رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان چرا من آخه؟ | Samaneh590 کاربر انجمن نودهشتیا


پست های پیشنهاد شده

d78d_l25t_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇

https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇

https://forum.98ia2.ir/forum/77-آموزش-نویسندگی

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@Tara.S

ناظر: @Suzan

ویراستار: @Sety2007

به نکات زیر توجه کنید:👇

1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.

2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.

3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.

4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.

5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.

@Samaneh590

*درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.*

اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.

🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹

"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 17 بهمن 1399 در 02:18، Samaneh590 گفته است :

 

 

ویرایش شده توسط Samaneh590
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت اول» 

چشم‌هام رو بستم و با خشم زیاد فریاد کشیدم: این زندگی خودمه!

در حالی که از خشم میلرزیدم چشم‌هام رو باز کردم و به مامان که با چشمای نگران داشت نگاهم میکرد خیره شدم. 

با سیلی‌ای که صدرا بهم زد، روی زمین پرت شدم و یه قطره اشک روی صورتم ریخت. یعنی صدرا واقعا منو زد؟ برادرم به من سیلی زد؟ چرا؟ چون نمیخوام زندگی اجباری داشته باشم؟

نگاهم به پنجره گوشه حال افتاد. آسمون رو به تاریک شدن بود، فکر کنم ساعت هول و هوش شیش یا هفت بود.

رنگ تاریک آسمون بهم آرامش عجیبی داد و احساس خوبی پیدا کردم اما زودگذر. 

دستمو روی صورتم گذاشتم و  در حالی که صورتم از قطره های ریز و درشت اشک پر بود با صدای آروم گفتم:

-ازتون متنفرم،اگه بابا اینجا بود این اجازه رو بهتون نمی‌داد.

چشمای تیره صدرا غمگین شد ولی حالت چهرش رو حفظ کرده بود. 

ازجام بلند شدم، قلبم تیر می‌کشید!

در حالی که پاهام از ناراحتی میلرزید و توانایی راه رفتن نداشتم، به سمت اتاق کوچیکم رفتم و خودمو روی پتویی که روش میخوابیدم انداختم و تا میتونستم گریه کردم، اونقدر گریه کردم که کم کم بی‌جون شدم و دیگه چیزی نفهمیدم. 

*******

با شنیدن صدای نحسش چشم‌هام رو باز کردم.

آرش: خیلی هم عالی! پس فردا همه چی تمومه. 

با حرص بلند شدم و خواستم درو باز کنم ولی دیدم قفله،  با عصبانیت غیر قابل توصیف، جیغ بلندی کشیدم و با همون جیغ جیغ گفتم:درو باز کن، این درو باز کن. 

صدای پاهای یه نفر رو شنیدم که به سمت اتاق میومد.

درو باز کرد و نفهمیدم چی شد که خودمو تو ارتفاعات دیدم و زمین افتادم دل و کمرم درد بدی گرفت و باعث شد از درد به خودم بپیچم.

به صدرا خیره شدم چشمای سبزش الان تیره شده بود و سفیدی چشمش با رگه های قرمز پر شده بود. 

دستش سمت شلوارش رفت و کمر بندشو دراورد و با صدای بلندی گفت:دهنتو ببند دختره... 

 بقیه حرفشو نشنیدم، ضربه اونقدر محکم بود که نفسم بند اومد. ضربه بعدی رو زد که جیغ بلندی کشیدم. از درد به خودم می‌پیچیدم.

تا میخواستم از خودم در برابر ضربات پی در پیش به بدنم جلوگیری کنم قسمت دیگه بدنم میسوخت و تعادل رو از دست میدادم. 

با گریه و جیغ گفتم:

-صدرا تورو خدا... ولم کن.

پشت سر هم با کمربند به بدنم ضربه میزد، تا من می‌خواستم جایی که درد میکنه رو بگیرم، اون به یه طرف دیگه ضربه میزد. جیغ می‌زدم، گریه می‌کردم. 

یهو در اتاق باز شد، قامت آرش تو چهار چوب در نمایان شد و پشتش مامان، که با نگرانی نگاهم میکرد.

  @Sety2007

ویرایش شده توسط Samaneh590
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت دوم»

آرش با صدای بلندی گفت:بس کن! داری می‌کشیش. 

صدرا بهش نگاه کردو با خشم،ضربه محکم تری بهم زد که جیغ بلندی کشیدم. از درد گریه می‌کردم.

باورم نمی‌شد این داداشم باشه همون صدرا که می‌گفت من براش عزیز ترین دارایی‌ هستم. چرا این جوری شدی صدرا؟ به اندازه کف دست پول ارزشش رو داشت؟

 مامان  به سمتم اومد و روی موهام بوسه ای نشوند.

کم-کم  انرژیم تحلیل رفت و چشم‌هام بسته شد. با صدای جیغ مامان تنم از ترس لرزید و برگشتم به اون روز نحس و جیغ های مامان. 

کم کم خواب عمیقی مهمون چشم‌هام شد و دیگه هیچی از صدا های دور و اطرافم نفهمیدم! 

*******

آروم چشمامو باز کردم. داخل اتاق سفیدی بودم وکسی کنارم نبود.

گیج به اطراف نگاه میکردم. حتی نمیدونستم کجا هستم! 

با احساس سوزش،دستمو بالا آوردم و بهش نگاه کردم. با دیدن سرم توی دستم فهمیدم بیمارستانم.

آهی از درد کشیدم،با یاد آوری اتفاقات اخیر نم اشک تو چشمام نشست. هنوز هم باورم نمیشد برادرم این طور منو به پول بفروشه. خوب میرفتی کار میکردی و بدهی نمی‌آوردی بالا!

با صدای در، نگاهم بالا آوردم و با دیدن صدرا اخم غلیظی کردم و گفتم:از اینجا برو نمی‌خوام ببینمت.

با پوزخند گفت:سمانه دست از لجبازی بردار!

با اخم گفتم:

-لجبازی؟ صدرا تو می‌فهمی از من چی می‌خوای؟ تو می‌خوای من رو به خواطر بدهی بالا آوردت به مرد غریبه ای که اصلا معلوم نیست از کجا اومده و برای چی اومده بدی! 

