رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان این بار قلمم از عشق نوشت | vitalotoos کاربر انجمن نودهشتیا


پست های پیشنهاد شده


پارت۲۳

"ماهرو"

داشتم به بیمارم سر میزدم و به پرستار توصیه های لازم رو می کردم که صدای داد و بیداد کسی، از اتاق کناری گوشم رو نوازش کرد. رو به پرستار کردم و گفتم: لطفاً برید و عامل این سر و صدا رو پیدا کنید و بهشون تذکر بدید.
- چشم خانم دکتر الآن میرم.
- خب نسترن جان سرت دیگه درد نمی کنه؟ سرگیجه ندار...
- ولم کن رادوین. گفتم که من باهات جایی نمیام.
- خانم دکتر چی؟ ببخشید با این سر و صدا نفهمیدم چی گفتید.
- چیزی نیست عزیزم. انگار پرستار عزیزمون نتونسته کاری بکنه. باید خودم برم و رسیدگی کنم.
- حتماً پارتیشون کلفته.
- کی؟
- همونایی که صداشون رو داریم و تصویرشون رو نداریم.
- چرا این حرف رو میزنی؟
- چون اگه پارتیی در کار نبود، تا الآن هزار باره از بیمارستان بیرونشون کرده بودند.
- من کاری ندارم که طرف کی هست. الآن میرم و باهاشون صحبت می کنم، دوباره بهت سر میزنم فعلاً.
- باشه، شاید شما بتونید کاری بکنید.
از اتاق بیرون اومدم به اتاق کناری که درش باز بود رفتم. اخم هام رو در هم کشیدم و وارد شدم.
وای باورم نمیشه چی دارم میبینم؟! چرا این ها دارند اینجوری می کنند؟
یه دختر بانمکی با لباس های بیمارستان رو زمین نشسته بود و با دست چپش روپوش علی رو گرفته بود؛ از اون طرف هم یه پسری که پشتش بهم بود و نمی دیدمش، دست راست دختره رو گرفته بود و داشت می کشید.
وای وای فقط قیافه علی، قیافش اینجا بدجور دیدن داشت. نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم زیر خنده، با صدای خندیدنم همه سر ها به سمتم برگشت. پسری که پشتش به من بود رو تازه تونستم ببینم، دوست علی بود. قبلاً باهاش آشنا شده بودم. اسمش هم، رامتین، نه راستین، نه چی بود؟ آها رادوین بود.
- خانم دکتر لطفاً یه کاری بکن.
- چی کار کنم خانم خوشگله؟
- من رو از دست این ها نجات بده، می خواند من رو ببرند خونه.
- خب ببرند.
از روی زمین بلند شد ولی هنوز روپوش علی رو تو مشتش گرفته بود.
- هوم؟ خانم دکتر نفهمیدم.
- اوهوم. که اینطور.
خواستم بهش بگم انقدر اینجا سر و صدا نکن، که...
- ماهلین آبرومون رو پیش خانم دکتر بردی. بیا بریم، انقدره مسخره بازی در نیار.
رادوین این رو گفت و دست اون دختره رو بیشتر کشید. دختری که حالا می دونستم اسمش ماهلینه روپوش علی رو تو چنگش گرفته بود و از سر جاش تکون نمی خورد. همین جور داشتم به کارهاشون نگاه می کردم که صدای جر خوردن چیزی اومد. همه سر ها به سمت علی چرخید و همه نگاه ها این بار روپوش علی رو نشونه گرفت. علی نه حرفی می زد و نه کاری می کرد. همینجور نگاهش رو روی زمین دوخته بود. صدای پاشنه کفشش که روی زمین می کوبید، نشون از آمادگی برای فوران آتش فشانش داشت. ماهلین با دیدن وضع موجود، دست رادوین رو گرفت و بی صدا از اتاق بیرون رفت. خب خداروشکر این مشکل هم حل شد. عامل سر و صدا دمش رو گذاشت رو کولش و رفت. اوه اوه اوضاع بدجور ناجوره، من هم بهتره برم. بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفتم. در اتاق رو آروم بستم و علی رو با شرایط موجودش تنها گذاشتم.
خدا میدونه این موقع شب روپوش پزشکی رو می خواد از کجا جور کنه. با یاداوری دوباره اتفاق چند لحظه پیش، لبخندی رو کنج لبم نشوندم. برای خودم هم جالب بود، نشناخته احساس خوبی نسبت به دختره، ماهلین داشتم. نمیدونم شاید به خاطر اسمش بود و شایدم...
از فکر و خیال بیرون اومدم و وارد اتاق نسترن شدم.
 

@Ramezani_H @Ghazal123 @Asal Akbar  @Farinaz87

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...