رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

داستان حقوق بی بشر | saye کاربر انجمن نودهشتیا


پست های پیشنهاد شده

#پارت۱۵

افسر پلیس، به مرد توجهی نکرد و مراقب بود بقیه افراد حاظر در صحنه، نزدیک نشن. 

هیچ وقت فکرش رو نمی‌کردم پلیس‌ها انقدر خشن باشن که به التماس‌های یک انسان، هیچ توجهی نکنن. 

صدای مرد، منقطع و خش دار به گوش می‌رسید. همچنان اون آقا سعی داشت کاری کنه که اون افسر، زانوی خودش رو از روی گردن مرد برداره؛ ولی هیچ فایده‌ای نداشت؛ افسر پلیس، کور و کَر بود؛ بی‌رحم و بی‌احساس بود! 

وقتی آلن دستم رو به عقب کشید، به خودم اومدم. صدای التماس اون مرد، قطع شده بود؛ اما نتونستم دیگه نظاره‌گر باشم؛ آلن، سریع من رو از اون محل دور کرد.

***

آریل، آروم و با خُر- خُر ریزی، روی قفسه‌ سینه‌ام دراز کشیده بود. موهای نرمش رو نوازش می‌کردم و توی لپ‌تاپ، عکس‌هایی که کارل گرفته بود و برام ایمیل کرده بود رو نگاه می‌کردم و نظری هم می‌دادم.

نزدیک به دویست‌تا عکس از شهر گرفته بودیم؛ اما آقای هرناندز، تنها پونرده‌تا عکس می‌خواست. سر همین موضوع هم کارل حسابی غر زد.

بعد از اینکه پونزده‌ تا عکس رو انتخاب کردم و به کارل ایمیل زدم، لپ تاپ رو بستم و کنارم، روی تخت گذاشتم. 

آریل، از تکون‌هام چشم‌های کهربایی‌اش رو باز کرد و از روی سینه‌ام غلت زد و روی تشک، خودش رو انداخت.

شکمش رو نوازشی کردم و گوشیم رو برداشتم و آنلاین شدم. دونه به دونه‌ی تبلیغ‌ها و پیامک هارو رد کردم تا اینکه یک اعلامیه از گوگل، چشمم رو گرفت:

«قتل یک سیاه‌پوست در وسط خیابان آمریکا!»

 

ویرایش شده توسط Skaduwee
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

#پارت۱۶

***

مامان درحال تماشای اخبار ده صبح بود و به دلیل وجود صحنه‌های قتل، جاشوا رو به اتاق فرستاده بود. می‌خواست من رو هم بفرسته، اما من قانعش کردم که حالم بد نمیشه؛ نمی‌دونه که لحظه‌ی قتل، من اونجا بودم!

فیلم مرگ اون مرد، یا همون آقای جورج فلوید، جایی نبود که پخش نشده باشه. از دیروز ظهر، فیلمش رو از هرکسی که فکر می‌کردم، دریافت کردم؛ حتی از سیلویا، دختر درس‌خون و مثبت کلاس!

مامان خیلی برای فلوید، متاسف شد و به مدت سه دقیقه، سکوت کرد و بعدش پلیس‌هارو مورد عنایت قرار داد؛ ولی زود یادش انداختم پدر خودم، از پلیس‌های همین شهره و اون زود حرف‌های نامربوطش رو پس گرفت؛ البته فقط از بابا.

مجری اخبار که صحبت‌هاش از مرگ فلوید، به سیاست تغییر پیدا کرد، مامان تلوزیون رو خاموش و به آشپزخونه رفت.

روی تصویر سیاه تلوزیون، هنوز چهره‌ی فلوید رو می‌بینم؛ حتی با پوست تیره‌اش، کبودی صورتش مشهود بود. از دیروز هربار یادش افتادم، به احترامش سکوت کردم؛ ولی دیگه خوب می‌دونم سکوت، دیگه به درد نمی‌خوره؛ اینجا، تو مهد تمدن، نمیشه نفس کشید!

 

ویرایش شده توسط Skaduwee
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۷

از افکارم بیرون اومدم و وارد صفحه چتم با بچه‌ها شدم؛ فقط روبینا آنلاین بود. خواستم چیزی تایپ کنم؛ ولی دیدم حوصله‌اش رو هم ندارم؛ پس گوشی رو خاموش کردم و کنار خودم انداختمش. دستم رو کنار گوشم به دسته کاناپه تکیه دادم و به آریل که فارغ از هر غوغایی، بدنش رو لیس میزد، نگاه کردم.

