رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان مدارِ جبر | Asma,N کاربر انجمن نودهشتیا


Asma,N
 اشتراک گذاری

نظرتون راجع به رمان مدارِ جبر چیه؟🤔  

7 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. نظرتون راجع به رمان مدارِ جبر چیه؟🤔

    • عالیه🤩
      5
    • متوسط🙃
      2
    • خوشم نیومد😑
      0
  2. 2. از کدوم شخصیت بیشتر خوشتون اومد؟😍

    • الهام
      0
    • سپهر
      3
    • سحر
      4
    • دانیال
      0


ارسال های توصیه شده

بسم الله الرحمن الرحیم

spacer.png

نام رمان: مدار جبر
نویسنده: اسماء نادری کابر انجمن نودهشتیا
ژانر: تراژدی، عاشقانه
ساعت پارت گذاری: نامعلوم.
خلاصه: می‌دانی؟! صبور که باشی بی‌حد و حساب لبخند بند لبانت می‌شود، شاید این لبخند در نگاه اول بر چشمانش معنی این را دهد: «زدی، رفتی، خوردم، ماندم. گفتی، شنیدم و زخم خوردم و شب‌ها اشک ریختم. همه فدای سرم، فدای سرم که با چنین آدمی سر کردم؛  اما یادت باشد که منِ صبور زخم‌هایم را شمرده‌ام و به اندازه تک‌تک‌شان منحنی زیبایی روی لبانم کشیده‌ام. به اندازه فراموش نشدن‌هایم شب‌ها اشک ریختم، این را نیز  فراموش نکن صبوری‌ام دیگر رو به پایان است، خاطراتت را  فراموش کردم،  گویی تو هیچ زمان نبودی.
مقدمه:
 می‌خواهم به اتفاقاتِ خوبِ نیفتاده، اعتماد کنم و ایمان داشته باشم که یکی از همین روزها خواهند افتاد درست لابه‌لای مشغله‌هایی که از سر و کولِ روزمرگی‌هایم بالا می‌روند، در دلِ نگرانی‌هایی که حوالیِ باورهایِ من، جا خوش کرده اند، و در اعماقِ خستگی‌هایِ مفرط و تکراری ام… اتفاقاتِ خوب، خواهند افتاد و من دوباره شبیهِ کودکی‌ام لبخند خواهم زد…

#نرگس_صرافیان_طوفان‌

ویراستار: @M.gh

ناظر: @mahdiye11

 

لینک معرفی و نقد رمان مدار جبر

عکس شخصیت های رمان مدارِجبر

@Fateme Cha @رویا محمدی @آشوب @Nasim.M  @دخترخورشید @Ghazal  @Masi.fardi @masoo @shahrzad.rh@Atlas _sa @ببعی معتاد3 @فاطمه شبان @melika_sh @melcmy @Mahta1386  @سوگند @NAEIMEH_S @Aramesh @Elistar1213 @Damon.S_E @FAR_AX @sanaz87 @K.A @Mahfam @haniye_sh @Redgirl @Roshana 

@N.a25

 

 

 

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 50
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•مدارِ جبر
•پارت اول

"الهام"

سپهر قدمی به سمتم برداشت، دادی زدم و قدمی به عقب رفتم،  او نیز قدمی به جلو آمد، با پاهای لرزانم دوباره  قدمی به  عقب برداشتم  که پشتم به چیزی برخورد کرد، دیوار بود، دیگر راه فراری نداشتم، با ترس به چهره ی خبیثش نگاهی انداختم، لبخندش  که خباثت چهره اش را بیشتر به رخ می کشید پررنگ تر شد، به سمتم آمد و قهقهه‌ای شیطانی زد،  فاصله‌ی کمی که بینمان بود را از بین برد و نزدیک تر شد،  می‌خواستم داد بزنم ولی گویی تارهای صوتی‌ام از کار افتاده بودند، چون هیچ صدایی از حنجره ام خارج نمی شد، با ترس به چشمانش خیره شدم، چشمانش برقی زدند، دندان‌هایش را که شبیه به تیغِ تیز و براقی  شده بود را در گردنم فرو کرد و خرخره‌ام را جوید. دادی زدم و از خواب پریدم، نفس- نفس می‌زدم، قطره‌های عرق از سر و صورتم پایین می‌آمدند و بر پتوی سورمه‌ای رنگم فرود می‌آمدند، صدای نگران سحر را در گوش‌هایم پیچید:

- الهام جان، نگران نباش، بازهم کابوس دیدی، (به لیوان آب در دستش اشاره ای کرد) بیا آب بخور.
 لیوان آب را برداشتم و یک نفس سر کشیدم، دمی عمیق گرفتم و به دور و اطرافم نگاهی انداختم. سحر را دیدم که‌‌‌‌ با نگرانی به من چشم دوخته بود، به تخت دوطبقه‌ای که روبه‌روی تخت دو طبقه‌ی من و سحر بود نگاهی انداختم، آرام در طبقه‌ی بالای تخت با بهت به من زل زده بود و معلوم بود که در خواب و بیداری به سر می‌برد. نگاهی به مریم که طبقه‌ی پایین خوابیده بود انداختم، هزیان می‌گفت و لرزشش از این فاصله معلوم بود و همه‌ی این‌ها وخامت حالش را بیداد می‌کرد. رو به سحر کردم.
- برو نگاه کن مریم چشه؟!
چشمان قهوه‌ای رنگش را در حدقه چرخاند و با بی‌خیالی  گفت:
- شما هم امشب یک چیزیتون میشه ها!
اما تا چشمش به مریمی که در تختش می‌لرزید و هزیان می‌گفت افتاد، بی‌خیالی‌اش پر کشید و جایش را با نگرانی عوض کرد. یک دفعه از جایش بلند شد و به سمت مریم پا تند کرد. دستی به پیشانی خیس مریم کشید.
- تا دیشب که حالش خوب بود! یک دفعه دیگه چیشد؟! چقدر هم می‌لرزه، باید ببریمش بیمارستان!
نگاهی به آرام که هنوز در بهت بود کرد، پوفی سر داد.
- الی، زود آماده شو ببریمش بیمارستان، یک زنگ هم به تاکسی تلفنی بزن.
سری تکان دادم و به سمت جا لباسی گوشه‌ی اتاق رفتم، پالتوی شکلاتی رنگم را برداشتم و به تن کردم، شالم را سر کردم و شال گردنم را دور گردنم انداختم. با تاکسی تلفنی تماس گرفتم و آدرس را دادم. سحر هم آرام را بیدار کرده و آماده شده بود، مریم با کمک آرام آماده شد. با کمک من و سحر از جا بلند شد و هر سه  از اتاق خارج شدیم، آرام هم در اتاق ماند. خانم محبی، مسئول خوابگاه همان‌طور که چرت می‌زد صدای پایمان را شنید، سرش را از روی دستانش برداشت و با عینک‌های ته استکانیَش نگاهی به ما انداخت.
- زینالی، مقدم، بایستید ببینم، این وقت شب کجا میرین؟
قبل از این که لب به حرف زدن باز کنم که سحر  گفت:
- خانوم محبی، می‌بینید که شجاعی حالش خوب نیست، داریم می‌بریمش بیمارستان.
نگاهی به مریم که از تب می‌لرزید و هذیان می‌گفت انداخت.
- فقط سریع برگردید، در ضمن من رو بی خبر نزارید.
- چشم، با اجازه.
خانم محبی سری تکان داد.
- خدانگهدارتون.
چشمم به ماشین زرد رنگ تاکسی که جلوی در خوابگاه توقف کرده بود افتاد، به مریم کمک کردیم روی صندلی بنشیند و ما هم سوار شدیم و به طرف بیمارستان حرکت کردیم.بعد از ۱۰دقیقه به بیمارستان رسیدیم، مریم را به بخش اورژانس منتقل کردند. صدای تلفن همراهم بلند شد  آن را از کیف خارج کردم، اسم آرام روی تلفنم نمایان شد. دکمه‌ی پاسخ را لمس کردم.
- جانم آرام.

آرام، همان‌طور که گریه می‌کرد، نالید:
- حال مریم چطوره؟
نگاهی به تختی که مریم روی آن خوابیده بود انداختم، پرستار داشت سِرمی به مریم وصل می کرد، سحر هم با پرستار صحبت می‌کرد.
- حالش بهتره، دارن بهش سِرم وصل می‌کنند، به خانم محبی هم خبر بده. نگران نباشید، پرستار گفت فردا مرخص میشه.
- باشه، کی میای؟
- الان میام خوابگاه، فکر کنم سحر شب پیش مریم بمونه. 
- پس منتظرتم الهام، خداحافظ.

ویرایش شده توسط Asma,N
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•مدارِ جبر

•پارت دوم

تلفن همراهم را قطع کردم، زیر لب گفتم: «خدا به خیر بگذرونه.»

به سمت مریم و سحر رفتم، مریم چشمانش را باز کرده بود و با صدای گرفته‌ای که گواه از سرما خوردگیش می‌داد با سحر صحبت می‌کرد. تا چشمش به من افتاد لبخند کم‌جانی زد و سلام کرد.

- خوبی مریم جان؟!

- بله بهترم، فقط یکم سرم درد می‌کنه.

پرستار که مشغول چک کردن سِرم مریم بود گفت:

- این طبیعیه عزیزم، چند روز بگذره خوب میشی؛    فقط باید مایعات زیاد مصرف کنی. فردا مرخص میشی.

سحر همان‌طور که به تلفن همراهش نگاه می‌کرد گفت:

- الهام جان    تو برو خوابگاه، من شب پیشش می‌مونم، درضمن به استاد طاهری هم بگو غیبت‌مون موجه هست.

- باشه، پس هر وقت می‌خواستن مرخصش کنن خبرم کن!

 تا خوابگاه پیاده فقط ده    دقیقه راه بود. به ساعت نقره‌ای رنگم نگاهی انداختم تازه ساعت شش صبح بود، سر راه نان تازه خریدم و ده    دقیقه بعد به خوابگاه رسیدم خانم محبی با لیوان چای روی صندلی نشسته بود و به رادیو گوش می‌داد تا نگاهش به من افتاد بلافاصله  از جا بلند شد.

- سلام مقدم، حال شجاعی بهتر شد؟ کی مرخص میشه؟ پس زینالی کجاست؟ کدوم بیمارستان رفتین؟

عادت داشت همه را به نام خانوادگی صدا می‌زد  از هول بودنش خنده‌ام گرفت؛ اما سریع خنده‌ام را خوردم و جواب دادم:

- بله حال شجاعی بهتره، فردا هم مرخص میشه، زینالی هم پیشش مونده،    بیمارستان نزدیک خوابگاه رفتیم. سوالی نیست؟ اجازه هست برم؟

پشت چشمی نازک کرد و با لحن همیشگی‌اش گفت:

- برو به کارِت برس.

با اجازه‌ای گفتم و به سمت اتاقمان حرکت کردم.  در اتاق را باز کردم و داخل شدم، آرام کتابی در دست داشت و غرق در خواندنش بود.    تا چشمش به من افتاد سرش را از کتاب بیرون آورد، کتاب را روی تخت رها کرد و با سرعت به طرفم آمد، دستانم را در دستان سردش گرفت و  با لحنی نگران گفت:

- حال مریم بهتر شد؟!

کیفم را با بی‌حالی روی موکت‌های نارنجی رنگ و رو رفته‌ی اتاق انداختم و نان‌ها را روی میز گذاشتم.

- بهتر شده، تا فردا مرخص میشه.

دستم را رها کرد و نفس راحتی کشید.

- خداروشکر، الهام!

همان‌طور که پالتویم را از تنم بیرون می‌آوردم  گفتم:

- جانم.

- مامانِ مریم از شیراز زنگ زد.

- چی گفت؟

- گفت بابای مریم سکته کرده، می‌خواست به مریم خبر بده که چند روزی بره شیراز، منم گفتم مریم یک خورده مریض شده بردنش بیمارستان، نگرانش نکردم گفتم یک سرما خوردگی ساده بوده.

شال‌گردنم را روی دسته‌ی صندلی گذاشتم و گفتم:

- خوب کردی، وقتی مریم مرخص شد بهش خبر میدیم.

سری تکان داد و طره‌ای از موهای قهوه‌ای رنگش را که جلوی دیدش را گرفته بود، پشت گوشش انداخت و با لحنی مضطرب گفت:

- الهام    ساعت هشت کلاس داریم ها!

- اوهوم، سحر گفت دلیل غیبتشون رو به استاد بگیم.

من و آرام مشغول آماده کردن صبحانه شدیم، بعد از خوردن صبحانه و جمع کردن سفره، دوش مختصری گرفتم و مانتو و مقنعه‌ی خاکستری رنگ و شلوار لی یخی‌ام را پوشیدم، هوا بسیار سرد بود.    پالتو و شال گردنم را به تن کردم، کیفم را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم.    به ساعت روی دیوار راهرو نگاهی انداختم، هفت  و سی دقیقه   شده بود، آرام را صدا زدم:

- آرام، آرام، تو کجا موندی دختر؟

همان‌طور که کفش‌هایش را می‌پوشید گفت:

- الان میام. 

ماندانا، دختری که در اتاق روبه‌روی اتاقمان ساکن بود را دیدم سلامی کردم و کنارش ایستادم. آرام در اتاق را قفل کرد و با دو سمتمان آمد. هر سه از راهرو عبور کردیم و به سمت خروجی خوابگاه رفتیم.   با خانم محبی خداحافظی کردیم و راهی دانشگاه شدیم.

