رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام
پیام توسط زهرارمضانی افزوده شد,

سطح قلم: A

ارسال های توصیه شده

"به نام آفریدگار رافلِزیا و اویی که قربانی شد"

رافلزیاها زود میمیرند! بی آنکه مقصران را سرزنش کنیم!

20220318_185511_a7bn.jpg

عنوان رمان:

"رافلِزیا"

نویسنده:

اسم مستعار «Night Shadow|نایت»

ساعات پارت گذاری:

در حال حاضر شَلَم شوربا! 
ژانر: 

عاشقانه، جنایی، معمایی

ناظر: @ مُنیع

ویراستار: @Neda

@16Nian
خلاصه:

در ظاهر به نظر می‎رسد مایکل رابینسون؛ استادِ جدیدِ کالج پزشکی آلبرت انیشتین در نیویورک است. درست پس از اینکه یکی از دانشجوهای این دانشگاه به قتل رسیده اند، سر و کله ی او پیدا می‌شود و اطلاعات زیاد مهدیه پارسا، دختری مسلمان و ایرانی پل ارتباطی عجیبی میان آن دو می‌سازد. آیا دختری که در دانشگاه به قتل رسید به مایکل ربط دارد؟! 

ناظر: @مُنیع

@همکار ویراستار

 

 

ویرایش شده توسط Night shadow
  • لایک 33
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 1

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 128
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

مقدمه:

رافلِزیای من! بزرگترین گلِ جهانِ هستی‌ام! اگر بگویم به انتظار شکوفه دادنِ دوباره‌ات می‌نشینم، قول می‌دهی دوباره از نو رشد کنی؟! قول می‌دهی باز گردی؟! قول می‌دهی اینبار، برخلاف جثه‌ی بزرگت، روحت را نیز بزرگ نگه داری تا هنگامِ پژمرده‌شدن‌هایت، بیش از پیش مقاومت کنی؟! یاد میگیری انگل‌های اطرافت را اینبار از بین ببری؟! انگل‌های اطرافت، قاتلانِ زِبر دستی هستند! بلدند چگونه رافلزیاها را و بی‌گناه‌ها را به چنگ بگیرند! خوب می‌دانند چطور باید خون دیگران را بمکند و بی‌آنکه اثری از خود بر جای بگذارند... فرار کنند!

سخنی از نویسنده‌ی اثر:

* تمامی اطلاعاتی که از لوکیشن ها (مکان ها)، فرهنگ ها، مطالب علمی-پزشکی-بیماری های روانی، تاریخ های ذکر شده، مناسبت ها و جشن ها، فصل ها و ماه ها، زندگی مردم نیویورک و نحوه ی زندگی در نیویورک (منهتن، منطقه کویینز و بروکلین و...) دریافت می کنید واقعی است و هیچکدام تخیل نویسنده نمی باشد! برای تک تک اطلاعات ذکر شده در رمان و مکان ها بنده تحقیق کردم.

* اسم نویسنده به هیچ عنوان مهدیه نیست! شخصیت کاراکتر مهدیه تنها برگرفته از شخصیت و تیپ شخصیتی نویسنده می‌باشد.

 

ویرایش شده توسط DARSYNIGHT
ویراستاری| 16Nian
  • لایک 29
  • تشکر 1
  • هاها 2
  • غمگین 3

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
زهرارمضانی
post توسط زهرارمضانی بررسی شد!

"پارت برتر"

به Night shadow نشان " Great Support" و 50 امتیاز اعطا شد.

" فهرست فصل های رافلزیا "

     فصل پوچ، بذر های رافلزیا: هم اکنون! نیویورک!

فصل نخست: رافلزیا در انتظار شکوفه! 

فصل دوم: پس از دوازده ماه!

فصل سوم: رافلزیای رو به انقراض!

فصل چهارم: تفکری رافلزیا‌ گونه! زندگی انگلی!

ناظر:  @مُنیع

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط دارثی نایت
ویراستاری| 16Nian
  • لایک 28
  • تشکر 2
  • غمگین 3

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1:

فصل پوچ: بذرهای رافلزیا! هم‌اکنون! نیویورک!

لامپ‌های سیاه، نور‌های فرابنفش را در فضا پخش می‌کرد. قلبش گویی سینه‌اش را می‌درید. حرکت آهسته‌ی عرق را روی کمرش احساس می‌نمود. بوی لعنتی دودِ سیگار و هزاران کوفت و زهرمار دیگر، باعث حالت تهوعش می‌شد.

ـ هی استفراغ! می‌تونی خوش بگذرونی!

استفراغ گفتنِ مایکل ابروهایش را در هم فرو برد و بر حالت تهوعش افزود. مردمک در کاسه‌ی چشمانش گرداند و به فارسی زیر لب غرید:«زهرمار و استفراغ! اُسکُلَم کرده!»

با حالت تهوع، پلک روی هم فشرد تا از سرگیجه‌ی لعنتی جلوگیری کند، حس می‌کرد تمام دنیا به دورش می‌چرخند، با حس گرمای شدید، گردنش را به عقب مایل کرد و گردن سفید و باریکش در نگاه مایکل نشست. موهای باز و مصنوعی اطرافش را عقب زد و نفسش را با صدا بیرون داد. دلش می‌خواست کلی قهقهه بزند، و یا حتی برقصد!

مایکل سوالی به صورت رنگی و بلک لایت مهدیه خیره شد. چشم‌های قهوه رنگ مهدیه در میانِ نورهای رنگارنگ فضا بیش‌تر از همه می‌درخشید. چرا این لباسِ لعنتی اینقدر خوب بر تن ظریف دخترک نشسته بود؟! زیادی زیبا به نظر می‌رسید! زیادتر از زیاد!

مایکل قدمی عقب تر نهاد و لیوانی را از روی میز چنگ زد، جرعه‌ای از آن نوشید و نگاهش را از مهدیه گرفت. مردمک‌هایش به سوی صدای نرم و دخترانه‌ای بازگشت:

ـ شاید دوست نداشته باشی تنها وقت بگذرونی!

مایکل پوزخندی زد و با نوشیدن جرعه‌ای دیگر از مایع تلخ و بی‌رنگ، تنها سر تکان داد. لباس باز دخترک کناری‌اش را رصد کرد و نگاه از یقه‌ی باز و کوتاهی بی‌حد و حصر لباسش گرفت.

مهدیه تابی به بدنش داد و جابه‌جا شد. ریز ریز به پسرک کناری‌اش که برای دخترِ مو فرفری ادا و اطوار در می‌آورد خندید. نگاه ریز شده‌اش روی رقص مسخره‌ی پسرک چرخید. با آن لباس گورخری راه راه نارنجی، طوری به خودش پیچ و تاب می‌داد که مهدیه او را بیشتر شبیه به مارمولک تصور کرد تا رقص درست و حسابی!

قهقهه‌ی بلندی سر داد و کمی روی شکمش خم شد. صدای قهقهه‌هایش در فضای اطراف پیچید و مایکل، با نگاهی متعجب دخترک را رصد نمود. مهدیه تلو تلویی خورد و نفسش را با صدا بیرون داد، از گونه‌هایش گویا که آتش بیرون می‌زد.

ساعت از دوازده شب گذشته بود. به طرف مایکل برگشت و با دیدنِ اویی که لیوانی با محتویات بی‌رنگ در دست داشت مکث کرد. لبخندِ مسخره‌ای زد که مایکل نیز متعجب جوابش را با لبخند ریزی داد، نه به دقایقی قبل که دخترک از اضطراب در جای خود بند نمی‌شد، و نه به اکنون که بی‌قید و بند و سخاوتمندانه لبخند حواله‌ی مایکل می‌کرد.

مهدیه، با شنیدنِ صدای هیجانی و تند آهنگ، سرخوشانه تابی به تنش داد، گونه‌هایش گل انداخته و بدنش در هیجانی وصف ناپذیر غرق شده بود، گویا که در ابرها سیر می‌کرد و هیجان و گرما را بیش از قبل می فهمید. لبخند و خنده از روی لبان سرخ و رژ خورده‌اش پر نمی‌کشید و لذت و سرخوشی، لحظه ای رهایش نمی‌داد.

لیوانی از روی میز کناری‌اش برداشت و نیمی از آن را لاجرعه در گلویش ریخت، طعم شیرینِ شربت باعث شد ابروهایش را در هم کند و چهره‌اش را کج و کوله نشان دهد. امّا ثانیه‌ای بعد، گویا که شیرینی دلش را نزده بود قهقهه زد و لیوان را روی میز نهاد.

به طرف مایکل قدم تند کرد، مایکلی که تمام فضای مهمانی را زیر نظر گرفته و گه گاهی هم جواب‌های تک کلمه‌ای و کوتاه به دخترک ریز جثه‌ی کنار دستش می‌داد. جواب‌هایش تنها برای این بود که دختر سفید پوست و کوتاه قامت کنارش، بفهمد که حواسش به او نیز هست. زیر چشمی، همانطور که چشمانش گه گاهی جهت اطمینان روی مهدیه می‌چرخید تا حواسش به او نیز باشد؛ اطرافش را از نظر می‌گذراند.

مهدیه تلو تلویی خورد که دنباله‌ی لباس زرشکی رنگ زیر پایش گیر کرد. با قلبی که بی‌قائده خود را به در و دیوار وجودش می‌کوباند، هینی زیر لب گفت و کمرش خم شد، دستانش از تنش فاصله گرفتند و سلول‌های تنش در دنبال تعادل بودند. چیزی تا افتادنش روی زمین نمانده بود که دستی تنومند به دورش پیچید و تنِ بی‌تعادل و سستش را نگه داشت.

مهدیه، هیجان زده، با تنی گرم شده، روی چرخاند و به مایکلی که همچون تکیه گاه محکمی او را نگاه داشته بود خیره شد، لب برچید و هینی زمزمه کرد، چشمانش گشاد شده و ضربان قلبش در گوشش می‌پیچید. صدای عصبی و تند مایکل را زیر نرمه‌ی گوشش شنید:

ـ مواظب باش!

حال دخترک در میان بازوانِ تنومند مایکل در حبس به سر می‌برد. مایکل نفس عمیقی کشید و با گذاشتن لیوانِ خالی شده‌اش روی میز، بوی پرتقال و تن مهدیه را به شامه فرستاد. دل را به دریا زد، لبش را با زبان تر کرد و گفت:«خوشگل شدی بچه!»

مهدیه چشم گرد کرد و تنها با سینه‌ای جنبان، به نفس‌های گرم و تب‌دار مایکل در زیرِ نرمه‌ی گوشش، گوش سپرد. لحن پسرک زیادی نرم بود نه؟! موسیقی‌ به نهایت خود رسیده بود. صدای کر کننده‌اش گویی تمامِ میهمانانِ جشن بلک لایتِ امشب را سرگرم می‌کرد.

مهدیه آب دهانش را قورت داد. دست و پایش را گم کرده بود. دستانِ سردش را روی قفسه سینه‌ی مایکل نهاد و قصد کرد او را از خود دور کند‌. کاش مایکل کمی عقب‌تر می‌رفت. پسرک چطور بلد بود دخترک را کیش و مات کند؟!

دستانِ مایکل حال به دور کمر ظریف و باریکِ مهدیه پیچ و تاب می‌خورد. قلب لرزانِ دخترک در هر جایی جز سینه‌اش نبض می‌زد. لب‌های رژ خورده‌اش را تر کرد:

ـ برو عقب!

مایکل زیر گوشش بی‌توجه پچ زد:«برقصیم بچه؟!»

آن یک قلوپ زهرماری که دخترک خورده بود حال تمام تنش را جادو می‌کرد. گویی قصد تسخیر سلول‌هایش را داشت. عطر تلخ و دلنشین مایکل، بینی‌اش را قلقلک داد.

مهدیه نه توان عقب کشیدن داشت و نه توانی برای پذیرفتنِ خواسته‌ی پسرک! همچون مسخ شده‌ای هنوز ذهنش روی آن جمله‌ی "خوشگل شدی!" چرخ می‌خورد. گویی فانتزی‌های نوجوانی‌اش بازگشته بود. همه‌ی دخترها با شنیدنِ تعریف و تمجید دلشان می‌لرزید یا او فقط اینگونه بود؟!

دخترک تنها مانده‌ای که کنار مایکل بود، کم کم با دیدن مهدیه، تنها اخم ریزی کرد و با ترش رویی از آن دو دور شد.

مایکل کم کم شروع به تکان خوردن کرد. خواننده‌ی لعنتی هنوز هم برای جمعیت عربده می‌کشید. گام‌ها و تکان خوردن‌های مهدیه، تماماً در مرکز تسلط مایکل سیر می‌کرد. گویی اگر کمر دخترک را رها می‌کرد به حتم می‌افتاد!

مایکل آرام موهای رنگینِ دخترک را لمس کرد. رویا که نبود؟! اصلاً کاش زمان می‌ایستاد و دخترک؛ بی‌هیچ یاغی‌گری زیر دستش اینگونه پیچ و تاب می‌خورد. دخترک یاغی و سرکش را کم پیش می‌آمد اینگونه آرام و مطیع بیابد.

ـ بَن سَنِه سِومیشَم!

مایکل با همان لهجه‌ی افتضاح ترکی‌اش زیر گوش دخترک پچ پچ کرد و مهدیه، هنوز معده‌اش از هجوم آن مایع تلخ می‌سوخت. هوشیار بود اصلاً؟! معنی جمله‌اش چه بود؟! دوستت دارم؟! مهدیه خنده‌ی ریزی کرد و با شیطنت نفسش را به بیرون فرستاد.

مایکل چرخی خورد و دخترک را با ریتم تند آهنگ جابه‌جا کرد. در زیر لامپ‌ها و رقص نورها سر دخترک گیج رفت. بوی سیگار حال با عطرِ تن پسرک خو گرفته بود. مهدیه پلک‌هایش را خسته بست‌. اگر می‌گفت تی‌شرت آبی رنگ چقدر به پسرک می‌آید اشتباهی مرتکب می‌شد؟! اصلاً زیر گوشش چه می‌گفت؟! چرا بلند‌تر حرف نمی‌زد؟!

دیوانگی مغزش را گویی به تاراج برده بود. لامپ‌های سیاه تمام سالن بزرگِ مهمانی را رنگی کرده بودند. حتی صورت مایکلی که طرحی از رنگ‌ها را در بر گرفته بود. پاهایش توان ایستادن نداشت. چشم‌هایش تنها خمار بر روی صورت بیبی فیس مایکل چرخ می‌خورد.

چشم‌های مایکل خوشرنگ‌تر از هر موقعی می‌درخشید. گویی در میان سیمای مردانه‌اش نورافکن گذاشته بودند. مهدیه انگشتان لطیفش را با هیجان به سوی شانه‌های پسرک کشاند. لاک طلایی رنگش زیر لامپ سیاه با رنگی دیگر خودنمایی می‌کرد. دوباره صدای بم و لحن نرم مایکل را شنید:

ـ مهدیه؟!

موهای رنگین دخترک با چرخیدنِ آهسته و آرامش بر روی گونه‌ی مایکل کشیده شد. گیسوان بازش صورت سپید و رخشانش را قاب گرفته بود. مایکل دست دخترک را آرام میان دستان مردانه‌اش فشرد. گویی می‌خواست از بودن دخترک اطمینان حاصل کند. اطمینان از اینکه خواب نیست.

مایکل پلک بر روی هم نهاد. سرش را خم کرد و لب‌های درشت و بژ رنگ پسرک بر روی پوست لطیف و سپید دستِ مهدیه مُهر زد. گویی همان تماس کوچک کافی بود تا مهدیه‌ی پر از شیطنت‌های دخترانه‌ی اکنون، چشم‌های خیال باف و به خواب رفته‌اش را باز کند.

چشم درشت کرده و با قلبی که تپش‌هایش بنای ناسازگاری نهاده بود قدمی عقب گرد کرد. نقشِ بی‌رنگی که روی دستش نشسته بود گرمیِ عشق را جایی میانِ رگ‌هایش کشاند. بغض کردنش ناخودآگاه‌ترین چیز ممکن بود. خوشحالی بغض ساخته بود یا غم؟!

ویرایش شده توسط Night shadow
  • لایک 24
  • تشکر 3
  • هاها 1
  • سردرگم 5
  • غمگین 3

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2:

فصل نخست: رافلزیا در انتظار شکوفه!

قدم‌های بلند و آهنگین مرد گوش‌های مهدیه‌ای را که در ردیف اول صندلی‌های کلاس نشسته بود، نوازش داد. صدای پچ پچ‌های آهسته‌ی دانشجویان هر از گاهی فضای مسکوتِ کلاس را در هم می‌شکست. صدای فلورنس موجب شد مهدیه زیر چشمی صورت گرد او را بنگرد:«وای لعنتی! جذابیتش رو! این دیگه کدوم فرشته‌ای بوده؟! آنجل؟!»

هدیه لبخند ملیحی روی لب نشاند. مثل اینکه فلورنس لقب جدید این استادِ جدید را نیز انتخاب کرده بود. آنجل! حقیقاتاً چهره‌ی بیبی فیس مرد می‌توانست لقب آنجل و فرشته را به خوبی یدک بکشد:«بهم نگو که عاشقش شدی فلورنس!»

فلورنس ریز خندید و با پشت چشم نازک کردنی، البته‌ی کوتاهی بر زبان راند. لب‌های رژ خورده‌ی مهدیه بیشتر از قبل چاک خورد.

«بی‌نظمی از جمله موضوعیه که همه‌ی مکان‌ها رو در هر زمانی تحت تاثیر قرار میده! از نظم به هم خورده‌ی اجتماع حشرات و مورچه و ... گرفته تا نظمِ کلاسِ امروز خانم‌ها!»

نگاهِ آبی رنگ مرد عمیقاً ردیف اول و جایی حوالی مهدیه را نشانه رفته بود. حال اگر پچ پچ و خنده‌ای هم مانده بود، پسرک همه را با یک جمله‌ی طعنه‌آمیز نشانه رفته و گرد سکوت را به همه‌جا پاشیده بود. او در تمامِ طول درس دادن یا محیط کار جدی به نظرمی‌رسید.

مهدیه لب گزید و چشم غره‌ای به فلورنس رفت. فلورنسی که به قول نرگس، چشمانش از گلب گلب بودن هم عبور کرده بود! مهدیه می‌توانست جمله‌ی تکراری فلورنس را در ذهن تصور کند:«لعنتیِ جذاب! ابهت و جذبه از همه‌ی نگاهش تراوش میکنه!»

«مایکل رابینسون! استادِ جدیدی که متاسفانه یا خوشبختانه بین ترم مجبور شده بیاد اینجا! امیدوارم وقتی که درس می‌‌دم کسی قصد صحبتِ اضافه نداشته باشه!»

مایکل، نگاهش را دوباره به ردیف اول دوخت و با سُر دادن دستانِ تنومندش در جیب شلوارِ مشکی؛ ادامه گفت:«و نظم رو به هم بریزه! و امّا مبحث امروز!»

چشمانِ فلورنس هنوز هم همانطور گلب گلب مانده بود. نیشِ لعنتی‌اش قصد بسته شدن نداشت.

مایکل کیف چرمش را روی میز نهاد و با بیرون آوردن لپ‌تاپش و سپس متصل کردن آن به تابلوی هوشمند، به سوی تابلو چرخید.

مهدیه سر خودکار را میان دندانهایش فرو برد.

