رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان دریای بی دال| نویسنده بیتا فولادی


15Bita
 اشتراک گذاری

پیام توسط زهرارمضانی افزوده شد,

سطح قلم: B

ارسال های توصیه شده

نام داستان: دریای بی دال

نویسنده: بیتافولادی 

ژانر: اجتماعی 

خلاصه: 

در سرزمینی که سرشار از ریاست، دختری به دنبال یک همدم می‌گردد،  کسی که کنارش باشد و بتواند به او تکیه کند، اما مگر در این شهر گربه‌ای محض رضای خدا موش می‌گیرد؟! دخترک قصه با تمام سختی ها دست و پنجه نرم می‌کند و...

ویرایش شده توسط 15Bita
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

سرمه چشم ماست خاک درش

غیر از این خاک توتیا هیچ است

بی ریا یار نعمت الله شو

رو رها کن ریا ریا هیچ است

نیاید احتیالات از ریاکار

نگیرد بر جوانمرد اتهامات

نشاید سفله‌ای را خواند حاتم

نشاید احمقی را خواند سقرات

صفات اینجا تبرز جسته در روح

عیوب اینجا تجسم جسته بالذات

چنان کانجا مساواتی نباشد

در اینجا هم نمی‌باشد مساوات

ویرایش شده توسط 15Bita
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نون والقلم

پارت اول

باد سرد از لابه‌لای درخت ها وارد اتاق می‌شد،  دخترک گوشه اتاق در خود جمع شده بود.

هم اتاقی‌اش دختری عصبی بود، که نمی‌توانست حتی کلامی با او سخن بگوید، نگاه مهتاب گونش را به چهره همان دخترک هم اتاقی‌اش دوخت.

چهره‌ای خوف برانگیز داشت، ابرو هایی شیطانی، چشمانی که با بوتاکس بسیار کشیده شده بود، لب هایی ژل خورده و بینی که دوبار جراحی و بسیار سر بالایی شده بود.

موهایش را پشت گوش فرستاد و نگاه از او گرفت، او برای تحصیل به تهران آمده بود، پدرش معتاد بود و مادرش سال ها پیش به علت سرطان فوت شده بود.

از جای بلند شد و به سمت پارچ آب روی میز رفت، که هیلدا گفت:

- چی می‌خوای؟!

مهراوه، نگاهش را به پارچ داد و گفت:

- می‌خوام آب بخورم!

هیلدا همانطور که نگاهش به آینه توی دستش بود و چهره‌اش را در ِآینه از نظر می‌گذارند، گفت:

- از صبح تا حالا، ده لیوان آب خوردی، یهو یه تانک آب بگیر بزار کنارت هر دقیقه بخور دیگه.

مهراوه توجهی به او نکرد و در دل گفت:

- تو چی‌کار به آب خوردن من داری؟!

لیوان آب را پس از خوردن، روی میز  گذاشت،  موهایش را جمع کرد و نگاهش را به ساعت دوخت، ساعتی دیگر کلاس داشت و باید کم- کم آماده می‌شد. 

لباس هایش را بر تن کرد و مقنعه‌اش را پوشید، سپس آرام زیر لب با هیلدا خداحافظی کرد، که خداحافظی‌اش بی جواب ماند.

کتانی هایش را بر پا کرد و از اتاق بیرون رفت، در خوابگاه  زندگی می‌کرد و باید هر روز هیلدای بد خلق را که به بهانه درس به تهران آمده بود تحمل می‌کرد، گرچه تا حدودی با این موضوع راه آمده بود.

وارد خیابان شد، برگ های زرد پاییز روی زمین ریخته و زیر پایش خش‌خش می‌کرد،  نگاهش را به اتوبوس سبز رنگ داد و با شتاب کوله‌اش را گرفت و به سمت اتوبوس رفت.

بالاخره به اتوبوس رسید و خودش را درون اتوبوس پرت کرد، ابرو های کلفت و مشکی‌اش را در هم کشید و به جمعیت انبوه درون اتوبوس خیره شد.

