رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان بی حس| عبیر باوی کاربر انجمن نودهشتیا


پست های پیشنهاد شده

                 یَا رَفِیقَ مَنْ لا رَفِیقَ لَهُ

نام رمان: بی حس

ژانر: عاشقانه، اجتماعی، پلیسی_جنایی

نویسنده: عبیر باوی

خلاصه:

بغض رفتنت

تمامم را در بر می‌گیرد

احساس را یخبندان می‌کند

 و من توی خودم می‌شکنم، گم می‌شوم

در نبودن تو و بودن همیشگی عشقت خفه می‌شوم،

دست می‌کشم از هر آنچه هست و نیست

و بی حس می‌شوم...

صفحه نقد رمان: 

 

        همیشه عشق باشد، همیشه برکت♡

ویرایش شده توسط مثلِ پری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

d78d_l25t_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇

https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇

https://forum.98ia2.ir/forum/77-آموزش-نویسندگی

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@Tara.S

ناظر: @mO_oj

ویراستار: @مثلِ پری

به نکات زیر توجه کنید:👇

1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.

2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.

3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.

4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.

5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.

*درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.*

اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.

🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹

"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

خسته تر از آنم که بگویم رهایم کن و درمانده تر از چشمان بی‌فروغم، که بگویم خداحافظ!
دیگر نه التماس ماندن کسی را می‌کنم، نه اشکی دارم که بریزم؛ آدمی که میان عشق و محبت به دیگران غرق شده بود، حالا تمامش یخ زده و از کلی احساس و آن همه عشق، به بی‌حسی رسیده.
رفتنی ها را، تو همه رفته‌ای؛ بگذار این بار من آرامش رفتن را تجربه کنم.
هنگامی که برای اولین و آخرین بار، چشمانم را به روی همه چیز و همه کس می‌بندم، پا روی خورده شیشه‌های دلم می‌گذارم و می‌خواهم که از هر چه نبودن است خلاص شوم؛ با آن همه کابوسی که دیدم، از این خواب راحت بیدارم نکن،
فقط بگذار که بمیرم!

#پارت_ 1

تاریکی بیش از پیش به دلشوره چند ساعته‌ام چنگ می‌زد و دلواپسی، با ترکیدن دلم از غم، انگار سم در تمام بدنم پخش کرده بود که داشت مرا می‌کشت.
روی زانو خم شدم و بعد کمی سرم را بالا گرفتم تا نفسم جا بیاید و همزمان نگاهی به دور و برم انداختم.
اشک چشمانم، دیدم را تار کرده و فقط هاله‌ای از نور پراکنده چراغ ماشین‌های انگشت شمار، پیدا بود.
صاف ایستادم و اشکی که داشت از تیغه دماغم می‌چکید را پاک کرده، بی حال به سمت یکی از در خانه‌های زنگ زده کنار پیاده رو رفتم.
روی آخرین پله جلو خانه نشستم و خدایا، من آیلین و لادنم را از تو می‌خواهم!

سرم را به کف دستم تکیه دادم و به ساعت روی مچ دست چپم نگاهی انداختم و عقربه های روی عدد یازده، دلم را پیچ و تاب داد.
روی قاب سرمه‌ای‌ دست کشیدم؛ آن روز خاطره انگیز، شاید هم شوم و به نوعی هم خوب بود، هم بد.
روزهایی هستند که نه می‌شود خودشان را قضاوت کنی، نه واکنش آدم هایشان را!
مثل تولد بیست و چهار سالگی‌ام؛ مگر می‌شود روزهای تباه شدن را فراموش کرد؟!

با صدای مشکوک از آن نزدیک، شانه‌هایم نامحسوس، بالا پریدند.
احساس کردم چند نفر به این طرف نزدیک می‌شوند.
چشمانم را باز و بسته کردم؛ خدا بخیر بگذراند.
زیر چشمی سه مرد سیاه پوش را پاییدم؛ دستم کیف مشکی‌ام را چنگ زد و دست دیگرم، لرزان و بی‌پناه، روی آجر دیوارهای کناری را لمس کرد.

