رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان خشاب | معصومهE کاربر انجمن نودهشتیا


Masoome
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

ارسال های توصیه شده

  • کاربر منتخب

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB

♣رمان خشاب♣

نام نویسنده: معصومهE

ژانر: عاشقانه_تراژدی_جنایی_پلیسی

هدف: علاقه به نویسندگی

ساعات پارتگذاری: نامعلوم

خلاصه:

خشاب، باندِ مخوفی که نامش رعشه به اندام‌ها می‌اندازد، این بار به دنیای جدیدی وارد شده که قصه‌اش را با چرخاندن، به گونه‌ای رقم زده که نباید! باز شدنِ پای اشخاصی که به طرزِ عجیبی اشتباه، اما درست، قدم در وادیِ خشاب نهاده‌اند، قصه را پیچیده‌تر می‌کند و حال میانِ شش ضلعی‌ای که متشکل از مجموعِ اضلاعِ دو مثلث است، یک ضلعِ رأسِ مشترک وجود دارد؛ اشتراکِ این ضلع در چیست؟ ماهیتِ واقعی‌اش چرا او را به این نقطه رساند؟ 

معرفی و نقد رمان خشاب

گالریِ رمان خشاب

ناظر: @melika_sh

  • لایک 31
  • تشکر 4
  • غمگین 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 82
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

مقدمه: 

قواعدِ بازی را فراموش کرد و ثانیه‌ای از نظرش گذر کرد که او ندیده و نمی‌شنید، پس مسیرِ خودش را در پیش گرفت و قدم به دنیایی نهاد که از نظرِ خشاب، واهی به نظر می‌رسید!

او پا به رهِ خطر گذاشته بود! اگر عشق برایش پشتوانه‌ای گرم بود، روبه‌رویش سرمایی استخوان سوز، به انتظار نشسته بود تا در آنی، شیرینیِ شروعِ دوباره‌اش را پاک سازد...

و قصه از جایی اوج گرفت که وادار شد دستِ خالی پا در میدانِ نبردی بگذارد که خودش هم می‌دانست پیروزی ندارد!

@masoo @.Aryana. @mahdiye11 @melika_sh @MOBINA.H @mob_ina

  • لایک 27
  • تشکر 4
  • غمگین 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت اول»

بخش اول، پیشواز! 

انگشتانش به دورِ سنگ، شُل شدند و با وحشتی که از چشمانِ گشاد شده و رنگِ پریده‌اش، هویدا بود، سنگ را به روی زمین رها ساخت که در ناهمواری و بخشِ کوچک و گودال مانندی در زمین که آب به داخلش جمع شده بود، افتاد. نگاهی به قامت و هیبتِ ورزیده‌ی مردی که با ضربه‌ی وارده به سرش، روی زمین افتاده بود، انداخت که زیرِ بارانِ پاییزی و شبانگاهی، چشم بسته و قطراتِ ریز و درشتِ باران، تمامِ جانش را خیس کرده بودند.

مژه‌های بلند و نمناکش، به سختی باز و بسته می‌شدند و نفس در سینه‌اش حبس شده بود. خیره به جسمِ بی‌حرکتِ روی زمین که نقشِ مردی را به دوش می‌کشید، گامی رو به عقب برداشت و لرزی که به خاطرِ سرمای هوا و از سوی دیگر خیس شدنش به واسطه‌ی آن دانه‌های اشکِ آسمان و اضطرابی لانه کرده در مغز و قلبش، به وجودش رسیده بود را سعی کرد نادیده بگیرد.

آبِ دهانی با وحشت، فرو داده و دستانش را روی صورتش تا گوش‌هایش کشید و نفس زنان و با صدایی مرتعش، خیره به چشمانِ بسته‌ی او لب از لب گشود:

- من... من چیکار کردم؟

دستانش را بالاتر برد که به شالِ آبی رنگ و موهای خیسش رسید و بی‌قرار، میانشان دست کشید.

- من چیکار کردم؟

صدایی از آن طرف شنید که فریاد مانند، نامش را ادا می‌کرد:

- طلوع!

سر چرخاند و نگاهش به دو تیله‌ی قهوه‌ای رنگی که میانِ باران، از لای چاکی با قطرِ چند سانتی متری، پیدا بودند، گره خورد. نگاه چرخانده و دوباره به جسمِ بی‌جانِ روی زمین خیره ماند. قلبش تپش‌هایی را داشت که دیوانه‌ای در بندِ دارالمجانین هم اینگونه قصدِ رهاندنِ خویش از بند را نداشت!

دستانی که شانه‌هایش را اسیر کردند، ناچارا، مجبور شد دوباره مسیرِ نگاهش را عوض کند. با دیدنِ او، گویی شخصی به قلبش چنگ زده و قصدِ زخمی کردنش را داشت که با بغضی در گلو مانده، خیره به دیدگانِ او، گفت:

- من...

چشم بست و مقصودِ طلوع را از سخنی که می‌خواست به زبان بیاورد، فهمید؛ اما آن دم، آن نقطه می‌توانست خطرناک ترین جایی باشد که در آن مستقر بودند. نه تنها خودش، طلوع بیشتر در آتشِ خطر می‌سوخت!

- باید زودتر از اینجا بریم طلوع!

طلوع شوکه، او را نگریست و همان دم، رعد و برقی با صدایی مهیب، از تنِ خسته‌ی آسمان به بیرون گریخت و برای ثانیه‌ای، دیدشان را به یکدیگر، روشن‌تر نمود. از آنجا می‌رفتند؟ مردی که روی زمین افتاده و میانِ مرگ و زندگی معلق بود، چه می‌شد؟ چگونه می‌توانست تا این حد، راحت از رفتن آن هم در آن موقعیت، سخن بگوید؟

- چی داری میگی؟ شاید هنوز زنده باشه... اصلا...

حرفش با دیدنِ چشمانِ مشکوک و نگرانِ او که اطرافشان، در گردش بود، نیمه تمام ماند و تنها زمزمه‌ی آرامی از سمتش، در گوش‌هایش نواخته شد:

- بازی رو زودتر شروع کرده!

طلوع متعجب و ترسیده،  گفت:

- چی داری میگی تو؟ کدوم بازی؟

چشم بست و تنها لب زد:

- همونی که همیشه ازش می‌ترسیدم!

دستش روی فرمان بود و از شیشه‌ی باران گرفته‌ای که با رد شدن‌های گاه و بی‌گاهِ برف پاک کن از روی آن، قطراتِ باران زدوده می‌شدند، به روبه‌رو خیره بود. نقابش را اندکی روی صورتش جابه‌جا کرده و به تماشای جدلِ میانِ آن دو نشست.

- اینطوری می‌خواستی شروعش کنی؟

سرش ثابت ماند و نگاهش به بحثی بود که میانِ آن دو، کم- کم داشت بالا می‌گرفت. با اینکه می‌دانست از پشتِ آن نقابِ مضحکانه، هیچ ردی از نیشخندِ روی لبانش آشکار نبود، اما کارِ خودش را کرد و طرحِ آن را روی صورتش کشید. هیچ رغبتی به برداشتنِ حفاظِ سرزنش‌ها و کنایه‌ها از صورتش نداشت!

- اینطوری شروعش کردن!

از فرمان جدا شده و به صندلیِ مشکی رنگِ ماشینی که با فاصله‌ی نسبتا زیادی از آن‌ها  پارک شده بود، تکیه داد. دست به سینه و خیره‌ی روبه‌رو، گفت:

- گفته بودم که یه روزی خودش مُهره‌های مزاحمِ این بازی رو حذف می‌کنه!

گوش سپرده به سخنانِ او که در نهایتِ خونسردی از دهانش خارج می‌شدند، باعث شد تا طرحی از پوزخند بر روی صورتش نقاشی بکشد.

- خودت چرا حذفشون نکردی؟

نفس عمیقی کشید و شانه‌ای بالا انداخت.

- شاید چون اول قرار نبود کارمون به اینجا بکشه!

او هم خیره ماند به جدلی پایان ناپذیر که هر ثانیه، بیش از پیش شدت می‌گرفت. طوفانی‌ترین شرایطِ ممکن رقم خورده بود و تنها انتظارِ لحظه‌ای را می‌کشید تا با بشکنی، آغازِ راهش اعلام شود. قواعدِ همیشگی، حال، زمانِ چرخیدنشان بود!

- به کجا می‌کشید؟

پلک روی هم نهاد.

- نه به اینجایی که هست!

با لحنِ مُصرانه‌ی او که خیالِ رها کردن نداشت، پلک‌هایش را روی هم فشرد.

- کجا؟

دندان به هم سابید.

- یه قربانی!

مشکوک، چشم ریز کرد و حینی که بدنش را به سمتِ او متمایل می‌کرد، گفت:

- الان چندتا هستن؟

گره‌ی دستانش را از هم و پلک‌هایش را هم گشود.

- دو نفر!

سری کج کرد و در دل خدا- خدا می‌کرد نفرِ دومی که در ذهنش پرسه می‌زد آنی نباشد که در تار به تارِ مغزش تار تنیده بود؛ اما...

- دومین نفر؟!

سرش را به پشتیِ صندلی تکیه داد.

- تیرداد!

@masoo @.Aryana. @mahdiye11 @melika_sh @MOBINA.H @MMMahdis @Otayehs @mob_ina @Masi.fardi

  • لایک 24
  • تشکر 5
  • سردرگم 5
  • غمگین 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت دوم»

«یک  ماه قبل»

با پاهایی ناتوان که هر از گاهی او را تا به زمین افتادن، راهی می‌کردند، به سختی خود را از بیمارستان بیرون کشید. حس می‌کرد تمامِ محیطِ پیرامونش، دورِ سرش می‌چرخیدند و به واسطه‌ی همان سرگیجه‌ی بی‌وقتی که سرچشمه گرفته از اضطراب و حالِ بدش بود، نمی‌توانست خوب و واضح، روبه‌رو را ببیند!

پس از کمی جلو رفتنش، پاهایش کم آوردند و روی اولین پله‌ی سفید رنگِ جلوی بیمارستان که به مسیرِ حیاطش منتهی می‌شد، نشست و با گوش‌هایی که درحالِ سوت کشیدن بودند و صداها را کم و گنگ به گوشش می‌رساندند، خیره به روبه‌رو و منظره‌ی پُر از انسانی که هرکدام سازِ مصیبتِ خویش را می‌زدند، ماند.

با جای گرفتنِ فردی کنارش که قطع به یقین، کاوه بود، دستش را به صورتش کشید و بغض لجوجش را در گلو خفه ساخت تا ناغافل، چه خودش و چه دیگری، بانیِ شکستنش نشوند! او قرار نبود خود را ببازد و به این سادگی‌ها ناامید شود!

- طلوع! ببینمت!

اشک که از پسِ بغضِ سنگین شده‌اش گریخته و هجومِ سرتاسری به چشمانش را آغاز کرده بود، مژه‌هایش را نمناک کرده و راهِ بینی‌اش را بسته بود که به بالا کشیدنش روی آورده و دستش را از صورتش کشید. چشم چرخاند و نگاهش را به چشمانِ قهوه‌ای رنگِ کاوه که با تمامِ غم و نگرانی نگاهش می‌کردند، داد.

دورِ چشمانش هاله‌ای متشکل از چند رگه‌ی خونین کشیده شده بود که گویی مردمک‌های خاکستری‌اش را قاب گرفته بودند. آب دهانش را فرو داد و سعی کرد بغضش را میانِ همان حل کرده تا راهِ معده‌اش را در پیش بگیرد و با سقوطش، قصدِ صعودی دیگر را از سر بپرانَد.

- من گفتم می‌زنه زیرش!

کاوه کلافه، دستش را بالا آورد و روی شانه‌ی طلوع گذاشت. حینی خودش از خستگی، مرزی تا روانه شدن به سمتِ زمین را نداشت، لبخندی کم جان به صورتش بخشید و قدری امیدواری را افزون به صدای نیمه جانش کرده و لب زد:

- منم گفتم از زیرِ سنگ هم که شده یه قلب براش پیدا می‌کنم!

طلوع چشم بست و با انگشتانِ شست و اشاره‌اش مشغولِ ماساژ دادنِ پیشانی‌اش شده و اکسیژنِ بلعیده شده به ریه‌هایش را به محیطِ اطرافش بازگرداند. دردی در سرش جا خوش کرده بود که او را از هرگونه قوایی برای تفکر و تصمیم گرفتن، عاجز می‌کرد! بس که گشته بود و گشته بود و انتهای تمامِ این گشتن‌ها حاصلی جز تهی بودنِ اعماقشان نیافته بود، خستگی را با بند- بندِ وجودش احساس می‌کرد.

- من که نمی‌فهمم، دکترها بهش گفتن پسرش با زورِ دستگاه زنده‌ست و زنده نیست؛ پس چرا...

پیش از آنکه سخنش به نهایتِ خود برسد، کاوه کمی خودش را به او نزدیک تر کرده و همانطور که به جمعیتِ روان به این طرف و آن طرفِ مقابلش می‌نگریست، ادامه‌ی سخنِ طلوع را از پسِ حرف‌های خودش بیرون کشیده و به زبان آورد:

- طلوع همه الان اگه شده واهی، بازم امید دارن! تو خودت به خاطرِ چی داری برای پدرت دنبالِ یه قلب می‌گردی؟ به خاطرِ همون امید!

آه از نهادِ طلوع برخاست که دلِ کاوه را ریش کرد.

- حداقل یه آدم رو زنده نگه می‌داشت...

سرش را به سمتِ کاوه برگرداند و مغموم، پرسید:

- نمی‌شد؟

کاوه نفسِ عمیقی کشید و برای دلداری دادنش، وجودِ خودش را هم زیر پا گذاشت تا شاید طلوع آرام گیرد!

- من خودم قلبم رو بکشم بیرون و بدم به بابات خوبه؟

انگشتِ اشاره‌اش را روی شقیقه‌اش گذاشته و دَوَرانی، حرکت داد.

- چه چیزهایی میگی توام!

کاوه لبخندی زد.

- من خودم می‌گردم، از اینجا به بعدش رو بسپار به من!

طلوع چشمانش را به سمتِ کاوه چرخاند و حینی که فکر می‌کرد او هم اکنون به دنبال برخاستن و گشتنِ دوباره است، هول کرده، گفت:

- نه... نرو... وایسا منم باهات میام!

به خاطرِ بازگشتِ ناگهانیِ سرش به سوی کاوه، طره‌ای از موهای بلند قهوه‌ای رنگش، بندِ شال را رها کرده و با گریختنشان، مقابلِ چشمانش حمله‌ور شدند که کاوه با دیدنِ این واکنشِ او و این جای گرفتنِ اتفاقیِ موهایش مقابلِ صورتش، آرام خندید و دستش را بالا برد و با سرِ انگشتانِ اشاره‌اش تارهای رقصان به خاطرِ حرکتِ باد را کنار زده و به شالِ خاکستری رنگِ روی سرش هدیه کرد.

- عجله نکن! بیا!

دستانش را به زانوانش بند کرده و با قدری فشار، از جایش برخاست. مقابلِ طلوع ایستاده و دستش را به سمتش دراز کرده و پیش چشمانش گرفت که طلوع گفت:

- کجا؟

کاوه دستش را اندکی تکان داد.

- بلند شو!

طلوع با تردید، دستش را بالا آورده و انگشتانش، دستِ کاوه را به چنگ کشیدند و با نیرویی که از وجودِ هردویشان به هم رسیده و باهم مخلوط شده بود، از جای برخاست و پس از نگاهِ کوتاهی که حواله‌ی پشتِ سرش و فضای نسبتاً شلوغِ راهروی بیمارستان کرد، به دنبالِ کاوه و با نیم فاصله‌ای پشتِ سرِ او شروع به گام برداشتن نمود.

به ماشین کاوه رسیدند و خودِ او روی صندلیِ راننده و طلوع هم روی صندلیِ شاگرد، جای گرفتند. پس از روشنِ کردنِ ماشین، حرکت را آغاز کرد و از محیطِ بیمارستان خارج شدند.

طلوع از شیشه‌ی کنارش، به منظره‌ای که مدام و به تندی، از پیشِ دیدگانش گذر می‌کرد، چشم دوخت و با تکیه دادنِ آرنجش به پایینِ شیشه، چانه‌اش را روی دستش گذاشت و متفکر به بیرون خیره شد.

- نمی‌خوای بپرسی کجا میریم؟

نفس عمیقی کشید و شانه‌ای بالا انداخت.

- این روزها هیچی جز بابا واسه‌ام مهم نیست!

کاوه لبانش را با زبان تر کرد و سرش را به سمتِ طلوع چرخاند.

- می‌دونی که واسه منم هیچی جز تو مهم نیست؟

@masoo @Aryana @mahdiye11 @melika_sh @MMMahdis @Otayehs @MOBINA.H @mob_ina @Masi.fardi

  • لایک 20
  • تشکر 4
  • سردرگم 1
  • غمگین 10
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت سوم»

تکیه‌ آرنجش به شیشه و سرش به دستش را برداشت و خودش را به پشتیِ مشکی رنگِ صندلی بیشتر فشرد. دست به سینه شده و خیره‌ی روبه‌رو، مقصدی نامشخص را برای دیدن برگزید. با پاهایش کفِ ماشین ضرب گرفت و سعی کرد اضطراب را از وجودش فاصله دهد اما نمی‌دانست که جسمش با چنین تنش‌هایی خو گرفته بود! از شخصیتِ همیشه مضطربِ او، آرامش، خصوصیتی بعید بود! 

مسیرشان عجیب به نظر می‌رسید! نه به خانه‌ی پدری‌اش و نه به خانه‌ی کاوه برخورد می‌کرد و یک راست، راهی جدید را در پیش گرفته بود؛ اما کجا؟ الله اعلم! ابرویی بالا انداخته و نگاهش را به طرفِ کاوه برگرداند و گفت:

- الان کجا داریم میریم؟

کاوه خونسرد، لبخندِ غمگینی بر لب نشاند و برای دور زدنِ میدان، فرمان را تا آخر به سمتِ چپ چرخاند. شیشه‌ی تا نیمه پایین آمده‌اش، قطره‌ای سرد و کوچک را از شکافش عبور داد که به آرامی، هم مسیرِ باد شده و روی گونه‌ی کاوه نشست.

کاوه با حسِ سردیِ قطره روی پوستِ گرمش، چشمانش را قدری بالا کشید و با آسمانِ خاکستری و ابرهای درهم تنیده‌اش که از زورِ فشار، درحالِ له شدن بودند و تمنای رهاسازی داشتند، روبه‌رو شد. هوای امروز، به طرز شگرفی، بر دل‌هایشان حکمرانی می‌کرد!

- دنبالِ راهِ نجات!

با شنیدنِ این حرف، گره‌ی دستانِ طلوع شُل و گره‌ی میانِ ابروانِ کشیده و قهوه‌ای رنگش، کور شدند.

- راهِ نجات؟ کسی می‌تونه کمک کنه؟

کاوه دنده را تعویض کرده و همان دم که مجدد، دست به فرمان می‌شد، چشمانش از آیینه‌ی بالا به دویست و ششِ مشکیِ پشت سرشان که در حرکتی عجیب، سایه به سایه‌شان می‌آمد، گره خورد و سعی کرد بی‌توجه به آن و با تصورِ اینکه از بهرِ یکسان بودنِ مسیرشان این تعقیبِ ناخودآگاه پیش آمده، ذهنش را آرام کند؛ اما واقعیت این بود که در مخیله‌اش نمی‌گنجید تا چه اندازه می‌توانستند درگیرِ مسیرهای همسان شوند!

چشم از شفافیتِ آیینه‌ای که ماشین را از فاصله‌ای نسبتاً دور به او نشان می‌داد گرفت و سعی کرد با پاسخِ طلوع را دادن، مغزش را منحرف و ذهنش را به سمتی دیگر درگیر کرده تا شاید فکر به این تساویِ مشکوک، از سرش پرواز کند.

- همینجاست!

پیش از آنکه طلوع مهلتی برای سخن گفتن یا پرسیدنِ سوالی جدید را داشته باشد، داخلِ کوچه‌ای باریک و باران خورده که بوی نمِ خاک را بلند کرده و به مشامشان می‌رساند، پیچیده و مقابلِ درِ سفید رنگِ خانه‌ای که پلاکِ آبی با شماره‌ی بیست و شش بر بالای آن خودنمایی می‌کرد، ایستاد.

ماشین را خاموش کرده و طلوع متعجب، چشمانش را به اطراف می‌گرداند تا به آشنا بودن یا نبودنِ موقعیتی که در آن حضور داشتند، پی ببرد که کاوه همانطور که قصد داشت درِ سمتِ خودش را باز کند، زیپِ بازِ سوییشرتِ مشکی‌اش را بالا کشید و با عقب گردی که نثارِ تنش کرد، رو به صندلیِ عقب بازگشته و پالتوی قهوه‌ایِ طلوع را که روی صندلی خفته بود، برداشت.

طلوع منتظر، نگاهش کرد که کاوه با چرخشی کوتاه، دوباره تنش را به مقصدِ اولیه‌اش متمایل کرد و پالتو را مقابلِ دیدگانِ طلوع گرفت.

- بپوش، بیرون سرده؛ سرما می‌خوری!

طلوع به آرامی، دست دراز کرده و پالتو را از دستِ کاوه گرفت.

- نمیگی کجاییم؟

کاوه لبانش را با زبان تَر کرد.

- یکی از دوست‌های دورِ بابامه که شنیدم به خاطرِ تصادف، یه جورهایی مرگِ مغزی شده؛ زنش یه دخترِ بیست و چهار ساله و یه پسرِ ده ساله داره. اونجور که فهمیدم خودش راضیه...

سرش را به سمتِ طلوع که انگشتانش پالتو را کمی نرم‌تر به بند کشیده‌ بودند، چرخاند.

- تو هم که راضی‌ای!

طلوع نگاهی به درِ خانه انداخته و همان دم که صدای رعد و برقی مهیب از عمقِ وجودِ آسمان به بیرون جهید، خطاب به کاوه، لب گشود:

- اگه این هم...

کاوه سری به نشانه‌ی اطمینان برایش تکان داده و گفت:

- نگران نباش! این راضیه، قبلی هم راضی بود؛ ولی نمی‌دونم چرا زد زیرش!

درِ ماشین را باز کرده و طلوع را مخاطب قرار داد:

- پالتو رو بپوش بیا!

طلوع آهسته، سری تکان داد و از ماشین که پیاده شد، شروع به تن کردنِ پالتو کرد؛ همزمان گام‌هایش را به سمتِ کاوه برداشت و کاوه هم مقابلِ در ایستاده و زنگِ کوچک و سفیدِ کنارش را با انگشتِ اشاره‌اش می‌فشرد. طلوع کنارش ایستاد و درحالی که به خاطرِ بارش بارانی که لحظه به لحظه، شدت می‌گرفت، خیس شده بودند، سرش را به طرفِ کاوه چرخاند.

- بیمارستان نرفتن؟

کاوه همان لحظه که به صدای قدم‌هایی که پشتِ در برداشته می‌شدند، گوش سپرده بود، گفت:

- تا همین امروز صبح بیمارستان بود؛ به خاطرِ قطع امیدِ دکترها، خودش هم دیگه امیدی نداره.

