رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم | سوگند آقائی کاربر انجمن نودهشتیا


sogand-A
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • کاربر منتخب

part 1 #

موسیقی لحظه ها!

انتظار در راه  تو مهدی جان!

پاهایم را دراز می کنم و  به ساعت می نگرم. شی کوچکی که قدرت بزرگی دارد، کوچک است اما همان عقربه های کوچکتر از خودش خیلی راحت همه را کنترل می کنند، عقربه های کوچک ساعت بی‌ آنکه چیزی بگویند یا از خستگی زیاد ناله سَر دهند مدام و پشت سر هم صفحه‌ی کوچک ساعت و منطقه‌ی بزرگ زمان را طی می کنند،  حتی لحظه‌ای یا صدمِ ثانیه‌ای را نمی ایستند و همین‌طور به رژه‌ی بینظیرشان ادامه می دهند، صدای رژه‌ی سربازانِ عقربه‌ای شکل، مانند موسیقی در تمام فضای خانه می پیچد و بعد در کوچه پس کوچه های ذهنم نیز اکو می شود.

مدام و پشت سر هم!.

تیک، تاک!

تیک، تاک! 

و همینطور ادامه دارد، قصدی برای پایان دادن رژه ندارند و حتی در استراحتگاه های مناطق زمانی  نیز لحظه ای درنگ نمی کنند تا مقداری آب یا غذا بخورند.

زندگی‌ام همینطور راحت میگذرد، راحت و ساده توسط زمان می رود و حتی به پشت سرش نیز نگاه نمی کند، خسته کننده است ولی من؛

همیشه در انتظارم، انتظار، انتظار و انتظار.

موسیقی لحظه ها و آهنگ رژه وار تیک تاک می گذرد ولی خب، نمی دانم چرا بیشتر از اینکه از گذشتن عمرم ناراحت باشم از  کُند رفتنِ زمان دلگیرم و از نیامدن تویی که انگار اصلا قصدی برای آمدن نداری.

اشتباه می کنم که منتظرم؟ اشتباه می کنم که دلگیرم؟! مقصر منم یا دیگران؟ 

 به خاطر بدی هایم مقصرم و تو آنقدر خوبی که به خاطر بدی هایم مرا ترک گفته ای، شرمنده ام آقاجان، شرمنده!

شرمنده، کلمه‌ی خوبی برای توصیف حالم نیست. شرمنده نیز نمیتواند  رخسار پر از خجالت از بدی هایم را توصیف کند. آقاجان؟! نمی آیی؟!  نمی بخشی و هجران را پایان نمی دهی؟! 

آه، آه و  افسوس که زمان گذشته و من نمیتوانم گذشته ها را بر گردانم، گذشته ها همان مسیر هایی هستند که در پشت سرم جا مانده اند و من حتی یک پل سالم هم برای عبور در جلوی خودم نگذاشته ام. اشتباهاتم آنقدر زیاد است که حتی شاید اگر زمان هم برگردد من نتوانم آن ها را جبران کنم.

موسیقی لحظه هایم، نوت های بی صدای ضربان قلبم، ساز های غمناک اشتباهاتم و آقاجانم، من شرمسار و خجالت زده ام. 

راهی برای تکرار زمان نیست، و  کسی بگوید که با کدام روی منتظرم؟!

چشم آلوده کجا، دیدن دلدار  کجا.                                        دل سرگشته کجا، وصف رخ یار کجا

سر عاشق شدنم   لطف طبیبانه توست                                 ور نه عشق تو کجا این دل بیمار کجا.

 

 

ویرایش شده توسط sogand-A
ویراستاری شده توسط m.gh
  • لایک 42
  • تشکر 3
  • غمگین 3

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

part 2 #

حرف های خودمانی.

چه بگویم مهدی جان؟!

اینهایی که برایت می نویسم قصه نیستند، شعر هم نیستند، مقاله و گزارش و خاطره هم نیستند، بلکه فقط همان حرف هایی است که روی دلم تلمبار شده و چون مدتی در کوچه پس کوچه های ذهنم با قصه ها و شعر های ذهنم همسایه بودند و با هم گفت و گو می کردند خوی آن ها را گرفته اند. آری اینها همان حرف های خودمانی اند، همان حرف هایی که فقط من و تو می توانیم آن ها را درک کنیم.

آقای من، بگذار  خودمانی حرف بزنیم، شعر گفتن در باب تو اصلا برای منِ حقیر زیبا نیست. دلنوشته هایم در وصف تو پر از زشتی هاست، نوشته هایم حقیر است و من هرگز نمی توانم درباره ی تو چیزی بنویسم، تویی که برایم هنوز ناشناخته‌ای. تویی که برای من  وصف ناپذیری و تویی که کلمات  در وصفت بی ارزش و ناچیز می شوند.

با این حرف های خودمانی چه بگویم؟! از انتظار بگویم، خودم شرمنده میشوم، از دلگیری بگویم خودم  دلگیر می شوم، از ثانیه ها بگویم؛  چطور این ثانیه ها را تفسیر کنم که نمی توانم. چطور از لحظه ها بگویم که هیچ نمی دانم و چطور  از این زندگی کلامی به زبان آورم در حالی از معنای زندگی و تفسیرش عاجزم؟!

عجز، ناتوانی، درد، زخم و رنج، عجیب همه‌ی این ها با تن نحیفم گره خورده اند و عجیب  در باتلاق انتظارت غرق شدم.

دارم یقین که روز وصال تو می‌رسد          ذکر لبم شده که الهی ببینمت.

جانا ز فراق تو این محنت جان تا کی           دل در غم عشق تو، رسوای جهان تا کی. 

 

ویرایش شده توسط M.gh
ویراستاری شده توسط m.gh
  • لایک 40
  • تشکر 2
  • غمگین 3

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

part 3 #

تفسیر زندگی

شاید زندگی فقط گذراندن عمر باشد و شاید فقط به دنیا آمدن و منتظر مرگ بودن.

نمیدانم هرچه که هست این واژه‌ی دو پهلو، مرا وادار میکند هم در کوچه پس کوچه های ذهنم و هم در شهر بزرگ قلبم به دنبال معنی آن باشم.

 با خودم می گفتم زندگی شاید یعنی زنده بودن و نفس کشیدن، ولی بعد ها وقتی طاقچه های خاک خورده ذهنم را گشتم و گردگیری کردم  فهمیدم زندگی شاید درک فاصله ی آمدن و رفتن ما از این دنیا باشد و شاید درک همین اکنونی باشد که دارم آن را می گذرانم.

 زندگی طعم خوش لیوانی چای در فضای سرد زمستان است.

زندگی پرواز زیبای عقاب در دل  آسمان هاست، زندگی سرک کشیدن باد در میان پر های پرنده هاست و شاید زندگی همان خندیدن های مستانه‌ی آب و ناله های سوزناک باد سرد زمستانی است.

وقتی کنار باغچه نشستم، مفهوم زندگی را در اراده‌ی مورچه های کوچکی دیدم که دانه جمع می کردند و من، زندگی را در معنای لذت بردن، درک کردن، شاد بودن، غمگین شدن، اندوه ها و در تمام لحظه ها فمیدم.

آری، زندگی واژه ی پر مفهوم و عجیبی است و شاید راز عجیبی است. هرکسی شاید نتواند راز این زندگی را درک کند هر چه که هست مثل یک تو در توی بزرگ طول می کشد تا آن را بشناسی و لمسش کنی. شاید وقتی روزی خواستم این دنیا را ترک کنم بتوانم این واژه ی دو پهلو را درک کنم و بفهمم که زندگی چیست و، شاید کمی زودتر از موعد مرگم.

مرگ، واژه‌ای است که خیلی راحت درک می شود مرگ یعنی رفتن، یعنی تمام شدن و برای برخی ها هم یعنی ترس. مرگ اصلا کلمه ی دلپذیری نیست، هیچکس دوست ندارد که برود و هیچکس دوست ندارد که باور کند روزی میمیرد. من هم می روم، تو هم میروی و ترسناک است که بعد از رفتنمان کسی از ته دل دلتنگمان نشود، و ترسناک است که بعد از رفتنمان کسی سراغی از ما نگیرد، و روزی کسی می پرسد که این قبر برای چه کسی است؟ و چقدر زود فراموش می شویم. 

مرگ برای کسانی دیگر نیز معنی متولد شدن را می دهد، معنی شروع زندگی را می دهد و معنی خوش دوباره خلق شدن.