انگار زرنگ تر از این حرف‌ها بودند که هنوز قدم از قدم برنداشته، فهمیدند قصد فرار دارم. یکی از آن‌ها به طرفم پا تند کرد؛ جیغ خفه‌ای کشیده و ناخودآگاه عقب کشیدم.
یک طرف انتهای شالم را کشید و گردنم به عقب کشیده شد. احساس خفگی می‌کردم.
تیزی چاقو را زیر گردنم لمس می‌کردم.
به اطراف نگاهی انداختم، اما دریغ از یک نفر که از اینجا رد شود.

لب‌هایم را با بغض به هم فشردم و لعنت به من که وقتی دیدم اینجا پرنده هم پر نمی‌زند، نرفتم. لعنت به همه، لعنت به خانواده‌ام، لعنت به همه آنهایی که مرا به این حال و روز انداختند.

 

ویرایش شده توسط مثلِ پری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_ 2


هنوز هنگ کرده به تمام اتفاقاتی که روی دور تند افتاده بودند فکر می‌کردم و هضمشان برایم طاقت فرساست.
گلویم از جیغ و دادهایی که کرده بودم می‌سوخت و چشمانم هم، از گریه. نگران خودم نبودم و هنوز توی سرم هزار فکر و خیال، از دوری آیلین و لادن می‌چرخید؛
نکند بلایی سرشان آمده باشد؟! با این فکر قلبم فشرده شد و اشک‌هایم دوباره از هم سبقت گرفتند.

در، بی هوا باز شد و نور بیرون از آن اتاقک، تاریکی را از هم گشود و اول پاها و بعد کم- کم، چهره‌ی مرد صورت زخمی جلوی نگاه بی‌رمقم نقش بست.
قدم هایش روبه رویم متوقف شدند و من توی خودم جمع شدم و پیش پاهای بسته زانو بر زمین زد.
میان سردی اتاق، با دست و پای بسته، احساس بدی داشتم؛ مطمئن بودم الان با یک مرده مو نمی‌زنم.
دستش که به طرفم آمد به خودم لرزیدم و نگاهی به صورت ترسناکش انداختم و سعی کردم صدایم نلرزد وقتی پرسیدم:

- چیکارم دارین؟ برای چی من رو آوردین اینجا؟!

طناب‌ها را به طرفی پرت کرد و بی‌حوصله از جا بلند شد و گفت:

- من این چیزا رو نمی‌دونم، بلند شو باید بریم جایی.

پیش از آنکه لب به اعتراض باز کنم، دستش را مقابل صورتم تکان داد و تهدیدوار گفت:

- چیزی که میگم رو آویزه گوشت کن؛ به من میگن اکبر چاقوکش، بخوای دورم بزنی و فرار کنی...

مکث کرد و من هنوز با چشمانی گرد، ساکت، خیره به برق چاقوی ضامن دارش بودم؛ سکوتم را که دید، گفت:

- قاچ، قاچت می‌کنم، گرفتی؟

از صدای بلندش، ابروهایم در هم فرو رفتند و او بازویم را گرفته، به دنبالش کشیده شدم.

ویرایش شده توسط مثلِ پری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_ 3


- دِ یالا بلندشو دیگه!

خشمگین نگاهش کردم و تشر زدم که:

- به من دست نزن.

سری از روی تاسف تکان داد و با جدا کردن دستش از  بازوی نحیفم، به جلو پرت شدم و دستمالی مشکی، روی چشمانم را پوشاند.
از حجم هوایی که یکهویی به صورتم برخورد کرد، فهمیدم دری از روبه رو باز شد.

