رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان بازگشت رومینا، نویسنده ملیکا ملازاده


ملیکا ملازاده
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

بسم الله الرحمن الرحیم

داستان: بازگشت رومینا.

نویسنده: ملیکا ملازاده.

ژانر: ترسناک، تخیلی،

خلاصه: اقوام رومینا اشرفی که چند دقیقه بعد از قتل رومینا به خانه او رسیده بودند، می‌گویند آقای اشرفی داس خونی و بخشی از موهای رومینا را بالا گرفته و گفته "غیرت من را ببینید که بچه خودم را کشته‌ام.

vi1_49qh_negar_20200723_233139_kvdq.png

مقدمه:

یا امام زمان
رومینا رو کشتن

قاتلش رو قصاص نکردن
می گن خدا گفته

ولی مگه خدا اجازه ی ظلم می ده؟!
یا امام زمان 
می گن قاتلش قبل از این ظلم تحقیق کرده

می دونستم کسی کاریش نداره

برای همین این کار رو کرده 
یا امام زمان 
کسی به فکر سر بریده ی

این دختر نیست 
یا امام زمان
مردمی که برای شکمشون به خیابون ها می ریزن

برای این دخترک فقط اشک می ریزن
یا امام زمان
این جا علی هم تنهاست

یک مرجع تقلید داره می گه

باید مجاز شدید بشه یک رهبر دینی می گه باید مجازات بشه اما....
یا امام زمان
می گن وقتی تو بیای

چنان دین رو تفسیر می کنی

که همه فکر می کنند دین جدیدی آوردی
یا امام زمان
بیا و بگو این دین ما نیست

بگو ظلم دستور خدا نیست
یا امام زمان 

@_Setayesh_ @Fatee @Torkan dori @- Edna - @Nasim.M @آلفای نقره ای @sanam86 @khakestr

@OtayehsOtayehs @Hoda

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بسم الله الرحمن الرحیم 
داستان بازگشت رومینا 
نویسنده ملیکا ملازاده
پارت اول 

_در دنیا باید آرامش داشت نه آسایش
دنیا محل آسایش نیست و نمی شود به طور کامل به آسایش رسید.
ولی باید به حد اعلای آرامش برسیم و این امکان دارد.
آسایش زیاد عقل انسان را زایل می کند و آرامش زیاد موجب رشد انسان می شود.
آدم های راحت طلب به خاطر آسایش حاضرند آرامش خود را 
و آدم های عاقل و عاشق، برای رسیدن به آرامش، آسایش خود را از دست بدهند.

نامدار با کلافگی گفت:

_ اَه، نوگل باز دوباره خوندن این چرت و پرت ها رو شروع کردی؟

چپ چپ نگاهش کردم. بابا گفت:

_ نامدار معدب باش. ما دوست داریم بشنویم.

صورت نامدار درهم شد من هم شکلکی براش درآوردم و گفتم:

_ مرسی بابا!

سری تکون داد. از شیشه ماشین به بیرون زل زدم و سرسبز جاده دلم رو باز می کرد. آسنات دختر عموم بزور نامدار رو از وسط جفتمون کشید سمت شیشه بغلی و کنارم نشست. دستش رو دور شونه م انداخت و گفت:

_ این رو ول کن. 

بعد در گوشم آروم گفت:

_ امیر آریا چطور بود؟ بگو.

لبخند کوچیکی روی لبم نشست. امیر آریا وقتی مامان و بابا گفته بودن که روی ازدواج با اون فکر کنم احساس خیلی بدی پیدا کرده بودم اما وقتی یکبار باهاش صحبت کردم متوجه شدم اصلا اون پسر تیزهوش و کم حرف به قول معروف بچه مثبت نبود برعکس سر زبون دار و سرگرم کننده ای هست.

_ اوم، عالی!

_ پس ان شاءالله خوشبخت بشین!

_ مرسی، خدا کنه تو و امیر یاسین همه خوشبخت بشین.

مامان پرسید:

_ راجب چی دو ساعته دارین صحبت می کنید؟

آسنات صاف نشست.

_ هیچی زن عمو.

بعد برای این که بحث رو عوض کنه پرسید:

_ عمو کی می رسیم؟

_ یک دو ساعته دیگه عزیزم.

اوه پس هوا تاریکی می رسیم!

