رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

ورود به معما‌ها/ سوگند آقائی کاربر نودهشتیا


sogand-A
 اشتراک گذاری

بعد از خوندن حداقل چهار یا پنج پارت جواب بدید.  

2 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. سطح قلم؟



ارسال های توصیه شده

  • کاربر منتخب

"مجموعه داستان‌های تغییر ناپذیر"
 

جلد یکم:

( ورود به معما‌ها )

نویسنده ی اثر:

"سوگند آقائی"

ژانر:

علمی-تخیلی، فانتزی

خلاصه:
سالیان سال به دنبال خود می گشت، در هر لحظه ی زندگی اش در دنبال پیدا کردن و یافتن خود حقیقی اش بود، خودی که اصل باشد نه گنگ و مبهم!
در مسیر یافتن خودش در معما ها و هزار تو های حقیقت گم شد و شاید مسیری که سرنوشت برایش رقم زده بود همان مسیر اصلی یافتن بود. یافتن خودی که گم شده بود.
او کسی بود که برای اولین بار باعث و بانی تغییر ها شد، اصلا چه کسی می گوید که آدم تغییر ناپذیری هم پیدا می شود؟ 

مقدمه:
ای سرزمین جادویی ام، ای آینه های حقیقت ام، منِ اصل را بیابید که هنگام آن رسیده است، حال وقت تغییر است، من عامل تغییر ام، سعی نکن فرا کنی که من مثل اکسیژنی در هوای اتمسفر نفسهایت پیچیده ام، راه فراری نیست و اکنون می خواهم با من اکسید شوی. پس وقت تغییر است، توی تغییر ناپذیر به دستان من ...
تغییر خواهی کرد.


 

ویرایش شده توسط sogand-A

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پست یکم:

فصل نخست:
به دنبال ماهیت.

ذات!
ماهیت!
درون!
بیرون!
عنصر!
و شاید هم مولکول ها و سلول ها!
من و تو!
این ها همان کلمات دیوانه کننده ای بود که ذهن خروشانش را به طوفان و موج تبدیل می کرد، او ناشناخته بود، ناشناخته ای که خودش هم نمیدانست کیست و در مقابل دیگران نمی دانست چه جوابی برای توصیفِ خودِ مزخرفِ گنگش بدهد. او مانند خورشیدی بود که سالیان سال در پشت ابر ها و گردباد ها به دام افتاده بود و نمی توانست آن پرده های تیره و تار را کنار بزند.
چند دقیقه به آن جاروی لعنتی خیره شد و زیر لب نا سزایی نثار جارو و خودش کرد، حتی این جارو هم مثل خودِ ابلهش ناشناخته و شاید به قول همه ی اطرافیانش ناقص بود.
نقص؟! سری تکان داد و زیر لب چند بار آن کلمه ی منفور را تکرار کرد، او ناقص که نبود؟ بود؟
باور داشت که ناقص نیست امّا همه ی اطرافیانش و کسی که مثلاً نام پدر را یدک می کشید به او ناقص می گفت! نفسش با شتاب از حصار دهانش بیرون آمد و در هوای سرد ماه فوریه پا به فرار گذاشت، با نگاهش فرار آن بخار کوچک را دنبال کرد که در جایی محو شد و دیگر خبری از آن بخار کوچک تنفسش نبود.
لبه های پالتوی قهوه ای رنگ را بیشتر به دور خود کشید بلکه ذره ای هم که شده این پالتوی کهنه جلوی عبور ذرات سرد هوا را بگیرد. 
ـ ‌تموم نشد؟ دیگه چقدر میخوای لفتش بدی دختره ی تنبل؟!
با صدای صاحب کار کچلش به طرف او بازگشت، سر تاس و بی موی پیرمرد را از نظر گذراند و فکر کرد کاش می توانست دانه های مو را در سر این پیرمرد بکارد و هر روز مقداری آب به آن دهد تا رشد کند، شاید مجبور می شد مقداری کود حیوانی هم برای رشد بهتر موها به آن اضافه کند، فکر احمقانه، کوکانه و پر از تخیلش باعث شد تا لبخندی کوچک بر روی لب های سردش بنشیند، آقای اسمیت* ابرو هایش را بیشتر در هم برد که پیشانی بلندش خط خطی شد، اینبار با حرص و عصبانیتی آشکار غرولند کرد:
ـ‌ چیه؟ چیز خنده داری از تنبلی خودت شنیدی؟ زود باش مشتری دارم باید ظرف ها رو هم بشوری!
آهی کشید و کلمه ای شبیه به چشم از دهانش به بیرون خزید. جمله ی زیر لبی آقای اسمیت ناراحت و غمگین ترش کرد:
ـ‌ دختره ی ناقص!
قلب کوچکش که در زیر پالتوی کهنه پنهان شده بود تیره و آلوده شد، ماهیتش چه بود؟ چرا جوابی برای این سوال لعنتی پیدا نمی کرد؟ چرا خورشید شادی در زندگی اش طلوع نمی کرد؟ سال ها بود که فقط نگاه غمگین ابر های آسمان زندگی اش را دیده بود.
نفسش را لرزان بیرون داد و مشغول طی کشیدن و عقب راندن برف های تازه شد، عطر خوش تازگی برف ها را بلعید و لبخندی ناخواسته از این همه پاکی، سفیدی و درخشانی برف ها بر روی لبش نشست.
طی کشیدن ها را که به اتمام رساند دست های سرخ شده از سرمایش را جلوی دهانش گرفت و با بخار دهانش کمی آن ها را گرم کرد، دست هایش را تند و تند به هم مالید و با شانه دَرِ سفید رنگ و شیشه ای رستوران را عقب راند، با وارد شدنش گرما به استقبال آمد و او را در آغوشش فشرد، لبخندی از مهربانی گرما و آتش بر روی لب هایش نشست و بعد همینطور که خودش را بغل کرده بود به سمت آشپزخانه رفت، صدای به هم خوردن ظرف های بزرگِ غذا، سکوت آمیخته به پچ پچ های کارکنان را می شکست.
نفس عمیقی کشید و اجازه داد تا آب بینی اش راه بیفتد، سرما نمیخورد، این را مطمئن بود، در همین یک مورد احساس کرد از ناقص بودنش راضی است، هیچگاه سرما نمیخورد و حتی اگر قندیل هم می بست نمیمرد، از آنجایی که پنج ساعت تمام در زیر دریاچه ی یخی فرو رفته بود و نمرده بود می توانست پی به این حقیقت ببرد، این یکی از مزیت های ناقص بودن بود! 
ـ ‌هوی ریجینا! اینا رو بشور زود باش!
لحظه ای اخم کرد امّا با یادآوری موقعیت خفقان آورش اخم از بین رفت و نا امیدی و ناراحتی در صورت سفیدش رخنه کرد، آهی کشید، او به این کار احتیاج داشت، زیر لب به خودش دلداری داد.
ـ ‌آروم باش ریجینا! آروم دختر، تو به این کار نیاز...
جمله ی درونی و فکری اش با شکستن و نصف شدن فر نصفه نیمه باقی ماند، دستانش را روی سر دردناکش گذاشت و جیغی از درد کشید، دوباره نه! دلش نمیخواست شاهد تکه تکه شدن و سوختن اطرافش باشد.
صدای گنگ و نامفهومش با اصوات و سر و صدای اطرافیانش یکی شد:
ـ ‌دوباره نه ریجینا! خواهش می کنم نه! تو رو خدا نه! ولم کن! بزار برم! آزادم کن! من نمیخوام اینی که هستم...
خسارت ها فزونی یافت، جیغ اطرافیان پرده ی صماخش را لرزاند امّا ...
امّا صدایی دریافت نکرد، انگار آن بخش حلزونی گوشش دلش نمیخواست پیام الکتریکی به مغزش ارسال کند و بتواند چیزی بشنود، کر شده بود؟ نه، او درد داشت، درد، رنج، درد و باز هم درد!
نفس نفس میزد، عرق از گوشه و کنار شقیقه هایش راه گرفته بود و مردمک چشم هایش بی هدف داشت دنیا را به آتش می کشید، روی دو زانویش افتاده بود و دست هایش جمجمه ی دردناکش را می فشرد تا از درد وحشتناکش جلوگیری کند، لحظه ای بعد همه چیز انگار متوقف گشت، زمان انگار ایستاد و بعد تمام شد، رفت، رفت و رفت!
زیر لب کلمه ی رفت را تکرار می کرد و اشک از گوشه ی چشمش راه خودش را گرفته بود، بی صدا اشک می ریخت و دلش به حال خودش می سوخت، او ناقص بود؟
لحظه ای بعد انگار گوش های از کار افتاده اش دوباره به حالت قبلی خود بازگشت، توانست اصوات را بشنود و از همه چیز دردناک تر صدای هق هق و گریه ی خودش بود که در میان گریه ی زنان و کودکان دیگر می پیچید، گریه میکرد؟ برای چه؟ چرا نفهمیده بود؟ 
ـ‌ببرینش... توروخدا ببرینش... اون یه شیطانه! یه اهریمن! باید بمیره!  نگاه کنین به رستوران! بایــ....
دیگر نشنید و یا نه، دلش نخواست بشنود، حالا از ناقص بودن درجه اش ارتقاء یافته بود، تبدیل شده بود به اهریمن! به شیطان! به ابلیس!
زار زد و اینبار صدای بم و آشنای همان مرد را شنید که بارهایی دیگر او را در این حالت دیده بود و هر بار از دست این مرد گریخته بود.
ـ‌‌آروم باشید! خطر رفع شده!
خطر رفع شده بود؟ نه! او خود خطر بود مگر نه؟ دلش به حال خودش سوخت! حالا می خواست چه کند؟ دوباره فرار می کرد؟ مثل بار های دیگر؟ دیگر گریختن کافی بود، دیگربس بود! باید می مرد تا هم خودِ گنگش راحت می شد هم این انسان های بیگناه اطرافش!
دستی زیر بازویش را گرفت و او را از جا بلند کرد، از میان چشمان اشکی و دردمندش به مرد میانسال روبه رویش خیره شد، مانند تمام دفعاتی که او را دیده بود اخم داشت، سبیل بلند سفید رنگش سر جایش بود، چشم هایش بی رحم به نظر می رسیدند و لباس عجیب و غریبش را به تن داشت! 
دهان باز کرد و لرزان صدایش از میان لب هایش خارج شد:
ـ‎من... من ... به مسیح قسم...
تمام حرفش تمام شد و بر روی زمین افتاد، چیزی نوک تیز در ران پایش فرو رفته بود و اکنون فقط چشم های پر از قطرات اشکش باز بود، آرام آرام چشم هایش بسته شد، داشت میمرد؟ باید تشکر میکرد از کسی که این جسم نوک تیز را در رانش فرو برده بود یا باید ناراحت می شد از مرگش؟ 
آه ... دیگر چیزی را حس نمی کرد، گویی در خلاء فرو رفته بود! همه جا ساکت بود، سکوت مطلق! زمان از نظر او ایستاده بود و انگار سیاه چاله ها او را در خود فرو برده بودند.
دنیا سبک شده بود یا او اینطور حس می کرد؟ 
تمام شد و دیگر حتی همان خلاء را هم حس نکرد!