«گفته شده رافلزیا بزرگترین گل جهان محسوب میشه. شاید برای شما عجیب به نظر بیاد که گلی دارای پهنای یک متر یا حتی بیشتر باشه! حتی تصورش هم آدم رو به وجد میاره که چطور ممکنه یک گل؛ دارای هفت کیلوگرم وزن باشه!»

صدای بم و لحن جدی مایکل، دانشجویانِ بی‌شمارِ کلاس را به سکوت و گوش دادن وا میداشت. عکس یک گل نارنجی رنگ، حال تمامِ تابلوی عظیمِ مقابلشان را تسخیر کرده بود. چندین تابلوی هوشمند به راحتی دید را برای همه‌ی افراد آسان می‌کرد.

«بعضی از زیست‌شناسان و مردم به این گل لقب گل جسد دادن، بوی گوشت فاسد و بدبویی این گیاه مطمئناً لایق این تشبیهه به نظرم، ولی در عین حال، با اینکه این گل خیلی بزرگه، ولی فقط هفت روز شاید بتونه عمر کنه.»

مهدیه خودکارش را روی کاغذ حرکت داد و صدای ریزِ فلورنس را شنید:«اصلاً جذبه‌ی صدا رو ببین! مهدیه به نظرت مجرده؟!»

مهدیه هنوز با خودکارش یادداشت می‌کرد و نگاهش بین تابلو و مایکل در گردش بود. بی‌حواس با فکری که حول اطلاعات جذابِ روبه رویش می‌چرخید با صدای معمولی گفت:« فکر نکنم مجرد باشه!»

آویزان شدن لب‌های فلورنس با بالا رفتن ابروی مایکل و سپس بازگشتنِ نگاه بعضی از دانشجویان یکی شد.

«بله؟! کی مجرده خانم؟!»

مهدیه قفل کرده به مایکل خیره گشت. با فهمیدنِ اینکه چه گندی زده، لب گزید و هول کرده دست عرق کرده‌اش را به مانتو کشید. لعنت به حواس پرتی‌هایش!

حال فلورنس نیز از نخِ مایکل بیرون آمده و دست‌پاچه به مهدیه نگاه می‌کرد. خنده‌ی ریز دانشجویان موجب شد مهدیه ابرو در هم بپیچاند. اینبار با سیخونک آرام فلورنس در پهلویش قصد کرد جوابِ نگاه سخت و منتظر مایکل را بدهد:«هان؟! هیچی استاد... راستش موضوع بر می‌گرده به تولید مثل این گیاه! داشتم درمورد اون اظهار نظر می‌کردم.»

مایکل تای ابرویش را بالا داد و دست به سینه به صندلی‌اش تکیه زد. لبخند کجش با تمسخر به نظر می‌رسید:«که اینطور! احتمالاً اطلاعات زیادی راجب این گیاه دارین. لطفاً بیاین درموردش توضیح بدین برامون! درسته عزیزان؟!»

نگاه منتظرِ مایکل و خنده‌ی ریز بقیه روی اعصاب مهدیه رژه می‌رفت. لب گزید و سعی کرد چیزهایی را برای ارائه، دست و پا کند. خودکارش را بی‌حواس برداشت و از روی صندلی بلند شد. در دل به فلورنس هرچه فحش و ناسزا بود روانه کرد.

لعنت به فلورنسی که با آن هیزبازی‌هایش کار دست او داده بود. قدم‌های آهسته و بی رمقش، به سوی تابلو کشیده شد. حال مایکل روبهروی تابلوها ایستاده بود. در کنارِ مایکل متوقف شد و با زبان لبش را تر کرد.

با همان دست عرق کرده دستی به شالش کشید:«آم... گل رافلزیا!»

مایکل با دست اشاره ای به تابلو زد و پوزخندی روانه‌اش کرد:«می‌تونین از روی عکس‌های این گیاه هم درباره‌ی مجرد بودنش توضیح بدین خانم!»

مهدیه سرش را گیج تکان داد و دستانش را در هم قلاب کرد. تم کرم رنگ سالنِ همایش آرام ترش می‌کرد. هرچند با چندین نگاهی که روی او می‌چرخید دچار اضطراب می‌شد. به دانشجویانِ بی‌شمار نگریست و در دل فاتحه‌ی خود را خواند:«وقتی که تولید مثل‌های جنسی و غیر جنسی رو مورد مطالعه قرار می‌دادم استادم اینطور موضوع رو تعریف می‌کرد، تولید مثل غیر جنسی رو می‌تونیم برای کلمه‌ی مجرد معنا کنیم! بله درسته!»

چرت و پرت‌هایش را در ذهن سازماندهی کرد، امیدوار بود این استادِ لعنتی بیخیالِ تنبیه‌اش برای این چرت و پرت‌ها شود:«تولید مثل غیر جنسی همونطور که می‌دونید بدون وجود جنس نر و ماده صورت می‌گیره!»

مهدیه تصنعی خنده‌ای کرد و با صورتی سرخ شده از استرس، ادامه داد:« و سوال اینجاست! رافلزیا خودش به تنهایی تولید مثل می‌کنه یا خیر، به قولی مجرد نیست؟! در واقع من فکر نمی‌کنم مجرد باشه، درسته استاد؟!»

خنده‌‌ی ریز حضار نشان می‌داد حرف‌های خنده‌دار و لعنتی‌اش به هیچ وجه حداقل در این نقطه مورد توجه قرار نگرفته. مجرد بودن چه ربطی به تولید مثل داشت؟! باری دگر به زمین و زمان ناسزا گفت.

ویرایش شده توسط دارثی نایت
  • لایک 19
  • تشکر 4
  • هاها 4
  • سردرگم 2
  • غمگین 1

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

3:

مایکل تک خنده‌ای کرد و با گام نهادن به سوی او لب زد:«می‌تونم بدونم این دانشجوی نخبه کیه؟!»

لبخندِ نیم‌بندی روی لب‌های مهدیه پدیدار شد:«مهدیه پارسا!»

مایکل بر روی صندلی‌اش نشست و با خیره شدن در چشمانِ مضطرب و آشفته‌ی مهدیه گفت:«امیدوارم دفعه‌ی بعد وقتی که حرف زدن با دوستتون رو به کلاس ترجیح می‌دید در کلاس شرکت نکنید!»

مکثی کرد و با سوق دادن نگاهش روی چهره‌ی وا رفته‌ی مهدیه ادامه داد:«و بیشتر از همه، امیدوارم جسارتِ اینکه اعتراف کنید اشتباه کردین رو داشته باشین خانم! اطلاعات غلط دادن به بقیه اشتباه‌ترین کارِ ممکنه، روزتون خوش! بفرمایید بیرون لطفا!»

مهدیه گیج و وارفته خنده‌های کوفتی بقیه را تحمل کرد. صورتش از خجالت سرخ شده و شاید غرورِ خرد شده‌اش اجازه‌ی التماس نمی‌داد. لب تر کرد و با قلبی که خود را به دیواره‌ی سینه‌اش می‌کوفت به سوی صندلی‌اش پا تند کرد. لعنت به خودش اصلاً!

کوله‌اش را از روی صندلی چنگ زد و بغض کرده با تنی که از شدت گرما عرق کرده بود به سوی درب حرکت کرد. صدای مایکل باعث شد با عصبانیت دندان روی دندان بسابد.

«ادامه‌ی مبحث!»

عصبی کریدورِ وسیعِ دانشگاه را طی کرد. بند کیف را روی شانه جابه‌جا نمود و با لب‌هایی آویزان غر زد:«خاک تو سرم! بیا! هنوز استاده درس نداده از کلاس پرتم کرد بیرون!»

ایستاد و شقیقه‌هایش را بین دستانش گرفت. نیش اشک را درون چشمانش احساس کرد. بغض‌آلود نالید:«این اگه باهام لج کنه چی؟! اینی که من دیدم نمی‌ذاره آب خوش از گلوم پایین بره. این همه درس بخون، تست بزن، این کار رو کن، اون کار رو کن؛ حالا توی دانشگاه گند بزن توی همه‌چیز!»

نگاهش را به محوطه‌ی وسیع و کاج‌های سبز دانشگاه دوخت:«راستی راستی محترمانه پرتم کرد بیرون!»

دستی به شالش کشید و تنِ خسته‌اش را روی نیمکت انداخت. لب برچید و موبایلش را از کوله خارج کرد. چشمان نم گرفته‌اش را روی عکس پس زمینه‌ای که مسخره‌بازی‌های خود، فلورنس و لیزا را یدک می‌کشید گرداند.

«چجوری جزوه گیر بیارم؟! وای! مرتیکه‌ی عصا قورت داده! دِ مشتی؛ لازم بود واسه یه جمله پرتم کنی بیرون؟!»

مردمک‌هایش روی چهره‌ی لیزا چرخید و اینبار بی‌هیچ مقاومتی بغضش شکست. آن مردک عصا قورت داده بهانه بود. دلش برای لیزا تنگ شده و نفسش سخت بالا می‌آمد. مسخره‌بازی‌های فلورنس صرفاً برای خوب کردنِ حال او بود.

با دست اشک‌هایش را زدود و بی‌توجه به نگاه‌های سنگین هق هق کرد. به نیمکت تکیه زد و درختان سرو و کاج را با چشم رصد نمود. هیچوقت جسدِ سرد و خونینِ لیزا از یادش نمی‌رفت. کابوسِ هر شبش شده بود.

موبایل را در جیب مانتو سُر داد و کوله را در آغوش کشید. آن کثافتی که لیزا را کشته بود از یادش خارج نمی‌شد. تکه تکه شدن مردک برایش کم به نظر میرسید.

***

با صدای بفرمایید؛ مهدیه با لبخندی ملیح تشکر کرد و سینی را از مردِ ایرانی‌تبار گرفت. کم پیش می‌آمد در نیویورک رستوران ایرانی پیدا شود آن هم رستورانی که غذاهایش کیفیت خوبی داشته باشند. با اینحال چهار سال تحصیل در این شهر؛ موجب شده بود رستورانِ البرز از آن دسته دستوران‌های خوب قرار گیرد.

همراهیِ بامزه‌ی فلورنس و لیزا در خوردن غذای ایرانی، موجب می‌شد گاه گاهی هم به سلیقه‌ی مهدیه غذا بخورند. مهدیه دست پخت خودش را ترجیح می‌داد با این حال؛ در آن موقع از سال که به قولی مهدیه اخلاق عجق وجق پیدا می‌کرد، غذای بیرون بهترین گزینه برای آرام کردن اعصابش به شمار می‌رفت.

«من قرمه سزبی می‌خوام!»

بر خلاف همیشه که مهدیه از شنیدن تلفظ دست و پا شکسته‌ی فلورنس به خنده می‌افتاد، اینبار تنها ظرف قرمه سبزی را به سوی او گرفت. حتی تلفظ عمدیِ فلورنس هم لبخند روی لبش نکاشت.

«خیلی خب! حالا چیزی نشده. جزوه نویسی کردم برات غر غر نکنی. میدم بعد بخون، این لعنتیِ جذاب جلسه‌ی بعد می‌خواد امتحان بگیره؛ به نظرت وقتشه که از عشق بهش پشیمون بشم؟!»

مهدیه در جواب سخنرانیِ بلند بالای فلورنس تنها بی‌حواس سر به تایید تکاند و زمزمه کرد:«لیزا عاشقِ قرمه سبزی بود.»

چهره‌ی خودساخته و نقابِ خندانِ فلورنس نیز در هم شکست. نبودنِ لیزا در همه جا حس می‌شد. چهارسال دوستی و زندگیِ دانشجویی با او چیزی نبود که از یادشان برود. فلورنس لبخند تلخی زد:«از امتحان کردنِ چیز‌های جدید خوشش میومد.»

مهدیه با غذایش بازی بازی کرد و تلخ ادامه داد:«صورتش خونی بود؛ چشماش باز بود فلورنس، جلوی درِ خونه انداخته بودنش، شش ماه گذشته نه؟!»

چشم‌های فلورنس به اشک آغشته شد. آب بینی‌اش را بالا کشید و بغضش را قورت داد:«هفت ماه! پلیس میگه بهش تجاوز شده بود.»

دیگر غذا هم قابل خوردن نبود، تمامِ آن برنج‌های دانه بلند با غذای محبوبش، حالا بدمزه به نظر می‌رسیدند. مهدیه عصبی قرمه سبزی را هُل داد و لیوانی آب سر کشید. مغزش در حال منفجر شدن به سر می‌برد؛ لیوان را روی میزِ شیشه‌ای کوبید و با چشمانی که حال نم گرفته بودند غرید:«من اون عوضی رو با دست‌های خودم می‌کشم!»

فلورنس نیز دست از غذا خوردن کشید. کوله‌اش را از روی میز برداشت و بی توجه به فضای درخشان؛ میز‌های سپید و گل‌های چیده شده در کناره‌های دیوار، قصد رفتن کرد:«میشه بریم؟!»

مهدیه سرش را بی‌حال تکاند. با برداشتنِ موبایل و کیف دستیِ قهوه رنگش از روی صندلیِ منبت‌کاری شده بلند شد. می‌توانست خدا را بابت پرداختن هزینه‌های غذا شکر کند، اعصابِ خراب و حالِ ویرانه‌اش لحظه‌ای صبر کردن را نمی‌خواست. انگار تمامِ رستورانِ ایرانی؛ قصد کرده بود مهدیه را خفه کند.

هر دو با تکاندن سر برای مردی که تقریباً دیگر او را می‌شاختند؛ از رستورانِ شیک و مرتب خارج شدند. مهدیه دستی به شالِ صورتی رنگش کشید. این رستوران؛ به نوعی پاتوق هرسه‌ی آنها محسوب می‌شد.

ویرایش شده توسط Night shadow
  • لایک 17
  • تشکر 2
  • سردرگم 2
  • غمگین 5

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

4:

طبق یک قانونِ نانوشته؛ به سوی گورستان وودلاون حرکت کردند؛ جایی که در روز‌های پیشین؛ لیزا را در آنجا به خاک سپرده بودند. این روزها هر دوی آنها حتی در قدم زدن‌هایشان نیز به یادِ دخترکِ مو بلوند می‌افتادند.

شاید عجیب به نظر می‌رسید که دخترکِ شاد و سرزنده‌ی روزها جایی در میانِ خاک‌ها آرام بگیرد! قتلِ دخترک، بیشتر از همه مهدیه را غرق در اندوه می‌کرد. مرگِ یک دانشجوی پر از هدف؛ ناباورانه حقیقت داشت.

شانه به شانه‌ی هم؛ چشم بر روی سنگ‌های صلیب مانند می‌چرخاندند. گاه گاهی هق هق‌های فلورنس، سکوتِ آمیخته به تاریکی گورستان را می‌بلعید.

امّا مهدیه تنها چشمانِ سرخ از بی‌خوابی‌اش را روی نامِ لاتینِ لیزا آستین می‌گرداند. نوازش آهسته‌ی نسیم حالش را بهتر می‌کرد.

خورشید خسته و نالان جای خود را به غروبی سرخ رنگ داده بود. گورستان در میان مرده‌هایی قصد خوابیدن داشت. کوله‌اش را در کنارش نهاد و با نشستن در کنار سنگ سرخ‌فام؛ زانُوانش را به آغوش کشید. چشمانش بی‌اختیار به روبه‌رویش کشیده شد و اخم‌هایش با دیدنِ چهره‌ی آشنای آن مردکِ عصا قورت داده در هم رفت.

مهدیه نگاه روی قامت بلندش گرداند و با قفل شدنِ نگاهِ مایکل روی او؛ پسرک در جا متوقف شد. مایکل زیر لب "لعنتی" زمزمه کرد و بالاجبار جلوتر رفت. هنوز آنقدری در چارچوبِ رفتارِ انگلیسی قرار داشت که بداند؛ جلوتر نرفتن بی‌احترامی برای خودش محسوب می‌شود.

مهدیه با اندیشیدن به اوضاع افتضاحی که حداقل در مقابل این استادِ جوان داشت؛ برخلافِ میلش از روی زمین بلند شد. اگر اجازه داشت و می‌توانست پسرک را به ناسزا می‌بست. آن هم با اعصابی که اکنون به قول دوستش آتنا؛ به زیر خط صفر رسیده بود.

«سلام!»

صدای ضعیفِ مهدیه موجب شد فلورنس نیز اشک‌هایش را پاک کند و به سوی آن دو بچرخد. فلورنس دست‌پاچه و "سلام استاد"گویان؛ چشم روی مهدیه‌‌ی تهاجمی و مایکلِ بی‌حوصله گرداند. مهدیه هر آن دلش دریدنِ یک نفر را می‌خواست؛ و اگر می‌شد به حتم اولین طعمه‌ی او همین استادِ جوان و به قولی جذاب بود.

فلورنس برای رفع و رجوع کردنِ چهره‌ی اخم‌آلود و در همِ مهدیه لبخندِ اجباری بر لب نشاند. اشک‌های روی صورت سبزه‌اش زیاد با لبخندش همخوانی نداشت:«فکر نمی‌کردم اینجا ببینمتون استاد.»

مایکل کلافه دستی به میانِ موهای بلندش فرو برد:«منم همینطور!»

مهدیه ابرو بالا انداخت و با نگاه دوختن بر چهره‌ی مایکل، با تکاندن سری قصد رفتن کرد؛ اخم‌های درهمش نشان می‌داد حوصله‌ی دیدن مایکل را در اینجا ندارد:«از ملاقات با شما خوشحال شدیم آقای رابینسون. امیدوارم ریتم زندگی و برنامه‌تون با دیدنِ دو تا از دانشجو‌ها از نظم خودش درنیومده باشه. روزتون خوش!»

چنان "روز خوش" را با غیظ بر زبان راند که مایکل متعجب از رفتارِ تندش به او خیره گشت. گویی دخترک روزخوشی را که چند روز پیش نوش جان کرده بود حالا به صورت مایکل همانطور بی‌ادبانه می‌کوباند. هرچند که اگر در حال حاضر عقلش یاری می‌کرد؛ باید با خضوع بیشتری رفتار می‌نمود.

مهدیه بلافاصله پس از اتمام جمله‌اش؛ کوله‌ی مشکی را برداشت و مایکل را بی‌توجه به فلورنس پشت سر گذاشت.

فلورنس انگشتانش را در هم قلاب کرد و دست‌پاچه لبخند اجباری زد. صدایش را تصنعی صاف کرد:«آم... ببخشید استاد! من از طرف مهدیه از شما عذرمی‌خوام؛ مهدیه الان در وضعیت خوبی نیست.»

بغض درون صدایش لانه ساخت و پس از ثانیه‌ای مکث در حالی که چشمانش از نیش اشک می‌سوخت ادامه داد:«مطمئناً دیدنِ جسد لیزا درست توی روزی که لیزا به قتل رسیده بود صحنه‌ی جذابی نیست. مخصوصاً برای مهدیه‌ای که خیلی با لیزا صمیمی بود.»

چشم‌های خسته‌ی مایکل روی چشمانِ عسلیِ فلورنس لغزید. فلورنس هق هقی کرد و با دست کشیدن به صورتش، ملتمسانه گفت:«می‌تونم امیدوار باشم درکش کنید؟!»

مایکل چشمانش را ریز کرد و با تکاندن سرش، در حالی که به کراواتِ مشکینش دست می‌کشید گفت:«البته! گفتید دوست صمیمی؟!»

