رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان جنون ساقی|فاطمه چعب کاربر انجمن نودهشتیا


فاطمه چعب
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

spacer.pngنام رمان:جنون ساقی
ژانر:عاشقانه_هیجانی_جنایی
نویسنده: Fatemeh-chaab


خلاصه:

 دختری به نام ساقی داریم!

مثل اغلب بچه‌ها زندگی شیرینی داشت اما این زندگی به یک‌باره از هم پاشید!

و حالا یک دختر اصیل آریایی در این قصه داریم که سرنوشت بد با او تا کرده و بازی دردناکی  را بدون هیچ ندایی  با او آغاز کرد!

این بازی چیست؟

 کسی جرعت ندارد مثل بازی‌های دیگر با بقیه مطرحش کند!

چطور آدم‌ها نمی‌توانند شروع کننده‌اش باشند؟ خودش به سمت آدم‌ها میاد و آن‌ها حق هیچ انتخابی ندارند، فقط باید بپذیرند! شرط و شروطی در آن نیست!

یک قانون دارد!

آدم‌ها باید عروسک بشوند و  بازی کنند!

دردناک و تلخ و گاهی زیبا و شیرین!

چی هست؟

- بازی روزگار با آدم‌هاست!

تا کی ادامه دارد؟

 قرار است چه  بر سر آدم‌های قصه بیاد؟!

ساقی و اَسَد!

باید  پا در آن قصه بگذاریم و ببینیم حریف هم می‌شوند یا یار برای هم‌...!

ترکیبی کاملا متضاد!
 

مقدمه:
غرور گفت: امکان ندارد!

تجربه گفت: خطر دارد!

منطق گفت: معنا ندارد!

عشق گفت: ارزش دوباره امتحان کردن را دارد ...!

عشق پیروز شد و حرفش را به کرسی نشاند.

اما ای کاش لعنت بر شیطانی... نه- نه!

ای کاش لعنت بر عشق را بر زبان آورده و فریب او را نمی‌خوردم و پا در آن جاده‌ خاکیِ پر چال  و چاله  نمی‌گذاشتم.

ویراستار: @ Melika.

@ زهراعاشقی

ناظر: @Fateme Cha

ویرایش شده توسط Melika.
🤍ویرایش‌شده/Melika.🖤
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 61
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1
"ساقی"
خسته و بی‌حوصله به سمت خونه راه افتادم، به ساعت مچی دستم نگاهی انداختم که ساعت یک شب رو نشون می‌داد.

بیخیال دستم و به سمت جیب شلوارم بردم و پاکت سیگارم و در آوردم و یه نخ از توش در آوردم. اون و بین لبام فشردم و پاکت رو تو جیبم گذاشتم، هر چقدر دنبال فندک گشتم نبود، اه گندش بزنن!

عصبی سیگار و از بین لبام درآوردم و رو زمین پرتش کردم هوا سرد بود. آروم- آروم قطرات بارون رو صورتم می‌نشستن. کلافه قدم‌هام و تندتر کردم تا زودتر به خونه برسم.

بارون کم‌- کم شدت گرفت و من هم خیس آب شدم، از اینکه خیس شم متنفر بودم! صدای اگزوز یک موتور سنگین رو از دور شنیدم که داشت بهم نزدیک می‌شد، روی مخم خط کشید و از کنارم که گذشت.

نگاهی بهم کرد با عصبانیت به دور شدنش خیره شدم جالب اینجاست که از ‹کوفیه›  نوعی سربند و نام پارچه‌ای است که روی سر گذاشته میشه و برخی هم به صورت نقاب ازش استفاده می‌کنن مخصوص عرب‌ها هستش که این هم به‌ صورت نقاب روی صورتش پیچونده بود، فقط چشم‌های براقش رو دیدم، خیلی تعجب کردم، آخه وسط استانبول این از کجا پیداش شد خدا می‌دونه! بیخیال وارد کوچه‌ای که قصرم توش بود شدم؛ کلیدا رو از جیبم درآوردم و خواستم در و باز کنم که یکهو از داخل باز شد و قامت اِلشَن پدیدار شد. اوه! شِت الآن سخنرانیش شروع می‌شه.

خواست دهنش و باز کنه که دستم و به علامت ساکت بالا آوردم و گفتم: خستم.

از کنارش رد شدم و به سمت اتاقم رفتم، اون هم چه اتاقی! تو این بارون گوشه‌ی سقف نم‌دار شده، چیه واقعا فکر کردین قصر دارم؟ نه؟ از این خبرا نیس!

لباس‌هام و درآوردم و هر کدوم رو به گوشه‌ای پرت کردم رمبدوشامبر طوسی رنگم و تنم کردم و به سمت حمام ته هال رفتم و درشو از داخل قفل کردم. آب گرم و باز کردم و حوله رمبدوشامبر رو درآوردم و به چوب لباسی کناری آویزون کردم و گذاشتم وان پر شه، آب و باز گذاشتم و رفتم داخل وان دراز کشیدم.

سرم و بهش تکیه دادم و چشم‌هام و بستم. مثل همیشه فکرم به سمت پنج سال پیش کشیده شد.

‹فلش بک پنج سال قبل›

دقیقا پنج سال قبل، مادرم روی مبل سه نفره نشسته بود و من سرم روی پاش بود و لپتابم روی شکمم گذاشته بودم با ذوق و استرس منتظر نتیجه کنکورم بودم که یکهو زنگ خونه به صدا در اومد. اون پا شد تا بره ببینه کیه، من هم خودم و با خوندن اسامی سرگرم کردم که یکهو صدای جیغ مادرم وحشت به دلم انداخت با ترس زود رفتم ببینم چیشده، که با دیدن عمو رضا وکیل بابا و مامانم که روی زمین افتاده و روی سرش می‌زد با ترس و تعجب  بهشون نزدیک شدم و رو به عمو گفتم:

- عمو رضا چی‌شده؟ تو رو خدا بگو چرا مامانم داره گریه می‌کنه؟ چه اتفاقی افتاده؟

عمو رضا با نگرانی نگاهی به من کرد و قبل از اینکه چیزی بگه مامانم داد زد: ساقی، دخترم بیچاره شدیم!

بعد مثل ابر بهاری اشک می‌ریخت.

ویرایش شده توسط Melika.
🤍ویرایش‌شده/Melika.🖤
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت2
من هم اشکم در اومده بود. پیش مامان روی زمین نشستم و شونه‌هاشو گرفتم و به چشم‌های خوشگل براق سبزش که الان هیچ برقی نداشتن خیره شدم و گفتم:

- مامان توروخدا بگو اینجا چخبره، چرا حرف نمی‌زنین؟

مامان من رو تو بغلش کشید و زار- زار گریه می‌کرد. گفت:

- ساقی عشقم مرد... دیگه کسی نیس بهت بگه پرنسس بابا، ساقی مرد زندگیمو از دست دادم به رضا زنگ زدن گفتن هواپیماش سقوط کرده و من رو به خودش فشرد.

هق- هق می‌کرد، با بهت به زمین زل زدم و دیگه هیچی نمی‌شنیدم. حس می‌کردم گوش‌هام کر شده و بدنم سرد شده؛ نمی‌دیدم که عمورضا من رو تکونم می‌داد تا به خودم بیام دیگه هیچی نمی‌فهمیدم فقط به تنها آخرین دیدارم با بابا فکر می‌کردم تمام خاطرات و صحنه‌های زندگیم با پدرم مثل فیلم از جلو چشم‌هام رد می‌شدند، نفسم قطع شد.

دیگه نفس نمی‌کشیدم سینم می‌سوخت، به مامان که عین دیوونه‌ها می‌زد رو سر و صورتش حرکت لب‌هاشو می‌دیدم ولی نمی‌شنیدم چی میگه با زانو روی زمین افتادم و گلومو با دوتا دستم گرفتم، سعی می‌کرد نفس بکشم ولی نمی‌شد!

مامان ازبس ترسیده بود به بیرون دوید و من خودم رو در آینه مقابلم که به دیوار نصب بود می‌دیدم، صورتم 
کبود شده و چشم‌هام سرخ بودن ولی یه قطره اشک هم نریخت.

به تصویرم پوزخند تلخی زدم، سرم گیج و چشم‌هام سیاهی رفت؛ رو زمین خوابیدم اطرافم رو تار می‌دیدم و دیگه هیچ...!

(حال)
با صدای در حمام به خودم اومدم. از فکر خارج شدم الشن صدام می‌زد، ولی نا نداشتم جوابش رو بدم به سقف بالای سرم زل زدم و تکون نمی‌خوردم. دیگه داشت داد می‌زد اعصابم از جیغ جیغ‌هاش خورد شد. داد زدم:

- نترس خوبم، بادمجون بم آفت نداره! بعد از اینکه دوش گرفتم رمبدوشامبر تنم کردم و به اتاقم رفتم. خیلی خسته بودم، با بی‌حالی خودم رو روی تخت پرت کردم و خوابیدم. صبح با تکون‌های دستی از خواب بیدار شدم و به الشن که با اخم و طلبکار بالای سرم ایستاده چشم دوختم و با حرص گفتم:

- چته اول صبحی عین عزرائیل بالای سرم ایستادی؟ با حرص دندون‌هاشو روی هم سابید و چشم‌هاشو ریز کرد و گفت:

- اول صبحی؟ساعت دوازده ظهره تو میگی اول صبح؟! بلندشو ببینم و پتورو از روم کشید. بی حوصله گفتم:

- باشه، برو خودم میام. پتو رو ول کرد و گفت:

- اگه تا دو دقیقه دیگه نیای میام موهاتو دونه- دونه می‌کنم! با تمسخر نگاهش کردم که حرصی نگاهم کرد، چشم‌هاشو بستو جیغ آرومی کشید و رفت بیرون؛ خندم گرفت!
بلند شدم و به سمت کمدم رفتم؛ یه ست مشکی هودی و شلوار ساده تنم کردم و به سمت توالت رفتم، بعد از انجام کارهای مربوطه و مسواک زدن به آشپزخونه رفتم؛ دیدم الشن عین قحطی زده‌ها به جون قوطی نوتلا افتاده، دهنش پر بود و دور و بر لباش شکلاتی شده! از حالتش خندم گرفت و یه پس گردنی جانانه بهش زدم که مثل برق گرفته‌ها از جاش پرید و با چشم‌های درشت آبیش بهم زل زد و یه دستشو گذاشته بود روی گردنش، دلم براش ضعف رفت بلند زدم زیر خنده بعد یهو ساکت شدم و اخم کردم! انگار نه انگار چیزی شده تا پررو نشه. روی صندلی نشستم و شروع کردن به لقمه گرفتن نون و پنیر و گردو برای خودم اونم بیخیال شد ولی مطمئنم بودم بعدش بد حالمو می‌گیره.

بعد از تموم شدن صبحونم به انباری خونه که زیرزمینیه رفتم، کل نوشیدنی که درست می‌کنم داخل اون می‌زارم تا هم بوش به همسایه‌ها نرسه و هم من تو دردسر نیوفتم.


به جز الشن و بوراک که ازم شراب می‌خره کسی از اینکه من نوشیدن درست می‌کنم خبر نداره‌. بوراک صاحب باریه که توش کار می‌کردم.
وقتی وارد انبار شدم، تنها چیزی که به مشامم می‌خورد بوی خوش بود و بس!

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط فاطمه چعب
ویراستاری|Melika.🌻
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت3
به سمت یکی از بشکه‌های بزرگ چوبی که معمولا از اونا برای ساخت نوشیدنی استفاده می‌کردم رفتم و شروع کردم به برداشتن پلاستیک‌ها و روکش‌ها از روش، بعد دستگاه چگالی سنج مایعاتو آوردم و مزه‌اشو امتحان کردم؛ مثل همیشه فوق‌العاده بود. با سیزده درصد الکلی که بهش اضافه کردم، بعد از مطمئن شدن ازینکه طعمش خوبه تقریبا یک لیتر و نیم از  نوشیدنی‌ای که پنج ساله به عنوان مخمر اونو کنار گذاشتم به محتوایات بشکه اضافه کردم و با چوب بزرگی که برای هم زدن و فشردن انگورها لازمه شروع کردم به هم زدن. از قبل با صافی کل تفاله رو درآوردم و الان صافه صاف بود. به سمت کمد چوبی کوچیک رفتم و چندتا شیشه‌ تیره رنگ با چوب پنبه برداشتم تا پرشون کنم، بعد از پر کردنشون و تزئین هرکدوم با یه روبان قرمز و بستنش بصورت پاپیون و بسته بندیشون کارم تموم شد.
از انباری خارج شدم و درشو قفل کردم و به اتاقم رفتم، گوشیم رو از روی تختم برداشتم و به بوراک مسیج دادم: آماده‌اس! دیر نکن.

