و اولین چیزی که از دهنش خارج شد این بود

- پناه حالا می خوای چیکار کنی؟

- نمی دونم ارغوان واقعا نمی دونم.

- با اون کینه ای که توازشون توی دلت داشتی....اصلا نمی تونم حدس بزنم بخوای چیکار کنی!

- ارغوان تو جای من بودی چیکار می کردی؟...من تمام زندگیم به خاطر اونا عوض شد...سالایی که می تونستم مثل همه ی دخترای هم سن وسال خودم با خوشی و خوشحالی کنار پدر ومادرم زندگی کنم رو از دست دادم...خونه ایی که عاشقش بودم پر از خاطره بود واسم،تو اون سالا شد برام جهنم...طوری که بعد از اینکه بازم بابا تونست اون رو بخره و پسش بگیره، دیگه جرأت نکردم پامو توش بزارم ...جایی هم پویان هم من توش به دنیا اومدیم....از بچگی تا بزرگ شدیم توش کلی خاطره ی ریزو درشت داریم......تا میرم اونجا...تمام گریه هام...طلبکارا ...چشم غره های همسایه ها که مثل مجرم بهمون نگاه می کردن...ماشینای پلیس و افسری که به دستای بابام دستبند زد میاد جلوی چشمم...ببین اومدم اینجا دارم با مادربزرگم زندگی می کنم...گاهی وقتا توی ماه فقط یکبار می تونم بابام و مامانم رو ببینم...فکر کنم کمترین حقم این باشه که حداقل بتونم هرروز ببینمشون...به نظر همه خیلی گذشته...عمو مشکل داشته که آره واقعا هم داشته...باید فراموش کرد...ولی من هنوزم دارم تاوان پس می دم ...تاوان کاری که نه من مقصرش بودم نه حتی پدرم!

- وای توروخدا آروم باش پناه...حق داری...بخدا می فهمم چی می گی...ولی خب با این چیزایی که تو تعریف کردی...اون بیچاره هم مجبور بوده پیش زنش بمونه.

- این و میفهمم...و همین هم باعث شده توی این دوراهی مسخره گیر کنم...الان نمی دونم باید ببخشم و کنار بیام با این قسمت غیر قابل پیش بینی زندگیم یا اصلا باید چیکار کنم...از طرفی نمی تونم که با اون طرز تفکری که قبلا نسبت بهشون داشتم ادامه بدم...چون می دونم خیلی چیزا اون طوری که من فکر می کردم نبوده.

ارغوان اومد و کنارم نشست...دستمو تودستاش گرفت و گفت:

- پناه تو قلب بزرگی داری...این و هر کی ندونه من خوب می دونم...انقدر قلب مهربون وبزرگی داری که بتونی به جای اون همه کدورت و کینه...مهربونی و بخشش بزاری ...عموتم یه قربانی بوده...ممکنه با همه ی اون حرفایی که برات زده هنوزم ته دلت اون رو مقصر بدونی...ولی واسه ی آرامش خودتم که شده ببخشش...واسه اینکه از قراره معلوم بیشتر می بینیش...بیشتر باهاش رو به رو می شی...سعی کن ببخشیش...حتی ممکنه زمان ببره...ولی شدنیه باور کن.

- نمی دونم...اصلا می تونم؟

یه لبخند بهم زد وگفت:

- معلومه که می تونی.

بغلش کردم...چقدر خوب بود که دوستی مثل ارغوان داشتم.

 

- خوبه خوبه...دیگه حالا نمی خواد واسه من احساساتی بشی که اصلا بهت نمیاد خانم آرتیست.

- یعنی تو در روز یه تیکه این مدلی به من نندازی می میری.

 - آره والا می میرم.

خندیدیم...بلند شدم چایی های یخ کردمون رو عوض کردم و دوباره اومدم و پیشش نشستم.

- خب تو بگو..چه خبرا؟...چه اتفاقایی افتاده و من خبر ندارم؟

تکیشو به مبل داد وگفت:

- هیچی هفته پیش یه خاستگار داشتم.

- میگما من حدس می زنم تو آخر می ترشی.

با تعجب نگام کرد

- چطور اونوقت؟!

- آخه اغلب اینا که زیاد خاستگار دارن بعد هیچکدومم قبول نمی کنن...آخر سر می ترشن ...دیدم که میگما...از همون دبیرستان تا باهم یه جایی می رفتیم ده نفر آویزنمون می شدن و شماره خونتون رو می خواستن تا بیان خاستگاری...اصن کسی منو نمی دید که...منم با خودم می گفتم دیگه باید دوستیمو باهات بهم بزنم تو داری بخت من و می بندی.

خندید

- چی میگی تو دیوانه؟...این رو به کسی بگو که نشناسه تورو من که از اون خاستگارای گردن کلفتت خبر دارم...همه مال ما چی چین؟!بقال سر کوچه...بعد مال سرکار خانم،نمی دونم رئیس شرکت تأسیسات چی چیه هلند!

- بدور از شوخی...حالا چی شد؟چی بهشون گفتی؟

- خب معلومه گفتم نه

- باز چرا؟چه عیبش بود؟

- نمی دونم...دوست نداشتم دیگه...فلا نمی خوام ازدواج کنم

- تو یه مرگت هست...حالا ببین من کی گفتم

چیزی نگفت...راستش اصلا فکر نمی کردم که حالا حتما باید تو این سن ازدواج کرد واین داستانا ولی خب با شناختی که من از ارغوان داشتم اگه کسی که می خواست رو پیدا می کرد،ازدواج وزندگی متاهلی رو دوست داشت واین یکی دیگه از تفاوت هامون بود،مونده بودم با این همه خاستگار چطور حتی یکیشونم به دلش نمی نشست...نمی دونم چرا حس می کردم کسی رو دوست داره...ولی خب چرا به من نمی گفت؟...یعنی از من نزدیک تر مگه دیگه دوستی داشت؟...شاید هم به خاطر اون حجب و حیایی که داشت خجالت می کشید... نمی دونم!...حیف الان زیاد وقت نداشتم و باید به تمرینم می رسیدم...حالا بعدا حتما از زیر زبونش می کشم....بعد از خوردن چایی و میوه یکم دیگه چرت و پرت گفتیم و عزیز هم دیگه بیدار شد...منم تا عزیز و ارغوان یکم با هم خوش وبش کردن رفتم و حاضر شدم...ارغوان بعد از کلی دلبری کردن واسه عزیز بالاخره رضایت و داد با هم ازش خدافظی کردیم و بیرون اومدیم....تا یه مسیر با هم رفتیم و بعدم ازش خدافظی کردم و به سمت سالن تأتر رفتم...ارغوانم با یه دربست به سمت خونه رفت.

***

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 9
  • غمگین 1

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت7

بعد از رضایت آقای حقی از تمرین،که خیلی هم امروز سنگین بود هر کسی خودش رو گوشه ای پرت کرد و مشغول کاری شد،منم که طبق عادتم رفتم سر وقت گوشیم...از توی کیفم که روی یکی از صندلی های ردیف اول سالن گذاشته بودم،گوشیم رو بیرون کشیدم،دیدم 9 تا میسکال از ویشکا دارم!!!!...خدا یعنی چی شده؟...سابقه نداشت این همه تماس داشته باشم از طرفش!سریع شمارشو گرفتم که به دو بوق نخوره صدای جیغ جیغوش توی گوشی پیچید

- وااااااای چه عجب...معلومه کجایی؟!

- ایییی ویشکا آروم گوشم کر شد،کجا باشم؟!مگه نمی دونی سر تمرینم؟

- آخ یادم نبودا...ببین توروخدا تو این سن حافظم انقدر ضعیفه پیر بشم چه بلایی قراره سرم بیاد.

- اونش و دقیق نمی تونم بگم؛ولی سربسته بخوام بگم همچین آخرعاقبت خوبی نیست.

- ای زبونتو گاز بگیر.

- وای ویشکا مسخره بازی رو بزار کنار بگو ببینم چیکار داشتی گوشی رو ترکوندی انقدر زنگ زدی؟

- از بس حرف می زنی نمی زاری بگم که.

- وا!

- والا خب...ببین بهت گفتم باید بیای باهم بریم واسه تست اون کار سینماییه یادته که؟

- آره خب؟

- خب و مرض!خب باید بیای بریم دیگه باید بیای بریم ازمون تست بگیره،دیشب آقای کیانی باهام تماس گرفت؛گفت که آقای ارجمند بهش گفته ما امروز دیگه تا ساعت هشت،نُه اینا بریم پیشش

نگاهی به ساعتم انداختم...ده دقیقه به هفت بود

- می رسیم بریم؟...من الان توسالنم تا لباس عوض کنم و گریمم رو پاک کنم یکم طول می کشه

- عیب نداره من خودم با ماشین میام دنبالت فقط توروخدا لفتش ندیا

- خیلی خب باشه بیا منتظرتم

- میبنمت پس

- فعلا

-فعلا

سریع یگانه گریمورمون رو پیدا کردم و ازش خواستم تا زودتر گریمم رو پاک کنه که عجله دارم،لباسامو عوض کردم و بعد از خدافظی با بچه ها از سالن خارج شدم....تو محوطه ی اطراف واسه خودم قدم میزدم و منتظر تماس ویشکا بودم،هوا بد سرد بود...پالتوی مشکی رنگم رو بیشتر دور خودم پیچوندم و بیشتر داخلش مچاله شدم...اَه چرا زنگ نمیزد پس؟! تو همین فکرا بودم که ویبره ی گوشیم رو تو جیبم احساس کردم...سریع از تو جیبم کشیدمش بیرون...خودش بود

- رسیدی؟

- آره پناه بدو بیا که تا برسیم حسابی دیر شده

باشه ای گفتم و بدون هیچ حرفی گوشی رو قطع کردم و داخل جیبم فرستادم؛دم در رسیدم، دنبال ماشین ویشکا سرم رو اینور اونور چرخوندم،که دیدم مزدا تری که چند متری من قرار داشت داره واسم چراغ می زنه بعد از سمت شاگرد دست ویشکا بیرون اومد و واسم دست تکون داد...عه!پس کی پشت فرمونه؟!حتما با وحید اومده...آدم خجالتی نبودم اصلا، ولی نمی دونم چرا یکم با حضور وحید معذب می شدم!...با قدم هایی نسبتا تند خودم رو به ماشین رسوندم و در پشتی سمت ویشکا رو باز کردم و داخل ماشین نشستم

من:

- سلام،شرمنده دیگه تا اینجا به خاطر من اومدید.

ویشکا:

- سلام عزیزم نبابا این چه حرفیه.

وحید:

- سلام،نگید این حرف رو پناه خانم...خوب هستید شما؟

من:

- خیلی ممنون به خوبی شما،شما هم هر دفعه تو زحمت میوفتیدها.

وحید:

- ای بابا...شما چقدر تعارفی هستید بعد از این همه دوستی با ویشکا هنوزم تعارف میکنیدا

وحید ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد

 من:

- بالاخره شما هم کارو زندگی دارید،ولی بازم خوش بحال ویشکا...شما اینجا هستید.

وحید:

- خب اون که آره کار و زندگی دارم،ولی ویشکا هم جزهمین کار وزندگی من محسوب میشه.

ویشکا که تا الان فال گوش مکالمه من و وحید بود،انگار با شنیدن این حرف ازطرف وحید حسابی شارژ شد،همونطور که نیشش باز بود با خوشحالی گفت:

- واقعا؟!نمی دونستم انقد من و دوست داریا داداش گلم 

وحید خنده ای کرد و گفت:

- همون بهتر که ندونی وگرنه پوست از سر من می کنی

ویشکا:

- ای بابا...حالا یه جوری میگی الان پناه فکر می کنه من چقد بی جنبم.

وحید:

- به نظرت لازمه من اصلا چیزی بگم در این مورد؟!حتما خودش خوب تورو می شناسه

ویشکا:عه وحید؟!!!...نزاری دو دقیقه خوش خوشانم باشه ها!

من و وحید به این حرف ویشکا هم زمان خندیدیم...بعد هم ویشکا رو به من کرد 

- ایش ول کن این وحید رو،میگم راستی پناه!داداشت هنوز اهوازه؟

انگار این سوالش من رو یاد حجم زیادی از ناراحتی هام انداخت...آه بلندی کشیدم و گفتم:

- آره...از اخرین باری که فرصت کرد بیاد،چهار،پنج ماهی میگذره.

وحید:

- اونجا مشغول به کار هستن؟

من:

- هم  داره درسش رو ادامه میده هم تو دانشگاه تدریس میکنه...واسه همین نمی تونه زیاد بیاد.

وحید:

- چقدر عالی؛البته منظورم موقعیتشونه...نه اینکه فرصت رفت و آمد ندارن،عذر می خوام چی می خونن؟

من:

- بله متوجه شدم،عمران.

وحید:

- چقدر خوب،نمی تونن انتقالی بگیرن برای تهران؟

من:

- چرا اتفاقا دنبالش هست،دوست نداره شانس تدریس رو از دست بده اگه بخواد بیاد تهران احتمالش کمه که بتونه تدریس هم کنه ولی دنبالش هست که اگه شد،بتونه بیاد

وحید:

- امیدوارم هر چه سریع تر بتونن.

من:

- خیلی ممنون.

