رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

دلنوشته ساز دلتنگی| عاطفه رودکی کاربرانجمن نودهشتیا


عاطی
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام دلنوشته: ساز دلتنگی

نام نویسنده: عاطفه رودکی کاربرانجمن نودهشتیا

ژانر: درام، عاشفانه

خلاصه: سیاه مشقی که پیش روی شماست ، مکالمات پریشان من است با خودش....

وقت دلتنگی...

وقت ملال...

وقت خیالبافی های کودکانه...

یه روز صبح که موهات رو شونه می کنی.... یه بعد از ظهر که فنجون چای رو سر می کشی... یا شاید یه شب که ظرف های شام رو از روی میز بر می داری  یه آن ، یه لحظه... چیزی درونت فریاد می کشه. قلبت فشرده می شه . چنگ می خوره شبیه پیام های تبلیغاتی که ناچار به آمدنن  و کسی در انتظار نیست...

در انتظار نیستی....

 

 

 

@N.a25

ویرایش شده توسط عاطی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1

مقدمه

اگر می خواهید یک نفر را بکشید پیشنهاد می کنم اول به او محبت کنید، خاطره بسازید...ساعت ها با او وقت بگذرانید، غافلگیرش کنید، به هر بهانه ای شادی اش را باعث شوید، برایش  سنگ صبور باشید...

این گونه زنده اش می کنید، و دقیقا زمانی که جز شما کسی را در زندگی اش ندارد ، رهایش کنید!!!

او را در بدترین شرایط  زندگی اش درست وقتی که به شما بیش از هرکس دیگری نیاز دارد تنها بگذارید!

ترجیحا این رفتنتان هم بدون دلیل باشد بی هیچ حرفی ... بدون خداحافظی! 

در آخرین مسیجتان هم برایش آرزوی خوشبختی کنید! 

شک نکنید او خواهد مرد... هر روز از نو....

هر روز از نو می میرد و تا عمر دارد آن آدم سابق نمی شود!

****

سنگهایی  از گوشه لبهات آویزون شده و قوس لبخندت رو به خط صاف بی تفاوتی مبدل کرده. زندگی افسار گسیخته ای که پنهان کردی  میله های تنت رو می لرزونه  تو می ری ، من می رم. دست های ما جدا خواهد موند و این واقعی ترین تلخی داستان ماست...

بغضی  که نمی شکنه.. اشکی که...

فقط خرده خاطراتی  میمونه که گه گاه در دست لحظه هامون فرو می ره... و تلنگری  می شه به ابتدای قصه...

مثل وقتی که ماه رو تماشا می کنی و باد در گوشت زمزمه می کنه ، بی تو هیچ چیز نمی خوام... تو تموم آرامش منی... و تشویش وجودت رو فرا می گیره...

تو اما در کابوس هات دخترکی شاعر رو می بینی که نا آروم و تکیده به خودش می پیچه....

و دستاش رو زنجیری از خودخواهی و غرور به دیوار  موفقیت هایش میخکوب کرده ...

بذار بگم که من هم شب ها خواب های بدی می بینم...

چه به روز این قلم وا مونده اومده که دیگه نوشتنش نمیاد....؟

چی کار کنه این دل وامونده....؟

به کجا پناه ببره به جز این عکسای لعنتی بی روح ، گرمای دستات... چرا نمی رسه به دستای یخ زده ای که نای تکون خوردن نداره....؟

انصاف نیست انقدر سخت باشه جان جانان  من نمی خوام بگم از الان کم  آوردم نمی خوام تو دلت خالی بشه ، که تو دلت بگی قول داده بود تحمل کنه و نکرد... 

@ملیکا ملازاده

ویرایش شده توسط عاطی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2

قبول کن سخته نبودنت مگه می فهمه این یک دنده اعصاب خرد کن... می گم ولی خیالت جمع که در حلقه ی من و خودم و عکس  شما یکسره ذکر و خیرت به راهه و تا دل شب سخن از سلسه ی نیکی هات یه چیزایی میگن....؟

هر کدوم توی یه اتاقک تاریکیم، که پر از دریچه های مختلفه از سقف تا کف...

یکی از دریچه ها رو باز می کنم. یه منظره اس انگار...

باغ گیلاسه...!  چقدر دلچسب و نشاط آور...به به کیف کردم....!

می شه ساعت ها نگاهش کرد...

