رفتن به مطلب

رمان ماه زندگی تارم | بانو نجفی مسکن شب کاربر انجمن نودهشتیا


Mosaken_Shab
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: ماه زندگی تارم

نویسنده: بانو نجفی مسکن شب کاربر انجمن نودهشتادیا

ژانر:    اجتماعی، عاشقانه، پلیسی

ساعت پارت گذاری: مشخص نیست بیشتر سعی می‌کنم عصرها بنویسم. 

خلاصه:  زندگی ساحل مثل دریا شفاف و بی‌انتهاست! مثل تونل تاریک اما، کوتاه! مثل کوه استوار و پابرجا‌! مثل آتش داغ! و مثل برف سرد‌، سرد‌! روایت‌گر دختری‌ست که برای هدفش‌ هر کاری می‌کند‌. هدفش‌ شیرین،‌ شیرین‌ است  اما، دست سرنوشت چه با این دختر می‌کند؟ 

مقدمه: ای صبا با تو چه گفتند  که خاموش شدی؟

چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی؟

تو که آتشکده عشق و محبت بودی!

چه بلا رفت که خاکستر و خاموش شدی؟ 

تو به صد نغمه، زبان بودی و دل‌ها همه گوش!

چه شنفتی  که زبان بستی و خود گوش شدی؟

خلق را گرچه وفا نیست ولیکن‌ گل من نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی!

"شهریار"

پ.ن: رمان دو  فصل هست‌. این رمان اصلاً این‌طوری نیست که دختر داستان ما عاشق پسر خلافکار میشه و...   اصلاً این طوری نیست‌.  پیشنهاد می‌کنم این رمان هیجان انگیز از دست ندید.

ویراستار:  @Gisoo_f

ویرایش شده توسط Mobina
ویراستاری Zeynab_
  • لایک 9
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 6
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت اول

پلیس با انتشار فیلمی از لحظه‌‌ی  بچه‌دزدی، قاتل جوانی را نشان داد که پس از ربودن‌ این پسر چهار ساله، او را به قتل رسانده‌ و جسدش‌ را در خیابان رها کرده است‌... .

- آفتاب‌ از کدوم طرف در اومده ساحل خانم دارن روزنامه  می‌خونن‌؟

با شنیدن صدای سهند‌  روزنامه رو کنار گذاشتم و گفتم:

- خودتم خوب می‌دونی  عاشق بخش حوادثم‌!

سری تکون داد  و با آفرینی‌، می‌خواست اکتفا کنه و برو بیرون که گفتم:

- آره تو بایدم‌‌ بگی آفرین! اصلاً تو و بابا نگین‌ کی بگه؟

نفس عمیقی کشید و گفت:

- ببین ساحل ما قبلاً در این مورد حرف زدیم‌ و به توافق‌ هم رسیدیم. 

عصبی داد زدم و نالیدم:

- کی گفته به توافق رسیدیم هان؟ تو و بابا‌ واسه خودتون بریدین‌ و دوختین‌ و تنم کردین، اصلاً نظر منو پرسیدین‌؟

- ساحل جان! خواهرم‌ حوصله‌ی حرفای‌ قدیمی رو ندارم‌.

با عصبانیت بلند شدم و گفتم:

- شاید برای تو قدیمی باشه؛ ولی من هر وقت فکرش رو‌ می‌کنم عصبی می‌شم‌. می‌فهمی؟ هیچ‌وقت، سهند‌ اینو‌ تو گوشت فرو کن هیچ‌وقت نمی‌بخشمتون‌!

خنده‌ی تلخی کرد و گفت:

- خیلی گستاخی!

به چشم‌هاش‌ زل  زدم  و به قول  خودش با گستاخی‌ گفتم:

-  تو می‌تونی کاری کنی که من وارد بخش جنایی‌ بشم. خودتم  خوب می‌دونی که می‌تونی ولی این کار رو نمی‌کنی. می‌دونی چرا؟

دستی لای موهاش کشید که ادامه دادم:

- چون تو و بابا فکر می‌کنید من هنوز اون ساحل پنج ساله‌ام که باید ازش مواظبت کنید‌.

- ساحل بس کن!

این‌قدر عصبی بودم که هر لحظه ممکن بود منفجر بشم‌!

- چرا؟ حقیقت تلخه؟

@Otayehs ویرایش شد.

 

ویراستار‌ ناظر: @_Zeynab

 

 @آتنا شکاری@Zeinab1384

@دخترخورشید   @جوجو   @S.u  @آلبالو  @آتنا شکاری     @شقایق.نیکنام      @شکارچی       @شوکران    @عاطی      @عسل ابراهیمی    @عسل عبدی     @خدانگهدار     @یونا    @سادات.۸۲     @سَ م آ   @سحرصادقیان     @Ad Manager elif   @A..A     @albalooshi     @F. Naseri   @Damon.S_E

 

ویرایش شده توسط _Zeynab
ویراستاری Zeynab_
  • لایک 9
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#مقدمه

ای صبا با تو چه گفتند که خاموش‌ شدی؟

چه شرابی‌ به تو دادند  که  مدهوش شدی؟ 

تو که آتشکده عشق و محبت بودی‌

چه بلا رفت که  خاکستر و خاموش شدی؟ 

تو به صد نغمه،  زبان بودی و  دل‌ها همه گوش! 

چه  شنفتی‌  که زبان بستی و  خود گوش شدی؟ 

خلق را گرچه‌  وفا‌ نیست ولیکن‌  گل من  نه گمان‌ دار  که رفتی و فراموش شدی! 

"شهریار"

  • لایک 7
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان ماه زندگی تارم 

نویسنده: مبینا نجفی مسکن شب 

#پارت_1 

پلیس با انتشار فیلمی از لحظه بچه دزدی، قاتل جوانی را نشان داد که پس از  ربودن‌ این‌ پسر چهار ساله  او را به قتل رسانده و  جسدش‌ را  در خیابان  رها کرده است ...

 

- آفتاب از کدوم طرف در اومده ساحل خانم دارن روزنامه می‌خونن؟

با شنیدن صدای سهند‌  روزنامه رو کنار گذاشتم و گفتم:

-  خودتم‌ خوب می‌دونی عاشق  بخش حوادثم!

سری تکون داد و  با "آفرین"ی‌  می‌خواست‌ اکتفا کنه و بره‌ بیرون که گفتم: 

- آره  تو بایدم بگی  آفرین   !   اصلاً تو و بابا نگید‌ که بگه؟

نفس عمیقی کشید و گفت:

- ببین ساحل ما قبلاً در این مورد حرف زدیم‌ و  به توافق‌ هم رسیدیم. 

