رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان فریاد ژولیت (تناسخ) | نویسنده :هستی راد کاربر انجمن نودوهشتیا


پست های پیشنهاد شده

پست بیست و چهارم

از شدت کمر درد چشمانم را باز کردم همه جا تاریک بود یک مکان خفه ... نفس کم آورده بودم دست و  پاهایم محکم بسته شده بود روی دهنم رابا یک دستمال بسته بودند قسمتی از آن دستمال روی بینی ام آمده بود راه تنفسم بسته شده بود به زور داشتم نفس میکشیدم  تقلا میکردم دستمال را با زبانم کمی پایینتر بیاورم که حداقل بتوانم نفس بکشم نمیدانم چقدر گذشت

در باز شد و فهمیدم در صندوق عقب یک ماشینم همان دو مرد یکی با سیبیل های پر پشت قد بلند و لباس های سرتا پا مشکی و مرد دیگر شوهر همان دختر بود با لباس های طوسی و صورتی افتاب سوخته و موهای آشفته مطابق همان چند دفعه ی قبل که دیده بودمش  چشم هایم  نیمه باز بود مرد لباس مشکی  گفت : گوسفند الان با این جنازه چیکار کنیم ؟

- فعلا بیارش تو تا بهت بگم

- خفه بابا خوب این نشد اون زن احمق تر از خودت میره یه وکیل دیگه میگیره میخوای سر همشون همین بلا بیاری

- شده باشه دنیا رو با آتیش میکشم من زنمو طلاق نمیدم تو هم بفهم !

- حواست باشها !!من نیستم این آخریش بود.

- بیارش دیگه لامصب دوروز باهاش خوش میگذرونیم بعدشم خلاصش میکنیم

لگدی بهه من زد و گفت : هوی بیدارشو

- اینجوری باهاش رفتار نکن من ازش خوشم اومده 

آروم ناله کردم  با طنابی که دور دستم پیچیده بودند مرا بیرون کشید تا پیاده شدم چشم هایم سیاهی رفت و روی زمین افتادم حتی نمیتوانستم بلند  شوم گیج گیج بودم آسمان روبه غروب بود یک قطره اشک آرام از گوشه ی چشمم چکید شوهر همان دختر که طبق صحبت های خودشان فهمیدم اسمش علی است  گفت :

خیلی سنگینه نمیتونم تنهایی بلندش کنم بیا کمکم !

به زحمت من را بند کردن و در مکانی مثل اصطبل انداختند  بسیار تاریک و مخوف بود  فکر کنم ستون فقراتم شکسته بود کمرم به شدت درد میکرد یکیشون مرد لباس مشکی جلوی پایم زانو زد گفت :

 اگه قول بدی دختر خوبی باشیو دادو بیداد نکنی دستمال  دور دهنتو باز میکنم

سرم را آرام تکان دادم دستمال دور دهانم را باز کرد با بینیم هوارا عمیقا تنفس کردم انگار یک قدرت گرفته بودم   نالیدم : آب

داد زد : علی آب براش بیار

علی با بطری آب  آمد مرد لباس مشکی که هنوز اسمش را نمیدانستم  بطری آب رو به لب هایم چسابندم کمی اب خوردم و باقی اش از گوشه ی دهانم بیرون ریخت حس انسانی را داشتم که جان تازه ای از خدا گرفته صورتم رانوازش کردو گفت :

مطمئنم فردا بهت خوش میگذره خوب استراحت کن تا فردا برام خوب باشی

خواست گونه ام را ببوسد  که یک تف آبدار رو صورتش انداختم با آستینش گونه اش را پاک کردو گفت :

اصلا مهم نیست من درکت میکنم !!

به در ورودی نگاه کرد و گفت : من تورو نجاتت میدم از دستش نمیزارم تورو بکشه !!

یک قطره اشک از گوشه چشمم چکید

بیرون رفت و در را قفل کرد آنقدر گیج و منگ بودم که نفهمیدم چطور خوابم برد صبح که بیدار شدم اولین چیزی که به چشمم خورد استبل پر از کاهی بود که در آن دراز کشیده بودم و چند گاو که کمی ان طرف تر پایشان را بسته بودند شروع کردم به گریه کردن داد زدم :

 آخه چرا من ؟ کمک ...تورو خدا یکی کمکم کنه هیچکس اینجا نیست ؟

داشتم زار میزدم دست هایم را انقدر محکم بسته بودند که نمیتوانستم تکانشان بدهم فکر کنم خون مرده شده بودند جیغ زدم :

تورو خدا یکی نجاتم بده یکی منو از دست این روانیا نجات بده !!!

آب از آب تکان نخورد ناگهان در استبل خیلی وحشیانه باز شد همان مرد با لباس های مشکی بود موهایم را محکم از پشت گرفت با گریه گفتم :

 تورو خدا جون مادرت ولم کن نمیخوام غلط کردم ...