طلوع دستی به طره موی خیس شده‌اش که روی پیشانی‌اش نشسته بود، کشید و آن را به داخلِ شالش هُل داد.

- چرا از اول نیومدیم اینجا؟

کاوه یک قدم از در فاصله گرفته و با صدای آخرین گامی که به سمتِ در روانه و سپس متوقف شد، منتظر، چشم به در دوخت.

- چون تازه از تصادفش خبردار شدم.

در باز شد و پسربچه‌ای ریز قامت که پُلیورِ طوسی به تن داشت، مقابلشان ظاهر شد. کاوه با دیدنش، لبخند زده و با قدری جلو رفتنش، مقابلِ او زانو زد. پسرک با دیدنش، غنچه‌ی لبانش به لبخندی شکوفا شدند و چشمانِ مشکی و درشتش را به صورتِ کاوه دوخت که کاوه گفت:

- محمد خان چطوره؟ پهلوون می‌خوای بازم از من ببری؟

پسرک خندید.

- دفعه‌ی قبل هم باختی!

کاوه با تاسفی تصنعی، سری به طرفین تکان داد و «نچ»ای کرد. نگاهش را بالا گرفت و به طلوع که او هم با یادآوریِ علاقه‌ی وافرِ کاوه به کودکان، لبخندِ محوی بر لب داشت، دوخت و گفت:

- طلوع بانو! ایشون محمد خان، دوست و رقیبِ سرسختِ بنده توی والیبال هستن که چند باری هم پوزه‌ام رو به خاک مالیده...

سرش را به سمتِ محمد گرفت.

- مگه نه؟

@masoo @Aryana @.Murphy. @melika_sh @MMMahdis @Otayehs @MOBINA.H @mob_ina @Masi.fardi

  • لایک 23
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • سردرگم 2
  • غمگین 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت چهارم»

محمد سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و طلوع با تحسین، به چشمانِ مشکی رنگش نگریست و با اندکی خم شدنش، دستش را جلو برد و مقابلِ محمد که نگه داشت، با همان لبخندِ محو بر روی لبانش، سری رو به شانه کج کرد و گفت:

- من طلوعم محمد خان، خوشبختم یا نه؟

محمد چشمانش را میانِ مردمک‌های خاکستری و دستِ دراز شده‌ی طلوع گرداند و پس از آن، دستِ راستش را بالا آورد و انگشتانِ نسبتاً بلندش را میانِ انگشتانِ کشیده‌ی طلوع قفل کرد و با یکدیگر دست دادند. کاوه که دست در جیب‌های شلوارِ جین و مشکی‌اش فرو برده بود و آن‌ها را نظاره می‌کرد، یک آن با یادآوریِ علتِ حضورشان در آنجا، رو به محمد گفت:

- محمد!

انگشتانِ طلوع از دستِ محمد رها شده و سرِ هردویشان به سوی کاوه چرخید. طلوع کمرِ تا شده‌اش را صاف کرد و همانطور که همانندِ محمد، منتظر، کاوه را می‌نگریست، لبخندش آرام- آرام رنگ باخت و جز ردی محو از خود، روی صورتش نقشی به یادگار نگذاشت.

کاوه با نیم نگاهی به محوطه‌ی داخل، دوباره سرش را به سمتِ محمد گرداند و گفت:

- مادرت خونه‌ست؟

محمد سری تکان داد و رو چرخاند تا با رفتنش به داخل، مادرش را از حضورِ آن دو مطلع سازد که همان دم زنِ مسنی که چادری سفید با گل‌های مشکی بر سر داشت، سرِ راهش سبز شد. زن لب به لبخندی کم جان و غمگین گشوده و چادرش را قدری روی صورتش کشید که کاوه سر تکان داد و گفت:

- سلام خانمِ حبیبی! بد موقع که نیومدیم؟

زن با محبتی با مادرانه، نگاهش را میانِ کاوه و طلوعی که به خاطرِ سوز و سرمای سرسخت و استخوان سوزِ هوا که از تارهای ضخیمِ پالتوی نشسته بر تنش هم عبور کرده، قدری سرما را به وجودش راه داده بودند و به واسطه‌ی همان، دستانش را به دورِ خویش پیچیده، خودش را در آغوش کشیده بود، به گردش درآورد و در انتها، روی کاوه ثابت ماند.

- نه این چه حرفیه؟ ببخشید معطل شدین...

دستش را روی شانه‌ی محمد گذاشته و همزمان با خودش، او را هم به کناری کشید و با دستِ دیگرش که زیرِ پوستینِ نازکِ چادر پنهان بود، به داخل اشاره کرد.

- بیاین داخل، هوا سرده!

طلوع نگاهی به کاوه انداخت و کاوه با دیدنِ نوکِ سرخ شده‌ی بینی‌اش، گامی به سمتش برداشته و دستش را روی کمرش نهاد و همان دم که او را به جلو هدایت می‌کرد، با سرزنشی آشکارا که در لحنِ نگرانش حل شده بود، صدایش را اندکی پایین آورده و دم گوشش گفت:

- گفته بودم یکم بیشتر خودت رو بپوشون!

طلوع گامی به جلو برداشت و سپس، هردو اولین گامشان را به محیطِ باران خورده‌ی حیاط برداشتند.

- چیزی نیست!

کاوه سری متاسف تکان داد و به سکوت بسنده کرد. از کنارِ درختِ خشکیده‌ای که از بهرِ نمایشِ پاییز در انظار، برگ‌هایش را حواله‌ی زمین کرده و دورش را احاطه کرده بودند، گذر کرده و پس از عبور از درِ سفید رنگی دیگر، واردِ راهروی باریکی که منتهی به هالِ خانه می‌شد، شدند. کاوه کفش‌های مشکی‌اش را از پا کند و کناری نهاد.

طلوع با دیدگانی که هر دم از سویی به سوی دیگرِ خانه روانه می‌شدند، خم شد و گره‌ی بندهای کتانیِ طوسی‌اش را باز کرد و با بند کردنِ انگشتِ شستش به پاشنه‌ی کفش، آن را از پا درآورد و کنارِ کفش‌های کاوه قرار داد.

از راهرو عبور کردند و واردِ هالِ کوچکِ خانه شدند. پس از آن، صدای بسته شدنِ به گوششان رسید و با چرخیدنشان به سمتِ صدا، همان زن را دیدند که به سمتشان می‌آمد و همان دم که مقابلشان ایستاد، گفت:

- ببخشید دیر شد! بشینید برم براتون چای بیارم که گرمتون کنه!

کاوه دستِ راستش را بالا آورد و با لبخندی کمرنگ گفت:

- نیازی نیست، ممنون!

زن سخنش را تکرار و با افزودنِ «این چه حرفیه؟»ای آرام، از کنارشان گذر کرد و وارد آشپزخانه شد. کاوه سرش را چرخانده و نگاه به طلوعی که کلافه و درمانده، ایستاده و انتظارِ بیانیه‌ای صادره، از سوی او را می‌کشید، انداخت.

- بیا بریم بشینیم!

طلوع سر تکان داد و هردو به سمتِ مبلِ سه نفره و کرم رنگِ خانه رفتند و روی آن جای گرفتند. طلوع چشمانش را روی صفحه‌ی سیاه و خاموشِ تلویریونِ پیشِ دیدگانش، متمرکز نمود و خطاب به کاوه گفت:

- مطمئنی قبول می‌کنن؟ من دلشوره دارم.

کاوه سرش را به سویش گرداند.

- دلشوره‌ی چی؟ اون می‌دونه ما اصلا برای چی اینجاییم دیگه.

طلوع نگاه از تلویزیون ربود و با نگریستنِ کاوه، دستش بالا آمد و ناخن‌های بلندِ انگشتِ اشاره‌اش را در بندِ تله‌ی دندان‌هایش محبوس کرده و رهِ جویدنشان را در پیش گرفت. اضطراب در اعماقِ جانش لانه کرده بود و همه هم از بهرِ تلاش‌های ناموفقِ پیشینشان بود که هیچ کدام به فرجام نرسیدند!

- کاش همینطوری باشه که تو میگی.

کاوه با آرامش و اطمینان، پلکِ آرامی زد.

- مطمئن باش همینه!

ادامه‌ی بحثشان با خروجِ زن از درگاهِ آشپزخانه، نیمه تمام ماند و بعد از چند ثانیه، پشتِ میزِ مستطیل شکل و چوبیِ میانشان ایستاده و سینیِ نقره‌ای رنگی که دو فنجانِ سفید و حاویِ چای به رویش نشسته و بخارهایشان را به اکسیژنِ اطراف هدیه می‌کردند، روی میز نشاند و خودش روی مبلِ مقابلِ آن دو جای گرفت.

طلوع بینی‌اش را بالا کشید و کاوه با قدری تا کردنِ کمرش، هردو فنجان را از روی میز برداشته و کمرش را که صاف کرد، یک فنجان را مقابلِ طلوع گرفت و دیگری را میانِ انگشتانِ خودش نگه داشت و با زمزمه‌ای آرام، لب به تشکری کوتاه گشود.

- خانمِ حبیبی همونطور که در جریانید...

زن بغضش را فرو فرستاد و سعی کرد چشمانش را از هاله‌ی اشک آلودی که احاطه‌گرشان شده بود، رهایی بخشد.

- می‌دونم!

کاوه سر به زیر افکند و فنجان را میانِ دستانش چرخاند. طلوع مغموم شده و به سختی، جرعه‌ای از محتوای گرمِ درونِ فنجان را از راهِ سد شده‌ی گلویش پایین فرستاد و این غم، نشان دهنده‌ی درکش به خاطرِ از دست دادنِ عزیزترینش بود! با این تفاوت که خودش به دنبالِ نجاتِ جانِ پدرش بود و او هم از بهرِ قطع امیدش، باید قلبِ عزیزش را بیرون می‌کشید و به جانی دیگر، حیاتی دوباره عطا می‌کرد!  

@masoo @Aryana @.Murphy. @melika_sh @MOBINA.H @Otayehs @mob_ina @Masi.fardi @Ghazal @پرتوِماه

  • لایک 19
  • تشکر 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 10
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت پنجم»

زبانش را روی لبانش کشید تا خشکیدگی‌شان را پاک سازد. خم شد و فنجان را روی میز قرار داد. نگاهی به کاوه که چشمانش روی میز متمرکز بودند و گویی در افکارش غوطه‌ور بود، انداخت و وقتی این رودربایستی را از سوی او دید که مانعِ سخن گفتنش می‌شد، دمی عمیق از اکسیژنِ اطرافش گرفت و به ریه‌هایش سپرد. همانطور که انگشتانش را درهم پیچیده و مدام با آن‌ها درگیر بود، صدایش را قدری بلند کرد تا به گوش برسد و بعد، خطاب به زن گفت:

- پدرِ من مشکل قلبی داره که این اواخر...

پیش از آنکه حرفش مجالی برای به پایان رسیدن را داشته باشد، زن میانِ حرفش آمد و با بغض، لب گشود:

- می‌دونم همه‌اش رو! راضی‌ام!

طلوع مردمک‌های خاکستری‌اش را به طرفِ کاوه که پا روی پا انداخته و همچنان در اعماقِ افکارِ ضد و تقیضش دست و پا می‌زد، چرخاند و همزمان با نگریستنش، لبانش را از هم گشود تا سخنی با چرخشِ زبان در مسیرِ دهانش، هم گام با صدایی که از حنجره‌اش خارج می‌شد، به گوش‌ها برسد که در آنی صدای بسته شدنِ در و پس از آن صوتِ نازک و دخترانه‌ای در گوش‌هایش پیچید:

- مامان! کجایی؟ رفته بودم پیش بابا...

واردِ چهارچوبِ درگاهِ راهرو شد و قامتش که میانِ آن جای گرفت، حرفی که خطاب به مادرش قصد داشت تا نقطه‌ی انتهاییِ خویش را طی کند، با دیدنِ طلوع و کاوه به نیمه رسیده و ادامه پیدا نکرد. متعجب و با لبانی که به واسطه‌ی سخن گفتنِ چند ثانیه‌ی پیشش باز شده بودند و حال در همان حالت، به سر می‌بردند، نگاهش را میانِ آن دو که با دیدنش به آرامی، از جای برخاستند، گرداند.

مادرش با شنیدنِ صدای گام‌ها و خودش، همانندِ طلوع و کاوه از جا بلند شده و چادرش را قدری بیشتر روی سرش کشید. هیچ کدام انتظارِ ورودِ او را در این زمان نداشتند؛ منهای طلوع که اصلا او را نمی‌شناخت و شاید تنها چیزی که در فهمش گنجیده بود، نسبتِ مادر و دختریِ آن‌ها بود.

کاوه عجیب به نظر می‌رسید! مدام با پوستِ لبانِ باریکش در جدال بود و گویی قصدِ از میان برداشتنشان را داشت و از سویی دیگر، قلبش بود که نافرمانی می‌کرد و بیش از هر زمانی به سرعتِ کوبشش افزوده بود، چون انتظارِ حضورِ او را نداشت! اصلا چنین زمانی برای ملاقات را تنها به علتِ نبودِ او برگزیده بود و حال از بودنش، سر درنمی‌آورد!

طلوع که جمعِ در سکوت فرو رفته را دید و فکر کرد که تنها به خاطرِ ورودِ متشنج کننده‌ی او، این سکوت اوج کرفته، لب از لب گشود و خیره به دختر، گفت:

- سلام!

دختر کوله‌ی مشکی و قرمز رنگش را که تا نیمه بر دوش انداخته بود، قدری پایین‌تر کشید و ابروانش را با یکدیگر آشتی داد و به آغوشِ یکدیگر دعوت کرد. گامی به سمتشان برداشت و حینی که روی لبانِ صورتی کمرنگش زبان می‌کشید، چشمانِ درشت و مشکی‌اش را ریز کرد و خیره به نگاهِ قهوه‌ای رنگ، کلافه و در عینِ حال شوکه و متعجبِ کاوه پوزخندی زد و سپس، صورتِ گِردش را به سوی طلوع گرداند و گفت:

- علیک! امر؟

طلوع نفس عمیقی کشید و همزمان کاوه با چشمانش، به دختر می‌فهماند که از ساختنِ بحثی جدید پرهیز کند؛ اما زهی خیالِ باطل! او تازه شروع کرده بود!

- راستش ما اومدیم...

دستش را بالا آورد و مانعِ ادامه‌ی خروجِ سخنِ طلوع از دهانش شد. با نهایتِ حرص و عصبانیتی که در ظاهری آرام، روی صورتش از خود رونمایی می‌کرد، مسیرِ گام‌هایش را به سمتِ طلوع متغیر کرد و دستی به موهای خرمایی‌اش که از شالِ حریر و مشکینش گریخته بودند، کشید و آن‌ها به زندانِ اولیه‌شان بازگرداند.

- خوش اومدین! مقدمه چینی برای چیه؟

زن که از وجودِ طوفانیِ دخترش در آن زمان ترسیده بود، آبِ دهانی فرو داد و گام‌هایش را به سوی او برداشت.

- یلدا وایسا...

دخترکِ یلدا نام، سرش را به سمتِ کاوه چرخاند و گفت:

- چیه؟ تیرت به سنگ خورده، اومدی با نامزدت قلبِ بابام رو گدایی کنی؟

طلوع که از این برخوردِ گستاخانه و خشمگینِ یلدا با کاوه تعجب کرده بود، ابرو درهم کشید و با گرداندنِ سرش، مشکوک، کاوه را نگریست که با فوت کردنِ نفسِ سنگینش به بیرون، دستش را میانِ موهای نسبتاً کم پشت و مشکی رنگش می‌کشید. از این حالاتِ مضطربِ او چیزی عایدش نمی‌شد تا قدری به درکش از موقعیتِ اطراف کمک کند!

- بابای من زنده هم نباشه، قلبش رو به هرکی هم بدم به شماها نمیدم! پس جمع کنید کاسه و کوزه‌تون رو!

مادرش کنارش ایستاد و با گرفتنِ بازویش، لب گزید و درحالی که بغضش مرزی تا شکستن نداشت، خطاب به یلدا با صدای آرامی، گفت:

- بس کن دختر، آبرومون رفت!

یلدا با ضرب، بازویش را از حصارِ انگشتانِ مادرش رهایی بخشید و چشم در چشمِ کاوه، خواست دنباله‌ی سخنانش را بگیرد که طلوع به میان آمد و گفت:

- ببخشید، میشه بگین چی شده؟ من که با شما پدر کشتگی‌ای ندارم! اگه هم اینجام فقط به این خاطره که کاوه...

یلدا با سمعِ نامِ کاوه از زبانِ طلوع، پوزخندی زد و در ادامه‌ی حرفِ طلوع، اضافه کرد:

- بله نامزدِ محترمتون گفتن قلبِ پدرِ بنده حراجه و بیاید ببرید؛ ولی متاسفانه باید خدمتتون عارض بشم هیچ احد الناسی حقِ گرفتنِ قلبِ پدرِ من، ازش رو نداره!

طلوع شوکه، چشمانش را میانِ یلدا و کاوه به گردش درآورد که یلدا باز هم رو به کاوه گفت:

- از اینکه یه وقت‌هایی دور از چشمِ من میای با برادرم وقت می‌گذرونی، ممنونم؛ ولی دیگه بودنت دردی رو دوا نمی‌کنه!

کاوه پلک‌ها و دندان‌هایش را روی هم فشرد. نباید طلوع چیزی می‌فهمید؛ نباید!

- این‌ها... یعنی چی؟

یلدا همانطور که به سمتِ اتاقش که در سمتِ چپ و انتهای هال جای گرفته بود، حرکت می‌کرد، خطاب به طلوع گفت:

- یعنی اینکه نامزدت خودش از همه چی خبر داره، از خودش بپرس!

@masoo @Aryana @.Murphy. @melika_sh @Beretta @mob_ina @Masi.fardi @Otayehs @Ghazal @پرتوِماه

  • لایک 16
  • تشکر 1
  • سردرگم 2
  • غمگین 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت ششم»

پای راستش را بالا آورد و به گونه‌ای خمیده، کفِ کفشش را روی لبه‌ی میزِ چوبی و کم ارتفاعِ میانشان گذاشت و با قرار دادنِ آرنجِ دستانش روی زانویش که در جهتی مخالفِ هم نشسته بودند، به دقت، چشم به چشمانِ قهوه‌ای رنگِ درونِ عکس که روی صورتِ خندانِ مردِ درونش، می‌درخشید،  دوخت که به خاطرِ وسعتِ لبخندش، ردیف دندان‌های سفیدش نمایان بودند و مشغولِ کنکاشِ علتِ نگاهِ خندانِ او شد.

هرچه میانِ صورتش جست و جو می‌کرد، چیزی در ذهنش اشتباه درمی‌آمد که به پاسخِ تمامِ معادلاتش پشت پا می‌زد! پشتِ این چهره‌ی آرام و مهربان، نمی‌توانست همدستِ گرگ مخفی شود و هرچه برای ردیابیِ خطایی در وجودِ او به کند و کاو میانِ اجزای صورتش می‌پرداخت، تنها چیزی که می‌فهمید، این بود که او، آنی نمی‌توانست باشد که پا در مقصدِ رسیدن به اهدافش می‌گذاشت.

کلافه، دمی عمیق از هوای اطراف گرفته و با ربودنِ تکیه‌ی پایش از میز و صاف کردنِ کمرش، چشم از عکس گرفت و با دستی بر کمر نشسته و دستی دیگر که به سمتِ صورتش روانه و مشغولِ ماساژ دادنِ چشمانش شده بود، گامی رو به عقب برداشت و زمزمه کرد:

- غیرممکنه تو باشی!

به دست کشیدن روی چشمانش خاتمه داد و همزمان با پایین آوردنِ دستش، سر چرخانده و دوباره نگاهش را روی عکس متمرکز کرد. اگر حتی فرض را بر آن می‌گرفت که صورتش قابلیتِ حملِ حداکثر نیمی از سیرتش را داشت، باید می‌توانست تشخیص دهد؛ اما این چشمان نمی‌توانستند گناهکار باشند!

- هیچیت با اونی که من تصور کردم جور درنمیاد!

بدنش را به سمتِ چپ متمایل کرده و سمتِ آشپزخانه‌ی کوچکِ لانه کرده در آن قسمت از فضا، رفت. با گام نهادن درونش، خود را به یخچالِ سفید رنگ رسانده و با گره کردنِ انگشتانش به دورِ دسته‌ی درِ یخچال که سرد بود و سرمایش، لرزی به جانِ او هم هدیه کرد، آن را به طرفِ خودش کشید. با گشودنش، پیش از آنکه به تفتیش و تفحص در محتویاتِ داخلش بپردازد، بی‌تعلل، دست دراز کرده و بطریِ آب را بیرون کشید.

با چرخاندنِ درِ آبیِ بطری، آن را باز کرده و لبه‌ی آن را به لبانش چسباند تا خنکای آب را به سمتِ دهانش هُل داده و وجودِ گُر گرفته‌اش را قدری خنک کند. با سر کشیدنِ یک نفسِ نیمی از آبِ درونِ بطری، آن را پایین کشید و با بستنِ درش، دوباره به آغوش یخچال بازگرداند.

صدای باز شدنِ ناگهانیِ در که به گوشش رسید، با نفس- نفس زدن‌های کوتاهی که ناشی از سر کشیدنِ بی‌هواگیریِ آب بود، بدنش را به سمتِ صدا چرخاند و با دیدنِ ساحل که همانندِ همیشه بدونِ در زدن خودش را به میان می‌کشید و شاد و سرزنده بود، یک تای ابروانِ قهوه‌ای رنگش را بالا انداخت و دست به سینه، خیره به او که با لبخندی دندان نما، «سلام»ای بلند بالا را به سمتش حواله می‌کرد، گفت:

- این عادتِ در نزدن با میلِ من سازگاری نداره ها!

ساحل به شوخی و با خنده، لب برچید و با حالتی زار و تصنعی، همانطور که خودش را به پشتِ اُپن می‌رساند، گفت:

- اول اینکه جوابِ سلام، علیکه و دوم اینکه مرسی از توصیه‌ی گرانبهات!

پوفی کرد و با کلافگی، میانِ موهای پُر پشت و قهوه‌ای‌اش پنجه کشید. این شور و شعفِ او را درک می‌کرد؛ اما این حجم از انرژی‌ای پایان ناپذیر، در مغزش نمی‌گنجید که چگونه در وجودِ او به غلیان افتاده بود! شاید چون خودش دمدمی مزاج بود و کم پیش می‌آمد که با تکیه بر شوخی‌های گاه و بی‌گاه سخن بگوید، این احساس را داشت!

- تیرداد به خدا هشدار رو بابا برقی میده، نه تو!

لبانش قصد داشتند با کشیده شدن به کنجی، ردِ لبخند را از آنِ صورتش کنند که با اقدامی به موقع، لبخندِ متولد نشده‌اش را پیش از تولد، نابود کرد.

- باز دوباره کلاس‌ امروزت رو پیچوندی؟

ساحل با سمعِ پرسشِ او، بلند خندید و همان دم که خودش را با لبه‌های شالِ صورتی‌اش باد می‌زد، کیفِ چرمِ مشکی‌اش را روی سطحِ صافِ اُپن نهاد و گفت:

- بابا دو جلسه غیبت که کسی رو نکشته! طرف هم آدمِ رو اعصابی هستش که من حوصله‌اش رو ندارم. تازه می‌دونی تیرداد...