این ویشکا انگار عادت داشت یه بحثی بندازه وسط بعد خودش لال مونی بگیره!دیگه تا رسیدن به مقصد حرف خاصی زده نشد،دم دفتری که اسمش روی تابلو هنر نو زده شده بود پیاده شدیم و قرار شد بعد از تموم شدن کار ویشکا با وحید تماس بگیره و دنبالمون بیاد...منم از همون دم در به ویشکا تشر می زدم که دیگه برگشتنی باهاشون نمیام و خجالت می کشم همش وحید بخواد ببر و بیارمون کنه و ویشکا هم مدام با دعوت کردن من به خفه شو منو به سمت دفتر راهنمایی می کرد!

 یه ساختمون سه طبقه بود،نمای بیرونش از سنگای سفید و طلایی به حالت شیک و خیلی خوشکلی دیزاین شده بود و پنجره های بلند شیشه ای داشت که دورشون چوب کاری طلایی شده بود؛هر سه طبقه به همین شکل بالای هم ساخته شده بودن و در کل میشه گفت که ساختمون شیک وقشنگی به نظر می رسید،وارد شدیم و ویشکا به طرف آسانسور رفت و منم دنبالش می رفتم،کلید طبقه ی دو رو زد و چند ثانیه بعد ما مقابل یه در چوبی به رنگ قهوه ای سوخته بودیم؛به دیوارای اطراف نگاه کردم،یه ادغامی از رنگای کرمی و طلایی به همراه یه سری شکلای ناموزون روی دیوار طراحی شده بود وحسابی حال وهوای اون طبقه رو هنری کرده بود...زنگ دفتر رو ویشکا زد و چند لحظه بعد، در توسط یه دختر لاغرم اندام با ظاهری نسبتا خوب باز شد؛انگار که منتظر ما باشه یه سلام کرد و با یه بفرمایید ما رو به داخل دفتر هدایت کرد

میگم دفتر ولی ظاهر داخلش با دفترهایی که به شکل عموم وجود داره خیلی فرق می کرد،وقتی وارد می شدی کلی چراغ های آویزی از روی سقف آویزون بود و هارمونی نورشون یه فضای خیلی باحال از لحاظ نورپردازی توی سالن به وجود اورده بود،سمت راست یه اتاق بود که درش بسته بود و یه اتاقم روبه رو بود که یه میز چوبی گرد به رنگ آبی روشن و شیش تا صندلی با رنگای تیره تر دورش رو گرفته بود؛توی سالن هم یه دست مبل به رنگ سبز کله غازی با کوسن های زرد رنگ قرار گرفته بود که ما توسط همون دختری که در رو باز کرد دعوت شدیم تا روی اون ها بشینیم، بعدش خودش هم رفت روی صندلی سبز رنگی که پشت میز چوبی روشنی که در قسمت سمت چپ سالن قرار داشت نشست ومشغول یه سری کارها پشت سیستم شد.برام عجیب بود که حتی ازمون نپرسید چرا اومدیم یا حتی چیکار داریم!یه نگاه کلی دیگه به اطراف انداختم با آرنجم آروم زدم به پهلوی ویشکا که سرش تو گوشیش بود اون لحظه و گفتم:

- اینجا چرا اینجوریه؟

 

خیلی آروم جوری که اون دختره که الان ظاهرا فهمیدیم منشیه متوجه نشه جواب داد:

- چجوریه توام؟

- چرا حتی ازمون نپرسید کی هستیم یا چرا اومدیم؟

- بخاطر اینکه اینجا دفتر فیلم سازیه و اصولا وقتی کسی میاد می خواد تست بده...اینم حال نداره روزی از صدنفر بپرسه چرا اومدین وهی جواب تکراری بشنوه که،آخه ملت که دل درد ندارن بیان اینجا الکی!واسه تست میان دیگه

- چقدرم که صدنفر اینجان!ویشکا تو منو فیلم نکردی؟اینجا بهش نمی خوره دنبال یه چهره ی جدید باشنا وگرنه در حالت عادی باید غلغله می بود

یه نگاه که توش صدتا فحش بود بهم انداخت وگفت:

- تو کلا زاده شدی همه جا عُنُق بازی دربیاری مثل اینکه!یه نگاه به ساعت مبارکت بنداز ساعت طرفای نه شبه آخه کی الان میاد تست بده؟!واسه تست گرفتن یه زمان و ساعت بندی خاص دارن که فک کنم پره پر تا پنج یا شیش عصر باشه؛منم  شیش ساعت توضیح دادم که جنابالی تمرین داری و با خواهش و التماس الان این ساعت و اوکی کردم

- می گم چطوریه که حرفت انقدر پیش اینا برو داره که قبول کردن؟

- عزیزم برو نداره،اگه بدونی چه دهنی ازم صاف شده این حرف رو نمی زنی.اصلا منو بگو چطور دارم زور تو رو می زنم،کاش واقعا خودم علاقه داشتم و امید به اینکه نقشو درو می کنم،دیگه منت توی عصا قورت داده رو نمی کشیدم

بعدش هم دوباره سرش رو توی گوشیش فرو برد

تا حالا کلی راجب این موضوع واسم حرف زده بودبه اصرار مامانش داشت تاتر می خوند وهمیشه با خنده می گفت:واسه من برعکس شده!ملت نمی ذارن بچشون بیاد سمت رشته های هنر،من و برعکس فرستادن تئاتر بخونم!البته پدرش نه، ویشکا به اصرار مادرش داشت این رشته رو می خوند؛چون مامانش گریمور سینما بود و خیلی دوست داشت بچه هاش اهل هنر و به قول خودش سینمایی بار بیان.ویشکا می گفت زورش که به وحید نرسیده ولی منو مجبور کرده و منم اول فکر کردم اگه بیشتر وارد این فضا بشم حتما خوشم میاد و علاقه مند می شم،ولی ذهی خیال باطل...خودش طراحی لباس دوست داشت و تنها کسی که می دونست یواشکی دوره های طراحی لباس میره من بودم؛اونم شانسکی یبار مچش و گرفته بودم که مجبور شده بود برام بگه بعدشم که جریانشو کامل گفته بود.این که مامانش وقتی دیده وحید راه خودشو رفته و نتونسته اونو بکشه به سمت چیزی که خودش دوسداره، نوبت ویشکا که شده قدماشو محکم تر برداشته و اینم ندوسته باهاش همراه شده،خودش می گفت بیشتر بخاطر پزدادن و کلاس داشتن مامانش دوست داشته بگه دخترم آرتیسته،اونم از نوع سینماییش!

دوباره رو کردم بهش و گفتم:

- خیلی خب بابا ناراحت نشو حالا،من همینجوری از روی کنجکاوی این چیزارو پرسیدم

سرش رو از تو گوشیش بیرون اورد و با شوخی گفت:

- هااای والا گفتیا پناه خانوم!ما که مثل شما نیستیم برخلاف سنت و پریستیژ خانوادمون عمل کنیم

لبخند زدم و دیگه هیچ کدوم حرفی نزدیم،همیشه بهم می گفت تو برخلاف سنتتون عمل کردی وبه جای مهندس آرتیست شدی!چند دقیقه بعد صدای تلفن روی میز منشی به صدا دراومد که معلوم بود پشت خط دارن بهش میگن مارو بفرستن داخل،بعد از اینکه تلفتن رو قط کرد رو به ما گفت:

- می تونید تشریف ببرید داخل

بیشتراز این به خودش زحمتی نداد تا چیزی بهمون بگه ما هم بلند شدیم و بعد از نیم ساعتی که تقریبا اونجا منتظر نشسته بودیم وارد اتاق سمت راست که با اشاره منشی الان می دونستیم دفتر اصلیه،شدیم.

ایندفه برعکس من اول وارد شدم و دسته ی در رو به سمت پایین فشار دادم؛پشت سرم هم ویشکا اومد داخل،یه میز مستطیل تقریبا دراز وجور داشت که اون سمتش دو تا مرد نشسته بودند.دوتا چراغ هم تقریبا با همون مدل چراغایی که تو سالن اصلی بود ولی کمی بزرگتر هم با فاصله نسبتا کمی از میز قرار داشت و تقریبا تنها نور داخل اتاق بود،دوتا صندلی هم اینور میز بود که با تعارف یکی از اون دو مرد که جوون تر به نظر می رسید منو ویشکا روی اون ها نشستیم و مردی که جوون تر به نظر میومد شروع کرد به حرف زدن

- بسیار خب،خیلی خوش آمدید؛لطفا یه معرفی مختصری از خودتون داشته باشید

با یه نگاه به ویشکا حالیش کردم که اول تو شروع کن،اونم دو هزاریش به موقع افتاد و شروع کرد به حرف زدن.

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 9
  • غمگین 1

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت8

- خب آقای کیانی شما که منو کم و بیش از طریق مامان می شناسید دانشجوی تئاترم و بیست و یک سالمه،به عنوان بازیگر فقط یبار روی صحنه رفتم.ولی بیشتر کارای منشی صحنه رو انجام دادم،واسه فکر می کنم پنج یا شیش کار.

اون مرد جوون تر که حالا می دونستم آقای کیانیه و یه جورایی معرف ویشکا و من واسه این کار سینمایی هست رو کرد به اون مردی که ته ریش جوگندمی داشت وسن وسالش حداقل ده سالی از کیانی مسن تر می زد و گفت:

- بله ویشکا دختر خانم یعقوبیه که از گریمورهای خوب ما هم هستن.

اون مرد مسن تره هم یه سری به نشونه ی اها تکون داد و کیانی بعدش برگشت سمت من و گفت:

- و شما؟

- من پناهم،پناه لطفی.بیست سالمه و منم مثل ویشکا دانشجوی تئاترم یعنی در واقع هم کلاسی هستیم.کار تئاتر رو از هفده سالگی شروع کردم،ولی خب راستش زیاد کار نکردم و بیشتر درگیر درس بودم و فقط دو،سه تا کار صحنه انجام دادم.ولی تمام این مدت کتاب های زیادی راجب سینما وتئاتر خوندم وعلاقه دارم.

 

کیانی:

- بسیار خب خانما،امروز من (به سمت راستش اشاره کرد) وآقای ارجمند ازتون تست می گیریم.اگه سوال خاصی ندارید،کارمون رو شروع کنیم که به اندازه کافی هم فکر می کنم دیر شده.البته ما مهلت تست گرفتنمون تموم شده و چندنفر کاندید هم داریم ولی خب به خاطر اینکه من به ویشکا از قبل قول دادم امروز از شماها هم تست می گیریم و خدا رو چه دیدید شاید رفتید جر کاندید ها.

باشه ای گفتیم و اول قرار شد از من تست بگیرن.چراغایی که اون بالای میز روشن بودن و خاموش کردن و یه سمت دیگه ی اتاق که معلوم بود واسه تست آمادش کرده بودن رو نشونم دادن.فقط یه چراغ زرد رنگ بالا سر یه صندلی چوبی که اون قسمت اتاق قرار داشت روشن بود،رو به روی صندلی یه دوربین گذاشته بودن که کیانی اومد پشت سرش و احتمالا دکمه ضبط رو زد.

اول بهم گفت که صندلی رو هر شیء یا هر شخصی که دوست داری در نظر بگیر و یکبار تمام حس خشم ویکبار هم تموم حس خوشحالیت و مهربونیت و روش خالی و ابراز کن.اون لحظه که می خواستم تمام حس خشمم رو نسبت به اون صندلی خالی کنم،تمام خشمی که نسبت به عمو شوکت داشتم توی وجودم زنده شده و شروع کردم به دیالوگ زدن اول آروم شروع کردم انگار که عمو رو صندلی نشسته بود و منم کنارش ایستاده بودم

- همه ی زندگی من خلاصه می شد تو خانوادم که تو باعث شدی رنگ شادی از تموم جونشون پر بکشه بره،حالا اومدی می گی که بیچاره شده بودی؟که راهی نداشتی؟آخه من چه گناهی داشتم که باید تاوان اشتباهات تورو پس می دادم هان؟

از حالات نیم خیز دراومدم ودر حالی که پشتم رو به صندلی کرده بودم چند قدم برداشتم و ایستادم

 - نه نمی تونی...اصلا نمی تونی الان بیای اینجا،رو به روی من بشینی و خیلی راحت ازم بخوای ببخشمت!من سالای خوبی رو که می تونستم داشته باشم خیلی راحت از دست دادم و تو مسبب تموم اون اتفاقا و حال بدی هستی که من تجربه کردم.نه امکان نداره...نمی تونم ببخشمت!

 

داشتم نفس نفس می زدم واز خشم می لرزیدم.نمی دونم استعدادم اینجا داشت خود نمایی می کرد یا تجربه شخصیم داشت به دادم می رسید! باعث شده  بود بتونم این حجم از عصبانیت رو به تصویر بکشم واسه تستی که همچین از اول هم زیاد واسه دادنش مشتاق نبودم وبه خواسته ی ویشکا اومده بودم!

بعد از داد وفریادایی که راه انداخته بودم روی صندلی نشستم و چند لحظه به زمین نگاه کردم.سکوت مطلق بود،چیزی که نیاز داشتم تا بتونم یه نفس عمیق بکشم و خودم واسه بازی کردن تو حالت بعدی یعنی نهایت مهربونی و محبت آماده کنم.سخت بود...واقعا سخت بود!همه ی بدنم داغ شده بود و ناخواسته خودم و انداخته بودم توی هشت سال پیش!نمی دونم اون پناهی که دیشب داشت واسه عموش و اتفاقایی که واسش پیش اومده بود دل می سوزوند کجا رفته!