داشتم باز تو فکر فلوید و صحنه‌ی مرگش غرق می‌شدم که مامان صدام کرد:

- گریس، روغن نداریم.

متوجه منظورش شدم. بهتر از این بود که تو خونه بشینم؛ نه؟

گوشی رو برداشتم و بلند شدم. تا برگشتم به سمت مامانی که از آشپزخونه نگاهم می‌کرد، خودش شروع کرد:

- الکل می‌بری، ماسک هم می‌زنی. به جایی دست نمی‌زنی گریس؛ به کسی هم نزدیک نمیشی. حتما کارت اعتباری رو بعد حساب کردن، ضدعفونی کن و...

بی‌حوصله از حرف‌های تکراری، وسط صحبتش پریدم:

- و چیپس و پفک هم نمی‌خرم؛ قول میدم!

مامان ابرو بالا انداخت و گفت:

- نمی‌خواستم اینو بگم؛ خودت گفتی! می‌خواستم بگم دست‌هات رو هم ضدعفونی کنی.

چشم‌هام رو تو حدقه چرخوندم که دیدم حاظر و آماده، کارت اعتباری‌اش رو سمتم گرفت.

- بیا. فقط برو از مارکت روغن بخر؛ همین گریس!

تهدید از سر و روی حرف‌هاش می‌بارید! حوصله نداشتم وقتی برمی‌گردم، سرم غر بزنه؛ پس مثل یک دختر خوب، کارت رو ازش گرفتم و تو جیب شلوار اسلش‌ام گذاشتم. ماسکی از کمد برداشتم و به صورتم زدم و اسپری الکلی که کنار جعبه بود رو برداشتم و تو جیبم، کنار کارت، گذاشتم و بعد از شنیدن همه‌ی نکات بهداشتی از سمت مامان، از خونه بیرون رفتم.

 

ویرایش شده توسط Skaduwee
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۸

به سمت فروشگاهی می‌رفتم که همیشه از اونجا خرید می‌کنیم؛ درست سر کوچه‌اس؛ فقط چندتا مغازه بالاتر. اونجا همه چی داره!

دست در جیب از زیر ماسک سوت می‌زدم که یکهو از پشت، یک نفر محکم بهم برخورد کرد؛ جوری که خود پسر، محکم روی زمین افتاد اما من زود تعادلم رو حفظ کردم.

شدت برخوردش واقعا زیاد بود. با نگرانی سمتش خم شدم و بازوش رو گرفتم.

- خدای من، حالت خوبه؟ طوریت نشد؟

از من کوچیکتر بود و این کاملا معلوم بود. سرش رو تکونی داد و با کمک من، بلند شد. خاک روی شلوار سیاهش رو تکوند و در همون حین، گفت:

- آ... آره، من خوبم.

دستش از حرکت ایستاد و بهم نگاه کرد.

- واقعا متاسفم؛ نباید انقدر سریع و بی دقت می‌دویدم.

از زیر ماسک، مثل احمق‌ها لبخندی زدم و گفتم:

- اشکالی نداره؛ منم اگه عجله داشتم، مطمئنا یک قتل انجام می‌دادم.

پسر سیاه‌پوست، خندید و گفت:

- نه در اون حد! بازهم معذرت می‌خوام.

خواست بره که بازوش رو کشیدم و اون نگاهم کرد.

- مطمئنی حالت الان خوبه؟

سری تکون داد و شونه‌اش رو بالا انداخت.

- آره، خوبم. مشکلی نیست. فعلا!

و سریع شروع به دویدن کرد و از من دور شد.

گیج از عجله‌ی این پسر چهارده- سیزه ساله، به مسیرش خیره موندم و بعد چند ثانیه دست‌هام رو بیخود و بی جهت، به هم کوبیدم و تکوند داد.

دست در جیب، به مسیرم ادامه دادم که از روبه رو، دیدم پسر همسایه‌مون، مایکل، با دوستش ایوان، از خونه بیرون اومدن؛ اونم کاملا یواشکی.

 

ویرایش شده توسط Skaduwee
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۹

مایکل و ایوان، از همکلاسی‌های ما بودن که چند بار باهم بیرن رفتیم و باهم دوستیم؛ یک دوستی عادی.

نزدیکشون که رسیدم، حرفشون رو قطع کردن و متوجه من شدن. فکر کردم شاید مزاحم باشم؛ خواستم از کنارشون رد بشم که وقتی بهشون رسیدم، ایوان بهم سلام کرد:

- سلام گریس. فکر نکن ماسک داری، نمی‌شناسیمت!

