رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان رقم خوردگان تقدیر | Zobeidh کاربر انجمن نودهشتیا


Zobeidh
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان : رقم خوردگان تقدیر 

نویسنده : زبیده.آ 

ژانر : عاشقانه، طنز، دانشگاهی 

 

خلاصه:

 

 رمان در مورد دختری از جنس شیطنت ها و خوشی های روزه گاره که بعد از سالها به کشورش برمیگرده ولی نمیدونه با برگشتنش چه اتفاقاتی براش می افته، و باعث برملا شدن یه راز میشه رازی که زندگیشو به کل عوض میکنه

 

 

 

  مقدمه :

 

 

برای ساختن زندگیت هیچگاه ناامید نشو

مطمئن باش یه روزی به خودت افتخار 

می کنی که ادامه دادی و تسلیم نشدی

یه روزی به خاطر تلاشت تقدیرت تغییرکرده

هرگز فراموش نکن که در این لحظه تو 

می تونی زندگیت و تغییر بدی 

هیچ لحظه ای وجود نداره که بدون قدرتِ

تغییر تقدیر باشه 

در این لحظه دو انتخاب داری، یا می تونی

شروع به حرکت کنی و زندگیت و تغییر بدی

و یا می تونی بشینی و کاری انجام ندی 

همه چیز به خودمان بر می‌گردد که کدام را انتخاب میکنیم

و من قدرتِ تغییر تقدیر و زندگی ای زیباتر را انتخاب  می کنم

@m.azimi

ویرایش شده توسط Zobeidh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت اول

 

۱۰سال قبل" 

 

''راوی''

 

 _در کنار جوی آبی در تاریکی کوچه نشسته بود و منتظر بود تا همراهش بیاید و از آنجا فرار کنند، بروند جایی که دست هیچ بنی بشری به آنها نرسد و تا آخر عمر در کنار هم زندگی کنند، هواسش همه جا بود و هیجا نبود، می‌ترسید پدرش پیدایش کند برای همین استرس تمام جانش را گرفته بود، توی افکار خودش بود که دستی برشانه اش نشست که باعث شد از ترس جیغ بکشد ولی دستی روی دهانش نشست و کسی کنار گوشش گفت: آروم باش باران منم. 

 _باران به سمتش برگشت و دستانش را دور کمرش حلقه کرد و با صدایی که از ترس میلرزید گفت: وای آرش نصف عمرم کردی، کجا بودی تو؟ 

 

_ آروم باش عزیزم، باید سریع از اینجا بریم، دوستم تو فرودگاه منتظرمونه، خانواده هامون تا چند ساعت دیگه بیدار میشن و متوجه غیبتمون میشن:

_باشه، فقط همه چیز و برداشتی؟ شناسنامه، پاسپورت، ویزا؟ 

_ آره همه رو برداشتم، حالا بیا بریم. 

 

_و دستش را گرفت و با هم سوار "206مشکی" رنگ شدن و به سمت فرودگاه "امام خمینی" حرکت کردند، اما همینکه از ماشین پیاده شدند چند مرد قوی هیکل و درشت اندام که از لباسهایی که پوشیده بودند معلوم بود بادیگارد هستند دورشان را گرفتند، باران ترسیده خود را پشت آرش قایم کرد و از پشت پیراهن آرش را چنگ زد، هر دو داشتند به بادیگارد ها نگاه می‌کردند که یهو یه نفر از سمت چپ و یه نفر از سمت راست از بین بادیگارد ها جلو آمدند، باران با دیدن فرد سمت راست از وحشت هین بلندی گفت و پیراهن آرش را بیشتر در چنگش گرفت، ولی آرش خنثی به پدرش و پدر باران نگاه کرد و آرام جوری که فقط باران بشنود گفت : باران من هواسشون و پرت میکنم و تو سریع سوار ماشین شو و فرار کن 

_من هرگز این کارو نمی کنم، حتی اگه بابام من و بکشه من تنهات نمیزارم

_باران لج نکن دختر، برو

_گفتم نمیرم پس اصرار نکن

 

_ببین عشقم، تو داشبورد ماشین یه دفترچه است که توش آدرس یکی از دوستام نوشته شده، برو پیشش دختره، جات اونجا آمنه، منم میام قول میدم که بیام، باشه؟ پس برو

_آرش ازم نخواه که بدون تو برم 

_باران اگه نری دیگه نگات هم نمی کنم پس برو قربونت برم ، برو منم میام باشه؟ 

_آرش قول دادی ها باید بیایی فهمیدی؟ 

_باشه عزیزم، پس میشمرم، 1،2،3

 

@m.azimi

ویرایش شده توسط Zobeidh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دوم

 

_با گفتن 3،آرش به سمت بادیگارد ها دوید و باران سوار ماشین شد و با سرعت حرکت کرد، پدر باران که رو دست خورده بود همراه بادیگارد هایش سمت ماشینش رفت و دنبال باران رفتند، آرش خواست سوار یکی از ماشین های پدرش شود که یکی از بادیگارهای پدرش با چیزی پشت گردنش درست روی رگ بیهوشی اش زد و او را بیهوش کرد.