عصبی داد زدم و نالیدم:

- کی گفته به توافق رسیدیم هان؟ تو و بابا‌ برای خودتون بریدید‌ و دوختید‌ و تنم کردید‌ اصلاً نظر منو پرسیدین؟

- ساحل جان!  خواهرم اصلاً حوصله‌ی حرفای‌ قدیمی رو ندارم‌.

با عصبانیت بلند شدم و گفتم:

- شاید برای تو قدیمی باشه؛ ولی من هر وقت فکرشو‌ می‌کنم عصبی میشم‌. هیچ‌وقت، سهند‌ اینو‌ تو گوشت‌ فرو کن هیچ‌وقت   نمی‌بخشمتون‌!

خنده‌ی تلخی کرد و گفت:

- خیلی گستاخی‌! 

به چشم‌هاش‌ زل زدم و به قول خودش با گستاخی ‌ گفتم:

- تو می‌تونی کاری کنی که من وارد بخش جنایی بشم  خودم خوب می‌دونی ولی  این کارو‌ نمی‌کنی. می‌دونی چرا؟

دستی لای موهاش کشید که ادامه دادم:

-  چون تو و بابا فکر می‌کنید من هنوز اون ساحل پنج ساله‌ام که باید ازش مواظبت کنید‌.

- ساحل بس‌ کن! 

اینقدر عصبی بودم که هر لحظه ممکن بود منفجر بشم‌.

- چرا؟ حقیقت تلخه؟ 

 

ویراستار ناظر: @_Zeynab

منتقد: @Redgirl

@A..A    @AaronCob   @Ad Manager elif  @Aftbgrdoon  @Cruell  @m.azimi   @Yalda ghasemi  @G.Ha @Delito   @unknown  @Dc.mk   @hadis Hs   @hadis noor  @hadis.pnh  @HALF DEAD  @K.A   @K.A  @kati94  @Kimiy_mw77  @taban   @Talatom  @tamana  @RaHa  @Raha_yee @Raha.n.r  @Redgirl @Ren  @Venus_m   @Viow𖣘  @Viyana   @S. Gh  @Edna_b  @Elahe-E   @Elistar1213   @p8366y  @lady m  @Laleh   @LarryBem   @lr.say  @آتنا شکاری  @آدی  @آذرباد   @آلبالو   @آیلار مومنی  @بوقلمون   @جوجو  @عاطی  @عسل ابراهیمی  @سحرصادقیان

ویرایش شده توسط Mobina
ناظر ویراستار ننوشته بودم‌.
  • لایک 10
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_2

این‌قدر عصبی بودم که هر لحظه ممکن بود منفجر بشم‌!

دست‌هام‌ رو مشت‌ کردم و به شدت با ناخنم‌ به دستم فشار وارد کردم، طوری ‌که آه از نهادم‌ بلند شد‌.

- چرا؟ حقیقت تلخه؟

سرم‌ رو کج کردم و با چشمای ریز شده نگاهش کردم‌. با ناملایمت‌ گفت:

- کدوم حقیقت ساحل؟ چرا نمی‌خوای قبول کنی این کار به درد تو نمی‌خوره خواهر من!

شیشه‌ی عطرم رو‌ برداشتم، زدم به زمین و با گریه گفتم:

- برو بیرون سهند‌، نمی‌خوام‌ صدات و‌ بشنوم‌.

با نگرانی اومد سمتم‌  و شونه‌هام و‌ گرفت و گفت: 

- چت شده تو؟

بوی عطرش تو کل اتاق پیچیده بود‌.

چشم‌هام رو‌ با درد روی هم بستم و گفتم:

- هیچی‌! فقط برو سهند‌. برو تنهام‌ بزار‌.

- اما ساحل... .

نذاشتم حرفش رو کامل کنه و پریدم وسط حرفش‌. هولش دادم به عقب و با صدای بلندتری‌ گفتم:

- بهت میگم برو، نمی‌فهمی؟ 

دست‌هاش رو به نشونه‌ی تسلیم بالا آورد و گفت:

-  باشه، باشه! تو آروم‌ باش‌. بعداً با هم حرف می‌زنیم‌.

وقتی رفت روی زمین نشستم و با صدای بلند شروع کردم‌ به حال خودم به گریه کردن‌.

آخه چرا بقیه باید برای زندگی و آینده‌ی من تصمیم بگیرند؟ 

به سقف سفید اتاقم زل زدم و گفتم:

- آخه خدا این حقمه‌ واقعاً؟ چرا؟ 

ذهنم درگیر بود و با گریه به این فکر می‌کردم چی‌کار باید بکنم؟!

این‌قدر گریه کردم‌ که نفهمیدم چه‌جوری روی زمین خوابم برد‌.

 

ویراستار ناظر: @_Zeynab

@Otayehs ویرایش شد.

منتقد: @Redgirl

 

@Damon.S_E   @Delito  @taban  @F. Naseri @Edna_b @Yalda ghasemi  @yalda1983  @Habib   @hadis Hs  @hadis noor   @S. Gh  @S.malkzad  @S.u  @Saeedehm72   @saeid76MZ  @RaHa  @unknown  @Z_sbt  @z̸a̸h̸r̸a̸   @xy2z @N.a25 @NAEIMEH_S @Nafastaj  @Nafastaj  @Narges  @Narges.Sh @M.gh @M.M.MOSLEMKHANI @M@hta @Maedeh @Qazal @Weird @Wolf @iatina @Im_mdi @im._Atria @Omaay @Cruell @Gh.za @F. Naseri @Girel_mt_danger @Venus_m @Vida @Viow𖣘 @Viyana @janan @javadi_82 @JavierDep @K.A @JeremyNon @kati94 @Tara @Kayobi @yaldaw @سَ م آ @لاله @مانشMansh @ماه تی تی @مبینا @مثلِ پری @مهتابی @سایان @ناری بانو @آتنا شکاری @آدی @آذرباد @آلبالو @آوای سکوت @آیلار مومنی @جوجو @عاطی @عسل ابراهیمی @عسل عبدی @غزل @ترسا

ویرایش شده توسط Mobina
ویراستاری Zeynab_
  • لایک 7
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

#پارت_3

با حس نوازش‌های دستی روی سرم چشمام‌ رو باز کرد که با چهره‌ی مامان آهو روبه‌رو شدم‌. مثل همیشه چشماش‌ غم داشت‌! به چشم‌های قهوه‌ای رنگش خیره شدم و لب زدم‌.

