رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان حب العرب|اومای کاربر انجمن نودهشتیا


پست های پیشنهاد شده

  • پاسخ 71
  • Created
  • آخرین پاسخ

Top Posters In This Topic

Top Posters In This Topic

Popular Posts

نام رمان: حب العرب نویسنده: اومای کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، هیجانی، تاریخی، مذهبی هدف: انسان نباید برای پیش برد هدف‌هاش دروغ بگه. دروغ اولین پله برای افتادن تو چاه رذالته!

پارت اول با سبدی از پرتغال، از در خانه خارج شدم. مادر، پدر و خواهرم توی نخلستون سفره پهن کرده بودن تا اون‌جا غذا بخوریم. عجب هوای دلپذیری بود؛ مثل روزهای بهاری بود تمیز و پاک!  هوای تازه رو

پارت دوم  انیسه خواهر کوچیک‌تر من، اون الان بیست سالشه و من بیست و سه سالمه با این‌که انیسه هم بین دخترهای عرب و عشیره‌ی ما دیر شوهر کرده ولی من دیگه آخر ترشیدگی‌ام و نمی‌دونم چه حکمتی بود که هر

  • مدير ارشد

d78d_l25t_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇

https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇

https://forum.98ia2.ir/forum/77-آموزش-نویسندگی

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@Tara.S

ویراستار: @asma.r

ناظر: @Q.S.GALA

به نکات زیر توجه کنید:👇

1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.

2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.

3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.

4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.

5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.

@اومای

*درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.*

اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.

🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹

"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

وقتی بیرون رفتم همزمان مادر داخل رفت و زیر لب غر غر میکرد نگاهی به دور بر انداختم کنار ماشینی که وسایل انیسه رو آورده بودیک ماشین آلبالویی خوشگلم گذاشته بود که یک مرد خوش پوش بهش تکیه داده بود و داشت با رائد صحبت میکرد که فکر کنم صاحب ماشین بود به پشت بود و من چهرشو نمیدیدم اما قد بلند و رو فرم بود حداقل یک سر از رائد بلندتر بود،اونطرفتر هم راننده بالای کامیون ایستاده بود و منتظر بود تا بارو خالی کنند فک کنم رائد کارگر نگرفته بود و از راننده خواسته بود تا کمک کنه چون غیر از اون سه تا کس دیگه ای رو نمیدیدم همینطور که داشتم به اطراف نگاه میکردم انیسه کنارم ایستاد و با آرنجش پهلوی بیچاره ی من و مورد عنایت قرار داد و گفت :چیه به چی زل زدی اینجا واینسا بیا کمک

+:خوب حالا چرا میزنی پهلوم سوراخ شد 

_:خب نمردی که ،،بیا دیگه 

این و گفت و خودش به سمت ماشین رفت منم که چاره ی دیگه ای نداشتم چادرم و مرتب کردم و به سمتشون رفتم ،رائد تا مارو دید گفت: شما چرا زحمت بکشید خانوما شما برید تو ما خودمون میاریم با این حرف رائد ،نگاه اون مرد هم به سمت ما جلب شد برگشت و به من نگاه کرد نگاهم تو نگاهش قفل شد عجب چشمایی داشت سیاه سیاه به رنگ سیاه چاله ،انگار تو رو میندازن تو ی سیاه چاله ای که دیگه ازش راه فراری نداری و تا آخر عمر اون تو اسیری قد بلند بود و هیکلی از اون هیکل ورزشیا ریش و سبیل داشت و موهای پر مشکیشو به سمت بالا حالت داده بود همین طور که داشتم نگاهش میکردم لبخند زد یهو به خودم اومدم و سرمو پایین انداختم و استغفار کردم ،مرد خندید و گفت :رائد جان معرفی نمیکنی ؟

رائد :خانومم و که میشناسی و این خانوم هم خواهر خانومم هستن نورا خانوم و ایشونم پسر عمه ی من هستن آقا عثمان ،تو بازار همدیگه رو دیدیم خیلی وقت بود عراق نبود خارج کشور بود ترکیه ،دیگه زحمت کشیدن دعوت قبول کردن و تا اینجا اومدن 

+:خوش اومدید ،خوش بختم 

راننده گفت :آقا اگه تعریفاتون تموم شد بار و خالی کنید من میخوام برم هزار کار دارم 

رائد گفت :بله چشم ببخشید الان انجام میشه 

عثمان گفت :بزار کمکت کنم رائد 

با این حرف کتشو در آورد و به سمت من گرفت گفت :نورا خانوم میشه این و برای من نگه دارید 

+:بله حتما براتون میزارم داخل 

با لبخند خاصیگفت :ممنون میشم خانوم 

از طرز حرف زدن و لبخندش خیلی خجالت کشیدم سریع رفتم داخل خونه و کتش و آویزون کردم همون لحظه مادر گفت ی سر به غذا بزن آماده شه د بیرون رفت  از پشت پنجره ابستادم و نگاه کردم 

انیسه و مادر اونجا بودن و هی دستور میدادن و حرف میزدند چشمم افتاد به عثمان که از انباری بیرون اومد نگاهش به من خوردو لبخند زد سریع پرده رو انداختم ورفتم تو آشپزخونه نمیدونم چه مرگم شده بود نمیتونستم چشم ازش بردارم   اونم بدتر هی نگاه میکرد و لبخند میزد نکنه پیش خودش فکر کرده من دختر بدیم و دارم بهش نخ میدم وای خدای من، همون موقع تصمیم گرفتم تا وقتی اون اونجاست از آشپزخونه بیرون نرم و چشمم بهش نیوفته 

@Q.S.GALA

ویرایش شده توسط اومای
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

تلفن خونه زنگ خورد رفتم سمت تلفن جواب دادم :بله بفرمایید ،این صدای عمه طاهره بود که از پشت خط میومد و شادی به قلبم ریخت

گفتم :سلام عمه جون خوبی چه عجب یادی از ما کردی 

_:سلام دخترم ،سلام به روی ماهت عزیزم ،هی عمه جان گرفتاری زیاده ،بابا خوبه مادر چطوره 

+:الحمدالله همه خوبن ،عمه نمیای ی سری بهمون بزنی از کجا زنگ میز نی شماره رو نشناختم 

_:قربونت برم عمه من اومدم اربیل دلم برا بابات ی ذره شده با احمد با هم اومدیم اونم دل تنگتون بود این چند روز همش میگفت بریم خونه ی دایی دلم برا دایی اینا  تنگ شده 

+:زنده باشن عمه جان پس کجایید چرا نیومدید خونه 

_:میایم عمه میایم الان اومدم خونه ی خواهر شوهرم گفتم ی سریم به اونا بزنم تا غروب اینجاییم و شب میایم اونجا مزاحم میشیم 

+:مراحمی عمه به آقا احمد هم سلام برسون شب منتظرم غذای دلخواهت و برات میزارم 

_:دستت درد نکنه گلم باشه پس فعلا خدافظ

+:منتظرم خدافظ عمه جان

گوشی و قطع کردم و رفتم سمت اتاق بابا درو آروم باز کردم بابا خوابیده بود میخواستم بهش خبر بدم و بگم عمه داره میاد وقتی دیدم خوابه برگشتم تو آشپزخونه و مواد مورد نیاز غذا رو بیرون اوردم تا برای عمه ی غذای عالی درست کنم 

همین طور که مشغول بودم از پشت سر یکی صدام کرد خیلی ترسیدم هیینی کشیدم برگشتم دیدم عثمان ایستاده و داره نگام میکنه به خودم اومدم دیدم چادر سرم نیست اما خب خدا رو شکر لباسم بلند بود 

گفت :شرمنده نورا خانوم ترسوندمتون

+:خواهش میکنم اشکال نداره چیزی میخواستید

_:بله میخواستم بدونم دستشویی کجاست 

+:بله همراهم بیاید 

اون و به سمت دستشویی همراهی کردم ،پسره چه زود خودمونی شد پاشده تو خونه راه افتاده دستشویی که دم در تو تو آشپزخونه چیکار داری والا باید جوانب احتیاط و رعایت کنم ،درسته که خارج بوده اما باید بدونه اینجا فرهنگ و اعتقادات چطوریه اونجا که بزرگ نشده فقط چند سال اونجا بوده البته اینجا هم دیگه مثل قبل نیست  ولی هنوز خیلی چیزا حرمت داره  ،واقعا که اصلا بیخیال پاشم برم سر کارم باز به آشپزخونه برگشتم و کار شام تموم کردم دیگه نفهمیدم اون پسر بعد از دستشویی کجا رفت چند دقیقه بعد صدای نورا نورا جان گفتن مادر بلند شدامروز مادر طور دیگه ای شده بودبا من خوب بود حالا یا از ذوق جهیزیه انیسه بود یا میخواست جلوی رائد و فامیل از خارج برگشتش آبرو داری کنه   به سمتش رفتم گفت :مادر جان ناهار آمادست سفره رو بنداز 

سری تکون دادم و به آشپزخونه رفتم انیسه هم اومد کمک عجب بودباهم دیگه سفره رو چیدیم وقتی سفره کامل شد و همه اومدن گفتم : با اجازه تون نوش جونتون 

میخواستم بیام بیرون که صدای عثمان که من و مخاطب قرار داده بود مجبور به ایستادن کرد 

@Q.S.GALA

ویرایش شده توسط اومای
  • پسندیدم 6
  • باحال بود 1
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

عثمان :نورا خانوم افتخار نمیدید با ما غذا بخورید 

+:استغفرالله این چه حرفیه من پا پدرم ناهار میخورم  

_:پدرتون ؟!چرا ایشون نمیاند که با ما غذا بخورند تا ماهم باهاشون آشنا شیم ؟خونه نیستن بعدا میاند ؟

رائد گفت :نه عثمان جان پدرخانوم من بیمار هستن و توی اتاق خودشون غذا میخورند و نورا خانوم زحمت میکشن و از ایشون پرستاری میکنند

+:نگید آقا رائد وظیفه چه زحمتی لحظه لحظه اش برام شیرینه

عثمان :شرمنده نمیدونستم انشاالله خدا شفا بده اگه اجازه بدید بعد از ناهار ایشون و زیارت کنیم 

مادر گفت :بله این چه حرفیه انشاالله بفرمایید غذا از دهن افتاد 

من از اتاق خارج شدم و برای بابا و خودم غذا بردم اول قرصاشو بهش دادم با هم کمی خوش و بش کردیم و با هم غذا خوردیم 

بابا گفت :اومدن

+:آره یکساعتی میشه 

_:همه چیز خریده بودن 

+:نمیدونم من چیزی ندیدم ولی ی کامیون بود 

بابا آهی کشید و دیگه چیزی نگفت مادر نباید به بابا اینطور توهین میکرد اون که انتظاری غیر از مشورت نداشت ،دیدم بابا خیلی تو خودش و گرفتس گفتم بابایی یه خبر خوش 

بابا:خوش خبر باشی عزیزم چیشده بابا

+:عمه طاهره داره میاد

_:عمه طاهره ! چه عجب 

+:صبح زنگ زد گفت اومدن اربیل الان خونه ی خواخرشوهرشند شب میاند اینجا 

_:با کی اومده 

+:اینطور که گفت با احمد 

_:خوبه دلم برای احمد خیلی تنگ شده بود 

+:راستی دخترم ی صدای غریبه از بیرون شنیدم کی بود کارگر آورده بودن

_:نه یکی راننده ماشین بود یکی پسر عمه ی رائد 

+:پسر عمه ی رائد! ،پس چیزی نگفتی اونم دیشب اومد 

_:نه باباجون دیشب بیاد چیکارمثله اینکه امروز تو بازار دیده بودنش آوردنش اینجا والا رائد میگه خیلی سال ندیدمش و خارج بوده تازه برگشته عراق اینگار ترکیه بوده

یهو با صدای در صحبت منم قطع شد چادرم و مرتب کردم و گفتم: بله دیدم رائد همین طور که یا الله میگفت داخل شد و عثمانم پشت سرش،رائد شروع به احوال پرسی با پدر کرد و پسر عمه شو معرفی کرد  ،مادر هم چند لحظه بعد وارد شد مادر رفت نزدیک پدر نشست خدا پدر این عثمان و رائد و بیامرزه که مادرمن یکم تو رودر وایسی قرار بگیره بفهمه شوهریم داره همین طور که داشتم به این موضوعات فکر میکردم صدای عثمان به گوشم خورد که میگفت :خوشحالم که شما رو زیارت کردم 

بابا :ممنونم پسرم

عثمان :ماشاالله شما ی عرب کاملید آقا عدنان هم شما هم حوریه خانوم من موندم نورا خانوم چهرشون به کی کشیده تا وقتی شما رو ندیده بودم پیش خودم گفتم حتما به شما رفتن ولی الان دیدم نه اینطور نیست 