پیش از آنکه حرفش تکمیل شود، تیرداد نوکِ دو انگشتِ اشاره و میانیِ دستِ راستش را با چسباندن به یکدیگر، روی شقیقه‌اش قرار و پس از گذرِ نیم ثانیه‌ای از جایشان کند و خطاب به ساحل گفت:

- سرم رفت! آروم‌تر!

ساحل با دیدنِ این رفتارِ جدیِ او، سعی کرد با جمع کردنِ لبانِ رژ خورده و صورتی پررنگش، خنده‌اش را فرو دهد و با بالا دادنِ مردمک‌های عسلی‌اش درونِ قابِ کشیده‌ی چشمانش، همزمان گفت:

- تو همیشه از این پُر حرفیِ من شاکی‌ای! خب نمیشه سایلنت باشیم که.

تیرداد گامی به سمتش برداشت.

- حرف زدن جای خود داره، تو دیگه مرزش رو رد کردی!

ساحل خندید.

- خب حالا توام! می‌زنی توی ذوقِ آدم.

مقابلش ایستاد و کفِ دستانش را روی اُپن نهاد و نگاهی به چشمانِ ساحل انداخت.

- اینکه انقدر یهویی و بی‌خبر اومدی، خبریه! خودت بگو چی!

ساحل با شنیدنِ سخنش، لبخندی گشاده بر چهره نشاند و بشکنی مقابلِ دیدگانِ قهوه‌ایِ تیرداد زد.

-  زدی تو خال!

ابروانِ تیرداد بالا پریدند.

- چطور؟

ساحل سر خم کرد و با قدری بالا آوردنِ کیفش، ضمنِ گشودنِ زیپِ آن، دستش را درونش فرو برده و با برخورد به جسمِ موردِ نظرش، پیروزمندانه، نگاهی به تیرداد انداخت و دستش را از کیفش بیرون کشید و عکسِ مستطیلی‌ای را مقابلِ تیرداد نهاد.

- پیداش کردم!

@masoo @Aryana @.Murphy. @melika_sh @Beretta @mob_ina @Ghazal @Otayehs @MMMahdis  @پرتوِماه

  • لایک 19
  • تشکر 3
  • غمگین 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت هفتم»

مردمک‌های ریز شده‌ی چشمانش را پایین کشید تا به عکسِ جا خوش کرده مقابلش، روی اُپن رسید. نگاهِ کاوشگرانه‌اش تک- تک اجزای درونِ عکس را کاوید و در آخر، روی همان چشمانِ خندانی که بلعکسِ عکسِ قبلی‌ای که دیده بود، دگر خنده‌ای درونشان نمی‌جوشید و لبانِ باریکش که چون خطی صاف روی صورتش نقش کشیده بودند و عجیب به نظر می‌رسیدند، متوقف شد.

دستِ راستش را به سمتِ عکس دراز کرده و با قرار دادنِ سرِ انگشتانِ شست و اشاره‌اش سطحِ نازکِ عکس را گرفت و به آرامی بالا آورد. چشمانش دقیق‌تر روی عکس متمرکز شدند و در نهایت با ابروانی درهم پیچیده، چشم چرخاند و به رخِ لبخند بر لبِ ساحل چشم دوخت. یک تای ابرویش را به مقصدِ پیشانی‌اش روانه کرد و با ایجادِ شکافی میانِ لبانِ باریکش و گذرِ صدایی برای حرف زدنش، خطاب به ساحل با همان صدای بمِ همیشگی‌اش گفت:

- چجوری؟

ساحل لبانش را غنچه کرد و چهره‌ای متفکر به خود گرفت و چشمانش را بالا کشید. دست بالا برد و چند تار از موهای خرمایی رنگش که قصدِ پرده کشیدن مقابلِ دیدگانش را داشتند، به داخلِ شالش هدایت کرد و پس از آن به حالتِ قبل برگشت که تفاوتش با چهره‌ی پیشینش، تنها نمایان شدنِ ردیف دندان‌های سفیدش از بهرِ لبخندِ کش آمده بر روی صورتش بود.

- به سختی! حالا تو به این‌هاش کار نداشته باش؛ ولی تیرداد به نظرم یکی داره توی این قضیه سرکارت می‌ذاره!

این بار هردو ابروی تیرداد مسیرِ پیشانی‌اش را در پیش گرفتند که به سببِ آن، خطی روی سطحِ صافِ پیشانی‌اش کشیده شد. کسی که چنین جسارتی را برای سرکیسه کردنِ او به خرج داده بود، قطع به یقین باید به اخلاقیاتِ تیرداد واقف بوده باشد و از پیش، فکرِ این همه پیگیریِ او و به نتیجه رسیدن یا نرسیدنِ نقشه‌اش را کرده باشد؛ اما تنها یک پیام، تیرداد را وادار کرد تا برای سرک کشیدن در اتفاقاتِ گذشته دست به کار شود!

پیامی که فرستنده‌ی آن فردی مجهول الهویت به نظر می‌رسید که قصدِ رونمایی از خود را نداشت و همین هم همچون مته بر روی اعصابِ تیرداد بود! او از معماها خاطره‌ی خوشی نداشته و علاقه‌ای به باز کردنِ گره‌ها نداشت؛ اما مسئله‌ای که هم اکنون با آن دست و پنجه نرم می‌کرد، به علاقه‌ی او اهمیت نمی‌داد!

- کی همچین جرئتی داشته اون وقت؟

ساحل اندکی خم شده و با نهادنِ آرنجش بر روی اُپن و قرار دادنِ چانه‌اش بر روی کفِ دستش، خیره به تیرداد، نفس عمیقی را از بُنِ جان رهایی بخشید تا قوتِ سخن گفتنش را باز یابد. به خاطرِ حرف زدن‌های بدونِ هواگیری‌اش، نفس کم آورده بود و حس می‌کرد اکسیژن هم به مقدارِ کافی محیطِ پیرامونش را احاطه نکرده است.

- نمی‌دونم؛ اصلا نمی‌دونم طرف چه هدفی داشته یا قصدش چی بوده ولی...

لبانش را با زبان تر کرد.

- ولی هرکی بوده، خواسته باهات بازی کنه؛ حالا چرا؟ الله اعلم!

تیرداد خواست لب به سخن بگشاید که همان دم صدای زنگِ موبایلش که در گوشه‌ای‌ترین نقطه‌ی محوطه‌ی خانه قرار داشت، به گوش رسید. پیش از آنکه پاسخی به ساحل بدهد، عکس را روی اُپن رها کرده و با دور زدنش، از آشپزخانه خارج شد. قدم نهادن روی سطحِ چوبیِ خانه، گه گاه صداهایی ناهنجار ایجاد می‌کرد که هرچند به مذاقِ گوش‌هایش خوش نمی‌آمدند، اما چاره‌ای هم برای دفعشان وجود نداشت.

به موبایل رسید و آن را که روی کاناپه‌‌ی مشکی رنگ نشسته بود و مدام زنگ می‌خورد، برداشت و با دیدنِ نامِ جواد که روی صفحه می‌درخشید، اخم کرد و با کشیدنِ انگشتِ شستش روی صفحه‌ی موبایل و فلش سبز، تماس را وصل کرد و موبایل را که به گوشش چسباند، پیش از آنکه با سخنی پُلِ ارتباطیِ میانشان را بنا کند، صدای دردمند و لحنِ عاجز و ملتمسِ جواد، گوش‌هایش را پُر کرد:

- آقا... آقا غلط کردم! به زن و بچه‌ام رحم کنید! نمی‌خواستم اینجوری شه، به والله که نمی‌خواستم...

تیرداد مشکوک و متعجب از این تماسِ ناگهانیِ او و صدا و لحنِ وحشت زده‌اش با جدیت گفت:

- آروم باش بگو ببینم چی شده!

جواد با ترس، آبِ دهانی پُر صدا فرو داد که صدایش از گوش‌های تیزِ تیرداد دور نماند. وقتی این چنین با او تماس گرفته و التماسِ دنیا را کرده و قسمِ پیر و پیغمبر را در پیش گرفته، نشان از آن است که به اشتباه، موقعیتی را برای عصبی کردنِ تیرداد فراهم آورده و این هم برایش ترسناک بود؛ چون تیرداد نفوذِ زیادی در کارهای اصلی‌شان و به خصوص، ذهن و افکارِ خسرو را داشت!

- تصادف... تصادف کردن! یهو من رو دید...

تیرداد با حرص لبانش را روی هم فشرد. دستش را بالا آورد و محکم به پیشانی‌اش کوبید که صدای برخوردشان، همچون تیری رها یافته از چله‌ی کمان، به گوش‌های ساحل اصابت کرد و باعث شد تا متعجب، سرش را به سمتِ تیرداد بچرخاند.

- شد یه بار گند نزنی جواد؟ الان کجان؟ درست بگو ببینم!

جواد نفسِ عمیقی کشید و ردِ نگاهِ تیرداد که چرخید و چرخید، به سوئیچِ ماشینش روی همان کاناپه رسید. کمر تا کرده و دست دراز کرد تا بالاخره انگشتانش با سردیِ سوئیچ برخورد کردند و با چنگ کشیدنش، آن را به دست گرفته و مسیرش را سوی درِ ورودی و خروجی کج کرد که ساحل هم با دیدنِ این عکس العملِ او، تمامِ بدنش را به سمتِ او متمایل کرده و همان دم که به دنبالش گام برمی‌داشت، با صدای نسبتاً بلندی خطاب به تیرداد، ادا نمود:

-  تیرداد! کجا میری؟

تیرداد همانطور که در را باز کرده و پله‌های چوبیِ رو به پایین را پشتِ سر می‌گذاشت، بی‌آنکه جوابِ ساحل را بدهد، خطاب به جواد گفت:

- جواد جون بِکَن! کجایی تو؟ اون‌ها کجان؟

جواد با صدایی گرفته، گفت:

- به خدا تقصیرِ من نبود! پسره خودش پیچید توی جاده خاکی و بعدش هم...

تیرداد عصبی، میانِ حرفش آمد و همان لحظه که قفلِ درهای ماشین را باز می‌کرد، خطاب به او گفت:

- جواد یک کلام! آدرس رو بگو!

@masoo @Aryana @.Murphy. @melika_sh @Beretta @-ashob- @Otayehs @MMMahdis @Ghazal @پرتوِماه @Gh.aꨄ︎

  • لایک 17
  • تشکر 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت هشتم»

***

با نشستنِ بوی لنتِ سوخته و دودی پراکنده در هوا روی پره‌های بینی‌اش، صورتش ناخودآگاه درهم شد و به سختی، پلک‌‌های سنگینش را از هم گشود و با دیدِ تاری که هر دم به جای ساختنِ وضوحی برای بهتر دیدنش، تار و تارتر می‌شد، سرِ دردناکش را که به سمتِ شانه‌ی چپش خم شده و حس می‌کرد چون وزنه‌ای سنگین به جسمش متصل شده را به سختی تکانی داد و با لبانی که به خاطرِ درد، روی هم فشرده می‌شدند، به زحمت سرش را صاف کرد.

نفسی گرفت و چندین بار پلک‌هایش را مهمانِ آغوشِ یکدیگر کرده و پس از آن، جدا ساخت تا در آخر موفق شد بر دیدِ تارش چیره شود و مسیرِ نگاهش هموار شد. نگاهی گنگ و خالی از درکِ محیطِ پیرامونش، به اطراف انداخته و حینی که قفسه‌ی سینه‌اش به تندی می‌جنبید و بالا پایین می‌شد، دستِ خشک شده‌اش را بالا آورد و به شقیقه‌ی دردناکش بند کرد.

سرش را به سمتِ چپ چرخاند و با دیدنِ طلوع که سرش همانندِ خودش به سمتِ شانه کشیده شده بود، صورتِ جمع شده‌اش به آرامی،  از هم باز شده و با تمامِ زحمتی که قدرتِ خرج کردنش را داشت، تنش را به سمتِ او متمایل کرد که با چنبره زدنِ درد همچون ماری به دورِ پهلویش، خواست بدنش را وادار به عقب نشینی کند؛ اما جسمِ بی‌هوش و پلک‌های بسته‌ی طلوع که در نظرش پدیدار می‌شدند، نیرویی را به وجودش عطا کرده و او را همانگونه به سمتِ طلوع می‌کشیدند.

آبِ دهانش را از گلوی خشکش پایین راند که با سوزشش مواجه شد و سعی کرد با روی هم فشردنِ لبانِ خشکیده‌اش و از سوی دیگر محبوس کردنِ تنفسش که اکسیژن را به ریه‌هایش روانه کرده بودند، باری دیگر تلاشش را از بهرِ رسیدن به طلوع امتحان کند.

دستش را جلو برد و سرِ انگشتانش که روی گونه‌ی سردِ طلوع نشستند، به یکباره نفسِ حبس شده‌اش را با فشاری از عمقِ جان، آزاد ساخت. مضطرب و درحالی که قلبش درونِ سینه بی‌تابی می‌کرد و با آخرین توانش، می‌کوبید، صدای ته نشین شده در حنجره‌اش را بالا کشید:

- طلوع!

پاسخی نگرفت و با بی‌حرکتی از سوی او مواجه شد. بی‌توجه به تنِ خسته و دردمندش که فریادِ عطشی برای استراحت و رفعِ خستگی را سر می‌داد، جسمش را بیشتر به سمتِ طلوع کشید و با کنار زدنِ موهای قهوه‌ای رنگش که با غفلتِ شالِ خاکستری‌اش، موقعیت را برای فرار مناسب دیده و خودشان را روی صورتش رها کرده بودند، نگاهی به خطِ زخمی که روی پیشانی‌اش خط انداخته و خونی که از آن بیرون جهیده و پوستِ مهتابیِ صورتش را گلگون کرده بود، انداخت و ابروانِ مشکی‌اش یکدیگر را سخت، در آغوش کشیدند.

- طلوع بلند شو!

باز هم بی‌جواب ماند. کمی به مغزِ خسته‌اش فشار آورد تا رد پای اتفاقاتِ پیش آمده را در سرش بنشاند. با یادآوریِ دعوایی که از ابتدای راه تمامِ دیالوگ‌های میانشان را در بر گرفته بود و درنهایت همان ماشینی که نسبت به تعقیبش مشکوک بود، گویی سطلی مالامال از آبِ سرد را بر سرش خالی کردند!

حس می‌کرد تمامِ اجزای بدنش خشک و کرخت شده و نیروی حرکت دادنشان از ناحیه‌ی توانش خارج بود؛ چرا که هرچه بیشتر برای تحرکشان تلاش می‌کرد تنها دامنه‌ی دردِ شعله‌ور شده در وجودش را گسترده‌تر می‌کرد. به سختی و با هزار عجز و التماس، پای راستش را به آرامی، تکان داد و به دردی که تا مغزِ استخوانش را خاکستر کرد، توجه‌ای نشان نداد.

دندان به هم سابید و دستش را به سوی دستگیره‌ی در دراز کرد و با اصابتِ انگشتانش به سردیِ دستگیره، در را باز کرد و خودش را به سمتِ خروجی‌اش راند. به سختی و با زحمتِ فراوان، از جای برخاست و از ماشین پیاده شد. 

درونِ پاهایش ضعفی شدید را به وفور احساس می‌کرد و همین هم بانیِ آزارش شده بود. دستش را به کاپوتِ به خاک نشسته‌ی ماشین گرفت و نگاهی به بدنه‌ی مچاله شده و ضرب دیده‌اش کرد. بی‌اهمیت به آن، پای چپش را بلند کرد و همین که روی تنِ زمین نشاند، دردی شدید تمامِ تنش را محاصره کرد و باعث شد تا لب گزیده و این بار هردو دستش را برای سر پا ماندن به کاپوتِ ماشین بند کند.

لنگ لنگان، ماشین را دور زده و خود را به درِ شاگرد رساند. با باز کردنِ درش، دست جلو برد و به آرامی، دستش را روی صورتِ طلوع گذاشت و سرِ کج شده‌اش را آهسته، سوی خودش برگرداند.

- طلوع بیدار شو! صدام رو می‌شنوی؟

چند ضربه‌ی آرام به صورتش زد تا طلوع هوشیاری‌اش را باز یابد. با لرزیدنِ پلک‌های طلوع، نورِ خاموش شده‌ی امید در اعماق قلبش به روشنایی گرایید و لبخندی کمرنگ، لبانِ خشکش را به بازی گرفت و نمایشِ اجزای صورتش را تغییر داد.

طلوع چاکی با قطرِ کم را آهسته- آهسته میانِ پلک‌هایش ایجاد کرد. دیدِ تار و پلک‌های سنگینش، خواستند دوباره او را به دنیای سیاهی بسپارند که با حرکتِ نوازش‌گونه‌ی دستِ کاوه روی صورتش، مجدد به واقعیت روی آورد و پیش از روی هم قرار گرفتنِ مژه‌هایش، آن‌ها را از هم گشود.

چشمانش که تار می‌دیدند، با گذرِ اندک ثانیه‌ای، وضوحِ خود را یافتند و او توانست تصویرِ نگرانِ کاوه را که میانِ گردیِ مردمک‌هایش نقش بسته بود، ببیند و اولین چیزی که توجه‌اش را جلب کرد، زخم کوچکِ نقش بسته روی پیشانی و بالای ابروی سمتِ راستِ کاوه بود.

لبانِ بی‌رنگش از هم فاصله گرفتند و حینی که ریه‌هایش را به مکیدنِ هوا دعوت می‌کرد، صدای گرفته‌اش که نایی برای بالا آمدن نداشت را دشوار، بالا آورد:

- کا... کاوه!

کاوه با شنیدنِ صدایش، لبخندش رنگ گرفت  و با چشمانی که از سرِ شوق برق می‌زدند، خیره به طلوع گفت:

- جانم؟ خوبی؟ جاییت درد می‌کنه؟

طلوع دستش را بالا آورد و به سرش گرفت. حس می‌کرد جسمی در سرش ایستاده و قصدِ نصف کردنش را دارد؛ دردش همانقدر زیاد و طاقت‌ فرسا بود! چشمانش را به اطراف چرخاند و بوی دود که به مشامش خورد، ابرو درهم کشید و سرفه‌ای کوتاه از گلویش بیرون جهید.

- ما... کجاییم کاوه؟

کاوه هم چشمانش را به اطراف گرداند.

- منم نمی‌دونم!

@masoo @Aryana @.Murphy. @melika_sh @Beretta @-ashob- @MMMahdis @Otayehs @پرتوِماه @Ghazal @Gh.aꨄ︎

  • لایک 14
  • تشکر 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت نهم»

طلوع دستش را از سرش پایین کشید و با قدری تلاش که از ته مانده نیرویش بهره می‌برد، پای راستش را بلند کرد و با بیرون آوردنش، آرام، کفِ کتانیِ طوسی‌اش را روی بدنِ به خاک نشسته‌ی زمین فرود آورد. کفِ دستانش را روی صندلی گذاشت و با اندک فشاری، آهسته خودش را از روی آن بلند کرد و لب به دندان گرفت.

با بلند شدنش از روی صندلی و خروجش از ماشین، دستش را به سقفِ آن گرفته و با چرخاندنِ دیدگانش، نگاهش را به آسمانِ تیره‌ای که نوای بارانی دوباره را می‌نواخت، سپرد. با در آغوش گرفتنِ خودش، سعی کرد به واسطه‌ی نزدیکیِ اعضای بدنش به یکدیگر، سرما را از وجودش فراری دهد و به نوازشِ بازوانش توسطِ انگشتانِ کشیده‌اش پرداخت. در آنی، چشمش به تک درختِ تنومندی که از سمتِ راست، کنارِ درِ عقبِ ماشین جای گرفته بود، گره خورد و به یاد آورد که چند ثانیه پیش از تصادف، برخوردی از روبه‌روی ماشین با آن داشتند.

کاوه که پشتِ سرِ او ایستاده بود، لنگان، قدمی به سمتِ صندلیِ شاگردِ ماشین برداشت و خارج از آن، درحالی که نگاهش طلوع را تعقیب می‌کرد تا مبادا به عقب بچرخد، دستش را به سوی داشبورد دراز کرد و با باز کردنش، همزمان که کاغذهای پراکنده درونش را به سویی می‌راند، با برخوردِ انگشتانِ یخ کرده و بی‌حسش به بدنه‌ی سختِ جسمی، ثانیه‌ای از طلوع غافل شد.

با به دست گرفتنِ جسمِ مورد نظرش، با نگاهی اجمالی آن را کاوید و درنهایت دستش را به پشت سر رسانده و درونِ جیبِ پشتیِ شلوارش پناه داد. سوییشرتِ مشکی‌اش را اندکی پایین‌تر کشید تا هیچ ردی، حتی محو هم از آن باقی نماند. اینجا بوی خطر را احساس می‌کرد.

با چرخیدنِ طلوع به سمتش، بی‌آنکه شوکه شود یا رنگِ نگاهش را تغییر دهد، دستش را به درِ شاگرد گرفت و آن را محکم، بست. طلوع خیره به چشمانش، تای ابرویی بالا انداخت و گفت:

- چرا نمیای کاوه؟

کاوه لبخندی محو روی صورتش نشاند و دستش را دوباره روی کاپوت قرار داد تا لنگ زدن‌هایش از بهرِ آسیب دیدگیِ پایش، بانیِ پروازش به سوی آغوش بازِ زمین نشود.

- دارم میام!

طلوع که این کم توانیِ او در حرکت را دید و بو برد که صدمه دیده است، قدم‌های رو به جلو برداشته‌اش را به عقب بازگرداند و با نگاهی به سر تا پای کاوه و چشمانی که در انتها مسیرشان روی پای چپِ او متوقف شد، لب از لب گشود:

- پات...

پیش از آنکه حرفش تکمیل شود، کاوه بی‌توجه به دردِ فراگیر در تنش، سری با آرامش تکان داد و با اطمینان، پلکِ کوتاهی زد.

- خوبم عزیزم!

طلوع ناچارا، سری تکان داد و چیزی نگفت. سرش گاهی گیج می‌رفت و ثانیه‌ای پیش چشمانش سیاهی لانه می‌کرد؛ اما خودش را به خودداری و درونگرایی دعوت و به سکوت بسنده کرد. چشمانش را چپ و راست گرداند و همان دم که هم گام با کاوه جلو می‌رفت، گفت:

- می‌دونی کجا باید بریم یا اصلا...

کاوه نگاهی به روبه‌رو انداخت و ریه‌هایش برای میزبانی از تنفسی عمیق، آماده کرد.

- خطِ این مسیر رو می‌گیریم، بالاخره به یه جایی می‌رسه...

چشم در برهوتِ اطرافش که جز جاده‌ای خالی و سکوتی مرگبار، چیزی را به دوش نمی‌کشید، چرخاند و ادامه داد:

- بعید می‌دونم کسی هم از این طرف‌ها رد شه!

طلوع که گویی دعوای بالا گرفته میانشان را فراموش کرده بود، با اضطرابِ وافری که در میانِ لحنش هویدا بود، شالش را روی سرش مرتب کرد و گفت:

- کاش می‌شد برسیم به بابا، دلم شور می‌زنه همه‌اش!

