رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان طلوع ایکاروس★| ستایش گودرزی کاربر انجمن نودوهشتیا.


پیام توسط زهرارمضانی افزوده شد,

سطح قلم: A

ارسال های توصیه شده

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 17
  • تشکر 1
  • غمگین 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

 

فصل صفر

دستی به موهای آشفته اش کشید و با دلواپسی نگاهی به چهره سرشار از اندوه دخترک جای گرفته روی صندلی فیروزه‌ای رنگ چوبی پرسید:

ـ کجاست؟ چرا خبری ازش نیست؟

دخترک با صدای دورگه ناشی از گریه، با بی‌حوصلگی نگاهش را از فضای هنری کافه که برعکس همیشه برایش بی اهمیت بود، گرفت  و خیره به مردمک های لرزان پاسخ داد:

ـ حتما دوست نداره، حوصله نداره، به خودش مربوط می‌شه! من‌هم نمی‌دونم کجاست!

 اشک های پشت پلکش را پس زد و نگاهش را به گل های بابونه‌ای که گلدان آبی رنگ روی میز را اشغال کردا بودند داد.  کلمه‌هایی کا هیچ‌گاه از ذهن دور نکرده بود، پیش چشمش تدایی شد.

ـ این بهترین گل‌سر دنیاست.

ابرو در هم کشید و گفت:

ـ ازتون خواهش می‌کنم اگر می‌دونید کجاست بهم بگید!

دخترک بغض کرد و گفت:

ـ من‌هم نمی‌دونم کجاست فقط یک یادداشت گذاشته!

دستش مشت شد و دست دیگرش به موهایش بند شد و گفت:

ـ یعنی چی؟ کی برمی‌گرده؟

دخترک ایستاد و گفت:

ـ برنمی‌گرده! رفته… خودش که اینطور نوشته. به خاطر اون ماده لعنتی رفته.

بی تفاوت به احساس همه فقط فکر عقاید خودش بوده و رفته!

 

 

 

فصل اول  (ناکوکی)

ساعتی پر از تشویش از لحظه‌ای که روی نیمکت رنگ‌ و رو رفته پارک  نشسته بود، سپری شده و هنوز‌هم خیره  رو به رو بود. 

آنقدر وصلِ به افکارش شده بود، که حتی عبور هر ازگاهی خودروها از خیابان فرعی و یا حتی صدای همهمه  و بازی بچه‌ها خلوت درونی‌اش را بهم نمی‌ریخت. پوست سفید گونه‌اش از سرمای بهمن‌ماه، به قرمزی می‌زد.

صدای زنگ تلفن همراهش برای چندمین بار  به صدا درآمد و باز‌هم   اسم  (عزیزترین) بود، که روی اسکرین گوشی خودی نشان می‌داد.

کلافه از پاره‌شدن رشته افکارش، نگاهش‌را از  سر در ساختمان قدیمی و سه طبقه بزرگ با نمای آجری گرفت و به  تلفنش، که آن‌را  میان دستان عرق کرده‌اش گرفته بود، داد.

با دیدن اسکرین گوشی مردد انگشتش را روی  قسمت قرمز رنگ   کشید و پیامکی به مضمون:

(من حالم خوبِ نفس نگران نباش!

لطفاً تا خودم بهت زنگ بزنم، زنگ نزن.)

 تایپ و برای عزیزترینش سِند کرد.

تلفنش را از دسترس خارج کرد و داخل کوله‌ پشتی‌اش رها کرد، باز هم نگاهش را به سمت تابلو سوق داد و آهی کشید، اما اجازه نمی‌داد برای لحظه‌ای هم که شده اشک بر چشمانش بشیند، طلوع بود دیگر!

درد رفته‌ـ رفته  از بازوی چپش به جانش می‌ریخت و بازهم بی‌تفاوتی خرج می‌کرد.

دل پرَش امروز عجیب داشت لبریز می‌شد و چهره بی‌تفاوتش بیشتر از همیشه، هیزم زیر آتش در دلش را زیاد می‌کرد.

خاطرات پوسیده‌اش مدام در ذهنش پرسه می‌زدند و  هر لحظه بیشتر از قبل خوره جانش می‌شدند.  نمی‌خواست باری دیگر خاطرات مدفونش  را بشکافد.

تب و تاب قلبش امروز،  گویای کم آوردن بود؛

کم آوردن از نداشتن خواب و خوراک و دل نگران فردایی که انتظارش را می‌کشید. استرس‌هایی که گاهاً بی‌جا به جانش می‌افتادند، اعصابش را ضعیف کرده و باز هم صبوری به خرج می‌داد.

دلش می‌خواست جایی برود و فریادِ گلایه سر دهد.

باخودش می‌گفت:

ـ‌ تا  کی مهر سکوت به لب‌هام بزنم؟ دلم یک گریه پر‌ از هق‌ـ هق می‌خواد!

 شایدهم دلش هوای خانه آن مهمان‌نواز را کرده بود، با یادآوری مکانی که در نظر داشت، لبخندی محو به میهمانی چند ثانیه‌ای لبش آمد.

  از جا بر‌خاست و آخرین نگاهش  را به تابلو انداخت و سپس راه خروج از خیابان فرعی را در پیش گرفت.

مثل همیشه قدم‌هایش موزون و محکم  برداشته می‌شدند و ظاهر محکمش، تحسین بر انگیز بود.

برای لحظه‌ای فکرش به سمت همان فرمول جادویی کشیده شد.

زمان زیادی گذشته بود و وقت فکر کردن، به  آن همه فرمول پیچیده را نداشت.

تصور دردسر های آن فرمول نیز مزید بر علت شده بود.

ترجیح داد فعلا به سراغش نرود، پنهان بماند برای همه چیز بهتر است.

بند کوله‌اش در دستش فشرده می‌شد و به نظر می‌آمد خیال  رهایی‌اش را ندارد، مسیر خیابان فرعی خلوت را طی کرد و به ایستگاه بی‌آر‌تی رسید، دستش را درون جیب پالتوی بلند و مشکی رنگش، فرو برد تا کارت بلیت اتوبوس را بیرون بکشد.

لحظاتی بعد خود را  میان جمعیت کم اتوبوس  جا داد و نگاهش را از شیشه به  خیابان پر تردد دوخت، امروز از لحظه‌ای که خواب چشم‌هایش را ترک کرده بود، دلش شور می‌زد و نا آرامی لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد.

بازهم درد پیچیده در بازوی چپش، که حاصل  قلب پر تلاطمش بود.   هربار بی‌تفاوتی خرج می‌کرد برای دردی که خوب می‌دانست سر منشأ‌ش کجاست!

از روزی  که صبحش را با ترکش‌های کابوس شب گذشته آغاز کنی، از این بهتر هم نمی‌شود انتظار داشت.

با ایستادن دختری که قصد پیاده شدن داشت،  نگاهش را میان  فضای اتوبوس گرداند، وقتی مطمئن شد کسی ایستاده نیست، فضای صندلی قرمز‌ـ مشکی اتوبوس  را اشغال کرد. 

زیپ کوله پشتی را که روی پایش قرار داده بود را باز کرد، بدون این‌ که نگاهش را از پنجره بگیرد، سعی کرد ابعاد بطری آب را با دستش تشخیص دهد؛ بطری را بیرون کشیده و انگشتانش بی هیچ عجله‌ای روی دربِ‌اش قرار گرفت و بازش کرد، کمی از آب درونش نوشید و لب‌های خشکش  را تر کرد، بطری را به داخل کوله برگرداند و زیپش را کشید.

 

 @ m.azimi

 

  • لایک 37
  • تشکر 3
  • غمگین 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2

 

سرش را به شیشه تکیه داد و انتظار مقصدش را  کشید...

مقصدی  که  صاحبش عجیب رسم  مهمان نوازی  بلد بود و دلش گرم همین بود که دست خالی از آنجا بیرون نخواهد آمد.

غم عالم روی دلش نشسته بود و  آدم ناله و گلایه نبود؛  در این لحظه از زندگی‌اش ‌ هم، بیشتر  از هر کسی دل بی‌تابش به همان مهمان نواز خوش بود و بس.

امروز نه دلش، نه مغزش‌، نه منطقش، نه احساسش،  نمی‌خواست که اتفاقات گذشته را مرور کند، فقط می‌خواست دلش را خالی کند.

*

با توقف اتوبوس و همهمه مسافران برای خروج‌،  دست از فکر کردن کشید  و ایستاد، دستی به لباس و شالش کشید؛ بند کوله را در دستش فشرد و  روی شانه‌اش انداخت،   قدم‌های موزونش را به طرف  مقصد اعجاب انگیزش برداشت.

 از میان شلوغی و همهمه بازار تجریش عبور کرد، به راستی که در این بازار همیشه زندگی جریان داشت و می‌شد انرژی مثبت اطرافت را با خود تا مدت‌ها به همراه داشته باشی. اما حالا، هیچ چیز توجه طلوع را به خود جلب نمی‌کرد و انگار که چشمان دلش را غبار گرفته باشد زیبایی هارا  نمی‌دید. 

به در ورود امام‌زاده رسید و به سمت قسمت کوچکی که مشخصاً برای پوشیدن چادر بود رفت. چادری با گل‌های ریز صورتی برداشت و روی سرش انداخت؛‌ آن‌ را روی سرش مرتب کرد و در آینه کوچک نگاهی انداخت تا موهایش را مرتب کند.

شالش را روی پیشانی کشید و مرتب بست حالا دیگر موهایش مشخص نبود و صورتش با وجود آن چادر گل‌گلی سفید‌ـ صورتی معصومانه تر به نظر می‌رسید. بی‌قرار و با عجله  کوله را به دست گرفت، پرده‌ را کنار زد و به آن محوطه آرامبخش پا گذاشت و  دستش از زیر چادر روی قلبش مشت شد، چشمانش را بست و با بغض زمزمه کرد:

ـ السلام علیک یا صالح بن موسی کاظم!

شرمنده‌ام! می‌دونم بی‌معرفتم و وقت دلگیری میام، اما شما مثل همیشه، هم بزرگی کن و خودت ببخش هم واسطه من و اون بالایی شو که خاطرش همه‌جورِ واسم عزیزِ.

پا روی پله اول که گذاشت آرامش محض را حس کرد. پله‌ها را یکی‌ـ یکی طی کرد و به سمت مقبره شهدا رفت.

با  دو انگشتش روی تک‌ـ تک سنگ ها ضربه زد و فاتحه‌ای خواند و از صمیم قلبش از خدا، برای زندگی‌اش طلب آرامش کرد. 

راهش را به طرف ورودی بانوان  ادامه داد.

کفش‌هایش را درون نایلون گذاشت و آنها را  در کوله جا داد.

به سالن  مفروش امام‌زاده پا گذاشت و به سمت ضریح حرکت کرد، همین که تصویر ضریح در چشمش نمایان شد، بغضش  بی‌رحمانه به گلویش چنگ زد.

*

درد به جانم می‌ریزد...

وقتی بغض‌های خفگی بلد شده‌ام...

چمبره می‌زنند روی گلوی بی‌جانم...

نمی‌توانم...

نمی‌توانم،

که پسشان بزنم.

بی‌رحم تر می‌شوند و 

می‌شکنند سد تمام داشته‌هایم،

ظاهر بی‌تفاوتم را...      

*

قدم‌هایش دیگر محکم نبود، لرزان بود و نا آرامیَش کاملاً نمایان؛ سالن شلوغ نبود و چند نفر بیشتر به چشم نمی‌خوردند، چه خوب که کسی او را با این حال و روز نبیند. طلوع با غرور و ظاهر محکمش است که در اوج است.

همه با این  رویش هفت‌پشت غریبه‌اند. 

دستش به ضریح چنگ زد و پیشانی‌اش را تکیه‌‌اش داد. نفسش بند آمده بود انگار.

*

نفس است دیگر...

بازی‌اش می‌گیرد...

گاهی دلش نمی‌خواهد بیاید...

*

 دستش پایین آمد و روی قلبش مشت شد.

سُر خورد و همان‌جا نشست بازهم تکیه داد و بوی خوش اطرافش را به تمام معنا بلعید و بازدمش هق‌ـ هق  شد، درد شد، زخم‌ شد، اشک ریخت و دل‌پرش را خالی کرد. انگار که از دنیا غافل بود و شاید هم به همان خلسه شیرین رفته‌ بود.

گذر زمان را غافل بود و ذهنش خالی از هر چیزی شده بود.

  • لایک 35
  • تشکر 3
  • غمگین 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت3

 

سرش را بالا آورد، دیدش تار شده بود.

کمی منظر ماند اما باز هم بهتر نشد! مدتی می‌شد که با کمی فشار به  پلک هایش این مشکل آزارش می‌داد.

باز هم چشمانش را بست و سرش را تکیه داد. مهم ترین فرد زندگی‌اش تنها نفس بود. با وجود خانواده‌ای که حالا داشت، اما باز هم اساس تنهایی داشت.

نفس تنها کسی  که توانسته با نقش پر رنگش به طلوع انگیزه دهد تا زندگی کند و قوی باشد.

حال پس از گذشت چند سال کنار هم هستند و برای هم  درست همانند خط قرمز  می‌مانند.

پس از چند سال با هم خو گرفته و انگار که کنار هم کامل هستند؛  شور و شوق و انرژی بسیار زیاد نفس، برای روز‌های تکراری طلوع‌، آرامش و متانت طلوع، برای   روزگار پر از تشویش و شلوغی نفس  کامل کننده بود. 

نفس که بر خلاف ظاهر پر ادعایش، روح آسیب‌پذیر و لطیفی داشت، گاه برای تصمیم‌ گیری‌های  عجولانه و احساسی‌اش، نیازمند مشاوره‌ها و توصیه‌های عاقلانه و صبورانه طلوع، و طلوع برای سردی و بی روحی زندگی‌اش، هیجان‌ها و ریسک پذیری‌های نفس را لازم داشت.

همیشه که همه چیز نباید یک‌دست و مرتب و حوصله سر بر باشد، آدمی گاهی لازم دارد، حتی بر خلاف جهت روال همیشگی ادامه دهد؛ اما برای مدتی موقت، که اگر زمانی به شرایط  سابق برگشت، مزه تنوع را بچشد.

طلوع هم با تمام خلق و خویی که خواستار آرامش و نظم بود، از روزمرگی بیزار تر از همیشه بود.

*

باران شدید تر شده بود، طلوع هندزفری‌اش را از کیف بیرون کشید و تازه به یاد آورد گوشی‌اش را از دسترس خارج کرده، وای زیر لبی‌اش بی‌شک از ترس واکنش های نفس بود. گوشی‌اش را که روشن کرد، سیل اس‌ام‌اس و میس‌کال را روی اسکرین گوشی مشاهده کرد و با خودش گفت:

ـ خدا به دادم برسِ!

تصمیم گرفت تماسی با نفس بگیرد تا از عواقب بد‌تر جلو‌گیری کند. 

اسم نفس را که به لاتین ذخیره شده بود را، لمس کرد.

اولین بوق به اتمام نرسیده بود، که صدای جیغ نفس گوش‌هایش را پر کرد، گوشی را از گوشش فاصله داده بود اما صدایش آنقدر بلند بود که بشنود چه به ریشش بسته!