- سلام‌ مامانی‌! کی اومدی؟ 

چشم‌هاش رو روی هم گذاشت؛ نفس عمیقی کشید و گفت:

- کی می‌شه من بیام خونه ببینم همه چیز آرومه‌؟ یکی از آرزوهام‌ شده ساحلم‌! 

بلند شدم نشستم و دستش رو بوسیدم و گفتم:

- پسر خودشیرین‌تون‌ چیزی گفته؟

لبخند تلخی زد و چیزی نگفت‌. هر وقت مامان این‌طوری نگام‌ می‌کرد احساس می‌کردم قلبم داره کنده می‌شه‌. ناخودآگاه اشکی از چشمام‌ چکید. سرم را پایین انداختم و با بغض گفتم:

- می‌گی چیکار کنم من مامان؟ بابا و سهند دارن دستی، دستی زندگی‌م رو نابود می‌کنن‌. اونا هنوز فکر می‌کنن من همون ساحل پنج ساله‌م که باید مراقبش‌ باشن و دستش‌ رو بگیرن که زمین نیفته‌. مجبورم کردن برم‌ سراغ حرفه‌ای که علاقه‌ای بهش ندارم‌. هیچ‌وقت‌، هیچ‌وقت نمی‌بخشم‌شون‌.

اشکام رو پاک کردم و رفتم سمت پنجره‌ی اتاقم‌‌. آسمون ابری بود! شاید آسمونم مثل من دلش گرفته‌‌! بازم‌ مثل همیشه بغض کرده بودم، مثل همیشه‌ی همیشه‌! 
کلافه‌ دستی بین موهام‌ کشیدم و آروم زیر لب زمزمه کردم:《- خدایا! می‌دونم شاید مسخره باشه که دارم این کارارو‌ می‌کنم ولی خودت که می‌دونی من فقط به خاطر این موضوع زنده‌م‌! خدایا! کمکم‌ کن به آرزوم‌ برسم‌.》
اینقدر غرق افکارم‌ بودم‌ که نفهمیدم مامان کی از اتاقم‌ رفته بیرون و جاشو‌ به سهند‌ داده‌. سعی کردم قوی‌تر و مصمم‌‌تر از همیشه جلوش‌ وایستم‌ که فکر نکنه حرف، حرف خودش و باباست‌.

- چی‌ می‌خوای؟ واسه چی اومدی تو اتاقم؟

باتعجب بهم نگاه کرد و گفت:

- فکر نمی‌کنم برای اینکه بیام‌ اتاق خواهرم باید از تو اجازه بگیرم. نظر تو چیه؟

اگر هروقت‌ دیگه‌ای این جمله رو می‌گفت از سر و کولش آویزون می‌شدم‌ اما، اون ساحل شاد و شیطون خیلی وقته عوض شده‌.

- این خواهری که می‌گی خیلی وقته به خاطر تو و بابا نابود شده‌‌ خان‌داداش!

پوزخندی زدم و از اتاق رفتم بیرون. اصلاً حوصله‌ی بحث کردن با سهند‌ نداشتم. حداقل دیگه واسه‌ی امروز‌ ظرفیت‌م پر شده.

ویراستار:  @_Zeynab

منتقد: @Red_girll

@Otayehs

@e.m @Y...asna @Yalda es @taban @unknown @x-----x @J.k @Yalda ghasemi @Yas_82515 @S.nicholas @K.A @M. Mousavi @m.amir.n @m.azimi @A s R ᴀ @xy2z @i_ayanaw @Qazal @qazale @Gh.azal @N.a25 @NAEIMEH_S @lady m @Lady.navel @p8366y @Omaay @لاله @لیا @م_بشردوست @مائده جابری @مانشMansh

  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

#پارت_4

توی کلاس نشسته بودم و به آینده‌ی نامعلومم‌ فکر می‌کردم که دستی‌ روی شونه‌م گذاشته شد. برگشتم دیدم آرزو داره با شیطنت‌ نگاهم‌ می‌کنه‌.

- سلام ساحل خانم‌ گل‌ِ گلاب! باز که به اون روبه‌رو خیره شدی! بابا من می‌ترسم این دیوار لعنتی سوراخ بشه تو اینقدر بهش زل زدی‌! از آخر رئیس دانشگاه میاد اخراحت می‌کنه‌ها!

سری به معنی تاسف براش تکون دادم‌.

- علیک سلام! آرزو میشه شروع نکنی؟ به اندازه‌ی کافی تو خونه دارم می‌شنوم‌! خواهشاً تو دیگه اینجا دست از سرم‌ بردار‌.

دستاشو‌ به نشونه‌ی تسلیم بالا آورد و با لحن بامزه‌ای گفت:

- باشه! من تسلیمم‌! خانم پلیس آینده!

غمگین بهش خیره شدم که کنارم نشست و زد به شونه‌م‌.

- این‌طوری نگام‌ نکن‌ دیگه! منو بگو گفتم‌ بهت روحیه بدم! اصلاً ساحل تو لایق روحیه دادن هم نیستی.

نفس عمیقی کشیدم و خودکارم‌ و گذاشتم لای کلاسور. 
- چی بگم بهت آرزو؟ خوش به حالت که دق دقه‌ای نداری! خوش به حالت که خونواده‌ت به نظرت احترام گذاشتن!
- اوق‌! حالم بد شد! نگاه کن ساحل من تو رو می‌شناسم دختر خاله! تو به هدفت می‌رسی مطمئنم! تو اگر ساحلی‌ هستی که من می‌شناسم مطمئن باش بهش می‌رسی فقط صبور باش همین!
- خداکنه‌ همین جوری که تو میگی بشه‌.

با اومدن استاد عزیزی توی کلاس حرفامون نصف کاره موند‌‌ و دیگه حرفی نزدیم و حواس‌مونو‌ به تدریسش‌ دادیم‌.
تقریباً وسطای‌ تدریس بودیم که یکی بدون در زدن وارد کلاس شد‌.
یه پسر جوون‌ و خوش استایلی‌ وارد کلاس شد و مستقیم رفت پیش استاد و بعد از اینکه چیزی در گوشش گفت رفت نشست. 
همیشه از اونایی‌ که در گوش بقیه میون‌ یک جمعیت حرف میزن‌ متنفر بودم‌!
اصلاً این پسره کیه؟ چرا استاد بهش چیزی نگفت؟ چرا رفت نشست دقیقاً روی صندلی جلویی‌؟
چشمامو‌ ریز کردم و حرکاتش‌ زیر نظر گرفتم که آرزو سقلمه‌ای بهم‌ زد‌.