@نرگس نظریت @Hany Pary

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست بیست و پنجم

همه جا بیابان بود پراید مشکی رنگ کمی آن طرف تر پارک شده بود

مرد لباس مشکی روی صندلی عقب ماشین هلم داد و گفت : تو ساکت

خودش پشت فرمون نشست وراه افتاد تو جاده بودیم نمیدانستم کجا بود

- پیش اون دختره مینشستی غلط اضافی نکنه

- الان وقت این حرفا نیست فقط زودتر برو پلیسا دنبالمونن مکانو پیدا کردن . نمیدونم کدوم بی همه چیزی راپورتمونو داده

آروم گفتم :

 خدایا شکرت!

مرد تیشرت مشکی  به ان یکی گفت : علی این دختره رو ساکت کن تا همینجا خلاصش نکردم

علی قفل مرکزی را زد دستم را بهم میساییدم تا باز شود فکر کنم کمی شل شده بود داد زدم : تورو خداجون مادرتون ولم کنید بزارید برم من هیچی نمیگم که شما منو دزدیده بودید فقط ولم کنید برم

- گفتم ساکت!!

- نمیخوام ساکن نمیشم تورو خدا ولم کنید !

- علی بزار من این دختره رو............

شروع کردم به جیغ زدن ناگهان صدای انفجار کر کننده ای به گوشم خورد تمام  شیشه های ماشین  به سمت داخل خورد شد سرم را تا رو زانو هایم پایین آوردم تاخورده شیشه ها به  صورتم برخورد نکنند .کنترل ماشین از دست راننده خارج شد ماشین از جاده منحرف شده و به سمت خاکی رفت و دست هایم در کمال ناباوری باز شدن دماشین کنترلش را از دست داده بود

سرانجام ماشین به یک درخت کوبیده شد  سرم محکم به صندلی راننده اصابت کرد قلبم تند تند میزد انگار تمام این اتفاقات در یک ثانیه افتاده بود طنابی که به پاهایم بسته بودند را باز کردم  و از ماشین پیاده شدم صدا از صدا در نمیامد هیچ کدام هیچ چیزی نمیگفتند حتی ناله هم نمیکردند مچ دستم را مالیدم و در جلو را باز کردم مرد تیشرت مشکی پر از خون بود با آستین لباسش کشیدمش روی زمین افتاد یک تیه شیشه ی تیز به طور عمودی در قلبش فرو رفته از ته دلم جیغ زدم

شیشه را آرام از بدنش بیرون کشیدم  انگار یک نفر از عمد این کار را کرده بود در موهایم چنگ زدم از ته دلم زار زدم: کمک ...تورو خدا کمکم کنید یکی اینجا مرده!!

مثل دیوانه ها داگریه میکردم یه تکه از مانتویم را کندم و روی زخمش گذاشتم

 با اینکه میدانستم فایده ای ندارد بهش نفس مصنوعی دادم

در تمام صورتش شیشه خورده فرو رفته بود جیغ زدم : خدایا آخه چرا؟

قلبم شروع کرد تند تند زدن یقین داشتم با قدرت نحسم عامل مرگ دو نفر شده بودم جیغ زدم : من یکی رو کشتم

با دستم مشت زدم به خاکی که رو زمین ریخته بودوروی سرم ریختمش زیر لب گفتم : اره من یکیو کشتم

صورتم را چنگ میزدم و دیوانه وار جیغ میکشیدم  ناگهان یکی از چراغ های ماشین خورد شد شروع کردم به دویدن برای چه یا از چه کسی دقیق نمیدانستم

انگار پاهایم مال خودم نبودند خودم را به جاده رساندم و با تمام قدرت دویدم نمیدانم چقدر گذشت که صدای آژیر ماشین پلیسو از پشت سرم شنیدم سرعت دویدنم را بیشتر کردم آفتاب گرم و داغ تابستون در جاده ی خشک و خالی سرم را میسوزوند انرژی ام داشت تحلیل میرفت

 

روی آسفالت داغ جاده زانو زدم صدای پای یک نفرو از پشت سرم شنیدم دست هایم از پشت سر گرفته شد خنکی دست بند را روی مچ دستم احساس کردم هیچ چیز نمیدیدم فقط داشتم صدا هارو میشنیدم

- شما مضنون به قتل دوتا جنازه ای هستید که چند متر پایینتر به طرز وحشیانه ای به قتل رسیدن اثار جرمتونم هست

یک چاقوی آغشته به خون را که درون یک پلاستیک بود نشانم داد و با بی سیم گفت : این میره واسه انگشت نگاری خانم اسدی بگردش

یک زن چادری از ماشین پیاده شد همه جایم را  گشت و گفت : چیزی همراش نیست

@نرگس نظریت

@Hany Pary

ویرایش شده توسط hasti.rad
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...