کاوه سرش را به سمتِ طلوع برگرداند. لبخندی تصنعی برای ساختنِ آرامشی برایش، روی لبانِ باریکش نقش بست.

- بیا به چیزهای خوب فکر کنیم، هوم؟ خاطره‌های خوب و...

با به یاد آوردنِ خاطره‌ای، لبخندش رنگ گرفته و همانطور که قدم‌های لنگانش را به مقصدی نامعلوم، جلو می‌برد و طلوع هم به دنبالش می‌آمد، گفت:

- مثلا اولین باری که دیدمت!

طلوع لبخندی نمکین روی صورتش نقاشی کرد و با کج کردنِ سرش، گفت:

- چجوری بود؟

کاوه با دیدنِ این حرکتِ او خندید.

- فضای باز و سیزده‌بدرِ پارسال و... یادته؟ آخ آخ! اون موقع که همه گرمِ بگو و بخند بودن، من داشتم با دوربین عکاسیم اون ورها چرخ- چرخ می‌زدم که دیدم یه خانمِ هنرمندی نشسته روی یه تخته سنگ و داره منظره‌ی اطراف رو طراحی می‌کنه.

قطره‌ی کوچکی از باران، سردی‌اش را روی پیشانی‌اش نشاند و به رقصیدن روی پوستش تا پایین آمدنش، مشغول شد. از کنارِ درختِ خشکیده‌ای عبور کردند و او با حسِ خوبی که از پردازشِ دوباره‌ی خاطره‌ی اولین دیدارش با طلوع به چنگ آورده بود، دنباله‌ رویِ سخنش شد:

- یه قدم اومدم جلو، گفتم چقدر چشم‌هاش قشنگه! یه قدمِ دیگه برداشتم، گفتم چقدر شیرین می‌خنده؛ قدمِ بعدی رو برداشتم و گفتم خودش چقدر خوشگله؛ ولی...

طلوع ابروانش را بالا انداخت.

- ولی...

لبخندِ کاوه اندکی محو شد.

- ولی قدمِ بعدی رو اومدم عقب!

طلوع متعجب، چشمانش را درشت کرد و کاوه را نگریست. کاوه سرش را به سمتش چرخاند و با دیدنِ مردمک‌های گشاد شده‌ی چشمانش، گفت:

- می‌دونی چرا؟

طلوع متفکر، لبانش را با زبان تَر کرد.

- چرا؟

کاوه خیره‌ی بارانی که نم- نم باریدن گرفته و دانه‌های بلورین و شفافی که بر خلافِ ریز جثه بودنشان، سرمای سنگین عجیبی را با خود حمل می‌کردند، لب به سخن گشود:

- چون فهمیدم دو قدمِ دیگه برای دیوونه‌ی تو شدن کافیه!

طلوع لبخندی زد.

- کنار کشیدی؟

کاوه دستش را بالا آورد و میانِ موهای مشکی رنگ و آشفته‌اش پنجه کشید.

- می‌دونی طلوع، همون موقع برگشتم گفتم بی‌خیالِ عقل و منطق!

تصویرِ همان روز، پیش چشمانش پدید آمد و حالِ دگرگونش را بهتر کرد.

- با اومدنت عقلم رو کشتی و قلبم رو زنده کردی! اگه این معجزه نیست، پس چیه؟

@masoo @Aryana @.Murphy. @melika_sh @Otayehs @Beretta @-ashob- @MMMahdis @Ghazal @Gh.aꨄ︎ @پرتوِماه

  • لایک 11
  • تشکر 3
  • هاها 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت دهم»

معجزه بود؟ برای اویی که پس از چند سال به رابطه‌ای موفق دست یافته بود، قطع به یقین ورودِ طلوع و به دست آوردنش، حمل بر معجزه‌ای آشکارا بود؛ اما تقدیرشان هنگامِ نگارشِ این روایت، روی کلمه‌ی «عشق» که میانِ نام‌هایشان آرمیده بود، خط خوردگیِ بزرگی را نشاند!

کاوه نه، اما رنگِ نگاهِ طلوع با شنیدنِ این ابرازِ عشقِ او ثانیه‌ای غم انگیز شد و صورتِ درهم رفته‌اش، نشان از غرق شدن میانِ افکارش را می‌داد.

توقفِ ناگهانی‌اش را در راه، کاوه ابتدا متوجه نشد؛ اما پس از اینکه به نیتِ سخنی دوباره، سرش را به سمتِ طلوع برگرداند و درنهایت با عدمِ حضورش مواجه شد، ابرو درهم کشید و او هم با حداکثر پنج قدم فاصله از طلوع، در جایش ایستاد و سرش را چرخاند.

با دیدنِ چهره‌ی متفکرِ طلوع، ابتدا استرسی آنی نصیبش شد که بانی‌اش نگرانی از این بود که طلوع به جسمِ درونِ جیبش پی برده باشد و همین هم آزارش می‌داد. مِن بابِ امنیتِ بیشتر، دستانش را به لبه‌ی انتهاییِ سوییشرتش بند کرد و باز هم آن را قدری پایین کشید.

شاید اگر پای فهمیدن در میان بود این حرکتِ او نوشدارو بعد از مرگِ سهراب به حساب می‌آمد، اما با این حال،  ده درصدِ احتمالاتش را به خوش شانسی اختصاص داد و باز هم رهِ پنهانکاری را در پیش گرفت و با چشمانی ریز شده که لبالب از تعجب به نظر می‌رسیدند، خطاب به طلوع گفت:

- طلوع چرا وایسادی؟

طلوع که با شنیدنِ صدای نسبتاً بلندِ کاوه، رشته‌ی افکارش از بیخ و بُن پاره شده بود، نگاه از نقطه‌ی نامعلومی که خیره به آن، در ذهنش به جدلی سخت با افکارِ سیاه و سفیدش مشغول بود، گرفت و چشمانش را سمتِ کاوه بازگرداند.

- چیزی گفتی؟

کاوه یک تای ابروی پُر پشتِ مشکی‌اش را بالا راند و تنش را به عقب متمایل کرد و لنگان، قدم‌هایش را سوی طلوع برداشت.

- حالت خوبه؟ چرا یهو رفتی توی فکر؟

می‌دانست که اگر آنچه در قلبش فوران می‌کرد را بر زبان می‌آورد، بدترین لطمه را به مردی که تا چند دقیقه‌ی پیش دم از عشقِ آتشینش به او می‌زد، وارد می‌کرد. می‌دانست؛ اما ندایی جیغ مانند در سرش فریاد می‌زد که «چرا دوستش نداری؟»

خودش هم نمی‌فهمید! کاوه مردی ایده‌آل از همه لحاظ به نظر می‌رسید؛ اما عمقِ مشکل جایی رو نمایان می‌شد که هرگاه قصد داشت خودش را به دوست داشتنِ او وادار کند، شکست خورده‌تر از قبل، میدانِ نبردِ قلبش را ترک می‌کرد!

- چیزی نیست!

روی از کاوه گرداند و خواست مسیرش را ادامه دهد که با پیچیده شدنِ سرمای انگشتانِ کاوه که از بهرِ سردیِ هوا دمایشان به زیرِ صفر درجه متغیر شده بود، دورِ مچِ ظریفِ دستش، پیش از آنکه گامِ نیمه برداشته‌اش را تکمیل کند، در جا ماند و کاوه مشکوک، گفت:

- چی شده طلوع؟

طلوع لبانش را روی هم فشرد و نفسِ عمیقی را از پلِ ارتباطیِ بینی به ریه‌هایش کشید.

- چیزی نیست یکم... یکم فکرم مشغولِ باباست!

کاوه دستش را رها کرد و جایگاهش را که کنارِ طلوع بود، تغییر داده و مقابلش ایستاد. دستش را بالا آورد و با گرفتنِ چانه‌ی طلوع میانِ انگشتانِ شست و اشاره‌اش و از سوی دیگر بالا آوردنِ صورتش، حینی که بو برده بود طلوع از نگاه کردن به او خودداری می‌کند، لبخند کمرنگی زد.

- وقتی دروغ میگی مردمک‌های چشم‌هات می‌لرزه.

طلوع بالاخره تسلیم شد و با کشیده شدنِ نگاهش به بالا، چشمانش در چشمانِ کاوه قفل شد و او ادامه داد:

- نمی‌دونم چی ناراحتت کرده یا حتی...

طلوع دستِ کاوه را به آرامی، از روی چانه‌اش پس زد.

- چیزی نیست؛  میگم که، به خاطرِ حالِ باباست!

کاوه لب باز کرد تا حرفی بزند که با شنیدنِ صدای حرکتِ لاستیک‌هایی از مسیری تقریبا دور و سمت و سوی جاده، سر چرخاند و طلوع هم سرش را به سمتِ صدا کج کرد و گفت:

- کسی داره میاد این ورها؟

کاوه متعجب، شانه‌ای بالا انداخت و پس از آن دوباره چرخید تا به سمتِ جاده برگشت. ماشین کمی نزدیک تر شد و واضح‌تر به چشم می‌آمد. با ابروانی درهم تنیده، نگاهش را از بدنه‌ی مشکی رنگِ تویوتایی که در مسیرِ جاده حرکت می‌کرد، پایین کشیده و به خطِ بزرگ و آشنایی روی بدنه‌ی آن که همان شکل را داشت و ذره‌ای عوض نشده بود، رسید. قلبش کوبشی سریع را از سر گرفت و سرعتِ ماشین که برای جلو آمدن در مسیرِ جاده و به سمتِ آن‌ها بیشتر شد، گرهِ میانِ ابروانش به آرامی، از هم باز شد.

رنگ از رُخش دوید و با متواری شدنش، بی‌آنکه چشم از ماشینی که هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می‌شد، بگیرد، دستِ طلوع را میانِ دستش حبس و اولین جمله‌ای که از مغزش فرار کرد و به زبانش رسید را ادا کرد:

- تا جایی که می‌تونی سریع بدو طلوع!

بعد هم با برگرشتنش، پیش از آنکه به طلوع مهلتی برای اعتراض یا پرسش بدهد، سعی کرد با پاهای دردآلودش که صورتش را مچاله کرده بود، قدم‌های تند بردارد و همزمان طلوع را هم با خودش می‌کشید که صدا و لحنِ آمیخته به نگرانی و تعجبِ طلوع از پرده‌ی گوشش عبور کرد:

- چی شده کاوه؟ چرا اینجوری می‌کنی؟

کاوه نگاهی به عقب انداخت و تنها به گام‌های بلند و تندش که مقصدی بی‌نام و نشان را نشانه گرفته بودند، بسنده کرد. نفس- نفس می‌زد و دردِ پایش وجودش را تا مرزِ انحطاط کشانده بود؛ اما در آن لحظه توقف به هیچ وجه جایز نبود!

- بدو طلوع، بدو!

طلوع که هیچ از این اضطرابِ او سر درنمی‌آورد، تنها پشتِ سرش کشیده می‌شد که یک آن با دردی که از رگ‌های پایش گذر کرد و به تمامِ وجودش رسید، دوام نیاورد و در آنی، زانوانش تا شدند و سوی زمین روانه شد.

@masoo @Aryana @.Murphy. @melika_sh @Beretta @Otayehs @-ashob- @MMMahdis @Gh.aꨄ︎ @پرتوِماه @Ghazal

  • لایک 13
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت یازدهم»

همزمان که دستی به پالتوی طوسی رنگِ نشسته بر تنش می‌کشید، از پشتِ درختی که کنارِ ماشینِ کاوه کنارش جای گرفته بود، نیم چهره‌ای جلو برد تا قابلیتِ دیدش به صحنه را از دست ندهد.

کفِ دستِ راستش را روی تنه‌ی زبرِ درخت که گویی تیزی‌های ریزی هم بر بدن داشت، قرار داد و نگاهش را به هول و ولای کاوه برای فرار و طلوعِ متعجبی که همواره پشت سرش کشیده می‌شد، دوخت.

دستِ دیگرش را بالا آورد و با انگشتانِ بلندش میانِ موهای قهوه‌ای‌ و صافش پنجه کشید و همان دم که کاوه و طلوع را محو از نقطه‌ی دیدش، دید، نیشخندی بر لبانِ باریکش نشست. تای ابروی قهوه‌ای‌اش را بالا انداخت و با تُنِ صدایی آرام، گفت:

- کاوه آریا، پسرِ اسماعیلِ آریا، بیست و شش ساله و عکاس!

مکثی کرد و باز هم خیره به جای خالی‌شان، شانه‌اش را به تنه‌ی درخت تکیه داد و پیِ حرفش را گرفت:

- داری رو دست می‌خوری! پات حداقلش تا پنج متر بالاتر، بیشتر دووم نمیاره و زمین خوردنت، فرارت رو نیمه تموم می‌ذاره!

دو ابرویش را بالا انداخت و با ربودنِ تکیه‌اش از تنه‌ی درخت، شانه‌ای به بالا هدایت کرد و با لحنی مرموزانه، ادامه داد:

- یک هیچ به نفعِ من، با این تفاوت که گل به خودی زدی.

دست درونِ جیبِ شلوارِ جین و آبی رنگش فرو برد و موبایلش را بیرون آورد. همان دم که یک دستش را به صورتِ استخوانی‌اش می‌کشید، با دستِ دیگرش که موبایل را میانِ انگشتانش نشانده بود، مشغولِ شماره‌گیری شد.

موبایل را بالا برد و روی گوشش قرار داد. به بوق‌های متعدد و بلندی که به گونه‌ای نسبتا کشیده، در گوش‌هایش می‌پیچیدند، گوش سپرد.

چشمانش را روی ماشینی که انتظارِ حضورش را در آن زمان داشت، متمرکز کرد و با شنیدنِ هشتمین بوق و درنهایت اتصالِ تماس که با ورودِ صدای مردانه و پُر از خشی به گوشش، همراه شد، گفت:

-  از اینجا دور شید!

صدا و لحنِ متعجبِ مردی که پشتِ فرمان نشسته و در صددِ پیاده شدن بود، به گوشش خورد و اینکه با شنیدنِ صدایش پیش از باز کردنِ درِ سمتِ راننده متوقف شد، از دیدگانش دور نماند.

- چرا؟

تیرداد موبایل از گوشش پایین آورد و مقابلِ صورتش که گرفت، به جمله‌ای خبری و کوتاه،  بسنده کرد:

- چون من میگم!

تماس را قطع کرد و موبایل را به جیبش بازگرداند. انتظارِ رفتنشان را می‌کشید و در آخر، دید که راننده پس از بگیر و ببند و جدل با دو نفر از افرادی که درونِ ماشین حضور داشتند، دوباره حرکتش را از سر گرفته و کمی بعد، تنها ردِ غباری که از حرکت ماشین به جا مانده بود، در هوا پراکنده و در نهایت محو شد.

با انگشتانِ شست و اشاره‌اش، پیشانی‌اش را ماساژ داد و با بیرون فرستادنِ محکمِ تنفسِ عمیقش، بی‌حوصله و کلافه، زیر لب زمزمه کرد:

- کارهات هیچوقت برنامه نداره خسرو؛ هیچوقت!

ماشین را از عقب دور زد و خودش را به صندلیِ شاگرد رساند. درش را باز کرد و روی صندلیِ شاگرد و پشت به صندلیِ راننده که نشست، عطرِ گلِ رز در بینی‌اش پیچید و مشامش را به بازی گرفت. دستش را به سمتِ داشبورد دراز کرده و با باز کردنش، میانِ کاغذهای پراکنده درونش، به دنبالِ ردی برای راهیابی به آنچه که می‌خواست، بود؛ اما چیزی عایدش نشد.

می‌دانست به طورِ قطع چیزی که به واسطه‌اش درحالِ زیر و رو کردنِ داشبورد بود را پیدا نخواهد کرد؛ چون همانقدر که او باهوش بود، کاوه محتاط بود و با فکر عمل می‌کرد. لبخندی مرموز بر لب نشاند.

- باید حواسم رو جمع کنم که تو و احتیاطت یه قدم از من جلوتر هستید، پس یک- یک، برابر!

همین که قصدِ خارج کردنِ دستش را داشت، به ناگاه، عکسی توجه‌اش را جلب کرد. ابرو درهم کشید و مردمک‌های قهوه‌ای رنگش را ریز کرد و دستش را به سمتِ آن برد. با برخورد انگشتانش به سطحِ سردِ عکس، آن را به دست گرفته و بیرون کشید.

نگاهی به دخترِ درونِ عکس که لبخندی دندان نما و عمیق بر لب داشت و چالِ گونه‌هایش در معرضِ دید بود، انداخت و با چرخاندنِ عکس در دستش، سطحِ سفیدِ پشتش را از نظر گذراند و در آخر به تک کلمه‌ای که گوشه‌ی عکس نوشته شده بود، رسید و آرام، آن را به زبان آورد:

- طلوع!

عکس را دوباره برگرداند. سرش را بالا گرفت و خیره به ابرهای خاکستری رنگ و فشرده شده در آغوشِ هم که عصرِ آن روز را بیش از هر وقتی دلگیر جلوه می‌دادند، گفت:

- طلوع... طلوع... طلوعِ راد؟

سرش را پایین آورد و سرِ انگشتِ اشاره‌اش را روی خطِ لبخندِ او بر صورتش، کشید.

- فکر نمی‌کردم انقدر عاشقت باشه!

گوشه‌ی پایینیِ عکس میانِ انگشتانِ شست و اشاره‌اش، فشرده شد و یک تای ابرویش را بالا انداخت.

- ولی یه جای کار می‌لنگه!

کمی کمرش را صاف کرد و پای راستش را خارج از محیطِ ماشین، روی زمین نشاند. نگاهش را بینِ گل‌های نرگسی که درونِ عکس، میانِ دستانِ طلوع بود، چرخاند و ادامه داد:

- من اینجا نیومدم که از عشق دستور بگیرم...

به سنگِ کوچکی که زیرِ پایش روی زمینِ خاکی جای گرفته بود، فشاری وارد کرد.

- اینجام که لهش کنم!

@masoo @Aryana @.Murphy. @melika_sh @Otayehs @Beretta @MMMahdis @Ghazal @Gh.aꨄ︎ @پرتوِماه

  • لایک 12
  • تشکر 2
  • هاها 1
  • غمگین 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت دوازدهم»

از روی صندلی بلند شده و عکس را روی آن پرت کرد. نه اینکه حرص و خصومتِ گذشته را تنها بخواهد با پرتابِ یک عکس خاتمه بخشد؛ نه، اما راهش هم به تازگی شروع شده بود و همین هم قوه‌ی ریسک پذیری‌اش را از کار می‌انداخت؛ چرا که اگر از همان ابتدای مسیر، طوفانی، پا به میدانِ نبرد می‌گذاشت، تنها کارِ خودش را سخت و سخت تر می‌کرد!

چشمانش اطراف را از نظر گذراندند و در نهایت روی خورشیدی که از پسِ ابرهای تیره، دشوار، خودش را نشان می‌داد، متمرکز شدند. دستانِ یخ کرده و بی‌حسش را درونِ جیب‌های پالتویش فرو برد و نم- نمِ بارانی که روی گونه‌اش می‌نشست، یادآورِ پاییزِ سردِ چندین سالِ پیش، برایش شد!

کودکی ده ساله که به کودکانه‌هایش رحم نکردند و مقابلِ دیدگانِ لبریز از حیرت و وحشت زده‌اش، مردی که نسبتِ دایی را برایش داشت، به طرزِ فجیعی به قتل رساندند. حتی هنوز هم می‌توانست به گونه‌ای واضح و مُبرهن، تصویرِ جنازه‌ای که خون، دورش را قاب گرفته و چشمانش باز بود و خیره به خود را تصور کند.

با همان تصویر و تصور از همان سال تا به امروز، بزرگ و بزرگتر شد و قصه‌ی اکنونش را رقم زد! هدفش مشخص بود! پیدا کردنِ مقصرِ اصلیِ این ماجرا که سه نفر در آن دخیل بودند و بزهکار بودنشان، هاله‌ای ابهام آمیز را به دورِ خود تشکیل داده بود.

او می‌توانست همانندِ تمامِ همسن و سالانش با دنیای بی‌خبری و کوچکیِ خود زندگی کرده و بزرگ شود؛ اما اجازه ندادند! او به زجر دادنِ جسمِ دیگران و زجر کشیدنِ جسمِ خودش محکوم شد، هرچند که پای خودش چندان گیر نبود؛ ولی باز هم گوشه‌ای از طنابِ این قضیه، گرفتار و دربندِ او بود!

مسیرش را کج کرد تا طبقِ نقشه‌ای که در ذهنش طرح بندی شده بود، پیش رود. سنگی که هنگامِ نشستنش روی صندلی، زیر کفشش جای گرفته، این بار مقابلش قد علم کرد و با هر قدمی که برمی‌داشت، آن هم رو به جلو نقل مکان می‌کرد.

ناگه، صدای زنگِ موبایلش که بلند شد، دستِ راستش را از جیبِ پالتویش بیرون کشید و موبایلش را که درآورد، با درخشیدنِ نامِ ساحل روی صفحه که درحالِ تماس بود، کلافه، نفسِ عمیقی کشیده و چشمانش را در حدقه چرخی داد.

انگشتِ شستش را روی فلش سبز رنگ کشید و با اتصالِ تماس، موبایل را بالا آورد و روی گوشش نشاند:

- بله؟

صدای نگرانِ ساحل که مشخص بود از بهرِ خروجِ ناگهانی و بی‌خبرِ تیرداد به آن روز افتاده، از لاله‌ی گوشش رد شد تا به درجه‌ی شنیدن ارتقا یافت.

- تیرداد معلومه کجا رفتی؟ بعدِ چندمین بار داری جوابِ تماسم رو میدی؟ نمیگی من اینجا دارم سکته می‌کنم؟ اصلا معلوم هست...

تیرداد کفِ دستِ دیگرش را محکم به پیشانی‌اش کوبید، جوری که صدای برخوردش، از گوش‌های ساحل دور نماند و پس از آن، حینی که پایش را اندکی عقب برده و بعد دوباره به سنگِ مقابلش ضربه ‌زد، خطاب به ساحل گفت:

- یه دقیقه سکوت کن!

ساحل که باز هم متوجه‌ی پُر حرفیِ بی‌موقعش شده بود، در عینِ حال که تمامِ وجودش در آتشِ نگرانی می‌سوخت، خنده‌ای کوتاه به لب آورد و با لرزشِ اندکِ چانه‌اش و کشیده شدنِ لبانش از یک سو، ردِ خنده روی صورتش پدیدار شد. دستش را بالا آورد و برای جلوگیری از بلند شدنِ صدای خنده‌اش، روی دهانش نهاد.

- ببخشید باز حواسم نبود؛ فهمیدم، گرم شدنِ فک موقوف!

تیرداد نگاهش را پایین کشید و به نوکِ خاک گرفته‌ی کفشِ مشکی رنگی که به پا داشت، چشم دوخت.