ویرایش شده توسط Asma,N
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•مدارِ جبر
•پارت سوم

فلش بک (دوسال قبل)

با دلهره تلفن همراهم را قطع کردم، ضربان قلبم شدت گرفته بود، دانیال تماس گرفته بود و گفته بود در حال آمدن به منزلمان به منظور خواستگاری است، برای بار چهارم به خواستگاری‌ام می‌آمد، پدرم سه دفعه‌ی قبل خواستگاری‌اش را رد کرده بود؛  اما او دست بردار نبود، راستش خودم هم نسبت به او بی‌میل نبودم، دوستش داشتم! اگر جواب خواستگاری‌اش به عهده‌ی من بود، جواب مثبت می‌دادم، خواستگارهای زیادی داشتم؛ اما پدرم قبل از این‌که پا پیش بگذارند از جانب من به آنان جواب منفی می‌داد، دلیل این کار پدرم برای من و مادرم تا الان مجهول مانده است، جرئت پرسیدن دلیل این کارش را هم نداریم. پله‌ها را یکی در میان پایین آمدم، مادرم مشغول درست کردن سالاد بود، پدرم هم در حال تماشای تلویزیون.  آرام سلام کردم. مادرم با دیدنم لبخندی زد و گفت:
- سلام دختر گلم.
پدرم سرش را به طرف‌مان چرخاند و سلام کرد، بعد دوباره سرش را به طرف تلویزیون که در حال پخش اخبار نیم‌روزی بود، چرخاند. روی صندلی کنار مادرم نشستم و گفتم:
- خسته نباشی، کمک نمی‌خوای مامان جون؟
- نه دخترم، خیلی نمونده الان تموم میشه.
تکه‌ای کاهو از ظرف روبه‌رویم برداشتم و مشغول خوردنش شدم  از جایم بلند شدم  به سمت سماور رفتم و استکانی چای برای خودم و پدرم ریختم، قندان را در سینی گذاشتم و به طرف پدرم رفتم، سینی را جلویش گرفتم و گفتم:
- بفرمایید.
استکان را برداشت.
- مرسی دختر خوشگلم.
با نگرانی لبخندی زدم.
- نوش جونتون.
سینی را روی میز گذاشتم، قند را در دهانم گذاشتم و لیوان چای را به دست گرفتم که آیفون خانه به صدا در آمد، ضربان قلبم دو برابر شده بود.  لیوان چای را روی میز گذاشتم و از جایم بلند شدم  به طرف آیفون تصویری رفتم، چهره‌ی دانیال در صفحه‌اش خودنمایی می‌کرد.  نفس عمیقی کشیدم، صدای پدرم به گوش رسید.
- کیه دخترم؟!
- آقا دانیال و خانواده‌شون!
مادرم دست از تکه کردن کاهوها کشید و از جا بلند شد، به طرف آیفون آمد.
- یعنی الان این وقت روز چیکار دارن؟!
پدرم از جا بلند شد و به سمت‌مان آمد، دکمه‌ی کلید روی آیفون را فشار داد،  در با صدای تیکی باز شد.  مادرم دستانش را شست و چادرش را از روی جالباسی برداشت و پوشید.  من هم سینی چای را به آشپزخانه بردم و به اتاقم رفتم، روسری‌ای برداشتم و به سر کردم، لباسم مناسب بود.  از پله‌ها سریع پایین آمدم.  دانیال با دسته گل، دنیا، خواهر دانیال با جعبه‌ی شیرینی و حمیده خانم، مادر دانیال و دنیا به هال آمدند.  پدر و مادرم برای پیشواز جلوی در رفته بودند؛  ولی چهره‌ی پدرم نشان از رضایت نمی‌داد.  در آشپزخانه نشسته بودم، صدای مادرم و حمیده خانم به گوش می‌رسید:
- خوش آمدید.
- خیلی ممنون، حالتون خوبه؟
- ممنون، شما خوبید؟
- شکر خدا، با اجازه‌تون میرم سر اصل مطلب راستش برای خواستگاری از الهام جان آمدیم.
پدر  که سعی داشت عصبانیتش را پنهان کند گفت:
- خانم اخوان من جوابم رو قبلاً به شما دادم.
- خب دلیلش رو بگید، چرا جواب‌تون منفیه؟! پسرِ من که تحصیل کرده است، دستش به دهنش میرسه، اخلاقش خوبه، ماشین و خونه هم که داره، اهل کار و تلاش هم هست. آخه مشکل چیه؟!
صدای مادرم از هال می‌آمد که با هول و ولا می‌گفت:
- الان برمی‌گردم خدمت‌تون. 
به آشپزخانه آمد، دستی به چادرش کشید، پوفی سر داد.
- الهام، دخترم تو خبر داشتی؟
 همین‌طور که از استرس رو میزی را دستم مچاله می‌کردم سرم را تکان دادم.
نگاهی به من انداخت، گویی که قصد داشت چیزی بگوید؛  اما پشیمان شد.  مشغول دم کردن چای شد. صدای حمیده خانم از هال می‌آمد.

ویرایش شده توسط Asma,N
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•مدارِ جبر
•پارت چهار

صدای حمیده خانم از هال می‌آمد.  رومیزی را رها کردم.  مادرم سینی چای را به هال برد و به همه تعارف کرد.  در راهرو ایستاده بودم و نگاه می‌کردم در هال چه خبر است.  صدای حمیده خانم می‌آمد:
- آخه چرا؟ دلیلش چیه؟
پدر که معلوم بود کلافه شده گفت:
- دلیل خاصی نداره، بچه‌ام هنوز کوچیکه. نمی‌خوام شوهرش بدم.
- الهام جون کوچیه؟! ماشالله نوزده سالشه، کوچیک نیست!  الان موقع ازدواجشه، لابد دلیل دیگه‌ای داره که نمی‌خواین دخترتون رو شوهر بدین، وگرنه الهام جان که کم خواستگار نداره.
بالاخره یکی جرئت کرده بود به این مسئله اشاره‌ای کند. پدرم عصبانی شده بود.
- اصلاً یک دلیلی داره، خب که چی؟!
مادرم با تعجب به پدرم نگاه کرد، او هم خیلی وقت بود منتظر بود. پدر این مسئله را بازگو کند. حمیده خانم با خونسردی همیشگی‌اش استکانِ چای را روی میز گذاشت.
- می‌خوام دلیلش رو بدونم.
به دانیال نگاهی انداختم، کت و شلوار سورمه‌ای رنگ زیبایی به تن کرده بود و با چشمان کنجکاو منتظر دلیلی که پدرم از آن حرف می‌زد، بود.  قیافه‌ی دنیا هم بسیار کنجکاو بود.  خودم هم کنجکاو بودم، چون خیلی وقت بود منتظر فهمیدن این مسئله‌ی مجهول بودم.  به قیافه‌ی پدرم نگاهی انداختم، صورتش از عصبانیت به قرمزی می‌زد، نفس عمیقی کشید.
- الهام، دخترم بیا این‌جا.
یک دفعه دلشوره به جانم افتاد، با ترس و لرز از راهرو عبور کردم.  با دلشوره   ایستادم  و با صدایی که نگرانی از آن بیداد می‌کرد   زیر لب نالیدم:
- خدایا خودت بخیر بگذرون. 
به هال رسیدم، دستان لرزانم را درهم گره زدم و زیر لب سلامی کردم و گوشه‌ی هال ایستادم.  نگاهم به دانیال افتاد که به من لبخند می‌زد، من هم با اضطراب تبسمی کردم؛  اما در دلم آشوبی به پا بود، با صدای آرامی گفتم:
- بله پدر جان.
- قرار نبود تا وقتی درس الهام تموم نشده این مسئله رو بگم؛ ولی حالا با کنجکاوی بعضی‌ها مجبور شدم.
واضح داشت به حمیده خانم کنایه می‌زد، پوزخندی گوشه‌ی لب حمیده خانم نشست.  اضطرابم دوچندان شده بود.   این چه مسئله‌ای بود که نباید تا قبل از اتمام درسم می‌فهمیدم؟! به چهره‌ی مادرم نگاه کردم، رنگ پریده‌اش نشان از استرسش بود.
- الهام از بچگی نشون کرده‌ی یکی دیگه بوده  از وقتی که به دنیا اومده، نه خودش خبر داره نه مادرش. نمی‌خواستم فعلاً بهش بگم الان شرایط پیش اومد و گفتم.
نگاهی به مادرم کردم، چنگی به صورتش زد.
- این حرف‌ها چیه می‌زنی ارسلان؟! یعنی چی؟!
به دانیال نگاهی انداختم، چهره‌اش مثل گچ سفیده شده بود و دستانش می‌لرزیدند، دنیا و مادرش هم بهت زده به من خیره شده بودند. به خودم آمدم، پدرم چه می‌گفت؟ من را از وقتی به دنیا آمدم مالک فرد دیگری کردند؟ اصلاً به آینده‌ام فکر نکردند؟! نه، این امکان نداشت، باورم نمی‌شد!  پوزخندی زدم که از چشم هیچ کدامشان دور نماند.  بدون توجه به حضور دانیال و خانواده‌اش  با چشمان به اشک نشسته‌ام رو به پدرم کردم.
- پدرجان، شوخی خوبی نبود.  از این شوخی‌ها با من نکن، یک   وقت دیدی دیوانه شدم ها!
پدرم با جدیت همیشگی‌اش گفت:
- اما این شوخی نیست کاملاً واقعیته!
قبل از این‌که حرفی بزنم حمیده خانم از جا بلند شد و دست دنیا را کشید، دنیا که هنوز بهت زده بود، به خودش آمد و از جا بلند شد.  حمیده  خانم از جا بلند شد.
- دانیال جان، بلند شو مادر.
دانیال همان‌طور که از عصبانیت به خود می‌لرزید  از جا بلند شد، قبل از رفتن به سمتم آمد و آرام جوری که فقط من بشنوم گفت:
- نمی‌دونم این مرتیکه‌ای که تو رو بهش دادن کیه؛ ولی قسم می‌خورم نذارم دستش بهت برسه، قسم می‌خورم!
با صدای حمیده خانم به طرف در رفت و به همراه مادر و خواهرش از خانه‌مان خارج شد.
مادرم از جا بلند شد و به سمت پدرم رفت، آستین پدرم را در دست گرفت و با عصبانیت از لای دندان‌های کلید شده‌اش غرید:
- ارسلان، این چرندیات چی بود گفتی؟! ها؟! دخترم رو نشون کی کردی؟ (این دفعه با صدای بلندتری داد زد) یالا بگو.
پدرم آستینش را از دست مادرم کشید.
- بس کن رعنا، مطمئن باش الهام خوشبخت میشه!
مادرم پوزخندی زد.
- هه! راستش رو بگو، دخترم رو نشون کی کردی؟

 

ویرایش شده توسط Asma,N
  • لایک 22
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•مدارِ جبر

•پارت پنج

 

مادرم پوزخندی زد.

-هه! راستش رو بگو، دخترم رو نشون کی کردی؟

-سپهر، پسر اَل...

قبل از اینکه حرفش تمام شود قهقهه ای دیوانه وار زدم، دیوانه شده بودم، اسمش در ذهنم اکو می شد، سپهر! سپهر! بین قهقهه هایم به گریه افتادم.

مادرم به سمتم آمد.

-الهی بمیرم واست الهامَم.

بعد رو به پدرم کرد.

-مگه این که از رو جنازه ی من رد بشی دخترمو به اون پسره ی...

ادامه ی حرفش را نشنیدم، همه جا دور سرم می چرخید، روی زمین افتادم، تصویر تار مادرم را می دیدم که با گریه به صورتش چنگ می زد و اسمم را صدا می زد، پدرم هم با نگرانی بالای سرم ایستاده بود.پلک هایم روی چشمانم سنگینی کرد و چشمانم بسته شد. با فرو رفتن چیز  تیزی در دستم به هوش آمدم اما چشمانم را باز نکردم، صدای بحث بین مادر و پدرم به گوش می‌رسید.

-قبلا هم گفتم، نمی‌زارم این وصلت سر بگیره.

-من هم قبلا گفتم، این وصلت سر می‌گیره، چه بخوای چه نخوای!

-نمی‌زارم به‌خاطر یک خرافات و رسم مسخره کاری که دلش نمی‌خواد انجام بده.

چشمانم را به آرامی از هم گشودم، دور و اطرافم را نگاه کردم، سِرمی در دستم خودنمایی می‌کرد، در بیمارستان بودم، به سمت راستم نگاهی انداختم، مادرم با چشمان به اشک نشسته اش دستم را گرفته بود و چیزی زیر لب می‌گفت، نگاهی به سمت چپم انداختم، پدرم بدون هیچ واکنشی ایستاده بود و به من زل زده بود، پدر؟ پدر واژه ی غریبی برای این مرد بود، کسی که به آینده و زندگی دخترش اهمیتی نمی‌دهد مگر می‌شود نامش را پدر گذاشت؟ 

پوزخند بی‌جانی زدم و صورتم را از پدرم گرفتم و به مادرم چشم دوختم.

-الهامَم، دخترکم، به هوش اومدی؟ خداروشکر، دورت بگردم حالت خوبه؟

-خو...خوبم.

-بمیرم برات الهی.

-خ...خدا نکنه.

بعد رو به پدرم کردم و با لکنت گفتم:

-چرا؟ چرا این کارو کردید؟ (پوزخندی زدم و گفتم) می‌ترسیدین رو دستتون بمونم؟!

-به وقتش می‌فهمی چرا این کارو کردم!

-وقتش کی می‌‌رسه؟ وقتی زندگیِ من تباه شد؟!

با لحنی که سعی داشت عصبانیتش را پنهان کند گفت:

-به زودی می‌فهمی!

بعد با بلند شدن صدای رنگ تلفنش از اتاق بیرون رفت.

مادرم دستم را فشرد.

-دخترم، من نمی‌زارم این وصلت سر بگیره، نمی زارم کاری که دلت نمی‌خواد انجام بدی، می دونم دلت پیش دانیال گیره، به حرف دلت گوش کن، به حرف هیچکس اهمیت نده.

اشک هایم یکی پس از دیگری از چشمانم پایین می‌آمدند، می دانستم مادرم هم از سپهر دل خوشی ندارد، به یاد دانیال افتادم و گفتم:

-دا...دانیال چی...شد؟

-هیچی مادر، حمیده زنگ زد گفت دانیال خودشو تو اتاق حبس کرده هیچی نمی خوره، گفت حالش بده.

-به خاطر من به این روز افتاده.

 از جا بلند شدم.

مادرم اشک هایش را با پشت دست پاک کرد.

-دخترم سِرمت هنوز تموم نشده، کجا میری؟

-نمی‌خوام این...اینجا بمونم.

-باشه باشه صبر کن برم به پرستار بگم سِرمت رو در بیاره. 

از اتاق خارج شد و دقیقه‌ای بعد با پرستار بازگشت.

پرستار نگاهی به چهره‌ی مغموم من انداخت، لبخندی زد.

-عزیزم، سِرمت هنوز تموم نشده صبر کن تموم بشه بعد بیرونش میارم.

-ن...نه...می‌خوام برم خو...خونه‌مون.

-باید صبر کنی عزیزم، حمله‌ی عصبی بهت وارد شده، تشنّج کردی، دکترت باید بیاد معاینه ات کنه.

چاره‌ای جز موافقت نداشتم، با بی‌حالی گفتم:

-باشه.

 

ویرایش شده توسط Asma,N
  • لایک 23
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#مدار_جبر

#پارت_شش

 

به ساعت مشکی رنگی که به دیوار نصب شده بود نگاهی انداختم، ساعت ۹ شب بود، یعنی من از ظهر تا الان بی هوش بودم؟ آرام‌بخش ها اثر خود را کرده بودند چون دوباره چشمانم رفته رفته گرم شد و به خواب رفتم. با صدای در چشمانم را باز کردم. پزشکی بالای سرم ایستاده بود و چیزی به پرستار می‌گفت، اما با دیدن چشمان بازِ من، دست از صحبت کردن با پرستار کشید، به طرفم آمد و لبخندی زد‌.

- سلام دخترم، بالاَخره بیدار شدی!

- سلام، مادرم کجاست؟!

- نگران نباش، رفتن نماز بخونن، اجازه میدی شما رو معاینه کنم؟

- بفرمایید.

همانطور که مرا معاینه می کرد، نکات مهم را هم به پرستار می گفت تا یادداشت کند. دقایقی بعد مادرم به اتاق آمد، سلامی کرد و به طرف پزشک رفت، با صدایی که نگرانی از آن بیداد می کرد رو به پزشک گفت:

- خانم دکتر، دخترم رو معاینه کردید؟ چطوره؟ کی مرخص میشه؟

- نگران نباشید خانوم، حال دخترتون خوبه، شانس آوردید به موقع رسوندینش بیمارستان، هر گونه استرس و اضطراب براش مثل سَمّه، باید از هیجانات و تنش ها دور باشه و کاملا آرامش داشته باشه وگرنه دوباره تشنج می‌‌کنه.

پوزخندی زدم و در دل گفتم: هه! اگر پدرم اجازه دهد آرامش داشته باشم...