 

انگار تازه با همه اون واقعیتا رو به رو شده بودم و تازه فهمیدم می خواستم کی و چی رو ببخشم.کسی چیزی نمی گفت،حتی کیانی هم انگار عجله ای نداشت و منتظر بود خودم شروع کنم.کی می تونست همه ی مهر و محبت درونیمو فوران کنه آخه؟ اونم تو این وضعیت،تواین حال!فقط یه نفر!تو کل دنیا فقط یه نفر این قدرت رو داشت،بابام!

چشمام رو بستم....صورت ماه و مهربونش رو تصور کردم.،شروع کردم به حرف زدن باهاش،اول گلایه بود؛از اینکه نمی تونم هرشب پیشش باشم تا موهامو نوازش کنه،مثل بچگی هام بیاد واسم قصه بخونه و تا وقتی که خوابم می گیره توی اتاقم بمونه.جلوی صندلی زانو زدم

- باباجون،الهی قربونت برم چرا اینطوری شد؟چطوری دلشون اومد ما رو این همه از هم دور کنن؟چطور تونستن این همه غصه رو مهمون دلمون کنن؟دیدی حسرت اینوچطور به دلمون گذاشتن تا هر صبحمون مثل همه ی پدر و دخترا باهم شروع کنیم؟دیدی چطوری بهترین سالای عمرمونو ازمون گرفتن؟

 ولی آخه چقدر گلایه؟آخه مگه می تونستم گلایه کنم ازش؟بابام تمام زندگی من بود.نمی تونستم حتی یه لحظه بدون اون نفس بکشم،واسه همین گلایه کردن و بیخیال شدم وشروع کردم از این براش گفتم که چقدر دلم واسه اینکه هر شب ببینمش تنگه،چقدر دوسدارم وقتی زنگ خونه رو می زنم اون در رو از روم وا کنه،بغلشم کنم،قربون صدقم بره و قربون صدقش برمهمه ی این حرفارو زدم با تمام محبتی که داشتم نسبت به بابام و عشقی که بهش داشتم.

 

سرم رو روی صندلی گذاشته بودم و مثل این بودکه سرم رو پاهای بابامه و همه ی اینا رو از ته دلم بهش می گفتم.مامانم همیشه می گفت من به رابطه تو وبابات حسودیم میشه،می دونم دخترا بابایین ولی آخه تو دیگه زیادی دختربابایی هستی...آخراش خودمم نفهمیدم چطوری اشکم دراومده و جلوی صندلی داشتم به جای بابام با اون حرف می زدم!

اشکام رواز رو صورتم پاک کردم و برگشتم سمت کیانی،داشت بهم نگاه می کرد؛الان دیگه سکوت تنها چیزی بود که حس می شد.انقد با آه وناله حرف زده بودم فک کنم دل سنگم آب می شد چه برسه به آدم!کیانی بعد از چند لحظه به خودش اومد وازم تشکر کرد،بعدش رفت پیش ارجمند و بعد از اینکه یکم باهم حرف زدن برگشت سمت من و گفت:

- خیلی خب خانم لطفی،ممنون.شما میتونید تشریف بیارید اینور تا از ویشکا هم تست بگیریم.

باشه ای گفتم و به سمت صندلی که اول روش نشسته بودم رفتم که دیدم ویشکا فین فینش دراومده و با لبه ی شالش داره اشکاش رو پاک می کنه؛خودمم که دست کمی از اون نداشتم ولی واسه اینکه حال اونو عوض کنم،کیفم رو از رو صندلی برداشتم و باهاش یکی زدم رو شونش و آروم بهش گفتم:

 از اون نگاه های مخصوصش بهم انداخت و گفت:

- بِبُر صداتو...اینجوری که تو اونجا اشکت دراومد هر کسی بود گریش می گرفت!من که دیگه جای خود دارم با اون دلم که مثل گنجیشک می مونه.

- نبابا؟!خانم دل گنجشکی،الهی بگردم من که چقدرم خودشو تحویل می گیره.

بعدم واسم یه شکلک دراورد که همون لحظه کیانی اومد و با دیدن ریخت وقیافه ویشکا یکم خندش گرفته بود که بزرو خودشو جمع و جور کرد و گفت:

- پاشو نوبت تو شده

ویشکا هم که یکم خجالت کشیده بود یه باشه گفت و شالشو مرتب کرد منم قبل از اینکه ویشکا بلند شه از سر جاش،سریع گفتم:

- اگه اشکال نداره من بیرون منتظر بمونم.

کیانی:

- خواهش می کنم بفرمایید.

ویشکا:

- باشه عزیزم تو برو منم زود میام،خسته هم هستی.

از آقای ارجمند که عجیب اصلا هم حرف نمی زد به رسم ادب خداحافظی کردم که اونم جوابم   رو محترم داد و از اتاق بیرون اومدم.

 

توی سالن خبری از منشی نبود منم گوشیم رو از تو کیفم دراوردم تا به عزیززنگ بزنم یوقت نگران نشه من کجام،طفلک به دیر اومدنای من نمی تونست عادت کنه حتی گاها که تا یازده یا دوازده شب هم مجبور به تمرین بودم واین موضوع جدیدی برای من نبود.همون لحظه که من شماره عزیز رو گرفتم صدای زنگ در اومد؛منشی که تا لحظه پیش پیداش نبود از تو در کوچیک همون نزدیکای در ورودی که حدس میزنم سرویس بهداشتی بود بیرون اومد و رفت به سمت در منم وارد اون یکی اتاقی که درش باز بود و دقیقا جلوی در ورودی ساختمون بود شدم تا با عزیز صحبت کنم،به بوق سوم نرسیده بود که عزیز جواب داد:

عزیز:

- بله بفرمایید.

صدامو صاف کردم تا متوجه حالت صدام نشه و نگران نشه

- سلام قربون روی ماهت برم

- سلام دختر قشنگم،کجایی مادر چرا دیر کردی؟

 

- ببخش منو عزیز جونم که همش تو رو نگران می کنم!بعد از تمرین با ویشکا یه جا اومدم واسه تست یکم کارم طول کشید.ولی قول میدم بعد از اینکه کار ویشکا هم تموم شده سریع یه تاکسی بگیرم و بیام خونه.

- باشه دخترم.همش خودتو خسته می کنی مادر این چه کاریه که تو داری اصلا روز وشب نداره که!

با شیطنت بهش گفتم:

- شما که نوه ی هنرمند دوست داشتی.

- من همه جوره تو رو دوست دارم عزیزم،خدا حفظت کنه مادر.

- من به قربون اون صورت خوشگلت برم.

- خدا نکنه مادر...می گم شام خوردی پناه؟

می دونستم اگه بگم نه کلی نگران می شه و غصه منو  می خوره،کم خودش غصه نخورده از دیشب تا حالا!مجبور شدم بهش بگم:

- آره عزیز سر تمرین یه چیزی خوردم تو نگران نباش.داروهاتو بخور راهت بخواب.

- باشه قربونت مادر...مواظب خودت باش.

- بوس به لپای سفیدت فلا عزیزجونم.

خنده ای کرد و گفت:

- خدانگهدارت مادر.

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 9
  • غمگین 1

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت9

 

گوشی رو قطع کردم  و برگشتم که با قامت وحید تو سالن مواجه شدم که تکیه داده بود به دیوار و داشت داخل اتاقی که من توش بودم رو نگاه می کرد!چون یدفعه برگشتم یهو جا خورد!تکیش رو از دیوار یرداشت و بهم با حالت سر سلام کرد.از اتاق اومدم بیرون وبه سمتش حرکت کردم.

- سلام آقا وحید خوبید؟

- ممنونم شما چطورید؟خسته هم نباشید.

- سلامت باشید شما هم همینطور،خیلی ممنون خوبم.

- شما هم حسابی امروز تو رفت وآمد بودید پناه خانم.

- شما هم که دست کمی از من ندارید!مدام بهتون زحمت می دیم.

- خواهش می کنم این چه حرفیه تا باشه از این زحمتا!

یکم از این حرفش خجالت کشیدم!اصولا دختر خجالتی نبودم ولی خب وحید بالاخره داداش ویشکا بود و ویشکا میشه گفت تنها دوست ونزدیکترین دوستم توی دانشگاه بود که اخیرا هم رابطمون داشت با این رفت وآمد ها صمیمی تر می شد نسبتا!مثل پسرای دیگه نمی تونستم باهاش برخورد کنم و خب حس بدی هم بهم نمی دادن کارها و رفتارهاش،واقعا هم پسر موَدب و محترمی بود.خودش حس کرد یکم موَذب شدم و سریع واسه اینکه جو رو عوض کنه گفت:

- بفرمایید بشینید ظاهرا ویشکا هنوز کارش ادامه داره.

روی مبل دو نفره که دقیقا رو به روی میز منشی بود همون جایی که اول هم با ویشکا نشسته بودیم،نشستم و وحید روی مبل تک نفره کنارم نشست

- بله داره تست میده از من اول تست گرفتن.

- بسیار خب!امیدوارم هر دوتون موفق باشید.

یه ممنون گفتم و دیگه حرفی نزدم ولی این سکوت زیاد دوامی نیورد و وحید دوباره ادامه داد:

- شما تمرین هم می . پناه خانم.

بهش نگاه کردم و گفتم:

- بله خب!

- پس واقعا خدا قوت دارید.هم کلاسای دانشگاه...هم تمرین...فکر کنم واقعا علاقه دارید!

- خب راستش آره، یه جورایی میشه گفت از بچگی همه ی رویای من صحنه بوده؛همون موقع هایی که تموم هم سن وسالام تو بچگی پارک و اسباب بازی خوشحالشون می کرد  هیچی منو به اندازه اینکه منو ببرن تئاتر ببینم خوشحال نمی کرد!دیدن نمایش های عروسکی واقعا موردعلاقم  بود هر چی هم بزرگ ترشدم بیشترو بیشتر با این هنر خو گرفتم.

- خیلی هم عالیه!خیلی خوبه که دنبال علاقتون رفتید واقعا قابل تحسینه.

خیلی ممنونی گفتم و دوباره سکوت کردیم.وحید آدم خوبی بود یعنی تقریبا از همون موقع تو ترم اول که با ویشکا آشنا شدم،میدیدمش !رفتارشم با ویشکا خیلی خوب بود و معلوم بود خیلی دوسش داره با چیزایی که ویشکا از مامانش اخیرا بهم گفته بود،متعجب بودم که چطور وحید کمکش نکرده!یا چرا کاری نکرده تا مامانشو راضی کنه که ویشکا هم مثل خودش دنبال علاقش بره.

خودش طبق گفته ی ویشکا خوبه صنایع خونده بود و الانم تو یه شرکت خوب مشغول به کار بود و بالاخره تونسته بود برخلاف نظر مادرش راه خودشو بره!ولی خب به خودم اجازه ندادم تا راجب این چیزا ازش بپرسم.گفتم نکنه فکر کنه حالا چقدر فضولم و دوسدارم از همه چی سر در بیارم!

 

نگاه های زیر چشمی منشی دفترکه حالا اومده بود و دوباره پشت میزش نشسته بود رو روی خودم و وحید حس می کردم! این دیگه چشه این وسط ! بی توجه به اون صورتم رو بر گردوندم و به طرف در اتاقی که ویشکا در حال تست دادن توش بود نگاه کردم، خوشبختانه همون لحظه ویشکا درو باز کردو پرید بیرون،چه سریع تست داده بود!از دیدن وحید که اونجا نشسته بود، کلی ذوق کرد و نتونست بروزش نده و با جیغ جیغ اومد سمتمون و گفت:

- آیی داداش گلم،آیی داداش ماهم!خوش اومدی که چه به موقع هم خوش اومدی!

من و وحید هم زمان از سر جامون بلند شدیم و بهش نگاه کردیم که وحید با لبخند بهش گفت:

- توام خیلی خوش تشریف اوردی،کارت تموم شد؟

ویشکا:آره داداش...قربونتم برم که چه به موقع اومدی

وحید همچنان به صورتش لبخند می زد و منم بهش گفتم:

- البته ایشون از قبل تر اومده نه الان.

 

ویشکا:خیلی خب،خیلی خب حالا زیاد غر نزنید! بریم بریم که می دونم یکی از یکی لِه ترو خسته ترید.

همون لحظه وحید دست کرد تو جیب کُت بلند آجری رنگش که تا نزدیکای زانوش می اومد واز توش سوییچ ماشین و دراورد و به ویشکا داد وگفت:

- بگیر ویشکا...من یه سر به مهبد بزنم سریع میام،شما تو ماشین بشیند تا بیام.

ویشکا هم مخالفتی نکرد،باشه ای گفت و سوییچ رو از وحید گرفت ولی من ترجیح می دادم خودم برگردم خونه ساعت دیگه از یازده هم گذشته بود و منم واقعا خسته بودم؛واسه همین سریع گفتم:

-  با اجازتون منم دیگه می رم خونه.

که وحید در حالی که داشت می رفت سمت اتاقی که ما الان ازش بیرون اومده بودیم،راهشو نرفته برگشت و رو به من گفت:

- اگه اجازه بدید من سریع برمو بیام خودم می رسونمتون.

قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم ویشکا سریع گفت:

- آره دیگه پناه ما می رسونیمت،کجا بری توام الان این وقت شب!

دیدم اگه حرف نزنم این خواهر وبرادر همینجوری واسه خودشون می برن ومی دوزن واسه همین سریع گفتم:

- نه دیگه من مزاحم شما نمی شم!خودم برم بهتره...

که خیلی سریع وحید در جوابم گفت:

- این چه حرفیه آخه پناه خانم!این وقت شب امکان نداره من بزارم شما تنها برید خونه، شما با ویشکا برید تو ماشین منم پنج دقیقه دیگه پیشتونم.

