رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

ارسال های توصیه شده

  • ناظر رمان

نام رمان: دیمومت ویدا (مينوزمين)

نويسنده: منيع كاربر نودهشتيا نودهشتيا 

ژانر: تخيلی_ فانتزی _ و بعد ها با چاشنی ژانر ترسناک

 

هدف: كمي تاريخ بخوانيم.

ساعت پارت گذاري:

خلاصه رمان: زَروان، خدای زمان،  هزاران سال از دادار درخواست نژادی مقدس داشت.

 آن بذر ترديد را كه بر دلش كاشت، چنان ميوه‌‌ی ننگين و ناپارسا داد كه روزگاران خلق تا ابد پيچيده بر نيستانی و سياهی شد. 

از آن پس مرزها حكومت كردند و جدایی افكندند گویی هر كس به دو نيم بود، راست كردار و بدطينت.

درست است كه... 

اهريمن خود انتخاب نكرد چه باشد؛ اما خود خواست كه چگونه بماند!*
و به یاد آور هیچ کس یک رنگ نیست.

ویراستار: @زری گل

۱۴۰۰/۷/۲۷

مقدمه: 
ما هیچ وقت بین خط رویا و واقعیت معلق نبودیم. 
نوجوان‌های که بار دغدغه‌هاشون سنگینتر از رویاهاشون بود.
ما سالهاست که با واقعیت دست پنجه نرم می‌کنیم؛
اما هیچ وقت معلوم  نشد که سرنوشت چه حقایق پنهان شده دیگه‌ی رو پیش خودش نگه داشته بود...
و تا ابدیت راهی هست...

*افسانه زروان (۱)

به گالری مینوزمین هم سر بزنید| منبع تمام افسانه‌‌های پاورقی

ناظر: @Fateme Cha

ویرایش شده توسط منیع
اینجا رو اصولاً باید ویراستار پر کنه؟!

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

سخن نویسنده.

این بنده شاید زمانی هیچ از تاریخ ایران نمی‌دونستم.

اگر فکر می‌کنید الان می‌دونم سخت در اشتباه اید چون من فقط ذره کوچکی از اون رو به یاد و خاطره دارم.

شاید ذره کوچکی که نیاز هر کسی اون رو بدونه!

افسانه ها و تاریخ ها ملل رو تشکیل میدن.

به تاریخ خودتون پشت نکنید و از اون به نیکی یاد کنید.

چون مردم کم خرد فقط با تجربه کردن یاد می‌گیرند و مردم هشیار با خوندن تاریخ از خودشون محافظت می‌کنند.

 

ویرایش شده توسط منیع

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ناظر رمان

فصل اول: به اتاق بیست و یک خوش آمدی!

پارت دوم-_-

بیست و هفتم مهرماه
سال هزار و سیصد و نود  و پنج 

"آریو ایرانی"
روی صندلی چرمی لم داده بود، بیخیال به صورت حرصی شهاب که از قضا صندلی روبه‌ روش رو برای نشستن انتخاب کرده‌ بود، نگاه ‌کرد.
شهاب که انگار از ابتدا قصدش روانه کردن چشم غره تند و تیزی به آریو بود، بلاخره موفق شد تا تیر نگاه برنده و ابروهای تنیده شده‌ش رو از پشت شیشه‌های مستطیلی عینک در جای درستی بکوبه! دقیقا در مرکز مردمک‌های سیاه پسر به ظاهر بی‌نوا!
آریو که شهاب خشمگین رو دید سرشونه‌هاش رو به سمت بالا هدایت کرد و با تمام مظلومیت وجودش اظهار بی‌خبری کرد؛ اما شهاب باز هم یقین داشت که آریو همه چیز رو می‌دونه بلاخره خودش اون پسر رو بزرگ کرده بود!
جلوی این ارتباطات بی کلام پشت میز فندوقی بزرگ آقای علوی با آرامش میون پرونده‌های آبی به دنبال نشانی از حامی رایان بود اون خوب می‌دونست که این کارها هیچ فایده‌ٔ نداره و فقط داره وقت هدر می‌کنه. اون هم بی‌برو برگشت با نظر شهاب موافق بود؛ ولی روش کنار آمدنش با بچه‌ها از زمین تا به آسمون فرق می‌کرد.
اون تمام بچه‌ها رو می‌شناخت می‌دونست که اگر آریو خبری از رایان نداشت الان پا روی پا نمی‌انداخت تا با شهاب پانتومین وار حرف بزنه. 
می‌دونست که پسر زیرک جلوش داشت به رفیقش برای موضوعی فرصت می‌داد پس باید فعلا صبر اختیار می‌کرد چاره دیگه‌ای هم نداشت!
آریو انقدر کله‌شق بود که تا نمی‌خواست حرفی نمی‌زد.
 بلاخره رایان هم بزرگ شده بود و چند ساعت تنها بیرون موندن مطمئناً مشکل چندانی براش ایجاد نمی‌کرد؛ اما به یاد آوردن اون مرد دردسر ساز ظهر امروز کمی دلش رو به ترس می‌انداخت.
شهاب با پاش روی سرامیک‌های سفید ضرب گرفت و دست‌هاش رو توی هم جمع کرد.
مشخص بود اگر رایان رو می‌دید اینبار واقع کارش به کتک‌کاری با اون پسرک شیطون می‌رسید.
خطاب به آریو زیر لب غرید:
- نمی‌خوای بگی کدوم قبرستونی رفته؟

 آریو کمی خودش رو جمع کرد درحالی که دست‌هاش رو پشت سرش قفل می‌کرد و با لحن طلبکارانه‌ی گفت:
- چرا از من می‌پرسید؟ مگه من داداش دوقلوشم؟!
شهاب که تازه با دیدن پرونده‌ روی میز جلوی پاش چیزی رو به خاطر آورده بود روان نویسش رو از توی جیب لباس کرمیش بیرون کشید و در حالی که تهدیدوار اون رو جلوی چهره‌اش تکون می‌داد گفت:
- چون جنابعالی از تمام جیک و پوک اطرافت خبر داری! بعد ندونی اون دربه در شده کجا رفته؟
آریو درحالی که تازه تونسته بود با کلی تلاش نوشته برعکس پرونده روی میز که شهاب با خودش به اتاق  آورده بود رو بخونه داشت توی افکارش جواب مناسبی پیدا می‌کرد که آقای علوی با دیدن محل سکونت عقربه کوچک ساعتش تصمیم گرفت به تمام این قایم و موشک بازی‌ها خاتمه بده.
- من میرم با ماشین به خیابون‌های اطراف سر بزنم مطمئناً زیاد نمی‌تونه دور شده باشه.
آریو مبهوت به ساعت مکعبی آبی نگاه کرد به نظرش سکوت بیشتر درست نبود  شب‌های پاییزیی زودتر فرا می‌رسیدن.
بی مقدمه گفت:
- بهشت زهرا!!
آقای علوی که با این تشّر به پسر منتظر چنین حرفی بود و قبلاً هم حدس زده بود که ممکنه رایان به خاطر اون اوضاع صبح به مزار خانواده‌اش رفته باشه سویچ ماشینش رو از روی میز خلوت مدیریت چنگ زد، تعلل فعلا درست نبود؛ اما شهاب که از حرف ناگهانی آریو گیج و منگ بود گفت:
- چی؟!
مثل یه بچه سرتق پاش رو روی هم قرار داد و صورتش رو کمی متمایل کرد:
- گفتی کدوم قبرستونی رفته من هم اسمش رو گفتم!
شهاب که تازه متوجه موقعیت شده بود و حرف‌های آریو رو در ذهن حسابگرش تحلیل کرده بود می‌دونست که با بهشت زهرا خیلی فاصله زمانی ندارن پس به قصد همراه شدن با علوی به سمتش قدم برداشت.
- من هم میام!
طاهر در حالی که دیگه داشت از چهارچوب در خارج می‌شد مجبور به توقف شد نامحسوس ایشی گفت و عقب گرد کرد با دیدن چهره جدی و عصبی شهاب برای جلوگیری از بحث قطعی بین رایان و شهاب سریع نخود سیاهی برای دست به سر کردنش جور کرد.
فعلا احوالات رایان درخور دعوا و بازخواست نبود.
- شهاب تو بمون انتقالی جدید تقصیری نداشته که امروز آمده! نه اتاق مشخصی داره و نه تخت!
شهاب که آدم قانون مداری بود و همیشه منطقی فکر می‌کرد در درک شرایط موجود رسیدگی به امور اون انتقالی بد موقع رو مهم‌تر از همراهی با علوی تشخیص داد پس باشه‌ای گفت و بدون هیچ حرف اضافه‌ای به سمت در قهوه‌‌ای نیمه باز مونده که توسط دست تکیه داده شده آقای علوی در اون حالت موندن بود رفت.
آقای علوی قبل از ترک کامل اتاق نگاهی به آریو انداخت به خاطر این بازی بچه‌گانه دو الی سه ساعت لنگ مونده بود و حالا وقت انتقام فرا رسیده بود.
- به خاطر این کارت علاوه بر بازخواست، تنبیه هم میشی!
آریو  از همون لحظه‌ای که پاش به این چهار دیواری باز شده بود، می‌دونست امروزش بدون تنبیه‌های هفته‌گی شب نمیشه پس با آرامش از جاش بلند شد و دست‌هاش رو توی جیب شلوار جینش فرو برد و کاری که خوب بلد بود رو انجام داد بازی با کلمات!
- گستاخی می‌کنم؛ ولی شما چی؟ اگر در این باره با دوقلوها حرف می‌زدید این طوری نمی‌شد!
اقای علوی ابروی کشیده‌ش رو بالا انداخت کارش دیگه به جایی رسیده بود باید برای این نیم وجبی هم جواب پس می‌داد.
- بچه‌های که از ابتدا این مهر رو نداشتن درباره پدر و مادر مجهولشون خیال بافی‌های زیبایی انجام میدن! نمی‌خواستم رویای بچه‌گی و بدون غصه‌شون خراب بشه! مکثی کرد و دوباره ادامه داد: همه که مثل تو بدبین نبودن!
 نفس عمیقی کشید و مصمم گفت: اما پس کی قرار حقیقت رو باور کنیم؟
علوی گاهی پیش خودش اعتراف می‌کرد که این پسر بچه خلقیاتش بارها اون رو به تعجب می‌انداخت! اون اصلا از اصول مشترک* پیروی نمی‌کرد.
با یادآوری رایان از چهار چوب همرنگ با در گذشت و همین طور که دور میشد با صدای بلند گفت:
- امشب رایان پیش من می‌مونه به شهاب بگو منتظر نباشه.
 به تصمیم هوشمندانه آقای علوی لبخندی زد مطمئنا اگر امشب رایان اینجا بود شهاب اون رو زنده نمی‌گذاشت.

*در آینده مشخص میشه.

@Fateme Cha

ویرایش شده توسط منیع
برای جلوگیری از بحث احتمالی نخود سیاهی برای دست به سر کردنش جور کرد⁦→_→⁩

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت سوم⁦(˘・_・˘)⁩

نگاه کلی به سطح اتاق قهوه و سفید مدیریت که حالا به آنی از هر صدایی فاقد شده بود انداخت و زیر لب غر زد:
- عجب روز نحسی بود! 
از اتاق خودش رو بیرون کشید و در رو روی هم قرار داد از بوی برنج ایرانی ولگرد توی سالن کام عمیقی گرفت ساعت نزدیک شش شده بود و اون حتیٰ وقت نکرده بود لباس‌های مدرسه‌اش رو از تنش دربیاره گشنه بودن که جای خودش رو داشت!
سالن ساختمون مدیریت همیشه ساکت بود کمتر پیش می‌آمد بچه‌ها به اینجا هجوم بیارن و صدای جیغ و دادهاشون فضا رو غیر قابل تحمل کنه؛ اما در عوض سالن طبقهٔ پایین همین ساختمون همیشه شلوغ بود.

ترجیح می‌داد یه حموم آب داغ رو تجربه کنه تا بخواد اقدامی برای رفع گرسنه‌گیش انجام بده! بدنش به شدت کوفته شده بود.
نیاز نبود راهش رو کج کنه درهای آهنی و قرمز سالن که به خاطر نفوذ نکردن هوای سرد روی هم ساکن بودن دقیقاً رو به روش قرار داشت. 

به سمتشون قدم برداشت نگاهش به پایین بود و مثل عادت کودکیش سعی می‌کرد پاش رو روی خط‌ سرامیک‌های مربعی نزاره.
 به محض اینکه از کنار ستون مکعبی سالن و درختچه مصنوعی کنارش گذشت، در محرک سالن باز شد و قامت دراز شهاب توی چهار چوب قرار گرفت.
آریو با این که همچنان سرش پایین بود با دیدن سایه کشیده زیر لب پوفی کشید.
اینکه آقای علوی رایان رو نجات داده بود دلیل نمی‌شد که اون هم از ترکش‌های تیر شهاب در امان باشه! الان واقعا نیاز بود که به سمت ساختمون خوابگاه فرار بکنه!
زیر لب زمزمه کرد:
- رایان ببینمت قبل اینکه این جلاد محوت کنه خودم زنده- زنده می‌سوزنمت.
آریو بلاخره از سرامیک‌های صورتی دل کند و به چارچوب در نگاه کرد.
شهاب از بالای شیشه‌های عینکش بر اندازش می‌کرد.
حرکاتش کاملا شبیه معلم‌های کار کشته ریاضی بود و این نشون می‌داد به جمله "ترک عادات شغل قبلی موجب مرض است" کاملا اعتقاد داره.
شهاب هنوز به خاطر از دست دادن زمانش برای سرباز زدن آریو از جواب دادن عصبی بود؛ اما الان عقل و منطقش حکم می‌کرد که باید به انتقالی جدید برسه پس فعلا زمان توبیخ نبود.
وقتی سکوت شهاب رو دید بیخیال شونه‌ای بالا انداخت از بس به لطف رایان تو دردسر می‌افتاد که همه چیز براش کم- کم عادی میشد؛ ولی طولی نکشید که این بیخیالیش با دیدن پسرکی که پشت شهاب ایستاده بود جاش رو به تعجب داد.
شهاب هم که آریو نگون‌بخت رو بیکار دید اوضاع رو کاملا مناسب دونست اون باخبر بود که پسر رو به روش گاهی احمق و لجوج میشد؛ ولی مطمئنا مسئولیت پذیر بود خطاب بهش گفت:
-  بهتر اتاقتون رو به دوست جدیدت نشون بدی و همین طور فضای خونه رو!
از اول هم فکرش رو می‌کرد انتقالی جدید پیش اون‌ها بمونه در هر صورت اتاق بیست و یک، تخت خالی داشت.
پسرک صورتش رو بالا اورد و لحظه نگاه‌ش به صورت آریو گره خورد.
به معنای کامل کلمه جا خورده بود چشم‌های اون پسر خیلی عجیب بود! حالا میشد گفت یه فرد چشم رنگی دیگه به افراد اتاقشون اضافه‌ شده.
پسرک سرش رو پایین انداخت و بی‌توجه به اون از در سالن کاملا دور شد.
آریو لب و لوچه‌اش رو جمع کرد و یواش گفت: این یهو چش شد؟
زمزمه‌اش از گوش‌های تیز شهاب دور نموند.

همین طور که به سمت اتاق مدیریت می‌رفت از کنارش گذشت. 
شهاب- می‌دونم یه کم خجالتی؛ ولی سعی کنید باهاش کنار بیاید.
نفس عمیقی کشید معمولا شهاب برای کسی دلسوزی نمی‌کرد مگر اینکه اوضاع واقعا خوب نبوده باشه.

اتفاق عجیبی نبود از این بچه‌ها اینجا زیاد بود تقریباً خودش هم یکی از همون بچه ها بود‌.
بدون تعلل از سالن بیرون آمد و هوای تازه اطرافش رو در بر گرفت این بیرون واقعا سرد بود!
خمیازه‌ای کشید و با حرکات دست‌هاش که به سمت بالا می‌رفتن کش آمد.
هوا گرگ و میش بود و ابرهای سیاه اوضاع رو بدتر می‌کردن برگ‌های زرد و قهوی درخت‌های باغچه بی‌حوصله تکون می‌خوردن، گاهی بعضی‌ از برگ‌ها با ملودی غوغاگر باد مست می‌شدن و مثل یه رقاص افسونگر تا سقوطشون چرخ می‌خوردن.

حیاط مثل تمام غروب‌های پاییزی ساکت بود. کی باورش میشد این همون حیاط توی شب‌های پرشور تابستون!
با سیاهی هوا فکرش پیش رایان دوید خوب شد که اون مثل شایان از تاریکی نمی‌ترسید. امیدوار بود آقای علوی به سلامت پیداش کنه.
دوتا چمدون قهوه‌ای روی جدول‌های جلوش وجود صاحبشون رو بهش یادآوری کرد ولاغیر صاحبشون از خود چمدون‌ها ساکت‌تر بود.

نوشته‌های روی پرونده توی سرش زنگ خورد اسم پسر بد اخلاق یا شاید گوشه گیر پس این بود اهورا جوکار!

بدون اینکه دوباره به صورتش نگاه کنه دسته پلاستیکی یکی از چمدون‌ها رو چنگ زد و با لحن دستوری گفت:
- هوا سرد شده بیا به اتاقمون برگردیم اهورا!