 

زندگی، شاید مثل کوهی باشد که ما در آن کوهنوردی می کنیم و تا بخواهیم آن را فتح کنیم برخی سقوط می کنیم، برخی در راه آن میمیریم و برخی هم موفق می شویم، آری برای فتح کردن این کوه بلند باید احتیاط کنی تا سقوط نکنی، باید مراقب باشی تا به سلامت به مقصد هدف هایت برسی و باید مواظب باشی تا راه را اشتباه نروی. دوست من برای این کوهنوردی ابزار مناسبی را با خودت به همراه بیاور تا راحت تر به مقصد برسی.

شاید روزی در کوچه پس کوچه های ذهنم کتاب زندگی را باز کردم و فهمیدم که زندگی فهمیدن تمام چیز هایی است که نمیدانم. آه، هرچقدر هم که بخوانم و به دنبال چیز های متفاوتی بگردم در آخر به جایی می رسم که می فهمم تا الان هم چیزی نمی‌دانستم و چقدر شیرین می تواند باشد باز هم فهمیدن تمام نفهمیدن ها.

درد، هدیه ی دنیا و مردمش به من بود و آرامش و شادی، هدیه‌ی خدا و معبودم.

زندگی شستن یک بشقاب است!

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ!

پرشی دارد اندازه عشق!

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود.

 

ویرایش شده توسط M.gh
ویراستاری شده توسط m.gh
  • لایک 41
  • تشکر 1
  • غمگین 3

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

part 4 #

 

" در میان خنده هایم..."

گاه باید تظاهر کرد.

تا نشکست.

تا بال ها را در میان طوفان ها حفظ کرد.

همان طوفان هایی که کسانت برایت به پا می کنند.

و تو مجبوری به تظاهر کردن ها.

من در میان خنده هایم.

دلتنگ روز های از دست رفته می شوم.

دلتنگ پرواز عقاب ها.

دلتنگ بوی خوش گل های نیلوفر.

دلتنگ آسمان های ابری.

و دلتنگ تو.

من در میان خنده هایم.

غمگین می شوم و افسوس می خورم.

غمگین می شوم برای اشتیاق هایم.

غمگین می شوم برای کلافگی هایم.

و غمگین می شوم  برای دویدن هایم!

من در میان خنده هایم.

به خودم فکر می کنم.

به تو فکر می کنم.

هرچه می کنم خودم را درک نمی کنم.

و هرچه می کنم تو را نمی شناسم!

می بینی؟! 

انتظارت باعث شده تا در میان خنده هایم؛

دلتنگ  شوم.

غمگین  شوم.

خسته شوم.

و باز دوباره  سرشار از آه ها شوم.

من در میان خنده هایم،

خسته می شوم.

از تظاهر به خندیدن.

از دلتنگ شدن.

از غمگین شدن.

و از فکر کردن هایم.

من در میان گریه هایم.

به خندیدن تظاهر می کنم!

من در میان گریه هایم.

به خوشحالی تظاهر می کنم!

و نمی بینی که چقدر خسته کننده است،

اشک ریختن هایی که به خنده تبدیل می شوند.

و خندیدن هایی که از روی تظاهر کردن هاست!

آه، که اگر دست از تظاهر کردن ها بردارم.

چینی نازک غرورم  ترک خواهد خورد!

و کم کم تکه تکه خواهد شد.

به دست همان کسانی که در این نزدیکی ها هستند!

آه ای روز های از دست رفته‌ام.

من هنوز هم می خندم.

و ای کاش به جای خندیدن، یاد می گرفتم که باید از هر روز لذت برد.

و روز ها ی دیگر را از دست نداد.

آه ای عقاب های در حال پرواز.

من هنوز هم می خندم!

و ای کاش به جای خندیدن، من هم در حال پرواز بودم.

و بوی خوش آزادی و پرواز را می بلعیدم.

آه، ای بوی خوش گل های نیلوفر.

من هنوز هم می خندم!

و ای کاش به جای خندیدن، من دوباره از خاک میروییدم.

و دوباره جوانه می زدم.

و دوباره غنچه میدادم.

و ای کاش دوباره متولد می شدم!

آه! ای آسمان ابری و دلگیر.

من هنوز هم می خندم.

و ای کاش به جای خندیدن، من هم می‌توانستم دلگیر شَوم و به چَشم هایم اجازه باریدن دهم.

و دوباره گریه کنم، تا قلب سنگینم.

تمام بار های سنگین را خالی کند.

تا بلکه این قلب کوچک من، سبک شود!

گاه دوباره متولد شدن ها، زیبا می شوند!

گاه آزادی ها و پرواز ها، دست نیافتنی می شوند!

و گاه بعد از گریه کردن ها و باریدن ها، آسمان دلمان آفتابی می شود!

و باید بگویم.

گاهی تظاهر کردن ها.

میتواند تسکین دهنده‌ای باشد، برای قلب ها!

می تواند آرامش دهنده ای باشد برای دلها!

و میتواند بگوید که همیشه آسمان ابری نخواهد ماند.

و روزی آفتاب از شرق طلوع خواهد کرد.

پَس از طلوع آفتاب لذت ببر.

و از غروب آفتاب دلگیر نباش، که فردا طلوع خواهد کرد!

 

زندگی تجربه‌ی تلخ فراوان دارد

دو سه تا کوچه و پس کوچه  و اندازه‌ی یک عمر بیابان دارد.

ما چه کردیم و چه خواهیم کرد

 در این فرصت کم؟!

ویرایش شده توسط M.gh
ویراستاری شده توسط m.gh

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

part 5 #

حرف ها در خانه ها

در پیچ و خم کوچه پس کوچه های ذهنم حرف های زیادی است که در خانه های مختلف زندگی می کنند. بعضی از حرف هایم تو را نصیحت می کند و همیشه خانه‌ی منظمی دارد که پر از بشقاب و قاشق های پند و اندرز است. بعضی از حرف هایم تو را می خندانند و خانه شان پر از اتفاقات جالب و خنده دار است در ضمن آن ها خیلی شوخ طبع‌اند و فقط کافی است چند دقیقه برای خوردن چای میمهانشان شوی تا از خنده روده بور شوی. بعضی از حرف هایم تو را عصبانی می کنند، و خانه‌ی آنها پر از جنگ و دعوا های متفاوت است، به طوری که اگر مهمانشان شوی سَرَت درد می کند و دوست داری خیلی سریع این خانه را ترک کنی. بعضی از حرف هایم هم خونسرد هستند و گاهی اوقات از بیخیالی و خونسردی آنها حرصت می گیرد.

من آدمی ام با تمام این حرف ها، کلمه ها و رفتار ها.

عزیزکم، گاهی این حرف ها دل می شکنند، خنجر می شوند و در دل ها فرو می روند، گاهی سکوت اگر در ذهنم خانه کند شاید هم خودم خوشحال تر شوم هم اطرافیانم.

سکوت را دوست دارم، وقتی همه‌جا ساکت و آرام می شود میتوانم به یادِ موج های آب بیفتم، در کنار ساحل دریا. دریا نیز سکوت کرده، وگرنه حرف های بسیاری دارد، مثل همان کوچه پس کوچه های ذهنم. دریا گاه متلاطم است و خروشان و گاه، آرام است و دلگیر، آری! دریا نیز نمیداند از کجا شروع کند، نمیداند از کدام قطره هایش حرف بزند و نمیداند که چقدر این سکوتش زیبا و پر مفهوم است.

 

دریا تا بینهایت هاست، بی نهایتی که قابل تصور و لمس تو نیست، هرچه بیشتر نگاه کنی میبینی دریا آنقدر پیش رفته تا با آسمان مخلوط شده و دیگر قابل دیدن نیست. کاش کوچه پس کوچه های ذهنم هم مثل دریا تا بینهایت ها بود. تا بتوانم بهتر این مردم را درک کنم، تا بتوانم بیشتر خودم را بفهمم و تا بتوانم زندگی را درک کنم.

ای‌کاش! شهر دل هایمان هم تا بی نهایت بود تا یاد بگیریم که ببخشیم و یادبگیریم که باید مهربانی کرد، همدلی کرد، زندگی کرد، آری! تا بفهمیم خدایی هم در این نزدیکی است.  کلمه‌ی " کاش " را دوست ندارم، کلمه‌ی بی عاطفه ایست.. از شاید ها و  است ها حرف میزند، از غیر ممکن ها می گوید و ذره‌ای هم عاطفه ندارد تا به باید ها و هست ها هم فکر کند.

