رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

داستان کوتاه چیترا/ زهرا رمضانی کاربر انجمن نودهشتیا


پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: a

پست های پیشنهاد شده

پارت_۲

 

از جایش بلند شد و خواست حرکت کند که صدای قهقهه‌های دخترانه‌ای که به شدت اغواکننده به نظر می‌رسید به گوشش رسید، نتوانست نسبت به آن خنده‌ها بی‌تفاوت باشد، پس با جهشی بلند به آن طرف رودخانه پرید، نفس حبس شده‌اش را محکم و پر صدا به بیرون فرستاد و سعی کرد منبع آن خنده‌ها را پیدا کند، گام‌های محکمی برداشت تا وقتی که صدای خنده‌ها آشکارتر شد. 

آژمان پشت درخت تنومندی ایستاد و سرش را کمی کج کرد و به دختری که خنده‌های مستانه‌اش آن محیط را پر کرده بود خیره شد. 

صورتِ به شدت سفیدش که دو گوی خاکستری رنگ در آن می‌درخشید و ابروهای کمان و کم پشتش سایه بان آن تیله‌های خاکستری بود، لبانش به سرخی سیب بود و موهای مواجش به رنگ ماه.

آژمان در همان نگاه، دلباختهٔ دخترکی شد که نه نامش را می‌دانست، نه تا به حال او را دیده بود. 

تپش قلبش و عرق سردی که بر کمرش نشست، حالش را دگرگون ساخت. 

خواست قدمی به سمتش بردارد که با صدای اپرنگ که او را صدا میزد، به خودش آمد و به سرعت خلاف جهت آن الههٔ ماهتاب شروع به حرکت کرد. 

هنوز هم در برهوتی بود که باعث و بانی اش دختری بود که هوش از سرش برده بود. به آن طرف رودخانه پرید و به سمت اپرنگ که بانگ میزد و نامش را فریاد میزد رفت. 

سعی کرد حال مخدوش و مخمورش را با لبخند کمرنگ و نگاه نکردن به چشمان مشکی رنگ برادرش پنهان کند، اما اپرنگ زرنگ‌تر از آن بود که نفهمد اتفاقی افتاده، صورت سرخ و چشمان نئشهٔ آژمان او را به خوبی هویدا کرده بود. 

اپرنگ لبخند کمرنگی به آژمان که داشت جاماسپ را مثلا آب می‌داد زد و همان‌طور گفت:

- شیدا شدی؟ 

آژمان لبخند مصنوعی و دروغینی زد و گفت:

- چطور برادر؟

اپرنگ همان‌طور که زین ساتاسپ را می‌بست گفت:

- مشک آب باز نیست.

با این حرف اپرنگ، آژمان به سرعت به سمت رخشش سر چرخاند و با دیدن اینکه جاماسپ از آن موقع آبی ننوشیده، خودش را سرزنش کرد و سر مشک را باز کرد.

کمی گذشت تا اینکه اپرنگ دستور حرکت داد، آژمان قبل از حرکت، باقی ماندهٔ آبی که جاماسپ ننوشیده بود را روی صورتش که از حرارت می‌سوخت ریخت. 

مَشک را به زین بست و با یک حرکت روی رخشش نشست و پا درون رکاب فلزی برد و با زدن ضربه‌ای به پهلو جاماسپ او را به حرکت وا داشت. 

پشت سر برادرش حرکت می‌کرد؛ جسمش آنجا بود، اما فکرش میان خنده‌های آن دختر مانده بود، در بحث با برادرش شرکت می‌کرد، اما تمام ذهنش میان سرخی لبان و خاکستری چشمانش بود. 

آهی غلیظ از اعماق وجودش کشید که از گوش‌های اپرنگ دور نماند.

اپرنگ تسمهٔ ساتاسپ را کشید که باعث شد رخشش بایستد، چشم در چشم برادر کوچک‌تر از خودش شد و گفت:

- به مشکلی خورده‌ای؟ 

آژمان به سرعت و با چشمان بزرگ شده از تعجبش گفت: 

- نه برادر!

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_۳ 

 

اپرنگ با تک خنده‌ای توگلو و چشمان ریز شده گفت:

- مطمئن باشم؟

آژمان تندی سری تکان داد و بله‌ای بلند گفت، اپرنگ تسمه را کشید و گفت:

- بهتر است به قصر برگردیم. 

آژمان مطیع، سر خم کرد و هر دو به سمت قصر که زیاد هم با آنان فاصله داشت تاختند، به محض رسیدن به درون قصر، آژمان از روی جاماسپ به سرعت پایین پرید که باعث شد اپرنگ با تعجب به او که زیاد دستپاچه و هول بود بنگرد.

آژمان به سمت خوابگاه‌اش شتافت، در بین راه تا رسیدن به اندرونی که محل استراحت و خوابگاه خانوادهٔ سلطنتی بود هر کنیز و غلامی که او را می‌دید به رسم شاهزاده بودنش برایش سر خم می‌کرد و آژمان تنها با لبخند به سرعت از کنار آنان عبور می‌کرد. 

درِ خوابگاه‌اش را گشود و وارد آن شد، به سمت قفسه‌های داخل اتاقش رفت و به دنبال بوم نقاشی و ابزار آن گشت. 

هنگامی که تمامی ابزارش را پیدا کرد، تبسمی بر لبانش نقش بست، از خوابگاه خارج شد و به سمت دریاچه‌ای که همیشه بیشتر اوقاتش را آنجا می‌گذارند رفت؛ دریاچه‌ای که توسط پنج درخت بید مجنون تزیین شده بود. گل‌های مورد علاقهٔ مادرش ماندان در قسمت بالایی آن دریاچه کاشته شده بود و این عشقی بود که پادشاه به ملکه خود داشت.

سنگ هایی هم توسط سنگ‌تراشان به حالت نشیمن‌گاه در نزدیکی آن دریاچه درست شده بود که ماندان و عروسش بیش‌تر وقت خود را آنجا می‌گذراندند، البته این مکان زیبا و پر آرامش، عصرها تا یک ساعت بعد از غروب خورشید مختص به آژمان بود که نگارگری کند یا در سکوت به دریاچه خیره شود.

بوم نقاشی که از پوست حیوانات بود را، روی سنگ بزرگ و صافی گذاشت و در زیر درخت بید مجنون که شاخه های افتاده و نازکش توسط نسیم تابستانه تکان می‌خورد مشغول کشیدن الهه‌اش شد. 

آژمان بر خلاف اپرنگ عاشق هنر بود یا بر روی پوست حیوانات نگارگری می‌کرد یا در شمشیرسازی قصر، مشغول ساختن وسایل زینتی برای مادر یا همسر اپرنگ بود، اما اپرنگ در سیاست همراه پدرش بود و در بعضی مواقع به خواست پدرش به جنگ برای کشور گشایی می‌رفت، ولیعهد بود و تمام کارهای مهم بر دوشش بود.

نفهمید چقدر در آن نقاشی محو بود که با صدای دُرافشان به خودش آمد. 

- این دوشیزه کیست؟ 

آژمان با شنیدن صدای همسر اپرنگ سر برگرداند و به چشمان قهوه‌ای رنگش نگریست و بدون جواب دادن به سوالش همان‌طور که به نگاره خود خیره بود گفت:

- زیباست؟ 

درافشان با لبخند سری تکان داد، آژمان چشم از نگاره اش گرفت و به درافشان نگاهی انداخت و گفت:

- نام و اعتبارش را نمی‌دانم، اما اسمش را چیترا می‌گذارم. 