ترکیب رنگ قرمز و سبز همیشه برام جذاب بوده... فکر کنم این منظره سمت چپ اتاقک تو باشه ولی چرا هیچ  وقت به من نگفتی...؟!

آخرین باری که ازت پرسیدم گفتی سمت چپ اتاقکت سیاهی محضِ....

بهت نمی اومد اینقدر خسیس باشی ، حالا دل من هم خوش باشه به یه منظره ای این اخلاقت خیلی بد....

همون دفعه ام که من دنبال دریچه ی  بودم ( که از اتاقک تو دید داره و من اینو بعدا فهمیدم)

مقصود شعر های   عاشقانه ام. حضرت یار چندیست که در تلاطم یافتن خنکایی هستم که آتش آشفتگی هایت را فرو بنشاند.

افسوس که هرچه بیشتر می جویم کمتر می یابم. البته که خود من به غایت آشفته ام و چه بسا چون تند بادی که در آتش جنگل می وزد با هر وزش و تلاطم، این آشفته بازار نگرانی را شعله ور تر می کنم. با این همه خواستم بگویم ات که می دانم کاستی هایی هست، که همیشه هست که بودن و لمس کاستی ها و ناهمواری ها از علائم حیات و روندگی رودخانه ی وجود ماست مجبوب کمال طلب من...!

ایمان دارم دست هایی که عاشقانه نوازش می کنند، هنرمندانه مینوازند و مردانه حمایتم می کنند توانایی درهم شکستن هر بیستونی را خواهند داشت.

@ملیکا ملازاده    @سوگند   @LioOla   @im._byta   @فاطمه شبان     @Nasim.M

@-Madi-          @sanaz87

ویرایش شده توسط عاطی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3

" ماشین خاموش شد ، هر دو برگشتیم به هم خیره شدیم چشمام از نگرانی گرد شده بود   و همون  قیافه مضحک  که این طور موقع  ها بی اراده ظاهر می شد رو به خودم  گرفته بودم. لبخند آروم همیشگیشو زد ( از اینا که تاثیرش صد برابر بیشتر از هر داروئیه، از اینا که بهت می گه من پشتتم)

آروم گفت: بذار ببینم چی شده...!

پیاده شد و تلاش کرد تا مشکل رو پیدا کنه، اما ماشین هم پای ما نشد که نشد.

لرزش شونه هامو حس می کردم .گونه هاش از سرما سرخ شده بود. پرید توی ماشین ، دستاشو تو دستام گرفتم و ها کردم.

با همون قیافه ی مضحک مذکور به صورتش زل زدم 

_ چی کار کنیم؟

_ صبرکن . الو؟ یه ماشین می خواستم برای... بله بله همون پراید نقره ای که کنار خیابون ایستاده...

سکوت شب  یه فرمیه که وادارت می کنه فکر کنی... 

کتاب می خونی، فکر می کنی

چای می نوشی، فکر می کنی

ساز می زنی، فکر می کنی

فیلم می بینی، فکر می کنی

چون تصورت اینه که آرامش شب تو رو به ثبات می رسونه تا بتونی تکلیف خیلی چیزارو مشخص کنی. با خودت خلوت می کنی و گیس های  آشفته ی ذهنت رو می بافی ، بعد کم کم به خودت می یای و می بینی حساب شب بیداری هات از دستت در رفته...

بُعد زمان رو گم کردی...

بُعد مکان رو گم کردی

سرخوشی...افسردگی... بی قراری...

مردمک چشمات میشن مثل مردم شهرت می خوان تموم نور  با خودخواهی ببلعن...تازه صبح که شد میفهمی که کلی راه رفتی و باز هم سر جای اولی مرور، خاطره، تکرار، یاد، دوران...

به چه دردی می خورن این کلمه ها، به چه دردی می خوره  حسی که با خودشون میارن، خلاُای که ایجاد می کنن...جز دل آشوبه و حسرت چی کار بلدن؟

حتی اگه خاطره ای  که تو ذهنت می چرخه بهترین خاطره ی زندگیت باشه نتیجه اش یه احساس رضایت لحظه ای و بعدش حسرت این که چرا هیچ وقت تکرار نمی شه.

حتی اگه آدمی رو یاد کنی که عزیزه، که عزیز بوده، عزیز مونده...