******

وارد حیطه دانشگاه شد و نگاهش را به دختر و پسر های درون حیاط دانشگاه داد، مهراوه خیره به حیاط بود، که سهیلا به سمتش رفت و سقلمه‌ای بر پهلوی مهراوه زد.

- هوی؟! کجایی تو دختر؟!

مهراوه چهره‌اش را در هم جمع کرد و دستی بر پهلویش زد.

- آی! چته تو؟!

سهیلا،  لبخندی زد و گفت:

- کجا ها سیر می‌کنی؟!

و دستش را به سمت آسمان فرستاد.

مهراوه  کلاسورش را از درون کیفش بیرون کشید و گفت:

- چیزی نیست، می‌گم سهیلا تو جزوه های جلسه پیش رو داری؟!

سهیلا ابرو بالا انداخت و گفت:

- نه، اتفاقا می‌خواستم،  از تو بگیرم.

مهراوه لب به دندان گرفت.

- من نوشتم اما کامل نیست، خواستم کاملش کنم.

سهیلا شانه‌ای بالا انداخت و گفت:

- ولش بابا، همون خوبه.

مهراوه سری به نشانه تاسف تکان داد و به سمت راهرو دانشگاه قدم برداشت.

ویرایش شده توسط 15Bita
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

نگاهش را به تخته وایت برد داد، استاد چیز های زیادی روی تخته نوشته بود، سال سوم پزشکی بود و برای پزشک شدن، تا به حال دست به هر کاری زده بود.

در کافه‌ای کوچک مشغول به کار بود و بعد از دانشگاه به آنجا می‌رفت،  با اینکه دانشگاه دولتی قبول شده بود، اما خوب باید مخارج زندگی‌اش را  تامین می‌کرد .

نگاه مسیح، روی مهراوه که مشغول نوشتن نکته های مهم بود،  ماند! آهسته صدایش کرد، اما مهراوه سرگرم نوشتن بود و هیچ توجهی به محیط اطراف نداشت. 

همان گونه مشغول نوشتن بود، که چیزی با بازویش برخورد کرد، به آن سمت چرخید، که متوجه شد مسیح او را صدا می‌زند. 

کلافه، دندان قروچه‌ای کرد و با دست و آرام پچ زد:

- چیه؟!

مسیح به در کلاس اشاره کرد و آرام گفت:

- کلاس که تموم شد وایستا دم‌در کارت دارم. 

مهراوه چشم غره‌ای نثارش کرد و به آن سمت برگشت،  که استاد فرخی با اخم گفت:

- خانم گودرزی؟! اینجا کلاس درس، یا خاله‌ زنک بازی؟!

همه بچه های کلاس، به حرف فرخی خندیدند، اما فرخی محلی به آنها نداد.

مهراوه آب دهانش را بلعید، تا به حال خطایی در کلاس از او سر نزده بود، عصبی زیر لب به مسیح فحش می‌داد،  از جای بلند شد و گفت:

- ا... استاد، چیز شد... یعنی! یعنی...

فرخی ضربه‌ای روی میز زد، که مهراوه از ترس بالا پرید

- نیاز به توضیح نیست، خانم محترم  بفرمایید.

و به در کلاس اشاره کرد، مهراوه کم مانده‌ بود، وسط کلاس بنشيند و زار- زار گریه کند، با ترس گفت:

- استاد... ببخشید،  دیگه تکرار نمی‌شه. 

اما فرخی، در کلاس با کسی شوخی نداشت، بیشتر از دست مسیح ناراحت بود،  کسی به غیر از او حق سخن گفتن با مهراوه را نداشت، چشمانش که هاله‌ای از اشک داشت  دل فرخی را لرزاند،اما توجهی نکرد و گفت:

- شما که هنوز اونجایی، بیرون!

مهراوه، کوله‌اش را از روی صندلی برداشت و از کلاس خارج شد، با گریه محیط منحوس دانشگاه را ترک کرد، چقدر دیگر قرار  است تحقیر شود.