- خوبه که قبول کردی! چی شده حالا؟

ساحل که گویی تازه از کوتاه آمدن از موضعش بو برده بود، با یادآوریِ دلیلِ تماسش، جیغِ خفیفی کشید که تیرداد ثانیه‌ای موبایل را گوشش فاصله داده و با روی هم قرار دادنِ پلک‌های چشمِ راستش، آن را بست و دستش را مقابلِ موبایل گرفته و گفت:

- چرا جیغ می‌زنی الان؟

لحنِ حرص زده‌ی ساحل، باز هم او را تا مرزِ خنده پیش برد؛ اما خودش را کنترل کرد و ردِ لبخند را از روی لبانش پاک ساخت.

- جیغ می‌زنم چون یه کاره من رو ول کردی و پا شدی رفتی! اصلا یهو چت شد؟ کی زنگ زد بهت؟

میانِ موهایش پنجه کشید.

- برای کاری اومدم که خودت قصدم رو از انجام دادنش، می‌دونی!

نگاهِ ساحل ثانیه‌ای پژمرده شد. همانطور که دستش از آرنج روی سطحِ اُپن قرار گرفته بود، با سرِ انگشتِ اشاره‌اش مشغولِ ترسیمِ خط‌های فرضی روی آن شد. می‌دانست نقشه از چه قرار است، می‌دانست اتفاقاتِ میانِ راه و خطرها و از سوی دیگر اهدافِ تیرداد چیست؛ اما مسئله‌ای که بیش از هرچیزی آزارش می‌داد، مشخص نبودنِ پایانِ این مسیر بود!

- تیرداد نمی‌خوام تهِ دلت رو خالی کنم ولی...

نفسِ لرزانش را از ریه‌هایش خارج ساخت.

- از آخرِ راهت می‌ترسم!

تیرداد سکوت کرد و سر جایش ماند. خودش هم به عواقبِ این راهِ بیراهه مانندش فکر کرده بود. هدفش او را از پا پس کشیدن منع می‌کرد و در انتها مقصودش تنها به یافتنِ حقیقت هم بسنده می‌کرد؛ اما زنده ماندن در این راه شاید بعید به نظر می‌رسید!

- همه‌اش می‌ترسم این راهی که داری میری، در اصل چاه باشه! به اینجاش فکر کردی؟ این چاه شاید اولش و تا یکم هم وسطش روشنایی داشته باشه ولی به تهش که برسی انقدر تاریکه که چشم، چشم رو نمی‌بینه!

تیرداد دستش را روی صندوق عقبِ ماشین گذاشته و سرش را بالا گرفت. سال‌ها بود که بغض را از عواملِ حکومتیِ تنش خلع مقام کرده بود؛ اما هربار به بهانه‌ای راهی را به گلویش باز می‌کرد که شاید جانش را می‌ربود، اما به قدری بی‌رحمی در وجودش می‌خروشید که هربار به گونه‌ای خودش را در راهروی گلویش جای می‌داد! او از این بغض‌های گاه و بی‌گاه، متنفر بود!

- بیا بگذر که نه چیزی درست میشه و نه...

تلخندی زد و میانِ حرفش آمد:

- می‌دونی همه‌ی این‌هایی که داری میگی، حکمِ نوشدارو بعد از مرگِ سهراب رو داره؟

چشم بست و قلبش را ثانیه‌ای درونِ سینه احساس نکرد. گویی تپنده‌ای نامرئی که سنگینی‌اش هم حس نمی‌شد، تنها به تپیدنی بی‌مقصود، قناعت کرده بود!

- من الان یه نقطه بعد از فاجعه‌ام و این یعنی چی؟ یعنی یه حرکت برای ساختنِ دوباره‌ی ویرونه‌ها یا ویرون کردنِ مسببش!

ساحل بغضش را فرو داد.

- من فقط نمی‌خوام اتفاقی برات بیفته!

تیرداد پلک‌هایش را از هم گشود و خیره به نقطه‌ای نامعلوم، گفت:

- آب از سر گذشته، اون هم نه یه وجب و صد وجب؛ من یه دریا از سرم گذشته!

@masoo @Aryana @.Murphy. @melika_sh @Beretta @MMMahdis @Otayehs @Ghazal @Gh.aꨄ︎ @پرتوِماه

  • لایک 10
  • تشکر 2
  • غمگین 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت سیزدهم»

شالِ آبی رنگش را روی سرش مرتب کرد و پس از چرخاندنِ آرامِ بدنش و متمایل شدن به سمتِ تختِ صورتیِ نوزادِ سه ماهه‌اش، به سمتش گام برداشته و کنارش ایستاد. نگاهی به صورتِ تپل، سفید و خندانِ گندم که انگشتِ اشاره‌ی کوچکش را تا نیمه میانِ حصارِ لثه‌هایش گرفتار کرده و عمیقاً می‌خندید، انداخت و لبخندِ محوی به آرامی، روی رُخِ غم گرفته‌اش نقش بست.

دستش را پایین کشیده و مقابلش نگه داشت که گندم با چشمانِ درشتِ مشکی‌اش، نگاهش را پایین آورده و به دستِ طراوت با گنگی نگریست. دستِ دیگرش را بالا برد و انگشتِ اشاره‌ی طراوت را میانِ مشتِ کوچکش گرفتار ساخت. لبخندِ شیرین و کودکانه‌اش باز هم بر لبانِ باریکش جای گرفت و با هیجان، پاهایش را تکان می‌داد.

طراوت با بغض، لبخندی که چانه و لبانِ قلوه‌ای‌اش را به لرزش وا می‌داشت، بر صورتِ نسبتاً لاغرش نشاند. نمی‌دانست فرزندش را به که بسپارد؛ اما هیچکس، حتی همسرِ خودش هم صلاحیتِ نگهداری از او را نداشت!

نفسِ عمیقی کشیده و به آرامی، انگشتش را از زندانِ انگشتانِ گندم رهایی بخشید و با دست کشیدن به کنجِ تر شده‌ی چشمانِ خاکستری‌اش، اشکی که همان گوشه‌ها لانه کرده و پناه گرفته بود را پاک کرد. بینی‌اش را بالا کشیده و مسیرش را به سمتِ کیفِ مشکی رنگش که روی زمین و با اندک فاصله‌ای از تخت، جای گرفته بود، کج کرد.

با رسیدن به کیف، مقابلش ایستاده و خم شد. انگشتانِ کشیده‌اش را دورِ دسته‌ی کیف پیچاند و با برداشتنش، کمرش را صاف کرد و پس از آن، کیف را روی شانه‌ی چپش آویزان کرد. سر چرخانده و نگاهِ کوتاهش را باز هم حواله‌ی گندم کرده و با حسرت و غم، لب گزید و راهش را به مقصدِ خروج از اتاق تغییر داد.

همین که از آن خارج شد، درِ نسکافه‌ای رنگش را نیمه باز، نگه داشت و خواست آن را ببندد که همان دم، صدای چرخشِ کلید درونِ قفلِ در را شنید و سر که بلند کرد، همزمان با به داخل کشیده شدنِ در، قامتِ پارسا میانِ چهارچوبش نمایان شد که کتِ قهوه‌ای رنگش روی ساعدش نشسته بود.

آبِ دهانی فرو داد و برای ثانیه‌ای، دستش روی دستگیره‌ی نقره‌ای و سردِ درِ اتاق به وضوح، لرزید و قلبش در سینه به گونه‌ای می‌کوبید که گویی قصدِ بالا آمدن به مقصدِ گلویش را داشت. برای مخفی ماندنِ ضعفش از دیدِ او، دستگیره را میانِ مشتش فشرد و دمِ عمیقی از هوای جهنمیِ اطرافش گرفت.

پارسا با دیدنِ کیفِ روی شانه‌ی طراوت و مانتوی کاربنیِ نشسته بر تنش، مشکوک، ابروانِ پُرپشتِ مشکی‌اش را درهم کشید و همان دم که درِ سفیدِ خانه را می‌بست و واردِ خانه می‌شد، کلید و سوئیچش را روی میزِ شیشه‌ایِ هال که میانِ تلویزیونِ خاموش و مبلِ هلالیِ کرم رنگ جا خوش کرده بود، انداخت و سپس کتش را روی سطحِ مبل پهن کرد.

مسیرش را به سمتِ طراوات که خشک شده، مقابلِ درِ اتاق جای گرفته و مدام دستگیره‌اش را میانِ مشتِ به عرق نشسته‌اش می‌فشرد، متغیر کرد و صدای قدم‌هایش که روی پارکت‌های سفیدِ کفِ خانه برداشته می‌شد، آرامشِ ذهنیِ طراوت را بر هم می‌ریخت.

پارسا چهره‌ی مشکوک و متفکری به خود گرفت و حینی که چشمانِ قهوه‌ای‌اش را مدام میانِ چشمانِ طراوت و دستِ بند شده‌اش به درِ اتاق می‌چرخاند، لبانِ باریکش را از هم گشود و گفت:

- خیر باشه! کجا با این عجله؟

طراوت مژه‌های بلندش را روی هم نهاد و با فشردنشان، گویی قصد داشت تمامِ استرس و اضطرابِ درونی‌اش را تخلیه کند. دستش را از دستگیره جدا کرد و به سختی، صاف ایستاد؛ اما لرزشِ محسوسِ پاهایش، نامحسوس به چشم می‌آمدند.

لب به دندان گزید و تمامِ علت و معلول‌های هجوم برده به مغزش را درو کرد تا جوابِ پارسا را به گونه‌ای با سیاست، بدهد که پس از آن دگر توانِ بازپرسی را نداشته باشد؛ اما پارسا شکاک تر از آن بود که به یک دلیل قناعت کند. برای او باید هزاران هزار قسم و آیه قطار می‌کرد که نیتش چیزِ بدی نیست!

- میرم بیمارستان!

پارسا با سمعِ واژه‌ی «بیمارستان» هردو ابرویش را به سوی پیشانی‌اش روانه کرد. همانطور که با چشمانِ ریز شده، اجزای صورتِ طراوت را واکاوی می‌کرد، گوشه‌ی راستِ لبِ بالایی‌اش را اندکی بالا فرستاده و گفت:

- کجا؟

طراوت دستانش را مشت و به حدی ناخن‌های بلندش را درونِ پوستِ نازکشان فرو کرد که ثانیه‌ای درد تمامِ تنش را بی‌حس کرده و پی برد که زخمشان کرده است. لبانش را با زبان تَر کرده و همان دم که آبِ دهانش را از گلوی خشک شده‌اش رو به پایین می‌راند، پلک‌هایش را از هم گشود و در آنی، نگاهِ شاکی، مشکوک و اخم آلودِ پارسا را شکار کرد.

- بیمارستان!

نگاهش جسارت نداشت و ضعفی آشکارا به وفور، میانِ گردیِ مردمک‌های خاکستری‌اش در نظرها پدید می‌آمد. خشمی که در وجودِ پارسا جوشش گرفته را به روشنی احساس می‌کرد و این درحالی بود که برای خونسردی دست و پا می‌زد.

او دیگر این زندگی را نمی‌خواست؛ اما مگر همه چیز به میل و خواسته‌ی او پیشروی می‌کرد؟ او به این زندگیِ پُر از ترس، تردید، حماقت و شکنجه، محکوم شده بود! به باتلاقی که هر تقلا برای نجاتش، به دامی برای گرفتار ساختنش مبدل می‌شد، محکوم بود!

- بیرون رفتن قدغن بود ها، نه؟

این آرامشِ پیش از طوفانِ او بود که تمامِ وجودِ طراوت را به گسلی فعال شده و لرزان، تبدیل می‌کرد. دسته‌ی کیفش را بیشتر میانِ انگشتانش فشرد و بغضش را نگه داشت. نباید این چنین ضعیف جلوه می‌کرد؛ اما این هم شخصیتِ او بود که با هر تقی به توقی خوردن، اشکش درمی‌آمد.

- چرا اینجوری می‌کنی پارسا؟ به خدا من...

پیش از آنکه سخنِ نیمه تمامش، رهِ به اتمام رسیدن در پیش بگیرد، پارسا دستش را بالا آورده و انگشتِ اشاره‌اش را روی لبانش گذاشت.

- یه کلمه نشنوم!

سکوت کرد و تمامِ سعی‌اش بر آن بود تا این دقایقِ وحشتناک را سپری کند. تمامِ تنش را سرما زده حس می‌کرد و همین هم بانیِ برخوردِ دندان‌هایش روی هم شده بود که برای پنهان کردنش، فَکِ بالایی و پایینی‌اش را روی هم فشرد و بغض کرده، سر به زیر افکند.

- گفته بودم قانون شکنی ببینم بدجوری بد میشم طراوت!

سرش را بالا گرفت و با دیدگانی براق که نشان از مچاله شدنشان میانِ هاله‌ی اشک آلودی که احاطه‌شان کرده بود، می‌داد، خیره به چهره‌ی عصبی، اما خونسردِ پارسا، لب گشود:

- طلوع خواهرِ کوچیکترمه؛ ولی بیشتر از من پیگیرِ باباست! 

لبانش می‌لرزیدند و استرس همچون خوره، جانش را می‌خورد.

- تو دامادِ بزرگترشی ولی برای خوب شدنش یه قدم هم برنداشتی پارسا؛ اون وقت کاوه...

پارسا با عصبانیت، چشم بست و فریاد کشید:

- بِِبُر صدات رو؛ اسمش رو نیار!

@masoo @Aryana @.Murphy. @melika_sh @Otayehs @Beretta @Ghazal  @Gh.aꨄ︎ @MMMahdis @پرتوِماه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت چهاردهم»

از تُنِ اوج گرفته‌ی صدای پارسا، قلبش وحشت زده، درونِ سینه بی‌تابی می‌کرد. نه اینکه به این فریادها و خشم‌های بی‌مورد عادت نکرده باشد؛ اما انتظارِ چنین برخوردِ سنگینی را تنها از بهرِ به زبان آوردنِ یک نام نداشت؛ هرچند همین یک نام، هزاران بار او را تا عمق ترس، درد، سکوت و غم فرو برده بود. از زمانی که به یاد داشت، تنها کاری که می‌توانست انجام دهد سکوت بود!

سکوت، کلمه‌ای به ظاهر چهار حرفی بود که در باطنِ خویش حرف‌های زیادی برای گفتن و فریادهای بلندی از بهرِ شنیدن داشت! گامی به عقب برداشته و قامتِ نحیفش، میانِ درگاهِ اتاق جای گرفت و ترس از خیرگی به نگاهِ آتشینِ پارسا، باعث می‌شد هر چند دقیقه یک بار، چشمانش را دزدیده و روانه‌ی پارکت‌های سفید رنگِ زمین کند.

پارسا گامِ رو به عقب برداشته شده‌ی طراوت را با قدمی رو به جلو، جبران کرد و با دور زدنِ دستانش در مسیرِ تنش، آن‌ها را پشتِ سرش به یکدیگر بند کرد. طراوت برای اینکه ناغافل، تعادلش را از دست ندهد و میزبانیِ زمین برای هجومِ تنش به آغوشِ خویش را نپذیرد، دستش را به درگاه گرفته و از بهرِ ترسِ به غلیان افتاده در جانش، قلبش چون پرنده‌ای میانِ قفس که تمنای آزادی داشت، خود را به در و دیوار سینه‌اش می‌کوبید تا رهایی یابد.

نمی‌دانست با کدام جسارت، اما سرِ لرزانش را به آرامی، بالا گرفت و باز هم قفلِ نگاهِ خشمگین و در عینِ حال آرامِ پارسا شد که همین هم به تشویشش دامن می‌زد.

- ازش دفاع می‌کنی، می‌کوبیش توی سر من، تعریفش رو می‌کنی. خبریه و من بی‌خبرم؟

چانه‌ی طراوت لرزید و فشارِ دستش روی درگاه بیشتر شد. پارسا به هیچ وجه متوجه حرف‌هایش نبود و این حساسیتِ بی‌جای او نسبت به کاوه که خودش هم از عشقِ او به طلوع مطلع بود، غیرمنطقی و دور از عقلانیت به نظر می‌رسید؛ اما قصه جایی می‌لنگید که پارسا هرچند کاوه را می‌شناخت، اما گویی طراوت را به درستی نشناخته بود و شاید هم افکارش در سیاهی‌ای غوطه‌ور بودند که همسرِ خودش را به چشمش، خائن می‌دید.

مردمک‌های خاکستری رنگِ طراوت میانِ قابِ سفیدشان مرتعش شده بودند و پرده‌ای شفاف که مقابلشان پهن شده بود، برقشان را بیش از پیش به رخ می‌کشید. حس می‌کرد تمامِ دردها و عذابِ سه ساله‌اش، حال با پوششِ بغضی سنگین، بالا آمده بودند و در انتهایی‌ترین نقطه‌ی گلویش سنگینی می‌کردند که هوای اطرافش توانِ ورود و خروج را نداشت.

اولین قطره‌ی اشک، بی‌آنکه پلک بزند، سردی‌اش را روی گونه‌ی گرمش، رها ساخت. حرکتِ اشک از روی جاده‌ای که پوستِ صورتش بود، پایین کشیده شده و روی گردنش، باقیِ مسیر را طی کرد. پارسا که با چشمانش ردِ اشکِ گریخته از چشمِ طراوت را دنبال می‌کرد، با مخفی شدنِ آن قطره‌ی سمج و سرکش، درونِ پناهگاهِ شالِ آبیِ روی سرِ طراوت، مسیرِ چشمانش را تغییر داد و دوباره به رُخِ  او رسید.

- با نامزدِ خواهرت تیک و تاک می‌زنی؟ این همه سنگش رو به سینه زدن، عجیبه!

طراوت با شنیدنِ این حرفِ پارسا، لبانش همچون ماهی باز و بسته می‌شدند؛ اما صوتی نبود که پس از گذر از درگاهِ حنجره‌اش، خود را به آغوشِ گوش‌های پارسا هدیه دهد. قلبش کند و کندتر می‌شد و حس می‌کرد نفس‌هایش منقطع می‌شدند.

مُهرِ این اتهام بعد از نامزدیِ طلوع و کاوه، چندمین بار بود که بر پیشانی‌اش می‌خورد؟ چرا فکر می‌کرد زنی متاهل که دست بر قضا کودکِ سه ماهه‌اش را در آغوش می‌پروراند، حال می‌توانست پس از سه سال زندگیِ هرچند دشوار و پُررنج؛ اما خیانت کند؟ اگر قرار بر رهاسازیِ زندگانی‌اش بود، پیش از این‌ها اقدام می‌کرد؛ اما ورودِ گندم به جنگِ زندگی‌شان، عملِ خودخواهانه‌ای بود!

بی‌اختیار، دستش را از درگاهِ اتاق کند و با بالا آوردنش، بی‌آنکه کنترلی روی حرکات و رفتارش داشته باشد، به گونه‌ای محکم، کفِ دستش را به صورتِ پارسا کوفت که پس از کج شدنِ سرِ او و پایین آمدنِ دستش، چندین و چندبار، صدای سیلی میانِ فضای مسکوتِ خانه‌ای که گه گاه با تیک تاکِ ساعتِ دایره‌ایِ روی دیوار شکسته می‌شد، انعکاس یافت.

به نفس- نفس افتاده بود و با اینکه وحشت از سلولی به سلولِ دیگرِ تنش نقل مکان می‌کرد؛ اما این جرأتی که پس از سه سال به خرج داده بود، حداقل چیزی بود که می‌توانست به آن امید ببندد.

کفِ دستش به خاطرِ شدتِ زیادِ سیلی‌ای که مهمانِ صورتِ پارسا کرده بود، سرخ شده و گز- گز می‌کرد. عرقِ سردی که از تیغه‌ی کمرش رد شد، در آنی تمامِ وجودش را لرزاند و گویی تازه پی برده بود که خودش را میانِ باتلاقی که خشمِ پارسا بانیِ ساخته شدنش بود، گرفتار کرده است.

لبانِ خشکیده‌اش را از هم فاصله داد تا به واسطه‌ی آن، دمی برای مدافعِ خودش شدن، فرصت یابد. دهانِ خشک شده‌اش مزه‌ی تلخ و گسی داشت که هرگز نمی‌توانست به تجربه کردنِ بیندیشد؛ اما اکنون حسش می‌کرد.

سرِ پارسا که از نیم رُخ گردانده شده و مقابلش ایستاد، گویی مشتی آبِ سرد را به سمتِ صورتِ گر گرفته و خیس از عرقش پرتاب کردند و به گونه‌ای حالش دگرگون شد که انگار شخصی سعی در بیرونِ کشیدنِ روح را از جسمش داشت.

- با دل و جرأت شدی!

قدمی به سمتِ طراوت برداشت که طراوت هم وحشت زده، همان گامِ نیمه بلندِ پارسا را با به عقب رفتنش، تلافی کرد و دشوار، با صدایی لرزان و بی‌جان که یارای به گوش رسیدن را نداشت، لب زد:

- جلو نیا!

پارسا بی‌توجه به سخنِ او، همان دم که با گامی دیگر به سویش، او را وادار می‌کرد تا واردِ اتاقِ گندم شود، شانه‌ای بالا انداخت و تک خنده‌ای دیوانه‌وار را تقدیمِ صورتِ آتش گرفته‌اش کرد.

- به خاطرِ اون احمقِ عوضی دستت روی من بلند میشه؟!

طراوت با بغض، گامی دیگر رو به عقب برداشت.

- توروخدا!

پارسا که دیگر توانِ مقابله کردن با خشمش را نداشت و از سوی دیگر سیلی‌ای که طراوت بر صورتش نشانده بود، به کبریت کشیدن روی انبارِ باروت می‌مانست، ابروانش را درهم کشید که بانیِ چین خوردگیِ پیشانی‌اش شد و اخمِ وحشتناکش، شعله کشان، تا مغزِ استخوانِ طراوت را خاکستر کرد.

- آدمت می‌کنم!

دست جلو برد و همان دم که پیچکِ انگشتانش به دورِ بازوی ظریفِ طراوت پیچیده شدند، جیغِ نسبتاً بلند و بی‌اختیارِ او، بندِ حنجره‌اش را رها کرده و به بیرون گریخت.

- ولم کن روانی! طلاق می‌گیرم، ولم کن!

پارسا با خشم، طراوت را به دیوارِ سفیدِ پشتِ سرش کوبید که طراوت از بهرِ شدتِ برخوردش با دیوار و دردی پیچیده میانِ کمرش، رُخ درهم کشید و خود را از ناله‌ای که دردش را آشکار می‌ساخت، باز داشت. پارسا مقابلِ صورتش فریاد زد:

- تا وقتی موهات بشه همرنگِ دندون‌هات، زنِ منی و زنِ منم می‌مونی! فکرِ اینکه طلاق بگیری و با اون بچه قرتی بریزید روی هم رو از مغزت بیرون کن!

@masoo @Aryana @.Murphy. @melika_sh @Otayehs @MMMahdis @Ghazal @Beretta @Gh.aꨄ︎ @پرتوِماه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت پانزدهم»

با شنیدنِ صدای حرکتِ ماشین روی کفِ خاک گرفته‌ی خیابان، سرش را کمی کج کرده و از گوشه‌ی چشم، نگاهی به فضا انداخت تا از امن یا ناامن بودنش اطمینان حاصل کند و سپس، خودش و طلوع را از مخفیگاهشان بیرون کشد. با گوش‌هایی که سکوتِ اطراف را که گه گاه با صدای پروازِ پرندگان در آسمان شکسته می‌شد، می‌شنیدند، کفِ دستش را روی زمینِ خاکیِ زیرش نهاده و با فشاری که از ته مانده‌ی نیرویش قوت می‌گرفت، بی‌توجه به فرو رفتنِ سنگ ریزه‌های روی زمین در کفِ دستش و سوزشِ زخمِ کوچکش، زوری زده و با فشردنِ لبانِ باریکش روی هم، نفسش را میانِ ریه‌هایش به هم گره کرد و به آرامی، از جای برخاست.