چشمای سبزش غمگین شد. سرشو زیر انداخت و گفت:

-خودت بعدا میفهمی کیه و چی میخواد! 

چشمکی زد و از اتاق خارج شد.  تا باور به در بسته شده خیره شدم، چیکار کنم دیگه؟ داداشم تعادل روانی نداره!

کمی که گذشت باز صدای در اومد. با دیدن مامان اخم‌های توهم رفتم باز شد. صورت خوشگلش الان خیلی گرفته‌تر و پیرتر شده بود.

با گریه اومد سمتم که نیم خیز شدم و بغلش کردم و با تمام توانم عطر تنش رو به ریه هام فرستادم. 

با صدای گریش به خودم اومدم و با بغض گفتم:مَلِک خانم گریه نکن، به خدا قسم تحمل ندارم.

از بغلم جدا شد و گفت:چطور گریه نکنم دخترم؟ چطور آروم باشم؟ولی این ازدواج به نفع خودته دخترکم.حداقل قبل مرگم می‌دونم دخترمو به کی سپردم. به خدا آرش آدم بدی نیست. 

اخم کردم و سرمو زیر انداختم، چیزی نگفتم که دستم رو گرفت و گفت:روی مادرت رو زمین ننداز، خودت می‌دونی بعد مرگ پدرت...

از صحبت کردن راجب پدرم متنفر بودم. برای همین نذاشتم چیزی بگه و گفتم:

-ولی این خواسته قلبی من نیست!

 @Sety2007

ویرایش شده توسط Samaneh590
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سوم»

خیره نگاهم می‌کرد و اشک می‌ریخت. آخه چطوری تحمل می‌کردم؟ بلند شد و از اتاق خارج شد. 

سرمو زیر انداختم، ودست‌هام رو تکیه‌گاه سرم کردم. عذاب بی پدری یه طرف کلا بحث اون جدا، این زندگی اجباری رو کجای دلم بزارم؟ 

آهی از درد کشیدم و دراز کشیدم. تو همون حال بودم، که در اتاق باز شد و زنی با لباس سفید داخل شد. 

سِرم رو از دستم جدا کرد و گفت:مرخص شدی دختر جون، کبودی های بدنت هم خوب میشن زیاد به خودت فشار نیار و استراحت کن.

سرمو تکون دادم، از جام بلند شدم و بدون اینکه به صدرا یا مامان چیزی بگم از اتاق خارج شدم.

بدون هدف تو حیاط بیمارستان قدم می‌زدم و فکر می‌کردم.

اگه بابام زنده بود هیچ کدوم از این اتفاقا نمی‌افتاد. نه صدرا دست به دامن پول آرش میشد، نه من مجبور به ازدواج با اون میشدم. 

اشکام صورتم رو پر کرده بود، بغض بدی راه گلوم رو بسته بود. همین که خواستم از بیمارستان خارج بشم، یه نفر دستم رو گرفت و محکم به سمت خودش کشید.

با دیدن صدرا عصبانی شدم و با دست آزادم سیلی محکمی به صورتش زدم که صورتش به سمت راست چرخید. 

با اخم وحشتناکی به سمتم برگشت ، درحالی که پره‌های بینیش بازو بسته میشد گفت:حیف که....

با جیغ بلندی گفتم:حیف که چی؟ هان؟

یهو چهرش آروم شد و با آرامش گفت:آروم باش دختر! دست از لجبازی بردار. 

با پوزخند گفتم:دست از سرم بردار! حالم ازت بهم می‌خوره.

خواستم دستم رو از دستش خارج کنم که محکم تر دستمو چسبید و گفت:

-این فقط برای حفاظت...

نذاشتم ادامه بده وبا لحن بدی گفتم:

- حفاظت از چی صدرا؟

ساکت شد و به سمت ماشینش حرکت کرد منم اینهو کش تنبون دنبال خود‌ش می‌کشید.

@Sety2007

ویرایش شده توسط Samaneh590
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت چهارم»

بدون توجه به حالم، محکم پرتم کرد عقب ماشین و درو بست. از درد قیافم جمع شد.

با احساس اینکه ماشین داره حرکت میکنه سرمو بالا آوردم. مامان نگران نگام می‌کرد، لبخندی زدم و سرمو به شیشه تکیه دادم و به اتفاقات فکر کردم.

چرا نمیتونم زندگی خودمو داشته باشم؟

چرا داداشم باید این کارو باهام می‌کرد؟

چرا بابا منو تنها گذاشت؟مگه نمی‌گفت بدون من نمی‌تونه؟ 

صورتم از اشک پر شده بود. دلم می‌خواست با صدای بلند بزنم زیر گریه، از خدا خیلی چیزا رو هم بخوام، ولی دیگه بسه باید بشم همون دختر بی احساس همیشگی، کسی که فقط پدرش براش مهم بود. 

اشکامو پاک کردم از امروز باید رو پای خودم وایسم، بسه هرچی گریه کردم و غصه خوردم!

با صدای زنگ گوشی صدرا به خودم اومدم.

صدرا:بله؟

-....

صدرا:اون حالش بده،امروز نمیشه!

-......

صدرا:ببین تا امروز هرچی گفتی، گفتم چشم ولی... 

یهو کنترلش از دست داد و با صدای بلندی گفت:دهنتو ببند.

گوشی رو روی داشبورد انداخت و دستش رو به حالت عصبی لای موهاش کشید.

بعد از نیم ساعت به خونمون رسیدیم.

از ماشین پیاده شدم و بدون اینکه به جلو نگاه کنم راه افتادم، یهو محکم به یه چیز سفت بر خورد کردم که باعث شد بیوفتم زمین، کمرم تیر وحشتناکی بکشه. 

با دیدن دست یه نفر جلوم،سرمو بالا آوردم و به شخص نگاه کردم. با دیدن آرش اخمام رفت توهم.

یهو صدرا دستشو پس زد، با اخم غلیظی دستم رو گرفت، بلندم کرد و گفت:حق اینکه به خواهرم‌ دست بزنی رو نداری جناب سعادت.

@Sety2007

ویرایش شده توسط Samaneh590
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت پنجم»

آرش با اخم شدیدی بهمون خیره شد که از ترس خودمو پشت صدرا قایم کردم.