 

اومدم باز اصرار کنم که نه و این حرفا،که ویشکا دیگه بیشتر امونم نداد و با هول دادن و به زور برد منوسمت در!در همون حالت که با هم تو کش مکش بویم از منشی که با تعجب داشت به ما نگاه می کرد و احتمال می داد که ما یه تختمون کمه خدافظی کردیم و اومدیم بیرون،رسیدیم پایین پیش ماشین و دستمو که تا الان تو دست ویشکا بود و عین مامانایی که دارن به زور بچه هاشونو میبرن یه جایی تو دستش گرفته بود،از دستش کشیدم بیرون و گفتم:

- ویشکا این کارا چیه می کنی تو!خب من میرم خودم دیگه!

ویشکا پوفی کرد و گفت:

یه نگاه باشه بابا تو ماهی بهش کردم و دیگه چیزی نگفتم.اصلا اصرار کردن به این خواهر و بردار بی فایده بود. به ناچاره دیگه حرفی نزدم و مثل ویشکا که تکیه داده بود به در سمت جلو ماشین،منم به در عقبی ماشین پشتمو تکیه دادم و با پام رو زمین ضرب گرفتم.

هوای آخر اسنفند هوای خفنی بود با اینکه سرد بود ولی اصلا اذیتم نمی کرد انگار بهار از الان خودشو توش جا بود و می گفت همین جا بمون ومنو بفرست تا ته جونت یه نفس عمیق کشیدم و رو به ویشکا گفتم: 

 

- میگم ویشکا

- هوم؟

- مهبد کدومشون بود که داداشت خواست ببیندش؟

مثل اینا که که انگار تازه یادش اومده بود بهم چیزی بگه،هینی کشید و گفت:

- راستی پناه...

با تعجب از حرکتش گفتم:

- ای بابا پناه تو چرا انقد تعارفی هستی!یه نگاه بنداز به ساعتت!دیگه هر چقدر هم مدرن و امروزی باشم؛تو مرامم نیست بزارم این وقت شب رفیقم تنهایی بره خونه!

- هان چی شده؟

- من بهت نگفته بودم اصن

چشی چرخوندم و بهش گفتم:

- باز طبق معمول یادت رفته چی بهم بگی!

 

- مرض توام!حالا انگار هزارتا کار کرده و نکرده دارم که نمی دونی و هر روز با هوش وذکاوتت بهشون پی می بری!

- حالا نکه هم از هوش وذکاوتم خیلی وقتا استفاده نمی کنم!

- ایش ولش کن این حرفارو...مهبد همون کیانیه...رفیق فابریک وحیده دیگه!

با تعجب گفتم:

- وا!جدی میگی؟

- آره خب حالا چرا انقدر تعجب میکنی؟

- دیدی؟میگم که هزار تا حرف داری که خودم باید حدس بزنم!ولی حالا اینم هر چی فکر می کردم عمرا می تونستم حدس بزنم

تکیشو از ماشین برداشت و گفت:

- چرا آخه؟

 

- شما هم کم عجیب نیستیدها!داداشت که به هنر و این چیزا علاقه نداره ببین رفیق صمیمیش کی از آب در میاد!توام که اصلا هر کی ندونه من می دونم اصلا بازی و این چیزارو دوست نداری،بعد میای واسه نقش اول یه کار سینمایی تست میدی!خب اینا عجیب نیست؟ تازه جالبیش اینه که کلا این عجیب بودن ژنتیکیه!

- ترمز آبجی!اولا درسته وحید اصلا اهل هنر و این داستانا نیست ولی خب چه بخواد چه نخواد از بچگی داره تو چنین فضایی بزرگ می شه،یعنی هم اون هم من فرقی نمی کنه،به خاطر کار مامانمون زیاد با این مدل آدما تو رفت آمد بودیم همیشه؛مهبد هم پسر یکی از دوستای قدیمی مامانم می شه که از همون موقع با وحید دوستن حالا واسه همینم رفت پیشش،منم که...

همون موقع وحید اومدو دیگه نشد حرفای ویشکا ادامه پیدا کنه...اومد سمتمون وگفت:

- خب من عذر خواهی می کنم خانما،بریم...فقط چرا شما اینجا موندید سردتون نیست.بریم بریم تو ماشین.

 

با حرفش حتی اجازه نداد ما جوابی بدیم بهش و هممون سوار ماشین شدیم.بعد از روشن کردن ماشین به راه افتاد و هنوز مسافت زیادی نرفته بود که گفت:

- شماها شام خوردید؟

ویشکا باز مثل ننه سرخرمن سریع پرید وسط و گفت:

- آیی وحید نه...انقدرم گشنمه که نگو

وحید:بله می دونم!صدای قارو قور شکمت خیلی گوش نوازه عزیزم

هر سه مون زدیم زیر خنده که وحید از تو آیینه جلو به من نگاه کرد و گفت:

-: فکر کنم شما هم بعد از این همه فعالیت الان باید گشنتون باشه دیگه؟

نمی خواستم بیشتر از این مزاحمشون بشم،به اندازه کافی منو ببر بیار می کرد این بیچاره! همون لحظه دوسداشتم چندتا فحش آبدار نثار خودم کنم بخاطر استقامتم جلوی بابام که سعی داشت واسم ماشین بخره ولی من قبول نمی کردم و می گفتم نه الا و بلا تا خودم نتونم نمی خوام کسی واسم ماشین بخره!الان اگه خودم ماشین داشتم راهمو گرفته بودم و رفته بودم خونه،انقدر هم از حس اینکه دارم اسباب زحمت وحید می شم خجالت زده نبودم،بهش گفتم:

_نه راستش من سر تمرین معمولا یه چیزایی می خورم.

که باز ویشکا نقش ننه سرخمن بازیش و به خوبی ایفا کرد و یه دستی تو هوا چرخوند و گفت:

- حالا یه جوری می گه انگار مرغ شکم پر می خوره!نهایتش یه کیک و قهوه می خوری دیگه!تازه واسه اینکه سر صحنه غش نکنی وگرنه که اونم نمی خوری تو!

- ویشکا زبون به دهن بگیر کی گفته؟

- خب معلومه خودم

همون لحظه دوست داشتم بگم تو یه چیز خوشگل خوردی که دهنتو بی موقع باز می کنی! که وحید به این دعوای زیر پوستی منو ویشکا پایان داد و گفت:

- اگه واستون مشکلی نیست به خونه یه خبر بدید؛بگید با ما هستید که نگران نشن،یه چیزی می خوریم بعد می رسونمتون خونه.

من که به عزیز گفته بودم کار دارم،اونم الان دیگه داروهاشو خورده بود و خوابیده بود. لزومی نداشت باز زنگ بزنم بیدارش کنم،از صبحم که چیز درست حسابی نخورده بودم واسه همین از اونجایی که اگه می خواستم باز اصرار وتعارف بازی در بیارم خز می شد واز طرفی هم شرمنده شکمم می شدم گفتم:

- من با خونه حرف زدم می دونن یکم کار طول کشیده،نگران نباشید مشکلی نیست.

وحید هم به یه باشه اکتفا کرد به راهش ادامه داد،ویشکا هم بلوتوثش رو به ضبط وصل کرد وضبط رو روشن کرد.بعد از پخش موزیک تقریبا عجیب،سینا حجازی شروع کرد به خوندن:

ما وام داشتیم شما نداشتین

 شما وان داشتین ما نداشتیم
ما با دست تو مدرسه آب می خوردیم

 لیوان داشتین ما نداشتیم
بازی مون تیله و تشتک بود

 مال شما اسکی تو شمشک بود
مارو کهنه بمون می بستن

 مال شما خوشگل پوشک بود
دیدی داری داری داری دیدی داری داری داری

 

 دیدی داری داری داری بام بام بو
دیدی داری داری داری دیدی داری داری داری

 دیدی داری داری داری بام بام بو
حرف ما دری وری بعد حرف

 بیخودی یه دست کتک بود
شما ناز بودی الهی فحشتون گوله نمک بود
آرزوم توپ هفت سنگی بود

 

 عشق تو تلویزیون رنگی بود
خواب من شبا مداد سیاه

 خواب تو مداد رنگی بود
ما تو رویا خونه ساختیم

 حقیقت رو دور انداختیم
شما نجنگیدین و بردین

 ما جنگیدیم و باختیم
ما غم داشتیم شما نداشتین

 پول کم داشتیم شما نداشتین
شما دردی و آهی نداشتین

 ما جز آه راهی نداشتیم
دیدی داری داری داری دیدی داری داری داری

 دیدی داری داری داری بام بام بو
دیدی داری داری داری دیدی داری داری داری

 دیدی داری داری داری بام بام بو

بعد از شنیدنش وحید سر تکون داد!منم خندم گرفته بود،آهنگش پر معنی ولی جینگول بود!آهنگای ویشکا بود دیگه!

****

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 7
  • غمگین 1

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 10

دم یه رستوران خیلی شیک پیاده شدیم،یه سردر خیلی بزرگ داشت که چه بخوای چه نخوای حسابی تو چشم بود! اسمشو نوشته بود،رستوران اقلیم !همون جا یکی اومد و وحید هم سوییچ ماشینش رو بهش داد و هر سه وارد شدیم.

اول و من و ویشکا و بعد وحید به دنبالمون وارد شدیم.داخل رستوران حسابی پر از زرق و برق بود! لوسترهایی کریستالی که از سقفش آویزون بود و حسابی اونجا رو نورانی کرده بود، توی سالنش پر از میزای مستطیل شکلی بود که دورشون صندلیای چوب کاری شده قراره گرفته بود و کلی به جلال و جبروت رستوران اضافه کرده بود.

حسابی هم شلوغ بود؛ سمت یه میز چهار نفره رفتیم ونشستیم.خیلی سریع یه گارسون اومد وبهمون خوش آمد گفت؛ انگار وحید رو می شناخت چون خیلی گرم باهاش حرف زد! بعدش هم مِنو ها رو روی میز قرار داد و رفت.

وحید بهمون گفت:

- خب شما انتخاب کنید منم میرم دستامو می شورم و میام.

باشه ای گفتیم و وحید رفت سمت سرویش بهداشتی، منو ویشکا هم نگاه کردن به مِنو رو شروع کردیم،من که ترجیح می دادم این وقت شب یه غذای نسبتا ساده بخورم، واسه همین ناگت سبزیجات رو انتخاب کردم. ویشکا که روی صندلی رو به روی من نشسته بود بهم گفت:

- میگم پناه تو چی چی می خوری؟

- ناگت سبزیجات.

چشاشو ریز و کرد و با حالت مسخره ای گفت:

- چی میخوری؟ناگت سبزیجات!

- آره دیگه!این وقت شب چیز بهتری سراغ داری؟

- آره بابا کجاشو دیدی!این همه آپشن هست!

- مثلا؟

- ها بیا ببین!

مِنو رو جلوم گرفت و گفت:

- کاب ترش،قیمه بادمجون و سبزی پلو ماهی...

نذاشتم ادامه بده،پریدم وسط حرفش و گفتم:

- خَلی چیزی هستی تو ویشکا؟

خیلی جدی جوابمو داد:

- نه چطور مگه؟

- آخه این غذاها واسه ناهاره! یا نه سر شب،نه الان که  ساعت از یازده شبم گذشته!

همون موقع وحید هم برگشت ودر حالی که کنار ویشکا می نشست گفت:

- خب انتخاب کردید؟

ویشکا یه شکلکی واسم دراورد و رو به وحید گفت:

- اصلا داداش جونم بیا تو این مِنو رو بگیر انتخاب کن ببینم چی دوسداری میل کنی؟

وحید هم منو رو گرفت و یه نگاه بهش انداخت وگفت:

- من مرغ کنجدی می خورم.

پوفی زدم زیر خنده و به قیافه مسخره ویشکا شروع کردم به خندیدن! وحید که هاجو واج مونده ما رو نگاه می کرد و نمی دونست چه خبره گفت:

- چی شد پس!مرغ کنجدی خنده داره؟

 

ویشکا جواب داد:

- نه خیر، داره به من میخنده!

اونم که از خنده ی من خندش گرفته بود با خنده گفت:

 - آخه واسه چی؟

ویشکا رو کرد سمت وحید و گفت:

- ببینم شما دوتا این چیزا سیرتون میکنه؟! نمی دونم ناگت سبزیجات و مرغ کنجدی هم شد غذا آخه؟! والا بلا این یه ورِ معده منو هم نمی گیره!

این دفعه منو وحید هردو زدیم زیر خنده! اونم بی توجه به ما گارسون رو صدا زد و واسه خودش کباب ترش و واسه ما هم غذاهای ما رو با سالادو مخلفات سفارش داد،بعدشم بی توجه به ما بلند شد رفت سمت سرویس بهداشتی، با ادا اطفار هم همه اینکارارو می کرد و باعث می شد منو وحید بیشتر خندمون بگیره! منم یه عادت داشتم وقتی موتور خندم روشن میشد دیگه خاموش نمی شد و اون لحظه قابلیت اینو داشتم به جرز لای دیوارهم بخندم دیگه چه برسه به ادا اطوارای ویشکا!

همینجور که داشتم میخندیدم حس کردم یکی از رو به داره بهم نگا می کنه! بخاطر خنده زیاد اشک تو چشمم جمع شده بود،یه دستمال برداشتم و اشکمو پاک کردم، درست نگاه کردم که متوجه شدم عه! این که آرشامه!

