رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

اشعار غادة السمان


Mahsa_alavi
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

غادة السمان (به عربی: غادة أحمد السّمّان) (زادهٔ ۱۹۴۲ در دمشق) نویسنده و ادیب زن اهل سوریه است. وی یکی از بنیان‌گذاران شعر نو در ادبیات عرب به‌شمار می‌رود.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شاید من، بیش از آنچه سزاوار است،

زنی هستم که می‌خواهد

به راستی زندگی را دریابد

و در میان رازهای این دشت تاریک

در پی چاه ها بگردد...

چه کسی با عصای نسیان بر سرم می‌کوبد،

تا برق حقیقت در چشمانم بدرخشاند،

و ستارگان نیمروز

مرا به شب راستین راهبری کنند؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آنگاه که می‌میرم

نامم را بر سنگ گورم ننویسید

اما داستان عشق مرا بنویسید

و بنگارید:

اینجا آرامگاه زنی است،

که به برگی عاشق بود...

و درون دواتی غرق شد

و مُرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چیزی مسخره در دوستی ماست؛

از من می‌خواهی که

جامه‌ی کریستین دیور بر تن کنم،

و خود را به عطر شاهزاده‌ی موناکو عطرآگین سازم

و دایرةالمعارف بریتانیکا را حفظ کنم

و به موسیقی یوهان برامز گوش فرا دهم

به شرط اینکه؛

همانند مادربزرگم بیندیشم!...

از من می‌خواهی که پژوهشگری چون مادام کوری باشم،

چون مادونا

و رقاصه ای دیوانه در شب سال نو

چونان لوکریس بورگیا

هم بدین شرط؛

که حجابم را همچون عمه‌ام حفظ کنم!...

و زنی عارف باشم؛ چون رابعه عدویه؟...

اما فراموش کردی که به من بگویی؛

چگونه؟!...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

آمدم كه بنویسم 

كاغذ، سفید بود؛

به سفیدی مطلق یاسمن‌ها،

پاک، چونان برف

كه حتی گنجشك هم بر ‌آن راه نرفته بود 

با خود پیمان بستم كه آن را نیالایم

پگاه روز بعد، دزدانه به سراغش رفتم 

برایم نوشته بود: ای زن ابله!

مرا بیالای تا زنده شوم و بیفروزم، 

و به سوی چشم‌ها پرواز كنم 

و باشم... 

من نمی‌خواهم برگ كاغذی باشم

دوشیزه و در خانه مانده!...

 

ویرایش شده توسط Mahsa_alavi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می‌ترسم!
آنگاه که بیش از حد
در آینه‌ی شکسته
خیره می‌شوم!
شاید،
چرا که، آینه‌های شکسته
انعکاسی است
از چهره‌های واقعی ِدرون ما!
گویی امروز،
زمانه‌ی چیزهای درهم شکسته است!

ویرایش شده توسط Mahsa_alavi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چرا می‌نویسم؟ 
شاید به این سبب، 
که این الفبای من است 
آنچه انتقام خود را 
از این زمانه‌ی سرکش می‌گیرد! 
از آنها که 
کفش‌هایشان را با جوهر 
من برق می اندازند! 
در نظرم، 
این شراب ‌ِ آبی رنگ 
که بر کاغذ من سرازیر شده، 
خون الفبا است! 
بگیر آن را... بنوش! 
که جوهر، 
شرابِ متانت است !

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عشق تو را من اختراع کردم
تا در زیر باران بدون چتر نباشم
پیام های دروغین
از عشق تو برای خودم فرستادم!
عشق تو را اختراع کردم
چونان کسی که در تاریکی
تنها می خواند، تا نترسد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوستت دارم
اما نمى‌توانى مرا در بند کنى
همچنان که آبشار نتوانست
همچنان که دریاچه و ابر نتوانستند
و بند آب نتوانست
پس‏ مرا دوست بدار
آنچنان که هستم
و در به بند کشیدن روح و نگاه من
مکوش‏!
مرا بپذیر آنچنان که هستم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب من 
با نوشتن نامه های عاشقانه 
برای تو 
می گذرد
و سپس 
روز من 
با محو کردن هرکدام
سپری می شود
کلمه به کلمه!
و در این میان 
قطب نمای زرین من 
چشم های تو است
که  به سمت دریای جدایی 
اشاره می کند

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من همیشه حرفهایم اشک‌هایی بود
که بهانه ی بغض تو بود
نمی توانستم سخنی بگویم
پشت این روزهای تنهایی
تو مرا یاد زن بودنم انداختی
و من را با عشق خود به آسمانی بردی
که ابرها احاطه‌اش کرده بودند برای باریدن
نه من باریدم نه تو
زیرا که ما حرفهایمان را همیشه باریده بودیم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 ماه بعد...

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شست وشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود!

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی ، بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

تو را به خدا… اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر… تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم ! 

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم… و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم،

من هنوز یک انسانم،

من هر روز یک انسانم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...