رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان انتقام شیرین| raha 86 کاربر انجمن نودهشتیا


82Raha
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

«به‌نام‌خدا»

نام‌نویسنده:86Raha

نام ‌رمان:انتقام‌شیرین

ژانر: #عاشقانه،معمایی،غمگین 

هدف:علاقه‌مندی

زمان‌پارت‌گذاری:نامعلوم

خلاصه: در میان مردابی سیاه دختری سفید و بور متولد شد، دخترکی که با آمدنش مادرش به آغوش خاک سپرده شد و او تمام سیاه بختی های مادرش را به دوش کشید، پدری که با رفتن مادر دیوانه شد و دخترک را به فرزندی قبول نداشت، همه می‌گفتند پا قدم این دختر نحس است، اما نمی‌دانستند که در پشت این ماجرا ها چه کسی است، که با متولد شدن دخترک در این میان او را قربانی خود و خواسته اش کرد.
 اما آیا همینطور بود، آیا سرنوشت اون این بود؟!زجر کشیدن و زجر دادن؟! او فقط به این امید زنده اس که روزی بتواند انتقام مادر ناکامش را بگیرد.

ناظر: @m.azimi

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۸/۲ در 17:09، 82Raha گفته است:

«به‌نام‌خدا»

نام‌نویسنده:86Raha

نام ‌رمان:انتقام‌شیرین

ژانر: #عاشقانه،معمایی،غمگین 

هدف:علاقه‌مندی

زمان‌پارت‌گذاری:نامعلوم

خلاصه: در میان مردابی سیاه دختری سفید و بور متولد شد، دخترکی که با آمدنش مادرش به آغوش خاک سپرده شد و او تمام سیاه بختی های مادرش را به دوش کشید، پدری که با رفتن مادر دیوانه شد و دخترک را به فرزندی قبول نداشت، همه می‌گفتند پا قدم این دختر نحس است، اما نمی‌دانستند که در پشت این ماجرا ها چه کسی است، که با متولد شدن دخترک در این میان او را قربانی خود و خواسته اش کرد.
 اما آیا همینطور بود، آیا سرنوشت اون این بود؟!زجر کشیدن و زجر دادن؟! او فقط به این امید زنده اس که روزی بتواند انتقام مادر ناکامش را بگیرد.

ناظر: @m.azimi

 

ویرایش شده توسط 82Raha
اشتباه شد
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت:1
جلوی آینه وایساده بودم وموهای بلندوبورم رو شونه میزدم به چهرم نگاه کردم پوستم سفیدومثل برف بود وچشمایی طوسی داشتم که هر ادمیو به زانو درمیاور من دختری بودم که از وقتی پابه این دنیا سیاه گذاشته بودم مادرم رو ندیده بودم من مهر مادری رو ندیدم محبت پدری که من رو توی خیابون ول کرد رو نچشیدم هه پدرم منو واسه چندتا چرتو پرت دوروبریا له کرد من از بخت سیاهم وقتی به دنیا امدم مادرم سر زا از دنیا رفت وهر کسی اینو میفهمید میگفت که من قدمه نحسی دارم پدرم که حتی حاضر نشد ببینتم اینارو منوچهر خان بهم گفته به خودم اومدم دیدم اشکام تمام صورتمو خیس کرده بود صدای بارون از بیرون میومد هه انقدر غرق بخت نحسم شدم که حواسم نبود.......
[25/10 20:20] 

رفتم کنار پنجره وبه اسمونه ابری نگاه کردم منو وقتی پدرم توی خیابون گذاشت منوچهر پیدام کرد و درمورد خانوادم تحقیق کرد وقتی دید بی کسوکارم منو اورد توی خونه ای که بچه های کار بودن و منم از بچه گی فال فروختنو ....همه چی یاد گرفتم تا وقتی 15سالم شد دیگه کم کم میخواستن منو از خونه بیرون کنن چون دیگه به دردشون نمیخوردم ولی باکلی خواهش من، ازم خواستن اگه میخوام بمونم باید توی فروش مواد مخدر کمکشون کنم منم قبول کردم هرچی که بود بهتر از بی پناهی بود خلاصه من چهار سال زندگیمو به فروختن مواد گذروندم همیشه به مغروری معروف بودم چون باهیچ کس دوست نمیشدم میگفتن که تو مغروری ولی منم انقدر تحقیر شدم که دیگه برام مهم نیست منوچهر بهم بارها پیشنهاد داد که اگه باهاش ازدواج کنم زندگی خوبی برام میسازه اما من دوست نداشتم شوهرم این پلَشت باشه اَییییی از فکروخیال اومدم  بیرون دیدم منوچهر جلوم وایساده بعد به مبل خاکی کنار خونه اشاره کرد منم رفتم نشستم منوچهرم امد دقیق روبه روم نشست کمی سکوت کرد وبعد گفت:_باید وارد باند مواد مخدر بشی این باند بازی نیست بزرگترین باند ایرانه منم زیر دست شاهین خان ام  و اون از تو خوشش امده و میخواد بری توی مهمونی ها فقط راهنماییش کنی حالا ماشین واست فرستاده پاشو برو لباس بپوش  و برو اینو گفت ورفت من موندمو یه دنیا سوال و دلی پردرد هعی رفتم لباس پوشیدم و رفتم دم در دیدم یه ماشین شاسی بلند که تاحالا ندیده بودم ماشینی به این زیبای پارک شده بود...
[25/10 20:28] 


یه مرد با لباس های مشکی و کاملا رسمی از ماشین پیاده شد ودرو باز کرد برای قبل از اینکه سوار ماشین بشم برگشتم و به خونه ایی که ۱۸سال از عمرمو توش زندگی کردم نگاه کردم با اینکه دل خوشی نداشتم ولی دلم برای این خونه تنگ میشد هعی ... ماشین جلوی دری به رنگ سفید وایساد در زیبایی بود لحضه ایی با خود گفتم (در خونه که انقدر زیبا باشه خونه میخواد چطوری باشه) از ماشین پیاده شدم .......

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...