بابا با این حرف عثمان اخم هاشو تو هم کشید،مادر یهو گفت پاشو نورا دختر برو کمک خواهرت ظرفا رو بشورید ظرفهای تو اتاقم برداشتم و به سمت در رفتم  وقتی داشتم از اتاق خارج میشدم شنیدم که مادر رو به عثمان گفت :نورا به مادر بزرگش رفته ،با آهانی که از زبون عثمان شنیدم در بسته شد و دیگه نفهمیدم پشت در چخبره اما من ی عکس از مادر بزرگم دیده بودم با اینکه سیاه و سفید بود ومال خیلی قدیم ولی تو عکسم مشخص بود که اون چشم رنگی نیست به نظرم اصلا شبیهش نیستم ،این سوال عثمان و اخمای در هم بابا و جواب نا به جای مادر و خیلی چیزای دیگه ذهنم و مشغول کرده بود

@Q.S.GALA

ویرایش شده توسط اومای
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم 

به آشپزخونه رفتم دیدم ظرفا رو هم تلنبار شده پس کو این انیسه خانوم حتما طبق معمول رفته به خودش برسه تا تو دل رائد بیشتر جا واکنه بابا نمیخواد این پسر همین طوری وا داده والا ،دختره ی لوس انگار نه انگار شوهر و فامیل شوهر اون مهمونن همه ی کارا رو سر من میریزه و میره بیخیال کار همیشگیمه من دیگه باید عادت کرده باشم نباید غر بزنم ،شروع کردم به شستن ظرفا و جمع جور کردن آشپزخونه بعد از تموم شدن کارا به سمت سماور رفتم چایی ریختم تو سینی چیدم به همراه خرمایی که از نخاستون خودمون رسیده بود به سالن رفتم اما کسی اونجا نبود یکم بیرون و برسی کردم دیدم نه اونجا هم نیستن تعجبکردم پس اینا کجا رفتن آخه از مادر بعید بود بزاره مهمونی زیاد تو اتاق پدر بمونه ولی با اینحال گفتم شاید هنوز اونجا باشند به سمت اتاق پدر رفتم صدای خنده ی بابا میومد بعد از این همه وقت صدای خندشو میشنیدم خیلی خوشحال بودم در اروم باز کردم و داخل شدم با ورودم سر عثمان سیصدو شصت درجه به سمت من چرخید و لبخندی زد انگار این بابا از نسل جغداست  ،رائد به سمتم اومد و سینی چایی از دستم گرفت تا تعارف کنه ،انیسه هم طبق پیش بینی به خودش رسیده بود و کنار مادر نشسته بود منم کنار انیسه نشستم یهو عثمان رو کرد به سمتم و گفت :نورا خانوم وقت نشد ازتون تشکر کنم واقعا دست پختتتون عالی بود حرف نداشت خیلی جسبید 

با تعریفی که ازم کرد حسابی گر گرفتم و خوشحال شدم تا حالا غیر بابا هیچکس ازم تعریف و تشکر نکرده بود من همیشه مثل کلفت بودم برای اولین بار حس خوبی بود گفتم :نوش جونتون خوشحالم دوست داشتید 

مادر گفت :آقا عثمان دست پخت هر دوی دخترای من عالیه انیسه از نورا هم بهتره شب بمونید و دست پخت انیسه جون و بخورید

انیسه یک لحظه از حرف مادر جا خورد آخه خودشم میدونست که دست پختش افتضاحه و هر وقت رائد میاد متوسل به منه که ی موقع نگم من غذا پختم اما سریع با چشم غره ی مادر به خودش اومد و با صدای پر عشوه ونازکی گفت :مادر لطف داره آره آقا عثمان شبم بمونید 

من از رنگ عوض کردن انیسه خیلی جا خوردم دیگه چه برسه به رائدبیچاره رائد از این طرز حرف زدن انیسه بدش اومد واخماشو در هم کرد و سرشو پایین انداخت حس کردم الان خودشو در برابر عثمان ضعیف میبینه که انیسه با وجود اون داره دلبری میکنه هم دلم برای رائد سوخت و هم از طرفی میخواستم حال انیسه رو بگیرم گفتم شرمنده انیسه جون من شام شب و از ظهر گذاشتم به تو نمیرسه دیگه

یهو عثمان با خنده ی بلندی گفت :ممنون که به فکر من بودید 

از این حرکتش نارحت شدم که غذا پختن من و به خودش گرفت و فکر کرد من میخوام جلب توجه کنم منم که اینطور دختری نبودم گفتم نه آقا عثمان اشتباه نشه من نمیدونستم شما شبم میمونید البته مهمون حبیب خداست و تاهر وقت دوست داشتید بمونید قدمتون روی چشم اما شب مهمون ویژه داریم واسه ی اونا تدارک دیدم 

مادر گفت :مهمون !!کی قراره بیاد چرا من چیزی نمیدونم

بابا گفت :طاهره و احمد دارند میاند

مادر انگار ی لحظه یادش رفت مهمون داریم اخماشو در هم کرد و گفت :طاهره !!!تو دعوتش کردی چرا؟

بابا گفت :اولا مهمون حبیب خداست و چرا نداره دوما خواهرمه و هر وقت دلش خواست میاد بعدم خودشون قبل از ظهر زنگ زدن گفتن اربیلین شب میاند اینجا شما سرت شلوغ بود متوجه نشدی

مادر با سقلمه ی انیسه به خودش اومد و شروع کرد به لبخندای الکی زدن فهمید که جلوی رائد و عثمان خراب کرده رو کرد به ما گفت :قدمشون روی چشم

از وقتی که یادم میاد مامان و عمه با هم مشکل داشتن پوزخندی زدم که سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم سر بلند کردم دیدم عثمان با نگاهش داره قورتم میده یک لحظه احساس شرم و گناه با هم اومد سراغم پاشدم و با اجازه ی سریع از اتاق خارج شدم و خودم و به حیاط رسوندم تا یکم هوابهم بخوره نزدیک عصر بود و هوا رو به خنکی میرفت و دیگه از اون گرمای طافت فرسا خبری نبود همین طور که قدم میزدم خودم و نزدیک انبار دیدم رفتم و در انبار و باز کردم از ته انبار تا دم انبار کلی وسیله چیده شده بود همه چیز بود از یخچال و تلویزیون گرفته تا چیزای دیگه 

همین طور اونجا ایستاده بودم و تو فکرای خودم غوطه ور بودم نفهمیدم چقدر گذشته که با صدای در به خودم اومدم رفتم سمت در دیدم عمه و احمد پشت در ایستادن

@Q.S.GALA

ویرایش شده توسط اومای
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

سریع به سمت در رفتم درو باز کردم گفتم :سلام عمه جون خوش اومدی 

عمه :سلام به روی ماهت دخترم

تو آغوش عمه فرو رفتم بعد از چند ثانیه از آعوشش بیرون اومدم عمه پرسید :بابات خوبه عزیزم 

+:آره خداروشکر از صبح که بهش گفتم داری میای دل تو دلش نیست منتظرته 

_:قربونش برم منم دلم براش ی ذره اس

با صدای احمد که گفت :دختر دایی احتمالا منم وجود خارجی دارم ،تازه متوجه احمد شدم به سمتش برگشتم و گفتم :وای احمد آقا سلام ببخشید از بس از دیدن عمه خوشحال شدم حواسم پرت شد شما خوبید خوش امدید بفرمایید داخل 

احمد :ممنون خوش باشی خوب بودم شما رو دیدم بهتر شدم خودت خوبی 

با این حرف احمد گونه هام گل انداخت و خجالت کشیدم گفتم :منم خوبم خدا رو شکر بفرمایبد داخل 

از جلوی در کنار رفتم عمه و احمد وارد شدن با سرو صدای ما مادر و انیسه هم دم در اومدن مادر با خوش رویی ساختگی با عمه حال و احوال کرد همه میدونستیم که این لبخندهااز صد تا فحش بدتره ولی خب چ کنیم هر دو با هم مشکل داشتن و شاید علت اینکه عمه زیاد اینجا نمیومد هم همین بود بلاخره خوش و بش ها تموم شد و همه به سوی داخل حرکت کردند 

اومدم از کنار انیسه برم داخل که انیسه جوری که فقط من بشنوم گفت :خودشیرینیت تموم شدفکر کردی احمد میاد تو رو بگیره 

و با اخم های درهم از کنارم رد شد منم مات همون جا ایستادم نمیدونم این دختر امروز چش شده بود اون از عشوه هایی که برای عثمان میومد اینم از حالا اصلا انگار نه انگار دختره شوهر داره ،بیخیالی گفتم و داخل شدم احمد و عمه به اتاق بابا رفته بودند رفتم براشون چایی و خرما برداشتم و به اتاق بردم مادر و انیسه و رائد و عثمان هم اونجا بودن وقتی وارد شدم رائد میخواست بیاد طرفم چایی و بگیره که احمد زودتر بلند شد و اومد طرفم و آروم گفت: به به این چایی خوردن داره 

بعد به سمت بقیه رفت تا چاییو تعارف کنه عمه صدام کرد گفت بیا پیش من بشین عزیزم رفتم کنار عمه جاگیر شدم سر چرخوندم که بقیه رو ببینم دیدم عثمان با چشمای به خون نشسته داره به احمد نگاه میکنه و بعد رو شو کرد سمت من و ی نگاه بدی بهم کرد ی آن از نگاهش ترسیدم خدایا این چش شده بود چرا همه امروز ی طورین یکم زل زل نگاه کرد و بعد یکدفعه از جاش بلند شد گفت با اجازه من دیگه میرم 

بابا گفت :کجا پسر بمون شام کنار ما باش 

عثمان :نه ممنون باید برم یهو یادم اومد جایی کار دارم 

رائد :بودی حالا کجا عثمان 

عثمان :نه رائد باید برم

راید :پس تا دم در همراهیت میکنم 

هر کسی چیزی گفت و تعارفی تیکه پاره شدو بلاخره عثمان از خونه ی ما رفت اما این رفتار آخرش برای من سوال شده بود 

بعد از کمی خوش و بش با عمه و خوردن شام بلاخره اماده شدیم برای خوابیدن با اسرار من عمه به اتاق من اومد و احمد کنار پدر موند قبل از خواب با عمه کلی حرف زدیم و خندیدیم  پو از همه جا تعریف کردیم ولی چون عمه خسته راه بود زیاد خستش نکردم و زود به خواب رفتیم

صبح با صدای عمه که داشت نماز میخوند از خواب بیدار شدم منم رفتم وضو گرفتم و اومدم نمازمو خوندم عمه عادت داشت بعد از نماز دیگه نمیخوابید با هم به اشپزخونه رفتیم تا صبحونه درست کنیم 

عمه رو به من گفت :عمه جان تو نمیخوای دیگه ی فکری به حال خودت بکنی 

+:چه فکری عمه جان مگه چیزی شده حالم بده

_:نه دختر نمیگم حالت چیزیشه میگم باید به فکر ازدواج باشی دیگه 

با این حرف عمه خجالت کشیدم و سرم و پایین انداختم عمه شروع کرد به خندیدن و گفت :چه خجالتیم میکشه عمه جان خجالت نداره ماشاالله دختر بزرگ و عاقله ای هستی بهتره زودتر ازدواج کنی انیسه خم چند وقت دیگه میره سر خونه و زندگیش تو میخوای اینجا بمونی و غر غرای مادرت و تحمل کنی 

به عمه چیزی نگفتم ولی توی دلم گفتم کجایی عمه جان هر چی خواستگار خوب یابد اومد ی جوری پرید که دیگه کسی نمیاد همه فکر میکنندمن مشکلی دارم که دختر بزرگه نشسته و دختر کوچیکه رو شوهر دادن با اینحال لبخندی زدم و گفتم :آخه بابام گناه داره تنها میشه مادر زیاد درست رسیدگی نمیکنه

عمه :این چه حرفیه دختر وظیفه ی اونه وقتی تو بری خونه ی بخت و سرو سامون بگیری اونم فکر خودش و میکنه بعدم غلط کرده رسیدگی نمیکنه چرا تا بابات جوون بود هی رفت و اومد تا خودش و غالب کرد حالا که دیگه مریض و زمین گیر شده دیگه ازش نگه داری نمیکنه باید ی درس درست و حسابی به این زن بدم اگه نمیتونه بره کنار داداشم و میبرم پیش خودم رو چشمام میذارم 

+:عمه جان تو رو خدا چیزی نگید بعد دق و دلش واسه ی منه بعدم مادر نمیخوام ناراحت بشه 

 

_:کدوم مادر.....اصلا غلط کرده دق و دلش و سر تو خالی میکنه ولی باشه بخاطر تو چیزی بهش نمیگم 

+:عمه چرا گفتی کدوم مادر

_:هیچی عمه از دهنم پرید 

خواستم سوال پیچش کنم همون موقع از پشت در صدای یا الله گفتن احمد اومد 

@Q.S.GALA

ویرایش شده توسط اومای
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم‌

چادرم و درست کردم و گفتم بفرمایید احمد وارد شد با هم احوال پرسی کردیم احمد گفت :صبح به این زودی عمه و برادر زاده چی میگند 

عمه :هیچی پسر همینطوری داشتیم رفع دل تنگی میکردیم 

ی چایی گذاشتم جلوی احمد گفت دست شما درد نکنه دختر دایی جان 

+:خواهش میکنم نوش جونت

ی لحظه حواسم رفت به عمه که دیدم داره با لبخند به من و احمد نگاه میکنه اومدم کنار ایستادم و گفتم عمه جان صبحونه بیارم 