از شیشه به بیرون زل زدم. من نوگل سلطانی، تک دختر وحید سلطانی، در سن نوجوونی به خواست پدر و مادرم و انتخاب خودم با مردی که پونزده سال ازم بزرگ تره نامزدم کردم و قرار برای مراسم عقد بریم.

ما اقوام زیادی نداریم برای همین تصمیم گرفتیم عقد بی سر و صدایی بگیریم. جز من دختر عموم هم پی خواست با برادر امیر آریا دیدار داشته باشه تا اگه از هم خوششون اومد...

راستش با وجود علاقه م به امیر آریا یکم استرس دارم آخه من فقط چهارده سالمه، چهارده سالمه، چهارده سالمه.

شب بود که به روستاشون رسیدیم. بابا از دم روستا به امیر آریا زنگ و اطلاع داد نزدیک هستیم. به در خونه شون که رسیدیم امید آریا و باباش جلوی در منتظر ما بودن با دیدن ماشین چون به سمتمون اومد و با سلام و احوال پرسی وسایل رو برداشتن. امیر آریا در سمت من رو باز کرد و با لبخند گفت:

_ سلام خانمی!

با لبخند گفتم:

_ سلام!

کنار ایستاد تا پیاده بشم. وقتی پیاده شدم پرسید:

_ خوبی؟

_ مرسی ، شما خوبی؟

خواست جواب بده که مامانش هل هلکی گفت:

_ اِ، امیر آریا چرا چمدون ها رو برنمی داری؟

سریع به سمت چمدان ها رفت و  مال من و مامان رو برداشت. داخل خونه ییلاقی خانواده امیر آریا رفتیم. باباش و خواهرش به استقبالمان اومدن شوهر خواهرش و دختر کوچیکشون هم بودن. مامانش تند تند تعارف می کرد.

_ بفرمائید! اتاق ما برای شما و شوهرتون باشه من و دخترهای گلم به اون اتاق دیگه می ریم. امیر آریا و باباش هم روی بهارخواب می خوابن.

مامان گفت:

_ راضی به زحمت نیستم خدیجه خانم!

_ وای ایران جون این چه حرفی هست؟ خونه خودتون!

وسایل رو جاسازی کردیم بابای امیر آریا گفت:

_ امشب رو خوب استراحت کنید؛ فردا صبح زود بعد از صبحانه می ریم خونه آریا و نوگل جون رو می بینیم.

لبخند زدم.

_ ممنون!

قبل از خواب مامان امیر آریا از آشپزخونه اشاره کرد به سمتش برم.

_ بله، کاری هست انجام بدم؟

خندید و شونه م رو ناز کرد.

_ نه عزیز جانم من و ویدا انجام می دیم شما فقط یکم به خودت برس برو توی حیاط امیر آریا منتظرت هست یکم باهم قدم بزنین.

گونه هام از خجالت سرخ شد.

_ آخه...

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دو

به بیرون هلم داد.

_ آخه، آخه نداره دیگه.

بیرون رفتم. امیر آریا توی حیاط منتظرم بود با دیدنم لبخند زد. جواب لبخندش رو دادم و کنار هم راه افتادیم. یکم که گذشت گفت:

_ انگار خسته ای، راه زیادی اومدین.  

سرم رو به دو طرف تکون دادم.

_ نه، زیاد خسته نیستم.

_ فردا می ریم خونه رو می بینیم؛ اگه بابات قبول کرد شب عقد می کنیم و  بعد می ریم دنبال کارهای عروسی.

گونه هام با شنیدن کلمه عروسی از خجالت سرخ شد. با خنده گفت:

_ چه خوشگل خجالت می کشی!

بیشتر سرخ شدم.

فردا بعد از صبحانه به خونه ی امیر آریا رفتیم. زمینش رو گرفته بود و توش خونه ساخته بود. مثل این که به دلایل نامعلوم اون خونه چند سال حالی از سکنه مونده بود و در آخر خیالش کرده و زمینش رو به پدر امیر آریا که تازه به روستا اومده بود فروختن و در آخر پدرش به امیر آریا داده بود.

خونه به صورت دوبلکس ساخته شده بود که دو اتاق بالا داشت و آشپزخونه گوشه خونه بود که دو در یکی به داخل خونه و یکی به حیاط داشت. دستشویی و حمام هم طبقه پایین بود.