 

ویرایش شده توسط منیع
گاهی بعضی‌ از برگها با ملودی غوغا گر باد مست می‌شدن و مثل یه رقاص افسونگر تا سقوطشون چرخ می‌خوردن.⁦( ・ω・)☞⁩

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...
  • ناظر رمان

پارت چهارم:/

- اسم من رو از کجا می‌دونی؟ 
آریو بدون اینکه به خودش زحمت برگشت بده با بی‌خیالی به سمت ساختمون جلوش که مکانی موازی با ساختمون مدیریت داشت حرکت کرد
- پرونده‌ات رو دیدم.
صدای کشیده شدن چرخ‌های چمدون روی زمین آسفالت شده به آریو اطمینان می‌بخشید که پسر تازه وارد داره دنبالش میاد.
- این ساختمون که الان جلوش بودی برای سالن غذاخوری و اتاق مدیریت، کتابخونه و اینجور چیزاست. 
با دستش به ساختمان نخودی رنگ روبه رو اشاره کرد و گفت: این‌ هم ساختمون خوابگاه هرطبقه‌اش هم پنج‌تا اتاق داره!
اهورا در حال دید زدن حیاط پر درخت بود اینجا حتی از حیاط مدرسه‌ قبلیش هم بزرگتر بود نگاهش که روی خوابگاه متمرکز شد و پرسید:
اهورا- ولی به من گفتن توی اتاق بیست و یک قرار بمونم!
آریو که بلاخره واکنشی از اهورا دیده بود به سمتش برگشت و این توقف ناگهانیش باعث شد اهورا هم سر جای خودش دقیقا وسط خط کشی‌های زمین فوتبال حیاط بایسته. 
آریو- خوب مشکلش چیه؟
اهورا اخمی کرد و دوباره تعداد طبقات ساختمون سنگی رو از نظر گذروندن اشتباه نکرده بود:
- ساختمون چهار طبقه است و توی هر طبقه پنج واحد چطور اتاق بیست و یک وجود داره؟
آریو پشت گوشش رو خاروند خیلی برای اولین بار تیز و ریزبین بود! دوباره به سمت خوابگاه راه افتاد.
- تا به حال بهش فکر نکردم.
دروغ می‌گفت این یکی از موضوعاتی بود که تمام تابستون روش کار می‌کرد مثل بقیه موضوع‌های دیگه پرورشگاه که به هفت عجایب معروف بودن.
اون فقط نمی‌خواست همین اول کاری اهورا رو اذیت کنه یا بترسونه البته این هفت مورد انقدر تو چشم بودن که مدتی زیادی طول نکشه تا این پسر دقیق  متوجه همشون بشه‌.
از طرف دیگه اهورا کمی گیج شده بود اون احتمال وجود اتاق توی زیر زمین رو می‌داد یعنی واقعا تا به الان  آریو بهش فکر نکرده بود؟ «واقعا گیر چه آدم‌های افتادم» چیزی بود که مغزش با تکرار هر دقیقه‌اش  اون رو بیشتر از قبل به خاطر این انتقال بی موقع عصبی و کلافه می‌کرد.
به بلندای ساختمون نگاهی کرد ساختارش با ساختمون قبلی فرقی نداشت فقط بلندتر بود و صد در صد با پله‌های بیشتر!
آریو کاملا حس کرده بود که پسر تازه‌وارد خلقیاتش به خاطر چی انقدر بهم ریخته است نتونسته بود بفهمه چرا باید زمان شروع مدرسه‌ها برای کسی انتقالی ثبت می‌شد اون هم به یه پرورشگاه غیر دولتی! پس در حالی که داشت آخرین قدم‌های رسیدن به در خوابگاه رو طی می‌کرد برای اطمینان بیشترش گفت:
- مطمئن باش بچه‌ها از دیدنت خیلی خوشحال می‌شن.
اهورا لحظه‌ی توی جای خودش ایستاد و با دلشوره پرسید: 
- مگه توی هر اتاق چند نفرید؟
آریو ابروی بالا انداخت و به گمان اینکه شاید این صدای لرزون به خاطر نگرانی برای کمبود جا باشه به سمتش برگشت درحالی که ارتباط چشمی با پسرک برقرار می‌کرد گفت: بین سه تا شش نفر! و اتاق ما برای شش نفر بزرگ و جاداره!
آریو فقط می‌خواست خیال اهورا رو راحت کنه؛ اما نمی‌دونست که اصلا خبر خوبی بهش نداده اون واقعا از جمعیت و افراد زیاد فراری بود! 
در اصل اهورا توی ارتباط گیری با افراد مختلف و متنوع افتضاح بود اون همیشه به گوشه‌گیری و دوری از اجتماع شناخته می‌شد و تمایل نداشت زیاد حرف بزنه،
حالا قرار چه طوری با پنج تا پسر بچه که توی دوران بلوغ هستن و کلی هیجان کنترل نشده ( برعکس خودش) دارن سر کنه؟
و تازگی‌ها به خاطر نقل مکان‌های زیادش وضعیتش توی ارتباط گیری بدتر هم شده بود و همیشه با خودش می‌گفت: اینبار هم بیشتر از شش ماه اینجا نیستم پس چرا باید خودم رو وابسته دیگران کنم!؟
آهی از روی درموندگی کشید و به تقلید از آریو وارد محوطه سالن خوابگاه شد.

@زری گل

ویرایش شده توسط منیع
حالا قرار چه طوری با پنج تا پسر بچه که توی دوران بلوغ هستن و کلی هیجان کنترل نشده ( برعکس خودش) دارن سر کنه؟⁦╰( ・ ᗜ ・ )➝⁩

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پآرت پنجم ⁦(눈‸눈)⁩

***

روی زانو هاش خم شده بود و سعی می‌کرد نفسی تازه کنه پله‌ها واقعا زیاد بودن اتاق جدیدش توی بالاترین طبقه اینجا قرار داشت به آریو که کاملا آروم بود نگاه کرد شاید از نسل هرکول بود! 

ولی حتی جثه بزرگی هم نداشت و تفاوتی بین قدشون هویدا نبود. پس چطوری بدون ذره‌ای ناراحتی با یه چمدون سنگین و بزرگ این همه پله رو بالا آمد! شاید عادت کرده؛ ولی یعنی هر روز با خودش چمدون بالا میاره؟

آریو که بعد از کلی مصیبت توی به روز در هم و پیچیده تازه به اتاق رسیده بود دلش می‌خواست روی تختش پهن بشه و یه دل سیر بخوابه؛ اما چند تا موضوع مانعش میشد اولیش شایانی بود که از ابتدای ورودشون به اتاق ازش خبری نبود دومی، این پسر تازه وارد بود سومین مورد هم این بود که تا حموم نمی‌کرد آرش عمراً می‌گذاشت روی تخت‌ها بخوابه و روتختی‌ها رو به خیال خودش کثیف کنه!

پس با بی توجه‌ای به صورت‌های گیج آرش و سورن که وسط اتاق ایستاده بودن و به اهورا نگاه می‌کردن به سمت کمد دیواری گوشه اتاق رفت تا برای رفتن به حموم برای خودش لباس برداره.

اهورا که داشت کل اتاق رو آنالیز می‌کرد حسابی از تمیز بودنش جا خورده بود انتظار یه اتاق شلوغ و بهم ریخته داشت، علاوه بر اتاق‌ها کل محوطه پرورشگاه خیلی بزرگ بود! فکر می‌کرد حالا که داره به یه خونه خصوصی می‌ره  شاید مثل پرورشگاه های دولتی بزرگ نباشه! مشخصه که کاملا توی اشتباه بوده امروز مدام داشت جا می‌خورد. با دور شدن آریو کمی حس معذب بودن بهش دست داد با خودش فکر کرد که الان باید چیکار کنه؟

سلام بده و مثل بچه‌های جدید توی مدرسه خودش رو معرفی کنه؟ نه یه سلام و یه لبخند هم به نظر کافی می‌آمد!

- سلام! 

آریو که تا گردن توی کشوها خم شده بود و سعی می‌کرد با بهم نزدن لباس‌ها بافت مورد علاقه اش رو پیدا کنه با شنیدن حرف اهورا مثل جغد سرش رو برگردوند و با لحن طلبکارانه گفت:

- پیش من بودی از این کلمات بلد نبودی‌ها!

اهورا که از دیدن پنجره بزرگ با پرده‌ سبز  حسابی خوشحال شده بود خطاب بهش گفت:

- آخه تو هم سلام ندادی!

آریو چشم‌هاش رو توی حدقه چرخوند و سعی کرد هم اتاقی‌هاش رو که مثل مجسمه آزادی وسط اتاق ایستاده بودن به خودشون بیاره.

- نه که این دوتا برات مراسم خوش‌آمد گویی برگزار کردن؟!

آرش  منتظر بود آریو با رایان برگرده تا قضیه مزخرف بعد مدرسه براش تموم شده اعلام بشه با دیدن پسر مو فرفری کنار آریو کاملا به وضعیت قوز بالای قوز پی برده بود!

با این حال بعد از کنایه آریو سعی کرد از دستپاچه‌گیش کم کنه و با بهترین لحن ممکن بگه:

- سلام! خوش آمدی من آرشم و اینکه تا وقتی که تمیز باشی مشکل چندانی پیش نمیاد!

اهورا اخمی کرد عجیب بود که یه نفر برای اولین جمله آشنایی از تمیز بودن حرف بزنه و اون رو مشکل تلقی کنه!  با گنگی پرسید: 

- تمیز باشم؟ من با تمیزی مشکلی ندارم.

آریو که تازه از گشتن بین کشوهای چوبی فارق شده بود حوله‌ آبی  رو از گیره بالای کمد دیواری چنگ زد  و گفت:

- این خیلی خوبه! اما قرار مرزهای تمیز بودن حسابی برات جابه جا بشه!

اهورا سرش رو کمی تکون داد و متوجه شد عامل تمیزی اتاق  مربوط به اون پسر بور هست.

آرش دیگه به این طعنه‌ها  عادت داشت پس بدون توجه به حرف‌های آریو به سورن اشاره کرد و  معرفی نامه‌اش چندان حرفه‌ایش رو ادامه داد:

- این هم ...

سورن همین‌طور که از نردبون تخت سه طبقه بالا می‌رفت حرف آرش  رو قطع کرد  و با لحن عصبی گفت:

سورن- منم سورنام تکرار کن سورنا!

آریو نیش خندی به تلاش‌های سورن زد، بافت قهوه‌‌ای رنگش رو توی بغلش گرفت و درهای کرمی کمد دیواری رو روی هم گذاشت باز سورن گیر اسمش بود.

آریو- ببین این بی‌اعصابی که می‌بینی درسته که اسمش سورناست؛ اما هیچ بنی بشری سورنا صداش نمی‌کنه تو هم نکن!

سورن در دلش حسابی رایان رو که بنیادگزار اصلی اسم ناقصش بود لعنت فرستاد و بعد چشم غره‌ای به آریو رفت!

اهورا که فقط با چرخوندن نگاهش اعضای اتاق رو دنبال می‌کرد پرسید:

- خوب پس چی صداش می‌کنید؟

آرش به قصد کمک برای جابه جایی وسایل‌های پسرک جدید به سمتش رفت و برای گرفت انتقام از سورن که بی موقع وسط حرفش پریده بود بلند گفت:

- سورن!

اهورا با یه حساب سر انگشتی تعداد بچه‌ها و دو تا تخت سه طبقه ‌‌‌‌‌که هر کدام دو طرف اتاق قرار گرفته بودن فهمید هنوز باید با دو نفر دیگه آشنا بشه سرش رو کمی تکون داد و با لحن آرومی گفت: از آشنایت خوش بختم سورن منم اهورام!

سورن درحالی که دستش رو زیر چونه‌اش گذاشته بود و به این فکر می‌کرد که این تلاشش هم بی نتیجه مونده و باید اسم ناقصش رو تحمل کنه با شنیدن دوباره اسمی که شده بود بلای جونش نگاه پر اخمی حواله اهورای بی نوا و آرش کرد که با تشر آریو مواجه شد

- اون جوری به بچه نگاه نکن آب و روغن قاطی می‌کنه!

و بعد خودش رو به طبقه دوم تخت نزدیک کرد و نامحسوس پرسید:

- شایان کجاست؟

سورن هم بدونه اینکه به روی خودش بیاره یا حتی به سمت آریو متمایل بشه زمزمه کرد:

- کتابخونه.

آریو سری تکون داد و به سمت در چوبی اتاق رفت و خطاب به اهورا گفت:

- خوب تا تو با بچه‌ها آشنا بشی و آرش کمکت کنه وسایلت رو بچینی منم میرم حموم میام.

اهورا با نگرانی بهش نگاه کرد و به تأیید سرش رو تکون داد اصلا دلش نمی‌خواست آریو تنهاش بزاره حداقل نه الان! اون واقعا احساس معذب بودن می‌کرد مخصوصا که حسابی از سورن هم ترسیده بود! یه بچه ۱۴ یا ۱۳ ساله چطور می‌تونست همچین اخم وحشتناکی داشته باشه!؟ فکر نمی‌کرد دیگه اون رو سورن صدا کنه شاید هم اتاقی های جدیدش کمی دیونه بودن وگرنه همچین آدمی جای شوخی نداشت، حس می‌کرد که جو اتاق کمی ماتم زده است یا شاید به خاطر تازه‌وارد بودنش همچین حسی رو داشت.

ویرایش شده توسط منیع
⁦ಠ,_」ಠ⁩⁩سورن- منم سورنام تکرار کن سورنا!

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت ششم:|

پوفی کشید باید باز به ساختمون مدیریت می‌رفت با خودش مرور می‌کرد که امروز چندین باره که مجبور شده این پله‌ها رو  بالا و پایین کنه! انگار روزهای بد پافشاری بیشتری برای تموم نشدن داشتن و مثل همیشه چیزهای خوب  مثل اتفاقات بد اصراری برای حک شدن بین خاطرات ندارن.

پاتوق همیشه‌گی بچه‌ها کتابخونه بود! نه اینکه خیلی کتاب بخونن، نه! فقط برای مسخره بازی و ساکت بودنش توی کتاب خونه جمع می‌شدن! 

و گاهی هم جلسات مشاوره‌ای با هم تشکیل می‌دادن تا درباره اتفاقات مختلف بحث کنن یا نقشه‌ای بر علیه کادر پرورشگاه بچینن!

کسی معمولا وارد کتابخونه قدیمی پرورشگاه نمی‌شد اونجا پر از کتاب‌های قدیمی و زیاد بود، مخصوصا از وقتی که کتابخونه چند کوچه بالاتر از پرورشگاه جمع شد و صاحبش تمام کتاب‌هاش رو به پرورشگاه اهدا کرده بود.

می‌تونست قسم بخوره بعضی از کتاب بالای پنجاه سال قدمت داشتن و حتی یک بارم باز نشده بودن!

دلیل خالی بودن اونجا به خاطر کتاب‌های حوصله سر بر نبود! دلیل اصلیش یکی دیگه از هفت عجایب مسخره پرورشگاه بود! 

تابلوی هنری که به دیوار بین دوتا پنجره بزرگ کتابخونه متصل بود.

شاید توی نگاه اول متوجه چیز عجیبی توی چشم‌‌های یاقوتی جغدی که مغرورانه سینه خودش رو جلو داده بود  و با تکبر توی چهارچوب نقاشی نشسته بود نمی‌شدی جز اینکه خیلی طبیعی و ماهرانه کشیده شده بود و  بافت‌هاش معجزه‌ای توی سطح نقاشی بودن؛ اما وقتی کتابی رو انتخاب می‌کردی و روی هر قسمتی از نیمکت‌های جلوی تابلو می‌شستی متوجه یه چیزی می‌شدی!

سنگینی نگاهی که از نگاه‌های عادی تحملش دشوارتر بود و این تقصیر چیزی نبود جز چشم‌های زرد و درشت جغد که حتی توی تاریکی مطلق هم برق می‌زدن.

نگاه اون جغد به مرور انقدر آزار دهنده میشد تا شخص مجبور به عوض کردن جاش بشه.

بعضی‌ها می‌گفتن تابلو توی خودش یه روح داره و اون داره ما رو نگاه می‌کنه! بعضی‌ها که  روح و این جور چیز‌ها رو قبول نداشتن بازتاب نور رو  دلیلش می‌دونستن.

آریو خرافاتی نبود پس خیلی دنبال دلیل قانع کننده و علمی گشت؛ ولی این واقعا یه معمای جالب و شاید مأورایی بود که دلیل کاملی برای توجیه‌اش نبود کی می‌دونست؟ شاید داستان اون روح سرگردانی که توی تابلو گیر افتاده بود و نمی‌تونست به دنیای دیگه بره واقعیت داره!

زمزمه‌های در بین بچه‌ها جریان داشت از اینکه کسی دلیل‌های واقعی این هفت مورد رو حتی اتفاقی می فهمیدن بعد هفت روز توی یه چرخه فلاکت ابدی قرار می‌گرفتند و تا زمانی که  بدشانسی‌هاش اون‌ رو از پا درنمی‌آورد این چرخه مدام ادامه داشت.

مشخص بود به خاطر این شایعه است که بچه‌ها نه تنها درباره‌اش کنجکاو نبودن بلکه سعی می‌کردن از کنارشون گذر هم نکنن  تا نکنه گرفتار این چرخه عجیب بشن! همهٔ بچه‌های اینجا به اندازه کافی بد شانسی داشتن معمولا هم کسی در پی اضافه کردن به این بار منفی و خدا دادی نبود.

با دیدن زمین خیس حیاط و بوی خاک نم خورده زیر لب گفت: عالی شد! امیدوارم آقای علوی رایان رو پیدا کرده باشه! اون مثل یه گربه از آب متنفره.

لباس‌های توی دستش رو بالای سرش گرفت و  محوطه بین ساختمون دوم رو با دویدن طی کرد اصلا از خیس شدن زیر بارون لذت نمی‌برد، برف همیشه زیباتر به نظر می‌رسید.