بعضی وقت‌ها به جایی می‌رسیم که، انگار پر شدیم از بی‌احساسی و شاید هم، تو خالی از احساس و آنجاست که با خودمان می گوییم《 چی فکر می‌کردم و می‌خواستم، چی شد؟!》

*** گذشته ***

هیچ وقت نفهمیدم با این همه نداشتن‌ها، دقیقا باید به چی دلخوش باشم، که نداشتن‌ها به چشمم نیایند، وقتی در عین داشتن خیلی چیزها، آنها را ندارم!
به محبت و عشقی که هیچ وقت، هیچ کس به من نداشت. البته تا قبل و بعد از آمدن او. او که می گویم، ساده نیست؛ یعنی تمام داشته‌ام بود و الان، حتی نمی‌خواهم به جای خالی فکر کنم که نامش را برای پناه نقطه‌های میان کلمات، صدا میزند.

آمدن اویی که نه آمدنش وقت خوبی بود و نه وقت رفتنش؛ نه به دیر آمدنش و نه به زود رفتنش و در عرض پلک زدن، تمام دنیایم، سر تا پا به آتش کشیده شد و بعد خاکسترش را هم، از کوچه پس کوچه‌های خاطرات جمع کردم، که توانستم تا امروز سر پا باشم.

چشمانم در پی کارهای مادر، بی‌قرار این سو و آن سو رفت و آمد می‌کردند و دلم هزار راه نرفته را، از نگرانی رفت.
 با قرار گرفتن کبریت توی دستش، انگار که از  کابوس به کابوس بعدی رفته باشم، چندبار پلک زدم و پا برهنه به حیاط خانه دویدم.

به پایش افتادم و او حرف نزد، مثل اسفند روی آتش جلز و ولز می‌شدم و بر دهانم زد و من دم نزدم.

ابروهایش را بالا انداخت و با صورتی رنگ گرفته از خشم ، گفت:

- به من ربطی نداره لیلی، بابات بهم گفت.

هق زدم و گفتم:

- مامان، تو رو جون هر کی دوست داری، لگد به آرزوهام نزن؛ من به همین کتاب‌ها دلخوشم.

دستش را تکان داد و خرچ خرچ النگوهایش، اعصابم را به هم ریخت.
این بار با صدای کنترل شده‌ای ادامه داد:

- این تویی که داری لگد به بختت میزنی دختر!

چین دامنم را چنگ زدم و بخاطر آرزوهایم زجه زدم؛ روی کتاب‌ها بنزین ریخت و من پلک نزدم؛ کبریت را که کشید مات ماندم و با شعله کشیدن آتش، پس مانده همان یک ذره کورسوی امیدم هم، خفه تر شد.

بعد از کلی خون دل خوردن و خسته کردن این تن خسته و یک تنه ایستادن، جلوی مشتی حرف و دنیایی که انگار برایت ساخته نشده، یکهو بلای آسمانی صاف درست میان همه چیزهایی که با چنگ و دندان نگهشان داشته بودی سقوط می‌کند و نیست و نابود می‌کند؛ چه حالی می‌شوی؟! با این، حال دست خالی که نمی‌مانی هیچ! با نیش زبان تیر بارانت می‌کنند.
شاید اولین مردن های زندگی‌ام، از همان روز شروع شدند.

ویرایش شده توسط مثلِ پری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_ 4


 انگار تمام در و دیوارهای خانه، به داشته‌های از دست رفته‌ام، دهان کجی می‌کردند. روی طاقچه‌ی اتاق نشستم و از پشت پنجره، حیاط خانه را از نظر گذراندم. هر چند توی این خانه، اکثر اوقات، جنگ و دعوا بود اما حیاط را دوست داشتم و زمانی که دلگیر می‌شدم، گوشه‌ای از این حیاط میشد پاتوق اشک‌هایی که دلگیرتر بودند. بی حوصله به دیوار تکیه دادم و دور تادور اتاق، چشم چرخاندم. کمد‌ قدیمی جهیزیه مادر و تعدادی رخت خواب، گوشه‌ی اتاق مشترکم با لادن و لمیس بود.