میدانی بین است و هست تفاوت هایی است؟ است، مطمئنا به همان شاید ها تعلق دارد و هست، مطمئنا به باید ها. تفاوت هایشان را دوست دارم! همه‌ی تفاوت ها زیبایند!

 

من سکوت خویش را گم کرده ام!

ای سکوت، ای مادرِ فریاد ها.

گم شدم در این هیاهو، گم شدم!

تو کجایی تا بگیری دادِ من؟

گر سکوت خویش را می داشتم

زندگی پر بود از فریاد من.

ویرایش شده توسط M.gh
ویراستاری شده توسط m.gh

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • کاربر منتخب

part 6 #

دنیا زندانی بیش نیست!

این دنیا گاهی برایم  شبیه زندان میشود. زندانی که بیست سالی است حس می کنم در آن گیر افتاده‌ام و مجبورم خودم را با آن وفق دهم، مجبورم آن را تحمل کنم و باید بر اساس قوانین آن زندگی کنم، مجبورم معنای زندگی اش را بفهمم و دنیا را بشناسم.

بگذار از آدم ها هم بگویم که هم سلولی ام هستند، آدم هایی متفاوت و رنگارنگ. گاهی برخی قرمز رنگ‌اند و زودجوش، بعضی سفید‌اند و ساده، بعضی مشکی‌اند و پر از کینه و غم، بعضی هم سبز‌اند و خوشحال و بیخیال.

آری! رنگارنگ‌اند و من نمی توانم برایت رنگ هایشان را توصیف کنم. راستی من چه رنگی‌ام؟ قرمز، سفید، سبز، یا شاید هم مشکی،  نمیدانم، تو بگو!‌

در این زندان، حیوانات مختلفی هم زندگی می کنند. حیوانات اهلی، حیوانات وحشی. 

و من نمیدانم چرا گاهی اوقات حس می کنم این حیواناتِ درنده و وحشی از هم سلولی هایم و از آدم های زندگی‌ام بهتر هستند. آه! که چه زندان عجیبی است. عجیب تر از آن این است که در این زندان، تو آزادی، آزاد و رها! آخر زندانی های کدام زندان، آزاد و رها هستند؟. 

بگذار سکوت کوچه پس کوچه های ذهنم را بشکنم، مثل شیشه‌ی بزرگ پنجره‌ی خانه‌مان، تا بتوانم حیاط خانه را بهتر ببینم. آری! میخواهم بگویم و هرچه را که تا الان در کوچه پس کوچه های ذهنم بر روی طاقچه های خانه ها خاک خورده بیرون بریزم، بعد آنها را گردگیری کنم و بعد از یک ذهن تکانی اساسی دوباره آن ها را مرتب روی همان طاقچه های قدیمی بچینم.

گاهی،  باید دوباره متولد شد تا بتوان دوباره زندگی کرد. تا بتوان درست زندگی کرد. تا بتوان معنای زندگی را فهمید. میشود دوباره گاهی از ابتدا بازسازی شد؟ میشود دوباره مثل ققنوسی از خاکستر متولد شد؟ نمیدانم اما پس از هر بار شکست  و بازنده بودن ها من بازسازی می شوم اما این بار با روحیه‌ای قوی تر و سپری، فولادی تر. این‌بار با پشتکاری بزرگتر و محکم تر مثل فولاد، و تلاشی غیر قابل پایان.

هر بار که طعم شکست را می چشم، با خود می گویم: " اینبار هم بازسازی می شوم، این‌بار هم مثل همیشه همه‌ی شکست هایم را درون همان حاشیه ها و کوچه پس کوچه های عمیق ذهنم میریزم  و میگذارم با خیال راحت روی طاقچه خاک بخورند و گرد و غبار بگیرند. آری! من بعد از شکست خوردن قوی تر خواهم بود. من هر بار با شکست هایم پلی محکم و فولادی می سازم تا در آینده از روی آن رد شوم."

بگذار با لنگه کفش هایی که به طرفم پرتاب می شود یک کفش فروشی بزنم. به نظرت رونق خواهد داشت؟ نمیدانم اما مهم این است که تلاشم را کرده ام برای رونق گرفتن این کفش فروشی‌

 

عالم همه هرچند که زندان من و توست 

از این همه آزادم و زندانی خویشم.

 

ویرایش شده توسط M.gh
ویراستاری شده توسط m.gh

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

part 7 #

انسان ها چه عجیبند!

در شهر قلبم قدم میزنم.

چقدر غمگین و آلوده است هوای اینجا.

چقدر ساکت و بی روح است خیابان های اینجا.

و چقدر ناراحت و اندوهگینند مردم اینجا.

مردم ما عادت کرده‌اند شهری را که ما آنها را در آنجا جای داده ایم آلوده کنند.

و سکوت بپاشند بر خیابان هایش.

و گرد و غبار غم را بگذارند بنشید بر خانه هایش.

اینجا، همان قلبی بود که من یک به یک آنها را در اینجا جای داده ام.

در کوچه پس کوچه های ذهنم دوست دارم هرکدام از آنها را به فراموشی بسپارم.

آنها از ابتدا هم لیاقت شهر قلبم را نداشتند.

و من کمی دیر متوجه شدم که این‌ها انسان هستند.

در کل ذات انسان ها این است.

همیشه، وقتی حرف از دارایی ها و پول ها شود، طمع می کنند.

حریص می شوند و خنجر می زنند.

آری این‌ها همه باید گرگ خِلقَت میشدند تا از صد فرسخی تشخیص‌شان می دادیم.

میدانی، عشایران و مردمان ایل من، بر روی گوش ها و صورت های گوسفندان‌شان داغ می گذارند،

تا اگر دزدی آنها را برد، صاحبان‌شان آن‌ها را تشخیص دهند.

و چه روزگار تلخی است که ما از ترس گرگ هایمان، گوسفندان را داغ می کنیم.

کاش میشد به جای گوسفندان، دزد ها و گرگ های انسان نما را داغ می کردیم، تا وقتی از کوچه ها و خیابان ها می گذرند، تشخیص‌شان دهیم.

آه! انسان ها چه زود تغییر می کنند!

و چقدر راحت، پرده ی حرص و طمع، چَشم ها و گوشها‌یشان را میبندد که دیگران را نمیبینند و دارایی هایشان یادشان می رود. برای شاد بودن به دارایی هایت بنگر، به سلامتی ات، به خانواده ات، به دوستانت و به زندگی‌ات. آری! تفاوت انسان های شاد و غمگین به داشته هایشان نیست؛ بلکه به درک و فهم آنهاست. انسان های شاد به داشته هایشان مینگرند و انسان های غمگین به نداشته ها. بهتر نیست قدر داشته هایمان را بدانیم ؟!

@A..A @AaronCob @Ad Manager elif @afsoon @Aftbgrdoon @albalooshi @Almas @Alone girl @amin141 @amitis98ia @Asal Akbari @Asma @Asma,N  @-Atria- @bahar.00 @banouyehshab @Baran_s_89 @Bhreh_rah @bidar75 @bita.mn @Damon.S_E @Darya_22 @Dc.mk @Delito @delvan @dinaamiri @dinaamiri. @Dr.Angel @DrHESS8 @Edna_b @Elahe-E @Elahe85 @Elistar1213 @eyegen @F. Naseri @Fait_۱۲۱۸ @Faran_n86 @Faran.n86 @Fardis @Farfis @farid-arjmand @Farinaz @Farnaz.zar @Ghazal @Ghazalbavi @Ghazaleh @Girel_mt_danger @Gisoo_f @golpar @Greengirl @-Ghazal- @hadis Hs @hadis noor @hadis.pnh @HALF DEAD @hana_nar @hana81 @Hani_night @Hani_tavakoli @haniye_sh @iatina @Im_mdi @im._damon @Imaryam @inegar @Iparmidw @JavierDep @JeremyNon @Jesseunoff @JGR_LARA @K.A @K.Mobina @Keramt.mk @Kimia @Kimia. G @kimia.sagharchi @Kimiy_mw77 @Kobraasadi @Laleh @LarryBem @LarryBem @lavender @like moon @LioOla @lr.say @m.azimi @M.gh @M.M.MOSLEMKHANI @Maedeh @mah86   @Masera @Masn_Yasna @Masome_111 @masoo @Masoome@Mahal. 2003 @mahdi @Mahdis  @mO_oj @mob_ina @Mobina @MOBINA.H @mobina.rezaei @mobina84 @Mobinaazari @Mohadese.Bozorgmehr @mohammad @NAEIMEH_S @Najmeh @Narges_f @Nasim.M  @Nayereh @nazi nima @negar @Omaay @Otayehs @p8366y @Paradise @parastoo.kamrani @pariandry @Pardis @Parisa.r @Parmis @Partomah @pegah11z @Princess.D @Qazal @RaHa @Raha_yee @Raha.n.r @Raziye @Raziye @Red_girll @Redgirl @reihan @Ren @Rey1387 @reyhane218 @Roar @RobertGague @Roshana @roya @Roya20 @ROyaye._.ROman @rozanomidi_ @S. Gh @S.malkzad @S.u @Saeedehm72 @Saghar @SAHAR @Sahar_66 @Sahel @samin_svnd @Sana_farzane @sanaz87 @sanam86 @sana.hashemiiipoor @taban @Talatom @tamana @tapesh @tapesh81 @Taraneh @Taraneh.Gh @Teimouri.z @thezeynaw @ToloAm @unknown @Venus_m @Viow𖣘 @Viyana @Weird @Wolf @Yalda ghasemi @yalda1983 @yaldasanadgol @yaldaw @yedone @Yegane_amv @yekta @Z.A.D @Zahra.lotf @zahra.m @ZaHra.S @Zahraw1379 @zahra.m @Zahraw1379 @zomi @Zeinab1384 @Zzd @._Nzy @... @..Pegah.. @..Raha.. @.Abi.AR @.زینب. @.فاطمه.  @_mona.brm_ @_Zeynab @_NAJIW80_@-ℳAhsA- @-Nightmare @-Tehyan- @-فرهان- @آتنا شکاری @آدی @آلبالو @آیلار مومنی @بوقلمون @پری @پفک نمکی @ترسا @تهران  @ثنا فرزانه

