رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان دختران بیگناه..| asra_p کاربر انجمن نودهشتیا


Asra_p
 اشتراک گذاری

پیام توسط زهرارمضانی افزوده شد,

سطح قلم: C

ارسال های توصیه شده

..zAhrA..
post توسط ..zAhrA..🌻 بررسی شد!

"گرافیست عزیز! ضمن تقدیر و تشکر از زحمات شما و فعالیت خوبتون در تیم🌺گرافیست/ ورد و pdf زنی🌺نشان برتر به شما اعطا شد، موفق باشید!"

به Asra_p نشان «گرافیست برتر» اعطا گردید

نام رمان= دختران بیگناه
نویسنده=asra_p
ژانر=جنایی_فانتزی
خلاصه=

داستان زندگی...هرچند پر فراز و نشیب...هرچند تلخ..اما ما مجبور به  این هستیم که بپذیریم...
من..دختری پر از احساسات..در این راه..به دختران سرزمینم کمک میکنم...
 

 خب خب.. این رمان کاملا فانتزی هست و نه شخصیت هاش و نه مکانش که پایگاه ویژه شون هست واقعیت ندارن و ساخته ذهن خودم هستن.
سرگرد ما  یه دختر آروم و جدیه  به همراه سه تا از بهترین ستوان هاش معمای پرونده دختران بیگناهی که به قتل میرسن رو کشف میکنه...
توی این راه شما هم بهشون کمک کنین..!🙂😀
 



ساعت پارت گذاری =  نامعلوم

ویراستار: @ dorsa_a

ناظر: @ Sogol



 

 

ویرایش شده توسط Asra_p
  • لایک 9

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوشمون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شروع رمان ....!

مقدمه:
مــن دُر یتیمم صدفم سیــنه دریاست
بگذار که یتیمانه و دردانه بمیرم
بیگانـه شمردند مرا در وطن خویش
تا بی وطن و از همه بیگانه بمیرم
گو نی زن میخانه بگو جان به لب آور
تا با تب و لب بر لب جانانه بمیرم
آن سلسله ی زلف که زنار دلم بود
در گردنم آویز که دیوانه بمیرم....

«استاد شهریار»


 

ویرایش شده توسط Asra_p
  • لایک 2

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوشمون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت 1

 

 و اما بازم یه پرونده دیگه...یه دختر دیگه هم کشته شد..من دستم به این قاتل زنجیره ای برسه کشتمش.واقعا دیگه خسته شدم.دیگه نمیکشم...واقعا از رفتن به دانشگاه افسری پشیمونم.سخته. خیلی .واس منی که روحیه ی حساسی دارم سخت تره

 

- سرگرد...یه خانمی اومده اصرار داره شمارو ببینه. در رابطه با پرونده دختران بیگناه.

صدای لاله یکی از سروان های آنجا بود

- لاله الان میام بهش بگو وایسه ...به سامیارم بگو ببرتش اتاق خودش تا من برم اونجا

-چشم 

لاله هم همکارم بود و هم دخترعموم و همیشه باهم راحت بودیم تا اینکه رفت دانشگاه افسری و بعد از تموم شدن دانشگاش ب واحد من منتقل شد...اون موقع ستوان درجه یک بود و من ستوان درجه 3...بعد از تموم کردن دوره ستوانی من به سروانی رسیدم و اون به درجه 5 درجه ستوانی...من به عنوان یک جاسوس ب یه باند خلافکاری رفتم و خب اتفاقای سختی برام افتاد..ولی ماموریتم که تموم شد به خیر خوشی برگشتم و به درجه سرگردی رسیدم..در اون زمان لاله هم به درجه سروانی رسید..من الان توی واحل 15 کلانتری جنایات در استان تهران و شهر داراب مشغول به کارم..

من یه دختر 28 ساله ام...با موهای سیاه و چشمای سیاه و پوست تقریبا سفید(بیشتر به برنزه میخوره)..

اوه اوه..دیگه داره دیر میشه باید برم ببینم این خانم چی میگه/..

رسیدم به اتاق سامیار..یکی از بهترین سروان هایی که تاحالا داشتم..

- سلام

صدای سامیار بود..سری تکان دادم و به طرف کاناپه روبه روی زن رفتم..

- س..س.سسلام

زنی تپل و چاق بود و معلوم بود که رنگ پوستش سفیده ولی الان  رنگش کثل گچ دیوار پریده بود و صدای ترق تروق شکستن انگشتاش ب گوش میرسید و روی مخ من رژه میرفت..

بدون هیچ حرفی به جلو خم شدم و بطری آب معدنی ای که سامیار برام آورده بود رو بهش دادم ..

زحمت کمی از اب رو خورد و دوباره روی میز گذاشتش..

لب باز کردم..

- سلام..گویا شما اطلاعاتی درمورد قتل این دخترایی که دارن کشته میشن دارین؟؟

 
#دختران_بیگناه

 

ویرایش شده توسط Asra_p
  • لایک 8
  • تشکر 1

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوشمون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2

 

- ب..ب..ببله..

- خانم لازم نیست شما بترسین..من کاری با شما ندارم..فقط میخوام اطلاعاتتونو در اختیار ما بذارین تا من و گروهم بتونیم قاتل رو پیدا کنیم ...تو روز روشن دخترا دارن ب قتل میرسن و همه ی ما بی خبریم...من که افرادم تماس میگیرند تا گزارش قتل بدن من به جای کل مردم این شهر میترسم..من یه پلیسم..وظیفه ام حفاظت از شماس..باید یه کاری انجام بدم یا نه؟؟حالا شمام به جای ترسیدن لطفا زود برای ما توضیح بدید که مدارک و اطلاعاتتون چیه؟)

 با ترس و لرز بهم یه نگاه انداخت و یه نیم نگاه هم به سامیار انداخت که سامیار با شناختی که ازش داشتم بهش برمیخورد و میگفت که برام احترام قائل نیس..فک میکرد همه باید بهش احترام بزارن..و اگه بهش احترام نمیذاشتی ناراحت میشد..این یکی از خصلت های بد اون بود..پفففف

بلاخره زن لب باز کرد و مث بلبل جریانات رو توضیح داد...

- روز یکشنبه بود که یه دختر بلوند خوشکل رو دیدم..چشماش خالص ابی بود و موهاش حنایی...من که گفتم خیلی جیگره...به شوخی بود...اون دختر با اینکه دختر زیبایی بود از منطقه های پایین شهر و همسایه جدید ما بود که تازه اسباب کشی کرده بودن و من نمیشناختمشون...خلاصه اون روز دختره پیچید توی یه کوچه و نیم ساعت بعد با یه لبخند گوشه لبش اومد بیرون...صبح روز بعد که اتفاقی داشتم لباسارو توی بالکن کوچبک خونم پهن میکردم  تا خشک شنهمون دختر رو دیدم که سوار یه ماشین مدل بالا شد و اون روز مامانش گفت که یه نامه گذاشته و گفته که با یه پسر پولدار فرار میکنه..و اینکه اون پسر دوسش داره و اونم اون پسره رو دوس داره.. ولی روز بعدش....

به اینجای حرفش که رسید ساکت شد..میخواستم ادامه ی این ماجرا رو بشنوم ولی با تحیر فقط داشتم نگاش میکردم..چطور اون دختر همچین کاری کرده؟؟وایییییییی...البته این آدمهایی که خودشون با دست خودشون زندگیشونو بدبخت میکنن کم نیستن...

- ادامه بدین خانم...

- وقتی من این خبرو شنیدم به اون پسره شک کردم که هر روز باهاش میرفت بیرون.به خونواده اش گفتم که اونام گفتن دیگه ما همچین دختری نداریم تا دنبال این بگردیم با کی و چجوری رفته...منم توی یه شیرینی پزی کوچیک کار میکنم..یه روز که از سرکار برمیگشتم یه 10 تا پسر دیدم که اومدن جلو و محاصره ام کردن...یکی از اونا که از هم قلدر تر بود اومد و تهدیدم کرد که  اگه چیزی که دیدم درمورد اون دختره و پسره رو پیش کسی بگم میکشنم...بهم برخورد.دختر ضعیفی نبودم که با این چیزا بترسم ولی وقتی یه شب یکی میخواس شاهرگم رو بزنه و من فرار کردم فهمیدم که چقد اوضاع خیته....به سختی اون شب از دست یه پسر که میخواس شاهرگم رو بزنه فرار کردم و به خونه ی یکی از همسایه هام پناه بردم...هفته ی بعد بود که خبر کشته شدن اون دختر به گوشم رسید..همسایه ها دور هم جمع شده بودن و داشتن حرف میزدن که منم از عمق فاجعه ماجرا باخبر شدم...میگفتن که جنازه دختره رو شما توی اتوبان پیدا کردین درحالی که دختره تیکه تیکه شده بوده و روی صورتش خراش ناخن های بلندی داشته..اون پسره که باهاش بود هم همینطور بود..انگار..انگار شیطان پرست بود..ناخناش بلند..موهای از ته تراشیده..حتی میتونم به طور قعط بگم که ناخوناشو لاک سیاه رنگ زده بود و سرتاپا سیاه پوشیده بود....

