رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان فریاد ژولیت (تناسخ) | نویسنده :هستی راد کاربر انجمن نودوهشتیا


پست های پیشنهاد شده

 

نام رمان: فریاد ژولیت «تناسخ»

نویسنده: هستی راد 

ساعات پارت‌گذاری: پنجشنبه ها.

ژانر رمان: اجتماعی، عاشقانه، هیجانی، ماوارایی.

تناسخ به معنی: خارج شدن روح از بدن کالبدی و داخل شدن آن به کالبد دیگر «به ایده‌ی بعضی از انسان ها روح آدم نیکوکار پس از مردن در بدن انسان عاقل و هوشیار داخل می‌شود و روح آدم بدکار در جسم حیوانی داخل می‌شود که بار بکشد و رنج ببرد»

خلاصه‌ی رمان: به دست هایم چشم دوختم؛ دست هایی که روح من در آن دمیده نشده بود. غیر طبیعی اما غیر ممکن نبود. چطور می‌توانستم خود را به سادگی ببازم؟ راهی نداشتم جز آن که کالبدم را پس بگیرم.

 

 

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست اول

- سلام کمند برومند هستم، دارای لیسانس حقوق؛ لطفا من رو استخدام کنید.
- یعنی چی؟ این چه وضع معرفی کردنه؟ مگه رفتی مهدکودک ثبت نام کنی؟
- آره راست میگی، خیلی ابتدایی و ساده بود.
- خوبه که فهمیدی؛ دوباره تمرین کن.
دندان هایم را با بی‌حوصلگی بر هم فشردم. نگاهی بی‌حوصله‌تر  به مدارک روی میز انداختم. انگار خوب نبودن فن بیانم تقصیر خواهر بزرگترم «کیانا» بود.

بالاخره بعد از مدت ها انتظار، چنین روزی فرا رسید.

دیروز  از موسسه کاریابی با من تماس گرفتند؛ گویا یک شغل مرتبط با رشته‌ی تحصیلیم پیدا شده بود. تاکید کرده بودند برای اطلاعات بیشتر خدمتشان برسم. دل- دل می‌کردم که مدرک لیسانس، پاسخ‌گوی نیازشان باشد.
به خواهرم که روی تختم دراز کشیده بود چشم دوختم؛ موهای مشکی رنگش را دورش ریخته بود.

زیر لب زمزمه کردم:

- کمند برومند...
لبه‌ی تخت نشستم، پاهایم را روی هم انداختم، به چشم های مشکی رنگش چشم دوختم و گفتم:

- خب ببین الان چطوره؛ اینجانب، کمند برومند...
- مگه می‌خوای نامه‌ی اداری بنویسی؟ می‌خوای بری درست حسابی باهاشون صحبت کنی دیگه! حالا انگار چی هست؟!
- این همه تلاش کردم لیسانسم رو بگیرم، آخرش چی شد؟ یه آدم علاف و بی‌کار شدم؛ حتی....

بغضی که در گلویم بود را قورت دادم و ادامه دادم:

-حتی سرمایه ندارم یه دفتر وکالت بزنم! باید منت این و اون رو بکشم؛ البته بزنم هم چه فایده؟! آدم های از من بهتر هم هستن! کی پیش من میاد؟
-  خودت رو ناراحت نکن، امیدت رو از دست نده، برو! ایشالا درست میشه. حالا این کار نشد یه کار دیگه؛ قرار  نیست که حتما به رشته‌ات ربط داشته باشه؛ مثلا دو ماه پیش دستیار اون خانم دکتره بودی مگه بد بود؟ 
اخمی کردم و با لحن حق به جانب گفتم:

- این همه درس نخوندم، بشم منشی دکتر؛ با سیکل هم می‌تونستم این کار رو انجام بدم.

بهم برخورد! وقتی مدرک تحصیلی‌ام برای خواهر بزرگترم ارزشی نداشته باشد، از دیگران باید چه انتظاری می‌توان داشت؟!
زنگ در  به صدا درآمد. سریع از جایم بلند شدم و گفتم:

- شیما اومد؛ کاری نداری؟
- نه، برو؛ موفق باشی. ایشالا استخدام میشی؛ بد به دلت راه نده.
از لحن صحبت کردنم پشیمان شدم. خواهرم خیلی متواضع بود. مدارکم را در کیف گذاشتم و شکم خواهرم را به آهستگی بوسیدم و زیر لب گفتم:

- خداحافظ.

 خواهرم  باردار بود. حدودا دو سالی می‌شد که ازدواج کرده بود و من هم هنوز مجرد بودم. شاید تنها دلیلش زیبا نبودن من بود! زیبایی خواهرم نسبت به من واضح بود. همیشه حس می‌کردم در مقابلش خیلی معمولی هستم. خواهرم پوستی سفید، موهایی مشکی و بینی قلمی داشت و به شدت زیبا و دلربا بود اما من موهای روشنم با پوست تیره رنگم تضاد جالبی را به وجود نیاورده بود! گویی آن موهای طلایی با چهره‌ی آریایی‌ام هیچ صنمی نداشت؛ همین تضاد رنگی ساده باعث شده بود چهره‌ام جذابیت خاصی نداشته باشد! نمی‌دانم، شاید بینی پهنم هم بی‌تاثیر نبود!

مقنعه‌ی مشکی رنگم را کمی جلوتر کشیدم. موهایم را تا جایی که توانستم پوشاندم و صورتم را با کرم پودر کاملا سفید کردم یا به قول مادر، صورتم را گچ‌کاری کردم!

فکرم را آزاد کردم و سعی کردم روی کاری که مدت ها در انتظارش بودم تمرکز کنم.
از خانه خارج شدم. شیما با رنوی سبز رنگش جلوی در منتظر بود. سریع سوار ماشین شدم. گونه‌اش را محکم بوسیدم و گفتم:

- مرسی که ماشین رو با خودت آوردی.

@N.a25

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
  • پسندیدم 6
  • باحال بود 1
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست دوم

از حرکت من شوکه شد! لب پایینم را گاز گرفتم و گفتم:

- وای ببخشید، سلام.
شیما هم که انگار تازه به خودش آمده بود، نگاهی به من کرد و با صدایی که از عمق چاه بیرون می‌آمد گفت:

- خواهش می‌کنم عزیزم، قابلی نداشت؛ چه می‌دونم گفتم شاید این کارت دوندگی زیاد بخواد! آخه خودت می‌دونی دیگه واسه استخدام مخصوصا تو این‌جور شغل ها باید معاینه بشی و وقتی صلاحیت عقل و روا.....
نگذاشتم صحبتش را ادامه دهد بلافاصله گفتم:

- شیما همش اینجا آمادست.

یک دسته ورق از کیفم در آوردم و روی داشبورد گذاشتم.
شیما با تعجب گفت:

- جدی میگی؟
- آره معلومه.
- فکر می‌کردم هنوز هم مثل قبل بی‌خیالی!
- شوخی بر نمی‌داره این مسئله؛ این یکی برام مهمه، اگه از دستش بدم شانسی ندارم؛ تا آخر عمرم یا باید منشی دکتر باشم یا در انتظار شوهر!

شیما بلند خندید و استارت زد. چند خیابان جلوتر، جلوی در دادگستری ایستاد. صدای کشیده شدن لاستیک روی آسفالت آمد و بوی خاصی در ماشین پیچید. مقنعه‌ام را کمی جلوتر کشیدم. شیما با تمسخر نگاهم کرد و گفت:

- بسه دیگه، بسه خانم محجبه.

- تو هم اگه می‌خوای با من بیای بهتره شالت رو در بیاری و به جاش مقنعه بپوشی.

-  الان مقنعه از کجا بیارم؟
از کیفم مقنعه‌ی مشکی رنگی را که از شب قبل در کیفم گذاشته بودم در آوردم، روی زانوهایش گذاشتم. می‌دانستم باعث تعجبش می‌شود، ولی یک تذکر دادن به شیما ممکن بود روی استخدام من تاثیر بگذارد. شیما دوست صمیمی من بود؛ از بچگی باهم دوست بودیم. دختر  سر به زیر و محجوبی بود از نظر شخصیتی بسیار به یکدیگر شبیه بودیم. شیما چهره‌ای معمولی و بانمک داشت، موهای کم پشت شرابی، چشم های قهوه‌ای و جثه‌ای ریز به صورتی که قدش تا شانه‌ی من بود .

 نفس عمیقی کشیدم و از ماشین پیاده شدم. شیما هم رفت زیر صندلی تا  مقنعه‌اش را عوض کند. از ماشین پیاده شدیم و وارد موسسه شدیم. محوطه‌ی دل بازی بود؛ دو طرف محوطه گل‌کاری شده بود ولی گرمای طاقت فرسای تیر ماه و گرمایی که آسفالت کف محوطه به خودش جذب کرده بود باعث شد تا مسیر در ورودی را تا سالن اداره  به سختی طی کنیم. به در ورودی رسیدیم؛ شیما تنه‌ای به من زد و وارد سالن شد. آستین لباسش را  محکم گرفتم و بیرون کشیدمش؛ رو به رویش قدم علم کردم و گفتم:

-  تو کجا؟
- یعنی چی تو کجا؟
- یعنی کجا داری میری؟ بزار اول من برم.
- خیلی خب، باشه!
با یکدیگر وارد سالن شدیم. در همان مدت کوتاه لباس هایم از شدت گرما بر بدنم چسبید. خنکی اسپیلت آرامش خاصی بهم داد و باعث شد چند لحظه همان‌جا بایستم.

شیما با خنده در گوشم گفت:

- خوش می‌گذره؟

به خودم آمدم. اخم کوچکی به شیما کردم و به سمت دفتری که بهم معرفی کرده بودند راه افتادم. شیما هم پشت سرم آمد.
وارد دفتر شدیم. مرد جا افتاده‌ای با چشم سبز و عمامه‌ی سفید رنگ پشت میز نشسته بود. محو چهره‌ی آشنایش شدم؛ یادم نمی آمد او را کجا دیدم. ناگهان به خودم آمدم!
- خانوم با شما بودم!
شیما با آرنج ضربه‌ی آرامی به بازویم زد که از چشمش دور نماند:
- ببخشید متوجه نشدم.
- بفرمایید، امرتون؟
به شیما نگاهی کردم و گفتم:

- برای استخدام.

زبانم بند آمده بود. آه لعنتی باز هم گند زدم!
- خب؟
- اون مدارکی رو گفته بودن آماده کردم؛ فقط بقیش دیگه با شما باشه. انشالله استخدامم کنید. به این کار احتیاج دارم، واقعا.....

در حالی که چند فرم را از کشوی میزش در می‌آورد، گفت:

- کی به کار احتیاج نداره؟

@N.a25
 

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

d78d_l25t_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇

https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇

https://forum.98ia2.ir/forum/77-آموزش-نویسندگی

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@Tara.S

ناظر: @Q.S.GALA

ویراستار: @نرگس نظریت

به نکات زیر توجه کنید:👇

1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.

2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.

3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.

4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.

5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.

*درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.*

اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.

🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹

"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست سوم

نفس عمیقی از سر آسودگی کشیدم و مدارک را از کیفم و روی میزش گذاشتم. نگاهی به من و شیما انداخت و گفت:

- بفرمایید بشینید.
شیما ریز می‌خندید؛ آروم گفتم:

- هیس!

از عصبانیت قرمز شدم! گویا یادش رفته بود من برای چه کار مهمی آمده‌ام؟! اما عادتش بود گاهی بی‌دلیل می‌خندید! خوش بود!
پاهایم را روی هم انداختم.

 نگاهی به ما انداخت و گفت:

- شورای حل اختلاف نیرو احتیاج داره. راستی گفتید لیسانس دارید و سابقه هم که گفتید چیزی به اون صورت ندارید.
آهی کشیدم و گفتم:

- بله، بله.
 کاغذی از کشوی میزش در آورد؛ چیزی یادداشت کرد و  ادامه داد:

- مدارکتون دست ما می‌مونه، شما فقط این ورقه رو ببرین. 3 ماه اول آزمایشی  میرید او‌نجا و حقوق ندارید. بهتون یه پرونده میدن؛ اگه تونستید از پسش بر بیاید کارمند موقت مجموعه میشید.

زیر لب تشکری کردم و مدارک را از روی میزش برداشتم.

