رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان آیَت | Hasti81 کاربر انجمن نودهشتیا


پست های پیشنهاد شده

  • مدير ارشد

d78d_l25t_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇

https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇

https://forum.98ia2.ir/forum/77-آموزش-نویسندگی

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@Tara.S

@parisa.f

ویراستار: @Ramezani_H

ناظر: @Zeynab_

به نکات زیر توجه کنید:👇

1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.

2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.

3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.

4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.

5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.

*درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.*

اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.

🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹

"تیم مدیریت نودهشتیا"

ویرایش شده توسط parisa.f
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۹

اون یکی دستش رو هم روی شونه‌ی مخالفم گذاشت؛ اما اینبار حس کردم که گوشتم درحال سوختنه و حنجره‌ام صدای بلندی رو تولید کرد. قفل لب‌هام باز شده بود و پشت سر هم جیغ می‌کشیدم.

بوی گندی که داشت، حالم رو بهم می‌زد. به لباسم چنگ زد و محکم به عقب کشید. همزمان که من فریاد می‌زدم، صدای جیغ‌های وحشتناک اون هم بلند می‌شد و ترسم رو بیشتر از قبل می‌کرد.

داشت من رو به همون جایی می‌برد که قبلاً بودم. دست‌هام رو با انزجار روی دست‌هاش گذاشتم و تلاش کردم تا از خودم جداش کنم ولی بدتر از قبل شد و گردنم رو بین حصار انگشت‌هاش قرار داد. هر لحظه فشار بیشتری وارد می‌کرد و حس می‌کردم که درحال خفه شدنم.

ایستاد! پوششی که روی سرم بود رو به دور گردنم پیچید و دوباره جیغ کشید. صدای من هم توی حنجره‌ام خفه شده بود و نمی‌تونستم عکس العملی داشته باشم.

چشم‌هام پر از اشک شده بودن و گلوم آوای ناهنجاری تولید می‌کرد. دیگه توانی برای دست و پا زدن هم نداشتم، انگشت‌هام بی حس شده بودن و با یه پلک بهم زدن، قطره‌های اشکم سرازیر شدن.

روی زمین افتادم. سایه‌ی سیاهش رو بالای سرم می‌دیدم اما چهره‌اش مشخص نبود. یکی از دست‌های قبیحش رو درست مقابل صورتم قرار داد. فقط چند سانتی متر برای لمس کردنم باقی مونده بود که آهسته عقب نشینی کرد و کاملاً محو شد!

گردباد عظیمی که درونم ترس و وحشت رو به چرخش در می‌آورد، مقداری تحلیل رفت اما هنوز هم قدرت کافی برای گرفتار کردنم داشت.

به پهلو افتادم. دست‌هام رو روی زمین گذاشتم و سعی کردم تا بلند بشم. سنگ‌ ریزه‌هایی که تا چند دقیقه‌ی قبل پاهام رو اذیت می‌کردن، حالا کف دست‌هام رو آزار می‌دادن اما مجبور به تحمل بودم.

تند تند نفس می‌کشیدم و به سرفه کردن افتادم. احساس می‌کردم شونه‌ی سمت راستم سوخته و گردنم هم آکنده از درد شده بود.

به سختی از جام بلند شدم و جسم درمونده‌ام رو به دیوار تکیه دادم. هنوز هم سرفه می‌کردم و احساس تنگی نفس داشتم. قفسه‌ی سینه‌ام از شدت کمبود اکسیژن، مدام درحال تکاپو بود.

صدای عجیبی فضای اطراف رو پر از ابهام کرد. انگار که یه نفر ناخن‌هاش رو روی یه جسم سفت و سخت می‌کشید!

دست‌هام رو روی گوش‌هام گذاشتم و با ترس قامتم رو چرخوندم. صدا هر لحظه بیشتر می‌شد، اونقدر آزار دهنده بود که با شنیدنش درد می‌کشیدم.

تمام قدرتم رو به کار بردم تا بتونم سریع باشم. پاهام رو به حرکت درآوردم و به سمت مسیر مخالف دوییدم، همون مسیری که یکبار سپریش کرده بودم.

صدای پا از پشت سرم می‌اومد و بیشتر ترغیبم می‌کرد تا برای نجات خودم تلاش کنم. گلوم اونقدر خشک شده بود که سرفه‌های شدیدم متوقف نمی‌شدن و انگار خون توی رگ‌هام یخ زده بود.