@دخترخورشید @شقایق.نیکنام @ببعی معتاد @Atlas _sa @-Madi- @-Baron- @Ghazalehꨄ︎ @سادات.۸۲ @NAEIMEH_S   @M.gh  

 @Masi.fardi

ویرایش شده توسط M.gh
ویراستاری شده توسط m.gh

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • کاربر منتخب

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                       Part 8 #

این دیگر چه نوع پرده‌ای است؟!

قدم هایم سنگ می شوند و سکوت خانه را در هم می شکنند، به طرف پنجره‌ی بزرگ خانه قدم تند می کنم و پرده‌ی یاسی رنگ و ضخیم را می کشم، نور از حصار پرده‌ی ضخیم آزاد میشود و مثل دیوانه‌ای که تازه رنگ آزادی را دیده است به همه جا سرک می کشد، پشت گلدان ها، میان تار و پود لباس ها، لابه‌لای شب‌بو ها و در جوار اقاقی ها. تمام پاسیو را خوب گردش میکنند و بعد به سالن خانه نیز سرک می کشند، نگاه آبی‌ام آسمانِ دلگیر را از نظر می‌گذارند و بر روی خورشید خسته‌ی زمستانی می‌نشیند. خورشید بعد از تابیدن های مداومش در بهار، تابستان و پاییز حالا بی رمق و خسته ذراتِ گرم و نورانی اش را بر روی زمین میپاشد. با همه‌ی کلافه بودنش و با همه‌ی خستگی و دلگیری آسمان، باز هم نورش سمج و بازیگوش همه‌جا را می‌کاود و زیادی از حد کنجکاو است.

آهی می کشم و دلم هوس باران را کرده است، دلم قطرات کوچک و بزرگ باران را می‌خواهد، اشک های مرواریدی آسمان را می‌خواهد و فریاد ها و ناله های ابر ها را می‌خواهد. دلم هوس جوشش و خروش آسمان را کرده و غرش های مهیب رعد و برق را.

فضای سبز آن طرف خیابان را میبینم و خیابان های شلوغ و بوق های خسته کننده ماشین هارا. آهَم را در گلویم خفه می کنم و پرده‌ای تار مانع دیدن دوباره و نگاه دوباره‌ام می شود، پرده‌ای گنگ و بی رنگ، نمیدانم از کجا ولی بر روی دیدگانم سایه می افکند و بعد چشم هایم تا آخرین حدممکن گشاد می شوند، مانند وقتی که از چیزی می‌ترسم. ترس و واهمه‌ی امروزم چیز دیگری است، چیزی به نام ترس از بین رفتن و شفاف شدن آن پرده ی نازک و مبهم.

این دیگر چه نوع پرده ای است؟! این دیگر چه نوع واهمه ای است؟! آن سنگ لعنتی و سمج بیشتر و بیشتر در گلویم قدرت نمایی می کند و پرده را ترغیب می کند تا کنار رود. پرده‌ی تار را اینبار هم نمی‌دانم چی کسی ولی همان شخص مجهول کنارش می زند و بعد قطره‌ی بارانی را بر روی گونه ام میابم.

پلک میزنم و در آخر هوای دریای آبی چشم هایم طوفانی می شود؛ طوفان چیره می شود و موج ها به طلاتم و خروش می افتند. موج چشم هایم، مدام بالا و پایین می‌رود و در آخر شاهد برخورد امواج آب با گونه‌ی صخره‌ای مانندم می‌شوم. قطره قطره! ذره ذره و موج به موج.

آرام می‌ریزد، روی گونه‌ام آویزی بلوری شکل جاری می شود و اشک ها خودشان راه را پیدا می کنند. این دیگر چه نوع پرده ای است؟!

سکوت خانه این‌بار نمیشکند و اشک هایم بی صدا می ریزند، پلک هایم خیس می شوند، مژه هایم تر میشوند و باغچه‌ی گونه هایم را کسی انگار آبیاری می کند. 

این دیگر چه نوع پرده ای است؟! 

پرده‌ای از جنس آب. پرده ای از جنس تاری و پرده‌ای که خیاطش، بغض و سنگ گیر کرده در گلویم است. چه پرده‌ی گنگ و مبهمی است و بگویید، گلوی من و چشم های من نه خیاطی می خواهد نه پرده ای. پرده‌ی گنگ را بر دیدگانم نیفکنید که از گریه و اشک بیزارم.

ویرایش شده توسط M.gh
ویراستاری شده توسط m.gh

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب


 part 9 #

تو دیگر کیستی ای معبودم؟!
میگویی هر که مرا طلب کرد، می‌یابد، چقدر بگردم معبودم؟ 
می گویی هر که مرا یافت، خوب میشناسد، چطور بشناسمت در حالی که از نظرم پنهانی؟
میگویی هرکه مرا شناخت، دوستم می دارد، بگو کیستی ای معبودم که در آرزوی دوست داشتنت جان می دهم.
می گویی هر که دوستم داشت، دوستش می دارم، یعنی می شود مَنِ حقیر را از عمق جانت دوست بداری؟
میگویی هرکه عاشقم شد، عاشقش میشوم و چرا مَنِ دیوانه درک نمی کنم عشقت را؟ و چرا مَنِ دیوانه نمی فهمم تورا؟
خدایم! تو ذره ذره و قطره قطره در رگ هایم جاری شده‌‌ای، در ضربان آهنگین قلبم نهفته‌ای و تو جایگاهت قلب بیمار من است. معبودم کجا را بگردم برای یافتنت؟ میان برگ های سبز درختان، میان قطره های شاداب آب، میان تک تک آیه های مقدس قرآنت. میان ضربان ریتم دار این قلب پریشان، میان پرواز عقاب ها، دربالای سرو ها، یا نه! میان تک تک لحظه های کوتاه عمرم.
کجا را بگردم معبودم، چیزی بگو که سخت حیرانم، راهنمایی کن که سخت گمشده‌ام، استادم باش که نه معلمی دارم و نه استادی. درس بده که سخت بی‌سواد شده‌ام پروردگارم، سواد دیدن و نوشتن را دارم ولی هنوز سواد درک و فهمم پایین است. نوشتن و خواندن سواد و علم محسوب نمی شود، علم آن است که در هر جایی مفهومش را بیابی. معادله‌ی ریاضی را اگر بلد باشی، باید بتوانی در خانواده‌ات معادله بسازی. معادله و جبر و هندسه دنیایی متفاوت نیست، فقط باید به دنبالش باشی.
تو دیگر کیستی ای معبودم؟!             پناهم بده که سخت آواره‌ام، نگاهی بینداز که سخت محتاج نگاهی‌ام و نشانی‌ات را بده که من نادان ترین بنده‌ی روی زمینم.

تو دیگر کیستی ای معبودم؟!        خالقِ منی، ولی کیستی؟  کجایی معبودم که کویت را گم کرده ام. سخت پریشانم معبودم، بگو چطور در ستایشت تو را بیابم، تو دیگر کیستی ای معبودم.؟!