- حتماً الآن تو ذهنت‌ کلی سواله درسته؟ 

سری‌ به نشونه‌ی تایید‌ تکون دادم‌ که ادامه داد:

- حتماً داری فکر می‌کنی شاهزاده‌ی سوار بر اسب سفیدته‌ که از قضا پلیس هم هست و اومده توی دانشگاه به عنوان مامور مخفی‌.

خنده‌ی ریزی کردم که با اخطار استاد ساکت‌ شدیم‌. خدا نکشتت‌ آرزو که در هر شرایطی دست از چرت و پرت گفتنات‌ بر نمی‌داری!

کلاس که تموم شد اون پسره بلند شد و رفت روبه‌روی استاد وایستاد‌. استاد بلند‌ شد و با صدای بلند گفت:
- تا دو دقیقه‌ی دیگه هرکس توی کلاس باشه این ترم‌ افتاده‌.
بچه‌ها خیلی سریع لوازما‌ رو جمع کردن و رفتن بیرون. نمی‌دونم چرا سعی داشتم اینقدر آروم لوازمامو‌ جمع کنم‌. آرزو سریع کیفشو‌ برداشت رفت بیرون‌. هیچ‌کس توی کلاس نبود. کیفمو‌ برداشتم که با صدای استاد به خودم اومدم‌.
- نیک‌زاد‌ داری استخاره می‌گیری؟
موشکافانه‌ بهشون نگاه کردم‌.
- دارم میرم استاد.

از کلاس اومدم بیرون که دیدم آرزو درست روبه‌روی کلاس وایستاده‌.

- چرا اینجا وایستادی آرزو؟
- مگه کر بودی ساحل؟ نفهمیدی استاد چی گفت؟ گفت اگر تا دو دقیقه‌ی دیگه هر کی تو کلاس باشه این ترم افتاده‌.

مقنعه‌م رو مرتب کردم و کیفم رو انداختم روی شونه‌م‌ و به سمت راست راهرو رفتم. 
آرزو که دید به حرفش توجه‌ای نکردم عصبی به سمتم اومدم و شونه‌م رو گرفت‌.

- ساحل چیزی بهت نگفت؟
- چرا! من داشتم الکی وقت تلف می‌کردم که ببینم چی میگن بهم که استاد عصبی شد و گفت نیک‌زاد داری استخاره می‌گیری؟
- من چقدر باید به تو بگم دست از این کاراگاه بازی‌هات بردار! واقعاً چقدر؟

وایستادم و به صورتش خیره شدم‌. این همون آرزوییه‌ که می‌گفت تا آخر پشتتم؟ 
پوزخندی بهش زدم و گفتم:
- راحت باش! تو هم مثل بقیه‌ای آرزو‌! فقط تنها فرق تو با بقیه اینکه تو لقمه رو دور دهنت می‌چرخونی؛ ولی بقیه نه! حداقل بقیه خیلی ساده میگن تو به درد این کار نمی‌خوری اما، تو با این کارات بیشتر بهم توهین می‌کنی آرزو می‌فهمی؟
- چی میگی ساحل؟ من منظوری نداشتم‌.
- اصلاً برام مهم نیست منظورت چیه آرزو! ولم کن حداقل دیگه تو بهم گیر نده. 
- اما ساحل‌...
- ساکت شو! نمی‌خوام حرف بزنی می‌فهمی؟ هیچی نمی‌خوام بگی! 

از کنارش رد شدم و رفتم سمت در خروجی‌. اصلاً حوصله نداشتم. نمی‌خوام خدایا من نمی‌خوام بقیه برام تصمیم بگیرن‌. آخه به چه زبونی بگم؟ دیگه تا چه حد تحمل کنم؟! مثل اینکه منم آدمم!
سوار ماشینم شدم و رفتم سمت خونه. برام اصلاً مهم نبود که کلاسای بعدیم چی میشن‌. وقتی علاقه ندارم به یه کاری باید چیکار کنم؟ نمی‌خوام نمی‌خوام نمی‌خوام! بدم میاد از این رشته! بدم میاد از آینده‌ی این رشته‌. دیگه چقدر باید بگم واقعاً؟

ویراستار ناظر: @_Zeynab

منتقد:  @Red_girll 

@Otayehs

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

#پارت_5

وارد خونه شدم. طبق معمول خونه غرق سکوت بود‌. هی! اینم از خونه ما‌. 
مقنعه‌م رو در آوردم و وارد آشپزخونه شدم‌ و یه راست رفتم سراغ یخچال که دلی از عذا در بیارم‌.

•°•°•°•

می‌خواستم آماده بشم برم بیرون که گوشیم زنگ خورد‌. نگاه کردم دیدم آرزویه‌. اولش می‌خواستم قطع کنم؛ ولی پشیمون شدم‌. آرزوی بدبخت که گناهی نداره‌.

- سلام چی میگی آرزو؟ کار دارم می‌خوام برم بیرون‌.
- قهری؟
- نه! چرا باید قهر باشم؟
- ساحل تو رو خدا این‌طوری حرف نزن دلم می‌گیره‌. بابا غلط کردم خوبه؟ میام باهم بریم بیرون؟
- نه وقت‌شو دارم نه حوصله‌شو!
- ساحل بیخی دیگه! ول کن جون من! ببخشید غلط اضافه کردم نفسم! بیا دیگه. 
- کی و کجا؟
- آخ قربونت بشم که زود خر میشی! ساعت پنج بیا پارک جمشیدیه‌.

دیگه منتظر نشد ببینه من چی میگم و قطع کرد. ای خدا آخه من از دست این آرزو سرمو به کدوم دیوار بکوبم؟ 
به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت چهارِ‌. خب الآن یک ساعت وقت دارم که هم حاضر بشم، هم از بازجویی مامان سربلند بیام بیرون و هم سرموقع برسم سرقرار‌. خودت رحم کن خدا!
از توی کمدم یه مانتو بلند سورمه‌ای برداشتم و پوشیدم‌. به قول مامان بعد از سرخاب سفید کردن خودم از اتاق اومدم بیرون که دیدم بابا و سهند روی کاناپه نشستن و دارن حرف میزنن‌. 
من- من دارم میرم بیرون مامان‌.

با صدای من دست از حرف زدن کشیدن‌ و بهم نگاه کردن. 

بابا- کجا میری بابا جان؟ می‌خواستم باهات حرف بزنم.
من- با آرزو قرار دارم‌.
سهند- می‌خوای من برسونمت‌؟
من- لازم نکرده خودم چلاق نیستم می‌تونم برم‌.

