رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

دلنوشته‌ی جرم عاشقی | پگاه.زن.پ کاربر انجمن نودهشتیا


pegah11z
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

《به نام خدایی که قلم را آفرید》

نام دلنوشته: جرم عاشقی
به قلم: پگاه.زن.پ
ژانر: عاشقانه

پ.ن: و بالاخره قسمت شد دلنوشته‌ای که دو سال پیش در سایت نوشتم ولی هیچ وقت به اتمامش نرساندم را ادامه دهم. 

جلد جدید:

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%

PicsArt_08_19_05_10_04.png

جلد صوتی  دلنوشته:

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%

مقدمه:

حضرت مولانا می‌گفت

"دانی که حروفِ عشق را معنی چیست؟

عین عابد و شین شاکر و قافست قانع..."

و چه درد بی درمانیست عاشق بودن

کافیست نگاهت نکند تا دلت پژمرده شود

کافیست صدایت نکند تا غم در دلت لانه کند

وای از آن روزی که حرفش خنجر به قلبت می‌زند

راستی...

عاشق را که برعکس کنی می‌شود
"قشاع"
دهخدا را می‌شناسی؟ 
لغت نامه‌اش را که باز کردم نوشته بود:
قشاع: 
دردی که ادم را از درمان مایوس میکند.

***

 

ویرایش شده توسط pegah11z
☆ویراستاری| m.azimi☆

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"   (در حال تایپ)

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)"    (درحال تایپ)

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی"   (اتمام)

2-  " معبد سکوت قلبم"   (در حال تایپ)

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ"    (اتمام)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1

بگذار یک‌بار هم که شده خلافش را ثابت کنیم! 

عشق را می‌گویم...

همان عشقی که یک آدم می‌خواهد و یک حوا.

بگذار این‌بار هم که شده به دور از حلال و حرام...

به دور از تفکرات آدم‌ها...

خلاف این داستان تکراری را ثابت کنیم

بگذار دیگر نه آدمی باشد نه حوایی...

نه مجنون حبس شده در دارالمجانین‌ها و نه لیلی عاشق بودن‌ها...

نه فرهاد داستان‌ها و نه شیرین قصه‌ها...

بگذار این‌بار من و تو عشق را تجربه کنیم...

بگذار برویم جلو...

بگذار آدم‌ها هرچه می‌خواهند بگویند...

بگذار بگویند غلط است، گناه است...

تو را به که قسم دهم...

همین یک‌بار دستم را بگیر!

همین یک‌بار بی‌خیال آدم‌ها و حرف‌هایشان...

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"   (در حال تایپ)

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)"    (درحال تایپ)

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی"   (اتمام)

2-  " معبد سکوت قلبم"   (در حال تایپ)

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ"    (اتمام)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت 2

بگذار تمام مردم این شهر بگویند با تو بودن گناه است...

چه حرف بیهوده‌ای...

جانان آخر مگر مردم این شهر با تو زندگی کردند؟

بگذار این‌بار عشق را بین دو دوست تعریف کنیم...

دو هم جنس!

از نسل لیلی...

از جنس شیرین...

با تلنگری بارانی می‌شویم...

با جمله‌ای آرام می‌شویم...

با کلمه‌ای عاشق می‌شویم...

با پشت کردنی ویران می‌شویم...

به راحتی وابسته می‌شویم...

هنوز هم با عروسک‌هایمان حرف می‌زنیم... هنوز هم برایشان لالایی می‌خوانیم...

ما دختریم؛ پُر از راز، هرگز مارا نخواهی شناخت، هرگز سرچشمه اشک‌هایمان را نمییابی، هرگز مارا نمی‌فهمی! مگر از نسلمان باشی، مگر از جنسمان باشی، مگر درک‌مان کنی.

باشد بگوید...

ما گنهکاریم.

جای قیصر خالی که بیاید و بگوید:

"من گنهکارم!

آری

جرم من هم عاشقی است.

آری اما

آن که آدم هست و عاشق نیست، کیست؟

زندگی بی‌عشق

اگر باشد،

همان جان کندن است.

دم به دم جان کندن ای دل!

کار دشواری‌است، نیست؟!"

عاشقی جرم نیست ای مردم!

اتفاق است...

پیش می‌آید‌.

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"   (در حال تایپ)

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)"    (درحال تایپ)

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی"   (اتمام)

2-  " معبد سکوت قلبم"   (در حال تایپ)

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ"    (اتمام)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3

چرا می‌خواهید ما را ملامت کنید؟ کار از کار گذشت، ما عاشقیم.