 

_باران با سرعت می راند، جاده خطرناک بود و کنار جاده یک سراشیبی به سمت پایین بود، سراشیبی هم پر از درخت و سنگ بود و امکان سقوط از سراشیبی وجود داشت، باران در یک لحظه، فقط یه ثانیه هواسش پرت شد و نتوانست ماشین را کنترل کند و ماشین چپ کرد شد و از سراشیبی به پایین پرت شد... 

 

"10سال بعد" 

 

"تهران، ساعت8 شب، فرودگاه امام خمینی" 

 

"بهار" 

 

بلاخره بعد از 5سال برگشتم ایران، حس خوبی دارم، انگار قراره امسال اتفاقای خوبی برام بیوفته، چمدون خودم و فرهاد و برداشتم و به سمت درِ فرودگاه رفتم، معلوم نیست این فرهاد عنتر میمون کدوم گوری رفته، گفت میخواد بره دستشویی برگرده، 2ساعته رفته هنوز برنگشته معلوم نیست داره اونجا چه غلطی میکنه، فرهاد پسر داییمه و عین برادرم میمونه، از بچه گی با هم بزرگ شدیم، فرهاد 2سال ازم بزرگتره، من 21سالمه و فرهادم 23سالشه، 5سال پیش مادرم من و فرهاد و فرستاد"آلمان" پیش داییم تا اونجا درس بخونیم، حالا هم برگشتیم ایران، وقتی 11 سالم بود بابام و از دست دادم و تنها مامانم برام موند، پدرم یه تاجر بزرگ بود که تو یکی از تجارتاش که پدربزرگم (پدر مادرم) شریکش بود مادرم رو ملاقات میکنه و اونجا عاشقش میشه و باهم ازدواج میکنن، بعد پدرم، همه ثروتش به من رسید ولی از اونجایی که به سن قانونی نرسیده بودم مادرم شد رئیس شرکت و قرار شد وقتی 18سالم شدو به سن قانونی رسیدم تمام مال و اموال رو به نام من کنه، تو افکار خودم غرق بودم که یهو رفتم تو دیوار و افتادم زمین و صدای آخم بلند شد، آخ ننه مردم، نشیمن گاهم نابود شد، شروع کردم به فش دادن به کسی که این دیوار و سر راه مردم ساخته :

 

_الهی که درد بی درمون بگیری، چلاق شی دست و پات قطع بشه نتونی کاری بکنی، ایشاالله از آپارتمان 10طبقه بیوفتی زمین من ببینم لذت ببرم، الهی زنت خونه رات نده، وایسا ببینم از کجا معلوم مرد باشه؟ شاید زن... 

 

_تموم شد؟ 

 

با شنیدن یه صدای جوون سرمو آوردم بالا که دیدم اوه له له ببین به چه جیگری خوردم من... 

 

@m.azimi

ویرایش شده توسط Zobeidh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سوم

 

 

میخورد هم سن و سال فرهاد باشه، یه آقا پسر با هیکل خفن و چهار شونه وصورت گرد و فک زاویه دار عین هونه این مدلا با چشمای سبز عسلی خوشگل، بینی استخونی و لبای نازک و خوردنی و قد بلند فکر کنم 187 یا تو این مایه ها باشه. 

 

_(وجی، وجدان من) :اه اه خجالت بکش دختره میمون داره پسر مردمو با چشماش میخوره تازه به لباشم میگه خوردنی

_ تو رو سننه وجی جان دوست دارم تو مثل نخود هر آش ننداز خودتو وسط عشق و حال من

_تو چقدر بی‌شعور شدی اصلا من رفتم 

_راه خروجی از اون وره

 

همینجوری داشتم با خودم خود درگیری میکردم که با صدای پسره به خودم اومدم

 

_ تموم شدم

 

جانم! چه اعتماد به نفسی داره این بزار یکم ضایعش کنم 

 

_همچین مالی هم نیستی بخوام بخورمت

_ آره واسه همین 2ساعته داشتی با چشمات قورتم میدادی

_کی من؟ نه بابا خیال برت نداره من داشتم نگاه میکردم ببینم خدا زرافه های انسان نما رو چجوری آفریده، بعد دیدم یه کوچولو دیگه بهشون قد میداد از در داخل خونه نمیشدن.

_زبونم که داری

 _شک داشتی میخوایی نشون بدم چقدر زبون دارم

_نشون بده ببینم

 

پسره اوسکل فکر کرده باز میخوام زبون درازی کنم نه جانم میخوام زبونمو نشونت بدم، خیلی خونسرد زبونمو آوردم بیرون و نشونش دادم بعدم رو بهش گفتم:

 

_دیدی چقد بلنده

_اونکه اندازه انگشت اشاره منم نیست.

_ مشکل از زبون من نیست از انگشتای تو که انقدر درازه، درضمن از قدیم گفتن فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه، من با این زبونم 10تای تورو میزارم تو جیبم اقاپسر حالا هم برو کنار همه که مثل تو علاف و بیکار نیستن برادر من.