....
سوار ماشین شدیم. شیما زیر صندلی ماشین رفت تا مقنعه را از سرش در بیاورد.
- داری چی‌کار می‌کنی؟ مگه تو شورای حل اختلاف نمیای؟
- هوا خیلی گرمه! تو ماشین منتظرت می‌مونم؛ تو برو سریع بیا.
ترمز دستی را پایین کشید. دستم را روی دستش گذاشتم و گفتم:

- میشه من رانندگی کنم؟
- چرا؟

لب هایم مثل بچه ها آویزان کردم و گفتم:

- دلم برای ماشین سواری تنگ شده. می‌دونی آخرین بار که پشت فرمون نشستم کی بود؟ به خدا می‌ترسم رانندگی یادم بره!

با خنده گفت:

- اگه یادت رفته باشه چی؟ می‌خوای به کشتنمون بدی؟

 ناگهان یاد خنده‌اش در موسسه‌ی کاریابی افتادم و گفتم:

- راستی تا یادم نرفته، چرا جلوی اون آقاهه خندیدی؟ داشتی آبروم رو می‌بردی؛ خوب شد نفهمید، شاید هم فهمید و به روی خودش نیاورد!

و ادامه دادم:

- اگه می‌گفتن این ها چقدر بچن و به من کار نمی‌دادن چی؟

- باشه، باشه؛ ببخشید حواسم پرت شد. بیا بشین پشت فرمون لطفا من رو نخور.
خندیدم و گفتم:

- از دست تو!
جایمان را عوض کردیم. بالافاصله استارت زدم و پایم را روی پدال گاز گذاشتم:
-  چی‌کار می‌کنی؟
- ببخشید یه لحظه جو گیر شدم! قول میدم خوب رانندگی کنم.

شیما همیشه با آرام‌ترین سرعت ممکن حرکت می‌کرد و من هم برای رسیدن به شورای حل اختلاف دل تو دلم نبود!
 پس از طی چند کوچه و پس کوچه و پرسیدن آدرس از چند نفر، خانه‌ی درب و داغونی که سردرش تابلویی به نام شورای حل اختلاف داشت نظرم را جلب کرد. نمی‌دانستم خوشحال باشم یا ناراحت! خوشحال بابت کار جدید باشم و یک شیفتی که با منت به من واگذار شده بود یا ناراحت بابت محیط نه چندان جالب کارم!

شیما زیر لب گفت:

- به محل کار جدید خوش اومدی!

نگاه پر استرسی بهش انداختم سوییچ ماشین را  از جا در آوردم. روی پاهایش انداختم و گفتم:

- تو سایه پارک کن، منتظر باش تا من بیام.

- مطمئنی لازم نیست بیام؟

- اوهوم، خیالت تخت. میگم اگه می‌دونی سخته برات می‌تونی بری عزیزم، مشکلی نیست.

اخم کوچکی کرد و گفت:

- داشتیم؟

لبخندی زدم و گفتم:

- مرسی که هستی دوست گلم!

لپش را بوسیدم و پیاده شدم.

از در آهنی و  رنگ و رو رفته‌ی شورا عبور کردم.

توری پاره و پوره‌ای که روی در نصب شده بود به من دهن کجی می‌کرد. محیط کار جدیدم حسابی چشمه‌ی ذوقم را خشک کرده بود!

با اکراه دستگیره‌ی در را فشردم و وارد شدم. خانمی با لباس های سر تا پا مشکی در حال طی کشیدن زمین بود. با صدایی ضعیفی گفتم:

- سلام.

متوجه حضور من نشد؛ دوباره بلندتر گفتم:

- سلام.

@N.a25

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست چهارم

در شهر کوچکی مثل اینجا توقع بیشتری برای شورای حل اختلاف نداشتم. اصلا برایشان مهم نبود که مکان چنین جای رسمی و مهمی باید چگونه باشد! سرش را به آهستگی بالا آورد و با صدای خسته‌ای گفت:

- سلام، بفرمایید؟

- من برای استخدام...

نگذاشت صحبتم را تکمیل کنم؛ به یکی از اتاق ها اشاره کرد و گفت:

- بفرمایید اون‌جا.

 وارد اتاق شدم. زن نسبتا چاقی  پشت میز نشسته بود که بسیار شبیه به خانم آبدارچی بود. خودش را  خانم تقوی معرفی کرد. نگاهی سرسری به مدارک و معرفی نامه‌ام انداخت و گفت:

- بسیار خب، شما از فردا می‌تونین سرکار بیاین.
- یعنی از این به بعد سه شنبه ها سرکار بیام؟

- آره، الان دیر اومدی خانم سعادت رفتن؛ فردا بیا اطلاعات دقیق‌تر از خودش بپرس.

قند در دلم آب شد! با ذوق گفتم:

- مرسی! با اجازه.
و به سرعت از اداره خارج شدم.

فکرش را هم نمی‌کردم که کارهایم انقدر سریع انجام شود! خدایا شکرت، بالاخره صبر و تحملم جواب داد. دلم می‌خواست زودتر به خانه بروم و مژده‌ی این خبر خوب را به خانواده‌ام برسانم.

 در ماشین نشستم نفسم را سخت بیرون دادم و گفتم:

- وای خدارو شکر!

شیما با ذوق نگاهم کرد و گفت:

- چی شد؟

- هیچی استخدام شدم؛ گفتن از فردا بیا. وای شیما نمی‌دونی چقدر خوشحالم! بالاخره تمام تلاش هام جواب داد. دیدی بهت گفتم اداره کاریابی می‌تونه کمکم کنه؟ هی می‌گفتی نه.

- خیلی برات خوشحالم کمند!

- فقط چیزه، محیطش یه کم زیاد به دلم ننشست!

-  دختر با محیطش چی‌کار داری؟ برو اون‌جا کارت رو انجام بده بیا. مگه یه شیفت اون‌جا بیشتری؟ من مطمئنم از پس این شغل بر میای و یه کم سابقه کار جمع کنی، شغل های خیلی بهتری گیرت میاد.


لبخندی زدم و سرم را بالا و پایین به نشانه‌ی تایید تکان دادم. ماشین حرکت کرد. نزدیک خانه  بودیم که گفتم:

- راستی جلوی در این قنادیه نگه دار.
- به چه مناسبت می‌خوای شیرینی بگیری؟
- به سلامتی بعد از دو سال شاغل شدنم، اون هم توی رشته‌ای که خیلی بهش علاقه دارم و تخصصمه!
- باشه خانم وکیل؛ بفرمایید، این هم قنادی.
- شیما چی بگیرم؟
- نمی‌دونم، دانمارکی.
-  نه اصلا من دوست ندارم! 
- باز دوست ندارم هات شروع شد! من چه می‌دونم؟! زبان بگیر.
- آها زبان خوبه، دوست دارم! الان می‌گیرم زود میام.
از قنادی یک کیلو شیرینی گرفتم و سوار ماشین شدم. در شیرینی را باز کردم به شیما تعارف کردم. اول ناز کرد و برنداشت ولی بعد از اصرار زیاد من، یکی برداشت و تشکر کرد.

چند دقیقه بعد به خانه رسیدیم. تعارف من را برای بالا آمدن و ورود به خانه رد کرد؛ از ماشین پیاده شدم و جلوی در ورودی خانه ایستادم.

کلید را  از ته کیفم پیدا کردم. در را باز کرده و وارد خانه شدم.

- سلام.

کیانا در حالی که روی مبل دراز کشید بود، بی‌حال گفت:

- سلام. وای کمرم درد می‌کنه از صبحه! حالم بده!

تعجب کردم! انتظار نداشتم اولین صحبتش بعد از سلام کردن گله و شکایت از حال و روزش باشد! آن هم دقیقا در لحظه‌ای که می‌خواستم یک خبر بدهم!

@N.a25

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست پنجم

- سلام خسته نباشی. با این همه تلقین حتما خوب میشی!

- دستت درد نکنه! یعنی دارم دروغ میگم؟

- عه! کی گفت داری دروغ میگی؟!

در همین لحظه مادر از آشپزخانه بیرون آمد.

- سلام مامان.

- سلام، چی شد؟ چی کار کردی؟

- هیچی، تو شورای حل اختلاف استخدام شدم.

- مبارکه!

- البته سه ماه به عنوان کارآموز. فردا که برم یه پرونده بهم میدن اگه از پسش براومدم اون موقعست که تازه کارم شروع می‌کنم.

دستش رو روی شونم گذاشت و گفت:

- خوبه، باز هم از بی‌کاری در میای! از هیچی بهتره.

لب هایم را کج کردم و گفتم:

- آره حق با شماست. خوب یه شیفت در هفته کار خاصی انجام نمیدم که اون هم حقوق بخوام. راستی بفرمایید شیرینی.

شیرینی را اول جلوی مادرم گرفتم و بعد جلوی کیانا؛ سپس به قاب عکس روی دیوار چشم دوختم؛ عکس پدرم بود. نگاه مردانه‌اش، جذبه‌ی خاصش حتی در عکسش هم موج می‌زد. کاش اینجا بود! روبان مشکی کنار عکسش بهم خودنمایی کرد.

پدرمان تازه فوت کرده بود؛ حدودا دو سال پیش. جای خالی‌اش همیشه در خانه خودنمایی می‌کرد. هر چند میانه‌ی خوبی با او نداشتم ولی هر چه بود پدرم بود. جعبه‌ی شیرینی را روی میز وسط هال گذاشتم؛ انگار غیر از ما سه نفر شخص دیگری هم بود.

به سمت اتاقم رفتم. لباس هایم را عوض کردم و طبق معمول دستمال سر آبی رنگی را به موهایم بستم. رنگ موهایم را اصلا دوست نداشتم و از طرف دیگر به انواع رنگ مو حساسیت داشتم! شاید هم می‌خواستم جلوی شوهر خواهرم موهایم معلوم نباشد، نمی‌دانم فقط دلم نمی‌خواست آن موهای کم پشت بد رنگم در معرض دید قرار بگیرد! این فقط یکی از مشکلات زندگی کوچک و خسته کننده‌ام بود!

کنار تنها مبل خانه ایستادم؛ مبلی که کیانا با دراز کشیدن، تمامش را اشغال کرده بود و با بی‌حالی گفتم:

- پاشو، من هم می‌خوام بشینم.

به سختی دستش را  به یکی از دسته های مبل گرفت و نشست. از وقتی باردار شده بود حتی لیوان آبش هم در سینک ظرفشویی نمی‌گذاشت. یک‌جورایی از دستش خسته شده بودم!

کنارش نشستم و تکیه‌ی سرم را به پشتی مبل دادم.

به در و دیوار خانه خیره شدم؛ خانه‌ای که درست یک سال قبل از فوت پدرم ساخته شده بود.

دکوراسیون سنتی خانه نه تنها من، بلکه تک- تک اعضای خانواده را یاد پدر خدا بیامرزم می‌انداخت. مادرم راضی به تعویض خانه نمی‌شد؛ همیشه خاطرات پدر به قلب هر سه‌ی ما چنگ می‌زد.

فرش های لاکی و دیوار های آبی، فضای مسجد مانندی را به خانه بخشیده بود. قسمت انتهایی خانه به دو اتاق مشرف به یکدیگر ختم می‌شد. اتاق سمت راست، اتاق من و مادرم و اتاق سمت چپ هم  اتاق کیانا و همسرش «احسان»  بود. همیشه برایم سوال بود که  چرا کیانا و همسرش  به دنبال خانه‌ای مستقل  نمی‌گردند یا حتی برای آن اقدام نمی‌کنند؟! من و مادرم از این موضوع هیچ چیز نمی‌گفتیم و خودشان هم هیچ‌وقت از این موضوع دم نمی‌زدند!

نگاهی به کیانا انداختم و گفتم:

- شوهرت کجاست؟

- رفته واسه مامان خرید کنه.

-  مامان سر شوهر من از این بلاها نیاری ها!

کیانا اخمی کردو گفت:

- نه تورو خدا می‌خواد این‌کارم نکنه! مفت می‌خوره.

مادر از  آشپزخانه آمد. دست های خیسش را با دامنش خشک کرد و  گفت:

- خوب بالاخره تموم شد. ناهار تا یه ربع دیگه آمادست.

زنگ در به صدا در آمد. به سمت آیفون رفتم؛ آیفون را برداشتم و گفتم:

- کیه؟

- باز کن!