صدرا دستمو گرفت و رفتیم داخل، با دیدن مرد پیری که رو زمین نشسته بود تعجب کردم!

رفتیم و نشستیم که مرده گفت:لطفا عروس و داماد کنار هم بشینن!

با تعجب به اطراف نگاه کردم،مگه عروسیه؟

با چیزی که صدرا گفت رسما یه سطل آب یخ روم خالی شد.

-پاشو دیگه منتظر فرش قرمزی؟ 

با تعجب زیر گوشش لب زدم:مگه نباید بریم دفتر ثبت؟

دستمو تو دستش فشار داد و گفت:

-تو که تا چند دقیقه پیش کلا مخالف بودی، دیگه با اونش چیکار داری؟ 

نم اشک تو چشمام نشست و گفتم:

- این کارو باهام نکن، صدرا به خدا منم، خواهرت!

میتونستم غم تو نگاهش تشخیص بدم، ولی غم اون چه دردی رو دوا میکنه؟ دستمو ول کرد کهبلند شدم،

مامان سریع یه چادر گل گلی سفید سرم کرد و با بغض به پیشونیم بوسه‌ای زد. 

رفتم و کنار آرش، با فاصله نشستم که یهو مامان بدو بدو رفت یه قرآن آورد داد دستم، سریع آینه، شمع و میوه گذاشت جلومون که لبخند تلخی زدم. 

آرش با کلافه‌گی گفت:

-ملک خانم به این چیزا احتیاجی نیست! 

مامان اخم کرد و گفت:آقا آرش من یه دختر بیشتر ندارم پس دوست دارم.... 

آرش انگار میخواست سریع جمش کنه، ادامه حرف مامانو قطع کرد و گفت:چشم امر، امر شماست! 

یهو همون پیر مرده که فکر کنم عاقد بود گفت:

-خوب حاج خانم شروع کنیم؟ 

مامان با چشمای اشکی سرشو تکون داد و چادر سفیدشو زیر دندونش گرفت.

@Sety2007

ویرایش شده توسط Samaneh590
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت ششم»

قرآن رو باز کردم و شروع به خوندن آیه کردم. بعد از مدت کوتاهی دست از خوندن آیات برداشتم و زیر چشمی به مامان خیره شدم. 

چشمای سبزش تیره شده بود و این نشون از غم زیادش میداد. بینی باریک و قرمزش به خواطر گریه های گه‌گاهش بود. حالت لب‌های کوچیک و قهوه ای رنگش هم نشون از بغض سنگین گلوش میداد، ابرو های در هم رفتش هم مطمئنن نشون از نارضایتی میداد! 

آهی کشیدم، به صدرا نگاه کردم. عمیقا تو فکر بود، چشمای سبزش به مامان رفته بود و مثل اون رنگ تیره ای داشت، بینی متقارن و ابرو های کلفت، لب‌های گوشتی و قوه ای رنگش هم به بابا رفته بود. درکل داداشم جذاب بود. 

خدایا، خودت کمکم کن! شاید این آخرین بار باشه که چهره تک به تکشونو میبینم. 

با صدای عاقد به خودم اومدم. 

عاقد:عروس خانم، برای بار سوم می‌پرسم! آیا بنده وکیلم شما را به عقد دائمی آقای آرش سعادت، فرزند علی سعادت در بیاورم؟

کی سه بار شد؟ اینقدر غرق افکارم بودم که متوجه این موضوع نشدم. سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم، استرس کل وجودمو گرفته بود. 

با صدای آرومی گفتم:بله. 

هیچ صدایی جز صدای شعله های آتیش بخاری کوچیک داخل خونه نیومد. لبخند تلخی زدم و که اینبار عاقد از آرش پرسید. 

عاقد:آقای آرش سعادت آیا بنده وکیلم؟ شما را به عقد دائمی دوشیزه سمانه حکمت فر، فرزند فرهاد حکمت فر در بیاورم؟ 

آرش با همون صدای خشن و جدیش گفت:بله.

عاقد:خوب مبارکه! 

 و بعد حلقه ساده و ظریفی دست هم کردیم و همه چیز تمام شد. دیگه رسماً بدبخت شده بودم!

آرش بلند شد و گفت:

-خوب دیگه ماهم رفع زحمت کنیم.

بعد دستمو گرفت و بلندم کرد، که نگام به صورت قرمز صدرا افتاد. نفس های عمیق می‌کشید؛ انگار داشت خودشو کنترل می‌کرد که با جفت پا نره تو حلق آرش!

آرش پوزخندی بهش زد که عاقد بلند شد و گفت:

-به پای هم پیر بشید؛ قدر همدیگه رو هم بدونید! 

و بعد با گفتن یا علی بلند شد. لبخند مهربونی به روم زد و رفت که مامان و صدرا تا دم در همراهیش کردن. 

آرش:پاشو وسایلت رو جمع کن! چیزای اضافی رو نیار، فقط چیزای ضروری فهمیدی؟ 

بدون حرف بلند شدم. حوصله کل-کل باهاش نداشتم. بعد از جمع کردن وسایلم به اتاقم خیره شدم این آخرین بار بود که توش قدم میزدم. 

یه فرش کهنه طرح گل کف اتاق پهن بود و تشک و ملافه نازکی روی زمین پهن بود، سبد مخصوص لباس‌هام هم گوشه اتاق افتاده بود به کوله پشتی توی دستم نگاه کردم. کل لباسای من همین بود!

از اتاق بیرون اومدم و به حال کوچیکم ن نگاه کردم. چیز خاصی توش نبود. فقط یه فرش شیش متری توش پهن بود که بخاری قدیمی کل اون فضا رو پرکرده بود. گوشه سمت چپ خونه آشپز خونه کوچیکی قرار داشت که جز دوتا کابینت و یه گاز و یخچال‌فریز کوچیک هیچی نداشت. 

با صدای آرش به خودم اومدم. 

آرش:بریم؟ 

بی حرف به سمتش حرکت کردم. جلوی در برای آخرین بار مامانمو بغل گرفتم. سعی می‌کردم گریه نکنم که مبادا ناراحتش کنم! 