با خنده، ایستادم و به سمتشون برگشتم.

- خیلی باهوشی ایوان!

مشتش رو جلو آورد و من هم مشتی بهش زدم. همین کار، با مایکل هم تکرار شد. مایکل گفت:

- چطوری گریس؟ بازهم داری فرار می‌کنی؟

آوازه‌ی فرار من از دست مامان سخت‌گیرم رو همه می‌دونن، همه! خندیدم و گفتم:

- نه، دارم میرم روغن بخرم پسر.

مایکل ابروش رو بالا انداخت. چشمکی بهش زدم و گفتم:

- ولی شما انگار دارید فرار می‌کنید! باز کجا قرار دارین؟

مایکل خندید و ایوان که خوشش اومده بود، گفت:

- خانم هریس، قرار این‌بار ما، کاریه؛ کاری!

اداش رو در آوردم که مایکل خنده‌اش بیشتر شد و گفت:

- خیلی خوب بچه ها، وقت کل- کل نیست؛ من و ایوان باید بریم.

قبل از حرف ایوان، با کنجکاوی پرسیدم:

- کجا می‌خواید برید؟ 

نگاهشون بین هم چرخید و در نهایت، ایوان گفت:

- نمی‌دونی؟ 

فقط نگاهش کردم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم. مایکل گفت:

- بعد از دیروز عصر و ماجرای آقای فلوید، جو مجازی حسابی به هم ریخته! دیانا می‌گفت چندتا گروه زده شده که امروز تو محل قتل فلوید قرار گذاشتن.

دیانا، خواهر بزرگ‌تر مایکله؛ حدود بیست و دو سالشه و به قول خود مایکل، مغز متفکر کامپیوتر و فضای مجازیه! اگه دیانا خبری رو میگه، اون خبر قطعا حقیقت داره. اون دختر خودش یک رسانه‌ی خبریه!

ویرایش شده توسط Skaduwee
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲۰

- امروز خیلی‌ها تو محل قتل فلوید جمع شدن. میگن می‌خوان اعتراض کنن. شنیدی که، با اون افسری که این کار رو کرد هیچ کاری نداشتن!

با صدای ایوان، به خودم اومدم و نگاهش کردم. پس این دوتا هم احتمالا می‌خوان به محل اعتراض برن. مایکل جواب سوال ذهنیم رو داد:

- من و ایوان هم فقط می‌خوایم بریم ببینیم اوضاع چطوری شده. آخه شنیدم استیو و دوست‌هاش هم اونجان. برایان از اونجا لایو گذاشته!

تعجب کردم و ماسکم رو پایین دادم.

- استیو پسر قُلدریه؛ چطور رفته اونجا؟ 

مایکل با خنده، نگاهم رو سمت خودش کشوند:

- چون قلدره! 

همون موقع، ایوان، گوشی‌اش رو سمتم گرفت و گفت:

- ببین؛ پیج برایان هستش. نگاه کن چقدر شلوغه.

نگاهم رو جمعیت داخل گوشی موند. صدای استیو رو می‌شنیدم و برایان هم خیلی بد، داشت لایو می‌گرفت. گوشی مدام می لرزید و صدای دادو فریاد جمعیت، خیلی زیاد بود؛ به جرعت میگم چیزی از لایو نمی‌فهمیدم.

همون موقع، صدای داد دختری اومد که باعث شد ایوان گوشی رو تو جیبش جا بده. صدا از خونه‌ی مایکل بود و متعلق به دیانا! هر سه به سمت خونه برگشتیم و بالا، به سمت پنجره‌ی اتاق دیانا که پرده‌ی طوسی‌اش از پنجره بیرون افتاده بود، نگاه کردیم.

مایکل زیر لب گفت:

- فکر کنم فهمید ریختن مربا داخل شامپوی نرم‌کننده‌اش، کار منه!

با چشم‌های گرد به سمت مایکل برگشتم و گفتم:

- مایک، چیکار کردی؟!

یه لحظه به من نگاه کرد و گفت: 

- می‌خواست از رابطه‌ی دوستی من با اشلی، به مامانم بگه!

و دوباه به پنجره نگاه کرد که دیانا، با موهای طلایی و پریشونش که خیس بود و حوله‌ی سفیدی دور خودش بسته بود، ازش بیرون اومد و داد زد:

- مایک به خدا گیرت بیارم تورو زنده نمی‌ذارم! نه تو و نه اشلی رو!

ایوان با آرنج به پهلوی مایکل زد و گفت:

- اگه الان نریم، خواهرت من رو هم می‌کشه! 