 

پسره تا خواست جواب منو بده یکی از اون ور داد زد: آریا بیا دیگه داری چیکار میکنی؟؟ پسره هم که تازه فهمیده بودم اسمش آریاست داد زد و گفت:

 

_ دارم میام داداش گیر یه وزغ افتادم که زبونم داره این هوا

 

و بعد دستشو باز کرد و نشون پسره داد، وایسا ببینم گفت وزغ؟ با من بود؟ باز وجدانم سر رسید. 

 

_ آره عزیزم با تو بود مگه اینجا جز تو کسه دیگه ای هم هست که زبونش نیم متر باشه.

_وجی نرین رو اعصابم خیره سرت تو منی ها اصلا برو گمشو تا نزدم ناقصت نکردم بچه پرو

_ ایییییششششش من که دارم میرم تو ام مواظب باش نترکی ازرعصبانیت

_هری

_شنیدم ها

_گفتم تا بشنوی

 

دست از خود درگیری برداشتم، باید یه جواب دندون شکن به این بوزینه بدم... 

 

_هوی بوزینه به من میگی وزغ زرافه؟ تو خودتو تو آینه میبینی با اون چشمای قورباغه ایت میمون؟

 

تا خواست جوابمو بده صدای فرهاد اومد که مخاطبش من بودم...

 

_بهار اینجا چه خبره؟ داری چیکار میکنی؟

 

رو کردم سمت فرهاد و بهش توپیدم:

_هیچ معلومه 2ساعته کجا غیبت زده؟ خیره سرت مامانم منو به تو سپرده ها بعد تو انگار نه انگار میری دنبال کارت و منم اینجا تنها میزاری اونوقت منم مجبورم با اورانگوتانایی مثل پشت سریم دهن به دهن بشم. 

 

فرهاد تو گلو خندید و گفت :توپت پر بودا حالا بگو ببینم چی شده؟

 

منم سیر تا پیاز ماجرا رو گفتم اونم هرهر خندید من نمیدونم کجاش خنده داشت؟ بعد از اینکه خندش تموم شد رو کرد سمت آریا(چه زودم دختر خاله شدم) و گفت :سلام من فرهادم، فرهاد خوشدل از آشنایی باهات خوشبختم و بابت زبون درازی خواهرم هم معذرت میخوام.

 

_ منم آریام، آریا کیاراد منم از آشنایی باهاتون خوشبختم. 

_برای چی تو معذرت میخوایی اون باید معذرت خواهی کنه که مثل اجل معلق جلو من ظاهر شد. 

_ هر الاغی هم میدونه وقتی داره راه میره باید جلوشو نگاه کنه نه پاهاشو

_هر خری هم میدونه وقتی یه نفر هواسش نیست باید از سر راهش بره کنار نه اینکه بیاد ته حلق آدم

_هر اح...

_ بسه دیگه خیره سرتون بزرگ شدین خجالت بکشین بهار از آریا خان معذرت بخواه شما هم همینطور آریا جان زود. 

_اما فرها....

_زود

 

با اکراه ازش معذرت خواستم، اونم درست مثل من معذرت خواهی کرد و بعد از خداحافظی از فرهاد از ما دور شد،رو کردم سمت فرهاد و گفتم:

 

_فرهاد من روز اولم اینجوری شد خدا به داد بقیه روزام برسه

_تقصیر خودته از بس که زبون درازی. 

 

جوابشو ندادم و از فرودگاه اومدم بیرون و رفتم سمت پارکینگ و سوار ماشین فرهاد که یه "بی ام و 650"بود شدم و رفتیم سمت خونه ما، بعد نیم ساعت رسیدیم، فرهاد در رو با ریموت زد و ماشین رو داخل برد، از درِ حیاط که وارد میشیم یه حیاط 850 متری می‌بینیم که وسطش یه آبنما بزرگ و گرد قراره داره، زیر پامون سنگ فرشِ که چند بخش شده و هر کدوم در انتها به ایوان خانه وصل میشن و، گوشه و کنارش پر از گل و گیاهِ، زیبا و مد روزه، رفتیم سمت عمارت، زهرا یکی از خدمت کار ها درو برامون باز کرد، دکاراسیون عمارت خیلی زیبا و قشنگه، از در که واد میشیم روبه رومون دوتا پله است که به طبقه بالا راه داره، کف پامون از بهترین سرامیک های طرح داره و یه لوستر بزرگ هم وسط قرار داره، خیلی زیبا تر از قبل شده بود ولی اونقدر خسته بودم که بدون توجه به چیزی و یا کسی به سمت طبقه بالا رفتم و وارد اتاقم شدم، اوه له له اتاقو ببین، رنگای اتاقم بنفش پررنگ و سفیده، یه تخت دونفره، یه دِرآور، یه پرده بزرگ و یه میز آرایش و کمد سفید، سرویس و حمام هم داخل اتاق بودن، تمام لباسامو در آوردم و یه تاپ و شلوارک سفید پوشیدم و رفتم سمت تختم و خودمو پرت کردم روش و بشمور 3خوابم برد. 