درافشان دستی بر روی دامن بلندش کشید و گفت:

- چیترا؟ این نام به چه معناست؟ 

آژمان لبخند عمیقی زد و همان‌طور که به لبان سرخ الهه‌اش خیره شده بود گفت:

- به معنای الهه ماهتاب!

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_۴ 

 

درافشان از اسمی که آژمان برای آن نگاره گذاشته بود غبطه خورد، در دل آرزو کرد که ای کاش اپرنگ هم به عاشق پیشه‌گی آژمان می‌بود؛ اپرنگ به نوع خودش عاشقانه همسرش را می‌پرستید، اما زن‌ها همیشه تشنهٔ محبت و عشق هستند.

آژمان خواست حرفی بزند که با صدای پدر و برادرش به سرعت اثر هنری‌اش را برگرداند و از جایش بلند شد. 

پادشاه آرسیس با لحن خسته‌ای که بیشترش بخاطر خستگی از حکومت و کهولت سن بود گفت:

- چه پنهان کردی؟ 

آژمان در موهای مشکی رنگ و مجعدش که بیش از اندازه بلند بود دستی کشید و گفت:

- خیالات و وهم‌هایم را می‌کشیدم.

اپرنگ نگاهش به درافشان افتاد و وقتی اخم کمرنگ دلبندش را احساس کرد، فهمید که اتفاقی افتاده است.

آرسیس با لبخند رو به پسر ته‌تغاری اش گفت:

- به یاد دارم که تمام نگاره‌هایت را نشان می‌دادی! 

آژمان لبخند کمرنگی زد و گفت:

- این نگاره کمی محرمانه است. 

آرسیس دیگر سخنی نگفت و تصمیم گرفت پاپیچ پور هنرمندش نشود، ترجیح داد به خوابگاه اش برای استراحت برود و با گفتن عصر بخیر، آژمان، اپرنگ و درافشان را تنها گذاشت، هر سه به رسم ادب به پادشاه این سرزمین عصر بخیری گفته و تا وقتی که فاصله‌ای طولانی بینشان افتاد، سکوت کردند.

آژمان به محض رفتن پدرش، مانند جوان‌های بیست ساله از بازوی برادرش آویزان شد و گفت:

- طلوع خورشید کجا هستیم؟

اپرنگ و درافشان با تعجب به آژمان خیره شدند، این رفتار سبک از آژمان که همیشه معدب، سنگین و باوقار بود غیرقابل باور بود. 

اپرنگ با تعجب گفت:

- برای چه؟ 

آژمان فکر کرد و گفت:

- برای شکار!

اپرنگ تک خنده‌ای از روی بهت زد و گفت:

- یادم است، برای رفتن به شکار باید با زور می‌بردَمت! الان به یک باره چه شده؟ 

آژمان با لبخند سخره آمیزی، دست در موهای پر پشت مشکی رنگش که هم رنگ موهای اپرنگ بود کشید و دیگر نتوانست چیزی بگوید. 

اپرنگ دست‌های آژمان را از دور بازوی بزرگش باز کرد و گفت:

- طلوع صبح فردا، چندین سئانس با وزرا داریم.

آژمان غم‌زده شانه‌ای بالا انداخت، عصر بخیری به اپرنگ و همسرش گفت و آن دو را با شانه‌های افتاده تنها گذاشت. 

وارد خوابگاه اش شد و بدون پهن کردن ملحفه و زیرانداز روی زمین دراز کشید، با اینکه بیست و هشت تابستان را به خود دیده بود؛ اما تا به حال تنها از قصر خارج نشده بود، پس سعی کرد برای اولین بار، اولین کارها را انجام دهد.

او هم مانند اپرنگ در شمشیرزنی و مبارزه حرفه‌ای بود و اگر دچار حمله میشد می‌توانست از خود دفاع کند؛ پس هیچ مشکلی نمی‌دید که بخواهد تنها بیرون برود.

 سعی کرد زود به خواب رود تا قبل از طلوع خورشید از قصر خارج شود، اما مگر میشد که آژمان چشمانش را نبندد و چهره چیترایش را نبیند؟ دختری که در نگاه اول شیدایش شد. 

 

***

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_۵ 

 

سوار جاماسپ شد و تسمه را کشید و با رکاب ضربه‌ای به پهلو اش کوبید که جاماسپ با شیحه‌ای شروع به حرکت کرد. 

نگهبانانی که وظیفهٔ مراقبت از دروازهٔ قصر را داشتند، با دیدن آژمان که برای اولین بار تنها بود، متعجب به نشانه احترام سر خم کردند و آژمان با سرعت از کنار آنان عبور کرد. 

تمام و کمال روی اسب خیمه زد و همچنان به پهلوی اسب ضربه میزد تا سرعتش بیشتر شود، بعد از نیم ساعت بالاخره به مکان مورد نظرش رسید، از روی جاماسپ پایین پرید و بعد از بستن او به درخت، به سرعت به سمت رودخانه حرکت کرد، به محض رسیدن به رودخانه از روی آن پرید و به همان مکانی رفت که دیروز دخترک را دیده بود. 

با دیدن مکان خالی، آه از نهادش بلند شد؛ یعنی ممکن است دیگر او را نبیند؟ حتی همچین فکر مهمل و ژاژی او را اذیت می‌کرد. تصمیم گرفت، همان جا بماند. 

پس شاخه‌ای از درخت کند، روی سنگ بزرگی که کنار رودخانه قرار داشت نشست و با خنجری که اپرنگ به او داده بود، مشغول کنده کاری روی آن تیکه از چوب شد. 

نفهمید چقدر مشغول آن کار بود که با صدای ظریف و لطیف دختری، به سرعت سر چرخاند که با دیدن چیترا، ضربان قلبش به هزار رفت. آب دهانش را قورت داد و در تیله‌های خاکستری رنگش غرق شد. 

چقدر از نزدیک پریچهر و زیباتر بود. 

دخترک وقتی جوابی از پسر دریافت نکرد دوباره گفت:

- شما کی هستید؟ اینجا چکار می‌کنید؟ 

آژمان به خودش آمد و چشم از دخترک گرفت و با تک سرفه‌ای از جایش بلند شد و گفت:

- نامم آژمان است و برای شکار به اینجا آمده‌ام!

دخترک با تعجب و ریزبینی گفت:

- اما من نه شمشیر می‌بینم نه تیر و کمان! 

آژمان یکه‌ای خورد، از سر کلافگی چنگی در جعد مشکی رنگش فرو برد و بعد از مکثی گفت:

- وسایل شکارم را کنار اسبم گذاشته‌ام؛ برای استراحت اینجا جلوس کرده‌ام.

دخترک ابروهای کم پشتِ روشنش را بالا انداخت و به دستان پسرک خیره شد و گفت:

- این چیست؟ 

آژمان به چوبی که نصفه و نیمه تراشیده شده بود خیره شد و گفت:

- چیترا! 

دخترک با تعجب به پسرکی که برایش به شدت عجیب بود خیره شد، تا به حال اسم چیترا را در کتاب‌هایی که برادرش برای او هدیه می‌آورد شنیده بود. 

لبخندی زد و روی تخته سنگی که چند لحظه پیش، محل جلوس آژمان بود نشست و پاهایش را صلیب‌آسا روی هم انداخت و به آژمان نیز اشاره کرد که کنارش بنشیند.

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_۶ 

 

آژمان از شدت هیجان در حال زوال بود، از کثرت حرارت عشق مجنون و مخمور شده بود، ضربان قلبش روی هزار بود و از این نزدیکی بیش از حد، عرق سردی بر کمرش نشسته بود. 