با غم بهم نگاه کرد؛ ولی توجه‌ای نکردم‌. سهند خیلی وقت بود دیگه واسه من برادری نکرده بود و فقط مثل روحانی‌ها می‌رفت رو مبر‌. اصلاً حوصله‌ی حرفای تکراری‌شو ندارم دیگه.
با مامان خداحافظی کردم و سوئیچ ماشین برداشتم و رفتم بیرون‌.

سوار ماشین شدم و رفتم سمت پارک جمشیدیه‌. توی کل مسیر راه داشتم به آینده‌ی نامعلومم فکر می‌کردم‌. کاشکی بتونم بابا رو راضی کنم‌. سهند اصلاً مهم نیست چون متعقده که حرف، حرف باباست. اگر توی ۵ سالگی به خاطر شغل بابا منو نمی‌دزدین من الان شاید وضعم این نبود‌! از همون ۵ سالگی دیگه کل خونواده تسلط کامل رو من داشتن چون نمی‌خواستن اتفاقات گذشته تکرار بشه‌. 
درسته خیلی خطرناک بود و ممکن بود هر بلائی سر من بیارن؛ ولی من دیگه بزرگ شدم. می‌تونم از خودم دفاع کنم! چرا فکر می‌کنن هنوز باید دم به دقیقه مواظبم باشن؟
اینقدر توی فکر بودم و مثل دیوونه‌ها با خودم حرف زدم که نفهمیدم چه‌جوری رسیدم. 
ماشین پارک کردم و گوشی‌م رو از توی کیفم در آوردم تا به آرزو زنگ بزنم ببینم کجاست‌.

•°•°•°•

دست‌شو دور گرونم انداخت و خودشو بهم نزدیک‌تر کرد‌.

- ساحل تو رو خدا!
- گفتم نه‌! آرزو وقتی میگم نه یعنی نه! اینقدر اصرار نکن بعدشم ازم اینقدر جدا شو حالمو بد کردی‌.
- ساحل مرگ من! مرگ سهند! 

تیز نگاهش کردم‌.‌ درسته باهاش قهرم؛ ولی عاشق سهندم! سهند داداش منه! اصلاً عمر منه!

- خب بابا اصلاً جون هر کی تو میگی خب؟ قبول کن دیگه ساحل. 
- می‌فهمی می‌خوای چه غلطی کنی؟ اونجا پر از دوربینه حتماً گیر می‌افتی آرزو‌.
- وای وای وای وای مثلاً تو می‌خوای پلیس بشی و اینقدر ترسویی؟ بابا ر*ی*د*م می‌فهمی؟ اگر اون نمره لعنتی رو تغییر ندم این ترم می‌افتم ساحل می‌فهمی؟ بعدشم من می‌خوام نمره شکوفای جنابعالی رو هم تغییر بدم دیگه‌.

شونه‌ای بالا انداختم و ریلکس گفتم:
- برای من فرقی نداره این ترم پاس بشم یا نشم! اصلاً نشم بهتره!

محکم لگدی بهم زد که آخم در اومد‌.

- تو میای خوبشم میای چون من میگم اوکی؟ دیگه هم حرف نزن چون امکان داره اگر یک کلمه دیگه از دهنت بشنوم اون زبونت‌ رو قطع کنم‌.
- آرزو من نمیام‌...

نزاشت ادامه‌ی حرفم بزنم و دوباره بهم لگد زد‌.

- چته چرا رم می‌کنی؟
- خفه شو دیگه اَه!
- اما آرزو‌...
- کوفت آرزو! مرگ آرزو! چرا نمی‌فهمی مسئله یک ترمه‌!

با حرص چشمامو بستم که دوباره بهم چسبید و گونه‌م رو بوسید‌.

- قربونت بشم حرف گوش کن من!

از جام بلند شدم که دوباره صدای آرزو بلند شد‌.

- کجا میری؟

با حرص برگشتم طرفش. 

- دستشویی! تشریف میارین؟

خندید و گفت:
- نخیر بفرمائید. فقط زیاد طولش ندی‌ها!

دیگه صبر نکردم و رفتم سمت سرویس بهداشتی‌ بانوان‌. آه خدا چقدر این آرزو دیوونه‌ست آخه؟ فردا اگر کار دست خودش و من نداد اسم‌مو عوض می‌کنم‌.

•°•°•°•

از دست‌شویی اومدم بیرون که یه دفعه صدای یه بچه به گوشم خورد. 

- ولم کن‌...تولو‌ خدا...کمکم کنین‌. ماماااان‌!

با صدای بلند گریه می‌کرد و مامانش رو صدا می‌کرد‌.
با اخم به سمت صدا رفتم که دیدم یه زن و مرده سعی در آورم کردنش دارن‌.

زنِ- بچه یه دقیقه ساکت باش دیگه. اَه!

رو کرد سمت مرده و گفت:

زنِ: امیرعلی چه غلطی کنیم؟ چقدر بهت گفتیم نیایم؛ ولی تو گوش نکردی‌. حالا الآن دستی دستی بدبخت می‌شیم‌.
مردِ- خفه شو مهشید! 

ه شو! برو یکی از اون آبمیوه‌ها بردار بیار‌.
زنِ- تموم شده تموم شده! دیگه هیچی نداریم‌.
مردِ- برو یکی از اون آمپولای لعنتی رو بیار!

زن دیگه صبر نکرد و رفت‌. بچه هم همچنان گرریه می‌کرد؛ ولی چون مرده دست‌شو روی دهنش گذاشته بود صدای بچه خفه شده بود تو دستش. 
چهره‌ی مرده رو نمی‌تونستم قشنگ ببینم و فقط نیم‌رخش معلوم بود. ولی با همین نیم‌رخ می‌تونم به جرئت بگم خیلی آشناست‌.
گوشی‌م رو از توی جیب مانتوم در آوردم و ازشون عکس و فیلم گرفتم‌.
شاید اون چیزایی که توی ذهن من هست اصلاً نباشه؛ ولی بدجور پلیس بازیم گل کرده بود! رفتم پشت دیوار و گوشی رو جوری تنظیم کردم که قشنگ تو دید باشن‌.
زنه‌ و اومد و رفتن سمت مرده و از توی جیبش‌ یه آمپول در آورد‌. رنگم پرید! اینا داشتن چیکار می‌کردن؟

می‌خواستم فیلم قطع کنم که یه دفعه پسره منو دید‌. 
هول شده بودم نمی‌دونستم چیکار کنم‌. با لرز سریع گوشی رو گذاشتم توی جیبم‌. می‌خواستم برم که یه دفعه بلند شد و اومد طرف من‌. خشکم زده بود! احساس می‌کردم پاهام سنگ شدن‌. 
وای! وای! خاک تو سرت ساحل!
تقریباً می‌شد گفت توی یه قدمی‌م بود که به خودم اومدم و با تمام توان دوییدم‌. نمی‌دونم‌ پشت سرم بود یا نه! فقط می‌دوییدم‌! 
نزدیک آرزو بودم که یه دفعه موهام از پشت کشیده شد و افتادم تو بغل یه نفر‌.
با ترس بهش نگاه کردم که دیدم همون پسره‌ست‌. قلبم روی هزار می‌زد‌! آب دهنمو قورت دادم و بهش خیره شدم که دیدم داره با چشمای برزخی نگاهم می‌کنه‌. 
این چشمای لعنتی به هیچ‌کس رحم نداشت! شک نداشتم! 
می‌خواستم فرار کنم که مچ دستم‌ رو محکم پیچید و غرید:
- جرئت داری صدات در بیاد‌ ببین چیکارت کنم‌. مثل بچه‌ی آدم با من میای بریم‌.