ـ دختره نفهمِ  بی‌فکرِ لجباز! کدوم گوری هستی؟ با توام کجایی احمق؟ تا ده دقیقه دیگه خونه نباشی آتیشت می‌زنم.

طلوع با صدای لرزانی توام با خنده گفت:

ـ مرسی حنجره!

نفس با شنیدن صدای خنده‌اش عصبی تر شد و غرید:

ـ فقط خفه‌شو!

بعد بی‌آنکه اجازه حرف دیگری را به طلوع بدهد قطع کرد.

طلوع آب دهانش را با صدا قورت داد و به اسکرین گوشی خیره شد و گفت:

ـ همون‌طوری که انتظارش‌رو داشتم؛ می‌تونم الان قیافش‌رو هم تصور کنم بی‌شک پره های بینیش داره از عصبانیت باز و بسته می‌شه. خدایا غلط کردم قول می‌دم دیگه تا این حد پیش نرم فقط امشب و بخیر بگذرون، لطفاً! 

آب از تمام لباس هایش چکه می‌کرد و تقریباً به حالت دو قدم بر‌می‌داشت، در این وانفسا یک سرماخوردگی حسابی را کم داشت. که داشت جور می‌شد.

به خانه‌ که رسید با کمی مکث کلید به در سلطنتی انداخت و وارد حیاط‌ شد! عاشق این‌ حیاط بود، حیاطی پر از گل و درخت از انواع کمیاب که حتی هوای پاییز هم صدمه‌ای به زیباییشان نمی‌زد. 

 

 

 

 

 

  • لایک 23
  • تشکر 2
  • هاها 3
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت4

 

مبهم

دستش را بند به   نرده‌های سنگی‌ای که تراس را حصار کشیده بودند، کرد.

یکی از خدمه بر در اتاقش که پس از ورودش به اتاق بسته نشده رها شده بود چند تقه زد.

او از پس در شیشه‌ای تراس اشاره زد که داخل بیاید.

پیش خدمت کمی دست‌پاچه پاکتی قهوه‌ای رنگ روی میز سفید رنگ تراس گذاشت، مردمک های آبی رنگ چشمش لرزید و با زبان انگلیسی  گفت:

- آقا این بسته رو نگهبان آورد.

سری تکان داد و با اشاره دست به او فهماند که برود.

*

طلوع

 

مسیر سنگ‌فرش شده‌ی حیاط‌را طی کرد و در ورودی‌را باز‌کرد. سرش را کمی از لای در داخل کرد و سکوت سالن برایش فوق‌العاده تعجب‌ آور بود. آرام وارد راه‌روی ورودی شد و شال و پالتوی خیسش را گوشه‌ای گذاشت و به سمت سالن حرکت کرد که موهای بلندی که دم‌اسبی که بالای سرش بسته شده بود کشیده شد و پشت بندش صدای نفس کنار گوشش بلند شد:

ـ حالا واسه من گوشی خاموش می‌کنی سرتق‌خانوم؟ بعد به صورتی که لبهایش را کج کرده بود ادای طلوع را در آورد(من حالم خوبِ نفس لطفاً زنگ نزن؟) از کی تا حالا؟ 

صورت طلوع از درد مچاله شده بود و به سختی توانست حرف بزند:

ـ آخ... اخ نفس موهام... نفس... دندان بر هم فشرد و دوباره گفت:

ـ لعنتی موهام‌... آخ...

نفس با صورتی سرخ:

ـ من الکی‌ـ الکی  حرص تورو نخوردم که‌.

با صدای ناله های طلوع و جیغ های نفس، شیوا و نرگس خانم به سمتشان دویدند: 

شیوا به پشت دستش ضربه‌ای زد و گفت:

ـ نفس خاله ولش کن مو‌هاش و کندی!

نفس گوشش را به سمت شیوا کرد و با صدای بلند گفت:

ـ چی خاله؟ موهاش‌رو؟ تا چند دقیقه دیگه پوستش غلفتی می‌کنم!

طلوع بار دیگر از بریده‌ـ بریده گفت:

ـ آی... شیوا جون... قربون دستت... من‌رو از دست این وحشی نجات بده.

شیوا قاطع و محکم گفت:

ـ نفس می‌گم ولش کن!

نفس در حالی‌که هنوز عصبی بود و نفس‌های کش‌دار می‌کشید مو‌های خیس طلوع را رها کرد و  غرـ غر کنان به طرف سالن رفت:

ـ خنگِ بی‌عقل باز وایساده زیر بارون، بلند تر ادامه داد:

وای به حالت اگه مریض شی.

شیوا و نرگس از غر زدن های نفس خنده‌شان گرفته بود. شیوا رو به طلوع نالان گفت: 

ـ دخترم تو کجایی ازصبح؟ دلمون هزار راه رفت.

طلوع خجالت‌زده از بی‌فکری‌اش سرخ شد و سر به زیر پاسخ داد:

ـ شیوا جون قضیه‌اش مفصله، می‌شه اول لباس هام‌رو عوض کنم بعد بیام براتون بگم؟

ـ برو تا سرما‌ نخوردی.

طلوع چند قدم رفته را برگشت و لباسهایش را برداشت.

 شیوا به سمت سالن رفت، نرگس‌هم رفت تا برایشان نوشیدنی گرمی آماده کند. 

این دختر بی آنکه بخواهد خودش را در دل همه جا کرده بود.

همه او را دختری محکم می‌شناختند. کم حرف و با وقار بودنش، علاوه بر رفتار و کردار شمرده‌اش باعث شده بود، همه روی او حسابی جدا باز کنند. 

*

از راه‌روی ورودی خانه گذشت و وارد سالنی‌ شد که به همه قسمت های خانه منتهی می‌شد.

به سمت پله‌های  منتهی به طبقه بالا رفت.

 

  • لایک 23
  • تشکر 2
  • هاها 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5

 

آن‌ها را دوتا یکی بالا رفت.

از سالن کوچکی که حاوی ست راحتی طوسی، بود، گذشت.

به سمت راه‌روی اتاق ها رفت.

اولین در سمت راست را باز کرد، دستش روی دستگیره متوقف شد، قدمی به عقب برداشت و نگاهی به در قفل شده اتاق کناری‌اش، متعلق به کسی  که تا به حال فقط صحبتش را شنیده بود و به‌غیر از قاب عکس و اسمی، چیز دیگری از او نمی‌دانست،  انداخت. اگر روزی برگردد چه؟ باید برود. راهی جز این ندارد.

سرش را تکانی داد و وارد اتاق شد. 

به سرنوشتش فکر کرد و قدم برداشت، 

به سمت کمد‌دیواری بزرگی که پایین اتاق سمت راست قرار داشت رفت، ست خانگی پشمی‌اش را برداشت و با لباس های خیسش تعویض کرد، سپس به سمت میز‌ توالتش، که قسمت بالایی اتاق کنار در تراس جای گرفته بود، رفت و کش مو‌هایش را باز کرد، به رمز و راز ماده‌ای که مدت‌ها بود به طرز عجیبی پی به آنها برده بود. کاش در این موقعیت قرار نمی‌گرفت.  چرا همیشه چیزی کم است؟ چرا همیشه دلیلی هست تا کلمه کاش بی جایگاه نماند.

دستی به مو‌های خیسش کشید  برس و سشوارش را از کشوی تخت، که سمت چپ اتاق  به صورتی افقی  جلوی در تراس قرار گرفته بود برداشت. مو‌هایش را سشوار کشید و خشک کرد. به  آینده خودش فکر کرد. 

به اما و اگر هایش چرا او که هیچ پشتوانه‌ای برای آینده ندارد جز خودش؟

به دلایلی که خودش نمی‌داند و همیشه خواسته بفهمد چرا؟ و برای چه؟ اما نشده. فکر می‌کرد و درد سمت چپ سینه‌اش لحظه‌ای آرام نگرفته بود.

به طرف سرویس بهداشتی اتاق  رفت آبی به دست و صورتش زد و در آینه به صورت خیس خودش خیره شد، چشمان کشیده و زمردی‌اش سرخ شده بودند، از این موش و گربه بازی زندگی چیزی دستگیرش نمی‌شد، حتی  از اسمی که برایش انتخاب شده بود تنفر داشت، هر بار با یاد‌آوری دلیل انتخابش گم می‌شد میان حفره زندگی‌اش. از   سرویس بیرون آمد و لباس‌های  خیسش را برداشت و از پله‌ها پایین آمد به سمت اتاقی که مخصوص لباسشویی بود رفت.

در اتاقک را باز کرد، ، ماشین بزرگتری مخصوص شست و شوی ملحفه و روتختی و کنارش ماشین لباسشویی وجود داشت. لباس‌هایش را داخل ماشین انداخت و از قفسه‌ بزرگی که سمت راست قرار داشت و پر‌ از شوینده‌های مختلف بود، مایع لباسشویی و نرم‌کننده را برداشت و هر کدام را در قسمت مخصوص ریخت و برای اطمینان از خراب نشدن لباس‌هایش ماشین را روی اتو تنظیم کرد و بیرون آمد، که دید نرگس خانم با سینی حاوی دو فنجان قهوه و ماگ گلگلی پر از نسکافه مخصوص طلوع به سمت نشیمن می‌رود، صدایش زد:

ـ نرگس خانم؟

برگشت و دست‌پاچه گفت:

ـ بله خانم؟

دستش را به سمت سینی دراز کرد و با لبخند گفت:

ـ بدین من می‌برم، در ضمن، خواهش می‌کنم به من نگین خانم!

نرگس با خجالت زمزمه کرد:

ـ بله خانم... یعنی نه خانم! نمی‌شه.

طلوع اخم ظریفی روی پیشانی نشاند و گفت:

ـ من ازتون خواستم، لطفاً!

ـ طلوع خانم، به خدا من اینجوری راحت ترم. 

طلوع لب باز کرد و گفت:

ـ ولی من نیستم.  لطفاً باهام راحت باشین. شما تازه اومدین. من به کسی هم که قبل از شما اینجا بود هم می‌گفتم. 

حالا‌هم سینی‌رو بدین من دارم می‌رم می‌برم، دستتون‌هم درنکنه.

سپس سینی را از دست نرگس گرفت و به سمت نشیمن رفت.

  • لایک 24
  • تشکر 3
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت6

 

در کشویی شیشه‌ای باز بود و به راحتی می‌شد چهره سرخ شده نفس را با آن پره هایی که هی باز و بسته می‌شد ببیند، به ثانیه‌ای از فشار خنده سرخ شد و به سختی خودش را کنترل کرد، خوب می‌دانست اگر بخندد حسابش با کرام‌الکاتبین است. پس خنده‌اش را قورت داد و قهوه‌ را به شیوا که تازه متوجه آمدن او شده بود تعارف کرد.

ـ بفرمایید شیواجون!

شیوا لبخند تشکر آمیزی زدو گفت:

ـ مرسی دخترم! و نامحسوس با ابرو به نفس اشاره کرد.

طلوع چشمانش را در کاسه چرخاند و آرام سری به طرفین تکان داد و با اشاره کوچکی بینی‌اش را تکان داد، شیوا که منظورش را فهمید، برای جلوگیری از فاجعه لب‌هایش را به هم فشار داد و کمی قهوه داغ خورد. طلوع قدمی به سمت راستش چرخید و سینی را رو به رو نفس گرفت و گفت:

ـ احوال وحشی خانم؟

نفس با آن صورت سرخ ابرو در هم کشید و گفت

ـ به نفعتِ تا اطلاع ثانوی کاری به کارم نداشته باشی.

 نفس که قهوه‌اش را برداشت، طلوع سینی را روی عسلی قهوه‌ای گذاشت و ماگ نسکافه‌اش را به دست گرفت و کنار نفس روی مبل نشست و در حالی که با خونسردی نسکافه‌اش را مزه می‌کرد گفت:

ـ اوه! چشمام کف پات هر روز‌هم صدات رو مخ تر می‌شه.

نفس نالید

ـ خیلی بی‌ادبی طلوع. صدای کی رو مخِ؟

طلوع که با دیدن صورت عصبانی‌اش دیگر نتوانست خودش را کنترل کند، استارتی از خنده زد و درحالی که سعی کرد مظلوم باشد، گفت:

ـ ببخشید دیگه نفسم، دیگه از این کارها نمی‌کنم قول.

بعد سعی کرد با زور هم که شده بغلش کند.

پس از مقاومت ها و جیغ های نفس، طلوع به زور لپش را بوسید، دلش نمی‌خواست نفسش از او دلگیر باشد، بماند که نفس هم از خدایش بود اما باز هم قیافه گرفته، نشسته بود طلوع بی‌خیال تر روی نفس لم داد تا شاید کمی یخش را آب کند، نفس که به خیال خودش می‌خواست تنبیه‌اش کند، سرش را به سمت مخالف چرخاند و نگاهش را گرفت.

این دو برای هم عزیز تر از آن بودند، که دلخوری میانشان خط بیندازد. طلوع هم می‌دانست که کار درستی نکرده و عصبانیت نفس فقط به دلیل نگرانی و وابستگی‌شان است، برای همین سعی می‌کرد، از او دلجویی کند و نگذارد در ناراحتی به سر ببرد، این دختر با آن چشمان عسلی و افسونگرش نزدیک‌ترین و مهم‌ترین کاراکتر زندگی‌‌اش بود.

 شیوا که دید همه ساکت هستند و هر کسی به موضوعی جداگانه‌ می‌اندیشد، صدایش را صاف کرد و گفت:

ـ طلوع جان، فکر کنم تو قرار بود در مورد کار امروزت توضیح بدی.

نفس که  از کنجکاوی و یا به عبارتی فوضولی، داشت به مقام شهادت می‌رسید، یکی از ابرو‌هایش بالا پرید و گوش‌هایش را با تمام وجود در اختیار اصواتی که قرار بود از لب‌‌های طلوع خارج شود، گذاشت.

طلوع مقدار دیگری از نسکافه را به لب رساند و دو کلمه کوتاه به لب راند:

ـ بله درسته! 

نفس چشم‌های  عسلی‌اش با آن قرنیه های بزرگ را محکم روی هم فشار داد و قاطع و محکم گفت:

ـ طلوع، یا مثل آدم، فهمیدی؟ آدم، می‌گی امروز چی‌شد که همچین کار مسخره‌ای کردی، یا به خداوندی خدا تلافیش رو بدجور سرت در میارم.

انگار تهدیدش کار ساز بود که طلوع‌ به خودی خود شروع به صحبت کرد:

ـ اوم... چیز... راستش من باز‌هم بعد از مدت‌ها کابوس دیدم. یعنی همون کابوس تکراری‌رو، اما  بیدار که شدم تازه آفتاب طلوع کرده بود، من‌هم واقعاً حالم خوب نبود، رفتم بیرون، رفتم دم موسسه و بعدش یک سر رفتم امام زاده صالح اونجا یک کسی رو دیدم که باعث شد نفهمم کی زمان گذشت.

 

 

 

  • لایک 19
  • تشکر 2
  • هاها 2
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت7

 

نفس برخلاف چند دقیقه قبل تاسف و غم در چهره‌اش بی‌داد می‌کرد. 