فلورنس پُلیوِر خاکستری رنگش را صاف کرد؛ نگرانی برای رفتار مهدیه موجب شد بیخیالِ پرسیدنِ علت اینجا آمدن مایکل شود. هرچند احتمال می‌رفت پسرک یکی از نزدیکانش را در اینجا به خاک سپرده است.

با عقب راندنِ موهای بلند و بازش پاسخ گفت:«بله، میشه گفت بیشتر از من مهدیه با لیزا صمیمی بود؛ تا جایی که خیلی از ناگفته‌های لیزا رو میدونه.»

***

درب ماشین را بر هم کوفت و به سوی آپارتمانِ خفته در کوچه‌ی تنگ و باریک پا تند کرد. دست روی آیفون نهاد و پس از چندی پاسخ گرفت:«بله؟!»

بی توجه به صدای خواب آلودِ دخترک لب زد:«مایکل رابینسون هستم.»

فلورنس ثانیه‌ای هنگ کرده فقط دست بر روی گونه‌اش کشید و آب دهانش را پاک کرد. تاری از موهایش را که به میانِ دهانش فرو رفته بود بیرون داد و کشیده گفت:«آهان! گفتی کی هستی؟!»

ویرایش شده توسط دارثی نایت
ویرایش طبق قاعده ۲۰ پارت یه دور دیگه!
  • لایک 17
  • تشکر 1
  • سردرگم 2
  • غمگین 4

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۵:

سپس بر دیوار تکیه زد و چشم‌هایش را بست. مایکل دست به میانِ موهای بلندش فرو برد و چشمانِ سبز-آبی‌اش را با تعجب به آیفون دوخت:«در رو باز کنید لطفاً!»

در با صدای تیکی باز شد و مایکل متعجب از رفتارِ دخترک وارد آپارتمان شد. بی‌توجه به آسانسور به سوی پله‌ها قدم تند کرد و پله‌ها را دو تا یکی طی نمود. با رسیدن به طبقه‌ی سوم، دست روی زنگ واحد نهاد. فلورنس که در همان کنارِ دیوار طبق عادتش به خواب رفته بود از روی زمین بلند شد. چشمان پف کرده‌اش را مالش داد؛ بینی‌اش را مالید و زیر لب غر غر کرد:«اَه! نمی‌ذاره بخوابم! همش زنگ زنگ زنگ!»

دستش را بین موهایش فرو برد و در را باز کرد. با دیدنِ استادِ خوش پوش و خوش چهره‌اش چشم گرد کرده و با نهایت توان جیغ زد. مایکل با دیدنِ فلورنس، مات نگاهش کرد، حتی نمی‌توانست تصور کند در جایی که او کار داشت این دختر زندگی می‌کرد. گویی این روز‌ها در هر جایی از زندگی‌اش؛ باید دو دانشجوی عجیب و غریبش را تحمل می‌نمود. مایکل با قدمی عقب رفتن گفت:«خانم! خواهش می‌کنم! یه لحظه!»

مهدیه با موهایی که دور تا دورش پخش و پلا بود پا به سالن نهاد. فلورنس طی یک عکس‌العمل غیر ارادی و مزخرف؛ در را بر هم کوفت و زیر لب گفت:« یا خدا! دارم خواب می‌بینم؟!»

مهدیه با چشم‌هایی گشاد شده در حالی که نگران شده بود به سوی فلورنس گام نهاد و بازوهای دخترک را به دست گرفت:«چته تو؟!»

فلورنس در کمال بهت و مات بودنش، چشمانِ پف کرده‌اش را مالش داد و گفت:«استاد اینجاست!»

مهدیه زیر لب به فارسی "دیوونه" ای نثارش کرد و با برداشتنِ روسریِ گلدارش از روی مبل به فارسی غر زد:«زهرمار! نشد یه بار درست از خواب بلند بشه! شب‌ها چطوری می‌خوابه مگه؟! الانم فکر میکنه استادِ جذابش اینجاست!»

در را باز کرد و با دیدنِ مایکلی که هنوز گیج و منگ به در خیره شده بود، بهت زده به قولی هنگ کرد. مثل اینکه دخترک ایندفعه را درست حرف می‌زد!

لبخند دست‌پاچه‌ای بر لب نشاند و دستی به پلک‌های پف کرده‌اش کشید. الان باید استادِ روانی‌اش را به داخل دعوت می‌کرد؟! ساعت هفت صبح دقیقاً چه می‌خواست؟!

با دادنِ یک سلام کوتاه به عقب برگشت و با دیدنِ خانه‌ای که گویی زلزله در آنجا به پا شده بود؛ لب گزید. در دل غر زد:«لعنت به این رابینسون که هر وقت من روبه‌راه نیستم مثل بز سر راهم سبز میشه!»

سپس با صاف کردنِ روسری و دست کشیدن به صورتِ هنوز خواب‌آلودش گفت:«آم... آقای رابینسون...»

لعنتی! صدایش از خواب‌آلود هم خواب‌آلودتر بود! چیزی مثلِ خرخر کردنِ جاروبرقی؟! با مکثی کوتاه سعی کرد توپ را در زمینِ حریف بیندازد:«من واقعاً شکه شدم، چقدر این روز‌ها شما رو زیاد ملاقات می‌کنم، بهتر نیست بیرون صحبت کنیم تا بدونم چرا اینجایید؟!»

تاکید مهدیه روی بیرون از خانه چنان زیاد بود که فلورنس را حتی با صورتِ خیس و حوله‌ی در دستش، خنداند. مایکل تک خنده‌ای کرد و با خاراندنِ نمایشیِ پشت سرش، درحالی که سعی می‌کرد اوضاع را درست کند و خود را از بهت‌زدگی بیرون بیاورد گفت:«آم... البته! منم فکر نمی‌کردم شما رو اینجا ببینم، هرچند من به خاطر لیزا به اینجا اومدم.»

دست مهدیه به نشانه‌ی سکوت بالا رفت. حالا حتی از آن لبخند دست‌پاچه نیز خبری نبود. فلورنس لب گزید و درحالی که در پشت در به حرف‌های آن دو گوش می‌داد در دل غر غر کرد:«وای! کاش نمی‌گفت لیزا! تازه یادش رفته بود!»

مهدیه نفس عمیقی کشید و با تکیه زدن بر لبه‌ی در گفت:« بیرون منتظرم باشین لطفاً!»

مایکل با تکاندن سرش عقب رفت. 

ویرایش شده توسط دارثی نایت
  • لایک 16
  • تشکر 1
  • هاها 3
  • سردرگم 2
  • غمگین 2

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

6:

مهدیه پس از شستن صورتش در حالی که بی‌خیال مسواک زدن شده بود؛ به سوی کمد سپید رنگش قدم تند کرد. با نگاهی اجمالی به لباس‌هایش، سر انجام مانتوی مشکی‌اش را بیرون کشید. با پیچاندن روسری به دور گردنش و خاموش کردنِ کامپیوتری که هنوز روی صفحه‌ای از رمانش به سر می‌برد از اتاق خارج گشت.

«مهدیه اون لباس یاسی رنگ رو بپوش!»

با سوالی شدنِ نگاه مهدیه فلورنس چون کودکان؛ با شیطنت دستانش را به یکدیگر کوفت. چشمان رنگی‌اش را به مهدیه دوخت و دستی به موهای فندقی‌اش کشید:«به نظرت چند درصد احتمال میره مایکل عاشقت شده باشه و بخواد بیاد سراغت؟!»

مهدیه چهره‌اش را کج و کوله کرد و چشم در حدقه چرخاند. موبایل و هندزفری‌اش را از روی میز عسلی چنگ زد و با برداشتنِ شکلات تلخی پاسخ گفت:«صفر درصد! از اونجایی که یه نویسندم و خودم خالق رمانم پس بیا مطمئنت کنم چنین چیزی فقط توی رمان‌های کلیشه‌ای اتفاق میفته!»

لب‌های فلورنس آویزان شد و با برداشتنِ ظرف نوتلا از یخچال زیر لب غر زد:«خیلی خب! بد اخلاق!»

مهدیه دسته کلید را از روی میز جزیره برداشت و صدا بلند کرد:«من رفتم فلورنس! فعلاً!»

فلورنس با اشتیاقی وافر تمام نان تست را به نوتلا آغشته نمود و مانند خودش پاسخ داد.

مهدیه دستی به لبه‌ی روسری گلدارش کشید و دسته‌ی کوله را روی شانه جا‌به‌جا کرد. روکش قهوه رنگ شکلات را باز نمود و با طعم کردنِ مزه‌ی تلخ آن؛ غرق لذت شد. پله‌های ردیفی را طی کرد و با به پایان رسیدنِ پله‌های آپارتمانِ سه طبقه، با نفس نفس حیاط کوچک و باغچه‌ی رنگی و عزیزش را پشت سر گذاشت.

درب سپید رنگ حیاط را باز کرد و با گرداندنِ نگاهش در اطراف، توانست مایکل را تکیه زده بر ماشینِ ریماکِ کربنی‌اش بیابد. مایکل دستانش را در جیبِ شلوارِ سرمه‌ای رنگش فرو کرده و به زمین خیره شده بود.

مهدیه موهای دُم اسبی مایکل را کاوید و با گرفتنِ نفسی او را صدا زد:«آقای رابینسون!»

مایکل به سوی او چرخید و لبخند زد. اشاره‌ای به اتومبیلش زد و گفت:«اگر راحت نیستید می‌تونیم توی ماشین حرف بزنیم.»

مهدیه گنگ ابرو در هم پیچاند و چشمانش را ریز کرد. سر به چپ و راست تکاند و سوالی را که مثل مته مغزش را می‌تراشید بر زبان راند:«راحتم! شما چطور آدرس محل سکونت من رو پیدا کردین؟! حس می‌کنم اتفاق بدی افتاده باشه.»

مایکل نفس عمیقی کشید؛ دوباره به کاپوت ماشین تکیه زد و با نشاندنِ لبخند جذابی روی لب‌های بژ رنگش پاسخ گفت:«در واقع من دنبال محل سکونت شما نبودم. به خاطر لیزا به اینجا اومدم. لیزا اینجا زندگی می‌کرده درسته؟ پیش شما!»

مهدیه سر به تایید تکاند. با این‌حال هنوز گنگ به او می‌نگریست. با سُر دادنِ دستش در جیب، صدای خش خشی از روکش شکلات برخاست.

مایکل لبخندش را سعی کرد تمدید کند:«من از نزدیکانِ لیزا آستین هستم خانم. لیزا به ما دروغ گفته بود. همه‌ی خانواده توی لندن فکر می‌کردن اون توی خوابگاهِ دانشگاه میمونه، ولی بعد از به قتل رسیدنش مشخص شد اون خونه دانشجویی داشته.»

مهدیه گیج انگشتانش را در هم قلاب کرد. چرا باید لیزا دروغ می‌گفت؟! ابروهایش در هم فرو رفت:«اون گفت برادرش این رو ازش خواسته. اصلاً... من از کجا باید بدونم شما راستش رو میگین؟!»

مایکل تک خنده‌ای کرد و با بیرون کشیدنِ موبایلش و باز کردن آن گفت:«البته! این عکس شاید بتونه شما رو قانع کنه بانو!»

صفحه‌ی موبایل را به سوی مهدیه گرفت و لب زد:«اینجا تازه قبول شده بود به کالج؛ همه‌ی روز با هم رفتیم بیرون. انرژی بی حد و حصری داشت.»

مهدیه نگاهش را با اکراه از روی صورت بیبی فیس او برداشت. لیزای درون عکس خندان‌تر از هر موقعی دست به دور گردنِ مایکل آویخته بود.

مهدیه بغض کرده نگاهش را از روی عکس به سوی آن طرف‌تر خیابان سوق داد. نفس لرزانی کشید:«درسته!»

مایکل لبخند تلخی زد و با بستنِ صفحه‌ی موبایلش گفت:«شنیدم دوست صمیمی لیزا؛ تو بودی! من با پلیس و کاراگاه پرونده‌ی قتلش حرف زدم. به خاطر وجود نداشتنِ سر نخ اون هم توی این هفت ماه؛ پرونده متوقف میشه.»

مهدیه دست به سینه ایستاد. اخمِ خفته روی پیشانی‌اش بی‌اختیار بود:«این یعنی چی؟!»

مکثی کرد و با حالتی عصبی؛ انگشت اشاره‌اش را به نشانه‌ی تهدید تکاند:«تا وقتی قاتل پیدا نشه حق ندارن پرونده رو متوقف کنن!»

مایکل دستش را به نشانه‌ی تسلیم بالا برد و با تک خنده‌ای بی‌منظور؛ گفت:«متاسفم بانو! پرونده هنوز مختومه نیست فقط به خاطر عدم وجود اطلاعات متوقف میشه، تا زمانی که سر نخ جدیدی پیدا نشه پرونده توی همین حالت تعلیق باقی میمونه.»

مکثی کرد و با بالا انداختنِ تای ابرویش، در حالی که تمامی رفتارش با آن استادِ سرد و بی‌احساس مغایرت داشت ادامه داد:«من واسه‌ی همین اینجام، چون دوست صمیمی لیزا بودی اطلاعات زیادی راجب این چند سال داری. این بانوی عزیز می‌تونه کمکی به من بکنه تا یه سرنخ کوچیک پیدا بشه؟!»

مایکل چشمانش را ملتمسانه به او دوخت و مهدیه با ابروهای بالا رفته نگاه مرددش را روی چهره‌ی او گرداند:«بهتون نمی‌خورد شوخ طبع یا حتی مهربون باشین استاد!»

مایکل لب گزید و دست به سینه ایستاد، چشمانش ثانیه‌ای کلافه و مردد شد سپس با چرخاندنِ مردمک در حدقه گفت:«مطمئناً جدیت من توی زمان‌های خاص باید وجود داشته باشه مهدیه!»

مهدیه آهانی زمزمه کرد و با بردنِ ناخنِ انگشت شصتش به میان دندان در دل گفت:«چه زود پسر خاله شد! کاملاً معلومه کارش گیره اینجا؛ وگرنه اینی که من می‌بینم با اون عصا قورت داده تا دلت بخواد فرق داشت.»

گلویش را تصنعی صاف کرد و تنها برای حال گیریِ این استادِ جوان گفت:«دلم می‌خواد کمک کنم، ولی باید برای فردا درس‌های جدیدتون رو بخونم آقای رابینسون! اون هم در حالی که جزوه ندارم. امروز باید درباره‌ی رافلزیا تحقیق کنم متوجهین؟!»

ویرایش شده توسط دارثی نایت
  • لایک 16
  • هاها 2
  • سردرگم 2
  • غمگین 1

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

7:

چهره‌ی مایکل بلافاصله در هم رفت. لبخندش روی لب ماسید و احتمالاً در دل به خودش لعنت گفت که اکنون باید منت کشی این دانشجوی سرتق را می‌کرد:«می‌تونم جزوات رو امروز بدم بهتون. چه ساعتی وقت دارین درباره‌اش صحبت کنیم؟!»

مهدیه لبخند کجی زد؛ چشم در حدقه چرخاند و با نگاه دوختن بر ساعت دخترانه‌اش حالتی متفکر به خود گرفت. در دل گفت:«دَمت گرم خدا که هرچی می‌خوام بهم میدی! از اطلاعات و تحقیقاتِ رمانم گرفته تا چزوندنِ استادم! چاکرتم مشتی!»

چاک لبش را کمی جمع و جور کرد و پاسخ داد:«فکر می‌کنم اون روز برام غیبت رد کردین استاد. حتی اگه جزوه‌های خودِ شما رو هم بخونم فکر کنم روزِ امتحان به خاطرِ اون غیبت نمره کم بشه. درسته؟!»

مایکل لب پایینش را به میانِ دندان برد. حقیقتاً انتظار نداشت دخترک اینگونه حالش را بگیرد. بازوهایش را در آغوش گرفت و با قدمی جلوتر رفتن در حالی که لبخند مضحکی هنوز روی لب‌هایش جریان داشت گفت:«دارین باج گیری می‌کنین؟!»

مهدیه لبخند حرصی زد. پوست لبش را جوید و دستش را در جیب مشت کرد:«نه! دارم عدالت رو ایجاد می‌کنم! این حقِ منه که در ازای کمک به شما چیزی ازتون بگیرم، اینطور نیست؟!»

مایکل هندزفری‌اش را در گوش صاف کرد. چندی سکوت کرد و پس از بالا و پایین کردنِ سرش با نیشی باز جواب داد:«البته! غیبت شما حذف میشه. می‌تونیم با هم صبحانه بخوریم و حرف بزنیم؛ درسته؟!»

مهدیه تک خنده‌ای نمود و در دل راهکارِ سوتی گرفتن یا اصل کاری بودن را مبنی بر چرخاندنِ استادان روی پنج انگشتش دوره کرد.

باری دِگر ساعتش را چک نمود و با نیشی بازتر از مایکل پاسخ داد:«متاسفم استاد. بعد از خوندن جزوه‌هایی که بهم میدین و اطمینان از اینکه نمره‌ی خوبی میگیرم در خدمتتون هستم. راستش دو یا سه ساعت هم باید کتاب رمانم رو بنویسم.»

امیدوار بود زیاده روی نکرده باشد. با این‌حال مایکل از طمع او و شیطنت‌هایی که برای انتقام گرفتن از او می‌کرد به خنده افتاد. دستی به پشت لبش کشید و دوباره هندزفری را در گوش خود جابه جا کرد:«بسیار خب! جزوه رو براتون می‌فرستم. شمارتون رو لطف کنید که بتونم از بیکار بودنتون مطلع بشم.»

مهدیه با وارد کردنِ شماره موبایلش و خداحافظی کوتاهی به سوی خیابان حرکت کرد. هندزفری‌اش را در گوش چپاند و با لبی که خنده‌ را پشت آن قورت داده بود آهنگ مورد علاقه‌اش را پِلِی کرد. موبایل را در جیبش هُل داد و با سوار شدن بر یکی از خط‌های مترو قصد کرد خود را به کتابخانه‌ی مورد علاقه‌اش برساند.

اگر می‌گفت جزوه بهانه بود دروغ نگفته بود. دو روز پیش با تحقیقاتی کامل درباره‌ی تمام اطلاعاتِ جزوه‌ی فلورنس؛ همه چیز را خوانده بود. امروز دلش می‌خواست با کمی مطالعه، بتواند حالِ خوبی را در روحش به جریان بیندازد.

***

متفکر به کیبورد خیره شد و زیر لب غر غر کرد:«اِی بابا! حکایتِ خر در گِل موندن همینه دیگه! دِ مهدیه جان عزیز دلم لازم بود راجب چیزی بنویسی که چیزی ازش نمیدونی؟!»

هوفی کشید و بر روی صندلی کامپیوترش لَم داد. پاهایش را از صندلی کامپیوتر آویزان کرد و به صفحه‌ای از رمانش خیره شد.

«کمتر فکر کن! چیزی می‌خوری؟!»

در جوابِ فلورنسی که در آستانه‌ی در اتاق ایستاده و دست به کمر نگاهش می‌کرد تنها نالید:«ناچ! ولم کن تو رو خدا! هر کاری می‌کنم نمیدونم الان باید ادامه‌ی این سکانس چی بنویسم.»

فلورنس خندید و به مهدیه‌ای که کم مانده بود سرش را از صندلی آویزان کند بلکه اطلاعاتی به مغزش سرازیر شود نگریست.