ویرایش شده توسط M.gh
ویراستاری شده توسط m.gh

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

Part 10 #

پرواز کن، پرواز!
آسمان چطور جایی است،  عقاب زیبایم. باد چطور می وزد عزیزکم. آن بالا ها چقدر از منظره لذت میبری عزیزکم. 
آسمان آبی و ابر های سفید را لمس کرده ای؟ دست های نرم و لطیف باد را گرفته ای، تا به حال موهای زمین را شانه زده ای؟ دست نوازش چه، بر سر زمین کشیده ای؟ 
اوج بگیر عزیزکم، بال ها و پرهایت را تا جایی که می توانی باز کن و از زمین فاصله بگیر، همین که هر روز موهای زمین را شانه بزنی کافی است، باور کن این پایین ها چیز زیبایی نیست. تا میتوانی از زمین دور شو. زمین جای زیبایی نیست، انسان هایش عقاب شکار می کنند.
انسان هایش قفسی از جنس زندان می سازند، من خوب میدانم که میله های قفس قلبت را می شکنند پس برو ای‌جانم. انسان هایش ذات خوبی ندارند، تا میبینند عقابی در حال پیشرفت و اوج گرفتن است با هر روشی او را از آسمان به زمین میکشند و محصورش می کنند، عقاب عزیزم تا جایی که می توانی از زمین فاصله بگیر، آنقدر بالا برو که کلاغ ها و مرغ های پر از حسادت نتوانند به گرد پایت برسند، پرواز کن عزیزکم، پرواز.
زمین خودش دوستَت دارد ولی چه کنم که انسان هایش و کلاغ ها و مرغ هایش از دور هم برایت خط و نشان می کشند. دل من هم پرواز می خواهد عزیزکم، دل من هم شوق پریدن دارد ولی میدانی، تا دست به کار میشوم تا بال های پروازم را بسازم با خنجری به طرفم خیز بر می دارند.
دل من هم شانه زدن به موهای زمین را می خواهد، ولی میدانی، اگر کرکس ها و کلاغ ها گذاشتند می‌آیم. 
دل من هم عاشق اوج گرفتن و پیشرفت است، ولی میدانی، اگر شکار نشوم اوج می گیرم عزیزکم، تو به جای من پرواز کن، پرواز.
و، وای به حال کلاغ های حسودی که با چاپلوسی خودشان را خوب نشان میدهند و در آخر خنجر میزنند و وای به حال مرغ هایی که از حرص پرواز نکردن خودشان، قصد میکنند تا عقاب ها را از پرواز وا دارند. پس دوست من پرواز کن، پرواز! آنقدر بالا برو و پیشرفت کن که دیگر نه کلاغی باشد و نه کرکسی.
با تمام قُوایت اوج بگیر عزیزکم، اوج بگیر و پرواز کن، پرواز.

@reyyan

ویرایش شده توسط M.gh
ویراستاری شده توسط m.gh

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

Part 11 #

گاهی معادله ها جواب هایی ترسناک دارند!

هندسه را دوست دارم، جبر را، ضرب را، تقسیم را و ریاضی را هم همینطور.

ریاضیدان نیستم فقط در این زندگی معادله و هندسه و ضرب ساخته ام، گاهی اوقات باید زندگی را ضرب کرد، ضرب در شادی و لبخند. گاهی اوقات باید خود را تقسیم کرد، تقسیم میان انسان هایی که دوستِشان داریم و فراموش نشدنی‌اند  و گاهی باید معادله چید با کلمات نه با اعداد. 

گاهی برای حل مسئله ها جمع و تفریق جواب نمی دهد، باید بروی سراغ مجهول یابی و توان و جذر، گاهی آن‌قدر مسئله ها پیچیده می شوند که نمی توانی حلشان کنی و در دو دو تا چهار تایشان می‌مانی، بعد از مدتی وقتی که به مسئله چشم میدوزی آن موقع میفهمی کلاً صورت مسئله را پیچیده و اشتباه نوشته ای. به یک باره چشم باز میکنی و میبینی که سوال ها را اشتباهاً طرح می کردی و راه را اشتباه آمده‌ای.

گاهی معادله‌ی زندگی‌ام را وقتی تا اینجا حساب می کنم میبینم اِی دل غافل  جواب مجهول است و نامعلوم و وقت دارد تمام می شود. کنکور و امتحان و ورودی کالج هم زمانشان محدود است این که دیگر معادله‌ی زندگی است.

حساب که می کنم مثبت ها با منفی ها خنثی می شوند و هیچ نمی‌ماند، حساب که می کنم کسر های معادله‌ام ساده میشوند و باز هیچ نمیماند، حساب که میکنم  اعداد صحیح منفی‌ام زورگو می شوند و اعداد صحیح مثبتم را به غارت میبرند، حساب که میکنم میبینم هیچ نمانده و من تمام وقتم را صرف هیچ کرده‌ام. حسابدار شده‌ام که حساب میکنم و انگار آن‌قدر چیره دست نیستم که بتوانم نمودار بکشم و در اکسل، معادله ها و سود ها و ضرر ها را به نمایش بگذارم.

دلم به حال خودم می سوزد، دلم به حال معادله‌ی حل نشده می‌سوزد و دلم به حال اعداد منفی می‌سوزد که غارتگر هم شده‌اند و منی مقصرم که مسئله را نمیتوانم حل کنم و این روز ها از حسابداری اخراج می شوم.

خوب که میگردم میبینم طراح سوال خوبی هم نبوده‌ام چون در تمام زندگی‌ام نتوانستم اعداد مثبت را بیشتر از اعداد منفی در سطر به سطر صورت مسئله یادداشت کنم و باز دلم به حال معادله‌ی هیچ و خودِ هیچم می سوزد. خوب که می گردم نمیدانم به جای آن ایکس(x) چه بگذارم، خوب که نگاه میکنم، میبینم چند جواب به دست آورده‌ام و  خوب که نگاه میکنم میبینم  بر روی سوال چهار گزینه‌ای مانده‌ام و هیچ نمیدانم، گزینه‌ی "الف" را بزنم می‌ترسم نمره کم بیاورم، گزینه‌ی "ب" را بزنم می‌ترسم درس را پاس نشوم، گزینه‌ی "ج" را بزنم میمانم جواب چه بود و گزینه‌ی "د" را بزنم می‌ترسم آینده‌ام تباه شود، اینجا دو راهی نیست، چهار راهی است با چهار گزینه‌ی پر ابهام.

نمی‌گویم بگذار شانسی بزنم تا برود، خوب میدانم که این سوال معادله‌ی زندگی است و زندگی هم که شوخی، ندارد بگذارمش در شانس بماند. از باخت می‌ترسم و جواب را گم کرده‌ام. استادی ندارم و کاش خدا برایم راهنمایی می‌فرستاد، کاش‌هایم هم پر از اعداد منفی همان معادله است و من می‌اندیشم که چرا نگفتم کاش خدا راهنمایم میشد.

و من میدانم گاهی جواب بعضی معادله های زندگی ترسناک از آب در می‌آیند و من از جواب منفی می‌ترسم. می‌ترسم بروم و برسم به خنثی شدن ها و کارنامه‌ی اعمالی که عدد صفر را مکتوب کرده است.

راستش را بخواهی از نمره‌ام واهمه دارم. خجالت نمیکشم از ترسم چون میدانم تو هم میترسی و کاش این معادله جوابش درست باشد، که نیست.

آری!  گاهی معادله‌ ها جواب هایی ترسناک دارند.