حتی نمی‌تونستم صحبت کنم‌. درد مچ دستم اینقدر زیاد بود که دلم فقط گریه می‌خواست‌. با بغض سری تکون دادم و صاف وایستادم‌ که مچ همون دستمو گرفت و برد همون سمتی که قبلاً وایستاده بودن.
از ترس نمی‌دونستم چیکار کنم فقط دنبالش می‌رفتم‌.

زنِ- این کیه امیرعلی؟
مردِ- یه خانم کوچولوی فضول! 
زن- چی میگی تو؟ حوصله‌ی دردسر داری؟ ولش کن بره تو رو خدا‌!
مرد- خفه شو مهشید! بچه کجاست؟
زن- تو ماشین گذاشتمش‌. 

رو کرد سمت من و گفت:

- از کی اینجایی خانم نیک‌زاد؟

گفت نیک‌زاد؟! این‌...این فامیل منو از کجا می‌دونه؟ این کیه اصلاً؟

- چی شد؟ زبونتو موش خورده؟
- تو‌...کی‌ هستی؟ منو از کجا می‌شناسی؟
- به همین زودی یادت رفت؟ من همونی‌ام که  امروز توی دانشگاه ملاقات‌تون کردم.

یادم اومد، یادم اومد! این همون پسره‌ست که توی کلاس استاد عزیزی بود‌. 
می‌خواستم چیزی بگم که با فرو رفتن سوزنی توی دستم دیگه هیچی نفهمیدم و دنیا رو سرم چرخید و سیاهی مطلق!


با سردرد بدی چشمامو باز کردم‌. احساس می‌کردن به چشمام وزنه وصل کردن‌. با هر بدبختی بود چشمامو باز کردم. اولش همه جا تار بود؛ ولی بعد کم‌-کم‌ همه جا واضح شد‌. 
دستمو گرفتم به سرم و بلند شدم‌ توی یه جای تاریک بودم‌.‌ سرگیجه‌م اینقدر شدید بود که هیچی نمی‌فهمیدم می‌خواستم بشینم که تازه یادم افتاد چه اتفاقی افتاده‌. دور خودم چرخیدم و افتادم روی زمین. حس خیلی بدی داشتم‌، زمین خیلی سرد بود‌ طوری که لرز به تن آدم می‌افتاد‌.
یه پنجره خیلی کوچیکی توی اون اتاق بود که نور ضعیفی رو توی اتاق پخش می‌کرد‌.
با هر بدبختی بود از جام بلند شدم و شروع کردم به داد زدن تا بلکه کسی صدامو بشنوه‌.

- کمک! کسی اینجا نیست؟ صدای منو می‌شنوید؟ کمک! کسی تو این خراب شده نیست؟

سرگیجه‌م هر لحظه بدتر می‌شد‌. روی زمین نشستم و با داد گفتم:
- کسی صدای منو می‌شنوه؟ کمک‌ کنید تو رو خدا! کسی اینجا نیست؟ 

می‌خواستم بلند بشم که یه دفعه در به شدت باز شد و یه مرده خیلی قد بلند با هیکل وحشتانک اومد داخل‌ و برق روشن کرد‌.

- خفه شو دختر تا آقا نیومدن‌. 
- تو‌...تو کی هستی؟ من کجام‌؟ تو رو خدا کمکم کن!

پوزخندی بهم زد دستی به ته ریشش کشید‌.

- یعنی تو نمی‌دونی؟ 
- اگر می‌دونستم از توی نردبون می‌پرسیدم؟ 
- نه خوشم اومد زبونت درازه! می‌دونی تخصص من کوتاه کردن زبونای بلنده‌!

جوری حرف زد و تهدید کرد که ترس به تک-تک سلولام انتقال پیدا کرد‌.

- هرکس جای تو بود حداقل تا فردا کپه مرگ‌شو می‌زاشت تعجب‌آوره که تو داری بلبل زبونی می‌کنی‌.

یه قدم به سمتم اکمد و انگشت اشاره‌‌شو به نشونه تهدید آورد بالا‌.

- جیکت‌ در بیاد خودم کارتو تموم می‌کنم‌.

بعدش بدون هیچ حرفی رفت بیرون و در به شدت بست‌.

وقتی رفت تازه فهمیدم چه غلطی کردم‌. نگاهی به دور و بر انداختم و دیدم اینجا اتاق نیست بلکه زیرزمینه‌! 
قلبم روی هزار می‌زد‌. حتی نمی‌دونستم الآن ساعت چنده‌. خدایا خودت کمکم کن! 
رفتم و گوشه‌ترین بخش اون زیر زمین نشستم و سرمو به دیوار تکیه دادم و چشمامو بستم.

 

ویراستار ناظر:  @Gisoo_f

منتقد:  @Red_girll

@Otayehs

 

@A s R ᴀ @unknown  @Ga  @B.A.R.A.N  @J.k   @x-----x  @XXX031   @xy2z   @XZ    @A s R ᴀ    @A_N_farniya   @unknown2020   @VAHID   @Vegadris    @F.b   @taban @Dalan   @i_ayanaw   @Ladan   @R.f @R.kia @R.M  @Y_1385 @Ragham khordegane ta @jalilian_1387 @m_n @mO_oj @N R @S_614 @Ward @Qazal @p8366y @panadol @Mobi.h @Mobin @Otayehs @camila @Capa @chemist @Gh.a29  @Ladan @lavender  @مبینا @مبینا ملکی @مبینا.  @آتاناز @آتنا شکاری @یارا @ســـــارا @خاتم @ترانه

ویرایش شده توسط Mobina
ویراستارم عوض شده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 ماه بعد...