ویرایش شده توسط دارثی نایت
  • لایک 13
  • تشکر 1
  • هاها 3
  • سردرگم 2
  • غمگین 2

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

8:

مهدیه قلنج انگشتانش را شکاند و خواست چیزی بگوید که صدای زنگ موبایلش موجب شد منصرف شود. کنجکاو به صفحه نگریست و با ناشناس بودن آن شانه بالا انداخت. شاید استراحت می‌توانست کمکی که ادامه‌ی نوشتنش رمانش کند.

«بله؟!»

فلورنس اتاق را به مقصدِ آشپزخانه ترک کرد تا چیزی بخورد. مهدیه کامپیوتر را خاموش کرد و به صدای بمِ مرد گوش سپرد:«مایکلم، بیا بیرون باید درموردِ لیزا حرف بزنیم!»

مهدیه اخم کرد و با کش و قوس دادنِ بدنش به این اندیشید که چرا لحن انعطاف پذیرِ صبح، حال اینقدر جدی و خشک به نظر می‌رسید.

«متاسفم آقای رابینسون...»

مایکل با سنگِ زیر پایش بازی کرد و کلافه دستی به گردنش کشید. از امروز صبح تا کنون می‌شد گفت علاف شده بود. عصبی به میانِ سخن دخترک پرید:«خانم من وقتِ اضافه ندارم! همین الان!»

مردی که در کنارِ مایکل ایستاده بود ضربه‌ی آرامی بر پیشانی‌اش نواخت. سپس زیر لب گفت:«الان دختره حمله میکنه! آروم‌تر!»

مایکل با لب‌ زدنِ دخالت نکن! به صدای تهاجمی دخترک گوش سپرد«من ساعتِ یک بامداد جایی نمیام. لطفاً مزاحم خوابم نشین آقای رابینسون!»

مایکل هاج و واج به صدای بوق‌های ممتد گوش سپرد. موبایل را از گوشش فاصله داد و غر زد:«لعنتی! من با دست‌های خودم این دختر رو می‌کشم!»

مردِ کناری‌اش خندید و با نشستن بر روی صندلی کناری راننده، گفت:«گفته بودم آروم‌تر جنابِ رابینسون!»

مایکل به لفظِ مسخره‌ی جنابِ رابینسون اخم کرد. تنِ خسته‌اش را بی‌توجه به خنده‌های ادامه دارِ مرد، روی صندلی راننده انداخت. چشمانِ سرخش را مالش داد و روبه مرد توپید:«فقط خفه شو!»

مرد قهقهه زنان، موبایلش را از روی هولدر برداشت و گفت:«هی مایک! دلت می‌خواد نحوه‌ی معاشرت با خانم‌ها رو یادت بدم؟!»

مایکل عصبی غرید:«گمشو!»

مرد با نیش بازی که به خاطرِ پیام‌ها و چت‌های لوسی بود زمزمه کرد:«تقصیرِ خودته داداش! وقتی که با جوگیری تمام اینطوری با دانشجو رفتار می‌کنی همین انتظار رو هم باید داشت!»

مایکل با فشردنِ پا روی گاز موجب پروازِ ماشین شد. مرد زیر لب دیوانه‌ای نثارش کرد و دوباره به پیام دادن به لوسی مشغول شد.

***

با پیچیدنِ ماشینی جلویش و سپس پیاده شدنِ مایکل؛ هینِ کشیده‌ای بر زبان راند و قدمی عقب‌تر رفت. حقیقتاً از دیروز که با تماسِ طلبکارِ مایکل روبه رو شده بود تا حال که دیگر خورشید خداحافظی کرده و تنها لامپ‌های خیابانی اجازه‌ی دیدن را به مردم می‌داد؛ به کل پسرک را فراموش کرده بود.

چشم‌های مبهوتش هنوز درگیرِ نحوه‌ی آمدنِ مایکل بود که پسرک به سویش قدم تند کرده و با گرفتنِ دستش؛ او را کشید. همین کشیدنِ ساده گویی تلنگری برای او بود که به خود بیاید و با عقب کشیدنِ دستش عصبی بغرد:«هی! چته؟!»

مایکل ایستاد و موهای بازش را به چنگ گرفت. پیشانیِ چین خورده‌اش بیشتر از قبل با اخمش رنگین شد. چشم‌های سبز-آبی‌اش را به روسریِ طلایی رنگ مهدیه دوخت و توپید:«هی تو! قرار بود هرچیزی رو که میدونی بگی! ولی دو روز گذشته و مدام داری فرار می‌کنی دختر خانم!»

مهدیه کوله‌اش را به دست گرفت و ابرو در هم کشاند. لب‌های رژ خورده و کالباسی‌اش را تر کرد و گفت:«ولی این دلیل خوبی نیست که جلوی دانشگاهِ من؛ بخواین اینطوری رفتار کنین!»

مکثی کرد و با لغزاندنِ نگاهش روی پیراهنِ سپید رنگِ مایکل ادامه داد:«در ضمن! من مسلمانم آقا! اصلاً دوست ندارم به من دست بزنین.»

مایکل پوست لبش را به میانِ دندان برد و مانتوی مشکی رنگ او را با چشم متر کرد:«خیلی خب! بهتره زودتر هر اطلاعاتی که داری رو در اختیار من قرار بدی! پیدا شدن یا نشدنِ قاتلِ لیزا فقط به تویی بستگی داره که مثل بچه‌ها رفتار می‌کنی!»

ویرایش شده توسط دارثی نایت
ویرایش طبق قاعده ۲۰ پارت یه دور دیگه!
  • لایک 14
  • تشکر 2
  • هاها 2
  • سردرگم 2
  • غمگین 1

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

9:

مهدیه لب برچید و با دست کشیدن به لبه‌ی روسری‌اش، نفسش را کلافه بیرون داد. به ناخن‌های یک دست و مرتبطش که با لاک طلایی رنگ آذین شده بود خیره شد و گفت:«باشه. چی می‌خواین بشنوین؟!»

مایکل چشم‌های پیروزش را به ماشین دوخت و با دست به آن اشاره زد:«سوار شو!»

مهدیه سری به نشانه‌ی تایید تکاند و با فکر به اینکه استاد دانشگاهش تنها از او سوالاتی درباره‌ی لیزا دارد روی صندلیِ شاگرد جای گرفت. عطر سرد و تلخ اولین چیزی بود که توانست مشامش را نوازش دهد.

مایکل در را بست و دو دکمه‌ی بالایی پیراهنش را باز کرد. زنجیرِ طلایی رنگِ زمختی که در گردنش به چشم می‌خورد لحظه‌ای نگاهِ مهدیه را به دنبال خود کشاند.

«الان بگم؟!»

مایکل پا روی پدال گاز فشرد و با پیچیدن در خیابان؛ گفت:«وقت هست.»

مهدیه به صندلی راحتش تکیه زد و کمربندش را بست. پوف کلافه‌ای کشید و سر تکان داد. مایکل با صدای بوق‌های مکرر خیابان "لعنتی" زیر لب گفت و با ریز کردنِ چشمش، برای رهایی از صدای سرسام آورِ ماشین‌ها؛ سیستمِ ضبط ماشین را روشن کرد.

روشن شدنِ سیستم با پریدنِ شانه‌های مهدیه همزمان شد. صدای فجیعِ عربده‌های خواننده؛ ثانیه‌ای جیغِ خفه‌ی دخترک را بر انگیخت. مایکل گویی عادی‌ترین صحنه‌ی زندگی‌اش را طی می‌کرد طوری که بیخیال به رانندگی‌اش ادامه داد. به این آهنگ‌های لعنتیِ ماشینِ برادرش عادت داشت.

مهدیه نفس عصبی و حرصی کشید. انگار نه انگار که او به خاطر کارِ او ترسیده بود! مردک روانی! آهنگ هنوز در اوج خود به سر می‌برد. صدای لینکدین پارک آهنگِ راک را رنگ و رونق می‌بخشید.

مهدیه زیر لب غر غر کرد:«عوضی! مثلاً می‌خواد الان حالِ من رو بگیره؟!»

دست برده و گویی ماشینِ خودش باشد به کل آهنگ را قطع کرد. نگاهِ مایکل با تعجب به سوی مهدیه بازگشت. مهدیه بی‌توجه شانه بالا انداخت:«صداش اذیتم می‌کرد.»

گوشه‌ی لب مایکل بالا رفت. حقیقتاً انتظار نداشت دخترک اینقدر راحت باشد. تنها سری تکان داد. شاید گیر بودنِ کارش به دخترک و دو روزی که مثل تام به دنبالِ دخترکِ جری مانند می‌گشت موجب شد تنها صبر پیشه کند.  

چهارسال زندگی در نیویورک باعث شده بود مهدیه نیز مثل آمریکایی‌ها در اینجا تنها به راحتی خود فکر کند. روابط آزاد و زندگیِ مستقل هر کدام از افرادِ دور و برش شاید موجب شده بود به قولی همنشینی با آنها روی او تاثیر بگذارد.

پس از دقایقی ماشین روبه‌روی فضای سبزی پارک شد. مایکل عینکِ دودی‌اش را روی چشم گذاشت و با گفتنِ "پیاده شو" از ماشین خارج شد. مهدیه نیز پیاده شد و کوله‌اش را روی شانه انداخت.

به فضای آغشته به پاییز نگریست و پشت مانتو‌اش را محض اطمینان صاف کرد. نگاهِ عجیبِ بعضی از مردم روی پوشش مهدیه، حتی با گذشت چهارسال باز هم آزارش می‌داد.

تابلوی مقابلش را زیر لب خواند:«پارک تراس گرانیتی!»

مایکل نگاه کنجکاو او را رصد کرد و به سوالِ نگاهش پاسخ داد:«اینجا نزدیک به پارک پل بروکلینه.»

مهدیه نگاهش درخشید و درحالی که شانه به شانه‌ی مایکل در پیاده‌روی سنگ‌فرش شده‌ قدم برمی‌داشت حرف زد:«میشه گفت لیزا و فلورنس عاشقِ قسمت‌های مختلفِ این مجموعه بودن.»

مایکل سر به تایید تکاند و لبخند تلخی زد. شقیقه‌هایش را مالش داد و با نگریستن به بازیگوشیِ کودکانِ دیگر دست درونِ جیبِ شلوارش فرو برد:«تو چی؟!»

مهدیه لبخند شرمگینی زد و با قلاب کردنِ انگشتانش در هم پاسخ گفت:«آدم‌ها هرجایی که عزیز‌ترین‌های اونها شاد باشن خوشحال میشه.»

موقع کنکورش در ایران؛ حتی نمی‌توانست تصور کند چندین سالِ بعد قرار است در پارک‌های نیویورک با استاد سخت‌گیر و جدی‌اش قدم بزند! حتی همان جلسه‌ی اولِ آشنایی‌اش با مایکل نیز در تصورش نمی‌گنجید روزی بخواهد شانه به شانه‌ی قامت بلندش قدم بزند و یا با او درباره‌ی چیزی غیر از درس حرف بزند.

«و اگه عزیزها رو از دست بدیم؟!»

مهدیه سرش را متعجب به سوی نیم‌رخ غمگینِ مایکل چرخاند. گویی پسرک بیشتر با خودش حرف می‌زد تا او! دخترک به کفش‌های اسپرتش که همگام با کفش‌های چرمِ مایکل پیش می‌رفت خیره شد:«مطمئناً هر کسی چیزی یا کسی رو عزیز می‌دونه آقای رابینسون! و اون عزیز همیشه توی قلب ما زنده خواهد بود.»

مایکل سر تکان داد و به میزِ چوبی و رنگینی که بر روی پُل قرار داشت اشاره زد:«بشین لطفاً!»

مهدیه سر تکاند و اجازه داد نسیمِ شبانگاهی آرام و آهسته پوستِ لطیفِ صورتش را به بازی بگیرد. صدای موج‌ها و حرکاتِ آهسته‌ی آب، تا بالای پُل می‌رسید و وجودِ هر دو را غرق آرامش می‌کرد.

صدای گارسون هر دو را از سکوتِ غرق تفکر خود خارج نمود:«سفارشتون؟!»

ویرایش شده توسط دارثی نایت
ویرایش طبق قاعده ۲۰ پارت یه دور دیگه!
  • لایک 14
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • سردرگم 2
  • غمگین 2

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

10:

مهدیه نگاهش را بینِ گارسون و مایکل چرخاند:«قهوه‌‌ تلخ لطفاً!»

مایکل دستانش را روی میز چوبی تکیه زد و به چشمانِ قهوه رنگ و درشت مهدیه خیره شد:«برای منم همون لطفاً!»

مرد تبلتش را در دست جابه‌جا کرد و از آن دو دور شد. نگاهِ مهدیه حرکتِ مردِ یونیفرم پوش را دنبال نمود.

«شروع کن لطفاً! الان دیگه وقتی نیست.»

مهدیه تک خنده‌ای کرد و البته‌ای به لب راند. سر به سوی درخششِ عجیبِ سطح آب در تاریکیِ شب چرخاند و دست زیر چانه تکیه گاه قرار داد:«از چهارسال پیش که من، لیزا و فلورنس با هم خونه دانشجویی گرفتیم تقریباً اون رو می‌شناسم. دختر شاد و سرزنده‌ای بود که خیلی زود با هم صمیمی شدیم. می‌گفت از خانواده‌اش خوشش نمیاد.»

فک مایکل منقبض شد و چشم‌هایش روبه تیرگی رفت. مهدیه پس از مکثی ادامه داد:«می‌گفت پدرش باعث شده خواهر کوچکترش، کارِن رو از دست بده. اینکه چطور باعث این اتفاق شد رو هرگز نگفت. منم چون می‌ترسیدم ناراحت بشه سوالی نپرسیدم.»

مایکل در سکوت خیره خیره صورت مهدیه را کاوید. صورت بیضی و کشیده‌اش به خوبی توجه‌ها را جلب می‌کرد. مهدیه لب‌های درشتش را تر کرد:«با دوست پسرش آلفرد خیلی خوب بود هرچند من از اون پسر خوشم نمیومد. فقط دو بار با آلفرد به خونه اومد که توی هر دو بار من با آلفرد بد رفتار کردم. حداقل از نظر بقیه بد بود. ولی به نظر خودم هر مردی که قصد داشته باشه هیز باشه لایق هرگونه رفتاری هست.»

مایکل ابرو بالا انداخت و با دست کشیدن به فک زاویه‌دارش تک خنده‌ای کرد:«شاید دو روزِ تمام آلفرد رو هم علاف کرده باشی جری!»

مهدیه متعجب از لقب جری که گرفته بود ابرو در هم کشید. هرچند پس از ثانیه‌ای با فهمیدنِ کنایه‌ی مایکل گره ابروهایش را گشود و خندید:«قبول کنین جلوی کلی دانشجو من رو خُرد کردین آقای رابینسون! نباید توقع داشته باشین بعد از پرت کردن من بیرون از کلاس ناراحت نباشم. متاسفانه درباره‌ی درس خودکشی هم می‌کنم و به شدت ناراحت می‌شم!»

مایکل نیز با خنده‌ی آرام و دلنشینِ دخترک به خنده افتاد. گویی از یاد برده بود که چندی پیش با عصبانیت قصد داشت دخترک را بدزدد و از او حرف بکشد:«بسیار خب! ولی من هنوزم کنجکاوم که داشتی درباره‌ی مجرد بودنِ چه کسی صحبت می‌کردی!»

مهدیه دندان‌های سفید و ردیفی‌اش را با خنده‌ای ملایم‌تر به نمایش گذاشت. پلک روی هم نهاد و دست روی دهانش گذاشت. مژه‌های بلندش روی گونه‌اش سایه افکندند و نگاهِ مایکل ثانیه‌ای بر روی مژه‌هایش توقف کرد.

مهدیه آرام‌تر درحالی که قصد نداشت دیوانه بازی‌های فلورنس را آشکار کند، با شیطنت سعی کرد ذهن مایکل را منحرف کند:«می‌تونین تصور کنین درباره‌ی مرد مورد علاقه‌ی خودم حرف می‌زدم. و مطمئناً ناراحت می‌شین اگه بدونین فکر نمی‌کنم اون مجرد باشه!»

مایکل تنها خندید و دستی به موهای بلندش کشید. گوشه‌ی چشمانش چین خورد و فرو رفتگی کوچکی به موازات بینی‌اش پدیدار گشت. مهدیه می‌‌توانست اغراق کند خنده‌هایش بدون تظاهر و جذاب به نظر می‌رسیدند. گویی داشت در ذهنش دو دو تا چهار تا می‌کرد تا او را قانع کند به جای جدی بودن همیشه بخندد.

«و اون مرد کیه؟!»

مهدیه لبخندِ مرموزی زد و با گفتنِ «این میتونه یه راز باشه!» لیوانِ قهوه‌اش را از گارسونِ لبخند به لب گرفت. لبخندش غرق در تظاهر بود تا بتواند مشتری‌ها را راضی نگه دارد. لبخندی که از آن حس خوبی نمی‌گرفت.

مایکل با نوشیدنِ جرعه‌ای از قهوه‌اش با نگاهی منتظر به او خیره شد.

«فکر می‌کنم سال قبل با آلفرد دوست شده باشه. درست یادم نیست. هرچی بود یک ماه قبل از قتلش لیزا مضطرب و نگران به نظر می‌رسید. به درس کمتر اهمیت می‌داد اونم درحالی که عاشق درس خوندن بود. خیلی وقت‌ها کارهاش رو فراموش می‌کرد و کمتر از قبل شیطنت داشت.»

مهدیه جرعه‌ای از قهوه را نوشید و از تلخی‌اش با لذت چشم بست. ثانیه‌ای بعد آهی کشید و ادامه داد:«چند روز قبل از مرگش از من قول گرفت که اگه برادرش رو دیدم بهش بگم خیلی مراقب خودش باشه، چون هدف بعدی اونه. و هرچی درباره‌ی این هدف ازش سوال پرسیدم؛ چیزی نگفت.»

مایکل با چهره‌ای که حال هیچ چیزی از آن خنده‌های بی‌جان روی آن نمانده بود به صندلیِ آبی رنگش تکیه زد. آسمان غرق در آلودگی‌های نوری، حوصله‌ی هیچ ستاره‌ای را نداشت.

«بهم گفت حق با من بوده و آلفرد لیاقتِ عشق اون رو نداشته، شبِ قبل از قتلش، خیلی بی‌سابقه بغلم کرد و ازم خواست به رویاهام برسم تا اون خوشحال باشه. می‌گفت هیچوقت پدرش رو نمی‌بخشه.»

ویرایش شده توسط دارثی نایت
ویرایش طبق قاعده ۲۰ پارت یه دور دیگه!
  • لایک 12
  • تشکر 2
  • هاها 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 3

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

11:

قهوه‌ای را که حالا سرد شده بود مهدیه سر کشید. مایکل با لیوانش بازی بازی می‌کرد. گویی تلخیِ حرف‌های لیزا برای طعم کردن کافی به نظر می‌رسید. ترجیح می‌داد نوشیدنی دیگری اینجا باشد؛ چیزی که بتواند ساعت‌ها همه چیز را فراموش کند. شاید چیزی مثل آبجو!

