رفتن به مطلب

رمان ماه و مهران | فاطمه زارعی کاربر نودهشتیا


FatemeZarei
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام پدید آورنده‌ی طلوع و غروب

نام رمان: ماه و مهران

نویسنده: فاطمه زارعی

ژانر: عاشقانه_ اجتماعی

ساعت پارت‌گذاری: نامعلوم

هدف از نوشتن: به ارمغان  آوردن لحظاتی تفکر برای خواننده‌ی رمان.

خلاصه: مهران یا مهرانه اهمیتی ندارد،  اینکه    هیچ نسبتی با تو ندارم مهم‌تر است!     فقط این را روی تمام دیواره‌های قلبم مهر و موم کرده‌ام؛     اگر طلوع کند چه؟ آنگاه، ویرانه‌ای بیش نخواهم بود.

مقدمه: ای یار دیرینه‌ی من، طلوع نکن! امیدوارم ورقه‌ی سرنوشتِ طلوعت در سیلاب چشمانم خیس شود. آری، امیدوارم قلم سرنوشت در آن زمان خشک شود، بشکند و پودر گردد؛   اما    طلوع تو را رقم نزند! نمی‌دانم چرا در کشمکش این طرف و آن طرف می‌روم؟ قلبم ثانیه‌ای می‌خواهد باشی و ثانیه‌ای دیگر، نه! به راستی تو کیستی؟

 

ویراستار: @Otayehs

ناظر:  @melika_sh

ویرایش شده توسط همکار ویراستار
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 3
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

《زمان حال》

لبخند زیبایی را بر روی لب‌هایش نشاند و با دستان مردانه‌اش اشک‌هایم را زدود.    دلم برایش می‌سوزد، او از همه جا بی‌خبر بود و اگر می‌دانست، اکنون با خودش می‌گفت:

-    برای او می‌گِریَد اما من    اشک‌هایش را پاک می‌کنم!

《سه سال قبل》

بی‌توجه به صحبت‌هایش  مشغول نوشتن فرمول‌های فیزیک نوشته شده بر روی تابلو بودم که  رو‌به‌روی تابلو ایستاد. همان‌طور که تمام تلاشش را برای خشک و جدی جلوه دادن می‌‌‌‌‌‌‌کرد، به ادامه‌ی صحبتش پرداخت. چون ستون برقی مانع دیدن ادامه‌ی فرمول‌ها شده بود؛ بنابراین خودکارهای رنگارنگم را لای  دفتر نهادم و به عرایضش گوش سپردم.

- خب، خودتون رو معرفی کنید.

خدا را شکر پس از این حرف بر صندلی‌اش جای گرفت و من باز هم دست به خودکار شدم. طولی  نکشید که آرنج سما در پهلویم فرو رفت. سما زیر لب زمزمه کرد:

-    هوی مهران، نوبت توهه! با این کارش مرا متوجه‌ی  نگاه‌های زوم شده‌ی دبیر ساخت. با لبخند بزرگی که بر لب داشتم، ایستادم و گفتم:

- اِ چه زود نوبتم شد. مرضیه جون...   نه چیزه،   خانم محمدی،   عارضم به خدمتت من هم مهرانه فرجام هستم! چون شما هم با بقیه برام فرقی نداری همون مهران صدام کنی کفاف میده‌.

نگاه‌های متعجب محمدی    یا به اصطلاح خودش خانم محمدی دبیر جدید شیمی، برای همگان عادی بود. ابروهایش به بالای پیشانی‌اش پرواز کردند و در ادامه زبانش این جمله را ادا کرد:

-  مرضیه جون؟!

فرنوش لبخند بزرگی زد و گفت:

- خانم، مهران بعضی از معلم‌ها رو با اسم کوچیک صدا می‌زنه.

سما در تکمیل حرف‌های فرنوش گفت:

- حالا یه عزیز و جون هم می‌ذاره تهِ اسمشون.

نشستم و تا خودکارم را در لابه‌لای انگشتانم جای گرفت، محمدی  گفت:

-  فرجام، تابلو رو پاک کن!

همان‌طور که تکه‌ی آخر نوشته‌ها را هم کپی می‌کردم، گفتم:

- مرضیه جون، از خدا که  پنهون نیست، از شما چه پنهون،    وقتی بهم میگن فرجام یا دیگه خیلی کلاس می‌ذارن و میگن خانم فرجام، چهار ستون بدنم می‌لرزه و یه جوری میشم!    تو فقط بگو مهران؛   خیلی هم خوش استایل و شیک!

مرضیه‌جون سرش را تکان داد و گفت:

- باشه، مهران تخته رو پاک کن!

کلمات نهایی را هم نگاشتم و گفتم:

- این هم از این، همه‌اش  رو نوشتم‌‌.

به سمت تابلو رفتم و آن را عاری از کلمات کردم. در همان اندک زمان، معرفی بچه‌های کلاس به اتمام رسید. اواخر زنگ بود که در کلاس به صدا در آمد. زهرا جون، معاونمان  بود. 

- سلام، ببخشید مزاحم وقت کلاس شدم. مهران، مامانت زنگ زد و گفت ظهر با سما برو خونه‌ی خاله‌ات. 