دخترک یا همان چیترای آژمان لبخندی زد که از چشمان عاشق پیشه مرد مجنون دور نماند. 

- از اهالی کدام دیاری؟

باز هم صدای چیترایش بود که باعث شد قلب بی‌قرارش ثانیه‌ای از حرکت بایستد. این دیگر چه دردی بود که امان از آژمان بریده بود!؟ به جای اینکه او را آرام کند و سونامی قلبش را از بین ببرد، به شدت او را مخشوش و سراسیمه کرده بود. 

همان‌طور که به نیم رخ ماهتابش خیره بود گفت:

- از پایتخت می‌آیم. 

دخترک تا باحال آنجا را ندیده بود، اما از زبان برادران و پدرش از زیبایی پایتخت شنیده بود. 

دوست داشت راجع به شهر بداند، اما این پسر زیادی با او غریبه بود. 

دخترک چشم از رودخانه گرفت و تا دقیقه‌هایی که به سرعت می‌گذشت، کنار او بدون سخن گفتن نشست. بالاخره زمان موعود رفتن سر رسید؛ پس به تیله‌های جنگلی آژمان خیره شد و گفت:

- من باید بروم.

نه! هنوز بیست دقیقه از آمدن چیترایش نگذشته بود، این رفتن اصلا خوب نبود. دخترک از جایش بلند شد و به آژمان پشت کرد که آژمان سریع گفت:

- بانو!

دخترک از لفظ بانو، به شدت خوشش آمد، سر چرخاند و به آژمان که با خنجر و چیترای چوبی‌اش ور می‌رفت نگاه انداخت.

آژمان دوباره آب دهانش را قورت داد و سعی کرد این‌دفعه پردل و با جربزه سخن بگوید.

- ممکن است فردا همین ساعت هم شما را ملاقات کنم؟ 

دخترک، متعجب ابرو بالا انداخت، از اینکه دوباره آژمان را ببیند شوکه شد، البته حق هم داشت، این اولین بار بود که جنس مذکری از او همچین درخواستی می‌کرد، ترجیح داد قبول کند به نظرش خیلی بهتر از بافتن و گلدوزی کردن بود.

دخترک، محجوب و آزرمگین سری تکان داد که باعث شد، آژمان لبخند پر رنگی بزند و با چشم او را تا وقتی که ناپدید شود همراهی کند. 

به محض رفتن کامل چیترایش، پاهایش به لرزش در آمد، برای اینکه جلوی ضعفش را بگیرد، دوباره روی سنگی که چند لحظه پیش معشوقه‌اش روی آن نشسته بود، نشست. 

از شدت هیجان چندین مرتبه به قلبش کوبید و تا وقتی که به ثبات رسید روی همان تخته سنگ نشست.

با یادآوری اینکه نامش را نپرسیده بود، اخمی کرد و کلافه با پایش، ضربه محکمی به علف‌های تازه روییدهٔ کنار رودخانه زد. 

ترجیح داد چیترای چوبی‌اش را تکمیل کند و بعد به قصر برگردد. دوباره مشغول شد و بعد از دو ساعت، از شدت کمردرد و گردن درد، دست از کار کشید، سر بلند کرد تا بدنش را بکشد که با دیدن خورشید، آن هم دقیقا وسط آسمان، از تعجب ابروهایش بالا پرید.

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_۷ 

 

از جایش برخاست و به سمت اسپش جاماسپ به راه افتاد، به محض رسیدن به جاماسپ، آهی کشید و همان‌طور که چیترای درسته شده‌اش را درون خورجین آن می‌نهاد با حسرت موهای پر کلاغی و مواج جاماسپ را نوازش کرد و گفت:

- دیدی دختر! یادم رفت نامش را بپرسم. 

جاماسپ شیحه‌ای کشید، آژمان پا در رکابش گذاشت و با جهش رویش نشست، آرام شروع به حرکت کرد و در ذهن سعی کرد تمام حالات و رفتارهای چند ساعت قبل چیترایش را به خاطر بیاورد. 

تبسم‌های گاه و بی‌گاهی بود که بر روی لبانش نقش می‌بست. 

به دروازه قصر رسید، نگهبانان سر خم کرده و آژمان به سمت استبل قصر رفت، جاماسپ را به دست خدمه سپرد. 

حالا که به وقت غذای ظهر نرسیده بود، تصمیم گرفت عصرانه مختصری را با مادر و درافشان داشته باشد. 

به سمت اندرونی حرکت کرد و مادرش را در حالی که با درافشان در حال گل‌دوزی آن هم در فضای بیرون اندرونی بودند را دید. 

بلند سلامی کرد که باعث شد برای لحظه‌ای ماندان که در آن فضا نبود یکه‌ای بخورد و با ترس به آژمان خندان و پر نشاط نگاه کند. 

هنگامی که پور جوانش کنار دستش نشست، با لبخند او را نگریست و گفت:

- کجایی که از صبح ‌پیدا نیستی!؟ پادشاه و ولیعهد دنبالت بودند.

آژمان با دستش به کنیزی که کنار دست مادرش ایستاده بود اشاره کرد تا برای او عصرانه‌ای را بیاورد و همان‌طور گفت:

- مشغول کاری هستم. 

ماندان دست از گل‌دوزی کشید و به آژمان خیره شد و گفت:

- چه کاری؟ 

آژمان با لبخندی که هنوز بر لب داشت گفت:

- خدمت ملکهٔ جهان، بعدها خواهم گفت، فعلا بگذارید در قلب خودم مخفی باشد. 

درافشان که تا آن موقع سکوت کرده بود با ریزبینی گفت:

- نکند شاهزادهٔ جوان دلباخته؟

آژمان از تیزبینی درافشان لبخندی زد و گفت:

- گفتم که بگذارید در قلبم مخفی باشد.

ماندان و درافشان دیگر چیزی نگفتند، آژمان طبق عادت هر روزه اش بعد از خوردن عصرانه در کنار ملکه و همسر ولیعهد در باغ مشغول قدم زدن شد، در ذهن نقشه می‌چید و هرچند گاهی تبسمی مهمان لبانش میشد. 

تصمیم گرفت نامه‌ای را بنویسد و بعد از چند ملاقات آن را به چیترا هدیه دهد. 

حوصلهٔ رفتن تا اندرونی را نداشت؛ پس به غلامی که مشغول گذر از کنار دریاچه بود دستور آوردن قلم و پوستی برای نوشتن کرد. 

بر روی سنگ نشست و تماماً چشمش به دریاچه‌ای که در آرامش خاصی به سر می‌برد دوخته شد.

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_۸ 

 

غلام با کمی تاخیر برایش لوازمی که خواسته بود را آورد و او بی‌درنگ مشغول نوشتن شد. 

« چیترا! تو این را نمی‌دانی اما من تو را می‌پرستم و به امید دیدارت زنده هستم، ای فرشتهٔ آسمانی از زمانی که چشمانم سرخی لبان و دیدگان خاکستری‌ات را شکار کرد، یک لحظه از فکرت خارج نشدم. آنی نمی‌گذرد که آن چهرهٔ زیبا و بالای رسا از دیدگانم برکنار باشد، هر دمی که می‌گذرد اندوه جدایی‌ات فزون‌تر و بار دلم را سنگین‌تر می‌کند، نه روز در آرامشم و نه شب در آسایش! در وهم‌ها و واقعیت‌هایم تو را می‌بینم.