 

#asra_p
#دختران _ بیگناه
 

 

ویرایش شده توسط Asra_p
  • لایک 8
  • تشکر 1

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوشمون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3

 

اطلاعات خوبی واس ما بود...حتی اینکه ناخناش رو لاک سیاه زده بود بهترین مدرک واس ما بود...این زن خیلی چیزا میدونس..رو نمیکرد.باید از زیر زبونش حرف بکشم...

- خب خانم-چه چیز دیگه ای میدونید؟؟

با ترس و لرز یه نگاهی بهم انداخت..یه نفس عمیق کشید که بطری آب معدنی رو از روی میز برداشتم  و بهش دادم..

به آرومی یه قلوپ خورد و بطری رو گذاش رو میز..

منتظر بهش نگاه میکردم که یهو زد زیر گریه..یه نگاه به سامیار کردم که سر تکون داد به معنای اینکه چیزی نمیدونه..

 با صدایی که بخاطر گریه اش معلوم نبود چی میگه گفت:
- بخدامن کاری نکردم..اگه اونا تهدیدم نمیکردن تا الان ماجرا رو به شما گفته بودم..هنوزم خیلی میترسم..من یه بچه دارم که چون از همسر سابقم جدا شدم پیش اون زندگی میکنه..اتفاقا دخترم هست و 12 سالشه..خانم سرگرد میترسم
..!!

به آرومی از جام بلن شدم و رو به سامیار گفتم:
- به لاله و هیوا بگو بیان اتاقم .خودتم بیا
..

با سر تکون دادن و احترام نظامی گذاشتن سامیار از اونجا دور شدم که سامیار دنبالم دوید..

- قربان این خانمه رو چیکارش کنیم؟

- بذارین بره ولی شماره اش رو بگیرین و شماره منم بهش بدین بگین هر موقع در دسترس باشه .

- باشه

شاید بتونم بگم بهترین سروان های کل دایره جنایی استان تهران متحلق ب من بود...لاله_هیوا و سامیار..

لاله که دختر عموم بود و ما دوتامون بچه داراب بودیم...

هیوا یه پسر کرد باحال بود..و اما سامیار...یه پسر خوزستانی که از همه هردوتا سروانم جدی تر بود...هیوا که اصن جدیت سرش نمیشد..لاله هم بیشتر مغرور بود تا جدی...ولی سامیار..خیلی جدی بود..بعضی وقتا حتی منم ازش میترسیدم..

در اتاقمو که باز کردم اتاقمو دیدم و چندشم شد..آدم شلخته ای بودم و وای به حال الان که سرگرد بودمو بیشتر اتاقم کثیف میشد..

میتونم به طور قطع بگم که رو میزم بیشتر از 20 تا لیوان خالی قهوه و چای بود...هه ییییییی..

تا بچه ها بیان از سرایدارمون که یه مرد 50 ساله بود و خیلیم خون گرم بود خواستم تا کمکم کنه که اتاقمو تمیز کنم...بعد از 10 دیقه هر سه تا سروانم اومدن داخل و سرایدار رو بیرون فرستادم..حالا اتاقم مرتب شده بود و بدک نبود.

- خب بچه ها میخوام که کمکم عقلتون رو به کار بندازین تا بتونیم این پرونده رو حل کنیم...

مثل همیشه که تمام جزئیات و کلیات رو روی وایت بردم مینوشتم و با گروهم بررسیش میکردیم الانم همون کارو کردم...

تک تک نکات مهم و غیر مهم و شهادت اون خانومه رو روی وایت برد نوشتم و برگشتم سمت افرادم که همه خیره به وایت برد بودن..سر ماژیکو گذاشتم و از اول شروع کردم..

- خب...اولین دختری که به قتل رسید توی الهیه بود اسمشم شیدا آریانژاد بوده و یه خانم شهادت داد که دختره رو یه پسر با تیپ کاملا سیاه دیده و دختره بعد یه هفته با پسره فرار میکنه و بعد 3 ماه به قتل میرسه..دومین دختر مانیا خدادا بوده که اونم بعد 2 هفته فرار کرده و بعد 2 ماه به قتل رسیده....قتل سوم یه دختر بوده که از همه سنش کمتر بوده و 19 سالش بوده.اسمش آزیتا حاج محمدی بوده و بعد 3 هفته فرار کرده و بعد 1 ماه خبر قتلش رسیده...از همه ی اینا میفهمیم که قاتل زمان فرار کردن دخترا رو زیاد تر کرده و زمان به قتل رسوندنشون رو کمتر...

- سرگرد میشه از این متوجه شد که فهمیده لو رفته و زمان قتل رو کمتر کرده و زمان فرار دخترهارو بیشتر؟

این رو هیوا گفت....

- ما باید همه ی احتمالات رو در نظر بگیریم و به همه ی افراد مظنون باشیم تا قاتل رو پیدا کنیم..پس میتونیم این نظریه تو رو هم داشته باشیم هیوا.... اما بچه ها یه چیز دیگه..همه ی این دخترا ثروتمند بودن و شاید بشه این رو در نظر گرفت که یکی از دلایل دزدیده شدن و به قتل رسیدنشون زیر سر پولیه که دارن..شایدم با خانواده اش دشمنی داشتن..به هر حال هر نظری دارین بگین رو وایت برد بنویسم تا همه نظریه هامونو جمع کنیم و همه شون رو بررسی کنیم..


#دختران_بیگناه
#asra_p


 

ویرایش شده توسط Asra_p
  • لایک 6
  • تشکر 1

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوشمون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 4

 

- شاید سرگرد فقط بخاطر اینکه دخترا رو بترسونن و یه جورایی قاچاق اعضای بدن به خارج از کشور داشته باشن این کارو کردن؟

اینو لاله گفت...نمیشد این نظریه رو احتمال داد...

- لاله فک نکنم این نظریه درست باشه..چون همه اعضای دخترا که تیکه تیکه شده بود کامل بوده.

هیوا با هیجان و بلند گفت:
- سرگرد شاید قتل های دیگه ای هم بوده که ما ازش بیخبریم
......

یکم فکر کردم...
- آفرین هیوا..اگه قتل های دیگه ای باشه مطمئنا میتونیم مدارک دیگه ای داشته باشیم
..

- ولی سرگرد فک نکنم این نظریه درست باشه..همه قتل های این 3 دختر یه جور انجام گرفته و همه یه جا انداخته شدن

- سامیار ما باید همه ی نظریه هارو بررسی کنیم تا مطمئن شیم ...با اگر و شاید و اما و فک نمیکنم و میکنیم کاری از پیش نمیره..

سامیار سری تکون داد و ساکت شد..رو به لاله و سامیار گفتم:
- خب شما دوتا میرین دنبال نظریه هیوا تا ببینیم درسته یا نه..هیوا..تو هم میری دنبال خانواد های این 3 دختر...درمورد هر سه تا خانواده اطلاعات جمع کن..حتی درمورد کوچکترین فرد خونواده اشون...به صورت ناشناس برو و از همسایه هاشون اطلاعات بگیر..ببین چطور خونواده این..

هر سه تاشون چشمی گفتن و بیرون رفتن..

خودمم رفتم دنبال افراد سابقه دار گشتم..اوه..یه چیزی رو جا انداختم.باید به اون خانومه که درمورد قتل آزیتا حاج محمدی شهادت داده بود رو میفرستادم برای چهره نگاری..شاید از اون مرد چیزی پیدا میکردیم..اهههه..گند زدم..

به سامیار اس دادم که شماره شو رو برام بفرسته..

بعد از چن دیقه جواب داد و شماره اون خانمه رو همراه با اسم و فامیلیش برام فرستاد...جالب بود..اسمش مهرسانا جلیلیان بود..درست مطابق اسمی که توی پرونده شیدا آریانژاد بود و به عنوان رفیقش شناخته شده بود..توی پرونده آزیتا حاج محمدی هم این زن به عنوان شاهد پرونده بود...شاید بشه به این زن هم مظنون شد..هرچند ما توی کارهای پرونده هامون به کل جهان مظنونیم....

واقعا گیج شدم...دیگه نمیدونم..باید زود این پرونده رو حل کنم تا بیشتر از این دخترای سرزمینم رو از دس ندادم..

بلند شدم به طرف در اتاقم رفتم..درو آروم باز کردم و به بیرون رفتم...گوشیمو در آوردم و به او خانومه زنگ زدم..

بعد از چن تا بوق رد تماس زد...من به این زن خیلی مشکوکم....دوباره زنگ زدم که جواب داد...

- بفرمایید؟

- سلام...سرگرد راد هستم از اداره آگاهی...چرا جواب نمیدادید؟

- اه..سلام سرگرد..ببخشید نمیدونستم شمایید؟

- خانم من به شما گفتم که شماره ام رو ذخیره داشته باشید..

- بله.....متاسفم

- خب این هارو ول کنین...لطفا بیاین اینجا اداره آگاهی ما.

- چرا؟..