*******

موهایش را آزادانه در هوا رها کرده بود، موهایی که خرمایی رنگ و فر بود، دستی بر آنها نشاند، با شوق می‌خندید و پدرش او را تاب می‌داد،  مادرش روی فرشی که در حیاط انداخته بود نشسته و هندوانه های شیرین و قرمز رنگ را تکه، تکه می‌کرد. 

مهراوه بار دیگر، با شوق داد زد:

- بابایی، بابایی تند تر!

پدرش، لبخندی زد و دست راستش را روی چشم گذاشت.

- ای به چشم، عمر بابا!

و شروع به شعر خواندن برای دخترکش کرد.

- تاب، تاب، عباسی، خدا من رو نندازی 

اگر من رو بندازی، بغل مامان بندازی.

مهراوه همانطور با شوق می‌خندید،  که یک دفعه، همه چیز تیره تار شد و مادر و پدرش، از مقابل چشمانش دور شدند.

مهراوه از جای بلند شده و داد زد:

- مامان؟! بابا؟!

صدایش در هوا پخش می‌شد،  اما گویی کسی صدایش را نمی‌شنید!

ویرایش شده توسط 15Bita
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

از خواب پرید، عرق از پیشانی‌اش سرازیر شده و نفس- نفس می‌زد،  لب هایش را تر کرد، نگاهی به پایین تخت دوخت، تخت بالایی می‌خوابید و حوصله پایین آمدن نداشت.

اما لب هایش خشکیده و یک لیوان آب می‌خواست تا گلویش را تر کند،  اما چه کسی بود، به او یک لیوان آب دهد؟!

آب دهانش را بلعید، دوباره سر روی بالشت گذاشت، دلش برای مادرش خیلی تنگ شده بود، دلش او را می‌خواست آغوش بازش، کسی که بی ریا ترین شخص عمرش بود.

چشم بست که کم- کم به خواب رفت و چشمانش به شکل کامل بسته شد.

*******

چشم هایش را باز کرد و نگاهش را به عکس قاب گرفته روی دیوار دوخت، عکس مادرش که روی صندلی نشسته و او سرپا از پشت دست بر گردنش انداخته بود.

اینجا هر دو خوشحال بودند، دغدغه‌ای نداشتند، اما حالا... مادرش زیر خاک سرد خفته و شاید تا به الان استخوان هایش هم، پودر شده باشند.

اما، او عوض شده بود، آنقدر که شاید هیچکس نمی‌توانست بفهمد، این همان آدم است!

همیشه نقطه ضعفش مادرش بود و خدا دست روی نقطه ضعفش گذاشته و با این کار با همه قهر کرده بود، حتی با خدای خود!

شده بود کسی که هر جا یک نقاب بر صورت داشت و ریا کاری در خونش فرو رفته بود، با همین کار نیز آنقدر پولدار شده بود، که به قول معروف پولش از پارو بالا می‌رفت. 

به سمت‌ آینه رفت و کراوات سبز رنگ با خطهای سفیدش را روی گردن انداخت، درستش کرد و ادکلن مارکش را روی مچ دست و گردنش زد!

در اتاق زده شد، با صدای همیشه بمش گفت:

- بیا تو!

راحله وارد اتاق شد و گفت:

- آقا صبحانه آماده است، بفرمایید، میل کنید!

سری تکان داد و گفت:

- باشه برو الان میام.

راحله چشمی گفت و با آن کمر خمیده و اندام چاقش آرام- آرام شروع به حرکت کرد.

نگاهش را به آینه دوخت و با غرور گفت:

- کامران،  امروز هم یک روزی رو شروع می‌کنی، مثل روز های قبل، پس پرانرژی برو جلو!

همیشه با این کار به خود اعتماد به نفس می‌داد و عجیب به او حس خوبی القا می‌کرد. 

وکیل پایه یک دادگستری بود و با ریاکاری وکالت را از پیش می‌برد،  برایش فرقی نداشت پرونده مقابلش قتل است یا پرونده قاچاق مواد مخدر، او کاری می‌کرد که همه گول ریا هایش را بخورند و به او اعتماد کنند.