 

@m.azimi

ویرایش شده توسط Zobeidh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهارم

 

"آریا"

 

 

اِاِاِاِاِ دختره پرو زبون دراز، با اون زبون نیم متریش مثل وزغ میمونه، به من میگه زرافه، قد من خیلیم ایده آله(خودشیفتم خودتونید)، همینجوری داشتم به دختره فش میدادم که یقم از پشت کشیده شد و بعدم صدای رادوین اومد:

 

_ هوی نره خر گاو هیچ معلومه داری چه غلطی میکنی، 2ساعته دارم صدات میزنم اونوقت آقا عین خیالشم نیست داره راهشو میره.

_رادوین من خودم اعصاب ندارم پس عین آدم بنال ببینم چی میگی؟

_ آقای بی اعصاب داشتم میگفتم سالن انتظار اون وره

 

با دستم یکی زدم رو پیشونیم و گفتم:

 

_ وزغ زبون دراز هوش و حواسمم ازم گرفت

_ وزغ زبون دراز دیگه کیه؟! 

_هیچی بابا طولانی‌ِ بعداً میگم حالا هم بیا بریم سالن انتظار که آوین(خواهرم) منو میکشه.

_ با من که کاری نداره.

_ معلومه هر چی باشه نامزدشی ولی به من بدبخت رحم نمیکنه.

 

رادوین تو گلو خندید و چیزی نگفت،آوین(خواهرم) یه سال از من بزرگتره واسه همین همش زور میگه، رفتیم سمت سالن انتظار، درست 3سال پیش آوین و رادوین با هم نامزد کردن، منو رادوین از بچه گی باهم دوست بودیم و باهم رفت و آمد داشتیم، وقتی بزرگتر شدم متوجه علاقه آوین و رادوین به هم شدم ولی چیزی نگفتم تا اینکه 3سال پیش رادوین رسماً آوین رو از خانواده خواستگاری کرد ولی آوین قبول نکرد و گفت که اون از رادوین یه سال بزرگتره ولی رادوین گفت که با این موضوع نه خودش و نه خانواده اش هیچ مشکل ندارن و آوین رو راضی کردن بعدم هم باهم نامزد شدن، 1ماه پش آوین همراه بابا رفت آمریکا تا تو کارای تجارت بهش کمک کنه و الان برگشتن ایران، رسیدیم سالن انتظار، چشمام و دور تا دور سالن چرخوندم و دیدمشون، رو صندلی ها نشسته بودن، با رادوین رفتیم سمتشون، اول رفتم سمت آوین و بغلش کردم، اونم بغلم کرد، جل الخالق آوین مهربان می‌شود، داشتم به این اتفاق نادر فکر میکردم که یهو دردی تو انگشتای پام پیچید،آوین پاشو گذاشت رو پام و محکم فشار داد که از درد آخی گفتم که سریع پاشو برداشت و ازم جدا شد و گفت:

 

_ سلام داداش گلم دلم برات تنگ شده بود خوبی؟

_ سلام آبجی آره خوبم منم دلم تنگ شده بود

 

و سریع رفتم سمت بابا و گفتم :

 

_سلاااام آرمان خان خوبین شما؟

_ پدر سوخته رو ببین ها، آره خوبم تو خوبی بابا جان

_ آره بابا منم خوبم خوش اومدین؟

_ ممنون بابا جان

 

داشتم با بابا حرف میزدم که صدای رادوین اومد:

 

_ خوب آرمان خان بهتره بریم حتما همه خسته این.

 

بابا سری تکون داد و باهم رفتیم سمت در خروجی و بعدهم پارکینگ و سوار "ولووxc90" من شدیم و رفتم سمت عمارت بابا، بعد یک ساعت رسیدیم عمارت، در رو با ریموت زدم و رفتم داخل، تو پارکینگ ماشین رو پارک کردم، همه پیاده شدیم و چمدون های بابا و آوین رو دادم دست خدمتکار ها و رفتیم سمت عمارت، حیاط عمارت یه 900 متری بود، پر بود از درخت و گل، زیر پامون هم سنگ فرش بود، رسیدیم عمارت و یه خدمتکار درو باز کرد همون موقع مامان از پله ها اومد پایین و آوین رو تو آغوش گرفت و بوسید بعدم رفت سمت بابا و خوش آمد گفت که بابا هم پیشونی مامان رو بوسید، البته من شک دارم با این بوسه راضی بشه مطمئنم امشب حسابی جبران میکنه. 