شیوا با لحن جدی زمزمه کرد:

ـ طلوع جان، عزیزم قبول دارم حالت بد بوده، می‌دونم بعد از چند وقت دوباره همون کابوس لعنتی برات تکرار شده و عصبی شدی، اما کارت اصلا درست نبود، باید به ما خبر می‌دادی، ما نگرانت شده بودیم، قول بده دیگه این کار و نکنی!

طلوع با لحنی که بوی اطمینان می‌داد گفت:

ـ چشم. قول می‌دم دیگه نگرانتون نکنم.

شیوا لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:

ـ آفرین دختر گلم. 

 ادامه داد:

ـ خوب کاری می‌کنی وگرنه سِری بعد بعضی‌ها درسته قورتت می‌دن. 

صدای خنده‌شان باعث شد نفس از هپروت بیرون بیاید و با گیجی بپرسد:‌

با تعجب گفت:

ـ چی شد؟ به چی می‌خندین؟

شیوا با لحنی که هنوز اثرات خنده را در بر داشت گفت:

ـ هیچی خاله، تو چرا تو فکری؟

نفس بغ کرده تکیه‌داد و گفت:

ـ هیچی همینطوری!

حتی اگر به رو نمی‌آورد هم  می‌شد فهمید بیش از همیشه دلهره طلوع را دارد.

شیوا با تعجب سوال کرد

ـ  هیچی؟

نفس با حالت مغمومش پاسخ داد:

ـ بله خاله. این و یکم نصیحتش کن! داره کم‌ـ کم  عقلش رو از دست می‌ده.

و آن اشاره دستش به طلوع و نگاه نکردن به صورتش و این خواندنش، نشان می‌داد هنوز قصد ندارد به او روی خوش نشان دهد. 

شیوا با لحن جدی‌اش را به نفس گفت:

ـ بله عزیز‌دلم،  اون‌هم به چشم!

طلوع با صورتی مچاله گفت:

ـ شیوا جون؟!

شیوا پلک روی هم گذاشت و گفت:

ـ   خب توهم  مثل بچه خودمی، الان داری جای بچه خودم‌رو پر می‌کنی! پس یادت نره به اندازه اون برام مهمی.

هنگامی که شیوا حرف می‌زد، چشمان کشیده و مشکی‌اش هی پر و خالی می‌شد و مشخص بود، که حسابی دلتنگ است.

از یک مادر مگر می‌شود انتظار داشت جگر گوشه‌اش را فراموش کند؟  

طلوع و نفس تحت‌تأثیر حرف‌های شیوا به فکر رفته‌ بودند.

نفس به غمِ چند‌ساله خاله جانش؛ طلوع... به غم چند ساله مادر نداشتنش.

شیوا بلند‌شد  و به اتاقش رفت. در این لحظه به تنهایی نیاز داشت.

هیچ کدام متوجه رفتن شیوا نشدند. که نفس گفت:

ـ این پسر نادون چه خالم‌رو حرص می‌ده. شیطونه می‌گه برو گوشش رو بپیچون بیارش دست بوسیش.

آنقدر با حرص و عصبانیت این کلمه‌ها را بیان می‌کرد، که طلوع گفت:

ـ کم حرص بخور نفس، سکته می‌کنی‌ می‌میری‌ها.

نفس با لحن عصبی گفت:

ـ مگه می‌شه حرص نخورم؟ این همه نفهم دور و برمِ، تازه خانم می‌گن حرص نخور. تو خودت آخر من‌رو می‌کشی، با اون وضعیتی که داری، اتفاقات امروز باعث شد یک سکته حسابی‌رو از سر بگذرونم.

طلوع پا روی پا انداخت و با خونسردی  ظاهری گفت:

ـ بیا غرـ غرو هم که شدی! هی داری غیر قابل تحمل تر می‌شی‌ها، از من گفتن بود.

 

 

  • لایک 17
  • تشکر 2
  • هاها 3
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت8

 

نفس کوسن های کنار دستش را دانه‌ـ دانه در سر طلوع بی‌نوا کوبید و طلوع سعی می‌کرد از خودش دفاع کند، تقلاهایی که می‌کرد، باعث شد درد بدی در سینه‌اش بپیچد، نفسش چند ثانیه بند آمد و تمام تلاش خود را به کار گرفت تا نفس به چیزی پی نبرد. یکی از دست‌هایش به کنار پایش روی مبل چنگ زد و دیگری را  مشت کرد تا به سمت قلبش نرود. 

نفس‌هایش گویی مانند تیغ گلویش را می‌خراشیدند، التهاب گلویش، و تند و کند شدن ضربان قلبش، دست به دست هم داده بودند رسوایش کنند.نفس پرسید:

ـ چی‌شد؟ باختی؟

طلوع سعی کرد حواسش‌را پرت کند. اگر به چیزی شک می‌کرد، روی یک‌دنده‌اش بالا می‌آمد و طلوع را تا بیمارستان می‌کشاند و تا از همه‌چیز اطلاع کامل پیدا نمی‌کرد، بی‌خیال شدنش جزء محالات بود. برای همین پرسید:

ـ اصلاً تو چرا همیشه اینجا پلاسی؟ پاشو برو خونتون دیگه.

نفس زبان درازی کرد و گفت:

ـ به تو چه خونه خالمِ. اصلاً دلم می‌خواد اسباب کشی کنم اینجا.

طلوع در‌ حالی‌که لحظه‌های سختی‌را سپری می‌کرد، ادامه‌داد:

ـ خدا‌ اون روز‌ رو نیاره.

نفس پشت چشمی نازک کرد و گفت:

ـ از خدات‌هم باشه. 

گوشه های لبش را انحنا داد و با مثلاً بی تفاوتی گفت:

ـ فعلاً که نیست. حالا‌هم پاشو برو خونتون می‌خوام بخوابم.

با صدای  سراسر حرصش گفت؛

ـ خیلی بی‌شعوری! دارم می‌رم.

طلوع با صدایی که ره به دو رگه شدن می‌رفت گفت:

ـ‌ خوب کاری می‌کنی برو.

نفس ابرو بالا انداخت و گفت:

ـ البته توی یکی از اتاق‌های بالا برای استراحت.

بی‌شک اگر طلوع چند لحظه دیگر آنجا می‌ماند، نمی‌توانست خودش را کنترل کند. به گفتن باشه‌ای اکتفا کرد و بلند شد تا به اتاقش برود.

خودش را آرام‌ـ آرام از پله‌ها بالا کشید، دانه‌های عرق روی تیره کمرش راه گرفتند و تنفس برایش سخت شده بود، به اتاقش که رسید، در تراس را باز کرد و وارد تراس شد و روی یکی از صندلی‌ها نشست. 

 سعی کرد منظم نفس بکشد، به دلیل بارانی که هنوز نم‌ـ نم می‌بارید، هوا پاک و اکسیژن زیاد بود.

*

مبهم

نگاهش را از خیابان شلوغ و پر تردد گرفت، دستش بالا آمد و پک عمیقی به سیگار زد.
دودش را درون ریه هایش حبس کرد و  سپس به یک‌باره بیرون فرستاد.
دود غلیظی برای چند ثانیه دیدش را بست.
دوباره نگاهش را به آسمان دوخت. ذهنش حوالی CDای پیاده‌روی می‌کرد.
حرف‌ها و اعترافاتی که شنیده بود برایش سنگین تمام شده بود.
چشمانش را بست. آن بسته‌را چه کسی برایش فرستاده بود؟

*

طلوع

سرش را به پشتی صندلی تکیه داده و چشم‌هایش را بسته بود.

 دست راستش مدام بازوی چپش را مالش می‌داد، کمی حالش بهتر و قلبش آرام‌تر شده بود.

سعی می‌کرد به اتفاقاتی که برایش افتاده بود، فکر نکند.

سال‌ها بود که کابوسی تکراری دست از سرش برنمی‌داشت و هر بار آسیب بیشتری به او وارد می‌شد. دیگر خسته شده بود، از اینکه از خوابیدن واهمه دارد. از ارتفاع می‌ترسد، از آن سیاه‌پوش لعنتی درون خوابش   نفرت دارد. از ضعیف جلوه کردن بی‌زار است.

دلش می‌خواست روزی برسد، همه این ضعف‌ها و ترس‌ها را کنار بزند و قوی باشد. آرام باشد، رها باشد و بار گذشته را به دوش نکشد. پستو‌های خیالش‌را خالی کند و خانه ذهنش‌را بتکاند.

دیگر ذهنش یاری نمی‌کرد، باید چه می‌کرد؟ همین‌گونه سخت‌جان وارانه زندگی‌اش را ادامه می‌داد؟ انگار نه انگار که خواسته نشده؟ دور انداخته شده؟ هویت واقعی‌اش را نمی‌داند. دیگر زیر بار این همه سوال، تخریب شده. از بس از خودش پرسیده که چرا؟ برای چه؟ با زندگی‌اش این کار را کرده‌.   

  • لایک 19
  • تشکر 2
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت9

 

مگر کم است؟ هروقت کم بیاوری، بروی چند ساعتی به تابلویی زل بزنی و روی نوشته‌هایش در جست و جوی چیزی تازه باشی، در حالی‌که همه‌اش را از بری.

بار ها از درون شکسته بود و در قالب محکمش پنهان شده بود. کسی ندیده بود کم بیاورد، از مشکلاتش برای کسی بگوید، محکم بودن را دوست داشت و برای همین وقتی تنها موفق می‌شد مشکلی را حل کند، احساس غرور می‌کرد. حتی بارها نفس از او خواسته بود برای کابوس‌هایش به روانشناس مراجه کند، اما با مخالفت شدید طلوع مواجه شده بود و حرفش همین بود که نا آرامی‌ها و کابوس‌های آزار دهنده‌اش را بیشتر از اعتیاد به قرص خواب و آرامبخش پیدا کردن، دوست دارد.

با صدای در تراس چشمانش‌را آرام باز کرد و سرش کمی به سمت چپ چرخید و با دیدن نفس دوباره به حالت قبل برگشت و با صدای گرفته‌اش آرام پرسید:

ـ چیه نفس؟ اگه لباس می‌خوای از تو کمدم بردار.

از صدای نزدیک شدن قدم‌های نفس و کشیده شدن صندلی، فهمید کنارش جای گرفته است.

طلوع با همان صدای گرفته گفت:

ـ نگفتی چه‌کار داشتی!

نفس، دم عمیقی گرفت و زمزمه گرد:

ـ اومده بودم صدات کنم برای شام.

اصلاً میل به غذا خوردن نداشت و مجبور بود برای اینکه سوال‌پیچ نشود، حفظ ظاهر کند. هرچند از صبح‌هم چیزی به جز نسکافه نخورده بود، اما گرسنه‌اش نبود.

چشم باز کرد و گفت:

ـ اومدی من‌رو ببری، خودت‌هم نشستی؟

نفس با لحن عادی گفت:

ـ آخه هوا خیلی خوبِ، هرچند من از خیس شدن بدم میاد. هیچ وقت‌هم درک نکردم تو چرا خوشت میاد.

طلوع از جا بلند شد و دستی به صورتش کشید و گفت:

ـ وقتی می‌گی بدت میاد، پس توضیح من بی‌فایده‌است و حس من‌رو درک نمی‌کنی.

نفس با حالتی که سعی می‌کرد حرفش،چندش وار باشد، گفت:

ـ ایش... بدم میاد از این استدلال‌هات.

سعی کرد لبخند بزند:

ـ پاشو بریم تو نفس لباس‌هات نازکِ سرما می‌خوری.

و خودش جلوتر به راه افتاد و به طبقه پایین رفت. نفس هم درست مانند جوجه ای که به دنبال مادرش است، پشت سرش راه افتاد.

*

دور میز نشسته بودند و زرشک‌پلوی نرگس خانم را می‌خوردند. 

نفس مثل قحطی‌زده‌ها به غذا حمله کرده بود و موجبات خنده‌شان را فراهم می‌کرد. 

طلوع‌هم که اگر نوشابه نبود معلوم نبود با چه زوری می‌خواست غذا را قورت دهد. لقمه‌هایی که فرو می‌داد، گلویش را می‌خراشید و چیزی از مزه‌اش نمی‌فهمید.  در حالی‌که سر به تأیید صحبت‌های شیوا تکان می‌داد،  لحظه‌ای نگاهش به نفس افتاد که چیزی نمانده بود به ملکوت اعلا بپیوندد، سریع لیوانی پر از آب کرد و رو‌به رویش گذاشت و گفت:

ـ آروم‌تر نفس. مگه غذارو ازت گرفتیم؟ خفه می‌شی خب.

 نفس که تازه آب را خورده بود، با صدای ناله مانندی گفت:

ـ خدا خیرت بده آفتاب. کم مونده بود عزرائیل بیاد  جلو چشمم  کنه بعد رو سنگ قبرم بنویسند: وی از بس شکمو بود و مثل این ندیده ها غذا می‌خورد، مرد! خب تصویر خوبی ازم تو ذهن مردم نقش نمی‌بست.

شیوا در حالی‌که می‌خندید گفت:

ـ زبونت لال شه دختر.

طلوع با لحنی گه  از دست نفس حرصی شده بود گفت:

ـ شیوا جون حرص نخور، این هیچیش نمی‌شه بعد رو به نفس ادامه داد:

ـ همون بهتر تصویر خوبی ازت تو ذهن کسی نقش نبنده، آخه از کی تا حالا دلیل  فوت‌رو روی سنگ قبر قید می‌کنن؟

نفس کمی حرصی شد و گفت:

ـ به‌تو چه چشم سفید. من می‌خوام بنویسند.

طلوع پوفی کرد و برای خاتمه بحث گفت:

ـ باشه خودم شخصاً می‌‌رم سفارش می‌دم.

نفس شاکی گفت:

ـ تو بیجا می‌کنی. 

شیوا که از حرص خوردن نفس کلی خندیده بود، گفت:

ـ بسه نفس! غذات‌رو بخور.

طلوع هم به ابرو بالا انداختنی رضایت داد و سپس با برداشتن بشقابش بلند شد، تشکری کرد و به طرف آشپز‌خانه رفت و نرگس خانم را در حال دم کردن چای دید. 

 

  • لایک 16
  • تشکر 2
  • هاها 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

پارت10

 

به سمت ظرفشویی رفت و گفت:

ـ نرگس خانم ممنون بابت شام خیلی خوش‌مزه بود.

 نرگس خانم با لحن پر مهری گفت:

ـ نوش جان دخترم! 

لبخند عمیقی به صورت نرگس پاشید و پس‌از تمیز کردن ظرفش آن را درون ماشین ظرفشویی قرار داد و گفت:

 ـ کاری هست من انجام بدم؟

نرگس با لبخند گفت:

نه خترم، خیلی ممنون. شما چرا کاری هم باشه من انجام می‌دم.

طلوع با صدای آرامی گفت:

ـ این چه حرفی؟ تعارف نمی‌کنم هر کاری داشتین بگین من کمک می‌کنم.

نرگس لبخندی زد و گفت:

ـ خیلی ممنون!

طلوع پلک روی هم گذاشت، با مکث کوچکی باز کرد و گفت:

ـ خواهش می‌کنم.

از آشپز خانه خارج شد که دید نفس و شیوا از سالن بیرون آمده‌اند.

لبخندی زد و گفت:

ـ شیوا جون من الان قرص‌هاتون رو می‌آرم، بعد می‌رم بخوابم اگر کاری داشتین  حتما صدام بزنین.