او تا به حال بیش از ده ها نفر را از پرونده های بسیار سنگین، با همین روش رها کرده بود.

ویرایش شده توسط 15Bita
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

پارت چهارم

صدای نجوا گونه، سهیلا مهراوه را به خودش آورد.

- مهراوه چته تو؟!

مهراوه پوست لبش را با دندان گزید و کلافه گفت:

- سهیلا؟! من... من...

سهیلا اخمی میان دو ابرویش جای خوش کرد.

- تو چی؟!

مهراوه دستش را درون کیف برد و موبایل نه چندان گرانش بیرون آورد.

- بزار این عکس رو بهت نشون بدم.

سهیلا هیجان زده، باشه‌ای گفت و به صفحه ترک خورده موبایل مهراوه خیره شد.

با دیدن عکسی که مهراوه نشانش داد، حیرت زده گفت:

- ای... این؟!

مهراوه سری تکان داد و لب خشکیده‌اش را تر کرد.

- اوهوم، رئیس کافه‌ای که توش کار می‌کنم،  همونی که اون روز...

سهیلا کلافه، دست روی صورتش کشید و گفت:

- باشه، آروم باش، ولی به قیافش اصلا نمی‌خوره همچین آدمی باشه!

مهراوه موبایلش را درون کیف گذاشت و زیپ کیفش را بست، در همان شرایط آهسته گفت:

- منم همین خیال رو می‌کردم،  اگه بحث پولش نبود، اصلا دیگه برنمی‌گشتم، به اون کافه کوفتی.

مهراوه، بغض کرده بود و نمی‌دانست چه بگوید، سهیلا با دست بازویش را مالش می‌داد و سعی داشت، او را از این افکار به دور سازد.

- می‌خوای بریم با هم یک چیزی بخوریم؟!

مهراوه سری به نشانه منفی تکان داد و گفت:

- باید برم کافه، دیرم میشه.

سهیلا سری تکان داد و سوییچ ماشینش را از درون کیف بیرون کشید.

- پس پاشو، من می‌رسونمت.

مهراوه باشه‌ای گفت و از روی نیمکت سرد سبز رنگ، بلند شد.

سوز سرد هوای پاییزی، باعث شده بود لباس هایش کمی در هوا تکان بخورند و گرد و غبار جمع شده روی زمین، از این سو به آن سو به چرخش در آیند.

*******

درب شیشه‌ای کافه که با تم قهوه‌ای و پوستر های قهوه شکل پوشیده شده بود را باز کرد، نگاهش را به کافه خلوت داد و به سمت بلند رفت، تا موزیک بی‌کلام را پلی کند.

سپس کیفش را باز کرده و لباس های مخصوص را بیرون آورد، به سمت اتاق رست رفت، تا لباس هایش را بپوشد، که صدای شهراد، رعشه بر جانش انداخت. 

- خوش اومدی.

مهراوه لب گزید و چشم هایش را لحظه‌ای بر هم بست، همان گونه که پشتش به او بود، سلامی کرد و خواست به راهش ادامه دهد، که شهراد باز هم ادامه داد:

- کجا؟! برگرد ببینم.

کافه با نور کم سویی، روشن گشته بود و صندلی های قهوه‌ای چوبی و میز ها، چیده نشده وسط کافه بود.

مهراوه آهسته به سمت شهراد برگشت و سر به زیر گفت:

- بله؟!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت پنجم 

شهراد چشم ریز کرده و نگاهش را به سر تا پای مهراوه گردش داد. 

- چرا از من فرار می‌کنی؟!

مهراوه آب دهان بلعید و قدمی به عقب برداشت،  عقب رفتنش مصادف شد با جلو رفتن شهراد!

مهراوه با ترس عقب- عقب می‌رفت و شهراد به سمت جلو گام برمی‌داشت. 