« شب رو مشغولِ نوشتن رمانم و پلات زدن برای ایده‌هاش صرف کرده بودم. خسته؛ ساعت سه شب بالاخره بیخیال شدم و خوابیدم. هنوز دو ساعت هم نشده بود. ساعت حوالی پنج الی شش صبح؛ لیزا گفته بود می‌خواد امشب با آلفرد کات کنه و ممکنه دیرتر به خونه بیاد. من و فلورانس خواستیم باهاش بریم ولی مخالفت کرد. می‌گفت دلش می‌خواد خودش، با شجاعت خودش همه چیز رو تموم کنه.»

مهدیه نفسی گرفت و با بغضی که حالا از مرورِ آن شب در گلویش جای گرفته بود لرزان ادامه داد:«ساعت پنج در زدن، اولش بلند نمی‌شدم ولی با فکر به فلورنسی که خواب سنگینی داره و وقتی که خوابیده هنگ و گیجه، تصمیم گرفتم در رو باز کنم ببینم کیه. اولش فکر کردم شاید لیزا کلید‌هاش رو جا گذاشته باشه.»

ریزش اشک از چشمانش غیر ارادی بود. مثل پایین آمدنِ آهسته‌ی تکه‌ای بلور از روی یک سراشیبی نرم! نگاهِ لرزانِ مایکل بر روی اشک‌ِ دخترک متوقف شد. مهدیه دستی به زیر چشمش کشید و فین فینی کرد:«وقتی آیفون رو برداشتم کسی جواب نداد. یعنی اولاش کسی جواب نداد. بعد از اینکه کلافه و حرصی شده بودم بالاخره یک نفر بهم فهموند باید برم پایین.»

حالا بغضش شکسته بود. بغض همچون چشمه ای جوشان قصد داشت چاهِ عمیقِ چشم‌ها را حفر و از دل آن به بیرون خیز بردارد. هق هقی کرد و با دست سعی نمود اشک‌ها را پس بزند. بینی‌اش سوخت و دمی لرزان گرفت:«در رو که باز کردم؛ لیزا رو روی زمین پیدا کردم. زمینِ زیر بدنش پر از خون بود. چشم‌های بازش رو به من قفل کرده بود. دست نداشت آقای رابینسون!»

مهدیه از کوله‌اش بطری آب را خارج کرد. آستینش را به گونه‌اش کشید و سعی کرد آن شب را زیاد به یاد نیاورد. ولی جسدِ خونین و قطراتِ تیره‌ی خون جلو‌ی دیدگانش نقش می‌زد. با دستانِ لرزانی که ناشی‌ از ترسش بود درِ آبی رنگِ بطری را باز کرد. جرعه‌ای آب نوشید و با اشک‌های راه گرفته بر روی گونه‌اش لرزان‌تر از پیش ادامه داد:«هر دو تا دستش رو از بازو قطع کرده بودن. اون عوضی حتی به طلای توی دستش هم دست نزده بود، انگار می‌خواست بگه برای پول نکشتمش! موهاش رو از بیخ تراشیده بودن آقای رابینسون!»

مایکل کاسه‌ی سرخ چشمانش را مالید. گویی می‌خواست از گریستنش جلوگیری کند. بطری را از دستِ مهدیه گرفت و آن را سر کشید. گویی فقط می‌خواست از خفگی احتمالی‌اش با بغض جلوگیری کند.

مهدیه هق هق کرد. با دست همه‌ی صورتش را به چنگ گرفت:«زیر چشماش کبود بود. پوست گونه‌اش رو به طرز وحشیانه‌ای بریده بودن. نشناختمش اول، فقط جیغ زدم؛ حتی یه لحظه هم چشمام از روی صورتش جدا نمی‌شد. من... من ترسیده بودم. فقط وقتی که به چشماش نگاه می‌کردم می‌فهمیدم اون همون لیزاست! همون چشم‌های آبی!»

مایکل از روی صندلی بلند شد. صدای منزجر کننده‌ی عقب رفتنِ صندلی؛ شانه‌های دخترک را از جا پراند. مایکل موهایش را عصبی با دست می‌کشید. مهدیه با نفسی لرزان بطری‌اش را به سوی خود کشید. شاید فقط همین امشب را اشکالی نداشت دهنیِ شخص دیگری را بخورد. برخلافِ همیشه که با چندش همه را رد می‌کرد اینبار فقط برای قورت دادنِ سنگی که در آتشفشانِ گلویش فوران می‌نمود، شاید خوردن آب می‌توانست مرحمی باشد!

لبش را تر کرد و با نگاه کردن به مایکلی که قدم رو این سو و آن سوی صندلی را طی می‌کرد ادامه داد:«همه‌ی تلاشم رو کردم که بفهمم اون موقع باید چیکار کنم. با پلیس تماس گرفتم و دست و پا شکسته، با زبانی که به کل یادم رفته بود بهشون آدرس دادم. دوستم؛ آنیا تیلور اونشب از پیاده‌روی برمی‌گشت. اون هم مثل من وحشت کرده بود؛ یا شاید حتی بیشتر از من!»

مایکل با تکاندن سرش پوست لبش را جوید. نفسش را بیرون داد و با مستقیم نگاه کردن به دخترکِ گریان و نالان گفت:«برای امشب بسه! زودتر بریم.»

مهدیه سر به نشانه‌ی تایید تکاند. گویی اگر ادامه می‌گفت پسرک نیز خودداری‌اش را از دست می‌داد. پسرک حتی با شنیدنِ توصیفات مهدیه حالت تهوع گرفته بود. گویی دلش می‌خواست تمامِ زندگی‌اش را بالا بیاورد.

مهدیه جرعه‌ی دیگری آب نوشید و از روی صندلی بلند شد. با رها کردنِ بطری و موبایلش در کیف؛ دسته‌ی کوله را چنگ زد و روی شانه‌اش انداخت. نفس عمیقی کشید و باری دِگر با آستین صورتش را پاک کرد.

ویرایش شده توسط دارثی نایت
  • لایک 9
  • تشکر 1
  • هاها 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 3

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

12:

پس از اینکه صورت حسابِ آن دو قهوه را تصویه کردند دوشادوشِ هم در زیرِ زردیِ برگ‌های درختان و در امتدادِ نگاهِ سرو و کاج قدم زدند. صدای لطیفِ آب هنوز گوش هایشان را نوازش می‌داد.

مایکل خسته‌تر از هر موقعی چشمانش را می‌مالید. سرخیِ خفته در چشمانش، پیش از هر چیزی در نگاه‌ها جلب توجه می‌نمود. دست در جیبِ شلوارش سُر داد و نیم نگاهی به مهدیه‌ی مسکوت انداخت. دخترک با لب‌هایی آویزان در خود غرق شده بود.

مهدیه با حس کردنِ نگاه سنگین مایکل سر به سوی او چرخاند و لبش را به حدی کج کرد تا شاید طرحی از لبخند بگیرد، نگاهِ خشک شده و مردمک‌های لرزانِ پسرک؛ باعث شد دلش بخواهد کمی هم که شده جو را عوض کند:«به فارسی میشه زِرزِرو!»

مایکل گنگ و گیج به گونه‌های سرخ‌فام مهدیه خیره گشت. صدای قدم‌هایشان هنوز هم به گوش‌های سنگ‌فرشِ قهوه‌ای رنگ می‌رسید:«چی؟!»

مهدیه لبخندِ تلخش را کش داد و به سنگ روی زمین، ضربه‌ای وارد کرد:«بذارین براتون تدریسش کنم آقای استاد! به مهدیه‌ای که زیاد گریه می‌کند در زبان فارسی زِرزِرو می‌گویند!»

لبخند بی‌اختیاری از شیطنت‌های مهدیه روی لبش نقش بست:«خب خانمِ زِوزِوو؛ می‌خوام مهمانت کنم به شام! باید خوشحال باشی؛ چون مایکل به هر کسی افتخارِ شام نمیده!»

مهدیه از تلفظ بامزه‌ی زِوزِوو خنده‌ای کرد. لقبِ خودشیفته کاملاً برازنده‌ی پسرک بود. دستی به مانتو‌اش کشید و گفت:«باید بگم استعداد یادگیری زبانِ فارسی در شما مُرده! در جوابِ پیشنهادتون باید بگم مهدیه هم با هرکسی شام نمیخوره! ولی ایندفعه رو چون گشنمه قبول می‌کنم.»

مایکل تک خنده‌ای کرد و او را بابتِ تلاشش برای درست کردنِ جوِ سنگینِ میانشان تحسین نمود:«ازت ممنونم وِزوِزو!»

لازم نبود بگوید برای چه تشکر می‌کند. مهدیه می‌دانست تنها برای تزریقِ کمی حالِ خوب در روحِ خسته‌‌ی پسرک؛ مایکل از صمیم قلب از او ممنون است. اینبار باری دِگر به لفظ جدید او خندید:«آقای رابینسون زِرزِرو! دو تا تلفظ جدید از خودتون ساختین!»

مایکل با برداشتنِ گوی‌های قدردانش از روی دخترک، اعتراف کرد:«این راز رو پیش خودت نگه دار مهدیه! اعتراف می‌کنم که من به هیچ وجه در یادگیری زبان خوب نیستم.»

 سپس با اشاره زدن به ماشینش ادامه داد:«سوار شو! در ضمن اینجا وقتی میگی رابینسون حس می‌کنم هنوز توی اتاق کنفرانس دارم درس می‌دم!»

مهدیه خنده‌ای کرد و روی صندلی جای گرفت. حقیقتاً تا دو روزِ پیش نمی‌توانست تصور کند؛ با مایکل رابینسونی که به بداخلاقی معروف بود بخندد و سعی کند حالِ هر دویشان را بهتر کند.

پس از چندی ماشین در روبه‌روی رستوران همبرگری در همان حوالی متوقف شد. ماشین در خیابانِ اولد فولتون پارک گشت و هر دو پا به رستوران گذاشتند. شاید این دعوت از سوی مایکل تنها برای تشکر از دخترک بود. می‌دانست اگر به خانه برسد در میانِ آن خانه‌ی وسیع با فکر به هر کلمه‌ی دخترک دیوانه خواهد شد.

مایکل صندلی برای مهدیه بیرون کشید و با دست کشیدن به کاسه‌ی مذاب چشمانش سعی کرد از التهاب آن بکاهد. مهدیه با تشکر آرامی روی صندلی نشست و کوله‌اش را روی میز نهاد. موبایل را از کیف بیرون کشید و پیامِ فلورنس را خواند:«کجایی مهدیه؟!»

با چک کردنِ ساعتی که روی دَه شب ایستاده بود چشم گرد کرد و ضربه‌ی آرامی روی پیشانی‌اش نواخت. مایکل با لبخندِ کجی حرکاتِ بامزه‌اش را دنبال کرد. مهدیه چنان به ساعتِ بیچاره خیره بود که گویی می‌خواست او را بابت این گذر زمان شماتت کند.

برای فلورنس تایپ کرد:«رابینسون من رو به شام دعوت کرده. شاید دیر بیام.»

بلافاصله پیامِ فلورنس کامش را تلخ کرد:«رابینسون؟! کدوم رابینسون؟! عکس بفرست! نمی‌خوام مثل لیزا دیر کنی!»

تنش لرزید و نگاهِ تیره‌اش را به مایکل دوخت. حالا مایکل نیز کنجکاو نگاهش می‌کرد. حق را به فلورنس می‌داد. تجربه‌ی تلخشان در هرجایی قصد داشت خودی نمایش دهد. پوف کلافه‌ای کشید و بالاجبار برای راضی کردنِ فلورنس نگران باشه‌ای تایپ کرد.

پیامِ فلورنس گوشه‌ی لبش را بالا داد:«تا حد امکان با رابینسون عکس بگیر!»

چشم‌هایش روی استیکر‌های بامزه‌ی فلورنس گرداند و سعی کرد با سلفی از خودش سر و ته قضیه را به هم بیاورد.

«عکس میگیری؟!»

نگاهِ عجیبِ مایکل باعث شد مهدیه لب بگزد و در دل غر بزند:«بیا! یارو الان فکر میکنه هلاکِ انتخاب و سلیقش شدی که عکس میگیری!»

پوفی کشید و لب زد:«بله. فلورنس نگران شده؛ به خاطرِ تجربه‌ی بدی که به خاطر لیزا داشتیم ازم عکس می‌خواد مطمئن بشه.»

مایکل با نگاهِ تیره‌اش تنها سر تکان داد. نگاهش روی پیراهنِ چروک شده و سر  و وضعِ آشفته‌ی مایکل چرخید:«می‌خواین تست استعداد ازتون بگیرم؟!»

ویرایش شده توسط دارثی نایت
  • لایک 10
  • تشکر 2
  • هاها 2
  • غمگین 2

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

13:

مایکل گنگ و خیره نگاهش کرد. دستی به چانه‌اش کشید و با اخم‌های از روی ندانستن لب زد:«تست استعداد؟!»

مهدیه با تک خنده‌ای در حالی که منتظر سفارششان بودند توضیح داد:«یادگیری زبان دیگه! البته من ترکی هم بلدم، اصالتم ترک قشقاییه.»

مایکل لبخند کج و کوله‌ای زد و سعی کرد با دخترک همکاری کند:«با ترکی بیشتر موافقم!»

مهدیه با لبخندی؛ متفکر دست زیر چانه‌اش نهاد. هنوز بینی‌اش از فرط گریه سرخ به نظر می‌رسید. دستانش را همچون کودکان به هم کوبید و گفت:«خیلی خب! تا وقتی غذا سرو میشه شما لغت پیشنهاد بدین، من به ترکی تلفظش می‌کنم بعد شما تکرار کنین، هوم؟!»

مایکل سر تکان داد و با تکیه زدن بر صندلی نگاه در فضای چوبی و شیک رستوران گرداند. لامپ‌های ال ای دی فضای رستوران را روشن می‌کردند. چوب‌ها منبت کاری شده و با رنگ‌های مختلفِ تم قهوه‌ای؛ فضای خوش نوری را خلق می‌کردند.

میزهای مربعی شکل با صندلی‌هایی طرح دار که دور تا دور سالن به چشم می‌خوردند. مایکل پا روی پا انداخت و لب زد:«دوست داشتن!»

مهدیه نیز به صندلی تکیه زد:«سِومَک! شرط می‌بندم سخته براتون!»

مایکل کلمه را در ذهن دوره کرد و چهره‌اش در هم رفت. همین مانده بود دخترک به او بخندد! با این‌حال از تک و تا نیفتاد:«منم شرط می‌بندم میتونم تلفظشون کنم!»

مهدیه با شیطنت ابرو بالا انداخت و با اشاره زدن به او به فارسی گفت:«این گوی و این میدان!»

مایکل نگاهِ سوالی‌اش را به او دوخت که با لبخندی ملیح به لاتین پاسخ گفت:«منظورم اینه بفرمایید!»

مایکل نگاهِ ملتمسش را به او دوخت و مردمک روی او گرداند. حقیقتاً یادش رفته بود اصلاً کلمه‌ای که دخترک تلفظ کرده بود با چه حرفی شروع می‌شد.

 مهدیه با انگشت روی میز ضرب گرفت و با یادآوری اولین روزی که مایکل را دیده بود با شیطنت افزود:«نظم مهمترین چیزیه که ما در اختیار داریم آقای رابینسون! من استادِ سخت‌گیریم. نظم کلاس رو به هم نزنید لطفاً!»

مایکل نیز خندید و خواست چیزی بگوید که گارسون با گذاشتنِ پیتزا روی میز گفت:«سفارشتون!»

مایکل سر تکان داد و مهدیه تشکر کرد. مرد کلاهِ کپش را روی سر جابه‌جا نمود و از آنها دور شد. مایکل گفت:«حقیقتاً به شدت کینه‌ای هستین!»

مهدیه نیز خندید و یکی از اسلایس‌های دوست داشتنی را به دهان برد. گاز بزرگی به آن زد و پاسخ داد:«میشه گفت تقریباً! سِومَک آقای رابینسون! سِومَک!»

مایکل با تک خنده‌ای سس قرمزش را روی اسلایسش خالی کرد:«سِونَگ؟!»

مهدیه ثانیه‌ای مات و گنگ خیره‌اش شد سپس غش غش خندید و در بطریِ نوشابه‌اش را باز کرد:«لعنتی! به نظرم بهتره به همون زبان مادریِ خودتون اتکا کنین آقای رابینسون! غذاتون سرد میشه.»

مایکل نیز از خنده‌ی او به خنده افتاد. شاید دخترک راست می‌گفت. تصمیم گرفت به جای خندانِ دخترک با این تلفظ افتضاح؛ تنها اسلایس‌های پیتزا را با نوشابه میل کند. تنها از او متشکر بود که با کشاندنِ بحث به جاهای دیگر سعی داشت از تلخ کردنِ کامش جلوگیری کند.

***

کیف دستی صورتی رنگش را روی شانه جابه‌جا کرد و به فلورنسی نگاه کرد که کیسه‌های خرید را در دست گرفته بود. وارد مرکز خریدِ منهتن در خیابانِ سی و سومِ غربی شدند و بلافاصله صدای هیاهو و شلوغی‌های اطراف به گوششان خورد.

مهدیه از دیدنِ جنبش‌ها و صداهای اطراف لبخندی زد و نور‌های رنگینی که محیطِ وسیعِ پاساژ چند طبقه را روشن کرده بود را رصد نمود. عینک آفتابی‌اش را از چشم برداشت و با قرار دادنش در گارد آن گفت:«برای دسر باید یه سری میوه بخریم فلورنس.»

فلورنس لبخند خسته‌ای زد، پوف کلافه‌ای کشید و پالتویش را مرتب کرد. خسته نالید:«حس می‌کنم باید مثل هر سال اعتراف کنم که غلط کردم برای تولدم با تو بیرون اومدم مهدیه.»

مهدیه خنده‌ای کرد و با دست کشیدن به لبه‌ی شالِ سپید رنگش گفت:«هی! در کنارش اعتراف کن هر سال تولدت به بهترین شیوه‌ی ممکن برگزار میشه!»

مکثی کرد و در ادامه با چرخاندنِ چشمش در حدقه گفت:«تنبل!»

فلورنس نفسش را کلافه بیرون داد و خواست چیزی بگوید که مهدیه کاغذی را به سویش گرفت و ادامه گفت:«برو این لیست رو بخر، منم این طرف چند تا وسیله نیاز دارم باید بخرم. می‌بینمت عزیزکم.»

فلورنس هاج و واج رفتنِ مهدیه را تماشا گفت. نگاهش تا لحظه‌ی آخر مانتوی صورتی رنگ و ست سفید-صورتی او را دنبال کرد. نفسش را کلافه بیرون داد و غر غری کرد.

موهای بلندش را پشت گوش راند و با جابه‌جا کردنِ کیسه‌های خرید؛ به سوی بخشی که به مواد غذایی مربوط می‌شد پا تند کرد. فضای وسیعِ مرکز خرید با ریسه‌های رنگی تزئین شده و بنر‌های تبلیغاتی بیشترین مساحت از دیوار‌ها را اشغال می‌کرد.

نگاهی به لیست انداخت و با دیدنِ طویل بودنش زیر لب چندتایی از آن‌ها را خواند:«موز، سیب‌زمینی، خیار...»

مکثی کرد و غر زد:«این‌ها رو چطوری می‌خواد ببره خونه؟!»