فقط خدا میدونست چه حسی داشتم اون لحظه، دوست داشتم زمان برگرده به گذشته و هیچ وقت اجازه خروج بابا رو از خونه نمی‌دادیم تا الان تو این وضعیت گیر نکنیم. 

مامان با همون چشمای خیسش گفت: خوشبخت بشی دخترم!

لبخندی زدم و گفتم:ملک خانم نبینم اشکتو. 

بغضش شکست و با صدای بلند زد زیر گریه و داخل رفت. 

به داداشیم نگاه کردم، دیدم چشماش داره برق میزنه. غمگین لبخند زدم که سرشو زیر انداخت و به دمپایی های انگشتی زل زد، آروم لب زد: همه چی درست میشه!

منظورشو نفهمیدم تا خاصتم بگم چی بلغورمی‌کنی  آرش صدام زد. بدون حرف به سمت ماشین آرش رفتم. 

مونده بودم عقب بشینم یا جلو که خودش پیش قدم شد و در جلو رو باز کرد.

پوزخندی زدم و در پشتو باز کردم و نشستم، دیدم از حرص قرمز ‌شده.

درو بست، نشست پشت فرمون و راه افتاد.

اینقدر خسته بودم  که بعد از گذشت 5 دقیقه خوابم برد. 

@Sety2007

ویرایش شده توسط Samaneh590
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هفتم»

با احساس فرو رفتن چیزی تو پهلوم، چشمامو باز کردم.

گیج به اطرافم زل زدم تو ماشین بودم، ولی ماشین کی؟

گردنم درد گرفته بود، دستمو به گردنم کشیدم که یهو دیدم یکی کنارم نشسته و داره با چشماش قدرتم میده.

یکم فکر کردم و با یاد آوری اتفاقات اخم کردم و طلب کار بهش نگاه کردم و گفتم: نگاه داره؟

ابرو بالا انداخت و گفت:نچ فقط خرس ندیده بودیم که الحمدالله دیدیم!

با حرص نگاهش کردم و گفتم:

- هه هه بی مزه! 

ابروهاش رو بالا پایین کرد، و پیاده شد. در ماشینو باز کردم و با دیدن خونه آجری روبه روم، ابرو بالا انداختم و دنبال آرش راه افتادم.

کلیدو داخل قفل در برد و بازش کرد. در زنگ زده با صدای بدی باز شد، قیافم رو جمع کردم و با قدم های آروم داخل شدم.

حوض آبی رنگ و کوچیکی وسط حیاط بود! گوشه حیاط یه اتاقک کوچیک بود که فکر می‌کنم سرویس بوده باشه. کف حیاط سیمان کاری شده بود و نمای قشنگی به خونه می‌داد. خونه با شیشه های شکسته و درب و داغون بود و درش باز بود!

کنارم ایستاد و گفت:نچ، نچ! فکر نمی‌کردم به این داغونی باشه!

با اخم برگشتم طرفش و گفتم: یعنی تو خونه خودتو نمی‌دونی چطوری بوده که الان این حرفو میزنی؟

اخم کرد و بی توجه به سوالم رفت داخل! 

با داد گفتم:

-سوالم جواب نداشت!؟ 

متقابلا داد زد:

-حتما نداشت! 

دنبالش رفتم که با دیدن خونه کوچیک و یک خوابه خشکم زد!

@Sety2007

@Suzan

ویرایش شده توسط Samaneh590
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هشتم»

رفت تو آشپزخونه و گفت:چیه؟ چرا اونجا وایسادی؟

عصبی گفتم:این خونه چرا یه اتاق خواب داره؟

با تعجب گفت:مگه میخواستی چند تا داشته باشه؟

با اخم گفتم:ببینید جناب سعادت، من بمیرم هم کنار شما نمی‌خوابم!

خنده زوری کرد و گفت: کسی هم نخواست کنار شما بخوابه خانم حکمت فر. 

نفسمو آسوده بیرون فرستادم و به خونه نگاه کردم. 

خونه یه حال پذیرایی بزرگ داشت که دوتا فرش داخلش می‌خورد. یه دست مبل مخمل قوه ای رنگ گوشه سالن بود که روبه‌روش یه میز و یه تلوزیون قرار داشت. و یه بخاری قدیمی هم گوشه خونه قرار داشت که خاموش بود.

چون وسط زمستون بودیم خونه کاملا سرد بود. لباسمو به خودم چسبوندم تا کمی از این سرما رو کم کرده باشم. 

به سمت اتاق رفتم. اتاق خیلی قشنگی بود. اتاق از یه تخت دو نفره طوسی پر شده بود و رویا روی تخت یه دست میز آرایش بود که یه آینه بزرگ روش قرار داشت. گوشه اتاق یه رخت کن وجود داشت. 

به سمت رخت کن رفتم و همین جوری کوله پشتیم رو داخلش پرت کردم و روی تخت ولو شدم. بر عکس حال پذیرایی، اتاق با شوفاز  گرم میشد.

از گرمای لذت بخش اتاق چشمام کم-کم گرم شدن و به خواب عمیقی فرو رفتم. 

****

با تابش نور خورشید روی چشمام، چشمامو باز کردم و گیج به اطراف نگاه کردم، اوف این خونه حتی یه ساعت دیواری هم نداشت. 

بلند شدم و رفتم تو حیاط و بعد از شستن دست و صورتم داخل اومدم .

 تازه متوجه وضع خونه شدم! همه جا گردو خاک بود و شیشه خورده ریخته بود!

انگار سالهاست کسی تو این خونه پا نذاشته!

پوفی کردم و وارد آشپز خونه شدم. 

بعد از جستجوی فراوان، وسایل پاک کننده رو پیدا کردم و شروع کردم به برق انداختن خونه.

@Suzan

 

@Sety2007

ویرایش شده توسط Samaneh590
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت نهم»

بلاخره بعد از کلی جون کندن کارم تموم شد. بلند شدم و رفتم لباسامو با یه دست لباس پوشیده عوض کردم، جلوی آینه وایسادم و شروع کردم به آنالیز کردن خودم.

چشم های گربه ای و سیاه رنگ، لبای گوشتی، ابرو های پر پشت بینی باریک.