شهراد پوزخندی زد و دست در جیب شلوارش فرو برد، این بار ثابت ایستاد و به او خیره شد.

- کار خاصی نمی‌کنم!

مهراوه صدای ضعیفش را بلعید و سعی کرد، محکم سخن بگوید. 

- می‌شه برید عقب؟!

شهراد تایی از ابرویش را بالا داده و سعی کرد، نقشش را به درستی ایفا کند.

- پول هام کجاست؟!

مهراوه متعجب چشم درشت کرد و پچ زد:

- چی؟!

موزیک بی‌کلام در فضا پخش می‌شد و مهراوه کلافه و مضطرب به شهراد خیره بود.

- خودت رو نزن به کوچه علی چپ،  پول هام کجاست؟!

مهراوه گوشه لبش را به دندان کشید و لب های خشکیده از ترسش را تر کرد.

- چی می‌گید آقا شهراد؟! کدوم پول؟!

شهراد دست پشت گردنش کشید و قدمی دیگر به سمت جلو برداشت.

سرش را نزدیک به گوش مهراوه کرد و گفت:

- یعنی تو نمی‌دونی؟!

مهراوه کلافه دستان لرزانش را به پیشانی گذاشت و ابرو در هم کشید. 

- چی می‌گید؟! درست بگید بفهمم.

شهراد دستی بر موهایش کشید و چشم ریز کرد.

- پول می‌خواستی به خودم می‌گفتی،  چرا دستت هرز رفت؟!

مهراوه با بغض به او خیره شد، حالش آنقدر بد بود، که چیزی تا بی‌هوش نمانده بود.

- به خدا من دست به پول هاتون نزدم.

شهراد نفسش را در صورت مهراوه فوت کرد.

- ببین، دوربینم انداخته لحظه‌ای که دزدی کردی رو، ست باهام راه میای یا  ازت شکایت می‌کنم و میندازمت زندان.

بغض بیخ گلویش باعث لرزش صدا و چانه‌اش شده بود.

- آقا شهراد توروخدا،  من دارم درس میخونم اگه بیفتم زندان...

شهراد نگذاشت حرفش را تمام کند، دست جلد برد و گفت:

- پس باید باهام راه بیای و الی بد می‌بینی. 

مهراوه چشم درشت کرد و گفت:

- ی... یعنی چیکار کنم؟!

شهراد پیشنهاد گستاخانه‌ش را بار دیگر بر مهراوه یادآور شد، مهراوه دست بلند کرد و سیلی کنج صورتش نشانید.

- خیلی پستی، اصلا هر غلطی دلت میخواد بکن.

سپس وسیله‌هایش را برداشته و با شتاب محیط منحوس کافه را ترک کرد.

@ Z.A.D  @ Z.mim      @ ساتوری

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت ششم

صدای رعد و برق رعشه بر جانش می‌افکند،  باران همانند سیلی عظیم بر دل زمین رجوع کرده و تمام لباس هایش، خیس آب بود!

تنش می‌لرزید و قطرات اشک چشمانش،  با آب بارانی که روی صورتش ریخته بود، در هم آمیخته شده بود.

لب هایش روی هم رفته و دندان هایش بر هم سائیده می‌شد!

- دخترم؟! چرا زير بارون وایستادی؟!

زنی میان‌سال با پالتوی کرم رنگی که به تن داشت چتر بزرگی که روی سرش بود،  مقابلش ایستاده و این سوال را پرسیده بود.

نتوانست جواب دهد،  حالش آنقدر بد بود، که حتی آوایی از دهانش بیرون نمی‌آمد،  خودش را بیشتر در آغوش کشید و آب تلخ گلویش را قورت داد. 

- بیا زیر چتر عزیزم،  سرما می‌خوری!

برایش مهم بود؟! معلوم بود که نه! این روز ها دلش می‌خواست بیماری لاعلاجی در وجودش تزریق شده و جانش را بگيرد. 

سرماخوردگی کشنده بود؟! اگر آری، که ای کاش سرما بخورد و بميرد!