ویرایش شده توسط M.gh
ویراستاری شده توسط m.gh

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

            part 12 #

ظرفیت تکمیل است!
به کلاس چهارم ابتدایی که رسیدم معلم درباره‌ی حجم و گنجایش چیز هایی گفت، گفت: استکان ها ظرفیت و گنجایش خاص خودشان را دارند، کمی بیشتر از ظرفیت در درون استکان های چای بریزی لبریز میشود و سر میرود، گفت: قابلمه‌ی قدیمی مادربزرگ هم ظرفیت و گنجایش خاص خودش را دارد، گفت کمد لباسی ات هم تا یک جایی میتواند لباس های انبوهت را تحمل کند و بعد ظرفیت تکمیل میشود. 
من هم میخواهم حجم و گنجایش را حساب کنم، تا در جایی ظرف هایم لبریز نشوند.  می خواهم فرمول محاسبه‌ی حجم را بنویسم، بعد جایگذاری کنم و شروع کنم به حل کردن. طول و ضلع قلبم را در سه ضرب کنم، بعد ببینم ظرفیت قلبم چقدر است‌. در جایی و روزی میخواهم به خودم و اطرافیانم بگویم:
« قلبم دیگر ظرفیت غم و اندوه را ندارد، پس، بیخیالم شوید چون می‌ترسم لبریز از غم شوم. قلبم دیگر ظرفیت محبت را ندارد، دیگر محبت نکنید چون ظرفیت تکمیل است. قلبم دیگر ظرفیت ترس و هراس را ندارد بیخیالم شوید». 
آری! میخواهم در جایی فریاد بکشم ظرفیتم تکمیل است، نه گنجایش حرف هایتان را دارم و نه ظرفیت کارهایتان را.
آری! میخواهم یاد بگیرم هرکسی ظرفیتی دارد، بخواهی بیشتر از ظرفیتش به او تحمیل کنی سر ریز میشود و بخواهی بیخیالش شوی ظرف درونش خالی و عقده میشود، انسان‌ها را با ظرفیت محدود و معمولیشان بپذیر. انسان‌ها ظرف ها و شی هایی هستند که حرف میزنند، راه میروند و میخورند و می خوابند، تنها تفاوتشان با ظرف های بی‌جانِ اطرافمان همین است.
در جایی باید گفت:
دیگر ظرفیت تکمیل است.

ویرایش شده توسط M.gh
ویراستاری شده توسط m.gh

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

part 13 #

فقر
فقر را نباید حتماً دید، باید فهمید و پی به باطن درونش برد. آن کسی که شب بی‌تکه نانی می‌خوابد فقیر است، فقر مالی دارد. 
آن کسی که به راحتی قلب می شکند و بقیه را خورد میکند هم فقیر است، فقر محبت دارد، فقر فرهنگی دارد. 
آن کسی که علم می‌آموزد هم فقیر است، فقیری است که فقط، یک هزارم علم را در روز میفهمد، فقیری که از درد دانش و علم روحش دارد ذره_ ذره میمیرد ولی خودش متوجه نمی شود. 
آن کسی که دکتری و هزاران مدرک دیگر می گیرد ولی هنوز علم را درک نکرده هم فقیر است، علم که می آموزی باید عمل کنی، حرفی که میزنی را باید عملی کنی و حرف های پوچ و توخالی فقط به درد خودت میخورد که خوب گول میخوری دانشمندی.  
فقر فقط مالی نیست، فقر فرهنگی و فقر علمی و فقر روحی، دردی بالاتر از فقر مالی است، اصلا کاش همه‌ی مردم در فقر مالی دست و پا میزدند ولی فقر روحی نداشتند. 
فقر مالی را میشود با کار کردن ها و تلاش ها جبران کرد ولی فقر فرهنگی و علمی را به راحتی نمی شود با دو تا سکه و اسکناس جبران کرد. مردم ما همه فقیرند، فقط خوب بلدند خودشان را گول بزنند که ثروت را دارند، ثروت مالی به درد همین دنیای کوچک و محدود میخورد، اگر راست میگویی بعد از مرگت نیز ثروتمند باش.
فقیر نباش، فقر مالی را درک کن ولی فقر علمی را جبران.
سعی کن میان این مردم فقیر خودت را از نو بسازی، روحت را سوهان بده. آهن را هرچه بیشتر بکوبند و ذوب کنند و بشکنند بیشتر فولادی و محکم میشود، روحت را بشکن، خودت را بکوب و ذوب شو، در آخر آن‌قدر روحت را بساب و تراش بده که برسی به فولادی بودن و محکم بودن. با تراش دادن خودت طلای درونت را نمایان کن، و جواهری از خودت بساز که نشان دهد تو ثروتمندی. تو فقیر نیستی و کسی نمی تواند بگوید که روحی فقیر و خاموش داری.

ویرایش شده توسط sogand-A
ویراستاری شده توسط m.gh

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

Part 14 #

کیمیا
مخلوط ها چند نوع بودند.  ... مگرنه؟
همگن ها نامرئی به نظر می رسیدند و از دور چیزی از درونشان را معلوم نمی کردند، هویت درونشان را لو نمی دادند، مثل آب نمکی بودند که نمک درونشان را به هیچ کسی نشان نمی دادند، فقط کسانی که جرئت نزدیک شدن به او را پیدا می کردند می توانستند قطره ای از آن را بچشند و باطنشان را بشناسند، من مخلوط همگنی هستم که درونم هزار طعم شده است، مثل وقتی که میگویی طعمش شور و شیرین شده! درونم طعم محبت می دهد، مزه ی شیطنت می دهد و چاشنی اش هم شادی و لبخند های از ته دل است، درونم گاهی طعم غم می دهد، گاهی مزه ی اندوه و سرکشی را می دهد، گاه لجبازی را بهانه می کند، گاهی هم خستگی را نشان می دهد، درونم حسود می شود، درونم بیمار می شود، مخلوط همگنی ام با طعم های مختلف!
فقط تا وقتی که اجازه دهم کمی از من را طعم کنی می توانی مزه ی هزارتایی ام را بفهمی! آنهایی که همگن شده اند فرمول خاصی دارند، آب و روغنی که مخلوط نمی شود شاید تکراری و عادی به نظر برسد. 
مخلوط های ناهمگن زیاد هستند، چیزی مثل ذرات روغنی که آب را آلوده می کند، چیزی مثل خاکی که ذراتش در ته درونت رسوب می کند و ته نشین می شود. 
تو خودت انتخاب می کنی در هر لحظه ای چطور مخلوط شوی. همگن شوی و یکنواخت! یا نه، نا همگن شوی و غیر یکنواخت! 
در هر لحظه ای تو انتخاب کننده ای، بستگی به تو دارد که کدام عنصر را از جدول مندلیف بیرون بکشی و ترکیب کنی و خودت را بسازی، بستگی به خودت دارد که بخواهی درونت را به طلا تبدیل کنی یا نه! بستگی به تویی دارد که دوست داری کیمیا گری کنی یا نه، کیمیا گری نیاز به تلنگری دارد که بتواند درون نقره و مس ات را با افزایش یا کاهش پروتون ها و ماهیت هایت تبدیل به طلا کند، هنگامی که پی به راز کیمیا بردی آن هنگام تو درونت را مشخص خواهی کرد، درونت اگر منیزیم باشد مواظب باش که سریعاً با یک جرقه ی کوچک واکنش پذیر نباشی، نسوزی و اطرافت را با شعله های خشونت نترسانی! 
کیمیا راز عجیبی است که گر در آن تفکر کنی به جای جدول مندلیف و آزمایشگاه شیمی از درون خودت و از خودت سر در خواهی آورد. زندگی و تو ... کیمیاست، معادله است، جبر است و مجهول یابی است. 
به این می گویند زندگی هزار معنی و گنگ روز هایمان، زندگی معمایی است که هرگز از نظر من حل نمی شود! فقط شاید بتوانی پروتون و نوترون و اتم را بشناسی وگرنه تو از الکترون های زندگی و وجودت چیزی نمیدانی، دنیا همان معمای بزرگی است که من و تو باید مثل شرلوک هولمز به دنبال سرنخ هایش بدویم، تنها تفاوتش این است که تا بخواهیم معما را حل کنیم دیگر رفته ایم و خبری از ما نخواهد بود. 
کیمیا اسراری عجیب و ناشناخته دارد، تعیین کن!  میخواهی طلا شوی یا منیزیم؟ سدیم شوی یا اکسیژن؟ هلیم شوی یا هیدروژن؟ همگن شوی یا ناهمگن؟ هالوژن شوی یا قلیایی؟ 
این تویی ... تو! 
تو تعیین کننده ای! حتی اگر درونت را تکه سنگی بی ارزش آفریده باشند تو از درون معادن این تکه سنگی که کوه نام دارد طلا ها و الماس هایت را بیرون بکش، استخراج کن خودت را! شیمیدانی باش با فرمول یافتن خودِ واقعی و اصل ات! شیمیدان بودن فقط به مدرک و فارغ التحصیلی نیست! کیمیا گری کن! کیمیا!