آیا شدنی است که روزی بیاید و من بتوانم سر به آستانت سوده و خاک راهت را بر دیدهٔ‌رنج بکشم؟» 

نامه را به اتمام رساند و با لبخند به آن خیره شد، چشمش به غروب خورشید که افتاد، تبسمش پررنگ تر شد و در دل لحظه شماری می‌کرد تا زودتر آن ستاره درخشان پنهان شود و باز به سرعت آشکار شود که هر لحظه آشکار خورشید، لحظه دیدار چیترایش است. 

نامه را تا داد و درون لباسش پنهان کرد، از جایش برخواست و تا برگشت با اپرنگ روبرو شد. 

آژمان با لحن چاپلوسانه اش گفت:

- سلام بر شاهنشاه آیندهٔ این سرزمین! مردی که جزء باتدبیرترین شاه...

اپرنگ میان کلامش پرید و گفت:

- هیچ شاهی را مطلقا نمی‌توان عاقل دانست، ممکن است در آغاز کار عزم متین داشته باشند و به نیروی عقل و تدبیر خود به پادشاهی رسند؛ اما همین که قدم در این مرحله گذارند و حامل نام شاهی گردند، عقل، شعور، هوش و فراست فطری خود را اجباراً از دست می‌دهند، پس باید حواست باشد که هیچ پادشاهی با تدبیر نیست. 

آژمان در فکر فرو رفت، این مرد زیادی با منطق و بینه بود، از اینکه همچین شخصی قرار است روزی پادشاه شود بر خود بالید و لب زد.

- عذرخواهم ولیعهد.

اپرنگ بر شانه‌اش کوباند و گفت:

- حال این داستان را رها کن؛ دیدم از قصر خارج شدی، به جا رفتی؟ 

آژمان از داخل لبش را گزید و گفت:

- به جنگل رفتم، تا شکار کنم.

اپرنگ بر روی تخت سنگ نشست و همان‌طور که به کنارش ضربه میزد تا آژمان هم کنار بنشیند گفت:

- چه شکار کردی؟

آژمان ماند چه بگوید تا به حال دروغ نگفته بود، البته این جز آیین خداپرستی اش نبود؛ همان آیینی که از خدای اهورا مزدا شنیده بود و سر لوحهٔ پدر و برادرش بود. 

سر به پایین افکند و با شرم و آزرم لب زد.

- من را ببخش ولیعهد، به بهانه شکار به جایی دیگر رفتم.

اپرنگ سری تکان داد و گفت:

- موضوع آنقدر محرمانه است که بخاطرش می‌خواستی دروغ بگویی؟ 

آژمان سری با شرم تکان داد که اپرنگ گفت:

- فردا از قصر خارج نشو! پادشاه کشور دوست و همسایه قرار است به پایتخت برسد و باید همگان باشیم.

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_۹ 

 

اپرنگ این را گفت و آژمان را در غم و اندوه تنها گذاشت، اگر در قرار اول او را نمی‌دید که زیر قول و قرارش زده بود. 

اگر قلب چیترایش از او چرکین میشد که وای به حالش میشد، اگر چیترا فردا بیاید و او را نبیند فکر می‌کند که آژمان دروغ گفته و باز هم کسی که در آتش می‌سوخت تنها آژمان بود و بس! 

به سرعت از جایش بلند شد و به اپرنگ که زیادی از او دور نشده بود خودش را رساند و گفت:

- اگر تا قبل از اینکه خورشید به وسط آسمان برسد برگردم چه؟ 

اپرنگ بی‌قراری و بهم ریختگی آژمان را با تمام وجودش احساس کرد، بالاخره سی و چهار سال دیدن زمستان و سختی و مشقت کشیدن او را به شدت آگاه از هر موضوعی ساخته بود. 

پس لب زد. 

- تا قبل از اینکه خورشید دقیقا وسط آسمان باشد برگرد، اگر کمی دیرتر بیایی، پاهایت مهمان شلاق می‌شود. 

آژمان لبخندی زد که باعث شد صورت گرفتهٔ چند لحظه پیشش به یک باره نابود شود، هر دو به سمت اندرونی رفتند تا شام را در کنار خانواده میل کنند.

شام در آرامش خانواده سلطنتی خورده شد و بعد از آن هر کس به سمت اتاق خویش برای استراحت و آرمیدن شتافت و این قاعده از آژمان هم مستثنا نبود. 

 

***

 

با عجله کنار رودخانه راه می‌رفت، در دل تمام سخنانی که قرار بود به زبان بیاورد را تکرار می‌کرد، یکی از دستانش را مشت کرده بود و با دست دیگرش روی آن می‌کوبید. 

بالاخره صدای چیترایش را شنید، سر برگرداند و او را دید. به یک باره تمام حرف‌هایی که در سر خود پرورانده بود را از یاد برده و تماماً به صورت زیبای دخترک خیره شد. در دل خدایش را بابت خلق چنین موجودی ستایش کرد و از اینکه عاشق او شده بود مسرور و سرمست بود.

دخترک وقتی سکوت بیش از حد آژمان را دید با لبخند محجوبی گفت:

- از مردان پارسی به دور است که جواب سلام را ندهند!

آژمان یکه‌ای خورد و بعد از دست کشیدن در جعد مشکی رنگش، قدمی به سمت بُت زیبایش برداشت و گفت:

- پوزش مرا پذیرا باشید! زیبایی شما برای ثانیه‌ای هوش از سرم برد. 

دخترک لبخند کمرنگی زد و سری تکان داد، دوباره بر روی سنگ نشست.

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_۱۰ 

 

آژمان ایندفعه با فاصله کمتری نشست، به نیم رخش نگاهی انداخت، چیترایش خوب خود را آراسته بود، به چشمانش سرمه کشیده، موهای ماه رنگش را با کمک گل‌های زیبای تابستانه تزیین کرده و گردنبند جواهر نشانی بر گردن سفیدش انداخته بود. 

دخترک سری چرخاند و نگاه آژمان را دستگیر کرد و با حفظ تبسمی که همیشه مهمان لبان سرخش بود گفت:

- رخساره‌ام عیبی دارد؟ 

آژمان سعی کرد با وثبه و پردل سخن بگوید:

- زیباتر از رخسارت مگر هست؟ این سیمای زیبا را در چه کسی می‌توان دید؟ 

دخترک که توقع چنین تعریفی را از جانب پسرک روبرویش نداشت، گونه‌هایش گلگون شد. شانه هایش را بالا برد و سرش را خم کرد، خجل‌وار خود را از دیدگان آژمان مخفی کرد. 

آژمان سرفهٔ کوتاهی کرد تا گلویش را صاف کند سپس گفت:

- بانو؟ 

دخترک سربلند کرده و به آژمان چشم دوخت و آرام بله ای زیرلبی گفت؛ آژمان دستانش را در هم قلاب کرد و بر روی زانوهایش گذاشت و گفت:

- می‌توانم، اسم و رسم ات را بدانم؟ 

دخترک در چشمان جنگلی پسر روبرویش خیره شد و لب زد.

- ماه‌زاد هستم دختر ژوپین، در دیار انشان زندگی می‌کنیم و پدرم عهده‌دار این دیار، به دستور پادشاه جهان است. 

ماه‌زاد! به راستی که این اسم برازنده و ورجاوند این دختر است، در سخن گفتنش متانت و وقار دیده میشد و این نشان دهندهٔ آن است که در خاندانی علم دیده و علم پرور بزرگ و رشد کرده است. 

آژمان مطمئن بود که ملکه و پادشاه از انتخاب آژمان برای چنین همسری، خوشحال و مسرور می‌شوند. پس ترجیح داد بیهوده سخن نگوید و از علایق ماه‌زاد بپرسد تا او را بیشتر بشناسد؛ پس لب زد.