 کتابخونه یه طبقه بالاتر از اتاق مدیریت بود و تقریباً کل سالن بزرگ رو اشغال کرده بود. پس خیلی یواش و جاسوس‌وار از جلوی اتاق مدیریت گذشت دوری از شهاب در هر موقعیتی جایز بود  از راه‌پله بالا رفت نوری که از شیشه بالای در قهوه‌ای کتابخونه به توی سالن کوچیک تابیده می‌شد نشون می‌داد که واقعا شایان اونجاست.

آروم در رو باز کردم و یواش وارد شد دور تا دور سالن رو قفسه‌های سفید پر از کتاب فرا گرفته بود و وسط سالن  سه تا ردیف قفسه چوبی قد علم کرده بودن، بینشون هم نیمکت‌های برای مطالعه قرار داشت.

از جلوی اولین نیمکت و قفسه‌ها گذشت و به پرده‌های رقصنده پنجره‌ها نگاه کرد وقتی به دومین نیمکت و همون تابلوی معروف که در انتهای ردیف قفسه‌ها روی دیوار جای گرفته بود، رسید شایان رو دید که روی میز نیمکت ولو شده و به چشم‌های جغد شاخ دار قهوه‌ای زل زده.

 به سمت قفسه‌های کتاب اون قسمت رفت و قبل از اینکه بخواد حرفی بزنم صدای گرفته رایان بلند شد:

- کاش جای تو بودیم آریو! کی می‌دونه شاید ما راز این تابلو رو فهمیدم که اینطور بد بیاری آوردیم.

کتابی که به عنوان هانسل و گرتل بود رو به بین کتاب‌ها برگردوند می‌خواست به شایان مهلت پاک کردن اشک‌های رو با وقت کشی  بین کتاب‌ها بده  در آخر گفت:

- اون یارو یه چیزی گفت! تو چرا باور کردی؟!

شایان نیم رخش رو به سمت آریو چرخوند و مغموم لب زد:

- بسه هر چقدر سر خودمون رو شیره مالیدیم تو دیگه از این حرف‌ها نزن که اصلا بهت نمیاد!

آریو که اوضاع رو آروم دید روبه روش نشست

- خوب این خود واقعیته! چیکار می‌خوای بکنی؟ می‌تونی عوضش کنی؟ یا اینکه تا آخر عمرت توی کتاب خونه بمونی و ازش فرار کنی؟

@زری گل

ویرایش شده توسط منیع
⁦ಠᴥಠ⁩مثل همیشه چیزهای خوب  مثل اتفاقات بد اصراری برای حک شدن بین خاطرات نداشتن.

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت هفتم:(

شایان پیشونیش رو روی نیمکت چوبی گذاشت و آروم‌تر از قبل گفت:

- فکر کنم فقط می‌خواستم انکارش کنم...

آریو با دیدن اوضاع پریشون شایان از گفتن حرفش مصمم‌تر شد

- بهتره به جای حسرت خوردن بی‌خودی قبولش کنی تو نمی‌تونی چیزی رو تغییر بدی تا ابد همینِ که هست! 

شایان سرش رو بالا آورد و با چشم‌های پر از اشک نگاهش کرد آریو پوفی کشید زیاده روی کرده بود؟  با خودش فکر کرد دقیقاً باید کدوم یکی از حرف‌هاش رو به زبون نمی‌آورده؟!

دستش رو توی موهای شایان برد و سعی کرد ملایم‌تر برخورد کنه واقعا برای این کار ساخته نشده! اون فقط بلد بود راه حل مشکلات رو جلوی بقیه بزاره.

- می‌دونی تو که پدر و مادرت رو انتخاب نکردی! تو حتی اسم خودت رو هم خودت نمی‌تونی انتخاب کنی! ولی خیلی چیزای دیگه‌ی هست که تو می‌تونی انتخابشون کنی یا حتیٰ تغییرش بدی.

اون‌ها از اولم توی زندگی ما نبودن! پس الان هم نمی‌تونن باشن به اطرافت نگاه کن؟ خیلی‌ها هستن که اوضاعشون از تو و من هم بدتره.

شایان بعد از درنگی که حاصل از فروش بردن بغضش بود با گوشه‌ی آستین صورتش رو پاک کرد و شروع به حرف زدن کرد:

- من که هیچ وقت از شغلشون خبر نداشتم، آقای علوی هم هیچ وقت چیزی درباره اون‌ها به ما نمی‌گفت! خوب معلوم بود یه چیزی فرق داره اهمیتی ندادم؛ ولی چرا  همون چیزی که ازش می‌ترسیدم یا شاید حتی بدترش اتفاق افتاد!؟

لبخند روی صورتش  با چشم‌های براقش تضاد داشت و آژیرهای خطر آریو رو فعال می‌کرد.

- آخه! آخه قاچاقچی؟ اون هم نه هر چیزی! قا..قاچاق آدم! مگه فیلمه؟

شایان این بار غیر قابل کنترل شروع به خندیدن کرد هر کسی از اونجا رد می‌شد فکر می‌کرد که شایان حتما یه نوجوان پر جنب و جوش که بعد از یه روز هیجان‌انگیز داره خاطراتش رو با شور هیجان برای بقیه تعریف می‌کنه و می‌خنده؛ اما واقعیت همیشه چیزهای نیستن که ما درباره‌‌اشون قضاوت می‌کنیم. آریو سرش رو از روی تاسف تکون داد شایان میون قهقهه‌های پیوسته‌اش بریده بریده ادامه داد:

 دیدی.. یارو جلوی در چی می‌گفت؟ می‌گفت... اون‌ها بچه‌اش رو..  قهقهه‌هاش دو برابر قبل شدت گرفت و صورتش به سرخی رسید اون حتی دیگه درست نمی‌تونست نفس بکشه چه برسه به اینکه بخواد به حرف زدن ادامه بده!

آریو می‌دونست این خنده‌ها حالت عصبی دارن و تا زمانی که متوقفشون نکنه باعث تنگی نفس میشن، بی‌هوا دستش رو بالا برد و محکم روی گونه‌های سرخ رایان کوبید! 

بعد از صدای بلند سیلی آریو سالن کتابخونه دوباره توی سکوت فرو رفت.

سطح پوست دستش از شدت ضربه ذوق- ذوق می‌کرد چه برسه به صورت شایان بی‌نوا که حالا سرخ‌تر از قبل شده بود.

شایان که بعد از اون کشیده آب‌دار حسابی برق از کله‌اش پریده بود و خنده‌هاش به یکباره بریده بود.

صورتش کج شده‌اش رو به سمت آریو متمایل کرد و درحالی که گونه‌اش رو ماساژ می‌داد و با نفس‌های عمیق سعی می‌کرد کمبود اکسیژن لحظات قبل رو جبران کنه گفت: نیاز نبود انقدر محکم بزنی! فکم جابه جا شد.

آریو لبش رو تر کرد و سعی کرد خنده‌اش رو پنهان کنه  موقعیت‌های جدی همیشه خنده‌دار تر بودن.

- شرمنده جوگیر شدم!

رایان دماغش رو بالا کشید و بغضش رو قورت داد دستش رو روی پیشونیش کشید و گفت:

-  اصلا نمی‌دونم این وضع چه تاثیری روی آینده‌امون بزاره؟ نمی‌دونم کار و زندگی*! ما همین جوری هم توسط جامعه سخت پذیرفته می‌شیم چه برسه که این وضع... 

پوفی کشید و دستش رو زیر چونه‌ش گذاشت و به چشم‌های آریو که با مژه‌های بلندش قاب رفته شده بود زل زد.

آریو کمی خوشحال بود از اینکه شایان به حرف آمده بود وگرنه می‌تونست تا هفته‌ها سکوت کنه و خودش رو توی خودش مخفی کنه البته به خاطر اون سیلی کمی  عذاب وجدان داشت یا دستش خیلی سنگین بود یا شایان خیلی حساس بود صورتش سرخش خبر از کبودی می‌داد! 

آریو- تو و اون رایان کله خر فقط مسئول کارهای خودتون هستید انقدر هم فکر نکنید وای چه اتفاق بزرگی افتاده! بیشتر بچه‌ها همین وضع رو دارن.

شایان ابتدا سرش رو به نشانه تایید تکون داد؛ ولی شنیدن اسم رایان از بین حرف‌های آریو باعث شد تازه یادش بیاد که برادر دوقلوش رو از ظهر ندیده!

با نگرانی و دستپاچه‌گی پرسید:

- رایان؟ ای خدا اون دیگه کجاست؟ هنوز نیامده!؟ احمق.

آریو با سوال بی‌مقدمه شایان به یاد آورد که تنها راهی که آقای علوی تونست شیطونی‌های دوقلوها رو کنترل کنه این بود که به جای هم دیگه مجازات‌های هفته‌گی رو باید انجام می‌دادن! پس مشخص بود که وابسته‌گی اون‌ها علی رغم دعواهای گاه و بی‌گاهشون زیاد بود.

 

*منظورش از زندگی ازدواجه...

@زری گل

ویرایش شده توسط منیع
⁦(눈‸눈)⁩اما واقعیت همیشه چیزهای نیستن که ما درباره‌‌اشون قضاوت می‌کنیم.

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت هشتم⁦ಡ ͜ ʖ ಡ⁩

- آقای علوی رفته دنبالش می‌خوای برو پیش شهاب تا بهشون زنگ بزنی.

شایان پوست لبش رو کند و دست‌هاش رو توی هم فرو کرد

- مگه می‌دونی کجا رفته؟ هوا هم که تاریک شده! یه ذره عقل تو سرش نیست.

آریو آب دهنش رو قورت داد اگر می‌دونست اون جای رایان رو تا به الان نگفته اتفاقات جالبی نمی‌افتاد به ندرت عصبی می‌شد ولی همون دفعات کم سورن رو هم می‌ترسوند، سرش رو روی دستش تکیه داد و با اطمینان گفت:

- خیالت راحت باشه! فردا برمی‌گرده.

شایان با شدت سرش رو به دو طرف تکون داد از جاش بلند شد و زیر لب زمزمه کرد:

- این اصلا خوب نیست!

طوری نگران شده بوده که برای رفتن پیش شهاب تعلل نکرد انگار که نه انگار تا لحظات قبل مورد حمله خنده‌های عصبی افسار گسیخته شده بود و داشت از نامیدی‌هاش شکایت می‌کرد با سرعت به سمت راهروی انتهای قفسه‌ها حرکت کرد؛ اما قبل از اینکه کاملا بین قفسه‌های کتاب گم بشه به سمت آریو برگشت و بلند گفت: دمت گرم؛ ولی دفعه بعد آروم‌تر باش.

و منتظر جوابش نشد!

آریو بعد از شنیدن صدای درهای کتابخونه با لحنی عصبی و بلند گفت: می‌دونستی محض اطلاع فال گوش ایستادن یک نوع دزدی محسوب میشه؟!

اون فقط صدای قدم‌هایی رو از قفسه‌های پشت سرش شنیده بود پس اهمیت نمی‌داد اون شخص یه بچه باشه یا یکی از کادرهای پرورشگاه!

اما وقتی  صدای بمش زودتر از چهره و قامت بلندش اعلام حضور کرد متوجه شد که نسیان از ساختمان خوابگاه دنبالش بوده وگرنه اون از چهارچوب اتاقش به ندرت دور می‌شد.

- فکر نمی‌کنی کتابخونه جای حرف زدن نباشه؟

آریو با حرکت چشم‌هاش دنبالش کرد لباس‌های شیک و خوش دوختش کار حامیش بود و باعث شده بود که در نوع خودش سلطان مد باشه!

- کسی که دزدکی وارد جایی میشه از این حرف‌ها نمی‌زنه!

به قفسه چوبی روبه روی آریو تکیه کرد و درحالی که پاهاش رو روی هم انداخته بود با دستش کتابی رو از پشت سرش گلچین کرد انگار از قبل اون کتاب رو نشون کرده بود یا شایدم یه انتخاب تصادفی بود!

- فکر می‌کنی فهمیدن اون حرف‌ها برام اهمیتی داشت!؟ اما می‌دونستی جداً توی دلداری دادن افتضاحی!

آریو موهای سیاه‌ش رو برانداز کرد سیاه‌ترین رنگی بود که تا به الان دیده بود.

- چی می‌خوای نسیان تو عمراً بی‌خودی کاری بکنی فکر نکن تو راهرو ندیدمت! 

یکی از دست‌هاش رو توی جیبش فرو کرد و با یک دست صفحات کتابی که برداشته بود رو ورق زد 

- این جدیده کیه؟

آریو که داشت با زحمت نوشته روی کتاب رو می‌خوند با درک درست از کلمه "جدید" که گویا به اهورا اشاره داشت تقریبا شوکه شد و نتوانست جلوی صورت بهت زده‌اش رو بگیره سرعت تکثیر خبرها چیز جدیدی نبود؛اما نسیان از دسته آدم‌های بود که به هیچ چیز کاری نداشتن و همیشه سرش تو لاک خودش بود، حالا چی شده بود که سراغ اهورا رو ازش می‌گرفت؟ فقط خدا ‌می‌دونست.

- خودم هم دقیق نمی‌دونم. وقت نشد باهاش درست حرف بزنم!

نسیان نگاهی از زیر گره‌های ابروش به آریو انداخت و صفحه‌‌ٔ دیگه‌ای از کتاب دراکولا رو ورق زد

- اسمش چیه؟

آریو دستش رو زیر چونه‌اش گذاشت و درحالی که توی ذهنش دنبال دلیل مناسبی برای این سوالات یا تقریباً بازجویی می‌گشت گفت:

- اسمش اهوراست؛ ولی چطور مگه؟ تا به حال ندیده بودم فضولی کنی!

کتاب رو با شدت بهم کوبید و صدای برخورد ورقه‌های زیادش به هم دیگه توی سالن پیچید، آریو با خودش فکر کرد یعنی الان ناراحت شد؟

درحالی که داشت به سمت در کتابخونه حرکت می‌کرد نجوا کرد: که اینطور!

و صدای کفه‌های تخت کفش‌های کلاسیکش روی پارکت‌ها لحظاتی بعد از دور شدنش، ساکت شدن.

آریو مبهوت به جای که ایستاده بود نگاه کرد به معنای کامل کلمه اون رو اصلا آدم حساب نکرده بود! همیشه همین بود.

شاید به مرور زمان مشخص می‌شد دلیل پرس‌وجو نسیان چی بوده؟ اگر بقیه بچه‌ها از اهورا می‌پرسیدم اون به پای گفت‌وگوهای روزمره یا کنجکاوی های ساده می‌زد؛ اما نسیان کل صحبت روزانه‌اش دو الی سه جمله هم نبود! تازه هیچ وقت به نظر هم نمی‌آمد به آدم‌های اطرافش توجه خاصی نشون بده.

امروز همه واقعا عجیب شده بودن!

ویرایش شده توسط منیع
⁦ಠ ೧ ಠ⁩می‌دونستی جدا توی دلداری دادن افتضاحی!

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت نهم⁦<( ̄︶ ̄)>⁩

لباس‌هاش رو دوباره به دست گرفت و قبل  از اینکه مثل بقیه سرش رو پایین بندازه و از کتاب خونه خارج بشه مجبور بود پنجره‌ها رو ببنده و چراغ‌ها رو خاموش کنه! 

تازه با بستن پنجره‌های مستطیلی حس کرد که چقدر هوای کتابخونه سرد شده وقتی همه جا رو تاریک کرد و جز باریکهٔ نوری که از سالن به داخل کتابخونه منعکس می‌شد روشنایی دیگه‌ی نبود، برق چشم‌های زمردی جغد دوباره شروع به خودنمایی کردن.

آریو بیخیال به سمت نور سالن حرکت کرد تا بتونه زودتر به حموم بره.

از بس این صحنه رو ملاقات کرده بود دیگه براش اون براقیت خاص، عجیب و ترسناکی نبود!

اون  بارها چشم‌های اون جغد رو لمس کرده بود و حتی برآمدگی ناچیزی هم وجود نداشت دقیقاً هیچ دلیلی نبود!

چشم‌های اون جغد به وضوح حتی توی تاریکی مطلق هم برق می‌زدن.

می‌دونست حتما یه دلیلی هست و این رو هم می‌دونست که قرار نیست از همه چیز سر در بیاره؛ ولی حس کنجکاویش زبون نفهم‌ترین حس دنیا بود!

***

بوی شامپوی شبنم و حس سبکی بعد از حموم خسته‌‌ترش می‌کرد آریو به اندازه‌ای احساس سنگینی می‌کرد که مغزش دیگه اهمیت نمی‌داد چرا اتاق خالی شده؟ تمام سلول‌های بدنش متحد فقط یک کلمه رو فریاد می‌زدن "خواب"

خودش رو روی تخت پایین که متعلق به شایان بود پرت کرد مطمئنا آرش کلی به جونش غر می‌زد؛ ولی الان قدرت بالا رفتن از نردبون تخت رو نداشت.

هنوز توی خواب و بیداری بود که احساس کرد کسی صداش می‌زنه:

- آریو پاشو باید با ما شام بخوری!

نمی‌تونست تشخیص بده دقیقا کی داره صداش می‌کنه؟ انگار آرش بود با کلافه‌گی سرش رو زیر بالشت فرو برد و غر- غر کرد:

- ولم کنید می‌خوام بخوابم.

- آریو بلند شو! شام ماکارانی داریم!