ویرایش شده توسط sogand-A

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پست دوم:
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در جایش غلطی زد و خواب آلود چشم هایش را باز کرد، لحظاتی و یا دقایقی را به سقف سفید رنگ چشم دوخت، گیج بود، به پاهای بی حس و تن لمس شده اش تکانی داد و بالاخره توانست روی زمین سفید رنگ بنشیند، در اتاقی خالی بود، زیر لب گفت:
ـ محض رضای مسیح! حس میکنم توی منطقه ای خالی از سکنه گیر افتادم!
پاهایش را تکانی داد که آخش درآمد، چرا ران پای راستش اینقدر درد می کرد؟ سرش گیج رفت و لحظه ای جلوی چشمانش به سیاهی گرایید، چندی بعد اتفاقات را به یادآورد، دیشب ... نَمُرده بود؟!
آهی کشید، آن سطح های دلش مردن و راحت شدن می خواست ولی عمق قلبش احساس شادی می کرد که هنوز زنده است، همان پالتوی قهوه ای را به تن داشت و لباس های کهنه ی دیگر را، فقط پالتوی بیچاره پاره شده بود و چشم ها و سرش درد وحشتناکی داشت، نگاه در چهار دیواری گرداند امّا نه دری بود و نه پنجره ای، چطور وارد اینجا شده بود؟ اینجا دیگر کدام جهنم درّه ای بود؟ چرا حداقل یک وسیله ی کوچک داخل این اتاقک سفید نبود؟
چشم بست و نفس عمیقی کشید، دلش خلاصی می خواست، خلاص شدن از تمام سر درگمی های زندگی گنگش!
وقتی چشم باز کرد با دیدن دو نفر جا خورد و چشم گرد کرد، اینها دیگر که بودند؟ چگونه وارد اتاقک شده بودند، آن هم وقتی که نه دَری وجود داشت و نه پنجره ای؟!
کمی که دقیق شد مرد بی رحم دیشب را شناخت، ولی آن زن که بودند؟ 
لب های بی رنگش از یکدیگر فاصله گرفت و گفت:
ـ ‎شما... شما کی ...
مرد حرفش را قطع کرد:
ـ من جورج لاج هستم خانم جوان، شما چند بار از دست من فرار کردید؟!
شمارشش از دستش در رفته بود، این مرد چه میخواست؟
گویی که آقای لاج فکر و ذهنش را خوانده باشد گفت:
ـ سازمان بین الملل کنترل جادوگران* خانم! به اختصار به این سازمان میگیم IOWC* من رئیس اونجا هستم و شما خانم ...
لحظه ای مکث کرد و درحالی که دستانش را در پشت سرش به یکدیگر قلاب کرده بود چند قدم به جلو آمد:
ـ میدونید چند بار قوانین جادو رو بر هم زدید؟!
چشم ریز کرد و ابرو در هم کشید، گنگ و مبهم زیر لب گفت:
ـ جادو؟! من جادوگر نیستم!
آقای لاج با حالتی که تمسخر را به خوبی به رخ می کشید گفت:
ـ بله جادو، نکنه میخواید بگید تمام اون خسارت ها و خرابکاری ها هم کار شما نبوده؟ 
سر کج کرد و شتاب زده گفت:
ـ نه! نه! مقصر من بودم ولی ... ولی من یهویی کنترلم رو از دست میدم و خب نمیدونم کی هستم.
آقای لاج نگاهی به او انداخت و با چشم هایی ریز شده گفت:
ـ خانوادتون کجاست خانم ریجینا بیکر؟ میدونم که در پرورشگاه بزرگ شدید ولی آیا چیزی از خانوادتون میدونید؟
سرش را به چپ و راست تکان داد و در حالی که نمیخواست کسی غم چشم هایش را ببیند سر به زیر انداخت، خانواده اش؟! 
ـ نمیدونم... 
آقای لاج با چشم های نفوذ ناپذیرش به او خیره شد و آرام گفت:
ـ نمیدونید؟
سرش را پایین تر برد و بعد در حالی دستانش را از استرس زیاد به یکدیگر قلاب کرده بود گفت:
ـ پدرم ... پدرم من رو نخواست! پنج سال پیش من رو به پرورشگاه برد و بعد دیگه ندیدمش! حتی صورتش هم یادم نمیاد و تنها چیزی که از پنج سال پیش یادمه کلمه ی ناقصه!
سکوت شد و آقای لاج زیر لب چیزی گفت که به گوشش نرسید . زنی که پشت سر آقای لاج ایستاده بود قد بلندی داشت، به طوری که شاید چند سانتی هم از آقای لاجِ قد بلند، بلند تر بود، کلاه مشکی رنگ و بزرگی به سر داشت و چشمان قهوه ای اش همه چیز را با دقت رصد می کرد، زن دست کش مشکی اش را در آورد و دستی به موهای طلایی رنگ و کوتاهش کشید، قدمی جلو آمد و گفت:
ـ پس نمیتونی جادوی درونت رو کنترل کنی! تو از نژاد جادوگرانی دختر کوچولو پس باید یا بازداشت بشی تا مردم در خطر نباشتند یا ...
ریجینا قسمت دختر کوچولو را ندید گرفت و با چشم هایی ریز شده و ترسان درحالی که از زندان می ترسید آرام زمزمه کرد:
ـ و یا چی خانم؟
زن سرش را کج کرد و به آقای لاج چشم دوخت، لحظه ای سکوت کرد و بعد خطاب به او لب گشود:
ـ‌ باید به هاگوارتز بیای دختر کوچولو، باید بتونی جادو رو کنترل کنی و اگه فارغ التحصیل نشی، اونموقع آقای لاج ممکنه که زندانیت کنه یا اینکه اتفاق های بدتری بیفته! 
از شنیدن جمله ی اتفاق های بدتر به خود لرزید و لب هایش از ترس به یکدیگر چفت و فشرده شد، باید چه میکرد؟ به مدرسه ی هاگوارتزی می رفت که همه مشتاق بودند پا به آنجا بگذارند یا اینکه به قول این زن در گرداب اتفاق های بدتر می افتاد؟ جوابش معلوم بود مگرنه؟
او باید ماهیتش را می شناخت، آیا به راستی از نژاد جادوگران بود؟ یعنی پدر و مادرش جادوگر بوده اند؟ لبخندی روی لب هایش نشست، او نیز می توانست خودِ گم شده و گنگش را بشناسد، فقط باید تلاش می کرد و در آن مدرسه به دنبال خودش می گشت، او باید موفق می شد تا خودِ اصلی اش را بیابد.
ـ قبوله خانم، من به اون مدرسه میرم و اگه نتونستم جادوی درونم رو کنترل کنم میتونید مطمئن باشید که آماده ی هر اتفاق بدتری ام!
زن با تردید سری تکان داد، ریجینا دلیل این تردید لانه کرده در چشم های زن را نفهمید بیخیال کنجکاوی اش شد و خواست از روی تخت خواب برخیزد که درد در پاهایش پیچید و متوقفش کرد، با اینکه لبش را گزیده بود امّا صدای آخش فراری شده از لب هایش بیرون آمده بود. 
آقای لاج دست هایش را روی سینه هایش قلاب کرد و گفت:
ـ به خاطر سرنگ جادویی ای بود که بهت زدم، سرنگ کنترل جادوگرای قانون شکنی مثل تو!
با حرص گفت:
ـ ولی من از هیچ قانونی خبر نداشتم، در ضمن آقای محترم، من کنترلم رو از دست دادم!
آقای لاج سری تکان داد که گمان می رفت بیشتر نشانه ی الکی تایید کردن باشد، به طرف آن دو خانم رفت و گفت:
ـ ده روزه که بیهوشی خانم جوان، برای شروع مدارس هاگوارتز فردا آماده باشید، کارمندان وسیله های مورد نیاز برای تحصیلتون رو فراهم خواهند کرد و بعد از فارغ التحصیلی تمام پول هایی که براتون پرداخت شده رو باید به سازمان برگردونید، با کار کردن در اینجا یا هر چیز دیگه ای!
آقای لاج در چشم به هم زدنی غیب شد و ریجینای گنگ را با دهان باز از تعجبش تنها گذاشت، پرداخت هزینه ها؟! 
زیر لب ناسزایی نثار این مرد ریش ریشو کرد و ادامه داد:
ـ هزینه بدم؟! هنوز هیچی نشده از من پول میخواد مردک پول پرست!
به جهنم، این را هم قبول می کرد ولی باید ماهیتش را می شناخت، او هم خانواده داشت مگرنه؟ دلش از داشتن خانواده مالش رفت و انگار رودی از عسل در قلب کوچکش جوشید، قلب کوچکش می توانست خورشید شادی را در آسمانش ببیند؟

ویرایش شده توسط sogand-A

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پست سوم:
فصل دوم:
فروشگاه کوتوله ها

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پالتوی کهنه را پوشید و به خودش در آینه خیره شد، بیشتر از هر موقعی خسته و شاید هم سردرگم بود، چیزی به نام امید در قعر چشم هایش موج میزد و به او می فهماند که شاید می توانست خودِ حقیقی اش و خانواده ی اصلی اش را پیدا کند. 
پدرش او را نخواسته بود؟ چرا؟ گناه او چه بود؟ تنها گناهی که در کل زندگی اش داشت متولد شدن بود، پا گذاشتن به این کره ی خاکی تنها گناه و اشتباهش بود. 
آهی کشید و کلاه پشمی قهوه ای رنگ را بر روی گوش ها و موهای بلندش کشید، به سمت خانم آدلر برگشت و منتظر خیره اش شد، خانم آدلر همان زن جادوگر و قد بلندی بود که دیروز او را دیده بود، راهکار همین خانم قدبلند باعث شده بود تا اکنون او به دنبال رفتن به مدرسه ی جادویی هاگواتز باشد، خانم آدلر دستکش های بنفشش را که با لباسش ست بود پوشید و گفت:
ـ زیاد از من دور نمیشی دختر کوچولو! جایی که میریم بازار بزرگ کوتوله هاست، جایی برای خریدن وسیله های مدرسه ات.
اگر می توانست به خاطر این دختر کوچولو گفتن ها با خانم آدلر به شدت برخورد می کرد امّا به خانم آدلر به شدت احتیاج داشت، چیزی نگفت و به خانم آدلر نزدیک تر شد.
ـ خب دختر کوچولو آماده ای؟ 
در حالی که نمی دانست برای چه باید آماده باشد با تردید آرام سر تکان داد و منتظر شد.
دهان باز کرد تا کلمه ای بگوید که حرکت موج مانند اطرافش مانع شد، با وحشت چشم بست و محکم دست های خانم آدلر را فشرد. لحظه ای چیزی حس نکرد و فقط می توانست حرکت سریع بدنش را حس کند، پس از دقایقی طولانی بالاخره انگار متوقف شد. 
با سرگیجه چشم باز کرد که خودش را افتاده بر روی زمین یافت. خانم آدلر بالای سرش ایستاده بود و تقریباً به سمت او خم شده بود.
ـ خوبی دختر کوچولو؟ 
کاش می توانست بگوید که از کلمه ی دختر کوچولو متنفر است. دست بر روی پیشانی اش گذاشت و خواست بلند شود امّا چشم هایش سیاهی رفت و لحظه ای دیدگانش تاریک شد. کمی همینطور ماند تا خون به مغزش برسد سپس دست در دست خانم آدلر گذاشت و خودش را بالا کشید. 
خانم آدلر زیر لب غرغر کرد:
ـ هوف، این بچه حتی نمیتونه فرا مکعب رو تحمل کنه، چطور میخواد جادو یاد بگیره؟!
در ذهن کلمه ی مبهم فرامکعب را تکرار کرد و پرسید:
ـ فرا مکعب؟! منظورتون چیه خانم آدلر؟
خانم آدلر بی حوصله به او نگاه کرد و گفت:
ـ برای سفر در بُعد های مختلف بدون اینکه جسم، مکان یا زمان بتونه جلوی ما رو بگیره از فرامکعب استفاده می کنیم، یه چیزی پیشرفته تر از تلپورت. حالا هم راه بیفت چون باید به فروشگاه کوتوله ی اول بریم.
ـ کوتوله ی اول؟!
خانم آدلر نفسش را کلافه بیرون داد و گفت:
ـ اسمش اینه. کسی که بیشتر وسایل جادوگر های مبتدی رو میفروشه. بر حسب توانایی جادوگر ها هر کوتوله ای وسیله های مختلفی و به فروش میذاره و کوتوله ی هفتم فروشگاه شگفت انگیزی داره، برای جادوگر هایی که رتبه و مقام بالایی دارن. 
آهانی زیر لب زمزمه کرد و با کنجکاوی به اطرافش نگاه کرد. یک غار بزرگ که پرتو های کوچکی از نور آنجا را روشن می کرد و نیمه تاریک بود. دور تا دور دیوار های غار پوشیده از خز و گیاهان بود و پرتو های نور از قسمت باریک میان چند خزه به داخل غار پناه آورده بودند. 
خانم آدلر با کفش های پاشنه سوزنی اش به طرف همان خزه رفت و گفت:
ـ راه بیفت بچه!
پشت سر خانم آدلر ادایش را در آورد و گفت:
ـ هه، هه، هه، راه بیفت بچه!
به سمت خانم آدلر رفت و پالتوی کهنه اش را مرتب کرد، عجیب بود که اصلا هوا سرد نبود. 
خانم آدلر خزه ها را کنار داد و بیرون رفت، به دنبال خانم آدلر روانه شد و با دیدن فضای زیبا و توصیف ناپذیر روبه رویش چشم هایش درخشید و برق زد. اینجا قطع به یقین قطعه ای از بهشت بود. آفتاب می تابید و شکوفه های زیبا را زیبا تر از هر موقعی نشان میداد. شبنم های کوچکی که روی گلبرگ ها نشسته بودند باعث درخشش و طراوت گل ها می شدند. فضای روبه رویش فضایی بزرگ بود با همهمه ها و شلوغی های زیاد، مردم زیادی به این طرف و آن طرف می رفتند و می توانست بگوید اینجا یکی از متفاوت ترین بازار هایی است که تا به حال دیده است. بازار که نه یک ساختمان شیشه ای با شکوه بود. خانم آدلر دستش را گرفت و او را به سمتی کشاند، زیر لب گفت:
ـ دهن بازت رو ببند بچه، میدونم چقدر شگفت زده شدی!
آب دهانش را قورت داد و درحالی که هنوز هم محیط فوق العاده ی طرافش را رصد می کرد به دنبال خانم آدلر به راه افتاد. فضای اینجا شادی و شعف را به تک تک سلول هایش تزریق می کرد و سر و صدای زیاد اطراف به دل می نشست. 
از پله های ساختمان شیشه ای بالا رفتند و از در بزرگ و طلایی رنگ نیز رد شدند، زیبایی ها در داخل این ساختمانِ به ظاهر فروشگاه، دو چندان شده بود، زمین زیر پایش معماری جالب و باشکوهی داشت و آسانسور های شیشه ای نیز در مقابلشان می درخشید. چرخی زد و دور تا دورش را رصد کرد، فواره ی بزرگ آب درست در مرکز قصر بود و آب با رنگ هایی مختلف و اکلیلی مانند به این طرف و آن طرف سرک می کشید، لبخند بی اراده و ناخواسته روی لب هایش نشسته بود و چشم هایش می درخشیدند. 
فقط وقتی که داخل آسانسور شیشه ای شدند متوجه شد که خانم آدلر او را تا اینجا کشانده است و به پاهایش قدرت حرکت کردن داده است. 
ـ از جنس شیشه است خانم آدلر؟
ـ نه، الماس دختر کوچولو!
ـ الماس؟! 
دستی به دیواره ی آسانسور کشید و متوجه ی لایه ی نازک و براق الماس شد، اینجا بی شک یکی از برج ها و کاخ های رویایی در تمام زندگی اش بود. رویایی و غیر قابل باور کردن!
خانم آدلر دوباره دستش را کشید و اینبار مقصدشان در بزرگ و گِرد مانندی بود که درخشش خاص خودش را داشت. خانم آدلر دستبند قرمزش را بر روی سنگ سبز رنگ و عقیق مانند گذاشت، صفحه ای باز شد و بعد از چند دقیقه که نمی دانست خانم آدلر در آن صفحه چه میبیند، در باز شد. 
کنجکاو پرسید:
ـ چی کار کردید؟!
ـ این دستبند برای جادوگر هاست، یه جورایی مثل کارت اعتباری انسان های عادی میمونه برای پرداخت هزینه ها، قبل از وارد شدن به هر فروشگاهی باید با این دستبند هزینه ی ورودی رو ثبت کنیم، تو هم بعد از خریدن وسایلت میتونی دستبند خودت رو داشته باشی دختر کوچولو!
ـ من هزینه ی پرداخت این هایی که شما میگید رو ...
ـ میدونم، آقای لاج گفتن سازمان پرداخت میکنه و در آخر بعد از فارغ التحصیلی باید هزینه ها رو به سازمان برگردونی. 
سری تکان داد و همراه با خانم آدلر وارد فروشگاه بزرگ و پهناور کوتوله ی اول شدند، با حیرت به کتاب هایی نگاه می کرد که هر کدام در قفسه ی خودشان جا می گرفتند و اصلاً احتیاجی برای مرتب کردنشان نبود. 
خانم آدلر بلند گفت:
ـ کجایی کوتوله؟ وقت ندارم بهتره که زودتر بیای بیرون!
ـ باز که تویی سوزان! اومدم!
صدای زمخت و بم مرد کمی او را ترساند امّا بعد از دیدن جثه ای کوچک با قدی کوتاه بیشتر خنده اش گرفت تا اینکه بترسد، گوش های مرد بلند بود و چهار انگشت بیشتر نداشت، لباس رسمی و کت و شلواری کوچک پوشیده بود که او را بامزه نشان میداد، پوستی تیره و سبز رنگ داشت، کتاب قطوری را زیر بغلش گذاشته بود و با قدم های کوتاهش به طرف صندلی بزرگی که آن طرف تر بود می رفت، خنده اش را در پشت لب هایش نگه داشت و فقط لبخندی کوچک بر گوشه ی لبش نشاند.
مرد کوچک با چشم هایی ریز شده و دقیق او را بر انداز کرد و گفت:
ـ وسایل جادوگران مبتدی برای این خانم جوان! درسته؟
خانم آدلر سری تکان داد و گفت:
ـ درسته، زودباش پیرمرد!
کوتوله ی اول کتاب قطور را باز کرد و گت:
ـ تو هم پیر شدی سوزان! سه ثانیه صبر کنید.
خانم آدلر به دستبندش خیره شد و گفت:
ـ 1،2،3،... وقت تمومه پیرمرد!
کوتوله به خانم آدلر خیره شد و سری تکان داد، دست روی کتاب گذاشت و بعد کوله ی بزرگی را از درون کتاب بیرون کشید، ریجینا با حیرن و چشم هایی گشاد شده به کوتوله خیره شد، جلوتر رفت و با نگاهی به کتاب گفت:
ـ این کوله رو از داخل کتاب بیرون آوردید؟!
کوتوله سری تکان داد و گفت:
ـ اوهوم... و یه جارو!
پس از اتمام جمله اش جارویی را از داخل کتاب بیرون کشید و ادامه داد:
ـ یه چوب دستی، یه گردنبند، یه دستبند و یه لباس فرم.
به تعجب و بهت به وسایلی خیره شد که یکی یکی از داخل آن کتاب قطور بیرون می ریختند، خانم آدلر جلو رفت و وسایل را به طرفم گرفت:
ـ بگیر دختر کوچولو، فردا باید بری به هاگوارتز! 
با همان چشم های پر از حیرت سری تکان داد و کوله ی بزرگ را بر روی شانه هایش انداخت، جارو و بقیه ی وسایل را در دست گرفت و به خانم آدلر خیره شد، خانم آدلر دستبند را به سنگی دیگر نزدیک کرد و گفت:
ـ آقای لاج دستور داده فقط نصف قیمت همه ی این وسیله ها حساب بشه!
کوتوله ابرو در هم کشید و گفت:
ـ نصف قیمت؟! میدونی چقدر کم میشه از سود من؟ تو باید الان پانصد سکه ی طلا به من بپردازی!
پانصد سکه ی طلا؟! با چشم هایی گشاد شده گفت: 
ـ نه خانم آدلر، این قیمت خیلی زیاده، من چطور باید تمام این مقدار پول رو بپردازم؟!
خانم آدلر گویی که اصلا صدای او را نشنیده باشد گفت:
ـ نصف قیمت! دویست و پنجاه سکه بیشتر سازمان بهت نمیده، خوب یادته که چه کلاهبرداری کردی پیرمرد!
کوتوله ناراضی به خانم آدلر چشم دوخت و سری تکان داد. 
ریجینا با حرص گفت:
ـ خانم آدلر! من نمیتونم این مقدار پول رو به سازمان بدم، متوجهید؟
خانم آدلر بی توجه از بازویش گرفت و او را به بیرون کشید. اینبار با صدایی بلند تر گفت:
ـ خانم آدلر! اصلا میشنوید؟! اصلا لازم بود که اینقدر خرید کنیم؟!
خانم آدلر ایستاد و عصبی و کلافه نفسش را بیرون داد، به او خیره شد و گفت:
ـ کمتر حرف بزن لطفا! من طبق دستور آقای لاج عمل می کنم پس بهتره تو هم ساکت باشی و راه بیفتی تا برگردیم به سازمان!
آرام سری تکان داد و به دنبال خانم آدلر روانه شد، زیر لب غر غر کرد:
ـ پیرزن بی تربیت! میمیری اگه جواب بدی؟!حالا واقعا خرید لازمه؟! حالا من دویست و پنجاه سکه از کجا بدم به سازمانتون؟! تمام دردسر هام کم بود هاگوارتز و سازمان هم اضافه شده! کاش حداقل میتونستم خانوادم رو پیدا کنم. 
قلبش مالامال از درد و اندوه شد، او رها شده بود،  خانواده اش او را نخواسته بودند و این نخواستن داشت ناراحت، عصبی و مغمومش می کرد، فضای فوق العاده ای که در ابتدای وودش به اینجا تحت تأثیرش قرار داده بود هم نتوانست کمی از اندوهش را کم کند، شاید تا آخر عمرش محکوم بود به تنهایی و سردرگمی. 
شاید هم می توانست خود اصلی اش را بیابد و از گرداب سردرگمی هایش نجات یابد، به راستی که او که بود؟ یک انسان عادی یا یک جادوگر؟ یا شاید هم موجودی دیگر!