- در طول روز به چه اموری می‌پردازید؟ 

ماه‌زاد یا همان چیترای آژمان با تبسمی زیبا گفت:

- نواختن چنگ و خواندن کتبی که برادر بزرگترم نیاطوس برایم از مسافرت هایش پیشکش می‌آورد را دوست دارم، بعضی مواقع با آن یکی برادر بزرگ ترم ستُرگ تیراندازی هم می‌کنم، اما اگر پیش مادرم یارنوش بانو باشم مجبور به گلدوزی و بافتن می‌شوم. 

آژمان از لحن گله‌مند ماه‌زادش مبسم شد، تصمیم گرفت، نامه‌ای که دیشب نوشته بود را به جای چندین دیدار بعد، در همین دیدار به او دهد و سپس آن مکان را ترک کند. 

دست در یقهٔ لباسش برد و نامه‌اش را خارج کرد، جرات گرفتن آن دست های ظریف را نداشت، البته شرم کمی هم از بابت آن قضیه داشت، پس تصمیم گرفت نامه را به سمتش دراز کند. 

ماه‌زاد با تعجب به آژمان نگریست و این آژمان بود که لب زد و گفت:

- بسیار آرزومندم که با دست نازنینت به نامه‌ام پاسخ دهی و دلباخته‌ات را نواخته و برای همیشه شاد و کامیاب سازی!

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_۱۱

 

ما‌ه‌زاد چرمی را که با طناب پیچانده شده بود را از دستان آژمان که نامحسوس می‌لرزید، گرفت. 

 آژمان از جایش برخاست و قبل از حرکت گفت:

- از حضورت مرخص می‌شوم و دوباره فردا تو را خواهم دید، خداحافظ ای چیترای زیبا! 

ماه‌زاد خواست حرفی بزند، اما آژمان به سرعت به آن طرف رودخانه پرید و رفت. 

متعجب شده بود، چندین بار نگاهش بین نامهٔ داخل دستش و نقطه‌ای که آژمان از آنجا محو شده بود، در چرخش بود.

بعد از درنگی کوتاه، طناب را با طمانینه و آرامش، از دور چرم باز کرد و با خواندن آن نامه که در آن جز عشق چیزی دیده نمیشد پر از حس شعف شد. 

لبخند، ثانیه‌ای لبانش را ترک نمی‌کرد، چندین بار نامه را خواند و حتی در تصوراتش آژمان را در حال نوشتن این نامه تصور کرد. 

از جایش بلند شد و به دیارش که زیادی هم با او فاصله نداشت حرکت کرد، باید جواب نامه را می‌نوشت و فردا به او می‌داد. به محض رسیدن به شهرش به سمت خانه پا تند کرد.

در چوبی خانه را چندین بار کوبید تا در توسط خدمه‌ای باز شد. 

خواست به سمت اتاقش پا تند کند که ستُرگ او را دید و نامش را بانگ زد. 

- ماه‌زاد!؟

ما‌ه‌زاد که از شدت دویدن نفس‌های تند می‌کشید، به اجبار به سمت برادرش شتافت و گفت:

- بله!

سترگ که پسر بزرگ ژوپین بود و برادر بزرگ هم محسوب میشد گفت:

- امروز برای تیر‌... 

ماه‌زاد میان کلام برادر بزرگش پرید و گفت:

- برادر عذرخواهی‌ام را در این مورد بپذیر، کار مهمی دارم که باید به آن بپردازم.

این را گفت و توان حرف زدن به سترگ را نداد و به سرعت به سمت اتاقش حرکت کرد.

وارد اتاقش شد، در بین وسایل خواندن و نوشتنش، قلم و جوهر را پیدا کرد و بر روی چرم آهو مشغول نوشتن شد. 

با هر کلمه‌ای که می‌نوشت، از شرم گلگون میشد و در بعضی مواقع نیز لبخند کمرنگی بر روی لبان سرخ رنگش نقش می‌بست. در حس و حال خودش بود و از نوشتن جواب نامهٔ عاشقانه آژمان غرق لذت شده بود که با صدای همسر سترگ، ترسیده و به سرعت نامه را جمع کرد، در همان حین بود که رسابانو وارد اتاق ماه‌زاد شد. 

با تک خنده‌ای رو به ماه‌زاد گفت:

- چه پنهان کردی؟ 

ماه‌زاد با هول و ولا و تپش قلبی که اصلا دلیلش را نمی‌دانست گفت:

- هی... هیچی! 

رسابانو که خودش صاحب دو فرزند بود و کم و بیش اخلاقیات ماه‌زاد را نیز می‌شناخت گفت:

- اگر گوش شنوا می‌خواهی می‌توانی روی من حساب کنی، می‌دانم که با گاتا همسر نیاطوس راحت‌تری اما حالا که او با همسرش به سفر رفته من هستم. 

ماه‌زاد با لبخند گفت:

- تنها یک چیز می‌توانم بگویم.

رسابانو مشتاقانه و با رغبت به ماه‌زاد بیست ساله خیره شد که ماه‌زاد خودش گفت: 

- از تو وامدار و سپاسگزارم که مرا با رودخانه آشنا کردی.

***

@Narges.85

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 1 month later...

پارت_۱۲ 

 

آژمان چندین مرتبه نامهٔ دلدارش را خواند و غرق لذت شد.

« ای مرد پارسی! نوشته‌هایت شیرین و گفتارت دلنشین بود، نمی‌دانم در پاسخت چه بنویسم، زیرا آنچه که در دلِ من، روا داشته‌ای، فراتر از نوشتن بر روی این کاغذ است. 

تنها تبسمی که از خواندن این نامه و تپش قلبی که در مکرراتش بود باعث شد دست بر قلم برده و از دلبستگی اندکم بگویم»

آژمان از اینکه با کارها و رفتارهایش باعث شده بود تا ماه‌زاد هم کمی دلبسته شود در پوست خود نمی‌کنجید.

تصمیم گرفت، او را به پایتخت ببرد و تمام شهر را به او نشان دهد. لباس‌های نسبتا ساده‌ای به تن کرد، دست در آبی که در کاسهٔ مسی ریخته شده بود کرد، صورتش را شست و با همان دستان نم دارش چنگی به موهایش کشید و آنان را مرتب نمود.

نامهٔ معشوقه‌اش را در صندوقچهٔ کوچکی که در گوشهٔ اتاقش قرار داشت نهاد و اتاق را به مقصد رودخانه ترک کرد. 

سوار بر جاماسپ مشکی رنگش شد و تا رسیدن به رودخانه تاخت، به محض رسیدن از روی اسپش پایین پرید و به سمت ماه‌زاد که بر روی همان تخته سنگ همیشگی نشسته بود رفت. 

تا به او رسید، خم شد و دست ظریف و بلور مانندش را بلند کرد و بوسه‌ای کوتاه به نشانهٔ احترام و علاقه بر روی آن کاشت و گفت:

- از دیر آمدنم عذرخواهم بانو! 

ماه‌زاد تبسم شرمزده‌ای کرد و لب زد.

- مشکلی نیست. 

آژمان سربلند کرد و با لبخند پررنگی از بابت خواندن نامه و دیدن دوباره دلارامش گفت:

- بانو! این افتخار را به بنده می‌دهید تا به شما پایتخت را نشان دهم؟ 

ماه‌زاد از بابت این موضوع لبخند پررنگی زد و بدون تفحص زیاد سری تکان داد و این موضوع را که تا قبل از غروب خورشید باید به خانه‌اش برگردد را گوشزد کرد. 