با خودم فکر کردم، نکنه توهمی چیزی زدم! خندم رو جمع و جور کردم، یعنی اصلا با دیدنش چه بخوام چه نخوام خندم جمع و جور شد! اَه این اینجا چیکار می کرد! با دو تا پسر دیگه که تقریبا هم سن و سال خودش بودن، رو یه میز چهار نفره دقیقا رو به رو ما نشسته بودن، با اختلاف سه چهار میز اونورتر پشت سر ویشکا و وحید! حوصله اینو نداشتم دیگه! زُل هم زده بود به میز ما و داشت اینور رونگاه می کرد.

وقتی دید منم دارم نگاش می کنم انگار دیگه مطمئن شده بود منم! چون کلا از میز ما چشم بر نمی داشت،معلوم نبود چشه! خیلی ازش خوشم می اومد، اینجور هم داشت من رو برُبر نگاه می کرد! یه ببخشید گفتم واز پشت میز بلند شدم و دنبال ویشکا رفتم.دیگه اصلا نگاهش نکردم و بی تفاوت رد شدم. ویشکا داخل سرویس بهداشتی داشت دستاش و می شست که وقتی منو دید گفت:

 

- آها خداروشکر اومدی! گفتم دیگه انقدر هم چرک نیستی.

من که کلا دو هزاریم نیافتاده بود گفتم:

- ها؟!چی؟!چرا؟!

یه نگاه حق به جانب بهم کرد و گفت:

- مثل اینکه شوت می زنیا! الهی بگردم ازبس خسته شدی دیگه سیم میمات اتصالی کرده! با دستاتم،میگم، گفتم دیگه انقدر هم کثیف نیستی همونجوری از صبح داری به همه جا این دستارو میمالی بعد بخوای باشون غذا بخوری.

- اه خفه شو ویشکا.

اونم دید انگار زیاد اعصاب ندارم زیر لب آروم گفت:ای بابا باز قاطی زده و دیگه چیزی نگفت.

دیدن آرشام حسابی رو مخم رفته بود.دستامو شستم و یه نگاه به خودم تو آینه کردم و یکم سر و وضعمو مرتب کردم.یه حسی بهم می گفت که هر وقت قراره باهاشون رو به رو بشم، باید مرتب و شیک باشم! اصلا دلم نمی خواست حتی یک لحظه هم آشفتگی یا خستگیم و ببینن! نه عمو نه حتی پسرش! هر چند الان که خستگی از سر و روم می بارید و نمی دونم چقدر می تونستم تو خوب نشنون دادن خودم موفق باشم! دستی به مانتوی مشکی رنگم کشیدم و با هم برگشتیم سمت میز و اصلا به سمت میزشون نگاه نکردم که بفهمه حضورش واسم اهمیتی نداره!

هر کدوم سر جای خودمون نشستیم. حدود بیست دقیقه بعد که با شوخی های ویشکا و وحید گذشت شاممون رو برامون اوردن و ما مشغول خوردن شدیم. عجیب بود که توی تمام این مدت که اصلا به سمت میز آرشام کوچکترین توجهی هم نمی کردم تماما حس سنگینی نگاهش رو حس می کردم!

تقریبا شاممون رو خورده بودیم و می خواستیم دیگه بلند شیم و عزم رفتن کنیم که احساس می کردم این حس داره سنگین وسنگین تر می شه و انگار داشت به سمت من هجوم می اورد! ناخداگاه به خاطر حس کردن این احساس، سرم رو بالا اوردم و دیدم دقیقا کنار میز ما توقف کرد! نفهمیدم اینجا چیکار داشت!

نگاهش سمت من و جهت قرار گرفتنش سمت وحید بود:

- سلام شبتون بخیر.

@bita.mn

 

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 5

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 11

نمی دونم چرا حس می کردم قدرت تکلمم رو از دست دادم! اصلا واسه چی اومده بود سمت میز ما و الان اینجوری بالا سر من ایستاده بود و داشت سلام می کرد؟ قبلا از من وحید و ویشکا که کمی هم تعجب کرده بودن از حضور این فرد ناشناس بهش سلام کردن، ولی من همچنان چیزی نگفته بودم و فقط داشتم بهش نگاه می کردم و اونم به من نگاه می کرد!

بله؟تعجب کردی!اصن تو چیکاره حسن منی! پرو پرو اومدی اینجا میگی تعجب کردی آخه؟ اصلا چرا باید تعجب کنی! ویشکا و ازاون بیشتر وحید با نگاه پرسشگر داشتن به من نگاه می کردن؛ لعنتی! واسه چی اومدی آخه؟من خیلی از تو و بابات دل خوشی دارم که الان میای بالا سر من وایمیستی! ویشکا از جزئیات زندگی من خبر نداشت واصلا دلم نمی خواست با پسر عمویی که از قرار معلوم آرشامه و دل خوشی هم ازش ندارم آشناش کنم. ویشکا نذاشت بیشتر از این تو ذهنم با خودم کلنجار برم و ازم پرسید:

 

- پناه آشنان؟

دوست نداشتم بگم آره! دوست داشتم بگم نبابا،آشنا کدومه! از هفت پشت هم غریبه تره، ولی زبونم برخلاف خواستم چرخید و فقط گفتم:

- آره!

صدایی ازم در نیومد و بیشتر ا حرکتلبام فهمید که چی گفتم!

- سلام!شرمنده نمی دونستیم از آشناهای پناه خانم هستید.

آرشام هم که یه جور عجیبی یه نگاه بین من و وحید ردو بدل کرد و دست وحید رو فشرد و در جوابش گفت:

- خواهش می کنم،مشکلی نیست! مزاحم شام خوردنتون که نشدم؟

وحید با خوش رویی  جواب داد:

- نه این چه حرفیه.

ویشکاهم در ادامه گفت:

- نه خواهش می کنم؛دیگه شاممون رو تموم کرده بودیم.

احساس کردم باید یه چیزی بگم و زیادی لال مونی گرفتم! منم از سرجام بلند شدم و رو بهش گفتم:

- منم تعجب کردم دیدمت اینجا! ولی شرمنده که نمی تونم این دیدار رو بیشتر کِش بدم و باهم گپ بزنیم چون دیگه داشتیم می رفتیم!

باز انتظار داشتم جا بخوره یا ازحرفم بدش بیاد و چه می دونم به تیرچه قباش بر بخوره ولی بازم با خونسردی کامل زل زد به من و گفت:

- این چه حرفیه، تو راه خونه قطعا فرصت یکم حرف زدن رو داریم!

چی شد؟! دیگه کم مونده بود قاطی کنم بزنم صورت مورتش رو بیارم پایین ها! کی گفته من با تو میام بریم خونه اصن؟این خونسردیش بد می رفت رو اعصابم و تو دو دیداری که با هم داشتیم از اون موقع که اومده بود ایران و میشه گفت تنها دیدار هامونم بودن،کاملا از این قابلیتش داشت استفاده می کرد و می رفت رو مخم! این به کنار،قیافه حرصی من هم قطعا دیدنی شده بود؛از اون طرف هم قیافه کنجکاو وحید و ویشکا شده بود قوزِ بالاقوز!عجب گیری کردم امشب شام اومدم باهاشون اینجا،اصلا دلم همش می گفت برم خونه ها! اومدم بگم نه نمیام و این چیزا که آرشام پیش دستی کرد وقبل از من  رو به وحید و ویشکا گفت:

- راستی من یادم رفت خودمو معرفی کنم؛پسرعموی پناهم، آرشام لطفی! دیگه دیر وقته و مزاحم شما نمی شیم من پناه رو می رسونم خونه.

ذکی! دیگه هر کاری دلش خواست کرد دیگه! خودشم که معرفی کرد!خدا میدونه چقدر حرصی بودم و دوست داشتم با کله برم تو صورتش ولی حیف که جاش نبود و باید آبرو داری می کردم.

وحید یه جوری که حس میکرد یه چیزایی عادی نیست گفت:

- که اینطور!خوشبختم،منم وحید امیری هستم.خواهش می کنم این چه حرفیه البته هر طور خودشون راحتن!

بعدش هم یکم من و نگاه کرد و وقتی دید چیزی نمیگم یه با اجازه الان بر میگردم گفت و فکر کنم  رفت  که حساب کنه.ویشکا هم که حس شیشمش بهش گفته بود این وسط یه خبریه یه ببخشید گفت و نمی دونم کجا ناپدید شد!همین که ویشکا از کنارمون رد شد رفت رو کردم بهش و توپیدم:

- تو واسه چی پا شدی اومدی اینجا سر میز شام منو دوستام؟

دستاشو کرد تو جیبش و ابروهاشو داد بالا و گفت:

- چه اشکالی داره بیام سر میز شام دخترعموم و دوستاش؟

کلمه دوستاشو یه جوری وبا غلظت بیشتری گفت که منو بیشتر حرصی کرد.

- خیلی عیب داره!شاید دلم نخواد تو رو باهاشون آشنا کنم اصلا!توبه چه حقی میای اینجا وهرچی دلت می خواد می گی؟

- فکر نمی کنم حرفنامربوطی زده باشم،دلیل عصابانیتت ونمی فهمم!

یکم چشماشو ریزکرد چند قدم اومد جلوتر وگفت:

- یا نکنه جریان یه چیزدیگس؟!

چی داشت می گفت این وسط! ولی هر چی بود بدم نمیومد باهاش کل کل کنم و حالشو بگیرم! واقعا هیچ منظوری نداشتم ولی با این وجود منم چشمامو مثل خودش ریزتر کردم و زُل زدم تو چشماش و گفتم:

- جریان هر چیزی هم که باشه فقط به خودم مربوطه پسرعمو!

همون موقع دیدم وحید وویشکا دارن میان سمت ما،یکم از هم فاصله گرفتیم و سعی کردیم خیلی عادی وایسیم. کلی تعارف کردن که برسونیمت ولی دیدم کلا یه جورایی ضایعس حالا که مثلا پسرعموم رو دیدم با اون نرم وبخوام با اینا برم! واسه همین بخاطرشام ازشون تشکر کردم و گفتم دیگه با آرشام میرم خونه و مزاحمشون نمی شم.

وحید هم خیلی مودبانه بهم گفت که این چه حرفیه و ازمون خداحافظی کرد ورفت.ویشکا هم دم گوشم گفت که می دونه یه خبریه و بعدا همش رو از زیر زبونم خواهد کشید ویه بوس رو لپم گذاشت و از ما خداحافظی کرد ودنبال وحید راه افتاد.

 آرشام دستشو به معنی اینکه اول شما بفرمایید جلو کشید ومنم با حرص رفتم سمت در خروجی،خودشم اول رفت سمت میز دوستاش و فکر کنم باهاشون خداحافظی کرد وبعد اومد دنبال من،یه پیراهن آبی روشن پوشیده بود یا بافت سرمه ای روش و یه شلوار کتون سرمه ای هم به پاداشت.ظاهراً تیپای رسمی مردونه رو دوسداشت که همش این مدلی لباس می پوشید! اَه به من چه اصلا!هیچی هم بهش نمی اومد به نظرم با این قیافه خونسرد وحق به جانب همیشگیش!

رفتیم دمه در که دیدم یه سوناتای مشکی رنگ جلومون متوقف شد؛پشت بندش هم یه مرد کت وشلواری پیاده شد و سوییچشو داد دست آرشام.،همون موقع وحید و ویشکا هم داشتن سوار ماشینشون میشدن،آرشام هم برگشت سمت من و گفت:_بریم!

خودشم جلوتر رفت و در ماشین رو باز کرد تا بشینم! به حق چیزای ندیده و نشنیده! این جنتلمن بازیا دیگه از کجا داشت در می اومد؟منم خودمو از تک و تا ننداختم ویه پشت چشم واسش نازک کردم و رفتم نشستم.هر چی فکر می کردم حق نداشت اینجوری بیاد سر میز شام من ودوستام و هر طور دلش خواست رفتار کنه!

در سمت منو بست وخودشم اومد نشست و با سرعت گازشو گرفت و از کنار ماشین وحید رد شد.اولش بینمون سکوت بود ومنم از شیشه داشتم بیرون رو نگاه می کردم ولی این سکوت زیاد دوامی نداشت و خودش شکنندش بود.

- خونه عزیز دیگه آره؟

یه پوزخند صدا دار زدم و گفتم:

- یعنی می خوای بگی نمی دونی کجا زندگی می کنم؟

چیزی نگفت و عجیب از این سکوتش خوشم می اومد! حس می کردم تو جواب دادن بهم عاجزه و اصلا جوابی نداره واسه حرفام،واسه همین سکوت میکنه!منم پیروزمندانه روم و چرخوندم سمتش و ادامه دادم:

- سعی نکن واسم ادای پسر عموهای خوب ودر بیاری ویه جوری وانمود کنی که انگار همه چیز بینمون خوبه و مثل دخترعمو پسر عمو های معمولی هستیم!

بدون اینکه کوچیکترین تغییر حالتی تو صورتش به وجود بیاد همونطور که داشت جلو رو نگاه می کرد گفت:

- چنین قصدی ندارم!

- ولی چند لحظه پیش یه چیز دیگه حس میشد!سر خود پا میشی میای سر میز منو دوستام و خودتو معرفی می کنی! شاید اصلا دلم نخواد بدونن من پسرعمو دارم یا اصلا تو کی هستی!

این دفعه سرشو برگردوند سمت من و گفت:

- نمیفهمم!چرا نباید بدونن من پسر عموتم؟

@bita.mn

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 6
  • غمگین 1

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 12

 

هیچی نگفتم فقط داشتم بهش نگاه می کردم. ادامه داد:

- تو رستوران دیدمت، دیر وقت هم هست، اومدم اسباب زحمتو واسه دوستان کم کنم و برسونمت خونه، دقیقا ایرادش کجاست؟

سرم رو برگردوندم و به جلو نگاه کردم.

