رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

داستان کوتاه خاموشه های روشن | تیم زُمَم کاربران نودهشتیا


پست های پیشنهاد شده

پارت _بیستم

در حالی که با احساس رضایت و شادی به حلقه ها نگاه می کرد، در افکارش غرق تماشای لبخند های دلبرانه ی معشوق زیبا رویش بود، جواد دستی جلوی صورتش تکان داد و گفت:

- هادی، هادی!

هادی به خودش آمد و لبخند ضایعش را جمع کرد و گفت:

- ببخش داداش، حواسم نبود.

جواد خنده ی بلندی سر داد، چشمکی زد و با شیطنت گفت:
- باید هم حواست نباشه، فکرت یه جا دیگه است کلک!

و دوباره خندید، هادی هم باخنده گفت:

- بسه دیگه شورش رو در آوردی، نگفتی چقدر میشن؟

بعد از تعارف های جواد و حساب کردن پول حلقه ها جعبه ی زیبایشان را در جیب داخلی کتش گذاشت و از طلا فروشی خارج شد.

سوار ماشینش شد و به سمت خانه حرکت کرد، در راه به یونس، دوستش که طراحی داخلی خوانده بود تماس گرفت. هماهنگ کرد که تا چند ساعت دیگر درب منزلش باشد.

ماشین را کمی دور تر از خانه پارک کرد و به رویا پیام داد: «سلام خوبین؟ رویا خانم آدرس یه رستوران رو براتون می فرستم لطفا به اونجا بیاید باید راجع به مسئله‌ی مهمی با شما حرف بزنم.»
 

***

«رویا»
موهای نمناکش را با حوله خشک کرد. عاشق امواج پر تلاطم موهایش بود.سشوار را روشن، اما با روشن خاموش شدن گوشی مجددا آن را خاموش کرد.

با دیدن پیام هادی لبخندی بر لبانش نشست. با ذوقی نامحسوس پیام هادی را خواند و پاسخ داد:

- سلام ممنون، باشه آدرس رو بفرستید خودم رو می‌رسونم.

هادی با خوشحالی آدرس را برایش فرستاد و از دور خانه را نگاه می کرد تا ببیند رویا کِی بیرون می رود.

رویا همه ی لباس های داخل چمدان را روی تخت ریخت و با وسواس دنبال بهترین لباس هایش می گشت، در فکر این بود که کدام را بپوشد تا زیبا تر به نظر بیاید و در آخر مانتوی قرمز و شال و شلوار مشکلی و کفش های مشکی پاشنه بلندش را پوشید، آرایش ملایمی کرد و با آژانس تماس گرفت، تاکسی زرد رنگی جلوی در خانه توقف کرد، هادی با عشق و ولع تمام حرکات رویا را نگاه می‌کرد.

بعداز سوار شدن رویا، از آنجا دور شد، هادی سریع گل ها را به خانه ی همسایه‌ی پیرش در طبقه ی زیرین برد. با یونس هماهنگی لازم را انجام داد و به سمت رستوران حرکت کرد.

ماشین را جلوی رستوران پارک کرد و داخل رفت،دم در ایستاد و با چشم به دنبال معشوقش می گشت. رویا با دیدن او دستی تکان داد، هادی مضطرب شد و بی اختیار موها و سر وضعش را مرتب کرد و لبخندی زد که دستپاچگی‌اش زیاد به چشم نیاید و آرام آرام به سمت او قدم برداشت، در حالی که صندلی را برای خودش عقب می کشید سلام کرد و رویا هم جوابش را داد اما مشخص بود که از دیر آمدنش دلخور است.

هادی هم که این را از نگاهش فهمیده بود، بدون اینکه رویا چیزی در مورد آن بگوید، گفت:

- ببخشید من به شما گفتم بیاید اینجا ولی خودم دیرتر اومدم، همش به خاطر کارهای این شرکت کوفتیه، مجبور شدم دیر تر بیام، خیلی خسته شدین؟

- خواهش می کنم، درک می کنم به هر حال پیش میاد، خسته هم نیستم، حالا میشه بگید راجع به چه مسئله ای می خواستید حرف بزنید؟

هادی که به اینجای کار فکر نکرده بود لبخندش ماسید، در دل گفت: «ای خاک تو سرت هادی، حالا می خوای راجع به چی حرف بزنی؟ گفتی مسئله‌ی مهم، حالا مسئله‌ی مهم از کجا میاری؟»

رویا وقتی دید سکوتش دارد طولانی می شود گفت:

- چیزی شده آقا هادی؟

هادی خودش را جمع و جور کرد و با شرمندگی گفت:

- خب اون مسئله ای که خواستم راجع بهش حرف بزنم و فراموش کردم.

رویا خندید و گفت:

- اشکال نداره، هر وقت یادتون اومد، بگید، فعلا اگه کاری ندارید من برگردم خونه.