 

ویرایش شده توسط sogand-A

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پست چهارم:
فصل سوم:
پرواز

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کت مشکی رنگ را هم پوشید و کراوات مشکی اش را بست، تی شرت سرخ رنگی که در زیر کت پوشیده بود با کراوات مشکی ترکیب رنگ جالبی را ایجاد کرده بود، دامن پلیسه دار مشکی نیز که تا زیر زانو هایش می رسید باعث شده بود تا لباس فرم، زیبا و دلنشین به نظر برسد، ساپورت مشکی نازک را دوست نداشت و بیشتر مایل بود که ساپورت کمی بیشتر ضخیم باشد، شانه ای بالا انداخت و دستی میان موهای طلایی رنگش کشید، کلاه جادوگری کج را مرتب کرد و در مقابل آینه چرخی زد. موهای قهوه ای رنگ مایل به طلایی که باز بود، مواج و خروشان تا زیر زانُوانش ریخته بود، کوله پشتی را که کوتوله داده بود برداشت و از اتاق خالی و مسکوت سازمان که تا به حال پذیرایش بود بیرون رفت.
خانم سوزان آدلر دست به سینه و مثل همیشه بی حوصله ایستاده بود، در این چند روزی که اینجا بود نه تنها که یک لبخند کوچک هم روی لب هایش ندیده بود بلکه همیشه شاهد بی حوصلگی ها و غرغر های مادام آدلر بود. انگار که مادام آدلر زیاد با مهربانی و دوستی خوب نبود. به سمت مادام آدلر دوید و در کنارش ایستاد. 
ـ با هواپیمای شماره ی چهارصد و یک پرواز داری، این هواپیما مستقیماً تو رو به هاگوارتز میرسونه، در اونجا قوانین زیادی هست دختر کوچولو پس به نفعته که تمام اون ها رو درست انجام بدی تا بتونی فارغ التحصیل بشی، خودت خوب میدونی اگه نتونی فارغ التحصیل بشی چه اتفاقی میفته و ممکنه تا پایان عمرت در گوشه ی زندان سازمان بپوسی! 
اولین بار بود که مادام بیشتر از چهار جمله با او حرف زده بود و این واقعاً بعید به نظر میرسید. در جواب تمام گوشزد های مادام آدلر فقط سر تکان داد. مادام ادامه داد:
ـ اونجا دبیر های بداخلاق و مقرراتی زیاد هست دختر کوچولو، پس بهتره که خیلی مواظب باشی، در ضمن هر ماه جادونامه ی تحصیلی تو به سازمان ارسال میشه و چنانچه که پیشرفتی در جادو نداشتی مطمئن باش که علاوه بر اینکه سازمان مقدمات اتفاق های بدتر رو برات آماده میکنه، خودِ مدیر هاگوارتز مطمئن باش که اخراجت میکنه! جادوآموز تنبل و به درد نخور به درد هاگوارتز نمیخوره!
اوه ... مادام آدلر مثل اینکه قصد داشت کاملاً اعتماد به نفسش را با خاک یکسان کند! در همان جا به خودش قول داد که بتواند به این پیرزن خوشگل بفهماند او نیز میتواند جادوگر قدرتمندی باشد. 
چمدان بزرگ و کوله پشتی را روی صندلی گذاشت و خودش نیز کلافه نشست، نفسش را محکم بیرون داد و زیر لب گفت:
ـ مسیح خودت کمکم کن! مطمئناً منی که سر از جادو در نمیارم در روز اول اخراج میشم. 
گردنبند صلیبی شکلی که در گردنش انداخته بود را لمس کرد و نام مریم مقدس را تکرار کرد. این گردنبند را از موقع تولدش به گردن داشت و پدرش میگفت که این را مادرش به او هدیه داده. مادرش فوت کرده بود و پدرش هم او را نخواسته بود به خاطر عدم کنترل خودش و چشم های وحشتناکش ناقص نامیده میشد و نمیدانست چرا به او ناقص می گویند. از تیله های سبز رنگ لجنی چشم هایش نفرت داشت، هنگامی که نمی توانست عصبانیت و احساساتش را کنترل کند چشم های منفورش پرتو های لیزر مانند و اشعه های خطرناکی را به این طرف و آن طرف شلیک می کرد، همان اشعه هایی که موجب شده بود فر بزرگ رستوران آقای اسمیت خورد و خاکشیر شود و به او لقب شیطان بدهند.
ـ مسافران هواپیمای شماره چهار صد و یک پرواز تا پونزده دقیقه ی دیگر آغاز خواهد شد. 
بلند شد و بعد از گفتن کلمه ای شبیه به خداحافظ، به راه افتاد. مرد قد بلندی که هیکلی بزرگ نیز داشت مدام با صدای بم و ترسناکش داد میزد:
ـ مسافران هواپیمای شماره ی چهار صد و یک به اینجا بیان.
طبق آدرسی که مادام آدلر داده بود به سمت مرد رفت و گفت:
ـ عذر میخوام آقا، هواپیما کِی حرکت میکنه؟
مرد نگاهی به او انداخت و گفت:
ـ اونجا بشینین، بعد از اینکه تمام مسافران اینجا جمع شدن حرکت خواهیم کرد.
سری تکان داد و با تشکری کوتاه بر روی سکو نشست، نگاهی به اطراف انداخت، حدود ده نفر پسر و دختر جوان که همسن خودش بودند، یعنی آنها هم می خواستند جادو یاد بگیرند؟
با صدای دختر ریزه میزه ای که گربه ای سفید رنگ به بغل گرفته بود به سمت او باز گشت:
ـ ای بابا، کِی راه میفتیم آقای بیلیور؟! تقریباً یک ساعت تمامه که منتظریم!
آقای قد بلند و هیکلی که ظاهرا بیلیور نام داشت گفت:
ـ اوه ... فکر میکنم بیش از اندازه منتظر موندیم، چند نفریم بچه ها؟
همان دختر بامزه گفت:
ـ با این دختر جدیده میشیم بیست و دو نفر!
منظورش از دختر جدیده او بود؟ 
آقای بیلیور دستی میان موهای کم پشتش کشید و گفت:
ـ خب قبل از رفتن چند تا چیز مهم باید بگم، یک، هواپیمای ما متفاوت با بقیه ی هواپیما هاست، دو، خیلی مراقب باشید چون امکان داره که بیفتید پایین و سه، بلیط ها رو تحویل بدید لطفا.
بعد از تحویل بلیط ها به دنبال آقای بیلیور به راه افتادند، آقای بیلیور از فرودگاه بیرون رفت، همه متعجب به او نگاه می کردند، انگار که اصلا پروازی در کار نباشد کاملا از فرودگاه خارج شده بودند.
ـ داریم کجا میریم؟! 
با جمله ی یکی از پسر ها صدای اعتراض بقیه نیز بالا رفت، آقای بیلیور دستش را به نشانه ی سکوت بالا برد و گفت:
ـ چند دقیقه ی دیگه میرسیم بچه ها پس کمتر مثل پیرزن ها غر بزنید!
دقیقاً سی دقیقه بود که به دنبال آقای بیلیور به راه افتاده بودند و الان در فضایی مسکوت و خلوت بودند، فضایی خالی که نه خانه ای بود و نه خیابان و یا شاید هواپیمایی، دیگر کم کم ترس داشت به جانش تزریق میشد، نکند اصلا آقای بیلیور دزد باشد؟ چرا چیزی از او نپرسیده بود که حداقل نشان دهد او باید آنها را به مقصد می برد؟ هزاران افکار منفی دیگر در ذهنش شناور بودند و لحظه به لحظه بیشتر از قبل هراسان و نگرانش می کردند، دست های سردش را در هم فرو برد و سعی کرد ترسش را بروز ندهد. 
آقای بیلیور ایستاد و نگاهی به اطراف کرد، سپس گفت:
ـ فکر کنم همینجا باشه، صبر کنین ببینم...
همه با تعجب به آقای بیلیور نگاه می کردند، صدای یکی از بچه ها که پر از تمسخر بود به گوشش رسید:
ـ وسط کویر و برهوت میخوای سوار هواپیما بشیم؟! تو دیگه کدوم دیوونه ای هستــ....
جمله ی پسر با صدای بلند و مهیب چیزی قطع شد، صدای مثل صدای عقاب و شاید هم پرنده ای دیگر که عجیب بود، آقای بیلیور روی زمین نشست و کلیدی نقره ای رنگ در زمین فرو کرد، با لرزش زمین عقب گرد کردند و دور تر شدند، فضایی گرد و دایره ای شکل با نوشته هایی شطرنجی مانند ایجاد شد، بر روی زمین خاکی الان علامتی های عجیب و غریبی نمایان بود.
آقای بیلیور تک خنده ای کرد و گفت:
ـ عقب تر بیستید بچه ها، داره میاد.
دختر ریزه میزه ای که در فرودگاه او را دیده بود با لحنی گنگ و مبهم پرسید:
ـ دقیقاً کی داره میاد؟!
جواب سوال دخترک دقیقاً مقابلشان ظاهر شد، همه با دیدن موجود عظیم الجثه ی مقابلشان جیغ کشیدند و عقب تر رفتند، او یک اژدها بود، اژدهایی بزرگ و عظیم با شاخ های بزرگ و پولکی، بدنش به رنگ طلایی بود و موهای بزرگ و نقره ای رنگی داشت، چشمانش عجیب، زیبا و گیرا بودند، چشم هایی به رنگ خالص مشکی، آنقدر خالص بود که مدتی طولانی ریجینا به چشم های او خیره شده بود، احساسی آشنا تمام وجود ریجینا را در برگرفته بود و دوست داشت تمام مدت به این موجود خارق العاده چشم بدوزد، نفس های گرم و سوزاننده ی اژدها موهای طلایی بلندش را تکان تکان می کرد و آن را به بازی گرفته بود. 
صدای بلند و بم اژدها در دل کویرِ سوت و کور پیچید:
ـ چیز ترسناکی دیدید؟
لحظه ای همه ی آنها متعجب و با بهت به اژدها خیره شده بودند، آقای بیلیور گفت:
ـ چطوری پسر؟ خب بچه ها بهتره که سوار شید، این هم از هواپیمای متفاوتی که ازش حرف میزدم، راستی مواظب خودتون باشین چون ممکنه سقوط کنین!
اژدها با صدای بلندی خطاب به آقای بیلیور گفت:
ـ مواظب حرف زدنت باش بیلیور احمق! اژدها رو با هواپیما مقایسه میکنی؟! فکر کنم دلت مرگ میخواد مگه نه؟
آقای بیلیور خندید و گفت:
ـ اوه ... یادم نبود، نه به هیچ وجه، باور کن هنوز دوست دارم زندگی کنم.
بچه ها یکی یکی با چمدان ها و کوله پشتی ها روی تن غول پیکر اژدها نشستند، آقای بیلیور با شوخ طبعی گفت:
ـ کمربند هاتون رو هم ببندید، خدمه ی هواپیما وسایل مورد نیازتون رو بهتــ....
آتشی که از دهان اژدها بیرون آمد باعث شد تا آقای بیلیور حرفش را قطع کند و جملاتش را عوض کند:
ـ اوه ... غلط کردم ... سفر خوبی در پیش داشته باشید.
لبخند کوچکی بر روی لب های ریجینا شکل گرفت و خواست سوالی بپرسد که اژدها با سرعتی زیاد و شگفت انگیز از روی زمین کنده شد، محکم دست هایش چمدان و قسمتی از تنه ی اژدها را گرفت و زیر لب نالید:
ـ مسیح خودم رو به خودت سپردم، لطفا من رو سالم به مقصد برسون!
چشم هایی که از ترس بسته بود را باز کرد و به ارتفاع زیادی که با زمین داشت نگاه کرد، اوه ... مطمئناً اگر می افتاد جنازه اش هم پیدا نمی شد چه برسد به سالم ماندنش!
ابر ها در نزدیکی اش حرکت می کردند و انگار سرعت اژدها کمتر شده بود، سرسبزی ها و درخت های زیادی زیر پایش بودند و این نگاه از بالا باعث میشد تا احساس قدرت و عظمت کند، در دل به اژدها حسادت کرد که هر روز می تواند در آسمان به زمین زیر پایش بنگرد و نهایت لذت را ببرد. ارتفاع اگر چه که ترسناک به نظر میرسید امّا فوق العاده زیبا و بی نظیر بود، هر چیزی هم زیبایی هایش را داشت و هم زشتی هایش را، پرواز هم خطرناک بود و هم لذت بخش، باید خطر را به جان میخریدی تا نهایت لذت را ببری، زندگی هم همین بود، باید خطرات مسیر زندگی را می پذیرفتی و بعد از زندگی لذت می بردی و خوشحالی و شادی را از نزدیک لمس می کردی، مثل لمس ابر های نرم و لطیفی که الان به او نزدیک بودند. پرواز پر از اسرار و راز های زیبای خودش بود، راز هایی که فقط یک نفر در حال پرواز می توانست پی به آن ها ببرد. 