لبخندی زدم و گفتم:

- مرسی زهراجون!

سما از ذوق مرا در آغوش کشید و گفت:

- ایول!

طولی نکشید که با چشم غره‌ی محمدی،    مرا رها کرد و چون دخترهای عاقل و بالغ هجده ساله، بر روی صندلی‌اش آرام گرفت. خاله مهری‌ام با خانواده‌ی سما همسایه بود. امروز هم معلوم نبود چه برنامه‌ای در ذهن پرورانده  است که من مجبور به کوچ کردن    به آنجا بودم. پس از پایان درس، مرضیه جون برگه‌ای حاوی تست را به دست‌هایمان سپرد و تنها نیم ساعت مهلت حل به ما داد.

نگاهی اجمالی به تست‌ها  انداختم و در بیست دقیقه، به‌ عنوان اولین نفر برگه‌ام را تحویل دادم. بهانه‌اش از این امتحان سنجیدن وضع کلاس بود؛    اما این معلم جدید کمی کِرم در وجودش جولان می‌داد و این از نگاه من دور نمانده بود. 

پس از تصحیح و چک کردن پاسخ نامه‌اش و برگه‌ی من، نگاه متعجبی را به من هدیه داد. زبانش پس از چند ثانیه قاصر ماندن به حالت عادی بازگشت و گفت:

- بهت نمیاد تا این حد درس‌خون باشی.

شانه‌هایم را بالا انداختم و گفتم:

- ما اینیم دیگه مرضیه جون! در ضمن، چیزی تا کنکور نمونده؛ من هم که دنبال پزشکی‌ام و سفت و سخت برای هدفم می‌جنگم.

لبخندی زد و دیگر چیزی نگفت. بالاخره زنگ به صدا در آمد و سما با من هم‌گام شد‌. هنوز از مدرسه دور نشده بودیم که با صدای بوق ماشینی اخم‌هایم در هم کشیده شد.

سما که همیشه به دنبال پاچه‌ای برای گاز گرفتن بود، برگشت تا فحش رکیکی بار راننده کند؛    اما با دیدن برادرش، فحش‌هایش  رنگ باختند ‌‌و به قربان صدقه‌ مبدل شدند. سما دست‌هایم را کشید و من هم به اجبار سوار ماشین شدم.

- سلام.

در آینه نگاهی حواله‌ام کرد و گفت:

- سلام مهرانه خانم،  خوبید؟

تنها یک «ممنون» خشک و خالی نصیبش شد و گویی با سردی کلامم گزافه گویی‌اش یخ زد و دیگر چیزی نگفت. سما قالب لبخند زیبایی را بر صورتش نهاد و گفت:

- چه خبر داداش گرامی؟ همان‌طور که در خیابان اصلی می‌پیچید، گفت:

- خبری نیست.

نفس عمیقی کشیدم و با استشمام عطرِ خوش بویی، حالم دگرگون شد. مردانه بود و سر منشا آن قطعاً... قطعاً... نام برادر سما چه بود؟ چرا فراموش کردم؟ صبر کن! اشتباه نکنم نام یکی از پیامبران بود‌. محمد؟  نه چیز دیگری بود.

صبر کن! ابراهیم؟    یوسف؟    نه؛ اَه یه اسم خاص بود!  سما کیفش را گشود و همان‌طور که فلش سرخ رنگش را به ضبط ماشین متصل می‌کرد، گفت:

- وای مسیح، تو خوابت نمی‌بره  توی این سکوت ماشین؟!

آها، نامش مسیح بود! خب حالا که نامش را یافتم موضوع قبلی چه بود؟ در اصل بحث اصلی‌ام آن بود که با اسم مسیح منحرف شدم. این‌ها اثرات گرسنگی بود‌  و هیچ شکی در این نیست!

 

ویرایش شده توسط همکار ویراستار
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم 

فقط دبیرستانی‌ها می‌دانند که گرسنگی ظهر از هر چیزی زجرآورتر است. مسیح رو به من گفت:

- مهرانه خانم برای کنکور آماده‌‌ای؟

بی هیچ حرف اضافه‌ای گفتم:

- بله، آماده‌ام.

سما بعد از کم کردن صدای ضبط   گفت:

- وای مسیح، مهران کپی برابر اصل دوران پشت کنکوری خودته. به شدت درس خون و خدای تست زدن!

مسیح لبخند زیبایی بر لب‌هایش نشاند و گفت:

- که این طور، اِن‌شاءالله که شما هم مثل من مزد این همه درس خوندن رو بگیری!

آری، او مزدش را گرفته بود؛  مُحصل یکی از بهترین دانشگاه‌های کانادا بود. فکر کنم سال‌های آخر تحصیلش باشد. سما باز هم چون منجی‌ای، ذهنم را از باتلاق افکار بیرون کشید و گفت:

- من که مثل مسیح می‌خوام برم کانادا، اما مهران تصمیم داره ایران بمونه.

صد و هشتاد درجه چرخید تا بالاخره من را دید و ادامه داد: 

- مهران هنوز هم می‌خوای اینجا بمونی؟

کاملاً قاطع گفتم:

- آره، توی کشور خودم   راحت‌ترم. 