آژمان دیده بر هم نهاد و با احترام او را تا رسیدن به جاماسپ همراهی کرد، به او کمک کرد تا سوارش شود و خودش نیز پا در رکابش گذاشت، عنان اسپ را به دست گرفت و آرام شروع به حرکت کرد. 

ماه‌زاد از این همه نزدیکی، صورتش مانند لباش به سرخی میل کرده بود، این اولین بار بود که جز برادرانش بر اسپ شخص دیگری می‌نشست. 

آژمان نیز لبخندهای پررنگ و مکرر میزد و در دل آرزوی این را داشت تا هرچه سریع‌تر او را خواستگاری و برای همیشه مال خود کند. تصمیم داشت حرف بزند و از عشق و علاقهٔ بسیارش برای او بگوید.

- دمی نمی‌گذرد که نامه‌ای که مزین به گلبرگ‌های هم‌رنگ لبانت بود را از پیش چشمانم دور کنم؛ دلخوشی ام تا لحظهٔ دوباره دیدنت بوییدن و بوسیدن یادگاری های گران‌ بهایت بوده است. 

@Narges.85

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_۱۳

 

آیا ماه‌زاد هم باید لب می‌گشود و از دلباختگی اندکش می‌گفت؟ از نهالی که در قلبش کاشته شده بود و با جملات فرا عاشقانه و زیبای آژمان آبیاری میشد! معلوم است که نه! یعنی نمی‌توانست حرفی بزند؛ انگار لبانش به همدیگر مهر و موم شده بودند.

آژمان وقتی سکوت طولانی مدت ماه‌زاد را دید با لبخندی کمرنگ، عنان را محکم کشید و با پایش به پهلوی جاماسپ ضربه‌ای نه چندان محکم کوبید که باعث شد سرعتش بیشتر شود. 

هر چه به شهر نزدیک‌تر می‌شدند زیبایی‌های آن هم بیشتر میشد.

ماه‌زاد نگاهی به اطرافش انداخت، باغ‌ها و کشتزارها خرم و مستور بودند. دوشیزگانی کوزه بر دوش داشتند و برای بردن آب به خانه‌هایشان به سمت چشمه‌های زلال و گوارا رهسپار شده بودند.

ماه‌زاد از این همه زیبایی و جوش و خروشی که هر لحظه بیشتر میشد به وجد آمده بود.

بالاخره به پایتخت رسیدند جایی که دیدن آن برای ماه‌زاد آرزو بود. ابتدا آژمان از روی جاماسپ پایین پرید و سپس از پهلوهای دلبرش گرفته و او را آرام بر روی زمین نهاد. 

بازوش را به سمت ماه‌زاد گرفت و گفت:

- بانو! بهتر است بازوی بنده را بگیرید، بازار پایتخت بسیار شلوغ است. 

ماه‌زاد علاوه بر هیجانی که بر او کامل چیره شده بود، دلش نیز از شدت ترس و استرس بهم می‌پیچید. پس سری به نشانهٔ تاکید و تایید تکان داد و دستانش را دور بازوی ورزیدهٔ آژمان پیچاند.

شروع به حرکت میان جمعیت کثیری از مردم کردند و ماه‌زاد ترجیح داد به جای فکرهای منفی یک روز خوش بگذراند و از کنار آژمان بودن لذت ببرد. 

آژمان با دیدن ذوق و شعف ماه‌زاد، غرق لذت شده بود. از اینکه او را به پایتخت آورده بود بسیار خرسند بود. چشمان آژمان به سمت جواهر فروشی رفت و تصمیم گرفت وسیلهٔ زینتی را برای همراه همیشگی‌اش بخرد. پس به سمت زن فروشنده که تمام موهایش را زیر کلاه حصیری مانندی پنهان کرده بود و لباس رعیتی به تن داشت حرکت کرد. 

ماه‌زاد با تعجب خواست سوالی بپرسد و دلیل ایست کردنشان کنار این زن جواهر فروش بپرسد که آژمان به سرعت سنجاق مویی که مانند طاووس بود و با نگین‌های رنگین تزیین شده بود را انتخاب کرد. 

او را از روی میز چوبی که پارچه‌ای سفید رنگ رویش انداخته شده بود برداشت و بر روی موهای ماه مانند چیترایش آویخت. 

دست فروش که سیاست فراوان در امور فروشندگی داشت شروع به تعریف از سنجاق سری که بر روی موهای ماه‌زاد گذاشته شده بود کرد. 

- دختری به زیبایی و پریچهری تو با اینگونه سنجاق مانند خورشید تابان شده است، الهی خدایان شما را خوشبخت و سعادتمند کند.

آژمان غرق در صورت ماه‌زادش شد، برای اینکه از یابه‌گویی های دست فروش کم کند، دوبرابر پول سنجاق به آن زن داد و بدون توجه به آن که میان آن همه جمعیت است به سمت ماه‌زاد خم شد و پیشانی‌اش را بوسید و بعد از آن کنار گوشش لب زد.

- خدای اهورامزدا را سپاسگزارم که باعث شد تو را ببینم و بیشتر او را بابت این همه زیبایی ستایش کنم. 

کار ماه‌زاد جز خجالت و گلگون شدن چیز دیگری نبود، کافی بود تا آژمان از او تعریف کند یا حرف‌های عاشقانه سر دهد، ماه‌زاد خجالت می‌کشید و اما غرق لذت میشد.

@Narges.85

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_۱۴ 

 

آن روز در پایتخت به شدت برای ماه‌زاد شیرین به اتمام رسید. آژمان خود را معرفی کرد و گفت که او پسر پادشاه جهان آرسیس بزرگ است و از وقتی که او را دیده، دلباخته و مدهوش او شده از اینکه در همان شب اول نقاشی صورت او را کشیده و در شب دوم، دست به دامان نوشتن شده بلکه ذهنش از این همه زیبایی رهایی یابد.

 گفت و گفت و خودش را از بابت نگفتن‌ها راحت کرد و در آخر هم با گفتن اینکه این عاشق شدن را با پادشاه و ملکه در جریان می‌گذارد تا هرچه زودتر به خواستگاری او آیند و او را برای همیشه مال خود کند، تیر خلاصی را بر قلب پر هیجان ماه‌زاد پرتاب کرد.

روزهای عاشقانهٔ میانشان بعد از آن اعتراف به سبک آژمان به سرعت سپری میشد.

خنده‌ها و دلبری‌های ماه‌زاد بیشتر از قبل شده بود و این موضوع باعث بی‌قراری هر چه بیشتر آژمان شده بود.

ماه‌زاد بر روی علف های تازه روییده نشست و از آژمان خواست که پیشش آید. 

آژمانِ شیدا به سمت ماه‌زاد رفت، به جای نشستن کنارش، سرش را بر روی پاهای ماه‌زاد گذاشت و دراز کشید. آفتاب دقیقا بر روی صورتش افتاده بود، ماه‌زاد برای جلوگیری از تابش پرتوهای آن ستارهٔ تابان، صورتش را خم کرد و همین باعث شد تره‌ای از موهای لطیفش صورت مردانهٔ آژمان را نوازش کند.

ماه‌زاد خواست دست ببرد و موهایش را جمع کند که آژمان با گرفتن دستش از این کار جلوگیری کرد. بر پشت دست چیترایش بوسه‌ای کاشت و گفت:

- امشب با پدرم پادشاه جهان درمیان خواهم گذاشت و از این عشق جان افزونی که مرا مجنون‌تر و مخمورتر از هر لحظه کرده است خواهم گفت. 