- آره هر وقت یادم اومد میگم، ولی حالا که تا اینجا اومدی بشین امشب و مهمون من باش، خودم می رسونمت.

رویا هم قبول کرد و با نگاهی تحسین آمیز به مرد رو به رویش می نگریست، هادی گارسون را صدا زد و غذاهایی را که از منو انتخاب کردند را سفارش داد، سکوت بینشان داشت فضا را سنگین و سنگین تر می کرد، رویا سعی در فراموشی خاطرات مانی داشت و هادی در حال رویاپردازی برای آینده بود. چه تناقضی در میان بود. هادی سکوت را شکست:

- شما متولد چه ماهی هستی؟

رویا با حیرت نگاهی به هادی انداخت و  یکه خورده گفت:

- من فروردینی هستم.

-  فرزند ارشد بهار، چه جالب! همیشه دوست داشتم وقتی ازدواج کردم اسم دخترم رو بهار بذارم.

رویا لبخندی زد و گفت:

- بهار اسم قشنگیه!

- یعنی شما هم خوشتون اومده؟

رویا تای ابرویش را بالا انداخت و به لبخند وسیع هادی نگریست. با خود گفت:《اینکه من خوشم بیاد یا نیاد چه ربطی به این داره؟ اصلا باید اسم بچه‌اش رو با زنش انتخاب کنه نه من!》 

افکارش پر از حسادت بود ولی نمی دانست دارد به خودش حسادت می ورزد نه فرد دیگری، در چشمان هادی نگاه کرد و گفت:

- بله، زیبا است!

@masoo @Zhr_banoo   @Roshanaa @سایه سرد  @نرگس نظریت  @آئیشـمـای 

ویرایش شده توسط ..zahra..
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_ بیست و یکم

طولی نکشید که گارسون به سمتشان آمد، غذا ها را روی میز گذاشت و رفت، رویا و هادی هم بدون هیچ حرفی شام شان را خوردند.

گوشی هادی که در جیب کتش بود با صدای ویبره به لرزه در آمد، هادی گوشی را جیبش بیرون کشید و پیام را باز کرد «همه چیز آماده ست حالا می تونید بیاید. هادی این نگهبانه بد سیریش شده. بپا همه چیز رو خراب نکنه.»

هادی که دید رویا هم غذایش را خورده است،سوییچ ماشین را به سمتش گرفت و گفت:

- این سوییچ، شما برو تو ماشین بشین تا من هم حساب کنم و بیام.

رویا هم سری به نشانه ی تأیید تکان داد و تشکر کرد و رفت، هادی هم با آقا رضا، سرایدار مجتمع هماهنگ شد.

 پول غذا ها را حساب کرد و به سمت ماشین رفت، توی ماشین نشست و آهنگ عاشقانهی « دیوونه، از علی صدیقی» را پلی کرد، شاید تمام حرف های دلش را آن آهنگ می گفت.

خودت خوب میدونی کسی جات رو تو قلب من نمی‌گیره
تموم شهرو من قدم زدم پیاده چون دلم گیره
خودت خوب میدونی هنوزم که هنوزه خواب و رویامی
یه عاشق مگه میتونی جلوی شدت عشقشو بگیره
من تموم شهرو دنبال توئه دیوونه میگردم بی علت
اگه کاری واست کردم از علاقمه؛ بی منت

من تموم شهرو دنبال توئه دیوونه میگردم بی علت
اگه کاری واست کردم از علاقمه؛ بی منت

تا صداتو میشنوم یادم میره همه دردای دنیامو
تو نبود تو نمیخوام حتی کل دنیامو
هرکاری که میشه میکنم تا تو مال من باشی
یکی اینجا دلواپسه تو مرهم درداشی
من تموم شهرو دنبال توئه دیوونه میگردم بی علت
اگه کاری واست کردم از علاقمه؛ بی منت
من تموم شهرو دنبال توئه دیوونه میگردم بی علت
اگه کاری واست کردم از علاقمه؛ بی منت

تا آخر مسیر همین آهنگ را در سکوت گوش دادند، با توقف ماشین، رویا سرش را که به شیشه تکیه داده بود، بلند کرد و کیفش را در دست گرفت، پیاده شد و خواست تشکر و خداحافظی کند که به دنبالش هادی هم پیاده شد، رویا گفت:

- چیزی شده آقا هادی؟

- راستش باید یه چیزی رو نشونتون بدم.

- اینجا؟

- نه، دعوتم نمی‌کنی داخل؟

- اتفاقی افتاده؟

- نه چیزی نشده.

رویا سرش را با تردید تکان داد و در ورودی را باز کرد و گفت:

- باشه بفرمایید.

رویا با کنجکاوی در خانه را باد کرد و با خود گفت: «یعنی چی قراره نشونم بده؟» اما جوابی نیافت.

