رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان پیچک| shine_08 کاربر انجمن نودهشتیا


shine_08
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

ژانر: اجتماعی،عاشقانه 

نویسنده: سلاله رضایی

خلاصه رمان: پیچک دختر ، شاد، مهربان ، ساده و بی سرپرستی که زندگی سختی داره.تا اینکه با ورودش به ی شرکت خدماتی و نظافتی، همه چیز تغییر میکنه و پیچک وارد مرحله ی جدیدی از زندگی میشه.

مقدمه: گاهی ناامیدی تمام وجودت را پر میکند. گاهی لحظه ای لبخند از روی لبهایت دور می‌شود و اما گاهی به شدت دور میشوی، از تمام روز های تلخ زندگیت،  از تمام ظلم ها و بدی های ریز و درشت دور میشوی و میجنگی.گاهی حتی با یک لبخند به تمام مشکلات، آن هارا از سر راهت برمیداری! گاهی با تسلیم نشدن، قهرمان قصه ی شیرین زندگیت میشوی .....

ناظر: @Hasti.m

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#رمان_پیچڪ 
#پارت_1


با ناراحتے از رستوران بیرون زدم ولے هرچقدر تلاش کردم تا راه اشڪ و از چشم هام باز نکنم نشد.
نشد و به حال خرابم زار زدم.

به این کارے که حالا از دست داده بودم بیشتر از هرچیزے نیاز داشتم و چقدر بدشانس بودم که یهو باید فکر 
مهاجرت به سرشون میزد و من از کار بیکار میشدم.


بعد از مدت ها، گریه میکردم و سمت خونه ے پروا میرفتم.
اون تنها کسے بود که توے این شرایط می‌تونست آرومم کنه و کنارم باشه.

من ے دختر ۱۹ ساله ے بے سرپرست بودم که حدود ے سالے میشد 
که از پرورشگاه بیرون زده بود.
از همون اول توے ے رستوران شیڪ و باکلاس توے بالاے 
شهر شروع به کار کردم و روے پاهاے خودم ایستادم و خونه اے خیلے کوچولو براے خودم اجاره کردم.
 تا همین حالا که صاحب کارم تصمیم به مهاجرت گرفت، رستوران و جمع کرد و من کارمو از دست
 دادم و بیشتر از هر زمان دیگه اے سرگردون بودم.


کم پیش میومد که حالم انقدر بهم بریزه ولے وقتے هم که بهم 
میریخت هیچے بجز پروا آرومم نمیکرد.
پروا هم مثل من توے پرورشگاه بود و ما درست مثل دو
 تا خواهر بزرگ شدیم تا اینکه وقتے ۵ سالمون شد ے خانواده پیدا شد و رفیق منو ازم دور کرد.


با اینکه پدرش
 مخارج تحصیل و زندگے منو هم تا ۱۵ سالگے قبول کرده بود اما خیلے با اینکه ما با هم ارتباط 
داشته باشیم مخالفت میکرد ولے مادرش مانع میشد و دلمون و نمیشکست و من و پروا هرروز همدیگه رو می‌دیدیم.


_ ا...الو پروا؟ بیداری؟
پروا: الو پیچک؟ چیزے شده؟ چرا گریه میکنی؟
_ میشه چند دقیقه بیاے پایین؟ حالم خیلے بده.

 چند ثانیه ساکت شد و نگران لب زد:
تو بیا بالا. نصف شبے پایین نمون.
_ اما...اما بابات!
پروا: بیا بالا مهم نیست.


وقتے در ورودے زده شد تماس و قطع کردم و وارد اپارتمان شیڪ و خوشگلشون شدم.
توے آسانسور تند
 تند اشڪ هامو پاڪ میکردم و سعے میکردم صورتم شرایط و عادے جلوه بده.

در واحد دوبلکسشون و زدم که مادرش در و باز کرد:
یاسمین: سلام دخترم خوش اومدے بیا تو.
_ سلام خاله جون خیلے ممنون ببخشید مزاحمتون شدم.


خاله با لبخند منو داخل برد و در و بست که پروا با عجله از پله ها سرازیر شد.
توے این فاصله نگاهم سمت پدرش که با اخم به تلوزیون خیره بود کشیده شد:
_ سلام عمو
 آرمان! منو ببخشید که مزاحمتون شدم به پروا گفتم که بیاد پایین ولی...

ارمان: خوش اومدی.
خیلے اروم ممنونے گفتم که پروا بهم رسید، بازومو گرفت 
و دنبال خودش کشید.
پروا: بیا بریم بالا بیا .........

@Hasti.m

ویرایش شده توسط shine_08
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...