ماه‌زاد لبخند پر استرس و مضطربی زد و گفت:

- آیا ممکن است پادشاه و ملکه مرا به عنوان عروس خود پذیرا نباشند؟ 

آژمان تا این سوال ماه‌زاد را شنید سری به نشانهٔ منفی تکان داد و گفت:

- غرق لذت می‌شوند وقتی که تو آرام دل را به عنوان همسر خود به آنان معرفی کنم؛ این را مطمئن هستم که آنان هم مانند من در نگاه اول جذب زیبایی و وقارت شوند.

ماه‌زاد شیرین خندید، کمی در همان حالت ماندند و دلدادگی کردند و این آژمان بود که مصرتر میشد که همین امشب بحث ازدواجش را پیش بکشد. 

دوباره زمان جدایی سر رسید و این نه برای آژمان خوشایند بود نه ماه‌زاد! 

آژمان بعد از وداع سختش با چیترایش، به سرعت سوار جاماسپ شد و به سمت پایتخت تاخت به محض رسیدن به پیشگاه پدرش رفت. سر خم کرد و با کسب اجازه از پدرش لب گشود و این یک ماه شیرین را خلاصه‌وار برای پدر و ولیعهد تعریف کرد. 

کسب تکلیف کرد برای این پیوند و جوری با تمنا به پادشاه خیره شد تا هر چه سریع‌تر بساط خواستگاری را راه بیاندازد و به این جدایی خاتمه دهند.

@Narges.85

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_۱۵

 

پدرش تمام و کمال موافق این ازدواج بود؛ زیرا که ژوپین را می‌شناخت؛ دورانی را به یاد آورد که قبل از آن که او را حاکم شهر انشان کند، با هم به دستور پادشاه قدیم به میدان جنگ می‌رفتند و کنار یکدیگر مانند دو دوست می‌جنگیدند.

در خلوص نیت و وفاداری ژوپین هیچ شک و شبهه‌ای وجود نداشت؛ هنوز هم دلیری و چابکی ژوپین را به خاطر داشتظ؛ حتی در یکی از جنگ‌هایشان، جانش را نجات داد و او خود را مدیون ژوپین می‌دانست.

پادشاه آرسیس، تاج روی سرش را از روی جعدهایی که دیگر کامل سفید شده بود برداشت و از روی صندلی پادشاهی که با چند پله‌ باعث جدایی میان جایگاه وزیران و خودش بود پایین آمد.

خم شد و بر روی شانهٔ پور عاشق پیشه‌اش ضربه‌ای زد و گفت:

- برخیز پسر هنرمندم!

آژمان سر به زیر از جایش بلند شد، پادشاه از بازوهایش گرفت و فشار کوتاهی به آنان وارد کرد و گفت:

- شخصی را به انشان می‌فرستم و دختر او را برایت خواستگاری می‌کنم. تنها یک موضوع را به عنوان پدرت به تو گوشزد می‌کنم.

آژمان که در چشمان سبز رنگش برق خوشحالی قابل رؤیت بود با خوشحالی و احترامی که همیشه برای پدرش قائل بود گفت:

- هر فرمایشی که از شما رسد بر دیدگانم قبول می‌کنم و آن را سرلوحهٔ خود در زندگی قرار می‌دهم.

آرسیس با لبخند خسته‌اش به چشمان پسرش خیره شد و او را از نظر همسرداری نصیحت کرد.

- فرزندم! زن‌ها شکننده‌ترین موجودات جهان هستند؛ پس هیچوقت صدایت را بر روی آنان بلند نکن که از کردار مردان پارسی نیست؛ کاری نکن که تبسمی که قبل از آمدن به خانهٔ تو بر لبش است بعد از وارد شدن به خانه‌ات از بین برود که نفرین خدایان را به همراه خواهی داشت. به او محبت کن تا به تو محبت کند؛ در عاشق پیشگی حرف اول را بزن تا دل‌زده نشود. همیشه، گفتنِ زیبایی و پریچهری‌اش وِرد زبانت باشد حتی اگر کاستی داشته باشد.

آژمان با هر کلام پدرش سر تکان داد و آنان را چندین مرتبه تکرار کرد تا آویزهٔ گوشش شود. در آخر هم هم شد و دست پدرش را بوسید؛ آرسیس سعی کرد مانع از خم شدن پور دلیرش شود؛ اما نتوانست و در آخر هم، آژمان را در آغوش پدرانه‌اش کشید و برایش آرزوی خوشبختی کرد. 

آرسیس، میدان را برای اپرنگ ترک کرد تا او هم چندین نصحیت را به برادر کوچک‌تر خود کند، اما اپرنگ جز خوشحالی کردن و اذیت کردن آژمان کاری نکرد.

- بهتر است این موضوع را با مادرت درمیان بگذاری. 

جمله‌ای بود که آرسیس لب زد تا به آژمان اهمیت شریک کردن زن در تمام امورات زندگی را گوشزد کند. 

آژمان چشمی رسا گفت و به سرعت به سمت اندرونی شتافت تا موضوع را برای مادرش در میان بگذارد.

***

@Narges.85

ویرایش شده توسط Panitor
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 3 weeks later...

پارت_۱۶ 

 

روزها سپری میشد و خواستگاری در شأن ماه‌زاد توسط خاندان سلطنتی صورت گرفت. 

آژمان آسوده خاطر شده بود از اینکه همه از این پیوند مسرور و بشاش بودند و همین به او انرژی مضاعف می‌داد. شاید نزدیک به یک ماه گذشت و در این میان تمام سوروسات عروسی در حال انجام بود. 

مردم شهر از شنیدن خبر ازدواج شاهزاده کشورشان، شهر را با التمام آیین بستند، درون حوضچه‌های شهر، گل‌های رز را پر- پر کرده بودند و همین باعث شده بود که زیبایی پایتخت، چندین برابر شود.

به دستور پادشاه چندین نفر به نواختن چنگ و رباب و سایر آلات طرب در کوچه پس کوچه های شهر مشغول بودند و این پادشاه بود که دوست داشت خوشحالی خود را با مردمش در میان بگذارد و آنان را نیز در این شادی شریک کند.

و اما بالاخره روز سرنوشت ساز رسید، روزی که برای همیشه آژمان و ماه‌زاد بهم پیوند می‌خوردند. 

آژمان به دستور پادشاه، لباس ابریشمی و زیبایی که توسط یکی از ماهرترین خیاطان دوخته شده بود را به تن کرد. 

موهایش کمی کوتاه تر و مرتب تر از هر لحظه شده بود و همین باعث زیبایی این مرد شده بود. در دلش غوغا بود و استرس اندکی در دلش رخنه کرده بود. 

با صدای کوبیده شدن در اتاق، از آینه چشم گرفت و از اتاق خارج شد. اپرنگ را دید که او هم لباس فاخر به تن داشت و تبسم کمرنگی از بابت ازدواج بردارش بر لب داشت. 

- خاندان ژوپین به شهر رسیدند، به دستور پادشاه همه برای پیشواز قرار است به سمت ورودی قصر برویم. 

آژمان با شنیدن این خبر لبخند پررنگی زد و همراه اپرنگ راهی ورودی قصر شد. به پادشاه، ملکه و همسر اپرنگ احترامی گذاشت و کنار برادرش ایستاد. 

سر خم کرد و با انگشتانش مشغول جنگ شد؛ قلبش از شدت هیجان محکم می‌کوبید و در دل آرزوی این را داشت، تا هر چه سریع تر ماه‌زادش را ببیند. 