زن، آهسته بازویش را گرفته و او را به سمت پراید سفید رنگش،  که گوشه خیابان بود، هدایت کرد. 

مهراوه همچو موشی آب کشیده بود و دلش گرما می‌خواست،  زن فورا بخاری ماشینش را روشن کرد و به راه افتاد.

- کجا می‌ری دخترم؟! آدرس خونه‌تون کجاست؟!

چه می‌گفت؟! غربت اگر شاخ و دم داشت،  الان باید روی سر مهراوه ظاهر می‌شد. 

سرمای وجودش با بخاری ماشین کم شده بود اما،  همچنان می‌لرزید. 

حالش از خودش و پیشنهاد رکیکانه شهراد به هم می‌خورد! هر بار که به یادش می‌آمد به ناگه قلوه‌ای سنگ در وجودش رشد می‌کرد. 

اینقدر حالش بد بود،  که بی‌آنکه جواب زن را بدهد، چشمانش سنگین شده و به خوابی عمیق فرو رفت.

******

چشمانش آهسته باز شد و نور کم جانی بر چشمان بی‌رمقش نشست، آهسته چشم بست تا بلکه گوی های سیاهش، به نور عادت کند.

- وای، دخترم به هوش اومدی؟! خدا رو شکر. 

صدای همان زن بود که او را سوار ماشینش کرد، آهسته نگاهش را به او سوق داد و پرسید:

- م... من کجام؟!

زن لبخندی زد و دستان کم چروکش را بر صورت مهراوه کشید.

- بیمارستان عزیزم، از دیشب بی‌هوشی، تب کرده بودی، الان خوبی؟!

گلویش می‌سوخت و انگار سوزنی بر گلویش کشیده بودند، آب دهانش را بلعید و گلو دردش باعث شد، چشم ببندد.

- گ... گلوم درد می‌کنه!

حس می‌کرد،  سرمای اتاقی که در آن بود، بر تنش نشسته و لرز به جانش انداخته.

سرمی که در دست چپش بود را از نظر گذرانده و نگاهش را به تخت کناری دوخت، دختری جوان و تقریبا هم‌سن خودش، با صورتی زخم‌آلود، که انگار تصادف کرده بود!

- بیا عزیزم، این آب رو بخور.

آهسته دستش را دراز کرده و قلپی از آب درون لیوان خورد، سرش را عقب کشیده و دراز کشید.

- ببخشید، باعث زحمت شما هم شدم.

زن با آن صورت گرد و سفید مثل برف، لبخندی بر صورت مهراوه پاشید و گفت:

- خواهش می‌کنم عزیزم، منتظر بودم به هوش بیای، بعد برم، کمکی لازم نداری؟! آدرسی یا شماره تلفنی از اقوامت اگه داری بده من، تا زنگ بزنم بهشون.

مهراوه لب گزید و پشت دستش را بر صورتش کشید.

- نه، من دانشجوم اینجا،  خانواده‌ام شهرستانن. 

@ Z.mim       @ Z.A.D   

ویرایش شده توسط 15Bita
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 5 هفته بعد...

پارت هفتم

دروغ، چه کلمه تکراری! کلمه‌ای که بعضی آن را به خیال خودشان مصلحت می‌خواندند، به خاطر داشت، یکبار کله عروسکش را کنده بود و به دروغ گفت، که دوستش این بلا را سر عروسکش آورده‌.

پدرش هم برایش عروسکی دیگر خرید اما، روزی که مادرش فهمید که کندن کله عروسک کار خودش بوده، او را از داشتن عروسکش منع کرده و مدام توبیخش می‌کرد. 

از خیال آن روز، بغض بیخ گلویش نشست، کاش مادرش بود و او را توبیخ می‌کرد، اما وجودش گرمایی می‌شد،  برای دل سرد شده‌اش از این دنیا!

پس از مرخص شدنش از بیمارستان،  همان زن او را به خوابگاه رسانده و حتی پولی هم برای هزینه بیمارستان از او نگرفته بود.