 

ویرایش شده توسط sogand-A

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پست پنجم:
فصل چهارم:
ورود به هاگوارتز

ـــــــــــــــــــــــــــ
اژدهای طلایی درست در چند دقیقه ی بعد وارد یکی از حلقه هایی شد که دور تا دورش با ابر های سفید رنگ پوشانده شده بودند، دنیای پشت آن حلقه، شگفت انگیز تر از این دنیا بود، سرسبز، زیبا و فوق العاده، کوه ها و صخره های محکم و زیبا و خارق العاده ترین قسمت آن، که آبشار بود، آبشاری با آب های پاک و زیبا که با رنگین کمان در آمیخته بود و کمی هم رنگ رنگی به نظر می رسید، خورشید با نوری درخشنده و خیره کننده می تابید و اژدها های کوچکی که در آسمان پرواز می کردند نیز یکی از هزاران زیبایی های این قلمروی جادویی بودند، باد موهایش را به بازی گرفته بود و بدنش بی حس و لمش شده بود، چشم هایش تمام نقاط را کنکاش می کرد و لحظه ای دوست نداشت این صحنه ی ناب را از دست بدهد.
اژدها صخره را دور زد که قصری بزرگ با دیواره های سفید رنگش نمایان شد، آنقدر بزرگ، عظیم و خیره کننده بود که نمیتوانست آن را توصیف کند، دیوار هایی سفید با خزه هایی سبز رنگ که پیچک وار قسمتی از دیوار را در پیش گرفته بود و پیشروی می کرد، دور تا دور قصر را درختان سرو، بید مجنون و توت قرمز دربر گرفته بود، زمین سبز بود و گل های لیلیوم زمین را زینت بخشیده بودند. 
اژدها بر روی زمین نشست و بچه ها یکی یکی بر روی زمین قدم نهادند، چمدان زرشکی اش را کنار پاهایش گذاشت و با حیرت و کنجکاوی دور تا دورش را ز نظر گذراند، اینجا در یک کلمه، خارق العاده بود!
نفس عمیقی کشید و به مسیر دور شدن اژدهای طلایی خیره شد، با صدای شیپور به سمت صدا برگشت و متوجه خانم جوانی شد، خانم از روی پرنده ی عظیم الجثه اش پایین پرید و محکم و استوار بر روی زمین ایستاد، لباسش به رنگ آبی بود و موهای قهوه ای اش را باز گذاشته بود، تاج نقره ای رنگی که بر سر گذاشته بود بسیار او را شبیه به بانوان اشرافی قصر می کرد. با صدایی بسیار بلند که از او بعید بود گفت:
ـ خوش آمدید!
همه از صدای جیغ مانند و بسیار بلندش دست بر روی گوش گذاشتند، خانم سری تکان داد و بعد از اینکه چوب دستی را دوباره تکان داد با صدایی بهتر از قبل گفت:
ـ عذر میخوام، چوب دستیم ورد رو درست اجرا نکرد، به هرحال به هاگوارتز خوش آمدید، اینجا مدرسه ی بزرگ جادوگران خشکیه، مدرسه ی آسمان ها و دریا ها در مکانی دیگری قرار داره، هر ساله جادو آموزان اینجا مشغول به یادگیری جادو میشن و برای فارغ التحصیلی...
مکثی کرد و ادامه داد:
ـ برای فارغ التحصیلی باید با جادو آموزان مدرسه ی آسمان ها و دریا ها رقابت کنید، بستگی به امتیازاتتون داره که آیا فارغ التحصیل میشید یا نه، مادام لوسی مود، محل اقامت شما جادو آموزان را نشان خواهد داد و اینکه کلاس ها از هفته ی بعد آغاز خواهد شد. سوالی نبود؟!
همهمه ها اوج گرفت و همه مشغول صحبت با یکدیگر شدند، خانم جوان گفت:
ـ اوه ... فراموش کردم بگم، من مدیر جدید آکادمی جادوگران هاگوارتز هستم، هکاته ی اعظم! و اینکه بعدا با دبیران آشنا خواهید شد.
هکاته ی اعظم درست بعد از تکمیل جمله اش ناپدید شد و دیگر اثری از او نبود، مادام لوسی دستکش ها سفیدش را در دست کرد و دستی به کت و دامن ارغوانی رنگش کشید، موهای مشکی رنگش را بالای سرش بسته بود و عنبیه های مشکی اش همه ی جادوآموزان را رصد می کرد.
صدای یکی از دختر ها باعث شد تا لبخند بر روی لب هایش بنشیند:
ـ چقدر چاقه! اصلاً فکر نمیکردم یه جادوگر چاق هم روی این کره ی زمین وجود داشته باشه ولی خب، مثل اینکه اشتباه فکر میکردم.
ـ به دنبال من سال اولی ها، وقتشه با محل اقامتتون آشنا بشید.
کنجکاو به همراه دیگر جادوآموزان به دنبال مادام لوسی مود روانه شد، از پله های سفید رنگ که انگار جنسش از سنگ مرمر بود بالا رفت، خانم مود گفت:
ـ خوش آمدید جادوآموزان سال اولی، قوانین اینجا رو خوب به خاطر داشته باشید:
قاون اول، ساعت خاموشی و خوابیدن ساعت نه شبه، پس اگه کسی بعد از ساعت نه صبح بیرون از آکادمی دیده شد تنبیه و مجازات خواهد شد!
قانون دوم، سر موقع باید در کلاس ها حاضر باشید، کلاس شما ساعت هفت صبح شروع و ساعت یک بعد از ظهر تمام میشه، ساعت یک تا دو فقط می تونید به سلف برید و ناهار بخورید، بعد از این ساعت دیگه غذایی به جادو آموزان داده نخواهد شد!
قانون سوم، بعد از ظهر میتونید از کتابخانه استفاده کنید، در ضمن تا هفته ی آینده میتونید برای رشته های ورزشی برید تا تست گرفته بشه!
قانون چهارم، هرگز به اتاق های ممنوعه سرک نمی کشید و همچنین در اتاق مدیران و دبیران هم دوست ندارم ببینمتون چون تنبیه میشید!
قانون پنجم، جارو هاتون رو در اتاق مخصوص باید قرار بدید و در صورتی که جاروی شما خراب بشه دیگه حق خریدن یه جاروی دیگه رو نخواهید داشت!
قانون ششم، ساعت پنج و نیم صبح باید بیدار باشید و در سلف حضور خودتون رو بزنید، برای خوردن صبحانه، و اگه کسی در سلف غایب باشه در کلاس های دیگه هم غایب حساب میشه!
قانون هفتم، فقط روز های تعطیل شما میتونید مدرسه رو ترک و پیش خانوادتون برید، قوانین دیگه در بالای تخت خواب هر جادوآموی نوشته شده پس بهتره به تمام اونها عمل کنید تا مشکلی پیش نیاد! سوالی هست؟!
صدای پر از حرص و آرام دختر ریزه میزه ی کنارش را شنید:
ـ بگو اومدین پادگان، چرا همش الکی الکی پشت سر هم حرف میزنی؟! خفه نشه یه وقت!
خنده اش گرفت، این دختر از ابتدای دیدارشان بامزه و جالب بود، با صدای مادام مود به خودش آمد:
ـ جادوآموزان تا آخر هفته استراحت کنید و با محل اقامتتون آشنا بشید.
سری تکان دادند که مادام ادامه داد:
ـ طبق این لیست در اتاق ها مستقر بشید. 
و دوباره همان صدای بامزه و پر حرص:
ـ اره پشت سنگر ها مستقر میشیم!
مادام گلویی صاف کرد و بلند شروع به حرف زدن کرد:
ـ آقایان کلوین پورتمن، دنیل هافمن، آنتونی ردفورد، رابرت واکن و هریسون جکسون در طبقه ی شماره ی هفت هزار و چهارده اقامت میکنن، به سالن خوابگاه شماره ی سه برید!
آقایان جیمز کانری، کرک ولز، هنری کوپر، کلارک کاگنی، سِر پیت و دیوید فیلدینگ در طبقه ی شماره ی هشت هزار و چهارده اقامت می کنن، به سالن خوابگاه شماره ی چهار برید!
خانم ها جنیفر گرویگ، کاترین بلانشیت، کاترین داناوی، سوفیا تیلور، مرتل لان و رِبکا فیلیکس در طبقه ی شماره ی پانصد و چهارده اقامت میکنن، به سالن خوابگاه شماره ی یک برید!
خانم ها ریجینا بیکر، گرتا پورتمن، لورا رابرتز، الیزابت راشل و ویکتوریا راشل در طبقه ی شماره ی ششصد و چهارده اقامت میکنن، به سالن خوابگاه شماره ی دو برید!
اوه ... چقدر زیاد بودند! شانه ای بالا انداخت و زیر لب گفت:
ـ مسیح خودم رو به تو سپردم، حافظ و پناهگاهم باش!
آهی کشید و ادامه داد:
ـ امیدوارم هم اتاقی های خوبی داشته باشم!
 