مادر نگاهی به من انداخت، بعد رو به پزشک گفت:

- چشم خانم دکتر، کی ترخیصش می‌‌کنید؟

- کار‌هاش رو انجام بدید می‌تونه بره، فقط اون نکاتی که گفتم رو حواستون باشه.

- چشم.

پزشک از اتاق خارج شد و مادرم به سمتم آمد، دست سردم را در دستان گرمش گرفت.

- گوشیت تو جیب لباسِت بود، خیلی زنگ خورد.

- کی زنگ زد؟

- دانیال. 

با شنیدن اسمش دوباره اشک در چشمانم حلقه زد، درکَش می کردم، سه سال منتظر مانده بود که به خواستگاریِ من بیاید، آن وقت پدرم...

اشک هایم را که هنوز از آسمانِ چشمانم فرود نیامده بودند پس زدم و با کمک مادرم از جا بلند شدم. بعد از کارهای ترخیص  از محوطه ی بیمارستان خارج شدم، بدون اینکه به پدرم نگاهی بیندازم در عقب ماشین را باز کردم و داخل نشستم. پدرم ماشین را روشن کرد و به سوی منزل حرکت کرد، تا نیمه های راه رسیده بودیم که مادرم رو به پدرم کرد و گفت:

- اینجا داروخانه هست، ماشین رو نگه‌دار من برم داروهای الهام رو بگیرم.

پدرم توقف کرد و مادرم از ماشین پیاده شد، من و پدرم تنهاشدیم، پدر از آینه ی جلوی ماشین نگاهی به من انداخت و بعد بی‌تفاوت چشم از من گرفت و به جلو دوخت، لب به سخن باز کردم:

- آقای مقدم، تنها چیزی که ازتون می‌خوام اینه که بگید چرا این کار رو با من کردید؟

پدرم که از این لحن من و صدا زدن فامیلَش تعجب کرده بود گفت:

- چرا اینجوری با من حرف می‌زنی؟ الان شدم آقای مقدم دیگه، دلیش رو بهت میگم فقط صبر کن برسیم خونه...

مکثی کرد و بعد ادامه داد:

- خود سپه‌...

حرفش را قطع کردم و با صدایی که سعی می‌کردم بالا نرود  غریدم:

- اسمش رو نیار، اسمش رو نگو...

-یعنی چی دختر؟ فردا روز قراره شوهرت بشه، این چه حرفیه می‌زنی؟

پوزخندی زدم.

- هه! من بمیرم هم تن به این ازدواج اجباری نمیدم.

- گوش کن ببین من چی میگم دختر، اولاً این ازدواج چه بخوای چه نخوای اتفاق میوفته، ثانیاً سپهر خودش هم از این قضیه خبر نداره، گفتم که؛ قرار شده بود تا تموم شدن درستون این مسئله پنهان بمونه که نشد. 

بحث کردن با او مانند کوبیدن میخ در سنگ بود، ترجیح دادم سکوت کنم تا دوباره حالم بد نشود.

دقیقه ای بعد مادرم با نایلونی پر از قرص و شربت وارد ماشین شد و پدرم به سمت منزلمان حرکت کرد...

 

ویراستار: @setare.n

 

@Fateme Cha @shahrzad.rh @masoo @Masoome @سوگند @15Bita @NAEIMEH_S @Nilay07 @niloofar.h @دخترخورشید @شقایق.نیکنام @سحرصادقیان @نوازش @F. Naseri @Atlas _sa @im._Atria @mahdiye11 @melcmy @melika_sh @Melika.Y @.Abi.AR @مُنیع @Otayehs @Omaay @Aryana @_Ghazal @_NAJIW80_ @Mahfam  @-Madi- @-ℳAhsA- 

 

ویرایش شده توسط Asma,N
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#مدار_جبر

#پارت_هفت

 

"سپهر"

- بیا اینجا سپهر جان.

صدای پدرم بود، از جا بلند شدم و به هال رفتم.

- جانم پدر؟!

-فوتبال شروع شد، بیا.

کتابم را روی میز مطالعه رها کردم و به سمت پدرم رفتم‌، روی مبل تک نفره‌ی فیروزه ای رنگ نشستم و مشغول تماشای فوتبال شدم، صدای زنگی به گوشم رسید، پدرم نگاهی به من کرد.

- صدای تلفن منه، روی عسلی گذاشتمش، ببین کیه؟

نگاهی به صفحه‌ی تلفن انداختم، نام "ارسلان" روی صفحه‌ی تلفن چشمک میزد.

- عمو ارسلانه پدر.

همانطور که تخمه می‌خورد گفت:

- بدِه به من، ببینم چیکار داره.

تلفن را از روی عسلی برداشتم و در دست پدر گذاشتم، تماس را وصل کرد و تلفن را نزدیک به گوشَش برد‌. کنجکاو بودم که عمو ارسلان با پدرم چه کاری دارد؟ چون کم پیش می آمد با پدرم تماس بگیرد، پدر شروع به صحبت کردن کرد:

- الو، سلام ارسلان جان، بله ما هم خوبیم، شما خوبین؟ 

سپس با صدای بلندی گفت:

- چی؟! چرا؟!

و بعد نگاهی به من انداخت، از جا بلند شد و به سمت حیاط رفت، حس کردم مشکلی پیش آمده ولی به خودم اجازه‌ی فکر کردن ندادم و مشغول تماشای ادامه‌ی فوتبال شدم...

دقایقی بعد پدر به هال آمد، نگاهی به چهره اش کردم، هیچ واکنشی نداشت.

- پدرجان، عمو ارسلان چی گفت که شما اینقدر تعجب کردید؟

نگاهی به من انداخت.

- صبر‌ کن...

بعد مادر را صدا زد.

- ایران خانم، ایران، یه دقیقه بیا.

مادرم سراسیمه از آشپزخانه خارج شد و به سمتمان آمد

- چیزی شده البرز؟

- بیا بشین اینجا.

مادر با تعجب روی مبل نشست.

- البرز جان چی‌شده؟

- میخوام یه مسئله ای رو بهتون بگم.

دستانم را در هم قفل کردم.

- بفرمایید پدرجان.

کنجکاوی را میشد از چشمان مادرم خواند، دقایقی گذشت اما پدرم هنوز لب به سخن باز کرده بود که مادرم گفت:

- دِ بگو چی شده البرز، جون به لبمون کردی.

- ما از وقتی سپهر به دنیا آمد اون رو نشون الهام کردیم، یعنی آقا‌جون اینطور خواسته بود، گفته بود اولین نوه ی پسر با اولین نوه‌ی دختر ازدواج کنه، چون معتقد بود پسرعمو و دخترعمو از همون اول برای هم آفریده شدن، وصیت کرد که این دوتا با هم ازدواج کنند، من و ارسلان هم که بدمون نمیومد، باهاش موافق بودیم، قرار گذاشته بودیم تا تموم شدن درس سپهر و الهام چیزی بهشون نگیم ولی مثل اینکه یه اتفاقاتی پیش اومده که الهام قضیه رو فهمیده...

من و مادر که تا آن لحظه هردو خشکمان زده بود، هم‌زمان رو به پدر کردیم و گفتیم:

-چی؟!

مادر حسابی رنگش پریده بود، من هم  بهت‌زده به پدرم خیره شدم،  پدرم چه می‌گفت؟ چرا این کار را با من کرده بودند؟ من از الهام خوشم نمی آمد، نه اینکه مشکلی داشته باشد، نه... فقط از بچگی من و او از هم تنفر داشتیم. 

مادر با چهره ای رنگ پریده رو به پدرم کرد

- چی میگی البرز؟ چرا همچین کاری کردی؟ بخاطر یه خرافه و رسمِ بیخودی؟ من اجازه نمیدم پسرم با دخترِ داداشت ازدواج کنه، مگه از رو جنازه ی من رد بشی این که این دوتا با هم وصلت کنن.

پدرم به طرز مشکوکی نگاهی به مادرم کرد.

- آخه مگه الهام چه مشکلی داره؟ خوشگله، درسش رو هم میخونه، خانم و نجیبه، اخلاقش هم که خوبه، دیگه چی میخوای از عروس آینده ات؟

مادر بغض کرد و گفت:

- نه، نمیزارم این وصلت سر بگیره...

بعد به سمت اتاقشان پا تند کرد و در را به هم کوبید. 

دلیل بغض مادرم را نمی‌دانستم، وقتی که اسم الهام را شنید این گونه بغض کرد که این برایم بسیار تعجب آور بود، او که الهام را خیلی دوست داشت، پس دلیل مخالفتش چه بود؟!. من که تا کنون ساکت بودم و به جدال بین پدر و مادرم چشم دوخته بودم لب به سخن باز کردم:

- پدر، من راضی به این ازدواج نیستم، خودتون هم خوب میدونید که الهام هم راضی نیست، این حرفای الکی رو  هم که میگن عقد دخترعمو پسرعمو رو تو آسمونا بستن جز خرافه چیز دیگه ای نیست. حرف آخر من همینه، یا منصرف میشید، یا من دیگه تو این خونه نمی‌مونم.

پدرم پوزخندی زد.

- هه! راه بازه، میخوای بری برو  ولی اگه از این خونه رفتی حق برگشتن نداری، حق نداری مادرت رو هم ببینی، از خانواده ی من طرد میشی.

می‌دانست نقطه ضعف من مادرم است، دوری از مادرم برایم سخت بود برای همین دست بر نقطه ضعف من گذاشته بود، چشمانم را از عصبانیت روی هم فشردم و به اتاقم رفتم و در را کوبیدم...

 

ویراستار:  @setare.n

ناظر: @mahdiye11

@F. Naseri @Fateme Cha  @niloofar.h @Nilay07 @15Bita @شقایق.نیکنام @دخترخورشید @سوگند @نوازش @سحرصادقیان @Z.A.D @masoo @Masi.fardi @_Ghazal @-Madi- @melika_sh @NAEIMEH_S @.Abi.AR  @Otayehs @im._Atria @Iparmidw  @Atlas _sa   @melcmy @mah86 @Masera 

اگه خوشتون اومد لایک کنید و نظربدید❤🌷

 

ویرایش شده توسط Asma,N
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#مدار_جبر

#پارت_هشت

 

روی صندلی نشستم و دستانم را تکیه گاه سرم کردم، چرا این کار را با ما کرده بودند؟همه چیز اجبار بود و اجبارین...چون همیشه جز چَشم چیزی نمی‌گفتم، فکر می‌کردند که در این مسئله نیز جز اطاعت کاری نمی‌کنم! اما مسئله‌ی زندگیَم بود، نمی‌توانستم با کسی که حتی ذره ای به او علاقه ندارم زندگی کنم، نه...نمی توانستم. این بار باید می‌جنگیدم، برای خودم...برای زندگیَم. این رسم و خرافه ما را وارد نبردی سخت، با عاقبتی مجهول کرده بود...

فکرم به سمت بچگی های من و الهام رفت.

******

آن زمان من ۱۰ سال و الهام ۴ سال داشتیم، الهام به خانه‌‌ی ما آمده بود، به  سرعت وارد اتاقم شد، با صدای کودکانه اش گفت:

- سپهر، داری با عروسک هام بازی می‌کنی!؟ چرا بدون اجازه به عروسک هام دست زدی؟!

با لبخند شروری گفتم:

- آخه دارم خوشگلشون می‌کنم.

به سمتم آمد و دست به سینه با اخم گفت:

- بده  ببینم عروسکمو چیکار کردی؟

عروسکی که صورت و دست هایش را با ماژیک نقش داده بودم به سمتش گرفتم، خوب می‌دانستم روی عروسک هایش حساس است، از او خوشم نمی‌آمد برای همین مدام با کار های مختلف اذیتش می‌کردم.

تا چشمش به عروسکش افتاد، سر جایش خشک شد، دستی به سمت صورتش تکان دادم، ناگهان صدای گریه اش بلند شد، اشک هایش یکی پس از دیگری از صورتش پایین می‌آمدند، عروسک را از دستم چنگ زد و از اتاقم خارج شد و به سمت آشپزخانه رفت، صدای بلندش همچنان به گوشم می‌رسید که می‌گفت:

-زن‌عمو ایران، زن‌عمو، ببین سپهر عروسکم رو چیکار کرده.

به سمت آشپزخانه رفتم و سرکی کشیدم.

الهام عروسکش را به مادرم نشان داد، مادرم نگاهی به عروسک انداخت و بعد با مهربانی رو به الهام گفت:

- الهام جان، من سپهر رو ادب می‌کنم، برای تو هم یه عروسک خوشگل‌تر می‌خرم، خوبه؟!

الهام چشمان خیسش را مالید و رو به مادرم گفت:

- ولی... ولی من نعناخانوم رو بیشتر دوستش دارم،  همینی که سپهر خرابش کرده.

و دوباره گریه کرد، مادرم اشک هایش را پاک کرد و گفت:

- نعناخانوم اسم عروسکته؟

- آره، ولی دیگه زشت شده، ببینش.

عروسکش را به سمت مادرم گرفت، مادرم نگاهی به عروسکی که با رد هایی از ماژیک نقش گرفته بود کرد و گفت:

- یکی مثل همینو واسَت میخرم، نگران نباش.

الهام لبخندی زد و رو به مادرم با ذوق گفت:

- راست میگی زن‌عمو؟!

- بله عزیزم، الان هم اشک هات رو پاک کن بیا با هم غذا بپزیم.

- باشه...

********

از فکر بیرون آمدم و از جا بلند شدم که صدای ناله‌ ای در گوشم پیچید، از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخانه قدم برداشتم، مادرم روی صندلیِ میز نهارخوری نشسته بود و چیزی زیر لب می‌گفت، کمی نزدیک تر شدم، صدای مادرم واضح تر شد، هنوز متوجه من نشده بود، دستی به سرش کوبید و زیر لب با خود نالید:

- حالا چیکار کنم!؟چه خاکی تو سرم بریزم؟، اگه این ازدواج سر بگیره چیکار کنم؟، آخه چطور بگم ک...

پشت در پنهان شدم، مشتاق بودم که مادرم در چه موردی با خود صحبت می‌کند، سکوت کردم تا ادامه ی حرفش را بزند، اما انگار وسایل آشپزخانه این حس را نداشتند، چون قبل از تمام شدن حرف مادرم، سوت قوری روی گاز  به صدا در آمد که خبر از دم شدن چای بود...

لعنتی به شانسم کردم، مادرم از جا بلند شد و زیر گاز را خاموش کرد...

 

ویراستار: @setare.n

ناظر:   @mahdiye11

 

@shahrzad.rh  @Fateme Cha @Aramis.R_U @Masera @.Abi.AR @Otayehs @15Bita @Nilay07 @niloofar.h @melcmy @melika_sh @Atlas _sa @m.azimi @F. Naseri @سوگند @دخترخورشید @نوازش @Flare @im._neurotic @masoo @Masoome @NAEIMEH_S @Snowrita @شقایق.نیکنام

اگه خوشت 

ویرایش شده توسط Asma,N
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت جدیده)

#مدار_جبر

#پارت_نهم

 

سلانه- سلانه به سمت مادرم قدم برداشتم، مادرم مشغول ریختن چای در استکان بود و همانگونه چیزی زیر لب می‌گفت، همانطور که به سمتش می‌رفتم پایم در رومیزی سبزرنگ و بلند آشپزخانه گیر کرد و میز به صدا  در آمد، مادرم با ترس به عقب برگشت، اما با دیدن من نفس راحتی کشید و گفت:

- سپهر جان پسرم چای می‌خوری؟

من که منتظر همچین لحظه ای بودم که با مادر حرف بزنم سریع گفتم:

- اگر زحمتی نیست بله.