خونه کاغذ دیواری های سفید با طرح های مشکی داشت. قبلا از این طرح اطلاع داشتیم برای همین جهازم رو همین ست گرفتیم. کفپوش خونه هم سرامیک های سفید داشت. 

بعد از خرید خونه پدر و خود امیر آریا روی سر بابا راه رفتن تا عقد رو امشب بگیریم. خیلی زود توی خونه خواهرش که یکم بزرگ تر از خونه مادرش بود سفره عقد کوچیکی با وسایل سفره عقد خود خواهرش پهن کردیم و من پیراهن دکلته و بلند پوست پیازی که لباس سر عقد دختر خاله م بود رو پوشیدم و امیر آریا هم کت و شلوار سفید با پیراهن صدفی و کراوات بلوطی پوشیده بود.

قرار شد زن ها توی خونه خواهرش و مردها توی خونه مامانش باشند. یکی از همسایه هاشون که دستی به آرایشگری داشت بعد از حموم موهام رو شلاقی صاف کرد و تل لیمویی با گل های استخونی به موهام زد.

تمام آشناها و اقوامشان اومده بودن و من مقابل این همه غریبه احساس بدی داشتم جوری که از معرفی ها، تبریک ها و صدای موسیقی هیچی نمی فهمیدم.

یکم که گذشت زن ها به تکاپو افتادن. نفهمیدم چی شد که از انداختن چادر سفید روی سرم فهمیدم عاقد و آقایون به داخل میان. اول عاقد، بعد پدرها و در آخر داماد و نامدار داخل اومدن.

امیر آریا کنار من نشست و عاقد شروع به خوندن خطبه عقد کرد. مهریه چهارصد سکه طلا بود. خطبه اول که تموم شد آسنات که بالای سرم قند می یابید گفت:

_ عروس رفته تفنگ بیاره.

همه خندیدن. عاقد هم خندس گرفت دفعه دوم تموم شد و دوباره آسنات گفت:

_ عروس رفته فشنگ بیاره.

باز هم صدای خنده. دفعه سوم تموم شد و آسنات گفت:

_ عروس زیر لفظی می خواد!

نگاهی بهم کردن و خود امیر آریا یک پنجاه تومنی از جیبش در آورد و روی میز گذاشت. برای بار چهارم عاقد خوند و در حالی که قلبم داشت از ذهنم بیرون می زد گفتم:

_ با اجازه مادر و پدرم بله!

**چهار ماه بعد**

شنلم رو روی مبل گذاشتم. 

_ وای خسته شدم!

در حالی که کتش رو در می آورد گفت:

_ تازه کارت شروع شده گلم!

با تعجب به چشم های خندونش نگاه کردم.

_ امیر آریا!

زیر خنده زد.

_ واقعیت عزیزم.

کوسن مبل رو برداشتم و به سمتش پرت کردم.

_ از جلوی چشمم گمشو.

در حالی که هنوز می خندید کتش رو برداشت و به سمت اتاق خواب رفت. من هم شروع به گشتن خونه کردم. طبقه پایین دوتا قالی دودی و سفید پهن کرده بودیم و یک دست مبل راحتی مشکی هم توی هال گذاشته بودیم. ست آشپزخونه هم استخونی و دودی بود.

یکی از اتاق ها کتاب خونه بود و یکی اتاق خواب. ست اولی زرشکی، دودی که خرید وسایلش مال امیر آریا بود و اتاق خواب هم سفید، خردلی بود.

به سمت آشپزخونه رفتم و سینگ دستشویی رو خالی کردم و یک لیوان آب برای خودم ریختم تا خواستم بخورم امیر آریا اومد و گفت:

_ چرا نمیای پس؟

_ برو چاه دستشویی رو خالی کن می خوام برم دستشویی.

با تعجب نگاهم کرد.

_ مگه کسی ازش استفاده کرده که پر باشه؟!

_ ابتکار عمل خواهر جونتون بود؛ الان انواع صابون، مایه دست شویی و لوازم شوینده توی چاه.

دوباره خندش گرفت.

_ بابا این خواهر من دیونه ست، شما چرا حرفش رو قبول کردین؟

_ برو کاری رو که گفتم انجام بده بجای حرف زدن.

همینطور که به سمت دستشویی می رفت گفت:

_ به، ببین از روز اول زندگی داره به من دستور می ده.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  سه

خیلی از رفتنش نگذشته بود که صدای قدم هایی از پشتم اومد.