اصلاً مگر شازده کوچولو را یادتان نیست؟

همان شازده کوچولویی که عاشقانه گل‌اش را می‌پرستید.

همان شازده کوچولویی که می گفت:

" گُلِ من!

گاهی بد اخلاق و کم حوصله و مغرور بود،

اما ماندنی بود،

این بودنش بود که،

او را تبدیل به گل من کرده بود!"

یا مثلا وقتی به گل‌اش گفت:

" شايد باورت نشه!

اين‌که بعضی شب‌ها میشه نخوابید

و تا صبح به تو فکر کرد..."

و یاد آن حرفش بخیر که با صورتی سرخ شده گفت:

" اگر كسی گلی را دوست داشته باشد كه تو كرورها و كرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست؛ برای احساس خوشبختی همين قدر بس است كه نگاهی به آن ستاره بی‌اندازد و با خودش بگويد:

- گل من یک جایی میانِ آن ستاره‌ها است."

بگذریم اصلاً...

از سعدی برایت مثال می‌آورم.

" دوستان گویند:

((سعدی خیمه بر گلزار زن!))

من...

گلی را دوست می‌دارم

که در گلزار نیست!

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"   (در حال تایپ)

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)"    (درحال تایپ)

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی"   (اتمام)

2-  " معبد سکوت قلبم"   (در حال تایپ)

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ"    (اتمام)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 4

درکش می‌کنی؟

عشق یعنی این...

مثل شازده کوچولو عاشقی کردن. فکرش را بکن! بدون در نظر گرفتن این که روزی گلت پژمرده شود  و   باز هم می‌گویید:

- اصلاً مگر می‌شود عاشقانه گلی را پرستید؟

وقتی شازده کوچولو ثابتش کرد و تا آخر به پایش ماند، چرا نشود؟

چرا نشود خلاف قوانین نا‌نوشته عاشقی را ثابت کنی؟

چرا نشود دو دوست، دو هم جنس...

از جنس حوا...

همان‌هایی که شیطان نیستن، فرشته نیستن، خدا هم نیستن، فقط یک دخترن.

از نوع ساده‌اش...

 آن هم فقط بخاطر یک سیب از بهشت به زمین‌شان آوردند. تا کجا باید تاوان داد؟ تا کجا باید محکوم بود؟ تا کجا باید کوتاه آمد؟

ما دخترها را این‌گونه نگاه نکنید!

ما دخترها از تبار حواییم، سرچشمه احساسیم و آتشفشان غرور...

بانوی بهشتیم...

از جنس آتشیم...

سوزان...

داغ...

هرگاه که بخواهیم آتش می‌زنیم به خودمان و همه‌ی دنیا.

غرق دریای احساسیم...

تن پوشمان از ابریشم عشق است

هوس در دایره لغات زندگیمان نقش ندارد...

از زمین تا آسمان...

منبع آرامش‌مان تنهایی‌است...

و کمتر بگویید شما دخترکان ضعیف هستید!

اگر قادر به لمس و درک حرف‌هایمان شدید، بدانید:

ضعیف نیستیم

ما فقط دختریم "

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"   (در حال تایپ)

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)"    (درحال تایپ)

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی"   (اتمام)

2-  " معبد سکوت قلبم"   (در حال تایپ)

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ"    (اتمام)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5

و شاید راست است که می‌گویند:  «آدم بزرگ‌ها  اعداد و ارقام را  بیشتر دوست دارند.»

وقتی با ایشان از دوست تازه‌ای صحبت می‌کنید، هیچ‌وقت از شما راجع به آن چه اصل است نمی‌پرسند.

هیچ‌وقت به شما نمی‌گویند که مثلاً آهنگ صدای او چطور است؟ چه بازی‌هایی را بیشتر دوست دارد؟ آیا پروانه جمع می‌کند؟

بلکه از شما می‌پرسند:

- چند سال دارد؟ چند برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر درآمد دارد؟

و تنها در آن وقت است که خیال می‌کنند او را می‌شناسند.

بگذرم...

بگذار کمی آزادانه از خودمان بگویم...

بگذار کمی شکایت کنم...

من محکومم به نماندن… به رها کردنت…

رفتن همیشه از نامردی نشأت نمی گیرد.

اگر رفتم، اگر نخواستم باشم، فقط یک دلیل داشت… این که باشی و بمانی، این که بدانم هستی و در یک نقطه‌ای از این شهر بزرگ نفس می‌کشی…

و وای اگر نباشی! مگر یادت نیست سهراب تا لحظه‌ی خاموش چه گفت:

" تو مرا یاد کنی یا نکنی، باورت گر بشود، گر نشود، حرفی نیست، اما... نفسم می‌گیرد در هوایی که نفس‌های تو نیست!"