معرفی و نقد رمان آیَت🌌📚

ویرایش شده توسط Hasti81
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۰

نور ضعیفی رو از دور دیدم. مثل اینکه داشتم به همون جایی می‌رسیدم که قبلاً بودم! هرچقدر که نزدیک‌تر می‌شدم، شدت نور هم بیشتر می‌شد.

پژواک جیغ‌های پیوسته‌ای که پرده‌ی گوشم رو به لرزه در می‌آورد، ضربان آرامشم رو دچار نوسان کرد.

منبع نور هر لحظه روشن‌تر می‌شد. عاجز و ناتوان دستم رو به دیوار تکیه دادم و دست مخالفم رو روی قلبم گذاشتم. کف پاهام زخمی و زیلی شده بودن، تمام بدنم می‌لرزید.

کمی به عقب چرخیدم و پشت سرم رو نگاه کردم. باز هم نفس نفس می‌زدم و منتظر دیدن یه صحنه وحشتناک بودم اما چیزی نبود!

توی همون حالت، پاهای زخم شده‌ام رو به حرکت درآوردم و به سمت جلو قدم برداشتم. نگاهم به سیاهی بود و قدم‌هام به سمت روشنایی!

شونه‌ام می‌سوخت، طوری که وادار شدم دستم رو روی همون قسمت بذارم. صورتم درهم رفت و با احساس درد، نگاه متعجبم رو بهش دوختم. 

خون لا به لای انگشت‌هام پیچیده شده بود. از این همه تشویش خوف کرده بودم. دستش اونقدر آتشین بود که شونه‌ام رو سوزونده بود.

لب‌هام چنان خشک شده بودن که با بهم برخودن‌شون، پوست‌های کنده شده‌اش رو حس می‌کردم.

چشم‌هام کمی تار می‌دیدن. چند بار پشت سر هم پلک زدم تا به خودم ثابت کنم که اون نور هنوز هم هست ولی اشتباه می‌کردم! تنها امیدی که داشتم به پوچ تبدیل شد. حتی اون روشنایی رو هم از دست دادم.

- خدایا، اینجا کجاست که من گیر کردم؟ کمکم کن.

زیر لب جمله‌ام رو زمزمه می‌کردم و از خدا درخواست کمک داشتم. همزمان هم حواسم به پشت سرم بود و ناخودآگاه نگاه می‌کردم تا ببینم کسی هست یا نه!

همینکه سرم رو برگردوندم، دو تا در چوبی رو کنار هم دیدم که کمی با هم فاصله داشتن. به پاهام سرعت بخشیدم و خودم رو بهشون رسوندم. روبروی در اولی قرار گرفتم و با تعجب نگاهش کردم. به نظر خیلی قدیمی می‌اومد!

آب دهنم رو قورت دادم و نگاهی به چپ و راستم انداختم. کمی جلوتر رفتم و دست آغشته به خونم رو بالا بردم تا در بزنم اما قبل از اینکه اقدام دیگه‌ای کنم، در خود به خود باز شد!

بوی عطر عجیبی حالم رو دگرگون کرد. خود به خود پای راستم رو از روی زمین برداشتم و به دنبالش پای چپم رو توی حیاط خونه گذاشتم. حس می‌کردم ضربان قلبم آروم‌تر شده و ریتم نفس‌هام کم کم عادی شدن.

نمی‌تونستم دل از اون شمیم خوشبو بگیرم. نور دلآرامی خونه رو در بر گرفته بود. صدای زمزمه‌های مبهمی به گوشم می‌رسید اما متوجه‌شون نمی‌شدم!

لنگ لنگان خودم رو به پشت در اصلی رسوندم. آوای دلاویزی که هوش از سرم برده بود، قوی‌تر شد ولی باز هم درکی از کلماتش نداشتم.

معرفی و نقد رمان آیَت🌌📚

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۱

با دقت به اطرافم نگاه کردم. دو تا کوزه‌ی سفالی گوشه‌ی حیاط قرار گرفته بودن و فقط یکم با دری که ازش عبور کردم، فاصله داشتن. یه تشت مسی هم نزدیک جایی که ایستاده بودم، وجود داشت. انگار برای شستن لباس‌ها بود!