نفس لبخند خواهرانه‌ای زد و جواب داد:

ـ برو بخواب آجی من هستم قرص‌های خاله‌رو می‌دم.

شیوا پلک‌هایش را آرام روی هم گذاشت و حرف نفس را تایید کرد.

طلوع که از دست بی‌قراری‌های قلبش به مرز دیوانگی رسیده بود پس از تشکر از نفس و  عذرخواهی از شیوا به آن‌هاشب بخیر گفت و به طبقه بالا رفت.

در اتاقش را باز کرد، امشب حوصله و توان انجام کار‌های همیشگی‌اش را نداشت و فقط کش موهایش را شل کرد و زیر لحاف خزید.

بی‌قراری های قلبش تا ساعتی او‌را از خواب ‌ باز داشت و در نهایت چشمانش گرم شد و به روز بی‌نهایت خسته‌کنندت‌ا‌ش پایان داد.

 

*

 

به اجبار سر کلاس‌هایش حاضر شده بود و  انگار بی حوصله‌گی‌اش  مسری بود، نفس‌هم انگار موقعیت را درک می‌کرد و مثل هر  روز شیطنت نمی‌کرد.

نگرانی‌اش موجب همراهی قدم به قدم‌ طلوع تا خانه شده بود، دستان ظریفشان را در هم گره کرده بود و مسیر را طی کرده بود.

طلوع کلید به در انداخت و وارد حیاط شدند، از استحکام قدم‌هایش کاسته شده بود.

به سمت در ورودی رفتند و پا به خانه گذاشتند.

نفس از همان‌جا مقنعه از سر کشید و روی مبل سفید طلایی پذیرایی ولو شد.

*

 کنار هم رو‌به‌روی تی‌وی طبقه بالا نشسته بودند و سریال‌ترکی می‌دیدند. نفس چرت می‌زد، شیوا فیلم می‌دید و طلوع هنوز با قلب بی قرارش سازش می‌کرد. آرام و بی سرو صدا بلند شد، به شیوا اشاره کرد حرفی نزند و پشت مبلی که نفس رویش نشسته بود رفت و با ضربه محکمی نفس را هل داد همزمان بلند گفت:

ـ نفس!؟

خیلی سریع نفس از روی مبل پرت شد و روی زمین افتاد. با گیجی به اطراف نگاه می‌کرد، که طلوع گفت:

ـ خب خوابت میاد عین آدم برو بخواب، چه کاریِ عین این معتاد‌ها چرت می‌زنی؟

نفس که با دیدن طلوع فهمید قضیه از چه قرار است. به آنی صورتش به سرخی زد و پره های بینی‌اش شروع به باز و بسته شدن کرد، حقیقاً، طلوع ترسید و رو به شیوایی که کم مانده بود غش کند، بریده‌ـ بریده گفت:

ـ اوم... شیوا جون... راستش من خیلی خوابم میاد... می‌رم بخوابم... ش... شب بخیر.

با تمام شدن حرفش نفس به طرفش خیز برداشت، که طلوع با سرعت دوید، خودش را درون اتاق پرت کرد و در را محکم بست، که صدای برخورد محکم نفس با در را شنید اما از فرصت استفاده کرد و در را قفل کرد سپس فهمید چه اتفاقی افتاده شلیک خنده‌اش به هوا رفت. 

خوب که خندید، متوجه شد صدایی از پشت در نمی‌آید.

با ترس گفت:

ـ نفس؟

ـ ...

ـ نفس؟!

ـ ...

ـ  نفس خوبی؟

می‌ترسید بیرون برود و نفس پشت در باشد. آنوقت است که کارش تمام است و نفس به قول خودش از دنیا شیفت دلیتَش می‌کند.

ـ نفس؟

صدای جیغ عصبی‌اش از پشت در بلند شد:

ـ بالاخره که از این خراب شده بیرون میای. بلندتر گفت:

 ـ شتر بالدار.

چشم‌های طلوع با شنیدن کلمه آخر از حدقه درآمده بود، با خودش گفت:

ـ وای خدا حتماً خیلی عصبانیِ! این فقط زمانی هرچی از مغزش ارسال می‌شه رو می‌فرسته بیرون که سیم‌هاش اتصالی کرده باشه.

صدای نفس از پشت در بلند شد:

ـ مُردی؟ خدا رو صد هزار مرتبه شکر!

طلوع که پس از آن چند قدمی که با سرعت برداشته بود و باعث شده بود ضربان قلبش بالا برود و کمی نفس هایش کند شود، حفظ ظاهر کرد  پس از صاف کردن صدایش پفت:

ـ نخیر عزیزم! من مسئولیت سفارش سنگ قبر تو گردنمِ، تا وقتی‌ هم مسئولیت گردنم باشه نمی‌میرم.

نفس حرصی شد و داد زد:

ـ عیبی نداره خودم از اون بالکن اتاقت می‌ندازمت پایین، بعدش سفارش یک سنگ قبر میدم برای قبر دو طبقه‌مون.

حال نفسش بند آمده بود، انگار هیچ صدایی نمی‌شنید و تمام حواسش پی جمله اول نفس بود، پشت در سر خورد و نشست. فقط دید بالای پرتگاهی ایستاده، دید که دستانی او را هل دادند، دید که در لحظه افتادنش فقط مردی سیاه‌پوش را دیده و ناگهان به خودش لرزید، چشمانش را بست. انگار که همین حالا همه اتفاقات برایش افتاده، انگار از بالای پرتگاه پرت شده همه بدنش بی‌حس است. اصلاً هروقت هم این کابوس را می‌دید‌ اینگونه می‌شد، انگار که مرده‌ است. اینکه چرا این تصاویر با آن مرد سیاه‌پوش مبهم درونش، همه این سال‌ها آنقدر برایش مهم شده و به آن واکنش نشان می‌دهد را نمی‌دانست.

 

  • لایک 11
  • تشکر 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت11

خیلی‌‌ها شبیه آن را می‌بینند؛  اما این تصاویری این همه سال تکرار می‌شد، فرق داشت. هیچ وقت نفهمید چرا هجده سال با آن‌ها زندگی کرده، درست از شبی میان پنج سالگی‌اش. ممکن بود ارتباطی با زندگی‌اش داشته باشد؟ اما هرچه بود خیلی ترسناک بود، بدون اینکه بخواهد بدنش به لرزه در می‌آمد و مغزش قفل می‌کرد. به شکلی که انگار همین حالا برایش اتفاق افتاده و مرده.

سعی می‌کرد به خودش مسلط شود. 

صدای نفس از پشت در می‌آمد و مشت‌هایش را به در می‌کوبید:

ـ طلوع، تورو خدا یک چیزی بگو! طلوع غلط کردم، از دهنم پرید. طلوعی ببخشید، توروخدا در رو بازکن ببینم خوبی!

صدایش بغض دار شد.

- طلوع، جان نفس باز کن! جون به لب شدم.

صدای شیوا با کمی لرزش بلند شد:

ـ دخترم، طلوع درو باز کن!

دستش به سختی بالا آمد و بی‌حال کلید را در قفل چرخاند و خودش را از پشت در کنار کشید و به دیوار تکیه داد. 

شیوا و نفس وارد اتاق شدند و پشت در را که نگاه کردند،  طلوع را تکیه زده به دیوار کنار در دیدند. 

صدای هق‌ـ هق‌ نفس در اتاق پیچید و دستش را محکم جلو دهانش گرفت.

شیوا کنار طلوع روی دو زانو نشست و او را به طرف خودش کشید و دستانش‌ را دور تنش پیچید. 

طلوع از خدا خواسته سرش را به سینه شیوا تکیه داد و چشم‌هایش را بست.

نفس:

ـ الهی... هق... بمیرم... خدا لعنتم کنه... وسط خنده... هق... به چه روزی... انداختمت... هق... به من هم... میگن... هق... دوست؟

طلوع با صدای خفه گفت:

ـ ببر صدات‌  رو نفس، گریه نکن! تقصیر تو چیه آخه.

نرگس که با شنیدن سر و صدایشان بالا آمده بود، با ترس گفت:

ـ چی‌شده خانم؟ دخترم خوبی؟

شیوا با اشاره، نامحسوس چند کلمه لب زد و سپس گفت:

ـ نرگس جان بی‌زحمت یک لیوان آب قند میاری؟

ـ بله چشم!

و سریع رفت.

نفس دو باره هق زدو گفت:

ـ طلوع؟ آجی حالت خوبه؟

طلوع با صدای دورگه گفت:

ـ مگه نمیگم گریه نکن؟ برا چی گریه می‌کنی؟ هنوز که نمردم.

اشک‌هایش شدت گرفت، که طلوع پوف کشیده‌ای کرد.

شیوابا تذکر رو به نفس گفت:

 نفس، خاله بسه! سرمون رفت.

نفس نالید:

ـ آخه طلوع... .

و دیگر ادامه نداد و از اتاق بیرون رفت. 

انگار نه انگار که تا چند دقیقه پیش همدیگر را کفَن هم کرده بودند. همه می‌دانستند این دو جانشان برای هم در می‌رود  و حرف‌هایشان شوخی‌ای بیش نیست.

نرگس نفس زنان به همراه لیوان آبی درون سینی داخل اتاق شد و آن را به طرف شیوا گرفت. 

شیوا لیوان را برداشت و تشکری کرد و به نرگس گفت که به اتاقش برود و بخوابد.

لیوان را به لب‌های طلوع نزدیک کرد و گفت:‌

ـ طلوع مادر یا این لیوان رو تا آخر می‌خوری تا من خیالم راحت شه، یا تا صبح بس تو اتاقت می‌شینم. 

طلوع با بی‌حوصلگی گفت:

ـ اگه با یک لیوان آب قند خیالتون راحت می‌شه، بفرمایید! آ، آ.

و سپس لیوان را سر کشید.

شیوا با خیال آسوده گفت:

ـ آفرین دختر قشنگم! حالا پاشو بیا بریم تو تختت بخواب.

طلوع با خجالت زمزمه کرد:

ـ شیوا جون به خدا خوابم نمیاد. شما برین بخوابین، ببخشید اذیت شدین!

شیوا دست روی شانه‌اش گذاشت و اورا وادار به دراز کشیدن کرد و گفت:

ـ می‌رم. تو برو دراز بکش!

طلوع ناچار چشمی گفت و دراز کشید.

شیوا کنارش روی تخت نشست و انگشتانش را میان موهای خرمایی و ابریشمی طلوع فرو برد. 

 

  • لایک 13
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت12

 

طلوع با لذت چشم‌هایش را بست و سعی کرد تمام حواسش را به حرکت آرام انگشتان شیوا لابه‌لای موهایش بدهد.

 چند دقیقه گذشته بود که احساس آرامش عجیبی می‌کرد؛  دلش می‌خواست تمام فردا را بخوابد تا خستگی‌ از تنش فرار کند.

عجیب بود که دیگر مثل هرشب نمی‌ترسد! از اینکه بخوابد و کابوس ببیند. فقط خودش را رها کرد و تمام حواسش معطوف حرکت آرامبخش و ملایم انگشتان شیوا شد.

***

 صدای نفس‌های منظم شده‌اش نشان‌ می‌داد به خواب رفته.

شیوا آرام بلند شد و پاورچین‌ـ پاورچین از اتاق بیرون رفت. نفس را دید که با استرس راهرو را از بالا به پایین و از پایین به بالا متر می‌کند.

آرام در اتاق را بست، دست نفس را کشید و با خودش به سمت سالن کوچک مخصوص طبقه بالا برد. 

شیوا با پچ‌ـ پچ رو به نفس گفت:

ـ چته نصف‌ شب قدم رو میری؟ می‌خوای بیدارش کنی؟

نفس با تعجب گفت:

ـ مگه خوا...

دست شیوا روی دهانش نشست و گفت:

 ـ ساکت شو نفس! بیدار می‌شه.

پچ‌ـ پچ‌ وار گفت:‌

ـ چطوری خوابید؟ مگه می‌شه؟

شیوا موموز گفت:

ـ حالا!

نفس مشکوک شده گفت:

ـ خاله راستش‌ رو بگو!

شیوا بعد از اینکه از نفس قول گرفت که تحت هیچ شرایطی به طلوع چیزی نگوید، برایش گفت که از نرگس خواسته تا از قطره‌ آرامبخش خودش که بعضی مواقع برای خواب استفاده می‌کند، کمی درون لیوان آبش بریزد.

نفس با چشمان گرد شده گفت:

ـ بابا تو دیگه کی هستی؟ 

شیوو با لحن تند و تصنعی به نفس گفت:

ـ حرف نزن ببینم! اگه همچین کاری نمی‌کردم که الان داشتی با گریه التماسش‌ رو می‌کردی از تو کوچه بیرونت نکنه.

نفس عاقل اندر سفیه گفت:

ـ وای آره خاله راست میگی!

شیوا با پچ‌‌ـ پچ اخطار داد:

ـ خواب نداری تو؟ برو بخواب ببینم!

نفس این‌بار متفکر گفت:

ـ ولی خاله طلوع تیزه، می‌فهمه.

شیوا با دهن کجی جواب داد:

ـ دهن تو باز نشه نمی‌فهمه. اون قطره نه مزه داره نه بو نه رنگ از کجا می‌خواد بفهمه؟

نفس با نگرانی گفت:

ـ خدا کنه، خاله من نگرانشم.

شیوا با خبال آسوده گفت:

ـ برو بخواب! شبت بخیر.

و این یعنی یک کلمه دیگر بگویی باید وسط کوچه رخت خواب پهن کنی.

نفس لب برچید و گفت:

ـ شب بخیر.

هردویشان برای خواب به اتاق‌هایشان رفتند.

طلوع هم با آرامش در اتاق به خواب رفته بود.

*

چشم‌هایش را باز کرد؛ نگاهی به اطرافش انداخت؛ همه چیز برایش گنگ بود. گوشی‌اش را از روی پاتختی برداشت و با دیدن ساعت با تعجب گفت:

-  یازده!

بعد با خودش گفت: 

- چطور این همه خوابیدم؟ تا حالا سابقه نداشته این همه بخوابم، ولی هرچی بود خیلی چسبید. 

و در حالی‌که دست‌هایش را گره کرده بالای سرش برده بود و کمرش را کش می‌داد، کم‌ـ کم اتفاقات شب قبل پیش چشمش رنگ گرفت؛ دستش شل شد و خمیازه‌اش‌ را نصفه رها کرد. همه چیز را که به یاد آورد، کاملاً بی‌تفاوت بود. 

پا‌هایش را از تخت آویزان کرد. دمپایی‌هایش را پوشید و ایستاد.  به طرف کمدش رفت، حوله تن پوش سفیدش را برای جلوگیری از سرماخوردگی احتمالی برداشت و به سمت سرویس اتاق رفت. حوله‌اش را آویزان کرد و پس از انداختن لباس‌هایش داخل سبد لباس‌های چرک به حمام رفت. 

دمای آب را تنظیم کرد و زیر دوش ایستاد. 

با بر خورد قطره‌های آب روی موها و پوستش احساس شادابی کرد.  با خودش فکر کرد، به روزی که با رتبه عالی کنکور قبول شد.