خودش جلوتر حرکت کرد که دیانا داد زد:

- ایوان کدوم گوری میری؟ گزارش سیگار توروهم به مادرت میدم!

ایوان حتی برنگشت و تنها یکی از انگشت‌هاش رو نشون دیانا داد، که باز هم فریاد زد:

- مایکل، همین الان بیا بالا!

مایکل به من نگاه کرد و گفت:

- می‌بینی که، باید برم؛ بعدا می‌بینمت، فعلا!

و  سریع دنبال ایوان دوید این باعث نشد داد دیانا قطع بشه:

- خدا لعنتت کنه مایکل!

ویرایش شده توسط Skaduwee
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲۱

بعد از خرید روغن، از فروشگاه بیرون اومدم و با گوشیم ور می‌رفتم. در حقیقت داشتم استوری‌های یکی از سلبریتی‌هارو چک می‌کردم.

همون لحظه، اگنس باهام تماس گرفت. بعد از مکثی که به اسمش روی صفحه گوشی نگاه کردم، تماس رو وصل کردم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم؛ اما صدای اگنس نمی‌اومد؛ فقط صدای داد و بیداد بود و شلوغی. مشخص بود اگنس یک جای شلوغیه.

کناری ایستادم و اگنس رو صدا زدم:

- اگنس؟ الو؟ دختر، خودتی؟

صدای ضعیف اگنس رو شنیدم.

- گریس...

بلند تر گفتم:

- الو، اگنس؟ خودمم.

صدای اگنس، یکم بهتر به گوشم رسید:

- الو، گریس؛ کجایی؟!

می‌دونستم نمی‌شنوه؛ پس بلند گفتم:

- گریس من بیرونم. تو کجایی؟ چرا انقدر سروصداس؟

صدایی از اگنس نشنیدم؛ فقط صدای همهمه‌ها بود.

گوشی رو بیشتر به گوشم چسبوندم و داد زدم:

- اگنس صدای منو می‌شنوی؟!

بالاخره بعد چند ثانیه، فقط گفت:

- گریس ما همه تو محل اعتراضات جمع شدیم! بیا اینجا؛ انگار جنگه!

تا خواستم حرفی بزنم، گوشی قطع شد. از گوشم جداش کردم و به صفحه‌ی خاموشش خیره شدم. یک دلم می‌گفت که من هم پیش بچه‌ها برم؛ اما از طرفی دلم هم نمی‌اومد مامان رو بیشتر از این نگران کنم. حتما تا الان خبر تجمع مردم رو شنیده؛ مطمئنم اکه از نگرانی سکته نکرده باشه، قطعا فشارش افتاده!

ویرایش شده توسط Skaduwee
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲۲

به قوطی روغنی که داخل کیسه پارچه‌ای بود، نگاه کردم. وجدانم بیدار شده؛ واقعا نباید انقدر سرکش باشم؛ یخورده به مامان باید فکر کنم. 

ولی می‌تونم یک سری هم به محل اعتراض مردم بزنم؛ ضرری نداره.

ولی اگه دیر کنم، جواب مامان رو چی بدم؟ اون نگرانمه؛ باید برگردم خونه.

فرشتهٔ شونه‌ی راستم، موفق شد من رو تحت کنترل بگیره و بالاخره به سمت خونه، حرکت کردم.

***

بابا دو روز بود خونه نیومده و من هم برخلاف دوست‌هام، دو روزه تو خونه مونده‌ام و بیرون نرفته‌ام.

بابا، پلیس بود. شدت اعتراض و تظاهرات مردم، انقدری زیاده، که بابا شیفت بیست و چهار ساعته ایستاده و نمی‌تونه به خونه بیاد. 

اخبار، چیزی در مورد تظاهرات مردم نمی‌گفت؛ حداقل می‌دونستیم راست نمیگه. همه چیز عوض شده بود! مامان در طول عمرش، یک بارهم با سیاه‌پوست ها صحبت نکرده بود و حالا، تو کمپین حمایت از فلوید، عضو شده بود؛ البته کمپین مختل شد و اکانت مامان، فیلتر!

اخبار اصلی رو هم از فضای مجازی پیگیر بودم و روبینا، گزارش اعتراضات رو بهم می‌داد و من رو بیشتر ترغیب می‌کرد که بیرون برم؛ ولی مامان هم مثل بابا شیفت ایستاده و تمام حواسش به ما بود.