ویرایش شده توسط sogand-A

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پست ششم:
با وارد شدن به داخل هاگوارتز دهانش تا جایی که می توانست باز شد، اینجا دیگر کجا بود؟! زیبا، فوق العاده و بی نظیر! اینجا رویایی ترین جایی بود که حتی نمیتوانست آن را تصور کند، دور تا دور دیوار ها با قاب عکس هایی زیبا تزئین شده بود، لوستر طلایی رنگی که در مرکز سالن عظیم بود می درخشید و زیبایی خیره کننده ای داشت. دخترک ریزه میزه ای که او را به خنده وا میداشت گفت:
ـ واو، برامون فرش قرمز پهن کردن؟! 
اینبار نتواست جلوی خنده اش را بگیرد و خنده از میان حصار لب هایش پا به بیرون گذاشت، چند نفری به طرفش برگشتند که باعث شد خودش را جمع و جور کند، به گفته ی دخترک واقعا فرش قرمز برایشان پهن شده بود و نرده های طلایی رنگ پله های عظیم، درخشش خارق العاده ای داشت، بوی دارچین مشامش را پر کرد و باعث شد تا با لذت نفس عمیقی بکشد و عطر شیرین دارچین را ببلعد. 
چای دارچین؟! شانه ای بالا انداخت و نگاهی به اطراف انداخت بلکه بتواند خوابگاه را بیابد، دسته ی ضخیم چمدان را گرفت و چمدان را به سمت بالا کشید، یکی از دستانش را روی ستون سفید رنگ گذاشت و چمدان سنگین را بلند کرد، اوه ... با این همه پله مطمئناً یا چمدان را می شکست یا از کمرش به دونیم تقسیم می شد، نفسش را با صدا بیرون داد و خواست قدمی دیگر بردارد که چمدانش خود به خود از روی زمین بلند شد، چشم گرد کرد و با حیرت به چمدان معلق در هوا خیره ماند، نگاهی به پشت سرش انداخت که متوجه پسری شد، در دستش چوب دستی سفید رنگی قرار داشت و خودش هم با آن هودی مشکی رنگ به دیوار تکیه زده بود، با کنجکاوی و تعجب به نیم رخ پسر خیره شد و ابرویی بالا داد. 
ـ چیـ... چیکار میکنی؟!
تعجبش و قیافه ی عجیب پسر باعث شده بود تا با لکنت حرف بزند، صدای پوزخند تمسخر آمیز پسر را شنید و بعد متوجه نگاه بقیه روی آنها شد، پسر دست دیگرش را از جیب هودی مشکی بیرون آورد و زانویی که خمیده بر دیوار تکیه زده بود را برداشت، حالا از دیوار جدا شده بود، کلاه هودی را تا پایین بینی اش کشیده بود و هنوز هم خبری از چهره اش نبود.
پسر چوب دستی سفید را پایین آورد که چمدان با صدای مهیبی دقیقاً بر روی انگشتان پاهای بی نوایش افتاد، جیغش را در گلو خفه کرد و دست بر روی دهانش گذاشت، با درد چشم بست و زیر لب گفت:
ـ روانیِ بیشعور!
سالن در سکوت کامل فرو رفته بود و همه با بهت به این اتفاق ناگهانی چشم دوخته بودند، از شدت دردی که داشت اشک درون چشمانش حلقه زد و خم شد تا پاهای بی نوایش را وارسی کند، دوباره همان صدای پوزخند رو مخ پسرک را شنید و بعد متوجه صدای قدم های محکم و پر اقتدار پسر شد، صدای قدم هایش درست مثل ناقوس های سرسام آور کلیسا بود و اعصابش را به هم میریخت.
کفش های ورنی و مشکی رنگی درست در کنار چمدانش متوقف شد، پسر هر دو دستش را در جیب هودی فرو کرد و آرام با صدایی خونسرد گفت:
ـ درد داشت؟! 
چشمانِ لبالب از اشکش را تا آخرین حد ممکن باز کرد تا ذره ای یا قطره ای اشک نریزد، چشم هایش پر از بهت و حیرت شد، درد؟! این پسرِ روانی که بود؟!
ثانیه ای بعد دوباره همان صدای مغرور و خونسرد را شنید:
ـ خوبه! دردش شیرین بود مگه نه؟!
آب دهانش را قورت داد و سعی کرد بدون اینکه صدایش بلرزد جواب این مرد مغرور را بدهد:
ـ تو ... تو ... تو روانی ای بیش نیستی! می خواستم اینو بدونی!
پسر خم شد و درست در کنار گوشش طوری که نفس های گرمش به موها و گوش هایش میخورد گفت:
ـ میدونم، چیزی بگو که خودم ندونم دختر کوچولو!
هنوز چهره اش را ندیده بود، تن صدایش، آرام، ملایم و خونسرد بود. سکسکه ی ناگهانی اش باعث شد تا پسرک ناشناخته یکی از همان پوزخند های مزخرفش بزند و از او فاصله بگیرد، چند ثانیه ی بعد وقتی که از بهت بیرون آمد متوجه شد که پسرک وحشتناک رفته است و اویی مانده که در خودش جمع شده و از ترس سکسکه می کند، بالاخره قطره ی اول اشکش چکید و نگاه ماتش بی هدف به مسیر رفتن پسرک خیره ماند. 
او ... او که بود؟! 
با صدای دختر ریزه میزه به طرفش برگشت:
ـ حالت خوبه؟ رنگت مثله پیشی کوشولوی من سفید شده! 
با نوک انگشتان سردش قطره اشک لجوج را گرفت و صدایش آرام از حنجره اش خارج شد:
ـ خوبم، البته اگه میشه حالِ الانم رو خوب گذاشت!
دخترک دست سفیدش را به طرف او دراز کرد و گفت:
ـ بیخیال اون از نظر من یه دیوونه بیشتر نیست، من گرتا پورتمن هستم و تو؟
نگاهش را به سمت چشمان طوسی رنگ گرتا سوق داد و بعد خیلی آرام دستان گرتا را فشرد؛ لب باز کرد و گفت:
ـ ریجینا، ریجینا بیکر. اون ... اون چرا اینطوری کرد؟
گرتا خندید و کمک کرد تا بتواند تن لمس شده و شوک زده اش را بلند کند، کوله لباس فرمش را مرتب کرد که گرتا گفت:
ـ خوشبختم، من بابت رفتار زشت برادرم ازت عذر میخوام، اون یه جورایی...
مکثی کرد، با دست به سرش اشاره کرد و ادامه داد:
ـ خب مشکل داره، همیشه همینطوریه پس ببخش.
ریجینا آب دهانش را قورت داد و موهایش را به عقب راند، دسته ی چمدانش را گرفت و با لبخندی که تصنعی بودنش از صد فرسخی هم معلوم بود گفت:
ـ اشکالی نداره!
این دوکلمه کاملا دروغ بود! آنقدر احمقانه این را به زبان آورده بود که گرتا نیز متوجه شد، چمدان سنگین را برداشت و درحالی که انگشتان هر دو پایش بسیار درد می کردند شروع به راه رفتن کرد، چند لحظه ی بعد گرتا گفت:
ـ اوم ... میدونم دروغ گفتی، با من میتونی مثل خواهرت صادق باشی!
لحظه ای از حرکت ایستاد و به کلمه ی خواهر اندیشید، سری به نشانه ی تأیید تکان داد و گفت:
ـ اوهوم، چون از این لحظه به بعد دوست من حساب میشی نمیخواستم ناراحتت کنم ولی حقیقت رو میگم...
مکثی کرد و ادامه داد:
ـ برادرت یه روان پریش دیوانه است! پاهام هنوز هم داره از درد ذوق ذوق میکنه و اینکه، خب من خواهری ندارم!
گرتا خندید و گفت:
ـ خب حداقل به عنوان دوست صادق هستی، خب اوم ... من باید برم به طبقه ی شماره ی ششصد و چهارده و تو چی؟
ـ منم همون طبقه هستم، پس هم اتاقی هستیم. 
گرتا مثل دختر کوچولو های ذوق زده دستانش را به یکدیگر کوبید و با صدای بلندی گفت:
ـ آخ جون، من دوستی ندارم پس میتونم به عنوان یه دوست روی تو حساب باز کنم؟ حساب من با برادرم جداست، مگه نه؟
لبخندی زد و پاسخ داد:
ـ اوهوم، البته!
بالاخره پله های دردناک تمام شدند و ریجینا توانست تابلویی را ببیند که روی آن نوشته شده بود:"بالا".
چشم ریز کرد و از گرتا پرسید:
ـ منظورش از بالا چیه؟!
گرتا به تابلو خیره شد و گفت:
ـ نمی دونم، شاید داره معما طرح میکنه!
بقیه ی جادوآموزان نیز سرگردان به این طرف و آن طرف نگاه می کردند تا شاید اثری از اتاقشان بیابند. چمدان را کنار پله ها گذاشت و روی زمین نشست، کفش مشکی اش را از پا در آورد و به انگشتان کبود و پر دردش چشم دوخت، این هم از ابتدای ورودش به هاگوارتز و دیدارش با یک دیوانه! 
آهی کشید و انگشتان را کمی مالش داد، گرتا شرمنده لب گزید و آرام گفت:
ـ ببخشید! 
لبخندی زد و گفت:
ـ برای چی؟ تو کار اشتباهی انجام ندادی، برادر دیوانه و روانیت مقصره!
گرتا ریز ریز خندید و گفت:
ـ میخوای انتقام بگیری؟!
لحظه ای به کلمه ی انتقام اندیشید و بعد لبخند خبیثی زد، ابرویی بالا داد و گفت:
ـ تو چی فکر میکنی؟ 
گرتا شانه ای بالا انداخت و دستی میان موهای گربه ی پشمالویش برد، آرام گربه را نوازش کرد و جواب داد:
ـ نمیدونم، بیخیال، یکی به من بگه اتاق من کجاست برم بخوابم!
خندید و خواست جواب گرتا را بدهد که صدای بلند هکاته اعظم در کل سالن طنین انداخت:
ـ جادوآموزان سال اولی! توجه کنید! برای اینکه میزان استعداد شما سنجیده بشه یه آزمون طراحی شده، شما خودتون باید خوابگاهتون رو پیدا کنید و به اتاقتون برسید، تا فردا شب وقت دارید، پس معماها رو حل کنید و به اتاقتون برسید، توجه کنید هرکسی که زودتر از بقیه ی جادواموزان اتاقش رو پیدا کنه جایزه ی ویژه داره، در ضمن یک راهنما در جیب سمت راست فرمتون قرار داره، پس از اتمام مسابقه امتیاز های شما محاسبه میشه، موفق باشید عزیزانم.
گرتا آهی کشید و نالید:
ـ من حال ندارم میخوام بخوابم، توروخدا بیخیال بشین!
ریجینا خندید و گفت:
ـ تا وقتی که خوابگاه رو پیدا کنیم باید بیدار بمونی، من معمای اول رو پیدا کردم، اون قاب عکس و تابلو!
سپس دست در جیب سمت راست کتش کرد و کاغذ را بیرون آورد، کاغذ را باز کرد و آن را خواند:
 "آنچه تو میدانی و می خواهی بدانی تو را از دنیای خود دور می کند، تو نمی توانی با محیط خود سازگار شوی پس نقش آدمی خل و دیوانه را پیشه خواهی کرد، در این جهان دروغین، دیوانگی ماسکی است که به تو امکان می دهد به هر آنچه می اندیشی بیندیشی و از ریا کاری بپرهیزی! دیوانگی همان ماسکی است که به تو امکان می دهد آن کسی را که محترم نمی شماری به او احترامی هم نگذاری! در سایه ی طنز است که می توانی صداقتت را حفظ کنی! با ماسکی از دیوانگی پیش برو تا دنیای دروغین را با خود هماهنگ سازی! آدم ها همیشه قابل اطمینان نیستند! "
گنگ از حرف های پر از مغلطه ی کاغذ چشم ریز کرد و پرسید:
ـ یعنی چی گرتا؟!
گرتا شانه ای بالا انداخت و گفت:
ـ بزار ببینم برای من چی نوشته.
منتظر به گرتا چشم دوخت، گرتا کاغذ کاهی را بیرون آورد و این چنین خواند:
" ولی ای مهربان!
چه درخششی از آن پنجره آشکار می شود؟
آنجا همان مشرق ذهن من است و تابلوی عکس تو مانند خورشیدی جلوه می کند!"
هر دو به فکر فرو رفتند، ریجینا کفشش را پوشید و به سمت همان تابلویی رفت که کلمه ی "بالا" بر روی آن جلوه می کرد، زیر لب زمزمه کرد:
ـ تابلوی عکس تو مانند خورشیدی جلوه می کند!
لبخند بر روی لب های صورتی اش نشست، یکی از قسمت های معما به دست گرتا افتاده بود و این همان مرحله ی اول معما بود، پس ... پس ...
لبخندش عمق گرفت، با صدای بلندی روبه کسانی که مشغول خواندن کاغذ بودند گفت:
ـ یه لحظه توجه کنید لطفا! 
همه ی سر ها به طرفش برگشت، لحظه ای گونه هایش از شرم به سرخی گرایید، از اینکه مورد توجه واقع شده بود و چشم ها را به خود دوخته بود خجالت کشید، صدایش را صاف کرد و گفت:
ـ اوم... کیا خوابگاهشون در طبقه ی طبقه ی شماره ی ششصد و چهارده قرار داره؟!
دست چند تا از دختر ها بالا رفت، مطمئناً با اجرای نقشه ای که در سر داشت شاید می توانست هم خودش و هم، هم اتاقی هایش را به آن خوابگاه پر دردسر برساند، واقعاً لازم بود معما طرح شود؟! نفسش را محکم بیرون داد و موهای طلایی اش را پشت گوش هایش برد. 

ویرایش شده توسط sogand-A

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پست هفتم:
فصل پنجم:
نوت های نفوذ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ میشه هم اتاقی هام بیان اینجا؟ کارشون دارم! 
نگاهش بر روی همان پسر ترسناکی افتاد کهانگشتان بیچاره ی پاهایش را کبود کرده، آب دهانش را قورت داد و به اطرافیان پسرک نگاه کرد، با همان ژستی که قبلا از او دیده بود بر روی دیوار تکیه زده بود و دوستانش هم مشغول حرف زدن بودند، امّا او حتی ذره ای حرکت هم نمی کرد. 
سرش را بر گرداند و بیخیال آن پسر وحشی شد، به دخترانی که حالا مقابلشان ایستاده بودند نگاه کرد و با تبسمی گفت:
ـ من ریجینا هستم، خب ما هم اتاقی هستیم و من با یه نقشه ی دقیق و برنامه ریزی شده میخوام که با همدیگه به خوابگاه برسیم، اوم ... میخوام ببینم با من همکاری میکنید یا نه؟!
دو دختری که از هر لحاظی کاملا به یک شکل بودند آن طرف ایستادند و به نظر میرسید که مشغول پچ پچ و مشورت هستند. عنبیه های بنفش رنگ دختری قد بلند بر رویش نشست، پوزخندی زد و گفت:
ـ چطور میخوای بهت اعتماد کنم؟ من تنهایی کار میکنم دختر کوچولو چون همین چند دقیقه ی پیش دیدم که چطوری از کلوین می ترسی!
سرش را کج کرد و ادامه داد:
ـ خب همه ی دخترا از کلوین می ترسن ولی خب ... من با ترسو ها خوشم نمیاد برای همین دیگه دور و برم نباش! راستش رو بخوای ترسوها بار ها میمیرن ولی شجاع ها فقط یکبار به دست دشمنشون به قتل میرسن!
ریجینا لب باز کرد و گفت:
ـ امّا من خب ...
جمله اش با رفتن دختر قطع شد، یکی از دو قلو ها گفت:
ـ ولش کن بابا، اسمش جنیفره، حالا چون پدرش پولداره همش دلش میخواد خودش رو بهتر از ما جلوه بده! ایش دختره ی چندش!
گرتا از لحن پر از حرص دختر خندید، دختر سرش را پایین انداخت و با خجالت گفت:
ـ اِم ... ببخشید، من الیزابت هستم، الیزابت راشل.
خواهر الیزابت لبخندی زد و گفت:
ـ من هم ویکتوریا هستم، ویکتوریا راشل.
گرتا با ذوق گفت:
ـ دو قلویین؟! وای خدا دقیقا مثل همدیگه این که! تفاوتتون چیه؟! 
الیزابت گفت:
ـ خب از نظر ظاهری ذره ای تفاوت نداریم ولی از نظر اخلاق، خب شاید! 
گرتا با شگفتی سر تکان داد. 
ریجینا به سمت تابلو ها رفت و نگاه به تابلوی اول انداخت، در پایین قاب عکس کلمه ی بالا نوشته شده بود، قاب عکس بعدی را نگاه کرد و با لبخندی کلمه ی بعدی را خواند" برو!"، لبخندش عمق گرفت و به سراغ تابلوهای بعدی و بعدی رفت، بلند گفت:
ـ بچه ها خودکار دارین؟
الیزابت که کوله پشتی زرد رنگی داشت گفت:
ـ من! بگیرِش!
خودکار مشکی رنگ را برداشت و کف دستش کلمه به کلمه نوشت، نفس راحتی کشید و با شوق گفت:
ـ دخترا بیاین!
نگاهی به صورت های پر از سوالشان انداخت و گفت:
ـ جمله ای که روی کاغذ گرتا نوشته بود به تابلو ها اشاره می کرد، آنجا همان مشرق ذهن من است و تابلوی عکس تو مانند خورشیدی جلوه می کند! وقتی که یکی یکی کلماتی که زیر تابلو ها بود رو خوندم متوجه این جمله شدم:"بالا ... برو! در پشت تابلوی ... مرد برفی ... پله ها تو را به ... بالاتر و به جایی نزدیک ... به اتاقت ... خواهند رساند!" بیاین دنبالم!
گرتا با ذوق دستانش را به یکدیگر کوبید و گفت:
ـ ایول، از کجا فهمیدی نابغه؟
نگاه پرسشگر دوقلو ها به او دوخته شد، لبخندی زد و گفت:
ـ هر خوابگاهی پنج الی شش نفر جادوآموز داره به عبارت دیگه حس می کنم هکاته اعظم مارو گروه بندی کرده، با استفاده از این گروه بندی ها هر شخصی یه قسمت از معما رو میتونه توسط اون کاغذ های راهنما بفهمه، مثلا بخش اول معما به خاطر راهنماییه که گرتا بهم نشون داد، ما با استفاده از همدیگه و کار تیمی میتونیم زودتر از بقیه به خوابگاه برسیم.
گرتا بشکنی زد و گفت:
ـ به این میگن مغز متفکر گروه! خوبه هکاته ریجینا رو داد به ما!
همه خندیدند، چمدانش را برداشت و گفت:
ـ بریم دخترا، باید زودتر برسیم.
به تابلوی مرد برفی خیره شد و تلاش کرد تا تابلو را بردارد، آنقدر سنگین بود که به هیچ وجه جابه جا نمی شد، نفسش را پر از حرص بیرون داد و دوباره نوشته های پشت سر هم تابلو ها را چک کرد، درست بودند ولی چرا این تابلو کنار نمی رفت؟!
کلافه به تابلوی متحرک مرد برفی خیره شد و به هیکل سفید پوش و خشمگین مرد نگریست، مطمئناً تا آخر فارغ التحصیلی اش دیوانه میشد، همین روز اول احساس ناتوانی کرد.
الیزابت گفت:
ـ چه بامزه است!
کلافه و پر از حرص گفت:
ـ چی بامزه است دقیقاً؟! اینکه تابلو کنار نمیره تا بریم؟
الیزابت چشم گرد کرد و دست پاچه جواب داد:
ـ نه به خدا، گوریله خیلی بامزه حرف میزنه. اصلا حواسم به تابلو نبود.
چشم ریز کرد و متعجب پرسید:
ـ حرف میزنه؟! کِی حرف زد؟ 
گرتا با خنده گفت:
ـ نکنه با جن و پری ارتباط برقرار میکنی الی جونم؟ اصلا صدایی نمیاد، فقط یه تصویر متحرک ساده است!
ویکتوریا لحظه ای موبایل اش را کنار گذاشت و سرش را بالا آورد، نگاهی به الیزابت انداخت و گفت:
ـ الیزابت صداهایی رو میشنوه که افراد عادی نمیتونن بشنون، قدرت جادویی پدرم رو الیزابت به ارث برده، از صد فرسخی می تونه هر صدای ریز و کوچیکی رو بفهمه و بیشتر اوقات مشغول کار کردن با جادوی ساز و موسیقیه، مطمئن باشین حتما چیزی شنیده.
الیزابت سری تکان داد و از داخل کوله پشتی اش ساز دهنی کوچکی را بیرون آورد، روی ساز دهنی نگین های ریز رنگی دیده می شد و جنس مرغوبش با یک نگاه ساده هم مشخص بود، گرتا با ذوق گفت:
ـ وای خدا چه خوشگله!
ویکتوریا همینطور که داشت با موبایلش کار می کرد و دستانش را سریع و تند حرکت میداد گفت:
ـ ساز دهنی اصیل، ارث مرغوب نژاد پدرم که نسل به نسل منتقل میشه، الیزابت کم پیش میاد که ازش استفاده کنه، در واقع از این ساز دهنی بیشتر برای شناسایی، باز گشایی، کد گزاری و فهمیدن چیز های جادویی استفاده میشه.
ریجینا سری تکان داد و با لبخند گفت:
ـ یعنی میتونی بفهمی این شخصی که صحبت میکنه کیه؟
الیزابت با لبخند دلنشینی که چال گونه هایش را به نمایش می گذاشت گفت:
ـ اوهوم، بزار ببینم...
الیزابت ساز دهنی را جلوی دهانش قرار داد و دستانش را ماهرانه حرکت داد امّا هیچگونه صدایی از آن خارج نشد! 
گرتا متعجب و گنگ پرسید: 
ـ چی شد؟ چرا صدایی نمیشنوم؟
ویکتوریا بی آنکه به آن ها نگاه کند جواب داد:
ـ الان داره شناسایی انجام میده، غیر از جادوی مقابلش و کسایی که از نژاد خودش باشن کس دیگه ای نمیتونه صدای ساز دهنی رو بشنوه، به اصطلاح بهش میگن نوت های مسکوت، البته اسم دیگه ای هم داره، نوت های نفوذ. 
گرتا آهانی گفت و ریجینا سری تکان داد. ویکتوریا از داخل کوله پشتی اش بطری آبی بیرون آورد و با چند وِرد صندلی زیبایی از جنس آب برای خودش ساخت، با خیالی راحت روی آن نشست و گفت:
ـ استراحت کنین تا کارش تموم بشه.
ریجینا نگاهی به صندلی شفاف آب انداخت و پرسید:
ـ عنصر آب؟! مگه کی تموم میشه کارش که باید استراحت کنیم؟
ویکتوریا شانه ای بالا انداخت و جواب داد:
ـ اوهوم... عنصر درونیم آبه، از مادرم به ارث بردم و اینکه ... خب شناسایی جادو برای الیزابتی که سطح مبتدی ای داره ممکنه چند ساعت طول بکشه، باید منتظر بمونیم.
سری تکان داد و روی زمین نشست، پاهای دردناکش را مالش داد و به الیزابت خیره شد. الیزابت چشم هایش را بسته بود و با ساز دهنی اش به نظر می رسید که داشت موسیقی می نواخت، امّا نه صدایی شنیده می شد و نه کوچکترین چیزی فهمیده می شد. 
نفسش را بیرون داد و به بقیه ی جادوآموزانی خیره شد که هر کدام متفکر و مبهم به کاغذ های دستشان خیره بودند، حداقل خیالش راحت شد که یک قدم گروهش جلوتر است. 
نفس عمیقی کشید و زانو هایش را در آغوش گرفت. معلوم نبود تا کی باید منتظر میماندند. 