از بهرِ دردی که پای آسیب دیده‌اش برایش به ارمغان آورده و از طرفی سوزشِ دستش که به پاسِ فشارِ وارده‌اش بر زمین بود، صورتش مچاله شد و همان دم حکمِ آزادی را برای اکسیژنِ حبس شده در ریه‌هایش صادر کرد که با باز شدنِ لبانش از هم، نفسش را به محیط پیرامونش سپرد که به خاطرِ سوز و سرمای استخوان سوزِ هوا، همچون دودی گریخته از دودکشِ خانه‌ای، بیرون جهید.

وزنِ بدنش را برای هجوم نیاوردنِ درد به پای چپش، روی پای راستش انداخته و تنش اندکی به راست متمایل شده بود. نگاهِ قهوه‌ای رنگش را پایین کشیده و به طلوع که تایی از ابروانِ قهوه‌ای و کشیده‌اش را بالا انداخته و طلبکار و منتظر، دست به سینه و با لبانِ جمع شده‌ای که به گوشه‌ی چپِ صورتش کشیده شده بودند، او را می‌نگریست، خیره شد.

- پنهون کاری‌هات یکی- یکی دارن رو میشن کاوه، اون از یلدا، این هم از این! بعدی چیه؟ حداقل بگو که آمادگیش رو داشته باشم!

کاوه کلافه و خسته، دستش را بالا آورده و با انگشتانِ شست و اشاره‌اش، پیشانی‌اش را ماساژ داد. طلوع زانوانِ تا شده‌اش به واسطه‌ی نشستن را صاف کرده و برای زدودنِ خاک از روی شلوارِ دمپای مشکی رنگش، دستی به روی آن کشید و سپس، دوباره چشمانش را به کاوه دوخت تا بالاخره به سخن گفتن رضایت دهد.

اما کاوه حتی اگر می‌توانست ماجرای یلدا را پس از مخفی کاری‌اش به طلوع بگوید، این مورد دیگر از توانش خارج بود و خودش هم می‌دانست با فراری شدنش، هم از سویی احساسِ شکِ طلوع را قلقلک داده و هم از سوی دیگر، پنهان کردنش برای طلوع رو شده بود. مشکل از او نبود! آن دم که ماشین را دید، گویی برای ثانیه‌ای مغزش قفل کرد که فرار بر قرار ترجیح داد.

این موش و گربه بازی‌ها و دویدن‌های ترسناکشان، آخر و عاقبتِ خوبی نمی‌توانست داشته باشد؛ چه بسا که طلوع هم نباید از قصه مطلع می‌شد!

- بعدا درموردش حرف می‌زنیم!

طلوع پُر حرص و عصبی، چشمانش را در حدقه چرخی داد و برای نزدیک تر شدنش، قدمی به سمتِ کاوه برداشت. حال به اندازه‌ی نیم گام با او فاصله داشت که همین نزدیکی، کاوه را وادار کرد تا چشم از نقطه‌ی نامعلومی که نگاهش را روی آن متمرکز کرده بود، دزدیده و چشمانِ طلوع را هدف قرار دهد.

- یلدا رو هم لابد با خودت وعده کرده بودی که بعدا بهم بگی، هوم؟ این بعداها کِی می‌خواد تموم شه؟

کاوه که دردِ پایش به مغز استخوانش رسیده و وجودش را خاکستر می‌کرد، دندان‌هایش را روی هم فشرد و دستش را نامحسوس، روی پایش قرار داد. به خاطرِ خستگی و از طرفی دردِ پخش شده در جانش، رگه‌هایی سرخ رنگ و خونین شکل هاله‌ای را به دورِ گردیِ مردمک‌هایش تشکیل داده بودند. شاید اگر خودش را به مقاومت وانمی‌داشت، در آنی، تنش با کمالِ میل، میزبانیِ زمین را پذیرا می‌شد. با لحنی جدی و ابروانی که اندک، به هم نزدیک شده بودند، گفت:

- طلوع من برای گفتن یا نگفتنِ هرچیزی دلیل دارم، خب؟ پس لطفا حداقل الان سر به سرم نذار!

طلوع که تا به حال به چنین لحنِ جدی‌ای از کاوه برنخورده بود، یکه خورده و شوکه، چشمانش را روی صورتِ کاوه متمرکز کرد. نه تنها برای سوالاتش به پاسخی دست نیافت، بلکه بیش از پیش به ماجرا مشکوک شد. چه چیزی می‌توانست بانیِ این سکوتِ کاوه باشد که حتی عصبانیتِ طلوع هم قابلیتِ مقابله با آن را نداشت؟ کاوه ار چه می‌ترسید؟

کاوه همانطور که سرش را به این سو و آن سو می‌چرخاند، دستش را روی شقیقه‌ی دردناکش گذاشت تا با مالش دادنش، اندکی سردردش آرام گیرد؛ ولی بی‌فایده بود! پس از اعتماد به آرامشِ محیطِ پیرامونش، سرش را به سمتِ طلوع بازگرداند و همان دم که مسیرِ قدم‌هایش از طلوع کج شده و به جهتِ مخالفش معطوف می‌گشتند، گفت:

- من یه نگاهی به اطراف می‌اندازم و بعد میام دنبالت...

دردی که در لحظه، از پایش عبور کرده و بالا آمده بود، در تک به تکِ سلول‌هایش پخش شده و مجبورش کرد که برای ثانیه‌ای پلک‌ روی هم نهاده و با فشردنِ لبانش روی هم، ناله‌ی دردآلودش را در نطفه خفه کند. با فاصله دادنِ پلک‌هایش از یکدیگر، خیره به طلوع که در کمالِ تعجب، مسکوت نظاره‌گرش بود، گفت:

- از جات تکون نمی‌خوری تا بیام؛ باشه؟ طلوع به جونِ خودت که از همه‌ی دنیا برام عزیزتری میگم که سرِ این مسئله با خودت هم شوخی ندارم!

طلوع که همچنان شکِ رخنه کرده در وجودش عقب نشینی نکرده بود و به علاوه‌ی آن، استرس هم به انواع و اقسام احساساتِ آن لحظه‌اش اضافه شده بود، لبانِ قلوه‌ای‌اش را روی هم فشرد و بادی که وزید، باعث شد تا تنِ سرد شده‌اش را به آغوش بکشد و چشمانش را سمتِ کاوه بچرخاند.

- چرا نمیگی چی شده؟

کاوه سری به طرفین تکان داد و آرام، گفت:

- چون هنوز وقتش نیست!

سرش را کج کرده و گام برداشتنش را آغاز نمود که همزمان با برداشتنِ اولین قدمش، خطاب به طلوع گفت:

- طلوع به هیچ وجه از اینجا تکون نخور!

پس از آن، بی‌آنکه به اعتراض یا تاییدِ طلوع گوش بسپارد، مسیرش را گرفته و لنگان، خودش را به سمتِ مقصدِ اولیه‌شان کشاند. هوا سرد بود و سرما نوکِ بینیِ عقابی‌اش را سرخ کرده بود و تنها برخوردِ نفس‌های متعدد و گرمش به لبانِ سرد شده‌اش، کمی از گرما را برایش فراهم می‌آورد.

نمِ بارانِ آرام گرفته‌ی پاییز که آسمانِ متمایل به شب را به گریه انداخته بود، روی پوستش می‌نشست. صدای برخوردِ کفِ کفش‌های مشکی رنگش با زمینِ خاکی و فشرده شدنِ سنگ‌های ریز و درشت زیرِ پایش، تک صوتی بود که قوای شنیدنش را داشت.

پس از گذرِ اندک زمانی بالاخره به محلِ تصادف رسید و همین که خواست دوباره مقصدِ طلوع را در پیش بگیرد، چشمش به درِ بازِ شاگردِ ماشین خورد و به یاد آورد که پیش از حرکتشان، در را بسته بود.

ابروانِ پُرپشتش یکدیگر را در آغوش کشیدند و اخمی روی صورتش نشست. با گام‌هایی کُند از بهرِ پای صدمه دیده‌اش، خود را به صندلی رساند. با برخوردِ بوی عطرِ تلخ و مردانه‌ای که دست بر قضا آشنا هم بود، به پره‌های بینی‌اش، حس ششمش فعال شد.

نگاهش گشت و گشت تا درنهایت روی عکس طلوع که بر صندلی جای گرفته بود، نشست. متعجب و شوکه، دست دراز کرده و عکس را برداشت. قلبش روی دورِ تند شروع به کوبیدن کرد و همان دم که ابروانش از بهرِ شوکِ حمله‌ور شده به جسمش از هم باز می‌شدند، با احساسِ جای گیریِ جسمی درست روی پهلویش، لب از لب گشود:

- تیرداد!

@masoo @Aryana @.Murphy. @melika_sh @Otayehs @Ghazal @Gh.aꨄ︎ @MMMahdis @پرتوِماه  @Beretta

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت شانزدهم»

هم حضورش را فهمیده بود و هم می‌دانست که قدم نهادنش در آنجا، یا هدفی از پیش تعیین شده را در پستوی خویش پنهان ساخته و یا قصدش بر آن بود تا به یکباره تمامِ اختلافات و قضایای میانشان را همانجا خاتمه بخشد.

نیشخندی زده و با جلو بردنِ دستش، عکسِ طلوع را به آرامی، روی کاپوتِ ماشین نهاد. نفسِ عمیقی کشید و بی‌آنکه سرش را به سمتِ او بازگردانَد، دستانش را مقابلِ سینه‌اش در هم گره کرده و سرش را که بالا گرفت، خیره به آسمانِ سیه پوشی که آرام، راهِ شب را در پیش می‌گرفت، خطاب به تیرداد گفت:

- حدسش رو می‌زدم!

تیرداد پوزخندی را روی لبانِ باریک و خشکیده‌اش نشاند. یک تای ابروی قهوه‌ای رنگش را بالا انداخته و اندکی به فشارِ اسلحه روی پهلوی کاوه افزود. قصدِ شلیک نداشت و نیتش به زهر چشم گرفتنی ساده ختم می‌شد. بادِ سردی که گذر کرد، پالتوی طوسی رنگِ تیرداد و چند تار از موهای قهوه‌ای‌اش که مقابلِ پیشانیِ بلندش قد علم کرده بودند، با خود به سویی کشید.

دستش روی اسلحه به واسطه‌ی دمای پایینِ محیط پیرامونشان، به وضوح یخ کرده و این را به وفور احساس می‌کرد؛ چرا که گویی یخبندانِ دستش، حسِ لامسه‌اش را از کار انداخته بود که جسمِ اسلحه را میانِ انگشتانش، احساس نمی‌کرد. کاوه خونسرد و تیرداد جدی بود! از آخرین دیدارشان تنها همین نگاه‌ها در اذهانشان به یادگار، حک شده بود.

- حدسش رو می‌زدم عکس‌ها رو با خودت این ور و اون ور نمی‌بری.

اسلحه را قدری پایین کشید. کاوه که دیگر فشارِ اسلحه به تنش را احساس نمی‌کرد، سرش را به صورتِ نیمرخ، سوی تیرداد گرداند. چشمانش را پایین کشیده و با دیدنِ دستِ تیرداد که کنارِ بدنش آویزان شده و اسلحه که میانِ مشتش فشرده می‌شد، چشم چرخانده و روی مشتِ سفید شده‌ی تیرداد متمرکز گشت.

لبانش را با یاریِ زبانش تَر کرده و حینی که نگاهش به دستِ تیرداد گره خورده بود، دستانش را میانِ آغوش یکدیگر مچاله‌تر کرد تا شاید به واسطه‌ی این عمل، اندک گرمایی به وجودش ساطع شود. تنش را کاملا به سمتِ تیرداد متمایل کرده و با اشاره‌ی چشمان و ابروانش، به دستِ او، خونسردیِ چند لحظه پیشش را هم در نگاه و هم در کلامش محفوظ نگه داشت.

- نگرانِ دستتم!

تیرداد چشمانش را از صورتِ کاوه پایین‌تر کشیده و در عکس العمل به چشمانش، دستش را بالا آورد و با نگاهی اجمالی، بدنه‌ی نقره‌ایِ اسلحه را از نظر گذراند. لبانش به لبخندی یک طرفه که مرموز به نظر می‌رسید، باز شد و با رساندنِ دستش به پشتِ سرش، قدری پالتو را به کناری هدایت کرده و اسلحه را درونِ جیبِ پشتیِ شلوارش جای داد. پالتو را به حالتِ اولیه و مرتبش بازگرداند.

- می‌خوای یه چیزی رو رُک و راست بهت بگم؟

دستش را بالا آورده و روی شانه‌ی کاوه نهاد. کاوه مردمک‌های ریز شده‌ی چشمانش را چرخاند تا به دستِ تیرداد روی شانه‌اش رسید. همان دم که چشمانش میانِ صورتِ مرموز و خونسردِ تیرداد جابه‌جا می‌شدند، مغزش اعلامِ خطر کرد. آنگونه که گویی صدای آژیر در سرش پیچیده و نوری قرمز رنگ مدام از سویی به سوی دیگر در مغزش روانه می‌شد. آنچنان شناختِ کاملی از تیرداد نداشت؛ اما آگاه بود که شاید دستش به کارهای خسرو و امثالش آلوده نشده باشد؛ ولی باز هم برایشان مغز متفکری محسوب می‌شد که احتیاط را برایش به شرطی از بهرِ داشتنِ عقل مبدل می‌کرد.

- اینکه فکر کردی باندِ خشاب رو با چهارتا عکسِ سرسری می‌تونی لو بدی، در کمالِ تاسف باید بگم که احمقانه‌ست!

کاوه دستِ تیرداد را از روی شانه‌اش پس زد که تیرداد در جوابِ نگاهِ تیز و بُرنده‌ی او، تک خنده‌ای حواله‌اش کرد و همان دم که دستانش را درونِ جیب‌های پالتویش فرو می‌برد، ادامه داد:

- خشاب و خسرو قاصدکِ توی دستت نیستن که تصور کنی با یه فوت پراکنده میشن و همه چی تمومه...

قدمی به سمتِ کاوه برداشته و بیشتر نزدیکش شد.

- از بدِ قصه خودت رو با بد آدم‌هایی درانداختی؛ می‌دونی چی میگم؟ خشاب هرچی بیشتر فشارش بدی، محکم‌تر میشه!

کاوه برای اطمینان از نبودِ طلوعی که حتم داشت دمی تا تعقیب کردنش پیش رفته و حالا یا کارش به انصراف کشیده و یا در آخر، مسیرِ خودش را که از قضا روی جاده‌ی لجبازی شکل گرفته بود، در پیش گرفته و کاوه را تا رسیدن به ماشین، مخفیانه، دنبال کرده، نگاه به اطراف گرداند. هرچه که بود، چه طلوع دنبالش کرده باشد و چه نه، اکنون دیگر آب از سر گذشته بود و کاری از دستش برنمی‌آمد.

نگاه به چشمانِ تیرداد دوخته و حینی که خودش هم قدمِ لنگانش را به سوی او برمی‌داشت، دستانش را از هم باز کرده و همانندِ تیرداد اما با نقطه‌ای در تضاد با او، درونِ جیب‌های شلوارش فرو برد که اندک گرمایی را احساس کرد؛ اما به قدری نبود که تمامِ تنش را بیمه کند.

- پس این همه عِز و جِز برای چیه جنابِ رهبر؟

تیرداد لبانش را به لبخندی موذیانه، باز کرد.

- همونطور که الگوی تو اینه، منم معتقدم که کار از محکم کاری عیب نمی‌کنه!

دستِ راستش را از جیبش بیرون آورد و انگشتانش را به یقه‌ی سوییشرتِ کاوه بند کرد. کاوه مشکوک نگاهش کرده و آرامشِ قبل از طوفان را از همان لحظه حس کرد.

- من همینجوریش انبارِ باروتم، پس کبریت نشو واسه‌ام!

@masoo @Aryana @.Murphy. @melika_sh @Otayehs @Beretta @MMMahdis @Ghazal @Gh.aꨄ︎ @پرتوِماه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت هفدهم»

تیرداد دستش را از روی یقه‌ی سوییشرتِ کاوه پایین‌تر کشیده و در نهایت، کنارِ تنش آویزان کرد. ابروانش به هم قدری نزدیک شده بودند؛ اما چینشِ صورتش به هم نخورده و بانیِ ساخته شدنِ ردِ اخمی بالای چشمانش نشد. خونسرد بود و همین خونسردی گویی به گونه‌ای از درونِ درحالِ ریز- ریز کردنش بود. حرفش را در لایه‌ای درونی از زبانش مخفی کرده و با چندین بار، چرخاندنش در دهان و تدبیر اندیشی از بهرِ عاقبتِ گفتنش، بالاخره با خودش کنار آمد و آماده شد تا مقصودِ اصلیِ این بازی را برای او روشن سازد.

شاید کاوه می‌دانست و خودش را به ندانستن می‌زد و یا شاید هم واقعا نمی‌دانست؛ اما برای اینکه در هموارسازیِ مسیرِ پیش رویش موفق شود، لازم بود که باز هم مسئله‌ای قدیمی را متذکر شود. خشاب را خسرو بنا کرد و خودش هم به دنبالِ تباهیِ اعضایش بود؛ وگرنه هیچ گاه اینگونه، آشکارا، چنین تعقیب و گریزی که در انتها به تصادف منتهی شود را به راه نمی‌انداخت. مرموز بود و هدفِ واقعی‌اش از کارهایش در هاله‌ای ابهام آمیز به سر می‌برد.

نگاهش چرخید و چرخید تا در آخر روی تَرَکِ بزرگی که بر شیشه‌ی ماشین نشسته و گویی صفحه‌ی شفافش را خط خطی کرده بود، جا ماند. جواد به معنای واقعی، تمامِ کارهایشان را خراب کرده بود! قطع به یقین خسرو مجازاتی سنگین را برایش ترتیب می‌دید!

- تو هنوز هدفِ اصلیِ خسرو رو نفهمیدی، نه؟

کاوه که کماکان از حرفِ تیرداد، معانیِ ضد و نقیضی را ترخیص می‌کرد، ابرو درهم کشید و مردمک‌هایش را ریز کرد. کوبشِ قلبش آرام‌تر شده بود؛ اما سوالی که در پسِ سخنِ تیرداد پرسه می‌زد، آرامشِ ذهنی و قلبی‌اش را خراش می‌داد. مگر نه اینکه خسرو به دنبالِ همان عکس‌های قدیمی بود؟ پس دیگر هدفِ اصلی در این میان چه حرفی برای گفتن داشت؟ چرا حس می‌کرد از برملا شدنِ چنین هدفی واهمه دارد درحالی که خودش هم هنوز به چیستی‌اش پی نبرده بود؟

آسمان تاریک تر شده بود تا شب را به جایگاهش راه دهد. ابرهای بغض کرده‌ی آسمان، باز هم در یکدیگر تنیده و در قعرِ هم فشرده می‌شدند تا سومین بارانِ پاییزیِ آن روز را به تنِ نم زده‌ی زمین هدیه دهند. کاوه خیره به برقِ چشمانِ تیرداد و موهایی که به خاطرِ حمله‌ی باد به سمتی کج و کشیده می‌شدند، لب از لب گشود:

- چه هدفی؟

تیرداد انگشتانِ یخ زده‌اش را روی چانه و ته ریشِ کمرنگش کشید. متفکر و مشکوک، به نگاهِ دو- دو زنِ کاوه که انتظارِ پاسخی از جانبش را می‌کشید، نگریست و پس از آن، حینی که سخنش بر نوکِ زبانش نشسته و صدایش از مسیرِ حنجره صعود می‌کرد، تیرِ خلاص را از نقطه‌ی رهاسازی‌اش، رها کرده و قلبِ کاوه را نشانه گرفت:

- خسرو نامزدت رو می‌خواد!

پلک‌های کاوه از هم باز و سرجایشان خشک شدند. گویی حتی قوای پلک زدنش هم به یغما برده شد. سرمای هوا به چشمانش نفوذ کرده و باعثِ سوزششان می‌شد؛ اما حتی سرما هم یارای بازگرداندنِ توانِ نیروی حرکت در ماهیچه‌های پلک‌هایش را نداشت. قلبش کند می‌زد و انگار با همان سرعتِ کم در تپش‌هایش، اصواتی که نشأت گرفته از ضربانش بود، بلند شده و در فضا انعکاس می‌یافت. تنفس‌های کشیده و بلندش، حینِ خروج از میانِ شکافِ ساخته شده بینِ لبانش، بخار مانند شده بودند.

لبانِ خشک شده‌اش تَرَک برداشته و با تکان دادنِ آهسته‌شان، به سختی، صوتِ خفته در حنجره‌اش را بیدار کرد و همان دم که از رُخِ غرق در حیرتش هویدا بود که سخنانِ تیرداد را هضم نکرده، بالاخره گفت:

- چی؟

تیرداد که این وضعیتِ شوک زده‌ی او را دید، بی‌آنکه به کاوه مجالی برای گنجاندنِ حرفِ او در ذهنش بدهد، نفسِ عمیقی که نیمی از اکسیژنِ اطراف را در بر می‌گرفت، کشیده و درونِ ریه‌هایش را لبالب از آن پُر کرده و بعد از گذرِ ثانیه‌ای، دوباره همان اکسیژنِ ربوده شده را در هوا رها ساخت.

- اون موقع که تو فکر می‌کردی خسرو به خاطرِ اون عکس‌ها دنبالته، اون دراصل به فکرِ نامزدت بوده.

و بالاخره پلک‌هایش خواهانِ روی هم افتادن شدند و با نشستنِ مژه‌های کوتاه و نمناکش روی یکدیگر، دستش را بالا آورده و روی شقیقه‌ی کوبنده‌اش نهاد. اصرارهای رامین مبنی بر محافظتش از طلوع در مغزش زنگ زدند و تازه فهمید دلیلِ آن همه خواهش و تمنایش، حتی با علم بر اینکه می‌دانست کاوه تا چه اندازه عاشقِ طلوع است، چیست! او از خسرو می‌ترسید!

از مردی که سال‌ها خودش را میانِ چهاردیواری حبس کرده و جز یک خدمتکار، هیچکس، حتی دخترش هم اجازه‌ی ورود به اتاق را نداشت، می‌ترسید! او شاید دور بود و از جایگاهِ دورش، اطرافش را زیر نظر می‌گرفت؛ اما وقتی کار به خطر می‌رسید، فرمان دادن‌هایش می‌توانست خیلی زود نجاتش دهد.

قدمی رو به عقب برداشته و کمی کمرش را تا کرد. تکیه‌اش را به کاپوتِ ماشین داده و دستِ دیگرش را به بدنه‌ی سردِ آن بند کرد و بی‌توجه به سرمایی که لرزشِ محسوسی را برای تنش دارا بود، سرش را قدری زیر افکند و باز هم بینِ تمامِ خاطراتش، تمامِ حوادثِ پیش آمده را از مقابلِ دیدگانش گذراند و تنها یک نتیجه عایدش شد! اگر حرفِ تیرداد راست نباشد، دروغ هم نیست!