#پارت_6

نمی‌دونم چقدر گذشته بود اما، با صدایی که درست شبیه داد بود از خواب بیدار شدم.

- اینجا رو با هتل پنج‌ستاره اشتباه گرفتی؟ پاشو ببینم تن لشتو‌ جمع کن‌.

با ترس چشمامو باز کردم و به کسی که بالای سرم بود خیره شدم‌. درست مثل همون مرده قبلی بود با این تفاوت که این قدش یکم کوتاه‌تر بود‌.

- مگه با تو نیستم؟ پاشو زود. 

آب دهنم رو قورت دادم و بلند شدم‌.

- پشت سر من بیا. وای به حالت اگر دست از پا خطا کنی‌! زنده‌ زنده چالت می‌کنم‌. فهمیدی؟ 

سرمو به نشونه‌ی تایید تکون دادم که بدون حرف دیگه‌ای رفت بیرون، منم دنبالش راه افتادم. 
تقریباً می‌شد گفت سیصد متر از توی یه راهرو تاریک گذشتیم تا رسیدیم به در اصلی‌. مرده دو ضربه به در زد و در باز شد‌.
باز شدن در همانا و نور شدید خورشید که مستقیم توی چشمام می‌خورد همانا! 
دستمو گذاشتم روی چشمم و رفتم بیرون‌. هوای تازه‌ای که وارد ریه‌هام می‌شد یه حسی خیلی خوبی داشت‌. احساس می‌کردم دویست سال زندانی بودم اون پایین‌. 

- راه بیا دیگه نفله! 

اخمی کردم و سرعتم رو بیشتر کردم‌. خدایا یعنی الآن مامانم چه حالی داره؟ خدایا من غلط کردم تو درستش کن‌. 
چندمتر که رفتیم جلوتر که عمارت خیلی بزرگ و باشکوه‌. قلبم داشت می‌اومد توی دهنم! اینجا کجاست؟ 

•°•°•°•

وارد عمارت شدیم که با انبوهی از بادیگارد و خدمتکار روبه‌رو شدم‌. درست مثل زندگی خلافکارا و اربابی‌ها بود‌. 
آب دهنم رو قورت دادم و دنبال اون مرده راه افتادم. 

- همینجا وایستا تا آقا بیان.

بدون حرف دیگه‌ای از پله‌ها رفت بالا ومن موندمو یه جمعیت انبوه از زن و مردایی که چشماشون خالی از هر حس بود‌.
سردسرد بودن طوری که لرز به تن آدم می‌‌افتاد. به یه زن تقریباً مسنی نگاه کردم که دیدم کنار راه‌پله وایستاده‌ و به روبه‌رو خیره شده. مثل بقیه زن‌ها نبود‌. حتی لباساشم فرق می‌کرد‌.
نمی‌دونم این جرئت از کجا پیدا کردم اما، رفتم سمتش‌.

- خانم میشه یه سوال بپرسم؟ 

جوابی نداد و فقط به روبه‌رو خیره شده بود. نفس عمیقی کشیدم و دوباره سوالم رو تکرار کردم‌.

- بپرسم؟

و باز هم سکوت! منی که بعضی وقتا سکوت می‌کردم در جواب همه الآن به شدت از سکوت بدم می‌اومد‌!

- اینجا کجاست؟ چرا من اینجام؟ 

بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت:
- ساکت باش دختر! به نفعته‌ اگر حداقل جونت واسه‌ت مهمه ساکت باشی‌. فقط ساکت باش!
- چی؟
- آقا چرا آوردت اینجا؟
- من‌...من‌ راستش خب‌...

می‌خواستم حرفی بزنم‌ که‌ خودش سریع‌تر گفت:
- تا ۴۰ ثانیه دیگه آقا میان پایین برو سرجات وایسا‌.

با تعجب بهش نگاه کردم که دقیقاً سر همون چهل ثانیه همون پسره اومد پایین‌ و من هنوز پیش اون خانومه بودم‌. اینقدر با غرور راه می‌رفت که نفس تو سیته همه حبس می‌شد‌.
وقتی دید من کنار اون خانومه‌ام با اخم فوق‌العاده وحشتناکی گفت:
- از تو بعیده سارا! 

اون خانومه که حالا فهمیدم اسمش ساراست سرش رو انداخت پایین و گفت:
- خیلی عذر می‌خوام آقا! جسارت منو ببخشید.

مگه چیکار کرده که الآن باید عذرخواهی کنه؟ گیج بهش نگاه کردم که پسره بهم توپید‌:
- چرا مثل مترسک سر جالیز وایستادی اینجا؟ برو گمشو سرجات‌!

دلم می‌خواست جواب‌شو بدم و یکی بزنم تو دهنش؛ ولی طبق گفته سارا باید فعلاً خفه‌خون می‌گرفتم‌.
رفتم سرجای قبلی‌م وایستادم که گفت:
- چرا فیلم می‌گرفتی ازمون؟

چیزی نگفتم و به چشمای سردش نگاه کردم‌.

- چرا لال مونی گرفتی؟ 

چنان با داد حرفاشو می‌زد که مو تو تنم آدم سیخ می‌شد. 
خونسرد بهش نگاه کردم و لب زدم: 
- دلیلی واسه توضیح دادن نمی‌بینم پس بهتره الکی گلوتو پاره نکنی‌.

با چشمایی که از فرط عصبانیت به سرخی میزد به سمتم اومد و موهامو تو دستش گرفت‌.

- واسه من بلبل زبونی می‌کنی؟ مادرتو به عزات می‌نشونم دختره‌ی خیره سر!

برای اینکه موهامو ول کنه جلوش هیچ التماسی نمی‌کردم‌ و همین کارم باعث می‌شد عصبانیش بیشتر بشه‌.

- چیه لال شدی؟ دِ حرف بزن دیگه...

هیچ حرفی نزدم و فقط منتظر بودم ولم کنه. می‌خواست دوباره شروع کنه به داد زدن که یکی از اون غول بیابونیا اومد.

- آقا لطفاً یه لحظه تشریف بیارین مسئله مهمی هست که باید بهتون بگم‌.

موهامو ول کرد و به سمتش رفت‌. اون غول بیابونیه یه چیزی در گوشش گفت که رنگش مثل گچ سفید شد‌.

امیرعلی- تو مطمئنی؟
غول بیابونی- بله آقا!

دستی دور لبش کشید و دوباره با همون تن صدای وحشتناک غرید:
- سارا این دختره رو ببر تو اتاق کار خودت و به روش خودت زبون‌شو وا کن‌.