وارد خوابگاه شد، آهسته و لخ- لخ کنان به سمت اتاقش رفت که با صدای مرتضوی، مسئول خوابگاه، لب گزید و در جای میخکوب شد. 

- گودرزی؟!

صدای مرتضوی کلفت بود و با آن عینک ته‌استکانی روی چشمش و هیکل گنده و چادر مشکی روی سرش، چهره مخوفی بر خود گرفته بود.

آب دهانش را بلعید و لب زیر دندان کشید. 

- ب... بله؟!

دست بر پشت گره زده و آهسته به سمت مهراوه گام برداشت، دست روی شانه مهراوه گذاشت و او را به سمت خود برگرداند.

- دیشب کجا بودی؟!

مهراوه سعی کرد بر خود مسلط شود، اما نمی‌دانست چه بگوید،  که مرتضوی حرفش را باور کند.

آهسته، آستین دستش را بالا زده و گفت:

- دیشب حالم خوب نبود، توی خیابون افتاده بودم، یک‌ خانمی رسوندتم بیمارستان،  اینم مدرکش دستم رو ببینید،  رد کبودی سرم رو دستم مونده.

سپس دارو ها و نسخه داروهایش را بیرون آورده و به او نشان داد.

- اینم نسخه و دارو‌هام!

مرتضوی تایی از ابرویش را بالا داده و مشغول وارسی دارو ها و نسخه شد، سپس سر بلند کرده و گفت:

- خودت که می‌دونی اینجا من مامور و مسئول در برابر شما دانشجو ها، برای همین باید بفهمم چرا دیشب نیومدی خوابگاه!

مهراوه سری تکان داده و می‌دانمی،  نجوا کرد!

سپس راه اتاقش را در پیش گرفته و در اتاق را باز کرد،  هیلدا روی تختش مشغول چت کردن بود! 

مهراوه این‌بار بدون سلام کردن، به سمت تختش رفته و بدون تفویض لباس هایش، به خواب رفت!

@ Z.A.D    @ Z.mim

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت هشتم

در خیالات خود غوطه‌ور بود، که نازلی دخترک ترک زبانی که از تبریز برای درس‌خواندن به خوابگاه آمده بود، او را از افکارش بیرون کشید.

صدای هراسان نازلی، دلش را لرزاند، اما لب تر کرد و به او خیره شد.

- مهراوه؟! بیا بیرون!

مهراوه دستی بر پیشانی نشانده و لب زیر دندان کشید، حال بد نازلی را درک نمی‌کرد!

- چی شده؟! چرا بیام بیرون؟! مرتضوی چیزی گفته؟!

نازلی به خاطر هراس و دویدن تندش، هنوز هم کمی نفس- نفس می‌زد و لکنت داشت، سر بالا انداخت و گفت:

- نه، پلیس اومده پیِت!

مهراوه متعجب چشم درشت کرد و تایی از ابرویش را بالا انداخت. 

- پ... پلیس؟! پلیس چرا؟!

نازلی زیر بازوی مهراوه را گرفته و با خودش هم‌گام کرد، شال مهراوه را نیز دستش داده در همان اوضاع گفت:

- نمی‌دونم،  همه دانشجو ها پچ- پچ می‌کنن، بیا برو ببین چیکارت دارن!

سری تکان داده و با نازلی همراه شد، ترس تمام جانش را گرفته بود، نکند شهراد حرفی که زده بود را عملی کرده؟!

با نزدیک شدنش به دو پلیس درشت هیکل با لباس های سبز نظامی و یک زن جوان، با چادری مشکی کنار مرتضوی ایستاده و اخم بر چهره داشت، آب دهان بلعید.

ترس را در تک- تک سلول های تنش حس می‌کرد،  عرق سرد از پیشانی‌اش سرازیر شده و رنگش به وضوح پریده بود. 

- بله، داشتم می‌گفتم ما اینجا دانشجوی مورد دار نداریم...