_:بیار دخترم دست درد نکنه

احمد :مادر الان بذار زن دایی اینا بیدار شند بعد با هم میخوریم 

عمه :اگه تو میخوای صبر کنی با زن داییت صبحونه بخوری صبر کن من گشنمه دلم داره ضعف میره اون میخواد لنگ ظهر بیدار شه

احمد :مادر ما مهمونیم اینطوری نگو 

عمه :آره ما مهمونیم درست اما کسی که مهمون میاد خونش تا لنگ ظهر نمیخوابه بیدار میشه به مهمونش میرسه

احمد :مادر من شما خواب نداری از اذان به بعد بیداری اونجا چه تقصیری دارند 

دیدم اگه مداخله نکنم یکی عمه میگه و یکی احمد میخواند تا شب ادامه بدن پس گفتم :چه اشکال داره بعدم عمه مهمون نیست خودش صاحب خونس تاج سر ماست بعدم حالا تا مادر اینا بیدار بشند عمه دوباره گشنش شده 

احمد :لاالااله الله،باشه مادر من شما صبحونت و بخور و پاشد از آشپزخونه خارج شد 

سینی صبحانه رو جلوی عمه گذاشتم عمه گفت :والا من نخوام با اون عجوزه غذا بخورم باید کی و ببینم 

+:عمه مادرمه ها بدم میادا پشت سرش حرف میزنی 

_:جلو روشم میگم پشت سرش چیه 

+:نگو عمه جان  پشت سرش غیبه جلو روش ناراحت کردن ی مومن 

عمه دوباره اومد ی چیزی بگه گفتم بسه عمه جون میدونم تو گذشته باهم مشکل داشتید اما خب گذشته ها گذشته بعدم این دعوا ها بین عروس و خواهرشوهر عادیه 

_:باشه عمه جان بخاطر تو هیچی نمیگم اما تواز گذشته ها چی میدونی اگه میدونستی جه اتفاقایی افتاده هزار بار بدتر از من رفتار میکردی 

+:عمه چرا شک به دلم میندازی خوب بگو ببینم چی شده 

_:تا بابات نخواد من چیزی نمیتونم بگم

+:بابام چه ربطی به اون داره باید چی و بدونم میسه واضحتر بگید من متوجه شم

_:صبر کن عمه جان به موقع اش همه چیزو میفهمی 

عمه خیلی ناشیانه حرف و عوض کرد و گفت :میگم این راید نمیخواد بره خونشون چه معنی داره هرشب هرشب ور دل دخترس ،پاشم برم ببینم اینا نمیخواند بیدار بشن  ،اصلا این احمد کجا رفت،

عمه حرف و عوض کرد تا من ازش سوال نپرسم و از آشپزخونه خارج شد و من و با یک دنیا سوال تنها گذاشت 

حدود نیم ساعت بعد همه دور سفره ی صبحونه تو اتاق پدرم نشسته بودیم البته این خواسته ی عمه بود که مادر نتونست مخالفت کنه بعد از صبحانه رائد عزم رفتن کرد نمیدونم دیشب با انیسه چش شده بود که با یک من عسلم نمیتونستی بخوریش انیسه هم بدتر از اون مادر که مثل اینکه از چیزی خبر نداشت هی با نگاهش با انیسه کلنجار میرفت که به شوهرش محبت کنه ولی افاقه نمیکرد و گوشش بدهکار نبود بلاخره رائد رفت و همه یه طوری خودشون و سرگرم کردن ،رفتم به آشپزخونه تا هم ظرفهای صبحونه رو بشورم هم براب ناهار غذا بذارم عمه هم اونجا بودهمبن طور که داشتم کار رو انجام میدادم احمد ازپشت در عمه رو صدا کردعمه هم پاشد و بیرون رفت این مادر و پسر خیلی مشکوک میزدند موقع ی صبحونه هم باهم پچ پچ میکردند حتی ی بار بابا رو به احمد گفت چیزی شده احمد گفت نه دایی جان بعدا با هم حرف میزنیم 

امروز روز خیلی کسل کننده ای شده برام همش دارم به اتفاقات این چند وقت فکر میکنم کارم تموم شدو رفتم سمت اتاق پدر که داروهاشو بهش بدم از داخل اتاق صدلی حرف زدن میومد بابام خیلی عصبی بود اومدم برم سمت اتاق تا ببینم چخبره ولی پشیمون شدم به خودم گفتم استراق سمع گناه راهم و کشیدم به سمت اتاقم رفتم وقتی در اتاق و باز کردم دیدم انیسه رو به پنجره و پشت به در وایساده این اینجا چیکار میکرد

گفتم انیسه جان چیزی میخواستی خواهر

_:به من نگو خواهر عوضی 

جا خوردم خیلی جا خوردم مگه من چیکار کرده بودم که باهام اینطوری حرف میزد اومد جلو روبروم ایستاد گفتم مگه من چیکار کردم که اینطور میگی 

_:بگو چیکار نکردی ی خورده براعثمان چشم و ابرو میای تا ازت تعریف کنه حالام که میخوای قاپ احمد و بدزدی خجالت نمیکشی این کارا رو میکنی

از این طرز حرف زدنش خیلی ناراحت شدم گفتم :چی میگی تو من کی چشم و ابرو اومدم قاپ دزدیم هااان

_:صداتو برا من نبر بالا دیدم داشتی با احمد یواشکی حرف میزدی نکنه میخواستی خرش کنی بیاد خواستگاریت

+:من کی یواشکی با احمد حرف زدم

_:خودت و به موش مردگی نزن بخدا اگه بزارم خودت و بندازی به احمد 

با این حرفش داغ کردم گفتم اصلا انداختمم اندختم به تو چه ربطی داره پسر عمه ی خودمه تو که شوهر داری دیگه جوش چی و میزنی نکنه تازگی مد شده چند تا چند تا شوهر کنند 

با این حرفم عصبانی شد هلم داد سمت در و گفت اگه گذاستم حالا میبینی و از اتاق خارج شد 

کمرم بدجوری درد گرفته بود اشک تو چشم هام جمع شده بود نه بخاطر کمر درد بلکه بخاطر حرف هایی که انیسه زده بود بعد دلم سوخته بود همیسه پیش خودم فکر کرده بودم انیسه نسبت به احمد خیالاتی داره اما وقتی عمه واسه ی انیسه پسر همسایشون و اوردو انیسه جواب مثبت داد پیش خودم گفتم من اشتباه کردم ،همون طور که گوشه ی دیوار بودم سر خوردم رو زمین و چشمه ی اشکم جوشید همون لحظه عمه وارد شد 

@Q.S.GALA

ویرایش شده توسط اومای
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

عمه گفت :چیشده دختر چرا این گوشه کز کردی و اشک میریزی 

گفتم چیزی نیست عمه جان ی خورده کمرم درد میکنه 

_:من نباشم عمه از بس از تو کار میکشندداری نابود میشی 

+:خدا نکنه عمه

_:پاشو تا به احمد بگم بیاد ببریمت دکتر 

+:نه عمه لازم نیست خوب میشه

_:این حرف و نزن دختر اگه خوب بودی اینطوری اشک نمیریختی پاشم احمد و صداکنم

عمه اومد بره احمد و صدا کنه که دست گذاشتم روی دستشو گفتم بشین عمه اشک من از درد کمر نیست از درد قلبمه 

دیگه دست از همه چیز برداشته بودم ی شونه میخواستم که سر بزارم روش و همه چیز و تعریف کنم گریه کنم و عقده هام و خالی کنم کی بهتر از عمه بهتر از مادرم مادری کرده بود میدونستم آروم نمیشینه و بعد ی دعوای مفصل داریم اما دست از دلم برداشتم گفتم از کارای مادرم از رفتارای انیسه همه رو گفتم حتی حرفایی که الان بهم زد گفتم و اشک میریختم عمه هم پا به پای من اشک میریخت ،عمه یهو بلند شد و گفت نمیزارم دیگه بیستر از این اذیت شی با خودم میبرمت هم تو رو هم پدرت اینم بمونه اینجا ببینم میخوادتنهایی چیکار کنه 

+:بشین عمه من اینا رو نگفتم تا شما بری دعوا درست کنی یا من و با خودت ببری فقط گفتم تا دلم خالی بشه و یکم آروم بگیرم نمیخوام هیچ کس از حرفایی امروزمون با خبر شه قول میدید 

_:نمیتونم

+:عمه تو رو خدا جون من جون احمد که اینقدر دوستش داری جون بابام 

_:قسم نده دختر

+:خواهش میکنم

_:خیله خب بین خودمون میمونه به هیچکس نمیگم 

+:ممنون

_:میدونی چرا انیسه این حرفا رو بهت زده 

+:نه چرا

_:به دو دلیل اول اینکه اومدن من اینجا با احمد این موقع بی دلیل نیست دلیلشم تویی اومدم تو رو برا احمد خواستگاری کنم انیسه خوب فهمیده دختر باهوشی شایدم دختر فالگوشیه چون با پدرت حرف زدم و قرار شد خودش باهات حرف بزنه بعد من خواستگاری و رسمی کنم احمد خواطرتو خیلی میخواد دوم هم اینکه قبل از اینکه انیسه با رائد عقد کنه انیسه به احمد پیشنهاد ازدواج داداحمدم از انیسه خوشش نمیومد اومد به من گفت که انیسه میگه دوست دارم و بیا باهم ازدواج کنیم اول بهش گفتم خب اگه توم دوسش داری دختر برادرمه منم بدم نمیاد حالا که خودش تورو میخواد ولی احمد گفت من از انیسه خوشم نمیاد ی جوری ازسرم بازش کن بعدم خندید و گفت عروس برات میارم دختر برادرم میارم ولی اون یکی و همون موقع بهم گفت تو رو میخواد اما بخاطر شرایط کارش نمیتونه پاپیش بذاره وگرنه همون موقع اومده بودیم و تو الان عروسم بودی یادته پارسال قبل عقدش دو هفته تنها خونه ی ما بود همون موقع این اتفاق افتاد منم از ترس اینکه بچم و تو رودر وایسی قرارش نده یا خدایی نکرده ی اتفاقی بیفته مجبور بشه بگیرتش بلاخره مرده، گفتم سریع آب پاکی و بریز رو دستش تا یک عمر مجبور نباشی مثل دا.....تا یک عمر مجبور نباشی با کسی که نمیخوای زندگی کنی از اون موقع ام خودم کم محلش کردم که بفهمه کجا چخبره احمدم بهش گفته بود که من تو رو نمیخوام و کس دیگه ای رو میخوام منم سریع رائد و اوردم گفتم دختره عقد کنه بره پی زندگیش تا از فکرو خیال در بیاد اما با این که عقد کرده اینگارهنوز نتونسته از فکرش بیرون بیاد

با حرفایی که عمه در مورد انیسه و احمد گفت فهمیدم علت رفتار انیسه چیه اما هر چی فکر میکردم علت رفتار مادرم و نمیفهمیدم گفتم :عمه حالا انیسه بخاطر آقا احمد با من لجه اما مادرم چی چرا اون با من لجه بعضی وقتا نفرین میکنه میترسم میگم مادر نکنه آهش بگیره به زندگیم اما هر چی فکر میکنم نمیدونم من کجا ناراحتش کردم هر کاری میگه انجام میدم بدون غر زندنی بین من و انیسه فرق میذاره چیزی نمیگم اما واقعا نمیدونم علت رفتارش چیه

عمه اشکش جاری شد و گفت به زودی و پاشد از اتاق رفت بیرون این حرف عمه یعنی چی  "به زودی" نمیدونم مثل میت شده بودم دیگه کشش نداشتم بالش گذاشتم و همونجا به خواب رفتم دلم میخواست بخوابم و دیگه بیدار نشم 

@Q.S.GALA

ویرایش شده توسط اومای
  • پسندیدم 4
  • باحال بود 1
  • ذوق زده 2
  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

با صدای عمه بیدار شدم گفتم وای من چقدر خوابیدم ساعت چنده 

_:اشکال نداره عزیزم چراهول کردی پاشو پاشو ی آبی به صورتت بزن بیا شام حاضره 

پاشدم لباسهامو مرتب کردم و به سمت دستشویی رفتم وضو گرفتم تا بیام نماز بخونم خدا من و ببخشه نماز ظهر و عصرم قضا شده بود بعد از نماز رفتم تو سالن دیدم کسی اونجا نیست رفتم سمت اتاق بابا همه اونجا بودن منم سلام کردم و وارد شدم نشستم کنار عمه و یکم غذا کشیدم و مشغول خوردن شدم یکم که گذشت عمه گفت :داداش اجازه هست حرفی که زدم امشب عملی بشه 

بابا با حرکت سر اجازه داد با اجازه ی باباموج خشم از سوی انیسه و مادر به سمت من روانه شد یک جوری من و نگاه میکردن انگار من عزیزشون و کشتم