به سمت سارا رفت و انگشت تهدیدشو بالا آورد‌‌‌.

امیرعلی- وای به حالت سارا! وای به حالت زبونش باز نشه. 

سارا سرشو به نشونه‌ی تعظیم خم کرد و "چشم"‌ی گفت‌.
امیرعلی از پله‌ها رفت بالا که سارا با خونسردی به سمتم اومد‌.

سارا- دنبال من بیا باید بریم اتاق من‌.
- من جایی نمیام تا تکلیفم مشخص بشه. ببین خانم اگر شماها از این خرس قطبی می‌ترسین مشکل خودتونه چون من هیچی حسابش نمی‌کنم اوکی؟
- دنبال من بیا تا تکلیفت مشخص بشه‌.

پشت‌شو کرد به من از پله‌ها رفت بالا. منم به اجبار دنبالش راه افتادم‌.

وارد اتاقی با تم مشکی شدیم. تم اتاق اینقدر تیره بود که آدم فکر می‌کرد اومده زندان‌.
کلاً احساس خفگی می‌کردم. 

- بشین‌.

روی مبل روبه‌روی میز کارش نشستم و گفتم:
- خب واسه چی من اینجام؟
- تو باید اینو بگی‌. چرا فیلم می‌گرفتی؟
- داشت بچه رو می‌دزدید‌.
- اون‌وقت ارتباطش با توی چی بود؟
- به من ربطی نداشت؛ ولی من انسانم‌! شماها رو نمی‌دونم اما، من احساس مسئولیت کردم‌.

پوزخندی زد و بهم خیره شد‌.

- مسئولیت؟ می‌دونی قراره باهات چیکار کنن؟ اصلاً می‌دونی تا حالا هیچ‌کس از این عمارت سالم بیرون نرفته؟
- عه چه جالب! الآن فکر کردی من مثل اون همه‌م؟ واقعاً اینو فکر کردی؟
- جلوی آقا بهتره زبون درازی نکنی دختر جون! 

این دفعه من پوزخندی زدم و بهش خیره شدم. این فکر کرده من از اون مردک می‌ترسم؟
به من میگن ساحل نیک‌زاد! 

"دانای کل"
استرس کل وجود امیرعلی و مهشید را فرا گرفته بود. با تصمیمی که رئیس گرفته بود نفس تو سینه‌ی همه حبس شده بود‌.
مهشید این سکوت را شکست و شروع کرد به گریه کردن و التماس کردن‌.
امیرعلی هم همان غرور همیشگی‌اش را خفظ کرده بود اما، فقط خدا می‌داند در دلش چه غوغایی به پا بود! 
مهشید کنار پای رئیس زار می‌زد و التماس می‌کرد تا صرف نظر کند اما، مگر رئیس این تشکیلات را نمی‌شناخت؟! 
او حرفش یکی بود! وقتی حرفی میزد همه باید اطاعت می‌کردند همین و بس!
امیرعلی گیج و سردرگم به رئیس خیره شده بود و چیزی نمی‌گفت‌. آخر او نمی‌خواست به هیچ عنوان غرورش را بشکند. 
سیگارش را روشن کرد و بدون حرف اضافه‌ای و با همان غرور همیشگی‌اش رفت بیرون‌. رفت تا فکر کند... رفت تا بیشتر از این عذاب نکشد‌... آخر او چگونه می‌توانست این کار را بکند؟ درست است خیلی سنگدل و بی‌رحم است اما، هنوز هم انسان است‌، نیست؟

"ساحل"
- پس من توی پرونده‌ت بنویسم به خاطر انسانیت این کارو کرده درسته؟

پوزخندی زدم و گفتم:
- یه جوری میگی پرونده انگار اینجا اداره آگاهیِ! بهتره سریع‌تر این مسخره بازی‌ها رو تموم کنی وگرنه‌...
- وگرنه چی؟ اینجا با اون دنیای بیرون خیلی فرق داره دختر جون پس بهتر زبون به دهن بگیری این آخره باره‌ای که بهت گفتم. حالا هم اینقدر سعی نکن رو اعصاب من راه بری. قبل از اینکه کارآگاه بازی‌ت گل کنه باید فکر اینجاها رو می‌کردی نه الآن! 

با حرص بهش نگاه کردم که دامه داد:
- فقط برو دعا کن کاری بهت نداشته باشن‌. ببین تو از اینجا اگرم بری بیرون سالم نمیری متوجه منظورم که میشی نه؟

احساس نفس تنگی می‌کردم‌. دلم می‌خواست زمین دهن باز کنه من برم توش. حالم خیلی بد بود و از همه بدتر نگران مامانم بودم‌. یعنی الآن چه حالی داره؟

- مامانم‌...مامانم نگرانمه‌! حتماً تا الان سکته کرده‌. می‌خوام بهش زنگ بزنم.
- متاسفم!

همین! متاسفه! یعنی چی؟ یه ذره درک و شعور نداره؟ یه ذره متوجه نمیشه که یه مادر الآن ممکنه چه حالی داشته باشه؟ 
خدایا خودت کمکم کن.
می‌خواستم دوباره بهش بگم که حتماً باید به مامانم زنگ بزنم که تلفن روی میزش زنگ خورد‌‌.

- بله‌ آقا چشم! 

بعد از گفتن همین یک جمله تلفن قطع کرد و بلند شد و رو به من گفت:
- پاشو دنبالم بیا.

بلند شدم و می‌خواستم لب باز کنم که خودش سریع‌تر گفت:
- سوالی نپرس چون حق جواب دادن ندارم‌. فقط دنبالم بیا‌.

مرده‌شور خودت و اون مرتیکه خر ببرن‌! یه جوری حرف میزنه انگار کی هست‌...
(ساحل به خودت بیا! تو الآن گیر یه کسایی افتادی که اصلاً نمی‌دونی چیکاره هستن‌. تو هیچی نمی‌دونی؛ ولی افتادی بین یه مشت گرگ درنده!)

•°•°•°•

در یه اتاقی که ته راهرور بود باز کرد.

- برو داخل.
- چرا؟
- عادت داری اینقدر سوال می‌پرسی؟
- عادت داری به سوالا جواب ندی؟
- آره. 
- منم آره‌. 

وارد اتاق شدم و نگاهی به دور و اطراف انداختم. یه اتاق سه متری کوچیک که فقط یه تخت توی اتاق بود‌. هیچ پنجره‌ای توی اتاق نبود. شبیه یه زندان‌.
سارا از اتاق رفت بیرون و من موندم و یه اتاق تاریک.

 

منتقد: @ Red_girll

ویراستار ناظر:  @ Gisoo_f

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...