بعد از چند دقیقه جواب داد: دوساعت دیگه میام می‌برم.
بی‌حوصله از زندگی تکراریم پوف کلافه‌ای کشیدم و به سراغ الشن رفتم.
روبه روی میز توالت ایستاده بود، به خودش تو آینه زل زده و تو فکر غرق بود؛ منم به در تکیه دادم و خیرش شدم، به سمتم برگشت و گفت:

- ساقی می‌خوام یه موضوعی رو بهت بگم. تکیه‌امو از در گرفتم و به سمت تختش رفتم و روش لم دادم، حرفی نزدم که گفت:

- من دارم میرم نروژ، با چشم‌های بسته بهش گفتم:

- اگه می‌خوای اینجوری حالمو بابت پس گردنی‌ای که بهت زدم بگیری بدون خیلی راه مسخره‌ایه. نذاشت ادامه حرفم رو بگم و گفت:

- اریک زنگ زد و گفت که کارام کلی عقب مونده، باید برم تا بهشون رسیدگی کنم.

یهو انگار تمام غم عالم تو دلم تلنبار شده نشستم و باغمی پنهان سرد گفتم:

- برو به کارات برس نمی‌خواد تنهاییمو تو پر کنی، عادت دارم بهش آخه می‌دونی؟رفیق نیمه راه نیس و بلند شدم، خواستم از اتاق خارج شم که از پشت بغلم کرد؛ با بغض گفت:

- ساقی بخدا نمی‌خواستم برم بابام رو که می‌شناسی اگه نرم روانیم می‌کنه، اصلا ولش کن جهنمو ضرر جایی نمیرم من رفیق نیمه راه نیستم. نمی‌خواستم حالشو خراب کنم، به سمتش برگشتم:

- الشن منظور من این نبود که تو رفیق نیمه راهی  برو نگرانم نباش من یه عمره تنهایی زندگی کردم بقیه روزا هم روش...
دست‌هاشو از دورم باز کردم و به سمتش برگشتم با لبخند فیکی گفتم:

- کی پرواز داری؟

اهی کشید و گفت:

- فردا ساعت چهار بعدازظهر!

به سمت کمدش هولش دادم و گفتم:

- پس زودتر بند و بساطتو جمع کن و برو، چند روزه آرامش نذاشتی برام. از اتاقش زدم بیرون که صدای جیغ جیغوشو شنیدم:

- بیشعور نزار کل شرکتو ول کنم همینجا ور دلت بشینم. با خنده داد زدم:

- مثل اینکه زندگی تو این قفس بهت ساخته که قصر باباتو بخاطرش ول کردی. اومد بیرون و بعد از مکثی نسبتا طولانی گفت:

- ساقی تو خودت بقدری پول داری که می‌تونی دوتا مثل قصرای بابام داشته باشی، وکیل بابات در به در دنبالته فقط کافیه چندتا امضا روی اون تیکه کاغذا بکنی وبس چرا با خودت لجی...؟! جوابشو ندادم، صدای زنگ گوشیمو شنیدم و به سمتش رفتم با دیدن شماره‌‌ای با کد ایران فهمیدم کسی نیس جز عمورضا؛ روبه الشن گفتم:

- چه حلالزاده‌اس!

گوشیو پرت کردم رو تخت که الشن رفت برداشتش و خواست جواب بده که سرد گفتم:

- جواب بدی دیگه کسی به نام ساقی تو زندگیت نمی‌شناسی!
صدای گوشی قطع شد و دوباره به صدا دراومد، تا خواستم چیزی بگم الشن با شادی جواب داد:

- به‌- به ببین کی زنگ زده آقا بوراک! چخبرا و بیرون رفت انگار نه انگار منم آدمم و اون گوشی تو دستش مال منه و مخاطبش با من کار داره، با دهن باز به رفتنش زل زدم عجب!
بعد از چند دقیقه الشن اومد و گفت:

- بوراک داره میاد اون زهرماریو ببره و بعد حالت عوق زدن درآورد که با اخم گفتم:

- نزار بزور اون زهرماریو به خوردت بدم. دست به سینه خنده‌ی مسخره‌ای کرد وگفت:

- هه‌- هه تهدید قشنگی نبود!

آروم به سمتش قدم برداشتم و فاصله بینمون رو کم کردم، ترسناک زیر گوشش گفتم:

- من هیچوقت تهدید نمی‌کنم بِیب، هشدار هم نمیدم مستقیم وارد عمل می‌شم! خودمو عقب کشیدم، دیدم طفلی خشکش زده و مبهوت نگاهم می‌کرد، منم بیخیال از اتاق بیرون رفتم.
می‌خواستم بشینم که صدای آیفون اومد. فهمیدم بوراکه درو باز کردم و بدون مقدمه گفتم:

- اگه سی و سه ثانیه دیرتر میومدی عمرا راهت می‌دادم، خواست بهم تنه بزنه که با آرنجم محکم به پهلوش کوبیدم صدای آخش نشون از دردش داد بلند داد زد:

- وحشی مگه مرض داری یهو رم می‌کنی؟!پوزخند صدا داری بهش زدم و گفتم:

- بوراک، خودت خوب می‌دونی حوصله شوخیو ندارم پس سر به سرم نزار و رفتم روی کاناپه لم دادم.

 

ویرایش شده توسط فاطمه چعب
ویراستاری|Melika.🌻
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت4
چپ چپی نگاهم کرد و گفت:لامصب با صدمن عسل هم نمیشه خوردت حیف خدا اینهمه بت زیبایی داده و روشو برگردوند داد زد:آهاای الشن خانوم تو کدوم سوراخ خودتو قایم کردی بیا که بوراک جونت اومده و بعد از حرفش زد زیر خنده،با پوزخند بش زل زدم که گفت:هان چیه؟چته؟

بی‌توجه بهش پاهامو روی میز شیشه‌ای مقابلم گذاشتم و یه نخ سیگار از پاکت جلوم برداشتم،خواستم روشنش کنم که یادم اومد فندکم نیست روبه بوراک گفتم:فندک!

از جیبش درآورد و داد دستم،سیگارو روشن کردم و پک عمیقی بهش زدم سرمو به پشتی کاناپه تکیه دادم و بعد دود سیگارو بیرون دادمو خیرش شدم،الشن اومد صدای خنده‌هاش با بوراک رو میشنیدم ولی من تو دنیای خودم غرق بودم دیگه حتی صداشونو نمیشنیدم چشمامو بستم و فکرم به گذشته پرواز کرد.
*(فلش بک پنج سال قبل)
یک ماه از مرگ بابام میگذشت از تو داغون بودم ولی به روی خودم نمیاوردم،صدای گریه مامانم از اتاقش میومد آروم به سمتش رفتم در زدم ولی جواب نداد دستگیره در رو پایین کشیدم بازش کردم با بغض به مامانم خیره شدم چشماش از گریه سرخ شده بودن دلم میخواست بشینم پا به پاش گریه کنم ولی این بغض لعنتی نمیشکست،سرشو بلند کرد و با لبخند کم جونی اشاره کرد به سمتش برم آروم رفتم پیشش روی تخت دراز کشیدم و سرمو روی پاش گذاشتم انگشتاشو توی موهام فرو کرد و با صدای پر بغضی شعری را زمزمه کرد:دلایل بودنم را مرور میکنم هر روز!
هر روز از تعدادشان کم میشود!
آخرین باری که شمردمشان...
تنها یک دلیل برایم مانده بود..!
آنهم وجود تو بود دخترک مو طلایی!
با صدای گرم مامانم به خواب رفتم...!

با حس درد گردنم اروم پلکامو از هم باز کردم هیچی نمیدیدم همه جا تاریک بود،پتو رو از روی خودم کنار زدم و اروم از جام بلند شدم چراغو زدم و اتاقو از نظر گذروندم!

نبود!!نیستش خدایا!

مامانم نبود با دو به سمت در رفتم  و بازش کردم هیچکی تو سالن نبود و سکوت خونه رو فرا گرفته بود.

با صدای لرزونی داد زدم:مامان...وقتی صدایی از جانبش نشنیدم با ترس دوباره و با صدای بلندتری فریاد زدم:مااااماااان!میترسیدم اخه با اون حال بدش کجا گذاشته رفته!

از پله ها به پایین سرازیر شدم همزمان مامانو صدا میزدم:مامانی...فرح...عشق دلم کجایی و گریه میکردم!!کل خونه رو گشتم نبود از بودنش تو خونه ناامید شدم زود به سراغ گوشیم رفتم بعد از برداشتنش  زود لباسامو عوض کردم و با حال زاری کفشامو پام کردم،کلیدها رو هم زود انداختم تو جیبم و سوئیچ ماشین بابارو برداشتم و جلدی سوار ماشین شدم

........
*(حال)
سااااقی با داد بوراک تکون محکمی خوردم و به خودم اومدم به دوتاشون نگاه کردم که گیج بهم زل زده بودن با اخم گفتم:چتونه؟آدم نمیتونه دو دقیقه با خودش خلوت کنه؟!

بوراک با خنده گفت:عزیزم آدم وقتی تنهاس با خودش خلوت میکنه نه تو جمع...نذاشتم حرفشو کامل کنه و درحالی که از جام بلند میشدم گفتم:کم چرت و پرت بگو بیا بسته‌هارو بت بدمو برو شرت کم!سیگارمو روی میز خاموش کردم و به سراغ انباری رفتم اون دوتاهم دنبالم اومدند.

قفل درو باز کردم و بطری‌های بسته بندی شده رو از کمد درآوردم و دو بسته به دست بوراک دادم و دوتا خودم گرفتم دوتا هم الشن،بوراک گفت:خانوما ماشینم بیرونه بیاریدشون تا تو ماشین بزارم
بی حرف دنبالش رفتیم صندوق پورشه زردش رو باز کرد و یکی یکی بسته‌ها رو داخلش گذاشتیم بوراک گفت:خب دیگه بانوان زیبا من میرم به کارام برسم و روبه الشن گفت سفر خوبی رو برات آرزومندم الشن با لبخند ازش تشکر کرد روبه من گفت:شب ساعت ده بیا بار،بای خانوما و سوار ماشینش شد و رفت.

ویرایش شده توسط فاطمه چعب
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت 5

باهم وارد خونه شدیم و اون به اتاقش رفت.

منم خودمو روی کاناپه انداختم و به سقف زل زدم!

کلافه بودم...سردرگم...بیحال!

امروز یکی از بدترین روزای زندگیم بود!

اره...بدترین روز زندگیم!

سالگرد فوت بابا...(هشتم آبان)روزی که خبر مرگش به گوشم رسید!

روز مرگ بابا،شد روز مرگ روح من!

روز مرگ آرزوهام....!

خسته‌ام خدایا!

میفهمی منو؟خسته‌ام،بریدم دیگه...

از ایران فرار کردم تا از گذشته تلخم راحت شم.

بدتر شد!

هرروز و هردقیقه فکرم یهو به سمت گذشته نحسم کشیده میشه!

چکار کنم؟!

آهی کشیدم و دستمو روی صورتم کشیدم تا این افکار از سرم بپره،یهو صدای قار و قور شکمم بلند شد!

بی‌حوصله پاشدم به آشپزخونه رفتم تا یه چیزی بخورم.

در یخچالو باز کردم و داخلشو نگاه کردم جز کیک شکلاتی،قوطی نوتلا،شیر و گوجه چیزی توش نبود پکر به اون چندتا گوجه زل زدم و پوفی کشیدم باید یه سر برم خرید!