عصر اون روز، بالاخره تصمیم گرفتم که مثل همیشه، یواشکی از خونه فرار کنم. صدای داد و فریاد تو محله ما هم پیچیده بود و شیشه‌ی چندتا از همسایه‌ها شکسته بود. بعضی از همین مردم، سواستفاده کردن و به بهانه اعتراض، داشتن خونه‌ها رو تخریب می‌کردن!

همین، بهانه‌ای شد که مامان حواسش از من پرت بشه و من سریع از پنجره اتاق نشیمن، به حیاط پشتی فرار کنم!

 

ویرایش شده توسط Skaduwee
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲۳

داشتم به سمت نرده می‌رفتم، که یکی اسمم رو صدا زد و باعث شد تو تموم تنم از ترس، زلزله به راه بیوفته!

تندی به عقب برگشتم و جاشوا رو دیدم، که جلوی باغچه‌ی کوچیک مامان ایستاده و دستکش باغبانی دستش بود و نگاهم می‌کرد.

از اینکه مامان نبود، نفسم رو بیرون فرستادم. ضربان تند و محکم قلبم رو حس می‌کردم؛ قسمت قفسه‌ی سینه‌ی تی‌شرت بلند و گشادم، به وضوح تکون می‌خورد!

چندبار دیگه نفس عمیق کشیدم که جاشوا، گفت:

- کجا داری میری؟

به چشم‌های آبی‌اش نگاه کردم و گفتم:

- میرم قدم بزنم.

خواستم برگردم که گفت:

- منم میام!

سریع سمتش چرخیدم.

- چی؟ نه، تو هیچ‌جا نمیای!

جاشوا اخمی کرد و نزدیکم اومد.

- پس به مامان میگم داری فرار می‌کنی گریس!

دهنم رو باز کردم؛ اما چون دلم می‌خواست مشتی به لپ‌های سفید و کک مکی‌اش بزنم، حرفی از دهنم خارج نشد. برادر کوچیک، یک معضل بزرگ اجتماعی هست!

سعی کردم خونسرد باشم و زود جاشوا رو از سرم وا کنم؛ چون هر لحظه ممکن بود مامان از راه برسه و نقشه‌ام از بین بره!

- گوش کن جاش، من با دوستم روبینا می‌خوام برم؛ جایی که ما می‌ریم، اصلا به درد تو نمی‌خوره.

جاشوا سرش رو پایین انداخت و به من پشت کرد. صداش رو شنیدم:

- تو خواهر بدی هستی گریس! 

حرفش از ته دل نبود؛ برگردم خونه، یک کادو براش می‌خرم تا یادش بره.

سریع به سمت حصار چوبی دویدم و از روی رد شدم. موقع رفتن، جاشوا رو دیدم که به سمتم برگشته و من رو با نگاهش، کامل دنبال می‌کنه.

 

ویرایش شده توسط Skaduwee
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲۴

***

تصویری که من از اعتراص‌ها داخل فصا مجازی دیده بودم، شعار مردم بود و گرفتن چندتا پلاکارد؛ اما وقتی خودم تو اون فصا قرار گرفتم، تازه فهمیدم اینجا، واقعا نمیشه نفس کشید!

جلوی چشم‌های خودم، دیدم چندتا نوجوان همسن خودم رو چطور و با چه خشونتی دستگیر کردن و مثل یک حیوون، باهاشون رفتار کردن. 

هیچ وقت اون شب، فراموشم نمیشه؛ هرگز!

دو ساعت تمام بیرون بودم و قطعا مامان تا حالا دق کرده! خواستم به خونه برگردم، اما مسیری که میشد راحت به خونه برم، توسط پلیس‌ها بسته شده بود!

خواستم به سمتشون برم که آلن دستم رو کشید و داد زد:

- کجا میری گریس؟ نمی‌بینی پلیسا مثل تروریست دارن مردم رو کتک می‌زنن؟!

به پلیس‌ها نگاهی کردم و جواب آلن رو دادم:

- من فقط می‌خوام برگردم خونه؛ قرار نیست دیگه کاری بکنم.

وسط هیاهویی جمعیتی که صدا رو به صدا نمی‌رسوند، روبینا دستم رو گرفت و برای اینکه بتونم بشنوم چی میگه، داد زد:

- نرو گریس! دیر بری خونه، بهتر از اینه که آش و لاش بری خونه!

به سختی عقب رفتیم و خودمون رو به گوشه‌ی دیوار رسوندیم. مردم صداشون بلند بود و داد و فریاد راه انداخته بودن و این پلیس بود که ازشون با گاز اشک آور، استقبال می‌کرد.

 

ویرایش شده توسط Skaduwee
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...