مسیح در کوچه‌شان پیچید و برای تمام کردن بحث گل کرده گفت:

- هر کسی برای رفتن و موندن یه دلیل لازم داره. من برای رفتن موفقیت رو می‌خواستم اما الآن برای موندن باید منتظر نظر کسی باشم.

چیزی نگفتم و با توقفِ ماشین، از آن فضای خفقان‌آور بیرون زدم و با یک خداحافظی کوچک خودم را خلاص کردم. بعد از فشردن آیفون، نگاه خیره‌ای را متوجه شدم، برای جست و جوی صاحب نگاه، دور و اطرافم را کاویدم و تنها به چشمانِ مشکیِ مسیح رسیدم.

بی‌توجه به ذره‌بین نگاهش، باز هم دکمه‌ی آیفون را فشردم و این بار در کسری از ثانیه در باز شد و من هم به سرعت خودم را به داخل پرتاب کردم. به سمت در ورودی گام بر می‌داشتم که با دیدنِ آن همه تدارکات، کوهی دیگر   از سؤالات بر سؤالات قبلی ذهنم افزوده شد.   وارد خانه شدم و به سرعت به سمت خاله رفتم.

- سلام خاله.

به سمتم برگشت و با لبخند زیبایی گفت:

- سلام مهران؛    مامانت برات لباس آورده بود.    زود لباست رو عوض کن و بیا ناهار بخور!

باشه‌ای گفتم و به سمت اتاق‌های طبقه‌ی بالا رفتم. درِ اتاق دوم را گشودم و مثل همیشه مامان کوله بارش را اینجا پارک کرده بود. شلوار خانگی برایم نگذاشته بود و به اجبار جین آبی‌ام را با پیراهن سفیدم پوشیدم. بی‌خیال موهای بافته‌ام‌ شدم و راه طبقه‌ی اول را در پیش گرفتم. خاله از همان دور با صدایی به وسعت فاصله‌مان گفت:

- ناهار تو آشپزخونه است.

پله‌ها را یکی پس از دیگری طی کردم و گفتم:

- مامانم کجاست؟

خاله همراه با چک کردن   لیستش    گفت:

- رفته دنبال کیک.

در این‌که امروز تولد بود هیچ شکی نیست، منتها از اینکه    تولد کدام یک از اعضای این خانواده بود شک داشتم. بی‌خیال آبرویم شدم و گفتم:

 - تولد کیه؟

خاله بالاخره دست از سر کچل آن لیست برداشت و گفت:

- میگن که امروز تولد  پسر   منه.

به هوایِ عطر قورمه سبزی دیگر چیزی نگفتم و به بالا انداختن ابروهایم اکتفا کردم. اوه، ساعت چهار عصر بود. باید به وقت ملاقات بیمارستان می‌رسیدم. بی‌توجه به ادامه‌ی غذا، خودم را به لباس‌ها رساندم و تنها مانتویی که مامان به همراه آورده بود را پوشیدم. شالم را روی سرم تنظیم کردم و  بعد از برداشتن موبایل عزیزتر از جانم از در خانه بیرون زدم. مامان درست مثل   گشت ارشاد سر رسید و گفت:

- مهران، کجا با این عجله؟

لبخند بزرگی زدم و در جوابش گفتم:

- زود بر می‌گردم. 

در لا‌به‌لای دندان‌های کلید شده‌اش غرید:

- زود برگردی‌ ها! مهران با توام.

قبل از بستن در حیاط گفتم:

- چشم.

بی‌توجه به ادامه‌ی روضه‌هایش به سمت گلفروشی رفتم و بعد از تهیه‌ی یک دسته گل، راهی بیمارستان شدم. خب، خب، خب، این هم از اتاق پنجاه و شش. خدا را شکر اتاق مورد نظر بر خلاف تصور قانون نانوشته، انتهای راهرو سمت چپ نبود.  

 بعد از در زدن، آرام وارد اتاق شدم و گفتم:

- یاالله، فاطمه جون!

 فاطمه با دیدنم لبخند بزرگی زد و گفت:

- سلام مهران. تو اینجا چی کار می‌کنی؟ گل را روی میز نهادم و گفتم:

- اختیار داری خانم معلم، قدم نو رسیده مبارک!

لبخندی زد و گفت:

- اولین باره بهم میگی خانم معلم.

خندیدم و گفتم:

- چشم دیگه تکرار نمیشه؛   حالا این سری استثنا بود فاطمه جون. کو اون شازده پسرت؟

با لبخند به تخت کوچک گوشه‌ی اتاق اشاره کرد و گفت:

- معلم جدید براتون آوردن؟

همان‌طور که به سمت تخت می‌رفتم گفتم:

- آره، ولی فاطمه جون خدایی انگشت کوچیکه‌ی تو هم نیست. از اون معلم‌های اذیت کن هست که رد خور نداره!

پتویش را مرتب کرد و گفت:

- چه میشه کرد؟ من هم که مهلت زایمانم رسید و این شد.

با دیدن نوازد زشت و کوچکی که در تخت فرو رفته بود، گفتم:

- وای فاطمه برو خدا رو شکر کن!