یه ذره از اون کیک شکلاتی رو چپوندم تو دهنم و بطری ابو تو دهن خالی کردم که با جیغ الشن آب پرید تو گلوم و شروع کردم به سرفه کردن،بطری از دستم رو زمین افتاد دو دستی گلومو چسبیدم

دیگه داشتم خفه میشدم که الشن به دادم رسیدم

چندضربه محکم بهکمرم زد که بلاخره نفسم برگشت.

با حرص نفس عمیق میکشیدم تا به خودم مسلط شم و الشنو با دیوار یکی نکنم.

دستامو به کمرم زدم و طلبکار بش زل زدم که گفت_هان چیه؟ و منو زد کنار بطری ابو از روی زمین برداشت و با هزار ادا اطوار اونو انداخت تو سطل آشغال و برگشت سمتم تهدیدوار گفت-به جان خودم یه بار دیگه ببینم با بطری آب بخوری قشنگ جرت میدم،افتاد؟

با تعجب نگاش میکردم!!

با حرص ازش رو برگردوندم و همزمان که از آشپزخونه خارج میشدم خطاب به اون گفتم:هالا خوبه خونه خودمه و تو اینجوری رفتار میکنی اگه خونه تو بود که واویلا!و دستمو تو هوا تکون دادم.

با شنیدن برو بابا گفتنش خندم گرفت.

شب که شد نزدیکای ساعت نه آماده شدم تا برم بار!

از تو کمد لباسام یه شلوار جین زاپ دار مشکی و کمربند مشکی با یه تاپ مشکی و ژاکت کتون ارتشی در آوردم و تنم کردم به سمت آینه اتاقم رفتم و خودمو دید زدم،مثل همیشه ساده اما شیک!

نیم بوت های مشکی چریک دارم رو پام کردم و یه کلاه بافتنی مشکی هم بعد از شونه کردن موهام سرم کردم و با عطرم دوش گرفتم برای خالی نبودن عریضه هم یه رژ قرمز مات و یه ریمل به قیافم زدم،بعد از برداشتن گوشیم از اتاقم بیرون زدم.

الشن دم در منتظرم بود با اون پالتوی چرم زرشکی و شلوار مشکی و بوت های زرشکی مخملی ک کیف کوچیکش،یه تیپ قشنگی زده بود.

باهم از خونه خارج شدیم و قدم زنان راه افتادیم.خداروشکر بار نزدیک خونم بود نیاز نبود ماشین بگیریم تا بریم.

بعد از رسیدن به اونجا و گذشت از کنار نگهبان‌های در وارد شدیم.از همون اول بوی نوشیدنی‌های مختلف و عطرها تو مشامم پیچید میدونستم قراره یه سرگیجه بدی بگیرم ولی بیخیال به راهم ادامه دادم.

بار پر از دختر و پسرای عجق و وجق بود.

صدای موزیک کر کننده بود،همه درحال بزن و برقص بودن بیخیال دم گوش الشن گفتم:کنارم باش جایی نریاا

با خنده جواب داد-یجوری حرف میزنی انگار اولین بارمه همچین جایی میام

و به سمت صندلی چوبی رفت بعد از درآوردن پالتوش نشست و روی میز بار تکیه داد و به بقیه چشم دوختم منم به سراغ بروبچ بار که یجورایی همکارام بودن رفتم و سلام دادم.

بعد از درآوردن ژاکتم مشغول چیدن گیلاس‌ها و درآوردن یخ‌ها از یخچال شدم.

همه گیلاس‌هارو پر از نوشیدنی‌های مختلف کردم و کنارشون زیتون چیدم.

چندتا دختر و پسر با خنده به سمتم اومدن و ازم بیست گیلاس نوشیدنی ف...ا خواستن منم براشون آماده کردم مثل اینکه بازی شرط بندیشون شروع شد.

یکی از پسرا دستاشو بهم کوبید گفت:خب خب خب لیدیز اند جنتلمن،هرکی تونست در سه دقیقه کل این گیلاس‌هارو بخوره ده هزار لیر بهش بدهکارم همه جیغ کشیدن و بالا و پایین میپریدن!

بی‌حوصله ازشون برگردوندم و پیش الشن رفتم.

الشن_چه مشنگ بازی درمیارن اینا و بلند خندید

آروم خندیدم:تفریحشونه 

صدای موزیک کم کرده بودن خداروشکر مثل اینکه خسته شدن.

 

داشتم با الشن گپ میزم که یهو صدای عربده مرد اومد:یعنی این خراب شده یه ساقی درست و حسابی نداره؟یا تو احمقی؟!

روبه الشن گفتم:میام و به سراغ اونا رفتم!

سِنان یکی از بچه‌ها پیشش بود که اونم ساقیه و کمک دستمه با اخم خطاب به سنان گفتم:چیشده؟

با دستپاچگی نالید_بابا ش.....ن خواست اشتباهی درخواست یکی دیگه از مشتریارو بش دادم قاطی کرد!

سری تکون دادم و روبه اون پسر کردم و گفتم:آقا اشتباه شده من به جای دوستم عذر میخوام الان عوضش میکنم با چشمای خمارش بهم زل زد و هیچی نگفت اخم کردم و ازش رو برگردوندم،یه گیلاس برداشتم و بعد ازینکه داخلش درخواستشو ریختم گیلاسو جلوش گرفتم به دستم نگاهی انداخت بعد دستشو دراز کرد تا ازم بگیرتش انگشتاش به دستم برخورد کرد  ولی به روی خودم نیوردم،چشماش عجیب برام آشنا میزدن ولی مطمئن بودم تاحالا ندیده بودمش به چهرش زل زدم! الحق که جذاب بود،یه پسر قدبلند چهارشونه که بازوهاش داد میزدن ورزشکاره؛چشم‌های ابی و ابروهای مشکی پرپشتش زیادی تو چشم بودن،دماغ متناسب و لبای که نه گوشتی بودن و نه باریک،فک مربعی بود و در آخر موهاش که روی پیشونیش افتاده بودن، لامصب عجب تیکه‌ایه واسه خودش!بسم الله پسر هم آنقدر خوشگل؟!کل این تحلیلم پنج ثانیه هم طول نکشید!

ویرایش شده توسط فاطمه چعب
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
در ۱۴۰۰/۱۰/۲۹ در 16:37، Z.mim گفته است:

 

پارت 6

چیز دیگه‌ای لازم ندارین؟
بی‌حرف چشمای خمارشو بهم دوخت
بااخم سرمو به معنای چیه تکون دادم
بازم هیچی نگفت پوفی کشیدم و خواستم برم که با صدای بم و خشداری گفت:تورو!
بله؟
_میگم تورو
گیج پرسیدم:یعنی چی؟
با صدای کشیده و خمار جواب داد_عجب!دختر جوون میگم تورو میخواام 
مات بش خیره موندم! آقا یعنی چی؟بسم الله!
این پیشم بود بمولا خودم دیدم بجز چیزی که بش دادم تا بخوره چیز دیگه‌ای نزد...به این نتیجه رسیدم که بعله این مرد مسته و الانم تو هپروته،از تجزیه و تحلیلم خندم گرفت خواستم راهمو بکشم برم که باز با صداش متوقفم کرد.
_ساقی!
اسمم؟نه شرافتاً منو با اسم صدا زد؟؟! نه مثل اینکه مست نیست
برگشتم و با چشمای ریز شده از کنجکاوی بش زل زدم آرنجشو به میز تکیه داده بود و گیلاسو با همون دستش گرفته بود،سرشو هم بهش چسبونده بود و خیره نگام میکرد این حالتش منو یاد توماس شلبی" انداخت تو یه کلیپی دیده بودمش...!
ساقی؟
_اهوم...مگه تو ساقی نیستی؟
خب اره هستم ولی تو از کجا میدونی؟
یه ذره از محتوای گیلاسشو خورد و با خنده گفت_گیج میزنیاا،مگه ساقی نیستی تو؟
بی‌حرف بش نگاه میکردم که یهو مخ پوکم به کار افتاد و فهمیدم اسممو نمیگه به جز اسمم لقبم تو شغل شریفم هم ساقیه!
آ...آها ب...بله درسته من فکر کردم اسممو میگی
بیخیال پرسید_مگه اسمت هم ساقیه؟
شونه‌ای بالا انداختم و سرمو به معنای اره تکون دادم
_چه جالب...
از ایستادن یه جا خسته شدم
چرخیدمو رو میز بار نشستم و پاهامو آویزون کردم سرمو به سمتش برگردوندم که انتهای موهام به صورتش خورد و باعث شد ناخودآگاه چشماشو ببنده ...
آب دهنشو قورت داد که سیبک گلوش بالا و پایین شد چشماشو باز کرد و خیرم شد،لبمو با یه ذره خجالت گزیدم! وا چیه اینجوری نگام نکنین خب من زیاد خجالتی نیستم این یه ذره هم نمیدونم از کجا اومد والا!
_پس گفتی که اسمت هم ساقیه،آره؟
آره
دستشو به سمت جیب شلوارش برد که نگاهمو به دستش دوختم یه پاکت سیگار و یه فندک خیلی خوشگل از جیبش درآورد.
یه سیگار از پاکت دراورد و با ژست خاصی بین لباش فشردش خواست روشنش کنه که فندکو از دستش قاپیدم،به سرم زد یکم اذیتش کنم 
اروم سرشو باز کردم و روشنش کردم به سمت سیگار بین لباش بردمشو آتیشش زدم!
 تو کل مدتی که من اینکارارو میکردم اون بهم خیره بود
کام عمیقی ازش گرفت و تو صورتم فوتش کرد
بوی شکلات تو مشامم پیچید ناخودآگاه نفس عمیقی کشیدم
در همین حین باز پرسید_همیشه اینجایی؟
تاهالا با هیچ مردی با اولین دیدار اینطوری گرم نگرفته بودم و نمیفهمیدم الان چرا دلم میخواست بحث بینمون کش پیدا کنه و جوابشو میدادم؛بنابراین گفتم:نه فقط شبا میام
سرشو تکون داد و سیگارو ازبین لباش درآورد چشماشو ازم گرفتو و گفت
_و همیشه با همه مردایی که اینجا میان انقد راحتی؟!
با این حرفش تکون محکمی خوردم!
به خودم اومدم!
مگه من چطور رفتار کردم که این‌ فکرو با خودش کرد؟!
به یکباره بد شدم...عصبی شدم...دوباره شدم همون ساقی بداخلاق!
از روی میز پایین پریدم
اخمام بدجور توهم رفت
با حرص و عصبانیت تو چشماش زل زدم بهش پشت کردمو خواستم برم ولی نشد جلوی خودمو بگیرم دوباره برگشتم سمتش،روبروش ایستادم و گفتم:تقصیر از تو نیست!
پوزخند تمسخرآمیزی زدم و دوباره به حرف اومدم:تقصیر از منه که ارزشمو...با چندتا کلام پایین آوردم و با یکی مثل تو سر یه میز با جواب دادن به دوتا سوال شخصیتمو زیر سوال بردم!
فندکشو که هنوز تو دستم مونده بودو پرت کردم رو میز و با عصبانیت ازش فاصله گرفتم.

به سراغ الشن رفتم که ندیدمش اعصابم اونقدر خورد شده بود که زود ژاکتمو تنم کردم و از اونجا زدم بیرون حتی برام مهم نبود الشن کجارفته،گوشیمو از جیبم درآوردم و شمارشو گرفتم هرچقدر بوق خورد جوابمو نداد کلافه براش پیام تایپ کردم:من سردرد گرفتم
رفتم خونه،دنبالت گشتم نبودی خودت بیا...