- عرض میکنم خدمتتون..فقط فعلا شما بیاین..

- چشم...همین الان میام...

- پس فعلا خداحافظ

- خدافظ

خب اینم الان میاد ...تا خانم جلیلیان اومد منم یه گشتی توی پایگاه زدم..

- سلام..
صدای خانم مهرسانا جلیلیان بود...به سمت صدا برگشتم ..
- سلام...خوش اومدین 

 

.....



#دختران_بیگناه
#asra_p


 

ویرایش شده توسط Asra_p
  • لایک 6
  • تشکر 1

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوشمون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5

 

- مرسی...میشه بگین واس چی اینهمه راه من رو کشوندین ب اینجا؟؟ فقط واسه خوشامد گویی؟؟..

- خانم جلیلیان لطفا عصبانی نشین...شما شاهد پرونده ما هستین..بفرمایید بریم به اتاق من..

- خیلی ممنون نمیام اتاقتون..فقط بگین چیکار دارین من باید برم.

- باشه.. میل خودتونه..پشت سر من بیاین..

صدای قدم هاشو پشت سرم میشنیدم و به راهم واسه اتاق کنترل چهره نگری ادامه دادم..

تق تق کفشای پاشنه بلندش روی مخم بود ولی چیزی نگفتم ..جلوی در اتاق واستادم و برگشتم طرف مهرسانا که با ترس به در نگاه میکرد..مشکوک نگاش کردم..چرا باید بیخود بترسه ...سعی کردم خودمو کنترل کنم و یه نفس عمیق کشیدم..

رو بهش گفتم:
- رسیدیم
..

- برای این منو اینجا کشوندی؟

- کارتون داریم دیگه ..کارمون همینه که شما چهره نگاری کنین..هرچی رو که دیدین حتی لاک سیاهش رو هم بگین به افراد من تا همه چیز رو نقاشی کنن..شنیدم نقاشیتون خوبه و کلاس نقاشی دارین..پس میتونین راحت همکاری کنین با افراد ما..

بعدش نگاش کردم که سری تکون داد ب معنای آماده ام....فک نمیکرد اینقد ازش اطلاعات داشته باشم..هنوز زوده خانم مهرسانا بفهمی من چیا میدونم...

تقه ای به در زدم و وارد شدم که همه بلند شدن..با سر اشاره کردم بشینن و منتظر مهرسانا شدم...بعد از چند ثانیه با تردید وارد شد...واقعا من خیلی بهش مشکوک بودم ولی بازم دلیل و مدارک کافی نداشتم تا ثابتش کنم که گناه کاره..به هر حال باید روی این خانم هم تمرکز داشته باشم میشه بهش مظنون بود..

- ببین علی..این خانم یه چهره ای رو مشخصات میده شما باید با کامپیوتر و وسایل ها و نرم افزار هاتون بررسیش کنین..خب؟؟

- چشم سرگرد.

خب خیالم راحت شد..علی پسر دقیق و خوبی بود و یه هکر عالی بود ...چهره نگاری هم میکرد..

- ببین علی این خانم تا چهره نگاری تموم نشده در خدمت ما هستش..باید قشنگ شناساییش کنه بعد چهره رو بیار واسه من.

- چشم..شما نگران نباشین..

- خب خانم جلیلیان..من میرم چندتا کار دارم..شما هم همینجا پیش آقا علی ما باشین و چهره رو بکشین...هنوز درخدمتتون هستیم...هر چیزیم خواستین این دکمه رو فشار بدین خانمی جواب میدن..چی میخوان بگین براتون میارن..من رفتم..

مهرسانا سری تکون داد و نشست رو صندلی کناری علی..سی تکون دادم و با همه بچه های گروه چهره نگاری خدافظی کردم و بیرن اومدم...باید یه خبر هم از هیوا و سامیار و لاله میگرفتم...

خبری ازشون نشده نمیدونم چرا برنمیگردن...درسته هیچوقت نگران نشدم ..الانم نگران نیستم..چون میدونم کارشون رو بلدن..ولی کنجکاوم بفهمم چی پیدا کردن..ولی خب..هنوز برنگشتن...

یه زنگ بزنم به سامیار که کاری نداره...یا هیوا...یا اصن لاله...

شماره لاله رو گرفتم و گذاشتم دم گوشم...

- بله!!؟

- الو..لاله شما کجایین؟؟پس چرا برنگشتین..؟؟

- تو راهیم سرگرد الان میرسیم...

- هیوا هم پیش شماس؟؟

- خیر سرگرد...بهش زنگ زدم اونم گفت که تا ده دیقه دیگه میاد..

- باشه زود بیاین فقط عجله نکنین..

لاله تک خنده ای کرد و چشمی گفت...بنده خدا حق داشت..هم عجله نکنن هم زود بیان...خودمم خنده ام گرف..صفحه گوشیمو که دیدم فهمیدم قطع کرده...ای دل غافل...بازم یه تک خنده ای به حرفای خودم زدم و با همین خنده پرت شدم تو گذشته..

 

 

#asra_p
#دختران_بیگناه



 

ویرایش شده توسط Asra_p
  • لایک 7
  • تشکر 1

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوشمون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت 6

 

ماشینو بردم داخل که ارشیا رو دیدم..

ارشیا پسر کوچیکه یه خالم بود.

سه تا پسر داشت طفلک از داشتن دختر محروم بود..

بزرگترین پسرش ایران نبود و فرانسه شرکت داشت.

دومین پسرش هم داشت درس میخوند

و خدایی خیلی وضعیت درسیش خوب بود که تونسته بود شهید رجایی واسه ی تربیت معلم قبول شه..

سومین و آخرین پسرش هم همین ارشیای خودمون بود..

۹ سالش بود و پر جنب و جوش و شیطون بود ولی خیلی بانمک بود و در کل دوسش داشتم.

از ماشین پیاده شدم و به سمت در ورودی رفتم که ارشیا متوجه من شد و شیلنگ آبو برداشت و خواست خیسم کنه که در رفتم..

آدمی نبودم سختی های شغلمو با خونه و خونواده درگیر کنم واسه همین همیشه تو خونه خنده رو بودم..

ارشیا چون کلاس دو میرفت بهم رسید و شلنگو گرفت سمتم..

به بهت نگاش میکردم.

مث موش آب کشیده شده بودم.

به خودم اومدم یه جیغ فرابنفش کشیدم و دنبالش راه افتادم..

دویدیم تا به استخر رسیدیم و زود منم توی استخر انداختمش...

نشستیم و کلی خندیدیم بعدش دستشو گرفتمو به سمت خونه رفتیم..

یه یاالله واسه شاد شدن گفتم که خاله ام هجوم برد سمت شالش..

پقی زدم زیر خنده که خاله متوجه ی من شد و یه زهرمار همراه با خنده گفت.

پاشدم که چه پاشدنی..

مامانم یه جیغ کشید و سوال پیجم کرد..

- خاااک به سرم..رها چرا انقد خیس شدی؟ارشیا خاله تو چرا؟؟؟

منو ارشیا نگاهی به هم کردیم و شلیک خنده مون به هوا رفت.

- چیکار کنیم مادر و خاله ی عزیز تر از جانمان که آب بازی بسی میچسبد..

مامان و خاله نگاهی به هم کردن و خندیدن..

- از دست شما..
- ما اینیم دیگه خاله جان..ارشیا بدو لباساتو عوض کن..منم عوض میکنم میام..

مامان سری تکون داد و من رفتم به سمت اتاقم..

لباسامو با یه شلوار نفتی و یه تونیک صورتی عوض کردم و رفتم پایین.

مامان و خاله داشتن حرف میزدن منم رفتم پیششون..

یکم که نشستیم و حرف زدیم در زده شد.

آیفون رو که نگاه کردم بابا و شوهر خاله رو دیدم..

درو باز کردم و منتظرشون شدم.

شوهر خاله ام با لباس فرم بود و معلوم بود از اداره اومده..

ناگفته نماند عموی من سرهنگ بود .

این آقا هم عمو و هم شوهر خاله ی من حساب میشد..

کلا بابام و عموم اومدن دو تا خواهرو گرفتن...خخخخخخ

سلام کردیم و رفتیم سر میز ناهار خوری تا نهار بخوریم.

نهار زرشک پلو با مرغ داشتیم که خیلی چسبید..

بعد از ناهار نشسته بودیم و حرف میزدیم ‌که عمو کامران(شوهر خاله ام)

پرسید:
- رها جان عمو..الان چه پرونده ای تو دستته؟؟




#دختران _ بیگناه
#asra_p


 

ویرایش شده توسط Asra_p
  • لایک 6
  • تشکر 1

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوشمون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت 7

- والا عموجان الان روی پرونده ی دختران بیگناه کار میکنیم
عمو با یه حالت بامزه چونش رو خاروند که خنده ام گرفت..