لبخندی به خودم زدم.با صدای در به خودم اومدم، رفتم بیرون که با دیدن چهره خسته و گرفته ارش یکم نگران شدم.

با خستگی و کوفتگی رفت و ولو شد روی مبل های قدیمی خونه. 

همه وسایلش رو بی نظم به اطراف پرت کرد که با اخم گفتم:

_هیچ میفهمی داری چیکار می‌کنی؟

انگار تازه متوجه من شد که پوفی کرد و سرشو داخل کوسن برد.

من:با تو هستم! من از صبح تا حالا اینجا جون ندادم که تو بیای اینطور بی‌نظمش کنی. 

عصبی، با همون صدای بمش گفت:

- من امروز روز واقعا سختی داشتم و اصلا حوصله جواب دادن به سوالای مسخره شما رو ندارم.

اخم کردم، پسره عصا قورت داده.

@Sety2007

@Suzan

ویرایش شده توسط Samaneh590
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت دهم»

عصبی سمت آشپزخونه رفتم و زیر غذامو خاموش کردم.

یه سفره ساده چیدم و روی سفره نشستم. مونده بودم صداش کنم یا نه، که دیدم سرو کله خودش پیدا شد.

چشمای سورمه ای رنگش برق خاصی زد و گفت:

_تنها-تنها بد نگذره؟

بعد پررو روی سفره نشست که با حرص و لبخند مصنوعی گفتم:

_خوبه، خوش می‌گذره. 

بی توجه بهم قاشقی گذاشت دهنش و با اشتها شروع کرد به خوردن.

شونه‌ای بالا انداختم و شروع به خوردن ماکارونی جلوم کردم.

بعد از مدت کوتاهی احساس سیری کردم و کشیدم کنار. 

با دیدن آرش که دولپی غذاشو می‌خورد، پقی زدم زیر خنده که با اخم نگاهم کرد و گفت:

- چیز خنده داری هست بگو، خجالت نکش. 

دوباره بهش خیره شدم. چشمای خسته و سورمه ای رنگش مثل همیشه برق خاصی داشت و موهای آشفتش که روی پیشونیش ریخته بود جذابیت عجیبی بهش می‌داد. ته ریش و ابرو های کلفت و مردونه، لبای گوشتی و بینی که کاملا مناسب صورتش بود.

چهارشونه و هیکلی بود کلا یه پا بادیگارد بود برای خودش! 

کلا از همه نظر جذاب و خواستنی بود، اما برای من نه!

@Sety2007

@Suzan

ویرایش شده توسط Samaneh590
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت یازدهم»

غذاشو قورت داد و گفت:

- نگاه داره؟

به خودم اومدم و سریع نگاهم رو به سفره دوختم و گفتم:

- بیخیال، خوردی جمع میکنی 

هرچی که ریختی، هم لباسات هم سفره.

نگاهی به لباسای توی تنش کردم و گفتم:

- لباسا تو هم عوض میکنی.

پوفی کرد و با چشمای گرد شده گفت:

به من دستور نده! 

ابرو بالا انداختم و گفتم:همینه که هست.

بعد بلند شدم و رفتم بیرون از آشپزخونه.

نشستم روی مبل و تلوزیون رو روشن کردم و تو افکار خودم غرق شدم.

چقدر دلم براشون تنگ شده بود.

بابا! چرا تنهام گذاشتی؟ ای کاش اون روز منم باهات میومدم. 

باصدای در به خودم اومدم، از جام بلند شدم و رفتم تو حیاط و درو باز کردم که با دیدن دختر موبلند و زیبایی تعجب کردم!

دختر:شما؟

ابرو بالا انداختم و تا خواستم جوابشو بدم صدای آرش از پشت سرم بلند شد.

آرش:به-به ببین کی اینجاست!

دختره با خوشحالی گفت:

- سلام علیک چه خبرا؟ یه موقع یه خبری از ما نگیری!

آرش خندید و گفت:

- آرشیدا خودت‌ هم میدونی که چقدر سرم شلوغه! درک کن لطفا. 

دختره که حالا فهمیده بودم اسمش آرشیداست با ناز گفت:

-دعوتم نمیکنی داخل؟ 

آرش از جلوی در کنار رفت و با یه بفرمایید دستاشو از هم باز کرد و به خونه اشاره کرد. 

دختره همین که اومد داخل گفت:

آرشیدا هستم گلی، فکر کنم شما هم سمانه باشی درسته؟ 

سرمو تکون دادم که آرش دستی به موهاش کشید و گفت:

چیزه... ام....ایشون همکار منه. 

آرشیدا یه نگاه به آرش کرد و سرشو به حالت تاسف باری تکون داد و تا خواست چیزی بگه آرش پرید تو حرفش و گفت:

باراد چطوره وضعیتش؟ حالش بهتر شده؟ 

آرشیدا آهی از ته دل کشید و گفت:

- هنوز هوشیار نشده، ولی دکترا میگن که این ماه دیگه بهوش میاد. 

به آرشیدا خیره شدم. دختر زیبایی بود! صورت گرد و چشمای مشکی داشت. ابرو های باریک، لباش متوسط و بینی خوش فرم و گوشتی، موهای بُلُندی داشت که چهرشو باز تر می‌کرد!

@Sety2007

@Suzan

ویرایش شده توسط Samaneh590
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت دوازدهم»

آرش: بهتره داخل بریم.

داخل خونه شدیم که آرشیدا گفت :

_یادش بخیر خیلی وقته اینجا نیومدم! 

آرش عصبی بهش خیره شد که آرشیدا ساکت شد و رفت رو مبل نشست. این کارشون باعث تعجب من شد. 

نمیدونستم کنارشون بشینم یا نه که آرش گفت: چرا وایسادی بیا بشین دیگه. 

آروم رفتم رو مبل تک نفره روبه روی آرشیدا نشستم. 

خونه توی سکوت خیلی بدی فرو رفته بود که آرشیدا گفت :

_آرش اومده بودم راجب... کمی مکث کرد و لباشو با زبونش تر کرد و ادامه داد:اومدم راجب وارش باهات صبحت کنم.

به آرش نگاه کردم که اخماش تو هم بود و عصبی پاشو تکون میداد.