- کسی اینجاست؟ من به کمک احتیاج دارم.

بغض سمجی راه گلوم رو بست. چشم‌هام پر از اشک شدن و چونه‌ام لرزید. نمی‌تونستم وضعیتی که داشتم رو تحمل کنم. احساس تنهایی می‌کردم.

- تو تنها نیستی!

با تعجب سرم رو به سمت صدا چرخوندم اما صاحبش رو ندیدم. مردمک‌هام برای دیدن شخصی که باهام حرف زد و ذهنم رو خوند، مدام درحال گردش بودن ولی هیچی عایدم نشد.

یه تیکه از موهام که جلوی صورتم افتاده بودن رو کنار زدم و پشت گوشم انداختم. پاهای دردناکم رو حرکت دادم و کمی جلوتر رفتم. برای کنار زدن پرده‌ای که مقابلم آویزون شده بود، تردید داشتم. شاید می‌تونستم با این کار داخل خونه رو ببینم اما...

«راوی»

انگشت‌هایش را یک به یک تکان داد. پلک‌هایش لرزیدند و لب‌هایش از هم گشوده شدند. کم کم سرش را تکان داد و به تصویر غیر واضح روبرویش چشم دوخت. دل از زمین کند و سرجایش نشست. دردی در بدنش حس نمی‌کرد! فضای اطراف کاملاً برایش آشنا بود. 

کمر چرخاند و حومه‌اش را از نظر گذراند. همه چیز سر جایش بود. نور از پنجره می‌تابید و خورشید فروزان را به رخش می‌کشید. دیگر خبری از تاریکی و غوطه‌ور بودن در سیاهی نبود!

غرق در ابهام و ناباوری شده بود. تکیه‌اش را به تخت داد و یاد شانه‌اش افتاد. سریعاً نگاهی به همان قسمت انداخت اما هیچ جراحتی را مشاهده نکرد! کف پاهایش هم زخمی و زیلی نبودند. 

دست از سرش گرفت و به قاب عکس پدرش که بر روی دیوار نصب شده بود، چشم دوخت. بر خلاف انتظار، بسیار آرام به نظر می‌رسید؛ تنها سردرگم بود و نمی‌دانست چه اتفاقی رخ داده است! لباس‌هایش هم همان‌هایی بودند که خود بر تن کرده بود. گویا در رویایی عظیم فرو رفته بود؛ اما چگونه؟

در اتاق به شدت باز شد و از ترس تمام بدنش لرزید. 

زهرا: کجایی تو؟ 

نفس آسوده‌ای کشید و تسبیح را به دست گرفت. از جایش برخاست و روبروی آینه قرار گرفت. هیچ چیز غیر عادی در خود نمی‌دید! گوشی‌اش را با دست مخالف از روی میز برداشت و به ساعتش چشم دوخت، فقط بیست دقیقه از اذان گذشته بود.

- نکنه بی‌هوش شدم؟

زهرا: چیزی گفتی؟

آرام سرش را به طرفین تکان داد و حرف خواهرش را تکذیب کرد.

معرفی و نقد رمان آیَت🌌📚 

ویرایش شده توسط Hasti81
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 3 weeks later...

پارت۱۲

خواست گوشی را بر روی میز قرار دهد اما با شنیدن صدای پیامکی که آمد، نگاه متعجبش را به آن دوخت.

زهرا: نورا! رفتارت خیلی عجیب و غریب شده. چرا اینطور می‌کنی؟

قبل از آنکه کلمه‌ای از پیامک را بخواند، سر چرخاند و به زهرا زل زد. نمی‌دانست چه پاسخی به او بدهد؛ خودش هم غرق در تلخی‌های جهالت بود.

- زهرا، من خودمم نمی‌دونم چه بلایی داره سرم میاد. عزم خودم رو برای بهتر بودن جمع کردم اما انگار خوب بودن به من نیومده. اینکه سر آسوده‌ای داشته باشم و بتونم راحت زندگی کنم ولی هر روز یه اتفاق جدید برام رخ میده و کاسه‌ی صبرم لبریز شده.

زهرا مات و مبهوت به نورایی چشم دوخت که دست‌هایش می‌لرزیدند و بی پرده از مشکلاتش انتقاد می‌کرد. طاقت دیدن اشک‌های نهفته در چشمان عزیزش را نداشت و دوست داشت که بغض مستور و پنهان شده در گلویش را به نابودی بکشاند!