ویرایش شده توسط sogand-A

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پست هشتم:
دو ساعت تمام گذشته بود و هنوز الیزابت همینطور ایستاده و چشم بسته روبه روی آن تابلو ایستاده بود. گرتا نگاهی بی حوصله و کلافه به الیزابت کرد و خطاب به ریجینا گفت:
ـ حس می کنم الیزابت مجسمه شده و ما منتظریم که مجسمه معجزه کنه، حس دیگه ای هم دارم، حس می کنم دارم تلف میشم، تلف!
خندید و موهای طلایی گرتا را از نظر گذراند، موهای مشکی، چشم های طوسی و قد متوسط و ریزه میزه، کفش هایش به حالت چکمه ای مانند و سفید رنگ بود، با صدای نفس نفس های یک نفر چشم هایش به طرف منبع صدا برگشت، الیزابت روی زمین افتاد و در حالی که از کنار شقیقه هایش عرق شره می کرد نفس نفس می زد، با صدای تیکی کوچک متوجه جابه جا شدن تابلوی آدم برفی شد، آدم برفی متحرک لبخند به لب آرام روی زمین نشست و حرکاتش متوقف شد، انگار که دیگر متحرک نبود. 
در حالی که انگشتان پاهایش هنوز هم درد می کردند با سرعتی کنترل شده به طرف الیزابت دوید و کنارش نشست، گرتا بلند شد و بعد از وارسی تابلو به سمت آنها آمد، ریجینا نگاهش روی ویکتوریایی نشست که خوابیده بود، خطاب به گرتا گفت:
ـ ویکوریا رو بیدارش کن لطفاً!
گرتا سری تکان داد و به طرف ویکتوریا رفت. 
ـ خوبی الیزابت؟ چی شد؟ حالت خوبه؟
الیزابت نفس نفس زد و روی زمین دراز کشید، انگار که بیش از اندازه خسته بود. سرش را بالا و پایین کرد و گفت:
ـ آدم ... برف برفیه احمق! ... دیوونه ... شدم.
گیج به الیزابت خیره شد و پرسید:
ـ هان؟ چی شده؟
ویکتوریا سریعاً نزدیک شد و دستانش را به حالت ضرب دری روی پیشانی الیزابت گذاشت، نوری آبی و یا سبز رنگ از دستانش ساطع شد و پس از چند ثانیه دستانش را برداشت، الیزابت انگار که خستگی اش پر کشیده باشد روی زمین نشست و خمیازه ای کشید، به ویکتوریا خیره شد و گفت:
ـ مرسی، واقعاً خسته شدم. 
گرتا و ریجینا گیج و گنگ به دو خواهر خیره شدند، ویکتوریا با دیدن نگاه پرسشگر آن دو گفت:
ـ نیروی آب قابلیت شفا دهنده ی جزئی داره، یعنی آسیب های جزئی رو میتونه درمان کنه، خستگی هم از آسیب های جزئیه بنابراین من میتونم به راحتی خستگی رو کاهش بدم یا از بین ببرم. 
گرتا با دست به شانه ی ویکتوریا کوبید و گفت:
ـ به این میگن گروه موفق! حالا هم دکتر داریم، هم نابغه، هم هکر تابلو و در و دیوار!
الیزابت آرام گفت:
ـ من هکر نیستم، فقط با شناسایی جادو تونستم حفاظ جادویی رو بشکنم.
گرتا آهانی گفت و ادامه داد: 
ـ همونه دیگه! بهت میگم هکر جادوگر، حتما نباید حفاظ سایت و برنامه و کامپیوتر بشکنی که! همون جادو مادو کافیه. باریکلا، خسته نباشی هکر خانوم موفق.
همه خندیدند، ریجینا به الیزابت خیره شد و با لبخندی عمیق گفت:
ـ ممنونم، اگه نبودی مطمئناً نمیتونستیم به جایی برسیم. 
گونه های سفید الیزابت به سرخی گرایید و خجالت زده دستانش را در هم قلاب کرد. ویکتوریا گفت:
ـ الیزابت همیشه خجالتیه، هرچی بیشتر ازش تعریف کنین فقط شاهد خجالت بیشترش میشین. 
گرتا بی توجه به حرف های ویکتوریا، با کنجکاوی پرسید:
ـ چیزه... چی شد الیزابت؟ چی کار میکردی؟
الیزابت ساز دهنی اش را در کوله پشتی گذاشت و گفت:
ـ از طریق ساز دهنی تونستم با نوت های نفوذ وارد منطقه ی میانی آدم برفی بشم، اون یه نسخه ی شبیه سازی شده از روی مرد برفی واقعیه. بعد از وارد شدن به منطقه ی اصلی، تونستم کلید طلایی رو از اون آدم برفیه احمق بگیرم، هرچند که دو ساعت تمام مشغول راضی کردنش بودم.  از طریق کلید طلایی تابلو باز شد.
ویکتوریا درباره ی حرف های الیزابت توضیح داد:
ـ نسخه ی شبیه سازی شده کلاً یک درصد شبیه به نسخه ی اصلیه و نسخه های شبیه سازی شده از یک جادوی کنترل کننده ی خاصی اطاعت میکنن، یعنی اون مرد برفی قلابی توسط هکاته یا دبیران دیگه ی هاگوارتز کنترل میشه. 
ریجینا سری تکان داد و چمدانش را برداشت، لباسش را مرتب کرد و گفت:
ـ دخترا آماده بشین بریم، باید بریم سراغ چیزی که پشت اون تابلو قرار داره. 
بقیه سری تکان دادند و وسایلشان را برداشتند. تابلو به صورت خودکار باز شده بود و حالا فقط پله هایی چوبی مشخص بودند که به طرف پایین منتهی می شد. 

ویرایش شده توسط sogand-A

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پست نهم:
فصل ششم:
گیر افتاده در هزار تو!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتی از پله ها پایین رفتند خزه ای ضخیم قسمت خروجی راهرو وجود داشت، با کنار زدن خزه نور خورشید به داخل راهروی پر از پله ها سرک کشید. 
خزه را کاملاً کنار داد و از آن محوطه بیرون رفت. چمدان سنگینش را هم کشید و به فضای روبه رویش چشم دوخت، مقابلش دیواره هایی از خزه های مختلف وجود داشت، دیواره هایی که دور تا دورش را پوشانده بودند، گرتا کنارش قرار گرفت و گفت:
ـ تخت خوابم کو؟ من دلم خواب میخواد و صد البته خوابگاهم رو. 
آنچنان با لحنی نا امید این جملات را بر زبان آورده بود که ریجینا نمی دانست بخندد و یا با او ابراز همدردی کند. 
ویکتوریا به خزه ها خیره شد و گفت:
ـ بدبختی جدید!
گرتا لب هایش آویزان شد و پرسید:
ـ چی شده؟ بدبختی جدید کوشِش؟
ویکتوریا تک خنده ای کرد و گفت:
ـ وارد منطقه ی هزار تو شدیم، اولین نشانه ی ورود به هزار تو در هر مکانی این نوشته ی عجیبه.
ویکتوریا به طرف یکی از دیواره های هزار تو رفت و خزه را کنار زد، با کنده کاری های مختلفی بر روی دیوار نوشته شده بود:
"ورود به دنیای ناشناخته ی هزار تو!
خوش آمدید دیوانگان"
ریجینا متعجب گفت:
ـ دیوانگان؟! منظورش چیه؟
گرتا شانه ای بالا انداخت و گفت:
ـ بزار بفهمم کی به من لقب دیوونه داده خودم پوستش رو می کَنم!
ویکتوریا گفت:
ـ نمیدونم، طراح هزارتو ها این اسم رو انتخاب کرده، باید زودتر حرکت کنیم، زمان زیادی رو از دست دادیم و تا فردا شب بیشتر وقت نداریم. 
ریجینا سری تکان داد و گفت:
ـ احتمال اینکه همدیگه رو گم کنیم چقدره؟
ویکتوریا موبایلش را بیرون آورد و دندان قروچه ای کرد و گفت:
ـ اینجا آنتن نداره، در نتیجه اگه گم بشیم احتمال اینکه همدیگه رو پیدا کنیم میرسه به سی یا بیست درصد، شاید هم کمتر!
گرتا بشکنی زد و گفت:
ـ مجبوریم مثل کارتون ها و فیلم ها از چسب های قوی استفاده کنیم تا به هم بچسبیم و گم نشیم. 
الیزابت آرام خندید و ویکتوریا لبخندی زد، ریجینا به دیواره های بلند و پر از خزه ی هزار تو چشم دوخت و با لبخند عمیقی گفت:
ـ دقیقاً همین کاری که گرتا گفت رو انجام میدیم ولی به جای چسب از طناب، پارچه یا چیزی استفاده می کنیم که ما رو زنجیر وار به همدیگه وصل کنه. 
ویکتوریا بطری اش را برداشت و گفت:
ـ طناب آب من چطوره؟ خیلی محکمه به طوری که کسی نمیتونه بازش کنه.
گرتا خندید و گفت:
ـ به حق چیز های ندیده و نشناخته! طناب آبی؟! من تا آخر فارغ التحصیلیم غش میکنم از ذوق و کنجکاوی!
الیزابت لبخندی زد و گفت:
ـ طناب خیلی محکمیه، کسی نمیتونه بازش کنه غیر از کسایی که عنصر آب درونشون جریان داشته باشه. 
ریجینا سری تکان داد و گفت:
ـ اوهوم ... اینطوری احتمال گم شدنمون کم ...
نگاهش به سایه ای کنار خزه ها افتاد، حرفش قطع شد و چشم هایش موشکافانه به دیوار خیره شدند، ویکتوریا رد نگاهش را دنبال کرد و گرتا پرسید:
ـ چی شده؟
لب باز کرد و بلند گفت:
ـ کی اونجاست؟! بیا بیرون!
سایه ی بلندی بود که به نظر میرسید مرد میان سال و شاید هم پیرمردی جا افتاده بود، هیکلش بزرگ و چهار شانه به نظر میرسید و هنوز هم همینطور آنجا ایستاده بود، بدون هیچگونه حرکت کوچکی.
ریجینا چشم ریز کرد و تکرار کرد:
ـ کی هستی؟! 
سایه قدمی به جلو آمد، چیزی با صدای تق کوتاهی در زیر پاهای مرد شکست. قدم بعدی...
با پاهایش بر روی زمین ضرب گرفت، صدای برخورد کف چکمه ها با زمین صدای ریز و در عین حال ترسناکی ایجاد می کرد. او که بود؟!
ریجینا با تردید چند قدم به جلو آمد و خواست قدم بعدی اش را بردارد که سایه ی غول پیکر دستانش را از پشت سرش بیرون آورد و ریجینا چشم هایش از ترسی ناشناخته گشاد شد، چشان سبزش بر روی دست های موجود ناشناخته ی روبه رویش دو دو زد، با زبانش لب هایش را خیس کرد و گفت:
ـ تو ... تو ...
جمله اش با دیدن پنجه ها و ناخن های بلند مرد قطع شد، او که بود؟!
صدای سرد، خشک و ترسناک او را شنید و فهمید کهکه طبق حدسیاتش این موجود و سایه اش متعلق به یک مرد است:
ـ ریجینا بیکر...
نامش را خوانده بود؟ او... او را می شناخت؟!
سر برگرداند تا بتواند با دیدن گرتا یا دوقلو ها ترسش را به عقب براند، با ندیدن آنها حس کرد که ترس به جای خون، در تمام رگ ها و عروقش به جریان درآمد. 
کجا رفته بودند؟! 
چرا؟ اینجا چه اتفاقی می افتاد؟
دور خودش چرخی زد و دستان سردش را در هم قلاب کرد، قدم های ناموزونش و پاهای ناتوانش عقب گرد کردند، حسی به نام ترس در قلب و جانش به قلیان در آمده بود و حس می کرد که دل و جانش در حال جوشیدن است. 
صدای لرزانش از حصار لب هایش خارج شد:
ـ تو ... تو کی هستی؟!
بلند تر از قبل فریاد زد:
ـ گرتا ... الیزابت ... ویکتوریا ...
انگار همه رفته بودند و او تنهای تنها مانده بود. 
صدای مرد مثل ناقوسی ترسناک در ذهن تهی است پیچید:
ـ بالاخره به اینجا اومدی ریجینا، خیلی وقته که منتظرم!
منتظر؟! منتظر؟! منتظر او بود؟
سردی مایع خیسی بر روی صورت و جسمش باعث شد تا چشم هایش تا آخرین درجه ی ممکن باز شود و بر روی زمینی که روی آن دراز کشیده بود نیم خیز شود. خواب بود؟ 
نفس نفس میزد و چشم هایش ترسیده و نگران اطرافش را می کاوید. چه شده بود؟ 
از میان لب هایش لرزان صدایی شبیه به خرناسه بیرون آمد و لرزان و بیچاره وار گفت:
ـ گرتا؟ ویکتوریا؟...
ویکتوریا دستش را گرفت و گفت:
ـ هی دختر! هیس آروم باش، داری میلرزی! 
چه شده بود؟ کاش یک نفر می توانست به او بفهماند که در کجا به سر میبرد، زمان، مکان و خودش را گم کرده بود. 
ـ من ... من کجام؟ 
قطره اشکی از گوشه ی چشم هایش جوشید و به پایین لغزید، ادامه داد:
ـ توروخدا بگین من کجام؟
گرتا او را در آغوش فشرد و گفت:
ـ هنوز توی هزار توییم. خواستیم وارد هزار تو بشیم از هوش رفتی، مردمک چشم هات رفته بود و فقط قرنیه ی چشمات رو میدیدیم، اولش آروم بودی ولی کم کم زیر لب حرف میدی، ویکتوریا خواست با نیروی شفادهنده کمکت کنه ولی به شدت قدرتش پس زده شد، انگار یه حفاظ دور تا دورت کشیده شده بود که هیچکسی نمیتونست بهت نزدیک بشه، داشتی جیغ میزدی! حالت خوبه؟ چی شده بود؟
بغضش ترکید و با ناتوانی و ضعف شروع به گریستن کرد، خواب بود؟ نه! چقدر شبیه واقعیت ها بود.