همانطور که چای را در استکان کمر‌باریک می‌ریخت گویی یاد چیزِ مهمی افتاد، چون با ترس رو به من کرد و با لکنت گفت:

- میگم... میگم سپهر جان، ا...از کی تو..تو آشپزخونه بودی؟این...اینجافالگوش وایستاده... بودی؟

 با همان جدیت همیشگیَم، برای اینکه حساس نشود گفتم:

- خیلی وقت نیست اومدم، چند دقیقه ای میشه.

نفس راحتی کشید و استکان چای را جلویم گذاشت. و با مهربانی گفت:

- نوش جونت، در ضمن، پسرم نگران نباش، من نمی‌زارم کارتون به ازدواج بکشه، مطمئن باش پدرت رو راضی می‌کنم که بیخیالِ الهام بشه.

مشکوک نگاهش کردم و گفتم:

- شما که الهام خانم رو خیلی دوست داشتید، چی‌شد که تا اسمش رو شنیدید رنگ از صورتتون پرید؟

از سوال ناگهانی من جا خورده بود، با لکنت ادامه داد:

-هی...هیچی، فقط... فقط یک دختر دیگه رو برات در نظر گرفتم... همین...

می‌دانستم این ها همه دروغ بود و مادرم نمی‌خواست دلیل اصلی را بگوید، اندکی مکث کرد و بعد گفت:

- مگه تو به الهام علاقه ای داری؟

- نه، درضمن اگر به خودم بود که یک لحظه هم در این خونه نمی‌موندم، فقط به خاطر شماست که من اینجا موندم، وگرنه همون موقع که پدر گفت تصمیمش رو عوض نمی‌کنه من رفته بودم.

مادرم دست چپش را بر پشت دست راستش کوبید، لبش را گاز گرفت و گفت:

- این چه حرفیه پسرم؟! تو هیچ وقت نباید ما رو رها کنی، هیچ‌وقت!

و بعد دوباره به گریه افتاد، با تعجب به مادرم نگاه کردم، گوشه ی روسری فیروزه ای رنگش را به دستم گرفته و اشک هایش را پاک کردم.

- چرا گریه می‌کنی مامان؟

چشمان سبز رنگش را به چشمانم دوخت، دستی را که به روسریَش گرفته بودم را در دستان لرزانش گرفت و گفت:

- قول...قول بده هیچوقت تنهام نمی‌زاری!

از این رفتارش شوکه شده بودم، با دستِ آزادم دستان لزرانش را نوازش کردم و با صدایی که می‌خواستم ملایم باشد گفتم:

- قول میدم، قول!

گویی با این حرفم خیالش اندکی راحت شده بود، چون لبخند کم‌رنگی روی لب هایش نشست، بعد بوسه ای روی سرم زد و با خوشحالی گفت:

- خدا حفظت کنه   پسرم.

لبخندی زدم و از آشپزخانه خارج شدم و به سمت اتاقم رفتم، در اتاقم را باز کردم و نگاهی گذرا به آن انداختم، کل اتاقم ست خاکستری و مشکی بود، و صندلی قهوه ای رنگی   که پشت میز بود اندکی در ذوق میزد، به سمت صندلی قهوه ای رنگ رفتم و رویش نشستم، به عکس پدربزرگم که گوشه ی میز بود نگاهی انداختم، موهای کم پشت و یک دست سفیدش، صورت چروکیده اش، هیکل لاغرش، همه و همه برایم یادآور چیزی بود به نامِ جبر!

قاب عکس را در دستم گرفتم و به چهره ی شادمان پدربزرگم نگاهی انداختم، دستی به شیشه ی قاب عکس کشیدم و مشغول گلایه  کردن با قاب عکس شدم....

 

 

 

ویراستار: @setare.n

ناظر : @melika_sh

@Masera @.Abi.AR @Otayehs @15Bita @Nilay07 @niloofar.h @melcmy @melika_sh @Atlas _sa @m.azimi @F. Naseri @سوگند @دخترخورشید @نوازش @Flare @im._neurotic @masoo @Masoome @Snowrita  @شقایق.نیکنام

اگه خوشتون اومد لایک کنید😊❤ 

ویرایش شده توسط Asma,N
  • لایک 17
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#مدار_جبر

#پارت_ دهم

(پارت جدید)

"الهام"

بعد از صحبت های   پدر در رابطه با قضیه ی ازدواج من و سپهر با  تعجب به پدرم نگاه کردم و گفتم:

-چی؟! یعنی پدربزرگ قبل از مرگش این وصیت رو کرده؟!

با خونسردی همیشگیَش نگاهی به من انداخت، بعد گفت:

- بله، البرز گفت قبل از رفتن به دانشگاه یه نشون میارن که نامزدیتون علنی بشه.

مادرم که بهت زده نگاهش بین من و پدرم می‌چرخید گفت:

- یعنی چی ارسلان!؟ قبلاً هم گفتم، فکر این که دختر دسته گلم رو بدم به اون پسره ی خشن و بداخلاق رو از سرت بیرون کن.

پدرم پوزخندی زد و گفت:

- وصیت پدرمه، مطمئن باش انجام میشه، حتی اگه تو خودت هم نخوای. البرز هم گفت بعدا زنگ می‌زنه و خبر میده کی میان واسه نامزدی.

از جا بلند شدم و به سمت اتاقم دویدم، طاقت این حجم از اجبار و تحمیل را نداشتم، دیگر توان مقابله نداشتم، مگر من چقدر می‌توانستم بجنگم؟ روی تخت نشستم، گوی های غلطان از دیدگانم یکی پس از دیگری پایین می‌آمدند، چیزی از ذهنم عبور کرد، دانیال! یعنی الان چه حالی داشت؟ باید یک تماس با او می‌گرفتم. در اتاقم را بستم، تلفن همراهم را از جیبم بیرون آوردم، شماره ی دانیال را گرفتم و با دستان لرزان تلفن همراهم را به گوشم نزدیک کردم، پس از یک بوق صدای غمگین دانیال در گوشم پیچید، معلوم بود خیلی وقت است منتظر تماس من بوده.

- الو‌، الهام.

با صدایی که سعی می‌کردم آرام باشد تا کسی نشنود گفتم:

- سلام دانیال.

- خوبی الهام؟حالت بهتره؟ مادرت گفت بیمارستان بودی، بمیرم برات عزیزم.

- خوبم، از بیمارستان مرخص شدم، دانی

- جانم.

جانم را که گفت اشک هایم شدت گرفت:

- بابام گفت، گفت می‌خوان مراسم نامزدیم رو بگیرن.

نفس های پی‌درپی و تندش، نشان از عصبانیتش بود.

- الهام،   پسره کیه؟

- دانیال آروم با...

حرفم را قطع کرد و گفت:

- پسره کیه؟جوابم رو بده.

- دانیال، جانِ من رو قسم بخور کاری نکنی.

- ولی...

- اگه قسم نخوری نمیگم.

- باشه، به جانِ خودت که نباشی می‌خوام دنیا نباشه کاری نمی‌کنم.

با اضطراب گفتم:

- اون، اون پسر، سپهره.

صدای دادِ بلندش در گوشم پیچید:

-کی؟ سپهر؟ پسر عموت؟

-بله، دانیال تو جانِ من رو قسم خوردی.

- الهام، می‌کشمش.

- دانیال، اون خودش هم مقصر نیست، من و اون هر دو قربانیِ یه خرافه و رسم شدیم. قربانیِ یه وصیت.

- قضیه چیه؟

قضیه را  از اول برایش تعریف کردم، بعد از مکثی طولانی صدای آرامش در گوشم پیچید:

- الهام، زمانِ نامزدی رو بهم خبر بده.

- دانیال، کاری نکنی ها.

- خداحافظ الهامِ من.

صدای بوقِ تلفن همراه در گوشم پیچید، کلمه ی آخری که گفت نشان از این بود که نمیگذارد دست هیچکس به من برسد؛ آرامشَش بعد از گفتن قضیه برایم تعجب آور بود، می‌دانستم نقشه ای در سر دارد. صدای در اتاق به گوشم رسید، سریع تلفنم را روی میزِ سفید رنگ کنار تختم گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم و گفتم:

- بله.

ویراستار: @setare.n

ناظر:  @melika_sh

 

@shahrzad.rh  @Fateme Cha @Aramis.R_U @Masera @.Abi.AR @Otayehs @15Bita @Nilay07 @niloofar.h @melcmy @melika_sh @Atlas _sa @m.azimi @F. Naseri @سوگند @دخترخورشید @نوازش @Flare @im._neurotic @masoo @Masoome @NAEIMEH_S @Snowrita @شقایق.نیکنام

اگه خوشتون اومد لایک کنید🌷❤پارت جدید هست و پارت قبل رو ویرایش کردم

 

ویرایش شده توسط Asma,N
  • لایک 17
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#مدار_جبر
#پارت_یازدهم

(پارت جدید)

مادرم آرام در را باز کرد، نگاهی به من انداخت و با سینیِ حاوی یک صبحانه‌ی ساده‌ی خانگی داخل شد، به سمتم آمد و گوشه ای از تختم نشست، با مهربانی نگاهی به من انداخت و گفت:
- برات صبحانه آوردم دخترم.
با لحن سردی گفتم:
- نمی‌خورم.
- چرا با من اینطور صحبت می‌کنی؟ تو خودت که شاهد بودی چقدر پافشاری کردم، اما اینطور که معلومه مرغ پدرت یک پا داره، هیچ رقمه راضی نمی‌شه، ولی تو نگران نباش، به خدا توکل کن.
دستانش را برای بغل کردنم باز کرد، با دلی شکسته به آغوشش رفتم، آغوشی که آرامش را به من هدیه می‌داد، چشمه‌ی اشک هایم جوشید و اشک هایم یکی پس از دیگری از چشمانم پایین می‌آمدند. مادرم بوسه ای روی سرم گذاشت و دستی به سرم کشید. از بغلش بیرون آمدم و نگاهی به صورتش کردم، در این چند روز گویی ده سال پیرتر شده بود، زیرِ چشمانِ خاکستری رنگش گود رفته بود. صورتش را نوازش کردم و گونه اش را بوسیدم. مادرم سینی را از روی تخت‌خوابم برداشت و گفت:
- دخترم، بیا صبحانه بخور، از دیشب که از بیمارستان مرخص شدی هیچی نخوردی، دکتر گفت با این روند پیش بری دوباره مریض میشی ها، باید خودت رو تقویت کنی.
با لجبازی سینی را به سمت مادرم گرفتم و گفتم:
- تا وقتی بابا از تصمیمش منصرف نشه من هیچی نمی‌خورم، حتی یه چیکه آب...
- بخاطرِ من بخور دخترم، دلم نمی‌خواد دوباره تشنج کنی و حالت بد بشه.
اخمی بین دو ابرویم افتاد و رو به مادرم گفتم:
- دیگه بیشتر اصرار نکن مامان، همین که گفتم.
- آخه دختر تو چقدر لجبازی.
سپس دستانش را بالا گرفت و رو به آسمان گفت:
- خدایا، من بین این دوتا لجباز چیکار کنم آخه. آخرش از دست این پدرو دختر من سکته می‌کنم.
- خدانکنه.
- الهام جان، حداقل این آب پرتقال رو بخور، (چهره اش رو مظلوم کرد و گفت) به خاطرِ من.
لبخندی زوری زدم و لیوانِ حاوی آب پرتقال را برداشتم و نصف آب‌پرتقال های درون لیوان را خوردم و لیوان را در سینی گذاشتم.
مادرم اخمی کرد و گفت:
- کامل بخورش.
- نه مامان جان، دیگه نمی‌تونم.
مادرم سینی را برداشت و قبل از اینکه از اتاق خارج شود رو به من کرد و گفت:
- مامان جان، تو که می‌دونی بابات چقدر آقاجون خدابیامرز رو دوست داشت، حتی اگه تو غذا هم نخوری اون تصمیمش رو عوض نمی‌کنه چون وصیت آقاجون بوده، پس تو هم خودت رو عذاب نده عزیزِ مادر.
رو به مادرم کردم و با ناراحتی گفتم:
- یعنی به همین زودی تسلیم شدی؟
- تسلیم نشدم دخترم، فقط این لجبازی و نخوردن غذا باعث میشه فقط خودت اذیت بشی، پدرت با این رفتارای بچگونه ی تو از تصمیمش منصرف نمیشه. 
- مامان، پس من چیکار کنم که بابا منصرف بشه.
- فعلا کاری نمیشه کرد، این‌طور که معلومه هم پدرت هم عموت افتادن رو دنده‌ی لج، به خدا توکل کن دخترم، هرچی خیره پیش میاد.
- چشم.
- چشمت بی‌بلا، الان هم استراحت کن.
مادرم از اتاق خارج شد و در را بست، پتوی گل‌بهی رنگ و نرمم را تا گردنم کشیدم و زیرلب گفتم:
- خدایا به خودت توکل می‌کنم.