پتو پلنگی رو بیشتر دور خودش جمع کرد و بی‌خیال جواب دادن شد تا آرش دست از سرش برداره و گویا موفق هم شده بود؛ اما هنوز لحظات چندانی نگذشته بود که دوباره  صداش کرد:

- آریو؟ پاشو الان وقت خوابه مگه؟!

اینبار از جا پرید با عصبانیت و خواب‌آلودگی گفت: اَه یه بار صدام کردی آرش گفتم نمیام دیگه!

اما با پس گردنی شتاب داری که خورد حساب کار دستش آمد  و خواب رو از کله‌اش پروند تازه فهمید که سورن داشته صداش می‌کرده! 

سورن درحالی که دست‌هایش رو توی هم جمع کرده بود با لحن طلبکارانه گفت: 

- چی بلغور می‌کنی برای خودت؟ پاشو بیا شامت رو کوفت کن سرد بشه از دهن می‌افته!

آریو درحالی که گیج شده بود و پشت سرش رو ماساژ می‌داد پرسید: مگه آرش اینجا نبود؟ 

سورن به سمت شوفاژ اتاق رفت و درجه‌ش رو زیادتر کرد به نظرش هوای اتاق سرد شده بود.

- آریو خواب دیدی خیر باشه؟ آرش سه ساعته از جلوی تلویزیون جم نخورده! منم تازه فرستادن صدات کنم.

آریو با بی‌میلی از تخت پایین آمد و گفت: ولی من مطمئنم یه نفر دیگه هم صدام کرد! 

سورن سرش رو از روی تاسف تکون داد

- تنها خوابیدی خیالات برد داشته  جنبه نداری تنها نخواب!

آریو شونه‌ی بالا انداخت و دیگه اصراری به موضوع نکرد چون اون حتی دیگه مطمئن نبود که آرش صداش کرده باشه!

وقتی همراه سورن به زیرزمین ساختمون مدیریت که همیشه آذین بند رایحه‌های گرم و مطبوع غذا بود رفتن با دیدن ظرف‌های پر از خورشت سرخ رنگ و لعاب‌دار که روی میزهای طویل فلزی پخش شده بودن آه پر حسرتی کشید و رویای مزخرفش رو لعنت فرستاد تفاوت بین ماکارانی و قیمه بادمجون مثل تفاوت بین آقای علوی و شهاب بود‍! حتی بدتر از اون!

شروع کرد زیر لب غر زدن: واقعا من رو به خاطر قیمه بادمجون از خواب بیدار کردید؟ و من این همه پله رو به خاطر این عفونت بالا و پایین کردم؟  چرا بادمجون‌ها رو می‌ریزید روی قیمه‌ها؟

همین‌طور که مداوم از وضعیت شکایت می‌کرد.

 به سمت میز انتهای سالن غذا خوری رفت جای همیشه‌‌اش بود مثل بقیه بچه‌ها فقط دیدش نسبت به تلویزیون پشتش کمی بد بود.

ویرایش شده توسط منیع
⁦ಠᴥಠ⁩ چرا بادمجون‌ها رو می‌ریزید رو قیمه‌ها؟

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت دهم⁦(ㆁωㆁ)⁩

وقتی پشت میز جا گرفت بدون تعلل و با اوقات تلخی شروع کرد به جدا کردن بادمجون‌های بدقواره‌ای که توی سهمیه خورشتش بالانس می‌زدن تا اون‌ها رو در شرایط مناسب بین بقیه بچه‌ها پخش کنه. 

از بس تنفرش از کدو و بادمجون شدت داشت که تقریبا تمام بچه‌ها و اعضای پرورشگاه این رو می‌دونستن پس چیز غیر عادی نبود که شهاب دوبرابر قبل حواسش به آریوی بد غذا باشه تا دست از پا خطا نکنه و بلای سر بادمجون‌های بی‌نوا میاره.

اون تصمیم داشت تمام تایم شام رو نزدیک میز انتهای سالن بمونه.

تنها سر و صدای برخورد قاشق و چنگال‌ها سکوت سالن رو می‌شکست.

سکوت جا گرفته بین چهارچوب‌های گچی دیوارها به خاطر شهاب بود که مثل یه عقاب تیز بین رو به روی تلویزیون، بالای سالن ایستاده بود، کسی حتیٰ جرات جیک زدن رو هم نداشت! 

مخصوصاً که امشب آقای علوی هم نبود ولاغیر بچه‌ها هر بار موقع شام تا درست کردن یه جنگ غذای حسابی پیش می‌رفتن.

بلاخره نوجوان بودن و کلی شوق و اشتیاق داشتن!

قبل از اینکه آریو برای شام پایین بیاد بچه‌ها اهورا رو دوره کرده بودن تا حسابی فضولی کنن و  تفتیش  زندگی نامه اهورا رو سر فصل بحث‌های چند وقتشون قرار بدن.

البته هنوز ماجرای رایان و شایان سر تیتر بحث‌ها بود...

سورن تقریبا اهورا رو از بین بچه‌ها نجات داده بود و با خودش فکر می‌کرد یا اهورا خیلی خجالتی یا چون فضا باهاش ناآشناست غریبی می‌کنه  پس باید کمی باهاش مهربون‌تر می‌بود. در حالی که پیالهٔ ماست همزده رو به سمت اهورا هل می‌داد زمزمه کرد: 

- ماست بریز!

اهورا وقتی زمزمه پسر ترسناک کنارش رو شنید سرشونه‌هاش لرزید با خودش فکر کرد حتی تعارف کردنش هم خشنه!

اهورا- ممنونم!

به ظرف‌های ملامینی برنج که طرح یه طاووس زیبا رو نشون می‌دادن خیره شد اون دست پخت‌های زیادی رو چشیده بود و به جرات می‌تونست اعتراف کنه که این بهترین غذایی که تا به الان خورده!  

با این حال شایان  بی‌میل با برنجش بازی می‌کرد اون جدیدترین کسی بود که توی جمع شناخته بود. از احوالاتتش مشخص بود زیاد سرحال نیست اهورا مطمئن بود اتفاقی قبل از ورودش به پرورشگاه برای اعضای این اتاق افتاده با دیدن شایان ترس عجیبی به دلش افتاده بود گونه کبودش خبر از کتک خوردنش می‌داد، یعنی کادر پرورشگاه با شیوه‌های تربیتی قدیمی با بچه‌ها برخورد می‌کردن؟ نگاهش رو گذاری بین بقیه بچه‌ها چرخوند به نظر نمی‌امد از موضوعی ناراحت باشن!

با این حال علاقه‌ی به فضولی کردن درباره‌اش نداشت.

هنوز نفر پنجم مجهول بود و حتی برای شام هم سر و کله‌اش پیدا نشده بود، قرار بود چطوری اسم‌های تمام اون هارو حفظ کنه؟ کند ذهن نبود؛ ولی حافظه اسمیش فوق‌العاده ضعیف بود الخصوص که اسم‌های کم‌یابی هم داشتن انتظار اسم‌های ساده‌تری رو داشت اصلاً تا به الان نمی‌دونست آریو هم جزو اسم‌ها محسوب بشه!

دلش می‌خواست آه بکشه؛ اما از سورنای ترسناک کنارش وحشت داشت و سعی می‌کرد تا حد ممکن عصبیش نکنه حداقل فکر نمی‌کرد اسم اون یه نفر از خاطرش بره.

آریو هنوز در تکاپوی سر به نیست کردن بادمجون‌ها بود و این پروژه حساس با وجود برج مراقبت پشتش سخت‌تر هم شده بود!  اون مرد چهار چشم انگار قرار نبود شام بخوره!

با نگاه مظلوم به آرش که درگیر دستمال کاغذی‌هاش بود و اون‌ها رو زیر ظروف غذاش می گذاشت خیره شد بلکه اون از این مهلکه نجاتش بده!

طولی نکشید که آرش متوجه منظور نگاه‌های سنگین آریو شد پس بعد از چک کردن خورشت آریو برای اینکه مبادا دونه برنجی توش جولان بده یا بدون قاشق مخصوص خودش باشه خیلی ماهرانه و سریع ظرف‌های استیل رو جابه جا کرد.

آریو بلاخره لبخند پیروزمندانه‌ای زد و با خیال راحت تونست شروع به خوردن کنه البته اون هر چقدر هم برای گم و گور کردن لاشه‌های بادمجون تلاش می‌کرد باز هم خورشت به دلیل ساعت‌ها جوشیدن مزه بی خاصیتش رو داشت. 

نمی‌فهمید مگه قیمه  خالی چه مشکلی داشت؟!

🙂

ویرایش شده توسط منیع
⁦ಠ︵ಠ⁩ اون مرد چهار چشم انگار قرار نبود شام بخوره

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...
  • ناظر رمان

پارت یازدهم⁦ಠ∀ಠ⁩

غذا که تموم می‌شد  کافی بود بچه‌ها فقط ظرف‌های خودشون رو به آشپزخونه که با دیوارهای کاذب  سفید از محوطه سالن جدا می‌شد می‌بردن این جز قوانینی بود که همه باید ازش پیروی می‌کردن این طوری کار سه تا آشپز، خونهٔ ایران کمتر می‌شد.

آریو به ستون وسط سالن تکیه داده بود و نظاره‌گر بچه‌های کوچیک‌تر بود که روی موزایک‌های انتهای سالن لی‌لی می‌کردن؛ ولی گویا این یه بازی ساده بچه‌گانه نبود.

- مُرد!!

با فریاد بلند رحیم به سمت میز جلوی تلویزیون برگشت  سورن که مثل یه گربه بارون خورده به خاطر صدای بلند رحیم  از جا پریده بود پس گردنی معروفش رو حواله‌اش کرد و گفت: مرد که مرد ببین می‌تونی کل پرورشگاه رو بکشونی اینجا؟

و بعد کاسه تخمه رو به سمت اهورا کشوند، انگار یکی از پسرای بزرگتر سی دی فیلم ترسناکی رو از دوستش گرفته بود تا نگاه کنن و شهاب هم بی‌خبر بود.

سورن علاقه شدیدی به دیدن فیلم داشت و از خیر هیچ فیلمی نمی‌گذشت و اینبار اهورای از همه جا بی‌خبر رو تقریبا مجبور کرده بود تا باهاش فیلم ببینه.

اهورا از اولین صحنه ترسناک و زوزه‌های نامعلوم آهنگ پس زمینه سعی کرده بود به طور نامحسوس فقط به قاب نازک و سیاه تلویزیون خیره بشه و فقط تظاهر کنه که داره فیلم رو دنبال می‌کنه! 

نمی‌خواست تو ذوق سورن بزنه؛ ولی اون واقعا ترسو بود و خودش هم این رو قبول داشت، فقط امیدوار بود سورن بعدا نخواد درمورد فیلم صحبت کنه.

آریو هنوز درگیر حرکات بچه‌ها بود دقیقا نفهمید چه نقل و قول‌های بین اون پنج‌تا بچه‌ شکل گرفت که تصمیم گرفتن بلند- بلند شروع به شمارش موزاییک‌ها بکنن. وقتی به اخر دیوار می‌رسیدن روی پاشنه پا می‌چرخیدن و دوباره شروع به شمردن می‌کردن.

همون لحظه  دوهزاریش افتاد که چه خبره؟!

از طرفی هم فیلم به لحظات حساس رسیده بود و اینبار سورن بود که به سمت بچه‌ها برگشت و بهشون تشّر زد:

- دِ چقدر جیغ- جیغ می‌کنید؟ از شما بزرگترهاشون هزار بار شمردن بابا از سمت راست سی و پنج تا دونه است و از سمت چپ سی و چهارتا دونه  حالا هم بدوید برید بیرون بدوید ببینم!

بچه‌ها که با صدای سورن ایستاده بودن تا خواستن حرفی بزنن سورن اخم وحشتناکی کرد و باعث شد صدای کودکانه‌شون توی گلو خفه بشه.

آریو سری از روی تأسف تکون داد تأسفش از روی دو چیز بود یکی به خاطر  اون عجایب هفتگانه  که بزرگ و کوچیک رو درگیر کرده بود و بیشترش به خاطر اخلاق تند و نیز سورن بود البته منطقی  بودنش بهش کمک می‌کرد که زیاد عصبی نشه؛ ولی کافی نبود!

اون موزاییک‌ها...حتی شماره هم داشتن! ولی هیچی به هیچی!

به بچه‌ها که غمبرک زده با قیافه‌های آویزون مثل لشگر شکست خورده به سمت در راه افتاده بودن نگاه کرد و بلند گفت:

- هی؟ کی می‌خواد یه دست فوتبال دستی با عمو آریو بزنه؟!

طولی نکشید که بچه‌ها به سمت آریو یورش ببرن و با خنده  شاد از سر و کولش بالا برن.

سورن بی‌تفاوت شونه‌ای بالا انداخت و قبل از اینکه دوباره به صفحه هزار رنگ و حقه‌باز تلویزیون خیره بشه نگاهش گذار به موزاییک‌ها افتاد، یه زمانی خودش هم مثل این بچه‌ها احمقانه به دنبال دلیل بود اینکه اون ها رو شماره بندی کنه یا به دنبال خطای دید باشه هیچ نتیجه‌ای نداشت. 

خیلی چیز‌ها توی دنیا انجام میشه که نتیجه‌ی نداره این که هر روز از خواب بلند بشه بره مدرسه و تا شب با بچه‌ها و تکالیفش سر و کله بزنه درحالی که قرار بلاخره یه روز فراموش بشه، خیلی وقته فهمیده بود توی این دنیا فقط این "عجایب هفتگانه" نیستن که دلیلی ندارن، اکثر آدم‌های  که هر روز از کنارشون رد میشد به نامیدترین شکل ممکن فقط زندگی می‌کردن* البته خودش هم جزوشون بود!

 

*منظورش اینکه هدفی ندارن.

 

ویرایش شده توسط منیع
⁦ಠ﹏ಠ⁩اکثر آدم‌های  که هر روز از کنارشون رد میشد به نامیدترین شکل ممکن فقط زندگی می‌کردن البته خودش هم جزوشون بود!

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت دوازده ⁦(●__●)⁩

ظاهراً بلاخره اون فیلم کذایی تموم شد اهورا به ساعت نصب شده  بالای تلویزیون برای بارها خیره شد کمی از نیمه شب گذشته بود، وقتی افرادی که توی آشپزخونه کار می‌کردن رفتن نیمی از چراغ‌های سالن رو خاموش کردن و فضاحالا نیمه تاریک بود.

یه گوشه ایستاده بود تا سورن حرفش با بقیه تموم بشه با اینکه بهش گفته بود می‌تونه بره بالا ولی اهورا جرأت نداشت حتی از سالن خارج بشه.

سرش رو پایین انداخت و با نوک کفش هاش به موزاییک‌های طوسی ضربه می‌زد ذهنش درگیر حرف‌های سورن به بچه‌ها بود انگار معماری بی‌نظیر این خونه توی شمارش اجسام مشکل داشت مثل شماره اتاق جدیدش یعنی یه  سهل‌انگاری ساده بود؟ باید یه بار خودش شمارش موزاییک ها رو امتحان می‌کرد. 

- نیاز نبود منتظر بمونی!

اهورا   سرش رو بالا گرفت و به سورن نگاه کرد چهره‌اش  انگار هارمونی از رنگ‌های قهوه‌ای بود! موهای قهوه‌ای و چشم‌های قهوه‌ای روشن  ترکیب جالبی داشتن.

- گفتم شاید اتاق رو نتونم پیدا کنم!

سورن دستش رو توی جیبش فرو کرد و درحالی که به سمت راهرو می‌رفت گفت: اگر از فیلم دیدن خوشت نمیاد کافیه بگی! نمی‌خوام اذیتت کنم.

چشم‌های اهورا گرد شد یعنی فهمیده بود تمام مدت فقط تظاهر به دنبال کردن فیلم کرده؟ 

- نه! من از فیلم بدم نمیاد فقط یه ذره با فیلم ترسناک... یعنی خوب می‌ترسم.

سورن تا وقتی  با اهورا هم قدم نشده بود   متوجه تفاوت قدیشون نبود، اهورا احتمالا از آریو هم کوتاه‌تر باشه!

- با این حال خیلی ساکت بودی اگر رایان بود کلی جیغ- جیغ می‌کرد آخرش هم می‌خواست بگه اصلا ترسناک نبود!

وارد حیاط که شدن موج سردی از سرما به صورتشون خورد  هوا باز شده بود و حسابی سرماش رو به رخ می‌کشید.

تازه ماه اول پاییز بود؛ ولی هوا برای اهورا خیلی سرد بود   دست‌هایش رو توی هم گره کرد اولین بار بود به اسم رایان بر می‌خورد احتمال می‌داد آخرین عضو باشه پس پرسید: رایان کیه؟

سورن آهی کشید تازه یادش آمد  اون کله شق برنگشته  ولاغیر الان اهورا از همه بهتر اون رو می‌شناخت یه پسر پرسر و صدا و رواعصاب!

البته حق هم داشت همچنین چیزی اگر برای خودش اتفاق می‌افتاد حتی خودش هم نمی‌تونست ری‌اکشن بعدش رو تصور کنه! 

- رایان برادر دوقلوی شایانِ مکثی کرد امیدوار بود اهورا زیاد در این باره سوال پیچش نکنه و ادامه داد:  امشب رو استثنأ پیش آقای علوی مونده.

اهورا  اصلا متوجه قسمت دوم حرف سورن نشد چون همون کلمات اول کافی بود تا ذهنش رو مشغول کنه، در صورت عادی قاطی نکردن اسم‌های شایان و رایان خودش سخت بود حالا اگر هر دونفر شبیه هم باشن این براش یه کابوس وحشتناک بود!