- من از زندگی شخصیم چیزی واسه دوستام تعریف نمی کنم!

با طعنه ادامه دادم:

- شایدهم به خاطر اینکه چیز خوشی به اون صورت واسه تعریف کردن ندارم! خیلی هم خوشم نمیاد کسی سر از کارم دربیاره، امیدوارم متوجه شده باشی و باز این کارا ازت سر نزنه!

بازم خونسرد به رانندگیش ادامه داد و گفت:

- کاری نکن که منم بخوام همچین کاری کنم.

دیگه داشتم از این حجم  از پررویش منفجر می شدم! کنترلم رو از دست دادم و برگشتم سمتش وبا صدای بلند گفتم:

- تو کی هستی هان؟ چطور به خودت حق میدی واسه من تعیین تکلیف کنی؟ تازه اومدی فکر کردی چه خبره! من هر کاری بخوام می کنم به هیچ خوبه به خصوص تو هم هیچ ربطی نداره فهمیدی؟

هیچی نگفتم فقط داشتم بهش نگاه می کردم. ادامه داد:

- تو رستوران دیدمت، دیر وقت هم هست، اومدم اسباب زحمتو واسه دوستان کم کنم و برسونمت خونه، دقیقا ایرادش کجاست؟

سرم رو برگردوندم و به جلو نگاه کردم.

- من از زندگی شخصیم چیزی واسه دوستام تعریف نمی کنم!

با طعنه ادامه دادم:

- شایدهم به خاطر اینکه چیز خوشی به اون صورت واسه تعریف کردن ندارم! خیلی هم خوشم نمیاد کسی سر از کارم دربیاره، امیدوارم متوجه شده باشی و باز این کارا ازت سر نزنه!

بازم خونسرد به رانندگیش ادامه داد و گفت:

- کاری نکن که منم بخوام همچین کاری کنم.

دیگه داشتم از این حجم  از پررویش منفجر می شدم! کنترلم رو از دست دادم و برگشتم سمتش وبا صدای بلند گفتم:

- تو کی هستی هان؟ چطور به خودت حق میدی واسه من تعیین تکلیف کنی؟ تازه اومدی فکر کردی چه خبره! من هر کاری بخوام می کنم به هیچ خوبه به خصوص تو هم هیچ ربطی نداره فهمیدی؟

 

انگشته اشارمو به نشونه تهدید بالا اوردم و بهش گفتم:

- فقط یکبار دیگه از این کارا بکنی یا جلو روم سبز شی، نشونت میدم با کی طرفی!

پاشو زد رو ترم، از تیزی صدای لاستیکا رو آسلفات خیابون گوشام سوخت و دستم و گرفتم رو گوشام، خدا رحم کرد کمربند ایمنی بسته بودم وگرنه با کله می رفتم تو شیشه! صورت عصبانیش و بر گردوند سمتم وبا صدایی که دیگه آرامش قبلی توش نبود و الان وُلُمش بالاتر از لحظه های قبل رفته بود بهم گفت:

- تو چته پناه؟ این چه رفتاریه می کنی؟ چرا فکر می کنی من دشمنتم هان! چرا انقدر کلامت،رفتارت،نگاهت پراز نیش وکنایه اس باهام؟ باشه قبول دارم ناراحت شدی، روزای سختی رو گذروندی و مقصر همه ی اینارو بابای من می دونی!

یکم نگاهم کرد و ادامه داد:

 

- ولی به گناه کار ترین آدم ها هم یک بار فرصت میدن! فرصت توضیح دادن،فرصت جبران کردن! این کینه ای که تو به دلت گرفته ای اول از همه خودتو نابود می کنه، بعدشم اطرافیانت و کسایی که دوسِت دارن رو!

چند لحظه ای سکوت کرد صورتش رو از سمتم برگردوند و به سمت جولو نگاه کرد:

- قبل ازاینکه بخوایم به کسی بگیم برگشتیم ایران، بیشتر از همه نگران واکنش تو بودیم! می دونستیم نسبت به این قضیه از همه سِفت و سخت تر تویی، می دونستیم بیشتر از هر کسی تو چقدر عذاب کشیدی.

ازش پرسیدم:

- ازکجا می دونستید؟ آخه تو چی داری میگی! شما وقتی نبودید حتی یک درصد هم نمی تونید حدس بزنید این جا چی به ما گذشته حتی یک درصد! پس الکی ادای آدمایی که می فهمنت و درکت می کنن رو واسه من در نیار خواهش می کنم؛ چون بیشتر حالم روبهم میزنه!

چشماش رو رو هم فشار داد و گفت:

- آقای زمانی!

ابروهامو در هم کشیدمو گفتم:

 

- آقای زمانی چی؟

برگشت سمتم و تو چشمام زُل زد وادامه داد:

- آقای زمانی مدام همه چی رو بهمون می گفت! باتمام جزئیات، تمام وقت! بابا یه پاش بیمارستان بود، یه دستش به گوشی و در حال حرف زدن با زمانی! اون موقع به من چیزی نمی گفت ولی من یواشکی همه حرفاشو می شنیدم.می دیدم چطوری نگران وضعیت شماهاس، چطوری اشک می ریخت پای گوشی و از زمانی می خواست هر کاری می تونه بکنه؛ پناه باور کن نه من، نه بابا هیچ کدوم دشمنت نیستیم. فقط کافیه بهمون زمان بدی،همه چیزو جبران می کنیم.همه ی سعیمون رو می کنیم!

 

الان نمی تونستم هیچی بگم.انگار که خالی شده بودم از حرف اما دلم پُر از غم بود! ولی هیچی نمی تونستم به زبون بیارم به زور و فقط  با هزار جون کندن به آرشام گفتم:

- من رو برسون خونه.

بی حرف ماشین رو روشن کرد وراه افتاد.پانزده دقیقه بعد در خونه بودیم و من با یه خدافظی سرسری خودم و رو توی حیاط خونه پرت کردم و به در حیاط تکیه دادم.صدای ماشین که داشت از دم خونه دور می شد رو شنیدم.خیلی گیج بودم و احتیاج داشتم تنها باشم، اینجور نمی شد باید یه تصمیم درست می گرفتم!

***

حدود ده دقیقه ای بود که داشتم تو خیابون قدم میزدم. دیشب که دیر وقت رسیده بودم خونه و الانم از صبح زود بعد از یه صبحونه سرسری و خداحافظی سریع از عزیز،اومده بودم بیرون! ذهنم مشغول بود و درست نتونسته بودم بخوابم.

یعنی بخوام دقیق تر بگم اصلا خوابم نبرده بود! کاش الان پویان بود. کاش بود وباهاش می تونستم حرف بزنم. اون می تونست من رو بیشتر از هر کسی درک کنه.پالتوی زرشکیم رو بیشتر به خودم فشردم. داشتم از کنار پارک رسالت رد می شدم،هیچ خوبه توی پارک نبود! البته طبیعی بود این وقت صبح کسی توی پارک نباشه، سر صبحونه عزیز بهم گفته بود که قراره واسه آخر هفته عمو اینا بیان خونه عزیز، گفت این دفعه قراره زن عمو هم باهاشون باشه!

الان این وسط من مونده بودم و یه خروار حس متضاد ازهم که توی جونم جوونه زده بود؛ رفتار دیشب آرشام هم شده بود سردسته ی تمام این حس های ضد ونقیض! رسیدم به یه نیمکت خالی سبز رنگ، به خاطر شبنمی که روش بود یه مقدار خیس شده بود.

یه دستمال از تو جیبم در اوردم و خیسی نیمکت رو باهاش گرفتم؛زیاد کارساز نبود ولی بی توجه به این روی نیمکت نشستم، سردی نیمکت فلزی رو تا ته وجودم حس کردم.الان اگه مامان بود کلی بهم تشر می زد که بلند شو پناه، تو که می دونی چقدر زود سرما می خوری! راست می گفت، کافی بود یکم باد یا هوای سرد به بدنم بخوره، سریع سینوزیتام اوت می کرد و دسته کم یکی دو هفته خونه نشینم می کرد! ولی ترس از سرما خوردگی هم دیگه نمی تونست زیاد از حال وهوایی که داشتم بیرونم بکشه و از جایی که نشسته بودم بلندم کنه!

 کوله ی کرم رنگم رو که کنارم روی نیمکت گذاشته بودم رو برداشتم و از توش گوشیمو بیرون کشیدم. ساعت هفت و نیم صبح رو نشون میداد! بیشتر از این نمی تونستم صبر کنم،شماره پویان رو گرفتم...بوق اول...بوق دوم...بوق سوم...بوق چهارم...فکر کردم خوابه و داشتم از زنگ زدنم پشیمون می شدم که یدفعه صدای پر از مهرش تو گوشی پیچید:

- جانم پناه قشنگم؟

@bita.mn

@mahdiye11

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 6
  • غمگین 1

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 13

 

ناخودآگاه با شنیدن صداش بغض کردم و اصلا هم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم تا متوجه بغض تو صدام نشه.

- سلام پویان، خوبی؟

از شنیدن بغضم مشخص بود که جا خورده! خیلی سریع گفت:

آره عزیزم من خوبم؛ ولی تو؟ پناه خوبی؟ چیزی شده؟

حس کردم که ترسیده نکنه اتفاق بدی افتاده باشه واسه همین سریع جواب دادم:

- نه نه ،چیزی نشده! من خوبم، فقط دلم خیلی واست تنگ شده صدات و شنیدم احساساتی شدم!

با تموم مهربونیش بهم گفت:

- من قربون خواهر کوچولوی احساساتیم بشم.منم دلم خیلی واست تنگ شده،ولی حالا بغض نکن من خیلی دلم می گیره.

 

با گفتن این جملش همه ی بغضم رو قورت دادم؛نمی خواستم ناراحتش کنم،اونم این وقت صبح که بهش زنگ زده بودم!

- باشه باشه،من خوبم،تو نگران نباش.

- مطمئن دیگه؟

- آره مطمئن باش.

- خیلی خب باشه! بگو ببینم چی شده کله صبحی یاد من افتادی؟ تا حالا تو این تایم از روز نشده بود بهم زنگ بزنیا!

- راست میگی ببخشید،خواب بودی آره؟

- نه عزیزم خواهش می کنم.خواب نبودم نگران نباش.

 

یکم سکوت کرد. وقتی ناراحت بودم حرف نمی زدم عادتم بود.بهش زنگ می زدما ولی با اینکه خودم زنگ میزدم همش سکوت می کردم و اون این رو خوب می دونست که الان یه چیزی شده و تونسته انقدر من رو بهم بریزه که حرف نزنم! خودش ادامه داد:

- پناه جان!

- جانم.

- نمی خوای بهم بگی چی شده؟

- پویان کاش اینجا بودی، خیلی نیاز داشتم الان اینجا باشی!

- عزیزدلم بگو چی شده! لازم باشه همین الان بلیط می گرم میام تهران!

- پویان عمو..عمو شوکت!

انگار که تعجب کرده باشه گفت:

- عمو شوکت چی؟؟!

- عموشوکت اینا اومدن اینجا،اومدن خونه عزیز.

چند ثانیه سکوت کرد.

- پس بالاخره اومدن!

جا خوردم!

 

- پویان تو؟!تو..می دونستی؟

- پناه آروم باش عزیزدلم،قضیش مفصله حتما باید ببینمت تا باهات حرف بزنم.

نمی تونستم صبر کنم!

- یعنی چی پویان! تو همه چیز رو می دونستی؟ پس چرا هیچی بهم نگفتی!

- پناه خواهش می کنم آروم باش.باید حضوری حرف بزنیم.من نهایتا تا آخر هفته اهواز باشم، بعدش کلاسا تشکیل نمیشن و میام تهران، یکم صبر داشته باش تا بیام با هم حرف بزنیم باشه؟

چاره ای جز صبر کردن نداشتم! آروم گفتم:

- خیلی خب، باشه.

- خودتو ناراحت نکن عزیزدلم، خواهش می کنم! می دونم خیلی واست سخته، تو از همه ی ما بیشتر آسیب دیدی ولی یکم صبر کن تا بیام رو در رو راجبش حرف بزنیم خیلی خب؟

- باشه پویان!

- الان خوبی؟

- خوبم!

- کجایی؟کلاس داری؟

- اومدم بیرون، الان می خوام برم دانشگاه.

- پناه کجا موندی تو؟ سرما می خوری!

 

- نه نگران نباش! الان دارم میرم.

- چطوری نگران نباشم آخه! پاشو پاشو عزیزم هر جا هستی سریع خودتو برسون یه جای گرم،آخه بیرون موندن تو این هوا اونم واسه تو...

- باشه پویان،فباشه! رفتم.گیر نده دیگه عین مامان!

یه نفس عمیق کشید و گفت:

- باشه عزیزم،فقط مواظب خودت باش.

- باشه توام همینطور،کاری باهام نداری؟

- نه قربونت برم،خیلی زود می بینمت.

خداحافظی کردیم و گوشی رو تو کولم فرستادم.پس پویان هم خبر داشت! کلی خودم رو آماده کرده بودم که زنگ میزنم چطوری جریانات رو بهش بگم! آخه اون از کجا می دونست! شاید بابا بهش گفته بود؛ ولی اگه بابا بهش می گفت که خبر داشت کی اومدن! گیج بودم،گیج تر هم شدم.