احسان بود. در را  باز کردم؛ وارد خانه شد و با صدای نسبتا بلندی گفت:

- سلام بر مادر زن عزیزم، سلام بر خواهر زن عزیزم، چطورید؟

@N.a25

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پشت ششم

احسان مثل برادر بزرگترم بود برادری که هیچ وقت نداشتمش همیشه در کار ها و مسائل مهم زندگی ام به من مشاوره میدد فوق لیسانس عمران داشت و در یک شرکت خصوصی ساختمانی حقوق بخور و نمیری داشت 

احسان پسر جذاب و خوشتیپی بودموهای خرمایی با پوست جوگندمی و خیلی به کیانا میامد کنار یک دیگر زوج خوشبختی بودند

 

خریدها را دربغل من گذاشت و سمت کیانا رفت. موهای لختش را از صورتش کنار زد و گفت :  و در آخرم سلام ویژه تقدیم به همسر عزیزم عسل بابایی چطوره ؟

کیانا با بی حوصلگی گفت : خوبه . احسان پس این وام چی شد  ؟ اقدام کردی

- هنوز هیچی ولی پی گیرش  هستم .

مادر با تعجب نگاهی به احسان کرد و گفت : کدوم وام ؟

کیانا با لحن سردرگمی گفت : احسان میخواد برای خرید خونه وام بگیره.

مادر اخمی کرد و گفت : نشنوم دیگه.حرفشم نزنید.

با لحن حق به جانبی گفتم : مامان !!!

مادر با عصبانیت نگاهم کرد و از لای دندان هایش غرولند کرد : کمند

کیانا ابروهایش را بالا انداخت و گفت : نه مامان کمند راست میگهخوب بالاخره نی نی مون هم باید یه اتاق مستقل داشته باشه

از خجالت قرمز شدم سرم را پایین انداختم و با دکمه ی لباسم بازی کردم

به احسان نگاهی انداخت وادامه داد : مگه نه عزیزم.؟

احساس با دوق نگاهش کرد و گفت : البته

مادر دیگر چیزی نگفت انگار خودش هم مشتاق شنیدن چنین چیزی بود . انگار بالاخره به فکر افتادند. با کمک مادر میز ناهار را چیدم و پس از صرف ناهار  تصمیم گرفتم کمی استراحت کنم این ساعت ها نمیدانم چرا سپری نمیشد هر دقیقه برام مثل یک سال می گذشت . کاش زود تر فردا شود دلم میخواست زودتر به محل کار جدیدم بروم

.............................................

با صدای بلندی گفتم : صبح به خیر مامان

مادر که در آشپزخانه مشغول چیدن میز صبحانه بود با تعجب نگاهم کرد و گفت :سلام صبح به خیر کی بیدار شدی؟

- ساعت 6

- آفرین دختر سحر خیز

- مامان به نظرت کدومشو بپوشم . این آبی کاربنیه یا این یکی که مشکیه.

لباساهایی را که از شب قبل با وسواس خاصی انتخابشان کرده بودم  رو به مادرم گرفتم ، نگاهی به هر دوی آنها  کردو گفت : فکر می کنم مشکیه سنگین تر باشه

- اره . همینو میپوشم

وارد اتاق شدم  . مانتو و شلوار مشکی رنگم را پوشیدم و بلافاصله سر میز صبحانه رفتم  مادر از سماور برایم یک استکان چایی ریخت و و روی میز گذاشت مادر هنوز در خواب و بیداری بود . مطمئن بودم فقط به خاطر من بیدار شده

- مامان جان اگه خسته ای برو استراحت کن  کار باهات ندارم .خودم می رم .

- نه دخترم . خسته نیستم . منم یه مقدار کار دارم بیرون ، باید انجام بدم

- چه خوب . پس بیا باهم بریم .

بسته ی خرما را از یخچال در آوردم . روی میز گذاشتم و گفتم : مامان جان چایی میخوری برات بریزم .

-  نه مرسی دخترم دیرت نشه .

با لبخند گفتم : نه دیر نمیشه

دو استکان چایی برای خودم و مادر ریختم . روی میز گذاشتم .

 پشت میز نشستم . مقداری شکر در چایی ریختم و شروع کردم به هم زدن . توجهم به تفاله های چایی جلب شد .معلق درون محلول قهوه ای رنگ می چرخیدند و ته نشین نمی شدند مبهوت استکان بودم . عجب چای غلیظی بود . چند ثانیه به استکان خیره شدم . سرم را بالا آوردم و گفتم :

- راستی مامان به نظرت

ناگهان صدایی شبیه به صدای انفجار در گوشم پیچید . مادر در حالی که  دستش را روی قلبش گذاشته بود به منظره ی عجیب رو به رو خیره بود . نگاهم را از مادر روی میز آوردم .

استکان چایی مقابل دیدگانم خورد خورد شده بود .نه یک تکه ، نه دو تکه ، هزار تکه شده بود . انگار یک نفر بعد از شکستن آن را حسابی خوردتر کرده بود .

ویرایش شده توسط hasti...78
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست هفتم

تا از جایم بلند شدم چند قطره چایی روی پایم ریخت . دادم به هوا رفت : وای. سوختم مامان.... سوختم

احسان که تازه از خواب بیدار شده بود به سمت آشپزخانه آمد و دستی لای موهای ژولیده اش کشیدو گفت : چی شده ؟

مادر با وحشت گفت : هیچی استکان شکست.

احسان نگاهی به لیوان شکسته ای که  روی میزبود انداخت و با لحن به ظاهر سرزنش کننده ای  گفت : مشکلی نیست. مادر من حتما چایی داغ بوده میز سرد بوده یکدفعه لیوان شکسته . چرا اینجوری می کنید شما با خودتون آخه ؟ انقدر حرص می خورید براتون خوب نیست .

با نگرانی نگاه مادر کردم و گفتم : مامان چیکار کنم الان دیرم میشه؟

احسان جارو دستی را از گوشه ی آشپزخانه برداشت و گفت :اشکال نداره  . تو برو من جمعش میکنم.

دستمال خیسی  روی شلوارم کشیدم . حواسم از ساعت پرت شده بود . پله ها را ده تا یکی کردم و خودم را به در خروجی خانه رساندم .

خانه ی ما طبقه ی سوم یک اپارتمان به شدت قدیمی بود که اسانسور هم نداشت با همسایه ها رفت و امد انچنانی نداشتیم فقط در حد سلام و علیک کردن آن هم از دور

سریع خودم را به ایستگاه اتوبوس رساندم انگار تازه آمده بود سوار شدم و حدود نیم ساعت بعد  به شورای حل اختلاف رسیدم ساعت دقیقا راس نه بود .

نفس عمیقی کشیدم در زدم و وارد  شدم .

 تا وارد شدم اولین چیزی که نظرم را جلب کرد منشی کم سن و سالی بود که داشت با تلفن همراهش صحبت  می کرد تا من را دید آهسته گفت : بعدا بهت زنگ میزنم فعلا

شاید 17 یا 18 سال بیشتر سن نداشت آرایش غلیظی کرده بود که روی صورتش اصلا ننشسته بود موهای مشکی رنگش کج از مقنعه اش بیرون ریخته بود و لنز سبز رنگش به شدت تو ذوق میزد

تلفن را روی میز گذاشت . نگاهی به سر تا پای من کرد و گفت : سلام  بفرمایید

-  سلام  برای استخدام اومدم از اداره ی کار یابی منو فرستادن .

تا خواست جوابم را بدهد تلفنش زنگ خورد گوشی راکنار گوشش گذاشت و گفت : بفرمایید اونجا

و به اتاقی که پشت سرش بود اشاره کرد . وارد اتاق شدم . خانم نسبتا مسن و جاافتاده ای  پشت میز نشسته بود که مانتو و شلوار طوسی با مقنعه ی مشکی به تن داشت  دیگر خبری از اشخاصی که دفعه ی قبل دیده بودم نبود .

آنقدر سرش گرم کاغذ های روی میزش بود که متوجه حضور من نشد تک سرفه ای کردم و گفتم : سلام

بدون آنکه سرش را بلند کند گفت : سلام

-من و از اداره کاریابی فرستادن .

- آهاخانمه ؟

- برومند

- آها بله خانم برومندبفرما بشین

روی صندلی ای که مقابل میز آهنی و رنگ و و رفته اش بود نشستم  ساختمان و وسایل اتاق به ظاهر خیلی قدیمی بودند .

نگاهی به سرتاپایم انداخت و گفت : خوب مدرکت چیه ؟

- لیسانس 

- چقدر سابقه کار داری ؟

- یه جورایی هیچی

- خیلی خوب به نظر من این چیزا اصلا ملاک نیست .مهم کیفیت کاره . تحکم طرز رفتاری که یک خانم وکیل باید داشته باشه .من خودم تجارب کاریم در موفقیتم بیشترازمیزان تحصیلاتم بهم کمک کرد .

نفس عمیقی کشید و ادامه داد : ببینید خانم برومند ما به شما یه پرونده می دیم . اگه از پسش براومدین اونوقت می شید کارمند موقتی شرکت

مکثی کرد و گفت سوالی نیست ؟

با لحن مستاصلی پرسیدم : یعنی برام بیمه رد نمیکنید

سرش از روی برگه های نسبتا بهم ریخته روی میز بالا اورد نگاهی به سرتا پایم انداخت انگار که دنبال یک ایراد باشد در اخر نگاهش روی چشمانم ثابت شد و با تمسخر گفت : بیمه ؟ بیمه کجا بود دختر جون ما خودمونم اینجا بیمه نیستیم حالا میتونید برید توی دفتر رو به رویی

- کدوم دفتر ؟

بابی حوصلگی جواب داد: مگه اینجا چند تا اتاق اینجا داریم ؟! دختر خوب برو تو اون یکی اتاق بشین تا اولین مراجعه کننده مونو بفرستیم خدمتت .

تشکر زیر لب کردم  و از اتاقش خارج شدم و وارد اتاق روبه رویی شدم .

ویرایش شده توسط hasti...78
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست هشتم

میز و صندلی ساده ای گوشه ی اتاق بود به اضافه ی یک مبل دو نفره ی رنگ و رو رفته . کل وسایل اتاق به همین سه چیز ختم می شد . روی مبل نشستم . چند دقیقه بعد سرایدار وارد اتاق شد و یک استکان چایی روی میزم قرار داد و گفت : چیزی لازم ندارید ؟

تشکر کردم و گفتم : نه خیلی ممنون .

نیم ساعت گذشت . کم کم حوصله ام داشت سر میرفت که صدای در اتاق را شنیدم . گفتم : بفرمایید

خانم شیک پوش و مرتبی با مانتو و شلوار قهوه ای وارد اتاق شد چهره ی خنده رو و ارایشی ملایم داشت

- سلام.سعادت هستم قسمت مشاوره  فکر کنم قبلا اسم منو شنیدی خوش اومدی عزیزم .

- بله .خیلی ممنون

- البته تایم کاری من بعد از ظهره . ولی خوب ازم خواسته شد که امروزو به خاطر شما بیام .

لبخندی زد کنارم نشست و ادامه داد : کار شما توی این دفتر1 روز در هفته ست درسته؟

- بله

- امروزبرای ارزیابی شما و همچنین برای کسب کمی تجربه. من یکی از مراجعا رو پیش شما می فرستم شما وظیفه دارید شرایط طلاق و براشون توضیح بدین و از هر جهت باید راهنماییشون کنید متوجهید دیگه ؟

- بله 

- موفق باشی . و در آخرم اینکه حواستو جمع کن که از پسش بربیای .

-چشم سعیمو میکنم

از روی مبل بلند شد و گفت : من دیگه میرم .

چقدر عجله و اضطراب  داشت اضطرابش اندکی به من منتقل شد. تا جلوی در رفت یکدفعه برگشت و گفت : مطمئنی آمادگی شو داری  ؟

دست هایم را در جیبم گذاشتم و گفتم : بله مطمئنم .

حدودا نیم ساعت بعد تلفنی که در روی میز بود زنگ خورد جواب دادم و گفتم :

- بله ؟

- سلام خانوم برومند من مراجعی که گفتمو  فرستادم پیشتون لطفا حواستونو جمع کنید در ابتدا براشون توضیح بدید برای رسمیت بخشیدن به کارشون باید برن مرکز مشاوره.در غیر این صورت کارشون ...

نذاشتم ادامه بده و گفتم : بله چشم حتما

- ببینم چیکار میکنی خوب حواستو جمع کن .

وای خدای من چقدر یک چیز را تکرار می کردند.گویا به کارم اطمینان نداشتند. البته حق هم داشتند که اطمینان نکنند دوباره تکرار کردم : چشم 

حدودا یک ربع بعد دختری جوان وارد اتاق شد و روی مبل نشست .