 

ویراستار: @setare.n

ناظر:   @melika_sh

 

@shahrzad.rh  @Fateme Cha @Aramis.R_U @Masera @.Abi.AR @Otayehs @15Bita @Nilay07 @niloofar.h @melcmy @melika_sh @Atlas _sa @m.azimi @F. Naseri @سوگند @دخترخورشید @نوازش @Flare @im._neurotic @masoo @Masoome @NAEIMEH_S @Snowrita @شقایق.نیکنام

بچه ها پارت جدید هست و تکراری های قبل رو پاک کردم به جاش پارت جدید گذاشتم

ویرایش شده توسط Asma,N
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مدارِ_جبر
#پارت_دوازدهم

(پارت جدید)
از خواب بیدار شدم و به ساعت دیواریِ گل بهی رنگِ اتاقم نگاهی انداختم، ساعت پنجِ عصر بود، از جا بلند شدم و لباس هایم را با تونیک و شلوار زرد رنگ عوض کردم، در اتاق را به آرامی گشودم و از اتاق خارج شدم، صدای بحث مادر و پدرم به گوش می‌رسید، به سمتِ نرده های طلایی رفتم و از طبقه ی بالا به پدر و مادرم که در هال، بحث می‌کردند نگاه کردم.
پدرم رو به مادرم کرد و گفت:
- البرز تماس گرفت، گفت سه شنبه میان اینجا برای مراسم نامزدی.
مادرم با چهره‌ی عصبانی گفت:
- تو که می‌دونی حالِ الهام خوب نیست، دکتر گفت با هر تنش و استرسی ممکنه دوباره تشنج کنه و حالش بد بشه. گفت هیچ استرسی نباید بهش وارد بشه.
پدرم پوزخندی زد و چیزی نگفت.
دستم را به نرده گرفتم و با خود فکر کردم که امروز چند شنبه است با یک حساب سرانگشتی فهمیدم امروز یک شنبه است، یعنی پس‌فردا مراسم نامزدی من برگزار خواهد شد؟ اشکی از چشمانم سرازیر شد، همیشه مراسم نامزدیِ خودم و دانیال را تصور می‌کردم و ذوق می‌کردم، و اکنون بدون هیچ شوق و ذوقی و با اجبار باید مراسم نامزدی می‌گرفتیم.
از پله های کهربایی رنگ به سرعت پایین آمدم و به سمت پدر و مادرم رفتم و لب به سخن گشودم:
- قضیه چیه؟!
پدرم با بیخیالی گفت:
- پس‌فردا عموت با زن عموت و سپهر برای نامزدی میان اینجا، خانواده‌ی عمه‌ات رو هم دعوت کردیم، ما تصمیم گرفتیم تا قبل از رفتنِ تو به دانشگاه شما رو نامزد هم اعلام کنیم تا بعدا مشکلی پیش نیاد. بعداً سر فرصت هم عقد می‌کنید. 
هرچه مادرم با چشم و ابرو به پدرم می‌فهماند که قضیه را نگوید و برای این حالِ من خطرناک است، پدرم متوجه نمی‌شد. 
با چشمانِ گریان رو به پدرم کردم و با لجبازی گفتم:
- یعنی نظرِ من برای شما مهم نیست؟ اصلا تا حالا به این فکر کردید که من باید یک عُمر زندگی کنم پس خودم هم باید واسه آینده‌ام تصمیم بگیرم؟ خودتون بریدید و دوختید حالا هم می‌خواین به زور تنم کنید؟ من قبلا هم گفتم، من مخالفم، از سپهر هم خوشم نمیاد، پس فردا هم که عمو و زن عمو میان من از اتاقم بیرون نمیام، تمام.
خودم هم نمی‌دانستم این‌حجم از شجاعتم یک دفعه از کجا آمد! مادرم جرات حرف زدن نداشت و فقط به من و پدرم با نگرانی نگاه می‌کرد. چهره ی پدرم از عصبانیت رو به قرمزی می‌رفت، به سمتم آمد و دستش را بلند کرد و سیلیِ سنگینی بر صورتم زد، با بهت به پدرم نگاه کردم، تا به حال دست رویم بلند نکرده بود، یعنی این قضیه انقدر اهمیت داشت که دست روی تنها فرزندش بلند کند؟! دستم را روی صورتم که از درد تیر میکشید گذاشتم، حس کردم مایع گرمی از بینی ام شروع به پایین آمدن کرد، دستم را از صورتم برداشتم و نگاهی به آن انداختم، خون بود، از بینی‌ام خون سرازیر شد، مادرم تا آن صحنه را دید چنگی به صورتش زد و با اضطراب و تعحب گفت:
- وای خدا مرگم بده، این چه کاریه ارسلان؟! تو دست رو الهام بلند کردی!؟
پدرم چند نفس عمیق کشید و گفت:
- این رو زدم که بفهمی ادب هم خوب چیزیه، دختره‌ی خیره سر حالا واسه من ساز مخالفت می‌زنی؟ من تو رو نشونم سر جات ارسلان نیستم.
از کنارم رد شد و تنه‌ای به من زد که باعث شد بر روی مبلِ قهوه ای رنگِ گوشه‌ی هال بیفتم، مادرم سریع به آشپزخانه رفت و با لیوانی آب و کیسه‌ی یخ به سمتم بازگشت، لیوان را به ستم داد و گفت:
- بمیرم برات الهی، بخور مادر.
و خودش کیسه ی یخ را روی بینی‌ام گذاشت.
 

 

ویراستار: @setare.n

ناظر:  @melika_sh

 

@shahrzad.rh  @Fateme Cha @Aramis.R_U @Masera @.Abi.AR @Otayehs @15Bita @Nilay07 @niloofar.h @melcmy @melika_sh @Atlas _sa @m.azimi @F. Naseri @سوگند @دخترخورشید @نوازش @Flare @im._neurotic @masoo @Masoome @NAEIMEH_S @Snowrita @شقایق.نیکنام

اگه خوشتون اومد لایک کنید😊❤ 

بچا ها پارت جدید هست، پارت های تیکرایِ قبل رو ویرایش زدم به جاش پارتهای جدید گذاشتم

ویرایش شده توسط Asma,N
  • لایک 16
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

#مدارِ_جبر
#پارت_سیزدهم
با برخورد کیسه‌ی یخ به بینی‌ام احساس سرما کلِ وجودم را در بر گرفت، آبِ درون لیوان را خوردم و همانطور که دستانم از عصبانیت می‌لرزید از جا بلند شدم و به سمت پله ها رفتم. مادرم با نگرانی به سمتم آمد، دستم را گرفت و گفت:
- الهام، چرا می‌لرزی؟ حالت خوبه؟
یک‌دفعه حس کردم تمام بدنم بی‌حس شد، چشمانم سیاهی رفت و دیگر چیزی نفهمیدم فقط لرزش متداوم در تمامِ بدنم حس می‌کردم.
چشمانم را که باز کردم در کمالِ حیرت سپهر را دیدم، اول فکر کردم تَوَهُم زدم ولی بعد که نبضم را گرفت مطمئن شدم خودش است، دور و اطرافم را نگاه کردم، در منزلمان بودم و روی کاناپه‌ی شکلاتی رنگِ هال دراز کشیده بودم،سرمی هم در دستم خودنمایی می‌کرد. به سرعت در جایم نشستم که باعث شد سَرَم با سَرِ سپهر برخورد کند،   دستش را به سرش گرفت، اخمی بین ابروهایش افتاد و  از لای دندان های کلید شده‌اش غرید:
- چته وحشی؟ آروم‌تر.
نگاهی به صورتِ کبودم  انداخت بعد دوباره گفت:
- صورتت چی‌شده؟
دستی به معنای بروبابا به سویش تکان دادم و بدون توجه به دردی که در سَرَم پیچید از جا بلند شدم و مادرم را صدا زدم.
- مامان، مامان کجایی؟
سپهر سریع از جا بلند شد و بلند گفت:
- تو حالت خوب نیست الهام، باز هم تشنج کردی، بشین اینجا که الان مامانِت میاد.
- مامانم کجاست؟
- رفتن تو اتاق، تلفنی با دکترت حرف بزنن.
دستم را به سرم گرفتم و روی کاناپه نشستم. رو به سپهر کردم و با نفرت گفتم:
- تو اینجا چی‌کار می‌کنی پسرعمو؟
کلمه‌ی پسرعمو را با تمسخر به زبان آوردم، سپهر ابرویش را بالا انداخت و با حالتِ مرموزی گفت:
- این رسمِ پذیرایی از مهمونه دخترعمو؟ درضمن، من جونتو نجات دادم، جای تشکرته؟
پوزخندی زدم و زیر لب گفتم:(کاش می‌مردم و تو یکی نجاتم نمی‌دادی).
نگاهی به من انداخت و گفت:
- خدانکنه دخترعمو، این چه حرفیه که میزنی؟
با حیرت به سپهر زل زدم و با تمسخر گفتم:
- درجه‌ی سمعکت رو زیاد کردی که صدای پایینِ منو شنیدی؟
با همان لحنِ سردِ همیشگی‌اش گفت:
- الهام الان حالت خوب نیست نمی‌خوام جوابتو بدم. وگرنه من که حرف زیاد دارم واسه گفتن.
قبل از اینکه حرفی بزنم مادرم از اتاق  خارج شد و به سمتمان آمد. به سپهر اشاره ای کردم و گفتم:
- مامان، ایشون اینجا چیکار می‌کنن؟ 
مادرم لبخندی زد و کنارم نشست و شروع به حرف زدن کرد:
-  موقعی هم که تو تشنج کردی بابات خونه نبود،  منم که نمی‌دونستم چیکار کنم که یک‌دفعه آقا سپهر از در اومدن داخل و معاینه‌ات کردن، گویا آقا سپهر میخواسته با پدرت درمورد اون قضیه‌ صحبت کنه که اومده اینجا.
سپهر با سر حرف های مادرم را تایید کرد و گفت:
- اوهوم، شانس آوردی که کیفِ پزشکیم رو همراهم آورده بودم.
- بله، خدا بهت رحم کرد دخترم، حالت خیلی بد شده بود، دکترت هم گفت عصر بریم  معاینه‌ات کنه.
پوزخندی زدم و گفتم:
- مگه بابا میزاره من آرامش داشته باشم؟! بعد دکتر میگه باید دور از استرس و هیجانات باشی، نمی‌دونه هرچی هم من ازش دور بشم استرس بهم نزدیک میشه.
نگاهی به سِرمی که در دستم بود کردم، تمام شده بود، می‌خواستم سِرم را از دستم بیرون بکشم که دستم در دستِ دیگری اسیر شد، سپهر دستم را با خشونت گرفته بود و زیر دندان های کلید شده‌اش گفت:
- خودم بیرونش میارم.
با لجبازی دستم را از دستش بیرون آوردم و گفتم:
- لازم نکرده خودم می‌تونم.
مادرم با نگرانی نگاهی به من انداخت و گفت:
- لجبازی نکن دختر، تو بلد نیستی بزار آقا سپهر درش بیاره.
تسلیمِ حرف مادرم شدم، سپهر آرام سِرم را از دستم خارج کرد و رویِ جای سِرم پنبه ای گذاشت.

ناظر: @melika_sh

ویراستار: @setare.n

@Z.A.D @banouyehshab @دخترخورشید @سوگند @NAEIMEH_S @Aramis.R_U @Snowrita  @Fateme Cha @F. Naseri @Masera @Atlas _sa @Nilay07 @15Bita @niloofar.h @خلناز @شقایق.نیکنام @Roshana

 


 

ویرایش شده توسط Asma,N
  • لایک 17
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#مدار_جبر

#پارت_چهاردهم

مادرم به آشپزخانه رفت، فکرم درگیرِ حرفِ سپهر بود، یعنی می‌خواست درمورد ماجرای پیش‌آمده به پدرم چه بگوید؟ 

در افکارم سِیر می‌کردم که صدایِ در من را به خودم آورد.پدرم از راهرو وارد هال شد، تا نگاهش به من و سپهر افتاد، تعجب کرد و چند لحظه بعد جای تعجبش با لبخند عوض شد، خوب می‌دانستم چه افکاری در ذهنش می‌گذرد، به سپهر نزدیک شد دستش را به سمت سپهر دراز کرد، و گفت:

- خوش آمدی باباجان.

سپهر هم با جدیت همیشگیش دست پدرم را فشرد و تشکر کرد.

از طعنه ‌ای که پدرم در صحبتش به من زد،  میخواست به من بفهماند هر طور شده حرفش را به کرسی می‌نشاند اما من به این سادگی تسلیم نمی‌شوم، پوزخندی زدم، از جابلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم. مادرم در حالِ ریختن چای بود، صدای پایم را که شنید به سمتم برگشت و گفت:

- بابات اومده؟

با بی‌حالی روی صندلی نشستم و گفتم:

- بله.

پوزخندی زدم و ادامه دادم:

- فکر کنم من و سپهر رو که کنار هم دید واسش سوءتفاهم پیش اومد.

- اعصابت رو به‌هم نریز دخترم، دکتر گفت باید آرامش داشته باشی.

خنده‌ی عصبی‌ای کردم و رو به مادرم گفتم:

- چطور آرامش داشته باشم؟ها؟ چطور آرامش داشته باشم وقتی دو روز دیگه به اجبار مراسمِ نامزدیمه؟ 

مادرم دستی به سرم کشید و گفت:

- به خدا توکل کن.

سپس استکان ها را در سینی گذاشت و به هال برد،

صدای سپهر از هال به گوش می‌رسید:

- عمو جان، خودتون می‌دونید که این ازدواج عاقبتِ خوبی نداره، چرا اصرار می‌کنید؟ هم شما و هم پدرم با پافشاری ها و تحمیل های غیرِ منطقی‌تون باعثِ آزار و اذیت ما میشید، من و الهام برای هم ساخته نشدیم و اینها همش خرافات هست که پسرعمو و دخترعمو از بچگی برای هم هستن، ازتون خواهش می‌کنم به عاقبتِ کاری که می‌کنید فکر کنید.

از آشپزخانه خارج شدم و گوشه‌ی هال ایستادم.

پدرم با بیخیالی به چشم های مشکیِ سپهر زل زد و گفت:

- پسرجان، پدرم این وصیت رو کرده،متوجه هستی یا نه؟ من و البرز باید به وصیتش عمل کنیم، حالا چه شما بخواین چه نخواین پس‌فردا مراسمِ نامزدی‌تونه.

سپهر که گویی از هیچ خبر نداشت با چشمانی پر از حیرت به پدرم نگاه کرد و با صدایی نسبتاً بلند گفت:

- چی؟! کی همچین قراری گذاشته؟

- حدوداً دو ساعت پیش پدرت زنگ زد و خبر داد.

سپهر سراسیمه از جا بلند شد و کیفِ پزشکی‌اش را در دست گرفت و به سرعت از هال عبور کرد و به راهرو رسید. مادرم هراسان همراهش به راه افتاد و رو به سپهر گفت:

- می‌خوای چیکار کنی؟

سپهر با صدایی به شدت عصبانی گفت:

- من باید تکلیفم رو با پدرم معلوم کنم، صدبار گفتم من نمی‌خوام فعلا ازدواج کنم ولی انگار نه انگار یک جوری رفتار می‌کنه که اصلا سپهری وجود نداره.

سریع کفش هایش را پوشید و از حیاط عبور کرد و از منزلمان خارج شد.

مادرم به هال آمد و به سمت پدرم رفت:

- چرا زودتر نیومدی؟ حالِ الهام خیلی بد شده بود، اگر سپهر نیومده بود که معلوم نبود چی‌میشد.

پدرم نگاهی به مادرم کرد وگفت:

- من که بهت گفتم رعنا، بیرون از شهر بودم.

بعد نگاهی به چهره‌ی بی‌روحم کرد و گفت:

- الهام هیچیش نیست، همش بازیشه، می‌خواد نامزدیش رو به هم بزنه.

با این حرفِ پدرم قلبم فشرده شد و اشک هایم به راه افتاد، رفتاری که پدرم با من داشت، دو دشمن نیز با هم نداشتند، نامِ باارزش پدر برای این مرد زیاد بود.

مادرم رو به پدرم کرد و گفت:

- معلوم هست چی‌ میگی ارسلان؟ میگم از دهنش کف میومد، دیوانه‌وار میلرزید، بی‌هوش شده بود، بعد میگی بازیشه؟ واقعاً ازت انتظار نداشتم ارسلان.

با کمکِ مادرم از پله ها بالا رفتم و به اتاقم رسیدم.