_ چه زود تموم کردی. نرم ببینم همه رو انتخابی کنار دستشویی ها!

با لبخند به عقب برگشتم اما لبخند روی لبم ماسید. هیچ کس پشت سرم نبود، هیچ کس. با وحشت به سنگ امن چسبیدم و زیر لب گفتم:

_ بسم الله... بسم الله الرحمن الرحیم. خدا! خدا!

همون موقع صدای امیر آریا اومد:

_ برو عزیزم تموم شد.

هنوز سرجام خشکم زده بود. وارد آشپزخونه شد و با دیدن من تعجب کرد.

_ حالت خوبه نوگل؟!

لبخند بزودی زدم‌.

_ آره. یک دفعه ای حرف زدی ترسیدم.

خندش گرفت.

_ آخه دیونه کی جز من و تو داخل این خونه هست که بخواد حرف بزنه؟

لبخند اجباریم رو همون طور حفظ کردم. جلو اومد و پیشونیم رو بوسید.

_ جوجوی ترسوی من جایی نمی خواست بره؟

حالم یکم بهتر شد و آروم خندیدم.

_ الان می رم.

با لودگی گفت:

_ نه، زودتر برو که زودتر بیای.

این بار با آرامش خندیدم و به خودم تلقین کردم اتفاقی که افتاده توهم بوده.

دست هام رو که شستم به داخل هال اومدم. امیر آریا روی مبل جلوی تلوزیون نشسته بود اما روشنش نکرده بود. با دیدن من بلند شد و خواست به سمت اتاق بده که گفتم:

_ واستا وقتی بهت گفتم بیا.

سریع فهمید چه قصدی دارم و در حالی که چشم هاش برق می زد دوباره روی مبل نشست. به داخل اتاق رفتم و لباس خوابی که برای امشب آماده کرده بودیم رو برداشتم. یک لباس خواب حریر و کوتاه به رنگ نیلوفری، به خودم عطر زدم و آرایش کمرنگی کردم.

موهای بلند و روشنی داشتم که برای عروسی روی یک شونه ریخته و فقط قسمت کمی رو شیون کرده بودن. به سمت آینه برگشتم اما...

چند ثانیه نتونستم تحلیل کنم. اونی که توی آینه بود من نبودم... من نبود و قیافه انسانی هم نبود. یک دختر با صورت فوقلاده سفیدی که حتی به آبی می زد و خراش هایی روی صورتش بود که خون آبی رنگی بیرون زده بود.

موهای مشکی و لخت دختر روی شونه هاش ریخته بود و چشم هایی بدون حدقه داشت. چسبی روی دهن اون دختر قرار داشت که بنظرم از همه چیز ترسناکتر بود‌.


با تمام قدرت جیغ ‌کشیدم. به چند ثانیه نکشید که امیر آریا توی اتاق پرید.

_ چیه؟! چی شده عزیزم؟!

دوباره به سمت آینه برگشتم به امید این که دختر توی آینه نباش اما هنوز به من زل زده بود. با ترس و لرز دستم رو بالا آوردم و به دختر اشاره کردم.

_ ای... ای... این...

هر دو سکوت کرده بودیم. نمی دونستم امیر آریا هم دختر رو می بینه یا نه! دختر هنوز به من زده بود و قصد رفتن نداشت من هم از شدت ترس تمام وجودم می لرزید. بزور به سمت امیر آریا برگشتم دیدم به صورت سفید شده از ترس به آینه خیره شده بود.

دوباره به سمت آینه برگشتم؛ اما نبود. یک دفعه ای با احساس انرژی منفی پشت سرمون برگشتم.

با دیدن همون دختر پشت سرمون با تمام وجود جیغ کشیدم. دختر بی حرکت نگاهم می کرد اما وقتی جیغم تموم شد دستش رو به سمتم آورد که انگار امیر آریا تازه به خودش اومد که دستم رو گرفت و دنبال خودش به بیرون از اتاق کشید. انقدر پر سرعت می دوید که چند بار سکندری خوردم.

به سمت در هال رفتیم. دست انداخت که بازش کنه اما فایده ای نداشت در باز شدنی نبود. اول هر دو به عقب نگاه انداختیم در اتاق داشت باز تر می شد. امیر آریا هلم داد سمت مبل ها.