اگه نباشه کنارت به هر دلیلی، اگه عوض شده باشه اگه، اگه...هزارتا اگه که ممکنه اتفاق بیفته و تو این دنیای بی در و پیکر و بی حساب و کتاب چه بلایی سر حس و حال آدم میاد  تو یه لحظه دیدی وقتی عکسی رو میبینی، جایی می ری یا عطری به مشامت می رسه، بدون اینکه دلت بخواد پرت می شی وسط  خاطرات.

@ملیکا ملازاده   @سوگند  @-Madi-  @Mahfam  @sanaz87  @im._byta

ویرایش شده توسط عاطی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 4

اگه یه دختر باشی حتما تا حالا احساس یه زندانی رو داشتی!!!!

مخصوصا  وقتی که داری از ناراحتی و عصبانیت خفه می شی اما نمی تونی مثل یه پسر از خونه بزنی بیرون  و عُقدتو سر خیابون و کوچه های خلوت خالی کنی!!

عوضش باید  تو اتاقت بشینی و بی صدا اشک بریزی و عُقدتو سرموها و ناخونات خالی کنی احساس یه دختر رو فقط خودش می  تونه درک کنه!!! 

دختر بودن خیلی سخته...

گفتی نگاه کن دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند و رفتی غافل از اینکه اگر یکی از خطوط بشکند آن ها دیگر موازی نیستند و به هم می رسند تو مرا شکستی و ما به هم  اما دیگر دیر شده بود چون عشق اعتماد می خواهد نه اتفاق .....

دیروز بدترین روز زندگیم بود ، دنیا دروغه، یه دروغ بزرگ. 

می دونین من همیشه فکر می کردم چشم های آدما راست می گن  ، من خیلی چیزا رو از تو چشماش  می خوندم، فکر نمی کردم احساسم بهم دروغ بگه، اما احساسم دروغگو بود. اون هم دروغگو بود، نه تنها چشمها و نگاهش دروغگو بودن بلکه تمام سلول های بدنش دروغگو بودن، تمام کارها و رفتاراش که منو به آینده امیدوار می کرد دروغ بودن، دیروز هم آخرین  دروغشو این دفعه با زبونش گفت به نظرم هیچ  چیزی بدتر از دروغ نیست .

دیروز تموم شد، امروز یه روز جدیده ، زلیخای جدیدی هم متولد شده، فکر می کردم وقتی امروز  شروع شه احساس در من مرده باشه یا فقط احساس تنفر و انتقام برام باقی مونده باشه ( فکر می کردم  عین خیلی از دخترا بعد از شکست عشقی برای انتقام از اون پسر تصمیم بگیرم هر روز با یه پسر باشم و احساسشونو به بازی بگیرم، هرچند اونا هم احساس واقعی خرج نمی کردن چون اونام داشتن از دخترا  انتقام می گرفتن!!) اما امروز با دیدن خودم تو آیینه چقدر دلم   واسه خودم تنگ شده بود، چقدر خودمو خانوادمو دوست دارم، من هنوز دوستای خوبی دارم، مهمتر از همه من خدای خوبی دارم که هیچ وقت تنهام نمی ذاره و وقتی رفتم سراغش نمیگه متاسفانه به جا نیاوردم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5

این روزها من خدای سکوت شده ام  خفقان گرفته ام تا... آرامش اهالی دنیا خط خطی نشود... موجودات غریبی  هستیم! نه طاقت ، دروغ را داریم... نه تحمل حقیقت را.... هر بار که دلم هوای خدا کرد... نه! هر بار که خدا یاد دلم کرد... تنم لرزید... نه از خدا... از خودم.! که از شیطان هم شیطان تر شدم نگاهم را می دزدم  مبادا چشمم در چشم خدا گیر کند...

دلم بازی می خواهد بازی که مخاطبش خودم باشم و خودم... گل یا پوچ؟ دستم را باز نمی کنم، نمی خواهم حسم تباه شود..! بگذارید فقط تصور کنم که در دستانم کمی عشق پنهان است.

می خواهم روزی جدید برای خودم رقم  بزنم میخواهم به نوشته هایم جلا بدهم  می خواهم  سر فصل  جدیدی را شروع کنم.

امروز تصمیم می گیرم لب های پر از فریادم را باز کنم و ناگفته ای را پنهان نکنم، می خواهم افشا کنم و طلسم  چشم های پر سکوتم را بشکنم . معدودیت ها را بدرم و به خودم فرصت تجربه کردن دهم.  می خواهم معجزه کنم و از دام هراس ها رهایی یابم تا تلنگری  باشد برای توانایی هایم.