سورن که سکوت اهورا رو دید سعی کرد جریان بحث رو عوض کنه  بحث درباره دوقلوها فعلا اصلا جایز نبود رایان که خودش رو گم وگور کرده بود شایان هم که بود انتظار چندانی نباید ازش می‌داشت همین بود آب که بالا می‌رفت قورباغه هم ابوعطا می‌خوند!

- چی شد این وقت سال منتقل شدی اون هم از اراک؟

اهورا   با خیال دیدن دوباره درخت‌های کشیده و خوش رنگ پاییزی محو باغچه شد؛ ولی سایه سیاهی درخت‌ها رو توی خودش حل کرده بود اونجا واقعا توی شب جذابیت نداشت یا اون فیلم و صداهای عجیبش کار خودشون رو کرده بودن.

- مثل   انتقالی های قبلیم! دلیلش رو هیچ وقت بهم نگفتن.

سورن با اخم به سمتش برگشت و پرسید:

- بدون دلیل؟ مگه چندبار انتقالی* گرفتی؟

اهورا دستی به پشت سرش کشید و سعی کرد درست به خاطر بیاره وقتی از رودبار به  اراک فرستادنش خیلی پافشاری کرد تا جایی نره در آخر همه چیز رو انداختن گردن بیماری که موروثی بودنش  دوری از سرما رو می‌طلبید.

ولی بارهای قبل و قبل ترش چی؟

- با الان  فکر کنم بشه پنج بار! 

سورن که انتظار این تعداد رو نداشت لحظهٔ سر جاش توقف کرد این همه انتقالی درست نیست یعنی یه جورایی عجیب و غیرممکن بود! نمی‌دونست چرا نمی‌تونه به اهورایی کنارش شک کنه اون مظلوم نبود؛ ولی به نظر نمی‌رسید آزاری داشته باشه، نمی‌تونست الان ازش بازجویی کنه. 

خودش باید مراقب می‌بود‌. 

- تو چی؟ چندبار جا به جا شدی؟

سورن به سرعت قدم‌هاش اضافه کرد هوا سرد بود و پسر کنارش هم داشت از سرما می‌لرزید

- خوب من از اولش هم همین جا بودم.

 

⁦(دلایل مختلفی برای انتقال هست که بعدا اشاره میشه)

ویرایش شده توسط منیع
⁦ಥ_ಥ⁩ اگر رایان بود کلی جیغ- جیغ می‌کرد آخرش هم می‌خواست بگه اصلا ترسناک نبود!

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت سیزدهم⁦(ب_ب)⁩

اهورا سرش رو با تأسف تکون داد می‌دونست همیشه بهش دروغ می‌گفتن فقط اون بود که همیشه  آلاخون والاخون بین پرورشگاه‌های مختلف پاس کاری می‌شد، گاهی آرزو می‌کرد مثل یه لاکپشت خونه به دوش باشه! اینطوری اگر  بارها از دوست‌هاش جدا می‌شد دست کم محیط خونه‌اش رو داشت.

اهورا حتی نمی‌دونه اینجا چقدر دوام میاره اون تمام نوجونیش رو با ترس از جدا شدن سر کرده بود مثل مستأجری که هر ماه باید خونه‌اش رو عوض کنه،  مطمئنا بعد یه مدت دیگه بسته‌های وسایلش رو باز نمی‌کنه. هنوز تاثیرات یه اساس کشی تموم نشده یکی دیگه شروع میشد اهورا داشت کم- کم حس اطمینانش رو نسبت به همه چیز از دست می‌داد، دوست‌های جدید فضای جدید و دوباره تکرار یک تکرار!

سورن احتمالا مدت زیادی نبود که از خانواده‌ش جدا شده وگرنه باید...

اهورا- ولی مگه شیرخوارگاه نرفتی؟

سورن دستش رو پشت سرش  قفل کرد و به چشم‌های درخشان گربه‌ای که روی دیوار نشسته بود خیره شد  با اینکه بالای دیوارها برای جلوگیری از دزدی حصار‌های بلندی کشیده شده بود باز هم اون موجود نفرت انگیز اینجا پیداش می‌شد.

- چرا خوب می‌دونی اینجا اول یه شیرخوارگاه دولتی کوچیک بود؛ ولی یه دوره ای طرف‌های سال هشتاد و دو یا هشتاد و سه میانگین سن اکثریت بچه‌های ورودی کمتر از یکسال شد و بعدش یه خیر خیلی بزرگ کل اینجا رو خرید   و از اون موقع اسمش شد خانه‌ٔ ایران کوچکترها   رفتن شیرخوارگاه آمنه حتی کادر هم به کلی عوض شد.

 اهورا با چشم‌هاش بالای دیوارهای آجری حیاط رو کاوید  دورتادور پرورشگاه رو باغ فرا گرفته بود فقط تنها مشکلش این بود که کمی از مرکز شهر دورافتاده بود.

اهورا- خوب اولش سال تأسیس اینجا رو دیدم انتظار یه ساختمون قدیمی رو داشتم ولی همه چیز حسابی برعکس همه جا بود! 

سورن زیر چشمی به اهورا خیره شد  با اینکه اون موقع ساخت و ساز  دقیقاً جلوی چشم‌های خودش پیشرفت می‌کرد تا به حال انقدر به جزئیات اهمیت نداده بود، تواین مورد مثل آریو بود؛ ولی فضول نبود. 

- اون سال تأسیس که روی تابلوی جلوی در زده صرفاً برای اینجا نیست برای کل پرورشگاه های زنجیره‌ای خونه‌ٔ ایرانه! خوب اینجا ساختارش حسابی عوض شد و حتی بزرگتر هم شد.

اهورا تازه متوجه شده بود که یک قرن و نیم واقعا زمان زیادی برای یه "مکان" بود  

- پس این‌طور میگم چطوری شد که یعنی چه جوری آمدی اینجا؟

سورن دور لبش رو تر کرد و از سکوی ساختمون خوابگاه بالا رفت در قرمز رنگ هل داد و   به اهورا اشاره کرد تا وارد بشه  توی خاطراتش دنبال نشونی توی ده سال پیش بود؛ اما هیچی توی ذهنش نبود یعنی سه سالگی زمان کمی برای به خاطر سپردن خاطره‌ای از گذشته اش بود؟ حتی دریغ از یه چهره مبهم به معنی واقعی پوچ- پوچ بود.

انگار خدا یک هو اون رو توی پرورشگاه انداخته.

شاید هم از زیر بوته به عمل آمده بود.

- یادم نیست زیاد هم مهم نیست. راستی مدرسه‌ات رو چیکار کردن!؟

اهورا کنار در ایستاد و به محوطه سالن خیره شد توی تاریکی همه چیز بزرگ‌تر می‌شد و راه ها کشدارتر  و حالا که با اینجا به طور کامل آشنا نبود سالن مثل یه غول بی‌شاخ و دم به نظر می‌رسید.

- اون مرد عینکی گفت فردا پرونده‌ام رو تحویل میده میگم میشه چراغ‌ها رو روشن کنی؟

سورن در رو بست و به برق چشم‌های اهورا که بازتابی از باریکه‌های نور مهتاب  از پشت شیشه‌های در بودن نگاه کرد فهمیدنش ساده بود  از تاریکی می‌ترسید.

سالن خیلی هم تاریک نبود ماه حسابی نورافشانی می‌کرد طولی نمی‌کشید که چشم‌هاشون به تاریکی عادت کنه.

- نه! کسی بعداً ما نیست خاموشش کنه دستم رو بگیر نیافتی.

اهورا آستین آویزون سورن رو چنگ زد  و کورکورانه به دنبالش کشیده شد.

 

ویرایش شده توسط منیع
⁦¯\_ಠ_ಠ_/¯⁩ گاهی آرزو می‌کرد مثل یه لاکپشت خونه به دوش باشه! اینطوری اگر  بارها از دوست‌هاش جدا می‌شد دست کم خونه‌اش رو داشت.

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت چهاردهم ⁦( ꈨຶ ˙̫̮ ꈨຶ )⁩

در اتاق با شدت باز شد و صدای بلندی که ناشی از برخوردش به دیوار اتاق بود توی بلندای صدای پسرک گم شد!

- هی! شما که هنوز خوابید پاشید ساعت هفت شد.

آرش به زیر بالشتش خزید و با خماری گفت: باز شروع شد!

رایان درحالی که دستش رو روی کمرش گذاشت بود وسط اتاق ایستاد و چهره‌های خوابآلود تمام بچه‌ها رو از نظر گذروند و روی برادر دوقلوش که غافل از همه جا خواب هفت پادشاه رو می‌دید زوم کرد برای اینکه تکالیف مدرسه‌اش رو توی این زمان باقی مونده انجام بده حسابی بهش نیاز داشت اصلا بدون اون نمی‌تونست لای کتاب علومش رو باز کنه!

به سمت تختش هجوم برد و بالشت ابریش رو با ضرب از زیر سرش بیرون کشید و با کشیده‌ترین حالت ممکن صداش کرد.

- شایان!

شایان با حس اینکه از یه ساختمون ده طبقه سقوط کرده باشه از جا پرید و انقدر گیج و منگ بود که هنوز درک نکرده بود چرا صدای فریادش توی خواب باید شبیه به صدای نازک برادرش باشه؟

به محض اینکه صورت بشاش رایان رو دید با حرص گفت: خدا نکنه تو یه روز زودتر از بقیه از خواب بلند شی! 

سورن خوابش نسبت به بقیه همیشه سبک تر بود و فقط باز شدن در اتاق با اون سرعت براش کافی بود که دل از پتو بالشتش بکنه در حالی که نظاره‌گر کولی بازی ‌های رایان بود کمی از روی تختش خم شد  دیشب با خودش طی کرد تا چند وقت با رایان مهربونه تر برخورد کنه؛ اما..

 پس گردنی محکمی حواله رایان که نزدیک تختشون بود کرد تا بلکه این همه ازدحام، قیل و قال رو  کمتر کنه.

شاید اگر این ضربه به کس دیگه‌ای می‌زد مغزش جابه جا می‌شد؛ ولی رایان از بس ضرب دست سورن رو چشیده بود پوستش حسابی کلفت شده بود! به همین خاطر حتی دستی به گردن بی‌نواش نکشید و صورتش رو خبیثانه به پشت سرش برگردوند.

- به به سورن خان سعادت بیدار کردنتون از کفم رفت گویا!

سورن رو از رایان گرفت و همون جور که نیم خیز بود سعی در صاف کردن پتوی گلبافتش داشت.

- د آخه نفله ساعت پنج و نیم صبح اونم توی هوای که خر تب می‌کنه سگ سینه پهلو اتاق رو گذاشتی رو سرت که چی بشه؟ 

رایان دست به سینه قیافه‌ای حق به جانب گرفت و پاش رو روی فرش فانتزی اتاق کوبید.

- اون موقع عمه‌ام می‌خواد مشق‌های من رو بنویسه ندیدی معلم چقدر اخلاقش شریف بود؟ شایان!

شایان درحالی که به دیوار پشتش تکیه داده بود و داشت چرت می‌رفت دوباره با فریاد رایان از جا پرید:

- زهر هلاهل بند دلم پاره شد! 

آرش با کلافه‌گی سرش رو از زیر بالشت بیرون آورد حتی هوا هم هنوز درست روشن نشده بود نور لامپ چشم‌هاش رو اذیت می‌کرد الخصوص که بالاترین تخت و به سقف نزدیک‌تر بود اول صبحی توی عجب مصیبتی گیر کرده  بود اصل این بچه می‌تونست کمی هم ناراحت یا دلگیر بشه؟ 

با صدای گرفته و چشم‌های نیمه باز گفت: عمه‌ات رو نمی‌دونم؛ ولی آریو دیروز برای تو رو هم نوشت الآنم خفه خون بگیر اون چراغم خاموش کن! 

رایان با آسودگی خاطر نفس عمیقی کشید:

- بلاخره یکی اینجا وظیفه‌اش رو دونست!

خودش رو روی تخت طبقه‌ پایین سورن پرت کرد حال نداشت از نردبون بالا بره تختش بالای تخت شایان  و روبه روی شاهزاده بد عنق بود، حالا که خیالش راحت شده بود می‌تونست تا وقتی که می‌خواد بره مدرسه یه چرت کوتاه بزنه.

باورش نمی‌شد؛ ولی برای اولین بار توی عمرش ساعت چهار صبح رو به لطف آقای علوی دیده بود!

با حس اینکه چیزی زیرش داره ول می‌خوره از جاش پرید و با فریاد زدن یا تموم مقدسات! خودش رو توی بغل برادرش پرت کرد و به حرکات پتو خیره شد، شایان رو که همچنان غرق خواب بود و با حسرت به بالشتش که به بزرگواری برادرش وسط اتاق ولو شده بود نگاه می‌کرد تند- تند تکون داد

- این جا هم مگه آدم می‌خوابید!؟ 

به چشم‌های خمار شایان خیره شد و دوباره فریاد زد: تو چرا بادمجون زیر چشمت سبز شده!؟

ویرایش شده توسط منیع
این جا هم مگه آدم می‌خوابید!؟⁦(☞ ಠ_ಠ)☞⁩

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت پونزدهم⁦(●´⌓`●)⁩

اهورا  آروم خودش رو از زیر پتو سنگینش بیرون کشید پتوهای اینجا کلفت‌تر از پرورشگاه قبلی بود. 

شاید به خاطر سرمای بیشتر آب و هوای اینجا بود.

مات و متحیر به جلوش خیره شد دقیق متوجه نمی‌شد دور و اطرافش  چه خبره؟ موهای پیچ و تاب خوره‌اش اجازه دیده زیادی بهش نمی‌داد و رغبت چندانی هم به کنار زدنشون نداشت؛ ولی برق چشم‌های قهوه‌ای و درشت روبه روش که با کنجکاوی نگاهش می‌کردن چیزی نبود که از زیر خروارها مو متوجه‌اش نشه.

کی بود که از ابتدای ورودش این همه وَرجه- وُرجه می‌کرد؟

رایان لحظه‌ٔ ساکت شد و شروع به آنالیز کردن اون موجود عجیب و غریب که از زیر پتو بیرون آمده بود کرد به نظر نمی‌آمد جن باشه! دست آخر خطاب به سورن که با تأسف و افسوس نگاهش می‌کرد گفت: این لاما* کیه؟ از تخم‌مرغ شانسی پیداش کردید؟

اهورا با دهن نیمه باز به رایان خیره شده بود اون الان بهش گفت لاما یا گوش‌هاش سنگین شده بود؟ اصلا اون کی بود؟ توی اتاق به دنبال ساعت گشت هوای بیرون که هنوز تاریک بود.

رایان از پشت برادرش که با هزار قسم و زور بیدار مونده بود بیرون آمد سرش رو کج کرد، روی تخت  اهورا نشست و با یه حرکت تمام موهاش رو بالا زد تا نیمه دوم صورت اهورا که زیر موهاش پنهون شده بود رو ببینه.

عملاً چشم غره‌های سورن روی تخت رو اصلا ندیده بود! سورن با کار رایان جا خورد و خواست از روی تخت بپره؛ ولی احتمال داد افراد اتاق پایینی هنوز خواب باشن به سمت نردبون تخت رفت و زیر لب فحشی به رایان داد. باید ازش برای اینکه هر روز جلوی یه قتل رو با حفظ آرامش خودش می‌گرفت تقدیر و تشکر به جا می‌آوردن! 

- نکن رایان انقدر کرم نریز بیام پایین یه جور می‌زنمت الذین والذین بگی‌ها!

رایان تقریبا برای تهدیدات سورن تره هم خورد نمی‌کرد فقط محو چشم‌های اهورا شده بود مردمک سیاه‌ش کم رنگ بود چرا این رنگی بود؟ مریض بود یعنی؟ گوش راستش در آنی سوخت  و  به عقب کشیده شد فوراً تخت بالایی سورن رو چک کرد و با خالی بودنش مردمکش رو توی حدقه چرخوند و زمزمه کرد:

- نامادری سیندرلا هم که بیدار بوده!

آریو رایان رو روی صندلی میز تحریر پرت کرد شرط می‌بست هنوز یه ربع هم از آمدنش نگذشته!

- رایان مگه بلند گو قورت دادی؟ خیلی صدای جذابی داری اپرا گاو هم راه انداختی؟!

اهورا حسابی به جون آریو دعا کرد موهاش داشت از ریشه کنده می‌شد و هیچ کاری هم نمی‌تونست بکنه! یعنی اون همون عضو پنجم بود؟ رایان برادر دوقلوی شایان؟ اونها حتی ابعادشون هم یکسان نبود! نه امکان نداشت اون دوتا رو با هم قاطی کنه. واقعا قرار بود با این زلزله هم اتاق بشه؟ رایان یه تضعیف کننده اعصاب خیلی قوی بود.

سورن دستش رو جلوی اهورا تکون داد و گفت: خوبی؟ 

اهورا آب دهنش رو قورت داد و سرش رو به نشون تایید بالا و پایین کرد. 

آریو دستش رو زیر چونه‌اش گذاشت و به چشم‌های رعب زده اهورا خیره شد اگر یه کمی بیشتر درباره اخلاق رایان تعریف می‌کرد شاید الان بهتر باهاش کنار می‌آمد  کف دستش رو بو نکرده بود رایان دیونه بازیش گل کنه!

فکر می‌کرد آروم‌تر برخورد کنه یا توی خودش باشه رفتارش عجیب بود، یعنی اون رایان همیشه کی بود و نباید می‌بود!