_ برو زیر.

با تردید نگاهش کردم. با چشم اشاره کرد برو زیر من هم زیر مبل به حالت دراز کشیده رفتم. با چشم های وحشت زده دختر رو دیدم که داره از در بیرون میاد. امیر آریا وقتی دید متوجه ش شد.

به سمت آشپزخونه فرار کرد. دختر از پله ها پایین اومد تمام تنم می لرزید پای دختر رو دیدم که به صورت وحشتناکی سفید بود. دختر به سمت آشپزخونه رفت من هم بیرون اومدم و به در چنگ زدن بلکه باز بشه اما فایده ای نداشت. به عقب برگشتم. دختر هم سعی داشت در اتاق بالا که به احتمال زیاد امیر آریا داخلش پنهان شده بود رو باز کنه. وقتی دید با زور دست نمی تونه از در فاصله گرفت و انگشتش رو به اون سمت گرفت. جلوی چشم هام در آتیش گرفت با وحشت به اون سمت نگاه می کردم و در عین حال تلاش برای باز کردن در هم انجام می دادم اما فایده ای نداشت.

وقتی دیدم دختر داره وارد می شه از شدت وحشت جیغی کشیدم اما اون نشنید. دیگه تحمل پایین موند رو نداشتم دوست نداشتم دستش به هیچ وج به امیر آریا برسه پس از پله ها بالا دویدم. اواخر پله ها نگاه دختر که در حال وارد اتاق شدن بود به سمت من برگشت. سرجام خشک شدم دختر نگاهی به امیر آریا بعد به من کرد و با همون قدم های آروم به سمتم راه افتاد. به عقب برگشتم و شروع به دویدن از روی پله ها کردم همون موقع امیر آریا رو دیدم که با کمک گرفتن از ستون از طبقه بالا پایین اومد. همزمان باهم پایین رسیدیم سریع به سمت من اومد و دستم رو کشید تا سمت در در همون حال پرسید:

- چرا بیرون نرفتی؟!

با گریه گفتم:

- در باز نمی شه.

چند بار دستگیره در رو کشید و توی اون حال نگاه من به دختر بود که داشت بهمون نزدیک می شد. یک دفعه ای فکری به ذهنم رسید.

- در آشپزخونه.

سریع به اون سمت دویدیم. در رو به هال رو بست و به جون در بیرونی افتاد.

- این باز می شه فقط سفته.

از توی کشو کارد رو در آوردم و به دست امیر آریا دادم. شروع کرد با کارد به در و قلفش ضربه زدن همون موقع دستگیر در بیرونی تکون خورد از شدت وحشت جیغ کشیدم. امیر آریا گفت:

- الان باز می شه.

در رو به هال آتیش گرفت من شوک زده به در خیره شده بودم. همزمان با کم شدن آتیش و دیده شدن دختر پشت در امیر آریا دستم رو گرفت و بیرون کشید. اما هنوز یک قدم نرفته بودیم که سرجاش خشکش زد. روی گردنش همون کاردی بود که برای باز کردن در استفاده کرده بود. با وحشت به سمت دختر برگشت اما همون موقع اتفاق عجیبی افتاد اون هم این که ما دیگه توی حیاط نبودیم بلکه توی هال بودیم و امیر آریا زل زده بود به چشم های دختر...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهار

نگران به دور و بر نگاه کردم کسی نبود اما متوجه مچ دستش شدم که داره می چرخه. صورت امیر آریا درهم شده بود و قطرات عرق از روی پیشونیش پایین می ریخت. توی یک تصمیم آنی دستش رو عقب زدم و خودم کلید رو گرفتم و چرخوندم. با این حرکتم در باز شد و ناخودآگاه هر دو خودمون رو بیرون انداختیم.

به سمت در دویدیم که همون موقع اون دختر جلو مون در اومد. با وحشت عقب گرد کردیم و سعی در فرار کردن داشتیم که از سمت دیگه رو به رومون در اومد. این بار امیر آریا بجای فرار تنه خودش رو محکم به دختر کوبید اما دختر بدنی برای ضربه خوردن نداشت و با این کار امیر آریا خودش و من که توی آغوشش بودم به اونور تن دختر پرتاب شدیم.