مخلوط ها چند نوع بودند.  ... مگرنه؟
همگن ها نامرئی به نظر می رسیدند و از دور چیزی از درونشان را معلوم نمی کردند، هویت درونشان را لو نمی دادند، مثل آب نمکی بودند که نمک درونشان را به هیچ کسی نشان نمی دادند، فقط کسانی که جرئت نزدیک شدن به او را پیدا می کردند می توانستند قطره ای از آن را بچشند و باطنشان را بشناسند، من مخلوط همگنی هستم که درونم هزار طعم شده است، مثل وقتی که میگویی طعمش شور و شیرین شده! درونم طعم محبت می دهد، مزه ی شیطنت می دهد و چاشنی اش هم شادی و لبخند های از ته دل است، درونم گاهی طعم غم می دهد، گاهی مزه ی اندوه و سرکشی را می دهد، گاه لجبازی را بهانه می کند، گاهی هم خستگی را نشان می دهد، درونم حسود می شود، درونم بیمار می شود، مخلوط همگنی ام با طعم های مختلف!
فقط تا وقتی که اجازه دهم کمی از من را طعم کنی می توانی مزه ی هزارتایی ام را بفهمی! آنهایی که همگن شده اند فرمول خاصی دارند، آب و روغنی که مخلوط نمی شود شاید تکراری و عادی به نظر برسد. 
مخلوط های ناهمگن زیاد هستند، چیزی مثل ذرات روغنی که آب را آلوده می کند، چیزی مثل خاکی که ذراتش در ته درونت رسوب می کند و ته نشین می شود. 
تو خودت انتخاب می کنی در هر لحظه ای چطور مخلوط شوی. همگن شوی و یکنواخت! یا نه، نا همگن شوی و غیر یکنواخت! 
در هر لحظه ای تو انتخاب کننده ای، بستگی به تو دارد که کدام عنصر را از جدول مندلیف بیرون بکشی و ترکیب کنی و خودت را بسازی، بستگی به خودت دارد که بخواهی درونت را به طلا تبدیل کنی یا نه! بستگی به تویی دارد که دوست داری کیمیا گری کنی یا نه، کیمیا گری نیاز به تلنگری دارد که بتواند درون نقره و مس ات را با افزایش یا کاهش پروتون ها و ماهیت هایت تبدیل به طلا کند، هنگامی که پی به راز کیمیا بردی آن هنگام تو درونت را مشخص خواهی کرد، درونت اگر منیزیم باشد مواظب باش که سریعاً با یک جرقه ی کوچک واکنش پذیر نباشی، نسوزی و اطرافت را با شعله های خشونت نترسانی! 
کیمیا راز عجیبی است که گر در آن تفکر کنی به جای جدول مندلیف و آزمایشگاه شیمی از درون خودت و از خودت سر در خواهی آورد. زندگی و تو ... کیمیاست، معادله است، جبر است و مجهول یابی است. 
به این می گویند زندگی هزار معنی و گنگ روز هایمان، زندگی معمایی است که هرگز از نظر من حل نمی شود! فقط شاید بتوانی پروتون و نوترون و اتم را بشناسی وگرنه تو از الکترون های زندگی و وجودت چیزی نمیدانی، دنیا همان معمای بزرگی است که من و تو باید مثل شرلوک هولمز به دنبال سرنخ هایش بدویم، تنها تفاوتش این است که تا بخواهیم معما را حل کنیم دیگر رفته ایم و خبری از ما نخواهد بود. 
کیمیا اسراری عجیب و ناشناخته دارد، تعیین کن!  میخواهی طلا شوی یا منیزیم؟ سدیم شوی یا اکسیژن؟ هلیم شوی یا هیدروژن؟ همگن شوی یا ناهمگن؟ هالوژن شوی یا قلیایی؟ 
این تویی ... تو! 
تو تعیین کننده ای! حتی اگر درونت را تکه سنگی بی ارزش آفریده باشند تو از درون معادن این تکه سنگی که کوه نام دارد طلا ها و الماس هایت را بیرون بکش، استخراج کن خودت را! شیمیدانی باش با فرمول یافتن خودِ واقعی و اصل ات! شیمیدان بودن فقط به مدرک و فارغ التحصیلی نیست! کیمیا گری کن! کیمیا!

ویرایش شده توسط sogand-A

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

Part 15#

امروز ما... ؟

دنیای امروز ما در تلاش های بسیارمان خلاصه می شود، امروز ما می‌خوریم تا  بتوانیم فردا کار کنیم و فردا کار می‌کنیم تا دو روز بعد را بخوریم.

زندگی  مختصر و خلاصه است، ما برای خود زندگی نمی‌کنیم بلکه برای آسایش و راحتی خود زندگی می‌کنیم. امروز آسایش‌مان را از دست می‌دهیم تا فردا آسایش داشته باشیم، در جوانی راحتی را کنار می‌گذاریم تا فردا راحت و آرام باشیم، امروزمان را فدای فردا می‌کنیم و دیروزمان هم فدای امروزمان است. این همان فلسفه‌ی خلاصه‌وار زندگی است. به عبارتی عامیانه‌تر ما زندگی نمی‌کنیم بلکه فقط نفس می‌کشیم.

آری از دست دادن و فدا کردن آسایش زندگی برای ساختن وسایل آسایش زندگی هدف  ما از امروز ما چیست؟ هدف هایمان مشترک و مسیر های رسیدن به هدفمان متفاوت است، من نویسندگی می کنم تا فردا نویسنده‌ی بزرگی باشم، تو درس می خوانی تا فردا، فرد بهتری باشی، تو کار می کنی تا فردا به فردایی بهتر برسی، به این می‌گویند خلاصه‌ی زندگی روتین ما که با یک سفر کوتاه و بی ارزش حس می کنیم متفاوت است.

با همه چیز، در هم آمیز، با همه چیز آمیخته‌شو امّا با هیچ چیزی مخلوط نشو، در تنهایی ماندن ها و انزوا ها برای تو نه سخت است و نه با ارزش.

شاید دلیل این زندگی نکردن‌ هایمان هم این باشد، من تمام اطرافیانم را میخواهم راضی نگه دارم، برای بقیه زندگی می‌کنم تا اثر لبخند را بر روی لب‌هایشان ببینم و بعد دیگر زندگی و وقتی باقی نمی‌ماند تا خودِ حقیقی‌ام را نیز دریابم، من علاقه هایم را برای دیگران حق ندارم سرکوب کنم، چرا که من نیز حق زندگی دارم، علاقه هایم را نگه میدارم و دلخوری های بی دلیل آدم های اطرافم را نیز به قعر ذهنم می‌فرستم، من فرصت می‌دهم، شاید پنج بار فرصت دادن برای توهین‌ها و دلخوری‌های بی مورد اطرافیانم حتی کم باشد، پنج بار اول را می‌بخشم و در بار ششم دیگر منِ حقیقی آشکار خواهد شد، این همان قانون من است، قانونی که به قول معروف می گوید نه سیخ می سوزد و نه کباب.

هم می‌بخشم و هم راحت‌تر اطرافیانم را می‌بینم، و تنها سوالم این است، امروز من چه می‌کنم؟

امروز ما چه می کنیم؟

امروز به دنبال چه می‌گردیم و هدفمان از زندگی چیست؟

چرا اکنون من مرگ را نمی‌خواهم و هنوز هم می‌خواهم نفس بکشم در حالی که هنوز زندگی واقعی را نفهمیده‌ام؟

شاید هنوز عقل و مغز ناتوان من نمی تواند زندگی را درک کند پس به خودم نیز فرصت خواهم داد.

امروز ما ...؟

ویرایش شده توسط M.gh
ویراستاری شده توسط m.gh

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

 Part 16 #

حس میکنم ...

فکر می کنم زندگی یعنی یک سفر کوتاه و یک روزه با کسانی که دوستشان داریم، فقط فکر میکنم و برایم کمدی و طنز است، امّا هنگامی که زمان آن سفر فرا برسد آن را احساس میکنم و باید بگویم به تراژدی پر محبتی تبدیل می شود، آری احساس کردن و فکر کردن دو چیز متفاوت است، قلب و مغز هم کارکردشان فرق می کند، دل و عقل هم با هم متفاوت اند.

فکر میکنم جهنم جای بدی است برای همین کار هایم را اصلاح می کنم امّا باید بگویم حس می کنم جهنم جای خوبی است، چون به خاطر بد بودنش به ما فرصت اصلاح کارهایمان را می دهد و کمک می کند تا بهتر زندگی کنیم.

وقتی پا به داخل این دنیای مادی میگذاری و وقتی آن را تجربه کنی شاید حس کنی که جهنم خالی است، من حس می کنم جهنم خالی است چون هرچه  دیو دو سر در زندگی یافتم همه در این دنیای خاکی می‌زیستند.   حال بگویید چه کسی زندان‌بان جهنم بود که گذاشت دیو های انسان نما وارد این دنیا شوند؟ مثل انسان زندگی کنند و بعد مثل دیو بر سر زندگی هایمان بختک شوند. آرام آرام نفوذ کنند و بعد با سیاست ذره ذره ما را بکشند.