- رایان می‌ذاشتی یه ساعت فقط یک ساعت از آمدنت بگذره بعد شروع کنی به اذیت کردن چه بلای سرش آوردی بچه ترسیده؟

رایان همین طور بیخیال روی صندلی چرخان چرخ می‌خورد و هی تصویر نگاهش بین آریوی برزخی و پنجره تعویض می‌شد گفت: نه تو بگو بعد یه روز برگردی اتاقت ببینی میمون چی توز موتوری روی تخت خوابیده ذوق زده نمی‌شی؟ بلاخره یه سلبریتی گفتن!

آریو با عصبانیت دوباره گوش رایان رو گرفت و پیچوند با زده بود رو دنده خنگ بازی!

- مؤدب باش! انقدرم مسخره بازی درنیار منم امروز به خاطر جیم زدن جناب قرار تا دو ماه ظرف بشورم و الآنم انقدر ذوق زده‌ام که دلم می‌خواد پوست اون جناب رو بکنم!

رایان خنده مسخره‌ای تحویل آریو داد و با تقلا گوشش رو از زیر دست‌های پر زورش درآورد هر چقدر هم آریو این کار رو تکرار می‌کرد باز دردش قدیمی نمی‌شد.

- چه بد شانسی بزرگی آری جون، من از اینکه توی عمل خطیر پوست کندن همراهیت کنم عاجزم!

آریو سبد لباس‌ها رو که به خاطرش پایین رفته بود تا کمد دیواری روی زمین کشید و با پاش موکت جمع شده رو صاف کرد.

- اوه و باید خدمتت عرض کنم که خدا خیلی دوست داشته چون سعادت این رو داری که دوماه پیش رو جلوی سینک ظرفشویی من رو همراهی کنی!

رایان پوفی کشید و روی صندلی پهن شد اون رو بعداً می‌تونست بپیچونه؛ ولی الان اصلاً دوست نداشت شهاب رو ببینه!

اهورا به سمت سورن که به میله آبی رنگ تخت تکیه داده بود و نظاره‌گر بحث آریو و رایان بود برگشت و پرسید: واقعا میمون چی توز موتوری رو با من بود؟

سورن سرش رو با تحسر تکون داد و دستش آروم رو به کمر اهورا کوبید: 

- به اتاق بیست و یک خوش آمدی اهورا!

رایان وسط حرف سورن پرید و با خیرگی پرسید:

- وایسا! وایسا! اهورا مگه اسم دخترونه نیست؟!

اهورا دستش رو روی صورتش گذاشت و این بار تقریبا نالید: 

- وای خدایا!

سورن پوزخندی زد و به آریو نگاه کرد هر دو زخم خورده‌های این بحث قدیمی بودن رایان کافی بود ذره‌ٔ احساس ناراحتی نسبت به اسمی داشته باشه! اون موقع سورنا میشه سورن و آریو میشه آری!

سورن- بار اولت!

آریو سبد خالی رو زیر بغلش زد و ادامه حرف سورن رو دنبال کرد: عادت می‌کنی این داداشمون بی‌شعور و بی‌تربیت و خوب رو مخم هست؛ ولی بچه‌ خوبیه!

آریو تقریبا جلوی خودش رو گرفته بود تا بیشتر از صفت های رایان رونمایی نکنه.

رایان زبونش رو روی لپ‌هاش کشید و با پررویی تمام گفت: نظر لطفتون من متعلق به همهٔ شما هستم!

اهورا دیگه از شدت وقاحت اون پسر کم آورده بود! با خودش فکر کرد حتما دارن مسخره‌اش می‌کنن مگه صفت خوب دیگه هم بود که این گودزیلای زنده نقضش نکرده باشه! بچه خوب؟ این مطمئنا یه شوخی بود!

 

*نوعی شتر غربی

ویرایش شده توسط منیع
⁦بعد یه روز برگردی اتاقت ببینی میمون چی توز موتوری روی تخت خوابیده ذوق زده نمی‌شی؟⁦⁦←_←⁩

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت شونزدهم⁦༼;´༎ຶ ۝ ༎ຶ༽⁩

فصل دوم: یه سفر سه روزه!

بیست و هشت خرداد ماه سال هزار و سیصد و نود و شش

آریو اخم کرده بود و با انگشت‌هاش داشت استخون تیغه بینیش رو نوازش می‌کرد در صورت عادی زیاد انحرافش مشخص نبود؛ اما با لمس کردنش کاملا متوجه‌اش می‌شد با یادآوری درد طاقت فرساش دستش رو برداشت و با حرص خطاب به رایان که سر میز نشسته بود گفت: تموم شد؟

رایان انگشت اشاره‌اش رو به معنای سکوت بالا برد و ثانیه‌های آخر رو با شدت بیشتری شروع به هم زدن کرد، صدای برخورد قاشق فلزی و لیوان شیشه‌ایش دوبرابر قبل توی فضای کتابخونه پیچید و در آخر لیوان چایی نبات رو یه ضرب سر کشید! سورن لب‌هاش رو با شدت بهم فشار داد و با طعنه گفت:

- امپراطور تموم شد ما شروع کنیم؟

رایان با پررویی  دوباره انگشت اشاره‌اش رو بالا گرفت و اینبار با قاشق به جون نبات‌های آب نشده افتاد و با سر و صدا شروع به خرد کردنشون زیر دندون‌های مرواریدیش کرد.

شایان پوف بلندی کشید و سرش رو روی نیمکت کوبید برادرش اصلا براش مهم نبود که پنج نفر آدم رو توی جدی ترین حالت ممکن معطل خودش کرده.

رایان آخرین تیکه نبات رو توی دهنش گذاشت و لب‌های براقش رو روی هم کشید:

- خوب داشتیم درباره چی حرف می‌زدیم؟

آریو تک ابروی راستش رو بالا انداخت و رو به آرش که کنارش نشسته بود، کرد 

- نقشه رو باز کن ببینم چه خبره؟

آرش تای نقشه رو باز کرد و اون رو وسط میز ثابت کرد رایان که دیدش به نقشه دور بود خواست اون رو به سمت خودش بکشه که آرش غرید: 

- با اون دست‌های کثیفت به نقشه دست نزن!

رایان به نشون تسلیم دست‌هایش رو بالا برد و خودش رو جلو کشید تا بفهمه چه خبر شده که دوباره با فیس‌های جدی و جو گرفته اینجا جمع شدن انگار مذاکرات هسته‌ای بود و استقلال یه کشور به این جلسه بستگی داشت! چیکار می‌تونست انجام بده دوستاش یه ذره جوگیر بودن دیگه!

دستش رو زیر چونه اش زد و به سورن که قصد صحبت داشت خیره شد.

سورن- زیاد راه نیست! فکر کنم یه سه یا چهار ساعت تو راه باشیم.

آریو ژست متفکر گرفت و سعی کرد دامنه کوه رو تصور کنه؛ اما جز صخره‌های خشک و خالی که توی هم پیچیده بودن چیز دیگه‌ای به ذهنش نرسید.

آریو- تعجبی نیست می‌خوان توی سه روز ببرن، بیارنمون! 

اهورا طره‌ای از موهای روی پیشونیش رو گرفت و به جلو کشید به محض اینکه تارهای سرکش از چنگ انگشت‌ها رها می‌شدن دوباره پیچ و تاب می‌خوردن و به بالا می‌رفتن.

اهورا- نمی‌دونم چرا همه رو یه دفعه نمی‌برن شمال! دماوند بردنتون دیگه چی بود؟

شایان به لپ بادکرده‌ش کوبید و به نقشهٔ نیمه شمالی ایران خیره شد.

شایان- همین دیگه اینجا جمع شدیم تا آخرین زورمون رو بزنیم تا بریم شمال! به اندازه کافی بزرگ شدیم که بتونیم گلیممون رو از آب بکشیم بیرون!

سورن پاهاش رو با ضرب روی زمین کوبید و با غیض گفت: این خیلی بده! بچه‌های گروه ما همه کوچیکن کی می‌تونه جیغ- جیغ‌هاشون رو تحمل کنه؟

رایان که بی‌خیال پاهاش رو روی میز انداخته بود و روی پایه صندلی تاب می‌خورد توی یه حرکت پاهاش رو جمع کرد و با صندلی جلوی میز فرود آمد تا توجه همه رو به خودش جلب کنه این بحث دیگه داشت مسخره و حوصله سربر می‌شد.

رایان- ببینید بچه‌ها زور بی‌خود نزنید همه می‌دونیم که نسیان فقط دوماه با من فاصله سنی داره؛ اما چون نیمه اولی بوده الان داره میره شمال! بحث سن کم و زیاد نیست از روی پایه تحصیلی دارن جدامون می‌کنن!

حرف رایان باعث شد سکوت نسبی بین جمع حکم فرما بشه همه حتی اهورا هم توی این مدت متوجه شده بود مرغ آقای علوی بدتر از نوجوان‌ها یه پا داره! این باعث شد تا هر کسی توی افکار خودش غرق بشه. 

اهورا حسابی نگران نارسایی کلیه‌هاش بود و نمی‌دونست آقای علوی اجازه حظورش رو کلا توی این سفر سه روز صادر می‌کنه یا نه؟ در هر صورت او قبلا سفر نرفته بود! از طرفی کمی خیالش راحت بود چون اگر قرار بود نره مطمئنا زودتر بهش می‌گفتن!

سورن هر با به فکر بچه‌های نق نقو چهار ستون بدنش می‌لرزید کاش کلا می‌تونست نره! تازه تابستونش بعد از اون همه امتحان رو اعصاب شروع شده بود و دلش نمی‌خواست تلویزیون رو حتی برای سه روز هم از دست بده! 

آرش هم تمام فکر و افکارش همیشه گوشه‌ٔ از بهداشت وسواس وارش رو درگیر می‌کرد و بیشتر به فکر تهیه وسایل بهداشتی سفر بود تا مقصد!

شایان هم برای اولین بار تو عمرش به نسیان که یخمک‌های بستنی فروش نزدیک مدرسه‌شون هم از اون گرم‌تر برخورد می‌کردن حسودیش شده بود اون میرزا قشمشم* این بار حسابی شانس آورده بود.

آریو؛ اما تمام هدفش از عوض کردن مقصد سفرشون دیدن دریا بود! تا به حال دریا رو ندیده بود و دلش می‌خواست با چشم‌های خودش جایی رو ببینه که ته نداره! واقعیت مزخرف زندگی اون این بود که از دو الی سه روزگی پشت درهای همین‌جا مثل فیلم‌ها و داستان‌های کلیشه‌ای رها شده بود زندگی اون احتمالا تکرار یه کلیشه‌ای پر تکرار بود. 

آخر سر خودش بود که سکوت رو شکست

- فردا دیگه راه می‌افتیم چارتکبیر شمال رو هم امسال باید بزنیم.*پس سعی کنید از سفر لذت ببرید.

سورن با غرولندی از جاش بلند شد و به سمت قفسه‌های کتاب رفت و بلند گفت: تنها کاری که می‌تونم ازش لذت ببرم شوت کردن اون بچه‌های رو مخ و لوس از بالای کوه!

و شروع کرد به بیرون کشید کتاب‌ها از توی قفسه‌ کتابخونه که مجاور به دیوار بودن.

شایان ابروی بالا انداخت و روی صندلیش چرخید:

- دنبال چی می‌گردی؟

سورن با دیدن عنوان کتاب‌ها که اکثریت علمی بودن اون‌ها رو به سر جاش بر‌می‌گردوند یعنی کتابخونه به این بزرگی داستان نداشت؟

- دنبال کتاب داستانی رمانی چیزی می‌گردم تا تو اون سه روز به جا غاز چروندن بخونم.

آریو به صندلی تکیه داد و به آسمون آفتابی پشت پنجره باز خیره شد هوا به شدت عجیبی گرم شده بود و اون از ته دل آرزوی آسمون ابری و بارونی رو می‌کرد.

آریو- اینجا فقط علمی پیدا میشه نزدیک در رمان پیدا می‌کنی.

رایان تا گردن توی نقشه خم شده بود و داشت اسم‌های عجیب و غریب روستاها رو می‌خوند و ریز- ریز می‌خندید بلند گفت: این قفسه‌های جلوی عمو جغده هم پره داستان ترسناکه!

شایان سری از روی تاسف برای برادرش که هیچ وقت نمی‌تونست کمی جدی باشه چرخوند و درحالی که بلند می‌شد خودش رو کش داد نزدیک غروب بود و هنوز وسایل سفر رو جمع نکرده بودن.

- کی میاد با من بریم وسایل سفر رو جمع کنیم؟

آرش مثل سیر و سرکه داشت می‌جوشید یه لحظه حواسش پرت شده بود و اون میکروب زنده به نقشه دست زده بود؛ ولی با حرف شایان عصبانیتش ته کشید هر چقدر رایان کثیف بود و ریخت و پاش داشت شایان جبرانش کرده بود.

همه می‌دونستن مقصود حرف شایان کسی جز آرش نیست این دو نفر زوج های با اخلاقیات ضد پسرونه بودن.

پس بدون حرف هر دو به سمت بیرون راه افتادن.

رایان زیر لب زمزمه کرد: بله و ما اینجا جکی و جیل رو داریم که دارن میرم چمدون ببندن!

 اهورا هم از جاش بلند شد و به سمتشون رفت.

- وایسید منم میام!

سورن که پشت قفسه‌های بین انتخاب کتاب "چشم‌هایش" و "زن زیادی" درگیر بود که با صدای اهورا که اعلام می‌کرد جایی می‌ره  همه کتاب‌ها رو برداشت و گفت: می‌رید اتاق؟ منم میام.

آریو  از جاش بلند شد باید با آقای علوی صحبت می‌کرد تی‌شرت نارنجی‌اش رو مرتب کرد خیلی طول نکید تا کتابخونه خالی بشه و هر کسی بره پی کارش خودش هم کلی کار داشت.

با هجوم رایان به روی میز نیمکت از جاش به عقب پرید:

- چته بچه چرا رو میز دراز کشیدی؟

رایان دستش رو زیر سرش گذاشت و نقشه‌ رو مثل پتو روش کشید

- آری تو که انقدر کند ذهن نبودی مشخص نیست؟ خوابم میاد!

آریو پوفی کشید و پیشونیش رو ماساژ داد

- می‌خوای نری برای کمک؟ یه ذره آدم باش!

رایان با رخسار حق به جانب و گونه‌های سرخ که تنها وجه مشترک برادرش و خودش بود گفت: کو آدم که ببینم بشه الگوی زندگیم؟؟ 

آریو خبیثانه به موهای خرمایی رایان خیره شد

- آهان یادم نبود شما به خودتون فشار نیار فرشته‌ها کلا آدم نمیشن!

رایان تو جاش نیم خیز شد و با چشم‌های درشت شده به آریو خیره شد دوتا احتمال داشت یا از دستش در رفته بود یا قرار بود حسابی ترور شخصیتی بشه!

آریو پوزخندی به رایان زد و درحالی که داشت از انتهای کتابخونه دور می‌شد ادامه داد: البته فرشته‌های عذاب!

رایان دهنش رو کج کرد و ادای آریو رو درآورد غیر ممکن بود آریو زبون به تعریف از کسی باز کنه بلند- بلند گفت: بدبخت برو به درگاه خداوند فکر کن ببین چه کاری کردی که من! شدم فرشته عذابت!

از قصد "من" رو کشید تا بیشتر حرصش بده؛ ولی کار رو برای آریو راحت‌تر کرد.

آریو در کتابخونه رو باز کرد و درحالی که روی پاشنه در می‌چرخید گفت:

- از کجا معلوم "من" عذاب تو نیستیم؟

و در رو از قصد کمی محکم‌تر بست تا نشون بده پیروز این کل- کل بچه‌گانه کیه؟ اخیرأ تمایل عجیبی به ادامه بحث با رایان پیدا کرده بود و اصلا هم دلش نمی‌خواست عقب بشه.

رایان توی کتابخونه بی‌خیال زیر لب به درکی گفت و چشم‌هاش رو بست مطمئنا داداش کوچکترش وسایل های اون رو هم جمع می‌کنه ولاغیر از وسیله‌های بقیه الخصوص آرش استفاده می‌کرد‌.

کلا آش کشک خاله شون بود می‌خوردن هم پاشون بود نمی‌خوردن هم توفیری به حالشون نداشت که هیچ چه بسا بدتر هم می‌شد.

*1کنایه از آدم لوس و خودخواه

*2 کنایه از قید چیزی رو زدن 

ویرایش شده توسط منیع
⁦( ≧Д≦)⁩زندگی اون احتمالا تکرار یه کلیشه‌ای پر تکرار بود. 