بعد از شام پا شدم تو جمع کردن سفره کمک کنم که بابا گفت :نمیخواد تو بشین 

منم کنار بابا نشستم احمدم اون طرف بابا روبه روی من نشست مادر و انیسه هم بالاجبار عمه مجبور شدند سفره رو جمع کنند و اتاق و ترک کردند 

بابا گفت :دخترم نورا جان تو دختر عاقل و بالغی هستی و هر تصمیمی بگیری من بهش احترام میزارم پسر عمت احمد تو رو از من خواستگاری کرده خودت میشناسیش و میدونی چیکارست و چطور آدمیه حالا اختیار با خودت که احمد و قبول کنی یانه من همه چیز و به تو سپردم 

از شرم گونه هام سرخ شده بود و جرات نداشتم سرم و بلند کنم و به هیچ کدومشون نگاه کنم احمد که از من پرو تر بود گفت :دایی جان این حرفا رو باید پدرم باهاتون میزد اما خدا نخواست و اون خدا بیامرز عمرش به دنیا نبودکه این روز و ببینه شما همه چیز من و میدونید من و میشناسید اما میخواستم اگه اجازه بدید من با نورا خانوم حرف بزنم تا بیشتر با من آشنا بشه درسته که ما فامیلیم ولی از هم دور بودیم اینقدر رفت و آمدی نبوده که همه جوره اشنا باشیم خدا شاهده برای خودم نمیگم چون اگه یک درصد هم شک داشتم که نورا خانوم نمیتونه من و خوشبخت کنه و اون دختری نیست که من بتونم باهاش سازگاری کنم پا پیش نمیذاشتم من از انتخاب خودم مطمئنم میتونم بگم هیچ وقت تو زندگیم اینقدر مطمئن نبودم اما دلم میخواد نورا خانوم نه از سر علاقه ی شما به من یا از رو در وایسی با مادرم جواب بده میخوام خودش من و بشناسه و خودش من و انتخاب کنه 

حرف احمد تموم نشده بود که مادر با هول اومد تو که در داشت از جاش کنده میشد انگار از دست عمه فرار کرده بود بابا گفت :چخبره زن آرومتر

مادر هم ی لبخند زوری زد و اومد کنار من نشست 

بابا رو به احمد گفت :باشه پسرم من از چشمام به تو بیشتر اطمینان دارم هر جا میدونید برید باهم حرف بزنید 

احمد سمت بابا خم شد تا دست بابا رو ببوسه که بابا مانعش شد بابا با حرکت دست بهم حالی کرد که بلند شم احمد پاشد منم دنبال اون بلند شدم بعد از خارج شدن از اتاق احمد گفت کجا بریم 

+:حیاط خوبه‌

_:خوبه

با هم به حیاط رفتیم و روی تخت نشستیم 

احمد گفت :هر سوالی داری ازم بپرس 

گفتم :راستش نمیدونم چی بگم اینقدر یهوویی بود که ...حالا شما از خودتون بگید تا منم یکم ذهنم اماده بشه 

احمد شروع کرد،با لبخند گفت :همون طور که میشناسیم من احمدم ،احمد عبدالطارق فرزند جمیل عبدالطارق و طاهره خانوم عمتون ،دو تا خواهر دارم به اسم های صفیه و حمیرا که اسم هاشون اصلا با من همخونی نداره چرا چون یکیش اسم این مادر بزرگ و یدک میکشه یکی دیگشون اسم اون یکی و من فرزند آخریم و گل سرسبد مادرم بعد از من دیگه بچه دار نشد خدا خواست من یدونه ودوست داشتنی بمونم آخه تک پسرا دوست داشتنی ترن خلاصه از الان بگم با دوتا خواهرشوهرت کار سختی پیش رو داری 

(ازش ممنون بودم جوری حرف میزد و میخندید تا منم استرسم بریزه و راحتتر با این مسئله کنار بیام )

ادامه دادبیست و هفت سالمه و بعد از فارق التحصیلی از دانشگاه رفتم به خدمت ارتش در اومدم تو خونه ی بابام طبقه ی دوم مال منه پس بعد از ازدواج اونجا ساکن میشم هم مادرم تنهاست هم فعلا جایی دیگه نمیتونم برم نگی نگفتم از اول دارم میگم بایدبا مادر شوهر سر کنی ولی خوب خدا روشکر مادرم اینقدر دوست داره که فک نکنم با هم به مشکل بخورید یکی به من بگه چه از پیشم داری میبری و میدوزی یه موقع نورا خانوم تورو نخواد چه شوهر شوهریم میکنم نه !؟(شروع به خندیدن کرد ادامه داد) یه ماشینم دارم که معرف حضورتون هست و  حقوق ماهیانه ام هم ...اینقدره خب این از شرح حال بنده حالا هر سوالی دارید بفرمایید 

از این طرز حرف زدن اینقدر ریز ریز خندیده بودم که سرخ شده بودم رو بهش گفتم :نمیدونستم اینقدر شوخی 

گفت :اوه کجاشو دیدی  من چیزایی تو چنته دارما که نگو

گفتم :حالا دور از شوخی همیشه اینقدر شادید و شوخ طبع 

_:دروغ چرا نه بستگی به حال و احوال و روزم داره اما تا حالا سعی کردم اگه مشکل بدیم برام پیش اومد تو خونه نیارم و مادرم و ناراحت کنم امیدوارم تو زندگی شخصیه خودمم همین طور باشم اما بذاریدیه چیزی و بی تعارف بگم من هر اتفاق بدی و میتونم تحمل کنم و به رو نیارم حتی خدا نکرده مرگ عزیزامو اما با یه سری چیزام اصلا نمیتونم بسازم مثل دروغ و خیانت ،میدونم شما اهل دومی که اصلا نیستید اما میخوام اولی و حتی تو مواقع خیلی بدم ازش استفاده نکنید واقعا نمیتونم کنار بیام هیچی نگید بهتر از اینه که دروغ بگید 

+:دستون درد نکنه یعنی من دروغ گوم 

_:نه ناراحت نشید  این چه حرفیه ولی تو زندگی هر آن امکان هر چیزی هست 

+:خب شما که یه همچین چیزی و انتظار دارید خودتونم باید همین طور باشید

_:صددرصد همین طوره و از همین جا قول میدم هیچ وقت به شما دروغ نگم ودومیم که بیخیال 

+:منظورتون چیه که دومی و بیخیال

_: اخه با وجود همسر نازنینی مثل شما کی به خودش اجازه ی خیانت میده اصلا همچین کلمه ای در مورد شما وجود نداره

با این حرف احمد یکدفعه گر گرفتم این دومین باری بود که یه مرد ازم تعریف میکرد سرمو انداختم پایین و شروع کردم با لبه ی چادرم بازی کردن که یکم از استرسم کم بشه 

احمد خندید و گفت :مثل اینکه خراب کردم باید برم از اول خودم و معرفی کنم تا دوباره شما به حالت قبل برگردی خوب من احمد عبدالطارق 

خندم گرفت لبخندی زدم و گفتم نه احتیاجی نیست احمد آقا من دوست دارم درسم و ادامه بدم نظر شما چیه

احمد با لبخندی گفت :به نظر من عالیه من مشکلی ندارم به نظرم وقتی زن خونه باسواد باشه و تحصیلکرده ،هم خیلی متفاوت تر از یک زن بیسواد با خیلی از مسائل برخورد میکنه هم برای بچه ها بهتره تا هر مقطعه ای دوست دارید درس بخونید من با این مشکل ندارم

+:خوشحالم که اینقدر با فرهنگید اگه بخوام سر کار برم چی با اونم مشکل ندارید

_:راستش من منکر فعالیت های زن در جامعه نیستم هر زنی میتونه تو چارچوب شرع و قوانین به فعالیتش تو جامعه ادامه بده اما در مورد همسر خودم باید بگم دوست دارم خانه دار باشه 

 

+:آخه چرا من همیشه دوست داشتم بیرون از خونه کار کنم 

_:راستش چراش یکم خصوصیه اگه خدا قسمت کرد بعدا براتون میگم اما میخوام ازتون بخوام این خواهشم و رد نکنید چون واقعا برام مهم زنم خونه دار باشه هر فعالیتی و دوست داشته باشه میتونه انجام بده برای سرگرمی اما کار نه 

دیگه در مورد کار حرفی نزدم چون موضعش و قاطع معلوم کرده بود هر سوالی به ذهنم میرسید میپرسیدم اونم با حوصله جواب میداد نمیدونم چقدر گذشته بود که عمه جلوی در ظاهر شد و گفت :شما دو تا جوون هنوز حرف دارید تموم نشد این حرفا ما منتظریم شیرینی بخوریما 

به حرف عمه لبخندی زدم احمد به سمت من برگشت و گفت کاری به حرف مادرم نداشته باش هر چقدر از من سوال داشته باشی من اینجام تا به سوالاتت پاسخ بدم اصلا عجله نکن 

گفتم :نه بنظر خودم همه چیز و پرسیدم اما میشه بعدا هم اگه چیزی به ذهنم رسید بپرسم

_:البته حتما من دوست دارم با اطمینان خاطر تصمیم بگیری

+:شما واقعا رو خونه داری همسرتون مسرید

احمد خندید گفت :با احترامی که برات قائلم و دوست ندارم چیزی و بخوای بهش نرسی اما واقعا رو این مسئله تاکید دارم 

_:خب حرف دیگه ای هست 

+:فعلا چیزی به ذهنم نمیرسه 

_:خب وقتی رفتیم داخل چی جواب بدیم

+:من میخوام بیشتر فکر کنم

احمد کمی اخم در هم کرد اما سریع به خودش اومدو لبخندی زدو گفت :هر چی شما بگید ،بریم 

+:بله بریم 

باهم دیگه به سمت ساختمون راه افتادیم وقتی داخل اتاق بابا شدیم انیسه با چشمایی به خون نشسته به من نگاه میکرد و مادر با حالت غم انگیزی به انیسه ،عمه لبخندی زد و اومد طرفم وگفت :چی میگی دخترم دهنمون و شیرین کنیم یا نه

احمد گفت :مادرنورا خانوم احتیاج به فکر کردن داره لطفا عجله نکنید

عمه خندیدو گفت :باشه هر جور خودش بخواد

دوباره نگاهم کشیده شد سمت انیسه یاد حرفای بعد از ظهرش افتادم و خواستم حرصشو در بیارم گفتم اگه بابام اجازه بده من حرفی ندارم عمه جان 

احمد با تعجب به من چشم دوخته بود عمه از خوشحالی شروع به کل کشیدن کرد رفت سمت جعبه ی شیرینی و جلوی بابا گرفت گفت چی میگی داداش اجازه هست دهنمون و شیرین کنیم 

بابا لبخندی زد و ی شیریتی برداشت وگفت مبارکه 

عمه شیرینی و توی جمع چرخوند و از خوشحالی روی پای خودش بند نبود 

نگاهم به انیسه افتاد با حالت مغموم و دلگیری نگاهم میکرد اشک توی چشمهاش حلقه زده بود نگاهشو از من گرفت و به سمت احمد داد و اشکش ریخت سریع اشکشو پاک کرد و از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت،عمه با اینکه میدونست انیسه خاطر خواه احمد بود گفت :ا انیسه جان کجا

مادر که از همه چیز خبر داشت گفت :میره دستشویی الان میاد 

ولی تا آخر وقت از انیسه خبری نشد ،بعد از چند لحظه عمه رو به بابا گفت :داداش..