- بفرمایید در خدمتم .

بلافاصله گفت  : سلام خانوم من طلاق میخوام .

با چشمانی  گرد شده به او چشم دوختم چه بی مقدمه یک سری کاغذ از  کیفش درآورد روی میز گذاشت و ادامه داد : اینم مدارکم کارای لازمو انجام بدین لطفا".

- چرا؟

- هر روز منو کتک میزنه نمیتونم تحملش کنم اگه طلاق نگیرم دیوونه میشم .

به دختر بی نوا جثه ای ریز و لباس هایی شلخته داشت چشم دوختم چقدر شبیه شیما بود البته با این تفاوت که پوست این دختر تیره بود.

  زد زیر گریه و گفت : تورو خدا کمکم کنید .

- خودتونو ناراحت نکنید اگه کتکتون میزنه  فقط باید یه نامه از پزشک قانونی بگیرید

 گویا برگ برنده در دستم آمده باشد

از پشت میز بلند شدم و ادامه دادم :اگه بگیرید بهتون قول میدم خیلی زود کارای طلاقتونو درست کنم.

- من همین فردا میرم نامه رو میگیرم .مدرکشم خوب دارم . فقط بهم بگید کی بیام .

- من نمیدونم اما خوب فکر کنم واسه ی نوبت بعدی با منشی هماهنگ کنید اخه من هفته ای یه روز بیشتر اینجا نیستم .

- ممنون .

- خواهش میکنم .البته به پیشنهاد من بعد از گرفتن نامه پزشک قانونی باید چند جلسه ای مشاوره برید تا روال قانونی طی بشه .

- مشاوره ؟ کار از مشاوره گذشته یه ثانیه هم نمیتونم تحملش کنم .

ویرایش شده توسط hasti...78
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست نهم

- خوب آخه باید بری پیش مشاوره شاید طلاقت درست نبود . شاید شوهرت خواست و قول داد که اخلاقشو اصلاح کنه حیف تو نیست یه مهر طلاق بره تو شناسنامه ت .... قبول داری ؟ از اون گذشته برای تکمیل مدارک طلاقت چند جلسه مشاوره لازمه .

سکوت کرد ادامه دادم : خیلی داری تندروی میکنی . همه چیز با آرامش حل میشه اگه بنا به طلاق هم باشه اونم با صبر و حوصله و آرامش حل میشه پس عجله نکن باشه ؟

مدارکش را از میز برداشت دوباره در کیفش قرار داد و درمانده تر از قبل  گفت : گفتید کی بیام ؟

- احتمالا هفته ی دیگه ولی دقیق ترشو از منشی بپرسید میگم که من نمیدونم

-باشه خیلی ممنون.. خدافظ

-خدافظ

از اتاق خارج شد پس از خروجش نفس عمیقی کشیدم . حس خیلی خوبی داشتم با اینکه کار خاصی نکرده بودم

 فقط کسانی که تازه وارد شغلی که در آن تخصص دارند می شوند حال من را درک می کنند حس احساس وجود و خدمت به مردم در این دنیای فانی بهترین حسی است که میتواند به قلب انسان القا شود.

به ساعتم نگاه کردم راس دوازده بود. کم کم وقت رفتن بود .

کیف سفید رنگم را از روی میز برداشتم . روی شانه ام انداختم . از منشی و خانم تقوی خداحافظی کردم از دفتر خارج شدم . صدای جیغ بلندی توجهم را جلب کرد و باعث شد نگاهی  به کوچه ای که درست جنب همین کوچه بود بیاندازم .

خدای من همان دختری که تا چند دقیقه پیش نزد من آمده بود اکنون مقابل پسری به نسبت جوان ایستاده بود و آن پسر دست هایش را محکم از پشت گرفته بود صدای پسر بلند شد : عوضی از در خونه تا همینجا داشتم تعقیبت می کردم . می خوای از من طلاق بگیری بیشرف . ها؟

دختر در حالی که نفس نفس میزد بریده بریده گفت : دستامو ول کن وگرنه.

- وگرنه چی؟

- جیغ می کشم .

دستش را محکم روی دهان دختر فشار داد  و گفت :  به جان مادرم قسم  اگه بخوای اقدامی برای طلاق بکنی هم تورو می کشم هم اون وکیلی رو که بخواد باعث طلاق من و تو بشه .

فقط صدای هق هق دختر بیچاره را می شنیدم..پسر دختر را در پراید مشکی‌رنگی‌که که رو به رویشان پارک بود هل داد . ظاهرا شخصی پشت فرمان نشسته بود . چند ضربه به شیشه و زد و گفت :  تو برو من الان میام .

پسر به همان سمتی که من بودم آمد به  سرعت خود را  به شورای حل اختلاف رساندم  وارد دفتر شدم تکیه ام را به دیوار دادم منشی با تعجب به من چشم دوخت و گفت : چی شده ؟

نفسم را به سختی بیرون دادم و گفتم : اون بیرون......

- چرا رنگ و روت پریده

به آشپزخانه ی کوچکی که کنار دفتر بود نگاه و کرد و گفت : زری خانم یه لیوان آب بیار برا خانم برومند

صدای قژ قژ  در به گوشم رسیدچشمان گردم را  به کسی که وارد دفتر شد  دوختم .

همان پسر بود با موهای گندمی بهم ریخته و لباس هایی به شدت مندرس صورتش استخوانی بود و چهره ای اشفته و درهم رفته داشت

رو به روی میز منشی آمد دستش را روی میز گذاشت و گفت : وکیلی که امروز با زن من صحبت کرد کجاست ؟

خانم مرتضوی (منشی) در حالی که چشم هایش بیشتر از من گرد شده بود گفت : ببخشید کی چی کجا ؟

- بزارید سوالمو جور دیگه ای بپرسم وکیلی که اینجا کارای طلاق و انجام میده کجاست ؟

- والا نمیدونم . اینجا وکیل زیاد کار می کنه .

داد زد : وکیلی که  الان اینجا بود کجاست ؟

خانم مرتضوی در حالی که می لرزید انگشت اشاره اش را به سمت من گرفت .

ویرایش شده توسط hasti.rad
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست دهم

تکیه ام را به دیوار دادم چشمهایش را ریز کرد و زیر لب گفت : آدمت می کنم

در همین لحظه خانم تقوی وارد شد و گفت : چه خبرته آقا مگه اینجا کاروان سراست بفرمایید برید بیرون ببینم .

پسرک  برای بار آخر نگاهی به من انداخت انگشت تهدیدش را به سمت من گرفت و  بیرون  رفت  در را هم محکم پشت سرش کوبید.خانم تقوی یک دسته برگه روی میز گذاشت و گفت : عجب آدمایی پیدا می شن .

سپس رو به منشی کرد و گفت : تو زبون نداشتی بهش بگی سرشو عین....

نفسش را سخت بیرون داد و ادامه داد :ا ستغفرالله تورو واسه چی استخدام کردم پس ؟

حس عجیبی  نسبت رفتار آن پسره داشتم که زیر دلم میزد حسابی چشمه ی ذوقم خشک شده بود از ان شورو حال اولیه خبری نبود حتی خبری از آن حس خوش قبلی هم نبود .... تلفن همراهم را از کیفم در آوردم و شماره ی   خواهرم را گرفتم با صدایی که از عمق چاه می آمد اهسته  گفتم : کیانا به احسان میگی بیاد دنبالم

-چی شده چرا صدات میلرزه ؟

- نه نمی لرزه بگو بیاد .

-مشکلی پیش اومده ؟

خدای من چقدر سوال پیچم می کرد .

- نه به احسان بگو بیاد دنبالم .....

-خیلی خوب کجا ؟

آدرس را سریع گفتم و تلفنم را در جیبم گذاشتم . خانم تقوی گفت : کار خوبی کردی گفتی بیان دنبالت .

سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم و روی یکی از صندلی ها نشستم .خانم تقوی چادرش را سرش کرد و گفت : من باید دیگه باید برم یه کم کار  دارم انجام می دم برمی گردم...... فعلا خدافظ

- خدافظ

حدودا یک ربع بعد احسان و کیانا با پراید سفیدشان دنبالم آمدند .سوار ماشین شدم و صندلی عقب نشستم و گفتم : سلام

 کیانا که صندلی جلو نشسته بود برگشت و گفت : اتفاقی افتاده ؟

- نه چیزی نشده ...

- چرا در سکوتی ؟ چرا گفتی بیایم دنبالت؟

- تاکسی گیر نیومد

- چرا آژانس نگرفتی ؟

خدای من چقدر سوال میکرد واقعا بعضی وقت ها دلم می خواست از شدت سوال های بی موقع و بی جایش سرم را به دیوار بکوبم

- برنداشتن

- چرا ساکتی ؟

چشم هایم را محکم روی هم فشار دادم و گفتم : خوب چی بگم ؟

-مثلا روز اول کاریت بوده  چرا تیریپ افسردگی برداشتی ؟

- کیانا عزیزم افسرده نیستم یه کم خسته م صبحونه  نخوردم فکر کنم یه کم فشارم افتاده

- آها پس واسه اینه . صبر کن الان میرسیم خونه ناهارمیخوری

خدا را شکر پس از گفتن این جمله سکوت کرد سرم واقعا درد میکرد.می دانستم اگر کلمه ای در رابطه با اتفاقات امروز برایشان بگویم اجازه ی سرکار رفتن از من صلب میشود . پس سکوت کردم

به خانه رسیدیم تا وارد خانه شدم.مادر به سمتم امد  و گفت : سلام دخترم چی شد چیکار کردی چه خبر ؟

- مامان حالا بزار برسم می گم

با کمک مادر میز ناهار را چیدم و پشت صندلی نشستم مادر کیانا و احسان را صدا زد و روی صندلی که درست مقابل من بود نشست و گفت : خوب چه خبر بود چی شد ؟

- هیجی ؟

- یعنی چی هیچی بهت پرونده دادن ؟

مقداری برنج در بشقابم کشیدم و گفتم : آره 

- خوب چه پرونده ای  ؟

- چه میدونم .یه دختره بود 

- خوب ؟

- می خواست طلاق بگیره

-دختر چته ؟ چرا بریده بریده حرف میزنی با انبر باید از زیر زبونت حرف بکشن

-مامان واقعا خسته م بعدا حرف می زنیم

- مگه رفتی بیل زدی ؟

ویرایش شده توسط hasti.rad
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست یازدهم

چند قاشق خورشت روی برنجم ریختم سکوت کردم . غذایم را سریع خوردم بشقاب را در سینگ ظرفشویی گذاشتم و به سمت اتاقم رفتم نیمه ی راه گفتم : میرم یه کم بخوابم سرم واقعا درد میکنه بیدار شدم ظرفا رو می شورم

جوابی نشنیدم تا وارد اتاقم شدم صدای کیانا را شنیدم که به مادرم میگفت : این چش شده ؟

- چه میدونم حتما خسته ست

خودم را روی تخت انداختم پتو را روی سرم کشیدم و خوابیدم

......

با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم  تلفن را برداشتم و گفتم : بله بفرمایید ؟

- منزل خانم سعیدی ؟

- اشتباه گرفتید

تلفن را روی میز گذاشتم خانه تاریک بود گویا هیچکس خانه نبود  سرم هنوز گیج بود حس خوبی به شغل جدیدم نداشتماتفاقات امروز واقعا برایم ناگوار بود

تلفن دوباره زنگ خورد جواب دادم : بله ؟

مادر بود.

- سلام کمند من و کیانا و احسان اومدیم خرید چیزی لازم نداری ؟

- نه ممنون .

-چرا صدات گرفته ست

- چون همین الان بیدار شدم.

- آها باشه مواظب خودت باش ،گفتم خبر بدم بهت نگران نباشی فعلا خدافظ .

-خدافظ .

تلفن را روی میز گذاشتم  ،یک  و کاغذ و مداد آوردم روی یکی از مبل ها نشستم و شماره ی شورای حل اختلاف را از 118 گرفتم باید در باره ی این مسئله با خانم سعادت ( مشاور شورا ) صحبت می کردم .

شماره را گرفتم صدای خانم مرتضوی در گوشی پیچید :

- شورای حل اختلاف .....بفرمایید

-سلام ببخشید خانم سعادت تشریف دارن ؟

- بله شما ؟

-برومند هستم .