 

_(وجدان) خجالت بکش مرد گنده بی حیای بیشعور

_ اِاِاِاِاِ وجی کی اومدی یه چند روزی بود نبودی ماهم خوش بودیم

_ حالا اومدم تا چشم تو دراد 

_ آرزو بر جوانان عیب نیست وجی جان 

_ با تو نمیشه دهن به دهن شد، خداحافظ

_ بای بای 

 

دست از خود درگیری برداشتم و بعد از سلام و احوال پرسی با خانواده شام و خوردم و رفتم سمت اتاقم، اتاقم به رنگ بنفش مات و و خاکستری بود بدون توجه به چیزی لباسام رو در آوردم و فقط یه شلوار راحتی پام کردم و پریدم رو تخت و ساعت و واسه ساعت 7 کوک کردم، سرمو گذاشتم رو بالش و بیهوش شدم. 

 

@m.azimi

ویرایش شده توسط Zobeidh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

16 دقیقه قبل، Zobeidh گفته است:

دوستان صفحه نقد رمانم و گذاشتم 

لطفا نظر بدین

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5

 

"بهار"

 

 سر میز نشسته بودیم و صبحانه میخوردیم، مامان دیشب اومده بود ولی من خواب بودم، امروز بعد از اینکه بیدار شدم بغلش کردم و اونقدر چلوندمش که صدای آخ و اوخش بلند شد بعد منم نوبت فرهاد بود البته اون آروم تر از من کار کرد، بعد از خوردن صبحانه رو کردم سمت مامان و گفتم: 

 

_بها جون

_ زهر مار بچه به من نگو بها جون

_ ننه خوبه؟

_ مرض منظورم اینه که به من بگو مامان یا بگو مامان بهاران، بها عمته بچه

_ ههههه مامان! اگه به عمم نگفتم

_ برو بگو البته به عمه نداشتت

_ بدخت عمه ها بیشترین کار برد رو تو فامیل دارن ولی حتی یه روز عمه هم ندارن.

_ منظورت چیه؟

_ وایی بها جون تو که خنگ نبودی

 

مامان یه نگاه بد بهم کرد که گرخیدم و سریع جمله ام و اصلاح کردم:

 

_منظورم اینه که وایی مامان جان شما که زود متوجه میشدین

_ خب حالا بچه زبون نریز منظورت از کاربرد چی بود؟

_ منظورم اینه که مثلا اگه تو خوشحال باشی بهت میگن عروسیه عمته یا اگه ناراحت باشی میگن عمت مرده یا مثلا یه چیزی میخری که به درد نمیخوره میگن به درد عمت میخوره یا وقتی حرفتو باور نمیکنن میگن آره جون عمت، مظلوم تاریخ عمه، من موندم با این همه کاربرد عمه، چرا روز عمه نداریم؟

 

با حرفا و ادا اوصولای من مامان و فرهاد غش کردن از خنده.

 

_ راست میگی باید سر فرست یه روز عمه از خودمون در بیاریم

_ صد درصد

_ بهار وقتی منو صدا کردی میخواستی یه چیزی بهم بگی؟

 

تازه یادم اومد چی میخواستم بگم، یکی با دست زدم تو سر فرهاد:

 

_ واسه چی میزنی میمون

_ واسه اینکه توی بوزینه یادم ننداختی که قرار بود یه چیزی به مامان بگم بازم به مامان خودم که یادش نرفت ازم بپرسه

_ برو بابا تو زرزر میکنی و ادا در میاری حالا من باید کتک بخورم؟

 

خواستم جوابشو بدم که مامان گفت :

 

_ بسه دیگه خجالت بکشین بهار تو هم بگو چی میخواستی بگی؟

_ میخواستم بگم من پول لازم دارم، اون یکی کارتم سوخت خودت که میدونی قبلا بهت گفتم

_ وای یادم انداختی بعد صبحونه بیا اتاقم کارتتو بدم 

_اوکی، فرهاد پاشو بریم دیگه داره دیر میشه، دیروز به مدیر زنگ زدم گفت باید ساعت 9:30 اونجا باشیم الانم ساعت 8:50دقیقه است

 

بعدم بلند شدم و رفتم سمت اتاقم، کمدم رو باز کردم و یه شلوار اسلش به رنگ مشکی، یه مانتو طوسی پرنگ که از پارچه ی خودش کمربند داشت و اندازه اش هم یه وجب تا بالای زاند بود، یه مغنه مشکی با کوله پشتی چرم مشکی برداشتم و یه کفش اسپرت سفید هم پام کردم و لاک مشکی هم زدم به ناخن هام و بعد از برداشتن موبایلم رفتم سمت اتاق مامانم و بعد از اینکه کارت بانکی جدیدمو ازش گرفتم و گونشو بوسیدم از پله ها رفتم پایین، فرهاد حاضر و آماده رو کاناپه ها نشسته بود اوه له‌له ببین چه تیپ خفنی زده این مارمولک یه شلوار جین آبی پررنگ با لباس مردانه سفید و یه تیشرت زمستونی سرمه ای، یه پالتوی کرمی هم دستش بود، سوتی زدم و گفتم:

 

_ جون شماره بدم آقا پسر؟

_ کم زبون بریز بچه بیا بریم

 

با فرهاد رفتیم پارکینگ و سوار ماشین من که یه"لکسوس rx200" بود شدیم و روندم سمت دانشگاه.