- من میرم داخل تراس، یه لیوان آب برام میارید؟

- حتما.

آنقدر غرق در افکارش شد که متوجه سرریز شدن آب نشد. سریعا شیر آب را بست و لیوان به دست به سمت تراس حرکت کرد.

 همین که پایش به تراس رسید، چشمانش تا آخرین حد گرد شد. لیوان از دستش افتاد و دست به دهان گرفت تا جیغ نزند، اول با حیرت و ذوق به صحنه ی رو به رویش خیره شد و بعد به هادی نگاه کرد، که هادی جلوی پایش نشست و جعبه ی حلقه ها را باز کرد و به سمت رویا گرفت و گفت:

- رویا خانم قبول می کنی که تا آخر عمر خانم این خونه باشی؟ با من ازدواج می کنی؟

رویا جیغ خفیفی کشید و اشک های شوق بی اختیار از گونه هایش جاری می شد، مانی به یکباره از خاطراتش پر کشید.

حلقه را برداشت و پوشید و دستش را عقب گرفت و با ذوق نگاهش کرد، زیبا و خوش سلیقه انتخاب شده بود، هادی که دیگر جواب مثبت را گرفته بود از جایش برخاست و رویا را به سمت میز و صندلی ها راهنمایی کرد و یک صندلی رو به روی خوش برایش عقب کشید و گفت که بنشیند، رویا هم نشست و غرق در آن فضای عاشقانه شد، در حالی که اشک هایش را پاک می کرد گفت:

- فکر نمی کردم یه روز فردی رو که باعث و بانی بدبختیم می‌دونستم، بشه ناجی خوشبختیم.
 

@masoo @Zhr_banoo @Roshanaa @سایه سرد @نرگس نظریت @آئیشـمـای 

ویرایش شده توسط ..zahra..
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_آخر

هادی دستش را زیر چانه اش گذاشت و همان طور که عاشقانه به چشمان رویا نگاه می‌کرد متفکرانه پرسید:

- برام سواله بدونم از کجا من رو پیدا کردی؟

رویا تکیه اش را به صندلی داد، تاب نگاه پرحرارت هادی را نداشت. نگاهش را به روی میز شیشه ای دوخت و گفت:

- خب راستش همه چی از اونجایی شروع شد که مانی قضیه بیماریش رو بهم گفت، من هم برای اینکه بتونم پول درمانش رو جور کنم دنبال کار گشتم.

از این مغازه به اون مغازه، از این خیابون به اون خیابون، کلی شرکت زیر و رو کردم. یه روز که طبق معمول دنبال کار توی روزنامه بودم اتفاقی اسم فریبرز رو دیدم.

اولش شک کردم گفتم شاید یه تشابه اسمی باشه ولی وقتی به مانی گفتم، گفت برم و یه سر و گوشی آب بدم. رفتم شرکت و پرس و جو کرد. شکم به یقین تبدیل شد، خودش بود.

گروگان گیری هم پیشنهاد مانی بود. گفت هم یه زهر چشمی از فریبرز می گیریم هم راحت یه پول قلمبه میاد دستمون، من هم قبول کردم.

همه ی نقشه ها زیر سر اون بود. حتی آدمایی که معرفی می‌کرد. چند روز بعد شروع کردم به تعقیب کردنت تا اینکه آدرس اینجا رو پیدا کردم.

آدرس رو دادم به مانی، اون هم سپرد به همون مردی که تو گاراژ بود. کارش همچین چیزی بود بقیه اش هم که خودت میدونی هادی تا آن لحظه بدون هیچ حرفی فقط به رویا نگاه می‌کرد. رویا که حرف زدنش تمام شد سر به زیر ادامه داد:

- واقعا متاسفم، معذرت می خوام!

هادی کمی به جلو متمایل شد دست هایش رو توی هم قفل کرد و گفت:

- سرت رو بالا بگیر، برای چی متاسفی؟همه‌ی این ها تقدیر ما بود، اگه تو من رو گرگان نمی گرفتی شاید هیچ وقت نمی تونستم از حسی که دارم بهت بگم. من ازت ممنونم چون باعث شدی تا رویایی که داشتم به حقیقت بپیونده.

رویا نگاهی به صورت شاد و هیجان زدهی هادی انداخت. با چشمانی ریز پرسید:

- راستی عکس من توی گوشی تو چیکار می کرد؟

هادی دستپاچه از سوال بی هوای رویا به صندلی اش تکیه زد و با تته پته گفت:

- تو، مگه اون ها رو دیدی؟

رویا دست به سینه شد، ابرویش را بدجنسانه بالا داد.

- بله که دیدم، دزدکی از من عکس می گیری؟

هادی خجالت زده به چشمان رویا چشم دوخت و گفت:

- ببخشید، ازت عکس گرفته بودم تا وقتی که دلم برات تنگ میشه نگاهت کنم.