زهرا: مطمئنم که همه‌ی حرف‌هات رو نزدی ولی چرا تا حالا باهام حرف نزدی؟ چرا از دردهایی که مخفی‌شون می‌کردی، چیزی نگفتی؟ 

هنوز هم گوشی میان انگشتانش بود و بی اراده بر روی صندلیِ سفت و سخت کنارش نشست. صندلی که تکیه گاهی برایش نداشت و باعث شد تا کمر خم کند. 

- من... من تمام...

ناگاه چشم‌هایش پیامکی که برایش آمده بود را شکار کردند. یک شماره ناشناس و یک متن که آغاز خوشی نداشت!

ابروهای قهوه‌ای رنگش به یکدیگر قفل شدند. تمام توجه‌اش در پی متنی بود که با سر انگشت‌های یخ زده قصد باز کردنش را داشت.

زهرا: نورا... با تو هستم ها! نورا... چرا جوابم رو نمیدی؟ چی شده؟

راه متصل به خواهرش را در پیش گرفت و بالای سرش ایستاد. شانه‌هایش را محکم گرفت و مقداری سر و کمرش را خم کرد تا چهره‌ی نورا ببیند؛ اما نورایی که نامش در میان پیچیدگی‌ها به یغما رفته بود، حتی نمی‌توانست پلک برهم بزند!

تسبیحی که در دست مخالفش بود از دستش رها شد و به دنبال آن، گوشی هم نقش بر زمین شد.

زهرا: چی شده؟ نورا یه چیزی بگو؟

جسم خشک زده‌اش را تکان داد. چانه‌اش را گرفت و سرش را بلند کرد. رگ‌های قرمز چشم‌هایش میان سفیدی خود را به رخ می‌کشیدند. قطره‌های اشک، پی در پی سرازیر بر گونه‌اش می‌شدند و انگار که توانی برای تکان دادن پلک‌هایش نداشت.

ترس و وحشت چنان در خانه‌ی قلب زهرا رسوخ کرد که منجر به زدن سیلی بر صورت خواهرش شد!

جای انگشتانش نقش و نگاری منظم حک کردند. اینبار پلک‌های نورا تکان خوردند و چانه‌اش لرزید! لب‌هایش برچیده شدند و گریه‌اش شدت گرفت.

زهرا عقب گرد کرد و با حالی وصف نشدنی به خواهرش زل زد. دست‌هایش را بالا آورد و صورتش را پوشاند. نمی‌توانست عکس العملی درست داشته باشد اما با خودش فکر کرد که اگر مادرش بود، حتماً مشکلی برایش پیش می‌آمد و چقدر خوب که به خانه‌ی همسایه رفت تا...

هنوز جمله‌اش را در مغزش کامل نکرده بود که نگاهش به گوشی افتاد. هر چه بود، مربوط به همان می‌شد!

خیز برداشت و گوشی را به دست گرفت. تصویر هنوز هم بر روی پیامک بود و حواس زهرا کاملاً برای خواندن آن جمع شد.

ویرایش شده توسط Hasti81
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

پارت۱۳

با تداعی کردن هر کلمه در ذهن پر از آشوبش، خنجری آلوده به وحشت، قلبش را نشانه می‌رفت.

مردمک‌هایش را تکان داد و رخِ رنگ و رو رفته‌ی نورا را صید کرد. توانایی تحلیل کردن وقایع را از دست داده بود و نمی‌توانست درکی صحیح داشته باشد.

اتاق دور سرش می‌چرخید، اشیا برایش به حرکت در آمده بودند، به گونه‌ای که احساس می‌کرد هر لحظه امکان دارد تا آن کمد چوبیِ سفید رنگ بر روی سرش فرود بی‌آید. پاهایش قدرت ایستادن را نداشتند. گویا زمین زیر پایش می‌لغزید!

سقوط! چهار حرفی که نورا را وادار به برخاستن کردند. با دیدن زهرا که بی‌حال بر روی زمین افتاده و برای حفظ تعادل، دستش را به تخت گرفته بود، به سمتش رفت و به شانه‌هایش چنگ زد.

کمر خم شده‌اش که زیر بار بلا و تعسر، هر آن احتمال شکسته شدنش را می‌داد، بالاخره طاقت نیاورد و خرد شد.