شروع به دویدن توی حیاط بزرگ و پر درخت خونه کردیم که یک جا با فاصله بیست متری دختر رو دیدیم که رو به رومون ایستاده. سرجامون خشکشون زد. امیر آریا من رو به سمتی کشید. توی یک چاله افتادیم. سرم رو سینه ش بود و نفس نفس می زدم قلب اون هم تند تند می زد.

_ خوبی گل من؟

در حالی که بزور نفسم در می اومد گفتم:

_ اون دختر کی هست امیر آریا؟

بعد از یکم مکث با صدای آهسته ای گفت:

_ اون باید رومینا باشه.

سرم رو برداشتم و نگاهش کردم.

_ رومینا کی هست؟ تو می شناسیش؟

یک لحظه احساس کردم اشک توی چشم هاش جمع شد. روش رو گرفت و گفت:

_ رومینا دختر بدی نبود نوگل، رومینا یک روح شیطانی نبود! رومینا فقط یک دختر نووجون بود که قربانی تعصب بیجا پدرش و به اسم خدا اشک خدا رو در آوردن دیگران شد! رومینا تنها جرمی داشت عاشقی بود، تنها جرمی داشت قانون همه گیری بود که نه خدیجه رو از عشق محمد دور نگه داشت و نه علی رو از عشق فاطمه! نمی خوام بگم طرفش خدایی نکرده به اون اندازه خوب بود اما انتخاب یک بچه بود و حق یک بچه از انتخابش مرگ نبود!

گیج گفتم:

_ نمی فهمم چی می گی، واضح تر بگو.

ذهن باز کرد تا همه چی رو برام تعریف کنه اما همون موقع صورت دختر وارد چاه شد و از زیر چسب صدا اومد.

_ سلام.

جیغی از وحشت کشیدم و انقدر ترسیده بودم که می خواستم چاله رو به چاه تبدیل کنم و به زیر زمین در برم اما یک دفعه دنیا شروع به چرخیدن کرد و ما جایی دیگه بودیم. نگاهی به دور و برم کردم. یک خونه بود. در باز شد و زنی بیرون اومد. به سمت زن دویدم و با وحشت گفتم:

_ خانم این جا چه خبره؟!

بدون توجه به من به حرکتش ادامه داد. خواستم دوباره صداش کنم که امیر آریا به حرف اومد:

_ اون تو رو نمی بینه.

با تعجب نگاهش کردم.

یعنی چی؟!

با همون حالت گفت:

_ اون مادر رومیناست.

با بهت نگاهی به زن انداختم که صدایی اومد:

_ مامان چای رو خاطر کردم بگو بابا هم بیاد.

زن اسمی مردی رو برد اما من به سمت آشپزخونه دویدم تا ببین کی همچین حرفی زد.‌نگاهم به دخترک خوشگل و سفید با موهای بلندی افتاد که درحال گذاشتم چهار لیوان چای توی سینی هست. 

نگاهی به صورت قشنگ دختر کردم اما از توی همین زیبایی من تونستم صورت اون دختر سفید روی توی خونه رو تشخیص بدم.

دختر نگاه مضطرب و با تردیدی به در انداخت بعد از کشوی زیر سنگ اپن پودری رو در آورد. نگاهش بین در و لیوان ها گردش می کرد. پودر رو توی لیوان ریخت و اون چیز رو دوباره زیر لباسش قایم کرد. سینی رو برداشت و آماده بیرون رفتن شد اما قبل از رفتن نفس عمیقی کشید تا حالش بهتر بشه. از کنارم رد شد و بیرون رفت.

_ این هم از چای.

بیرون رفتم.‌ مردی لاغر اندام که خالکوبی رو گردنش داشت، زن هم صورت نسبتا پیری داشت و پسر بچه ای هم نشسته بود. سینی رو روی زمین گذاشت و نشست. باباش در حالی که شبکه تلوزیون رو عوض می کرد لیوان خودش رو برداشت. 

پسر کوچولو هم لیوانش رو برداشت اما مادر هنوز برنداشته بود و با حرف زدن مشغول بود (ماجراهای اون شب پر و بال داده شده هست) رومینا در حالی که دست هاش رو با استرس بهم می فشرد. گفت:

_ مامان، نمی خوری؟ سرد می شه ها!

زن نگاهی به لیوان چای انداخت و با لبخند گفت:

_ الان می خورم مامان.