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ناظر رمان

پارت هفدهم⁦。:゚(;´∩`;)゚:。

 

آریو دستی به پشت سرش کشید و به پایین پله‌ها رفت می‌خواست حسابی به جون آقای علوی غر بزنه این تقریبا یکی از تفریحاتش بود بره و روی صندلی چرمی اتاق مدیریت بشینه و از زمین و زمان شکایت کنه اطرافیانش معمولا مثل اون غر- غرو نبودن.
و صد البته بیشتر اخبارهای مهم از اتاق نسبتا بزرگ مدیریت بیرون می‌رفت؛ ولی آقای علوی احتمالا بهترین شنونده دنیا بود چون هر بار با دقت به آریو و حرف‌های کودکانه‌اش گوش می‌داد و بهش توصیه‌های پدرانه می‌کرد.
آقای علوی به راحتی نقش یه حامی بزرگ رو توی زندگی بچه‌ها ایفا می‌کرد حامی که صبر ایوب رو داشت و حوصله‌اش تا بی نهایت‌ها کش آمده بود.
خوب شاید این نقش برای دختر‌ها خیلی مورد تأیید بود؛ اما پسرها فقط نیاز به یه شخص خشن داشتن تا کنترلشون کنه و از خطر دورشون بشن شهاب تا حدودی کنترل محیط رو به دست داشت و از شروع دعواهای کشنده بین پسر‌ها بیشترین جلوگیری رو می‌کرد؛ ولی وای به روزی که آقای علوی مهربون جدی می‌شد!
در نتیجه هیچ وقت آدم‌های آروم رو عصبی نکنید!
آریو تقهٔ به در نیمه باز زد و خودش رو توی اتاق کشوند خوش شانس بود چون جز آقای علوی کسی توی اتاق نبود.
- سلام.
آقای علوی از زیر عینک نگاه ریزبینانهٔ بهش انداخت با لبخند ملیح معروفش جواب سلامش رو داد و دوباره مشغول خواندن برگه‌های پراکنده روی میز شد.
آریو دست هایش رو دو طرف بدنش آویزون کرد و سلانه- سلانه با قدم‌های بلند تقریباً روی صندلی پهن شد.
آقای علوی از ابتدای ورود نا‌محسوس حرکات آریو رو دنبال می‌کرد سرش رو با تأسف تکون داد :
- اگر آمدی از دماوند و شمال رفتن و این‌ها حرف بزنی راه برگشت رو بلدی دیگه؟
آریو پاهاش رو روی میز گذاشت و دستش رو پشت سرش قرار داد انقدر احمق نبود که برای هم چین موضوعی اینجا آفتابی بشه.
- اون ماشین پژو برای چی آمده بود؟
آقای علوی ناخودآگاه آهی کشید چطور حواسش به همه چیز بود؟ از چنین بچه فضولی خیلی سخت میشد چیزی رو پنهون کرد. 
- بچه رو چه به این چیزا بدو برو دنبال بازیت ببینم.
اما آریو یک سانت هم از جاش تموم نخورد و دوباره پرسید: 
- پلاکش قرمز بود از یه جای دولتی آمده بود؟
آقای علوی نگاهش رو از رضایت نامه‌های سفر گرفت و به چشم‌های جدی آریو زل زد تار موهای پراکنده سفیدش شاهد بودن که توی تربیت اون موجود فسقلی کوتاهی نکرده؛ ولی گویا فضولی توی سر رشته آریو نهادینه شده بود.
- بچه الان بدونی اون ماشین کی بود؟ و چی بود؟ به چه دردت می‌خوره؟
آریو پوفی کشید و خودش رو به تکیه‌گاه صندلی کوبید حالا- حالا ها قرار نبود از کار آقای علوی سر دربیاره.
خوب این همه مقاومت برای چی بود؟ اون که به مرور زمان همه چیز رو می‌فهمید.
- آقای علوی من که نمی‌خوام یه حسی تو وجودم هست که من رو مجبور به کنجکاوی می‌کنه!
طاهر لبخندی به خاطر واژه "کنجاوی" زد همون فضول مودبانه‌تر!
- چرا نمی‌تونی یه ذره از اون حس کنجکاوی برای درس و مدرسه خرج کنی؟
آریو ابروهاش رو بالا انداخت و با چشم هاش جداره‌های کاغذ دیواری رو می‌شمرد.
- چون تو مدرسه خودشون همه چیز رو میگن این که دیگه کیف نداره!
آقای علوی لبخند ملیحی زد تمام این بچه‌ها اخلاق منحصربفرد خودشون رو داشتن و مشخصاً دردسرها و لجبازی های مختلفی هم داشتن الخصوص که هفتاد درصد بچه‌های خونه توی سن بلوغ بودن و رفتارهای عجیب‌تری هم بهشون اضافه میشد.
ناهنجاری‌های اجتماعی و اخلاقی که توی این سن‌های خاص باید بیشتر بهش توجه و کنترل می‌شد و از طرفی هم باید افراط پذیر عمل نمی‌کرد.
و اون بچه‌های رو داشت که مدت زمان بیشتری با خانواده خودشون بودن و اصلاح درست و غلط فرهنگ‌های خانوادگی هم دردسر جدیدی نبود!
با توجه به اینکه این بچه‌ها از خانواده‌های سلب حضانت شده به اینجا پناه برده بودن کارش سخت‌تر هم شده بود.
با تمام این‌ها اون توی کارش به عنوان یه مدیر موفق شمرده می‌شد و نمی‌تونست لزوماً به این خاطر که ماموریتش از طرف « انجمن سه‌گانه*» به پایان می‌رسه اینجا رو ترک کنه.
اون به روی زمین بودن عادت کرده بود و اینجا مثل خونه دومش شده بود؛ مطمئناً راهی بود که اینجا بمونه بلاخره طاهر یه مامور انتقال میان بُعدی بود.

 

*به زودی مشخص میشه.

ویرایش شده توسط منیع
هیچ وقت آدم های آروم رو عصبی نکنید!⁦☞ ̄ᴥ ̄☞⁩

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت هجدهم⁦ಠ∀ಠ⁩

آریو متوجه سکوت نسبی برقرار شده نبود چونه خودش هم غرق خاطرات عکس‌های روی دیوار بود. 

بیست و هشت عدد قاب عکس، اون تصاویری که قطاروار کنار یک دیگه بودن انگار خط زمانی از رشد هر سالهٔ بچه‌ها رو به نمایش می‌گذاشتن. 

آریو مهر مالکیت به سیزده عکس رو با قامت خودش ثبت کرده بود و معمولا به خاطر قد کوتاهش  در جلوترین قسمت‌ها می‌ایستاد.

به راحتی می‌تونست لبخند گشادش رو از همین فاصله نه چندان  نزدیک ببینه.

تقریبا نیمی از عکس‌هاش برای زمانی بود که  خاله داشت و  هنوز اینجا یه شیرخوارگاه دولتی کوچیک بود بعدها زمین یکی از باغ‌ها مجاور به محوطه اضافه شد که باغچه‌ فعلی از بقایای اون باغ بود.

الان نزدیک به پنجاه الی شصت نفر  اینجا زندگی می‌کردن که آریو با تمامشون آشنا بود؛ اما با هیچ کدوم مثل جمع شش نفره اتاقشون  صمیمی نبود، اینجا اوضاع همیشه پیوسته و صمیمی نبود بلاخره اخلاقیات متنوع دعواهای زیادی رو ایجاد می‌کرد و بعدش دشمنی‌ها و کینه‌های بیشتری رو رواج میداد.

باز وضع خیلی بهتر از مدرسه بود.

از جاش بلند شد و به دیوار خاطره که علاوه بر عکس‌ها، نقاشی و کاردستی ‌های بچه‌ها به لطف آقای علوی جمع شده بود و فضای شاد و پر انرژی داشت، نزدیک شد تا به جدیدترین عکسی که امسال عید گرفته شده بود نگاه کنه.

همونجا بود دقیقا همون موقعیتی که توی تمام عکس‌های قبل و قبل ترش داشت! 

سایه سیاهی که جلوی پای بچه‌ها چنبره زده بود،  سه حالت وجود داشت یا مشکل از لنز دوربین بود یا اتفاقی برای عکس‌ها موقع چاپ و نصب رخ می‌داد یا در غیر ممکن ترین حالت  اون هاله سیاه متعلق به یه موجود ماورائی و شاخ و دم دار بود!

خوب امکان نداشت سی سال متوالی توی تمام عکس های یه سایه سیاه ثبت بشه!

هیچ احتمالی نمی‌تونست صد در صد درست باشه! مثل بقیه موارد که هیچ احتمالا براشون صد در صد درست محسوب نمیشد این هم یکی دیگه از هفت عجایب اینجا!

آقای علوی- آریو وسایلت رو جمع کردی؟

آریو از فکر بیرون آمد  و شونه‌ای بالا انداخت:

-  باشه میرم دنبال نخود سیاه؛ ولی این آخرش نیست!

آقای علوی ابروش رو بالا انداخت و با حرص و خنده‌ای که سعی در پنهانش داشت گفت:

-  پدر سوخته الان داری من رو تهدید می‌کنی؟  پاشو ببینم به بچه‌ها حتما بگو لباس گرم بردارن!

آریو دست‌هایش رو بالا برد و به برق دندون‌هاش توی آینه ویترین جوایز خیره شد.

- ما که رفتیم آقای علوی این رسم بچه داری نیست!

آریو متوجه این نشد که لبخند از روی لب‌های طاهر محو کرده و  بیخیال به بیرون رفت؛ اما طاهر همیشه بی‌خیال اینبار با یه شوخی ساده آریو استرس و اضطراب زیادی به جونش افتاده بود.

طاهر که دیگه یه پسر نوجوان نبود که افکار احمقانه و خام داشته باشه؛ اما حس ترس و ناامنی افراد رو دلنازک می‌کرد و حالا افکار زیادی با مضمون اینکه نکنه شاید واقعا برای مدیرت خوب نباشه یا شاید زندگی یه بچه‌ رو با کارهاش تحت تأثیر منفی گذاشته بهش هجوم آورده بود.

پونزده سال سابقه کاری داشت و این شاید ده یا نهمین هئت شش نفره‌ای بود که قرار به مینوزمین بفرسته، آمدن بی‌موقع اون کارپرداز‌ها حسابی فکرش رو مشوش کرده بود.

 

@ Flare ( این پارت گذاری های کم وقفه فقط به امید پارت های جذاب جادو آنتن نمی‌ده توی تابستونه نگی نگفتی!)

ویرایش شده توسط منیع
( این پارت گذاری های کم وقفه فقط به امید پارت های جذاب جادو آنتن نمی‌ده توی تابستونه نگی نگفتی!) @flare

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت نوزدهم⁦(༎ຶ ෴ ༎ຶ)⁩

آریو سوت کشان راهروهای ساختمون خوابگاه رو طبقه به طبقه بالا می‌رفت. تلویزیون فوتبال داشت و ساده بود حدسش....

همه بچه‌ها از سطح خوابگاه محو شده بودن.

 صدای فریاد بلند و ناگهانی‌شون که حتی از ساختمون مجاور به گوش می‌رسید؛ نشون از هیجان بالای بازی داشت. شاید سری می‌زد، با ورزش‌های توپ‌دار زیاد سازگار نبود.

اگر تکواندو بود، اوضاع فرق می‌کرد؛  اون هیچ‌وقت نمی‌تونست  این ورزش رو کنار بذاره، حتی اگر به خاطرش آسیب جدی ببینه و دماغش کمی کج بشه.

ولی خوب آقای علوی زیاد مثل اون معتقد این‌کار نبود و برعکس افکارش حامیش هم موافق عدم ادامه ورزش مورد علاقه‌ش بود، دلش برای سنسیش تنگ می‌شد.  اگر اون روز نحسی که رقیبش روش خطا زد و بینیش شکست سنسیش استخوانش رو جا نمی‌انداخت؛ انحرافش خیلی بیشتر می‌شد، واقعاً دردناک بود.

حامی افسانه‌ایش پشت تلفن براش توضیح داده بود که اون می‌تونه در عوض توی کلاس شطرنج یا هنرهای بی‌خطر دیگه‌ای شرکت کنه؛ ولی آریو پاس رو توی یه کفش کرده بود که یا تکواندو یا هیچی!

البته حامیش از خودش هم لجبازتر بود و اون هم کوتاه نمی‌آمد.توی هر تماسش با آریو که آخرینش همین دو روز پیش بود، هربار پیشنهادش رو با آریو مطرح می‌کرد و آریو هم مثل دفعات قبل پیشنهادش رو با مضمون اینکه فقط تکواندو رو دوست داره رد می‌کرد.

نسبت به بقیه بچه‌ها حامی صبورتری داشت؛ با این که می‌دونست هیچ‌وقت به اون نیازی نداره، هر هفته باهاش تماس می‌رفت و ازش می‌پرسید:

- کمک نیاز ندارید؟ می‌خواید براتون خرید کنم؟ 

می‌خواست این‌طوری دینش رو جبران کنه و اون مرد پشت تلفن هربار با صدای سرشار از خنده جواب رو می‌داد و می‌گفت "بهترین کاری بوده که توی زندگیش انجام داده" ولی هیچ وقت به دیدنش نیامده بود.

آقای علوی براش توضیح داده بود که حامیش خیلی سرش شلوغ‌تر از این حرف‌هاست که بتونه بهش سر بزنه و اون رو ببینه!

جلوی اتاقشون توقف کرد. به فلز طلایی و خوش‌تراش شماره بیست و یک که با قاب سیاه  روی در سفید خودنمایی می‌کرد، نگاه کرد. یکی از واضح‌ترین هفتگانه‌ای که توی جو پرورشگاه در جریان بحث‌ها شرکت می‌کرد، شماره اتاق مشترک‌شون بود.

این ساختمون با وجود بیست اتاق، اتاقی با شماره بیست و یکم هم داشت. شایعه‌های بود بر مبنای این‌که اتاق شماره سیزده بین دیوارهای  داخلی ساختمون پنهان شده.

مطمئناً یه اشتباه انسانی ساده بود و اون بی‌نوای شمارگذار متوجه نشده بود که یکی از شماره‌ها رو جا گذاشته.

در اصل این بچه‌ها بودن که از کاه، کوه درست می‌کردن و مبالغه آمیز و اغراق کننده عمل می‌کردن.

 

@ Flare ⁦→_→⁩یادت باشه.

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 ماه بعد...
  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیستم⁦(ಠ_ಠ)━☆゚.*・。゚⁩

آریو بدون اینکه دری بزنه یا اجازه‌ای کسب کنه، وارد اتاق شد ظاهراً آرش و شایان داشتن آخرین ساک رو آماده می‌کردن و متحویات اون چیزی جز لباس‌ها و وسایل‌های خودش و رایان نبود! پس به سرعت پیش دستی کرد:

- هی هی بچه‌ها دمتون گرم بزارید خودم وسایلمون رو جمع می‌کنم.

آرش لباس‌های رایان رو در حالی که مرتب تا کرده بود کنار ساک مشترک آریو و رایان گذاشت: 

- جمع می‌کردیم دیگه فرقی نداره که!

آریو به سمت میز تحریر بزرگ اتاق قدم برداشت و در دومین کمد رو باز کرد به لطف کینه توزی بی‌حد و اندازه رایان اثری از کتاب‌های درسی باقی نمونده بود و تمامشون رو همون آخرین روز از ایام امتحانات بدون ترسی از مردودی به آتیش کشیده بود.

- نه دیگه خودم آمدم سورن رفت فوتبال ببینه؟!

آرش کمری صاف کرد گاهی این وسواس دیوانه وار طاقتش رو تاب می‌کرد؛ اما مثل معتادی که سالهاست به دام اعتیاد افتاده خیالی برای ترک این عادت عجیب نداشت.

حتی توسط اجبار آقای علوی چندین بار مجبور شده بود با روانشناسی هم ملاقات کنه.

اون مرد اگر اشتباه نمی‌کرد مهرداد نام داشت و گویا از دوست‌های گرمابه و گلستان آقای علوی تونسته بود در عوض کردن ذات حساس آرش کمی موفق واقع بشه.

به طوری که نشستن روی نیمکت‌های مدرسه و گاهی نیز زمین! کمی برای آرش قابل قبول‌تر شده بود.

آرش- آره به محض اینکه چمدونشون رو جمع کردن دست اهورا رو گرفت کشون کشون برد.

شایان چند‌تا از وسایل عجیبی که برادرش از اون خواسته بود از قبیل نخ و کبریت رو توی کیف گذاشت.

ذهن شایان درگیر حرفی بود که چندی پیش از بچه‌های مدرسه شنیده بود خرافی نبود؛ اما خصوصیاتی در خود داشت که اگر هیچ مشکلی هم در دنیا نبود مطمئناً نگران احتمال سوراخ شدن لایه اوزون می‌شد! او قطعاً پولدارترین فرد دنیا می‌شد اگر درست کردن فرضیه‌ها و افکاری برای نگرانی و استرس یک کار بود.

شایان  از همکلاسی هاش شنیده بود اگر جنینی دو قلو باشه حتما بد شانس میشه چون فقط سهمیه یک شانس به هر دو نوزاد تعلق می‌گیرد و به همین دلیل افرادی که دو قلو هستن اکثریت به مرگ طبیعی می‌میرند.

بماند که یکا یک اون کسای که این حرف‌ها رو زده بودن یا شنیده بودن کتک سخت و مفصلی از رایان نوش جان کردن؛ اما دل شایان از اون روز دیگه آروم نگرفت و مدام ذهنش درگیر بود.

رایان خواست روی تختش بشینه که با دیدن جلد سیاه و چرمی کتابی چیزی به خاطرش آمد: 

رایان- آریو؟ سورن قبل از اینکه بره گفت لای کتاب‌های که برداشته یه کتاب تاریخی هم پیدا کرده گذاشت اینجا تا بهت بدیمش!

آریو درحالی که جعبه مهره‌های شطرنج و صفحه مخصوصش را در کنار جیب کوله خودش می‌گذاشت با تعجب پرسید: از توی کتاب خونه خودمون کتاب تاریخی پیدا کرده؟ ولی من اونجا رو هر چقدر هم که گشتم کتاب تاریخی پیدا نکردم!

آرش ساک‌ها رو کناری چید همه چیز برای فردا آماده بود صبح زود حرکت می‌کردن.

آرش- آره می‌گفت توش یه چیزایی از آیین ها و ادیان مختلف نوشته!

رایان که کتاب رو به دست آریو داد باعث تعجب بیشتر اون شد کتابی با چنین شکل و شمایلی عجیب، مطمئن بود که مثل گاوی با پیشونی سفید در پیش چشم‌های تیز بینش نمایان می‌شد.