ویرایش شده توسط دارثی نایت
ویراستاری| 16Nian
  • لایک 11
  • تشکر 2
  • هاها 2
  • غمگین 1

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

14:

در این سو مهدیه به دقت ویترین‌ها را برای خریدنِ کادوی تولد مناسبی رصد می‌کرد. پیشانی‌اش را خاراند و اخم کم‌رنگی کرد:«اِی بابا! چی بخرم؟! لباس که خودش باید باشه و نمیشه. ساعت که داره، عطرم که زشته!»

پوفی کشید و وارد مغازه‌ی کادویی شد. نگاهش را از روی خرس‌های بزرگ و کوچک برداشت و زیر لب گفت:«ولنتاین که نیست خرس بخرم.»

سعی داشت چیزی پیدا کند که هم زیبایی ظاهری داشته باشد، هم فلورنس بتواند از آن استفاده کند. چیزی که بتواند دخترک را سر وجد بیاورد. چرخ زدن در مغازه چیزی جز کلافگی نصیب خود و فروشنده‌ی بیچاره نکرد.

موبایلش را بیرون آورد و سردرگم پشت سرش را خاراند. با دیدنِ تماس بی پاسخی که از مطهره داشت، ابرو در هم کشید و با او تماس گرفت.

چندی بعد صدای شاد و سرزنده‌ی مطهره گوشش را نوازش داد:«سلام دختر خارِجَکی! چطوری شما؟! کجا بودی جواب ندادی؟!»

مهدیه تک خنده‌ای کرد و با نگاه چرخاندن در ویترینِ یکی از مغازه‌ها، درحالی که وسایل تزئینی‌اش را متفکر از نظر می‌گذراند جواب داد:«سلام! دو دقیقه آروم بگیر! با فلورنس بیرونم.»

مطهره فرچه لاک را روی انگشت شصتش کشید، موبایل را روی بلندگو گذاشت و غر زد:«همین دیگه! اون فلورنسِ کافر اونقدر قاپت رو دزدیده که مطهره‌ی بدبخت دیگه به چشمت نمیاد!»

مهدیه از حسادتِ آشکارِ مطهره به خنده افتاد. ناخن شصتش را میان دندان بُرد و در سالن چرخی خورد:«کجاش کافره حسود خانوم؟! این بیچاره مسیحیه! مسیحی! هر یکشنبه میره کلیسا! از اون کاتولیک‌های سفت و سخته. بعدشم هر دوستی جای خودش رو توی قلب آدم داره عزیزکم.»

مطهره با لذت به ناخن‌های سرخ رنگ و یک دستش خیره شد که مهدیه ادامه داد:«وای ول کن این‌ها رو! فردا تولدِ فلورنسه، نمیدونم چی بگیرم، به نظرت چی خوبه؟!»

مطهره اخم‌هایش را در هم کشید و با تکان دادنِ دستش برای خشک شدنِ ناخن‌هایش گفت:«خیلی خب حالا! یه بسته شکلات بخر کادو بگیر بده بهش! زیادیشم هست.»

مهدیه پشت ویترینِ طلا فروشی ایستاد و بی‌توجه به چیزی که مطهره گفته بود زمزمه کرد:«طلا سفید بگیرم براش؟! یه گردنبند ظریف. یا نمیدونم یه دستبند.»

مطهره روی کمرش طاق باز دراز کشید و موبایل را روی سینه‌اش گذاشت:«واو! طلا سفید؟! تو واسه من طلا سفید نگرفتی حالا می‌خوای واسه اون کافر بگیری؟! هی خدا! مهره مار داره این دخترِ کافر!»

مهدیه خندید و وارد مغازه شد. موبایلِ سرخ رنگ و سامسونگش را در دست جابه‌جا کرد و گفت:«عه! باز برگشتی خونه‌ اولی؟! دِهَّه! جون من یه پیشنهادِ خوب بده مغزم فسفر کم آورد!»

پس از خریدنِ هدیه برای فلورنس درحالی که از پیشنهادِ مطهره و خریدش راضی بود به مابقی خرید‌هایشان رسیدند. پس از گذشت ساعت‌ها، حال هر دو با خستگی وافری در کنارِ یکدیگر روی مبل مشغول فیلم دیدن بودند. مهدیه پتو را روی پای هر دوی آن ها صاف کرد و با نفس کشیدنِ بخارِ نسکافه‌اش لذت برد.

فلورنس به صفحه‌ی لپ تاپ خیره شد و با چشمکی پر از شیطنت گفت:«از رابینسون چه خبر؟!»

مهدیه اخمی کرد و به یادآورد از دو ماه پیش که با او حرف زده و همه‌ی اطلاعاتش را به او داده بود دیگر غیر از کلاس‌ها جایی او را ندیده بود:«عه! فلورنس!»

فلورنس خندید و با قلاب کردنِ دستانش به دور زانو‌هایش گفت:«ولی خوش به حالت! باهاش شام خوردی لعنتی! با اون لعنتیِ جذاب!»

مهدیه از ادا و اطوارِ فلورنس خنده‌ای کرد و فیلم را متوقف نمود. پوشه‌ی آهنگ‌ها را باز کرد و گفت:«تو هنوز توی دو ماه پیش سیر می‌کنی!»

سر به نشانه‌ی تاسف تکاند که فلورنس با بلند شدنش از روی مبل گفت:«استعفا داده. کل دانشگاه خبر دارن دختر! نگو که نمیدونستی!»

مهدیه هاج و واج به فلورنسی نگاه کرد که وارد آشپزخانه شده و از جلوی دیدگانش خارج گشت. جدی جدی استعفا داده بود؟! شانه بالا انداخت و با پِلی کردنِ یکی از آهنگ‌های شادش، پاسخ گفت:«نمیدونستم.»

فلورنس با بسته‌های پفیلا پا به سالن پذیرایی گذاشت و با چرخاندن چشم در حدقه‌اش گفت:«بیخیال! دو هفته میشه که استعفا داده. بالاخره چند روز پیش با استعفاش موافقت شد.»

***

زن گلویی صاف کرد و سعی نمود با ملایمت بیشتری حرف بزند:«سر نخی برای اینکه بفهمیم کی لیزا رو به قتل رسونده وجود نداره! چطور می‌خوای ادامه بدی؟! نه دوربینی هست توی اون کوچه‌ی باریک؛ نه کسی میدونه چه اتفاقی افتاده!»

مرد عصبی بطریِ روی میز را چنگ زد و با خیره شدن به عکسِ لیزای خندان و سرزنده غرید:«لیزا خواهر منه! متوجهی؟! من به مادرم قول دادم اون عوضی رو پیداش می‌کنم الیزابت!»

 الیزابت چشم‌های غمگین و نالانش را روی او به حرکت در آورد. از دست دادن خواهر کوچکی که تنها دلگرمی او برای زندگی بود سخت به نظر می‌رسید. حتی اگر مجبور می‌شد به خاطر شغلش تنها ماهی یکبار از واشنگتن دی سی به سوی نیویورک و خواهر کوچکش سفر کند.

«میدونی الیزابت، حس می‌کنم همه‌ی راه رو اشتباه طی کردم.»

ویرایش شده توسط دارثی نایت
ویرایش طبق قاعده ۲۰ پارت یه دور دیگه!
  • لایک 11
  • تشکر 2
  • هاها 1
  • غمگین 2

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

15:

الیزابت گنگ به او نگاه کرد و موهای به رنگِ استخوانی‌اش را پشت گوش برد. این زن با اینکه در دهه‌ی پنجم زندگی‌اش به سر می‌برد باز هم جذاب به نظر می‌رسید. پرژکتور‍‌ها فضای تاریکِ اتاق را روشن می‌نمود. مرد با ماژیک مشکی دورِ تکه کاغذی که محل زندگی لیزا را نشان می‌داد خط کشید:«دوباره می‌تونم دنبال سر نخ بگردم، مطمئناً من کاراگاهیم که می‌تونه هر قاتل حرفه‌ای رو پیدا کنه.»

الیزابت چشمانِ سرخ رنگِ مرد را از نظر گذراند و با فوت کردنِ نفسش در حالی که به اوراقِ روی میز نگاه می‌کرد گفت:«متاسفم! اداره تحقیقات فدرال نمیتونه کمکی بهت بکنه؛ به من ابلاغ شده وقت گذاشتن روی یه پرونده اونم طی هفت ماه که تماماً بی‌نتیجه بوده بهتره متوقف بشه یا اینکه به ان‌وای‌پی‌دی واگذار بشه. رئیس دوست داره کمک کنه عزیزم؛ ولی با وجودِ نبودن سر نخ، معجزه‌ای رخ نمیده.»

الیزابت به نگاهِ ناباورِ مرد خیره گشت و ضربه‌ی آخرش را زد:«بهت تسلیت می‌گم عزیزم؛ ولی در حال حاضر به خاطر یه سری دلایل امنیتی و پرونده‌های دیگه؛ اف بی آی به نیروهاش توی واشنگتن دی سی نیاز داره. ما پرونده‌ی قتل خواهرت رو به ان‌وای‌پی‌دی واگذار می‌کنیم.»

مرد بهت زده بود:«الیزابت! من فقط یک ماهه که دنبال اون عوضی می‌گردم، همون اِف بی آی لعنتی من رو مجبور کرد برای از دست ندادنِ شغلم روی پرونده‌های مختلفِ واشنگتن دی سی کار کنم. این حقِ منه که حداقل ایندفعه اِف بی آی من رو درک کنه!»

الیزابت از روی صندلی بلند شد. دستی به کت و دامنِ خوش دوختش کشید و سعی بر متقاعد کردنِ مرد نمود:«اِف بی آی تو رو درک کرده که از واشنگتن دی سی هم بهترین نیروهاش رو به نیویورک فرستاده تا بهت کمک بشه. دخترِ یکی از وزرا در خطره و همه‌ی اداره سعی می‌کنه از افراد مهم آمریکا حفاظت کنه. این پرونده داره طولانی میشه و بهتره اداره‌ی پلیس نیویورک سیتی روی اون کار کنه عزیزم.»

مرد پوزخندی زد و چشم‌هایش را از روی مرد به سوی تمامِ اطلاعاتی که داشت گرداند. دستش را مشت کرد و غرید:«راحت باش! می‌تونی بگی قتل یه دختر در برابر در خطر بودنِ دخترِ یکی از وزرا خیلی بی‌اهمیت‌تره! پرونده متوقف میشه؟!»

الیزابت تنها نفس عمیقی کشید و حق را به او داد. هرچند الیزابت تقصیری در این ماجرا نداشت:«بله! سر نخی وجود نداره، تا وقتی که سر نخ پیدا نشه پرونده متوقف میمونه.»

***

نیمی از بدنش از تخت آویزان شد و با چهره‌ای در هم پلک‌هایش را از هم فاصله داد. دستش طی حدس و گمان روی زمین؛ به قصد پیدا کردنِ موبایلِ لعنتی کشیده شد.

موسیقیِ آشنا و لعنتیِ تلفن تمامِ اتاقش را پُر کرده بود. زیر لب غرغر کرد:«خب زهرمار! مردم مریض شدن! دِ مشتی تو بیداری دلیل نمیشه همه بیدار باشن تلفنت رو جواب بدن که!»

" اَهِ " بلندی زیر لب گفت و با یافتن تلفنِ روی کنسول لبخند محوی زد. با چشم‌های نیمه باز به صفحه تلفن خیره شد و با دیدنِ شماره‌ی ناشناس؛ ابروهایش را گنگ در هم کشید. با دیدنِ ساعت که پنج صبح بود آه از نهادش برخاست. عصبی جواب داد و توپید:«بله؟!»

صدای موسیقی بلندی گوش‌هایش را نوازش داد:«اوه! چه عصبانی هستی بانو! چطوری؟! فلورنس خوبه؟»

مهدیه هنگ کرده آب دهانش را قورت داد و روی کمر دراز کشید. با شنیدنِ لهجه‌ی افتضاحِ ایرانیِ مرد، ابروهایش در هم فرو رفت و غرید:«کی هستی؟!»

صدای خنده و قهقهه‌ی مرد بلند شد. سرفه‌ای کرد و گفت:«اِی بابا! اَنگری هستی لیدی؟! حالت رو پرسیدم نازم. بی ادبی کارِ شایسته‌ای نیست!»

مهدیه روی تخت‌خواب نیم‌خیز شد، با دست پلک‌های نیمه باز و پف کرده‌اش را مالید. خواست چیزی بگوید که مرد ادامه داد:«بیخیال! احتمالاً هنوز خوابی نازم معلومه خوب لود نشدی. بذار یه چیزِ هیجان انگیز بگم خوابت بپره مِهدیه جونم، نه؟!»

مهدیه دستی به پیشانی‌اش کشید. گنگ و مات روی تخت نشست و پتو را از روی خودِ عرق کرده و گرم‌زده‌اش کنار داد. دستی به صورتِ خواب‌آلودش کشید. که بود که نامش را می‌دانست؟! این مرد حتی فلورنس را هم می‌شناخت! با فکر به اینکه شاید شوخی و مسخره‌بازی باشد توپید:«مرض! الاغ! اصلاً شوخی خوبی نبود! آخرین بارت باشه به من زنگ...»

سخنش با لحنِ جدی شده‌ی مرد قطع شد:«میدونی لیزا رو ما کشتیم نازم؟! اونم در حالی که التماس می‌کرد سراغ دوست‌ها و برادرش نریم! اوه اوه! خیلی داستانِ رقت انگیزیه، یونو؟!»

مهدیه استوپ شده با سری که به دوران افتاده بود موهایش را چنگ زد. لیزا را کشته بودند؟! چه می‌گفت؟! بغض کرد و اینبار دستش به دور گلویش حلقه شد، عصبی بی‌توجه به فلورنسی که در اتاق کناری‌اش خوابیده بود جیغ زد:«عوضی! چی میگی؟! آخرین باریه که به من زنگ میزنی یا می‌خوای من رو بترسونی! یک‌بار دیگه...»

صدای خونسرد و شوخ طبع مرد باری دِگر سخنش را قطع کرد:«ناچ ناچ ناچ! قرار نبود تهدید کنی نازم! باور نمی‌کنی؟! خب مدارک زیادی هست که نشون بده چطوری لیزا به قتل رسیده.»

مرد مکثی کرد و با سر کشیدنِ جامش، با تک خنده‌ای ادامه داد:«گپمون رو چک کن عزیزکم! مطمئناً میدونی که ما وقت زیادی نداریم.»

با قطع شدنِ تلفن مهدیه گنگ و مات موبایل را از خودش فاصله داد. قلبش گویی سینه‌اش را می‌درید. نفس عمیقی کشید و با حس کردنِ عرق سردی که از کمرش راه گرفته بود بر خود لرزید.

چشمانش همچون دو گوی سرخ باریدن گرفت و ذهنِ خاموشش تنها یک سوال را در قعر مغزش نوشت:«او که بود؟!»

متصل بودنِ اینترنت باعث شد پیامکی را که از سوی پیامرسان به او ارسال شده بود را در بالای صفحه ببیند. دستی به زیرِ چشمش کشید و چهار زانو روی تخت نشست. زیر لب گفت:«چیز خاصی نیست، فقط یه شوخی بوده! هیچ قاتلی زنگ نمیزنه خبر بده که قاتل دوستته. اره! چرا احمق شدم؟!»

وارد پیامرسان شد و پیام را خواند:«هلو عزیزکم! از اونجایی که فیلم جنایی دوست داری برات فیلم فرستادم. از دیدنش لذت ببر! بوس بای!»

انگشتانِ کشیده و لرزانش را روی آیکن فشرد و فیلم بلافاصله دانلود شد. نگاهِ خسته و بی‌رمقش روی فیلم دو دو زد. بازش می‌کرد؟! اگر قصدشان هک کردنِ موبایلش باشد چه؟! دل را به دریا زد و فیلم را گشود.

هنوز خبری از فلورنس نبود. گویی اگر سیل هم می‌آمد نمی‌توانست دخترک را بیدار کند. صدای جیغ‌های دخترانه‌ای با باز شدنِ فیلم؛ اتاقش را فرا گرفت. نفس کشیدن از یادش رفت و چشم‌های سرخ و لرزانش روی فیلم به گردش درآمد. قلبش در هر جایی جز سینه‌اش می‌کوفت. دست روی دهانش گذاشت و بغضش ترکید. با آستینِ پیراهن بافتش گونه‌ی اشک گرفته‌اش را پاک کرد.

لیزا بسته شده به میله‌ی آهنی اتاقک چشمهایش را بسته بود. چهره‌ی کسی مشخص نبود. ولی صدای آشنای مردِ چندی پیش در فیلم چرخید:«قراره این فیلم‌ها به دست خانواده و به خصوص پدرت برسه نازم! لبخند بزن!» 

ویرایش شده توسط دارثی نایت
ویرایش طبق قاعده ۲۰ پارت یه دور دیگه!
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 2

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

16:

مرد قهقهه‌ی بلندی زد و بطری شیشه‌ای اش را شکست. صدای شکستنش موجب شد شانه‌های مهدیه بالا بپرد و اشک از چشمانش فرو ریزد. تکه‌ی شکسته شده‌ی شیشه‌را برداشت و به دخترک نزدیک شد. مهدیه فیلم را قطع کرد و موبایل را روی تخت‌خواب انداخت.

به خدئا قسم که می‌خواست گونه‌اش را ببرد! با چشم دیده بود که پوست گونه‌ی لیزا بریده بریده به نظر می‌رسید. پوست گونه‌ی دخترک را با همان تکه‌ شیشه‌ها کنده بود؟! گونه‌ی برجسته‌ی لیزا برای بریده شدن، برای کنده شدن حیف نبود؟!

وحشت‌زده جیغی کشید و زانُوانش را در آغوش کشاند. خودش را بغل کرد و با بغض شکسته‌ی گلویش به گریه نشست. چشم‌هایش را به زانوهایش تکیه زد و بینی‌اش را بالا کشید. نمی‌توانست باور کند که مردک جدی جدی لیزا را کشته باشد!

با صدای ریزِ اعلان‌ها، چشم باز کرد و موبایل را چنگ زد. صفحه را گشود و پیام جدیدِ مرد را خواند:«بهتره لیدیِ عاقلی باشی و چیزی به فلورنس نگی نازم! فعلاً بخواب عزیزکم، فردا باز هم سورپرایز داریم، یونو؟!»

مهدیه نفسش را لرزان بیرون داد و تایپ کرد:«چی از من می‌خوای؟!»

بلافاصله برایش نوشت:«سلامتی»

با استیکر خنده‌ای که کنارش به چشم می‌خورد. منتظر به صفحه نگریست که دوباره مرد برایش نوشت:«قراره بری به پلیس من رو لو بدی نازم!»

و دوباره استیکر‌های خنده‌اش!

مهدیه عصبی به صفحه نگریست و دندان روی دندان سابید. مردکِ جلف! اگر می‌توانست با دستانِ خودش تک به تک انگشتانِ مردک را قطع می‌کرد!

گیج و گنگ دوباره به جمله‌ی آخر مردک نگاه کرد. لو دادنش به پلیس؟! این دیگر چه مزخرفی بود؟! شوخی می‌کرد؟!

خواست چیزی بنویسد که مرد برایش تایپ کرد:«فعلاً بخواب نازم! سعی نکن زیاد با آقایونِ پلیس گپ بزنی! بوس بای!»

خواب با چشمانش غریبه بود. تمامِ ساعات مانده تا رفتنش به دانشگاه در گوشه‌ی تخت‌خواب کز کرده و ساعت پنج صبح را مرور می‌نمود. دلش می‌ترکید. اگر حرف نمی‌زد می‌مرد! اگر فیلم را می‌دید می‌مرد! هرچه فکر می‌کرد اصلاً هر کاری می‌کرد و نمی‌کرد می‌مرد!