@mob_ina @Atlas _sa @Atria @tara-Lr @Nilay07 @Aramis.R_U @آفتابگردون @جانان بانو @NAEIMEH_S @بوقلمون معتاد @ببعی معتاد 

ویرایش شده توسط sogand-A

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پست دهم:
آن مرد ... آن مرد که بود؟ تصویر مبهمی از مرد در ذهنش نقش بست و گریه اش شدت یافت، چهره ی مرد معلوم نبود، هیکلش غول پیکر بود و ناخن هایش ... ناخن های بلند و دستی که چهار انگشت بیشتر نداشت، قد بلندش و لباس مشکی رنگش، او ... او چه بود؟ 
بازدمش با خس خس از درون مجرای تنفسی اش خارج می شد و احساس خفگی می کرد. 
ویکتوریا نگران گفت:
ـ خوبی؟
چهره ی مضطرب الیزابت را از نظر گذراند و جواب داد:
ـ یه مرد بود ... می گفت منتظرم بوده که بیام به اینجا! ... وحشتناک بود، کریه و ... زشت! 
ویکتوریا آرام دستش را بر روی کمرش کشید و گفت:
ـ حتماً از فشار زیاد یا خستگی زیاد غش کردی و کابوس دیدی.
چیزی نگفت و بطری را که الیزابت به طرفش گرفته بود را برداشت.
ـ بخور حالت بهتر بشه.
تشکری کرد و چند جرعه از آب نوشید. حالش بهتر شده بود، باید زودتر این هزار تو را پشت سر می گذاشتند، اینجا وحشتناک و افتضاح بود.
بلند شد و لباس فرم خاکی اش را تکاند، کت مشکی رنگ خاکی شده بود و کثیف به نظر میرسید، آهی کشید و چمدان و کوله پشتی اش را برداشت، ویکتوریا گفت:
ـ توی یه ردیف پشت سر هم بایستید. 
ویکتوریا مایع شفافی از آب را با ورد دور تا دور کمرش پیچید و به طرف الیزابت و گرتایی رفت که پشت سرش ایستاده بودند، خواست چیزی بگوید که گرتا گفت:
ـ این بچه چرا اینجا گیر افتاده؟
ویکتوریا با تعجب پرسید:
ـ بچه؟ منظورت کیه؟
گرتا به گوشه ی کوچکی اشاره کرد و گفت:
ـ اونجاست، داره به ما نگاه میکنه.
ریجینا با کنجکاوی به پشت دیوار خیره شد، نکند همان مرد باشد؟ ترس در تنش رسوخ کرد و باعث شد تا چشم هایش نگران و مضطرب شود. 
دختر کوچولویی پنج یا شش ساله از پشت دیوار بیرون آمد و با چشم های عسلی و پر از اشکش به آنها خیره شد. 
گرتا با ذوقی خاص که در لحنش نهفته بود گفت:
ـ چه نازه، چرا گریه میکنی خوشگل خانوم؟
دختر کوچولو با گریه خودش را در آغوش او انداخت، مات و مبهوت به دخترک خیره شد، او که بود دیگر؟ همین را کم داشت!
دخترک گفت:
ـ خاله اون آقاهه می خواست منو بگیره ...
آقاهه؟! با ترس پلک زد و روی دو زانویش نشست تا هم قد دخترک شود، همان مردی که در بی هوشی او را دیده بود؟
ـ الان آقاهه کجاست خاله؟
دختر کوچولو لب هایش آویزان شد و با گریه انگشت اشاره اش را به طرف همان دیوار گرفت. گرتا بر روی کمرش کم شد و با مهربانی ذاتی اش گفت:
ـ خوبی خاله؟ چیزی نشده که!
دخترک از او فاصله گرفت و چند قدم عقب تر رفت، اشک هایش را پاک کرد و با چشم های مظلوم و معصومش به او خیره شد. دستانش را در هم قلاب کرد و گفت:
ـ من کاترینم. به خاطر اینکه کمکم کردین اون مرد دیگه نیاد دنبالم منم میخوام کمکتون کنم. میخواین از هزار توی دیوانگان برین بیرون؟
ریجینا مشکوک به کاترین چشم دوخت، گرتا با ذوق گفت:
ـ مرسی خوشگل خانوم، البته که ...
ریجینا حرف های گرتا را قطع کرد و گفت:
ـ چرا بهش میگی هزار توی دیوانگان؟ از کجا میدونی که میخوایم بریم بیرون؟
کاترین سارافون صورتی رنگش را تکان داد و گفت:
ـ چون آدم ها اینجا دیوونه میشن تا برن بیرون، چون از قیافتون معلومه که گم شدین.
ـ توچی؟ کی بهت راه رو یاد داده؟
کاترین دستش را زیر چانه اش گذاشت و اخمی کرد، ژستی متفکرانه گرفت و جواب داد:
ـ به من یه نفر راه رو نشون داده، حتی اون یه نفر بهم یاد داده چطوری لباس بپوشم، چطوری حرف بزنم، چطوری با شما دوست بشم. 
ریجینا سری تکان داد و گفت:
ـ ممنونم کاترین، ما میخوایم خودمون راه رو پیدا کنیم، میتونی بری خونتون. خونتون کجاست کاترین؟
گرتا با اخم گفت:
ـ ریجینا! 
نگاه الیزابت و ویکتوریا روی آن دو نشست، ریجینا ابرو در هم کشید و جواب داد:
ـ بله؟ باید بفهمیم این دختر کیه!
گرتا نگاهی کوتاه به کاترین انداخت و گفت:
ـ اون یه بچه ی کوچیکه متوجهی؟ چطور ممکنه که بهش مشکوک باشی؟ 
کاترین هر دو دستش با حالتی ضربدری بر روی سینه اش گذاشت و با اخم و گریه گفت:
ـ خاله یعنی من دختر بدی ام؟ به خدا من هیچوقت مامانم رو اذیت نمیکنم با بزرگترا هم خوب حرف میزنم، فقط میام اینجا تا بازی کنم، یعنی میگین من آدم خیلی بدی ام؟
گرتا اخم کرد و چشم غره ای نثار او کرد. کاترین بلند بلند گریه میکرد و هق هق هایش تمام فضا را احاطه کرده بود. گرتا همچنان داشت با چشم هایش برای او خط و نشان می کشید و با دست هایش کاترین را نواش می کرد. 
نفسش را کلافه بیرون داد، آن صحنه ی ترسناک و آن مرد وحشتناک اجازه نمیداد تا بتواند به راحتی به کسی در این هزار تو اعتماد کند، حس خیلی خوبی نسبت به کاترین نداشت و نمی دانست چطور باید گرتا را قانع کند. 
ویکتوریا طبق معمول با موبایلش مشغول بود و تند تند چیز هایی را  زیر لب میخواند، مگر اینجا هم موبایل آنتن میداد؟
شانه ای بالا انداخت و به الیزابتی نگاه کرد که مثل همیشه آرام و ساکت کتاب می خواند. 
گرتا به او نزدیک شد و گفت:
ـ میتونیم با راهنمایی اون دختر خیلی راحت بریم بیرون! 
نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ و اگه به جای بیرون از جای دیگه ای سر در بیاریم چی؟! ما نباید به هر کسی اعتماد کنیم، می فهمی گرتا؟ 
گرتا نگاهی به کاترین انداخت که ناراحت و مغموم سرش را پایین انداخته بود. گرتا گفت:
ـ اون یه دختر کوچولو بیشتر نیست! یعنی من و تو از یه دختر پنج ساله میتونیم ضربه بخوریم؟
ریجینا نگاهیf ه چهره ی پر از التماس گرتا انداخت و خواست چیزی بگوید که صدای ویکتوریا را شنید:
ـ اگه آدم قابل اعتمادی نبود چی گرتا؟
گرتا اخمی کرد و پر از حرص گفت:
ـ یه بچه است! متوجهین؟ یه بچه که هنوز نمیدونه خوب و بد چیه!
ریجینا سری تکان داد و گفت:
ـ خیلی خب باشه. دنبالش میریم ولی گرتا اگه اتفاقی افتاد تو مقصری! 
گرتا لحظه ای تردید کرد امّا بعد گفت:
ـ باشه. من هنوز هم میگم که اون یه دختر کوچولو بیشتر نیست.
ویکتوریا با شک و تردید به ریجینا چشم دوخت. ریجینا آرام زمزمه کرد:
ـ اون دوست ماست و من دلم نمی خواد که ناراحت بشه. تو ناراحتی ویکتوریا؟
ویکتوریا سری به چپ و راست تکان داد و گفت:
ـ نه. 
ریجینا سکوت کرد و فقط به گرتایی چشم دوخت که دخترک گریان را نوازش می کرد. گرتا بلند گفت:
ـ بهتره که راه بیفتیم. 
الیزابت کوله پشتی اش را برداشت و گفت:
ـ کاش حداقل چمدانمون رو نمیدادن دستمون! دستم درد گرفت اونقدر که این چمدان رودنبال خودم کشیدم. 
خندید و گفت:
ـ اوهوم... واقعا نمیتونم تحمل کنم!
دوباره ویکتوریا طناب های آبی را بست و شروع به حرکت کردند؛ هزار تو از آنچه که فکر میکرد بیشتر در هم پیچیده و سخت بود، مثل سوالی از ریاضی بود که هر چه می گشتند عدد ایکس و درب خروجی این زندان دیوانه کننده بیشتر و بیشتر گم می شد. به قول کاترین به خاطر همین اتفاق مزخرف بود که نامش را هزار توی دیوانگان گذاشته بودند. 
خسته کننده ترین و مزخرف ترین زمان عمرش را می گذراند، کاترین یکی یکی مسیر ها را می رفت و آنها نیز به دنبالش روانه شده بودند، آنقدر راه رفته بودند که دیگر حس می کرد چیزی از پاهایش باقی نمانده است، چند ساعت گذشته بود؟ نمی دانست. 
انگار دور خودشان می چرخیدند و این پروسه بار ها و بار ها تکرار می شد، آنقدر که حس می کرد حالت تهوع دارد. کاترین را زیر نظر گرفته بود ولی کاترین با معصومیتی کودکانه مدام بازی بازی می کرد و می خندید، مدام راه را نشان می داد و تا به حال هنوز به یک راه بن بست نرسیده بودند و شاید این علامتی بود که نشان میداد دارند مسیر درستی را طی می کنند. 
به یاد راهنما ها افتاد، تکه کاغذ راهنما را از جیبش بیرون کشید و یک بار دیگر آن را خواند، منظورش چه بود؟! نکند منظورش از نقاب دیوانگی همین جا باشد؟
زیر لب تکرار کرد: 
ـ در این جهان دروغین، دیوانگی ماسکی است که به تو امکان می دهد به هر آنچه می اندیشی بیندیشی و از ریا کاری بپرهیزی! در سایه ی طنز است که می توانی صداقتت را حفظ کنی! با ماسکی از دیوانگی پیش برو تا دنیای دروغین را با خود هماهنگ سازی! آدم ها همیشه قابل اطمینان نیستند! "
جمله ی آخر زنگ هشدار را در مغزش بیدار کرد. آدم ها قابل اعتماد نبودند، کاترین قابل اعتماد بود؟
چطور ماسکی از دیوانگی به صورت میزد؟ منظورش از سایه ی طنز چه بود؟
آنقدر فکر کرده بود که حس می کرد مغز لعنتی اش در حال آتش گرفتن و سوختن است، بهتر بود ذره ای استراحت کند تا بفهمد باید چه کنند. 
دستانش را بر روی پاهایش گذاشت و خم شد، بلند گفت:
ـ یه کوچولو استراحت کنیم لطفاً! حس می کنم دیگه نمیتونم ادامه بدم. 
لحظه ای حس کرد که کاترین اخم کرد امّا لحظه ای بعد کاترین لبخند دلنشینی بر لب داشت و بر روی زمین نشسته بود، مهربانانه گفت:
ـ خاله خوبی؟ خسته شدی حتماً!
ماسکی از دیوانگی! ماسکی دروغین! نقابی مصنوعی!
جرقه ای در ذهنش زده شد. 
لبخندی بر روی لب هایش نشاند و با مهربانی عجیب و غریبی گفت:
ـ خوبم عزیزم فقط یه کوچولو خسته شدم. 
لحظه ای کاترین جا خورد امّا بعد لبخندی مصنوعی به چهره زد و چهره و صورت جاخورده اش را جمع و جور کرد. 
با مهربانی مزخرفی و با نقاب احمقانه ای که بر چهره زده بود بلند شد و گفت:
ـ کاترین خاله تو خسته نشدی؟ حس می کنم خیلی خسته ای!
کاترین آب دهانش را قورت داد و حاضر بود قسم بخورد که در حال حاضر کاترین نزدیک بود از تعجب بسیار زیاد شاخ هایش بیرون بزنند. 
ـ اوم ... اوم ... ممنون، خوبم.
روی زمین پشت به کاترین نشست و با خنده گفت:
ـ بیا بالا ببینم، اصلاً دلم نمی خواد خسته بشی خانوم کوچولوی خوشگل. 
ابروهای ویکتوریا از تعجب و حیرت آنقدر بالا رفته بود که حس می کرد فقط چند سانت با موهای سرش فاصله دارند. تعجب و بهتشان کاملاً هم منطقی بود. آخر ریجینای مشکوک و پر از تردید چند دقیقه ی قبل کجا و این ریجینای پر از اعتماد و مهربان کجا! 
کاترین چشم گرد کرده بود و متعجب به او خیره بود. الیزابت، فارغ ز غوغای جهان مشغول خواندن کتاب تاریخی مورد علاقه اش بود و گرتا نیز خوشحال بود که او بالاخره شک و تردیدش را کنار گذاشته است. 
با صدای بلند تری گفت:
ـ کاترین خانوم کجایی شما؟ زود باش خاله تا زودتر راه بیفتیم. 
کاترین مِن و مِنی کرد و گفت:
ـ اذیت میشی ... اوم ... من ... من باید راه رو ...
میان جمله اش پرید و گفت:
ـ زودباش ببینم! نکنه خاله رو دوست نداری؟
کاترین با چهره ای که نشان میداد ناراضی است بر روی کوله اش قرار گرفت، بلند شد و لحظه ای حس کرد که چند کیلو آهنِ سنگین را جا به جا می کند. با شوخی و خنده گفت:
ـ چرا اینقدر سنگینی بچه؟ آخ نابود شدم ...
لحظه ای حس کرد که کاترین رنگش پرید، ریجینا با بیخیالی و خونسردی که بر روی نقابش زده بود گفت:
ـ بریم دخترا! باید زودتر بریم بیرون.
ویکتوریا دوباره طناب محکمش را دور تا دور آنان بست. همینطور که کاترین روی کوله اش قرار داشت شروع به راه رفتن کرد، کاترین دوباره شروع کرده بود به نشان دادن راه و وادارشان میکرد از راهی که او می گوید بروند. زیر لب بر سر خود غرید:
ـ باهاش حرف بزن احمق! باید حواسش رو پرت کنی زودباش ببینم، خب چی بگم الان؟ آهان بزار از تولدت و رنگ و شیرینی شروع کنم.
با لبخند و لحن مهربانی که حالش از آن به هم میخورد گفت:
ـ خب کاترین خانوم، کِی تولدته که دعوتمون کنی؟ 
کاترین سرش را به سمت او برگرداند و چند بار پلک زد، بعد از چندین ثانیه که داشت طولانی میشد جواب داد:
ـ تو فصل بهار به دنیا اومدم.
ـ خب منم دعوت میکنی تولدت؟
ـ معلومه، من عاشق خاله های مهربون و خوشگلی مثل شمام. 
آنقدر او را به حرف گرفته بود که کلاً انگار کاترین فراموش کرده بود مسیر را نشانشان دهد، هنوز هم کاترین با پر حرفی و ذوق داشت حرف میزد، درباره ی رنگ مورد علاقه اش، دوست هایش و هزار جور مسائل مختلف که نصف بیشترش را اصلا گوش نداده بود. درست وقتی که به بن بست رسیدند کاترین تازه توانست متوجه موضوع شود. 
گرتا با تعجب پرسید:
ـ کاترین! مگه تو راه رو بلند نبودی؟!
ریجینا کاترین را روی زمین گذاشت، کاترین شروع به تکان خوردن های طولانی کرد مثل وقتی که کسی حالتی عصبی داشته باشد و از خشم زیاد بلرزد، پس از چند ثانیه بخاری صورتی رنگ اطراف کاترین را پوشاند و موجب شد تا آنها قدمی به عقب بردارند. 
بخار صورتی کم کم از بین رفت و موجب شد تا به جای کاترین، زنی جوان را ببینند که دستانش را در یکدیگر قلاب کرده و محکم و استوار با لبخندی محو ایستاده،تی شرت مشکی رنگی به تن داشت و نسبتاً می شد گفت که قد بلند است. لب های گوشتی، پوست سیاه و موهای فر ریز ریز مشکی که نشان میداد او اهل آفریقاست. 
ـ من کاترین لیکراسی هستم خانم های جوان، خوشحالم از اینکه معمای مرحله ی دوم رو به خوبی حل کردید.
گرتا چشم گرد کرد و گفت:
ـ حل کردیم؟ ولی ما که هنوز از هزار تو خارج نشدیم!
کاترین عنبیه های قهوه ای رنگش را به گرتا دوخت، لبخندی زد و گفت:
ـ طبق راهنمایی هایی که داشتید مسئله خیلی راحت بود، نباید به کسی اعتماد می کردید، من تغییر چهره داده بودم و سعی داشتم شما رو طبق یه الگوی خاص بگردونم به طوری که فقط مرکز هزار تو رو هر بار دور بزنید. خوشبختانه ریجینا این موضوع رو به خوبی فهمیده بود، برای همین من رو از مسیر اصلی که برای شما انحرافات بود خارج کرد، دقیقاً چهل و هفت دور به دور هزار تو چرخوندمتون!
ویکتوریا لب هایش آویزان شد و با ناامیدی گفت:
ـ چهل و هفت دور! این آخریا حس می کردم دیگه پایی برام نمونده.
گرتا شرمنده سرش را پایین انداخت و آرام گفت:
ـ ببخشید بچه ها، حق با شما بود، من نباید به یه دختر بچه ای که اصلاً نمیشناختمش اعتماد می کردم.
ویکتوریا حالتی متفکرانه و جدی به خود گرفت و گفت:
ـ به خاطر این کار اشتباه تو مجازات خواهی شد.
گرتا جاخورده به ویکتوریا نگاه کرد و لب هایش را آویزان کرد، با لحن بامزه ای گفت:
ـ توروخدا ببخشید دیگه، من فکر کردم الان مثل فیلم ها بغلم می کنید میگید اشکالی نداره.
ویکتوریا چشمکی زد و گفت:
ـ خیلی خب بچه، می بخشیمت! 
آرام بوسه ای بر روی گونه ی گرتا زد و خواست کلمه ای به زبان بیاورد که کاترین بشکنی زد و در یک چشم به هم زدن وارد محوطه ای جنگلی شدند. 