متعجب گفت:

- سر چی؟

به طرفش بازگشتم و گفتم:

-    سر این‌که بچه‌ات پسره، ناموساً اگه این دختر بود هیچ نذر و امامزاده‌ای این رو شوهر نمی‌داد!

فاطمه همان‌طور که از خنده روده بُر شده بود، گفت:

- وای خدا بگم چی کارت کنه مهران. دلت هم بخواد پسر به این ماهی!

صندلی کنار تخت را کنار کشیدم و همزمان با نشستنم گفتم:

- بله ماهه، اما با چاله چوله‌های   روش.

 - خدایی اگه هنوز معلمت بودم باز هم این‌ها رو می‌گفتی؟

شالم را مرتب کردم و گفتم:

- آره دیگه، تو جنبه‌ات بالاست دست به نمره‌ام نمی‌زدی.

تا خواست حرفی بزند در اتاق باز شد و یک مرد وارد اتاق شد. به احترامش ایستادم و اشتباه نکنم شوهرِ فاطمه بود.

-    سلام. 

به گرمی پاسخ سلامش را دادم و برای رفتن دست و پایم را جمع کردم.‌

- خب فاطمه جون، خوشحال شدم دیدمت. ان‌شاءالله بیام عروسی گل پسرت!

 - حالا بودی، چه عجله‌ای هست؟

لبخند محجوبی تحویلش دادم و گفتم:

- نه دیگه مزاحم شدم، خداحافظ.

شوهر فاطمه هم سری تکان داد و گفت:

- من داشتم می‌رفتم ها!

- نه دیگه، خدانگهدار.

از اتاق بیرون زدم و همان‌طور که به سمت خروجی بیمارستان می‌رفتم، با یک ستون محکم برخورد کردم. نه، ستون نبود بلکه یک پسر بود. اوه، نایلون کمپوت‌هایش نقش زمین شد.

  - ببخشید، معذرت می‌خوام.

پسر که حالت خنثی و بی‌حسی داشت گفت:

- مشکلی نیست.

کمکش چند کمپوت را از روی زمین برداشتم و درون نایلون نهادم. پسر محجوبی به نظر می‌رسید.

- زحمت نکشید.

لبخندی در پاسخ نجابتش زدم و گفتم:

- نه مقصر من بودم. بازم معذرت می‌خوام، خداحافظ.

به راهم ادامه دادم و وارد محوطه‌ی بیمارستان شدم. با شنیدن صدای «خانم» گفتن کسی به پشت سرم نگاه کردم و همان پسر را دیدم. متعجب ایستادم و گفتم:

- چیزی شده؟

برای ثانیه‌ای دست از نفس نفس زدن برداشت و گفت:

- دختر حواست کجاست؟ همراه کمپوت‌ها موبایلت رو هم انداخته بودی داخل نایلون.

پس از این حرف موبایلم را رو‌به‌رویم گرفت. وقتی موبایلم را در دستم می‌گرفتم باید هم این مسائل برایم پیش بیاید. لبخند مهربانی زدم و گفتم:

- وای ببخشید، ممنون.

پسر موهایش را عقب راند و گفت:

- شانس آوردی زنگ خورد. 

نمایشگر موبایل را روشن کردم و یک تماس بی‌پاسخ از مامان به من چشمک زد. سرم را تکان دادم و گفتم:

- من دیگه برم تا پوستم رو نکنده، خداحافظ.

پسر دستانش را در جیبش‌هایش فرو کرد و گفت:

- می‌خوای برسونمت؟ ماشین هست ها!

ویرایش شده توسط Fati zarei
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   پارت سوم

تنها پاسخی که دریافت کرد این بود:

- ممنون. 

سوار تاکسی شدم و مامان را مخاطب خودم قرار دادم. 

- مهران کجایی؟

ابروهایم یکدیگر را در آغوش کشیدند و با همان اخم به وجود آمده گفتم:

- سوار تاکسی دارم میام خونه‌ی خاله.

به سرعت گفت:

- سر راهت یک شمع عدد دو   بگیر.  

کلافه نفسم را بیرون دادم:

- عکس اون شمع قبلی رو بفرست تا عین همون بخرم.

مامان کمی مکث کرد و بی‌توجه به گوش‌های من با صدای بلند گفت:

- ساحل اون شمعی که شکست رو چی کار کردی؟

صدای محوی از خاله در پاسخ مامان گفت:

- انداختمش بیرون. 

مامان این بار با صدایی آرام‌تر گفت:

- حالا عکس اون یکی شمع رو می‌فرستم مدل اون بگیر. 

ناچاراً گفتم:

- باشه. 

تماس را قطع کردم و رو به راننده تاکسی گفتم:

- شیرینی فروشیِ... پیاده میشم.

  سپس جلد موبایلم را در آوردم و از پشت آن کرایه‌ام را برداشتم و به راننده دادم. کاغذ کوچکی به چشمم خورد اما مجال برای دیدن محتوایش نداشتم.

از پله‌ها بالا رفتم و پس از طی کردنشان وارد شیرینی فروشی شدم. شیرینی‌های پشت شیشه، چشمکی حواله‌ام کردند و صحنه‌ی محتوای باقی مانده در بشقاب ناهار را برایم زنده کردند.