 @Q.S.GALA

ویرایش شده توسط اومای
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

عمه گفت :داداش اگه اجازه بدی ی صیغه ی محرمیت بین این دو تا جوون خونده بشه تا فردا برند کارای آزمایششون و عقد و انجام بدن انشاالله به امید خدا آخر هفته عقد کنند

بابا متفکر نگاهم کرد نمیدونم چی از چشمام خوند که گفت با صیغه مشکلی ندارم اما آخر هفته برای عقد زوده این دو تا جوون باید بهتر همدیگه رو بشناسند 

عمه دیگه رو حرف بابا حرفی نزد خوشحال بودم که بابا با عقد موافقت نکرد ولی ای کاش با صیغه هم موافقت نمیکرد 

عمه گفت :پس داداش اگه اجازه بدی فردا ی عاقد خوب و خوش نفس بگم بیاد تا بینشون صیغه بخونه

بابا گفت :لازم نیست طاهره میدونم تک پسرت و خیلی سرش آرزو داری اما بزار این کارا رو واسه عقدشون حالا صیغه رو خودم براشون میخونم بابا نورا بیا نزدیک احمد بشین 

رفتم نزدیک احمد نشستم بابا صیغه رو خوند و هر دوی ما قبول کردیم مدت صیغه شش ماهه بود مهریه ای که احمد در نظر گرفت البته به پیشنهاد بابا ی سفر به کربلا بود درسته ما سنی هستیم اما امام حسین رو دوست داریم و خیلی مقدس میدونیم عمه شروع کرد به دست زدن و کل کشیدن اومد کنارم و صورتم و بوسید وگفت :انشاالله بچه هاتون و ببینم و یک دستبند بزرگ قدیمی از تو جیبش در اورد و به دستم بست وگفت :این و مادر شوهر خدا بیامرزم بهم داد اونم از مادر شوهرش گرفته بود این دستبند موروثی که به عروس خانواده میرسه مواظبش باش خوشحالم که خدا بهم عمر داد و عروس تو رو دیدم احمدم جای پدرت خالیه

احمد با این حرف مادرش چشماش نم دار شد و چیزی نگفت ،تو مدتی که عمه و بابا در مورد عقد وصیغه و بقیه ی چیزا حرف میزدن مادر یک کلمه هم حرف نزد فقط تماشاگر مجلس بود انگار نه انگار که من دخترش هستم یادمه واسه انیسه چقدر خوشحال بود و حالا اینطوری، کم کم مجلس تموم شد و همه رفتن که بخوابن و قرار شد فردا من و احمد به آزمایش بریم من روی  آزمایش ژنتیک تاکید داشتم بلاخره ما فامیل بودیم و احتمال مشکل ژنتیکی بود با وجود مخالفت عمه احمد موافق بودجواب ازمایش ژنتیک دیر میومد و زمانبر بود عمه هم به خیال خودش میخواست چند روز که گذشت احمد بقیه ی مدت صیغه رو ببخشه و من و عقد دائم کنه که حالا این آزمایش ژنتیک مانعی بود برای خیالات عمه 

فردا صبح زود عمه بیدارم کرد و گفت :پاشو دخترم نمازت و بخون و با احمد راهی آزمایشگاه بشید 

پاشدم وضو گرفتم نمازمو خوندم و آماده شدم رفتم پایین سمت آشپزخونه که احمد نزدیک در ورودی صدام کردبا اینکه دلم ضعف میرفت سمت ماشین احمد رفتم و سلام کردم و سوار شدم لبخندای شاد احمد بی بدیل بود تا حالا اینقدر خوشحال ندیده بودمش احمدم سوار شد و سمت آزمایشگاه روند توی راه احمد حرفی نمیزد فقط ی آهنگ جالب گذاشته بود اما حواسم به حرکاتش بود انگار دیشب نخوابیده چون همش خمیازه میکشید میخواست از من پنهون کنه نزدیک آزمایشگاه بودیم که گفتم :احمد آقا انگار دیشب نخوابیدید هی خمیازه میکشید 

ماشین و دم آزمایشگاه پارک کردو به سمتم برگشت و گفت :مگه این چشمای خوشکل برا آدم خواب و خوراک میزاره 

متوجه جهیدن خون به زیر پوستم شدم هیچ وقت پیش خودم فکر نمیکردم احمد اینقدر رمانتیک باشه با هول و خجالت از ماشین پیاده شدم احمد هم از ماشین پیاده شد اومد کنارم و آروم زیر گوشم گفت :عاشق این حجب و حیاتم 

دیگه معطل نکرد و راه افتاد به سمت در آزمایشگاه فک کنم متوجه شد اگه ادامه بده ی خانوم قش کرده رو دستش میمونه که باید بهوشش بیاره منم دنبالش روان شدم

بعد از نوبت گرفتن احمد اومد کنارم نشست و گفت :میشه ی سوالی ازت بپرسم 

+:بله بفرمایید

_:دیشب چرا نظرت یکدفعه تغییر کرد 

نمیدونستم چی بگم و چطوری قانعش کنم اگه می گفتم بخاطر اینکه حرص انیسه رو در بیارم بله گفتم تمام معادلاتش در مورد من بهم میریخت و من و یه دختر بچه فرض میکرد از طرفیم اعلام کرده بود از دروغ گویی بدش میاد پس گفتم :میشه چیزی نگم چون ،چون شاید 

احمد حرفم و برید و‌گفت :متوجم نمیخواد چیزی بگی 

+:ممنون که درکم میکنید 

یکم که گذشت شمارمون و اعلام کردند با احمد به سمت اتاق نمونه گیری رفتیم طبق درخواست من بعد از انجام آزمایش خون ساده آزمایش ژنتیک هم ازمون گرفتن که گفتن جوابش حالا حالا ها نمیاد و برای گرفتن بقیه جواب هم قرار شد تا ظهر برگردیم و جواب و بگیریم با احمد به سمت ماشینش حرکت کردیم طبق گفته ی احمد به سمت یک رستوران حرکت کردیم تا صبحونه بخوریم وقتی رسیدیم اونجا احمد صبحونه ی مفصلی سفارش داد با اینکه این همه گشنم بودو ضعف داشتم اما دست و دلم به خوردن نمیرفت احمد متوجه شد گفت :چیشده چرا نمیخوری دوست نداری 

+:نه خوبه ممنون الان میخورم 

چند تا لقمه به زور خوردم که احمد دیگه گیر نده بعد از صبحونه که یجورایی هم ناهار بود هم صبحونه چون ساعت یازده بود از رستوران خارج شدیم احمد گفت :هنوز تا گرفتن جواب خیلی مونده بیا بریم ی گشتی بزنیم 

نمیدونم چرا دلم آشوب بود پیش خودم گفتم حتما جواب آزمایشمون بد در میاد و نمیخواستم این استرس و به احمد منتقل کنم برا همین گفتم کجا بریم 

گفت :ی پارکی همین نزدیکی بریم اونجا

با هم دیگه به اون پارک رفتیم وقتی که توی پارک بودیم همش حس میکردم ی نگاه اضافه رومه اما منشائش رو پیدا نمیکردم بهم حس خفگی و بی حوصله گی دست داده بود به هر طریقی بود این مدت هم گذشت و به سمت آزمایشگاه رفتیم احمد فهمیده بود من ی مشکلی دارم ولی چیزی نمیگفت ،از هر چندتا حرفی که احمد میزد فقط یک دونش جواب داشت اونم یه جواب بی سرو ته ،من توی ماشین موندم تا احمد بره جواب و بگیره و بیاد همین طور که منتظر احمد بودم سرچرخوندم سمت مغازه ها تا خودم و سرگرم کنم بین شلوغی جمعیت یک لحظه عثمان و دیدم دوباره نگاهمو برگشت دادم تا ببینم درست دیدم یا نه ولی هرچی گشتم نبود انگار به نظرم اومده بود

احمد خوشحال سوار ماشین شد و گفت :جواب مثبت خانومم انشاالله جواب ژنتیکم خوب میاد 

هاج و واج داشتم به احمد نگاه میکردم که احمد گفت :چیه خوشحال نشدی 

@Q.S.GALA

ویرایش شده توسط اومای
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

گفتم: چرا خوشحالم 

_:پس چرا اینطوری هستی انگار روح دیدی قیافت اصلا به آدمای خوشحال نمیاد 

حرفی نداشتم که بگم احمد ادامه داد :نورا تو مطمئنی من و میخوای

نگاش کردم و گفتم :این چه حرفی فقط همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد هنوز تو شوکم نمیدونم چرا ولی از صبح که پاشدم ی دلشوره ای  عجیبی همراهمه همش فکر میکردم جواب آزمایشمون بد در بیاد بخاطر همین دلشوره دارم ولی حالا واقعا نمیدونم ازچیه ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم 

_:نه نورا جان من ناراحت نشدم دیدم خیلی گرفته ای گفتم اگه مشکلی هست و کاری از دستم بر میاد کمکت کنم

+:ممنون احمد الان بهترم 

_:اوه چه عجب خانومم یخش شکست این آقا رو از اسمم کنار زد

همین طور بهش نگاه میکردم  که گفت : چیه خب خوشحالم اینطوری نگام نکن که ملاحظه هیچی و نمیکنم کار دست میدم 

+:چیکار 

شروع کرد با لبخند خاصی گوشه ی ابروش و خاروندن و گفت :کارای خوب خوب همین امشب عروسی و راه میندازم منتظر هیچ آزمایشیم نمیمونم این نگاه و این چشما مستم میکنه 

تازه فهمیدم داره چی میگه و من چه گاف بزرگی دادم روم و سمت شیشه کردم و دیگه هیچی نگفتم 

احمد بلند شروع به خندیدن کرد و گفت :خانوم خجالت نکش اول و آخرش مال خودمی تازه فکر کردی دایی براچی محرممون کرد برا حلال کردن این شیطونیای پنهونی 

بیشتر به در چسبیدم اگه ی خورده دیگه ادامه میداد از ماشین پیاده میشدم احمد فهمیدکه من خیلی معذبم گفت :بریم ی رستوران حسابی اون موقع که چیزی نخوردی منم با این خبر خوش اشتهام دوبرابر شده انگار نه انگار که یکساعت پیش ی غذای مفصل خوردم  

نمیخواستم دوباره احمد بهم گیر بده پس به ی بریم ساده اکتفا کردم 

به ی رستوران رفتیم که از قبلی خیلی بهتر بود احمدم از شیر مرغ تا جون آدمیزاد سفارش میدادهر چیم میگفتم نه نمیخواد ولی احمد باز کار خودش و میکرد منم که میخواستم مثل اون یکی رستوران ناراحتش نکنم از هر غذایی که سفارش داده بود یه ناخنک زدم

واقعاهم رستوران عالیه بود بعد از اینکه ناهارمون و خوردیم احمد چند دست غذا هم واسه تو خونه به عنوان شیرینی خرید و به سمت خونه حرکت کردیم وقتی رسیدیم خونه همه ی خوشی چند ساعت پیش از دماغم در اومد بدم در اومد عمه با مادر دعواش شده بود پدر ناراحت و کلافه بود هیچی سر جاش نبود خونه بهم ریخته بود انیسه هم که از همه بدتر اخلاق انیسه خیلی بد شده بود ی جورایی دیگه نمیشناختمش 

احمد گفت: اینجا چخبره 

عمه گفت  :چیزی نیست پسرم یکم بحث پیش اومد که تموم شد جواب آزمایش چیشد بسلامتی خوب بود 

تا احمد اومد حرف بزنه مادر پرید وسط حرفشو گفت : چی چیو رفع شد به این دختره همه چی و گفتی

دختره رو با من بود! مگه من دخترش نبودم چرا با من اینطور برخورد میکرد دست از دلم برداشتم وگفتم :آخه مادر من چرا با من اینطور برخورد میکنی مگه من دختر شما نیستم من که کاری جز محبت و خدمت  نکردم تا همیشه از دست من راضی باشید حالا که دخترتون از آزمایش اومده جا اینکه خوشحال باشید چرا با من این طور برخورد میکنید 

مادر گفت :دخترم !؟دختر من خیلی وقته آزمایشش و رفته و اومده کدوم دختر تو دختر من نیستی دختر اون زنیکه ی هرزه ای

حرف مادر که بهم گفت تو دختر من نیستی دختر اون زنیکه ی هرزه ای مثل پتک خورد تو سرم همونجا نشستم احمد اومد سمتم که دلداریم بده ولی هیچی نمیفهمیدم فقط این حرف مثل سربازای پادگان نظامی توی سرم رژه میرفت 

نفهمیدم کی وچیشد فقط تو آغوش احمد بیهوش شدم ،وقتی بهوش اومدم شب بود احمد بالا سرم نشسته خوابش برده بود ی سرمم به دستم بود 

کمی دور اطرافمو نگاه کردم تا یادم اومد امروز چه بلایی سرم اومد خواستم بلند بشم که با تکون خوردن من احمد از خواب پرید گفت :تکون نخور هنوز سرمت تموم نشده

+:احمد ولم کن بزار برم پیش بابام ازش بپرسم این حرفا چی بود من امروز شنیدم حقیقت داشت ؟مادر من کیه ؟من کیم ؟اینجا چخبره ؟

_:هییشش اروم باش عزیزم حالا وقتش نیست

چشمای احمد نم دار بود نمیدونم بخاطر چی بوداما گفتم :بذار برم چرا وقتش نیست

احمد با کمی من من گفت :بابات الان خوابه بهتره مزاحمش نشی

+:مگه ساعت چند

_:هشت عزیزم

+:بابام که ایتقدر زود نمیخوابه 

_:یکم حالش خوش نبود زودتر خوابید

تا احمد این حرف و زد دلم هوری ریخت گفتم :احمد بابا خوبه ؟چیزیش که نشده ؟بذار برم از پشت در نگاش کنم بخدا بیدارش نمیکنم

_:خوبه عزیزم خوبه آروم باش باز صدات و میشنوه میبینه تو اینقدر ناراحتی اونم ناراحت میشه 

خوب بزار برم ببینمش بخدا هیچی نمیگم 

احمد روشو ازم گرفت اما حس کردم شونه هاش داره میلرزه 

@Q.S.GALA

 

ویرایش شده توسط اومای
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم 

احمد تو روخدا بگو چیشده احمد بابام خوبه احمد ،جان من بگو اینجا چخبره بگو بخدا دارم سکته میکنم 

احمد با ی لبخند ساخی سمت من برگشت و گفت :چرا جون خودت و قسم میدی عزیزم چیزی نیست فقط یکم بابا حالش بد شد بردیمش بیمارستان الاناست که دیگه برگرده با شنیدن اسم بیمارستان دیگه هیچی نفهمیدم حول از جام پاشدم دیگه حواسم به سرم توی دستم نبود پاشدم رفتم سمت در که احمد از پشت بغلم کرد و گفت :چیکار میکنی دختر رگت پاره شد آخه عزیز من بابا به این کارات راضیه الان خودم میبرمت بیمارستان تا از نزدیک همه چی و ببینی ،ببین با خودش چیکار کرد

احمد من و به بیمارستان برد اما نذاشت بابا مو ببینم گفت اول باید دستتو پانسمان کنی دستمو پانسمان کردم و سریع از اتاق اومدم بیرون رفتم سمت احمد گفتم از کدوم طرف باید بریم 

احمد گفت :خوبی دست بهتر شد بده دستتو ببینم .