وارد کوچه خلوت و تاریک خونم شدم
که یهو صدای موتوری تو گوشم پیچید و بعد از چندلحظه جلوم ترمز کرد
ترسیدم و جیغم به هوا رفت
با بهت به کسی که جلوم بود خیره شدم.
وقتی کلاه کاسکت رو از سرش برداشت چشمام از تعجب گرد شدن!
عوضی خودش بود!
_فک نمیکردم انقد ترسو باشی گربه چشم‌ آبی
اینو گفت‌و از موتور پرید پایین
با حرص و دندونای چفت شده غریدم:برو به درک
و راهمو کشیدم تا برم که یهو بازومو از پشت گرفت و محکم منو به دیوار کوبید
آاااخ چته وحشی!!!
دستی به موهای پرپشتش کشیدو دندوناشو بهم سایید_گررربه
با دست موهای افتاده روی صورتمو کنار زد،دستشو پس زدم که تو گلو خندید

ویرایش شده توسط فاطمه چعب
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 7

تو چشمام زل زد
_نیومدم نازتو بکشم فقط خواستم بگم که...
سااااقییی
با فریاد الشن گرخیدم و بیشتر به دیوار چسبیدم
دوتامون با تعجب سر چرخوندیم و دیدیمش که داشت با دو میومد طرفمون
همونطور که مبهوت به الشن نگاه میکردم خطاب به پسره لب زدم اسمت چیه؟
بعد از مکثی گفت_اسد
ببین اسد خان من چشم دیدنتو ندارم برو تا این رفیق روانیم هم تورو هم منو با دیوار یکی نکرده...
هنوز حرفم تموم نشده بود که الشن بهمون رسید
همونطور که نفس نفس میزد خم شد و دستاشو به زانوهاش زد بعد ازینکه نفس سرجاش اومد
یهو باحرص کیفشو رو سرم کوبید که اخم درومد
اخخخ چته رم کردی؟
_منو ول کردی با این اومدی بیرون میگی چرا رم میکنم هاا؟
چی میگی تو بابا این خودش اومد دنبالم
اسد_گفتم که نیومدم دنبالت تا نازتو بکشم
الشن با چشمای ریز شده دستاشو به کمرش زد و طلبکار به دوتامون چشم دوخت
هالا کی خواسته نازمو بکشی
همون موقع گوشیش زنگ خورد
همونطور که چشمش بین من و الشن میچرخید گوشیشو از جیبش درآورد و با دیدن اسم نمایان شده پوفی کشید
کمی ازمون دور شد و جواب داد:
الو ...سلام ...باز چیکار کردی ...لعنت بهت پسر تو آخر منو دق میدی ...
با داد گفت:یعنی چی تقصیر خودش بود احمقِ روانی ...رفتی معلوم نیس کدوم بخت برگشته‌ای رو زدی ناکار کردی الان زنگ زدی میگی تقصیر خودش بود ...دعا کن دستم بهت نرسه دیان به جان مامان پدرتو درمیارم ...!
وقتی قطع کرد رفت سوار موتورش شد و قبل ازینکه کلاه کاسکتو سرش کنه سرد نگام کرد و گفت:من منظور خاصی نداشتم گربه کوچولو
 با حرص بهش زل زدم که دوتا انگشت اشارشو مثل جوکر رو لباش گذاشتو به معنای لبخند بزن" کشید .
_بای گربه‌های چشم ابی و گاز داد و رفت
الشن خندش گرفته بود ولی من به خودم قول دادم که اگه یه بار دیگه ببینمش حالشو میگیرم
پوفی کشیدمو و راهمو به سمت خونه سوق دادم
_جذابه هاا
جهنم میدونی یعنی چی؟
با شک گفت:خب...آره
پس به جهنم

.....................................................................

_من لباس میخوام
فعلا اومدیم برای شکمت خرید کنیم
_بابا من لباس میخوام
بدو بیا دنبالم کم غر بزن
_حداقل بزار یکم استراحت کنیم مثل خر حمالم کردی منو دنبال خودت چهارساعته کشوندی و از هر طرفم دو پلاستیک خرت و پرت آویزون کردی
نگاهی به وضعیتش انداختم و بلند زدم زیر خنده
بدبخت راست میگف از هر طرفش یه پلاستیک آویزون بود
_درد...مررررض نخند بی‌شعور
باشه باشه بیا بریم
بعد از خرید مواد و وسایل مورد نیاز و به خونه برگشتیم
***
الشن
_بنال
تا من یه دوش بگیرم تو خریدارو بزار سر جاشون قربون دستت
_باشه برو

ویرایش شده توسط فاطمه چعب
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت8

سوت زنان به سمت اتاقم رفتم و لباس زیر و حولمو برداشتم و رفتم تا دوش بگیرم.

تو حموم اهنگ میخوندم و بالا و پایین میپریدم امروز زیادی شنگول میزدم خودمم در تعجبم هاا!

 

من با دهنی که اندازه غار باز بود مشغول خوندن شدم:واستا ببینم کوش کوش،کوش

کجا در رفت ووش ووش،ووش

چقد ناز بود موش موش،موش...

_خفههههه میشی یا بیام خفت کنممم

اول مبهوت متوقف شدم ولی بعد بلند زدم زیر خنده

میگم الشننن

_چته عربده میزنی

در میون خندهام گفتم:تو میدونی کوش کوش؟

_خدا لعنتت کنه امروز چیزی زدی؟

نه به جون الشن

_جون خودتو قسم بخور روانی

بیخیال به خوندنم ادامه دادم

واستا ببینم کو...

_خفه شوووووو

واا چته پارازیت میندازی وسط خوندنم

صدای نزدیک شدن قدم‌هاشو میشنیدم که داشت به طرف حموم میومد

_ضربه محکمی به در زد و داد زد:اعصابمو بهم ریختی سااکت شو دارم کتاب میخونم!

باشه هالا عصبی نشو اصلا معلومه با این آهنگ حال نکردی صبر کن الان عوضش میکنم

یکم فکر کردم که یهو یه چیزی به ذهنم خطور کرد

الحمدلله که ماااادرمی

الحمدلله که نوکرتممم...

_د ببند اون دهن گشادتووو

دیگه از بس خندیدم کف حموم پهن شدم

بلند و از ته دلم قهقهه میزدم

_زهرمار احمق

با خنده خودمو گربه شوی کردم و حولمو تنم کردم و از حموم بیرون زدم

اول یه نگاه به سالن انداختم

مطمئن شدم اوضاع امن امنه

زود پریدم تو اتاقم و مشغول آماده کردن خودم شدم.

دلم میخواست برم پیست ماشین سواری!

آره...امروز هم قراره الشن بره

پس قبل رفتنش خوبه یکم خوشبگذرونیم.

یه شلوارک کوتاه آبی آسمونی که به زور تا زیر باسنم میرسید با یه بلوز بافتنی سفید یقه اسکی پوشیدم،بلوزو زیر شلوارک فرستادم و یه کمربند باریک دور کمرم زدم که باریکی کمرم رو به خوبی به نمایش میگذاشت.

نیم‌بوت سفیدمو هم پام کردم که کلی زنجیر طلایی آویزونش بود و من از دیدنشون چشمام برق میزد.

سشوارو به برق زدم و موهامو لخت لخت کردم و پر از ژلشون کردم و محکم دم اسبی بستمش که باعث شد چشمام کشیده بشن.

پوستم صاف بود و نیازی به چیزی نداشت فقد یکم رژ گونه مسی زدم و یه خط چشم باریک کشیدم و کلی به مژه‌هام ریمل زدم.

یه رژ لب مسی براق زیباییمو چندبرابر کرد.

با ادکلنم دوش گرفتم و تمام.

از آینه قدی که تو اتاقم داشتم دور شدم و به خودم زل زدم.

ناخودآگاه سوتی زدم و بوسی برا خودم فرستادم واو!چه خوشگل...چه زیبا...چه جذاب...

یهو وجدانم پرید وسط:به قول الشن خفه میشی یا خفت کنم؟

من:گمشو تا عذابت ندادم

به دیوونگیم میخندم و از اتاق میزنم بیرون.

الشنو دیدم که سالن رو کاناپه نشسته بود و داشت کتاب مطالعه میکرد.

اینم یکی از سرگرمی‌هاشه

آروم بهش نزدیک شدم و از پشت خواستم محکم بزنم تو سرش که دلم نیومد و خم شدم گونشو بوسیدم.

سرشو بلند کرد و بهم خیره شد

منم متقابلا همون کارو کردم

_هان؟

بلند شو آماده شو بریم پیست

_پیست چی؟

ماشین سواری

_برو بابا توام حوصله داریاا 

لطفا

سرشو تو کتابش کرد و غرید:گفتم نه

خواهش کردم

_نهههه

حرصم گرفت و کتابو از دستش کشیدم که داد زد_بده کتابووو

مثل بچه آدم برو آماده شو وگرنه این...نگاهی به جلد کتاب انداختم روش به نروژی شده نوشته بود(مرد غیر قابل اعتماد)رمان یکی از نویسندگان معروف نروژیه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت9

با نگاهی که ازش تمسخر میبارید گفتم:اینو تیکه تیکه میکنم

با درموندگی نالید:خدا لعنتت کنه و پاشد رفت

بعد از یه ربع بلاخره خانم حاضر و آماده تشریف آوردن

یه تاپ سفید و یه ژاکت چرم کوتاه مشکی تنش بود و یه دامن تنگ و کوتاه تا دو وجب بالای زانو که زیر دامن یه جوراب شلواری مشکی بدن نما پوشیده بود و یه بوت مشکی تا زانوش هم پاش بود.

نه خوشم اومد بدک نشدی

_زر نزن بیا بریم

فدای ادبت  خواهر

از خونه زدیم بیرون و سر خیابون یه تاکسی گرفتیم و د برو که رفتیم.

_خانما کجا میرین

برو پیست کارتیگ فوپارک دراگوس

_چشم

بعد از نیم ساعت مقابل پیست توقف کرد

کرایه‌رو حساب کردم و پیاده شدیم.

اونجا یک تابلو خیلی بزرگ بود که روش به زبان ترکی نوشته(کارتینگ فوپارک دراگوس)و نظر هر بیننده‌‌ای رو به خودش جلب میکرد.

صداهای ماشین‌ها میومد و همین هیجانمو بیشتر کرد

دست الشنو گرفتم و کشوندمش سمت جایی که توش بلیط میدادن 

دوتا مرد قد بلند داشتن به یه دختر و پسر آموزش پوشیدن لباس‌های مخصوص به کلاه و...میدادن

دختره:دنیل خیلی مواظب خودت باش 

پسره که فهمیدم اسمش دنیله:عزیزدلم،هزاربار اینو گفتی،باشه مواظبم ولی کاش توهم میومدی

دختره:خودت خوب میدونی چه آدم ترسویی هستم و بعد آروم خندید

دنیل خم شد گونه‌اشو بوسید 

منم دیگه بیشتر ازین فضولی نکردم و ازشون چشم گرفتم

روبه یکی از مردایی که پیششون بودن گفتم:سلام دوتا بلیط لطفا

مرد سلام کرد و سری به نشونه باشه تکون داد

_بفرمایید،بابت هر 10مین 20لیر باید پرداخت کنین

مشکلی نیس 

_خب شما چند مین میخواین دور بزنین

20مين

_اوکی لطفا حساب کنین،کارتمو از جیب شلوار در آوردم و حساب کردم

از جاش بلند شد:بفرمایید دنبالم تا بهتون لباس مخصوص بدم

سری تکون دادم و دنبالش رفتیم

به سما اتاقکی رفت و که پر از رگال‌های لباس مخصوص با سایزهای مختلف بود

دوتا سرهمی مشکی که خط‌های قرمز رنگی داشتند رو به طرفمون گرفت

_لطفا اینارو تنتون کنین و لباس‌های خودتون رو داخل یکی ازین کشوها بگذارین و بعد بیاین تا بقیه وسایل مورد نیاز رو بهتون بدم

با الشن تشکری کردیم و به سمتی رفتیم تا لباس‌ عوض کنیم

بعدازینکه لباس تن کردیم پیشش رفتیم 

به هرکدوممون ساق بند و ضربه گیر آرنج و کلاه محافظ و... داد،احساس کردم دارن برای جنگ آماده‌ام میکنن

خلاصه خیلی ظاهرمون جالب شد

بعد شروع کرد به توضیح دادن و چگونگی رانندگی و کلی مخمونو خورد تا اجازه داد بلاخره سوار ماشین‌ها شیم

هردوشون سفید رنگ بودن

قبل ازینکه سوار بشم یه نگاهی به بقیه انداختم که هرکسی سرش تو کار خودش بود

زودی ساق بند و ضربه گیر و این چرت و پرت و در آوردم و انداختم یه گوشه!

_هی چکار میکنی؟!

سر برگردوندم و همون پسره دنیل رو دیدم که با دوست دخترش جلوتر از ما داشتن صحبت میکردن

اخمی کردم و گفتم:به خودم مربوطه

اونم متقابلا اخم کرد:_به نفعته نندازیشون

تو تعیین نمیکنی چی به نفعمه و چی به ضررمه،برو پی کارت

شونه‌ای بالا انداخت:خوددانی و رفت!