از همین اتفاق می‌ترسید؛ از اینکه ترس کم کم در وجود عزیزانش رخنه کند.

- ز... زهرا...

مچ دستش را محکم گرفت و اشک‌های دُر مانند نورا را از نظر گذراند. هر کدام نگران دیگری بود و همین، حس خواهرانه‌شان را استوار می‌ساخت.

«نورا»

با شنیدن صدای زنگ آیفون، لیوان آبی که برای زهرا آورده بودم رو به دستش دادم و از اتاق خارج شدم. قدم‌های سستم رو بالاجبار اراده، بر می‌داشتم و سعی می‌کردم که روی افکار و رفتارم تعادل داشته باشم.

تصویر مامان توی کادر آیفون تصویری به نمایش در اومده بود. انگشت اشاره‌ام رو بالا بردم و دکمه‌ی مورد نظر رو فشار دادم. در با صدای تقی باز شد و وادارم کرد تا بچرخم و به آینه قدی که درست پشت سرم بود، نگاه کنم. کمی جلوتر رفتم و دستی به زیر چشم‌هام کشیدم. رگه‌های قرمزِ ناشی از گریه، خودشون رو به نمایش گذاشته بودن و نمی‌دونستم چه دلیلی بیارم تا چهره‌ی مادرم رنگ نگرانی به خودش نگیره.

زانوهاش درد می‌کردن و نسبت به ما، کمی بیشتر طول می‌کشید تا حیاط و بعد هم چند تا پله رو طی کنه.

شونه‌ی زهرا که روی میزِ مقابل آینه بود رو برداشتم و به چند تار مویی که به دندونه‌هاش چسبیده بودن، زل زدم. 

- صد بار به زهرا میگم که وقتی موهات رو شونه می‌کنی، برس یا شونه‌ای که استفاده می‌کنی رو بردار ولی کو گوش شنوا؟!

با تعجب به عقب برگشتم و دسته‌ی شونه رو محکم بین انگشت‌هام گرفتم. لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:

- به به! بالاخره چشم‌های حقیرمون به جمالتون مشرف شد!

خندید و خنده‌هاش چند تا گره از مشکلاتم رو باز کردن! مشکلاتی از قبیل درد و رنج که تیکه به تیکه‌ی روحم رو درگیر اندوه‌شون کرده بودن.

ویرایش شده توسط Hasti81
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

پارت۱۴

کاسه‌ای که مابین دست‌هاش گرفته بود رو به سمتم گرفت و با چشم و ابرو به محتویاتش اشاره کرد.

- نورا جان، این رو بگیر.

شونه‌ی زهرا رو سر جای قبلیش گذاشتم و کمی جلوتر رفتم تا کاسه رو بگیرم. کمی داغ بود و حرارتش روی پوستم لغزید. رشته‌های خوش رنگ و لعاب آش بین حبوبات، تصویر خوش طمعی رو توی ذهنم رغم زدن. 

- حتماً گرسنه‌ای، درسته؟

به خودم اومدم و سرم رو بالا گرفتم. واقعاً برای چند لحظه انگار که همه چیز رو فراموش کرده بودم!

- چی؟ آها... خب یکمی گرسنه هستم اما نمی‌شه دیگه!

لپ‌هاش کشیده شدن و طرح لبخند روی صورتش نقش بست. چادر سورمه‌ای رنگی که دیگه به سر نداشت رو روی دست راستش انداخت. روی چهره‌ام دقیق شد و چشم‌هاش رو ریز کرد.

- گریه کردی؟ 

ابروهام رو بالا انداختم و لبخند ریزی زدم.

- فقط کمی خسته‌ام، یه خرده هم خوابم میاد.

انگار نگران شده بود! خواستم بحث رو عوض کنم که پرسید:

- پس زهرا کجاست؟

بدون اینکه فکر کنم، ذهنم کلمات رو پشت سر هم گذاشتن و یه جمله آماده از نوع دروغ به مامانم تحویل دادن. 

- رو تخت من خوابیده.