- چه جالب..یکم توضیح بده در مورد این پرونده
کل داستان هارو واسه عمو که گفتم با تفکر یکم نگام کرد..
- موفق باشین عمو جان..
- ممنون عمو

- رها جان یه لحظه میای؟
مامان بود که صدام میکرد.
به آشپزخونه رفتم..
- جانم مامان؟
- بیا این چایی هارو ببر..
چایی هارو برداشتم و از آشپزخونه رفتم بیرون..
چایی هارو گذاشتم و خودمم کنار خاله نشستم..
بعد از کلی حرف زدن خاله اینا بلند شدن که برن..
- ما دیگه برم زحمت دادیم ببخشید..
- نه بابا خاله جان چه حرفیه. حالا میموندین
مامانم یه تعارف زد که خاله گفت:
- نه والا مرسی.. خداحافظ
خدافظی که کردیم من رو به مامان گفتم:
- مامان منم برم بخوابم صب زود باید بیدار شم
- باشه گلم..شب بخیر
- شب بخیر

درو که باز کردم انگار یه موج آرامش به سمتم روونه شد..
ترکیب رنگ نارنجی و طوسی اتاقم بهم آرامش میداد...
به سرویس بهداشتی اتاقم نگاه کردم و رفتم بعد از انجام کارهای مربوطه برگشتم..
روی تختم دراز کشیدم و به فردا فکر کردم..
انقد رویابافی اینو کردم که قاتل رو پیدا کنیم که خوابم برد...
با صدای آلارم گوشیم از خواب نازمممم بیدار شدم..
رفتم یه مسواک زدم و برگشتم لباس بپوشم..یه مانتو ساده مشکی با شلوار مشکی ساده و یه شال صورتی پوشیدم ..
کفشای عروسکی صورتیمم پوشیدم..
- سلاااااام
- سلام دخترم..بیا صبونه
- چشم بابا
مامانم اومد و یه لقمه پنیر با یه چای شیرین خوردم و د برو که رفتیم...


#asra_p
#دختران_بیگناه

 

ویرایش شده توسط Asra_p
  • لایک 4
  • تشکر 1

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوشمون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت 8

ماشینو توی پارکینگ پایگاه پارک کردم و رفتم تو...

 با کسایی که از کنارم رد میشدن یه سلام احوالپرسی کردم و رفتم توی اتاقم..

حالا باید منتظر میموندم تا لاله اینا بیان..

خودمم میدونستم زود اومدم و حالا حالا پیداشون نمیشه چون خودم گفتم ساعت ۱۰ بیان...

رفتم یه چایی واسه خودم ریختم و اومدم نشستم..

مثل انتظار پشت اتاق عمل سخت بود.

داشتم پرونده رو مرور میکردم که بعد از نیم ساعتی اول از همه سامیار پیداش شد..

- سلام

- سلام سامیار خوش اومدی

- دیر که نکردم؟ 

- نه..اتفاقا هنوز هیوا و لاله نیومدن

با سامیار نشستیم تا یکم گپ زدیم لاله پیداش شد‌.

- سلام

- سلام..بیا بشین 

۱۰ دیقه ای گذشته بود که هیوا هم سر و کلش پیدا شد...

- سلام سلاااااام. .میبینم که جمعتون جمه... 

میخواست ادامه بده که لاله گفت:

- فقط سرخر کم بود که اومد 

خنده ام گرفته بود از قیافه ی هیوا..

دهنش اندازه غار علی صدر باز مونده بود..

اخه این حرف از لاله یکی بعید بود..

با خنده گفتم:

- بچه ها بیاین بشینین از دیشب تا حالا همش تو فکرم..مسخره بازی بسه..

همه باشه ای گفتن و اومدن رو صندلی های اتاقم نشستن..

به وایت برد که نگاه کردم هنوز نکات دیروز روش مونده بود .. خوبه!!

- خب بچه ها...لاله و سامیار اول شما شروع کنین ببینم چی پیدا کردین

لاله شروع کرد:
- خب سرگرد دیروز کل منطقه اتوبان رو گشتیم....







#asra_p
#دختران_بیگناه


 

ویرایش شده توسط Asra_p
  • لایک 4
  • تشکر 1

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوشمون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت 9

 

- خب سرگرد دیروز کل منطقه اتوبان رو گشتیم...اما مدرک مهمی پیدا نکردیم جز این...

به گلوله ای که داخل کیسه بود نگاه کردم...

رد خون خشک شده داشت...

میشد داد به پزشکی قانونی تا بررسی شه
میشد از اینم یه مدرک جم کرد.
اما نمیدونم پزشکی قانونی میتونست تشخیص بده که خون کیه..
اینش سخت بود و سخت تر این بود میتونست متعلق به هرکسی باشه و ما دلیل محمکی نداشتیم تا گلوله رو بدیم به پزشکی قانونی.
- مدرک دیگه.؟
سامیار بلند شد.:
- اینم پیدا کردیم که معلوم نیست مال کیه ولی شاید بتونه مدرک باشه
به پارچه ی توی کیسه نگاه کردم. رد خون روش بود. این یکی رو میشد فهمید که مال چه کسیه چون مال این سه تا مقتول بود به احتمال زیاد.
- خب این خیلی خوبه. هیوا تو چی پیدا کردی؟
هیوا شروع کرد.
- سرگرد میشه گفت اطلاعات دارم ولی نمیدونم به درد میخورن یا نه.. یکی اینکه این دخترا بیش از حد آزادی داشتن و یه جورایی خانواده اشون اصن براشون مهم نبوده. هر شب توی پارتی و مهمونی ولو بودن و اصن کاری به این نداشتن که بابا خونه ای هم دارن..هی روزگار...بعد خانم شیدا آریا نژاد یه خانم لاشی بودن که با هر پسری میپرید. اونطور که فهمیدم پولداره ولی این حد از آزادی که داشته باعث شده از کف خیابونا جمع شه. یه پرونده هم داره که با یه پسر توی پارتی توسط مامورای کلانتری دستیگر شده و با ضمانت پدرش که فرد معروفی بوده و با سند آزاد شده.. مانیا خداداد هم همین وضعو داشته با این تفاوت که اون سابقه قتل هم داشته ولی خانواده شاکی رضایت دادن..با گلدون زده بود به سر مرحوم...اما آزیتا حاج محمدی از یه خانواده عالیه که وضعیت متوسطی دارن ولی میشه گفت از ارث پدری چون تک فرزنده خیلی گیرش میاد.اما اون هیچ سابقه ای نداشته و به قول معروف کاملا پاک بوده تا وقتی که با یه پسره آشنا شده. از عوض شدن و عجق وجق شدن تیپش تا لاتی حرف زدنش تغییر میکنه و بعدشم که الفرار و پخ پخ ...وای چقد حرف زدم...
نمیدونستم از اطلاعات خوشحال باشم یا به این مدل حرف زدنش بخندم..گفتم که پسر باحالیه..
- عالی بودین بچه ها..

- ما اینیم دیگه سرگرد..
- هیوا مسخره بازیو ول کن..همینارو فهمیدی؟
- راستش سرگرد یکی از همسایه های آزیتا حاجیان به نظرم خیلی مشکوک بود .
- چطور؟
- حرفاش با حرفای همسایه های دیگه جور در نمیومد...
- تعریف کن.



#asra_p

#دختران _ بیگناه


 

ویرایش شده توسط Asra_p
  • لایک 3

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوشمون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...


پارت 10
- راستش حرفاش جور نبودن. همه ی همسایه هاش میگفتن که این خانم دختر خیلی سر  ب زیر و عاقلی بوده ولی اون مرده میگفت دختر شیطانی بوده.. حتی این یه مسئله کاملا کلیه..جزئیاته دیگه ای هم هس..اینکه اون مرده مظنون بوده توی پرونده شیدا آریانژاد. و از این قبایل...حتی شوهر سابق خانم جلیلیانه.
با حرفای هیوا شوکه شده بودم. اگه اون قاتل بود میشد گفت مهرسانا هم که توی پرونده مقتول اول شیدا آریانژاد دوستش بوده و توی پرونده آزیتا حاج محمدی شاهد بوده هم با شوهر سابقش همدست بوده.
- خب ممنون هیوا کارت عالی بود. ولی شما سامیار و لاله شما هم کارتون خوب بوده ولی ما مدرک بیشتری میخوایم..
- اما سرگرد اونجا چیزه دیگه ای نمیشه پیدا کرد باور کنید کل اتوبان رو گشتیم..
- خب منظورم دوباره گشتن اتوبان نیست یه ماموریت دیگه بهتون میدم.
- بفرمایید.
تمام مدتی که با لاله حرف میزدم سامیار ساکت بود.
- اما لاله ما یه جایی رو نگشتیم.
- چه جایی رو؟
- سرگرد آخرای اتوبان یه جایی هست مثل یه چاله است.. اونجا رو نگشتیم.
لاله با پشت دست زد رو سرش
- شرمنده سرگرد اصن یادم نبود..الانم سامیار نمیگفت یادم نمیومد.
- پففف..حالا اشکال نداره امروز برین به اونجا هم یه نگاه بندازین.. منم با هیوا میرم اتاق چهره نگاری دیروز مهرسانا رو آوردم دادم علی چهره اون مرده که تهدیدش کرده و اونی که با آزیتا دیدتش رو بکشه..
- این عالیه سرگرد..
- اره لاله اما شما هم لطفا امروز خوب بگردین
دوتاشون چشمی گفتن و رفتن..
یه نگاه به هیوا انداختم.. خیره به وایت برد بود..
- هیوا بریم کم کم ماهم بعدا دیر میشه..
- چشم سرگرد

راه افتادیم سمت اتاق چهره نگاری..