الشن بهم نزدیک شد و درحین گذاشتن کلاهش گفت:زودباش سوار شو کلاهو هم سرت کن الان شروع میشه 

نزدیک 10تا ماشین بودن که آماده گاز دادن بودن.

زودی سوار شدم ولی کلاهو سرم نکردم از سنگینیش بدم میومد.

دیگه همه اماده بودن و منتظر اشاره ...که یهو صدای شلیک اومد و پامو رو پدال گاز گذاشتم و تا جایی که میشد گاز دادم

چندتا ماشین جلوتر از من بودن و میخواستم جلوترشون بیوفتم

دنده عوض کردم و بیشتر گاز دادم که ماشین از جاش کنده شد یکی به رنگ سبز کنارم بود که وقتی دقت کردم دیدم همون دنیلِ 

شاخکام فعال شد و بهش چسبیدم و ضربه‌ای به بدنه ماشینش وارد کردم که توجهش جلب من شد

بیشتر گاز داد و از من جلو زد که دوست نداشتم کم بیارم برای همین بیشتر بهش نزدیک شدم و ازش سبقت گرفتم

اونم همین کارو کرد که به پیچ رسیدیم دوتا دیگه از ماشینا هم بودن که چون یکیشون خیلی نزدیکم شد و من برای جلوگیری از برخورد ماشین بهم به سمت چپ مایل شدم ولی ای کاش اینکارو نمیکردم،همین باعث شد ماشینم محکم به ماشین دنیل اثابت کنه و چون دیگه به پیچ رسیده بودیم ماشین دنیل چپ شد و ماشین من هم به دیواره‌های سنگی که مقابلم قرار گرفت برخورد کنه و چپ کنه ...

دیگه هیچ چیزی به جز دوران ندیدم

جیغم به هوا رفت و در آخر درد سرم و بعد سیاهی ...!

فقط صداهایی به گوشم میرسید 

گریه ...؟! 

خنده ...؟!

صدای بابام بود؟! 

یکی داشت صدام میزد انگار ... ساقی و بعد قهقهه ...!

مامانم ...؟!

یهو صدای سووووووت تو سرم پیچید و دیگه هیچ !

ویرایش شده توسط فاطمه چعب
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 10

"راوی"

دخترک مو طلایی قصه،دیگه امیدی به زنده بودنش نبود

روزها گذشت و اون تو آغوش خواب سپری میکرد

هفته‌ها گذشت و وضع همین بود

ماه‌ها گذشت و گذشت و گذشت ...هیچ!

همون روزی که تصادف رخ داد

دنیل چپ کرد اما شانس آورد و فقط شکستی کتف داشت،چون مراعات کرده بود و چیزهای لازم رو پوشیده بود سرش سالم بود و همین خوب بود که بعد از عمل و یک هفته بستری بودن در بیمارستان مرخص شد .

و اما ساقی که همه‌رو از پا در آورده بود بعد از روزی که دنیل رو مرخص کردن دکترها گفتن که امیدی بهش نیست و باید دستگاه‌ها رو ازش جداکنند اما ...

 

***

"الشن"

به رفتن دنیل و خانواده‌اش از بیمارستان خیره شده بودم و به فکر فرو رفتم،صدایی ریشه‌ی افکارمو پاره کرد

_خانم داگمار!

دکتر دِمیر یک مرد مسن و متشخصی بود و همچنین معروف،پزشک الشن بود!

بله دکتر

_میشه چند دقیقه از وقتتونو بگیرم؟

البته

_لطفا به دنبالم بیاید

و به سمت اتاقش رفت،وارد اتاقش شدم و روی صندلی مقابلش نشستم که با سرفه‌ای شروع به صحبت کرد

_میخوام خوب به حرفام گوش بدین و بعد تصمیم نهائیتون رو بگیرین

به لب‌هاش خیره بودم و منتظر حرفایی که قرار بود ازش بشنوم،بودم

کلافه شدم و استرس گرفتم

میترسیدم!

من نمیخواستم رفیقمو از دست بدم و هرکاری براش میکردم تا دوباره اونو صحیح و سالم ببینم.

شده به پای کل پزشکای دنیا میوفتم تا ساقی خوب شه!

_خانم داگمار درجه هشیاری دوستتون خیلی پایینه و این معنای خوبی نداره،ما هرکاری که از دستمون برمیومد رو کردیم و از هیچ چیزی دریغ نکردیم ... پریدم وسط حرفش و نالیدم:الان معنی این حرفاتون چیه؟

نفس عمیقی کشید و گفت:ما میخوایم دستگاه‌هارو ازشون جدا کنیم!

مبهوت بهش زل زدم و رفته رفته به قدری عصبی شدم که با داد و فریاد گفتم:شما غلط کردین با هفت جد و آبادتون مگه ما مفتی داریم ازتون کمک میگیریم،توووو کی هستی که بخوای دستگاه‌هارو ازش جدا کنی هااان؟؟؟

 اخمالو گفت_خانم آروم باش تصادفی که برای خانم رادان اتفاق افتاد یک یا دو آسیب بهش نرسونده!

بلکه ضربه‌ای که به سرش وارد شده باعث افت عملکرد مخ و عصب‌های سرشون شده

پای چپشون از دو جا شکسته 

شیشه‌های ماشین موقعی که خورد شدن برخوردشون با دستاش باعث پاره شدن برخی از عروق‌ها شدن بازم بگم؟؟؟یا متوجه شدین که اوضاعشون چقدر بده؟

قلبم به درد اومد!

میان عصبانیت و ناراحتی،بغض کردم!

من بدون ساقی میمیرم خدایا!

نمیتونستم حتی به نبودنش فکر کنم

چند ماهی صداشو نشنیدم و همین روانیم کرده!

چطور بخوام نبودنش رو تصور کنم؟!

نه!

اینطوری نمیشه ...!

باید یه کاری میکردم این دست رو دست گذاشتنم و انتظار بی‌جا از این دکترای بی‌عرضه فایده‌ای نداشت و نداره و چیزیو تغییر نمیده!

 

خطاب به دکتر دمیر گفتم:هیچکاری نمیکنین تا من نیومدم.

و از اتاقش زدم بیرون،گوشیمو در آوردم و شماره پدرمو گرفتم

بعد از دو بوق جواب داد:بله؟

بی‌مقدمه ملتمس نالیدم:بابا 

_نگران پرسید:الشن؟جون دل بابا؟چرا صدات اینطوریه؟

بابا توروخدا یکاری کن ساقی داره میمیره

_یعنی چی داره میمیره؟!!!مگه من به اون مردک پول ندادم تا مراقبش باشه و ...

پریدم وسط حرفش:بابا میخوان دستگاه‌ها رو ازش جدا کنن،من بدون ساقی میمیرم همزمان با گفتن این حرفم بغضم با صدای بدی شکست و هق‌هقم به هوا رفت

از طرفی بابام سعی داشت از پشت تلفن آرومم کنه ولی من دلم پُر بود و هرچقدر گریه میکردم آروم نمیشدم .

_الشن ... الشن دخترم ...من نمیذارم اتفاقی براش بیوفته بهت قول میدم ...الو الشن میشنوی حرفامو؟!

نفس عمیقی کشیدم و به زور با صدای تو دماغی‌ای جوابشو دادم:میشنوم 

_وقتی من هستم نگرانیت برای چیه دختر؟تا من هستم نمیذارم اتفاقی براش بیوفته،همین الان میگم اِریک کارهای لازم رو انجام بده و ساقی رو به یکی از بیمارستان‌های نروژ منتقل کنن!

با این حرف بابام از ته دلم خوشحال شدم و ناباور لب زدم:جدی میگی؟

_نه دارم باهات شوخی میکنم ...آخه این چه سوالیه میپرسی!

نگران پرسیدم:بابا انتقالش سبب اتفاقی نمیشه مگه نه؟

ویرایش شده توسط فاطمه چعب
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت11
_خیالت راحت باشه هیچ اتفاقی براش نمیوفته،تو الان بیمارستانی؟
اره بیمارستانم
_پس برو خونه استراحت کن،چون فردا روز پر مشغله‌ای منتظرته و اریک هم تا فردا ترکیه‌اس.
باشه بابا بای
_بای
بعد از قطع کردن تماس تاکسی گرفتم و به خونه رفتم.
***
با حس درد کمرم چشمامو باز کردم و خودمو روی زمین پیدا کردم پوفی کشیدم و به سقف بالای سرم زل زدم
تو این چند روز همش رو کاناپه میخوابم و هر روز وقتی بیدار میشم خودمو روی زمین پیدا میکنم!
با اعصابی داغون از روی زمین پا شدم و نگاهی به دوروبرم انداختم خونه‌رو به گند کشیدم یاد حرفای ساقی افتادم که خیلی روی تمیزی خونه حساس بود ("الشن لباساتو از روی زمین بردار...الشن پوست تخمه نریز روی کاناپه...الشن نبینم خوردی و خوابیدی ظرفارو بشور...الشن...الشن...الشن...!")
لبخند تلخی روی لبام نشست و کم‌کم محو شد.
صدای زنگ گوشیم منو از فکر بیرون کشید
اسم اریک روی صفحه نمایان شد
تندی جواب دادم:الو اریک؟
_سلام خوبی عزیزم
سلام اره کجایی؟
_نه خدایی برام سواله اون ته مهای دلت جایی هست واسه ما؟لاقل حالمو بپرس
برو سر اصل مطلب حال و حوصله چرت و پرت گفتناتو ندارم
_ای درد بگیری من نتونستم بیام ترکیه

یعنی چی نتونستی؟ با داد گفتم:من الان چه غلطی بکنم ساقی داره میمیره عوضییی ...
صدای تق‌تق در اومد 
همونطور که اریک رو به رگبار فحش بسته بودم به سمت در رفتم تا بازش کنم
-ببین اریک به دردنخور به جان ساقی قسم اگه تا شب تو و بابا کاری نکنین دنیارو رو سرتون خراب میکنم،مییفهمیییی؟!!
با باز کردن در و دیدن شخص روبروم هنگ کردم
اریک با نیش باز خم شد و بوسه‌ای روی گونم کاشت و گفت:سلام بر خواهر روانی خودم 
مبهوت لب زدم:منو سرکار میذاری؟
چشمکی زد و شونه‌ای بالا انداخت
_گشنمه‌ یه چیزی بده بخورم بعد میریم بیمارستان با رئیس اونجا هماهنگی کردم چند ساعت دیگه با هواپیمای شخصی بابا انتقالش میدیم سه‌تا از بهترین دکترای نروژ با هزار بدبختی جور کردیم کلی خرجشون کردیم و رشوه دادیم تا راضی شدن بیان دستی به صورتش کشید و خسته لب زد:آخ الشن نمیدونی چقدر سخت بود کلی دم و دستگاه داخل هواپیما جاسازی کردیم تا راحت و بدون دردسر بتونیم منتقلش کنیم
با نگرانی و ترس گفتم:خب دکترای اینجا میگن که اگه دستگاه رو ازش جدا کنن ممکنه قلبش ایست کنه!
_عزیزم نگران نباش اول و آخرش باید ریسک کنیم راه دیگه‌ای نیست
بغض کردم:آخه چطور میخوای جونش رو در خطر بندازیم 
متوجه بغض توی صدام شد 
از جاش بلند شد و منو تو آغوشش کشید سرمو روی سینش گذاشتم و گذاشتم بغضم بشکنه 
_هییس! گریه چرا خواهر کوچیکه؟
-ا...اریک ق...قلبم درد می...میکنه و هق زدم
_من فدای قلبت بشم عزیزدلم بوسه‌ای روی سرم کاشت و صورتمو قاب گرفت 
به چشماش زل زدم، اشکام دونه دونه روی گونه‌هام سرازیر شدن
اشکامو پاک کرد و گفت:من نمیذارم اتفاقی براش بیوفته،بهت قول میدم!
از سر بیچارگی فقط میتونستم به حرفاش اعتماد کنم هرچند که میدونستم کار دیگه‌ای به جز دلداریم از دستش برنمیاد
_باشه؟
-قول؟
با لبخند گفت:قول!و دوباره بغلم کرد تا آروم شدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت12

_خب دیگه اجی کوچیکه لوس نشو،گشنمه

و منو از خودش جدا کرد

همینکه این حرف رو زد صدای قار و قور شکمش بلند شد.بلند زدم زیر خنده

اونم خندید و به سمت آشپزخونه هولم داد

_برووو دخترِ لوس

***

دم ورودی بیمارستان ایستاده بودیم اریک مشغول حرف زدن با خلبان هواپیما بود و من دلشوره مثل خوره به جونم افتاده بود.

