رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

گالری شخصیتهای رمان ریشه های مخفی| zeinabHDM کابر انجمن نود هشتیا


ZeinabHDM
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • سانسورچی

نام رمان : ریشه های مخفی

  کاربر انجمن نود هشتیاzeinabHDM نویسنده : زینب هادی مقدم

ژانر : عاشقانه ، اجتماعی

نحوه ی ارتگذاری: نامعلوم

ویراستار: @Otayehs

ناظر: @-Madi-

 

خلاصه:

روزگار است دیگر

دست ستمگرش همیشه در ﭘی ضربتی سخت برتن رنجورمان روان است و من و تو ....

من و تو مانند خاری در مقابل چشمان کینه توزش ایستاده ایم و او باز یارای جداییمان را ندارد ...

من و تو هستیم که با نیروی عشق، دست سنگین روزگار و آدمهایش را از اتحاد وجودیمان می رهانیم ...

و این دلنشین است...

ریشه ی مخفی روایتگر عاشقانه های جذاب و نابی است که روح را نوازش می دهد و عقل را به یغما میبرد.

مقدمه:

تمام عمرم در پی چیزی بودم که سایه ی نبودش بارها و بارها به روی چهره ی سرگردانم ریشخند می زند و تنهایی این روزهایم را به من یادآور می شود، تنهایی و سکوت و سیاهی همنوای با آن، عجیب قصد جانم را کرده اند و دیوار سنگی سیاه روبه رویم را حاصل تمام یافته هایم می دانند. اما می دانم که ریشه ی مخفی وجودی ام سرود روشنایی سر خواهد داد و آفتاب حضورش بر تارک دنیای تلخم لبخند خواهد زد.

@مدیر گرافیست@مدیر کلوپلطفا برای انتشار عکس شخصیتها این اجازه رو بدین.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

@مدیر گرافیست می خوام روی عکسام اسم شخصیت ها رو بنویسم. 

انجمن این کار رو می کنه که عکس بدیم و خودش اسم شخصیتها رو بذاره؟؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

18 ساعت قبل، ZeinabHDM گفته است:

@مدیر گرافیست می خوام روی عکسام اسم شخصیت ها رو بنویسم. 

انجمن این کار رو می کنه که عکس بدیم و خودش اسم شخصیتها رو بذاره؟؟

نه جانم خودت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

img-20211023-wa0024_rzt5.jpg

شهاب: روزگار ناجوانمردانه من رو  مثل یه عروسک کوکی در دستش به بازی گرفت، اما فکرش رو هم نمی کردم تو هم مثل روزگار نامرد باشی ..😔

ویرایش شده توسط ZeinabHDM
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

img-20211023-wa0025_8neq.jpg

امیر:  سرنوشتمون  جوری رقم خورد که هیچ وقت نفهمیدیم  کدوم آدماش بد بودن و کدوم خوب، فقط اینو می دونم  که خوب و بدش انگار یک تصویرن اما تو ذهنمون بد ترسیمشون کردیم.

ویرایش شده توسط ZeinabHDM
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

img-20211023-wa0022_p15p.jpg

پریسا: بازی خوردیم، هممون .

اما   این یک بازی دو سر باخته، حتی اگر من برنده باشم و تو بازنده، من حاظرم به خاطر تو ببازم.

ویرایش شده توسط ZeinabHDM
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

img-20211023-wa0021_827u.jpg

فلور: بالاخره بعد از سالها انتظار، به آرامش رسیدم. سیاهی دوران گذشته حالا شده پرده ی جلوی چشماش و این نهایت اون چیزیه که می خواستم.

ویرایش شده توسط ZeinabHDM
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
در 13 ساعت قبل، ZeinabHDM گفته است:

img-20211023-wa0022_p15p.jpg

پریسا: بازی خوردیم، هممون .

اما   این یک بازی دو سر باخته، حتی اگر من برنده باشم و تو بازنده، من حاظرم به خاطر تو ببازم.

جالبه که اکثر عکس ها ایرانیند. 😉 خوب انتخابشون کردی.