اصلاً امروز دلش می‌خواست به روز‌های خوبی فکر کند، به   روزی  که پایان‌نامه‌اش لقب برتر گرفت.

به روزی که یکی از استاد‌هایش گفت افتخار می‌کند دانشجوی باهوش و با پشتکاری که با انرژی و عشق برای درسش زحمت می‌کشد دارد.  به روزی که از موسسه بیرون آمد و حس کرد آزاد است. به روزی که در اولین سال آشنا شدنش با نفس، او تولدش را فراموش نکرده بود و برای اولین‌بار بود که کسی تولدش را به یاد دارد و  به او تبریک می‌گوید.

به همان روزی که نفس نوک انگشت خودش و طلوع را با تیغ کمی خراش داد و خون هردویشان را روی دفتر خاطراتش ریخت و گفت: «خواهریم». خواهر بود، خواهر ماند، خواهرانه خرج کرد.

حالا که فکر می‌کرد، آنقدرها هم زندگی بد نبوده   و هدیه‌های قشنگی به او داده.

به خودش قول داد محکم باشد، نشکند، گذشته را جا بگذارد، این‌بار از درون‌ هم محکم باشد، نه تنها برای حفظ ظاهر. به خودش گفت تا حالا جنگیده‌ای، باز هم بجنگ! جایی که ایستاده‌ای کم نیست، پس برای بهترین بودن، مبارزه کن!

  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت13

*

مبهم

لبه کتش را کنار زد،  دستش را درون جیبش فرو برد و از پس شیشه‌های سر تا سری  اتاقش به هوای ابری آسمان لندن خیره شد.

صدای فیلم پخش شده از لپ‌تاپ  ذهنش را آشوب می‌کرد.

بالاخره پایان آن حرف‌های نفرت انگیز رسید. 

دست دیگرش بالا آمد و  انگشت شصتش کنار چانه‌اش جای گرفت و انگشت اشاره‌اش را روی لب‌هایش کشید و گفت:

- می‌خوام پیداش کنی!

چشمان گرد‌شده اش را نمی‌دید اما تصور می‌کرد .

برگشت و فهمید درست حدس زده، صندلی پشت میزش را بیرون کشید، به قیافه مزحکی که به خودش گرفته بود زل زد  و گفت:

- تو تنها کسی هستی که از همه زندگی من خبر داری. چون توی لحظه‌- لحظه‌اش  حضور داشتی و دیدی چی به سرم اومده، حالا هم انقدر تعجب نکن اون شخص و پیدا کن. من نباید بزارم اون اتفاق بیشتر از این  ادامه پیدا کنه.

*

طلوع

پس از گرفتن دوش آب‌ گرمی که خستگی و حال بد را  از تنش شسته بود و انگار خیالش ‌را هم سبک کرده، حسابی سر کیف آمده بود.

بافت لیمویی و شلوار مشکی‌اش را تن زد. موهایش را خشک کرد و دم اسبی بست. رژلب ملایمی روی لب‌هایش کشید و لبخندی در آینه به روی خودش پاشید.

مگر آدم باید همیشه به دیگران لبخند بزند؟

گاهی لازم است کمی از ذوقت را برای خودت خرج کنی.

دستش را به سمت شیشه همیشگی‌اش برد و بوی شیرین روبرتو کاوالی، فضای اتاق را مطبوع کرد. با لذت نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست، پس از چند ثانیه چشمانش را باز کرد و به تصویر خودش در آینه خیره شد؛  همیشه دوست داشت منظم و زیبا به نظر برسد، شاید لباس‌های زیاد یا گران قیمت نمی‌خرید، اما همیشه برای خرید لباس سلیقه خرج می‌کرد و مرتب نگهداری می‌کرد. 

لباس‌هایش همیشه تمیز و منظم بود و اعتقاد داشت، خوش‌لباس بودن احترام می‌آورد. 

از اتاقش بیرون آمد و مثل همیشه محکم قدم برداشت. پله‌ها را یکی‌ـ یکی پایین رفت. پا به سالن که گذاشت، بوی اشتها بر انگیز قرمه‌سبزی را با لذت استشمام کرد‌، از اینکه  احساس گرسنگی می‌کند، خوشحال بود. امروز حالش خوب بود، شاید هیچ چیز نمی‌توانست حال خوبش را زائل کند. بعد  از مدت‌ها خواب کافی و آرامی داشته بود و حتی  باورش هم برایش سخت بود. 

راهش را به سمت نشیمن ادامه داد. صدای پچ‌ـ پچ شیوا و نفس را شنید.

با انگشتش روی در ضرب گرفت و وارد شد، سلامی پر انرژی داد و بوسه‌ای روی گونه‌هایشان کاشت.

نفس با تعجب:

  ـ سلام!

شیوا با لبخند گفت: 

ـ سلام دخترم! 

طلوع با تجعب پرسید:

ـ چرا من رو بیدار نکردین؟ خواب موندم.!

نفس با تعجب گفت:

ـ طلوع خوبی؟!

و سپس با پچ‌ـ پچ دم گوش شیوا به شکلی که طلوع نشنود ادامه داد:

ـ خاله خدا خیرت بده! بگو ببینم نرگس خانم اندازه‌اش رو می‌دونه؟ نکنه حافظه‌اش پریده آبجیم؟ آخه از دیشب‌ هم عین چی خوا...

که چشم‌ غره شیوا باعث شد همان‌طور با دهان باز خیره‌اش شود و حرفش را نصفه رها کند. قیافه‌اش با دیدن طلوع حسابی مضحک به نظر می‌رسید. این دختر پر از انرژی و شادی بود و همیشه، حتی به شکلی ناخواسته اطرافیانش را می‌خنداند. 

طلوع هرچند کلمه‌ای از حرف‌هایشان را نفهمیده بود، اما با دیدن قیافه  نفس، لب‌هایش را روی هم فشار داد و با تمام قوا سعی کرد خنده‌اش ‌را مهار کند و به چهره‌ی لوده‌ و متعجب نفس نگاه نکند. دست راستش را مشت کرد و بالا آورد و جلوی لب‌هایش گرفت. صدایش را صاف کرد و نظم و ترتیبی به ذهنش داد، با وجود این‌که ذهنش هنوز هم حول محور اتفاقات روز گذشته می‌گشت، اما سعی می‌کرد از صمیم قلبش آرامش داشته باشد، انگار موفق هم بود، او نمی‌توانست پاک‌کن بردارد و تلخی هایش را پاک کند، یا بخواهد دیگر به آن‌ها فکر نکند، مگر می‌شود؟ چنین چیزی غیر ممکن است. 

 

  • لایک 11
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت14

 

طلوع با فکری که به ذهنش رسید شروع کرد و گفت:

- شیوا جون نظرتون چیه این سه روز تعطیلاتی که در پیش داریم ‌رو برنامه‌ ریزی کنیم و یکم استراحت و تفریح کنیم؟

نفس با خوش‌حالی گفت‌:

- من موافقم. خاله نظرت؟

شیوا  لبخندی  زد و با محبت به آن‌هاچشم دوخت و گفت:

 

- چی از این بهتر؟ شما برنامه‌اش رو اوکی کنید من‌هم هستم. و سپس در دل با خود گفت:

-‌ اگر این دو تا نبودن من الان باید چه‌کار می‌کردم؟ 

شیوا زنی چهل و هفت‌ـ هشت ساله بود، که هشت سال اخیر زندگی‌اش‌را به تنهایی سپری کرده بود، درست هشت سال قبل همسرش را به دلیل تصادف از دست داده بود و تنها فرزندش، که از وابستگی زیاد به پدرش، روبه افسردگی بود، ایران را ترک کرده و برای تحصیل به ایتالیا رفته بود. شیوا هم که از تنهایی خود را باخته بود و دیگر در جمع شرکت نمی‌کرد، دلش به سر زدن های خواهر زاده عزیزش نفس خوش بود سه سال زندگی‌را به همین منوال گذراند. نفس که نمی‌توانست هر روز و هرشب کنار خاله جانش باشد‌، پیشنهاد داد یکی از دوستان صمیمی‌اش برای پرستار همدم به خانه‌شان بیاید و از او مراقبت کند. با آمدن طلوع همه چیز به روال قبل برگشته بود و انگار در دل کردن های آن دو کار خودش را کرده بود.

با خودش گفت:

- می‌ترسم با این‌حرفم اون رو کاملاً از دست بدم، وگرنه باهاش صحبت می‌کردم تا سرپرستیش رو به عهده بگیرم اینطوری دیگه هیچ وقت نمی‌تونه از پیشم بره. اما می‌ترسم با این حرفم بهش بر بخوره و زودتر بره. 

با صدای بحث و صحبت‌های نفس و طلوع سرش را بالا آورد و از فکر بیرون آمد نفهمیده بود کی نرگس شروع به چیدن میز برای نهار کرده. نگاهی به دختر‌ها انداخت که نفس پا به زمین کوبید و گفت:

- عه! خاله نگاش کن، هرچی من می‌گم مخالفت می‌کنه.

طلوع با لحن جدی‌اش اخطار داد:

- نفس مخالفت می‌کنم برای این‌که زشتِ.

شیوا که از چیزی از حرف‌هایشان متوجه نمی‌شد پرسید: 

-چی‌شده دختر‌ها؟

نفس سریع و پشت هم شروع به ردیف کردن کلمات کرد:

- من می‌گم فردا که جمعه‌است، پس فردا هم که ما دانشگاه نداریم، الان زنگ بزنیم مامان این‌ها سریع آماده بشن، بریم شمال ویلای ما.

شیوا ابرر بالا انداخت و گفت:

- نه اون خوب نیست.

نفس با سرتقی پرسید:

- چرا؟

شیوا نگاهش را به نفس دوخت و گفت:

- چون اولاً تو این هوای سرد شمال رفتن فایده‌ای نداره، دوماً کی بریم؟ کی برگردیم؟ سوماً شاید مامانت این‌ها برنامه دیگه‌ای داشته باشند. 

حال طلوع با ابرویی بالا انداخته به نفس پژمرده می‌نگریست باخود گفت:

- یک‌ذره اون مغز فندقیش رو به کار نمی‌اندازه، تا به حرف‌هاش فکر کنه. با صدای شیوا به خود آمد نگاهش را به او دوخت و پاسخ داد:

- جانم؟

شیوا با لحن مهربانش گفت:

- طلوع جان توهم نظرت رو بگو مادر.

طلوع کمی مکث کرد و جواب داد:

-‌ راستش شیوا جون من نمی‌دونم یعنی چیزی به ذهنم نمی‌رسه.

شیوا دست هایش روی با ضرب آرامی روی پاهایش زد و گفت:

- خیلی خب پس زنگ می‌زنیم به خواهرم عصر می‌ریم اونجا تا با اون‌ها برنامه‌رو بچینیم. چطوره؟

نفس در حالی که روی مبل نشسته بود و آرنج‌هایش را روی زانو گذاشته و دست های مشت شده‌اش را روی لپ‌هایش گذاشته و تکیه‌گاه سرش کرده بود. لب‌هایش در اثر فشار لپ‌هایش غنچه شده بود؛ در همان حالت گفت:

- هر کاری می‌خواین‌، بکنین. فقط باید به من خوش بگذره.

شیوا خنده شیرینی کرد و گفت:

- از دست تو! خب پاشین بریم نهار بخوریم. بعد آماده بشین تا راه بیفتیم. 

و سپس به سمت میز غذاخوری رفتند. بوی غذا اشتهایشان را حسابی تحریک کرده بود. 

هر  کدام صندلی را بیرون کشیده و روی آن‌ها جای گرفتند. نفس بشقابش را پر کرد و شروع به خوردن کرد. طلوع در حالی که با آرامش کمی برنج درون بشقابش می‌ریخت، با خود گفت:

- هیچ کس نمی‌تونه باور کنه اینی که جلوی من نشسته و عین وحشی ها غذا می‌خوره همون، نفسی‌ِ که توی مهمونی و جمع  یک تکه کاهوی روی چنگالش‌رو با هزار ناز می‌ذاره تو دهنش.

و سپس مشغول خوردن شد.  

 

  • لایک 9
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت15

 

از روی میز بلند شد و صندلی را به حالت اولیه برگرداند. بشقابش را برداشت و پس از این‌که به شیوا و نفس اطلاع داد که برای آماده شدن می‌رود ظرفش را به آشپز‌خانه برد، آن را درون ماشین ظرفشویی قرار داد و از نرگس حسابی تشکر کرد.

از آشپزخانه بیرون آمد و به سمت پله ها رفت و خود را به طبقه بالا رساند، درب اتاقش را گشود و بارانی و شلوار جین مشکی‌‌اش را بیرون کشید. پلیور سفید رنگی را پوشید و پس از تعویض لباس هایش، موهایش را مرتب کرد و چند پاف دیگر عطر زد. لباس های راحتی پوشیده‌ای انتخاب کرد و آن‌هارا درون پاکتی گذاشت. پس از برداشتن بارانی و شال سفید‌ ـ مشکی‌اش از اتاق خارج شد و داشت از پله ها پایین می‌رفت که به یاد آورد گوشی‌اش را جا گذاشته. 

برگشت گوشی را از روی عسلی بر داشت و دوباره به سمت سالن رفت، که نفس را در حال بالا آمدن از پله ها دید. نفس با تعجب گفت:

- عه تو آماده‌ای؟ برو من‌هم الان میام.

- باشه. من پایین منتظرم.

- اوکی!

و از پله ها پایین رفت و به سالن نشیمن پا گذاشت. وسایلش را روی اولین مبل گذاشت و به سمت نرگس رفت تا در جمع کردن میز به او کمک کند.

تا نرگس متوجه شد آمد لب باز کند که طلوع گفت:

- وای نرگس خانم تورو خدا. شما تازه اومدین، هنوز من‌رو نشناختین. بزارین کمک کنم دیگه.

نرگس لبخندی زد و هیچ نگفت. طلوع هم ظرف‌ها را برداشت و تمام حواسش را به کار گرفت تا لباسش لک نشود.

ظرف‌هارا روی میز آشپزخانه گذاشت و دوباره مسیر قبل را درپیش گرفت.

پس از اینکه میز را جمع کرد، به اصرار نرگس بیرون آمد و منتظر شیوا و نفس روی مبل نشمن نشسته بود و وسایل ضروری‌اش را از کوله به کیف مشکی رنگش انتقال می‌داد. 

صدای پای نفس و شیوا را روی پله ها شنید. بلند شد بارانی و شالش را پوشید و با برداشتن، کیف و  پاکت لباسی که همراه داشت، از سالن نشیمن بیرون آمد. نفس و شیوا بر سر موضوعی مشخص بحث می‌کردند. 

نفس با نق‌ـ نق گفت:

-خاله من بشینم خواهش می‌کنم.

شیوا با کلافگی گفت:

- گفتم نه نفس!

نفس باز‌هم نق زد:

- ای بابا خاله چه فرقی می‌کنه؟ من و طلوع نداریم که.

شیوا بدون اینکه به صورت نفس نگاه‌کند گفت:

- خیلی‌هم داره. طلوع با احتیاط رانندگی می‌کنه. ولی جونم و از سر راه نیاوردم که سوار ماشینی بشم که تو رانندشی. 

نفس لب برچید و دست به سینه نظاره گر آن‌ها شد.