محبوب من!

هیچ چیزی در این زندگی خوب نیست، بد هم نیست، خنثی است، فکر تو آن ها را خوب یا بد جلوه می کند، همه چیز از اتم ساخته شده و هر اتمی در حالت خنثی قرار دارد، نه خوب و مثبت و نه بد و منفی، پروتون ها به طرز عجیبی هم وزن الکترون ها می شوند و چیزی خنثی تحویل ما می دهند.

محبوب من!

من حس می کنم تنها موقعی می توانی یون شوی که پروتون های مثبت و الکترون های منفی زندگی‌ات را بشناسی، بعد تصمیم میگیری الکترون بگیری و منفی و بد شوی یا اینکه الکترون از دست بدهی و مثبت و خوب شوی. قانون طبیعت در وجود یک اتم نیز رشد کرده است، فقط یک چشم بینا لازم است تا میکروسکوپ وار به دنبال یافتن طبیعت باشد، محبوب من تو چه چیزی را حس می کنی؟

ویرایش شده توسط M.gh
ویراستاری شده توسط m.gh

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

Part 17 #

زاده شدن و بردگی هایم.

واقعا نمیدانم چرا این دنیا سه چهارمش را لجن گرفته، شده باتلاقی که هر چه بیشتر در آن دست و پا میزنی بیشتر فرو میروی.

شده لجنی که هم ظاهرت را کثیف می کند هم روح و جانت را.

خسته کننده و مزخرف است، میدانم.

نمیدانم چرا به محض زاده شدن در این دنیای لجن، انگار حکم برده بودنت را زیر پاهایت با میله‌ای داغ حک میکنند و بعد میگویند به جمع بردگان دنیای عادی خوش آمدی، در ابتدا پدر و مادرت مثل برده‌ای کار میکنند تا خوشبخت شوی، در وسط های زندگی خودت کار میکنی تا خوشبخت شوی و در پایان با همسرت کار میکنی تا خوشبخت شوی و فرزندت را خوشبخت کنی.

مثل برده‌ای جان میکنی و در آخر تمام جان کندن ها و زحماتت میشود دو متر خاک، دو متر کفن و خرمایی که بر سر قبرت میگذارند.

تمام سهم برده بودنت همین است، حال بستگی دارد در حین بردگی برای دنیای دیگرت نیز بردگی کنی یا نه، نمیدانم چرا اینقدر عجیب است.

زاده شدن مانند، فروخته شدن به دنیای بردگان است.

و نمیدانم چرا اطرافیانم فقط خودشان را میبینند، کاش لحظه‌ای به دیگران نیز می‌اندیشیدند، خودخواهی همه را گرفته فقط مثل احمق ها لبخند میزنند و می‌گویند، خودخواهی و مغرور بودن چیز جالبی نیست.

زخم ها آهسته آهسته التیام پیدا می کنند، اول پانسمان میشوند که درد را حس میکنی، بعد پوستت می‌سوزد و تو درد می‌کشی و بعد از همه ی درد ها شاید پس از چند روز التیام یابی. زخم عشق چه درد شیرینی دارد، ابتدا درد فراموشی و پانسمان داری، بعد قلبت می سوزد و احساساتت درد می کشند و شاید به مرور زخم هایت التیام یابند، فقط این را میدانم محبوب من، عشق میان تو و تک تک اعضای خانواده‌ات آنقدر مقدس و پاک است که بعد از زخم خوردن از طرف همان اعضا دو برابر  دیگران درد خواهی کشید و التیامت به طول خواهد انجامید، قلبم زخم می شود هنگامی که دوندگی های پدر و مادرم را برای خودم می بینم و قلبم تکه_ تکه می شود هنگامی که میبینم خیلی کم کاری می کنم، مسئولیتِ دادن حس غرور و افتخار به پدر و مادرم بر شانه هایم سنگینی میکند، مسئولیت یک لبخند کوچکشان بر روی قلبم سنگینی می کند و من در قبال یک خوشحالی کوچکشان و در برابر آینده‌ام مسئولم.

من برده‌ای هستم  که مسئولم  و چه سخت است بردگی هایی که این دنیا به ما اجبار می کنند.

ویرایش شده توسط M.gh
ویراستاری شده توسط m.gh

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

part  18 #

تفکر، پایان مغلطه.

فلسفه بافی ها زیادند محبوب من.

می‌خواستم بسیار بنویسم، کلمه به کلمه و حرف به حرف. دوست داشتم فلسفه ببافم، حیف که وقت کم است، حیف که من نمی‌توانم تمام فلسفه ها را ببافم و صد حیف که یک دلنوشته‌ی کوتاه و کوچک نمی‌تواند پاسخگوی فلسفه بافی ها باشد. خواندن کتاب های برتراند راسل، استون هاوکینگ و کتاب های مختلفی که درباره‌ی سقراط و افلاطون و دیگران نوشته شده شاید کمی هم که شده بتواند فلسفه های کوچک را جبران کند امّا، هنوز فلسفه ها متنوع و مختلف اند. 

مغلطه را پایان بده محبوب من.

میدانم فلسفه با مغلطه در آمیخته است، هر‌کس به میزان علم، استدلال و ذهنش می‌تواند درکی از موضوع داشته باشد، فلسفه ها پر از مغلطه‌اند، مغلطه ها و سفسطه ها تمام نشدنی اند محبوبکم. 

تفکر کن در فلسفه بافی های زندگی و دنیایی که از آن سر بر آورده‌ای، جمی وایت کسی بود که درباره‌ی مغلطه نوشت، درست اندیشیدن و درست فکر کردن همان چیز هایی است که باعث می شود به مغلطه ها پایان دهی. محبوبکم با فلسفه های زندگی‌ات آشنا شو، که تو در کوچه پس کوچه های ذهنت با فلسفه ها آشنا میشوی، فقط یک نویسنده می تواند فلسفه وار حرف بزند، تراژدی بنویسد و عاشقانه خانواده‌اش را وصف کند. یک نویسنده کسی است که خودش را با شخصیت هایش در هم می آویزد و در کوچه پس کوچه های ذهنش به دنبال خودش و دنیای خیالی‌اش میگردد، گاه دنیای خیالی‌اش آمیخته به وهم است و ترس، گاه آغشته به لحظه های ناب عاشقانه است، گاه پر از تراژدی ها و اندوه هاست و گاهی هم مخلوطی است از کاراگاه بازی ها و کمدی ها. 

زندگی یک فلسفه‌ی پیچیده است، فلسفه‌ای که فیلسوفان نیز در آن مانده‌اند چه برسد به نویسندگان و مردمان عادی.

در کوچه پس کوچه های ذهنم قصدم فقط شناخت خودِ اصلی‌ام بود هر چند که بیشتر زندگی را تفسیر کردم تا خودم را، فقط میدانم مهربانی‌ام فرصت را به آدم های اطرافم می دهد و قلب  کوچکم تصمیم بر جنگیدن و نباختن دارد، من شانه هایم پر از مسئولیت هاست، مسئولیت هایی که از نظر تو شاید احمقانه به نظر برسد و فقط من میدانم که حال باید به دنبال اهدافم و مسئولیت هایم بروم. 

فلسفه هارا بچشید محبوبانم و اکنون وقت، زندگی کردن است.

اگر یک نویسنده‌ای با درد بنویس، در دردناک ترین لحظات نیز بنویس که دردناک تر از آن زجه زدن و دست و پا زدنِ تو، در گرداب کلمات و واژه هاست. 

 

پایان

زندگى موسیقى گنجشک‌هاست

زندگى باغ تماشاى خداست

زندگى یعنى همین پرواز‌ها

صبح‌ها

لبخند‌ها

آواز‌ها

زندگی ذره‌ی کاهی‌ست

که کوهش کردیم

زندگی نام نکویی‌ست

که خوارش کردیم

زندگی نیست بجز نم نم باران بهار

زندگی نیست بجز دیدن یار

زندگی نیست بجز عشق

بجز حرف محبت به کسی

ورنه هر خار و خسی، زندگی کرده بسی

زندگی تجربه‌ تلخ فراوان دارد،

دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه‌ یک عمر بیابان دارد.

ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم!؟

سهراب سپهری

 

ویرایش شده توسط M.gh
ویراستاری شده توسط m.gh

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...