می خواهم تسلی بخش، زخم های زخم خورده هایی باشم که در دام دیگران قربانی شدند.

امروز به خودم می گویم چه کسی یا چه چیزی می تواند التیام بخش این زخم ها و دردها باشد. دیگر نمی خواهم اعتماد در نهایت به قربانی شدن برسد همان چیزی که من سال هاست تجربه کردم. می خواهم ذهنم را از درگیری ها رها کنم ، تا به رهایی برسم . می خواهم به آنچه شایسته آنم برسم، دیگر از رنجش ها متنفر شدم از وحشت و هراس بیزارم دیگر نمی خواهم همچو تصویری در مه باشم مبهم و نامعلوم . دوست دارم آشکار شوم  و با انکارها بجنگم، همان باورهایی  که سد راهم شدند همان باورهای کهنه ای که قدرت را از من گرفتند، می خواهم به عمق کلام برسم و همان جمله معروفی  که می گوید آیا فقط بودن کافیست، من بودن تنها را نمی خواهم.

من آن را با تمام  متعلقاتش  می خواهم  با  عشقش، صداقتش ، اعتمادش و... تمام زیبایی هایی که مرا از سقوط نجات دهند. از رنجش ها و تسلیم شدن ها و فرو پاشیدن ها فراریم؛ اما چه تعهدیست  که در گرداب اشتباهات و نقایص خود و دیگران شناور نشویم. امروز به خودم گفتم: بگذار برای یکبار هم  که شده امنیت را احساس و تجربه کنم و فرصت به باور رسیدن را بدهم، چون تا بودیم که صبور و شکیبا باشیم؛ اما به این فکر کرده ایم که چه چیزهایی را از دست داده ایم ؟ 

@ملیکا ملازاده   @سوگند   @im._byta  @sanaz87  @Mahfam  @-Madi-  @LioOla

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 6

به دنبال چه هستیم؟ آیا قدرت برتری هست که به آن تکیه کنیم؛ اما من خیلی دیر فهمیدم و ناگهان طوفانی سهم من شد که یقین دارم سزاوارش نبودم . چه می شد؛ اگر آنچه را که سیل و طوفان به یک دفعه می آورد به همان سرعت هم ببرد؛ اما افسوس که آمدنش آنی و رفتنش لحظه لحظه است.

" و این است که، بعضی اوقات لحظه ها مزه تلخی پیدا می کنند"

خط قرمز

میخوام از چیزهایی برایت بنویسم که شاید تجربه کرده باشی و بعضی وقت ها تعادلمان را از دست می دهیم و آن زمانیست که احساس می کنی همه چیز دست به دست هم   داده تا تو را از پا در آورد و تو فقط لرزش های قدم هایت را می بینی، خودت هم نمی دانی علت این سردرگمی ها چیست؟ چرا یک روز به اوج می رسی و یک روز به نابودی و فنا.

چه کرده ای که اکنون پاهایت می لرزد... چه شدآن شروع زیبا و رویایی، چرا ناگهان به کابوسی ناخوشایند تبدیل شد، کابوسی که عادت شد. عادتی که تحمل شد و تحملی که منجر به شکست شد. باز دوباره چه خطایی کردی که آرزو می کنی برگردی و از نو شروع کنی به آن شرط   که خطا ها و لغزش های گذشته را تکرار نکنی چون مطمئنی شکستی را تجربه خواهی کرد که دیگر پیروزی در پی  آن نیست. دیگر نمی توان به انتظار تکرار روزهای شگفت انگیز نشست.  

پس جوش و خروش درونت را خاموش کن. اما  من آتشی را دیدم که تا لحظه ی خاکستر شدن هیچ اثری نداشته و فرصتی برای خاموش کردنش پیدا نکردند. پس چرا می گویند گوشه های قلبت رو به  سیاهی رفته، مگر می شود هم آن شعله های سوزان را تحمل کرد و هم مراقب بود تا چیزی نسوزد و سیاه و کدر نشود.

چرا با خیانت ها و تلنگرهایشان حریص ترت می کنند؟

پس سهم تو چه می شود. اجازه نده با تنه زدن هایشان، شانه های محکم و استوارت را بلرزانند. شانه هایی که مدت هاست چیزی را با آن می کشانی که قلب بزرگت تحمل آن همه سنگینی و  حقارت و پستی را ندارد . مگر قلب تو جای بهترین ها نبود؟!