با یاد آوری حال و هوای این روزهای لمیس، لبخند زدم. با این همه دردسر و مشکلاتی که دست و پایمان را گرفته اما لمیس این روزها، عجیب خوشحال است! من از خوشحالی او خوشحال تر و او کاش با حمید خوشبخت شود.

با صدای بلند به هم کوبیده شدن در اتاق، از جا پریدم و الحق که حلال زاده ست! سری تکان دادم و غم چشمانم هم از خوشحالی اش نکاست‌.

با ذوق، خیره به چشمانم گفت:

- جات خالی، با حمید رفتیم آب هویج بستنی خوردیم.

با غم چشمانی که ترس به آن‌ها اضافه شده بود، گفتم:

- بابا می‌دونه؟!

نه کشیده‌ای گفت و من ادامه دادم:

- لمیس، اگه بابا بفهمه، می‌دونی چه شری به پا می‌کنه؟

انگار چیزی تازه به یادش آمده باشد، با شگفتی نگاهم کرد.

- راستی کتابات چرا...

حرفش را با هق- هقی که قاب لبخندش را شکست، قطع کرد و او بود که در آغوشم گرفت، و نفس کشیدم حس‌های خواهرانه را، و ناله غمگینش از ته چاه بود.



چادر گلداری را که گل‌های گلبهی داشت، سر کردم به سمت راهرو دویدم تا لمیس را همراهی کنم و از همان جا داد زدم:

- مامان! من میرم دنبال لمیس که تنها نباشه.

قبل از اینکه مادر اعتراض کند، کفشم را پا کردم و از در خانه بیرون زدم. در خانه را که به هم کوبیدم، همزمان لبخند عریضی روی صورتم نشست. به دو طرف کوچه نگاهی انداختم و به طرف لمیس رفتم که سر به زیر، به سمت آرایشگاه کوچه بغلی می‌رفت.

توی یک قدمی‌ اش که رسیدم، ضربه‌ای روی شانه‌اش زدم که از جا پرید؛ نگاهم کرد.

- بالأخره امدی؟!

ژستی گرفتم و گفتم:

- آجی لیلی ات رو دست کم گرفتی؟!

هم قدم شدیم که‌ گفت:

- به نظرت زن عمو فریماه اگه بفهمه عصبانی میشه؟

اخم در هم کشیدم و گفتم:

- بی خیال! به بهونه‌ی نوبت گرفتن برای مامان توی آرایشگاه، به منیر می‌گیم لباس‌های عروس کرایه رو ببینیم. وای فکرش رو بکن، لمیس!

چشمانش را یک دور چرخاند و پوفی کشید.

با شک از لحن متفاوتم، جواب داد:

- چیه؟

- بذار یکی از اون لباس‌ها رو امتحان کنم.

پر حرص، اسمم را گفت و من بی‌توجه به اطراف و با فکر اینکه توی این کوچه رهگذری نیست، لبه‌های چادرم را بین دستانم گرفتم و لب ورچیده، التماس گونه گفتم:

- لمیس، خواهری!

عصبانی، نگاهم کرد و یک لحظه، نگاهش به آن سمت‌ کوچه افتاد و چشمانش آنی گرد شد و با ترس خیره من شد.

- لمیس، عشق اول و آخرم! قربون اون سبیل هات که کپی برابر اصل بابام شدی.

روی لپم زدم و ادامه دادم:

- این تن بمیره، بذار یک بار لباس عروس رو امتحان کنم.

با حرص، ابرو بالا انداخت و آرام گفت:

- خوبه از شوهر کردن بدت میاد!
پشت چشم نازک کردم و گفتم:

- از لباس عروس که بدم نمیاد.

دوباره نگاهش، پر اضطراب شد و به آن سمت چرخید و گفت:

- لیلی خفه شو!

چشمانم را درشت کردم و معترض و متعجب گفتم:

- آخه چرا؟!

- بیا بریم.