با پیچیدن صدای زنگ اینبار نوبت هر سه نفر بود تا تعجب کنن! این زنگ برای نشون دادن حاضر بودن غذا بود؛ اما برای به بانگ درآمدن صدایی که نمادی از خوشمزگی به همراه داشت کمی زود بود.

بلاخره آرش به سمت در پا تند کرد: 

- شاید چون فردا صبح زود بلند میشیم شب شام رو باید زودتر بخوریم!

رایان "شایدی" زیر لب زمزمه کرد آریو علی رغم حس کنجکاوی که حسابی قلقلکش می‌داد کتاب رو به وسایل کوله اضافه کرد و زیپش رو بست همه چیز آماده و مهیا برای سفر بود. بعد امتحانات جان فرسا حسابی به این سفر نیاز داشتن.

بعد از خاموش کردن چراغ و بستن در که وظیفه‌ای بود خطیر و گویا فقط و فقط به مالکیت آریو بود کمی پا تند کرد تا با آرش و رایان همراه بشه‍.

 

 

@ elhamoon

@ پرتوِماه

ویرایش شده توسط منیع
قطعاً پولدارترین فرد دنیا می‌شد اگر درست کردن فرضیه‌ها و افکاری برای نگرانی و استرس یک کار بود.⁦╰( ・ ᗜ ・ )➝⁩

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و یکم؛)

آریو فکر می‌کرد شاید اگر قله دماوند رو فتح بکنه بتونه دریا رو از اون بالا با چشم‌های خودش ببینه! ولی خوب کمی محال بود و اراده‌ای آهنین می‌خواست.

آریو ترجیح می‌داد به جای فتح قله دماوند و به جون خریدن مرگ توی برف و سرما یا افتادن از کوه و به قول رایان نفله شدن یک سال دیگه صبر می‌کرد و بلیط مجانی رفتن به دریا رو از خود آقای علوی‌ دریافت می‌کرد.

چیزی که هم برای خودش و هم برای دیگران عجیب بود تنفری بود که به آب داشت و بار‌ها توسط سورن گربه خطاب شده بود! اما این تنفر نسبت به دریا یکباره فروکش می‌کرد انگار آریو باور نداشت اون امواجی که صورت ساحل رو با لذت می‌بوسیدن و با صخره‌ها ویالون می‌نواختن و گاهی هم پنجه به چهره آسمون می‌کشیدن جنسی از همون آب نفرت برانگیزه دارن.

آریو بیشتر از این که خیس بشه نفرت داشت تا خود آب، مخصوصاً اگر لباس توی تنش خیس می‌شد! این دیگه یه عذاب الهی بود.

ظاهراً آخرین نفراتی بودن که از ساختمون خوابگاه بیرون آمدن.

شایان به محض ورودشون به حیاط حسابی از وجود باد خنکی که لباس نازکش رو به بازی گرفته بود سرخوش بود.

یادش می‌آمد کوچیک‌تر که بود شاید دوم یا که سوم دبستان متنی رو از لابه لای کتاب‌های قطور آقای علوی خونده بود.

توی اون متن که خورشید رو عاقدی خونده بود که به محض غروب، آفتاب حریر طلایی خودش رو از چهره آسمون برمی‌داشت تا باد عروس خودش رو ببینه و بتونه بوسه به روی پیشونی آسمون بکاره!

از اون موقع به بعد هر بار که بعد از غروب خورشید بادی مستانه شروع به دویدن می‌کرد شایان این متن رو به خاطر می‌آورد.

آقای علوی استاد ادبیات بود اون مرد دریایی از شعر و ضرب‌المثل توی ذهنش داشت که به سبب تکرار مداوم اون‌ها اکثریت بچه‌ها حرف‌هاشون به شیرینی خاصی آغشته بود و حکایت‌های زیادی به خاطر داشتن.

پنجره‌های زیر زمین باز بود و از توی حیاط کاملا می‌شد داخل سالن غذاخوری رو دید آرش با کمی تقلا تونسته بود شهاب رو درحالی که بچه‌ها دورش جمع شده بودن ببینه پس گفت: بچه‌ها دور شهاب جمع شدن داستان چیه؟

آریو پوفی کشید حدسش سخت نبود: 

_ معلومه دیگه! داره همه رو تهدید می‌کنه توی سفر حرکت اضافه انجام بدن همون جا برشون می‌گردون خونه!

رایان دستش رو پشت سرش گذاشت و با خوشحالی گفت: خیلی شانس آوردیم این اعجل معلق با ما نمیاد!

آرش سرش رو به تائید تکون داد و چیز‌های که امروز از بچه‌ها شنیده بود رو به زبون آورد: میگم که دوتا بازرس از اداره کل می‌فرستن تا شهاب و آقای علوی و بقیه دست تنها نباشن!

آریو آهانی کشید و گفت: پس به خاطر اون امروز سر ظهر یه ماشین دولتی تو حیاط بود!

- خدایا از اطرافیان فضولم بکاه  و به آرامشم بیفزای! 

این دعای معروف برای آقای علوی بود که به طرز مرموزی تونسته بود بدون اینکه بچه‌ها متوجه‌اش بشن پشت سرشون راه بره و صحبت‌هاشون رو گوش کنه.

معمولا این دعا رو همیشه از دست کارهای ‌‌‌‌‌‌آریو تکرار می‌کرد

د.

آرش سریع شروع به جبهه گرفتن در برابر آقای علوی کرد و با طلب‌کار ترین حالتی که مرز بی‌ادبی رو رد نمی‌کرد گفت: الان ما هم توی این دعا سهیم هستیم مگه نه؟

طعنه‌ٔ هوشمندانه‌ای بود از اون حرف‌ها که بعد‌ها با ساعت‌ها فکر کردن تازه می‌فهمی از کجا خوردی و چه طوری خوردی! و فقط از دست آرش چنین زبردستی بر‌می‌آمد.

طاهر خنده‌ای کرد هر سال که می‌گذشت این نیم وجبی‌ها استعدادهای کثیری در مبحث "چگونه همیشه حق به جانب باشیم" از خودشون نشون می‌دادن بازی باکلماتشون از مناظرهای شعر گونه هم گاهی والاتر بود.

ویرایش شده توسط منیع
- خدایا از اطرافیان فضولم بکاه  و به آرامشم بیفزای!  ⁦(☞ ͡° ͜ʖ ͡°)☞⁩

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و دوم

وقتی وارد سالن شدن هنوز شهاب داشت سخنرانی پرشور و تهدید خودش رو درباره رفتار مناسب در طی سفر ادامه می‌داد و حتی شیطون‌ترین بچه‌های پرورشگاه هم از ترسش نطق نمی‌کشیدن! البته آریو هر چقدر توی سالن چشم چرخوند رایان رو پیدا نکرد.

بادیدن سورن و اهورا که پشت بچه‌ها گوشهٔ ستون مربعی بزرگ ایستاده بودن به سمتشون رفتن.

شایان آروم لب زد: چی میگه این؟ باز جوگیر شده؟

سورن در حالی که دست‌هاش رو توی هم گره کرده بود سرش رو پایین انداخت و زمزمه کرد: یعنی آدم رو سگ بگیره این طوری جو نگیره کلا دو نفر از اداره کل میان دیگه! این هم می‌خواد از ما پسر پیغمبر بسازه!

اهورا برای یادآوری زمان به صفحه ساعت مچی دیجیتالی که هدیه تولدش از طرف سورن بود چند بار کوبید و گفت: الان بیست دقیقه از کلاس اخلاق و احکام با استاد شهاب می‌گذره جزوه‌هاتون رو بنویسید که تو امتحاناتش همه رو می‌ندازه!

آریو لبخندی زد؛ ولی به زور جمعش کرد تا شهاب بهش گیر نده و گفت: به به اهورا نمک شدی این‌ها همش از تاثیرات رایان.

 اون نیشخند کوچک و تکون خوردن‌ لب‌های آریو غیر ممکن بود که از چشم‌های شهاب دور بمونه پس نگاه‌ش رو توی صورت آریو گره کرد و پرسید: آریو الان چی گفتم؟

آریو لعنتی به شانسش فرستاد و جمله پیشین شهاب رو درباره آداب غذا خوردن کاملا تکرار کرد.

شهاب با خودش چی فکر کرده بود؟ فکر می‌کرد روحیه کنجکاوی طلبانه آریو از خیر گوش‌ ندادن به حرف‌های اون می‌گذره؟ آریو نسبت به همه چیز کنجکاو بود، همه چیز!

شهاب هنوز ساکت کرده بود و نگاه خصمانه و پرتهدیدی به سمت نه تنها آریو بلکه اون گروه پنج نفره روانه می‌کرد یکی از دلایلی که شهاب از جذبه فوق‌العاده ای برخوردار بود این بود که خودش به قدرت و جدیتش باور داشت! این باور به خودش امید می‌داد و بچه‌ها رو حرف گوش کن‌تر می‌کرد؛ اما دقیقاً مابین این نگاه‌های کشنده در آهنی سالن با شدت زیادی باز شد ف

فقط یه نفر توی خونه با باز کردن درست درها مشکل داشت!

- سلام الاغ عزیز حالت چطوره!؟ خوبی؟ خوشی؟ سلامتی احوالت چطوره! *

صدای بلند رایان توی راهروی باریک و کوتاهی که از در تا به سالن بود پیچید هر کس به نحوه‌ای جلوی خنده خودش رو می‌گرفت.

رایان بی‌نوا خبر نداشت که شهاب این جا مکتب اخلاق برگزار کرده و طبق عادتی که بعد از دیدن کلاه قرمزی پیدا کرده بود این شعر از دهنش نمی‌افتاد، 

اگر از رایان می‌پرسیدی پایان فیلم چی شد؟ مطمئناً نمی‌دونست، اما از هر چیزی برای سرگرم کردن خودش استفاده می‌کرد.

آرش لبش رو گاز گرفت و به شهاب که با ابروهای بالا رفته به راهرو خیره شده بود نگاه کرد و آروم زمزمه کرد: برای شادی روح اون جوان ناکام صلوات!

رایان درها رو روی هم گذاشت سکوت سالن اون رو متعجب می‌کرد! خودش توی کتابخونه صدای زنگ رو شنیده بود؛ ولی این سکوت نشونه‌ای بود از اینکه بچه‌ای اینجا نیست.

یعنی قرار نبود بهشون شام بدن؟ اون با وعده شام خودش رو راضی کرده بود تا اون همه پله رو پایین بیاد!

وقتی وارد سالن شد و جماعتی که بهش خیره شده بودن رو به همراه اخم‌های توی هم اون دکل مخابراتی دید به سرعت دوهزاریش افتاد و با لبخندی دندون نما خطاب به شهاب پیش دستی کرد: سلام عزیزم!

همین دیالوگ کوتاه توی اون موقعیت کافی بود تا همهٔ بچه‌ها بدون توجه به شهاب خنده‌اشون بگیره و رایان هم از موقعیت بهترین بهره رو برای فرار ببره!

*هی نگو که این رو ندیدی! و تکرارش نکردی!

ویرایش شده توسط منیع
سلام الاغ عزیز حالت چطوره!؟ خوبی؟ خوشی؟ سلامتی احوالت چطوره! ⁦(ノ^_^)ノ⁩

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و سه 

از طرفی دیگه آشپز سالخورده خونه ایران که صدای خنده بچه‌ها رو شنیده بود با خودش فکر کرد حتما سخنرانی‌های شهاب تموم شده پس از آشپزخونه بیرون آمد و غافل از شهابی که سعی در ساکت کردن هیاهو داشت بلند اعلام کرد که غذا آماده است و بچه‌ها می‌تونن ظرف‌هاشون رو از توی پنجره کوچکی که روی دیواره آشپزخونه بود و به سالن باز می‌شد، بگیرن.

و همین جمله برای پسر‌ها کافی بود تا غوغایی کنن که حتی شهاب هم دیگه بی‌خیال باقی حرف‌هاش بشه و به دنبال آقای علوی که از ابتدای ورودشون مستقیم به طرف انبار رفته بود حرکت کنه شهاب کاملا با خودش مرور کرده بود که چطوری حال اون بچه بازیگوش بی‌ادب رو بگیره!

رایان در حالی که شهاب رو زیر نظر داشت و بعد از این که مطمئن شد دنبالش نیست یواش و. بی سر و صدای اضافی کنار بقیه بچه‌ها روی میز مخصوص اتاقشون نشست تقریباً توی شلوغی پسرا و زمزمه‌های از غذای فست فودی امشب فراموش شده بود هوفی کشید:

رایان- پسر از بیخ گوشم گذشت!

شایان تنها ساکن میز بود، دستش رو زیر چونه‌اش گذاشت و به میز تکیه داد: برادر من از بیخ گوشت گذشت؛ ولی تو بازی برگشت چنان بخوره پس کله‌ات که نفهمی از کجا خوردی! اون شهابی که ما می‌شناسیم هیچی یادش نمیره.

رایان از زیر میز به پای برادرش ضربهٔ محکمی زد و گفت: حرف رایگان بلغور نکن، در ضمن شب زود جیم می‌زنم میرم تو اتاق بعدشم که می‌ریم مسافرت یادش می‌ره بابا!

شایان درحالی که پاهاش رو جمع کرده بود و داشت ماساژش می‌داد با صورتی جمع شده به رایان خیر شد:

- اخ پات بشکنه بشه چرا جفت می‌پرونی؟

رایان این بار روی میز خم شد و موهای نسبتاً کوتاه شایان رو چنگ زد و کشید رایان این حرکت رو از دختر یکی از کادر‌های پرورشگاه که سر بازی اسم و فامیل به خاطر جیغ جیغ‌های که می‌کرد بهش گفته بود "میمون" یاد گرفته بود، دردش حریف رو درجا فلج می‌کرد. شایان دستش رو روی دست رایان می‌کوبید تا ذره‌ای از فشار دستش کمتر کنه با عجز نالید: چیکار می‌کنی رایان؟ اع موهام رو کندی!

رایان درحالی که فشار دستش رو بیشتر می‌کرد گفت: خوب می‌کنم تا تو باشی با خان داداش بزرگترت درست حرف بزنی!

همهمه سالن زیاد بود و بیشتر جمعیت پسرها جلوی آشپزخونه جمع شده بودن ولاغیر الان با تکرار «دعوا دعوا» مطمئناً اوضاع رو تجدید می‌کردن!

آریو که داشت قوطی نوشابه‌های بچه‌ها رو بین میز و صندلی‌های رنگ و وارنگ پلاستیکی  پخش می‌کرد با دیدن رایان که داشت تقریباً موهای شایان بدبخت رو می‌کند کمی دست- دست کرد و ناچار جعبه زرد رنگ رو  توی‌ بغل نسیان که روی آخرین میز و صندلی در گوشه‌ترین بخش  سالن نشسته بود انداخت و گفت: تو این‌ها رو پخش کن من کار دارم.

و بدون نگاه کردن به ری‌اکشن نسیان  به سمت میزشون پا تند کرد، کافی بود تا کنی دعواشون بالا بگیره تا پسر‌ها با جو دادن‌ها الکی اوضاع رو بدتر کنن ثانیه‌ای  نکشید که تونست رایان رو درحالی که گوش رو می‌کشید از برادر مظلوم‌ترش جدا کنه! 

درحالی که همین طور رایان رو روی دورترین صندلی نسبت به شایان می‌کشید گفت: چت شده تو باز؟ به این بدبخت چیکار داری!

رایان- دخالت نکن همین شماها بهش رو دادید که ادب یاد نگرفته دیگه! فردا نه پس فردا باید زنش بدم بعد میره جلو مادر زنش بیشعور بازی درمیاره میگن خان داداشش عرضه نداشته تربیتش کنه!

شایان درحالی که ریشه موهاش رو ماساژ می‌داد و به این فکر می‌کرد که حتما به خاطر این کار رایان توی بزرگسالی کچلی سکه‌ای می‌گیره ناگهانی عصبانی شد و غرید: 

- ببین رایان کلا ده دقیقه زودتر به دنیا آمدی انقدر فاز داداش بزرگتر‌ها رو برندار! بزرگی به عقل که قربون خدا برم بهت داده ها؛ ولی انقدر آکبند نگه داشتی بوی کتاب درسی نو میده!

رایان حتی ذره‌ای هم به عصبانیت برادرش توجه‌اب نکرد و درحالی که دست‌هاش رو زیر بغلش می‌زد گفت: کی گفته ده دقیقه؟  من  سی روز   ازت بزرگترم یادت نرفته که؟

سورن که  مثل آریو درگیری دو برادر رو دیده بود برای اینکه شر بزرگتری به لطف رایان درست نشه خودش رو با سرعت به سمت میز رسوند؛ ولی چون پشت صندلی رایان ایستاده، رایان هنوز از وجودش بی‌خبر بود. حظورش رو با پس‌گردنی محکمی که به رایان زد اعلام کرد و روی صندلی کنارش نشست.

سورن- از کی تا به حال فاصله سی مهر تا یک آبان شده سی روز؟ خوبه شانس آوردی قبل دوازده به دنیا آمدی بچه!

@ پرتوِماه

@ Flare

(هعی شرمنده که تکتون کردم ولی خواستم از کنده شدن سرم کمی جلوگیری کنم.)

ویرایش شده توسط منیع
رایان این حرکت رو از دختر یکی از کادر‌های پرورشگاه که سر بازی اسم و فامیل به خاطر جیغ جیغ‌های که می‌کرد بهش گفته بود "میمون" یاد گرفته بود، دردش حریف رو درجا فلج می‌کرد

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...