بی‌توجه به سمت قفسه‌ی شمع‌ها رفتم. عکسی که مامان  برایم فرستاده بود را دانلود کردم و زنگ جست و جو به صدا در آمد. هر چه لا‌به‌لای شمع‌ها کنکاش می‌کردم هیچ شمعی حتی شبیه عکس فرستاده شده، پیدا نکردم. دخترک فروشنده همان‌طور که نزدیکم می‌شد گفت:

- دنبال شمع خاصی می‌گردی؟

لبخندی روی لب‌هایم نشاندم و گفتم:

- آره، یک شمع عدد دو   می‌خواستم که مدلِ شمع این عکس باشه.

دختر نگاهی به عکس انداخت و گفت:

- این مدلی نداریم اما اگه بخوای مدل‌های دیگه‌ای هست.

سرم را تکان دادم و گفتم:

-  وایسا یه زنگ بزنم.

شماره‌ی مامان را گلچین کردم و منتظر ماندم. 

- چی شد؟ گرفتی؟

واقعاً ممنونم بابت این موج از محبت  و احوال‌پرسی.

- اون مدلی نداره؛ اگه می‌خوای تا یه مدل دیگه بگیرم.

- ببین من از قنادیِ... خریدم، خب  برو اونجا بگیر و بیا.

  ابروهایم به بالاترین نقطه‌ی پیشانی‌ام پرواز کردند و متعجب گفتم:

- مامان من تا برم بخرم و بیام خونه خاله، می‌دونی چقدر طول می‌کشه؟

مامان غُر غُر کنان گفت:

-  خب حالا تو هم جوگیر شدی. همونجا دوتا شمع بگیر و زود بیا خونه خالت.

بعد از این حرفش تماس را قطع کرد و من هم هاج و واج مانده بودم. بعد از چند ثانیه دو شمع همانند را برداشتم و به سمت باجه رفتم. پول شمع‌ها را حساب کردم و حالا من مانده بودم و دو هزار تومان پول رایج ایران. خب، حالا رسماً با این پول هیچ کاری نمی‌شد انجام داد. باید دست به دامن داداش بزرگه بشوم بلکه نقش تاکسی را ایفا کند. 

- جانم مهران؟! 

برای محکم کاری کمی لوس شدم.  چیه؟ خب کار از محکم کاری که عیب نمی‌کند؛ می‌کند؟

- سلام داداش جونم، خوبی عزیز آبجی؟

بیچاره آمادگی مواجه شدن با این  حجم از محبت را نداشت و کمی تعجب چاشنی صدایش شد:

- مهران، چیزی شده؟

همان‌طور که از پله‌ها پایین  می‌رفتم، گفتم:

- میشه بیای دنبالم؟

گویی خیالش راحت شد و در جوابم گفت:

- خواهر من با تاکسی‌ای، آژانسی  چیزی بیا دیگه. من دیگه اومدم خونه خاله مهری.

- مشکل مالی موجوده.

قهقهه‌کنان گفت:

- اون رگ اصفهونیت الآن گرفته ها! بیا خونه خودم پولت رو با سود بر می‌گردونم.

نه، این‌طوری کارم نمی‌شود. عصبی گفتم:

- پول ندارم. برادرم، کل موجودی جیب من دو هزار تومنه. همه‌ی پولم سر گُل و شمع به فنا رفت!

بالاخره کم آورد و گفت:

- قانع شدم. آژانس بگیر نزدیکی خونه خاله بهم زنگ بزن بیام بیرون پول راننده آژانس رو حساب کنم.

لبخند بزرگی زدم و گفتم:

- خداحافظ.

منتظر جواب او نماندم و به سرعت تماس را قطع کردم. بعد از درخواست ماشین از آژانس به یاد  همان کاغذ افتادم و به سرعت آن را از میان موبایل و جلدش بیرون کشیدم. تای کاغذ را که باز کردم با یک شماره‌ و یک متن ریز مواجه شدم: «به امید آشنایی بیشتر!» هه! چه غلط‌ها!

بی‌توجه به شماره  و آن متن مضحکش، برگه را پاره کردم و به دستان پر مهر آب‌های در جوب سپردم. این بهترین کاری بود که از دستم بر می‌آمد. دقایقی را معطل سر جایم مانده بودم که بالاخره سر و کله‌ی راننده آژانس پیدا شد. آدرس خونه‌ی خاله مهری را دادم و از پنجره به رفت و آمدها نگریستم.

بی‌شک هر کدامشان مشغله‌ی ذهنی خودشان را داشتند. تشخیص نقاب لبخند با لبخند واقعی بسیار سخت است. گاهی آن‌که زیباترین لبخند را دارد، بزرگترین مشکل در گوشه دلش خاک می‌خورد؛ اینجاست که باید گفت هیچ‌خوبه  از دل دیگری خبر ندارد‌! اما به هر حال نقاب‌های متفاوت این انسان‌ها، دل را می‌لرزاند.