_آقای داگمار...آقای داگمار 

با شنیدن صدای دختری سر بلند کردم که پرستار رو دیدم 

اریک گوشی رو از گوشش فاصله داد و خطاب به پرستار گفت:بله؟

_آقای یالماز(رئیس بیمارستان)با شما کار دارن

-چکار؟

_به من چیزی نگفتن فقط گفتن که به شما اطلاع بدم برید پیششون کار مهمی باهاتون دارن

 

داداش بریم ببینیم چی میخواد

حس کردم اریک هول کرد ولی به روی خودش نیاورد

_تو همینجا بمون من الان میام،نذاشت حرفی بزنم و به همراه پرستار رفت

روی یکی از نیمکت‌های بیمارستان نشستم و سرمو بین دستام گرفتم

("نکنه اتفاقی افتاده و اریک چیزی بهم نمیگه!...نه نه اون بهم قول داد همه چیز درست میشه...آره اتفاقی نمیوفته...!")

نفس عمیقی کشیدم و به خودم تلقین میکردم که هیچ اتفاقی نمیوفته

با صدای اریک به خودم اومدم

_اجی کوچیکه بلند شو بریم همه چی اوکیه

-بریم

دستمو گرفت و منو داخل بیمارستان کشوند

وارد آسانسور شدیم و اریک دکمه طبقه 15 رو فشرد بالاترین طبقه‌اس که جایگاه هلیکوپتر هم همونجا بود

باید ساقیو اول به هلیکوپتر امداد انتقال میدادیم و بعد به هواپیمای شخصی بابا...

ویرایش شده توسط فاطمه چعب
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت13

حالت تهوع داشتم و شکمم از استرس درد میکرد

هرچقدر که میخواستم این ترس رو از خودم دور کنم نمیتونستم نوک انگشتام سردِ سرد شده بودن!

نفسای عمیق میکشیدم تا یکم حالم خوب شه ولی دریغ از یه ذره آرامش ...

آسانسور باز شد باد خیلی سردی می‌وزید و تا پامو از آسانسور بیرون گذاشتم از سرما به خودم لرزیدم 

چون روی بالاترین سطح بیمارستان بودیم سرمای هوا بیشتر بود

آقای یالماز با دو به سمتمون اومد و گفت:اصلا نگران نباشید و بذارین کارمونو راحت انجام بدیم تا آسیبی به بیمار نرسه چون سفر طولانی در پیش دارید و بیمار رو قراره از چند جا به جاهای دیگری انتقال بدین ممکنه مشکلی پیش بیاد و تحرک زیاد باعث ایجاد اختلال در دستگاه‌ها میشه و ما نمیخوایم ریسک کنیم بلاخره جون یه انسان این وسط در خطره ...

"دوست داشتم با مشت بزنم وسط صورتش مردک احمق خودم کم استرس دارم توام هی بیشتر و بیشترش کن"

اریک_اوکی متوجه شدیم

از نگاه‌های گاه و بیگاهش حرصی شدم و پشت چشمی براش نازک کردم

هی میخواست چیزی بگه ولی نمیگفت

بلاخره نتونست خودشو کنترل کنه

_خانم داگمار من قبلا شمارو جایی دیدم؟

-فکر نکنم

_ولی من مطمئنم شمارو قبلا دیدم

حرصی غریدم:خب دیدی که دیدی الان چی میخوای

با تعجب بهم خیره شد و گفت:ببخشید اگه ناراحت شدین ولی من مطمئنم ...یهو انگار چیزی رو به یاد آورد با هیجان ادامه داد:حسم هیچوقت بهم دروغ نمیگه،آره من قبلا شمارو دیدم ولی نه از نزدیک بلکه عکستونو داخل مجله مدرن مدلینگی دیدم

با غیظ نالیدم:درسته من مدلینگم 

با چشمانی که بدجنسی و شرارت توش موج میزد دستشو داخل جیب کتش برد و کارتی درآورد

به سمتم گرفتم و گفت:خوشحال میشم بیشتر باهم آشنا بشیم

-اما من به شدت بیزارم از دیدن دوباره‌ چهره‌ی نحس شما و با قدم محکم ازش دور شدم

"هیچوقت قیافه بهت زده‌اش یادم نمیره،احمق چه فکری با خودش کرده که همچین غلطی کرد"

 

اریک که مشغول صحبت کردن با پرسنل بیمارستان بود بلاخره بیخیال شد و اومد پیشم

اریک:چی بهت میگفت یه ساعته

_اگه دوست داری بدونی برو از خودش بپرس

 

درسته اروپایی هستیم و مسیحی

اما اریک تعصب و غیرت خاصی سر من داشت و همیشه طوری باهام رفتار میکرد که انگار پدر دوم منه،امر و نهی نمیکرد فقط نصیحت!

صداش منو از فکر بیرون آورد

با حالت تهدیدوارانه‌ای گفت:بیصبرانه منتظرم کارمون تموم شه تا بعد ازش بپرسم چی بهت گفته

 

چشمم به آسانسور بود که باز شد و بلاخره دیدمش

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت14

با اون دستگاه ونتیلاتور و او همه سیم دل سنگ هم به حالش آب میشد

خشک شده بهش زل زدم 

اریک به سمت اونا دوید که نمیدونم چی بهش گفتن به سمت هلیکوپتر رفت و بعد با اشاره به من گفت که پیشش برم

همونطور که چشمم به ساقی و اون همه دم و دستگاه بود پیش اریک رفتم

که دستمو گرفت و کمکم کرد سوار شم

اریک_هی به من نگاه کن

به حرفش توجهی نکردم همچنان چشمام زوم ساقی بود که صورتمو قاب گرفت

و مجبورم کرد به چشماش نگاه کنم

نفس کشیدن برام سخت بود اما مقاومت میکردم تا با این حال خرابم باعث نشم اوضاع بهم بریزه

_اجی کوچیکه برو بشین و هیچ کاری نکن باشه قربونت برم؟

سرمو تکون دادم و گفتم:باشه

آروم اروم قدم برداشتم و نشستم.

خودمو بغل کردم و منتظر به در هلیکوپتر چشم دوختم تا اینکه بلاخره آوردنش

همش سر همدیگه داد میزدن 

یکی میگفت مواظب باش تخت تکون نخوره

یکی میگفت مواظب باش آسیبی به دستگاه‌ها وارد نشه

اریک هم هرکاری از دستش برمیومد انجام میداد

بلاخره کارشون تموم شد و اضاعو راست و ریس کردن

همش تو دلم دعا میکردم و خدارو به مسیحش قسم میدادم ساقی چیزیش نشه و به سلامت انتقالش بدیم

خلبان بالگرد رو به اریک اشاره‌ای کرد که اریک انگشت شصتشو به معنای اوکی نشونش داد

در اتوماتیک بسته شد.

پروانه‌ها شروع به حرکت کردن و وقت پرواز رسید

کم‌کم از زمین فاصله گرفتیم.

از قبل با همه هماهنگ شده بود و الان داریم میریم فرودگاه(صبیحه گوکچن)چون مثل اینکه هواپیما با اجازه اونجا فرود اومده بود

وقتی اونجا رسیدیم کلی پرستار به سمتمون حمله‌ور شدن

پوفی کشیدم و دستی به صورتم کشیدم

ویرایش شده توسط فاطمه چعب
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت15

خبرنگارا عین مور و ملخ رو سرم ریختن،آه خدا حوصله اینارو دیگه ندارم با سروصدا سعی داشتن نزدیکم بشن ولی بادیگاردا نمیذاشتن من واقعا نمیفهمم چرا اینارو راه دادن بیان داخل فرودگاه!

یه دختر خبرنگار ریزه میزه با جیغ پرسید:

_خانم داگمار خبر به دست ما رسیده که یکی از اقوام شما بر اثر یک حادثه‌ای جانشون رو از دست دادن آیا این درسته؟

از یه طرفی اعصابم خورد بود اینم بیشتر زد خرابشون کرد

 

با تشر گفتم:نخیرم اصلا نمرده و قرار نیست هم بمیره انقد تو زندگی این و اون سرک نکشین بابا بذارین یه روز نفس راحت بکشیم همش دنبال سوژه میگردین و سرتونو با زندگی ما گرم کردین ...

 

بازوم کشیده شد که سرمو تاب دادم و دیدم اریک هست که سعی داره منو ببره به سمت هواپیما تا سوار بشیم

بازم با کلی دردسر بلاخره سوار شدیم و وضعیت که امن و بدون خطر شد...پیش به سوی نروژ...

 

 

****

_نههههههههه

با فریاد شخصی چشمامو با وحشت باز کردم،اریک یقه یکی گرفته بود و داد میزد:نذار این اتفاق بیوووفته!

همه دور ساقی جمع بودند 

-صدای بوق ...!

وحشت تمام وجودم رو گرفت!

تموم شد؟

ساقی ...!

همینجا تو هواپیما ..‌‌.

با قدم‌های بی‌تعادل قدم برداشتم به سمتش ...

نه برنامه این نبود،قرار ما این نبود خدایا...

بزور لبامو ازهم باز کردم 

من:اریک

با وحشت سر برگردوند و بهم چشم دوخت

چشمای آبیش تیره شده بودن،همیشه وقتی ناراحت میشد چشماش تیره میشدن

 

صدای بوق توی سرم اکو میشد!

به خودم اومدم،به یکباره روانی شدم

با هزار جون کندن حرف زدم:ن...نه...نه...نرو

صدام رفته رفته بلندتر میشد

نه،نــ...............ـه فریادهام گوش خراش بود

گوشام گرفته بودم و خم شدم

از ته دلم فریاد میزدم

گریه امونمو برید،هق زدم،فریاد زدم

داداشم بغلم کرد سعی کرد آرومم کنه

_الشن منو نگاه کن...نگام کن لعنتی

بی‌توجه بهش هق میزدم و به ساقی بی‌جون زل زده بودم

یکی از دکترا روبه اریک داد زد:این دیوونه‌رو بگیر سر خودش بلا نیاره 

یادم رفته بود نفس بکشم با چشمای نیمه باز به ساقی خیره شدم

سرم سنگین شد و متوجه این نشدم که دارم میوفتم 

دراخر دستای اریک بودن که دورم حلقه شدن و

فقد سیاهی....!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت16

با حس دردی تو سرم چشمامو باز کردم

گنگ به اطرافم نگاه میکردم روی تخت اتاقم بودم

اتاقم؟!

یعنی من الان نروژم؟؟

با سرعت جت پتورو کنار زدم و بدون اینکه دمپایی پام کنم،با دو به سمت در حمله‌ور شدم و بازش کردم

سالن بالایی خونه سوت و کور بود!

 

دویدم و از بالای نرده‌ها به سالن پایینی نگاهی انداختم که اریک رو دیدم،لب‌تاپش روی پاش بود و تو یه دستش ماگ قهوه‌اش بود و ریلکس قهوه میل میکرد!

شوخیش گرفته؟!

ساقی چیشد؟

این چرا بیخیال اینجاس؟؟؟!

با حرص جیغ زدم:اریییییییییک 

یهو قهوه پرید تو گلوش و لب‌تاپ از روی پاش افتاد پایین و شروع کرد به سرفه کردن،با بهت به صحنه روبه‌ روم زل زدم!

دیگه داشت خفه میشد که سریع از پله‌ها پایین دویدم 

پله‌های لامصب هم تمومی نداشتن!!

داد زدم:اریک آب بخووور...ماری...ماری کجایی...ماریاااا

خدمتکار با هول و از آشپزخونه اومد 

_بله خانم 

برو یه لیوان آب بیار

اریک سرشو خم کرده بود و سرفه میکرد

یقه پیرهنشو گرفتم و سرشو بلند کردم محکم با مشت به پشتش کوبیدم 

که بلاخره نفس گرفت 

صورتش کبود شده بود و مثل گشنه‌ها نفس میکشید!