آرشیدا: ببین آرش! اونم برادرمونه مگه میشه همینجوری قیدشو بزنیم؟

آرش با اخم گفت:

_از من چی میخوای آرشیدا؟ هان؟ که به یه خیانت کار فرصت دوباره بدم؟

آرشیدا:ببین آرش من نمیدونم اون شب چه اتفاقی افتاد ولی همین قدر میدونم که اون بی گناهه.

آرش:برو آرشیدا بیشتر از این منو عصبی نکن! 

آرشیدا با اخم گفت:

-یه روز از این رفتارت پشیمون میشی. 

بعد با عصبانیت از خونه خارج شد. با تعجب و کنجکاوی شدید، برگشتم سمت آرش که دیدم نه خیر اقارو با یه بشکه عسل نمیشه خورد!

دستاشو مشت کرده بود و نفس های عصبی می‌کشید. انگار یه چیزی خیلی بهش فشار میاره. ولی چی؟ نگاهش بهم دوخت،با دیدن چشمای تیره و عصبی‌ش با ترس بلند شدم و فرارو بر قرار ترجیح دادم.

وارد اتاق شدم که چشمم به کوله پشتی ولو شده کف اتاق افتاد. 

وای چقدر خنگم من اون موقع که لباسمو عوض کردم یادم رفت، کوله رو از وسط اتاق بردارم.

تصمیم گرفتم لباسا و درست و مرتب داخل کمد دیواری بچینم.

در این هین به اتفاقاتی که تو این مدت افتاده فکر کردم.

بهتره بریم به اون روز نحس میدونم دیره ولی خوب خیلی سعی کردم بهش فکر نکنم تا کمی حالم بهتر بشه.

****

« فلش‌بک »

با صدای صدرا از خواب بیدار شدم. گیج به اطراف خیره شدم و موهای ژولیده شدمو کنار زدم که یهو یکی یه بالش به سمتم پرتاب کرد که صاف خورد تو صورت نازنینم.

شوکه شده به نقطه مقابلم خیره شدم وتا به خودم اومدم، دیدم صدرا کف اتاق داره میخنده و جون میده.

با جیغ جیغ افتادم دنبالش که گفت:

_عمرا دستت بهم برسه خاله ریزه

بعد زبونشو درآورد و داخل حیاط شد که با جیغ بلندی گفتم:

_نشونت میدم خاله ریزه کیه!

با خنده دنبال هم افتاده بودیم درست مثل بچه ها البته آنچنان هم بزرگ نیستیم من 16 سالمه و صدرا 19 سالشه. اینقدر دنبال هم دوییدیم که هردو نفس نفس زنان کف حیاط نشستیم تا کمی از هیجان دوییدن کم بشه.

به صدرا خیره شدم که با لبخند گفت:

-آبجی کوچیکه تمام شدم ها نمیخوای دست برداری؟

خندیدم و گفتم: گمشو بابا از خود متشکر.

خندش گرفت که صدای تلفن خونه بلد شد و بعدش صدای مامان بود که گوش رو نوازش میداد.

مامان:صدرا؟ سمانه؟ عزیزم یکیتون جواب بدید کار دارم من.

به سمت خونه حرکت کردیم و صدرا به سمت تلفن خونه رفت.

منم رفتم آشپزخونه تا سری به مامان بزنم که الحمدورلله اینقدر خوب بود حالش که سالاد رو داد دست من! 

مامان: دختر خوشگل مامان کارت تمام نشد؟ 

پوفی کردم و نگاهم بهش دوختم.

خواستم حرفی بزنم که صدرا با رنگ پریده داخل شد.

با تعجب بهش خیره شدیم که چشماش پر از اشک شد و گفت: بابا...

انگار بغض سنگینی رو داشت تحمل می‌کرد دهنش بازو بسته میشد ولی حرفی نمیزد که مامان روی صورتش کوبید و گفت: خدا مرگم بده چی شده؟

قلبم محکم خودشو به سینم می‌کوبید. انگار میخواست سینمو پاره کنه و ازش بیرون بیاد. با استرس خودمو به صندلی چسبوندم. 

صدرا دوباره لباشو باز کرد و با لکنت گفت:

-میگن...ما...شین بابا.... منفجر ش...ده! 

نفسم بند اومد دنیا دور سرم چرخید چشمام سیاهی رفت هیچی نمی‌شنیدم فقط لحظه اخر مامان رو دیدم که افتاد زمین و صدرا با عجله به سمتش رفت.

تمام صحنه هایی که بابام داخلشون نقش داشت جلوی چشمم رژه میرفتن خنده‌هاش، شرمندگی‌هاش، دوست داشتن هاش و همه چیزش..

اینقدر شوکه شده بودم که نه گریه میکردم و نه حرفی میزدم و فقط یادمه به سمت بیمارستان رفتیم و جلوی پزشک قانونی منتظر وایسادیم.

@Sety2007

@Suzan

ویرایش شده توسط Samaneh590
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سیزده هم»

چند روز گذشت و حتی نفهمیدم خاک سپاری کی تموم شد! 

من کلا یک ماهی می‌شد حرف نمی‌زدم و حتی یک کلمه هم نگفته بودم.

روزها گذشت، تا اینکه یه روز صدرا با قیافه گرفته و غمگین اومد خونه و بی مقدمه سمت مامان رفت و گفت:

مامان باید حرف بزنیم. 

کنجکاو مکالمه صدرا با مامان شدم. آروم پشت ستون آشپز خونه قایم شدم و گوشامو تیز کردم. 

مامان:چی شده صدرا؟

صدرا: مامان باید قول بدی چیزی به سمانه نمیگی. 

مامان: دیگه چی شده صدرا؟ چیه که سمانه نباید بدونه، هوم؟ 

صدرا: مامان اون نمیتونه تحمل کنه نباید... 

همون لحظه کمی بلند شدم تا دیدم بهشون بهتر بشه، ولی دستم به گلدون شیشه‌ای برخورد کرد و افتاد زمین و توجه صدرا بهم جلب شد. 

با صورت رنگ پریده سرشو زیر انداخت بعد از مدت ها صدام دراومد و گفتم:

_چیو نباید بدونم؟ 

صدام دو رگه شده بود و هیچ خبری از اون صدای ظریف و دخترونه نبود! و این باعث تعجب سه نفرمون شد. 