اگر رفتم، بدان...

رفتنم را به بی‌لیاقتی تفسیر نکن!

برای حفظ کردنت ناچار به بریدن شدم…

سخت شدم تا دل کندن از من برایت راحت‌تر شود…

این‌بار نفرت باعث جدایی من از تو نیست،

شاید عجیب باشد، ولی من و تو به جرم عاشقی تقاص پس می‌دهیم و من به گناه دوست داشتنت باید رهایت کنم…

این‌جا عاشق بودن سبب جدایی است!

و در این میان باید “نغمه” ای باشد تا مانع امضای حکم جدایی‌مان شود…

نغمه‌ای از جنس دوست داشتن، با صدای عشق…

شاید… نغمه‌ی عاشقی.

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"   (در حال تایپ)

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)"    (درحال تایپ)

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی"   (اتمام)

2-  " معبد سکوت قلبم"   (در حال تایپ)

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ"    (اتمام)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 6

عزیزم من و تو هرچه‌قدر زور بزنیم، باز هم تهش به نرسیدن ختم می‌شود.

این‌جا...

به جرم عاشقی

به دار آسمان

آویخته می‌شوند.

باشد، چه‌قدر مرا ملامت می کنید؟ من توان مبارزه با زبان‌هایتان را ندارم.

بگذارید مطابق خواسته‌تان لبان خشک شده‌ام را از هم باز کنم و سخن گویم!

آری، عاشقی جرم قشنگی است

اما...

عاشقی درد بزرگی است

 و شاید حتی از تنهایی جانگدازتر

اما اندکی مرا نه ما را درک کنید...

وقتی دلت بند شد به خنده‌هایش...

دیدی مسیر ذهنت شده گذرگاه هر روز و هر ساعت یا حتی هر لحظه‌اش...

یا بین همه شلوغی‌های روز...

آن لحظه که دلتنگی بی‌منطق‌ترین کار دنیااست

اما تو دلت برایش تنگ می‌شود.

بدان کار از کار گذشت!

اینها نشانه‌های ساده‌ای نیست...

پس ساده از آنها گذر نکن!

شاید درون قلبت یکسری واکنشهای شیمیایی

در حال اتفاق است...

واکنشهایی از جنس دوست داشتن

و شاید هم عشق همین نزدیکی‌است.

من به دلتنگی‌ها دچار شدم و تنها اشک، راویِ قصه‌ی بغضِ هزار و یک شبِ من شد.

شاید حال زارِ دلتنگی، مرا این‌طور بی‌رحمانه از چشم یک جهان انداخته باشد،

وگرنه که این همه تنها شدنم در قید و بندِ این شلوغی‌های شهر مفهومی نداشت.

حالِ این روزهای دلم را فقط آن ماهیِ درگیر شده با تُنگ می‌شِناسد، بعد از یک عمر پرسه در دلِ دریاها.

و چه راست است که می‌گویند: 

«فقط ماهی‌ها رسم عاشقی را خوب بلد هستند.»

مگر یادتان نیست مولانا چه گفت؟

" هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد"

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"   (در حال تایپ)

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)"    (درحال تایپ)

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی"   (اتمام)

2-  " معبد سکوت قلبم"   (در حال تایپ)

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ"    (اتمام)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 7

این روزها من مثل یک گلدانِ شب بو زیرِ یک حصارِ شیروانی دلتنگِ دستانِ عطرآلودِ باران شده‌ام.

این روزها با تمامِ بی‌تابی‌هایم با هر طلوعِ زردِ خورشید،

اسم تو را بی‌وقفه با هر نفس فریاد می‌زنم.

تو بی‌شک تمام من شده‌ای،

بی آن که بدانی و بی آن که بدانم!

می‌گویند:

« گناه است.»

بگذار بگویند هرچه دلشان می‌خواهد! میخواهم فریاد زنم که گنه با تو ثواب است.

و روزی كه مردم بفهمند هيچ‌چيز جاودانه نمی‌ماند، جز عشق...

زمين بهشت می‌شود.

فریدون را بگویم که می‌گفت:

"عاشقم

اهل همین کوچه‌ی بن بست کناری

که تو از پنجره‌اش

پای به قلب من دیوانه نهادی

تو کجا؟

کوچه کجا؟

پنجره‌ی باز کجا؟

من کجا؟

عشق کجا؟

طاقتِ آغاز کجا؟"

من بلند می‌خندم

بلند می‌گریم

بلند عشق می‌ورزم

من...