مشکوک نگاهم کرد و قدم‌های آرومش رو به سمت اتاق برداشت؛ من هم با اون کاسه‌ی سفالی آبی که با گل‌های خیلی ریز سفید تزئین شده بود، آشفته و مشوش پشت سرش حرکت کردم. قلبم تند تند می‌تپید، اگه مامان وارد اتاق می‌شد و زهرا رو با اون حالت می‌دید، قطعاً دچار وحشت می‌شد!

- زهرا هیچ وقت این موقع‌ها نمی‌خوابه؛ یعنی چی؟

زیر لب حرفی که با خودش زد رو شنیدم. مضطرب شدم و دست‌هام به لرزه در اومدن. 

- نورا جانم، تو می‌خوای همینطور دنبال من بیای؟ دخترم اون کاسه رو ببر بذار توی آشپزخونه تا منم یه سر به زهرا بزنم. 

به سمتم چرخیده بود و نگاهم می‌کرد. 

- زهرا حالش خوبه؛ خوابیدن که ترس نداره!

- ولی تا قبل از اینکه من از خونه برم، کلی انرژی داشت و حرفی از خواب یا خستگی نمی‌زد.

شونه‌ای بالا انداختم و خودم رو به ندونستن زدم. برای اینکه بیشتر مشکوک نشه، راهم رو به سمت آشپزخونه کج کردم و کاسه رو روی میز گذاشتم. بعد هم گام‌های شمرده‌ام رو آهسته برداشتم و به سمت در اتاق رفتم. پشت سر مامان وایستادم و با دیدن زهرا که روی تخت دراز شده بود و زیر پتو به خودش پیچیده بود، نفس راحتی کشیدم و گفتم:

- دیدی مامان جان؟ بعضی موقع‌ها همه چیز مثل همیشه نیست؛ پس نباید نگران بشی.

سری تکون داد و نگاهم کرد.

- پس چرا رفته زیر پتو؟ گرمش نشه یه وقت؟

دیگه جوابی برای این سوالش نداشتم. 

- نمی‌دونم.

با به یاد آوردن چیزی، راهی برای خلاص شدن از این موضوع پیدا کردم. 

- راستی...

متعجب نگاهم کرد. به طرف کیفم رفتم و ساندویچی که خریده بودم رو درآوردم.

- مگه امروز روزه نیستی؟

دستم رو دور شونه‌های ظریفش انداختم و با حرکت من، اون هم وادار به حرکت شد. قدش فقط چند سانت از من کوتاه‌تر بود و از اینکه می‌تونستم شونه به شونه‌ی مادرم حرکت کنم، حس خوشایندی به وجودم سرازیر می‌شد.

- آره ولی مجبور شدم بخرم، حالا بعداً بهت میگم. 

- باشه.

مسیرش رو از من جدا کرد و به طرف اتاق خودش رفت تا چادرش رو به چوب لباسی آویزون کنه.

- راستش صبح که تو رفتی سر کار، من هم رفتم پیش همسایه‌ تا برای درست کردن آش بهش کمک کنم. خدا خیرش بده، علاوه بر اینکه اینجا آش نذری درست کرد و بین همسایه‌ها و عابرها پخش کرد، از یه طرف دیگه هم قراره که برای نیازمندها، انشالله امشب قورمه سبزی درست کنن و بهشون بدن.

- همینجا درست می‌کنن؟ 

- نه، مثل اینکه یه حسینیه دارن و قراره که اونجا دست به کار غذا بشن.

 از من گذشت و وارد آشپزخونه شد.

- دستشون درد نکنه. 

دستی به لباس بادمجونی رنگش کشید و کاسه رو از روی میز برداشت.

- زمانی هم که تو اومدی، برای نماز اومده بودم و بعدش دوباره رفتم تا یه چند تا کار کوچیک که مونده بود رو با هم تموم کنیم.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۵

«راوی»

کشوی کوچک پا تختی‌اش را باز کرد؛ کلیدی که درون جعبه‌‌ای قهوه‌ای رنگ گذاشته بود را درآورد و به سمت کمدی که گوشه‌ی سمت راست اتاق قرار گرفته بود، گام برداشت.

زهرا: کلید رو چرا اونجا گذاشتی؟

در کمد را باز کرد و نگاهی به داخلش انداخت. لباس‌های آویزان شده‌ را کنار زد و دوربینش را برداشت. دست‌هایش می‌لرزیدند و نگاهش لبریز از آشوب شد.

- خب... نمی‌دونم!