کولم رو برداشتم و به سمت دانشگاه قدم برداشتم. کاش هر چی زودتر این هفته هم می گذشت و از شر کلاسای دانشگاه خلاص می شدم.

***

 

با حس حالت تهوع شدید از آمفی دانشگاه خودم رو بیرون پرت کردم.احساس کردم سرم داره گیج می ره و قدرت اینکه بتونم روی پاهام وایسم رو ندارم بزور خودم رو به دستشویی رسوندم و صورتم رو با آب شستم. این دیگه چه حال وروزی بود نصیب من شده بود! احساس کردم دیگه بیشتر از این نمی تونم دانشگاه بمونم.از تو جیب مانتوم گوشیم رو در اورم و به ویشکا زنگ زدم.سر دو بوق نخورده جواب داد:

- چی شدی تو پناه خوبی؟

- بد نیستم!ویشکا کولم و پالتوم رو واسم بیار باید برم خونه! نمی تونم بیشتر بمونم.

- وای یعنی انقدر حالت بده؟

- نمی دونم ویشکا فقط کولم واینارو بیار.

- باشه باشه، توکجایی؟

- دستشویی!

- باشه اومدم.

گوشی رو قطع کردم و تو آینه به قیافه خودم زل زدم.چشمام سرخ شده بود.ته گلوم یه جوری بود و حالت تهوع داشت امونم رو می برید.

مقنعم رو از سرم بالا کشیدم و دوباره صورتم رو با آب شستم؛سعی داشتم احساس بهتری رو واسه خودم  درست کنم ولی خیلی هم موفق نبودم!شیر آب رو بستم و به دیوار دستشویی تکیه دادم و چشمام رو بستم.با صدای ویشکا به خودم اومدم.

- اینجایی تو؟چشت شد یهو! خوبی؟

سرم رو به نشونه آره تکون دادم و برگشتم دو باره تو آیینه تا مقنعم رو درست کنم.

 

- بیچاره استاد هم نگرانت شد.با اون حالی که تو رفتی بیرون،همه فهمیدن حالت خوب نیست.

برگشتم وبدون حرف کولم و پالتوم رو ازدستش گرفتم.

- ممنون ویشکا.فقط خودت به استاد بگو دیگه...من دارم می رم خونه.

- باشه تو نگران اون نباش خودش اصلا فهمید خوب نیستی،می خوای باهات بیام؟

- نبابا تو چرا بیای،برگرد برو سر کلاس، من یه تاکسی می گیرم می رم خونه.

پالتوم رو پوشیدم و کولم رو شونم انداختم.

- آخه با این حالت پناه؟

- نگران نباش ویشکا تو برو!

با دو دلی گفت:

- باشه، رسیدی بهم خبر بده خب؟

- باشه نگران نباش.

ازهم خداحافظی کردیم و خودم رو با تاکسی که دربست از در دانشگاه گرفتم به خونه رسوندم،حتی چند بار تو تاکسی هم حس کردم محتویات معده ی خالیم رو می خوام بالا بیارم! بعد از حساب کردن کرایه تاکسی پیاده شدم و واردخونه شدم.در پذیرایی رو که باز کردم،یه حجم از هوای گرم توی خونه خورد تو صورتم که حس بهتری بهم داد.عزیز با شنیدن صدای در با تعجب از تو آشپزخونه بیرون اومد و با دیدن من گفت:

- تویی مادر؟امروز زود برگشتی!

- آره عزیز، یکم حالم خوب نیست من میرم تو اتاقم استراحت کنم،واسه ناهار هم صدام نکن.

تا اینو گفتم سریع قدم هاشو به سمتم برداشت و گفت:

- الهی بمیرم مادر چت شده؟حالت بد شده؟

- نه عزیزم،خوبم قربونت برم نگران نباش.فقط یکم استراحت کنم بهتر میشم.

دیگه بیشتر از این چیزی نگفتم و نذاشتم عزیزبیشتر سوال پیچم کنه و خودم رو به اتاقم رسوندم با همون لباسایی که تنم بود خودم رو روی تختم پرت کردم.آخرش تو سرما موندن کار دستم داده بود.

***

چشمامو باز کردم.اتاقم تاریک بود.سعی کردم یادم بیاد کجام وچی شده! چند لحظه ای همنیجوری خیره بودم تا یادم اومد کی وچرا اومدم خونه! یهو صدای رعدو برق اومد ومنم یادم اومد که باید برم تمرین که مثل برق گرفته ها از سر جام بلند شدم! ولی همون موقع تمام بدنم تیر کشید که باعث شد صدای آخم دربیاد.

همین که نشستم دوباره حس حالت تهوع اومد سراغم،اَه مثل اینکه خوب بشو نبود. اینطوری نمی شد، من باید به تمرینم می رسیدم؛ اصن ساعت چند بود؟ یه نگاه به ساعت کنار تختم انداختم ساعت چهار و نیم عصر بود، من ساعت شیش باید به تمرین می رسیدم ولی با این حالت ضعف و تهویی که داشتم چطور می تونستم!

پالتو و مقنعم که از همون موقع که اومده بودم تنم بود رو در اوردم ولی دیگه حال عوض کردن مانتو شلوارم رو نداشتم، از جام بلند شدم، خاستم برم پایین و یه چیزی بخورم تا بتونم برم تمرین، دستم رو گرفتم به دیوار تا نیوفتم و آروم قدم برداشتم .در اتاقم رو باز کردم که احساس کردم عزیز داره با کسی حرف میزنه! اما درست چیزی نمی شنیدم؛رفتم جلوتر، صدای یه مرد بود ولی خیلی واضح نبود.

حداقل باید تا وسطای پله پایین می رفتم تا صدا رو می شنیدم! منم همین کارو کردم و تا وسطای پله ی مارپیچی که طبقه بالا و خواب هاشو به پذیرایی وصل می کرد رفتم که متوجه شدم آرشام با کلی کیسه خرید وسط پذیرایی کنار عزیز ایستاده و دارن با هم حرف میزنن! اوناهم از صدای پام متوجه حضورم شدن و همزمان به سمتم برگشتن، بقیه پله هارو هم طی کردم وبه پذیرایی رسیدم که عزیزسریع به سمتم اومد:

- الهی دورت بگردم مادر،این چه حال و روزیه!

اصلا متوجه حرفش نشدم مگه حال و روزم چش بود!بکنارم ایستاد و یه راست دست گذاشت رو پیشونیم:

- خدا مرگم بده پناه تو چرا انقدر داغی!

 

دستم رو روی پیشونیم گذاشتم، داغی حس نمی کردم! شاید هم به خاطر این بود که حرارت تمام بدنم تو یه سطح بود!

- عزیز من که داغ نیستم! شاید دستای شما سرده.

همون لحظه آرشام اومد سمتم و بدون اینکه بتونم عکس العمل خاصی نشون بدم دستش رو گذاشت رو پیشونیم.،بعدشم با دستش دستمو گرفت.

- داغی،خیلی هم داغی! تب داری پناه!

نمی دونم چرا وقتی این بشر رو می دیدم در لحظه قدرت تکلمم رو از دست می دادم! تو فکر جمع و جور کردن خودم بودم تا بتونم حرف بزنم که یهو با حس خالی شدن زیر پام داشتم میوفتادم رو زمین که همون موقع آرشام با یه حرکت منو گرفت و نذاشت سقوط کنم.عزیز که با دیدن این صحنه حسابی ترسیده بود و رنگش پریده بود با هول و وَلا گفت:

- مادر تو حالت اصلا خوب نیست باید بری دکتر تو رو ببینه.

بزور گفتم:

من:

- نه عزیز خوبم، یه چیزی بخورم بهتر میشم حتما فشارم افتاده.

 

بعدشم سعی کردم خودم رو از تو بغل و دستای آرشام بکشم بیرون که اصلا هم موفق نشدم، توانش رو هم نداشتم تا بزور اینکا رو بکنم! البته زورم من کجا و زور اون کجا! اونم که دهنش صاف بیخ گوشم بود شروع کرد به حرف زدن.

- کجات خوبی؟ بدت عین کوره داغه! فشارت هم افتاده باشه فقط،باید بریم دکتر!

بعدشم منو برد رو مبل تو پذیرایی نشوند وگفت:

- لباسات کجاس؟

بوی نعنای خنک می اومد فکر کنم آدامسی چیزی جوییده بود!

- من حالم خوبه، یه چیزی بخورم بهتر میشم. فقط فشارم افتاده همین!

- لج نکن پناه، تو از کی اینجوری؟

همین موقع عزیز در جوابش گفت:

- امروز زودتر از دانشگاه اومد مادر، بعدش هم رفت تو اتاقش خوابید.بچه از صبح حالش خوب نیست حرف نمی زنه! قربون دستت من که زورم بهش نمی رسه تا تو اینجایی ببرش دکتر، من دلم آروم نمی گیره همینجوری با این حال بمونه تو خونه.

آرشام یه نگاه به من کرد وبعدشم به عزیز گفت:

- نگران نباش عزیز،می برمش مگه دست خودشه!

ای خدا حیف حال نداشتم وبا هر حرف اضافه ممکن بود یه عُق بزنم وگرنه جوابشو می دادم! اینم دیکتاتور شده تو این موقعیت واسه من! بعدشم ازعزیز پرسید اتاقم کجاست و رفت سمت طبقه بالا، همون موقع هم عزیز رفت تو آشپزخونه و با لیوان نمی دونم جوشونده ی چی چی برگشت وبزور داشت گُلُپ گُلُپ به خوردم میداد ولی من با هر کدومش حس می کردم حالت تهوعم داره بیشتر میشه که دیدم آرشام با شال مشکی و همون پالتویی که صبح تنم بود برگشت و اومد سمتم.

- بلند شو بپوش!

- من باید برم تمرین نمی تونم بیام دکتر!

 

- یعنی چی! تمرین با این حالت؟

- با هر حالی! نمی تونم که از وظیفم سر بازکنم.

- از وظیفت سرباز نکردی،حالت خوب نیست و واسه هر کسی هم ممکنه پیش بیاد.با من بحث نکن پناه،پاشو اینا رو بپوش.

@bita.mn

@mahdiye11

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 5
  • غمگین 1

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 14

بعدم به زور از سر جام بلندم کرد و پالتورو تنم کرد.شالم رو، روی موهای تمام بازم  انداختم و با هم به سمت در پذیرایی راه افتادیم. بارون گرفته بود و هر لحظه داشت شدید وشدیدتر میشد. عزیز یه چتر بزرگ داد دستمون و با کلی دعا و سفارش منو به قول خودش به آرشام سپرد و راهیمون کرد.

نیم بوتای مشکیم رو پام کردم و با آرشام راه افتادیم. چتر رو باز کرده بود بیشتر روی سر من گرفته بود تا خودش،موهاش از قطرات ریز ودرشت و بی مهابای بارون که بهشون می خورد خیس شده بود. خودش چند قدمی از من جلوتر راه می رفت و کاملا مواظب بود تا بارون بهم نخوره، در ماشینش رو واسم باز کرد و چترو برام گرفت تا سوار شم،بعدشم در رو بست و خودش سوار و شد به سمت دکتر راه افتاد.

روی صندلی کنار تخت نشسته بود و داشت بهم نگاه می کرد.نمی فهمیدم تو چه موقیعتی هستم و الان کی من و اورده دکتر وباید دقیقا چه عکس العملی داشته باشم! این کارا از پسرعمویی که هشت سال بود ندیده بودم و یهو پیداش شده بود زیاد واسم قابل درک نبود! تازه کاش فقط نبودنش مسئله بود،اینکه تمام این مدت از پدرش متنفر بودم هم میشد یه علت دیگه واسم تا کاراشو درک نکنم! ولی خب خودش، آره واقعا از اون کینه ای به دل نداشتم.همونطور که من دخالتی تو کارای بابا نداشتم،اونم تو کارایی که باباش کرده بود اصلا کاره ای نبود؛ ولی شاید گناهش این بود که پسر همون پدر بود!

چشمام رو بسته بودم تا فکر کنه خوابم وحرفی بینمون زده نشه، اونم تمام مدت بدون حرف نشسته بود و من سنگینی نگاهشو رو خودم کاملا حس می کردم. نیم ساعتی طول کشید تا سِرُمم تموم شد.صدای پاش رو شنیدم که بیرون رفت و چند لحظه بعد با یه پرستار اومد داخل، منم دیگه چشمام رو بازکردم و داشتم نگاه می کردم.سِرُم رو از دستم کشید و انداختش تو سطل،آرشام هم ازش تشکر کرد و اومد بهم کمک کرد تا روی تخت بشینم.

شالم رو مرتب کردم و تا اومدم ازتخت بلند شم که دستم رو گرفت! نمی دونم من تب داشتم و همه چیز و داغ حس می کردم یا دستای آرشام انقدر گرم بود! دستای ظریف من توی دستای بزرگ و مردونه ی آرشام گُم می شد و اونم اصلا قصد نداشت این تضاد و بیخیال شه ودست منو ول کنه. منم حال این ونداشتم که باهاش مخالفت کنم و بخوام دستم رو بزور ازدستش بکشم بیرون؛ ولی خب هیچ کدوم از کاراش هم حس بدی بهم نمی داد! شاید واسه همین بود که هیچ مخالفتی با کاراش نمی کردم. بارون بند اومده بود؛اروم راه می رفتیم و قدم های آرومی که آرشام بر می داشت به خاطرحال مریض احوال من بود.