و طلوع خوب می‌دانست پس از تصادف همسر شیوا که گویی همیشه بی احتیاط رانندگی می‌کرده شیوا چشمش ترسیده و برای همین دیگر نه خودش پشت رول نشسته نه به هرکسی اعتماد می‌کند. 

روزی که طلوع وارد خانه‌اش شده بود پس از شناخت شخصیت ملاحضه‌گرش از او خواسته بود گواهی‌نامه بگیرد، تا بتوانند برای رفت و آمد از ماشین شیوا که چند سال بدون استفاده مانده بود، استفاده کنند. 

*

طلوع درون ماشین نشسته بود و در حالی‌که به صدای کم آهنگی که از ضبط پخش می‌شد گوش می‌داد، خیره به شیشه بخار گرفته ماشین منتظر شیوا و نفسی بود که شارژرش را جا گذاشته و به یاد نمی آورد آن را آخرین بار کجا دیده بود. 

حواسش پی رد کردن آهنگ های پخش ماشین بود، که صدای باز شدن درها را شنید سرش را بالا آورد. شیوا روی صندلی جلو و نفس بغ کرده مثلاً که قهر کرده روی صندلی عقب نشست. طلوع دست برد و آینه را روی صورت نفس تنظیم کرد. 

 

  • لایک 11
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 16

 

نفس نیم‌نگاهی به چشمان طلوع در آیینه انداخت چشمکی زد،  و این یعنی قصد دارد سر به سر شیوا بگذارد. طلوع از این واکنش نفس، به آرامی لب‌هایش را به لبخندی ملیح مزین کرد. 

درب حیاط را با ریموت باز کرد و حرکت کرد. شیوا که سکوت سنگین فضا برایش غیر قابل تحمل شد، زبان باز کرد و گفت:

- چرا هیچی نمی‌گین دخترها؟

نفس چیزی نگفت که طلوع به آرامی نگاه شیطنت آمیزی به شیوا کرد، شانه‌ای بالا انداخت و گفت:

- من که مثل همیشه‌ام.

شیوا به طرف عقب برگشت و گفت:

- شیطون بلای من چرا ساکتی خاله؟

نفس با لحن شوخی جواب داد:

- دارم فکر می‌کنم اگه من نبودم، کی این طلوع خود شیرین و واسه تو می‌آورد که الان جای من‌رو بگیره.

طلوع که می‌دانست نفس قصد شوخی دارد، لبخندش عمیق تر شد.

شیوا شیرین خندید، می‌دانست نفس خیلی بتواند زبان به کام بگیرد، ده قیقه نمی‌شود. (از دست تو) ای نثار نفس کرد و به حالت قبل برگشت.

لحظاتی که سپری شد، نفس دست به کار شد و گفت:

- نظرتون چیه یک بستنی بخوریم؟طلوع که از این عادت نفس عاصی بود گفت:

- نفس! کی تو این هوا بستنی می‌خوره؟

نفس با بی خیالی شانه بالا انداخت و جواب داد:

- من! چطور؟

طلوع سرزنشگر گفت:

- تو همین یک ساعت پیش سر نهار کم مونده بود بیای کله من‌هم گاز بزنی، الان بستنی هم می‌خوای اون‌هم تو این هوا.

با صدای سرفه های تصنعی‌اش شیوا برگشت و طلوع از آینه با نگرانی نگاهش کردند.

شیوا با تعجب گفت:

- وا خاله؟ برا چی اینجوری می‌کنی؟

نفس میان سرفه های عامدانه‌اش گفت:

- هیچی خاله به کارت برس دارم از تصور اینکه کله اینو گاز بزنم بالا میارم.

صدای قهقهه هایشان با توقف ماشین هم‌زمان شد.

نفس نگاهی به اطراف انداخت که کمی جلوتر آب‌میوه فروشی همیشگی که از آن خرید می‌کردند و با خانه نفس فقط یک خیابان فاصله داشت رو به رو شد.

با خوش‌حالی دست به سمت دستگیره در برد و گفت:

- ایول آفتاب خعلی می‌خوامت.

طلوع لحنش را خسته کرد و گفت:

- بدو بگیر بیا من که سردمه عمراً برم.

نفس با ذوق سر برگرداند و گفت:

- ای به چشم. فقط چی می‌خورین؟

طلوع نگاهش را به روبه‌رو دوخت و گفت:

- من قهوه.

شیوا هم به تابعیت از طلوع و هوای سرد گفت:

- نفس خاله من‌هم قهوه.

نفس سر تکان داد و گفت:

- اوکی.

و سپس پیاده شد و به سمت مغازه پا تند کرد.

شیوا از پشت با عشق نگاهش کرد و گفت:

- نمی‌تونم تصور کنم اگه این دختر با اون قلب صاف و ساده‌اش نبود تا همش سعی کنه خنده رو به لبهای هممون بیاره، زندگیم چطور می‌شد. دیدی طلوع؟ حتی نتونست ده دقیقه قهر باشه.

طلوع که خوب نفس را می‌شناخت جواب داد:

- نفس هیچی تو دلش نیست خاله. اون فقط می‌خواد سر به سر بقیه بزاره. از یک‌نواختی بی‌زاره و حوصله‌اش سر می‌ره.

شیوا لبخند،تلخی زد و گفت:

- می‌دونم دختر گلم. کاش این‌‌رو اون پسر بی‌احساسم‌هم می‌فهمید.

طلوع با شنیدن کلمات آخر شیوا کمی به فکر فرو رفت. امکان اینکه نفس دچار علاقه‌ای یک طرفه شده باشد، بسیار کم بود. امکان نداشت پس از ده سال. نفهمیده باشه چه در دل این دختر پر شور می‌گذرد. باید از نفس می‌پرسید. ذهنش حسابی درگیر این موضوع شده بود و نگران این‌که شاید آنقدر درگیر مشکلات خودش شده که از نفس غافل بوده و نتوانسته دوست خوبی برایش باشد و نفس بار مسئله به این مهمی را تنهایی به دوش کشیده باشد.

با صدای نفس که از سردی هوا گله می‌کرد و بستنی می‌خورد به خود آمد و نگاهی از آینه به او انداخت، آنقدر خیره‌ـ خیره او را نگاه کرد، که با صدای شیوا به خودش آمد:

- طلوع؟ طلوع مادر با توام.

با حواس پرتی جواب داد

- ب... بله؟

شیوا با لبخند همیشگی‌اش قهوه را مقابلش گرفت و گفت:

- همچین نگاش کردی که گفتم نفس از در که رفته بیرون عوضش کردند. 

طلوع لبخندی تصنعی روی لب جای داد، قهوه را از دست شیوا گرفت و تشکری کرد.

 

  • لایک 11
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت17

 

پس از خوردن قهوه کمربندش را بست و حرکت کرد،  اما در تمام  مدت لحظه‌ای ذهنش آرام نمی‌گرفت.

حتی کلمه‌ای از خاطره‌ای که نفس درباره   بستنی خوردن در روزهای سرد را، با آب و تاب برای شیوا تعریف می‌کرد، نمی‌فهمید.

چیزی نگذشته بود، که جلوی خانه‌ای  متعلق به خانواده نفس توقف کردند. نفس که تازه بستنی‌اش را تمام کرده بود به سرعت پایین پرید و به سمت در رفت. اول خودش را کنار کشید و دستش را روی زنگ گذاشت. صدای نفیسه حرصی شده از پشت آیفون تصویری بلند شد:

- بردار اون دست بی صاحابت ‌رو نفس! سرمون رفت. 

نفس خنده کنان از این‌‌که به هدفش رسیده بود، گفت:

 - ریموت رو بیار در پارکینگ و باز کن، خاله این‌ها باهامن.

نفیسه بدون اینکه جوابی بدهد، آیفون را گذاشت. نفس که می‌دانست نفیسه علاقه وافری به طلوع و جمع سه نفره‌شان دارد، غرید:

- نگاه کن دختره دیوونه در رو باز نکرد. باز چشم‌های کور شده‌اش طلوع‌رو دید، همه چی یادش رفت. 

 نفیسه چندی بعد روی بالکن قامت نمایان کرد. با ریموت دستش در پارکینگ را گشود و با ذوق و شوق منتظر ماند.

طلوع ماشین را به داخل حیاط هدایت کرد و پس از برداشتن وسایلش هم‌زمان با شیوا پیاده شد. نفیسه با لب‌های خندان سلام پرانرژی‌ای کرد و برایشان دست تکان داد. 

نفس که از در پارکینگ وارد حیاط شده بود با صدای بلند گفت:

- ببند اون نیشت‌رو. نمی‌تونی اول در رو باز کنی بعد‌ـ  از خوشحالی غش کنی؟ بعد با غر‌ـ غر ادامه داد:

ـ بیست‌ و یک سالشِ مغزش  نوزده سال عقب تر از قدش و وزنش مونده.

طلوع و شیوا طبق معمول به مسخره بازی هایش خندیدندو نفیسه بی‌توجه به غر‌ـ غر و اعتراض‌هایش به داخل رفت.

در ورودی باز شد و شیرین مادر نفس، خارج شد، در حالی که کمی تپل بودن و سفید پوستی‌اش انگار مهربان تر نشانش می‌داد با روی خوش و لبخند همیشگی‌اش لب باز کرد:

- به‌ـ به خوش اومدین. سلام آبجی! طلوع مادر چه عجب. 

پس احوال‌پرسی گرم و روبوسی میانشان که حالا نفیسه هم جزءشان بود. به دعوت شیرین داخل خانه شدند.

 نفس که کل‌ـ کل کردنش با نفیسه تمامی نداشت، با حرکات و حرف‌هایش همه‌را به خنده وا می‌داشت، که البته مادرش از این قائله مستثنی بود و همیشه از لج و لج‌بازی‌هایشان کفری می‌شد. هر بار چشم‌های مشکی‌اش را در کاسه می‌چرخاند و به نفس اخطار می‌داد. نفس از این‌که موجب خنده بر لب طلوع می‌شود راضی بود و در دلش شکر می‌گفت که طلوع حالش بهتر است. 

نمی‌دانست طلوع هم ذهنش درگیر نفس است و فقط خودداری می‌کند. این دو نفر شاید، برگ برنده زندگی هم بودند. 

همگی در سالن پذیرایی شیک خانه‌شان با آن تم آبی‌آسمانی و سفید آرامبخش روی مبل‌های سلطنتی نشسته بودند و کیکی که نفیسه پخته بود‌ را با قهوه می‌خوردند. نفیسه با طلوع مشغول صحبت کردن بودند، که صدای صحبت کردن امید پدر نفس با زهره خانم در سالن ورودی آمد و توجه‌شان جلب شد.

در همان لحظه قد بلندش از ورودی سالن مشخص شد و وارد پذیرایی شد. همه ایستادند و سلام دادند. امید  نیم پالتوی طوسی‌اش کمی نم دار به نظر می‌رسید، شروع به احوال پرسی و خوش آمد گویی کرد و کمی هم از طلوع بابت سر نزدن و دیدار کم گلایه کرد و سر به سرش گذاشت. نفس که پس از آمدن پدرش کمی لوس‌تر شده بود، به لحنی که عمداً بلند بود و مثلاً می‌خواست کسی نشنود، گفت:

- عه بابا الان اینطوری می‌گی پرو می‌شه همش سرمون خراب می‌شه. من می‌شناسمش یک چتربازیِ که نگو.

امید با لبخند دستی به ته‌ریش جو گندمی‌اش کشید و گفت:

- چه بهتر که بیاد من یک هفته طلوع جان‌رو نبینم، انگار تورو ندیدم.

بعد رو به همه با لحن عذر خواهانه‌ای ادامه داد:

- الان برمی‌گردم خدمتتون. و برای عوض کردن لباس‌هایش از پله های رو‌به‌روی سالن بالا رفت.  طلوع که با اینکه می‌دانست نفس جدی نیست، ابرویش را بالا انداخت و خیره نفس شد.

 

  • لایک 11
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت 18

 

نفس سعی کرد خود را به بی‌خیالی بزند. 

کمی نگاهش را به اطراف داد، بعد با تعجب پرسید:

- اِه مامان! این مجمسمه‌ رو کی خریدی؟  چه خوشگله!

مادرش که از سوالش گیج شده بود؛ با چشم‌های گردشده کمی نگاهش کرد که قهقهه شیوا بلند شد. خوب که خندید، گفت:

- نفس خاله! این مجسمه رو مامانت پارسال تو مسافرتی که باهم رفتیم خرید. کوچه علی ‌چپ حاجت بده نیست قربونت برم. 

طلوع هنوز چپ‌ـ چپ نگاهش می‌کرد.

نفس با شنیدن حرف‌های شیوا از بی‌‌حواسی‌اش حرصی شد. لب‌هایش آویزان شده بود و حرفی برای گفتن نداشت‌. بلند شد و گفت:

ـ من میرم اتاقم. برمی‌گردم.

طلوع به سمت شیوا رو کرد و با لحن جدی گفت:

- خاله برنامه تعطیلات چی‌شد؟

شیوا لبخندی زد و گفت:

ـ صبر کن آقا امید بیاد! در موردش صحبت می‌کنیم.

طلوع آرام پلک‌هایش را به معنی تأیید روی هم گذاشت.

نفیسه که برای آماده کردن نوشیدنی گرمی برای پدرش رفته بود، با سینی در دستش به جمعشان پیوست. سینی را روی عسلی سفیدرنگ چوبی کنار  مبل دونفره‌ای که نیمی از آن را مادرش اشغال کرده بود گذاشت.

سپس به سمت طلوع رفت و جای خالی کنارش را پر کرد.

ذهن نا آرامش لحظه‌ای بدون فکر خیال سپری نمی‌کرد. باز هم صداهایی در سرش می‌پیچید و به او اخطار می‌داد.

هیچ‌وقت دلیل این اضطراب و دلشوره های بی‌دلیل را نمی‌فهمید. از همان دل آشوبه‌هایی که هر چه فکر می‌کنی، دلیلی برایش پیدا نمی‌کنی، اما باز هم بی‌رحمانه آسایش را از جسم و روحت صلب می‌کنند. نفیسه نگاهی به او انداخت. داشت انگشت‌هایش را می‌فشرد و با یکی از پاهایش به آرامی روی زمین ضرب گرفته بود. دستش را روی دست‌های طلوع گذاشت و مانع حرکات هیستیریکش شد. هم‌زمان صدایش زد.

طلوع سر برگرداند و سوالی نگاهش کرد.

نفیسه لبخندی زد و از مهربانی ذاتی‌اش که به خوبی در چهره‌اش نمایان بود، کمی آرامش به وجود طلوع سرازیر شد.

با لحن آرامش زمزمه کرد:

ـ خوبی؟

طلوع نفس عمیقی کشید گفت:

ـ آره عزیزم. چطور مگه؟

نفیسه با حفظ لبخندش لب باز کرد:

- هیچی طلوعی. چه خبر دیگه؟ درس و دانشگاه خوب پیش می‌ره؟

طلوع با حوصله پاسخ داد:

- عزیز دلم می‌گن: "بی‌خبری خوش خبری" درس و دانشگاه که خوبه،  تمام توانم‌ رو به کار گرفتم به درسم لطمه نزنم. من از آینده فقط همین راه برام مونده. اما انگار خودش به جمله اولش اصلا اعتماد نداشت. 