دستم را کشید. هنوز قدم اول را برنداشته، نگاهم توی دو گوی عسلی پر شیطنت و مشتاق، گره خورد.

ویرایش شده توسط مثلِ پری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

#پارت_ 5
 

***

از پله‌هایی که وسط سالن بود و به بالا راه داشت، بالا رفتیم؛ راه پله انگار به دو راهرویی که درهایی زیادی داشت، منتهی میشد و پر از مردهای کت و شلواری بود که ظاهرشون بی‌شباهت به بادیگاردها نبود.

اکبر تقه‌ای به در زد و در را با مکث باز کرد؛ اشاره‌ای به من کرد که دنبالش بروم. دستان یخ زده‌ام را در هم چفت کردم و با نگرانی، چشمانم را دور تا دور اتاق چرخاندم. کاغذ دیواری‌هایی با زمینه آبی نفتی و  نقوش طلایی، تمام وسایل آن اتاق، مثل  رنگ مبلمان و پرده‌ها، تلفیقی از این رنگ ها بود.

نگاهم روی مرد سیاه پوشی خشک شد که، نقاب روی صورتش، تا نیمی از بینی خوش فرم مردانه‌اش را پنهان کرده بود. شعله‌های آتش را از این فاصله هم می‌توانستم از چشمان خیره کننده‌اش ببینم.

- سایه‌ی مرگ؟

با تعجب به مرد سیاه پوش نگاه کردم؛ اسم این مرد، سایه‌ی مرگ بود؟ یعنی آدم می‌کشد؟!

بی حرف از پشت میز بلند شد و من توانستم پالتوی چرم مشکی و بوت های براقش را ببینم؛ موهای پرکلاغی‌اش، چهره نیمه پنهانش را خشن تر نشان می‌داد و چند طره از موهایش، روی نقاب افتاده بودند.

دو شعله آتش، هر لحظه بیشتر شعله می‌گرفتند. فک خوش ترکیبش تکان خورد و خونسرد، اکبر را صدا زد.
تابلو بود، که آرامش الانش، آرامش قبل از طوفان است.

- بله آقا؟!

پلک چشمانش را، برای یک لحظه روی هم فشرد و من هنوز سردرگم چهره‌ی عجیبش بودم؛ انگار که او را می‌شناختم و سال هاست که  گمش کرده‌ام!

صدای بم ولی خشدارش، لرزه به تنم انداخت وقتی که رو به اکبر گفت:

- اشتباه کردی، اشتباه کردی عوضی.

اکبر با حیرت زیر لب گفت:

- چی؟!

با دست اشاره‌ای به من کرد و صدا بلند کرد که:

_اشتباه کردی.

_ولی من دیدم که...

به سمت اکبر خیز برداشت؛ از ترس جیغ خفه‌ای زدم و او یقه اکبر را میان مشتش گرفت و حرف اکبر قطع شد.
اکبر را به طرفی هول داد و با قدم‌های بلند خودش را به من رساند و در کمتر از یک ثانیه سوزشی کل صورتم را گرفت.
روی زمین پرت شدم و موهای سرکشم باز شد و صورت سیلی خورده را پنهان کرد؛ لگدی به قفسه سینه‌ام زد؛ نفسم  بالا نمی‌آمد و با لگد بعدی، پیش از آنکه پا پس بکشد، روی بوتش خون بالا آوردم.  ندیده می‌دانستم که الان با صورت جمع شده به این اثر هنری خیره شده، بر عکس منی که یاد زندگی‌ام افتادم و حالت تهوع، سرگیجه‌ام را تشدید کرد.

شنیدم که رو به اکبر که مات این صحنه بود، گفت:

- ببرش زیر زمین.