آن همه مراقبت و رسیدگی برای این بود که اجازه دهی هر چیزی در آن جایی بگیرد؟ تا تو دیگر نتوانی به زیبایی ها و محبت ها فکر کنی؟ آری! آن شکستنی که حرفش را می زدم این جاست و زمانی پیروزی شیرینش را بدست می آوری که مثل آن ها باشی. سخت نگیری که سخت شوی، صادق نباشی که ناصادقی ببینی، محتاط نباشی که بی حرمتی ببینی، حساس نباشی که جسارت ببینی و بالاخره دیواری بین خودت و آن ها درست نکنی که حتی در مقابل نفس های خودت هم دوام نیاورد  و با یک آه تو فرو بریزد.

" وقتی پیروز می شوی که یا پشت این  دیوار ها محو شوی و یا مثل آنها باشی"

@ملیکا ملازاده  @سوگند  @im._byta  @Mahfam  @sanaz87 @-Madi-  @LioOla

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 7

هرگاه قلم به دست می گرفتم حرف های زیادی برای نوشتن داشتم که نمی دانستم از کدام یک بنویسم، خاطره های خوب و قشنگ ، آدم هایی که اطرافم بودند و به عشق آنها زندگی می کردم، خاطره های سرد و تلخم را با وجود آن ها به فراموشی می سپردم با نفس های گرمشان تکیه گاهی امن داشتم؛ اما مدتیست  احساس می کنم حرف های زیادی برای گفتن و نوشتن دارم اما نمی دانم چرا نمی توانم آن ها را روی کاغذ بیاورم؛ دستانم یاری نمی کند، یا اینکه دل سفید کاغذ نمی خواهد با این ناگفته ها سیاه شود. مثل اینکه آن هم دل پری دارد و جایی برای شنیدن یا حک شدن کلمات رنج آور من ندارد مثل اینکه می داند چه می خواهم بنویسم.

" وقتی آدمایی که دوستشون دارم از زندگیم می رن، اولش یخ می کنم و سرد میشم، حس می کنم الان دیگه دنیا تمومه برام، ادامه زندگی سخته. حس می کنم دیگه هیچی حس قدیمو نمی ده، ولی بیشتر که میشینم فکر می کنم و با خودم  کلنجار می رم میفهمم که آدما میان که برن، آدما کارشون رفت  و آمده، من زانوی غم بگیرم که چی؟! 

خب بزار نباشن ، حداقل من انقدر خوب بودم که به جایی از زندگیشون برگردن به عقب نگاه کنن و حسرت بخورن از دستم دادن، بفهمن که اشتباه کردن، آره انقدر خوب بودم واسه آدمای زندگیم، که حتی اگرم برن ، عذاب وجدانی ندارم، غصه نمی خورم که کم گذاشتم و رفت. میشینم به این فکر می کنم که چقدر خوب بودم، چقدر صادقانه خوب بودم، اما لیاقتمو نداشتن. برن و بگردن و پیدا کنن، ولی هیچ خوبه من نمیشه.

هیچ خوبه دیگه نمی تونه من باشه، چون از هر آدمی یدونست، فقط یدونه."

دوست ندارم لب بگشایم ؛ اما نمی توانم نگویم چون دیگر قلب آگنده از اندوهم  گنجایش تلنبار کردن را ندارد. پس ای کاغذ سفید به  پاکیت قسم  بشنو و اجازه بده بر رویت بنگارم بگذار بگویم  و بنویسم تا تفاوت ها را احساس کنیم. چه شد آن همه صداقتی که جایش را با هیچ چیز عوض نمی کردیم، اگر مشکلی را می دیدیم  مشکل خودمان یادمان می رفت چه شد آن همه دست هایی که بالا می رفت تا برای شادی اطرافیان دعا کنیم؟

چه شد آن اشک های خالصانه ای که بی ریا از چشمان پر امیدمان سرایز می شد. آن همه خوبی جایش را به چه جیزی؟ و چه کسی داد؟ چه چیزی پیدا شد که لایق این همه خوبی باشد؟ چه به میان آمد که ارزش آن همه خوبی را داشت ؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 8

از آنچه می دانم و می خواهم بنویسم شرم دارم؛ اما با نگفتن گره ای گشوده نخواهد شد،مدت هاست که سکوت کردم؛ اما نگاه های سرد و طولانیم، اطرافیان را خسته کرده، افسوس که نمی دانند پشت این نگاه های سردم چه چیزی را پنهان کردم از کدام یک بگویم و بنویسم که از گفتنش پشیمان نشوم. امروز احساسی در درونم زنده شد که خیلی برای گفتن آن دیر شده است.