با بغض بهم خیره شد. دوباره لباشو بازو بسته می‌کرد، ولی حرفی نمیزد. وقتی که از چیزی خیلی ناراحت می‌شد این بلا سرش می‌یومد.

صدرا بلعخره به خودش اومد و گفت:

_راستش... من تو این مدت از یکی از دوستام پول زیادی قرض گرفتم و....

مکثی کرد و ادامه داد: و توانایی پرداختش ندارم، اون از من خواست

که...

لبشو بین دندوناش گرفت و دستشو داخل جیب شلوارش برد و کلافه گفت:

_برای اینکه نرم زندان سمانه، تو باید باهاش ازدواج کنی.

انگار سطل آب یخ روم ریختن! لرزش بدی گرفتم و شوکه شده روی زمین نسشتم و دیگه متوجه هیچی نبودم و فقط چهره بابام جلوم بود!

بیش از اندازه به پدرم وابسته بودم و این رفتن ناگهانیش شوک خیلی بزرگی برام بود.

اگه بود نمی‌زاشت این کارو باهام بکنن! 

****

_هی دختر؟ هواست کجاست؟ چرا گریه میکنی؟ 

با ترس برگشتم و دستمو روی سینم گزاشتم و هین بلندی کشیدم.

با عصبانیت گفتم:

_یه تقی یه توقی! همین جوری عین چی سرتو میندازی داخل که چی؟

پوزخندی زد و سرشو به معنی تاسف تکون داد و گفت:

_آب دهنم خشک شد از بس صدات زدم بعد میگی تق و توق؟ حالا چرا داری گریه میکنی؟ 

آخرین لباس رو تا کردم و داخل کمد گذاشتم و آروم لب زدم:

_ هیچی!

خیره نگاهم کرد، که سرمو زیر انداختم و اشکامو پاک کردم. دیدم چند بار دستاشو باز کرد، تا بیاد سمتم ولی منصرف می‌شد، و عقب می‌کشید. این‌بار به سمتم اومد که بغلم کنه ولی با تندی گفتم:

_انگشت‌هات هم به من نخوره جناب سعادت! 

اونم که حسابی ضایع شده بود، اخم کردو گفت:

_بیا و خوبی کن! 

یهو یاد مکالمه آرشیدا و آرش افتادم. حس کنجکاویم خیلی قلقلکم میداد!

من:ام چیزه...

نیگام کرد و سرشو به معنی چته تکون داد. دلمو به دریا زدم و گفتم: 

_تو و آرشیدا خواهر برادرید؟

اخمی کرد و گفت:اون مثل خواهرمه توهم به جای این چیزا سرت تو لاک خودت باشه.

وا این چشه؟ عین هاپو پاچه میگیره. پسره خود درگیر!

رفتم تو حیاط و صورتمو با آب شستم.

سمت خونه برگشتم، یه لحظه احساس کردم سایه یه آدم از گوشه خونه که به حیاط پشتی میرفت ردشد.

لابت خیالاتی شدم! شونه بالا انداختم و وارد خونه شدم.

به سمت آشپز خونه رفتم تا شاید چیزی برای خوردن پیدا کنم.

در یخچال رو باز کردم و با دیدن چند تا تخم مرغ و گوجه، ساده ترین غذا اومد تو ذهنم! چی بهتر از عملت؟

خنده ای کردم، و به سمت سینگ رفتم. بالای سینگ یه پنجره بزرگ بود که به سمت حیاط پشتی باز می‌شد، و هیچ حفاظ و میله ای نداشت، و قشنگ یه آدم حداقل به اندازه من از توش رد میشد.

دوباره خندم گرفت. آخه کی میاد از تو پنجره بره اینور و اونور؟

شروع کردم به شستن ظرفای مورد نیازم که احساس کردم یه سایه سیاه از کنار پنجره رد شد.

ترسیدم و دستامو شستم، و دقیق تر به پنجره زل زدم. دلو زدم به دریا و پرده های گل گلی قدیمی رو کنار زدم، و به اطراف نگاه کردم، ولی دیدم کفاف نمیده پنجره رو باز کردم. قلبم از هیجان خودشو به درو دیوار می‌کوبید و باعث مشد که نفس هام تند و پشت سر هم باشه، وقتی دیدم هیچی نیست خیالم راحت شد.

همین که خواستم پنجره رو ببندم، یهو دست قدرتمندی، مچ دستمو گرفت. 

با ترس جیغ بنفشی کشیدم و ناخودآگاه اسم آرش رو با جیغ، صدا زدم.

@Sety2007

@Suzan

ویرایش شده توسط Samaneh590
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت چهاردهم»

اون دست، من رو عین پر کاه بالا کشید که جیغ بلندی زدم و با دست آزادم ماهیتابه رو برداشتم و ناخود آگاه به سمت سرش که با یه دستمال سیاه رنگ پوشیده شده بود بردم که یهو افتاد پایین و منم پق افتادم وسط سینگ و کل هیکلم زیر آب شد. 

با ترس و وحشت از پنجره رفتم اونور دیدم آرش پارچه رو از روی صورت اون مرد برداشته و خونسرد داره برسیش میکنه.

چطور میتونه اینقدر خونسرد باشه؟ پاهام می‌لرزید برای همین روی زمین نشستم و به مرد خیره شدم.

با دیدن دنیل نفسم گرفت. خودش بود! ولی اون، اون اینجا چیکار می‌کرد؟ 

با دیدن تفنگی که دست آرش بود ترسیده بهش نگاه کردم که به تفنگش اشاره کرد و گفت:

-فقط دارت بی‌هوشیه! 

پر استرس چشم‌هام رو بستم و با کشیدن چند تا نفس عمیق کمی آروم شدم و به آرش که خونسرد اسلحه توی دستشو تکون میداد خیره شدم. نکنه به منم شکلیک کنه؟ 

آرش:میشناسیش؟ 

از این سوال ناگهانی‌ جا خوردم و به خودم اومدم، هول کردم و گفتم:

- نه!

آرش اهانی گفت و یه چیز خیلی کوچیک بایه چیز موچین مانند کرد تو گوش دنیل. 