صدای بلند شدن لولای در، خبر از آمدن کسی را می‌داد، اما آنقدری جان نداشتم که بتوانم ببینمش. قفس سینه‌ام می‌سوخت و چشمانم، حتی با حس تابیدن نور به آن  اتاقک نمور هم خیال باز شدن نداشتند. آنقدر سکوتِ آنجا پر از سکوت بود که وقتی آن شخص قدم از قدم برمی‌ داشت، حس می‌کردم دارد روی روح خسته‌ام قدم رو می‌رود. صداش خش- خش لباس هایش متوقف شد. حس اینکه الان شخص ناشناس، کنارم زانو به زمین زده، از عطر ملایمی که واضح زیر بینی‌ام پیچید، زیاد هم سخت نبود.

- بیداری؟

چقدر دلم می‌خواست، من که نه، اما دلم دهن باز کند و با همان حالت سرگردانی بگوید:《خودم هم نمی دونم؟!》
واقعا هم نمی‌دانستم و اگر به انتخاب خودم بود که همان خواب را انتخاب می‌کردم؛ ولی به شرط خواب به خواب شدن، که فرصت دیدن کابوس را نداشته باشم.

- می‌تونی بلند بشی؟

کاش خفه شود؛ هم صدایی که ترحم می‌بارید هم لحن دلسوزانه‌اش، هر دو در نطفه. به چه کار من می آمدند، وقتی آنقدر زمینم زده بودند و هول داده شده بودم و تمام صورت و درون هستی‌ام، نیست و نابود شده بود؛ من چطور بلند می‌شدم؟ با کدام نا؟!

چیز نرمی روی آن نیمه سیلی خورده صورتم کشیده شد و سوزش صورتم  بیشتر شد.

داشت بقیه صورتم را معاینه می‌کرد و من نیم خیز شده، عقب کشیدم.

- ساعت خواب!

طعنه‌اش را بی جواب گذاشتم و نگاهش را هم؛ چشمانم فقط روی نور لای درز میان در نیمه باز اتاق، خشک مانده بودند.

دوباره گفت:

- اسمت چیه؟

زبانم را روی لب خشکم کشیدم و گفتم:

- چه فرقی می‌کنه!

این بار شخص ناشناس ساکت بود.
 
نفسی گرفتم و ادامه دادم:

_ آدما میان، با هم زندگی می‌کنن، بزرگ میشن، عاشق میشن، میرن، می‌میرن اما... هیچ وقت همدیگر رو نمی‌شناسن. چه فایده؟ گفتن اسم، وقتی خودت رو هیچ وقت نشناسن، وقتی آدما رفتنشون به آسونی آمدنشون هست، چه فایده که شناخته بشن؟!

سکوتش که طولانی شد، چشمانم چرخیدند در  نگاه خیره‌اش مکث کردند. نور بیرون اتاق،  رنگ موهایش را روشن تر کرده بود و قهوه‌ی نگاهش، هنوز در چشمانم چرخ می‌زدند و دنبال کشفی یا چیزی بودند؛ چیزی مثل دلیل!

بلند شد، چند قدم عقب رفت تا به دیوار کنار در چسبید و دستانش را از پشت به هم قفل کرد.

- چرا آوردنت اینجا؟

چانه‌ام را که روی دستان به هم گره خورده‌ام گذاشتم، دوباره نگاهم به او کشیده شد و فقط گفتم:

- سوال منم این بود.

ویرایش شده توسط مثلِ پری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

#پارت_ 6

 

درست نمی‌دانم چند روز و چند شب گذشته بود، حس اینکه من مرده‌ای بودم که تمام دوست و آشناهایش، بعد از اینکه او را توی گور خوابانده‌اند و رفته‌اند پی کار و زندگی شان، روز به روز در من تشدید میشد.
اما وقتی همان فرزاد نام با صورتی که لبخند محوش چشمک میزد، در آن اتاقک نمور و سرد را باز کرد و گفت:

- نمی‌خوای دخترهات رو ببینی؟

انگار که نفسی در من دمیده شده، صورتم بالا رفت و بی‌جان، از هوای بودن دردانه هایم نفس گرفتم.