ناظر: @melika_sh

ویراستار: @setare.n

@Z.A.D @Atlas _sa @Nilay07 @niloofar.h @m.azimi @خلناز @سوگند @دخترخورشید @شقایق.نیکنام @banouyehshab @Snowrita @Masera @Fateme Cha @F. Naseri @Aramis.R_U @NAEIMEH_S @Roshana

  • لایک 14
  • تشکر 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#مدار_جبر
#پارت_پانزدهم
در این روزهای سخت، تنها مادرم بود که به من آرامش می‌داد، کمکم کرد تا روی تختِ خوابِ صورتی رنگم دراز بکشم، بعد با صدای آرامَش گفت:
- دخترم، نگران نباش، پدرت از تهِ دل این حرف‌ ها رو نزده، چون تو مخالفت می‌کنی سرِ لج افتاده، فعلا استراحت کن عصر باید بریم دکتر.
مادرم که از اتاق خارج شد، پتو را روی سرم کشیدم و از تهِ دل به حالِ خود گریه کردم، دقایقی بعد از شدت گریه‌ی زیاد، بی‌هوش شدم.
عصر با صدای گنجشکی که در بالکن اتاقم جیک- جیک می‌کرد، بیدار شدم. چشمانم را با دستانم مالیدم و به بالکن اتاقم نگاه کردم، هوا رو به تاریکی بود.  زیرِ صندلیِ قرمز رنگی که برای مطالعه گذاشته بودم، چیزی توجهم را جلب کرد،  گنجشکی روی زمین افتاده بود، چون بالش زخمی بود  نمی‌توانست پرواز کند، درِ بالکن را باز کردم، گنجشک را به دست گرفتم و زیر لب نالیدم:
- تو هم مثل منی، بالِت شکسته و نمی‌تونی پرواز کنی، ولی یک فرقی بین ماست، بالِ من رو شکوندن و زمین گیرم کردن، اما تو از بی‌احتیاطیت بالت رو شکوندی.
درِ بالکن را بستم و گنجشک به دست به سمتِ در اتاقم رفتم، دستم را به دستگیره‌ی در گرفتم و پایین کشیدم، در را که باز کردم، مادرم را دیدم که به سمت اتاقم می‌آید، تا من را کنارِ در دید به سمتم آمد و همانطور که نفس- نفس میزد گفت:
- آماده شو بریم مطبِ دکتر واسه معاینه.
- من حالم خوبه، لازم نیست بریم مطب.
- زود آماده شو، با من هم یکی به دو نکن.
نگاهی به گنجشکی که در دستم بود انداخت  و گفت:
- این چیه الهام جان؟
نگاهی به گنجشک کردم، لبخندی زدم و گفتم:
- این گنجشک بالش شکسته، تو بالکن پیداش کردم.
دستش را به سمتم گرفت:
- گنجشک رو بده به من، تا تو آماده بشی منم بالش‌رو می‌بندم.
گنجشک را در دست مادرم گذاشتم و دوباره وارد اتاقم شدم، لباس‌هایم را با مانتوی خردلی و شلوار خاکستری عوض کردم، شالِ خاکستریم را روی سرم گذاشتم و به سمتِ طبقه‌ی پایین پاتند کردم، دقیقه‌ای بعد سوار بر ماشینِ مشکی رنگِ مادرم به سمت مطب پزشک حرکت کردیم، مادرم همانطور که تمامِ حواسش به جلو بود تا مبادا به چیزی برخورد کند گفت:
- الهام جان، موافقی بعد از مطب بریم خونه‌ی حنانه؟ خیلی وقته ندیدمش، هم تو سحر رو می‌بینی هم من حنانه رو می‌بینم، یکم هم از این حال و هوای غمگینت در میای، نظرت چیه؟
با بیخیالی شانه‌ام را بالا انداختم.
- تصمیم با خودتونه.
لبخندی زد.
- پس میریم.
بعد از معاینه کردن من توسط پزشکم و گفتن موارد لازم از مطب دکتر خارج شدیم و به سمت منزل حنانه خانم راه افتادیم، پنج دقیقه بعد به منزلشان رسیدیم، دکمه‌ی آیفون را فشار دادم که صدای پرنشاطِ سحر از آیفون در گوشم پیچید:
- سلام دختره‌ی بی‌معرفت، نه زنگی، نه پیامی، با کی سرت گرمه که ما رو فراموش کردی دختر؟
لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند بود زدم و گفتم:
- اینقدر خزعبلات تحویل من نده، خودت هم یک زنگ نزدی احوالم رو بپرسی، خودم مجبور شدم بیام پیشت.
- خب چرا معطلی بیا تو دیگه.
به آیفونِ تصویری زل زدم و گفتم:
- مگه تو در رو باز کردی که من بیام تو؟ نکنه انتظار داری از دیوار بپریم تو؟
صدای خنده‌اش درون آیفون پیچید و چند ثانیه بعد گفت:
- وای تو رو اونجوری تصور کردم چقده خنده دار میشی.

دوباره خندید:

- ببخشید، اینقدر از دیدنت ذوق کردم که فراموش کردم در رو باز کنم.
در با صدای تیکی باز شد و مادرم هم بعد از پارک کردن ماشین به طرفم آمد و با هم وارد منزل‌ِ حنانه خانم، دوستِ مادرم شدیم. 

ویراستار: @setare.n

ناظر: @melika_sh

@Fateme Cha @F. Naseri @banouyehshab @Snowrita @سوگند @دخترخورشید @Sarai.Rş @NAEIMEH_S @خلناز@Nilay07 @niloofar.h @Z.A.D

اگر رمانم رو دوست دارید دنبال کنید،تا به محض گذاشتن پارت براتون اعلامیه بیاد🦋💙
 

ویرایش شده توسط Asma,N
  • لایک 13
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#مدار_جبر
#پارت_شانزدهم
سحر و مادرش حنانه خانم به پیشوازمان آمدند، بعد از سلام و احوال پرسی به داخلِ منزلشان رفتیم، از حیاط عبور کردیم، حیاطِ دلبازی داشتند، سمت راست و چپ حیاطشان باغچه هایی پر از گل های متنوع بود، وسطِ حیاط هم حوضِ کوچکی بود که روی لبه اش گلدان های شمعدانی گذاشته بودند، واردِ هال شدیم، به اطرافم نگاهی انداختم، بر دیوار ها تابلوهای زیبا و هنرمندانه‌ای که حنانه خانم نقاششان بود وصل شده بود و فضای خانه هم بسیار شاعرانه بود، مادرم و حنانه خانم به سمتِ مبل های قرمزِ گوشه‌ی هال رفتند و مشغول صحبت شدند، سحر دستم گرفت و با تمام قدرتش کشید، آخی گفتم و نگاهی به سحر انداختم:
- دختر، دستم درد گرفت، ناسلامتی نوزده سالته، بازم رفتار هات بچگانه‌اند.
- دوساعته دارم صدات می‌کنم، تو توی هپروتی، انتظار داری نازت کنم؟ بیا بریم تو اتاقم.
پوفی کردم و سری تکان دادم.
- باشه.
درِ دومین اتاق را باز کرد و من را به داخل پرت کرد و خودش هم داخل شد، از دورانِ دبستان دوستِ صمیمی‌ام بود و به رفتار هایش عادت کرده بودم، برای همین لبخندی زدم و روی تخت خوابِ فیروزه‌ای رنگش نشستم، به اتاقش نگاه انداختم، اتاقش ستِ فیروزه ای- سفید بود، روی دیوار هم کلماتی با خطِ خوش قاب و وصل شده بود که سحر آنها را نوشته بود، خانوادگی هنرمند بودند، نگاهم را از فضای اتاق گرفتم و با دلخوری به سحر نگاه کردم.
- خواهشا این چند وقت مراعاتِ حالم رو بکن و انسان‌وارانه رفتار کن.
با تعجب نگاهی به من انداخت.
- مگه چِت شده؟
مشکوک نگاهش کردم.
- یعنی تو نمی‌دونی؟
- به خدا نمی‌دونم، تعریف کن چی‌شده؟ تازه، به چند تا از سوال های من هم باید جواب بدی.
- تو واقعا خبر نداری من تشنج کردم اونم دو‌بار؟
چشمانش درشت شد و هینی کشید.
-  ببخشید نیومدم عیادتت،خبر نداشتم، از اولش بگو چی‌شده؟
فکری کرد و سوالی پرسید:
-  راستی، مگه دانیال دوباره اومد خواستگاریت؟
- چطور مگه؟
- هیچی، چند روزی بود به دنیا زنگ می‌زدم جوابم رو نمیداد، بعدش که جواب داد گفت رفتن مسافرت تا حال و هوای دانیال عوض بشه، منم حدس زدم باز اومده خواستگاریِ تو و بابات دستِ رد به سینه‌اش زده.
قضایای پیش آمده را برای سحر تعریف کردم، چندی بعد به صورتش نگاه کردم که اکنون خیس از اشک بود، از روی صندلیِ گوشه‌ی اتاقش بلند شد و به سمت آمد، در یک حرکت ناگهانی محکم بغلم کرد و زیرِ لب نالید:
- بمیرم برات، چقدر زجر کشیدی تو، چقدر این پدربزرگت...
قبل از اینکه حرفش را ادامه دهد دستم را روی دهانش گذاشتم.
- هیس، پشتِ سرِ مُرده که حرف نمی‌زنن.
- خب زورم میاد، بدونِ فکر کردن یه حرفی زده بعد شما ها رو تو هچل انداخته.
- من که با این ازدواج مخالفم، به هیچ وجه هم تسلیم نمیشم.
اشک هایش را پاک کرد، نگاهی به صورتم کرد.
- نگران نباش، حتما پسر خاله‌ام(دانیال) یک فکری تو سرش داره وگرنه که تا الان با سپهر درگیر شده بود.
- آره، منم همین حدس رو میزنم، به من گفت زمانِ نامزدی رو بهش بگم ولی می‌ترسم یک کاری کنه که آبروریزی بشه جلو در و همسایه.
- ولی باید بهش بگی، مطمئن باش اونقدر هم بی‌فکر نیست که خودش رو مضحکه‌ی دست همه بکنه.
دستم را به سرم گرفتم و نالیدم:
- خودم هم نمی‌دونم کار درست چیه، قاطی کردم.

 

ویراستار: @setare.n

ناظر: @melika_sh

@F. Naseri @Fateme Cha @Nilay07 @سوگند @دخترخورشید @Z.A.D @Sarai.Rş @Snowrita 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#مدار_جبر
#پارت_هفدهم
لبخندِ ریزی زد و با شیطنت به من نگاه کرد.
- حالا کِی نامزدیته؟ من هم دعوتم؟
باعصبانیت به سحر نگاه کردم که دستانش را بالا برد.
- باشه باشه غلط کردم، اصلاً من نمیام.
بی‌حوصله نالیدم: 
- پس فردا مراسمِ نامزدیه، بیا ولی بدون که اونجا کسی حال و حوصله‌ی مسخره بازی نداره، نه من به این وصلت راضیم نه سپهر نه مادرِ من، فکر کنم مادرِ سپهر هم راضی نباشه. میای مثلِ آدم میشینی سرِ جات، بامزه‌ بازی هم در نمیاری.
- چشم، میام مثلِ یه خانومِ باوقار میشینم حرف هم نمی‌زنم، خوبه؟
- آفرین.
- راستی تو از کجا می‌دونی مادرِ سپهر راضی نیست؟
- مطمئن که نیستم ولی یه بار میگفت دخترِ دوستش رو واسه سپهر درنظر داره.
- آها، که اینطور.
فکری کرد و بعد با ذوق شروع به بشکن زدن کرد، بعضی وقت ها فکر می‌کردم یک دختربچه‌ی چهارساله در جلدِ دختری نوزده ساله است.
- راستی، منم کنکور قبول شدم.
- منم قبول شدم، چه رشته‌‌ای قبول شدی؟
قری به گردنش داد و با افتخار لب به سخن باز کرد:
- حسابداری، تهران.
با ذوق نگاهی به سحر کردم، چشمانم از شادی برق زد.
- منم حسابداری، تهران قبول شدم.
- وای، جدی میگی؟ یعنی دانشگاه با همیم؟
- فکر کنم آره، آخیش، منم دیگه تنها نیستم، چند روز مونده تا دانشگاه باز بشه؟
- الان وسطای شهریوره، خیلی نمونده، ما هم باید زودتر بریم برای ثبت نام.
گرمِ صحبت کردن با سحر بودم که درِ اتاق سحر به صدا در آمد.
- بفرمایید.
مادرم در را باز کرد.
- الهام جان، بریم خونه که دیر وقته.
صدای حنانه خانم از هال آمد:
- رعنا جون برای شام  بمونید، چه عجله ایه آخه؟
- دیر وقته عزیزم، ارسلان هم خونه‌ست. دفعه‌ی بعد شما بیاین، خوشحال میشیم.
از جا بلند شدم، گونه‌ی سحر را بوسیدم و آرام در گوشش گفتم:
- به دانیال نگی که نامزدیم کِی هست!
آرام صورتش را به گوشم نزدیک کرد، صدای ملایمش در گوشم پیچید:
- خیالت تخت، نمی‌گم بهش.
- مرسی، پس فردا منتظرتم.
پشتِ چشمی نازک کرد و گفت:
- باشه تشریف مبارکم رو میارم.
خندیدم، لپش را بین انگشت شصت و اشاره ام گرفتم و کشیدم.
- ای شیطون.
صدای مادرم بلند شد:
- شما دوتا چی پچ- پچ می‌کنید؟
- هیچی مامان جان، الان اومدم.
حنانه خانم گونه‌ام را بوسید و گفت:
- بازم بیا پیشمون عزیزم، خوشحال میشیم.
- چشم خاله جان، شما هم تشریف بیارین.
لبخندی زدم و خداحافظی کردم، از منزلشان خارج شدیم و سوار بر ماشینِ مادرم شدیم. 
- حالت بهتره دخترم؟
- مرسی مامان جان، شوخی های سحر حالم رو بهتر کرد.
- خداروشکر، حنانه می‌گفت سحر دانشگاه قبول شده.
- بله، اون هم مثل من حسابداری تو تهران قبول شده.
- خب چه بهتر، تو شهر غریب تنها نیستی.
لبخندی زدم و حرفش را تایید کردم.
به منزلمان رسیدیم، مادرم درِ سفید رنگِ منزلمان را با ریموت باز کرد و ماشین را درون حیاط پارک کرد، با دلی پُر از درد از لابه لای درختانِ حیاط گذشتم، صدای خنده های کودکیَم در گوشم پیچید، خاطراتِ کودکیم برایم تداعی شد، زمانی که از لابه لای درختان می‌دویدم و می‌خندیدم و باد، طره ای از موهایِ پریشانم را به رقص در می‌آورد. دوباره بغضم سر‌ باز کرد، هق- هق هایم را در گلو خفه کردم و وارد هال شدم، پدرم کلافه روی مبل نشسته بود، با وارد شدن من و مادرم به هال، از جا بلند شد.