- سلام خانم برومند الان وصلتون میکنم .

- ممنون

کمتر از یک دقیقه بعد سعادت جواب داد

- سلام خانم سعادت خوب هستید ؟

- سلام شما ؟

-برومند هستم .

- برومند ؟

- امروز صبح اومده بودم برای کار مراجعتونو برام فرستادید .

- آها خوب هستید ؟

-خیلی ممنون راستش خانم سعادت یه مشکلی پیش اومده ؟

- چی شده ؟

تمام قضیه را مو به مو برایش شرح دادم و او تمام مدت زمان صحبت مرا سکوت کرده بود .

ویرایش شده توسط hasti.rad
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست دوازدهم

- خانم برومند باید قوی تر از این حرفا باشید ،این آقایی که دارید ازش صحبت میکنید هیچ کاری نمیتونه بکنه مگه شهر هرته 

- نمیتونم خانم سعادت سخته میترسم بخواد بلایی سرم بیاره خشم و تو چشاش دیدم خیلی بد بود من شاید وکیل باشم ولی اونقدرام قوی نیستم .نمیشه یه پرونده ی دیگه بهم بدید ؟

خندید و گفت : چرا انقدر قضیه رو جناییش میکنی دوست نداری که  کارتو از دست بدی ؟

- نه اصلا ولی این پرونده نه من نمیتونم

- یعنی چی من نمیتونم میدونی اگه لغوش کنم و خانم تقوی بفهمه چی میشه ؟

- چی میشه ؟

-هیجی باید خدافظی کنی با شغل جدیدت.

سکوت کردم ادامه داد : بیخود خودتو نگران نکن دفعه ی بعد که دختره اومد پیشت بهش بگو برو با خانم سعادت صحبت کن باشه؟

با لحن مستاصلی گفتم : باش .

- حالا دیگه کاری نداری من اینجا یه کم سرم شلوغه راستی کاری داشتی با شماره ی خودم تماس بگیر

- شمارتونو ندارم .

- یادداشت کن .

شماره اش را در دفتر تلفن وارد کردم و تلفن را قطع کردم به سمت آشپزخانه رفتم تا یک لیوان آب بخورم  .آشپزخانه تاریک بود  تا چراغ را روشن کردم یکی از کاشی های سفید رنگ کف آشپزخانه نظرم را جلب کرد از وسط ترک خورده بود سابقه نداشته در خانه ی ما کاشی  ترک بخورد  حتما مادر وسیله ای داغ روی آن گذاشته. خواستم در یخچال را باز کنم  که صدای باز شدن در آمد مادر و کیانا در حالی که هر دو دستشان پر از خرید بود وارد خانه شدند .

 

یک هفته بعد

مادر در حالی که شیر داغ شده را در لیوان می ریخت گفت : راستی این پرونده ای که بهت دادن راجبه چی بود ؟ تو این یه هفته اصلا راجبش یه کلمه هم صحبت نکردی .

- هیچی بابا دختر و پسر جوونن کم سن و سالن میخوان جدا شن بهم گفتن شرایط طلاقو براشون توضیح بدم

 - آره دیگه دخترم نتیجه ی ازدواج اونم توی سن کم همینه

- آره بابا همش بچه بازیه  ازدواج کنن طلاق بگیرن همش شده الکی  تو این جامعه  .

- هی روزگار

- راستی مامان این کاشی رو دیدی شکسته  چند روز پیش خواستم بهت بگم هزار بار بهت گفتم چیزای داغ نزار روی این کاشیا حساسن ترک میخورن خیلی تابلوئه مخصوصا که کاشیا سفیده باید حتما عوضش کنیم.

- کجا ببینم .

 کنارم ایستادو به کاشی که ترک بزرگ و واضحی وسطش بود چشم دوخت و زیر لبش گفت : عجیبه .

- چی عجیبه خوب همش تقصیر خودته دیگه

-خوب عجیبه که من ندیدمش ....

- چی رو ندیدی ؟ یه هفته ست این شکسته هی میخوام بهت بگم یادم میره

مادر از وقتی پدرمان فوت کرده بود حواس پرت شده بود گاهی یادش میرفت بعضی وسایل را کجا گذاشته موهایش سفید بود ولی هنوز زیبا بود مادر وکیانا خیلی بهم شبیه بودند

صدای کیانا از اتاق امد: کمند....کمند گوشیت داره زنگ میزنه

از جایم بلند شدم و  پیش کیانارفتم و گفتم: کیه

 

ویرایش شده توسط hasti.rad
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست سیزدهم

-نمیدونم ناشناسه .

جواب دادم و گفتم : بله بفرمایید .

کسی پشت خط نبود قطع کردم و گوشی را روی میز گذاشتم و  گفتم : ناشناس بود .

بازیم را کشیدو گفت : بچه گول میزنی شیطون ؟

اخم کردم و گفتم : وا چه گول زدنی ؟

- من که میدونم کی بود.

یک دستم را به کمرم زدم و گفتم : خوب کی بود ؟

چشمکی زد و گفت : خودت بهتر میدونی  خانم وکیل

بی توجه به کیانا وارد هال شدم و تلفن همراهم را سایلنت کردم و سپس به شارژ زدم .

.....................

روی صندلی دفتر محل کارم میچرخیدم و سخت فکرم مشغول بود صدای آن پسر مدام در گوشم میچرخید : هم تور می کشم هم اون وکیلی رو که بخواد باعث طلاق من و تو بشه .

دفترچه یادداشتم را از جیبم در آوردم و با خودکار مشکی  بزرگ وسط صفحه نوشتم ( قوی باش کمند تموم می شه ) محو چیزی که نوشته بودم شدم . ناگهان صدای در اتاق رشته ی افکارم را پاره کرد .

در اتاق باز شد همان دختر بود. با همان تیپ ساده و تقریبا شلخته اش   دفترچه یادداشت را در کیفم گذاشتم و گفتم: سلام بفرمایید تو.

- سلام ...

- شوهرتون اومده بود اینجا ؟

چشم هایش  گرد شد.

-وای خدای من

با لبخند تصنعی گفتم : آره اومده بود خط و نشون میکشید اینجابرامون  مطمئنی شوهرت تعقیبت نکرده ؟ مثل دفعه ی قبل.

نفسش را سخت بیرون داد و گفت : راستشو بگم ؟

سرم را تکان دادم ادامه داد : تو غذاش داروی خواب آور ریختم. فکر نکنم حالا حالا ها بیدار بشه؟

- اگه بیدار شد چی ؟

- نگران نباشید.زیاد ریختم قبلا جواب پس داده

با تعجب نگاهم کرد و گفت : من باید نگران باشم شما چرا نگرانید؟

معلوم بود که با وجود سن کمش تیز هم است .

- آخه شوهرت . داشت در به در  دنبال من می گشت. میگفت وکیل که کارای طلاقو انجام میده کیه و 

با دلهره گفت : خوب بعد چی شد ؟

-بعدش بیرونش کردن.

زد زیر گریه و گفت : حالا چیکار کنم  

- واسه چی ؟

- تو این مدت که میخوام کارای طلاقمو کنم اگه نامه ی دادگستری بره جلوی در خونمون منو زنده زنده می کشه.

- کاری نمیتونه انجام بده نترس

با گفتن این حرف دل خودم هری پایین ریخت

ویرایش شده توسط hasti.rad
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست چهاردهم

-به خدا هیچکی حال منو نمیفهمه پدرم از خانواده تردم کرد گفته اگه با این پسره ازدواج کنی حق نداری پاتو بزاری تو خونه .

-خوب چرا باهاش رفتی ؟

- ازش باردار بودم .

دستمو گذاشتم روی دهنمو آروم گفتم : وای... خوب الان بچه کجاست ؟

-خدارو شکر تو این دنیای کثیف نیومد ، رفت پیش خدا .

- ناراحت شدم.

- تورو جون هر کی دوست دارین یه کاری کنین من طلاقمو از این مرتیکه بگیرم معتاده به خدا دست بزن داره .

آستین لباسش را بالا زد کبودی های روی دستش به وضوح دیده میشد

از کیفش چند تا ورقه روی میزم گذاشت نگاهی به ورقه ها انداختم و گفتم : اینا چین؟

- نامه ی پزشک قانونی

-اگه میگی معتاده شک نکن طلاقت زودتر از چیزی که فکرشو بکنی انجام میشه

لب پایینم را گاز گرفتم و سریع گفتم : به من اعتماد....

جمله ام را کامل نکردم و ادامه دادم : هفته ی بعد می بینمت

....................

خسته و کوفته به خانه رسیدم روز خسته کننده ای بود حس بدی داشتم . در دلم غوغایی بود فکر پراید مشکی رنگی که در تمام مسیر دنبالم بود. به دلم چنگ میزد. مطمئن بودم شوهر همان دختراست . از شدت استرس دکمه ی لباسم را مدام بازو بسته میکردم زیر لب  گفتم: ظاهرا داروی خواب آور جواب نداد

خودم را روی تختم انداختم کمرم درد گرفت.اتاق ساده و محقرم اجزایش را یک تخت و یک دراور تشکیل می داد  و کمد دیواری که هر چیز که در خانه اضافه بود را در آن میریختند دیوار های اتاقم طوسی رنگ بود و کف اتاق یک فرش لاکی با گل های زرد

تختم به شدت سفت بود مادر هر شب پایین تخت روی زمین میخوابید اصرار های من برای روی تخت خوابیدن اثری نداشت.گویا از اوضاع تخت خبر داشت تازگیا خودم هم به این نتیجه رسیده بودم که تختم با زمین هیچ فرقی ندارد صدای مادر از آشپزخانه آمد : کمند بیا ناهار

- نمیخورم مامان خسته م بیدار شدم می خورم .

اگر خانواده ام میفهمیدند کسی پشت در خانه منتظر من به قصد جانم ایستاده حتما با من برخورد میکردند شاید هم از خیلی چیزها محرومم میکردند چیزی که برایم واضح بود این بود  که اینطور نمیشد ،ادامه داد هفته ی بعد حتما باید استفا می دادم.شغل جدیدم را دوست نداشتم ترجیح میدادم با احساس کمبود و بی استفاده بودن زندگی کنم تا با احساس خطر کاش موقع انتخاب رشته و ا نتخاب شغل بیشتر دقت میکردم چه کسی فکرش را میکرد شغلی که برایش ماه ها و سال ها زحمت کشیده ام حالا کابوس شبانه ام شود

ویرایش شده توسط hasti.rad
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست پانزدهم

با صدای باز شدن در اتاقم از خواب بیدار شدم .کیانا جلوی دربود موهای لخت و مشکی‌رنگش را از  صورتش کنار زد و گفت : مامان گفت دیگه نمیخواد بری سرکار

خون در رگ‌هایم منجمد شد سریع روی تختم نشستم و گفتم : چی گفتی الان ؟

- همین که شنیدی

- چرا مگه چی شده ؟

لبه ی تختم نشست و گفت : میگه از وقتی رفتی سرکار افسردگی گرفتی همش خودتی فکر کردیم شاید اگه نری بهتر باشه تو که پول لازم نداری هر چی بخوای مامان واست میخره

نفس عمیقی کشیدم خدا را شکر از اتفاقاتی که افتاده بود خبر نداشتند .

- اخودمم موافقم روحیم به این شغلنمیخوره.موقع انتخاب رشته ی دانشگاهم یه جربزه ی دیگه ای داشتم

از روی تخت بلند شدم واز اتاق خارج شدم. مادر در اشپزخانه بود .

- دخترم چت شده پس چرا همش تو خودتی ؟

سکوت کردم

- آخه چت شده تو هیچ وقت بیخودی اینجوری نمیشی من دختر شاد و سرحال سابقمو میخوام پدرت تورو سپرده دست من اونوقت من تورو دو دستی بزارم توی تند باد حوادث مگه یه روزی من بمیرم بخوای این کارو ادامه بدی.

- ای وای مامان این چه حرفیه می زنین ،خودم هم موافقم با روحیاتم جور نیست این شغل عصبیم کرده

- خوبه که خودت فهمیدی

کیانا جلوی پنجره ایستاد پرده را کنار زد و گفت : مامان این پرایده چی میگه از صبح وایستاده جلوی در خونه

تقریبا داد زدم: چی کدوم پراید ؟

یکدفعه برق رفت و همه جا تاریک شد . لب پایینم را  گاز گرفتم و گفتم : مامان کجا رفتی ؟ 

- رفتم یه شمعی چیزی روشن کنم .