چیز منظورم مثل دیوونه‌ها بود!

ماریا لیوان آب رو آورد و داد دست اریک تا بخوره کمی از آبو خورد و لیوانو روی میز گذاشتو با دستش سینشو می‌مالید و سرشو به مبل تکیه داد.

با نفس نفس گفت:خُ...خد...ا...ل...لعنت...ت...کن..ه

خواستم جوابشو بدم که تازه متوجه لباس‌های سیاهش شدم و حرف تو دهنم ماسید!

 

با بی‌حالی نالید:چت...ه چرا خشکت زده؟!

تو چشماش زل زدم و لب زدم:چ...چرا لباسات سیاهن؟

بلافاصله وحشت‌زده از جاش پرید 

اریک:الشن امون بده بزا...

با عصبانیت فریاد زدم:میگممممم چرا لباسات سیاهه؟

دیگه کفرش درومد متقابلا فریاد زد:د امون بده بزار حرف بزنم لعنتییی

ویرایش شده توسط فاطمه چعب
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت17

در سکوت بهش خیره شدم 

که با تشر گفت:تو چرا اینطوری شدی هان؟هرچی شد واس خودت غش و ضعف میکنی!

به خودت نگاهی انداختی تو این چندماه؟ناسلامتی مدلینگی به خودت نمیرسی این همه لاغر شدی!

 

_واسه من نه کار و نه پول و نه این چرت و پرتا مهمه...نزدیکش شدم و یقشو چسبیدم و از بین دندونای چفت شدم غریدم:تنها چیزی که الان برام مهمه"ساقیه" بگو کجاست؟چرا لباس مشکی تنته؟

دستمو پس زد و با خونسردی جواب داد:تو چرا فک کردی چون لباس سیاه تنمه یعنی برای ساقی اتفاقی افتاده؟!

 

با پوزخند ادامه داد:مثل اینکه اریک داگمار رو دست کم گرفتی خواهر کوچیکه

تره‌ای از موهامو پشت گوشم زد و خیره نگام چشمام گفت:اون از من و تو هم سالم‌تره نگران نباش

 

_یعنی...

میون حرفم پرید:آره حالش خوبه چون تحرک زیاد داشته و همین به دستگاه‌ تنفسیش آسیب رسوند و باعث شد اکسیژن بهش نرسه و قلبش ایست کنه ولی خب بخیر گذشت و تا چند روز آینده به هوش میاد 

 

پوفی کشید:واقعا نمیفهمم چرا انقد خوابالوعه!

 

با خوشحالی بالا پریدم و از گردنش آویزون شدم و بوسه‌ای روی گونه‌اش کاشتم که خندید

اریک:بیا بشین کارت دارم هالا

 

با ذوق روی مبل سه نفره نشستم و اونم لب‌تاپ برداشتو کنارم نشست 

 

_خب خواهر کوچیکه فردا رقابت بین برند ما و بقیه برند‌های شرکت‌های دیگه قراره ساعت 8 شب توی" پنت‌هاوس "برگزار بشه من به مدل‌های شرکتمون اعتماد دارم و میدونم قراره باز مثل همیشه بدرخشید.

 دستور دادم که کارای جدیدمون رو فقط (تو،لیزا،کلارا،شری‌،هلن،الینا،جورجینا و نیکیتا)تن کنین و روی استیج ظاهر بشین چون بهترین‌ها در بین بقیه‌اید.

ویرایش شده توسط فاطمه چعب
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

 

#پارت18

****

با آرامش به صحنه زیبای روبه روم خیره بودم و لیوان بزرگ شکلات داغ رو روی میز گذاشتم و از جام بلند شدم.

 

لباس نازکی که تنم بود با فضایی که توش بودم زمین تا آسمون تفاوت دارند!

ولی برای من عادی بود کف دستامو به بازوهام چسبوندمو خودمو بغل کردم.

 

سربلند کرده و به آسمون که مه آنرا فرا گرفته بود چشم دوختم.

من ...الشن داگمار یک دختر آرام و به قول اریک سایلنتی هستم که از 15سالگی وارد عرصه مد و هنر شدم،ازنوجوانی تا الان که به این سن رسیدم سرگرم کار و مد بودم.

درسته باعث تغییرات زیادی در زندگیم شد اما دلیل نشد از هدفم دست بکشم.

دیگه آرام نیستم!

برای اهدافم جنگیدم و شدم اوازه‌ای یکی از بهترین برندهای جهان!

 

فردی هستم که فقط به زیباییش اهمیت میده و سرش تو کار خودشه به دور از حواشی اما هرچقدر سعی میکنم زیاد تو چشم نباشم خواسته یا ناخواسته هستم.

 

هرجا که پا میذارم میتونم حسرتی که درچشمان بقیه دخترا هنگام نگاه کردن به من رو ببینم،و هوس و خواستن را در چشمان مردان!

 

اما تا هالا یکبار هم نشد که با کسی وارد رابطه بشم.

برعکس بقیه مدلینگ‌های زن که برای رسیدن به موفقیت‌های بیشتر با مردان زیادی وارد رابطه میشن اما من سعی کردم فقط با تلاش خودم و بدون پُل قرار دادن کسی برای خودم،به شهرت برسم‌.

 

رسیدنم به اهدافم حاصل تلاش خودم بود و بس!

که وقتی با ساقی آشنا شدم دید من به زندگی عوض شد ،فهمیدم که همه چیز نگه داشتن زیبایی و حفاظت از اندام باریک نیست.

رفاقت برام معنا شد.

...

_خانوم لطفا به اتاق شخصیتون بیاین تیم میکاپ رسید.

صدای هیفا رشته افکارمو پاره کرد.

 

*هیفا سکرتر من بود،مدیرعامل که تنظیم قرارهای کاریم و ...به عهده‌اش بود.

 

سری تکون دادم و از بالکن خارج شده و به اتاقم رفتم.

اتاق مخصوص من در شرکت بزرگ و معروف 

آزروس کوپان "A&C"

شرکت ما که یک شعبه دیگه‌اش در میلان بود.

ویرایش شده توسط فاطمه چعب
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت19

وقتی پا در اتاق گذاشتم تمام افراد تیم با هول از جا بلند شدم و سلام کردند.با لبخند جواب دادم که نفس‌ حبس شده در سینه‌اشان خارج شد و هرکدوم مشغول کار خودش بود‌.

 

یکی وسایل گریم آماده میکرد.

یکی لباس‌هایی که قرار بود دونه به دونه‌شان را تن کنم و جلوی بقیه از خود و آن‌ها رونمایی کنم.

 

روی صندلی مقابل اینه نشستم و به خودم زل زدم ناخودآگاه غرور خاصی در نگاهم پیچید.

از اینکه هرکسی که منو میدید دستپاچه میشد، خوشم میومد!

نه اینکه از دستپاچگی بقیه خوشم بیاد،نه...

ازینکه فرد مهمی‌ام در نظرشون برام جالبه و حس خوبی بهم القا میکرد.

 

درسته فرد مغروری هستم اما هیچوقت با کسی بد نبودم و با غرورم قلب کسیو نشکوندم.

 

یک مردی که بهش میخورد حدود ۳۵ ساله باشه مشغول موهام شد.

 

دختر ریزه‌ میزه‌ای بهم نزدیک شد و یک نگاه اجمالی به صورتم انداخت و بعد به اولین لباسی که قرار بود تن کنم!

 

دستی به چونه‌اش زد و یه نگاه به من،یه نگاه به لباس کرد.چندین بار این کارشو تکرار کرد و بعد لبخند شرورانه‌ای رو لبش نشست!

از قیافه‌ای که به خودش گرفته بود خنده‌ام گرفت.

 

با خنده گفتمش:چرا اینجوری نگام میکنی؟

_متقابلا لبخندی زد و گفت:خانوم امروز خودتونو بسپرین به من و بعد شاهکارمو ببینید.

سری تکون دادم و خودمو بهش سپردم.

 

نیم ساعت بعدش مرد کارشو با موهام تموم کرد.

اما صورتم هنوز مونده بود.

 

بعداز تقریبا یک ساعت از صورتم دست کشید.

وقتی چشم باز کردم و نگاهم به خودم افتاد یک لحظه هنگ کردم.

 

تازه معنی نگاه شرورانه‌اش شدم.

دست به سینه شد و با دقت به منی که محو صورتم شده بودم خیره شد،پاشدم و دستامو روی میز آرایشی گذاشتم و بیشتر به سمت آینه خم شدم.

 

نه خوشم اومد!

این دخترک ریزه‌ میزه برعکس جثه‌اش کارش زیادی به چشم میومد.

صورتمو گریم برنزه‌ای کرده بود و خط چشم ظریف دور تا دور چشمام کشیده بود که انتهاش مثل شمشیر چشم‌هامو شکافته بود و به خوبی کشیده شده بودند.

 

 

 

مژه‌هامو با ریمل مشکی‌تر کرده بود و سایه چشم قهوه‌ای کرم که انتهای آن آتشی رنگ بود خیلی زیبا شده بود

و در آخر رژ جیگری تیر خلاصیو به چشم هر بیننده‌ای میزد!

لب‌هام به طرز فوق العاده‌ای برجسته شده بودند و خواستنی!

آرایشم غلیظ نبود.

لایت و زیبا ...!

 

نگاهی به دخترک انداختم و لبخند کجی زدم که فهمید خوشم اومد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت20

وقتی لباسو تن کردم یکی از دخترا کفش پاشنه بلند کرم رنگ زیبایی آورد و جلو پام گذاشت 

کفش رو پام کردم و خودمو در آینه قدی جلوم تماشا کردم.

کاملا زیبا و دلربا ...!

مثل همیشه!

 

تقه‌ای به در خورد و چند لحظه بعد اریک وارد شد

با دیدنم لبخندی زد و گفت:به‌به لیدی چه کردی!

با غرور ابرو بالا انداختم و گفتم:مستر،من همیشه یه کارایی میکنم که تو ازشون سردرنمیاری،مثل الان!

 

خندید و چند قدم بهم نزدیک شد بوسه‌ای به سرم زد و دستمو گرفت و منو با خودش بیرون برد 

 

سرشو نزدیک گوشم آورد و لب زد:میخوام مثل همیشه اون پیتر رو زمین بزنی برام ابجی کوچیکه

لبخند شیطانی زدم و چشمکی بهش زدم که دستمو فشرد و رفت.

خرامان خرامان قدم برمیداشتم و به سمت انتهای راهرو رفتم و وارد سالن شدم که همه مدلینگ‌هایی که اریک گفته بود قراره شرکت کنند رو دیدم‌

 

جورجینا تا منو دید آروم به سمتم دوید 

تا بهم رسید دستمو کشوند به سمت مبلای گوشه سالن و گفت:وااای دختر چقدر زیبا شدی

میدونم جورج

پشت چشمی نازک کرد و گفت:به من نگو جورج!

 

جوابی ندادم که گفت:بیا بریم بشینیم چند دقیقه دیگه باید بریم روی استیج منم استرس دارم.

 

 وقتی نشستیم یهو صدای موزیک بلند شد که این نشون دهنده‌ی آغاز رقابت بود!

 

منم که عاشق رقابت،چه شود!

 

اولین نفر بودم که از جا بلند شدم و سمت پرده استیج رفتم و کنارش زدم

 

کسی منو نمیدید اما من میتونستم کل کسایی که مقابل راه ورودی مدل‌ها نشسته بودند رو ببینم که اولین نفری که چشمم بهش خورد

پیتر احمق بود.

 

رییس برند آرمانی ایتالیا؛از چشمای آبیش که هو*س درشون موج میزد بیزار بودم.

 

دارم برات مستر پیتر ...اگه امروز حالتو نگرفتم الشن نیستم!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت21

 

عقب گرد کردم و دوباره روی مبل نشستم که همون دختر ریزه میزه‌ای که گریمم کرده بود با دو به سمتم اومد 

 

خواستم اسمشو بپرسم که چشمم به کاغذی که سمت راست سینه‌اش سنجاق شده بود افتاد

 

الهه صداقت!