قفسه‌ی سینه‌ام با هر بار نفس کشیدن درد می‌کرد. مثل دردهایی که با هر بار دست گذاشتن روی آن‌ها، مرغ سرکنده می‌شوم؛ مثل عشقی که با هر بار به یادم آمدنش، دوباره عفونت می‌کند و دردش مرا می‌کشد.

فرزاد در اتاقی را باز کرد و کنار رفت. خیره به لادن که آیلین را با بغض در آغوش گرفته نگاهم می‌کرد، دستم از روی چارچوب در سر خورد و کشان- کشان خودم را به آن‌ها رساندم. هر دو را بغل کردم، انگار که می‌خواستم آنها را در وجودم حل کنم که از من دور نشوند. صورت گریان هر دو را بوسه باران کردم و از گوشه چشمم معلوم بود که فرزاد رفته. آیلین بلند گریه می‌کرد و صورتش را به من چسبانده بود.

چند لحظه بعد، من به دیوار پشت سر تکیه داده بودم و سر لادن روی شانه من و به آیلینی نگاه می‌کردیم که با گریه خوابش برده بود.

- اذیتتون که نکردن؟

- نه، فقط...

پی حرفش را گرفتم و دلواپس گفتم:

- فقط چی؟

- نبودنت اذیتم کرد.

صدای لادنم بوی گریه می‌داد. چه خوب که جای من نبود، که زبان لال اگر بود، چطور می‌خواست آن همه نبودن‌ها را به شانه‌های نحیفش بکشد. راستی مگر من شانه ‌ایم چقدر تحمل دارند؟!

صبح که چشمانم به روی جای خالی لادن باز شدند، یکهو تمام آرامشی که دیروز از دیدنشان داشتم، دود شد  رفت هوا. شالم را کج و کوله روی سرم کشیدم. سر و صدا و جیغ آشنا، هر دقیقه که می‌گذشت بیشتر میشد.
آیلین را لای پتوی کوچولویش پیچانده، او را بغل گرفتم و به سمت پایین دویدم. آنقدر از صحنه پیش رویم شوکه شدم که نزدیک بود چند پله آخر را نبینم و آیلین از دستم پرت شود که به خودم آمدم.

- دارین چه غلطی می‌کنید؟!

اکبر از گوشه‌ی چشم نگاهم کرد و گفت

- هی برو بالا، کاریت هم نباشه.

فرزاد سکوت کرده بود و سر پایین انداخته حتی نگاهم نمی‌کرد.

- داری خواهرم رو اذیت می‌کنی بعد من کاریم نباشه؟!

لادن اشک هایش بیشتر ریخت و با ناله درمانده آجی صدایم زد، من دیوانه تر شدم که با صدای بلندتری گفتم:

- حرف بزن!

_ چه خبرته؟

به سرعت به طرفش برگشتم که تازه آمده بود و خونسرد مرا نگاه می‌کرد.

- خواهرم رو چیکار دارین؟

سرش را بالاتر گرفت و از بالا نگاهم کرد و من بیشتر از او  متنفر شدم، گفت:

- یعنی تو خبر نداری اینجا کارمون چیه؟

فقط نگاهش کردم، حتی قلبم هم منتظر بود که برای لحظاتی نزد.

سکوتم که طولانی شد، بی‌آنکه نگاهش را از رویم بچرخاند، اکبر را مخاطب قرار داد و گفت:

- اکبر تو بهش بگو اینجا  دقیقا کارمون چیه؟

اکبر، مرد صورت زخمی این روزهای سیاه، سرش را که پایین انداخت گفت:

- قاچاق مواد و آدم.

زبان خشک شده‌ام را چرخاندم و زمزمه کردم:

- خب؟

سرش را کج کرد و گفت:

- خب دیگه! پس این رو هم باید بدونی که تو و این دوتا دختر، خونه‌ی خاله نیومدین.