 صدای شکسته شدن چیزی به گوشم خورد صدای مادر از اتاق امد : کمند کیانا چی رو شکوندید؟

با هم دیگر گفتیم  : هیچی

کیانا چراغ قوه ی گوشیش را روشن کرد  ،کنار من نشست . نور را به زمین گرفت  و گفت : لامپ چرا شکست؟

به خورده های لامپ نگاه کردم و گفتم : من چه می دونم

کیانا با صدای نسبتا بلندی گفت : مامان اینجا نیا لامپ شکسته پات زخم می شه .

 گوشی کیانا رو از دستش کشیدم بیرونو گفتم : الان زنگ میزنم 121.

تا خواستم زنگ بزنم ، احسان که تا الان بیرون بود وارد خانه شد  و گفت : چرا برقا رفته ؟ داخل کوچه که وصله حتما فیوز پریده

احسان فیوز را چک کرد . دست کیانا را محکم گرفتم ، از تاریکی واقعا می ترسیدم .

برق وصل شد .خورده های لامپ روی زمین برق میزد ، از روی مبل با احتیاط بلند شدم و گفتم : من می رم جارو برقی بیارم.

بلافاصله کیانا گفت : منم تیکه های بزرگشو جمع میکنم

- آخه تو اینجا تیکه ی بزرگی میبینی ؟

نگاهی به شیشه های خورد شده کردو گفت : نه

- خوب پس چی می گی ؟

جارو برقی را از اتاقم آوردم و  شروع  به جارو زدن کردم کل پذیرایی را جارو زدم ، تا جارو زدنم تمام شد احسان وارد خانه شد خواست سمت مبل برود ،

که دادش به هوا رفت همون جا روی زمین نشست . سریع کنارش نشستم یک تکه شیشه ی نک تیز کف پایش رفته گفتم : آخ .... آخ شیشه رفته توی پات .

کیانا دمپایی رو فرشی اش را پوشید کنار من نشست وگفت : وای چی شدی عزیزم ؟

ویرایش شده توسط hasti.rad
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پست شانزدهم

از کمد بتادین و گاز آوردم  . احسان پایش را روی میز‌گذاشته بود شیشه ی بزرگی در پایش رفته بود چطور شیشه به آن بزرگی را ندیده بود ؟

  تا شیشه را بیرون کشیدم مقدار زیادی خون از جای زخم بیرون امد . کمی بتادین روی پنبه ریختم و روی زخمش قرار دادم  داد زد : آی.چیکار میکنی ؟

- ا..تحملم خوب چیزیه خوب یه دیقه صبر کن دیگه .

کیانا صورتش را با خنده چنگ زدو گفت : خاک تو سرم شوهرمو کشتی .

نگاهی بهش انداختم و گفتم : آره پس بیا نجاتش بده .

روی زانوهایش کنارم نشست و گفت : پاشو برو اونور تو بلد نیستی .

بلند شدم و کنار پنجره رفتم . پراید هنوز جلوی در ایستاده بود دهانم خشک شده بود در حالی که قلبم تند تند می زد ، سمت آشپزخانه رفتم لیوانی را روی اپن گذاشتم و از پارچ مقداری آب برای خودم ریختم تا لیوان را در دست گرفتم لیوان در دستم خورد شد .  مادر با هراس وارد آشپزخانه شد .

از دستم خون می چکید لباس هایم خیس شده بود .مادر با سرعت کنارم آمد و گفت : باز چی رو شکوندی ؟

سپس با حرص گفت : کمند زندگی مو نابود کردی می ذاشتی یه ساعت از شکوندن لامپ بگذره بعد 

در حالی که بغض کرده بودم گفتم : به خدا خودش تو دستم خوردشد من کاری نکردم  من نشکوندمش ......

کیانا گوشه ی آشپزخونه وایستاد تکیه شو زد به دیوارو گفت : به حق چیزای ندیده و نشنیدهبفرما اینم از استرس محیط کارش .

با صدای بلندی گفتم : یعنی چی ؟ می گید من دارم دروغ میگم ؟ یعنی واقعا فکر می کنید از عمد شکستم

کیانا گفت : نه کی گفته ؟

باقی مونده ی لیوان که توی دستم بودو انداختم زمین و با صدای بلندی گفتم :  هیچ وقت حرف منو توی این خونه باور نکردین میگم من نشکستم چرا نمیفهمیدخودش شکست

مامان با چشم گرد نگاهم کرد گف : چرا انقدر عصبی شدی؟ حالا اشکالی نداره که

در حالی که اشکایم رو گونه هایم جاری بود ادامه دادم :نذاشتید من به هدفم برسم. به زور منو گذاشتید حقوق بخونم که چی. که پول توشه ؟ بیا پولش کجا بود . این شده زندگیم بیکار علاف.همش استرس همش فشار اه خسته شدم

کیانا با تعجب گفت : چه ربطی داره یه لیوان شکسته چرا خودتو ناراحت می کنی ؟

 گریه م به هق هق تبدیل شد مادر با ناراحتی گفت :  چرا اینجوری رفتار می کنی ؟

داد زدم : شما که منو در حد یه لیوان شکستن باور ندارید ........ دست از سر زندگیم بردارید

احسان لنگان لنگان اومد جلوی در آشپزخونه و گفت : چه اتفاقی افتاده ؟

بی توجه به احسانبه اتاقم رفتم .از پنجره ی اتاق نگاهی به بیرون انداختم و دوباره داد زدم : لعنت به تو لعنت به این زندگی.

صدای ترک خوردن چیزی به گوشم خورد .این صدا را هر وقت که نبات را در چایی مینداختم می شنیدم... ناگهان پنجره ی اتاق مقابل دیدگانم خورد شد و پایین آمد از شدت تعجب داشتم شاخ در می آوردم.

کیانا با دلهره در اتاقم را باز کرد و گفت : کمند دیوانه شدی؟ چرا پنجره رو شکوندی احمق روانی .

دستانم میلرزید نمیدانم بار چندم بود که اجسام به طور غیر عادی در اطرافم میکشستند. با صدایی لرزان گفتم : آره من شکستم . باید میشکستمش .

ویرایش شده توسط hasti.rad
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست هفدهم

- تو دیوونه ای. دیوونه .

 بیرون رفت و در اتاق را محکم پشت سرش بست . به یک دقیقه نکشید که در اتاق با شدت باز شد کیانا بود با حرص گفت : راستی مامان گفت از فردا دیگه حق بیرون رفتن نداری .

- گمشو بیرون

در اتاقم را قفل کردم خودم را روی تخت انداختم و شروع کردم به گریه کردن نمیدانم چقدر گذشت .در حالی که هق هق می کردم روبه روی  آینه ی اتاقم ایستادم به صورت و چشمهای قرمزم چشم دوختم  دستم را آرام روی آینه ای که روی دراور بود کشیدم و به ترکی که به وضوح رویش  ایجاد می شد چشم دوختم چشمهایم   از شدت تعجب کاملا گرد شده بود . نه این امکان نداشت .

آخر چطور ممکن است چیزی بی دلیل بشکند آن هم بدون ضربه ی محکم با یک دست کشیدنه ساده تلفن همراهم رابرداشتم  دنبال شماره ی شیما گشتم خواستم با او تماس بگیرم و او در جریان اتفاقاتی که افتاده بو  بگذارم اما دیدن ساعت مانع از تماسم شد ساعت نزدیک به دوازده نیمه شب بود

 

قفل در اتاقم را باز کردم و دوان دوان به سمت حیاط رفتم

صدای مادرم را شنیدم که با نگرانی می گفت: خدایا چرا این دختر اینجوری شده خودت کمکش کن

به سمت انباری رفتم انباری در پارکینگ آپارتمان و مشرف در راهرویی تاریک بود که انباری تمام ساکنین آنجا بود  از تاریکی می ترسیدم .چراغ را روشن کردم گربه ی سیاهی که جلوی در انباری نشسته بود  ترسم را دوچندان کرد .مادربزرگم همیشه می گفت گربه های سیاه مانند جن هستند .جلوی در انباری ایستاده بود و کنار نمیرفت  .

باید مطمئن میشدم شکستن اجسام در اطراف من اتفاقی است؟ یا قدرتی ست که در من نهادینه شده؟

مقابل پایش یک تکه شیشه بود تا خم شدم شیشه را بردارم دستم را چنگ زد خواستم داد بزنم ولی نباید این کاررامیکردم چون باعث جلب توجه میشد دستم کمی خونی اشد زیر لب گفتم : بعدا حسابتو میرسم

 شیشه ی دلستری که چند روز پیش خورده بودم و روی کارتن ماکروفر  جهاز کیانا  بود توجهم را جلب کرد انباری پر بود از وسایل  کیانا که با عشق و علاقه میخرید ولی خانه ای نداشت که بخواهد این وسایل را در آن بچیند 

 بطری را زیر لباسم پنهان کردم به سمت اتاقم رفتم و لامپ ارا خاموش کردم.زیر پتوبه پهلو خوابیدم   وروی بطری تمرکز کردم دستم را رویش کشیدم  صدای تلک تلک شکستنش روحم را میخراشید   مثل یه بازی بود آرام آرام روی شیشه خط هایی به وجود میامد این خطها نشان از ترک خوردنش بود

محوش شده بودم که ناگهان شیشه  همانجا زیر پتو خورد شد زیر لب آیت الکرسی میخواندم ترسیده بودم  شاید جن ها دنبال من بودند دستانم میلرزید روی تخت نشستم تا خواستم خورده شیشه هارا جمع کنم  یکدفعه مادر وارد اتاق شد هول شدم زیر پتو رفتم مادر با تعجب به من نگاه کرد و گفت : معلوم هست داری چیکار میکنی ؟

روی تختم پر از خورده شیشه بود مجبور شدم روی شیشه ها دراز بکشم

خورده های شیشه  وارد بدنم میشدند به زحمت گفتم : کاری نمیکنم

از شدت درد  اشک از گوشه ی چشمم چکید مادر چراغ را روشن کرد تا گردن زیر پتو رفته بودم

رخت خوابش را از کمد دیواری برداشت کنار تختم پهن کردو گفت : چرا اینجوری رفتی زیر پتو ؟ اگه سردته یه پتوی دیگه برات بیارم

حتی نمیتوانستم به پهلو بخوابم چون یک مقدار از خورده شیشه ها روی بالشتم بود از آن بدتر اینکه رنگ شیشه سبز بود و به راحتی دیده میشد کم کم بدنم داشت سر میشد انگار به دردش عادت کرده بودم آرام گفتم : نه

مادررخت خوابش را پایین تختم انداخت چراغ راخاموش کردگفت : اگه چیزی هست به من بگو دخترم قول میدم بین خودمون بمونه

مستاصل شدم شاید باید با اون در میان میگذاشتم اما به سرعت پشیمان شدم و گفتم : نه

ویرایش شده توسط hasti.rad
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پست هجدهم

حدودا پنج دقیقه بعد وقتی مطمئن شدم که مادرخوابش برده خورده هارا ارام از روی دشک به کنار تختم هل دادم

دیشب تا صبح در خواب بیداری بودم اصلا خوابم نبرد از شدت درد  صبح  ساعت هفت و نیم از خواب بیدار شدم  لباس هایم را  پوشیدم و قبل از اینکه کسی بیدار شود  به سمت خانه ی شیما حرکت کردم میدانستم پدرو مادر شیما ساعت هفت سر کارمیروند خواهرش هم  حتما تا الان مدرسه رفته بود زنگ در خانه شان را با استرس فشردم خانه ی شیما چند خانه با ما فاصله داشت در یک کوچه بودیم با این تفاوت که آپارتمانی که خانه ی شیما اینا در آن بود کمی از آپارتمان ما نو تر و صد البته شیکتر بود صدای خوابالود شیما در آیفون پیچید : کیه ؟

- شیما منم باز کن

-  این وقت صبح اینجا چیکارمیکنی ؟

- باز کن برات تعریف میکنم

در را باز کردم و وارد شدم  تا من را جیغ کشید : وای  چرا این شکلی شدی

- هیس آروم باش میام بهت میگم

در آینه ی جلوی درشان که روی جاکفشی بود خودم را برانداز کردم راست میگفت کنار صورتم بدجوری خراشیده شده بود و زیر چشم هایم حسابی گود افتاده بود  سمت اتاقش رفتیم خانه ی شیما دلباز بود هال بزرگی داشت با کاغذ دیواری سبز رنگ انتهای خانه دو اتاق بود یکی برای شیما و خواهرش و دیگری برای پدر و مادرشان

مانتوی سفید رنگم را از تنم در آوردم و چرخیدم جیغ بنفشی کشید و گفت : چی شدی کمند تورو قران بگو چی شده دارم سکته میکنم چرا لباست خونیه 

- شیما باید کمکم کنی فقط تو میتونی اگه خورده شیشه ها توی تنم بمونه عفونت میکنه

- آخه شیشه چطور رفته توی تن تو ؟

- بهت میگم فعلا بیا اینارو از تنم در بیار دارم میمیرم دارم دیوونه میشم کمکم کن

-پاشو ببرمت دکتر من نمیتونم

داد زدم : نه نهدکتر نه شیما تورو خدا به خاطر من

به تختش اشاره کرد و گفت : تاپ تو از تنت در بیار و دمر بخواب روی تخت

خواست از اتاق بیرون برود یکدفعه برگشت و گفت : با چی درشون بیارم ؟

-با موچین

 - موچین ندارم اخه .