 


 

 

ویرایش شده توسط Asra_p
  • لایک 3

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوشمون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...


پارت 11


به اتاق چهره نگاری رسیدیم.. در زدم و وارد شدم هیوا هم پشت سر من بود..
- سلام علی
- سلام سرگرد خوش اومدین...سلام هیوا خوبی؟
هیوا خواست دهن باز کنه که پیش دستی کردم.
هیوا دهن باز میکرد تمامی نداشت.

- ممنون هیوا هم خوبه.... دیروز خانم جلیلیان رو که آوردم پیشتون... چی شد؟
- اها سرگرد در اون مورد.. راستش اتمام کارمون عکس یه مرد بیرون اومد و اون خانم تا عکسو دید بیرون رفت.
بعد دستشو به سمت کشو برد و ورقه ای رو بیرون آورد
- بفرمایید این همون عکسه..
عکس رو ازش گرفتم و به چهره اون مرد نگاه دقیقی انداختم.
خب از موهاش شروع کنیم.. موهاش تازه جوونه زده بود و معلوم بود که تازه تراشیده شده.
چشماش بادامی شکل بود و مشکی.. دماغ کشیده و لبای نازک..
خب اینم از این آقا..
حالا میمونه چطور پیداش کنیم..
- کارت خوب بود.. ممنون.
- خواهش میکنم سرگرد وظیفه اس.
هیوا هم تشکری کرد و از اتاق بیرون اومدیم..
...

خیلی گرسنه ام بود.. بعد از صبحونه چیزی نخورده بودم تا الان که ساعت 2 بعد از ظهر بود.
- هیوا تو برو منم میرم یه کیک بخرم بیام.
- باشه سرگرد.فقط میشه اون عکس رو به من بدین تا میاین یه نگاهی بندازم..
- باشه.
عکس رو به هیوا دادم و خودم به سمت سوپر مارکت رو به روی پایگاه رفتم.. دو تا کیک و دو تا شیر کاکائو خریدم و به اتاقم رفتم که هیوا رو پیدا نکردم.
کجا میتونست باشه؟
میخواستم به طرف اتاقش برم که دیدم داره به سمتم میاد.
- کجا بودی؟
- بیا سرگرد ببین چه کردم...
متعجب پشتش راه افتادم..
مونده بودم چرا انقد سر خوشه؟
چیکار کرده؟
به طرف اتاقم رفت و درو باز کرد و پرو خودش رفت داخل.
منم دنبالش رفتم و روی صندلیم نشستم .. روبه روم هم هیوا خوشحال و سرخوش نشسته بود.
- خب؟
- سرگرد رفتم چهره نگاری صورت شوهر سابق خانم جلیلیان رو دادم طراحی کنن.
این پسره خیلی شبیه او مرده است.. شاید پسرش باشه..
شوکه داشتم بهش نگاه میکردم.. این خیلی پیش پا افتاده بود..
- هیوا هر کسی میتونه شبیه فرد دیگه ای باشه.. چطور این حدسو نزدی؟
- این حدس هم زدم سرگرد. ولی اگه پسر خانم جلیلیان باشه چی؟
- نمیدونم..

توی همین فکر بودم که در اتاقم زده شد..
- بفرمایید
لاله و سامیار بودن..

خب اوناهم اومدن.
- خب؟
- شرمنده سرگرد. هر چقدر گشتیم چیزی پیدا نکردیم.
- لاله چطور ممکنه؟ اون اتوبان بزرگ چیزی توش نبود که به درد ما بخوره؟
اینبار سامیار گفت
- سرگرد باور کنین کارشون رو خیلی تمیز انجام دادن چیزی نبود..
اینطوری نمیشه.
باید خودم برم سر بزنم..

- باشه. پاشین برین اگه مدرک دیگه ای چه میدونم هیوا تو اگه اون عکس آماده شد.. بیا بهم بگو
- چشم سرگرد.
با این حرف هیوا همه رفتن بیرون و دوباره من و این پرونده گیج کننده.
یه هفته اس پرونده رو بهمون دادن و خیلی گیج کننده است..

دوباره رفتم سراغ مطالعه پرونده..
هم زمان کیک و نوشیدنیمم میخوردم.


در اتاقم زده شد..
- بفرمایید

هیوا درو باز کرد و با هیجان گفت
- سرگرد... یه پرونده قتل دیگه مشابه با همین پرونده هامون..!



#asra_p
#دختران_بیگناه
 

ویرایش شده توسط Asra_p
  • لایک 2

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوشمون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر



پارت 12

با حرف هیوا شکه شده بودم.
من گفته بودم هر پرونده ای که اینطور قتلی داشته برام بیارن.. ولی چیزی به دستم نرسیده بود.
من حتی شک هم نکرده بودم..
با دست زدم رو پیشونیم که خنده هیوا از صورتش ماسید.
- خوشحال نشدی سرگرد؟
- چرا هیوا ازت ممنونم.. یه چیز دیگه ای یادم اومد.. حالا ولش کن. بیا تو پرونده رو بده ببینم.
- ای به چشم.
هیوا پشت سرش درو بست و اومد رو مبل های چرم روبه روی میز من نشست و پرونده رو به دستم داد و شروع کرد..
- خانم بیتا نظامی..! 18 ساله از شهر مرودشت..تک فرزند و ثروتمند. سه سال پیش توی اتوبانی که ما این قتل های جدید رو پیدا میکنیم پیدا شده و قبل از اون دو قتل دیگه هم صورت گرفته  ولی هیچ نام و نشونی ندارن.. قاتل این سه سال رو دست رو دست گذاشته و دوباره قتل رو شروع کرده.. البته اگه کار همین قاتل باشه. اما نکته جالبش اینجاست که این بیتا خانم نامزد داشته و بعد از اینکه کشته شده نامزدش هم دیده نشده به طوری که حتی خونواده اش هم تا سال پیش ازش خبر نداشتن و اون شبی که جنازه مقتول پیدا شده نامزدش که بشه آقای سامرند جهانی غیبش زده و اون شبی که بیتا به قتل رسیده با سامرند بیرون بوده و شبو با هم قرار داشتن . اما کسی به سامرند مشکوک نبوده چون خانواده مقتول گفتن رابطه اونا خیلی خوب بوده و سامرند هم افسردگی گرفته واسه همین غیبش زده و کسی به این توجه نکرده که سامرند درست شبی که جنازه پیدا شده غیبش زده. اوف چقد حرف زدم.
- ینی پلیس هم به این شک نکرده که سامرند میتونه قاتل باشه؟!
- خب اینطور معلومه سرگرد. چون توی پرونده گواهی پزشکیش نوشته شده با چاقو کشته شده ولی وقتی من عکس رو به امیر نشون دادم گفت که این امکان نداره با چاقو کشته شده باشه. بعدشم یه فرقی که با این پرونده های ما داره اینه که صورت و بدن جنازه کاملا سالم بوده و مثل جنازه هایی که ما پیدا میکنیم تیکه تیکه نبوده.
- باید برم پیش امیر..
- صب کنین سرگرد منم میام..
......
در زدم و منتظر بفرمایید امیر شدم.
- بفرمایید
درو باز کردم و وارد شدم هیوا هم پشت سر من بود.
- سلام.
با صدام متعجب برگشت سمتم.. یه جورایی قبلا منو امیر با هم دوست بودیم و خب میخواستیم نامزد کنیم که..
- سلام
با صدای امیر به خودم اومدم و از خاطراتمون بیرون اومدم.
- اومدم بخاطر پرونده ای که هیوا بهت گفته بود و جواب داده بودی که..
حرفمو قطع کرد
- اها آره. خب همونطور که گفتم..
منم حرفشو قطع کردم و با سرد ترین حالت ممکن نگاهش کردم.
- ببخشید خوشم نمیاد کسی حرفمو قطع کنه.. داشتم میگفتم..این پرونده یه پرونده عادی نیست . اون پرونده که شما گفتین امکان نداره با چاقو کشته شده باشه و با اسلحه ای چیزی کشته شده ماله سه سال پیشه.. اما الان قتل هایی مشابه با همین قتل داریم. و اومدم که قشنگ واسه خودمم توضیح بدی.. چون چیز زیادی به هیوا نگفته بودی..
بعدشم عکسو گذاشتم جلوش .
- حالا هرچی از این عکس میتونی بفهمی بهم بگو.