چشمانِ سرخش موبایل را نگاه می‌کرد و چشمانش هنوز در آن شبِ سرد طی می‌کرد، روی گونه‌های برجسته‌ی لیزا! روی چشمانِ بازش! لرزان، گوشه‌ی تخت شقیقه‌هایش را بین دو دستش فشرد.

با سر دردِ عظیمی لباس‌هایش را پوشید. آشفته و پریشان کوله‌اش را چنگ زد. با وسایلش قبل از بیدار شدنِ فلورنس از خانه بیرون زد. ساعت هفت صبح؛ با ذهنِ پخش و پلا و چشمانی مُرده در خیابان قدم می‌زد. گوش‌هایش همه چیز را صدای جیغ ترجمه می‌کرد.

مغزش ممتد جیغ می‌کشید بر سرش! سوار مترو شدنش را حس نکرد. قدم زدنش به سوی اداره‌ی پلیس را حس نکرد. فقط می‌دانست دلش می‌خواهد در گوشه‌ای از دنیا برای خودش و لیزا گریه کند، جایی که بتواند حس کند:«دنیا! اینجا امن است!»

حتی وقتی که بی‌اجازه واردِ دفتر پلیس شد نیز چیزی را حس نمی‌‌کرد. تلفن در کیفش می‌لرزید. با هر بار لرزش و ویبره‌ی کیف تنش می‌لرزید و مردمک‌هایش تکانی می‌خورد. گویی حس می‌کرد آن مرد در پشت سرش به حرکت افتاده. ذهنش فریاد می‌زد:«لیزا را او کشته بود!»

منطقش می‌دانست آن قاتل به سراغش خواهد آمد. هرطور شده به سویش می‌آمد و او را نیز می‌کشت.

در گوشه‌ی صندلیِ دفتر کز کرد و اتاقکِ پر از پرونده و قفسه‌ی اداره پلیس را با چشم رصد نمود. چشمانش لرزید. بالاخره مغزش فرمانِ آزاد باش داد. کلوخه‌ی بغض به میانِ آتشفشان سقوط کرد و اشک‌ها همچون مواد مذابی فوران کردند.

مردِ سیاه پوستِ مقابلش منتظر نگاهش می‌کرد. تعریف کرد. همه چیز را! همه‌ی چت‌ها و فیلم‌هایی را که مرد به او داده بود؛ همه را به پلیسِ سیاه پوست نشان داد. بالاخره وقتی که ذهنش تهی شده بود ساعتِ روی دیوار چشمانش را زد:«یازده و نیم صبح!»

کلاس‌های دانشگاهش را از دست داده بود. نگاهش سردرگم روی اسم و فامیلِ مرد که روی پیراهنش درج شده بود چرخید:«راسل ویلیامز!»

گلویش را صاف کرد:«آقای ویلیامز!»

چشمانِ راسل به سوی او چرخید. دخترک با آستین اشک‌هایش را پاک کرد و با نفسی لرزان ادامه داد:«دانشگاهم چی میشه؟! امروز تولد فلورنسه، بعد از ظهر باید برم بیمارستان برای کارِ پاره وقتم.»

راسل از روی صندلیِ راحت و مشکی رنگش بلند شد. میزِ عریض و طویلش را دور زد و مهدیه کلمه‌ی درج شده روی لباس سرمه‌ای رنگ را خواند:« ان‌وای‌پی‌دی! اداره پلیس نیویورک سیتی!»

راسل دستی بر روی سرِ کچلش کشید و لب‌های درشتش را جنباند:«نیرو‌های ما خونه‌ات رو تحت حفاظت قرار میدن. پرونده‌ی متوقف شده‌ی لیزا آستین دوباره به جریان میفته و تو میتونی راحت به زندگیت برسی، از اونجایی که در خطری نیرو‌های ما حواسشون بهت هست. سیم‌ کارتت رو نیاز داریم.»

ویرایش شده توسط دارثی نایت
ویرایش طبق قاعده ۲۰ پارت یه دور دیگه!
  • لایک 9
  • تشکر 1
  • هاها 2
  • غمگین 2

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

17:

مهدیه سر به نشانه‌ی تایید تکاند. هنوز سیم کارت را از موبایل بیرون نیاورده بود که تلفن شروع به لرزیدن کرد. چشمانِ مهدیه با اکراه و تردید روی آن نشست. بیشتر در خودش جمع شد و با قلبی که بنای ناسازگاری نهاده بود لب زد:«خودشه!»

شماره‌ی ناشناس چیزی نبود که از یادش بیرون برود. همان شماره‌ی رُند و خطرناک!

آقای ویلیامز سر به نشانه‌‌ی تایید تکاند و گفت:« جواب بده! اون میدونه تو اینجا، مطمئن باش!»

موبایل را جواب داد و روی بلندگو گذاشت. بلافاصله صدای خندیدن‌های مردی در اتاقک پیچید. اتاقی که در آن تنها پرونده‌، کاغذ و سیستم به چشم می‌خورد. تنها گلدانی با یک کاکتوسِ ریز در گوشه‌ی اتاقک به چشم می‌خورد.

«ببین کی اونجاست! راسل! چطوری پسر؟! آخ! دیدی چی شد؟! این دختر اصلاً راز دار خوبی نیست!»

راسل با چشمانی متعجب نگاه روی تلفن چرخاند و بلافاصله با نگاه چرخاندن روی سیستمش، درحالی که می‌دانست افرادش شماره‌ی او را خیلی وقت است ردیابی کرده‌اند پاسخ گفت:«جلوی ساختمون چی‌کار می‌کنی؟! نمی‌ترسی گیر بیفتی؟!»

صدای خش خشی در تلفن پیچید و مرد تک خنده‌ای کرد:«می‌بینم که بلدی شماره ردیابی کنی! بیخیال پسر! فقط خواستم بگم که آنیا تیلور پیش ماست. مهدیه اون رو میشناسه مگه نه؟!»

نگاه مهدیه تیره و تار شد. عرق گرمی از کناره‌ی شقیقه‌هایش راه گرفت و قلبش خون به با سرعت بیشتری به ارگان‌های بدنش کشاند. بغض کرده چانه‌اش لرزید و جیغ زد:«خفه شو! تو حق نداری به آنیا صدمه بزنی! حق نداری!»

راسل موبایل را از دست مهدیه گرفت و با پلک بستنی به معنی:«آروم باش!» خونسرد پرسید:«با آنیا چیکار داری؟!»

مرد پا روی پا انداخت و از پنجره‌ی وسیعِ برج به شهرِ بزرگِ زیر پایش خیره شد. شلیکِ خنده‌اش به هوا رفت و دستی به چانه‌ی تراشیده‌اش کشید:«بذار این بحث شیرین رو تموم کنم. راسل! نیروهات دارن دنبالِ ماشینِ انتخابی من می‌چرخن! من توی خونه دارم قهوه می‌نوشم.»

مکثی کرد و با لهجه‌ی فارسی‌اش ادامه داد:«و تو مهدیه‌! تا بیست و چهار ساعت آینده جسد آنیا رو برات پُست می‌کنم. فقط یک راه برای زنده موندنش وجود داره. از پلیس در‌خواست کن شخصی که من میگم پرونده رو به عهده بگیره.»

مهدیه دلش می‌خواست بابتِ "مِهدیه" گفتن‌های مردک نیز او را به دار بیاویزد! میم را با کسره تلفظ می‌کرد و روی اعصاب او یورتمه می‌رفت. عصبی داد زد:«عوضیِ پست فطرت!»

مرد جرعه‌ی دیگری از قهوه‌اش نوشید. تک خنده‌ای کرد و به آنیا خیره شد:«لطف داری!»

با ذره‌ای مکث ادامه گفت:«دنیل کلارک! کاراگاه خوبیه دختر! به یاد داشته باش؛ من خانواده‌ی تو رو در ایران به خوبی می‌شناسم نازم!»

راسل تلفن را قطع کرد و سیم کارتش را بیرون آورد. مهدیه گهواره‌وار خود را تکان داد و به صندلی تکیه زد. مضطرب ناخنش را به میانِ دندان برد و به راسلی که با اخم به سیستمش نگاه می‌دوخت نگریست.

راسل نگاهش را به طرف او چرخاند:«به چه زبانی حرف می‌زد؟!»

مهدیه نگاهش را از روی راسل برداشت. آنیا تیلور، هم دانشگاهی و دوستش در چنگِ آن مردِ لعنتی بود! گفته بود خانواده‌اش را می‌شناسد؟! اگر به خانواده‌اش آسیبی می‌رسید چه؟!

این مرد از او چه می‌خواست؟! خودش درخواست کاراگاه می‌کرد؟! شاید کاراگاهی که انتخاب کرده بود از افراد خودش باشد! لب تر کرد:«فارسی! تهدید کرد!»

راسل لعنتی زیر لب گفت و گویی خونسردی ظاهری‌اش را از دست داد. موبایلش را از روی میز چنگ زد و به طرف در رفت. موبایل را به گوشش چسباند:«ردیابیش کن جک! زود باش لعنتی! وقت نداریم می‌فهمی؟!»

فریادِ جک توانست به گوش مهدیه برسد:«آنیا تیلور دزدیده شده!»

جملات پایانی‌اش بیشتر شبیه به فریاد بود و شانه‌ی مهدیه را از جا پراند.

مهدیه دستی به صورتش کشید و از روی صندلی چرم بلند شد. شقیقه‌هایش را به چنگ گرفت و زیر لب زمزمه کرد:«اون عوضی چی می‌خواد؟!»

آب دهانش را قورت داد و با دو دلی در اتاق قدم زد. آنیا تیلور بلافاصله پس از آمدنش به اینجا دزدیده شده بود. اگر کاری نمی‌کرد دوستش می‌مُرد؟! با فکر به آن فیلم بی‌اختیار سکسکه‌ای کرد و با لرز ناگهانی بدنش، خود را در آغوش کشید.

با باز شدن و سپس به هم کوفته شدنِ در مهدیه به سوی راسل برگشت. راسل با اخم‌هایی در هم با عجله به طرف کمدش رفت. اسلحه‌اش را از داخل کمد چنگ زد که مهدیه با اکراه و تردید به حرف آمد:«من ازتون درخواستی داشتم.»

راسل همانطور که خشابِ اسلحه‌اش را پُر می‌کرد لب زد:«بگو!»

مهدیه نفس عمیقی کشید و جرعه‌ای از لیوانِ آب روبه‌رویش خورد:«می‌خوام دنیل کلارک کاراگاهِ این پرونده باشه.»

راسل لحظه‌ای از حرکت ایستاد. با تعجب به مهدیه نگریست و با جا کردنِ اسلحه‌اش به میانِ کمرش گفت:«کاراگاهِ خُبره‌ی اِف بی آی؟! تو اون رو از کجا میشناسی؟! دنیل معمولاً محرمانه کار میکنه.»

ویرایش شده توسط دارثی نایت
ویرایش طبق قاعده ۲۰ پارت یه دور دیگه!
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 2

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

18:

چشمان مهدیه لحظه‌ای گشاد شد، امّا پس از ثانیه‌ای خود را جمع و جور کرد و دست‌پاچه دستی به مانتویش کشید. نفس لرزانش را بیرون داد و با لبخندی کج و کوله پاسخ داد:«آم... از بقیه شنیدم. چقدر محرمانه کار میکنه مگه؟!»

راسل به سوی در دوید و در همان حین جواب داد:«با اسم مستعار کار میکنه، اسم و فامیل اصلیش هم این نیست دختر خانم! غیر از رئیس کسی نمیدونه اون کیه. بسیار خب! باهاش حرف میزنم و امیدوارم قبول کنه.»

مهدیه گنگ و گیج سر تکان داد. راسل در را باز کرد و قبل از بیرون رفتنش ادامه گفت:«میتونی بری خونت. نیروهای ما حواسش بهت هست.»

مهدیه وا رفته روی صندلی چرم نشست. آن مرد با این مردِ مرموز چه کار داشت؟! صورتش را کلافه به میان دست کشید و زیر لب نالید:«یا من رو هم می‌کُشن یا خودم دیوونه میشم!»

موبایلِ بدون سیم کارت و وسایلش را از روی صندلی چنگ زد. دست روی قلبِ ناآرامش گذاشت و زیر لب گفت:«آروم بگیر!»

کوله را روی شانه‌اش انداخت و از اداره‌ی پلیس خارج شد. پس از خریدنِ سیم کارت جدیدی خودش را مستقیماً به خانه رساند. هرچند هر از گاهی نگاهش را در اطراف می‌چرخاند تا قلبِ جنبان و ذهنِ بیمارش آرام گیرد.

***

حوله را از روی موهای مرطوبش برداشت و روغن زیتون را از روی میز آرایش سپید رنگش چنگ زد. موهایش را آرام با روغن ماساژ داد و از داخل آینه به فلورنسی خیره شد که با حرص در درگاهِ اتاق ایستاده بود. تک خنده‌ای کرد و گفت:«چته تو؟!»

فلورنس دستی به سارافن لاجوردی‌اش کشید. چشم در حدقه چرخاند و با تکیه زدن بر لبه‌ی در چوبیِ اتاق

مثل مادر‌های غرغرو؛ با ابروهایی در هم غرید:« بدو آماده شو الان میان! تازه داره موهاش رو خشک می‌کنه!»

مهدیه خندید و با شانه زدنِ موهایش در دل گفت:«تو چقدر خوشی تو رو خدا! من دارم سکته می‌کنم که همین امروز فردا منم بگیرن ببرن این به فکر تولدشه! هی خدا!»

موهای بلند و مشکی رنگش را که حال با عطرِ پرتقالِ شامپو درآمیخته بود؛ از کنارِ سرش شروع به بافتن کرد. صدای فلورنس از داخل آشپزخانه بلند شد:«مهدیه به نظرت گلدون‌ها جای خوبیه؟!»

مهدیه کلافه پوفی کشید و چشمانش را در حدقه چرخاند. در آینه به چهره‌ی در هم رفته‌اش نگاه کرد و دستش را به نشانه‌ی خاک بر سر برای فلورنسی که او را نمی‌دید، تکان داد.

همین دو ساعت پیش تمامِ اعصاب نداشته‌ی مهدیه را به هم ریخته بود تا جای خوبی برای چیدنِ گلدان‌هایش پیدا کند. حالا هم با دید زدنِ گلدان‌های کنارِ دیوار دوباره نظر می‌خواست! مهدیه کش موی صورتی‌اش را به دور موهایش انداخت:«عزیزکم اگه بد بود پیشنهادش رو نمی‌دادم!»

آرایش ملیحی روی صورتش نشاند و با کشیدنِ رژ لب صورتی روی لب‌های سرخش کار را تمام کرد. صدای زنگ در باعث شد دست بجنباند و با پوشیدنِ سارافُنِ عروسکی‌ و صورتی رنگش از اتاق خارج شود.

به طرف فلورنس قدم برداشت که فلورنس نگاهش را با تحسین روی او چرخاند. کفش‌های رو فرشی‌اش را پوشید و صدای فلورنس را شنید:«من چطور شدم؟!»

مهدیه جرعه‌ای آب نوشید و با هُل دادنِ لیوان روی عسلی چشمانش را روی او حرکت داد. تاپ سرخ رنگ و دامنِ چین دارِ کوتاهش به خوبی بر تنش می‌نشست. موهای بلندِ فندقی‌اش را در بالای سرش جمع کرده بود و با آن کفش‌های پاشنه بلند زیباتر از هر موقعی بود.

مهدیه با فکر به اینکه امکان دارد فلورنس هم تهدیدی شود بر خود لرزید و به نگاه منتظر او کوتاه جواب داد:«عالی شدی!»

لبخندِ فلورنس عمق بیشتری پیدا کرد و چشمان درشت و عسلی‌اش درخشید. مهدیه جعبه‌ی کادو را از داخل کوله‌اش بیرون کشید و به طرفِ فلورنسی که منتظر آمدن مهمانانش بود قدم تند کرد.

بی‌اختیار با بغضی که گلویش را می‌فشرد فلورنس را در آغوش کشید. چه کسی می‌دانست در پشت این نقابِ بی‌احساس دخترکی شکننده خوابیده بود؟! کسی که احساساتش در آن سوی شخصیتش خفته و به قولی همان زرزرویی بود که برای رابینسون خود را آشکار کرده بود.

قدمی عقب رفت و هدیه‌ی کاغذ کادو پیچ شده‌اش را به سوی فلورنس گرفت:«تولدت مبارک فلورنس!»

فلورنس لبخندِ مهربانی زد و با نگاه دوختن در عمق چشمانِ درخشان و مشکی رنگ مهدیه گفت:«ممنونم عزیزم!»

هدیه‌اش را باز کرد و با دیدنِ دست‌بندِ ظریفی که طلا سفید بود، قدرشناسانه باری دِگر تشکر کرد. دست‌بند را به دورِ دستش بست که اینبار صدای زنگ واحدشان به صدا درآمد. مهدیه به سوی در رفت و فلورنس با ذوقی آشکار به مُچ دستش نگاه دوخت.

مهدیه دِبورا را در آغوش کشید و با لبخند از او استقبال کرد. دبورا موهای بلند و فِرَش را پشت گوش راند و مهدیه باری دِگر به او لقب سیم خاردار داد. با لرزیدنِ موبایلش تلفن را از جیبِ کوچک و ظریف سارافن بیرون کشاند.

ویرایش شده توسط دارثی نایت
ویرایش طبق قاعده ۲۰ پارت یه دور دیگه!
  • لایک 10
  • تشکر 2
  • غمگین 2

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

19:

عذرخواهی کوتاهی کرد و دِبورا را با آن پُلیوِر طوسی و خوش رنگ پشت سر گذاشت. منتظر مهمانان بعدی نماند و به پیام ارسال شده از سوی همان مرد نگریست. قلبش به شدت بیشتری خود را به سینه‌اش کوفت و کلافه دستی به صورتش کشید.

«اوه! مثل اینکه کم کم داری دختر مطیعی میشی نازم! دنیل کلارک با درخواست تو موافقت کرده.»

در اتاق را پشت سرش بست و روی تخت‌خواب نشست. نگاهش روی صندلی و میز کامپیوتر مشکی‌اش چرخید و پیام بعدی‌ مرد را خواند:«هر طور شده بهش پیشنهادِ همکاری میدی مهدیه! باید خودت هم توی جریانِ پرونده باشی. بالاخره یه سری کار باید انجام بدی، یونو؟!»

نفس کلافه‌ای کشید و نوشت:«آنیا رو کِی ولش می‌کنی؟! باید قول بدی آسیبی به من و اطرافیان من وارد نشه!»

قبل از هر چیزی استیکر‌های خنده روی صفحه نقش بست. این مرد بدونِ خنده گویی می‌مُرد!

مرد به رقصیدنِ دخترکِ مو قرمز در زیر رقص نور خیره گشت. خنده‌ای کرد و نوشت:«حله عشقم. تو فقط امر کن زیبا‌رو!»

مهدیه با حرص تایپ کرد:«مسخره می‌کنی عوضی؟!»

مرد از روی مبل بلند شد و با نیشخندی تایپ کرد:«نه جونم. شاید آدم شوخ طبعی باشم، ولی نه شوخی می‌کنم نه مسخره! تولد فلورنس مبارک! همکاریت رو با دنیل تبریک می‌گم.»