بر روی زمین کنار زهرا جا گرفت. سیمای او هم آغشته به بیم و دلهره بود، از طرفی هم دلش می‌خواست بداند که نورا در دوربین خود چه چیزی دارد که آنگونه تهدید شده بود!

- باورت نمی‌شه که...

متعجب نگاهی به چهره‌ی نورا انداخت و فوراً سوالش را پرسید. 

زهرا: که چی؟

- الآن می‌فهمی، یک دقیقه صبر کن.

عکس‌هایی که در دوربین ثبت شده بودند، نشانگر حقایقی پنهان شده در زیر پوسته‌ی خود بودند! 

زهرا: نورا... اگه اون‌ها همون موقع فهمیدن که داری ازشون عکس میندازی، پس چرا بعد از چند ماه سراغت رو گرفتن؟

حرف‌های زهرا، او را به فکر فرو بردند. دلایل متفاوتی بر دیوار اذهانش کوبانده شد اما هیچکدام از آن‌ها پاسخ درستی به نورا ندادند. 

چشم‌هایش در پی عکس‌های مد نظرش بودند؛ ضربان زندگی‌اش دچار نوسان شده بود، از هر طرف برایش مشکلی پیش می‌آمد و همین او را به مرز جنون می‌رساند.

دست نگه داشت؛ مردمک‌هایش ثابت شدند و سر انگشت‌هایش یخ زدند. 

- این...

درخششی در عکس، خودش را به رخ دیدگان می‌کشید. زبانش از ادای کلمات عاجز شده بود و حتی نمی‌دانست که چگونه جمله‌اش را به پایان برساند!

زهرا متعجب‌تر از قبل و با دقت به تصاویر چشم دوخته بود. دوربین را از نورا گرفت و تمام‌شان را پشت سر هم نگاه کرد. آن درخشش و آن چیزی که باعث منعکس شدن نور خورشید شده بود، چقدر می‌توانست ریشه‌ی دوانده شده در خوشبختی نورا را بسوزاند؟ چقدر قدرت و توانایی تخریب زندگی را داشت؟ 

زهرا: حالا باید چیکار کنیم؟ 

درمانده نگاهش کرد.

- نمی‌دونم!

زهرا: قطعاً به پلیس باید اطلاع بدیم.

عقلش به درستی کار نمی‌کرد؛ درواقع قدرت تعقل خود را از دست داده بود، درست همانند گردبادی که همه چیز را می‌بلعد و آنقدر به دور خودش می‌چرخد تا اینکه توانش تحلیل می‌رود، کم کم آرام می‌گیرید اما تنها چیزی که از آن باقی مانده، ویرانی‌های خانمان سوز است!

احساس خستگی بر وجودش چیره شده بود، چشم‌هایش پرده‌ی اشک بر خود پوشانده بودند. دلش آرام نمی‌گرفت، نمی‌دانست چه کاری را باید انجام بدهد.

- زهرا، می‌خوام یکم تنها باشم.

می‌توانست درک مقبولی از حال نورا داشته باشد؛ پس به خواسته‌اش احترام گذاشت و از جایش برخاست، اگرچه خودش هم حال و روز درست و حسابی نداشت اما نمی‌خواست باعث آزار او شود.

زهرا: من میرم ولی مواظب خودت باش. سعی کن یکم بخوابی و زیاد هم فکر و خیال نکن، انشالله که همه چیز درست می‌شه.

نگاهی به قامتش انداخت و سری تکان داد. دستش را به سمت دوربین پیش برد و آن را برداشت. زهرا هنوز هم با نگرانی نگاهش می‌کرد.

- نگران من نباش، همونطور که گفتی می‌خوابم تا اعصابم آروم بشه.

«نورا»

پتو رو تا زیر چونه‌ام بالا کشیدم. پهلو به پهلو شدم و سعی کردم تا از بند افکارم آزاد بشم. خواب به چشم‌هام هجوم آورده بود و وزن سنگین پلک‌هام، نشون می‌داد که دیگه طاقت بیدار موندن رو ندارم.

خمیازه‌ای کشیدم و همزمان صدای عجیبی توی گوشم پیچید! سر جام نشستم و نگاهی به اطرافم انداختم؛ اما هیچی نبود!