ویراستار: @setare.n

ناظر: @melika_sh

@F. Naseri @Fateme Cha @Snowrita @Z.A.D

اگر رمانم رو دوست دارید دنبال کنید تا به محض گذاشتن پارت براتون اعلامیه بیاد💕

ویرایش شده توسط Asma,N
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#مدار_جبر
#پارت_هجدهم

پدرم با عصبانیت ابروهایش را در هم کشید و از لای دندان های ‌کلیدشده‌اش غرید:
- شما تا الان کجا بودید؟ ساعت دهِ شبه، تا الان بیرون چیکار می‌کردید؟
مادرم همانطور که گرهِ روسری‌اش را شل می‌کرد با تعجب نگاهی به پدرم انداخت.
- خونه‌ی حنانه بودیم، الهام حالش خوب نبود بردمش پیشِ سحر.
مکثی کرد و باز لب به سخن گشود:
- ارسلان، تو چِت شده؟ چرا اخلاقت اینقدر عوض شده؟ حس می‌کنم دیگه نمی‌شناسمت.
پدرم چنگی به موهای خوش‌حالتش زد و مشتِ محکمی به میزِ جلوی مبل زد که لرزی به جانم افتاد.
- دیگه حق ندارید برید اونجا.
با تعجب به پدرم نگاه کردم وهمانطور که با استرس لبم را می‌جویدم نالیدم:
- چرا؟
- از این به بعد هرچی به دانیال و خانواده‌اش مربوط بشه برای شما ممنوعه.
مادرم با عصبانیت دسته کلیدش را روی میزِ شکلاتی رنگِ جلوی مبل انداخت و گفت:
- ارسلان، دیگه داری شورش‌رو در میاری، چه ربطی به اونها داره آخه؟
- اونها با هم فامیلن.
مادرم با کلافگی پوفی کشید.
- حس میکنم دیگه نمی‌شناسمت.
و بعد به آشپزخانه رفت، من هم پشتِ سرش واردِ آشپزخانه شدم. مادرم نگاهی به من کرد، وقتی نگرانی را از چشمم خواند لبخندِ آرامش‌بخشی زد.
- نگران نباش دخترم، من راضیش می‌کنم که بزاره با سحر رفت و آمد کنی.
با نگرانی لبخند کم‌جانی زدم.
- مرسی مامان، تو که می‌دونی، من جز سحر دوستِ دیگه ای ندارم، با اون هم میخوام برم دانشگاه، اگه باهاش قطع رابطه کنم خیلی تنها میشم.
مادرم همانطور که زیرِ گاز را روشن می‌کرد لبخندی زد.
- نگران نباش دخترم. خودم پدرت رو راضیش می‌کنم تا بزاره با سحر رفت و آمد کنی.
به رومیزیِ سبز رنگِ آشپزخانه چنگی زدم.
- مامان، اگه پس فردا این نامزدی علنی بشه من چی‌کار کنم؟
اگر دانیال بفهمه پس‌فردا نامزدیِ منه قیامت به پا می‌کنه.
- دانیال به هیچ وجه نباید بفهمه که کِی مراسمِ نامزدیته، آبروریزی می‌کنه. تو فعلا با پدرت راه بیا من هم تمامِ سعیم رو می‌کنم ‌که منصرفش کنم، نگران نباش عزیزم.
از جا بلند شدم و گفتم:
- چشم، با اجازه‌تون من برم تو اتاقم.
مادرم دست از خورد کردن گوجه‌هاکشید.
- باشه ولی برای شام بیا پایین، دو سه روزه که درست‌‌ و حسابی هیچی نخوردی زیر چشمات گود افتاده.
- چشم مامان جان.
لبخندی زد و مشغولِ خورد کردنِ ادامه‌ی گوجه‌ها  شد.
از آشپزخانه بیرون آمدم، پدرم در راهرو با صدای آرام تلفنی با کسی حرف میزد که از مکالماتش فهمیدم عمو البرز است.

ویراستار: @setare.n

ناظر: @melika_sh

 

@Fateme Cha @دخترخورشید @سوگند @Snowrita @masoo@Z.A.D

ویرایش شده توسط Asma,N
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#مدار_جبر

#پارت_نوزدهم

همانطور که با اضطراب در راهرو قدم میزد صدای آرام ولی عصبانی اش در گوشم پیچید.

- یعنی چی البرز؟ به همین راحتی میگی سپهر وسایلش رو جمع کرده رفته؟ اون‌هم وقتی که دوروز بعد نامزدیشه.

ابروهایش را در هم کشید و نالید:

- وصیت بابامونه ها، باید هرجور شده عملیش کنیم.

مکثی کرد.

- حتما تا فردا پیداش می‌کنی؟ آها باشه، پس‌فردا منتظریم، بدون سپهر نیاین، باشه باشه، خدانگهدار.

با شنیدن صحبت های پدرم، کورسوی امیدی در دلم روشن شد، اگر سپهر را پیدا نمی‌کردند، نامزدیِ من هم برگزار نمی‌شد اما اگر پیدایش می‌کردند، باز هم باید زجر می‌کشیدم. پدرم تلفنش را قطع کرد و در جیبش گذاشت، گلدانِ طرح‌دار که روی میزِ پایه بلندی که گوشه‌ی راهرو بود را برداشت و به دیوار کوبید، صدای وحشتناکی در گوشم پیچید، مادرم سراسیمه از آشپزخانه به سمتِ پدرم رفت و با تعجب به گلدانی که اکنون به تکه های ریز و درشتی تبدیل شده بود نگاه انداخت.

- ارسلان، تو چِت شده؟ این کارهای احمقانه چیه؟ چرا گلدونی که یادگارِ مادرم بود رو شکستی؟ مادرم وصیت کرده بود وقتی الهام ازدواج کرد این رو بهش بدم، فکر کردی فقط وصیتِ پدرت مهمه؟ این گلدون به اندازه‌ی وصیت پدرت ارزش داشت.

پدرم سکوت کرد و به ناله های مادرم گوش داد، مشت های گره شده اش نشانه‌ی عصبانیتِ بیش‌‌ از حدش بود، چند ثانیه بعد با عصبانیت از خانه بیرون رفت و در را محکم به هم کوبید، مادرم هم با گریه از جا بلند شد و به سمت اتاقِ مشترکشان دوید و در را بست، من هم تنها در راهرو ایستاده بودم و به تکه های گلدان خیره شده بودم، به آشپزخانه رفتم و جارو و خاک‌انداز را برداشتم و مشغول جمع کردن تکه های گلدان شدم، آنها را در پلاستیکی ریختم و به آشپزخانه بردم، زیرِ گاز را خاموش کردم و مقداری املت درونِ ظرفی کشیدم خوردم، بعد از تمام شدنِ غذایم از جا بلند شدم و به سمت اتاقی که مادرم در آن بود رفتم، با نوک انگشت هایم آرام به در کوبیدم، اما صدایی نشنیدم، در را باز کردم و داخل شدم، مادرم در حالتِ نشسته روی صندلیِ راحتیِ اتاق، خوبش برده بود. به سمتش رفتم و گونه‌اش را بوسیدم، از اتاق خارج شدم و به سمتِ اتاقم رفتم، به اتاقم که نزدیک شدم، صدای تلفنِ همراهم در گوشم پیچید، به سرعت در اتاقم را باز کردم و خودم را به تلفنِ همراهم رساندم، اسم دانیال روی صفحه‌ی تلفنم چشمک میزد، تماس را وصل کردم و تلفنم را به گوشم نزدیک کردم، صدای نفس‌های تند دانیال نشان از عصبانیتش میداد، با اضطراب لب به سخن گشودم:

- ال...

قبل از اینکه حرفم را تمام کنم صدای عصبانی و بلند دانیال در گوشم پیچید.

- الهام، از تو انتظار نداشتم اینطوری دورم بزنی، من بهت گفتم زمانِ نامزدیت رو بهم خبر بده.

مکثی کرد و ادامه داد:

- نگفتم؟!

صدای بلندش باعث شد،چشمانم را محکم ببندم و چند ثانیه بعد باز کنم، با لکنت نالیدم:

- چ...چرا گُف...گفتی، ولی با...باور کن...

باز هم حرفم را قطع کرد و داد زد:

- چی‌ رو باور کنم؟ من ازت انتظار داشتم با من روراست باشی، نکنه تو هم به این ازدواج راضی هستی و می‌خوای من رو از سَرِت باز کنی؟!

روی زمین نشستم، اشک هایم یکی پس از دیگری از چشمانم پایین می‌آمدند، هق- هق کنان گفتم:

- تو راجع به من ایطوری فکر می‌کنی؟ تو که می‌دونی من چقدر دوستت دارم، تو که می‌دونی چقدر منتظرت بودم، تو دیگه چرا این حرف رو میزنی؟ تو که می‌دونی چقدر فشار روم هست چرا اینقدر اذیتم می‌کنی!؟

صدایش که اکنون دیگر آرام و مهربان شده بود در گوشم پیچید:

- الهامِ من، ببخشید، من غلط کردم که این حرف رو زدم، یه لحظه کنترلم رو از دست دادم، گریه نکن قربونت برم، تو که هر قطره اشک می‌ریزی انگار یک تیر تو قلبم فرو میره، آروم باش عزیزم.

ویراستار: @setare.n

ناظر: @melika_sh

 

@Fateme Cha @Snowrita @Z.A.D @دخترخورشید @سوگند @شقایق.نیکنام

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#مدار_جبر
#پارت_بیستم
با صدایِ آرامَش، من هم آرام شدم، اشک هایم را پاک کردم.
- دانیال.
- جانِ دانیال.
- خواهش می‌کنم کاری نکن، تو جانِ من رو قسم خوردی که کاری نکنی، اگر بیای اینجا آبروریزی میشه، مامانم گفت پدرم رو راضی می‌کنه که منصرف بشه.
- هه، اگر پدرت منصرف میشد که پس‌فردا نامزدیت نبود.
هرچه فکر می‌کردم یادم نمی‌آمد چیزی در این باره به او گفته باشم.
- کی بهت گفت؟
- راستش داداشم زنگ زد گفت فردا از آلمان میاد ایران، من هم مادرم و دنیا رو تو شمال پیش داییم گذاشتم و اومدم اینجا، رفتم خونه‌ی خاله حنانه، خاله رفت تو آشپزخونه، سحر هم بهش گفت پس‌فردا نامزدیِ الهامه. منم تا اینو شنیدم اومدم بیرون بهت زنگ بزنم.
از بی‌حواسیِ سحر عصبانی شدم و زیر لب نالیدم:(سحر، بازم کار دستم دادی).
- چیزی گفتی عزیزم؟
- نه، چیزی نگفتم، دانیال، خواهش می‌کنم صبر کن، مادرم بهم قول داده پدرم رو راضی می‌کنه.
- نمی‌تونم دست رو دست بزارم که تو مالِ یکی دیگه بشی، من نمیزارم این مراسم برگزار بشه.
- سپهر تا فهمیده قرارِ نامزدی گذاشتن از خونشون زده بیرون، الان یک امیدی دارم که این مراسم به‌هم بخوره.
- جدی میگی؟ 
- بله، ولی فکر کنم عموم میدونه کجاست، چون به پدرم اطمینان میداد که پس فردا مراسم برگزار میشه، خداکنه پیداش نکنن، اگه پیداش کنن هردومون بدبخت میشیم.
- نگران نباش، سپهر زرنگ تر از این حرف‌هاست، مطمئن باش نمیزارم این مراسم برگزار بشه، من دیگه برم فرودگاه که الان داداشم می‌رسه.
می‌دانستم از تکرار کردنِ جمله ها خوشش نمی‌آید برای همین دوباره مسئله‌ را گوشزد نکردم.
- برو به سلامت عزیزم.
- خداحافظ خانمم.
- خدانگهدار.
تلفن را قطع کردم، دلشوره‌ی عجیبی داشتم، به سمتِ تخت‌خوابم رفتم و رویش دراز کشیدم، چندی بعد چشمانم گرم شد و به خواب رفتم.
خرسی به دنبالم می‌دوید، من هم سراسیمه داد میزدم و کمک میخواستم و در جنگل می‌دویدم، خرس هرلحظه نزدیک و نزدیک‌تر میشد، همانطور که می‌دویدم حس کردم زیرِ پاهایم خالی است، ثانیه‌ای   بعد در تاریکیِ مطلق فرو رفتم،  در چاله‌ای عمیق افتاده بودم سرم را به سمتِ بالا گرفتم،  پدر و عمویم را دیدم، با قیافه‌ای که شرارت از آن می‌بارید چیزی روی چاله گذاشتند تا من نتوانم خود را نجات دهم، هرچه نعره میزدم و کمک میخواستم، گویی ناشنوا شده بودند چون بیخیال به کارشان ادامه می‌دادند، سرم را که چرخاندم، سپهر را در چاله، کنارِ خود دیدم، صدای خشنش در گوشم پیچید:
- نباید فریب می‌خوردی.
نفس- نفس زنان از خواب پریدم، دستم را روی قلبم که اکنون به تندی در سینه‌ام میکوبید گذاشتم و از جا بلند شدم، دلشوره امانم را بریده بود، به ساعتِ رومیزی‌ام نگاهی انداختم، ساعت پنجِ صبح بود و هوا هنوز روشن نشده بود، با خوابی که دیده بودم، اطمینان داشتم اتفاقاتِ خوبی در راه نیست، از جا بلند شدم، وضو گرفتم و برای نماز قامت بستم، پس از خواندن نماز اندکی با خداوند راز و نیاز کردم و از او خواستم راهِ درست را پیش‌رویم قرار دهد و  مرا یاری دهد تا در امتحانِ سختش سربلند شوم. از جا بلند شدم و از اتاقم خارج شدم.

ویراستار: @setare.n

ناظر: @melika_sh

@Z.A.D @دخترخورشید @سوگند @Snowrita @Fateme Cha


 

ویرایش شده توسط Asma,N
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#مدار_جبر
#پارت_بیست و_یکم
 پله ها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتم، صدای پرانرژی پدرم در فضای خانه پیچید:
- رعنا، بیا این میزِ‌‌‌‌‌‌نهارخوری رو تمیز کن، گرد و خاک گرفته.
مادرم با لحنِ سردی که نشان از دلخوری میداد نالید:
- باشه.
به سمتِ کاناپه‌ی شکلاتی رنگ رفتم و نشستم، پدرم تا چشمش به من افتاد، پوزخندی زد، کنارم نشست و با لحنی پر از افتخار گفت:
- خوب شد که اومدی، خودم می‌خواستم بیام بالا و باهات حرف بزنم، دیشب صدات‌ رو شنیدم که داشتی با گریه اسم اون پسره رو پشت تلفن صدا می‌زدی، به دانیال گفتی فردا نامزدیته؟! تا بیاد همه چیز‌ رو به‌هم بریزه؟ هه! کورخوندی دختر، فکر کردی من اینقدر بی‌ملاحظه‌ام که بزارم دوتا بچه مثل شماها من‌ رو دور بزنین؟
با تعجب به پدرم زل زدم، پس تمامِ حرف‌هایم را شنیده بود، مکثی کرد و گفت:
- امشب مراسمِ نامزدی‌تون برگزار میشه، گوشیت رو وقتی خواب بودی برداشتم، حق نداری دیگه با دانیال حرف بزنی، از امشب دیگه تو نامزد داری پس نباید اسمی از دانیال ببری.
بغض کردم، پس سپهر را هم پیدا کرده بودند، نمی‌دانم عمویم با چه ترفندی راضیَش کرده بود تا مراسم را بگیرند، اکنون تنها امیدم به سحر بود که دانیال را از نامزدی‌ام مطلع کند. از جا بلند شدم و به سمت مادرم که در حال تمیز‌ کردن میزنهار خوری بود رفتم.
- مامان، بابا چی میگه؟ این‌ حرف‌هایی که زد راسته؟
مادرم دست از تمیز کردن کشید، نگاهی به چهره‌ی ماتم‌زده‌ام کرد، آهی کشید و نالید:
- آره، راسته، به عمه انیس و سحر هم خبر دادم.
با شنیدن این حرف از زبانِ مادرم، بازهم بغضم سر باز‌ کرد و اشک‌هایم یکی پس از دیگری روی گونه‌ام سرازیر می‌شد.
به سرعت از پله‌ها بالا رفتم و به سمت اتاقم دویدم، داخل شدم و در را قفل کردم، به در تکیه دادم و به اشک‌هایم اجازه دادم شدت بگیرند، با خود فکری کردم، من نباید تسلیم می‌شدم، حداقل امید داشتم که سحر به دانیال خبر دهد، اشک هایم را پاک کردم و از جا بلند شدم، تا شب برایم مثلِ یک قرن گذشت، گوشه ای از اتاقم کز کرده بودم و تا عصر فقط اشک می‌ریختم و دعا می‌کردم که این مراسم برگذار نشود، هوا تقریبا تاریک شده بود و خورشید غروب کرده بود، چراغ خوابِ سفید رنگم را روشن کردم و نگاهی به ساعتِ رومیزی‌ام انداختم، ساعت هفت شده بود، دقایقی بعد درِ اتاقم به شدت کوبیده شد که باعث شد بیشتر در خودم جمع شوم. صدایِ عصبانی پدرم از پشتِ در اتاق به گوش می‌رسید:
- در رو باز کن تا نشکوندمش الهام، یک ساعت دیگه میرسن، زود آماده میشی، اخم و بدخلقی هم نمی‌کنی، وگرنه من می‌دونم و تو.