 

@m.azimi

ویرایش شده توسط Zobeidh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 6

 

 

آهنگ '' زمستون'' از "ایکس بند" و گذاشتم و صداشم تا ته بردم بالا، عینک آفتابی خوشگلمم  گذاشتم رو چشمام و شروع کردم به خوندن با آهنگ:

بعد از کلی مسخره بازی و ادا اوصول رسیدیم دانشگاه، به نگهبان دانشگاه اشاره کردم که این ماسماسکایی که به هیچ دردی نمیخورن و فقط باعث میشن وقتت تلف بشه و حتی اسمشو هم نمیدونم رو بکشه بالا:

 

_ خاک برسرت الاغ خیره سرت 21 سالته 

_ سلام وجی جونم کجا بودی تو؟ من اینقدر منتظرت بودم که تو این یه روز مثل سوسک خودتو پرت کنی وسط افکار من ولی وقتی دیدم خبری نشد از خدا خواستم دیگه نیارتت ولی فکر کنم دعام مستجاب نشد 

_ برو گمشو بابا بی ادب مونگل

_ آینه

_ چی؟

_ آینه، یعنی وقتی این کلمه رو بگی طرف مقابلت هر چی فش داده باشه به خودش برمیگرده

_ اصلا من رفتم بابا نیومده میرینه به اعصابم

_ چخه چخه

 

خخخخخخ این وجی ما هم خله ها، رفتم سمت محوته دانشگاه و ماشینم رو کنار بقیه ماشین ها پارک کردم و بعد از گرفتن کوله پشتیم از ماشین اومدم پایین و در رو قفل کردم، رفتم سمت فرهاد و بهش گفتم:

 

_ خب بریم دیگه

_ امیدوارم سال خوبی رو داشته باشیم

_ من که به امسال حس بهتری دارم از بقیه سالها، فکر کنم به خاطر اینه که اینجا همه هم وطنن نه غریبه

_ تو که دیروز تو فرودگاه میگفتی این از اولم خدا بقیه رو به خیر بگذرونه

_ وایییییی یادم نیار وقتی یادش میوفتم دلم میخواد اون فرد و پیدا کنم تا جون دارم بزنمش، دیروز همه حس خوبم به خاطر اون یارو زرافه هه پرید

 

فرهاد خنده تو گلویی کرد و جوابم رو نداد و با هم به طرف ساختمان دانشگاه حرکت کردیم، حالا اتاق این مدیر کجاست دیروز که زنگ زدم به خودش زحمت نداد آدرس اتاقشو بهم بده، همینجوری داشتیم میرفتیم که یهو فرهاد وایساد و رفت سمت چند تا از دخترا که از وقتی وارد ساختمان شدیم داشتن با چشماشون ما رو درسته قورت میدادن، قشنننننگ معلومه از اون فضول هان که تا یه چیزی رو نفهمن دست بر نمی دارن ، حالا این فرهاد کجا میره نکنه از اینا خوششون اومده، اینا که سرتا پاشون عملیه، فرهاد از این سلیقه ها نداشت که، فرهاد رفت سمتشون و گفت:

 

_ ببخشید خانوم‌ها؟

 

یه دختره که از همه‌شون خوشگل تر بود با یه صدای تو دماغی با کلی عشوه گفت:

 

_ جانم؟

 

اووووووووووققققققققققققققق حالم بهم خورد، اه اه اه حال بهم زن ایکبیری با اون صدای گندِش دل و رودمو آورد تو دهنم، فرهاد به من نگاه کرد و خنده ی تو گلویی کرد، مطمئنا صورتم کج و کوله شده از بس صورتم و از چندش بودن اینا جمع کردم، فرهاد دوباره به اون پلنگ ها نگاه کرد و گفت:

 

_ اتاق مدیر کجاست؟

_ اوه هانی تازه واردی؟ آخه تا حالا ندیده بودمت؟ 

 

یکی نیست بگه تو رو سننه؟ مفتِشی؟

 

 _ بله حالا میشه بگین اتاق مدیر کجاست؟ 

_ البته عزیزم طبقه دوم، سمت چپ، اتاق شمارا 5،بایه دره بزرگ سفیدِ

_ ممنون 

_ خواهش هانی

 

به طرف پله ها رفتیم در همون حال شروع کردم به حرف زدن: 

 

_ اه اه اه دلم میخواد بالا بیارم از دستشون خاک تو سرش آبروی هرچی دختر بود برد

 

فرهاد خندید و گفت : 

 

_بیخیال بابا همه یه جورا دیگه

 

منم دیگه حرفی نزدم، رسیدیم به اتاق مدیر، فرهاد در زد و پشت بندش صدای یه مرد اومد که می‌گفت بفرمایید، رفتیم داخل، پشت میز یه مرد میانسال نشسته بود، یه کت و شلوار سرمه ای پوشیده بود با کراوات راه راه سفید سرمه ای، بعد از اینکه باهامون سلام کرد و گفت بشینیم پرونده هامون رو گرفت و یه چیزایی رو تو کامپیوتر و یه چیزایی رو هم تو یه دفتر بزرگ یاد داشت کرد. بعدم بلند و به ما گفت که دنبالش بریم :

 

_ ببخشید ما باید الان چیکار کنیم آقای...؟  

_مرادی هستم، الان دارم شما رو به کلاستون میبرم، کلاساتون از امروز شروع میشه، شما روزهای یک شنبه، دوشنبه و سه شنبه کلاس دارین، هر سه تاشونم از ساعت 10 صبح تا 16عصر

 

بله ای گفتم به دنبالش رفتیم، رفت سمت یه کلاس و در زد بعد از شنیدن بفرمایید داخل شد. 