کمی گذشت تا صدای ساز و دُهل به گوش های آژمان رسید، به سرعت سر بلند کرد و به روبرویش خیره شد. 

گردونه های زیادی پدیدار شدند که هر کدام حامل خاندان ژوپین بود. اطراف آنان مردانی با لباس های روشن و مرتب بر روی اسبانی که زین و برگ زرین داشتند نشسته و عده‌ای در حال نواختن و عدهٔ دیگر در حالی که یک دستمال حریر و شیری رنگ به دست داشتند پیوسته در حال تکان دادن آن بودند. 

مردم از خانه های خود خارج شده بود و با اشتیاق دست می‌زدند و به ماه‌زاد که میان مادر و پدرش در اولین گردونه نشسته بود تبریک می‌گفتند.

و بالاخره لحظهٔ موعود سر رسید، خاندان ژوپین هر کدام از گردونه خود خارج شدند و به رسم ادب و احترام به سمت پادشاه به منظور عرض ادب و تشکر شتافتند.

@Narges.85

ویرایش شده توسط Panitor
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 4 weeks later...

پارت_۱۷

 

با تشریفات فراوان همه وارد قصر شدند و مردم هم برای دیدن این عروسی باشکوه با محافظت های فراوان وارد شدند. 

پادشاه آرسیس، سخنرانی زیبایی، قبل از انجام عقد برای تمام مردم و پسرانش انجام داد، از کهولت سن و پادشاه بعد گفت، از اینکه وظیفهٔ آژمان است تا در کنار برادرش به حکومت داری بپردازد و با او متحد و یک دل باشد. از مردم درخواست این را داشت تا نام پارس را در گیتی سرافراز نگه دارند و اهورامزدا را بابت این همه خوشبختی و برکات شکرگذار باشند. 

سخنرانی آرسیس به پایان رسید و مردم همه یک صدا عمر طولانی و با عزت را برای پادشاه خود خواستار شدند. 

آژمان با کمی دلهره به سمت تک عروسش که در آن لباس شیری رنگ، زیباتر از هر لحظه و با زیور آلاتی که بر گردن و انگشت هایش آویخته و پریچهرتر از هر موقع شده بود گام برداشت؛ دستش را دراز کرد تا دست سفید و ظریف ماه‌زاد را با اجازهٔ خودش بگیرد. 

ماه‌‌زاد که میان مادر و پدرش ایستاد بود با کمی شرم و خجالت دستش را به دست همسر آینده اش سپرد و هر به سمت دو صندلی که با گل های تابستانه تزیین شده بودند حرکت کردند. 

آژمان به عروسش کمک کرد تا بر روی صندلی جای گیرد و سپس خودش نیز به سمت صندلی اش که روبروی ماه‌زاد قرار داشت حرکت کرد و با متانت و وقار مردانه‌اش بر روی صندلی نشست. 

کنیزان که به زیبایی آراسته شده بودند، کنار عروس و داماد ایستادند و در مجمرهای درون دستشان سپند و کندر دود کردند.

به دستور پادشاه، موبد بزرگ از جای برخاست و پس از خواندن مقدار اندکی از کتاب اوستا، روی به عروس و داماد کرد و ادامه داد.

- به نام آفرینندهٔ جان‌ها و پیوند دهندهٔ دل‌ها؛ نخست از اهورامزدا خواستار همایون و فرخنده بودن این وصلت را دارم تا روزگارِ این زوج پیوسته به شادی، روشنی، کامکاری، یکدلی، خدا پرستی و آبادانی خانواده باشد. 

موبد موی سپید، کامی از هوای آغشته به گل های تازه گرفت و به آژمان نگاه کرد و ادامه داد. 

- ای داماد خجسته نژاد و پاک نهاد، باید بدانی که این بزم و مجلس برای پیوند شما، آژمان فرزند پادشاه جهان با ماه‌زاد دختر ژوپین، آراسته و فراهم شده و تمام مردم پایتخت در پیشگاه اهورامزدا گواه این پیوند ارجمند خواهند بود. 

موبد شروع به خاندان خطبه کرد و همین باعث لرزش دستان ماه‌زاد و بغضی بود که بر گلویش چنگ انداخت؛ او از اینکه دیگر پرورش و پرستاری پدر و مادرش را از دست خواهد داد، غصه دار بود. 

با صدای رسای آژمان به خود آمد. 

- بر این پیمان نیک، استوارم و از دل و جان به گواهی اهورامزدا و بزرگان این بزم را پذیرا خواهم بود.

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_۱۸

 

موبد ایندفعه رو به سمت ماه‌زاد کرد و بعد از گفتن تمامی حرف هایی که لحظهٔ قبل برای آژمان گفته بود، ادامه داد.

- ماه‌زاد دختر ژوپین! آیا از پذیرایی آژمان پسر پادشاه جهان، به شوهری خود خوشنودی دارید؟

ماه‌زاد، سر خم شده اش را بلند کرد و به چشم های جنگلی مردی که دلباختهٔ او شده بود خیره شد و با لبخند کمرنگی که مهمان لبان سرخ رنگش شده بود تنها یک کلام لب زد. 

- آری!

موبد پس از آن دعایی خواند و این مردم بودند که به محض پایان یافتن دعا، به شادی و سرور پرداختند. 

کنیزان، مجمرها را بر دور سر عروس و داماد گردانیدند و پادشاه و ملکه با دست خود به حاضرین گلاب و شیرینی دادند. 

نوازندگان به دستور اپرنگ به شروع به نواختن سرودها کردند و در بیرون قصر سربازان به آتش بازی پرداختند و بین مردم شیرینی پخش می‌کردند.

یارنوش بانو، با گریه‌ای که از سر خوشحالی بود، دخترش را در آغوش مادرانه اش غرق کرد و در کنار گوش او زمزمه های دلتنگی و خوشبختی را سر داد. همین باعث شد چشمان آرایش شدهٔ ماه‌زاد نیز با اشک تزیین شود. ژوپین نیز همانند مادرش تک دخترش را در آغوش گرفت و چقدر سخت بود لحظهٔ دل کندن پدری از دختر! 

مخصوصا ماه‌زادی که هر روز با شیرین زبانی و لبخند هایش، به ژوپین انرژی می‌داد و یا بعضی وقت ها به گلایه از مادرش می‌پرداخت که ژوپین همیشه پشت تک دخترش را می‌گرفت. 

هر شخص مهمی، عروس و داماد را در آغوش می‌گرفت و برایشان آرزو بهترین ها و خوشبختی را می‌کرد.

خاندان سلطنتی به همراه خاندان ژوپین به تالار اصلی قصر، برای پذیرایی شتافتند و آن مراسم تا پاسی از شب به طول انجامید. 

ما‌ه‌زاد کنار همسرش بر روی صندلی جای گرفت، اما این آژمان بود که به سرعت به کنیزی دستور آوردن وسیله‌ای را داد. 

نیم تاج زیبایی که توسط آژمان ساخته شده بود، بر روی سینی‌ای پر از گلبرگ های قرمز آورده شد. 

آژمان نیم تاج طلا را که با نگین های الماس تزیین شده بود را بر روی موهای همانند ابریشم نرم و همانند ماه، نقره‌ای اش قرار داد و با عشق فراوان بدون آنکه بداند حضار تماما به آن دو خیره شده اند لب زد.

- ای چیترای زیبایم! ای دختر وهم‌ها و نگاره‌هایم! عاشقانه دوستت دارم!

 

پایان

تاریخ شروع: ۱۴۰۰/۱۱/۲۳

تاریخ پایان: ۱۴۰۰/۳/۲۰

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...