شنیده بودم که وقت طلاست، اما افسوس از دوران کودکی و بچگی هایمان، اصطلاحات زیبا و بیادماندنی که بسیار کوتاه و زود سپری شد. باید به سال ها قبل برمی گشتم، ای کاش می توانستم انگشتم را روی عقربه های ساعت بگذارم و برای همیشه آن را متوقف کنم، ای کاش می توانستم حال و احساسم را فراموش کنم، اما حالی   داشتم که قابل کنترل نبود. انگار کسی آمده، آن را به من تحمیل کرده بود، گاهی اوقات با وجود آن همه ترس در درونمان باز هم به دل خطر می رویم کاش می شد دیگر به پشت سرمان نگاه نکنیم، چیزهایی داشتیم و به جا گذاشتیم که دیگر تلاشی برای بهتر شدنشان نمی کنیم. ای کاش می شد خاطره ها را دفن کرد اما نه، مثل اینکه عادت کرده ایم چند روز یک بار به سراغشان برویم. 

مدت هاست دیگر هیچ صدایی را نمی شنوی که احساس کنی تنها نیستی، به هرکس نگاه می کنی پیچ و خمی در حرف ها و رفتارهایش احساس می کنی که نمی توانی به او اعتماد کنی. شده با خودت خلوت کنی و تصمیم بگیری مثل آنها باشی؛ اما هرچه امتحان می کنی. به بن بست می خوری؛ اما هنوز جایی هست که صداقت و عشق رنگ نباختند، کسانی هستند که چشمانشان فریب نمی دهند و حرف هایشان آنقدر دلنشین هست که دلزده نشوی. من به دنبال آن خوبه می گردم. ای کاش میشد اگر رد پایی به جا می گذاریم آن چیزی باشد که دیگران را به بیراهه نکشاند.

" کاش می دانستم چرا اعتماد و اطمینان جایش را به دروغ و ریا داد"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

" تقدیم به مادر عزیزم که چند روزیست به ملکوت پراوز کرده"

ملکوتی ها

با شنیدن صدای شرشر باران پنجره را گشودم ، بوی غریبی را احساس کردم که ارمغانی جز دلتنگی نداشت. بویی که خیلی برایم آشنا بود؛ اما هیچ وقت نفهمیدم از کجا آمده و آیا دیگران هم، مثل من آن را می فهمند یا نه. با استشمامش دلم هوایی شد، پر زد به سمت خاطره ها ، خاطره هایی که ندای درونم شده بودند؛ اما چه کسی خبر از دلتنگی من داشت.

راستی دلم را کجا جا گذاشته بودم؟ دوای من چه بود و چه کسی حریف من شد؟ کاش می توانستم آن چهره نا معلوم را شناسایی کنم ؛ اما افسوس که من همیشه به دنبال سایه ها بودم و چیزی در این سایه ها نهفته شده بود، که هراس داشتم بشتابم تا مبادا خاطرات تلخ گذشته برایم تداعی شود. از غبطه خوردن به گذشته و فکر کردن به ای کاش ها...

باید به خود تکانی می دادم و زیبایی هایی که از پنجره ی خانه مان پر زده بود باز می گرداندم باید شیشه پنجره را به دست باران می دادم تا با زلالی آن شسته می شد نه با اشک هایی که سرشار از ناامیدی و حسرت بود، مطمئن بودم اشک هایم لکه هایی را به جا خواهد گذاشت که باران نمی گذارد، دوست داشتم  پنجره ها را باز بگذارم و تمام گل های دنیا را تقدیمشان کنم دل به دریا بزنم و همه جا را آب پاشی کنم و چیزهایی را مهمان کنم که سال هاست حسرتش را دارم، آرزوهایی که با رفتن عزیزانم مدفون شدند آن خاطراتی که اگر زنده کنم درد می کشم ؛ اما برای لحظاتی احساس می کنم در کنارم هستند و عطشم را خاموش می کنند.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...