 تو را

چه ساده

چه ساده

چه صادقانه دوست می‌دارم...

می‌دانی...

من

سالها است

به دوست داشتن تو آرامم...

جودی آبوت را یادتان است که می گفت:

"بابا لنگ دراز عزیزم!

بعضی آدمها را نمی‌شود داشت،

فقط می‌شود یک جور خاصی دوست‌شان داشت"

من تو را همان یک جور خاص دوستت دارم...

به راستی اگر تو باشی...

«تو» باشی،

خرداد

پایان بهار نیست!

آغاز دوست داشتن است.

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"   (در حال تایپ)

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)"    (درحال تایپ)

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی"   (اتمام)

2-  " معبد سکوت قلبم"   (در حال تایپ)

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ"    (اتمام)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 8 

جانان من!

این روزها به "دوست داشتنت"

متهمم

به این جرم افتخار می‌‌کنم

و به فراموش نکردنت

و آرزویم

این است که مجازاتم

حبسِ ابد در گردشِ خونِ تو باشد.

عاشق که شوید

دیوانه می‌شوید برایش...

از دست دادنش می‌شود جزء محال‌ترین‌هایِ جهان.

عاشقی کردن سنی ندارد

فرقی ندارد کودکی، پیری،

هر وقت زانو را بغل کردی

یعنی تو هم با عِشق درگیری،

اما یک چیز را یادتان باشد!

در عاشقی ماندن، مَرد می‌خواهد.

یادم نیست تو کی به پایم ماندی...

هربار که می‌رفتی

ده سال از عمرم می‌رفت

هرطور که حساب میکنم

حالا باید مرده باشم.

از حالا مشخص است پایان داستان عشق و عاشقی ما...

ما مرد خلاف کردن نیستیم...

یک جا، میان راه کم می‌آوریم.

حافظ جانم واقعاً از صدای سخن عشق ندیدی خوش‌تر؟

اوایل رابطه‌مان را یادت هست؟

همان اوایل که می‌گفتم:

" هرکس یک دلبر جانانه دارد؛ من تو را..."

در این یک قول دو قول بازی کردن‌ها

چه فرقی می‌کند چه کسی عاشق‌تر است؟

مسئله این است

که آخر این بازی

تو سهم من نیستی!

دیگران هم، هم‌چنان سبک سرم می‌دانند

چرا که زیر بار نوشتن ندامت نامه نرفته‌ام

و در بین چوب خط‌هایی

که دیوارهای سلولم را پوشانده‌اند

یک عبارت

هنوز هم می‌درخشد:

دوستت دارم!

گاهی آن‌قدر عاشقی،

که تمام زندگی‌ات می‌شود

فکر کردن به کسی که دوستش داری

و اما وای از آن که...

طوری اسیر خیالش شوی که وقتی به خودت آمدی

میبینی خیالش از خودش عزیزتر است.

این روزها...

هوای دلم...

در حالت هشدار است،

اما من...

نه عاشقی کردن را

تعطیل می‌کنم...

و نه بر دوستت دارم گفتن‌هایم

ماسک می‌گذارم،

این نفس گیر جذاب را

با هیچ چیز دیگر

عوض نخواهم کرد!

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"   (در حال تایپ)

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)"    (درحال تایپ)

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی"   (اتمام)

2-  " معبد سکوت قلبم"   (در حال تایپ)

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ"    (اتمام)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 9

بگذار یک‌بار هم شده خودم را با حرف‌هایم آرام کنم!

کمی خودم را به دروغ سرگرم کنم...

یعنی می‌شود آن روز برسد؟

که همه احوال تو را از من بگیرند،

که سراغت را فقط من داشته باشم،

که بگویم، درگیر زندگی‌مان است

خوب است، خوبیم

مشغولِ دوست داشتن همدیگریم

معشوق من!

تو حتی اگر من را دوست نداری

فقط بگو دوستت دارم!

گناه دروغ گفتنت پای من

باشد؟

می‌دانی، هر کاری کنم باورم نمی‌شود یک درصد هم دوستم نداشته باشی...

شاید دارم خودم را گول می‌زنم...

شاید سالها است که خودم را گول می‌زنم.

شاید سالها است که دیگر از من چیزی در تو نمانده باشد.

شاید به عظمت آن‌چه تو برای من هستی، کسی هست برای تو.

شاید من در جایی دور و زمانی زود در دنیای تو گم شدم و حالا حتی دست‌های خاطراتت هم به آن‌جا و آن زمان نمی‌رسد.