- داری سعی می‌کنی با خودت کنار بیای، هوم؟ دیر فهمیدی ولی زود اقدام کن!

قفسه‌ی سینه‌ی کاوه به تندی می‌جنبید و بالا و پایین می‌شد. پلک‌های سنگینش را با نارضایتی، از هم گشوده و سرش را که قدری بالا گرفت، تیرداد را مقابلش نظاره کرد. اگر قرارِ خسرو بر آن بود که مالکیتِ طلوع را تصاحب کند پس بی‌شک آمدنِ تیرداد و گفتنِ مقصودِ اصلی‌اش برای او، نقشه‌ای از پیش تعیین شده بوده است.

نامحسوس، دستش را به پشتِ سرش رسانده و درحالی که به دنبالِ ردی از اسلحه بود، با برخوردِ سرِ انگشتانش به دسته‌ی جسمِ فلزی‌اش، آن را به دست گرفته و خیره به چشمانِ تیرداد گفت:

- قصدت از گفتنِ این‌ها چی بود؟

تیرداد پوزخندی آغشته به زهر و صدادار را نصیبِ کاوه کرد.

- فکر می‌کنی با نقشه‌ی خسرو اینجام و دارم بازیت میدم؟

کاوه همان دم که اسلحه را از جیبش بیرون می‌کشید و در صددِ عملی کردنِ فکرِ جولان داده در ذهنش بود، آرام، گفت:

- گربه محضِ رضای خدا موش نمی‌گیره!

با بالا آوردنِ اسلحه، تنِ چسبیده‌اش به بدنه‌ی ماشین را از آن جدا کرده و تیرداد که توقعِ چنین عکس العملی را از سوی او داشت، پیش از آنکه کاوه مجالی برای اقدام داشته باشد، دست دراز کرده و مچِ دستِ او که اسلحه را با خود حمل می‌کرد، میانِ بندِ انگشتانش گرفتار ساخته و او را قدری به سمتِ خود کشید که کاوه برای حفظ کردنِ تعادلش، دردِ پای چپش را به فراموشی سپرده و آن را محکم به تنِ زمین فشرد.

صدای رعد و برقی که صافیِ قدری کدرِ آسمان را خدشه دار کرده بود با صدای شلیکِ گلوله هماهنگ شده و پس از آن، تنی محکم، بر روی زمین جای گرفت.

@masoo @Aryana @.Murphy. @melika_sh @Otayehs @Ghazal @Beretta @Gh.a @MMMahdis @پرتوِماه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت هجدهم»

با خم شدنِ زانوانش و قوای به تاراج رفته از پاهایش، روی زمین جای گرفته و کفِ دستانش محکم به سطحِ خاکی و چند سنگِ ریز برخورد کردند و در نهایت فشرده شدند. آثارِ این برخورد جایی در تنش نمایان می‌شد که سوزشِ دستش از بهرِ فشاری که به سنگ‌ها وارد کرده بود، در تک به تکِ سلول‌هایش پراکنده شده و صورتش را مچاله کرده بود.

دستش را از زمین کند و روی زانوی شلوارِ جینِ مشکی رنگش که به خاک آمیخته شده بود، بند کرده و سرش را که بالا گرفت، با ابروانی درهم نظاره‌گرِ او شد که پیروزمندانه، نیشخند بر لب داشت و پیروزی‌اش را تشدید می‌کرد. تیرِ هوایی‌اش که مقصدِ خاصی نداشت، باید هم ردِ نیشخند را بر لبانِ تیرداد می‌کاشت.

تیرداد بدنه‌ی اسلحه را میانِ انگشتانش چرخی داد و همان دم، نشستنِ قطره‌ی کوچک و سردی را روی گونه‌اش احساس کرد. سرش را بالا گرفت و خیره به آسمان و قطره‌هایی که به آرامی بر سرش فرود می‌آمدند، شد. بوی خاکِ نم گرفته، حسگرهای بینی‌اش را به کار انداخت که با تمامِ وجودش، هوای پاکی که به لطفِ باران بود را به ریه‌هایش کشید.

همیشه در هر شرایطی همینقدر خونسرد برخورد می‌کرد و همیشه هم از پیش توانِ ذهن خوانیِ رقیبش را داشت! همین بود که از او تیردادِ رهبر را می‌ساخت که دقیقا مشابهِ نامِ خانوادگی‌اش، واقعا رهبر بود!

کاوه ساکت و صامت، او را می‌نگریست. قصدش شلیک نبود و تنها می‌خواست مهارت‌های تیرداد را موردِ سنجش قرار دهد که تا حدودی هم موفق شده بود؛ موفقیتش را هم به واسطه‌ی آن دانست که حداقل فهمید شخصی که با او به جدال پرداخته است، کسی نیست که به راحتی مقابلِ تهاجم، شوکه و یا حتی تغییری در نگاهش ایجاد شود! فهمید که اشتباهی درحالِ پنجه به پنجه شدن با اوست!

سرش را به عقب گردانده و نگاهی به آنجا انداخت تا طلوعی که بی‌شک اگر رفتارهای شک برانگیزِ کاوه را فاکتور می‌گرفت، نمی‌توانست به سادگی از خیرِ صدای شلیکی که پرده‌ی گوش‌هایش را به بازی گرفته بود، بگذرد، پیدا کند؛ خبری از طلوع نبود! مردمک‌هایش را به چپ و راست چرخاند و باز هم ردی از او را نیافت که احتمال می‌داد جایی دور از نقطه نظرِ کاوه جای گرفته و شاید هم...

فکری خوره مانند در سرش پیچید که عذابش می‌داد! یعنی برایش مهم نبود این صدای شلیکی که از حنجره‌ی اسلحه برخاسته بود، امکانِ هدف گرفته شدنِ کاوه را می‌داد؟ یا شاید هم بابتِ حرف‌های کاوه کاری از پیش نبرده و حرکتی نمی‌کرد؟

حس کرد قلبش با هجومِ این افکار در سرش، تیری کشیده و در صددِ بستنِ راهِ تنفسی‌اش برآمده بود. شاید آنی که بیش از هرچیز آزارش می‌داد و حتی از دمی پیش بینی کردنش می‌ترسید، اکنون قرار بود بر سرش آوار شود و خیلی از وقت‌ها بود که در خلوت با خودش این چنین می‌اندیشید که شاید طلوع واقعا حسی به او ندارد!

- نیستش!

چشمانش را از جایی که نامعلوم به نظر می‌رسید، گرفته و دوباره مرکزِ نگاهش بر روی دیدگانِ تیرداد ایست کرد. تمامِ جانشان به خاطرِ باران خیس شده و بادی که می‌وزید، سرمای هوا را تشدید می‌کرد و هر از گاهی تنش را به میزبانیِ لرزشی اندک دعوت می‌کرد. سرد بود؛ اما جسمش نه! قلبش سرد بود! منجمد شده و قعرِ وجودش را یخبندانی زمستانی احساس می‌کرد که به طرز عجیبی، از زندگی سیر شده بود.

رعد و برق دیگری که میانِ آسمان شکاف ایجاد کرد، لحظه‌ای چون برق، قامتِ تیرداد را مقابلش روشن نمود که به پاسِ همان روشناییِ یک ثانیه‌ای، برای لحظه‌ای تصویرِ طلوع که با تیرداد درآمیخته شده بود، درونِ مردمک‌های قهوه‌ای رنگش نقش بست. پلکی زده و این توهمِ نامفهوم را از مقابلِ دیدگانش به کناری هُل داد. نمی‌توانست منکرِ کوبش‌های وحشتناکِ قلبش شود.

- نمی‌خوای بگی که مُرده و زنده‌ات برای نامزدت فرقی نداره، هوم؟

از چند تارِ موهای مشکی رنگش که مقابلِ پیشانی‌اش و با کمکِ باد رقصندگی می‌کردند، قطراتِ باران، آهسته از دو سویش به نقطه‌ی میانی جمع شده و در نهایت با سنگین شدنشان، مسیرِ زمین را در پیش می‌گرفتند. تیرداد قدمی به سوی کاوه برداشته و مقابلش، روی یک زانو نشست. نگاهِ خونسردش را میانِ چشمانِ منتظر و ناامیدِ کاوه جابه‌جا کرد و پس از آن، دستی که اسلحه را با خود به دوش می‌کشید، سمتِ کاوه روانه کرد. کاوه چشم از رُخ تیرداد دزدیده و از دستِ او، به اسلحه‌ی جای گرفته میانِ انگشتانش رسید.

آبِ دهانی فرو داد و به گوش‌هایش فرمانی برای انتظار را صادر کرد تا آمادگیِ هر سخنی را از سوی تیرداد داشته باشند و گویی شخصی در مغزش آمادگیِ گریه و فغان از بهرِ شنیدنِ هرچیزی را داشت!

- دفعه‌ی بعدی هم خواستی من رو امتحان کنی، آروم‌تر هم میشه...

با ابرو به خودِ کاوه اشاره کرد.

- لااقل بلایی سرِ خودت نیاد!

کاوه اندکی در جایش جابه‌جا شده و قدری کمر راست کرد. دستش را جلو برده و نیمِ جلوییِ اسلحه را میانِ انگشتانش گرفته و به سمتِ خودش کشید که بدنه‌ی اسلحه هم از بندِ انگشتانِ تیرداد رهانیده شده و در آخر به خودش بازگشت. لبخندی روی لب نشاند که علتش برای تیرداد گنگ به نظر می‌رسید. با توجه به باختی که نصیبش شده بود، قاعدتاً باید رخ درهم می‌کشید؛ اما این دو مقابلِ هم هیچ گاه نمی‌توانستند تنها به دانسته‌هایشان اکتفا کنند و مدام باید کشف می‌کردند!

- از چیزی که فکر می‌کردم، باهوش‌تری! 

دستِ دیگرش را بالا آورده و با سرِ انگشتِ اشاره، روی شقیقه‌اش ضرب گرفت.

- اما نقشه‌هات یکم جای کار دارن! 

نگاهِ او هم رنگِ خونسردی به خود گرفت.

- یه اشتباه ممکنه همه چی رو خراب کنه! 

@masoo @Aryana @.Murphy.  @melika_sh @Otayehs @Ghazal @Gh.a @MMMahdis @Beretta @پرتوِماه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت نوزدهم»

هیچ تغییری در حالتِ نگاهش ایجاد نشد؛ اما افکارش چرا! به دگرگونیِ عجیبی رسیده بودند که تمامی نداشت! گویی در پسِ ذهنش به دنبالِ ذهن خوانیِ کاوه بود؛ اما عجیب تر آن به نظر می‌رسید که گویی تمامِ افکارِ کاوه خط خورده بودند که جایی برای خوانششان باقی نمی‌گذاشت. با تمامِ این احوالات، موضعِ خودش را حفظ کرده و مقابلِ کاوه تغییرِ رویه نداد تا بهانه‌ای به دستش دهد! در عوض، پوزخندش را تمدید کرده و زهر را آغشته به سخنش کرد تا با نیشِ کلام، دمی نقشِ مار را مقابلِ کاوه ایفا کند و با همین زهر، آتشِ قلبش را بیش از پیش شعله‌ور سازد.

این هم خاصیتِ او بود که خوب می‌دانست چه زمانی برای حلقه شدن به دورِ شکارش مناسب است تا در ثانیه‌ای، او را غافلگیر کرده و نیشش را که زد، زهرش را از رگ‌های تنِ او عبور دهد. دستش را به زانویش بند کرد و با فشاری کم، از جای برخاست. کمر راست کرد و همانطور که سرش قدری رو به پایین خمیده شده بود تا کاوه را ببیند، به همان حال نگه داشته و دست به سینه و با چشمانی که برقِ شرارتِ به وفور درونشان دیده می‌شد، لب گشود:

- فعلا شکستِ عشقیِ تو داره خسرو رو یه مرحله جلو می‌اندازه...

با چشمانِ ریز شده که قدری پلک‌های بالایی و پایینی‌اش را به یکدیگر نزدیک کرده بود، با نهایت دقت، اطراف را واکاوی کرد و در انتها با دیدنِ حرکتِ پارچه‌ی خاکستری رنگی که شال به نظر می‌رسید و متعلق به شخصی پنهان و به خاطرِ باد، رقصندگی می‌کرد، حینی که تیرش در جهتِ هدف رها شده و در آنی به مقصودِ اصلی‌اش برخورده کرده بود، نفسِ عمیقی کشیده نگاهش را از آن سو فاصله داد تا دوباره به کاوه رسید. ابتدا قصدش بر آن بود که حضورِ طلوع در همان حوالی را برایش آشکار سازد؛ اما چون به ذهنش رسید که دیر یا زود خودِ کاوه به وجودِ طلوع پی خواهد برد، به سکوت قناعت کرد.

بوی خاکِ باران خورده مشامش را نوازش می‌کرد. میانِ تاریکیِ نه چندان زیادِ آسمان که حضور و ورودِ شب را اعلام می‌کرد، دیدشان آنچنان واضح نبود؛ اما به حدِ ندیدن هم نمی‌رسید. از حدِ واسطی برخورد بود که هم یارای دیدنشان را فراهم می‌آورد و هم مانعی برایشان شده بود تا بتوانند تصویرِ یکدیگر را به وضوح، مشاهده کنند. هردو دیدی تیره و نسبتاً محو به یکدیگر داشتند.

- نامزدت دوستت نداره جنابِ آریا، داری دست و پای بیخود می‌زنی!

با شنیدنِ این جمله، برقی با ولتاژِ زیاد از رگ‌های مغزِ کاوه گذر کرد که چشمانش برای لحظه‌ای تا آخرین حدِ ممکن گشاد شدند و سوای صدایی که مخلوط شده با ترحمی آشکارا بود و در گوش‌هایش می‌پیچید، تصویری از دو سالِ پیش، مقابلِ دیدگانش پرده کشید و همان رعد و برقی که پُر قدرت، آسمان را خراش داد، پلکش را پراند و صدا در گوش‌هایش واضح‌تر شد:

- من دوستت ندارم یلدا، داری دست و پای بیخود می‌زنی!

«دو سال قبل»

همانطور که با انگشتانِ دستِ راستش روی میزِ چوبی ضرب گرفته و به صداهای موزونی که حاصلِ این برخوردها بود، گوش سپرده و با دیدگانِ قهوه‌ای رنگش، نقطه‌ای نامعلوم را زیر نظر گرفته بود. بخاری که از قهوه‌ی روبه‌رویش بلند شده بود، چانه‌اش را که با فاصله‌ای نسبتاً زیاد بالای فنجان بود، گرم می‌کرد. لبانش را با زبان تر کرده و دستِ دیگرش را بالا آورده و به صفحه‌ی گرد و نقره‌ایِ ساعت مچیِ چسبیده به دستش که ساعتِ یازده و سی دقیقه‌ی ظهر را به نمایش می‌گذاشت، خیره شد. برای بارِ هزارم در آن ساعت سر چرخانده و از پنجره‌ی سر تا سریِ کافی شاپ، محیطِ بیرون را وارسی کرد تا آمدن یا نیامدنش را متوجه شود.

با کمی این سو و آن سو دویدنِ چشمانش، بالاخره او را دید که دسته‌ی کوله‌ی مشکی و قرمز رنگش را روی شانه‌اش جابه‌جا کرده و از میانِ شکافِ بینِ دو ماشینِ پارک شده که یکی دویست و ششِ آلبالویی بود و دیگری پرشیای سفید رنگ، گذشت تا در نهایت به درِ کافه رسید. اندک زمانی گذشت و او در این مدت فرصت داشت تا تمامِ حرف‌هایش را کنارِ یکدیگر چیده و برای گفتنشان زمانِ مناسب را ترتیب ببیند.

دستش را بالا آورده و میانِ موهای مشکی و صافش پنجه کشید. پوفی از سرِ کلافگی سر داده و نمی‌دانست جمله‌هایش را چگونه جمع بندی کند که در آن میان نه سیخ بسوزد و نه کباب؛ اما خوب می‌دانست که هم خودش خواهد سوخت و هم یلدا! او از غمِ عشق و خودش از عذاب وجدان، اما حرف، حرفِ یک یا دو روز نبود؛ نقلِ روزهایی بود که یلدا آن‌ها را یک عمر تلقی می‌کرد.

با ایستادنِ شخصی کنارِ صندلیِ روبه‌رویش، وادار شد افکارش را به حالِ خویش رها کند و رهِ زمانِ حال را در پیش گیرد. چشمانش را از مقصدِ اولیه‌شان کنده و با بالا کشاندنشان، روی چهره‌ی لبخند بر لبِ یلدا ایست کرد. باز هم مردد شد؛ ولی فکرِ اتفاقاتِ نامشخصِ پیشِ رو، باعث می‌شد تا عزمش را بیش از پیش جزم کند.

- سلام، خوبی؟

کاوه آرام، تنها به سر تکان دادنی کوتاه و لبخندی محو بر لبانِ باریکش بسنده کرد. یلدا صندلیِ مقابلش را قدری عقب کشید و فضای شکلاتی رنگِ کافی شاپ که قدری با رنگِ شیری هم ترکیب شده بود را از نظر گذراند. چشمانش را پایین کشیده و به قهوه‌ی مقابلش که نگاه کرد، پی برد که قطعا پای مسئله‌ی مهمی به میان آمده که کاوه خودش برای هردویشان قهوه سفارش داده بود.

تایی از ابروانِ نسبتاً پرپشت و دخترانه‌ی قهوه‌ای‌اش را بالا انداخته و همان دم که کفِ دستِ راستش را به بدنه‌ی گرمِ فنجان وصل می‌کرد، خیره به کاوه‌ی متفکرِ مقابلش، اندکی خودش را رو به جلو کشیده و گفت:

- خوبی کاوه؟ چرا انقدر توی فکری؟

کاوه تنها سکوت کرد و به نظاره کردنِ یلدا پرداخت. دمِ عمیقی از اکسیژنِ درونِ کافه گرفته و لبانش را به دهان فرو برد تا وقت خریده و زبانش را برای چرخشی که قصدِ رونمایی از جملاتِ مهلکی را برای یلدا داشت، آماده کند.

- چرا دیشب یهو زنگ زدی گفتی بیام؟ به زور کلاسم رو پیچوندم امروز و...

کاوه میانِ حرفش آمد و همان دم که دستِ چپش روی میز مشت شده بود، خیره به تیرگیِ دیدگانِ یلدا که در کنارِ نگرانی، شور و شعفی وافر را از بهرِ این دیدار به دوش می‌کشیدند، گفت:

- گفتم بیای که درباره‌ی خودمون تصمیمِ درست رو بگیریم!

یلدا یکه خورده، زومِ صورتِ کاوه شده و دستش روی فنجان خشکید. قلبش تند می‌کوبید و شقیقه‌اش نبض می‌زد. اضطراب تنها از بهرِ یک تصمیم گیریِ ساده؟ چرا آنقدر نگران شده بود؟

- چه تصمیمی؟

کاوه جملاتش را قطار کرد تا بی‌وقفه به زبان آورده و زودتر به این مکالمه‌ی پُر از تشویش خاتمه دهد. پلک روی هم نهاد و با نهایتِ بی‌رحمی‌ای که از وجودِ خودش به دور می‌دید، لب باز کرد:

- تموم شدنِ این رابطه!

@masoo @Aryana @.Murphy. @melika_sh @Ghazal @Gh.a17 @Otayehs @MMMahdis @پرتوِماه @Beretta

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت بیست» 

حس کرد نفس درونِ سینه‌اش به واسطه‌ی سنگی سنگین که راه را برای عبور و مرورِ به مراتب راحت ترِ هوا سد کرده بود، جا مانده و هیچ قصدی برای میانبر زدن و خروج از آن اوضاعِ اسفناکش نداشت! رنگش رفته- رفته سفید می‌شد تا جایی که هرکس او را می‌دید، به مرگش شک می‌کرد. چندین بار سخنِ چهار کلمه‌ایِ کاوه را در مغزش حلاجی کرد و باز هم از فهمش عاجز ماند. شاید می‌فهمید؛ اما علاقه‌اش بر آن بود تا خودش را به نفهمیدن بزند. بنا را بر آن نهاد که کاوه در این ساعت شوخی‌اش گرفته و حرف‌هایش جز شوخ طبعی مقصودِ دیگری ندارند. 

سرش سنگین شده و توده‌ای را میان گلو و پنهان شده پشتِ سرِ سیبکِ گلویش احساس می‌کرد. صدای شکسته شدنی را از اطراف شنید؛ اما جسمی در کار نبود! قلب خودش بود که تکه‌های شکسته‌اش را در اقصی نقاطِ وجودش پراکنده می‌کرد.  بغض را از پس زمینه‌ی گلویش کنار زده تا روی سخن گفتنش تاثیر نگذارد؛ اما لبانش که از هم باز و صدایش که بیرون روانه شد، با لرزشی محسوس، صوتِ غمگین و گنگش، خود را به گوش‌های کاوه وصل کرد: 

- یعنی... یعنی چی؟ 

نگاهِ کاوه پایین کشیده شد و به دستانِ لرزانِ یلدا روی میز رسید. با زدنِ این حرف، قلبِ خودش هم یخ کرد؛ اما پس از سه ماه سکوت، بالاخره لازم بود که این مسئله را برای او بازگو کند، حال هرقدر هم که به مذاقش ناخوشایند بیاید و یا قلبش را درونِ سینه تکه پاره کند، او را منصرف نمی‌کرد؛ چرا که از آینده‌ی این رابطه می‌ترسید! می‌دانست این قصه خوش روایت نشده که حال، خوشی سرانجامش شود. 

دستش را بالا آورده و کفِ آن را به صورتِ داغ کرده‌اش کشید. گویی زیرِ پوستش آتش روشن کرده بودند که به طرزِ فجیع و عجیبی گر گرفته و تنش را سوخته در تنوری سوزان، احساس می‌کرد. آب دهانش را از گلوی خشکش که به سوزش نشسته بود، رو به پایین هدایت کرد و خیره به رنگِ قهوه‌ایِ میز، حینی که نگاهش را مدام از یلدا می‌دزدید، لب از لب گشود: 

- یعنی این رابطه به ضررِ هردومونه! 