سوار ماشین شدیم که گوشیم زنگ خورد، اصلا نمی دونستم گوشیم حتی باهامه! توی جیب پالتوم بود و من اصلا یادم نبود.از تو جیبم بیرونش اوردم.وای اقای حقی بود ساعت شیش ونیم بود و من هیچ وقت دیر نمی کردم! فکر نمی کردم انقدر ساعت زود گذشته باشه؛ ناخودآگاه بلند گفتم:

 

- چیکار کنم حالا؟

آرشام هم که تا الان انگار منتظر بود تا من جواب بدم وببینه که کیه داره زنگ میزنه گفت:

- کیه پناه؟

لبام و که خشک شده بود با زبونم خیس کردم و رو بهش گفتم:

- آقای حقیه.

- آقای حقی کیه؟

- کارگردانِ...

نذاشت ادامه حرفمو بزنم که گوشیمو از دستم گرفت وجواب داد:

- بفرمایید!

بعدشم از ماشین پیاده شد.ماتم برد! این چرا اینجوری کرد؟ فکر کنم دیگه باید به اینکاراش عادت می کردم، نمی دونم از مریضیم بود که توان بحث کردن باهاش رو نداشتم یا دیگه باهاش کنار اومده بودم.

چرت نگو پناه آخه چرا باید باهاش کنار بیای! این افکار درهم برهم رو کنار زدم  وبه حال مریضم ربطش دادم ودنبالش گشتم.پشت سر ماشین ایستاده بود و از آیینه بغل داشتم نگاش می کردم که با قیافه جدیش داشت با موبایل حرف میزد.یه پلیوربافت مشکی روی شلوار کتون مشکی پوشیده بود وبا اون اخمی که الان قاطی چهرش شده بود و البته میشه گفت تا حالا هر وقت دیدمش یه آثار ازش تو چهرش بوده،داشت قدم میزد و صحبت می کرد. بعد از حدود دو،سه دقیقه برگشت تو ماشین و گوشی رو،رو بهم گرفت:

 

- خب خیالت راحت باشه دیگه.

- چطور! چرا گوشیم رو از دستم کشیدی؟

صدام یکم خش دار شده بود و مظلوم تر از هر موقعی،با اون قیافم که نوک بینیم قرمز بود وصورتی که بخاطر تب، لپاش گل افتاده بود، شبیه دختر بچه هایی شده بودم که دارن از بی طاقتی مریضیشون غر میزنن.یکم بهم نگاه کرد،نمی دونم چرا یه جوری شدم از نگاهش!خجالت بود یا...نمیدونم!سرم و چرخوندم اون طرف و گفتم:

- من خودم زبون داشتم جواب بدم.

خیلی با آرامش  جوابم رو داد و گفت:

 

- می دونم زبون داری، اونم به مقدار و میزان کافی! فقط بهتره الان بی خودی انرژیتو هدر ندی.من باهاش حرف زدم ،گفتم که پسر عموتم، بهش گفتم حالت خوب نیست و نمی تونی امروز بری.

- خداروشکر به هر کی هم میرسی باید حتما ذکر کنی پسر عموی منی!

از این حرفم خندش گرفته بود ولی خودشو نگه داشت و ادامه داد:

- به هر حال...وگفتم باید چند روزی هم استراحت کنی!

چشمام چهارتا شد! من باید به تمرینم می رسیدم،همزمان ماشینو روشن کرد و راه افتاد.

- چی گفتی؟ اصلا از من پرسیدی که همچین حرفی زدی تو؟

- نه مثل اینکه خداروشکر داروها خوب داره اثر می کنه دوباره زبونت باز شد!

- من کارم واسم مهمه، نباید بدون هماهنگی من اینو می گفتی!

 

- دکترت صلاح دیده تو استراحت کنی؛ تو می خوای خلافش عمل کنی؟

- اون از وضعیت کاری من خبر نداره!

- من با کارگردانتون حرف زدم. گفت چون به آخر هفته نزدیکید،میتونه تمرین وکنسل کنه و ظاهرا به یسری از کارای دکورتون برسن،پس نگران نباش!

دیگه حرفی نداشتم بزنم. قرار هم بر این بود اون چند روزی که میان تا دکور صحنه رو کامل کنن ما تمرین نداشته باشیم.منم که تا سه شنبه یعنی امروز بیشتر کلاس نداشتم تو دانشگاه،پس سه روزی رو می تونستم استراحت کنم! طبق چیزی هم که بچه ها از قبل هماهنگ کرده بودن به احتمال زیاد از هفته آینده کلاس نمی رفتیم و فقط می موند تمرین! ولی واسه اینکه کم نیارم گفتم:

- به هر حال باید اول به من می گفتی!

اونم با یه حالتی گفت:

- خیلی خب دفعه دیگه حتما باهاتون هماهنگ می کنیم خانم لطفی!

 

بعدشم یه لبخند زد که از نگاهم دور نموند و منم به خنده انداخت ولی صورتم رو سمت شیشه ماشین کردم و ترجیح دادم دیگه چیزی نگم تا به خونه برسیم.عجیب بود با این حال می تونستم بخندم!

بعد از رسیدنمون به خونه،عزیز اومد  پیشوازم و با کلی قربون صدقه منو برد داخل،آرشام هم فقط یه سر اومد داخل داروهام رو به عزیز داد و بعدشم یه چیزایی به عزیز آروم و طوری که من نشنوم گفت و در آخر هم یه خداحافظی کرد و رفت.تو اون فاصله که ما رفته بودیم عزیز واسم سوپ درست کرده بود و برام یه کاسه ریخت و به زور چند قاشق به خوردم داد.با اینکه اصلا اشتها نداشتم ولی به خاطر اینکه عزیز ناراحت نشه یکم ازش خوردم وبعدشم رفتم تو اتاقم تا استراحت کنم وبخوابم، لباسامو عوض کردم یه راست توی تختم خزیدم.چیزی نگذشت که خوابم برد.

***

بعد ازگذشت دو روز و مراقبت های عزیز و مامان که عزیزاز حالم با خبرش کرده بود و اومده بود اینجا،حالم خیلی بهتر شده بود.توی این دو روز انواع و اقسام چیزای مقوی بود که تو حلقم می ریختن تا به قول خودشون جون بگیرم.هر چی هم دلیل سرما خوردیگم رو می پرسیدن جرئت نمی کردم بگم که چی شده و اون روز صبح زود،چطور تو سرما موندم! ویشکا هم همون شب باهام تماس گرفته بود وبهش گفته بودم که حالم خوبه،اونم خیالش راحت شده بود وگفت خیلی نگرانم بوده.امروزم پنج شنبه بود وقرار بود عموبه همراه زنش بیان خونه عزیز،از اون روز دیگه آرشام رو ندیده بودم.عزیز بهم گفت که اون روز اومده یه سر بهش زده و یه سری چیزا که نیاز داشته رو نذاشته خودش بره خرید و رفته براش گرفته؛ بعدشم که منو دیده وبقیه ماجرا که خودم می دونستم.

یه دوش گرفتم وحسابی خودمو خشک کردم تا تو این هوا قوز بالاقوز نشم! بارون ازدیشب بند اومده بود ولی هوا خیلی سرد بود؛ واسه همین به سفارش مامانم خوب موهامو خشک کردم.لعنتیا هم خیلی پُر بودن هم خیلی بلند! دستم می شکست تا سشوارشون کنم. اگه به حال خودشونم می ذاشتم که شبیه جنگل آمازون می شدم! با هر بدبختی که بود آخرین دسته ی موهامو که جدا کرده بودم رو خشک کردم و فرستادم پشت سرم،سشوارو جمع کردم و گذاشتم توی کشوی میزآرایش سفید رنگم.چتریامو که حسابی سشوار کشیده بودم رو با دستم یکم مرتب کردم و رفتم سراغ  کمدم تا یه لباس مناسب واسه شب بپوشم.

چند بار خوب برندازش کردم تا بالاخره یه بافت گلبهی یقه کیپ که سر آستیناش یکم گشاد می شد و بعدش به حالت کیپ روی مُچ دستم بسته می شد رو ازکمد به همراه یه شلوار کرپ صورتی کمرنگ بیرون کشیدم وتنم کردم.بعدشم به صورتم یه نرم کننده زدم و یه رژلب هم رنگ بلوزم شد تمام آرایشم! دو قسمت از کناره ی موهامم بافتم و با یه گیر صورتی به رنگ شلوارم پشت سرم فیکس کردم و رفتم طبقه پایین تا به عزیز و مامان که داشتن تدارک شام رو می دیدن کمک کنم.البته بنده خداها همه ی کار ها رو کرده بودن! فقط خواستم برم تا حداقل واسه چیدن میوه ای چیزی بهشون کمک کنم.به سمت پذیرایی قدم برداشتم که مامان و عزیزم بهم نگاه کردن.

 

مامان با حالت مهربونه همیشگیش بهم گفت:

- ماشالا عزیزم مثل ماه شدی.

یکم خجالت کشیدم وگفتم: 

- ای بابا شما مامان منی اینو نگی پس کی بگه؟

همون موقع عزیز گفت:

- الهی سفید بخت بشی مادر،خب راست میگه پروانه، بزار برات اسپند دود کنم.

@bita.mn

@mahdiye11

 

 

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 5
  • غمگین 1

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 15

منم به شوخی گفتم:

- فکر کنم از بس این دو روز منو درب وداغون دیدید الان به نظرتون خیلی تغییر کردم!

مامان سریع در جوابم گفت:

- این چه حرفیه مامان! تو همیشه دخترخوشگل منی.

رفتم پیشش، گونشو بوس کردم و گفتم:

- خب خوشگلی من بخاطر شماست دیگه! از بس شما خوشگل هستین منم به شما رفتم.

 

چشمای قهوه ای رنگ مامان می خندید، صورت سفید وچشم های درشتش و چالی که موقع لبخند های زیباش یک طرف صورتش نمایان می شد می تونست یکی از  بهترین زیبایی هایی که داشت باشه برای اینکه بابا انقدر عاشقش باشه! البته همیشه می گفت که مامانم بهترین رفیق و صبورترین یار براش تو دنیاس که به نظرم راست می گفت، چون مامان همیشه حسابی همراه بابا بود وصبوریش هم که زبون زد فامیل ودوست و آشنا!

جواب لبخندش رو با لبخند دادم که همون موقع عزیز با یه سینی که توش اسپند بود برگشت وحسابی دور سرمن و مامان چرخوند منم سینی رو از دستش گرفتم و دور سر خودش چرخوندم که همش می گفت

- ای بابا مادر کی منو چشم می زنه آخه!

منم بهش می گفتم: 

که از بس خوشگله هر کی ببیندش بهش حسودی می کنه!

بعدش هم سینی اسپندو بردم وتو نور گیر گذاشتم تا خودش خاموش شه و مشغول چیدن میوه ها توی ظرف میوه شدم و ظرف میوه رو روی میز وسط پذیرایی گذاشتم

.حدس میزدم مامان و عزیز از رفتارم یکم تعجب کرده بودن! شاید فکر می کردن واسه امشب نخوام میزبان خوبی باشم! ولی خب منم پیش خودم یه تصمیماتی رو گرفته بودم.

ساعت از هشت گذشته بود و ما دیگه تقریبا آماده بودیم.بابا هم تازه رسیده بود؛ من و بابا توی پذیرایی بودیم ومامانو عزیز رفته بودن تو اتاق عزیز که طبقه پایین هم بود تا یه کارایی که نمی دونم چی بود رو انجام بدن، شاید هم می خواستن یه سری حرفا بهم بزنن که من و بابا نباید می شنیدیم! رابطه مامان وعزیز خیلی با هم خوب بود دقیقا مثل یه مادر و دختر بودن با هم دیگه،عزیز همیشه می گفت خدا اگه به من دختر نداد ولی عوضش پروانه رو واسم فرستاد که بشه دخترم و همدمم، بشه گوش واسه شنیدن حرفام و چشم واسه دیدن اطرافم!

سرم تو گوشیم بود و داشتم اینستاگرام رو بالا پایین می کردم که بابا صدام زد:

- پناه بابا!

سرم و از تو گوشی بیرون اوردم و بهش گفتم:

- جانم!

- بهتری دیگه بابا آره؟

یه نگاه مهربون بهش کردم و گفتم:

- آره بابا جون نگران نباش، این دو روز انقدر که مامان وعزیز بهم رسیدن مگه میشه خوب نباشم!

- خداروشکر عزیزم، یه گُل دختر که بیشتر تو خانواده نداریم، باید هم حسابی مواظبش باشیم.

بهش لبخند زدم، ادامه داد:

- پناه می خوام قبل از اومدن عموت اینا یکم باهات حرف بزنم!

- باشه حتما!

- تو این یه هفته ای که از دیدن عموت اینا گذشته، راجب چیزایی که شنیدی فکر کردی؟

یه نفس کشیدم وبهش گفتم:

- آره بابا، فکر کردم.

- خب عزیزم، من نمی خوام تحت فشارت بزارم یا ازت بخوام به زور خوب رفتار کنی؛ ولی عموت اینا الان برگشتن و دیگه جزء خانواده محسوب میشن. ممکنه زیاد تر از اینا ببینیمشون وباهاشون رفت وآمد کنیم؛ به اندازه ی کافی از دید فامیل و دوست وآشنا عموت زیر ذره بین هست و حتما هم رو در رو شدن با اون ها،تحت فشار می ذاردش! من خودم هم قبل ازاینکه اصل جریان رو از زبون عموت بشنوم، خیلی روی خوشی نسبت بهش نشون ندادم ولی اون روز که اومد شرکت