متوجه شدم مرد همینطور که چایش رو می خوره نگاهش به ته لیوان هست. امیر آریا که کنارم اومده بود گفت:

_ متوجه شده.

مضطرب به مرد خیره شده بودم که دیدم چایش رو تموم کرد بعد در حالی که هنوز به ته لیوان خیره شده بود یکم این ور و اونورش کرد و در آخر شونه ای بالا انداخت و لیوان رو توی سینی گذاشت. رومینا سریع لیوان رو برداشت و به داخل آشپزخونه رفت. من هم دنبالش دویدم. دستش رو روی سینه ش گذاشت و نفس عمیقی کشید.

بعد با دست های لرزون لیوان ها رو آب کشید و سرجاشون گذاشت. بیرون رفت و خواست به سمت اتاقی بره که مرد گفت:

_ بیا بشین فیلمی که دوست داری شروع شد.

رومینا لبخند زورکی زد و رفت کنار پدر نشست. به صحنه تلوزیون زل زده بود اما انگار فیلم رو نمی دید و هر چند لحظه یک بار به پدر خیره می شد. یک دفعه جوری که انگار تاقت نیاورده سرش رو به سینه مرد چسبوند و دستش رو دور کمرش حلقه کرد. 

_ خیلی دوستت دارم بابا!

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنج

مرد  در حالی که از این رفتار یک مرتبه ای دختر تعجب کرده بود و کمی هم هول شده بود دستی که درگیر کنترل نبود رو دور دختر حلقه کرد.

_ من هم دوستت دارم دخترم!

رومینا از پدر فاصله گرفت و به سمت مادر رفت و محکم گونش رو بوسید. 

_ خیلی دوستت دارم مامان!

مادر دست دور دختر انداخت و گونه ش رو بوسید ولی چیزی نگفت. رومینا به سمت برادرش رفت و مدتی به بوسیدن و شوخی با اون مشغول شد. هم ن موقع مرد خمیازه ای کشید.

_ عجیب من تا حالا انقدر زود خسته نمی شدم.

زن گفت:

_ خوب برو بخواب برای شام بیدارت می کنم.

مرد بلند شد و تلو تلویی خورد بعد به اتاق رفت. پسر بچه گفت:

_ مامان من هم خیلی خسته م می رم بخوابم.

پسر که رفت زن رو به رومینا گفت:

_ بریم شام رو درست کنیم.

رومینا در حالی که هنوز به در اتاق خیره شده بود گفت:

_ بریم.

هر دو به آشپزخونه رفتن. رومینا وسایل شام رو آماده کرد و مادر به خورد کردن سبزی ها مشغول شد اما چیزی نگذشت که خودش هم خمیازه ای کشید. رومینا که انگار منتظر همین فرصت بود گفت:

_ مامان خسته ای؟

زن سر تکون داد.

_ نه، خوبم.

همون موقع خمیازه دوم اومد. رومینا زیر خنده زد و مادر هم خندش گرفت. رومینا با مهربونی به سمت مادر رفت و گفت

_ شما برو بخواب، من شام رو حاظر می کنم.

زن نگاهی به گاز و دخترش کرد بعد تشکر زیر لبی کرد و بیرون رفت. رومینا بدون این که کاری کنه کنار گاز ایستاد و چند دقیقه بعد به سمت اتاق رفت و داخلش رو نگاه کرد. وقتی خیالش از خوابیدن اونها راحت شد به سمت اتاق خودش دوید.

یک لحظه انگار چرخی خوردم دوباره به سرمای اولم توی خونه خودمون برگشتم. امیر آریا هم بهت زده رو به روم بود. متوجه شدم هنوز توی چاه هستیم یک لحظه هر دو با ترس بیرون پریدیم. دستم رو گرفت و به سمت در دویدیم که یک دفعه چیزی زیر پامون گیر کرد و هر دو به روی زمین افتادیم. به عقب برگشتم تا ببینم چی بود.

با دیدن چیزی که روی زمین افتاده چند ثانیه هنگ کردم. یک دختر نوجون با گلوی بریده شد و خونی که روی لبش ریخته بود.  قسمتی از موهاش بریده شده بود و قسمت دیگه روی صورتش پریشون افتاده بود. با تمام وجود جیغ کشیدم و خودم رو عقب عقب روی خاک کشیدم. امیر آریا سعی داشتم آرومم کنه و دوباره باهم حرکت کنیم اما من دیگه آروم بشو نبودم.