چشمانش را بالا آورد و به مردمک‌های اندک لرزان و براقِ یلدا که نشان از به اشک نشستنشان را می‌داد، نگریست. دستش روی سردیِ میز مشت شد و با تنفسی عمیق که او را برای حرفِ آخرش، آماده می‌کرد، ادامه داد: 

- این زلزله یه تلفات داشته باشه بهتره یا دوتا؟ 

یلدا که از بهرِ هجومِ بی‌امانِ بغض، گلویش درد گرفته بود، دستِ چپش را بالا آورده و به گردنش کشید. گویی فکر می‌کرد با این کار توانِ عوض کردنِ جهتِ بغض را دارد؛ اما باز هم حریفش نشد. بی‌آنکه پلک‌هایش دمی برای روی هم فرود آمدن، اقدام کنند، اشک که پرده‌ای تار را پیشِ دیدگانش پدید آورده بود، خود را پایین کشید و روی گونه‌اش رها شد. باور نمی‌کرد! این کاوه، نمی‌توانست همانی باشد که تا چندین ساعتِ پیش بود! مگر یلدا برای شروعِ رسمیِ رابطه‌شان خود را آماده نکرده بود؟ پس این سخنی که اتمام یافتنِ این رابطه را فریاد می‌زد، از کدام سو سر برآورده بود؟ 

سردیِ ردِ اشک را روی گونه‌ی ملتهب و تب دارش حس کرد. بینی‌اش را بالا کشیده و کاوه را نگریست که به خاطرِ عذاب وجدان از درون درحالِ ریز- ریز شدن بود. دستش را بالا آورده و روی گونه‌اش به حرکت درآورد. شیرینیِ ملاقاتی که برای امروز تصور می‌کرد، در واقعیت به تلخ‌ترین خاطره‌ی زندگی‌اش مبدل شد. درد به مغزِ استخوانش رجوع کرده و از همان جا بر تمامِ تنش حکمرانی می‌کرد. 

- چجوری دلت میاد تنهام بذاری؟ 

کاوه با شنیدنِ صدای او که غرق در مظلومیتی بی‌انتها بود، سرش را بالا گرفته و خیره به سقفِ شیری رنگِ کافی شاپ، دستش را به چانه‌اش کشید. دندان‌هایش را روی هم فشرد و سعی کرد آرام گیرد تا بیش از این به آتشِ شعله‌ور شده دامن نزند؛ اما همه چیز را باید همینجا تمام می‌کرد! رابطه‌ی آن‌ها از همان ابتدا اشتباه بود و در مسیری غلط بنا شد. دستی به هودیِ مشکی رنگی که بر تنش بود، کشید و به چشمانِ تیره‌ی یلدا که خمپاره‌ی غم درونشان قصدِ ترکیدن داشت، چشم دوخت. 

- شروعِ این رابطه رو تو می‌خواستی، پایانش رو من! یادت بیارم که چقدر بهت گفتم یه روزی راهمون به همینجایی می‌رسه که الان هست؟ 

یلدا با شنیدنِ این سخن، بارِ دیگر حرف‌های کاوه در همان روز از پرده‌ی گوش‌هایش گذر کرد: 

«- این رابطه دیر یا زود توی همین کافه تموم میشه، بازم اصرار داری شروعش کنیم؟» 

لب به دندان گزید، به گونه‌ای که شوریِ خون در دهانش به رقص درآمد. در اوج و اوایلِ جوانی عاشق شد! عاشقی‌اش خطا بود وگرنه هیچ گاه همان مکانی که شروعِ رابطه‌شان بود، به نقطه‌ی انحطاطش تبدیل نمی‌شد! کاوه همان دم به او گفت و او با اطمینان از سوی خودش که فکر می‌کرد قطع به یقین توانِ دل بردن از او را داشت، چشم بسته، روی شروعش پافشاری کرد و نمی‌دانست که تقدیر، جایی در همان حوالی کمین کرده تا اشتباه خود را به او بفهماند!

قلبش به تندی می‌کوبید و همین هم آزارش می‌داد. تیر کشیدنش را به وضوح حس کرده و با لب گزیدنی دوباره و پلک زدنی کوتاه، قطره اشکی پیش از زندانی شدن در حصارِ پلک‌هایش، از لای مژه‌های بلندش گریخته و روی میز رها شد. صدای کشیده شدنِ صندلی روی کفِ چوبیِ کافی شاپ، گوش‌هایش را خراش داد و از سویی باعث شد تا نگران، پلک از هم گشوده و مردمک‌هایش را آهسته، بالا بکشد و قامتِ بلند شده‌ی کاوه را پیشِ دیدگانش تماشا کند. 

بغض بارِ دیگر به گلویش حمله‌ور شد که برای از دست نرفتنِ آرزوهایش هم که شده، با سستی از جایش برخاست که لحظه‌ای با گیر کردنِ پایش به پایه‌ی صندلی، دمی تا افتادن رفت و بعد به خودش مسلط شد. کاوه روی صورتِ پُر بغضِ یلدا براق شده و لحن و حرفش سنگی شد که به سمتِ او پرتاب می‌کرد: 

- همه چی رو از همون اول باهات مشخص کردم... 

قدمی به سمتِ یلدا برداشت. 

- من دوستت ندارم یلدا، داری دست و پای بیخود می‌زنی! 

قلبِ یلدا در سینه‌اش مچاله شد. نفسش رفت و تمام وجودش به یغما برده شد. چانه‌اش که لرزید، بغضش بی‌اذن و اراده‌ی او شکست و دانه‌ی درشتی از اشک روی گونه‌اش غلتید. با صدایی مرتعش لب زد: 

- توروخدا کاوه! 

کاوه با درد، چشم بست و سکوت پیشه کرد. این عجز و التماس، از شخصیتِ یلدا فرسنگ‌ها فاصله داشت؛ اما می‌فهمید که هر غیرممکنی از سوی یلدا که با خودش مرتبط باشد، بدونِ شک به درجه‌ی امکان پذیری هم ارتفا می‌یافت. بی‌آنکه مجالی برای هضم شدنِ حرفش در مخیله‌ی یلدا به او بدهد، تنها جمله‌ای کوتاه را بر لب راند و از کنارش گذر کرد: 

- راه رو اشتباه اومدیم، پس بدون مقصدمون هم اشتباهه!

@masoo @Aryana @.Murphy. @melika_sh @Ghazal @Otayehs @Gh.a17 @Beretta @پرتوِماه @MMMahdis

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت بیست و یکم»

***

به بدنه‌ی ماشینش تکیه داده و آسمانِ پس از بارش را که به صافی می‌گرایید، زیر نظر گرفت. زانوی پای راستش را مقابلِ شکمش خم کرده و دستش را روی آن آویزان ساخته بود. آنقدر مشغولِ دست و پا زدن میانِ باتلاقِ گذشته شد که حتی نفهمید تیرداد کِی و چگونه رفت! تنها وقتی به خودش آمد، دید که خودش است و خودش و خدایی شاهد و گواه و در آن میان، طلوعی نهان شده از انظار که مشخص نبود دقیقا کجاست و چه می‌کرد. تمامِ فکر و ذکرش میانِ عالمی دیگر جا مانده بود و همین هم آزرده خاطرش می‌کرد.

صدای گام‌هایی که از پشت سرش برداشته می‌شد و به سمتش می‌آمد را میانِ صوتِ هیاهوی باد برای این سو و آن سو جهیدن، شنید و چون می‌دانست صدای گام‌ها متعلق به چه کسی است، سکوت را بنا نهاد و نگاهش را خیره به آسمان نگه داشت. با متوقف شدنِ صدای قدم‌ها پشت سرش، چشم بست و در ازای آن، لبانش را از هم گشود:

- دو سال پیش، توی یه همچین روزهایی بهش گفتم دوستش ندارم و حالا، دقیقا توی همون موقعیتِ زمانی، فهمیدم اونی که دوستش دارم، دوستم نداره!

طلوع با ابروانی بالا پریده، زانوانش را تا کرده و روی دو زانو، پشتِ سرِ کاوه جای گرفت. نگاهش به کاوه که سرش را بالا گرفته بود و همچنان، قصدِ چرخاندنش را به سوی او نداشت، دوخت. قدری از مکالمه‌ی او با تیرداد را شنیده و پی برده بود که کاوه از عدمِ داشتنِ علاقه‌اش نسبت به خود مطلع شده. کفِ دستانش را روی زانوانش گذاشت و گوش‌هایش را برای صوتِ دیگری که قرار بود از سوی کاوه به سمتشان روانه شود، آماده ساخت:

- کارما همیشه کارِ خودش رو خوب بلده! یه جایی، یه جوری می‌ذاره توی کاسه‌ی آدم که حتی نمیشه فکرش رو هم کرد! احساسِ یه طرفه، مثل جاده‌ی یه طرفه، میانبر نداره؛ گیر کنی، تمومه!

طلوع آبِ دهانش را فرو داده و با بالا آوردنِ دستِ راستش، کفِ آن را روی گردنِ داغ و گلوی دردمندش کشید. احساسِ خفگی را با بند- بندِ وجودش حس می‌کرد. بغض در گلویش بزرگ می‌شد و او هر ثانیه به سختی برا نشکستنش با خودِ درونی‌اش به مجادله می‌پرداخت. گویی حرف‌های کاوه پا بر گلویش نهاده و تنفسش را منقطع می‌کرد.

چشمانش را که در هاله‌ای اشک آلود مچاله شده و در آن تاریکیِ شب هنگام به وضوح، برق می‌زدند، به سوی بالا سوق داد تا شاید مسیرِ اشک کج شده و از همان راهی که به چشمانش دخول یافته بود، خارج شود. با حسِ سردیِ کنجِ چشمش که از بهرِ سماجتِ اشک برای رهایی بود، دستش را از گردنش کنده و به سمتِ صورتش کشاند و با غضروفِ میانِ انگشتِ اشاره‌اش، ردِ آن را از گوشه‌ی چشمش زدود.

- می‌دونی توی باورم جا نمیشه که بگم دختری که دو ماه نامزدم بوده، اصلا دوستم نداشته! یه صدایی توی وجودم هست که بعدِ این حرف داد می‌زنه پس با کدوم امید پا پیش گذاشتی؟

نفس عمیقی کشیده و چشمانش بندِ نورانی و گردِ ماه در آسمان را رها کرده و سرش را پایین آورد. از درون شکسته بود و برای نشکستنِ بیرونی‌اش، دستش را مشت کرد و به حدی فشار داد که رنگِ دستش به سفیدی متغیر شد. مشتش می‌لرزید و همین ارتعاش نشان از آن بود که چقدر برای کنترل کردنِ خودش و درد درونِ سینه‌اش در تلاش است. بغض، خودش را بالا کشید تا جایی که به چشمانش سرازیر شد؛ اما همانجا ایست کرد.

نفسِ سنگین و سختی کشید و پلک‌هایش را روی هم نهاده و محکم فشرد. طلوع با دیدنِ این حالش، چهره‌ی غم زده‌اش را با نگرانی درآمیخت و با قدری جلو کشیدنِ تنش، جایگاهش را به کنارِ کاوه تغییر یافت. صدای ته نشین شده در حنجره‌اش را بالا آورد:

- کاوه!

کاوه سکوت کرد و این بار بر خلافِ همیشه، «جانم»ای حاضر و آماده، نشسته بر زبانش نبود تا نثارِ طلوع شود. لبانش را روی هم فشرد و سرش را بالا گرفت. خیره به منطقه‌ی تهی از هرچیز و هرکسِ روبه‌رویش، آبِ دهانی فرو داده و سردی‌ای که نمی‌دانست نشأت گرفته از کجاست، بر سخنانش جاری کرد:

- حسم الان چیه؟ اون آدمی هستم که تازه فهمیدم چرا همیشه بهت «جانم» گفتم و هیچوقت ازت نشنیدم!

بغضِ طلوع به مرزِ شکستن رسید. هر اندازه هم خودداری می‌کرد تا بغضش را از نظرِ کاوه پنهان سازد، موفقیتی را دریافت نمی‌کرد؛ چرا که گویی سخنانِ کاوه تنها به جگر سوزاندن بسنده نمی‌کرد؛ او قصد داشت جانش را بسوزاند! شاید هم مشکل از خودش بود که خلافِ   اصرارهای مکررِ پدرش مبنی بر پذیرفتنِ کاوه، باید مسیری را انتخاب می‌کرد تا اکنون به این موقعیت دست پیدا نکنند!

دندان‌هایش را روی هم فشرد و گویی تمامِ هوای اطرافش را برای ثانیه، ای به درونِ ریه‌هایش بلعیده و دوباره رها ساخت. میانِ آن سرما، تنش گر گرفته و این برایش عجیب بود! عجیبی که با توجه به رویدادهای پیش آمده، برایش ملموس به نظر می‌رسید.

- من خیلی سعی کردم کاوه ولی به خدا نشد!

کاوه لبخندِ تلخی زد. قسم خوردن نداشت! زورکی و با سعی و تلاش عشق، عاشق را نمی‌ساخت! باید در لحظه‌ای کوتاه و شاید هم ناخودآگاه وجودش را غرقِ دگرگونی می‌‌کرد که خب نشد که بشود! طلوع نتوانسته بود عشق را با کاوه شناسایی کند؛حال، هرقدر هم که خودش را به آب و آتش می‌زد، جایگاهِ کاوه در آن بین تغییری پیدا نمی‌کرد!

- با سعی کردن نمیشه!

طلوع لرزان، گفت:

- انقدر من رو نسوزون لعنتی!

کاوه با یک جمله، تلخیِ کلامش را قوت بخشید و گویی واقعا به دنبالِ سوزاندنِ طلوع بود:

- جهنم اطرافمونه و من می‌سوزونم؟

نفسِ عمیقی کشید. تمام شد و باز هم آنی نشد که میل و خواسته‌اش می‌خواست! تمام شد و هیچ چیز به اراده‌ی خودش بازنگشت؛ تقدیرشان، آنگونه که خودش می‌خواست، تاخت و مهلتِ هضم کردنِ موقعیت را به هیچ کدامشان نداد! 

- حرف‌هامون رو شنیدی؟

سکوتِ طلوع را مُهرِ تاییدی بر سخنش تلقی کرد. قلبِ ناآرامش یارای تپیدن نداشت؛ ولی برای زنده ماندنش، همین بس که باید می‌تپید!

- توی بد دامی افتادیم!

طلوع متعجب، غمگین و اندکی ترسیده، لب از لب گشود:

- چرا؟

کاوه با نهایتِ سردی، ادامه داد:

- خشاب، بزرگترین باندِ قاچاقِ مواد مخدر و اعضای بدنه!

سرش را به سمتِ طلوع بازگرداند و با دیدنِ مردمک‌های گشاد شده‌اش، سخنش را کامل نمود:

- همین خشاب، دوتا مثلث داره که از بدِ قصه، تو ضلعِ رأسِ هردوتا مثلثی طلوع!

@masoo @Aryana @.Murphy. @melika_sh @Ghazal @Otayehs @Beretta @Gh.a17 @MMMahdis @somayeh.59 @پرتوِماه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت بیست و دوم»

همه چیز از همان ساعت و دقیقه و ثانیه جدی شده بود. دگر شوخی‌ای در کار نبود! اگر ذره‌ای تا پیش از آمدنِ تیرداد، ماجرا تنها به کاوه و عکس‌هایش مختوم می‌شد، این بار قضیه فرق می‌کرد؛ چون همانگونه که تیرداد گفت، خسرو خواهانِ طلوع است و این میان کاوه‌ای بود که بیش از حد به روانِ از هم گسیخته‌ی خسرو واقف بود. تنش را به همراه سرش به سمتِ طلوع متمایل کرده و چشم در چشمش شد.

ثانیه‌ای به سکوت سپری شده بود و طلوع همچنان مسکوت به سر می‌برد و کاوه هم نه تنها از گفتنِ حرف‌هایش عاجز بود، بلکه دردِ وارده به قلبش هم اجازه‌ی سخن گفتن را به او نمی‌داد. حتی هنوز هم به درستی هضم نکرده بود که طلوع واقعا او را دوست ندارد! چگونه می‌توانست کنار بیاید و بگذرد؟ اصلا چگونه باید کنار می‌کشید؟

- خسرو جهانگرد! رئیس خشاب و مردی هستش که پونزده سالِ پیش توی یه آتیش سوزی تمامِ صورتش می‌سوزه و زنش رو هم همونجا از دست میده! بعد از آتیش سوزی افسرده میشه و یه مدت که می‌گذره، باندِ خشاب رو تاسیس می‌کنه.

ارتعاشِ نامحسوسِ دستانِ طلوع و لبانش که می‌توانستند از سویی هم گواهِ سرمای هوا باشند و هم نشان از نگرانی و شوک را می‌دادند، روحش را در مشت فشردند. چشم چرخانده و نگاهی به بدنه‌ی مشکی رنگِ اسلحه‌اش که به خاک آغشته شده بود، انداخته و پس از آن، همانطور که به آرامی در جایش کمر صاف می‌کرد، زیپِ سوییشرتش را پایین کشیده و با خارج کردنِ دستانش از داخلِ آستین‌های آن، سوییشرت از تنش کند.

سرما از تیشرتِ سفید رنگش به سادگی عبور کرده و تارهای وجودی‌اش را می‌لرزاند؛ اما در آن دم برایش مهم نبود! آنی که حائز اهمیت برایش به نظر می‌رسید، سرمایی بود که طلوع آن را احساس می‌کرد. اگر طلوع دوستش نداشت، خودش که داشت! چیزی در آن میان نمی‌توانست به احساساتِ کاوه دستبرد بزند.

از جای برخاسته و با گرفتنِ لبه‌ی دو طرفِ یقه‌ی سوییشرتش، لنگان، گامی به سمتِ طلوع برداشت و به او که رسید، چشمانِ منتظر و متعجبش را از نظر گذراند و پس از آن، سوییشرت را روی شانه‌های او رها کرد. نفسِ سنگینش را بیرون فرستاده و طلوع با نگاهی گذرا، رو به کاوه، آرام گفت:

- پس خودت چی؟

کاوه بی‌آنکه لحنش را به نرمشی دعوت کند که تلخی‌اش را کاهش دهد و حتی کاملا بی‌ربط به حرفِ طلوع، لب از لب گشوده و گفت:

- اون مردی که اومده بود رو دیدی؟

طلوع چرخی در کوچه پس کوچه‌های ذهنش زده و با یادآوریِ تیرداد، حینی که تصویرش محو در دیواره‌های مغزش پرده می‌کشید، با چشمانی ریز شده که حالتِ متفکرش را به رخ می‌کشیدند، گفت:

- دیدم!

کاوه دستانش را درونِ جیب‌های شلوارِ جینِ مشکی‌اش فرو برد. مسیرش را از سمتِ طلوع متغیر کرده و بعد دوباره سوی او بازمی‌گشت. چاره‌ای نبود! طلوع نباید پی به قضایای خشاب و مواردی که نشأت گرفته از آن بودند، می‌برد؛ اما مخفی کردن بیش از آن، وضعیت را وخیم‌تر می‌کرد. حس می‌کرد سرما باعثِ انقباض عضلاتش شده، اما از درون کوره‌ی آتش بود و این حالتِ متناقض، آزارش می‌داد.

طلوع که از رفت و آمدهای بی‌حد و حصرِ او خسته شده بود، همانطور که دستانش را به یقه‌ی سوییشرتِ پهن شده روی شانه‌اش بند کرده بود، با فشاری که به تنِ زمین وارد کرد، خمیدگیِ پاهایش را از بین برده و صاف ایستاد. دو طرفِ سوییشرت را بیشتر به هم نزدیک کرد و خطاب به کاوه گفت:

- چی شده کاوه؟ باقیش چی؟

کاوه بالاخره به مکث راضی شد. در جایش ایستاده و چرخی زد که به سمتِ طلوع بازگشت. با نگاه به چشمانِ او، سخنِ نیمه تمامش را کامل کرد:

- تیرداد دستِ راستِ خسرو هستش و نابغه‌ای که توی اون باند رو دست نداره!

قدمی به سوی طلوع برداشت که صدای حرکتِ کفش‌هایش روی زمینِ خاکی، آرامشِ نداشته‌ی بطنش را به یغما می‌برد. سرش را بالا گرفته و خیره به ستاره‌ای چشمک زن که در نزدیک ترین نقطه به ماه قرار داشت، سعی کرد افکارش را جمع و جور کند و جمله بندی‌هایش را سامان بخشد. همیشه مشکلش با این ترکیبِ کلمات اذیتش می‌کرد. گاهی فکری از رگ‌های مغزش عبور می‌کرد که می‌گفت همیشه باید سخنانش را از پیش تعیین کند تا گرفتارِ چنین معضلِ اسف باری نشود که اینگونه عرصه را بر او تنگ کند.

- هربار خشاب از چنگِ پلیس‌ها فرار کرده به واسطه‌ی اون بوده، خودِ خسرو یه چندباری تا مرزِ لو رفتن و گیر افتادن رفته.

سرش را پایین کشیده و روی نگاهِ منتظر و متعجبِ طلوع متوقف شد. لبانِ بی‌رنگِ طلوع شکافِ کوچکی را میانِ خود ایجاد کرده که هوا را از آن عبور می‌دادند. قفسه‌ی سینه‌اش سریع می‌جنبید و کاوه پس از کاویدنِ تک- تکِ کنش و واکنش‌های او، روی زخم کوچکِ کنارِ پیشانی‌اش که خون بر آن خشکیده بود، ایستاد. یک بی‌احتیاطی و تعقیبی که قرار بود به بیراهه کشیده شود، اینگونه به هردویشان صدمه زد. حال خیلی‌ها قربانی بودند! خودش، طلوع، پدرِ او و...  بعدی‌هایی که از چیستیِ هویتشان سر درنمی‌آورد.

- خسرو از همون زمانِ تاسیسِ باند، یه نقاب روی صورتش زد که یه طرفش خنده و طرفِ دیگه‌اش گریه بود؛  اون نقاب نمادِ خشابه و همه‌ی اعضا باید اون رو، روی صورتشون داشته باشن به جز یه نفر که فقط اون معافه!

طلوع مشکوک، ابروانِ قهوه‌ای و کشیده‌اش را درهم پیچید و با پایین آوردنِ اندکِ سرش حینی که مقصدِ نگاهش کاوه بود، دنباله‌روی حرفِ او، سوالِ منعکس شده در مغزش را مطرح کرد:

- و اون یه نفر؟

کاوه جدی گفت:

- تیرداد، تیردادِ رهبر!

بارها و بارها این نام در سرِ طلوع چرخید و چرخید تا بالاخره در نقطه‌ی مرکزِ آن جا ماند. چرا چنین نامی که از قضا از اعضای اصلیِ خشاب به حساب می‌آمد، این نقابی که همان دم کاوه ذکر کرد را بر چهره نمی‌نشاند؟ چرا او باید برخلافِ باقیِ زیرمجموعه‌ها بدونِ نقاب کارش را پیش می‌برد؟ به راستی این «او» واقعا که بود؟

- چرا؟

کاوه دستِ راستش را از جیبش بیرون و به چانه‌اش کشید. پای چپش درد داشت ولی عجیب بود که باعثِ رخ درهم کشیدنش نمی‌شد!

- خشاب برای پوششِ کارهاش یه شرکتِ مهندسی داره؛ شرکتِ مهندسیِ اوج که مدیرعاملش تیرداده، به همین خاطره که خسرو چندین ساله خودش روی توی اتاقش حبس کرده و اجازه ‌ی اینکه کسی به جز یه خدمتکار واردش بشه رو نمیده، حتی دخترش!

چشمانِ طلوع درشت شدند.

- دخترش؟

کاوه دمی عمیق از اکسیژنِ محیط را به ریه‌هایش سپرد و هوا را به حبسی چند ثانیه‌ای در آنجا محکوم کرده و سپس گفت:

- دخترش، ساحلِ جهانگرد که دلبسته‌ی تیرداده!

@masoo @Aryana @.Murphy. @melika_sh @Otayehs @Ghazal @پرتوِماه @MMMahdis

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...