دیگه داشتم کلافه میشدم حتما چیزی شده بود که احمد اینطوری من و سر میدووند

+:احمد چیکار ب دست من داری میکی از کدوم طرف برم یا خودم برم پیدا کنم

_:باشه خانومم آروم باش فقط بذار قبلش ی چیزی بهت بگم

+:بگو زود باش آرومم

_:عزیزم دایی تو بخش مراقبت های ویژست یه سکته ی کوچیک و رد کرده

+:وای خاک بر سرم شد کو کجاست از کدوم طرف

احمد که بیقراری و اشک های من و دید به سرعت من و سمت سی سی یو برد عمه هم اونجا روی یک صندلی نشسته بود انیسه و مادرش هم بودن ،دیگه هیچی و هیچ کس برام مهم نبود سریع رفتم سمت شیشه بابام ،بابای قشنگم میون کلی سیم و دستگاه بودمیدونم احمد بهم دروغ گفته و ی سکته خفیف نبوده بیشتر از این حرفا بود که بابام اینطوری توی این اتاق اسیر بود  همون لحظه دکتر از اتاق پدرم اومد بیرون سمتش دویدم و گفتم :دکتر حال پدرم چطوره؟

دکتر گفت :همونطور که گفتم فشار وشوک بدی بهش وارد شده و نتونسته تحمل کنه سکته کردند و الان هم توی کما هستن از دست ما کاری برنمیاد فقط دعا کنید 

وقتی دکتر اسم کما رو آورد دیگه هیچی نفهمیدم چشمام سیاهی رفت و تاریکی مطلق 

نمیدونم چقدر گذشته بود که باصدای پچ پچ دو نفر بهوش اومدم دیدم عمه و احمد بالا سرم ایستادن احمد یهو نگاش به من افتاد گفت :بلاخره بهوش اومدی عزیزم

دست عمه رو گرفتم وبا صدای بی جونی گفتم:بابام 

عمه :همون طوریه عزیزم براش دعا کن انشاالله زود خوب بشه

اشک از چشمام سرازیر شد کنترلی روی خودم نداشتم عمه هم شروع به گریه کرد 

احمد به سمت مادرش تشر زد و گفت :مادرمن ،من شما رو اوردم به نورا دلداری بدی خودت که بدتری هنوز که اتفاقی نیوفتاده بخدا دایی ناراحت میشه 

+:احمد چیشد که بابام اینطور شد

_:چی بگم  والا وقتی تو از هوش رفتی مادرم و زندایی شردل کردن دعوا رو از سر گرفتن دایی به زن دایی توپید که زندایی حرفی زد که بابات یهو قلبشوگرفت وافتاد منم تو دو سریع گذاشتم تو اتاق دایی بردم بیمارستان بعد بیمارستان اکمدم سراغ تو دیدم هنوز بیهوشی زنگ زدم اورژانس اومدن ی سرم بهت وصل کردن ،بقیه شم که خودت میدونی ،شرمنده که تو حال تنهات گذاشتم اخه کسی نبود دایی به بیمارستان برسونه 

+:تو بهترین کارو کردی ماد..یعنی زنداییت به بابام چی گفت که اون حال شد

_:حالا وقت برا این حرفا زیاد پاشو عزیزم اگه حالت بهتره بریم بیرون ی دوری بزنی از این حال و هوا در بیای 

+:واقعا که احمد چی داری میگی مگه الان وقت دور زدن 

_:عزیزم راه دوری و که نمیگمهمین جا تو حیاط بیمارستان اینجا هوا خفست اذیت میشی بزار بگم به پرستار بیاد سرمتو در بیاره

احمد بیرون رفت تا پرستارو خبر کنه رو به عمه گفتم :عمه اینا که شنیدم حقیقت داشت مادر من کی بود (دیگا زبونم نمیچرخید بگم مادر )اون زن راست میگفت چرا گفت مادر من هرزست تو رو خدا راستشو بگو

_:قسم نده دختر بزار بابات خوب بشه همه چیزو از زبون خودش بشنوی بهتره این زنیکه ی هرجاییم دروغ میگه مادرت مثل برگ گل پاک بودچون بابات هیچ وقت دوستش نداشت اینطور میگه میخواد دق و دبش و خالی کنه

همون لحظه احمد با یپرستار وارد شد پرستار رو به من گفت خوبی خانوم خوشگله این شوهرت از بس نگران بود جون به سرمون کرد هی از حالت میپرسید

با این حرف پرستار احمد خندید و سرشو پایین انداخت ،من هم به لبخند کوچیکی اکتفا کردم بعد از رفتن پرستار عمه کمکم کرد ازروی تخت پاشم پاشدم و باهم دیگه به سمت سی سی یو رفتیم از پشت شیشه بابا رو نگاه کردم بازم حالت بود اشک تو چشمام جمع شد دوباره داشتم گریه میکردم که بخاطر بابا خودم و کنترل کردم ،خبری از انیسه ومادرش نبودرفتم سمت عمه نشستم و گفتم :عمه میشه برام تعریف کنی 

@Q.S.GALA

ویرایش شده توسط اومای
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

 عمه :گفتم که عزیزم بزار بابات بهوش بیاد همه چیز و خودش برات میگه از زبون خودش بشنوی بهتره

+:باشه امیدوارم که از زبون خودش بشنوم عمه جون حداقل از مادرم بگو اون چطور زنی بود

_:اسمش سارابود،مادرت خوشگل بود عین خودت مثل یه قرص ماه قد بلند خوش هیکل و خوش چهره سفید مثل پنبه لبای کوچولو وناز  چشمای تو به مامانت رفته چشمای اونم همین رنگی بود بابات بار اول که دیدش ی دل نه صد عاشق مامانت شد اینقدر مهربون و خانوم بود که نمیدونی هر کی در حقش بدی میکرد با خوبی جواب میداد و میگفت اشکال نداره خدا از سر تقصیر مادرم بگذره گاهی مامانت و اذیت کرد البته اونم از بس حوریه میشست زیر پاش مامانم جوشی میشد ی چیزی بهش میگفت آخه دختر شهری خیلی از کارایی که ما بلد بودیم و انجام میدادیم اون بلد نبود بخاطر همین بهونه میشد دست حوریه تا مامانت و بچزونه حوریه همش بابات و میخواست بابات تو عشیره تک بود خوش قیافه قد بلند چهارشونه و هیکلی هیچی کم نداشت غیر از حوریه دخترای دیگم بودن که واسه بابات له له میزدن اما بابات هیچ کدوم و نخواست فقط مادرت ،وقتی بابات لباسای نظامشو میپوشید ی ابهتی میگرفت که کوچیک و بزرگ ازش حساب میبردن تو که اون روزا رو یادت نیست ولی هیبتی بود برا خودش حالا نبین اینطور گوشه بیمارستان افتاده ،(عمه با آهی از ته دل ادامه داد)خدابیامرز مادرت با اینکه به زور اومد عراق ولی بعدا جونش برا بابات در میرفت 

+:به زور اومد عراق مگه مامانم‌ عراقی نبود 

_:نه عزیزم مامانت ایرانی بود بابات تو  زمان جنگ فرمانده جنگ بود اونجا تو ایران مادرت و دیده بود آوردش عراق با هم ازدواج کردن

+:من میگم چرا من عشیره مادرمو نبینم چرا کسی سراغمو نگرفته همش فکر میکردم مادرم کسی و نداشته حالا میگید اصلا عراقی نبوده

+:عمه دلم میخواد برم سر قبر مادرم میشه من و ببرید قبرش کجاست

_:نباشم برا مادرت عزیزدلم اون قبر نداره

+:چی میگی عمه مگه میشه 

عمه دیگه هیچی نمیگفت و فقط اشک میریخت منم اشک میریختم پس اون عکسی که دیدم و مثل من بود مادر من بوده پس این همه سال سرم کلاه رفته و به زنی به عنوان مادر خدمت کردم که تو آزردن مادرم ید طولایی داشته چقدر من بدبخت بودم 

 

احمد که از اواسط گفتگو به ماپیوسته بود به سمتم اومد و گفت نورا جان میشه الان دیگه چیزی نپرسی ببین حال مادرم خوب نیست

به احمد نگاه کردم و برخلاف میلم گفتم :باشه راستی احمد تو میدونستی 

احمد سرشو پایین انداخت و گفت :آره چند وقتی هست میدونم

+:پسچرا به من نگفتی 

_:شرمنده عزیزم دایی نمیذاشت ایندفعه هم کمی بادایی کلنجار رفتم که بهت بگم اما مخالفت کرد

+:چرا مخالف بود

_:میترسید بری ایران و تنهاش بزاری

+:مگه ایران فامیل دارم

احمد خواست جوابمو بده که همون موقع ی پرستار اومد و احمد و صدا کرد احمد رفت سمت پرستار نمیدونم پرستار چی میگفت که احمد اینطوری ناراحت شد همش دلم جوش میخورد چند ثانیه بعد احمد به سمت بیرون بیمارستان رفت خواستم دنبالش برم که عمه مانعم شد گفت :بشین خودش الان میاد 

همون لحظه دکتر اومد رفتم کنارش و ازش خواهش کردم که برم بابامو ببینم اونم اجازه داد ولی به شرطی که خیلی کم باشه رفتم داخل و آماده شدم و به سمت اتاق پدرم رفتم داخل شدم اشک جلوی چشمامو گرفته بود اما میخواستم به پدرم امیدواری بدم رفتم جلو دستش و توی دست گرفتم گفتم :سلام بابایی نمیخوای پاشی دخترت اومده دیدنت 

بابا جونمممم چشماتو باز کن دیگه بزار یه بار دیگه اون چشمای جذاب و ببینم با من اینکارو نکن بابایی بخدا من از پیشت نمیرم عمه برام همه چیز و تعریف کرد تو رو خدا بهوش بیا از مامانم برام بگو از ملکه ی قلبت دیگه طاقت نیوردم و اشکم سرازیر شد از اتاق بابا اومدم بیرون رفتم کنار عمه احمدم اومد و گفت :پرستار میگه وقت ملاقات تمومه و بیمارستان ترک کنید

+:یعنی چی مگه بابام همراه نمیخواد من میخوام پیش بابام بمونم

_:منم همین و گفتم عزیزم ولی اونا میگند وضعیت بیمار طوری نیست که همراه احتیاج داشته باشه برید خونه اگه اتفاقی افتاد خبرتون مبکنیم

+:ولی من میخوام پیش بابا بمونم بابام همراه میخواد

_:باشه عزیزم شما رو میرسونم خودم میام پیش دایی میمونم

+:نه من هیجا نمیام من پیش بابا میمونم

_:من دلم پیش تو نمیتونم ی دختر جوون تنها بزارم تو بیمارستان و برم که میفهمی چی میگم پاشو لج نکن 

+:نه نمیفهمم چی میگی نمیخوامم بفهمم من اینجا میمونم

وقتی احمد و عمه دیدن از پس من برنمیاد احمد عمه رو برد خونه ی عمه ی خودش که با حوریه تو ی خونه نباشن بزن به تبپ و تاپ هم و بعد خودش دوباره برگشت بیمارستان و به من گفت چون ی همراه کافیه اون تو حیاط میمونه اگه کاری داشتم خبرش کنم هر چیم بهش گفتم برو راضی نشد اونم لجباز تر من بود 

 

یک هفته ای به همین منوال گذشت با اسرارای عمه و احمد گاهی به خونه میرعتم اما اون خونه رو با وجود اون مادر دختر نمیتونستم تحمل کنم سریع بر میگشتم بیمارستان ،یکی دوبار رائد برای ملاقات اومده بود اون بنده خدا هم فهمیده بود زن و مادر زنش چه گندی زدن هر دفعه عذر خواهی میکرد اما خب کسایی که باید بخشش میخواستن اونا بودن نه رائد بیچاره ،هرکسی مسئول عمال خودش بود به اون ربطی نداشت 

@Q.S.GALA

ویرایش شده توسط اومای
  • پسندیدم 2
  • باحال بود 1
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

این مدتی که اینجا بودم دیگه وقت نکردم چیزی در مورد مادرم از احمد و عمه بپرسم تموم حواسم به بابام بود و فقط برای اون دعا میکردم ،روز یکشنبه بود نشسته بودم پشت در که یکدفعه یه پرستار از سی سی یو به سرعت خارج شد ،یکدفعه شور به دلم افتاد نکنه این پرستار به خاطر بابام این کارو میکنه دکتر سریع رفت داخل اتاق بعد از چند دقیقه خارج شد و به سمت من اومد دکتر گفت :خانوم شما همراه بیمار عدنان عبدالحکیم هستید