#asra_p
#دختران_بیگناه


 

ویرایش شده توسط Asra_p
  • لایک 2

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوشمون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت 13

- خب همونطور که به هیوا گفتم توی این عکس معلومه مقتول با چاقو کشته نشده چون جای ضربات چاقو دیده نمیشه و به همین دلیل مقتول یا با اسلحه کشته شده و یا خفه شده که احتمال خفه شدن هم بسیار کمه چون جای کبودی روی گردنش وجود نداره و اگه کسی خفه شه ازش خون نمیاد که ولی این عکس نشون دهنده ی اینه که مفتول خون زیادی ازش رفته. احتمال اینکه گلوله توی شکم مقتول بوده باشه و سمت چپ بدنش بیشتره چون تنها جایی که با گلوله بزنی و زیاد ازش خون بیاد شکم هست و اینکه سمت چپ بدنه به این دلیل میگم که مقتول زود فوت کرده.
چن لحظه سکوت محض بود که امیر دوباره شروع کرد.
- البته هر کالبد شکافی این رو میتونه بفهمه .. من که یه کالبد شکافم راحت این رو از روی عکس میتونم بفهمم.. عکسی که توی شب گرفته شده و خیلی واضح هم نیست. اونطور که هیوا گفت کالبد شکاف اونا گفته که با چاقو کشته شده.. این به من مربوط نیست اما بنظرم یا رشوه دادن به کالبد شکافه یا از ترس و چه میدونم هرچیزی این حرفو زده. چون اون جنازه رو در اختیار داشته خیلی راحت میتونسته این رو تشخیص بده.
- ممنونم ازت امیر .. کمک بزرگی بهم کردی .. هیوا پاشو
- خواهش میکنم کاری نکردم .
- دس خوش داداش..
بازم این هیوا دهن باز کرد
- خدافظ
- خدافظ سرگرد. به امید دیدار..!

....

دراز کشیده بودم و داشتم به اتفاقات امروز فکر میکردم.
بعد از 3 ماه دوباره امیرو دیده بودم.
اون یه کالبد شکاف عالی بود و من یه ستوان که باهم آشنا شدیم.
رفیقای خوبی واسه هم بودیم تا اینکه بهم گفت از یکی خوشش میاد.
نمیدونم چرا اما تا اون لحظه فک میکردم رفیقمه. بعد از این حرفش..
دیگه رفیقم نبود. آره دوسش داشتم. اون شب نزاشتم بگه کیو میخواد چون میدونستم خودمم که خورد میشم.
یه بار گفتم گور بابای غرور . بهش بگم دوسش دارم.
بهش گفتم. اونم گفت که دوسم داره. اینطور شد که با هم قرار گذاشتیم یه چن ماه دیگه نامزد کنیم
ولی.. کل چیزارو اون روز خراب کرد. اون روزی که داشتم میرفتم ببینمش. تو راه بهش زنگ زدم جواب نداد.
وقتی رسیدم دم خونه اشون زنگ درو که زدم مامانش گفت خونه نیست.
یه کافه نزدیک خونه اشون بود که من رفتم اونجا تا یه چیزی بخورم هم گرم شم هم دوباره بهش زنگ بزنم.
درو که باز کردم..!
آره دیدمش... نشسته بود با یه دختره که نمیدونم از کجا گیرش آورده بود که انقد عجق وجق بود.!
همون موقع باهاش بهم زدم.
الان دوباره دیدمش.
از شدت یادآوری اون خاطرات مزخرف تنم میلرزید.
سرمم بردم زیر پتو و چشامو محکم رو هم فشار دادم تا خوابم ببره
.....


#asra_p
#دختران بیگناه






 

ویرایش شده توسط Asra_p
  • لایک 1

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوشمون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر




پارت 14
 
- باشه مامان جان مواظبم.. خدافظ
زود از در خونه بیرون زدم .. امروز میخواستم خودم به اون اتوبان سر بزنم و مامانم همین امروز نصیحت هاش شروع شده بود.
نشستم تو ماشین و روشنش  کردم.
هوای بیرون خیلی سرد بود.
واسه همین بخاریشم روشن کردم و د برو که رفتیم.
هیجان شیرینی داشتم.. امروز میخواستم خودم برم  اتوبان رو بگردم.
به جای راه پایگاه راه اتوبان رو رفتم و تو راه به هیوا زنگ زدم که سر چهارمین بوق برداشت
- بههههه سرگرد.
- سلام هیوا.. ببین حوصله ندارم امروز دیر میام پایگاه با سامیار و لاله بشینین هر چی اطلاعات و مدرک داریم بنویسین و قضیه دیروز هم واسشون تعریف کن تا بیام . خدافظ
- ولی سرگر...
نذاشتم حرفشو بزنه و تلفنو قطع کردم. همیشه همین بودم. بدم میومد کسی حرفمو قطع کنه اما خودم بی حوصله ترین ادم زمین بودم.
...
از ماشینم پیاده شدم و به اطرافم نگاه انداختم.
خب از کجا شروع کنم؟
داشتم میرفتم که پام به یه سنگی گیر کرد.
بزرگ بود و بودنش تو این اتوبان عجیب بود. چون این سنگ بزرگ وسط اتوبان خلاف قوانین راهنمایی رانندگی بود.
هر چیزی باشه اینجا ماشین میاد و میره.
اومدم سنگو بردارم که یه چیزی توجهم رو جلب کرد.
یه انگشتر بود.. دقیقا زیر همون سنگ .
مردونه هم بود.
با توجه به اینکه دستکش دستم بود خیلی اروم و با احتیاط برش داشتم و انداختم داخل کیسه مخصوص.
خب این از اولین بی دقتی لاله و سامیار.
به طرف اخرای اتوبان رفتم . جایی که لاله و سامیار گفتن نگشتیم و بخاطرش برگشتن.
یه چاله عمیق بود که خیلی واسم عجیب بود. اینم دومین چیز عجیب این اتوبان.. چطور یه اتوبان همچین چاله ای داره؟
واقعا خیلی گیج کننده اس.
چاله ای که باید میپریدم تا واردش بشم.
پریدم و رفتم توی چاله.
خب اینجا چی پیدا میکنم؟
یه گوشه اون چاله یه پارچه سفید بود. رفتم سمتش.
پارچه رو بالا آوردم. روی پارچه رد خون خشک شده بود.
اینم از دومین بی دقتیشون.
درسته اوناهم یه تیکه پارچه پیدا کرده بودن.. اما این یکی بزرگتر بود و خون بیشتری روش بود.
یه نیم ساعت دیگه هم گشتم ولی جز اون انگشتر و تیکه پارچه چیزی پیدا نکردم.
سوار ماشینم شدم و به سمت پایگاه روندم.!



#asra_p
#دختران بیگناه



 

ویرایش شده توسط Asra_p
  • لایک 1

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوشمون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر



پارت 15

- سلام.
همه توی اتاقم جمع شده بودن.
- سلام سرگرد خوش اومدین.
- ممنونم سامیار. هیوا براشون توضیح دادی؟
- بله سرگرد گفتم بهشون.
- خوبه. خب از بی دقتی های شما بگم.. سامیار مطمئنی کل اتوبان رو گشتین/؟ تو چی لاله؟
- بله سرگرد . من و لاله کل اتوبان رو گشتیم.
یه نفس عمیق کشیدم و کیسه هارو از کیفم بیرون آوردم.
- پس اینا چین؟ من فقط 1 ساعت دیرتر اومدم .. و این 1 ساعت این دوتا رو پیدا کردم. نصف بیشتر این یک ساعتم تو راه بودم. اما شما صبح رفتین فردا صبحش برگشتین با یه دستمال خونی که من بزرگترشو گیر آوردم؟
- خب سرگرد ما یه گلوله هم پیدا کردیم.
- آره درسته.. اما این انگشتر مردونه از اون گلوله بیشتر به درد میخوره.
....
خب یه بار دیگه . همه مدرک هامونو توی ذهنم مثل یه پازل چیدم.
بیتا نظامی. 18 ساله از مرودشت.. زمان وقوع قتل سه سال پیش.
شیدا آریانژاد..21 ساله از تهران.. زمان وقوع قتل 4 ماه پیش.
مانیا خداداد... 21 ساله از تهران.. زمان وقوع قتل 3 ماه پیش.
آزیتا حاج محمدی.. 19 ساله از تهران.. زمان وقوع قتل مشخص نیست و زمان پیدا شدن جنازه 4 روز پیش.
وایسا..! جنازه های قبلی زمان فوت شدنشون معلوم بود.. با اینکه بدن اونا هم تیکه تیکه شده بود. اما جنازه ازیتا رو گزارش نکرده بودن.. خب این اولین قسمت مجهول پازل.
بعد نامزد خانم نظامی بعد از مرگش مفقود شده تا سال پیش و کسی به این شک نکرده.
این دومین قسمت مجهول که چرا کسی بهش شک نکرده؟
و اینکه.. اگه سال پیش برگشته الان کجاست؟
خانم جلیلیان چرا توی دو تا پرونده اسمش هست؟
و شوهر خانم جلیلیان الان کجاست؟ چیکارست؟
آیا اون پسری که چهره نگاری شده و هیوا میگفت امکان داره پسر مهرسانا باشه درسته؟
اون دو قتل قبل از بیتا نظامی کیا بودن و چرا نام و نشونی ندارن؟
و سوال آخر.. قاتل کیه؟
....