 

@مثلِ پری 

mO_oj

@MMMahdis

ویرایش شده توسط مثلِ پری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_ 7

 

نیشخند زد و گفت:

- چی شد؟ چیزی از نقشه های وحید یادت نیومد؟

لب هایم را به هم فشردم که به گریه نیفتم و گفتم:

- من هیچی نمی‌دونم.

خونسردی‌اش داشت کم- کم مرا به وحشت می‌انداخت، مخصوصا وقتی گفت:

- مشکلی نیست.

و به اکبر و دو مردی که لادن را گرفته بودن اشاره‌ای کرد و قاطع و سرد گفت:

- ببرینش.

لعنت به تو مرد نامرد، به بی رحمی‌ات. جیغی مثل سوت توی مغزم پیچید و من با یک دست آیلین را مخکم گرفتم و با دست دیگر سعی کردم نگهبان ها را از بردن لادن منع کنم.

_ ولش کنید، شما رو به مقدساتی که می پرستین، ولش کنید.

داشتن از در بیرون می‌رفتن و جان از جانم می‌دریدند. آنقدر جیغ و داد کرده بودم که حس کردم گلویم زخم بزرگی برداشته و هر آن ممکن است خون بالا بیاورم. اما اشتباه می‌کردم. این زخم، زخم چندین و چندین ساله‌ی بغض کهنه ایست که هیچ وقت خودی از چشمانم نشان نداد و حالا برای هزارمین بار سر باز کرده بود.

بی فکر آیلین را توی دستان فرزاد گذاشتم و دنبالشان دویدم.

- خواهش می‌کنم، نبرش؛ اکبر تو رو به هر چی می‌پرستی، تو رو جون هر کی دوست داری.

اشک‌هایش دلم را ذوب می‌کرد و اینکه نمی‌توانستم کاری کنم، بیشتر به جانم آتش میزد.
پایم میان سنگ ریزه‌ها گیر کرد و با صورت افتادم؛ بی‌توجه به دردی که توی تمام تنم پیچیده بود، باز هم بلند شدم. بلوز لادن را کشیدم و یکی از نگهبان‌ها هولم داد و صدای خورد شدن ستون فقراتم، روی سنگ ریزه ها، زیر صدای شکستگی دل ترک برداشته‌ام شد.

خون گوشه‌ی لبم را پاک کردم و با لب‌های خونی زخم برداشته جیغ زدم، بلند، شاید سست و خسته، اما می‌دانم طوری جیغ زدم که دل خدا و عرشش هم لرزید.
کاش دلش برایم بسوزد، کاغذ نوشته‌های سرنوشتم را مچاله کند، اصلا بسوزاند و از اول بنویسد. نمی‌دانم. شاید هم اگر اینکار را بکند، دیگر من نمی‌توانم از اول شروع کنم.

با کف دست هایم روی سنگ ریزه‌ها کوبیدم، شاید که به خودم بیایم، با امیدواری می‌کوبیدم تا از این کابوس نحس بیدار شوم.

چند نگهبان به سمتم دویدند. حتما سایه مرگ دستور داده مرا به آن اتاقک نمور برگردانند. هنوز نزدیک تر نشده بودند که صدای داد فرزاد، آن‌ها را در جا میخکوب کرد.

- بهش دست نزنید.

از صدای دادش نترسیدم اما آیلینم زد زیر گریه.
روبه‌رویم زانو زد.

- خانم، بانو، آخه چی صدات بزنم؟ حتی اسمت رو هم نمی‌دونم اما دخترت داره گریه می‌کنه. اصلا خوبی؟!

کمکش را رد کردم و آیلین را از دستش گرفتم. حق من این نبود. روزگار تو خیلی چیزها را به من مدیونی؛ عمرم را، جوانی‌ام را، حسرت و عشقی که هنوز هم هست، اشک‌های تاریکی را، حتی دلتنگی‌های بی دلیلی که کلی دلیل توی آن‌ها بزرگ شده است.

 

ویرایش شده توسط مثلِ پری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...