گفتم: بله چیزی شده آقای دکتر

_:خوشبختانه بیمار شما بهوش اومده اما خیلی ضعیفند ایشون اسرار دارند که شمارو ببینند برید لباس بپوشید و ببنیدشون اما خستشون نکنید تا وضعیتش نرمال بشه 

خدارو شکر کردم و باذوق و خوشحالی به سمت اتاق پدرم رفتم البته بهتره بگم پرواز کردم تا رفتم داخل و چشمای بازش و دیدم اشک از چشمام شروع به جوشیدن کرد کنارش ایستادم دستشو تو دست گرفتم و گفتم :خوبی بابایی

بابا انگشتشو جلوی دهنش به معنای هیس آروم باش گرفت یهو ساکت شدم با اشاره ی دست بهم فهموند که برم نزدیک تر ،نزدیکش شدم آروم مثل صدایی که از ته چاه در میومد گفت :نورا بابا داییت دنبالت میگرده من باید زودتر بهت میگفتم اما طاقت دوریتو نداشتم 

خواستم چیزی بگم که بازم مانعم شد ادامه داد:حالا که دیگه میدونم همیشه کنارتیم میگم برو و داییت و ببین ،احمد همه چیز و در مورد داییت میدونه ،به عمه طاهره سلام برسون بگو بابام گفت همه چیز و برات تعریف کنه ی کمد تو انبار اون مال مادرته هر چی توش هست مال توئه

با گریه گفتم :باباجون چرا عمه بگه خودت خوب میشی میای برام میگی چرا شور به دلم میندازی

حرفای بابا بوی وصیت میداد داشتم دیوونه میشدم اما هیچی نمیگفتم یه صدای از درون بهم میگفت این آخرین بار که صداشو میشنوی خوب گوش کن 

بابالبخند زد و گفت :به انیسه بگو پای هیچی صبر نکنه بره سر خونه رندگیش ،خونه رم تا حوریه زندست دستش باشه بعدم برا شما دوتا دختر ،اما خودت عزیزدل هبچ اجباری برای ازدواج تو و احمد نیست اگه دوستش نداری میتونی همه چیزو بهم بزنی فکر من نباش اما احمد میتونه تو رو خوشبخت کنه دوست دارم دخترم ،سارا اومده دنبالم باید برم 

+:بابا این حرفا چیه میزنی تو رو خدا ادامه نده به دلم آتیش نزن 

یکدفعه دست بابا از توی دستم ول شد با ناباوری به بابا نگاه کردم چشماش بسته بود و یه لبخند به لب داشت انگار سالهاست آروم خوابیده تکونش دادم فایده نداشت شروع کردم به جیغ زدن دکتر و پرستارا وارد شدن من و از اتاق بیرون کردن من ی گوشه هاج و واج ایستاده بودم بعد از چند دقیقه ی طاقت فرسا دکتر اومد و گفت :متاسفم 

من با شنیدن این کلمه ، به چشم خود دیدم که جانم میرود

تمام مراسم بابا سریع گذشت و من مثل یک آدم شوک زده فقط به دیوار نگاه میکردم میدونستم چی شده اما نمیخواستم قبول کنم میخواستم از دور و اطرافم بیخبر باشم انگار با همین بیخبری راحتر بودم بلاخره از قدیم گفتن بیخبری خوش خبریه شاید یکی خبر خوش بیاره بگه توم داری میری پیششون اما زهی خیال باطل

عمه و احمد هی تلاش میکردندمن و از این حال در بیارند ولی فایده نداشت ،چند هفته ای به همین منوال گذشت عمه و احمد میخواستن من و به خونه ی خودشون ببرند ولی من نمیخواستم اونا میدونستن من با اون دوتا عجوزه عاقبت خوبی ندارم ولی من از اتاق بابام تکون نمیخوردم بوی بابا هنوز تو اتاق بود این چند وقت به احترام عذادار بودن عمه و حوریه کنار هم راه اومده بودن ولی به قول احمد هرآن امکان فوران عمه بود البته احمد میگفت  موقع ی خاک سپاری حوریه رو بی نصیب نذاشته هر چی دوست داشته بهش گفته اما من هیچ کدوم از این چیزا رو متوجه نشده بودم میدونستم احمدم کسی نیست که به این مسایل اهمیت بده اما برا دلخوشی من میگفت ، بلاخره سفر عمه و احمد به اربیل تمام شد و برگشتن پی زندگیشون منم وسایل خودم و به اتاق بابا منتقل کردم و اونجا ساکن شدم مادر و دخترم کاری به کارم نداشتن چون خودشونم میدونستن این دفعه از اون دفعه ها نیست که هیچی نگم دو ماهی همین طور تو آتش بس گذشت دانشگاه ها باز شده بود من مثل ی مرده ی متحرک فقط سر کلاسها حاضرمیشدم دیگه هیچ میلی به ادامه تحصیل نداشتم اما چون بابا همیشه دوست داشت من تحصیلکرده باشم ادامه میدادم  چند باری پسر عمه ی رائد و دیده بودم دم دانشگاه ولی اصلا بهش توجه نمیکردم اونم فهمیده بود نمیخوام با کسی همکلام بشم چند باری جلو اومد ولی نتیجه نگرفت دیگه کاری به کارم نداشت  ،یک روز وقتی از خواب پاشدم که برم دانشگاه دیدم صدای دایره و تنبک میاد یه آن فکر کردم هنوز خوابم و دارم خواب میبینم اما نه صدا از پایین بود ما هنوز عذا دار بودیم این چه مسخره بازی بود با عجله رفتم پایین دیدم ی آرایشگر اومده داره صورت انیسه رو بند میندازه و لباس سیاهشو از تنش دراورده مادر شوهرشم کنارش نشسته بود عصبانی شدم با خشم زیادی رفتم سمت حوریه گفتم اینجا چه خبره این چه مسخره بازی در اوردید

_:چیه آروم باش مردم اومدن عروسشون از رخت سیاه در بیارند نمیتونم که جلوشون و بگیرم 

+:مردم عروسشون ازعذا در بیارند ساز وآوازش دیگه برای چیه

_:مگه تو خودت نگفتی که بابا وصیت کرده انیسه پای چیزی صبر نکنه و بره سر خونه زندگیش رائدم وقتی فهمید گفت عمل به وصیت میت واجبه حالا که اون خدابیامرز وصیت کرده میام و زنم و میبرم سر خونه زندگی یه عروسی کوچیکم میگیرم که حسرت چیزی به دلش نمونه 

با حرفی که زد دهنم بسته شد راست میگفت خوده بابا خواسته بود اما وقاحتم حدی داشت بابا هنوز سه ماه نیست رفته زیر خاک ،طاقت نیوردم و رو بهش گفتم :حرفی که خودت زدی گردن رائد ننداز اون پسر اینقدر شعور داره که همچین حرفی نزنه من که میدونم این کارا تقصیر شما مادرو دختره من دارم میرم وقتی برگشتم خبری از این چیزا نباشه به فکر دل زخم خوردم نیستی به فکر آبروت تو در همسایه باش

این و گفتم و به سرعت ازش دور شدم 

@Q.S.GALA

ویرایش شده توسط اومای
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم 

من طاقت دیدن خوشحالی اون‌ ها رو نداشتم. بابام رو کشت، حالا راست- راست برا خودش می‌گرده و می‌خواد عروسی بگیره!

سریع خودم رو به دانشگاه رسوندم. هنوز تا کلاسم یک نیم ساعتی مونده بود. نشستم یک گوشه روی چمن‌ها و به اتفاقات این چند وقت فکر می‌کردم.

یک لحظه حس کردم یکی کنارم نشست. سر بلند کردم، دیدم عثمانِ، این دیگه اینجا چیکار می‌کرد؟!

عثمان: سلام نورا خانوم، خوبی؟

- سلام، ممنون!

عثمان: چرا اینجا نشستید؟ خیلی تو فکرید.

- منتظر شروع شدن کلاسمم، همین!

عثمان: همه چیز رو از رائد شنیدم. خدا آقا عدنان رو رحمت کنه.

- ممنون!

عثمان: نورا خانوم؟

- بله؟

عثمان: ببخشید فضولی نباشه؛ اما از رائد شنیدم شما و انیسه خانوم از مادر سوایید، درسته؟

- بله، منم تازه فهمیدم.

عثمان: من هی پیش خودم گفتم شما اصلا شبیه اونا نیستید؛ ولی وقتی سوال کردم، پیچوندنم! حالا شما می‌خواید برید ایران؟

- انگار آقا رائد خوب همه چیز و توضیح داده!

عثمان: ببخشید، قصدم ناراحت کردن شما نبود.

- نه خواهش می‌کنم، تقصیر شما نیست. من امروز حوصله ندارم، خواهرم داره عروس میشه. غم دوری‌اش رو نمی‌تونم تحمل کنم!

عثمان: عروسیه؟ عروسی رائد! کی؟

- نگید که شما اطلاع نداری!

عثمان: والا من خبر نداشتم. رائد رو پریروز دیدم. چیزی نگفت یعنی یک روزه عروسی راه انداخت؟

- چمی‌دونم والا، حتما!

عثمان: راستش، شنیدم از رائد که گفت پدر زنم وصیت کرده، صبر نکنیم؛ ولی من منتظر می‌مونم. آخه رائد همچین آدمی نیست. اون می‌دونه غم شما هنوز تازست.

- حتما کار اون زنکِ

عثمان: مثل اینکه خیلی چیز‌هارو رو از شما پنهون می‌کنند یا جور دیگه‌ای نشونتون میدن!

اول فکر کردم مسئله ی متدرم رو میگه؛ ولی بعد گفتم شاید بازم چیزی باشه که من ندونم، پس پرسیدم:

- مثلا چی؟

عثمان: هیچی، همین طوری گفتم.

- ولی من فکر نمی‌کنم همین طوری گفته باشید. آقا عثمان، اگه چیزی هست و شما می‌دونید، من نمی‌‌دونم بگید. بخدا ثواب داره من رو از این جهالت خارج کنید!

عثمان لبخندی زد و گفت:

- راستش نمی‌دونم گفتنش درسته یا نه، چیز خاصی‌ هم نمی‌دونم؛ اما مثل اینکه ازدواج شما و احمد، از رو اجبار بوده. از طرف ایشون؛ یعنی احمد!

- منظورتون چیه؟

- هیچی، من بهتره برم.

- تو رو خدا اگه چیزی هست بگید منم بدونم! 

- میگم؛ اما به یک شرطی!

- چه شرطی؟

- قول بدید اسم من رو جایی نبرید که از من شنیدید. نمی‌خوام برای من یا رائد دردسر بشه.

- قول میدم!

- من روی قولتون حساب کنم.

- می‌خواید، قسم می‌خورم!

- نه، من روی قولت حساب کردم، برام سند شد کافیه. راستش من شنیدم که احمد بخاطر این به خواستگاری شما اومده، تا شما رو پایبند به اینجا کنه تا نتونید به ایران برید. علاقه‌ای در کار نبوده، دلیلش برای ازدواج باهاتون این بوده.

- کی این حرف رو زده؟ رائد؟

- نه رائد چیزی نمی‌دونه! اینکه میگم اسمی از من نبرید برای رائد دردسر میشه، بخاطر این میگم؛ چون من فامیل رائدم، اونم دوماد شما، شاید تو زندگی براش مشکل بشه. نمی‌تونم بگم کی بهم گفته؛ اما می‌تونید از خودش بپرسید ببینید راست میگم یا نه! البته اگه منکر نشه. فعلا من دیگه برم.

عثمان رفت و من رو با یک دنیا سوال تنها گذاشت.اگه واقعا حرفش درست باشه، من نمی‌تونم توی یک رابطه‌ی یک طرفه بمونم؛ نمی‌تونم یک عمر اینطوری زندگی کنم.

داشتم دیوونه می‌شدم سریع از دانشگاه خارج شدم یک دربست گرفتم سمت خونه رفتم.

وسایلم و چند دست لباس و پول برداشتم و از خونه بیرون زدم که برم خونه‌ی عمه. من باید همین امروز احمد رو می‌دیدم باید می‌فهمیدم راسته یا نه؟ دیگه تا ترمینال نرفتم که با اتوبوس برم سریع یک تاکسی گرفتم و آدرس خونه‌ی عمه رو دادم.