نفیسه کمی لحنش را آرام‌تر کرد و گفت:

- دیروز شنیدم خانم مهرجو داشت درمورد تو از مامان سوال می‌کرد.

طلوع با لبخندی تصنعی پرسید:

- چه سوالی؟ چیزی شده؟!

نفیسه با حالتی عادی پاسخ داد:

- نه چیزی نشده. دیروز از تو پرسید، مامان شیرین هم که دیدی چقدر تو رو دوست داره. دیگه اسمت اومد شروع کرد با آب و تاب ازت تعریف کردن نذاشت بنده خدا حرف بزنه.

طلوع سری تکان داد و گفت:

- آها. خب شاید چون روابط نزدیک ما رو دیده، سوالی براش پیش اومده. 

نفیسه که انگار دودل است حرفی بزند یا نه، گفت:

- راستش امروز توی دانشگاه‌ هم... دخترش اومد جلوم... گفت حتما بهت... بهت بگم هروقت... هروقت خواستی جای دیگه‌ای کار کنی... اون‌جا حتما با کمال میل قبولت می‌کنن. مثل این‌که مادر بزرگشون مریض و زمین‌گیر شده، مرتب تزریق داره. پرستار مطمئن هم سراغ ندارند. ولی بین خودمون بمونه‌ها!  خاله شیوا بفهمه پوست از سرم کنده. 

طلوع لبی تر کرد و گفت:

- نه عزیزم. من فعلا پیش شیوا جون هم جایی نمیرم.

نفیسه خنده آرامی کرد و گفت:

- می‌دونم طلوعی. تو بخوای بری‌ هم من نمی‌ذارم، تو جزعی از خانواده مایی. همین‌طوری گفتم در جریان باشی.  

با صدای پای امید که از پله‌ها پایین آمد، بحث‌شان خاتمه یافت.

همه ساکت شدند و منتظر ورودش شدند.

کمی بعد پا به سالن پذیرایی گذاشت.

نفیسه لبخندی زد و انگشت‌هایش را به دسته‌های چوبی مبل گرفت و بلند شد. با صدای تقریبا رسایی گفت:

- بابا جونم دیر اومدی چاییت سرد شد. می‌رم عوضش کنم.

امید با لبخند تشکر آمیزی به دخترش گفت:

- دست گلت در نکنه دختر بابا!

نفیسه با لبخند شیرینش زمزمه کرد:

 ـ خواهش می‌کنم بابایی.

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 19

 

طلوع با لبخند نگاهش را از نفیسه گرفت و به صورت امید نگاه کرد.  به نگاه پدارنه‌اش خیره شد. خودش لمس نکرده بود. نمی‌دانست چه طعمی‌‌ دارد. جنس محبتش را درک نکرده بود.

دیگر خسته شده بود از اینکه مدام از خودش بپرسد چرا سرنوشتش این است. دیگر می‌خواست دست از مقایسه بردارد و زندگی کند. بی‌خیال تمام بیست و سه سال سردرگمی‌اش شود. 

نفیسه این‌بار با سینی‌ای پر از فنجان‌های رنگارنگ فانتزی که از آن ‌ها بخار خارج می‌شد برگشت.  به همه تعارف کرد. و رو‌به‌روی طلوع ایستاد. 

فنجان‌های رنگی نظر طلوع را جلب کرده بودند و بسیار دوست داشت یکی بردارد و از نوشیدنی گرم درونش بنوشد.

فنجان زرد رنگ را برداشت و رو به شیرین گفت:

- خاله چه فنجون های خوشگلی‌اند. مثل همیشه با سلیقه خرید کردین. 

شیوا نیز که مشخص بود او هم همین حس را دریافت کرده، حرف طلوع را تایید کرد.

نفیسه با ذوق خندید، که شیرین با مهربانی همیشه‌گی‌اش لب باز کرد:

-قربونت برم خاله، کار دست نفیسه‌است.

طلوع چشم‌هایش را گرد کرد و با تحسین گفت:

- واقعاً؟! آفرین نفیسه بالاخره سفالگر ماهری شدی‌ها. 

نفیسه با ذوق خندید و گفت:

- جدی می‌گی طلوع؟ چند‌روز پیش یک‌دونه درست کردم، دیدم خوب شد. شش تا ازش ساختم رنگ کردم آوردم خونه.

شیوا با عشق به نفیسه نگاه کرد و گفت:

- به‌ـ به عزیز خاله چه هنرمندی شده.

امید که تا به حال شنونده بود گفت:

- چی فکر کردی شیوا بانو دختر من از هر انگشتش یک‌هنر می‌ریزه. سپس با لحن کاملاً آرام و پچ‌ـ پچ وارانه‌ای زمزمه کرد:

- برعکس اون یکی که از هر انگشتش یک خراب‌‌کاری می‌ریزه.

صدای خنده‌هایشان سالن را برداشت. طلوع چینی به بینی داد و گفت:

- عمو نگین تورو خدا.

امید با تعجب و خنده گفت:

- نگا کن چه پشت همدیگه هم هستن. دختر تو باید الان پشت من باشی.

طلوع دستش را روی سرش نگه‌داشت و گفت:

- شما این‌جا جاداری.

امید لبخندی زد و گفت:

- اختیار داری.

شیرین که تا به حال با شیوا صحبت می‌کرد، امید را صدا زد و برنامه تعطیلات را توضیح داد امید که شدیداً موافقتش را اعلام کرد.  

نفیسه بلند شد و با گفتن(( الان بر‌می‌گردم)) جمع را ترک کرد.

طلوع هنوز دل آشوبه داشت و سعی می‌کرد نسبت به آن بی‌تفاوت باشد. نمی‌خواست این لحظات را با حسی بی‌دلیل خراب کند. شیوا، شیرین و امید هم برای برنامه‌ریزی بحث می‌کردند.

*

مبهم

دستی به یقه ی پیراهن مشکی رنگش کشید.

کت توسی اش را پوشید و روبه روی آینه قدی اتاقش ایستاد.

سر تا پا خود را رصد کرد تا از نبودن کم و کاستی مطئن شد.

چند قدم به سمت چپ اتاق برداشت و رو به میز توالت درون اتاقش توقف کرد. نگاهش را روی شیشه های رو به رویش به گردش در آوردو در آخر همانند همیشه دستش را به سمت ادکلن محبوبش برد. چند پاف روی یقه اش اسپری کرد. بوی تلخی فضارا پر کرد. چشمانش را برای لحظه ای بست، خاطرات به سمتش هجوم آوردند. کمی سرش را به طرفین تکان داد و چشمانش را باز کرد. در آینه به چهره اخمالود خود خیره شد. چشمانش به سرخی میزد. افکارش را پراکنده کرد و دست چپش بالا آمد، نگاهش روی عقربه های ساعت به گردش در آمد. ساعت ۱۸:۳۰ را نشان می‌داد.

مسیر را در نظر گرفت و با احتساب ترافیکی که قطعا در انتظارش بود ۱۹:۳۰ به مقصد می‌رسید. بار دیگر خود را در آیینه چک کرد و به سمت در قدم برداشت. 

*

طلوع

بالاخره تصمیم گرفتند به باغ لواسان بروند.

سر و صدای نفس و نفیسه از  راه پله به گوش می‌رسید.

شیرین چشم‌هایش را در کاسه چرخاند و گفت:

-باز خونه‌رو روی سرشون گذاشتند. طلوع لبخندی زد که چشمش به واکنش شیوا افتاد. آه کشیدن هایش نشان از دلتنگی بی‌اندازه‌اش می‌داد.

چندی گذشت، که هر دو وارد سالن شدند.

نفیسه با  جعبه کادویی گلبهی رنگی که در دست داشت  به سمت طلوع آمد و آن را رو‌به رویش گرفت. طلوع با چشمان گرد نگاهش کرد و گفت:

- مال منه؟!

نفیسه سری تکان داد و گفت:

-‌ مخصوص خودِ خودت.

طلوع  پس از تشکر مفصلی جعبه را باز کرد.

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت20

 

با دیدن محتویات درون جعبه چشمانش برقی زد، سرش را بالا آورد و نگاهی به صورت خوش‌حال نفیسه انداخت نمی‌دانست چه کلمه‌ای بر زبان براند تا به او بفهماند چه‌قدر هدیه‌اش را دوست دارد.
نفیسه که از واکنش‌هایش فهمیده بود چه حسی دارد لبخندی زد و گفت:
ـ می‌دونستم خوشت میاد.
ماگ و بشقابش بیرون آورد، لیوان را روی جایگاه لبه دار کنار بشقاب گذاشت.  نگاهش روی لیوان سفید رنگ به گردش در آمد. شعری به دست خط نفیسه رویش خود‌نمایی می‌کرد. یک مصراع شعر روی لیوان و دیگری روی بشقاب نوشته شده بود. نگاهش را روی شعری که با کنار هم گذاشتن لیوان و بشقاب کامل شده بود گرداند و آن را با صدای واضحی خواند:
- نیست از عاشق کسی دیوانه تر، عقل از سودای او کور است و کر.
و بعد به نفیسه نگاه کرد و گفت:
- نفیسه واقعا به دلم نشست. ممنون عزیز دلم.
نفیسه با سرخوشی گفت:
- خوشحالم که دوستش‌ داری راستش چند وقت پیش فهمیدم، ماگ‌ خیلی دوست داری و از طرح های فانتزی و هنری هم خیلی خوشت می‌آد رفتم کارگاه به ذهنم رسید امتحان کنم، دیدم خوب شد، شعرش رو هم  بر اثر علاقه‌ت به مولانا انتخاب کردم. اولین اثر موفقم مال خودت شد. بعدشم فنجون ها رو ساختم.
طلوع کمی سرش را به سمت راست روی گردنش خم کرد و گفت:
ـ مرسی که انقدر مهربونی عزیزم. واقعا دوستش دارم.
نفس هیشی کشیده به ریششان بست که طلوع قیافه زاری به خود گرفت و گفت:
ـ چیه گلم؟
نفس بینی چین داد و گفت:
ـ ادامه بدین توروخدا.
نفیسه چشمکی به طلوع زد و گفت:
ـ بله که ادامه می‌دیم. فک نکن طلوع فقط مال خودته ها!
شیرین که به همراه شیوا و همسرش تا به این لحظه نظاره گر بود، وسط بحث‌شان پرید و  گفت:
ـ خب دیگه الان ساعت پنج عصر هست. بلندشید سریع راه بی‌افتیم.
همه برای آماده شدن رفتند، شیوا رفت تا در حیاط قدمی بزند و هوایی بخورد.
طلوع پس از چند سال زندگی با او خوب می‌دانست این روز ها بیشتر از همیشه دلتنگ است.
آهی کشید و به یاد سپرد که در زمانی مناسب با او صحبت کند.
بلند شد تا به اتاق نفس برود. از پله ها بالا رفت راهش به سمت قسمتی که اتاق ها قرار داشتند. کج کرد، از پاگرد رد شد و  درب سفید رنگ آخرین اتاق را باز کرد. نفس را دست به کمر رو‌به روی کمد اتاقش دید.
نگاهش را دور تا دور اتاق یاسی رنگش گرداند. روی کتاب رمان روی میزش ثابت ماند.
نفس برگشت و نگاهی به طلوع انداخت و ریز خندید و سپس مشغول ادامه کارش شد.
طلوع غرق فکر به سمت میز تحریری که سمت چپ اتاق قرار داشت رفت و دستی به کتاب کشید، آن را برداشت و گفت:
ـ به چی می‌خندی؟
نفس این‌بار با صدای واضح خندید و گفت:
ـ هیچی، تویی که همیشه من‌رو به خاطر در نزدن مواخذه می‌کردی حالا عین خود من بدون در زدن می‌‌آی تو! ببین چقدر روت تأثیز گذاشتم. و سپس سوییت صورتی رنگی از کمدش بیرون کشید و روی تخت انداخت.
طلوع بی توجه به حرف های نفس گفت:
ـ نفس؟
نفس مشغول پوشیدن بافت مشکی‌رنگش گفت:
ـ جون نفس؟
طلوع کمی من‌ـ من کرد و گفت:
ـ شده یک رازی تو زندگیت داشته باشی که من نفهمیده باشم؟
نفس به سمتش آمد و با خنده او‌ را از جلوی آیینه کنار زد و گفت:
ـ دیونه شدی باز؟  همه زندگی من کف دست توعه. این سوال‌رو از کجا آوردی؟
طلوع کتاب دستش را به سمت کتاب‌خانه سفید و کوچک اتاق برد و میان دیگر رمان هایش جای داد.
خیره به آن‌ها نفس عمیقی‌کشید و گفت:
ـ هیچی همینطوری گفتم.
نفس مشغول رژ لب زدن بود که کسی در زد. بله بلندی گفت و مادرش در را باز کرد.
بچه‌ها تا یک‌ربع دیگه پایین باشید.
طلوع لبخندی زد و گفت:
ـ چشم خاله جون. شما برید ماهم می‌آیم.
نفس پس از آرایش ملیح و دخترانه‌ای سوییتش را پوشید و شال مشکی رنگی روی موهای عسلی رنگ شده‌اش کشید. کیف مشکی کوچکش را برداشت و گفت:
ـ بریم.

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت21

 

طلوع سری تکان داد و به همراه هم از اتاق بیرون رفتند.

مبهم

راس ساعت از پیش تایین شده کنار پنجره اتاقش ایستاد.

دست در جیبش فرو برده و با دست دیگر پرده‌‌را فقط کمی کنار زد و به تماشای حرکاتش ایستاد!

*

از ماشین پیاده شد و با قدم‌های محکم به سمت در حیاط ویلا رفت و زنگ در را فشرد. پس از "بله" گفتن پیش‌خدمت گفت:

ـ نامدار هستم.