همینطور خودم رو عقب عقب می کشیدم که یک لحظه صدای فریاد امیر آریا بلند شد. با وحشت نگاهش کردم که متوجه شدم چیزی از این ور سینه ش بیرون زده. نگاهم رو به پشتش سوق دادم و رومینا رو دیدم که از دستش ناخون های شاخه ای به طول نیم متر در اومده بود و توی کمر امیر آریا فرو کرده بود.

تمام بدنم از جون دادن عشقم جلوی چشمم آتیش گرفت. امیر آریا روی زمین افتاد و رومینا به من نگاه کرد. 

_ این هم عذاب تو.

جرات کردم و ازش پرسیدم:

_ عذاب کدوم گناه؟!

نگاهش به خون هایی بود که از بدن امیر آریا روی زمین ریخته می شد.

_ عاشقی!

زهرخندی زدم و هق آرومی از گلوم بیرون اومد.

_ مگه عاشقی گناه هست؟!

نگاهم کرد.

_ گناه نیست؟! اگه گناه نیست چرا مجازات شدم؟! می دونستی گناه عاشقی از قتل دخترت بیشتر هست؟!

نگاهم رو به امیر آریا دوختم که انگار دیگه جون نداشت.

_ تو چیکار می کنی رومینا؟!

_ من یک شیطان هستم که کشته شدم. جرمم عشق و عاشق باید بمیره، عاشق باید بمیره و قاتل نباید قصاص بشه. قاتل نباید قصاص بشه و کسی حق شیطان رو نمی خواد، کسی حق شیطان رو نمی خواد و شیطان فراموش می شه! 

بعد دوباره ناخون های بلندش که شکل شاخه بود رو در آورد.

_ وقتی چیزی فراموش بشه دوباره تکرار می شه.

بعد دستش رو بالا برو تا من رو هم مثل امیر آریا خونین و مالی روی زمین بندازه اما از جام بلند شدم و گفتم:

_ نه.

به همون شکل موند.

_ نه تو روح شیطانی هستی و  نه شیطان بودی و نه فراموش می شی!

صدای زهرخندی رو از زیر اون چسب شنیدم. جلو رفتم و چسب رو از دهنش کندم. لب های خون آلود رو دیدم.

_ من نمی ذارم. تا وقتی انتقام خون تو با تموم شدن این سنت گرفته نشه نه سکوت می کنم و نه می ذارم فراموش بشی و نه چسب روی دهنت باشه. رومینا تو بد نبودی. تو فرشته بودی و بدی از سکوت ماست! رومینا الان من رو از عاشقی محروم کردی همینطور که محروم شدی! رومینا به من بد کردی همینطور که به تو بد کردن!

چشم هاش رو بهم فشار داد و قطرات خون از توشون بیرون اومد. یک دفعه اون صدای وحشتناک به صدای دختر کوچولوی چهارده ساله تبدیل شد.

_ قول می دی؟

با گریه خندیدم.

_ قول می دم رومینا.

همینطور که اشک می ریخت گفت:

_ یک قطره خون از گریه من بردار که فقط خون که انسان رو زنده می کنه!

قطره اشکش رو گرفتم و دست خونیم رو به یکی از زخم های امیر آریا زدم. گفت:

_ من می رم و صبح تو توی ماشین در حال اومدن به اینجا برای مراسم عقدی.

بعد برگشت و شروع به دور شدن کرد اما صداش زدم:

_ رومینا!

به سمتم برگشت. دیگه ترسناک نبود حالا یک دختر نوجوون با موهای بلند خرمایی و صورتی سفید و لبخندی روی لب بود. 

****

_ ممنون که داستان رو دنبال کردین

بچه ها نذارین رومینا فراموش بشه

می گن امام زمان عج الله وقتی بیاد

اسلامی میاره که تعصبی ها می گن

دین دیگه ای است. الان که داستان

تموم شد همزمان به آهنگ به طاها

به یاسین برای امام زمان عج الله هست

پس نذارین رومینا و صدها فرزندی که 

قاتلشون قصاص نمی شه و در اصل 

خدا مظلوم بمونه 

 

به پایان می رسونم داستان را با نام دختر حضرت محمد (صلی الله) زینب

یا زینب

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 6 ماه بعد...
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...