 

@m.azimi

ویرایش شده توسط Zobeidh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

 

 

 

مدیر رفت داخل کلاس و من و فرهادم مثل جوجه اردک زشت پشت سرش رفتیم، روبه رومون یه خانم میانسال رو میز اساتید نشسته بود که صددرصد استاد گرامی مون بود، صورت تو پُری داشت و چشم و ابرو مشکی بود و یه عینک ته استکانی هم رو چشماش بود، بانمک بود و به نظر مهربون می اومد، مدیر رو کرد سمت استاد و گفت:

 

_ خانم میرزایی اینها دانشجو های جدیدی هستن که بهتون گفتم.

 

_ ماشاالله امروز چقدر دانشجوی جدید داریم

 

_ بله درسته، این دانشجوها چون یه ماه دیر تر از بقیه به این دانشگاه اومدن از بقیه دانشجوها عقب هستن پس روشون بیشتر کار کنید تا به بقیه برسن. 

 

_ چشم حتما.

 

مدیر یه کم دیگه ور زد، ببخشید یعنی زر زد و شرشو کم کرد و رفت و وجی جونم چهار دست و پا اومد وسط افکار من:

 

_ ادب از که آموختی

 

_ از تو

 

_ از عمت بی‌شعور من مثل توی منگل بی ادب نیستم.

 

_ آره همین الان من بودم گفتم بی شعور یا منگل دیگه.

 

_ یه وقت کم نیاری تو

 

_ نترس کم آوردم از تو کمک میگیرم.

 

_ عمرا کمکت کنم.

 

_ به درک حالا هم گمشو کار دارم. 

 

_ بی شعور بی نزاکت

 

_ باشعور با نزاکت

 

بعد از رفتن وجی جونم تازه متوجه شدم فرهاد خودشو معرفی کرده و الان همه دارن به من نگاه میکنن، حتما میگن این چه خریه دیگه ولی من بدون توجه به اون همه چشم، رفتم سمت فرهاد و کنارش ایستادم و خواستم خودمو معرفی کنم که یهو خوشمزه گیم گل کرد و گفتم:

 

_ اهم اهم سلام دوستان میدونم که از دیدن من تو پوستتون نمی‌گنجید و الان دارید می میرید از فضولی که اسم منو بدونید من....

 

یه نگاه به قیافه هاشون کردم، همشون با کنجکاوی داشتن نگام میکردن، خواستم اسممو بگم که یهو یه خری پرید وسط حرف زدن من، با شنیدن حرفی که زد شیش تا شاخ در آوردم به اضافه ی دو تای دیگه :

 

_ سکینه از منگل آباد

 

با این حرفش همه کلاس ترکیدن، حتی فرهادم داشت می‌خندید، یکی زدم پس کله فرهاد و به اون بوزینه ای که این حرف و زد نگاه کردم، اِ اِ اِ اینکه همون یارو زرافه تو فرودگاست، این اینجا چه غلطی میکنه، نکنه با من هم ترمیه؟ ای خدا من چه گناهی در درگاهت کردم که اینجوری داری اذیتم میکنی؟ وایسا ببینم این به من گفت سکینه؟ منگل آبادی؟ غورباقه زشت بد ترکیب میمون عنکبوت، وایسا یه جوابی بهت بدم کیف کنی :

 

_ سکینه ننته، منگل هم خودتی زرافه من بهار رادمنش ام. 

 

یه نگاه خصمانه بهم کرد و خواست جوابم و بده که میرزایی جفت پا پرید وسط ما و گفت :

 

_ خوب بهار رادمنش و فرهاد خوشدل خوش اومدید، بفرمایید آخر کلاس دوتا صندلی اضافه داره، بشینید و وقت کلاس رو هم نگیرید.