با تعجب نگاهش کردم مطمئن بودم موچین داشت فقط دلش نمیخواست به زخم های من بخورد البته حق هم داشت

-تو کیف من هست

 زیپ کیفم را باز کرد و موچین را در آورد یک دستمال کاغذی کنار تخت گذاشت لبه ی تخت نشست دستم را دهانم  گذاشتم اولین تکه ی شیشه را بیرون کشید دستم را از شدت سوزش محکم گاز گرفتم گرمی خون را روی تنم احساس کردم میدانستم اگه داد بزنم شیما دست از کار میکشد  شیشه ی بزرگ و نک تیزی  روی دستمال گذاشت داشت حالم بهم میخورد حالا نوبت دومی بود یعنی واقعا داشتم زیر دستش تلف میشدم کاش همان لحظه به مادر میگفتم این شیشه اتفاقی شکسته تا این بلا ها سرم نمیامد

شیشه ها یکی پس از دیگری از بدنم خارج میشدند و من دم نمیزدم  اما از درد بالشت را چنگ میزدم کم مانده بود پاره شود

- کمند پشتت قرمز قرمز شده بزار اول الکل بزنم تا ضدعفونی بشه بعدش یخ میارم

داد زدم : نه .... الکل نه بدترش میکنه

- چرت نگو ما موچینو هم ضدعفونی نکردیم ممکنه زخمات عفونت کنن

راست میگفت سرم را در بالشت فرو کردم و گفتم : باشه فقط کم کم الکل بزن

شیشه ی الکل با چند تکه پنبه اورد و با خنده گفت :فکر کنم به جای رشته ی حسابداری بهتر بود جراح میشدم

پنبه را آغشته به الکل کردو روی بدنم کشید التهابش بیشتر شد با دست بالشت را چنگ میزدم پاهایم در هوا بود حس وقتی را داشتم که آمپول میزنم فقط اینبار با  یک درد بسیار وحشتناک تر صدای زنگ اسمس گوشیم بلند شد شیما چند قطعه  یخ در پلاستیک قرار داد و روی کمرم گذاشت کمی از سوزش و التهابش کم شد ولی هنوزسوزش را حس میکردم کنار تخت روی زمین نشستم شیما موبایلم را از کیفم درآورد زیر لب آروم گفت : بزار ببینم کی بهت اسمس داده

اسمس را نگاه کردو زد زیر خنده گوشی را به سمتم انداخت اسمس از کیانا بود : کدوم گوری رفتی ذلیل مرده مامان گفت بهتره نیای خونه چون اگه بیای زندت نمیزاره

دو دسته بر سرم کوبیدم و  گفتم : ای وای بدبخت شدم مامانم بهم گفته بود تا یه هفته حق نداری بری بیرون

شیما با تعجب نگاهم کردو گفت : امروز خیلی عجیب شدی نمیخوای توضیح بدی چه اتفاقی افتاده

یادم افتاد که در اصل برای چه  امده بودم  به چشم های منتظرش چشم دوختم و گفتم : راستش دیشب یه سری اتفاقات عجیب افتاد که به نظرم نیومد اتفاقی باشه

از کنار تخت بلند شدم و ادامه دادم  : ببین خیلی تعجب نکنیا به خدا قبلا اینطوری نبوده یکدفعه دیشب فهمیدم واسه خودمم عجیب بود

- کمند میشه بس کنی و بگی چه اتفاقی افتاده که تو به این حال و روز افتادی

نفس عمیقی کشیدم و گفتم : خیلی خوب فقط نترسیا

با ترس سرش تکان داد و گفت  : سعیمو میکنم


جلوی آینه ی میز آرایشش که در اتاق صورتی رنگش خودنمایی میکرد ایستادم در این اتاق همه چیز صورتی بود شیما میگفت چون شیرین (خواهر کوچکترش) عاشق رنگ صورتی است همه چیز را صورتی خریده اند به آینه خیره شدم تا خواستم دستم را روی اینه بکشم متلاشی شد و هر تکه اش یک سمت  رفت شیما جیغ بلندی کشیدو به سمت در اتاق دوید.

ویرایش شده توسط hasti.rad
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست نوزدهم

لباسش را از پشت سر کشیدم و گفتم : راستش من اصلا خودمم نمیدونم چرا اینجوری شد به خدا.....
اصلا به حرف من گوش نداد و به سمت اشپرخانه دوید  با صدای بلندتری گفتم : خوب چرا اینجوری میکنی من که ازت خواهش کردم تعجب نکنی
داد زد : چطور میشه تعجب نکرد جنا وجودتو تسخیر کردن تو نمیتونی این کارو اتفاقی انجام بدی
زدم زیر گریه و گفتم : نمیدونم چرا اینجوری میشه دست خودم نیست
دماغمو کشیدم بالا و با آستینم اشکامو پاک کردمو ادامه دادم : به هر چی خیره میشم خوردو خاکشیر میشه
بغض راه گلومو بسته بود آب دهنمو قورت دادم و گفتم : قبلا اینطوری نبودم تازه دیشب فهمیدم
یکدفعه مثل جن زدها ها سمت آشپزخانه دوید دستمال آبی رنگی برداشت و دور تا دور خانه دوید و دستمال رادر هوا تکان داد با صدای بلند تکرار کرد : بسم الله الرحمان الرحیم
دویدم دنبالش سمت خودم کشیدمش و گفتم : این کارا چیه میکنی
- دارم انرژی های منفی رو از تو و خونه دور میکنم یه جایی خوندم روش دور کردن جن هاس
- این چرت و پرتا چیه داری میگی ؟
حدودا پنج دقیقه بعد از اینکه حسابی دیوانه بازی درآورد داخل اتاقش رفت و در را بست عاجز در اتاقش را کوبیدم و گفتم : کیفمو مانتومو بده میخوام برم

از گوشه ی در اتاق وسایلم را انداخت بیرون لباس پوشیدم روی مبل نشستم کمی گریه کردم و به سمت در خروجی حرکت کردم تا خواستم از خونه بیرون بروم

ویرایش شده توسط hasti.rad
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست بیستم

شیما بازویم را کشید و گفت : ببین خوب گوش کن ببین چی بهت میگم الان میری خونه لباساتو عوض میکنی میای باهم بریم پیش یه دعا نویسی چیزی
اشک از چشم هایم سرازیر بود نمیدانستم چکار کنم دلم میخواست بروم جایی و فقط داد بزنم دستم را از دستش کشیدم بیرون و از خانه خارج شدم تحمل اینکه بهترین دوستم فکر کند جنزده شدم برایم سخت بود نه من جنزده نشده بودم این را مطمئن بودم کیفم را روی زمین کشیدم و به سمت خانه راه افتادم خدا را شکر خانه ی ما به شیما نزدیک بود تا رسیدم خانه بدون اینکه سلام کنم  داخل اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم پتو را روی سرم کشیدم بغضم ترکید شروع کردم به گریه کردن صدای باز شدن در اتاقم را شنیدم با صدای گرفته ای گفتم : میخوام تنها باشم
صدای مامان مثل زنگ ساعت پیچید توی گوشم : کجا بودی ؟ مگه بهت 
- مامان جان هر کی دوست داری ولم کن بیخیالم شو بچه که نیستم یه امروزو حالم خرابه به خدا فقط بزار تنها باشم
لبه ی تخت نشست و گفت : کی دخترمو اذیت کرده ؟
- مامان هیچکی فقط بزار راحت باشم همین یه امروز
دیگر چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت انقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد از این قدرت تازه کشف شده ام متنفر بودم دلم نمیخواست اینطور باشد دلم میخواست عادی باشم درست مثل بیست و چهار سال قبلی که زندگی کردم

بعد از آن تصادف وحشتناکی که چند سال پیش برایم  رخ داد و پدرم را از دست دادم این بدترین اتفاق زندگیم بود آن روز نحس با پدرم سوار ماشین بودیم من صندلی جلو نشسته بودم نمیدانم چه شد دقیق یادم نیست ولی ماشین از مسیر منحرف شدو به جدول خورد و من حدودا 10 ماه در  کما بودم 
نمیدانم چقدر میگذشت از زمان خوابیدنم ولی وقتی بیدار شدم همه جا تاریک بود انگار هیچکس خانه نبود به سمت آشپزخانه رفتم یک لیوان اب برای خودم ریختم و به کابینت تکیه دادم یک نفس همه ی اب لیوان را سر کشیدم و لیوان را روی کابینت گذاشتم با یادآوری اتفاقات دیروز اشک در چشانم حلقه زد و داد زدم : خدایا آخه چرا من ؟

 

لیوان روی کابینت بلافاصله خورد شد با گریه گفتم : نمیخوام اینطوری باشه

از آشپزخانه رفتم بیرونو داد زدم : تو کی هستی ؟ از جون من چی میخوای

گلدانی که روی میز بود ترک برداشت و بعد شکست و هر چه خاک  در آن بود بیرون ریخت فهمیدم اگه همینجور بخواهم ادامه دهم زندگیمان نابود میشود جایز ندانستم خانه را همین جور رها کنم جارو برقی را آوردم و خورده شیشه هارا از همه جا جمع کردم

ویرایش شده توسط hasti.rad
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست بیست و یکم

داخل اتاقم رفتم چراغ را روشن کردم و لبتاب خاک گرفته ام را از زیر تخت بیرون آوردم یک لبتاب سونی قدیمی بود که هر سه ماه یکبار ازش استفاده میکردم

در دراورم را باز کردم بسیار بهم ریخته بود لازم بود در زمانی مناسب ان را مرتب کنمچون برای پیدا کردن هر چیز ازداخلش حدودا نیم ساعت وقت میخواستم و

وسایلش را بیرون ریختم کارت اینترنتی را که خیلی وقت پیش خرید بودم در آوردم

خیلی از لبتاب یا کامپیوتر خوشم نمیامد دوسال پیش کلاس adslرفتم خوشم نیامد و نیمه رهایش کردم

 لبتابم را روی تختم گذاشتم و سیم تلفنی که پشت تختم بود را  وصل کردم

رمز کارت را وارد کردم حالا فقط باید خدا خدا میکردم که کانکت شود صدای زنگ گوشیم بلند شد شماره رو نگاه کردم ناشناس ولی آشنا بود

-  بله بفرمایید

- سلام چطوری

- به جا نمیارم.... الو الو

گوشی را قطع کردم و باطریش را در آوردم و زیر لبم گفتم : نه امکان نداره

از فکر آن که نکند شوهر همان دختر باشد سرم گیج رفت

مقابل تخت روی دو زانو نشستم اینترنت کانکت شده بود 

بعد از گذشت یک دقیقه گوگل باز شد سرچ کردم (شکستن اشیا در یک نگاه قدرت های ماورا) چند صفحه برایم باز شد قدرت های ماورا و طبیعه بلند کردن اشیا با استفاده از قدرت های ماورا حداقل تا انجایی که من سرچ کردم و دیدم موردی مشابه من نبود دست و پاهایم شروع به لرزیدن کرد لبتاب را بستم و زیر تخت گذاشتم اگه منم به جای شیما بودم قطعا همین رفتار را با طرف مقابلم داشتم اگه افراد دیگر هم بفهمند حتما همین رفتاررا دارند نه.. هیچکس نباید از قدرت مخوفم مطلع شود .صدای باز شدن در خانه به گوشم خورد جلوی در ایستادم کیانا و احسان بودند نگاهی بهشان انداختم و گفتم : پس مامان کو؟

کیانا خرید هارا روی مبل گذاشت و گفت : موند خونه ی خاله زهرا

روی مبل نشستم و با آ رامش گفتم : طبق معمول

چشام هایم را نیم باز کردم و تا جای ممکن سعی میکردم به اجسام اطرافم خیره نشوم احسان مبلی که کنار من بود نشست و گفت : چرا چشاتو اینطوری کردی ؟

هول شدمو گفتم : ها ؟ چطوری ؟

کیانا از ان اتاق داد زد : احسان سربه سر خواهر من نزار.