با ترس گفتم:

-داری چیکار میکنی؟ 

خیره نگاهم کرد و گفت:

-میزاری کارمو بکنم یا نه؟ 

با خیال اینکه اون چیز کوچیک یه نوع بمبه گفتم:

-میخوای منفجرش کنی؟ مگه تو دل نداری؟ با توام! 

عصبی دستی توی موهای خوش حالت‌ش کشید و گفت:

-فکر کنم شنیده باشی من یه خلافکار بزرگم؟ پس دیگه دهنتو جفت کن تا کارمو بکنم! 

باورم نمی‌شد. چی شنیدم؟ آرش یه... یه خلافکاره؟ 

سک-سکه‌ام گرفت و با ترس گفتم:

-خلافکار؟ 

خیره نگاهم کرد احساس کردم داره تو دلش بهم میخنده چون گوشه لبش کمی کش اومده بود و چشماش برق عجیبی میزد. قلبم تو دهنم بود و چشمام اندازه توپ شده بود. اصلا دیگه توان هیچ کاری رو نداشم برای همین دستامو روی زمین گذاشتم و چشمامو بستم. 

یهو بی مقدمه بلند شد و گفت: 

-پاشو ما اینجا نمی‌مونیم! 

با ترس گفتم :

-من با تو هیچ جایی نمیام. 

عصبی خندید و گفت:

-ببین من رو... گفتم ببین من رو، من اصلا وقت ندارم که بخوام ناز بخرم و اینجور چیزا... همین الان راه میفتی و وسایلت رو جمع میکنی. 

با لجبازی گفتم:

-من با یه قاتل روانی هیج جایی نمیام. 

گوشه چشماشو گرفت و گفت:

-باشه هر جور راحتی پس با دنیل خوش بگذره. 

از دنیل میترسیدم، همیشه ازش فراری بودم. 

ترسیده به تنش که وسط حیاط افتاده بود نگاه کردم. 

آرش: اون میتونه تورو به راحتی سربه نیست کنه، بزار اینجوری بگم...

و بعد بلند شد و دستش رو داخل جیب شلوارش فرو کرد و ادامه داد:با اونا یه جای امن و با من در امان کدومش؟ 

نگاهم بین اون دوتا خشک شده بود هنوز نتونسته بودم کنترل آنچنانی روی بدنم داشته باشم که بتونم حرکت کنم. 

انگار متوجه شده بود که چه بلایی سرم اومده اومد طرفم و زیر بغلم رو گرفت و بلندم کرد. 

بعد با سرش به جلو اشاره کرد که با پاهای لرزون به سمت خونه رفتیم. 

خودش به سمت کند رفت و  سریع وسایلم رو داخل کوله پشتیم چید و از اتاق خارج شد. 

آرش یه نگاه بهم انداخت و راه افتاد منم عین جوجه پشتش حرکت میکردم.

به ماشین رسیدیم که بی توجه از کنارش گذشت با تعجب گفتم:ماشین چی میشه؟ 

برگشت سمتم و گفت:

-پیاده میریم تا یه جایی و بعد ماشین میرسه. 

با تعجب گفتم:هان؟! 

با گفتن هیچی به راهش ادامه داد. هدود دوساعت داشتیم تو خیابونا راه میرفتیم که آرش همینجوری عین چی سرشو برد داخل یه ون. 

خیلی ترسیده بودم اصلا نمیدونستم چیکار کنم. آب دهنم رو قورت دادم و تصمیم گرفتم فرار کنم و برگردم خونمون پیش مامانم. 

آروم به سمت عقب برگشتم ولی تا خواستم بدوام یهو یه نفر کولمو از پشت گرفت و انداختم تو ون، که جیغ آرومی کشیدم. 

 

@Sety2007

ویرایش شده توسط Samaneh590
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت پانزده» 

تا به خودم اومدم دیدم در ون بسته شد و حرکت کرد. 

از ترس دستام میلرزید. به آرش که خونسرد بهم خیره شده بود نگاه کردم 

لبای خشکمو از هم باز کردم و گفتم:

-میخوای چیکار کنی؟ 

نیشش رو باز کرد و گفت: 

-من کاری با تو ندارم! 

اره ارواح جدت. اخم کردم و روی صندلی نشستم. سعی کردم لرزش دستامو کنترل کنم. این حقیقت که اون یه خلافکاره داشت دیوونم می‌کرد. 

یه نگاه بهش انداختم. کت و شلوار آبی کاربنی تنش بود و کفش های ورنی مشکی. 

نگاهم رو غافلگیر کرد و گفت:

-بهت این اطمینان رو میدم که پیش من در امانی ولی پیش اونا یه جای امن!

هیچی از حرفاش متوجه نمی‌شدم. که یهو یه صدای کلفت کنار گوشم بلند شد که جیغ زدم و کنار آرش پریدم. 

به مرد خیره شدم که گفت:

-ببخشید خانم نمیخواستم بترسونمتون. 

سبیل‌های کلفتش رو با دستش صاف کرد و گفت:

-آقا کجا بریم؟ 

آرش خونسرد گفت:

-یک بار دیگه اینجوری در پنجره رو باز کنی یه گلوله حرومت میکنم. 

ترس رو تو چشمای مرده دیدم خودمم ترسیدم و فاصلم رو با آرش بیشتر کردم. 

آرش: به سمت باغ برو. 

مرد پنجره کوچیک رو بست و دیگه اثری ازش نبود. 

تو همین هین تلفن آرش زنگ خورد 

-بله؟ 

+......

- مطمئن نیستم ولی فکر میکنم این اولین قدم اون بود 

+...... 

-درسته... پوزخندی زد و ادامه داد: از فرهاد حکمت فر همچین کار بچه گونه ای بعید بود! 

چشمام از تعجب از کاسه درومد.

زبونم بند اومده بود. احساس می‌کردم الانه که ابشار از چشمام سرازیر بشه. 

حس دلتنگی شدیدی سراغم اومده بود. 

چشم‌هام رو بستم و سعی کردم به خودم مسلت بشم. 

دیگه نه صدای صحبت آرش رو می‌شنیدم و نه چیز دیگه ای. 

@Sety2007

ویرایش شده توسط Samaneh590
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...