 

_خانوم داگمار ببخشید من یه چیزیو یادم رفت.

یک شیشه عطر از صندوق کوچولویی که در دستش بود درآورد و به دستم داد.

 

ازش گرفتم و به شکل خاصش که طرح کفش زنانه بود نگاهی کردم

عطر برند معتبر آمریکایی" Good Girl "

 

کمی به گردنم و بعد به مچ دستام زدم.

درشو بستم و به الهه دادم.

از دستم گرفت و گفت:اجازه هست برم؟کاری با من ندارید؟

 

با کمی تامل پرسیدم:الهه تو اهل کدام کشور هستی؟

_ایرانی هستم،خانوم داگمار!

 

لبخندی زدم ،حدس زده بودم ایرانی باشه

 

گفتم:الهه من از گریمت خوشم اومده و اگر تو مشکلی نداری و میتونی همیشه دردسترس من باشی،گریمور شخصیم بشی.

 

اول با بهت و بعد با ذوق پرید و دو دستشو محکم بهم زد و با لبخند بزرگی گفت:واقعا؟؟؟

 

با اطمینان چشمامو باز و بسته کردم و گفتم:اره واقعا

 

با خوشحالی وصف ناپذیری گفت:خانوم معلومه که قبول میکنم و هیچ مشکلی ندارم،باعث افتخارمه با شما کار کنم و گریمور شخصیتون بشم.

 

دستمو به نشانه توافق به سمتش دراز کردم و گفتم:پس من با مدیرعاملم هماهنگی میکنم و درباره تو بهش میگم برای بستن قرار داد

 

 

دستمو با گرمی فشرد و "چشم"ی پر ذوق و شوق گفت!

 

با لبخند گفتم:میتونی بری الهه

 

سری تکون داد به سرعت صندوق رو برداشت و رفت.

 

کم‌کم سالن شلوغ و شلوغ‌تر شد.

 

دیگه داشت حوصلم سر می‌رفت!

 

بیخیال پا روی پا انداختم که پای چپم از چاک لباسم بیرون زد،بی‌اهمیت به کسایی که خودشونو به آب و اتیش میزدن تا همه امور بدون کم و کسری پیش بره،نگاه کردم.

 

یهو مارتین با دو وارد شد و درحالی که نفس نفس میزد رو به همه ما به انگلیسی داد زد:لطفا همگی به من گوش کنید

 

یک دفعه سکوت همه جارو فرا گرفت!

 

ادامه داد:بابت تاخیرم عذر میخوام لطفا هرکسی جایی که باید باشه قرار بگیره،چون باید مدلینگ‌ها به استیج بروند

 

کل دخترای مدل بلند شدن و هرکدوم جایی که باید ایستادن ولی من هنوز سرجام نشسته بودم!

 

یکی اومد و در گوش مارتین چیزی گفت که با عجله گفت:شروع شد

 

رو به جورجینا گفت:برو

 

به ترتیب همه رفتند که مارتین با سرعت اومد سمتم و گفت:شما باید چند دقیقه بعد از برگشتن بقیه دخترا برید چون آخرین مدل‌های جدید برای رونمایی رو شما قراره تن کنید.

 

از سرجام بلند شدم و سری تکون دادم.

 

بعد از تقریبا پونزده دقیقه که یکی یکی برگشتن با اشاره مارتین نفس عمیقی کشیدم و با کنار زدن پرده،به سمت استیج قدم برداشتم.

 

بلافاصله با قرار گرفتن در معرض دید

با غرور قدم برداشتم و مستقیم به روبه روم زل زدم.

 

عکاس‌ها به محض دیدنم شروع به عکس‌برداری کردند!

نور فلش‌ دوربین‌ها همیشه روی اعصابم بود،مثل الان!

 

نگاه‌های سنگین همه رو روی خودم حس کردم اما بی‌توجه گوشه چاک لباسمو گرفتم و با گرفتنش دور خودم چرخی زدم و نگاهمو چرخوندم و چشم در چشم پیتر منفور شدم!

 

وقتی متوجه نگاهم شد با نیشخند سری تکون داد.

 

با شرارت براش چشمکی زدم و لبخند تمساح روی لبم نشوندم.

 

و بعد رو گرفتم و راه سالن رو درپیش گرفتم!

 

ویرایش شده توسط فاطمه چعب
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت22

 

تا وارد سالن شدم مارتین شری‌ام رو دوباره روی استیج فرستاد با لباس جدید!

 

سریع گفت:با تینا برو

 

تینا دستمو گرفت و درحالی که کاور لباسی دستش بود گفت:خانوم لباس بعدی اینه،با من به اتاق تعویض بیاین لطفا ...

 

از عجله‌ و استرسی که داشت منم ناخودآگاه استرس گرفتم و باهاش رفتم!

 

لباسو از کاور در اورد و به چوب لباسی آویزون کرد.

لباسی که تنم بود رو درآوردم و با کمکش لباس شبی با رنگ سبز لجنی رو پوشیدم.

 

_لطفا این کفشارو هم پا کنین.

 

کفش زیبای مشکی پاشنه بلند رو پام کردم.

 

به محض خارج شدنمون از اتاق تعویض الهه جلوم ظاهر شد.

_روی این صندلی بشینین لطفا

 

روی صندلی‌ای که گفت نشستم تینا لیوان آبی به دستم داد.

تشکر کردم و ازش گرفتم کمی خوردم و لیوانو از دستم گرفت و رفت.

 

_باید گریمو ترمیم کنم.

 من:باشه فقط زودتر 

چشمی گفت و رژ سرخ رنگ روی لبمو پاک کرد.

سپس رژ کالباسی براق به لبام زد و براش رو کمی به کرم پودر آغشته کرد به برخی از نقاط صورتم زود!

 

_تموم شد!

 

بلند شدم و دوباره پیش مارتین رفتم که مشغول دخترا بود یکی می‌رفت یکی میومد!

 

صداش زدم وقتی برگشت و نگاهم کرد چشماش برقی زد و گفت:بانو به موقع اومدین.

و بعد با دستش منو به سمت استیج هدایت کرد.

 

وقتی روی استیج قرار گرفتم چراغ‌های سالن خاموش و نور سفیدرنگی روی من ساطع شد.

 

 سکوت همه جارو فرار گرفت و موزیک ملایمی پخش شد و من یک دستمو به کمر زدم و وقتی به انتهای استیج رسیدم چرخی خوردم و با دست دیگه‌ام بوسه‌ای به سمت حضار فرستادم که صدای دست زدنشون بلند شد!

 

لبخند کجی زدم و برگشتم.

 

تینا گوشی به دست به سمتم اومد

_خانوم داگمار دوازده تماس بی‌پاسخ دارین

 

دوازده تماس؟آخه کی اینهمه زنگ زده؟

نگران شدم

اخمی کردم و گوشیو از دستش قاپیدم

 

وارد تماس‌های بی‌پاسخ شدم و نگاهی به آخرین شماره انداختم

با دیدنش ابروهام بالا پرید!

اینکه شماره تلفن خونه‌اس!

 

جز خدمه هم کسی نمیتونه باشه،یعنی چیشده که انقد زنگ زدنه!

تو همین فکرا بودم که گوشی تو دستم لرزید.

 

بعد از مکثی جواب دادم:بله؟

_لامصب این یخچال شما یه چیز درست و حسابی برای رفع گشنگی آدم نداره؟

 

مبهوت به مقابلم زل زدم

زبونم نمیچرخید تا جواب بدم!

_تو و اون داداش ذرافه‌ات جز گیاه و علف چیز دیگه‌ای حق ورود به معده‌هاتون نداره؟

آخه آدم هم انقدر مشنگ؟

...

_الو الو مُردی؟

بلاخره لب باز کردم

س...ساقی خودتی؟!!

_په نه په ننه خدابیامرز توام

با بغض نالیدم:بلاخره چشمای دریاییتو باز کردی عمر الشن؟

 

مطمئن بودم الان پوکر فیس لبشو کج کرده و دلش میخواد با دیوار پرسم کنه،هیچوقت از این لوس بازیا خوشش نمیومد

 

با تصور این حالتش میان بغضم خندیدم!

 

آهی کشید و گفت:من گشنمه الشن و گیجم!

اصلا من چرا تو خونه توام؟آخرین چیزی که یادمه تو پیست ماشین سواری تصادف کردم پس اینجا چکار میکنم؟

 

دستی به چشمام کشیدم و گفتم:الان میام خونه بهت میگم

_باشه منتظرتم،بای

و قطع کرد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت23

 

باید می‌رفتم تا ببینمش!

لحظه شماری میکردم برای دیدنش و الان که بیدار شده دلم پر میکشه برای بغل کردنش،میخوام انقدر تو بغلم فشارش بدم و عطر تنشو بو بکشم که آرامشی که این چندماه از زندگیم سلب شده بود دوباره به سراغم بیاد.

 

سریع به سمت اتاق تعویض دویدم تا درو باز کردم با مارتین و تینا روبه رو شدم!

 

لعنت به شانسم!

هالا چطور از دست این دوتا در برم!

 

مارتین:بانو،آخرین لباسی که باید تن کنین آماده‌اس لطفا بدون اتلاف وقت لباس عوض کنین و بیاین من بیرون منتظرم!

سری به نشانه تایید تکون دادم که بیرون رفت.

 

خدایا کمکم کن بتونم از دست اینا فرار کنم.

 

هالا که فهمیدم بیدار شده دلتنگیم بیشتر شده!

 

تینا لباس عروسکی کوتاه و صورتی رنگی از کاور دراورد 

_خانوم لطفا بچرخین تا زیپ لباستونو باز کنم.

چرخیدم و به خودم در آینه قدی مقابلم چشم دوختم.

 

لباسو از تنم خارج کرده و با کمک تینا آن یکی را تن کردم.

 

لباس قشنگ و دلربایی بود!

 

ازش خوشم اومد اما برام مهم نبود باید می‌رفتم.

 

بلافاصله در زده شد و الهه وارد شد.

 

مقابلم قرار گرفت و با لبخند گفت:خانومِ زیبا این آخرین باریه که باید رژ لبتونو تجدید کنم.

 

لبخند کجی و کوله‌ای زدم و اجازه دادم کارشو بکنه!

 

رژ لبمو پاک کرد و رژ دیگه‌ای به رنگ صورتی براق و پررنگی به  لبام زد.

 

کفشامو عوض کرده و کفشایی سفید رنگ اکلیلی پاشنه بلند دیگه‌ای پا کردم.

 

بلاخره از شر دوتاشون خلاص شدم!

 

توی اتاق دست به کمر زده و قدم میزدم و به این فکر میکردم که چطور از این بیرون برم!

 

یهو چشمم به لباس روبه‌روم افتاد،کم‌کم لبام به خنده باز شد و نیشم تا بناگوش باز شد!

 

بشکنی زدم،همینه!

 

به سمت لباس خرسی دویدم و از روی چوب لباسی برداشتمش و بعد با صدای بلند قهقه زدم از فکری که توی ذهنم رژه می‌رفت خنده‌ام گرفته بود!

 

زودی سرهمی گشاد قهوه‌ای رو روی لباسم پوشیدم و سرشو روی سرم گذاشتم چیزی که مقابلم توی آینه میدیدم اوج خنده بود!

 

کی فکرشو میکرد یه روزی الشن داگمار یکی از معروف‌ترین مدلینگ‌های جهان هالا با لباس خرسی برای فرار از شرکت نقشه کشیده!

 

داخل آن کلاه بزرگ قهوه‌ای،که سر خرس بود داشتم خفه میشدم ولی برام مهم نبود!

 

سریع دویدم و جالب اینجاست که صدای تق‌تق کفشام افتضاح ضایع بود.

 

باید آروم راه برم تا کسی متوجه‌ام نشه!

 

آروم در رو باز کردم و بیرون سر کشیدم!

 

هیچکی هواسش نبود و هرکسی سرش تو کار خودش بود‌.

 

آروم در رو کامل باز کرده و بیرون قدم گذاشتم،آروم آروم راه می‌رفتم بلاخره از راهرو گذشتم و سریع خودمو به آسانسور رسوندم.

 

هی پشت سرمو نگاه میکردم تا کسی منو نبینه !

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...