رویا گیج شده بود. «وقتی دلش برام تنگ میشه نگاهم کنه؟ یعنی چی؟»

هادی از چشمان پر از تعجب دلبرش تک لبخندی زد.

- من نزدیک سه ساله که می‌شناسمت. می‌دونی الان که دارم فکرش رو می‌کنم می‌بینم تقدیر ما از اول به هم دوخته شده بود. فقط این وسط مانی بهونه ای بود که ما به همدیگه برسیم.

- سه ساله که من رو می‌شناسی؟ ازکجا؟

هادی کلافه دستی به صورتش کشید و مکثی کرد. جملات را در ذهنش کنارهم چید و دنبال مقدمه ی حرف هایش گشت.

اعتراف کردن سخت تر از آن بود که فکرش را می‌کرد. با تکان خوردن دست رویا رو به روی صورتش به خودش آمد.

- هادی؟

ناخودآگاه گفت:

- جانم؟

گونه های برجسته ی رویا به رنگ رز وحشی شد. خجل نگاهش را به حلقه اش دوخت.

- سه سال پیش تو فکر انتقام افتادم. از محبت های رد و بدل شده بین مادرم و فریبرز نفرت داشتم. پس دنبال گذشته‌اش گشتم.

من نمی‌دونستم تو زنده‌ای، فریبرز گفته بود زن و بچه اش رو از دست داده، با پرس و جو به محله‌ی قدیمیتون اومدم اما در کمال تعجب تورو دیدم که از خونتون خارج شدی.

همسایتون می‌گفت دختر همون نامردی، باور نکردم. تو این تعقیب گریز ها بهت دل بستم. نجابتت، حیات، زیباییت، همه دست به دست دادن تا دلم برات بره.

رویا که با حلقه ی دستش بازی می‌کرد خالص بودن جملات هادی را با دل و جان حس می‌کرد. لبخند ریزی روی لب هایش نشست. اون هیچ وقت این حس را نسبت به ابراز علاقه های مانی نداشت.

- وقتی به خودم اومدم که دیدم بد گرفتارت شدم. دلم نیومد تو رو بندازم تو این تورنمنت انتقام، چون خیلی ضربه می‌خوردی.

بعد از چندماه تحقیق تصمیم گرفتم تا به مادرم موضوع رو بگیرم، اما مادرم بدون در نظر گرفتن من دختری رو انتخاب کرده بود.

به اینجا که رسید متوجه درهم رفتن اخم های رویا شد. در دل به حسادتش لبخند زد. قندهای آب شده در دلش از کیلو به تُن رسیده بود.

- نتونستم رو حرف مادرم حرف بزنم. مخصوصا که اون روزا حال خوشی هم‌ نداشت. تو این مدت دنبال نقطه ضعف یا خطایی از ظرف لیلی گشتم اما پیدا نکردم.

روژ اولی که تو گاراژ دیدمت نشناختمت، خب می‌دونی یدفعه ای اون ابروها و موهای صورتت، خب دیگه نمی‌دونستم نامزد کردی.

از طرفی هم نمی‌تونستم خودم رو لو بدم و بگم که می‌شناسمت وقتی اون شب با اون حالت زنگم زدی برای یه لحظه همه چیز فراموشم شد.

تنها هدفم پیدا کردنت بود. زمانی که حال و روزت رو دیدم خیلی خودم رو کنترل کردم که قاتل مانی نشم.

حتی یک ثانیه هم صورت خونیت از جلو چشمم کنار نمی‌رفت، اما همین که فهمیدم دیگه مال منی دلم آروم گرفت.

- پدرم...

- نمی‌فهمه، نمی‌زارم که بفهمه.

- مادرت...

- قبولت کرده. من نیازی به تأییدش ندارم. اون از من تأییدیه نگرفت برای ازدواج مجددش.

- به نظرت کارمون درسته؟

هادی به جلو متمایل شد. تردید داشت اما در نهایت دستان سرد رویا را در دست گرفت.

- ما دلامون با همه، هیچکس هم نمی‌تونه مانعمون بشه.

- از کجا می‌دونی دلم با تو هستش؟

- از اونجایی که ریلکس جلوی من نشستی رو در مورد ترس از پدرت و مادرم میزنی.

رویا حرص خورده از سوتی ای که داده بود دستانش را از دست هادی خارج کرد. هادی قهقهه ای زد و از جایش بلند شد.

به چشمان رویا نگریست و گفت:

- الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبک باران ساحل‌ ها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ ها

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

پایان

آغاز:11 بهمن 1399

پایان:29 بهمن 1399

کار مشترک از گروه زُمَم

ویراستار: زهرا بهمنی

@ماه تی تی@Zhr_banoo@MMMahdis

ویرایش شده توسط ..zahra..
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...