مهدیه ناخنش را به میان دندان برد و مضطرب پاهایش را تکان داد. او می‌‎دانست که امشب فلورنس تولد می‌گیرد! حتی زودتر از دخترک از موافقت دنیل کلارک خبر داشت. دنیل کلارک که بود؟! مردی که به عنوان یک کاراگاهِ خُبره به قاتلانی مثل او کمک می‌کرد؟!

مرد برای مطیع‌تر کردنِ مهدیه، درحالی که مقابل دخترک مو سرخ با خنده به عنوان رقص تکان تکان می‌خورد نوشت:«خواهرت امروز مدرسه‌اش رو عوض کرد. مامانت هنوزم همونجا کار میکنه. بیشتر از چیزی که میدونی ما از تو خبر داریم نازم. شبت رویایی!»

تنش یخ زد و موبایل از میانِ انگشتانش رها شد. این مرد از تک به تک لحظه‌هایش خبر داشت. از تک به تک لحظه‌های عزیزانش!

***

نگاهش را خسته به راسل دوخت. راسل در پشتِ میز چوبی‌اش چنان در میانِ کاغذ‌ها غرق شده بود که گویی سیل هم می‌آمد نمی‌توانست او را از این دقت و تمرکزش خارج کند.

مهدیه دستی به لبه‌ی شالش کشید و با صاف کردنِ تصنعی گلویش گفت:«آقای ویلیامز! قرار بود آدرس آقای کلارک رو به من بدین.»

راسل گنگ نگاهش را بالا کشاند و از پشت عینکِ فرم گردش، چشم ریز کرد. مهدیه ثانیه‌ای به یادِ یکی از سکانس‌های زوتوپیا افتاد. در نقطه‌ای که روباه و خرگوش برای انجام کار اداری‌شان گیرِ حیواناتِ تنبل افتاده بودند.

دستی به پشت لبش کشید و سعی کرد خنده‌هایش را مخفی کند. راسل خودکار را روی کاغذ رها کرد و نوچی زیر لب گفت. نوچ گفتنش به لعنتی ریزی مبدل گشت و سپس با چرخاندنِ سرش به سوی مهدیه؛ سکوتِ دفترِ غرق در پرونده را شکست:«آهان! یادم رفت.»

از روی صندلیِ مخصوصش بلند شد و به سوی میزِ کوچک چوبی که آن طرف‌تر قرار داشت پا تند کرد. کاغذ کوچکی را از روی آن چنگ زد و با خاراندنِ پیشانی‌اش گفت:«آدرس دنیل.»

مهدیه لبخندی زد و آدرس را از او گرفت. نگاهی به نام خیابان انداخت و تشکر کرد. راسل عینکش را روی قوزک بینی‌اش جابه‌جا نمود:«پرونده در اختیارش قرار گرفته؛ فقط اون دیوونه خیلی وقت‌ها از شاهدین درباره‌ی ماجرا سوال می‌پرسه.»

پس از تشکر از راسل؛ مهدیه با مترو خود را به آن خیابان رساند. به اجبار توانسته بود از شغل پاره‌وقت و دانشگاهش مرخصی بگیرد. اگر قرار بود با این کاراگاه مرموز به دستورِ آن مردکِ قاتل همکاری کند مطمئناً وقتی برایش باقی نمی‌ماند.

پوزخندی روی لب نشاند. با کاراگاه برای چه همکاری می‌کرد؟! کدام قاتلی دلش می‌خواست پیدا و یا دستگیر شود؟! کارهای عجیب و غریبِ آن مرد؛ مهدیه را گیج کرده بود. گویی طبق همان مسخره بازی جدی جدی جزئی از نقشه‌اش بود که مهدیه گزارشش را به پلیس بدهد.

شاید می‌توانست امیدوار باشد پلیس‌هایی که در اطرافش بودند مواظبش باشند. البته اگر پلیسی در کار باشد و راسل قصد نکند دروغ بگوید!

مانتوی زیتونی‌اش را صاف کرد با چک کردنِ آدرسی که با بدخطی تمام روی کاغذ نوشته شده بود؛ اخم ریزی از ندانستن روی پیشانی نشاند. چشم‌های گنگ و گیجش را در اطراف چرخاند. اِی بابایی زیر لب گفت و پس از چک کردنِ پلاکِ خانه‌ها بالاخره توانست برج مورد نظرش را بیابد.

پا بر روی برگ زرد و پاییزی درختان نهاد و از خرچ و خروچ آنها غرق لذت شد. کاغذ را در جیب مانتو گذاشت و با جابه‌جا کردنِ کیف دستی‌اش بر روی شانه؛ وارد لابی برج شد.

فضای طلایی-زرشکی اطرافش در همان ابتدا نگاهش را به خود جذب کرد. گلدان‌های بزرگِ کنار دیوار؛ مبل‌های راحتی و زرشکی رنگ و میز‌های شیک و چوبی را پشت سر گذاشت و به سوی نگهبان قدم تند کرد.

ویرایش شده توسط دارثی نایت
ویرایش طبق قاعده ۲۰ پارت یه دور دیگه!
  • لایک 9
  • تشکر 1
  • هاها 2
  • غمگین 2

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

20:

صدای اکو شدنِ قدم‌هایش بر روی پارکت‌های طلایی رنگ؛ موجب شد مردِ بلند قامت و سیاه پوست؛ با کت و شلوار مشکی رنگی که به خوبی بر تن هیکلی‌اش نشسته بود سر بلند کند.

مرد سیاه پوست هندزفری‌اش را در گوش جابه‌جا کرد. لب‌های درشت و گوشتی‌اش را جنباند و به زبانی که مهدیه از آن سر در نمی‌آورد با زن ریز جثه و چاق کناری‌اش حرف زد.

مهدیه در پشت میزِ بزرگ ایستاد و با نگاه گرداندن بر روی هر دوی آنها گفت:«سلام وقت بخیر. می‌خوام برم به پنت هوس این ساختمون. آقای دنیل کلارک اونجا زندگی میکنه.»

مرد سر تکان داد و عقب‌تر ایستاد. لیوانِ بزرگِ مشکی‌اش را در دست گرفت و جرعه‌ای از قهوه‌اش را نوشید. زن ریز جثه موهای بلوند و کوتاهش را به پشت گوش راند:«باهاشون تماس می‌گیرم. بگم کی قراره به دیدنشون بره؟!»

مهدیه دست در هم قلاب کرد و با نفس عمیقی؛ لبخند دست‌پاچه‌ای زد:«یک آشنای غریبه! میدونی عزیزم اومدنم به اینجا سورپرایزه!»

خدا می‌دانست دنیل کلارک با این همه دَم و دستگاه وقتی هویت اصلی‌اش را می‌فهمید چه برخوردی می‌کرد! صد البته که ساعت یازده صبح هیچ مراجعی را برای حل پرونده‌اش نمی‌خواست! از خدا در دلش بابت این دروغ شاخ‌دار معذرت خواست.

زن لبخندش را عمق بخشید و تک خنده‌ای کرد:«اوه! اینجا ندیده بودمت عزیزم. ولی امیدوارم این سورپرایز به هر دوتون خوش بگذره!»

سپس چشمکی زد و تلفن را روی گوش گذاشت. مهدیه نیز خنده‌ای اجباری کرد. ناخنش را به میان دندان برد و منتظر به چشمانِ قهوه رنگ زن خیره گشت. زن پس از ثانیه‌ای موبایل را روی میز گذاشت:«متاسفم عزیزم؛ ولی جواب نمیده.»

مهدیه وا رفته نگاهش را روی زن چرخاند. اگر امروز نمی‌توانست این کاراگاهِ مرموز را ببیند عملاً به فنا می‌رفت! سعی کرد با زیاد کردنِ پیاز داغ قضیه خود را به آن طبقه برساند:«ولی امروز سالروزِ آشنا شدن ماست! چطور تونسته یادش بره؟!»

چهره‌ی زن در هم رفت و متاسف شد. در دل ایولی به خود گفت و با تکیه زدنِ دستش به میز، با دست روی چشمانش را مالید؛ نفس عمیقی کشید و از خنده‌ی شیطانی درونش جلوگیری کرد. با بغضی ساختگی نالید:«همه‌ی ما زن‌ها شکست خوردیم! اون عوضی به همین راحتی من رو فراموش کرده؟! من برای سورپرایز اون به اینجا اومدم خانم! ولی اون چی؟! هنوز خوابه! باور کنین!»

زن متاسف برای ابرازِ همدردی‌اش بازوی مهدیه را نوازش داد. مهدیه دستش را از روی میز برداشت و سعی کرد بازیگر ماهری باشد. هرچند احتمالِ منفجر شدنش از خنده هر لحظه بیشتر می‌شد. چهره‌ای نگران به خود گرفت و با به چنگ گرفتنِ بازوی زن گفت:«اگه اون بیشعور با یه زنه دیگه باشه چی؟!»

چشمانِ زن نیز تیره و تار شد. گویی تجربه‌ی چنین چیزی را داشت. بازوی مهدیه را نوازش کرد و دلداری داد:«آروم باش عزیزم! اصلاً شاید اون لیاقت تو رو نداشته باشه. شایدم سوءتفاهم باشه، نه؟!»

مهدیه با صورتی نا آرام قدمی عقب برداشت و امیدوار به زن زل زد:«میتونی کمکم کنی؟! اگه با یه زنِ دیگه بود من نابود میشم خانم!»

زن لبخندی زد با چشمانی که هنوز متاسف و مهدیه غمگین بود به او نگریست:«البته عزیزم.»

مهدیه او را به آغوش کشید که زن متعجب با دستانی شکه و متوقف شده به او نگاه کرد. سپس به خود آمده و کمر دخترک را نوازش داد. مهدیه فین فینِ تصنعی کرد و گفت:«ممنونم عزیزکم. من رو به پنت هوس می‌رسونی؟! باید مطمئن بشم که هنوز برای اون بیشعور تموم نشدم.»

زن مردد از حرکت ایستاد. پوشش عجیب مهدیه ازهمان ابتدا نگاهش را کنجکاو کرده بود. ثانیه‌ای بافکر به همسرقبلی‌اش مهدیه را درک کرد. مردد در حالی که اجازه‌ی این کار را نداشت ابتدا سعی بر ممانعت کرد.

پس از چندی مهدیه با چهره‌ای که گویی مضطرب و ناراحت می‌رسید همراه با همان زنِ چاق پا به آسانسورِ شیشه‌ای نهاد. دلش می‌خواست بابت این بازیگری فوق‌العاده تمام انرژی و هیجانش را تخلیه کند. گویی علاقه‌اش به کاراگاه بازی حال باعث شده بود دچار چنین تپش قلب و هیجانی گردد.

بازو‌هایش را در آغوش کشیده بود و هر از چند گاهی نگاه پر از تردید و سنگینِ زن را روی خود حس می‌کرد. با این‌حال تا رسیدن به طبقه‌ی آخر برج لام تا کام حرف نزد و نگاهش را تنها به کفش‌های اسپرت و جورابی‌اش دوخته بود.

پس از چندی هنگامی که از آسانسور خارج شده بودند زن را به آغوش کشید و ازاو بابت کمکش صمیمانه تشکر کرد. زن نیز با خداحافظی کوتاهی و سپس مطمئن شدن از اینکه کسی متوجه کمکش به او نمی‌شود آنجا را ترک کرد.

مهدیه لبخند پیروزمندانه‌ای زد و نگاهش را در فضای خانه‌ی وسیع دنیل گرداند. بالاخره اجازه داد خنده بر روی لبش بیاید. هرچند که از دروغ گفتن به آن زن بی‌نوا احساس عذاب وجدان می‌کرد.

تمام کف سالن به طرز فوق‌العاده‌ای با طرح شطرنجی شکلی پارکت شده بود. تم سلطنتی و انواع رنگ‌های دخیل شده در دکوراسیون داخلی؛ موجب شده بود فضایی باشکوه به رونق بنشیند.

ویرایش شده توسط دارثی نایت
ویرایش طبق قاعده ۲۰ پارت یه دور دیگه!
  • لایک 9
  • تشکر 1
  • هاها 3
  • غمگین 1

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

21:

مهدیه نگاهش را از روی مبل‌های یک دست و طوسی رنگ عبور داد. حس اینکه مهمان ناخوانده‌ی دنیل باشد عذابش می‌داد. نفس عمیقی کشید و چشمانش را کنجکاوانه بر روی تزئیناتی که از سقف آویزان شده بودند چرخاند.

صدا بلند کرد:«آقای کلارک؟!»

صدای قدم‌هایی پر از شتاب را از سوی راه پله‌ی وسیع و پیچ در پیچ خانه شنید. سر به طرف پله‌ها چرخاند که با دیدنِ مردِ شلوارک پوشی چشم گرد کرد.

مرد با بالاتنه‌ی برهنه چشمانش را مالید و از همان بالا به پایین نگریست. مهدیه چشمانِ وق زده‌اش را حتی ثانیه‌ای نیز از روی او جابه‌جا نکرد. دستش را با ابهام به سوی او گرفت و مات لب زد:«آقای مایکل رابینسون؟!»

مایکل بی‌توجه به وضعیت افتضاحش ابرو در هم فرو برد و غرید:«مهدیه؟! تو اینجا چیکار می‌کنی؟! توی خونه‌ی من!»

مهدیه قدمی عقب‌تر رفت و بالاخره چشم‌هایش را از روی بدنِ خالکوبی شده و زخمِ روی سینه‌ی مایکل برداشت. ضربه‌ی آرامی روی پیشانی‌اش نواخت و گیج و سردرگم شقیقه‌هایش را مالش داد.

مایکل پله‌ها را دو تا یکی با همان شلوار مشکی رنگ طی کرد. کاسه‌ی سرخ چشمانش را مالید و عصبی توپید:«چطور تونستی بیای اینجا؟! اینجا کلی نگهبان داره لعنتی!»

مهدیه به توجه به عز و جز‌های مایکل مبنی بر چطور آمدنش به سوی او چرخید. اخم‌هایش را در هم فرو برد و گفت:«دنیل کلارک تویی؟! من فقط اومدم به آدرس دنیل کلارک!»

پوزخندی زد، تای ابرویش را بالا انداخت؛ با چرخاندنِ مردمک‌هایش به سوی موهای بلند و خیسِ مایکل گفت:«نمیدونستم با استاد قدیمیم آشنا میشم!»

مایکل کلافه دستی به موهای سر تا سر خیسش کشید. بینیِ سرخ شده از سرمایش را با دست مالش داد و با نگریستن به دمپایی‌های مشکی‌اش به سوی پله‌ها قدم تند کرد:«بشین پایین، به هیچی دست نزن و فقط منتظرم باش! این خونه دوربین داره!»

مهدیه وا رفته قدمی به عقب برداشت. دست روی سینه‌ی ناآرامش نهاد و همانجا روی پایین ترین پله نشست. زانوهایش را در آغوش گرفت و شکه و بهت زده به زمینِ شطرنجی زیر پایش خیره شد. این دیگر چه وضعی بود؟! سرش را میانِ دستانش گرفت و پوف کلافه‌ای کشید.

همچون عروسک خیمه شب بازی باید تک به تک کارهایی را که آن مرد می‌گفت انجام می‌داد. در خانه‌ی دنیل کلارک؛ استادِ جوانش مایکل رابینسون را یافته بود. آن مرد اصرار بر این داشت که با دنیل همکاری کند و آنیا تیلور هنوز در دستانِ آن پست فطرت به سر می‌برد.

آن مرد حتی از خانواده‌اش در ایران نیز خبر داشت! از تک به تک کارهایشان! یخ بسته خودش را در آغوش کشید و اجازه داد اشک به درون چشمانش رسوخ کند. از جانِ اوی خیمه شب بازی چه می‌خواستند؟!

آب دهانش را قورت داد و پوف کلافه‌ای کشید. پس از گذشت بیست دقیقه که تماماً موجب شده بود مهدیه عصبی و آزرده در سالن پایینی خانه قدم زنان خود را آرام کند. بالاخره سر و کله‌ی مایکل پیدا شد. تیشرت جذبِ سپید رنگی بر تن داشت و همانطور که تند تند پله‌ها را دو تا یکی طی می‌کرد ساعتِ چرمش را نیز بر دست می‌بست.

مهدیه از روی مبلِ سلطنتی بلند شد و با ابروهای در هم به پسرک نگریست. مایکل بی‌توجه به بلند شدنِ او، موزی را از داخل میوه خوریِ روی میز چنگ زد. با بازکردنش روی مبل لم داد و با اخم‌های در هم خیره‌ی مهدیه‌ی عصبی شد.

مهدیه پوفی کشید و با نشستنی دوباره بر روی مبل غرید:«تو کی هستی؟!»

مایکل گازی بر موزِ محبوبش زد. نیشخندی حواله‌ی مهدیه نمود و دستش را روی دسته‌ی مبل نهاد:«تعداد محدودی میدونن من کیم، تو می‌تونی دنیل کلارک یا مایکل رابینسون صدام بزنی. فرقی نداره.»

مهدیه نفس عمیقی کشید و با قلاب کردنِ دستانش در هم؛ به موز خوردنِ پر از آرامش و خونسردیِ مایکل خیره شد:«آقای مجهول! من باید بدونم اون شب راجب لیزا به چه کسی اطلاعات دادم!»

مایکل پوسته‌ی موزش را روی بشقابِ روی میز پرتاب کرد. دستانش را در هم قلاب نمود و آرنجش را روی دسته‌ی مبل تکیه زد. موهای خرمایی و بلندش هنوز خیس و براق به نظر می‌رسید، با این‌حال همه‌ی آن‌ها را در پشت سرش دُم اسبی بسته بود:«من کاراگاهِ پرونده‌ی اون دختر بودم. با متوقف شدن پرونده سعی کردم بدون کمک پلیس پرونده‌ام رو به اتمام برسونم. و تو بهترین گزینه بودی، از اونجایی که هنوز مقداری از حمایت‌های اِف بی آی رو داشتم تصمیم گرفتم به عنوان یه استادِ جدید؛ بتونم سرنخی از اون دختر پیدا کنم.»

مهدیه پوزخندی زد و با تکان دادنِ سرش گفت:«در واقع غرورت اجازه نمی‌داد قبول کنی که تو نتونستی سر نخی به دست بیاری! تو درباره‌ی تمامِ هویتت به من دروغ گفتی!»

مایکل خونسردیِ مزخرفش را از دست داد. عصبی پلک بست و از روی مبل بلند شد. دستی به پیشانی‌اش کشید و گفت:«درسته! من همه‌ی پرونده‌هام رو به نحو احسنت تموم کرده بودم و حالا از حل کردنِ پرونده‌ی قتل یه دختربچه عاجز شده بودم. بهتره این بحث رو تمومش کنی مهدیه!»

مهدیه نفسی حرصی کشید. باورش نمی‌شد این مرد تمامِ زندگی‌اش را به او دروغ گفته بود. اسم و رسمش، شغلش، کارش، رفتارش، حرف‌هایش؛ همه و همه دروغ بود! پوست لب بالایی‌اش را به میان دندان برد و گفت:«تو از من سوءاستفاده کردی پلیسِ شرافتمند! تو بیشتر یه دزدی!»

ویرایش شده توسط دارثی نایت
  • لایک 10
  • تشکر 2
  • غمگین 3

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...