مخم داشت از شدت این همه سوال میترکید.. هوا تاریک شده بود و باید کم کم برمیگشتم خونه.
تق تق در رو شنیدم و دستام که تکیه گاه سرم بود رو برداشتم ..
لباسم رو صاف کردم و..
- بفرمایید
- سرگرد باید بریم .. زود باشین.
_ هی هی صب کن هیوا تند نرو.. کجا بریم؟
- سرگرد باید بریم واحد 12 جنایات مرودشت...
اولین بار بود هیوا رو اینطور کلافه میدیدم.
- چرا؟




#asra_p
#دختران بیگناه




 

ویرایش شده توسط Asra_p
  • لایک 1

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوشمون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...




پارت 16

- سرگرد میشه بریم؟ لطفا باید همین الان راه بیوفتیم .. باید زود برسیم..
- هیوا مثل بچه آدم حرف بزن ببینم..
هیوا با کلافگی گفت...
- یه قتل دیگه.. اما اینبار اتوبان تهران نه.. اتوبان مرودشت.
نه نه.. بازم نه.. بیتا نظامی با اینکه تو مرودشت به قتل رسید اما تو اتوبان تهران انداخته شد.
اما اینبار.. اتوبان مرودشت..
- سرگرد پاشین. من و شما و لاله میریم تا سامیار بمونه به کارای اینجا رسیدگی کنه .. تا مرودشت 10 ساعت راهه . الان بریم یه سره رانندگی کنیم فردا ظهر اونجاییم.
- باشه.. تو برو وسایل خوراکی و اینا یکم بخر من با لاله و سامیار هماهنگ کنم . به خونواده ات هم خبر بده.
- چشم..
...
- الو.. لاله با سامیار پاشین بیاین اتاقم کارتون دارم.
- باشه سرگرد.!
...
- خب پس اینطور شد.. سامیار تو میمونی و کارهارو انجام میدی.. اون انگشترو میبری انگشت نگاری اون تیکه های پارچه رو میبری پزشک قانونی ببینی خون کدوم مقتوله. جواب هم با عکس برای من بفرست.. به کارهای منم رسیدگی کن.. لاله پاشو.!
...
- الو سلام مامان.. خوبی؟ مامان من دارم با لاله و هیوا میرم مرودشت...
خب یه جورایی یه ماموریته. تا 3 روز دیگ خونه ام..
آره نگران نباش هیوا رو فرستادم یکم خوراکی اینا خرید..
باشه چشم.. مواظب خودتون باشین. خدافظ.
اینم از این..
- لاله تو زنگ زدی؟
- اره سرگرد گفتم بهشون.
- خوبه .. هیوا تو چی؟
- آره سرگرد خیالت تخت خواب.

سرمو چسبوندم به شیشه ماشین.. درونم خیلی آشوب بود.. بازم یه دختر دیگه.
قرار بود اول هیوا 3 ساعت رانندگی کنه بعد جاشو با لاله عوض کنه لاله هم 3 ساعت رانندگی کنه و اون 3 ساعت و خرده ای هم که میمونه من رانندگی کنم..
..
سرمو چسبوندم به شیشه ماشین..
تو اون حال فلش ماشین هیوا اهنگ لالایی علی زند وکیلی رو پخش میکرد.
من خودم درونم خیلی آشوب بود. با این آهنگ بغضم گرفته بود... چرا واقعا؟
. بازم یه دختر دیگه. 
گناه اونا چیه ؟






#asra_p
#دختران بیگناه



 

ویرایش شده توسط Asra_p
  • لایک 1

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوشمون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...


پارت 17

- سرگرد... نوبت شماست رانندگی کنین.. نمیخواین پاشین؟
با تکونایی که بهم داده میشد بلند شدم و لاله رو بالای سرم دیدم .
- چی شده؟
- نوبت شماست رانندگی کنین
باورم نمیشد... 6 ساعت خواب بودم. خب خیلیم بد نیست چن شبیه خواب درست حسابی نداشتم و احتمالا امشب هم نمیتونم داشته باشم.
- باشه
پاشدم و رفتم جای راننده نشستم . خیلی تشنه ام بود
- لاله یه بطری اب میدی به من ؟  یه کیکم بده لطفا
- بیا بگیر
- مرسی
کیکمو باز کردم و با بطری آب یکمیشو خوردم.
شروع کردم به رانندگی.
لاله که تازه دست از رانندگی برداشته بود گرفت خوابید. .هیوا هم ساکت نشسته بود.. خیلی عجیب بود. اولین بار بود هیوا رو ساکت میدیدم. اومدم یه چیزی بگم که چراغ قرمز ماشین روشن شد. ای داد بیداد وسط این بیابون بنزین از کجا گیر بیارم؟
یکم جلوتر که رفتیم چراغ هایی رو دیدم که نشون میداد یه سوپر مارکتی چیزی اون اطراف هست.
رفتم و جلوش پارک کردم.آره سوپر مارکت بود. هیوا عجیب ساکت بود. نگام کرد و گفت
- کجا؟
- میرم ببینم این اطراف کجا میتونم بنزین پیدا کنم
- شما بشین سرگرد من میرم.
هیوا پیاده شد و 10 دیقه بود که ازش خبری نبود. این یکی واقعا عجیب بود.
خواستم برم پایین که یادم اومد لاله تو ماشینه و برم تنها میشه و صد البته خوابه.!
پس میرم ولی ماشینو قفل میکنم.!

آروم از ماشین پیاده شدم و درو پشت سرم قفل کردم.
وارد مغازه شدم.
- سلام . چیزی لازم دارین؟
به سمت صدا برگشتم.
پشت سرم درست یه پسر وایساده بود.
از حرفش معلوم بود فروشنده است.
- سلام. بله یکم خوراکی لازم داشتم.
- بفرمایید. اینجا هرچی بخواین پیدا میکنین.
- ممنون.
به سمت قفسه ها رفتم. همش اینور اونورو میپاییدم که هیوا رو پیدا کنم ولی انگار آب شده بود تو زمین.
اگه هویتش رو گفته باشه که معلومه وسط این بیابون چی به روزش اومده اونم با این رفتارای عجیب غریب فروشنده مغازه .
همینطور داشتم الکی خوراکی برمیداشتم و اطرافو نگاه میکردم که یه دوربین مدار بسته توجهمو جلب کرد.

خب اینجا وسط یه بیابونه و یه سوپر مارکت تک و تنهاس خیلی عجیب نیست دوربین داشته باشه.!
گوشیمو از تو جیبم در آوردم و یه زنگ زدم به هیوا.!


#asra_p
#دختران بیگناه





 

ویرایش شده توسط Asra_p
  • لایک 1

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوشمون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت 18

 

 بعد از چند دیقه جواب داد
- جانم سرگرد؟
- هیوا معلومه تو کجایی؟!
- دارم بنزین میارم دیگه سرگرد!
- هیس صداتو بیار پایین. من الان تو مغازه ام کجایی تو؟
- چیییی؟ تو اون مغازه !ده سرگرد . لطفا از اونجا بیاین بیرون!
- چرا؟ اصلا تو کجایی؟
- ببین سرگرد واست توضیح میدم فقط از اونجا بیاین بیرون.
- باش.

****

- منتظرم.
- منتظر چی؟
- توضیح...نق
- ببین سرگرد من که رفتم داخل  اصلا خیلی عجیب غریب بود بوی بدی میومد رفتم اصلا بنزین نداشتن یه بیسکویت برداشتم کلا تاریخ انقضا نداشت ... اصلا یع وضعی بود . اومدم بیرون پشت اون مغازه یه اتاقک کوچیک بود رفتم داخل کسی نبود ولی بیرون اومدم یه پیرمرد بود با چند تا سگ بنظرم اونجا خونه شون بود . ازش پرسیدم با سر به یه پمپ بنزین اشاره کرد . خیلی دور بود ولی می ارزید . رفتم بنزین آوردم و الان در خدمت شمام. خب سوال بعدی؟
- پس چرا وقتی بیرون اومدی من تورو ندیدم؟
- چونکه سر شریفتون روی فرمون ماشین بود منم فک کردم خوابین دیگه بیدارتون نکردم.
- باشه . برام عجیبه !
- چی؟
- هیچی ولش کن. کمربندتو ببند بریم ادامه راه.
میخواستم ماشینو روشن کنم که گوشیم زنگ خورد . شماره ناشناس بود .
- بله؟!
- نمیخواین راه بیوفتین؟ کم کم دیگه دارم از قیافه تون خسته میشم.    سرگرد!
- شما؟
- یه بنده خدا.!
بعد با خنده گوشیو قطع کرد. با  تعجب برگشتم سمت هیوا که  دیدم فروشنده مغازه داره با خنده نگام میکنه....





پ.ن: عیدتون مبارک !❤️


#asra_p
#دختران بیگناه

 



 

ویرایش شده توسط Asra_p

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوشمون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت 19

جانم؟! یعنی چی آخه؟
یعنی اون فروشنده به من زنگ زده؟ آخه شمارمو از کجا گیر آورده؟‍!
اونم هیچ.. من که هویتم رو لو ندادم از کجا میدونست سرگردم؟! عجایبات...