صدای عصبانیِ مادرم به گوش رسید:
- آروم باش ارسلان، تو برو تا من باهاش حرف بزنم.
- باشه، سریع تر آماده‌ش کن.
صدای قدم های پدرم که دور و دورتر میشد به گوش می‌رسید.
- دخترم، در رو باز می‌کنی؟
از جا بلند شدم، اتاق دورِ سرم می‌چرخید، به زحمت خودم را به در رساندم و در را باز کردم. مادرم تا چشمش به قیافه‌ی من افتاد هینی کشید و دستش را روی قلبش گذاشت:
- خدا مرگم بده، این چه وضعیه الهام جان؟! چرا اینطوری شدی؟
چراغ را روشن کردم و به طرفِ آینه‌ رفتم، مادرم حق داشت از قیافه‌ام بترسد، موهایم در هم گره خورده بودند و بسیار چسبناک بودند، زیر چشمانم گود افتاده بود، بینی و لب‌هایم از شدت گریه پف کرده بود، چشمانم هم از شدت اشک می‌سوخت، روی تخت‌خوابم نشستم، مادرم وارد اتاق شد و کنارم نشست.

ناظر: @melika_sh

ویراستار: @setare.n

 

@Z.A.D @Snowrita @دخترخورشید @سوگند @Fateme Cha 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مدار جبر

پارت بیست‌ و دوم

دستی به موهایِ درهم رفته‌ام کشید.

- دخترم غصه نخور، فقط یک نامزدیِ ساده‌است، پدرت فعلا داغه، صبر کن خودم باهاش حرف‌ می‌زنم منصرفش می‌کنم‌.

 لب‌هایم را به هم فشردم تا اشک‌هایم سرازیر نشود.

- دیگه چقدر صبر کنم مامان؟ چقدر تحمل کنم و دَم نزنم، دیگه خسته شدم، خسته‌ام از تحمیل‌های بابا، دیگه نمی‌تونم!

مادرم مرا در بغلش کشید و نالید:

- بمیرم برات الهی، غصه نخور مادر، خدای ما هم بزرگه.

- به خودش توکل کردم، دیگه طاقت ندارم، خودم رو سپردم به خدا.

پیشانی‌ام را بوسید، اشک‌هایش را پاک کرد و از جا بلند شد.

- دخترم، آماده شو تا داد و هوار پدرت بلند نشده.

بی‌جان سری تکان دادم و به سمتِ حمام رفتم، بعد از دوش گرفتن لباسِ مجلسی یشمی رنگی که مادرم از کمد بیرون آورده بود را پوشیدم. موهایم را بافتم و شال حریری که هم‌رنگ لباسم بود را روی سرم گذاشتم، صدای در به گوش رسید و بعد از آن مادرم وارد اتاق شد ‌ تا چشمش به من افتاد گفت:

- مثلِ ماه شدی دخترم!

لبخندِ تلخی زدم و لبم را گزیدم تا مانع از ریختن اشک‌هایم شوم.

پدرم سراسیمه وارد اتاق شد.

- انیس و شوهرش و بچه‌هاش اومدن، البرز هم گفت ربع ساعت دیگه می‌رسه.

نگاهش به صورتِ بی‌جان و رنگ پریده‌ام افتاد.

- این چرا شبیه ارواح شده؟ رعنا یک ‌ چیز به صورتش بمال، این‌جوری آبرومون میره، همه می‌فهمن الهام راضی نیست.

در دلم نالیدم: (بزار بفهمن با من چیکار کردی، بزار بدونن من رو توی چه منجلابی غرق کردی.)

هیچ ذوقی برای زیباتر شدن در این مراسمِ زوری نداشتم، همیشه وقتی این روز‌ را تصور می‌کردم و خودم را در کنار دانیال می‌دیدم در دل ذوق‌زده می‌شدم و برای رسیدنِ روز نامزدی‌ام لحظه‌شماری می‌کردم اما اکنون...

 مادرم مرا روی چهارپایه‌ای که جلوی میزِ آرایشم قرار داشت نشاند، کِرِمی به صورتم مالید و رژلبِ صورتی به لب‌هایم زد، رژگونه را برداشت و اندکی به گونه‌ام کشید، به آینه‌ی جلویم نگاه کردم، این همان الهامِ سرسخت بود؟ چه به روزم آمده بود، دیگر از خودم و ضعیف بودنم نیز خجالت می‌کشیدم، رویم را از خودم گرفتم و از جا بلند شدم، مادرم گونه‌ام را بوسید.

- هرچی خیره خدا جلوی راهت می‌گذاره، نگران نباش دخترکم.

- مامان، واسم دعا کن.

چشم‌هایش را روی هم گذاشت و دوباره باز کرد، دستان لرزانم را در دستانش گرفت.

- چرا اینقدر دست‌هات سرده؟ آرامشِ خودت رو حفظ کن تا حالت بد نشه که پدرت قیامت به پا می‌کنه.

باز هم لبخندِ تلخی بر لب‌هایم نشست، پدرم فقط هدفی که داشت برایش مهم بود، من هیچ اهمیتی برایش نداشتم، انگار نه انگار که من فرزندش بودم. به همراه مادرم از اتاق خارج شدم و در را بستم، تازه نگاهم به لباس‌های مادرم افتاد، کت‌ و دامن طوسی رنگی پوشیده بود که زیباترش کرده بود، با ضعف پله ها را یکی پس از دیگری پشت سر می‌گذاشتم، عمه انیس، شوهرش محمود خان و فرزندانش سیما و ساغر روی مبل های زرشکی رنگی که کنار مبل های شکلاتی برای مهمان‌ها چیده شده بود نشسته بودند، محمود خان گرمِ صحبت با پدرم بود که صدای آیفون در فضای خانه پیچید، ضربانِ قلبم دوبرابر شد، پدرم از جا بلند شد و به سمت آیفون رفت.

- البرز و خانواده‌اش هستن.

دکمه‌‌ای که عکس کلید رویش حک شده بود را فشار داد و در با صدای تیکی باز شد، دو پله‌ی باقی‌مانده را پایین آمدم، عمه انیس از جا بلند شد و به سمتم آمد، با یک حرکت ناگهانی طوری بغلم کرد که حس کردم استخوان‌های پهلویم در حال شکستن است و در‌ لابه‌ لای قربان‌صدقه‌هایش با ذوق گفت:

- مثل ماه شدی عروس خانوم!

گونه‌اش را بوسیدم و از بغلش بیرون آمدم.

سیما و ساغر که چند سالی از من کوچک‌تر و ‌ دوقلو بودند به سمتم آمدند و هردو با هم مرا در آغوش گرفتند، ساغر دستش را دور گردنم انداخت و گونه‌ام را بوسید و گفت:

- خوشبخت بشی الهام جون!

در دل نالیدم: (هه! خوشبختی بدون دانیال برای من محاله،   فعلا که تو بدبختی دست و پا می‌زنم)

اما در ظاهر لبخندی زدم و تشکر کردم. ‌ پدرم در را باز کرد و به پیشواز عمویم و خانواده‌اش رفت.

ویراستار : @Snowrita

ناظر: @melika_sh

@Z.A.D @Fateme Cha   @دخترخورشید @سوگند

اگر رمانم رو دوست داشتین دنبال کنید تا به محض پارت گذاری براتون اعلامیه بیاد💕

ویرایش شده توسط SnoWrita
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#مدار_جبر
#پارت_بیست‌و_سوم
روی مبلِ زرشکی رنگ جا گرفتم، دستانم را در هم قفل کرده بودم و از استرس مدام عرق می‌ریختم، دستی به پیشانی‌ام کشیدم، درِ هال باز شد، عمو البرز  با انرژی وارد شد و پشتِ سرش زن عمویم با حالتی بسیار آشفته واردِ هال شد، موهای رنگ شده‌اش بسیار پریشان از روسریِ قرمز رنگش بیرون آمده بود، چشمانش پف کرده بود، گویی چند روز است خواب به چشمانش نیامده است، لحظه‌ای حس کردم او از من هم آشفته‌تر است، این وضعیتِ زن‌عمویم برایم تعجب‌آور بود، بعد از او سپهر وارد شد، کت و شلوارِ آبی نفتی پوشیده بود و ریش‌هایش را کوتاه کرده بود که صورتش را خشن تر از قبل نشان میداد ،  رویِ مبلِ سه نفره‌ نشستند، مادرم برای ریختن چای به آشپزخانه رفت، پدرم،  محمود خان و عمو البرز گرمِ صحبت شدند، عمه انیس هم زن‌عمو را بخاطر حالی که داشت سوال پیچ می‌کرد. ساغر و سارا زیر لب باهم چیزی می‌گفتند و آرام می‌خندیدند، عمو البرز دکمه‌ی کتِ قهوه‌ای رنگش را باز کرد و لب به سخن گشود:
- حتما همگی می‌دونید ما به چه منظوری اینجا هستیم، امشب نامزدیه سپهر و الهام جان هست و ما خوشحالیم که با  شما وصلت می‌کنیم ارسلان جان.
پدرم هم که در تعارف کردن چیزی کم نداشت گفت:
- نفرمایید داداش جان، باعث افتخارِ ماست وصلت با شما.
عمه انیس که معلوم بود از این تعارف تکه پاره کردن ها کلافه شده است.
-  سپهر جان، پاشو برو پیشِ الهام بشین قربونت برم.
عمو البرز هم حرفش را تایید کرد.
- بله بابا جان، برو بشین پیشِ عروسِ گلم.
سپهر با اکراه از جا بلند شد، به سمتم آمد و کنارم جا خوش کرد، خودم را جمع‌ و جور کردم، صدای آیفون در فضای خانه پیچید، مادرم در را باز کرد و سحر و حنانه وارد هال شدند،  و بعد از سلام و احوال پرسی کنار سارا و ساغر نشستند، تمامِ مدت فکرم پیشِ دانیال بود، اگر خبردار میشد قطعا قیامت بر پا می‌کرد، صدای تلفن همراه مادرم تمام افکارم را به هم ریخت، تلفن را از روی میز برداشتم، نام حمیده‌ خانم روی صفحه‌ی گوشی نمایان شد و دلهره را یک‌دفعه در دلم ریخت، مادرم به سرعت از آشپزخانه خارج شد و تلفنش را از دستم گرفت، با ببخشیدی به آشپزخانه رفت تا با حمیده‌ خانم صحبت کند، دقیقه‌ای بعد به هال آمد اما چهره‌اش بسیار پریشان شده بود، به من اشاره کرد، با اجازه‌ای گفتم و به سمتش رفتم.
- تو به دانیال خبر دادی زمانِ نامزدیت عوض شده؟
با تعجب نگاهی به مادرم کردم.
- نه، مگه چی‌شده؟
- حمیده زنگ زد گفت انگار دانیال خبردار شده امشب نامزدیِ توئه، گفت خودش و دنیا اومدن تهران این داداشِ دانیال اسمش چی بود؟
- دایان.
- آها آره، اینها که اومدن از فرودگاه یکی به دانیال زنگ زده خبر داده که نامزدیت امشبه، اون هم عصبانی شده خواسته بیاد اینجا دعوا راه بندازه که داداشش کنترلش کرده، حمیده می‌گفت اعصابش خیلی خورده، همش میگه سپهر رو میکشم.
لبم را گاز گرفتم و نالیدم:
- وای خدا، بازم یه نگرانیِ دیگه.
مادرم روسریش را مرتب کرد.
- حالا برو بشین تا شک نکنن.
- باشه مامان جان.
دوباره کنارِ سپهر نشستم، یعنی چه کسی به دانیال خبر داده بود؟ ناخوداگاه فکرم به سمتِ سحر رفت، نگاهی به سحر انداختم که گرمِ صحبت با ساغر بود، اما کارِ او نبود، او قسم خورده بود که به دانیال چیزی نگوید، پس کارِ چه کسی بود؟ 
با صدای عمو البرز به خودم آمدم.
- خب، با اجازه‌‌تون داداش.
پدرم فنجانِ چایش را روی میز گذاشت.
- بفرمایید.
جعبه‌ی مخملی دودی رنگی از جیبش بیرون آورد، کنارمان آمد و درِ جعبه را باز کرد، درونِ جعبه دو حلقه نمایان بود، هر دو حلقه نقره بود، یکی از حلقه ها یک نگینِ سفید داشت و دو ردیف نگین های ریز زیرش کار شده بود، یکی از حلقه ها هم ساده بود بدون هیچ نگینی.
عمو البرز حلقه‌ای که نگین داشت را برداشت.
- الهام، عمو جون دستت رو بیار جلو.
دستِ لرزانم را جلو بردم، عمویم حلقه را در انگشتم کرد، سپس حلقه‌ی ساده را در دستِ سپهر کرد، همه دست زدند،  سحر جوگیر شد و سوتی بلند کشید، انگار نه انگار که من راضی به این وصلت نیستم و پسرخاله‌اش اکنون تا حد مرگ برای این موضوع عصبانی است.
نگاهی به زن‌عمویم انداختم، با بی‌حالی به گوشه‌ای زل زده بود،   برایم تعجب‌آور بود که زن‌عمویم چرا اینقدر پریشان است که حتی برای نشان هم جلو نیامد و عمویم این کار را انجام داد، زن‌عمویم از ابتدای مراسم بسیار کلافه بود، آرام به سپهر گفتم:
- زن‌عمو مریضن؟!
سپهر پوفی کشید.
- نه، اون هم به این وصلت راضی نیست برای همین حالش بده.
مشکوک نگاهش کردم.
- مطمئنی برای همینه؟! آخه به نظرم مسئله‌ی دیگه‌ای هم هست!
- نمی‌دونم، شاید.
- راستی، چطور پیدات کردن؟ اصلا چطور راضی شدی بیای واسه مراسم.
چهره‌اش خشن تر شد و گفت:
- رفته بودم خونه‌ی مجردی دوستم، پدرم اومد اونجا گفت اگه نیام من رو عاقم می‌کنن، گفت اگه نیام دیگه حق ندارم مادرم رو ببینم، نه‌ که فکر کنی کشته مرده‌ات هستما، نه، فقط مجبور شدم.
اعصابم از حرفِ آخرش به هم ریخت و با عصبانیت نالیدم:
- من هم اصلا ازت خوشم نمیاد، من رو هم مجبور کردن.
سکوت کرد، حتما او مرا درک می‌کرد، بالاخره من دختر بودم و توانم کمتر بود.
 

ویراستار: @SnoWrita

ناظر: @melika_sh

ویرایش شده توسط Asma,N
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...