مرتضوی با دیدن من، اخم کرد و روبه پلیس زن جوان گفت:

- بله بفرمایید،  خودش اومد.

نگاه همه دانشجوهای حاضر در خوابگاه و پلیس ها به سمت او برگشته و جان بر لبش کرد.

- خانم مهراوه گودرزی؟!

مهراوه مشغول بازی با انگشتانش شده و سری به نشانه تایید تکان داد.

- ب... بله خودم هستم، چ... چیزی شده؟!

زن جوان دست مهراوه را گرفته و گفت:

- شما به جرم دزدی از اموال آقای شهراد بهمنش، باید همراه ما تشریف بیارید!

کار خودش بود، شهراد! چقدر حتی از نامش هم دل ضعفه می‌گرفت،  بغض کرد و اشک در چشمانش حلقه زد.

- م... من، دزدی نکردم!

زن این بار، مهراوه را با خود هم‌گام کرده و گفت:

- بهتر بیاید، اونجا مشخص میشه که چه اتفاقی افتاده.

مهراوه درمانده نگاهش را به نازلی بغ کرده و مرتضوی اخمو داد و گفت:

- ب... به خدا... به خدا کار من نیست، دروغ گفته شهراد.

مرتضوی روی از مهراوه گردانده و روبه دانشجو های جمع شده گفت:

- برید رد کارتون ببینم.

مهراوه درد داشت، دردی که بیخ گلویش را احاطه کرده و جان بر کفش کرده بود!

@ Z.A.D  

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

مقابل بازجوی پرونده نشسته و از ترس می‌لرزید،  مرد بازجوی مقابلش،  اخم کرده و دست در هم قلاب کرده بود. 

چشمانش جنگلی بود و با نگاهش، رعشه بر جان می‌افکند،  آهسته آب دهانش را بلعید و نگاه از بازجوی شاید سی‌ساله گرفت!

- خانم مهراوه گودرزی درسته؟!

مهراوه لب هایش را با زبان تر کرده و نجوا گونه بله‌ای گفت.

بازجو سری تکان داده و با صدای بم و گیرایش،  پچ زد:

- طبق گفته شهراد بهمنش،  شما متهم به دزدی اموالشون هستید، که گویا پول کمی هم نبوده!

مهراوه این‌بار بغض بیخ گلویش را مهار نکرده و اجازه باریدن به اشک هایی را داد که دیگر از او فرمانبرداری نمی‌کردند. 

- ب... به‌ خدا... به‌ خدا، من دزدی نکردم،  اون...

نتوانست دیگر چیزی بگوید،  حس می‌کرد اگر ذره‌ای دیگر سخن بگوید،  خفه می‌شود!

بازجو پارچ فلزی شکل را، برداشته و درون لیوان آب ریخت و به دست مهراوه داد. 

- یکم بخورید حالتون بهتر بشه!

مهراوه با دستان لرزان لیوان را از دست بازجو گرفته و یک نفس سر کشید،  روی آن صندلی زوار در رفته و در آن اتاق سرد و سیاه رنگ،  که تنها روشنایی‌اش لامپی بود که روی سرشان آویزان شده بود، حالش را بد تر می‌کرد. 

- حالا می‌تونید صحبت کنید؟!

مهراوه سری تکان داده و چادر خاکی و طوسی رنگ که از بدو ورود به او داده بودند را جلو تر کشید.

- اون... اون کثافت، گفت اگه تابعش باشم، ازم شکایت نمی‌کنه،  من مطمئنم خواسته برام پاپوش درست کنه...

بازجو اخمی میان ابروهای مشکی‌ متمایل به بورش نشانده و گفت:

- برای چی تابعش باشید، چه درخواستی ازتون کرد؟!

مهراوه خجالت می‌کشید از پیشنهاد رکیکانه شهراد، به این بازجو که خودش مرد بود و مذکر چیزی بگوید. 

اما سعی کرد به خود مسلط شود و به طور سر پوشیده موضوع را برای او تعریف کرد.

@ Z.A.D  

ویرایش شده توسط 15Bita
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...