در باز شد و وارد حیاط شد و بدون آن‌که نگاهی به اطراف بی‌اندازد، به سمت در ورودی سالن رفت. پیش‌خدمتی در را برایش باز کرده بود.
وارد ویلا شد و برای خوش‌آمد گویی‌اش، تنها سری  تکان داد.  پیش‌خدمت به سالن پذیرایی راهنمایی‌اش کرد و گفت:
ـ بفرمایید بشینید! الان بهشون اطلاع میدم.
باز هم تنها سری تکان داد.
نگاهش را دور تا دور سالن چرخاند و پوزخندی خرج تم تیره رنگ سالن کرد. بدون این‌که بنشیند، زیر چشمی خانه را در نظر گرفت.
چندی نگذشته بود که صدای قدم‌های کسی را پشت سرش حس کرد.
بدون این که برگردد، سعی کرد تمام حواسش پی او باشد.
صدای قدم‌هایش نزدیک‌تر شد و در نهایت ایستاد و صدای دو‌رگه‌ای، در نزدیکی‌اش به گوش رسید:
ـ پس شما کسی هستین که اون خونه‌ رو خریداری کرده.
حال برگشت و با او رو‌به‌رو شد. در نهایت از چشمان مشکی رنگش حس بدی پیدا کرد. سری تکان داد و گفت:
ـ بله. من چهار سال پیش اون خونه رو خریداری کردم و حالا شنیدم وارث مالک سابق اون خونه می‌خواد من‌ رو ببینه.
هیچ‌کدام برای سلام کردن پیش قدم نشدند و به نظر می‌آمد ناراضی هم نیستند.
او به رسم میزبانی تعارف کرد بنشیند؛ از خود پذیرایی کند و به میز چوبی که از ظرف میوه و شیرینی اشباح شده بود اشاره کرد.
نامدار به ناچار قبول کرد و روی مبل تک نفره‌ای به رنگ قهوه‌ای سوخته نشست و گفت:
ـ بهتر نیست زودتر بگین چه چیزی باعث شده این همه برای دیدن من مصر باشید؟
‌او که تازه رو‌به‌رویش روی مبل دونفره‌ای نشسته بود، پا روی پا انداخت و گفت:
ـ آدم‌ها با خاطره‌هاشون زنده‌اند. من تا به حال یک روز هم توی اون خونه زندگی نکردم، اما مادرم خیلی دوست داره آخرین روز‌های عمرش رو اون‌جا بگذرونه، پس وظیفه من هست تا با تمام بی‌میلی که برای خرید اون خونه دارم شما رو راضی کنم و اون خونه‌ رو ازتون بخرم. نظرتون درباره فروش اون خونه چیه؟
نامدار پوزخندش کمی عمیق‌تر شد و پاسخ داد:
ـ جناب ملکان! من اون خونه‌ رو توی مزایده خریدم، بنابراین حاضر نیستم خونه‌ای که تلاش کردم حتی با بالا ترین قیمت بخرمش، رو از دست بدم.
اخم‌های ملکان با شنیدن کلماتی که انتظارش را داشت، بیشتر در هم رفت و گفت:
ـ اما من حاضرم اون خونه رو بیشتر از سقف قیمتش بخرم.

و با مکث کوچکی ادامه داد:
ـ جناب نامدار!
نامدار ابرو در هم کشید و بنا به عادت همیشگی‌اش یک تای ابرویش را بالا برد و  با لحن سردی گفت:
ـ و حرف من همونه.
و سپس ایستاد و گفت:
ـ ممنون بابت پیشنهادتون، خدانگهدار!
و راه خروج از سالن را در پیش گرفت.
ملکان با لحن زیرکی گفت:
ـ شنیده بودم شدیدأ اهل معامله‌ و منفعت طلب هستین.
نامدار ایستاد بدون اینکه برگردد کمی سرش را به سمتش گرداند و گفت:
ـ خبر‌ها درست بهتون رسیده اما، همیشه برای منفعت طلب‌ترین آدم‌ها هم استثناء وجود داره.
و از سالن خارج شد. تیرش به سنگ خورده بود. فکرش را هم نمی‌کرد همچون جوابی از او بشنود. اما باید آن خانه را می‌خرید، به خاطر مادری که عذاب کشیدن‌هایش را دیده بود.
از جا بلند شد و از سالن خارج شد. به سمت پله‌هایی که روبه‌روی در ورودی سالن قرار گرفته بود رفت؛ از پله‌ها بالا رفت؛   نگاهی به ورودی راهروی اتاق‌ها که در انتهای سالن بود، انداخت. چیزی از آن‌جا دیده نمی‌شد.
از کنار اتاق‌هایی که تمامأ سمت راستش قرار داشتند گذشت و به آخرین اتاق رسید.
دستش روی دستگیره قرار گرفت و در را باز کرد.
مادرش روی تخت‌خوابی سفیدرنگ به‌ خواب رفته بود، مردمک‌های چشمش لرزید‌.
کمی خم شد، روی گونه رنگ پریده‌اش دست کشید. نمی‌خواست مزاحم خوابش شود.
دستش را به سمت لحاف سبک آبی رنگ برد آن را تا شانه‌هایش بالا کشید و از اتاق بیرون رفت.

***

 


 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت22

 

پس از صرف  غذایی که کنار هم با چاشنی شیطنت‌های نفس، روی صندلی‌های تراس حتی با وجود سردی هوا حسابی به جانش نشسته بود، روی تخت دو‌نفره اتاق نفس نشسته بود و موهایش را شانه می‌زد.
نفیسه با بالش زیر بغلش وارد اتاق شد و خود را روی تخت پرت کرد و با صدای خواب‌آلودی گفت:
ـ طلوعی؟ موهام رو گیگیلی می‌کنی؟ توروخدا!
طلوع بی‌خیال پاره‌ شدن رشته افکارش، قهقهه زد و گفت:
ـ از دست تو. این حرف‌ها رو از کجا میاری؟
نفیسه خودش هم از حرفی که زده بود میل به خندیدن داشت و گفت:
ـ نمی‌دونم به خدا. نمی‌دونستم چطور منظورم‌ رو برسونم، اومد رو زبونم. حالا انجام میدی؟
طلوع لبخند مهربانی زد و گفت:
ـ آره عزیزم. سرت‌ رو بذار رو پام!
نیش نفیسه چاکید و سرش را روی پای طلوع گذاشت.
طلوع ناخن‌های نسبتاً بلندش را میان موهای مشکی رنگ نفیسه فرو برد و آرام‌ـ آرام نوازش کرد.
طلوع دوباره از اصطلاح به کار برده نفیسه ریز خندید و زمزمه کرد:
ـ گیگیلی.

و بعد با تن صدای پایینی ادامه داد:
ـ نفیسه!
نفیسه که با حرکت دست طلوع کرخت و بی‌حس شده بود گفت:
ـ هوم؟
طلوع لبخندی به حالت‌هایش زد و گفت:
ـ تو با چی حالت خوب میشه؟
نفیسه پس از شنیدن سوال طلوع طاق باز خوابید و خیره صورت طلوع شد و گفت زمانی که دستش سیم‌های گیتار را نوازش می‌کند، حالش خوب است. زمانی که دستانش آغشته به  گل‌هایی‌ست که می‌تواند به دلخواه خودش به آنها نقش بدهد، حالش خوب است. گفت از زمانی که از یک بوم سفید رنگ یک اثر زیبا خلق می‌کند، آرام است.
گفت از زمانی که به گلخانه‌ها سر می‌زند و بوی گل را به مشامش می‌رساند و گلدانی با گل‌های صورتی می‌خرد، برای لبه پنجره اتاقش حالش خوب است. گفت و گفت و گفت تا به خواب رفت.
طلوع آرام سرش را از روی پایش برداشت و آرام بالشش را زیر سرش گذاشت.
نفس با حالی آشفته وارد اتاق شد و نق زد:
ـ طلوع دلم می‌خواد از دست مامان سرم رو بکوبم به دیوار‌.

و سپس چشمش به نفیسه افتاد که طلوع پتو را رویش مرتب می‌کرد.
باز نق زد:
- این چرا این‌جا خوابیده؟
طلوع دستش را روی بینی‌اش گذاشت و گفت:
ـ هیس! بیدار میشه. بیا بریم بیرون.
و سپس آباژور نارنجی رنگ را روشن کرد و چراغ اتاق را خاموش کرد. نفس را بیرون هل داد و در را آرام بست.
دست نفس را کشید باهم هم قدم شدند. طلوع پچ‌ـ پچ‌وار گفت:
ـ حالا بگو ببینم چی‌شده؟!
نفس پر از حرص پوف کشید، پره‌های بینی‌اش باز و بسته می‌شد. از میان دندان‌های کلید شده‌اش غرید:
ـ خانم مهرجو زنگ زده میگه بیاین تعطیلات رو باهم باشیم و از این حرف‌ها. مامان شیرینم برداشته بهش میگه ما اومدیم باغ لواسون، شما تشریف بیارید این‌جا. حالا اون‌هام یک گردان می‌خوان فردا آوار بشن این‌جا...
طلوع کمی فکر کرد و گفت:
ـ خب اشکالش چیه؟ یک مهمونیه دیگه، تموم میشه میره.
نفس با انگشت اشاره‌اش چند ضربه به سر طلوع زد که "نکن"پر حرصش به جان خرید و گفت:
- خنگ شدی گلم، منظورم کل سه روز!
طلوع چشمانش را گرد کرد و گفت:
ـ کل سه روز رو این‌جا که فقط سه اتاق داره!
نفس چشمانش را بیشتر گرد کرد و در کاسه چشم چرخاند و گفت:
ـ بعد میگم خنگ شدی...
به در ورودی سال رسیدند. میان حرف‌هایشان در را  باز کردند و وارد تراس شدند.
جمله‌اش را کامل کرد:
ـ بگو نه! من مشکلم از وجود خودشون هست.
طلوع کمی فکر کرد و گفت:
ـ خاله شیرین که بیچاره مجبور بوده تعارفشون کنه، حالا چرا از دست اون عصبانی شدی؟
بخار نفس‌هایشان نشان از هوای سرد می‌داد.
نفس به فکر فرو رفته بود و فقط سری به معنای ندانستن تکان داد.
طلوع که کاملا با او آشنا بود، می‌دانست سریع عصبی شده و بی‌دلیل گرد و خاک کرده. ‌خیلی سریع‌تر از آن هم آرام شده و به حرف‌هایش فکر‌ می‌کند.
دستانشان را به نرده‌های سفید رنگ تراس یک متری تکیه داده بودند و گلایه‌ای از سردی هوا نمی‌کردند.

نگاهشان به درخت‌های عریان باغ بود و هرکدام به موضوعی فکر می‌کردند.
طلوع با شک و تردید گفت:
ـ نفس یک چیزی ازت بپرسم راستش‌ رو می‌گی؟
نفس کنجکاوتر از همیشه گفت‌:
ـ بپرس!
 طلوع کمی من‌ـ من کرد و گفت:
ـ تو‌… تا حالا… عاشق شدی؟

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت23

 

نگاه متعجبش را به صورت طلوع هدیه کرد، پس از چند ثانیه به یک‌باره چشم‌هایش را ریز کرد و گفت:
ـ چی شد این سوال به ذهنت خطور کرد؟
طلوع سرش را به زیر انداخت و با بغض گفت:
ـ می‌ترسم نفس! از این‌که ازت غافل شده باشم! می‌ترسم از این‌که برات خواهر نبوده باشم! می‌ترسم ازت مواظبت نکرده باشم.  با خودم فک کردم نکنه انقد درگیر خودم بودم و تورو درگیر خودم کردم نفهمیده باشم چی تو دلت گذشته و ممکنه الان دیر باشه.
نفس لرزی از سرما بر تنش نشست و با صدای لرزانش گفت:
ـ چی می‌گی آجی؟ چرا همچین سوالی برات پیش اومده؟
تو که می‌دونی واست کف دستم.
طلوع گفت! از تمام خیالاتش.
از برداشتی که از حرف‌های شیوا کرده، از دلشوره‌ای که دارد و نمی‌داند برای چیست. نفس دستانش را بالا آورد و ها کرد، و لب باز کرد:
ـ خاله شیوا این اواخر خیلی غصه می‌خوره. دلم طاقت نمی‌آره می‌بینم اینطوری بال‌ـ بال می‌زنه و اون پسر نفهمش بیشتر نفهمی خرج می‌کنه و خودش و  می‌زنه به اون راه.  باید باهاش تماس بگیرم و باهاش صحبت کنم.
طلوع به تایید از حرف‌های طلوع لبخند اطمینان بخشی زد و سر تکان داد،   و سرش را بالا گرفت و به آسمان چشم دوخت.
آسمان شب از فرط سرما کمی به قرمزی می‌زد. درست مثل آسمان برفی.
باز هم فکر های همیشگی‌اش، چاره‌ای جز موافقت با مسائلی که هرچند، کنار آمدن با آنها برایش طاقت فرسا بود نداشت.
با حس سرمای شدیدی به خود لرزید و چشم از آسمان گرفت و به درختان عریان باغ، که تاریکی شب جلوه‌ خوفناکی به آن‌ها بخشیده بود داد و گفت:
ـ نفس هوا خیلی سرده بیا بریم داخل و دست نفس را کشید و با خود برد.
از در ورودی خانه گذشتند و با حس گرمای مطبوع، تازه پی به سرمایی که به جانشان رخنه کرده بود بردند.
سمت شومینه رفتند و آنجا نشستند. فضای نیمه تاریک تک سالن ویلا، با استفاده از هالوژن‌ها قابل دید بود.
نفس کنار شومینه نشست و طلوع با لرز گفت:
ـ بشین من برم دو تا لیوان شیر بیارم خدا‌کنه مریض نشیم.
و سپس به سمت آشپزخانه نقلی رفت و پس از چند دقیقه با لیوان‌هایی اشباح شده از شیر گرم برگشت.
یکی را به نفس داد.
نفس لیوان را گرفت و تشکری کرد.
دیگری را که میان انگشتانش اسیر بود به سمت لب‌هایش برد و کمی از آن نوشید، از داغی‌ای که گلویش را تر می‌کرد نهایت لذت را می‌برد.
  نفس بی‌حرف به شعله‌های قرمز‌رنگ شومینه خیره شده بود و لیوان شیرا را دست نخورده کنارش گذاشته بود، طلوع حدس می‌زد به چه فکر می‌کند و مزاحم افکارش نشد.
دلش هنوز هم آشوب بود و دلیلش را نمی‌دانست.
*
نفس برای چندمین بار در ساعت گذشته نق زد و اعلام وجود کرد که از حضور مهمانان دعوت شده راضی نیست.
طلوع که لباس‌های زیادی به همراه نداشت همان بافت سفیدش را پوشید و شلوار جین مشکی‌اش را تن زد.
در‌حالی که موهایش را شانه می‌زد، بینی‌اش را بالا کشید و گفت:
ـ عیب نداره دیگه تحمل کن. پاشو آماده شو زشته الان می‌رسند، ما که فردا عصر به‌خاطر دانشگاهمون بر می‌گردیم تا فردا طاقت بیار.
نفس حرصی شده پای کوبید و دست به کمر تکیه زد.
باز نق زد و صدای غر‌ـ غر‌های کلافه کننده‌اش اتاق را در بر گرفته بود.
به سمت کمد اتاقش رفت و بافت آبی رنگی به همراه شلوار جین تیره‌رنگش بیرون کشید و درنهایت با برداشتن حوله‌اش به سمت در اتاق رفت و با رها کردن جمله(می‌رم دوش بگیرم)
از زبانش. اتاق را ترک کرد.
سکوت برگشته به اتاق، برای سردرد و التهاب چشمان طلوع موهبتی الهی‌را می‌ماند که گویی به یکباره خدا به جهت دلسوزی به او هدیه کرده.
روی لبه تخت نشست و آرنج‌هایش را به تخت تکیه داد و شقیقه‌هایش را با نوک انگشتانش مالش داد.
*
ملکان

گویی چشم‌هایش به فضای اتاق تاریک عادت کرده بود.
بار دیگر عکس را به دست گرفت و نگاهش را روی تک‌ـ تک اجزای صورتش گرداند.
طعم بی‌کسی چشیده بود و دلش آزرده از سرنوشتی که برای کس دیگری رقم خورده بود.
خود‌را مقصر می‌دانست و عذاب وجدان رهایش نمی‌کرد.
نگاهش  روی صورت  قاب گرفته با موهای خرمایی مواج که می‌نشست، آخرین صحبت‌های خودخواه ترین آدم زندگی‌اش را به‌ یاد می‌آورد و گویی جراحت قلبش تازه می‌شد.
*

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...