نفس عمیقی کشیدم کیانا در پذیرایی امد و گفت : کمند یه لحظه بیا این چیزایی که خریدمو ببین

وارد اتاق شدم

نسبت به بقیه ی جاهای خانه اتاق احسان و کیانا از همه شیک تر بود آن هم به خاطر این بود که وسایلشان را تازه خریده بودند یک تخت خواب دونفره دو تا پاتختی و یه میز آرایش به رنگ کرم قهوه ای ساده ولی شیک .

روی تختشان نشستم و گفتم : کجا ببینم

چند لباس نوزادی صورتی و قرمز مقابلم قرار داد و گفت : نگا کن

- چرا همه رو صورتی و قرمز خریدی مگه میدونی جنسیت بچت چیه ؟

- نه نمیدونم همین شکلی اینا رو خریدم دور همی بخندیم

در بغلم کشیدمش و گفتم : آخ جون مبارکه پس نی نی ت دختره

شاید توی این چند روز این تنها اتفاق خوشحال کنننده ای بود که برایم افتاد ادامه دادم : وای کیانا نمیدونی چقدر برات خوشحال شدم

- انقدر محکم بغلم کردی فکر کنم الان خودمو بچمو باهم میکشی

سریع دستم را باز کردم و گفتم : مرسی که داری خالم میکنی

- خواهش میکنم 

خندیدمو گفتم : خیلی خوشحال شدم برات کیانا

- ممنونم خاله کمند

از اتاق خارج شدم ودیدم احسان یک پایش را روی دیگری انداخته  و یک فنجان در دست دارد

- اقای لایت چرا تیریپ غم برداشتی

- خانم لایت تر چرا مانتو  تنته

به لباس هایم نگاه کردم راست میگفت هنوز مانتو تنم بود از صبح که خانه ی شیما رفته بودم لباس هایم را عوض نکردم

 تصمیم گرفتم اصلا از یاد ببرم که همچین قدرتی دارم چون برایم گران تمام میشد

ویرایش شده توسط hasti.rad
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست بیست و‌دوم

ممکن بود طردم کنند جامعه چنین آدمی را نمیپذیرفت . انگشت نمای همگان میشدم  . مگر تا الان میدانستم که چنین قدرتی دارم از الان به بعد هم وانمود به نداشتن این قدرت میکنم.

یک تونیک مشکی و صورتی با یک شلوار مشکی پوشیدم و  از اتاق خارج شدم  

کیانا یک بطری آب از تو یخچال برداشت و گفت : شب  به خیر من میرم بخوابم خیلی خستم

احسان نگاهی بهش انداخت و گفت : من خوابم نمیاد  تو برو بخواب من بعدا میام

- اوکی شب به خیر

خودم را روی مبل انداختم و گفتم : شب به خیر

کیانا که رفت بلافاصله به احسان گفتم : فیلمی چیزی داری ببینیم ؟

- آره بزارم ببینیم .

- اگه بزاری که عالی میشه

یکدفعه دست و پاهایم شروع کرد به لرزیدن نکند به صفحه ی تلوزیون خیره شوم و آن هم بشکند نه البته امکان نداشت چون وقتی داشتم به لبتاب نگاه میکردم نشکست تلوزیون هم مثل لبتاب چه فرقی میکند  این چه قدرت عجیبی بود هنوز هم سر در نیاورده بودم

با احسان روی مبل دو نفره ای که روبه روی تلوزیون بود نشستیم داخل سیدی رام یک فیلم گذاشت هنوز بیست دقیقه از فیلم نگذشته بود که پلک‌هایم سنگین شد

- احسان من خوابم گرفته میرم بخوابم

- باشه برو شب به خیر

- احسان

- بله ؟

- میتونم یه خواهشی کنم ازت

- چیه ؟

- میدونی که مامان بهم اجازه نداده تا یه هفته برم بیرون

- خوب آره

- میتونم خواهش کنم یه سیم کارت برام بخری

- برای چی میخوای مگه خودت سیم کارت نداری

- چرا ولی خوب راستش یه مزاحم دارم

- باشه ولی یه شرط داره

- چه شرطی؟

- همین فردا یا پس فردا فرقی نداره هر روزی راحت تری بری از کارت استفا بدی

با تعجب نگاهش کردم ادامه داد : من که میدونم علت این مزاحمتا شغل جدیدته ببین کمند تو ...

حرفش را قطع کردم و گفتم : باشه قول میدم اصلا همین فردا صبح اول وقت برم استفا بدم

- اوکی به نام خودم بگیرم ؟

- نه فردا صبح کارت ملی مو بهت میدم به نام خودم بگیر

- باشه فقط کاری باهاش نکنی 

- مثلا میخوام چیکار کنم ؟

- چه میدونم مثلا دوست پسری چیزی بعدم بگن کی سیمکارت داد دست این دختر همه بگن احسان

با کوسن مبل زدم تو سرش و گفتم :احسان من بچم؟ من اهل این حرفام ؟ من مثل توام ؟

- یه طوری میگی انگار من چیکار کردم 

خندیدم و گفتم :شوخی کردم باهات بابا مثل بچه ها با من حرف نزن

تا خواست مرا با کوسن مبل بزند سریع به سمت اتاق فرار کردم و خودم را  روی تختم انداختم احسان قبل از اینکه بخواهد با کیانا ازدواج کنه با دختر عمویمان نامزد کرده بود ولی نامزدیشان بهم خورد نمیدانم چطور کیانا رضایت به این وصلت داد اما احسان پسر خوبی بود چهره ای معمولی اما قلبی مهربان داشت 

نمیدانم ساعت چند بود که بیدار شدم دستی لای موهایم کشیدم دست و صورتم را شستم  موهایم را برس کشیدم و به آینه ی صورتشویی خیره شدم نشکست بیشتر حدودا دو دیقه همونجا وایستادمو به آینه خیره شدم ولی نشکست در دلم گفتم : خدایا خدا جونم شکرت ظاهرا اتفاقات گذشته همه توهم بود از دستشویی رفتم بیرون خیلی خوشحال بودم

حس کسی را داشتم که تازه متولد شده آرایش ملایمی کردم وبه سمت آشپزخانه رفتم

- سلام کیانا خانوم چرا زحمت کشیدی خوب خودم میومدم صبحونه رو میزاشتم دیگه

 لبخندی زدو گفت  : خوب  فعلاکه میبینی من گذاشتم صبحونه رو چرا آماده نشدی ؟

- واسه ی چی

- مگه نمیخواستی بری استفا بدی و مدارک و کارت ملیتو از شورا بگیری ؟

به احسان که روی مبل نشسته بودو داشت روزنامه میخواند چشم دوختم و گفتم : بله دیگه آقای اخبار بایدم بیاد و خبرو اطلاع بده

ویرایش شده توسط hasti.rad
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست بیست و سوم

چقدر استفای من برایشان مهم شده احسان تا من را دید لبخندی زد و گفت : سلام صبح به خیر خوب کارت ملیتو بده

 

- نه ممنون خودم دارم میرم بیرون خودم میگیرم دیگه

-باشه هر جور راحتی

سمت اتاقم رفتم کیانا سریع گفتم : صبحونه نمیخوری ؟

- بزار آماده شم میام میخورم

یک مانتوی استخوانی رنگ با شلوارو مقنعه ی مشکی پوشیدم حوصله نداشتم هد بزنم هوای بیرون خیلی گرم بود کیف مشکیم را برداشتم چند لقمه کره و عسل خوردم و گفتم : کیانا ....چایی نریز نمیخورم

به ساعتم نگاه کردمو گفتم من برم دیر میشه دیگه اتوبوس میره

وارد کوچه شدم باز هم همان پراید مشکی را جلوی در خانه دیدم خواستم برگردم که نظرم عوض شد الان اگر بروم  فکر میکنند از ان ها میترسم 

آقای نعمتی و شجاعی  همسایه هایمان  کمی ان طرفتر ایستاده بودند و همین یک مقدار بیشتر به من دلگرمی میداد

موهایم را داخل زدم و سمت ایستگاه خط واحد راه افتادم اتوبوس بعدی ساعت دوازده و ربع میامد الان هم ساعت دوازده و ده دقیقه بود با آرامش به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم از جلوی در خانه ی شیما رد شدم باید سر یک فرصت مناسب حتما برایش دلیل تمام اتفاقاتی که دیروز افتادرا توضیح میدادم سوار خط  واحد شدم  و‌خودم را به  شورای حل اختلاف رساندم

لعنتی درش بسته بود مگر پایان ساعت اداری ساعت دو نیست الان که تازه ساعت یک است خط واحدهم حالا حالا ها نمیامد که بخواهم برگردم در آن خیابان لعنتی پرنده پر نمیزد در دلم گفتم : نکنه همینجا خفتم کنن

دست و پاهایم شروع به لرزیدن کردند یک دانه ماشین هم از انجا رد نمیشد که حتی بخواهم تاکسی بگیرم به ساعتم نگاه کردم

با دیدن همان پراید مشکی در فاصله ی دو متریم خون در رگهایم منجمد شد؛ صدای مردانه ای رو از پشت سرم شنیدم :

 به چی داری فکر میکنی ؟

تنها کاری که میتوانستم انجام دهم این بود که بدوم؛ این خیابان محل پرترددی نبود شهر ماهم که چهار خیابان بیشتر نداشت از ساعت 12 به بعد خیابان ها خلوت خلوت بودند و فقط ساختمانهای اداری و تجاری مثل بانکها و ...باز بودند .

به سمت در شورای دویدم و شروع  به در زدن کردم مرد بسیار قد بلندی با لباس های مشکی و سبیل پر پشت از پراید پیاده شد مقابلم ایستاد و گفت : حالا چرا انقدر عجله داری ؟

نه راه پس داشتم نه راه پیش وقتی به خودم امدم دیدم کنار دو مرد ایستادم یکی را میشناختم شوهر همان دختر بی نوا بود  ولی ان یکی رو نه؛ یکی سمت چپم بود و دیگری سمت راست دبه من نزدیک میشدند

مرد لباس مشکی گفت : ببین ما آروم بهت نزدیک میشیم تو هم جم نمیخوری

داد زدم: کور خوندی عوضی 

مقداری از آسفالت جلوی پایم ترک برداشت به وضوح دیده‌ میشد داد زدم : کمک، کمک ؛یکی نجاتم بده

البته قصدم از داد زدن صرفا کمک خواستن نبود ولی انگار فایده ای نداشت آب از آب تکان نخورد شوهر همان دختر دهانم را از پشت گرفت و زیر گوشم آروم گفت :

 خفه میشی یا از راه کارای دیگه استفاده کنیم؟!

بزور گفتم :

 باشه من خفه میشم فقط ولم کن !

دستش را کمی از روی دهنم شل کرد وگفت :

 خوبه پس مثل بچه ی آدم برو بشین توی ماشین!!

پوزخندی همراه با کمی ترس زدم و گفتم :

  من اومده بودم اینجا استفا بدم ولی با اینکاری که کردی حتما میرم ازت شکایت میکنم و کاری میکنم حتما از اون زن بدبختت طلاق بگیری!!

به عقب‌هلش دادم  و سمت خیابان دویدم خیابانی که حتی یکدانه ماشین هم در آن نبود صدای یکیشان را شنیدم که داد زد :

 علی فرار کرد برو بگیرش

داشتم نفس کم میاوردم که  کمرم از پشت گرفته شد و گفت :

 واقعا فکر کردی سرعتت توی دویدن به سرعت یه مرد میرسه ؟

با لگدی در شکمم روی زمین پرت شدم سیلی نثار صورتم کرد  خون از دماغم جاری شد قهقهه ی چندش آوری  زد و گفت :

میخوام ببرمت فضا!!

و دستمالی روی دهانم گذاشت و چشم هایم‌سیاهی رفت

 

ویرایش شده توسط hasti.rad
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...