****

بلاخره رسیدیم  مرودشت.. از خستگی کش و قوسی به بدنم دادم که هیوا با هیجان گفت:
- لاله پاشو رسیدیم.!
لاله خواب آلود چشماشو باز کرد و با تعجب نگامون کرد که گفتم:
- یکم به سرو وضعت برس اگه به ترافیک نخوریم 10 دیقه دیگه رسیدیم ..
و با توجه به شانس زیبای ما به ترافیک خوردیم و 10 دیقه شد نیم ساعت..

****

کارتمو در آوردم و گرفتم سمت سربازه:
- سلام. سرگرد راد هستم از واحد 15 جنایات و پایگاه ویژه.!
سرباز رو به روم احترام نظامی گذاشت و  گفت:
- خوش اومدین سرگرد. سرهنگ منتظرتونن.
- ممنون. هیوا لاله بیاین بریم تو.
- شرمندم سرگرد همه باهم نمیتونین برین .!
هیوا میخواست جواب بده که جلوشو گرفتم و گفتم:
- میتونیم!
بعدم یه لبخند سرد زدم و رفتم داخل. هیوا و لاله هم پشت سرم بودن.!
- به به سرگرد راد! از این طرفا؟
احترام نظامی گذاشتیم و جواب دادم:
- سلام سرهنگ. اومدیم برای اون پرونده دختران بیگناه.! بنظرم باید یادتون باشه چه پرونده ایه خیلی وقته باهاش درگیریم.!
- آره خب میدونم... اما برام جای تعجبه سرگرد... چطور این پرونده رو نمیتونین حل کنین؟
-  مدرکایی که دستمونه خیلی مدرکای قاطعی نیستن که فرد مظنون رو دستگیر کنیم. 
- صحیح.. بشینید!


#Asra_p
#دختران بیگناه
 

  • لایک 1

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوشمون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت 20

- خب سرگرد... چه کمکی از من برمیاد؟!
یه نگاه به سرهنگ رسولی انداختم و بعد جواب دادم:
- ببینید سرگرد.یه پرونده میخوام بهم بدین تا بررسیش کنم.
- چه پرونده ای؟!
- هیوا توضیح بده.
هیوا شروع کرد:
- سرهنگ.. تمام مدارک ما از اتوبان تهران گرفته شده و تمام قتل ها اونجا رخ داده. دیروز تقریبا طرفای ساعت 10 شب  یه قتل توی اتوبان مرودشت دیده شده. البته این اطلاعیه مال کالبد شکافیه و مامورین شما طرفای 2 ساعت بعد جنازه رو پیدا کردن. برعکس جنازه هایی که ما توی تهران پیدا کردیم این جنازه کاملا سالم بوده و بازم بر اساس کالبد شکافی  خفگی عامل مرگ مقتول بوده. توی آخرین جنازه ای که ما توی تهران پیدا کردیم حرف میم روی یکی از تیکه های بدن مقتول با چاقو حک شده بوده و الان از شما اون پرونده رو میخوایم تا کالبد شکاف رو پیدا کنیم و یه جورایی بنظرمون این پرونده ربطی به پرونده ما داره.! اسم مقتول هم هانیه پاشایی بوده.!
سرهنگ همونطور متفکر  به هیوا خیره بود . من و لاله یه نگاه بهم انداختیم که لاله گفت:
- خب سرهنگ؟!
- بشینید تا پرونده رو براتون پیدا کنم.

****




( بنابر  مشکلات آپلود پارت در سایت این پارت کوتاه میباشد )

ویرایش شده توسط Asra_p
  • لایک 1

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوشمون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 21

خب اینم از این.. پرونده رو که بگیریم دِ برو که رفتیم واسه دستگیری اون بدبختا..!
- فقط سرگرد..؟
با صدای سرهنگ سرم به طرفش چرخید:
- بله؟!
سرهنگ با کلافگی گفت:
- از کجا میدونین این قتل ربطی به اون پرونده ها داره؟! با چه منطقی دارین پیش میرین؟
بد نمیگفت....
- ببینید.. اینکه این اتفاقات قتل دخترا فقط توی تهران افتاده و ساکنین مرودشت هم داشته درسته دلیل منطقی نیست اما باید به همین تکیه کنیم. 
لاله ادامه داد: 
- برای همینم هست که ادرس کالبد شکاف جسد رو میخواستیم.
هیوا هم با اشاره ی سر تایید کرد و با تاکید گفت:
- البته جناب سرهنگ درست میگین. اما با توجه به حرف سرگرد ما داریم پیش میریم. پیش کالبد شکاف میریم اگه ربطی به این پرونده ما داشته باشه مدارک زیادتری میتونیم داشته باشیم. 
سرهنگ سر تکون داد:
- باشه.. مواظب باشین.
جواب دادم:
- ممنون. فعلا.!
هیوا هم با جدیت تمام گفت:
- فقط یه چیزی جناب سرهنگ... یادتون نره  تو وضعیت متشنج...هیچ منطقی وجود نداره.. فعلا.!

****

- وای هیوا اون حرفو از کجات درآوردی؟!
لاله اینو گفت و ترکید از خنده... با لبخند نگاشون میکردم که هیوا جواب داد:
- وقتی زیاد کتاب بخونی همین میشه دیگه...
لاله هم سر تکون داد.نشسته بودیم تو یه پارک و داشتیم ناهار میخوردیم.. 
- بچه ها بسه تموم کنید دیرمون میشه.
- بابا سرگرد سر جدت ولمون کن.. از صب هی مارو اینور اونور میکشی خب بزار حداقل یه استراحتی بکنیم.!
- مث این بچه ها نق نزن هیوا وقتمون کمه.. باید هم پیش کالبد شکافه بریم هم زود برگردیم.سامیار دست تنهاس ...
هیوا مث این بچه ها سرشو برگردوند و گفت:
- حداقل سرگرد بزار ناهارو کوفت کنیم.
لاله هم تایید کرد:
- راست میگه سرگرد. دیگه نمیکشیم...!
- نخیر چپ میگه لاله خانم... بخورین زود. 
بعدم پاشدم رفتم سمت ماشین.. از این تنبلیشون خنده ام میگرفت از یه طرفم حرصم میگرفت..
خودمم نمیدونستم با خودم چند چندم..
سوار ماشین هیوا شدم  و رفتم جای راننده نشستم.. 
دروغم نمیگفتن طفلیا خسته بودن خودم میخواستم رانندگی کنم.


#asra_p
#دختران_بیگناه

ویرایش شده توسط Asra_p
  • لایک 1

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوشمون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پارت 22


ده دیقه ای گذشته بود هنوز بچه ها نیومده بودن... سرمو از شیشه پنجره کشیدم بیرون:
- بابا پاشین دیگه ! دیر میشه.
هیوا با حرص سرشو برگردوند که لاله با بی حوصلگی بلند شد و رو به هیوا گفت:
- پاشو بابا این تا بلند نشیم ول نمیکنه..!
خندیدم و بلند داد زدم:
- میل خودتونه. میخواین بدویین؟ بدویییییین...
بعدم سوییچو چرخوندم و دسته رو کشیدم پایین. پا رو گاز و دست روی دنده.. برو که رفتیم...
پامو روی گاز فشار دادم که لاله داد زد:
- رهاااا.....؟بخدا جون ندارم وایسا....!
هیوا هم از اون طرف داد زد:
- سرگرد...این روتو ندیده بودم.. بابا وایسا پاهام شکست دیه میگیرماا.!
بلند خندیدم و وایسادم .... چرخیدم  سمتشون که دیدم دستاشونو گرفتن رو زانوهاشون و دارن نفس عمیق میکشن.رو بهشون گفتم:
- تا شما باشین دیگه سر به سر من نزارین.!

****

به اسمش نگاه کردم... مهدی حجازی.!
کالبد شکافه بود. منتظر بودیم  تا منشیش اجازه رو صادر کنه بریم داخل باهاش حرف بزنیم..
پوفی کردم.. خیلی وقت بود نشسته بودیم کمرم خشک شده بود.
- خانم راد؟
با صدای منشی به خودم اومدم:
- بله؟!
- بفرمایید داخل...
رو به هیوا و لاله گفتم:
- پاشین.
بعدش رو به منشی گفتم:
- اشکالی که نداره باهم بریم داخل؟
منشی یه نگاهی با تردید بهمون انداخت و جواب داد:
- خیر..! بفرمایید.

****

- الان این یعنی چی؟!
مهدی ( کالبد شکافه ) سمتم چرخید و عینکشو یکم پایین داد و بعد از یه نگاه سرسری به هیوا و لاله رو به من گفت:
- ببین سرگرد خیلی داری پیچیده اش میکنی.. یعنی مقتولی که شما میخواین پرونده اش پیش من نمونده.! من دیروز اینجارو پاکسازی کردم!

#دختران_بیگناه
#Asra_p

ویرایش شده توسط Asra_p

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوشمون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...