خوب می‌تواند در پشت نقابش بد باشد یا بلعکس. کم نداریم آدم‌هایی با ظاهر یخ زده و باطن گرم، این‌ها در اصل سراسر گرمی بودند اما شما بهتر از من اطرافیان را می‌شناسید؛ کسانی که  زیر بنای ظاهر سرد و سنگی را می‌سازند. نزدیکی خانه بودم که به بهراد زنگ زدم. رد تماس داد و فکر کنم خودش متوجه شد که باید برای پرداخت کرایه از خانه بیرون بزند.

راننده جلو‌ی پای بهراد ترمز زد و من  بعد از ادا کردن کلمه‌ی «ممنون» از ماشین بیرون زدم. بهراد کرایه را به سمت راننده گرفت و گفت:

- بفرما.

رو به بهراد با خوش‌حالی گفتم:

- سلام داداشی، چه خوشگل کردی شیطون بلا!

دستش به دور شانه‌هایم حلقه زد و به اجبار گام‌هایم را با او هماهنگ کردم.

- مهرانه خانم، دیگه کرایه رو حساب کردم نیازی به مهر و محبت نیست. 

مُشتی به بازویش زدم و گفتم:

- من همیشه به تو مهر و محبت  می‌کنم. آخ، بشکنه این دست که نمک نداره!

هر دو گوی‌های سبزش را به گوی‌های همرنگشان دوخت و گفت:

- حالا نشکنه امشب رو زهر مارمون کنه، بعداً شکست هم شکست اصلاً مهم نیست.

اخم‌هایم را در هم کشیدم و گفتم:

- ملت داداش دارن منم داداش دارم. تو که چشم‌هات همرنگ چشم‌های منه، تو که هم خون منی، تو که...

ادامه حرف‌هایم توسط مسیح قطع شد:

- سلام.

من و بهراد هر دو به او نگاه کردیم  و هر چند من تنها یک «سلام» کوچک تحویلش دادم اما بهراد حسابی او را تحویل گرفت. با ادای جمله «با اجازه» به سرعت وارد خانه‌ی خاله شدم. اوه، بساط غیبت بر پا بود و هر سه خواهر در حال تبادل اطلاعات و مذاکرات بودند. خاله ساحل با دیدنم گفت:

- اومدی خاله؟

نه پس هنوز توی راهم. شمع‌ها را روی اپن نهادم و گفتم:

- سلام به همگی.

مامان تیز بینانه از همان‌جا شمع‌ها را بررسی کرد و گفت:

- چقدر لِفتش دادی!

همان‌طور که به سمت پله‌ها می‌رفتم گفتم:

- تا آژانس اومد طول کشید.

وارد اتاق قبلی شدم و همان پیراهن سفید را پوشیدم. موهای مشکی - خرمایی‌ام را باز کردم و مشغول برس کشیدن شدم. همیشه از دست موهایم عاصی بودم؛ بلند بودنشان مشکلی نداشت اما لَخت و بد حالت بودنش روی نِروَم بود. با کش موی مشکی‌ام موهایم را بالا بستم‌. 

ویرایش شده توسط Fati zarei
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت چهارم

می‌خواستم از اتاق بیرون برم اما با یادآوری ساعت مچی‌ام عقب گرد کردم. حالا شد بزن بریم! پله‌ها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتم و خودم را به سالن اصلی رساندم.

دایی منصور با لبخند دائمی‌اش، سخت دست بهراد را فشرد و او را در آغوش کشید.

- سلام‌.

دایی از بهراد دل کند و به سمت من برگشت:

- سلام. احوالت مهران؟

جثه‌ی نسبتاً ریزم را در آغوشش جای دادم و گفتم:

- می‌گذرونم. کو زن دایی؟

دایی از من فاصله گرفت و هم‌زمان با نزدیک شدن به مبل مورد نظرش گفت:

- توی حیاط بود؛ فکر کنم داره میاد.

خاله ساحل با سینی چای به جمعمان پیوست و گفت:

- ساعت هفت شد، پس چرا این مهمون‌ها نمیان؟

مامان طبق معمول با آن چشمان آبی و یخ زده‌اش گفت:

- چی بگم والا؟ فکر می‌کنند هر چی دیرتر بیان کلاس داره‌؛ در صورتی که وقت‌شناسی ارزش بیشتری داره!

وای باز مامان پای اظهار نظر و فیس و افاده نشست. در کنار بهراد نشستم و زیر لب گفتم:

- بهراد!

بدون تکان دادن لب‌هایش گفت:

- چته؟

پای راستم را روی پای چپم انداختم و زمزمه کردم:

- درد و چته. هماهنگ کن خودمون زودتر جیم بشیم!

همان‌طور که با موبایلش وَر می‌رفت گفت:

- خوش می‌گذره.

مظلومانه گفتم:

- نمی‌گذره.

بهراد به چشمانم زل زد و گفت:

- بهم اعتماد کن آجی کوچیکه.

سرم را تکان دادم و بعد از یک چشمک مختصر راهی آشپزخانه شدم. خاله مهری چون سلطان امر و نهی می‌کرد و همه چیز را در دست گرفته بود. بی‌توجه به بقیه، یکی از لیوان‌ها را مملو از آب کردم اما با صدای زنگ آیفون آن را دست نخورده روی اپن نهادم.