شاید آن‌قدر می‌خواستمت، می‌خواهمت که یادت عینیت تمام است در چهار دیوار این خانه.

شاید غرق در بی‌انتهای دوست داشتنت، رفتنت را ندیدم و هنوز صدای بهانه‌هایت را عاشقانه می‌شنوم. شاید در معجزه نگاهت مسخ شده‌ام و دیدن را فراموش کرده‌ام.

شاید...

ولی مهم نیست، واقعاً مهم نیست!

مهم این است که همیشه و همه جا می‌بینمت، مهم این است که برای تو یگانه‌ام همیشه می‌نویسم، دست‌هایت را می‌گیرم، روی زانوانت به خواب می‌روم و با بازدم تو بیدار می‌شوم.

مهم این است که به هیچ‌چیز جز تو تعبیر نمی‌شوم و مهم‌تر آن که هیچ‌چیز جز این را باور نمی‌کنم.

مگر تو همانی نبودی که مرا "عشق با احساس من" خطاب کردی!

باشد عزیزم

از اول هم من و تو ما نبودیم

من و تو مال یک دنیا نبودیم

می‌گفتیم باهمیم، اما نبودیم

تمامش کن، بیا از هم جدا شویم!

تمامش کن، تا همین جا تو همین لحظه

از این تنهایی با هم رها شویم!

یادت باشد به كسی نگویی مخاطب شعر‌های غمگین من تویی!

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"   (در حال تایپ)

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)"    (درحال تایپ)

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی"   (اتمام)

2-  " معبد سکوت قلبم"   (در حال تایپ)

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ"    (اتمام)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 10

حالا که تقویم‌ها را بعد از چند سال نگاه می‌کنم...

اصلاً چند سال گذشته؟

یک سال؟

دو سال؟

سه؟

آ یادم آمد، چهار سال از نبودنت می‌گذرد.

بودی...

اما معشوق نبودی...

بودی...

عاشق بودم...

اما سردم کردی از هرچه عاشقی کردن‌ها...

این اواخر می‌خواستم قید عاشق شدن‌های دوباره را بزنم...

اما نشد!

این‌بار تا به خودم بجنبم،

دیدم ای دل غافل!

کار از کار گذشت.

و این‌بار هم چیزی جز نرسیدن نصیبم نشد...

اما یک چیز را یاد گرفتم...

تعهد یا تأهل؟

بیشتر متعهدم

چون در زندگی‌ام کسی را دارم که نیست

و بارها خواهش کرده نخواهمش

اما پایبندم به چیزی که یادآوری می‌کند برایش هیچ ارزشی قائل نیست

و هیچ تعهدی به تعهدم ندارد

و این از شگفتی‌های عاشق بودن است

این که بخواهی و نخواهد،

بدانی که ممکن نیست

اما هر روز امیدوارتر، پایندتر بشوی...

متعهد آن موهای کوتاه سیاهت...

آن چشمان تیره رنگت پشت یک عینک طبی...

متعهد آن یک‌بار و چندبار دست دادن‌هایمان...

می‌دانی...

و عشق یک طرفه،

شاید تلخ‌ترین

پُر دردترین

خواستنی‌ترین

و مقدس‌ترین

داشته‌‌ی یک زن باشد

که می‌خواهد به اجبار نگهش دارد!

من آن‌قدر تو را دوست دارم که می‌خواهم یک طرفه این راه را تا ته بروم...

گاهی وقتها زندگی یعنی دوست داشتن کسی که بی هیچ امیدی برای داشتنش.

چه باید کنم ای عشق؟!

هیچ خبرم نیست که رسم عاشقی چگونه بوده است

هیچ نمی‌دانم عشق‌های دیگر چه سان‌اند؟

من با نگاه کردن به تو

با عشق ورزیدن به تو زنده‌ام.

 

عاشق بودن، ذاتِ من است.

 

 

 

«عشق چیز مقدسیه، فرقی نمیکنه چه‌طور باشه یا از چه جنسی باشی ،سالم باشی یا ناقص، وقتی عاشق باشی، هیچی برات مهم نیست، هیچی... »

 

« در عشق جنسیت مهم نیست! |  In love gender is not Important‌»

 

 

پایان

 

 

@همکار ویراستارویرایش پارت یک تا ده

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"   (در حال تایپ)

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)"    (درحال تایپ)

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی"   (اتمام)

2-  " معبد سکوت قلبم"   (در حال تایپ)

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ"    (اتمام)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...