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                           رمان داو اول   (تکمیل شده: اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                              رمان هابیل و قابیل (در حال تایپ: تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                            داستان کوتاه برف‌کوچ (تکمیل شده: اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                                داستان کوتاه تنیده در تار (تکمیل شده: روانشناسی، اجتماعی)

روایتی از غوطه‌وری برای رهایی                                                                داستان کوتاه غوطه‌ور (تکمیل شده: اجتماعی، روانشناسی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

img-20211023-wa0092_xuff.jpg

حامد:  تنها آرزوم راه رفتنته، کاش میشد  یک روز،سوی چشمام رقص قدمهاتو دنبال  کنه، حیف که این آرزوی دست نیافتنیه 😔

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

دوستان گلم  

با اضافه شدن هر عضو  به رمان  شخصیت ها به گالری اضافه میشن.❤

ویرایش شده توسط ZeinabHDM
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی
در 7 ساعت قبل، Z.A.D گفته است:

جالبه که اکثر عکس ها ایرانیند. 😉 خوب انتخابشون کردی.

لطف داری بانو.

خوشحالم دوست داشتین.

امیدوارم رمان رو دنبال  کنید.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 22 ساعت قبل، ZeinabHDM گفته است:

img-20211023-wa0025_8neq.jpg

امیر:  سرنوشتمون  جوری رقم خورد که هیچ وقت نفهمیدیم  کدوم آدماش بد بودن و کدوم خوب، فقط اینو می دونم  که خوب و بدش انگار یک تصویرن اما تو ذهنمون بد ترسیمشون کردیم.

ولی من تصورم از امیر دقیقا همچین چیزی بود😎👌🏻

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 22 ساعت قبل، ZeinabHDM گفته است:

img-20211023-wa0021_827u.jpg

فلور: بالاخره بعد از سالها انتظار، به آرامش رسیدم. سیاهی دوران گذشته حالا شده پرده ی جلوی چشماش و این نهایت اون چیزیه که می خواستم.

خدا به کمرش بزنه🙄🔪

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی
در 3 ساعت قبل، آفتابگردون گفته است:

ولی من تصورم از امیر دقیقا همچین چیزی بود😎👌🏻

اومممم تو همیشه با نظرات قشنگت منو  پر انرژی می کنم.

سپاس از وجودت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

img-20211030-wa0031_aep1.jpg

پریسا: چرا اینجوری نگام می کنی؟

شهاب: مگه چجوری نگاهت میکنم؟

- نمی  دونم،  یجوریه که نمی دونم چجوریه.

- نگاهت  خرماییه، انگار واقعا شیرینه و من مزشو حس میکنم.

نگاهش  رو دزدید و بی ربط گفت:

- گرمه.

به اطراف نگاهی انداختم و بلافاصله گفتم:

-  خب  من تب کردم، شاید به خاطر اینه که گرمته.

- تو تب کردی، پس چجوریه که من گرممه.

نگاهم  رو از فضای سرسبز اطراف جدا کردم  و به نگاهش دوختم و اینبار تردید رو کنار گذاشتم و گفتم:

- این یه تب معمولی نیست.

- پس تب چیه؟

خندیدم و از لب   تراس اتاقش بلند شدم و از اتاق خارج شدم.💑

ویرایش شده توسط ZeinabHDM
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

img-20211023-wa0023_t3qc.jpg

حلما: درسته پایی برای دویدن، رمقی برای رقصیدن ،  توانی برای ایستادن، قدرتی برای   سر پا بودن ندارم.

اما یه قلب دارم، اون به جای همه ی اینا حاضره سالیان سال برات بدوه و برقصه و با تو همقدم باشه . 

اما خواهش می کنم هیچ وقت با رفتنت   اونو از پا در نیار، اون زمانه که حلما دیگه نمی تونه سر پا شه.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
در ۱۴۰۰/۷/۳۰ در 22:46، ZeinabHDM گفته است:

img-20211023-wa0021_827u.jpg

فلور: بالاخره بعد از سالها انتظار، به آرامش رسیدم. سیاهی دوران گذشته حالا شده پرده ی جلوی چشماش و این نهایت اون چیزیه که می خواستم.

حس خوبی نسبت به این ندارم😂😂

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی
4 ساعت قبل، Ghazal گفته است:

حس خوبی نسبت به این ندارم😂😂

من که دلم نمی خواد سر به تنش باشه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
4 ساعت قبل، ZeinabHDM گفته است:

من که دلم نمی خواد سر به تنش باشه

پس حسم درست بوده😂😂

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...
  • 1 ماه بعد...

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...