- در رو باز می‌کنم.

به امید این‌که سما و خانواده‌اش پشت در بودند به سمت آیفون پا تند کردم. هه، زهی خیال باطل! تصویر بابا ذوقم را کور کرد اما خب آمدن بابا خوش‌حالی بیشتری را باید برایم به ارمغان می‌آورد.

او تنها خریدار ناز من بود. به سمت همان لیوان آب برگشتم و پس از نوشیدنش بابا در چهارچوب در حاضر شد. زنگ موبایلم مانع از احوال‌پرسی با او شد و من ناچار به پاسخ دادن آن تماس بی‌محل شدم‌.

- سلام مهران خان.

با شنیدن صدای فرنوش کلافه گفتم:

- علیک فرنوشی.

با لحنی مملو از فلاکت گفت:

- مهران تو نمی‌دونی فردا فیزیک از کدوم درس‌ها امتحان داریم؟

با انگشت اشاره‌ام کمی پیشانی‌ام را خاراندم و گفتم:

- مگه فردا امتحان فیزیک داریم؟

فرنوش مات و مبهوت گفت:

- صبح به خیر ایران. من رو بگو دارم از کی می‌پرسم.

شانه‌هایم را بالا انداختم و گفتم:

- من که قبلاً همش رو خوندم، با این وجود هر چی فهمیدی خبرم کن! با بغض لانه کرده در گلویش گفت:

- اوکی.

پیدا بود هیچی نخونده و تازه می‌خواست که یک نیم نگاهی بیندازد. خب، من که خوانده بودم و مشکلی نبود.  با لبخند به سمت بابا رفتم و گفتم:

- سلام بابایی.

بالایی‌ترین دکمه پیراهنش را باز کرد و گفت:

- سلام دختر بابا، خوبی؟

بهراد مثل همیشه بدجنسانه گفت:

- یه اشتباه لُپی پیش اومد بهتره تصحیح بشه، کی گفت   دختر بابا؟ باید بگی لوس بابا!

قلنج انگشتانم را شکستم و با چشمانی ریز شده گفتم:

- داداشی، بهتر نیست مدل موهات رو عوض کنم؟

 تا خواستم به سمت موهایش یورش ببرم زنگ آیفون به صدا در آمد. مامان از این وقفه استفاده کرد و هم‌زمان با چشم غره‌ی وحشتناکش، تهدید‌وار گفت:

- مهمون‌ها اومدن. مهران، این خُل بازی‌هات رو تمومش کن و گرنه من می‌دونم با تو!

اوف، کِی می‌خواست از این تهدیدها و سختگیری‌هایش دست بردارد الله و اعلم! دایی رضا چشمکی حواله‌ام کرد و دور از چشم مامان لب زد:

- الکی میگه. لبخند بزرگی زدم و در نهایت چشم غره‌ای را کادو پیچ کردم و به دستان بهراد سپردم. خاله ساحل در را باز کرده بود و گروهی از مهمان‌ها وارد پذیرایی شدند. از نظر من که تولد یک بچه‌ی چهار ساله بود نه یک مرد چهل  و هفت ساله!

ویرایش شده توسط همکار ویراستار
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

بی‌خیال روی یکی از مبل‌ها نشستم اما با ورود دسته‌ای از مهمانان برای احوالپرسی ایستادم. طولی نکشید که خانواده‌ی سما هم وارد شدند. چه جالب، سما و مسیح لباس‌های سِت شده‌ای پوشیده بودند.

دور از عالم مهمانی با سما روی یک مبل دو نفره نشستیم. طبق فرمایش‌های مامان آرام و با حفظ آبرو رو به سما گفتم:

 - راستی این فرنوش چی‌ می‌گفت؟ امتحان داریم؟

سما تنها به تکان دادن سرش اکتفا کرد و به سرعت بحث را عوض کرد:

- مهران نظرت چیه امتحان رو دو در کنیم؟

شانه‌هایم را بالا انداختم و گفتم:

- برای من که فرقی نداره. سما تا برای صحبت کردن دهان باز کرد حضور مسیح آن را قیچی کرد.

- سلام. سما، گوشیت رو بده یه زنگ بزنم ببینم گوشی خودم رو کجا انداختم.

سما بی‌خیال موبایلش را به سمت مسیح گرفت و گفت:

' بیا. از وقتی که برگشتی ایران حواس پرت شدی ها!

مسیح بی‌هیچ حرفی موبایل را از دستان سما کِش رفت و راه طی کرده را بازگشت. سما رو به من ادامه داد:

- بچه‌ی...

می‌دانستم بحث در مورد فاطمه جون بود. بنابراین حرفش را بریدم و گفتم:

- وای چقدر بچه‌ی زشتی بود!

سما همان‌طور که می‌خندید گفت:

- کی دیدیش؟

طبق عادت، پای راستم را روی پای چپم انداختم و گفتم:

- امروز. 

سما شروع به پوست گرفتن موزش شد و همانطور که مشغول بود گفت:

- خودش که سر کلاس می‌گفت اسمش رو ساتیارم می‌ذاره.