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پست یازدهم:
فصل هفتم:
پل های معلق

دور تا دورشان پر از درخت بود، چشم هایش از دیدن اینهمه زیبایی پر از بهت و حیرت شده بود. 
گرتا به درختی با تنه های رنگ رنگی اش اشاره کرد و گفت:
ـ بهش میگن اُکالیپتوس، تنه های رنگین کمانی دارن و در امتداد اقیانوس آرام جنوبی رشد می کنن. 
تنه هایشان شگفت انگیز و فوق العاده بود، اوه ... اینجا خود بهشت بود. 
گرتا با شوقی خاص بلند گفت:
ـ بائوباب! اینجا رو نگاه کنین! این بائوباب واقعا تنه ی ضخیم و بزرگی داره، هیچوقت بائوباب به این بزرگی ندیدم، بائوباب ها توی جزیره ی ماداگاسکار رشد میکنن، اینجا چیکار میکنن؟!
گرتا هنوز دیدن بائوباب را به پایان نرسانده بود که به سمت دیگری رفت، چرخی زد و با ذوق گفت:
ـ بلوط فرشته، اسمش اینه، فوق العاده است، به شاخه های بلند و پیچک وارش نگاه کنین! 
روی شاخه ی نسبتاً ضخیم بلوط نشست و ادامه داد:
ـ حدود بیست متر ارتفاع دارن و در کارولینای جنوبی رشد میکنن، وقتی بهشون نگاه می کنم حس می کنم سلول هام رشد می کنن و زنده میشن. 
ویکتوریا دست گرتا را کشید و با تعجب گفت:
ـ این همه اطلاعات اونم در باره ی درخت ها عجیبه ها، اینا رو از کجا میدونی؟!
گرتا با شوق گفت:
ـ یه پری جنگل باید جنگل رو بشناسه، در ضمن ...
هنوز حرفش را به اتمام نرسانده بود که با ذوق گفت:
ـ درخت راشی! خدای من! این درخت معمولا در آرژانتین و شیلی به دنیا میاد ولی اینجا هم هست، لباسِش از خزه ساخته شده و مثل یه پتوی نرم میمونه. 
ریجینا با تعجب گفت:
ـ پری جنگل؟!
گرتا اوهومی گفت و پالتو اش را در آورد، دو بال کوچک و طلایی رنگ از زیر پالتو اش نمایان شد، چرخی در هوا زد و با خنده گفت:
ـ بزار تا مَنِ واقعی رو ببینین.
دور تا دورش پر از بخار های اکلیلی طلایی شد، دیگر چیزی از گرتا معلوم نبود، ریجینا با کنجکاوی و حیرت به او خیره بود و ویکتوریا نیز چشم به او دوخته بود، حتی الیزابت بیخیالی که تحت هر شرایطی کتاب های تاریخش را می خواند نیز حالا کتاب را کنار گذاشته بود و منتظر ایستاده بود. 
پس از چند ثانیه موهای طلایی رنگ و لباس طلایی گرتا نمایان شد، با هر بار بال زدن از بال های کوچکش ذرات ریز طلایی میریخت و زیبا ترش می کرد، ریجینا لحظه ای حس کرد کارتون تینکربلی که در کودکی میدید را حالا در واقعیت تماشا می کند. موهای بلند فر حالتش در هم پیچ و تاب خورده بود و زیبا ترش می کرد، زیبایی و غرور و ناز از تمام حرکاتش میریخت، پاهای برهنه اش را آرام و با وقار بر روی زمین گذاشت موهایش را آرام به پشت گوش ایش هدایت کرد و منتظر به آنها چشم دوخت، پشت پلک هایش رنگ طلایی اکلیل مانند پخش شده بود، پلکی زد و گفت:
ـ چطورم؟
ریجینا با حیرت گفت:
ـ باورم نمیشه! تو ... تو خارق العاده ای دختر!
ویکتوریا پالتوی گرتا را از روی زمین برداشت و گفت:
ـ بگیر پالتو رو بپوش ببینم، یه دختر ناز تو گروه ما باشه دیگه هیچ پسری بهم نگاه نمیکنه و این برای من خیلی حس بدیه!
الیزابت آرام خندید و گفت:
ـ گرتا مواظب خودت باش، جنیفر و ویکتوریا احتمال داره که به خاطر زیبایی فوق العادت بکشنت!
سپس دستش را زیر گلوی خودش گذاشت و با لحن بامزه ای گفت:
ـ پِخ پِخ!
گرتا خنده ای کرد و چرخی در هوا زد.
ـ اوه پس مواظب خودم هستم هر چند که من اونقدری که شما میگید هم زیبا نیستم. 
ریجینا کوله پشتی اش را روی زمین گذاشت و گفت:
ـ باید بگم پری جنگل بودن برازندته گرتا. 
گرتا تعظیم کوتاهی کرد و به طرف درخت زیبایی پرواز کرد، برگ های ریز ریز بنفش رنگ مواج و پر از زیبایی از درخت فرو ریخته بود. مانند درخت بید بود ولی با این تفاوت که برگ های بنفش رنگش زیبا ترش می کرد. دسته دسته شاخه های پر پیچ و خم به این طرف و آن طرف رفته بود و درخت با سخاوتمندی تمام موهایش را روی شانه هایش ریخته بود. 
گرتا روی تنه ی درخت نشست و گفت:
ـ بهش میگیم درخت ویستریایی، توی ژاپن معمولا رشد میکنه و چرا نمیتونم بفهمم چند سال داره؟!
ویکتوریا متعجب گفت:
ـ چند سال داره؟!
ـ یه پری جنگل با درخت ها صحبت میکنه، هر موجود زنده ای روح داره، هرچند که من نسبت به پدر و مادرم خیلی از توانایی هام فعال نشده.
ریجینا روی زمین نشست و گفت:
ـ همه ی درخت هایی که گفتی توی منطقه های مختلف رشد میکردن و الان اینجا چیکار میکنن؟
گرتا پایین آمد و متفکر گفت:
ـ اوهوم ... چرا از هر منطقه ای یه درخت اینجا هست؟
همه به یکدیگر نگاهی کردند و معنی سکوتشان چیزی جز کلمه ی نمی دانم نبود. ریجینا با یاد آوری برگه ها راهنما گفت:
ـ الیزابت، ویکتوریا، میتونم کاغذ های راهنمای شما رو ببینم؟
ویکتوریا سری تکان داد و دو برگه ی کاهی از جیبش بیرون کشید، آن را به طرف ریجینا گرفت و گفت:
ـ بلند بخونش لطفا!
ریجینا تنها سری تکان داد و کاغذ تاخورده را باز کرد.
" قتل! قاتل در کمین است، ای پنجره های شکسته و ای طناب ضخیم دار، به پا خیزید که اکنون هنگام به دار کشیدن است، روح ناآرام سرخ پوست آمریکایی به پا خیز! حال وقت فرار از خانه است! ای تویی که خالق جنی، ای خالق روح، ای خالق خون! جسمش را در قبر به آسایش رسان و روحش را در دنیای معنوی آرام گردان، حال وقت فرار از دیوار های مرگ بار خانه است!"
گرتا خودش را در بغل گرفت و گفت:
ـ چه خشن و وحشی بود! نَمیریم یهویی؟! من هنوز خیلی جوونم، کاش میشد زمان به عقب برگرده پام رو توی این خراب شده نزارم.
ویکتوریا دست هایش را بالا برد و انگشتان دستش را از یکدیگر فاصله داد، زانو هایش را خمیده کرد و با سر و صدای زیاد گفت:
ـ من زامبی شماره ی هشتم، گرتا وقتشه که به دار آویخته بشی!
ریجینا خندید و الیزابت لبخند عمیقی زد، گرتا با حرص مشتی به شانه ی ویکتوریا کوبید و گفت:
ـ کوفت! لازم نکرده بگی من میترسم! من به هیچ وجه نترسیدم فقط شوخی بود.
ویکتوریا دهن کجی کرد و گفت:
ـ اره تو که همیشه راست میگی! من بودم که از ترس می لرزیدم!
گرتا اخمی کرد و زیر لب چند فحش آبدار نثار ویکتوریا کرد، الیزابت گفت:
ـ برگه ی دیگه رو هم بخون ریجینا!
ریجینا سری تکان داد و برگه ی دوم را باز کرد:
" محبوب من!
مرا ببخش گر نمیتوانم پرنده ی آزاد و رهایت باشم، مرا ببخش که همچون درختی ریشه هایم به زیر خاک ها و زمین کشانده شده اند و نمی توانم راه روم، در کارولینای جنوبی و در مزرعه ی وسیع دیکسی به دیدارم بیا، در کوچه ی سبز بلوط ها منتظرم محبوب من، من درختی هستم که نمی توانم فاصله هایمان را از میان بردارم، حال نوبت توست که به دیدارم در کوچه ی بلوط ها بیایی، به امید ملاقاتت محبوب من، ذهنم پر از لانه هایی است که برای تویِ پرنده ساخته ام، من همان درختی ام که سال ها در راه انتظارت خواهم ماند، نه پای رفتن دارم و نه قلبی که انتطارت را و یادت را به فراموشی بسپارد. ایمان تو به اطرافیانت تو را به اینجا خواهد کشاند، خودت را باور کن و به اطرافیانت ایمان داشته باش! "

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...