@Q.S.GALA

@Healer2000

ویرایش شده توسط Casandra
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم

عمه اینا تو شهرستان چومان زندگی میکردند تقریبا صد و شصت کیلومتری با اربیل و محل زندگی ما فاصله داشت  تا خونه ی عمه اینا راه زیادی بود روز های کوتاه پاییز هم مزید بر علت میشد که من شب به اونجا برسم یه لحظه خوف به دلم افتاد که نکنه اتفاقی بیفته یا اگه احمد بفهمه من این ساعت تنها با یه تاکسی اومدم اینم توی این جاده حتما مکافات داشتم اما به خودم اومدم وگفتم به احمد ربطی نداره من یه مدت بهش محرمم و بعدم که این صیغه ی کذایی تموم شه یا فسخ بشه همه چی تمومه اما با اینکه خودم و دلداری میدادم بازم اضطراب داشتم با آیت الکرسی و هر چی آیه و دعا بلد بودم بلاخره ساعت نه شب به خونه ی عمه رسیدم خدا باهام یار بود که راننده آدم حسابی در اومد وگرنه میتونست هرکاری دوست داره بکنه و من و ی جا چالم کنه به کسیم که نگفته بودم دارم کجا میرم هیچ کس خبر نداشت من چی شدم پول ماشین و حساب کردم و در خونه ی عمه رو زدم یه لحظه گفتم اینطور که من بیخبر اومدم نکنه خونه نباشنداون وقت کجا برم اما با صدای کیه گفتم احمد آرامش به دلم سرازیر شد نمیدونم چه سری بود صداش برام آرامش خاصی داشت نمیتونستم اون حرفا رو در موردش باور کنم 

+:منم احمد لطفا در و باز کن

در باز شد و من داخل رفتم احمد و عمه سراسیمه به حیاط اومدن عمه با اشک توی چشماش به سمتم اومد و گفت :چیشده گلم این وقت شب اتفاقی افتاده تو رو خدا حرف بزن 

احمدم بدتر از عمه بود ی لحظه از خودم بدم اومد با کاری که کردم استرس بدی به جونشون انداختم گفتم :سلام نه چیزی نشده اومدم یه سری بهتون بزنم اشتباه کرد

احمد گفت :نه عزیزم بیا تو قدمت بچشم ی لحظه پیش خودم گفتم شاید زندایی چیزی بهت گفته که این موقع اینجایی

+:نه یهویی شد ببخشید ترسوندمتون

_:بیا تو عمه جان اشکال نداره خوشحالم کردی

همه با هم واردشدیم اول توپم خیلی پر بود اما با کاری که کردم پشیمون شدم گفتم بزار صبح تکلیفم و معلوم میکنم راستش ی لحظه از اشک چشم عمه خجالت کشیدم

وقتی وارد شدیم عمه هنوز با نگرانی نگاهم میکرد گفتم :چیزی نیست عمه جون دلم براتون تنگ شده بود حوصلمم سر رفته بود

_:چه عجب خانوم ما دلش برامون تنگ شد 

هیچی نگفتم و سرمو پایین انداختم احمد به خیال اینکه خجالت کشیدم لبخندی زد اما خودم میدونستم این شک وخجالت نیست

نشستم احمد برام چایی اورد تشکر کردم عمه گفت: حتما شام نخوردی عزیزم احمد جان پاشو از خانومت پذیرایی کن مادر

احمد :چشم من مخلص خانومم هستم

+:نه احتیاجی نیست من چیزی نمیخوام

عمه :مگه میشه عزیزم این همه وقت تو راه بودی حتما گرسنته

احمد گفت :تعارف نکن تا  تو لباستو عوض کنی منم یه نیمروی مشتی میزنم باهم بخوریم منم گشنم شد

عمه :چیه پسر اشتهات باز شد 

احمد پاشد خندید وگفت :بله دیگه از پا قدم خانومم بود 

عمه رو به من گفت :پاشو عزیزم برواتاق احمد لباستو عوض کن ووسایلتم بزارو برگرد بیا شام بخور 

@Q.S.GALA

ویرایش شده توسط اومای
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم

به دستور عمه به اتاق احمد رفتم خدا رو شکر برخلاف انتظارم احمد چیزی بهم نگفت منم به خاطر کاری که کردم نتونستم همین اول کار دهن باز کنم و چیزی بگم بعدم گفتم خودم با احمد در میون بزارم عمه چیزی ندونه بهتره ، ساکمو ی گوشه گذاشتم و نشستم در ساک و باز کردم میون لباسهایی که با خودم اوردم کشتم وای خدایا من چقدر خنگم اینا چیه با خودم اوردم هیچ کدوم از لباسا بلند یا پوشیده نبودفقط دو تا مانتو اضافه برداشته بودم حداقل هوشی که تو این زمان بخرج داده بودم رنگ لباسا بود بازم همشون تیره بودن اینم فکر نکنم از هوشم باشه از دل بی قرار و عذا دارم بود، اصلا فکر اینجاشو نکرده بودم که من به احمد محرمم و عمه ازم همچین چیزی بخواد تو خونه با مانتوم که نمیتونم باشم پس به ناچار ی تیشرت که از همه پوشیده تر بود و بلندتر پوشیدم و ی شلوار راحتی هم که تنگ نبود ی شالم روی سرم انداختم میدونستم عمه و احمد ناراحت میشن ولی با این حال شال و روسرم مرتب کردم و بیرون رفتم عمه تا من و دید یکم جا خورد فهمیدم از چیه اما چیزی نگفت دستمو گرفت و گفت :بیا پیشم بشین دخترم خوبی عزیزم چکار میکنی ؟

+:ممنون عمه منم روزا رو میگذرونم خونه دانشگاه  ،دانشگاه خونه 

_:از اونجا چخبر ؟

+:خبر زیاده عمه کدوم و برات بگم

_:چیشده گلم اتفاقی افتاده

+:مگه شما دعوت نیستی عمه آخه شما واسطه ی این ازدواج بودی شما بودی این دوماد شاخ شمشاد و اوردی واسه دختر داداشت حالا شما دعوت نیستی

عمه از طرز حرف زدنم ناراحت شد اما به روی خودش نیورددلم پر بود داشتم سر اون خالی میکردم عمه اخم کردو گفت :مگه چخبر،چی میگی دختر ؟!

خودم میدونستم کارم اشتباه اما اشکم ریخت سرمو گذاشتم تو بغل عمه شروع به گریه کردم و گفتم :جمعه عروسیه انگار نه انگار بابامو تازه به کشتن دادن ساز و دهل آوردن تو خونش 

عمه من و از بغلش جدا کرد با ناباوری نگاهم کرد انگار صحت حرف و گرفت که نگاه اونم رنگ غم گرفت و بغلم کرد با هم شروع به گریه کردیم خداییش احمد و عمه هنوز سیاه تنشون بود همون لحظه احمد سفره به دست وارد اتاق شد با نگرانی گفت :چیه چیشده چرا گریه میکنید ؟نورا ؟!

+:هیچی احمد عروسیه

_:چی؟؟؟عروسی ؟عروسی کی؟

+:رائد و انیسه 

_:شوخی میکنی!!

تلخندی زدم و سرمو پایین انداختم احمدم که میخواست جو عوض بشه گفت :بیا شام بخوریم اینا رو ولش کن بیا ببین شوهرت چه کرده 

با این حرفش انگار سطل آب یخ ریختن رو سرم حالم دست خودم نبود باید هر چه زودتر میفهمیدم این حرف راسته یانه سفره رو پهن کردو اومد کنارم نشست عمه هم به بهونه شستن صورتش پاشد و بیرون رفت احمد دستشو روی پام گذاشت اما یه جوری شدم سریع پام و کنار کشیدم احمد اخم کرد اما هیچی نگفت با هم شروع به غذا خوردن کردیم اصلا میلم به غذا نمیرفت اما احمد با خوشرویی و مهمون نوازی ذاتی که داشت هی تعارفم میکرد منم چند لقمه به زور خوردم و کنار کشیدم از این همه مهربونیش خجالت کشیدم که اصلا رفتار من و به روم نیورد

بعد از شام عمه کنارم نشست وگفت :پاشو عمه جان به احمد گفتم تو اتاق خودش برات جا پهن کنه برو پیشش خیلی وقته هم و ندیدید حتما حرفای زیادی دارید برو هم استراحت کن هم کنار هم باشید شما این مدت که به هم محرم شدید اصلا کنار هم نبودید ،هر دوتون از این فرصتا استفاده کنید که بعدا که سرزندگی رفتید دیگه اینقدر آسوده خاطر و راحت نمیشه کنار هم باشید 

خواستم مخالفت کنم اما هم از عمه خجالت کشیدم هم گفتم بذار برم همین الان تکلیفمو مشخص کنم ولی از جامم تکون نخوردم احمد به سالن اومد عمه از جاش بلند شد و گفت :من رفتم بخوابم احمد جان توم بیا دست زنت و بگیر برید بخوابید 

احمد با لبخندی به سمتم اومد و دستمو گرفت وگفت :چشم من مخلص خانوم خوشگلمم هستم پاشو خوشگلم که حتما خسته ی راهی پاشو بریم استراحت کن 

عمه که با لبخند هنوز نظاره گر ما بودباعث شد این اجازه رو به خودم ندم که جلوی اون دستمو از دست احمد بیرون بکشم به ناچار پاشدم به عمه که رسیدیم عمه شالم و از سرم کشید و موهای بلندم و باز کرد وگفت :اهان حالا شد اینطوری بهتره 

احمدگفت :دست مامان گلم درد نکنه که اینکار از واجبات بود 

باهمدیگه به سمت اتاق راه افتادیم وقتی وارد شدیم و در بسته شد دستمو از دست احمد بیرون کشیدم 

احمد ناراحت از اینکارم گفت :چیشده نورا چرا دوری میکنی از من خطایی سر زده ،از روزی که عقد کردیم یک ثانیه نتونستم کنارت باشم اینقدر بدبیاری پشت هم ردیف شد که اصلا خودمون و فراموش کردیم یه دل سیر با هم حرف نزدیم میدونم من باید زودتر میومدم پیشت  ولی واقعا نشد اینقدر کار سرم ریخته بود که نشد از طرفیم خواستم تنها باشی بهت فشار نیاد تا این موقعیت و رد کنی حالا که خودت لطف کردی و پاشدی اومدی پیشم چرا ازم دوری میکنی اگه بحث خجالت من شوهرتم عزیزم باید خجالت و بزاری کنار

+:احمد اشتباه نکن من اینقدر دقدقه دارم که فکرم به ازدواج و این چیزا نره حالام که اینجام نه از سر دلتنگی و دوری این مدته نه چیز دیگه اومدم تکلیفم و معلوم کنم 

_:تکلیف چی از چی حرف میزنی

 

@Q.S.GALA

 

 

ویرایش شده توسط اومای
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سوم

_:تکلیف چی تو از چی حرف میزنی ؟

 

_چرا من و سر میدوونید ؟چرا عمه از گذشته برام نمیگه ،چرا تو داییمو نمیاری ببینم ؟اصلا تو برای چی خواستی با من ازدواج کنی ؟

_اون دوتای اولی هیچی تو حق داری بدونی  کاهلی از سمت ما بود ،این آخری دیگه چی بود یعنی تو نمیدونی من برا چی میخوام باهات ازدواج کنم یعنی تو نمیدونی دوست دارم جونم برات در میره 

_بس کن احمد راستشو بگو

احمد از این حرفم خیلی عصبی شد صداشو کمی برد بالاتر و گفت :این حرفا چه معنی میده تو فکر میکنی من دروغ میگم داری بهم توهین میکنی 

_من قصد بدی ندارم سردرگمم دارم دیوونه میشم میخوام بدونم دور و برم چخبره؟

_نکنه پشیمون شدی و اینا همش بهونس همون اول که این موقع شب اینجا تک و تنها دیدمت باید مواخذت میکردم

_چی میگی تو مگه جرم کردم که مواخذم کنی

_از جرم بدتر ،نمیگی ی بلایی سرت بیاد،نمیگی راننده نامرد از اب در بیاد یه دختر جوون و خوشکل راه میفته این همه راه تک وتنها بیاد آخه عقلت کجا رفته من به تو چی بگم اگه پشیمون شدی و میخوای همه چیز و بهم بزنی با یه تلفنم میشد اینکارو کرد نمیخواست این همه راه بیای بعدم تو تو این مدت خوب بودی چی شد یدفعه به دوست داشتن من شک کردی 

_احمد تا امروز به دوست داشتنت یه ذره شک نداشتم اما امروز چیزایی شنیدم که از اون موقع تا حالا دارم دیوونه میشم آره حق با تو من اشتباه کردم که تنهایی اومدم اما الان بحث این چیزا نیست 

_بحث چیه بگو 

_احمد من شنیدم تو بخاطر این خواستی با من ازدواج کنی که نزاری از عراق برم به بابام قول دادی که عقدم کنی تا پابندم کنی ،جواب بده اینا که شنیدم راسته 

احمد کلافه دستی تو موهای خوش فرمش کشید و گفت :کی اینا رو به تو گفته کی خواسته تو رو از من دور کنه

_چیکار داری کی گفته تو فقط به من بگو راسته یا نه یادتم باشه که من و تو بهم قول دادیم که دروغ تو کارمون نباشه

_مگه من تا حالا به تو دروغ گفتم که داری قول بهم یادآوری میکنی

_چرا میپیچونی راستشو بگو خلاصم کن از این سردرگمی بیارم بیرون تو بگو این حرف و زدی یانه 

نمیدونم چم بود ولی از خدا میخواستم که احمد این حرف و نزده باشه خدا خدا میکردم این حرف دروغ باشه 

_ببین نورا جان من تو اندازه ی جونم دوست دارم 

_احمد تو رو خدا بهم جواب بده 

@Q.S.GALA

 

 

 

 

ویرایش شده توسط اومای
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.




×
×
  • اضافه کردن...