من هم یکی از موزهای روی میز را درون بشقابم نهادم و گفتم:

- نپرسیدم اما خب حتماً همون ساتیارم رو گذاشتن. ولی حیف شد، چی می‌شد آخر سالی هم درس می‌داد و بعد می‌زایید؟!

خاله مهری و چند نفر دیگر خبر نزدیک شدن محسن که همان پسر  خاله‌ام بود را دادند. فشفشه به دست و بی‌حوصله جلو‌ی در ایستادم. الحق که تولد یک پسر بچه‌ی چهار ساله بود.

آن شب را تنها و تنها با صحبت‌های سما و دیوانه بازی‌های زیر پوستی‌اش سر کردم و چیزی که عایدم شد، اتلاف وقت بود. ساعت دوازده نیمه شب بود و بی‌حوصله به سمت بهراد رفتم.

- داداش، یه لحظه بیا.

بهراد لبخند تصنعی‌‌اش را حواله‌ی آن پسرهای جلف کرد و گفت:

- الان بر‌ می‌گردم.

همراه با خودم او را به خلوت‌ترین گوشه‌ی خانه کشیدم و گفتم:

- بهراد من رو می‌بری خونه؟

هر دو دستش در سنگر جیب شلوارش قرار گرفتند. با بی‌خیالی تمام گفت:

- نه.

اخم‌هایم را در هم کشیدم و گفتم:

 - بهراد من فردا مدرسه دارم. در ضمن می‌تونستم همین چند ساعت وقتی که اینجا تلف کردم رو صرف درسم بکنم. چرا نمی‌فهمید که من کنکور دارم؟

بهراد تکیه‌اش را به دیوار زد و گفت:

- می‌دونیم کنکور داری اما تو دیگه داری شورش رو در میاری. مهران، کور شدی تو اون اتاق و کتاب‌ها. برو طبقه‌ی بالا بخواب تا موقع رفتن خودم بیدارت می‌کنم.

بدون ادا کردن کلمه‌ای پله‌های طبقه‌ی بالا را در پیش گرفتم و در اتاقی که لباس‌هایم را عوض کرده بودم، قرار گرفتم. کش موهایم را باز کردم و آن طره‌های مشکی بی‌نوا را آزاد کردم. روی تخت دراز کشیدم و بی‌اختیار پلک‌هایم یکدیگر را در آغوش کشیدند.

- مهران، مهرانه!

کمی لای پلک‌هایم را باز کردم و تصویر محو و مبهمی از بهراد در جلوی چشمانم نقش بست. بی‌حال روی تخت نشستم و گفتم:

- می‌خوایم بریم خونه؟

بهراد لبخند بزرگی زد و گفت:

- آره، پاشو ببینم کوالای تنبل!

بی‌توجه به موهایی که در اطرافم پخش شده بود، به طرف در رفتم و گفتم:

- خودتی!

کش و قوسی به بدنم دادم و از اتاق بیرون زدم. بهراد هم ساک کوچک لباس‌ها را برداشت و پشت سرم راه افتاد. درست مثل جوجه اردکی که پشت سر مادرش قدم بر می‌داشت. سر صبحی مادر هم شدم.

از پله‌ها پایین آمدم و لشکر شکست خورده‌ی خانواده‌ی فرجام خودی نشان داد. ساعت دو بامداد بود و همگی روی مبل‌ها لَم داده بودند.

- سلام.

آن‌قدر بی‌حوصله بودند که جواب سلام مرا هم ندادند. بابا ایستاد و گفت:

- محسن جان، اِن‌شاءالله سلامت و تندرست باشی و تولد صدوبیست سالگیت بیام. ما دیگه زحمت رو کم می‌کنیم.

وای نه، باز هم مراسم تکه پاره کردن تعارف شروع شد.

محسن همان‌طور که می‌خندید گفت:

' عمو حس نمی‌کنی این آرزو بیشتر مشمول حال خودت بود؟

بابا مُشتی به بازوهای پسر خاله‌ی نچسبم زد و گفت:

- سه شو بگیر!

کل جمع خندیدیم و بالاخره سوار ماشین شدیم. مامان شروع به غر زدن کرد:

- بهراد، تو نمی‌تونی جلو‌ی اون چشم‌هات رو بگیری؟ نمی‌دونی آنالیز کردن کل دخترهای فامیل هنر نیست!

بهراد به طور کلی حرف‌های مامان را از گوش دروازه وارد و از گوش در خارج می‌کرد. امیدوار بودم به من گیر ندهد اما مامان در رابطه با غر زدن هیچ‌گاه بین ما دو نفر تبعیض قائل نمی‌شد.

- تو کجا وسط مهمونی جیم زدی؟ مهران با توام.

کلافه سرم را به شیشه ماشین چسباندم و گفتم:

- خوابم می‌اومد.

- توی خونه خوب تا صبح خروس خون پای گوشی و لب‌تاب بیدار می‌مون...

بابا عصبی حرفش را برید و گفت:

- بسه دیگه! همش غر، غر، غر‌. روانیم کردی!

باز هم دعوا‌های تکراری! چیز عجیبی نبود.

@melika_sh 

پ.ن: شخص تولد ویرایش شده! در همه پارت ها

ویرایش شده توسط همکار ویراستار
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...