 

زنیکه پرو حرف نمیزنه حرف نمیزنه وقتیم میزنه زر مفت و اضافی میزنه بدون هیچ حرفی رفتیم و رو صندلی ها نشستیم، این زرافه هم با همون دوستش که تو فرودگاه بود جلومون نشسته بودن و یه دختر هم صندلی کناره دوست زرافه نشسته بود، داشتم کلاس رو دید میزدم که همون لحظه چشمم خورد به دختر صندلی کناریم، اوفففففف مبارک صاحبش چقدر این جیگره، ولی یکم شبیه این کره ای هاست ولی خیلی ملوس و نانازو خوشمله، داشتم با چشمام میخوردمش که این میرزایی درس و شروع کرد و منم مجبور شدم نگاهم و به تخته بدم

 

@m.azimi

 

 

ویرایش شده توسط Zobeidh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت هشتم

 

وایییییییییییییی خداااااااااا مردم، آخه روز اولی کیو دیدی که اینقدر جزوه بنویسه، حیف اون مهربونی که به این میرزایی گفتم، راسته میگن نباید آدم رو از رو قیافش قضاوت کرد آخه این کجاش مهربونه، نامادری سیندرلا هم اینقدر بدجنس نیست که این میرزایی هست، همینجوری داشتم تو دلم غرغر میکردم که وقت کلاس تموم شد، به محض اینکه میرزایی از کلاس رفت بدون توجه به هیچکس تمام جزومو که رو زانوهام گذاشته بودم و می‌نوشتم و انداختم رو میز و...

 

_ آخه کدوم احمقی جزوه هارو میزاره رو پاش و مینویسه، پس میز و واسه چه ساختن؟

 

_ به تو چه مفتشی؟ تو رو سننه؟ برو گمشو من اعصاب ندارم میزنم ناقصت میکنم

 

_ اییییییششششششش

 

_ پیییییییشششششش

 

_داشتم میگفتم جزوه هامو انداختم رو میز و شروع کردم به غرغر کردن و نفرین کردن :

 

_ آی که ایشاالله چلاق شی کسی نباشه کمکت کنه، ایشاالله شوهرت طلاقت بده کپک بخوری کسی نگیرتت، مردشعورتو ببرن با این وضع درس دادنت آخه کدوم نکبتی واسه مایی که روز اوله اومدیم اینقدر جزوه میده؟ ای خدا من چه گناهی در درگاهت کردم که اینجوری زجرم میدی، من...

 

با صدای فرهاد یه لحظه دست از غرغر برداشتم:

 

_ داری کیو نفرین میکنی؟

 

_ تو رو، خوب معلومه دیگه این میرزایی رو

 

با این حرفم یه پسر که معلوم بود ازاین مسخره هاست که به همه چیز میخنده شروع کرد به خندیدن :

 

_ مرض

 

‌با این حرفم لال شد ولی این وفعه بچه های کلاس شروع کردن هرهر خندیدن، الان دقیقا کجاش خنده داشت؟ رو کردم سمتشون و گفتم :

 

_ به شمام باید بگم مرض

 

با این حرفم همشون ساکت شدن، وسایلم و جمع کردم و رو به فرهاد گفتم :

 

_ فری باشو بریم بوفه یه چیزی کوفت کنیم الانه که هلاک شم

 

_ اولاً مرض و فری بعدشم منم گشنمه پاشو بریم

 

با فرهاد راه افتادیم سمت درِ کلاس که همون دختره که صندلی کنار دوست آریا بود و به نظر می‌رسید اونا رو میشناسه اومد رو به رومون و رو کرد سمت من و گفت : سلام من آوینم، آوین کیاراد، خواهر بزرگتر اون زرافه.

 

_ نه بابا خوشم اومد منم بهارم، بهار رادمنش

 

_ میدونم عزیزم خوشبختم 

 

_منم همینطور

 

بعدم رو کرد سمت فرهاد و با اون احوال پرسی کرد و آشنا شد، تا آوین و فرهاد باهم آشنا بشن، آقا زرافه و دوستش هم رسیدن، آوین رو کرد سمت دوست زرافه و گفت :

 

_ معرفی میکنم نامزدم رادین، رادوین دوست تازه واردمون بهار و فرهاد خان.

 

_ خوشبختم

 

_منم همینطور

 

به رادوین نگاه کردم یه پسر قد بلند، مثل فرهاد و آریا چهارشونه، صورت نه کشیده و نه گرد، موهای مشکی، چشمای قهوه ای با مژه های بلند، بینی خوش فرمی نداشت ولی به صورتش می اومد و لبای کوچیک با ریش کم، کلا میشه گفت جذاب بود و تو دل برو، یه نگاه به آوین کردم، صورت گرد و گونه های برجسته با بینی قلمی و لبای قلوه ای، چشمای کشیده مشکی و مژه های بلند، موهای مشکی بلند که از پشتش زده بود بیرون، آنالیز کردنم سه ثانیه هم طول نکشید، با صدای فرهاد همه چرخیدیم طرفش :

 

_ منو بهار داشتیم میرفتیم بوفه شما هم میاین.

 

_ نه ما نمیایم

 

_ کسی از تو نظر نخواست.

 

با این حرفش چشمای آریا گرد شد ولی آوین بی توجه دست منو گرفت و گفت :

 

_ بله میایم هرکسم نخواست راه باز جاده دراز

 

و بدون توجه به هیچکس منو کشید، پسرا هم داشتن دنبا لمون می‌اومدن، از آوین خوشم اومد، دختر باحالی بود. 

 

@m.azimi

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...