بی‌خیال دوباره دراز کشیدم و زیر پتو خزیدم. پاهام رو جمع کردم و دوباره خمیازه کشیدم. پلک‌هام کم کم داشتن خاصیت آهن ربایی پیدا می‌کردن و بهم وصل می‌شدن که یهو یه چیز نرم از زیر پاهام رد شد! 

از ترس پتو رو کنار زدم و همه جا رو نگاه کردم اما باز هم چیزی ندیدم. 

- احتمالاً توهم زدم!

خودم رو قانع کردم و چشم‌هام رو بستم. ریتم نفس‌هام آروم شده بود و شیرینی خواب رو کم کم داشتم احساس می‌کردم. سرم درد می‌کرد و حال آشفته‌ام مثل یه ابر معلق در هوا بود.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۶

باز هم یه صدای عجیب اومد! ابروهام رو بهم گره دادم و نیم خیز شدم تا یه نگاه دیگه به دوروبرم بندازم ولی مثل دفعات قبل، مایوس شدم. 

عقربه‌های ساعتِ روی پاتختی رو چک کردم اما به خاطر تاریکی، درست متوجه اعداد و جهت‌شون نشدم. 

ساعت رو برداشتم و چشم‌هام رو ریز کردم. صدای تیک تاک عقربه‌ی ثانیه شمار روی اعصابم خط می‌کشید و عصبی‌تر می‌شدم. چهار صبح بود و من هنوز هم موفق به خوابیدن نشده بودم. سرم تیر می‌کشید و کلافه بودم. 

- به زودی می‌خوابی!

چشم‌هام از ترس گرد شدن و ساعت از دستم افتاد. گردن خشک شده‌ام رو آروم به چپ و راست تکون دادم و چشم چرخوندم. حرکت دم و بازدمم آهسته شده بود، گوش‌هام برای شنیدن دوباره‌ی اون صدا، آماده‌ی دریافت هر نوعی از امواج صوتی بودن!

پاهام رو به آرومی از تخت آویزون کردم و خواستم از جام بلند بشم ولی موفق نشدم! گردنم به عقب کشیده شد و یه چیز نرم به سرعت دورش پیچید!

دست‌هام ناخودآگاه بالا اومدن و تلاش کردن تا راه نفسم رو باز کنن اما نتونستن. از برخورد کردن پوستم با چیزی که گردنم رو احاطه کرده بود، چندشم شد. نفسم داشت بند می‌اومد و مدام دست و پا می‌زدم. احساس می‌کردم که هر لحظه امکان داره تا چشم‌هام از حدقه بیرون بزنن.

- امروز، آخرین روزی هست که زجر می‌کشی. خودت خواستی! خواستی از مشکلاتی که داری، خلاص بشی. حالا به آرزوت میرسی!

صدای کسی که داشت کم کم و آهسته، توسط یه مار گردنم رو متلاشی می‌کرد، همون صدای عجیبی بود که چند دقیقه پیش شنیده بودم. 

- ن... نه!

حتی خودم هم صدای خودم رو نمیشنیدم. نفس‌هام به شماره افتاده بودن. کل بدنم بی حس شده بود و دیگه توانی برای مقاومت نداشتم؛ حتی با مقاومت هم نمی‌تونستم خودم رو نجات بدم! 

«راوی»

پشت پنجره ایستاد. سیاهی که بر شب چیره و فایق شده بود، بتدریج رو به زوال می‌رفت. 

پنجره را باز کرد، نسیم صبحگاهی بر چهره‌اش دست کشید. درخت توتی که شاخه‌هایش نصف فضای پنجره را در بر گرفته بودند، تصویر خوش منظری را به دیوار اتاقش قاب کرده بود.

توت‌های قرمز و سیاهی که میان برگ‌های سبز، جلوه‌ای از زیبایی را به تصویر کشیده بودند، حال دلش را خوب می‌کردند.

دستی به صورتش کشید و بی‌خیال آن یاقوت‌های فریب انگیز شد. کارهای مهم‌تری داشت که باید به آن‌ها می‌رسید! 

پیراهن و شلوارش هر دو آغشته به تاریکی بودند! خودش اصلاً مشکی را نمی‌پسندید اما مجبور به حفظ ظاهر بود!

سوئیچ ماشین را از روی میز مطالعه‌اش که پر از کاغذ و دست نوشته بود، برداشت و راهی بیرون از خانه شد. 

در فلزی خانه را که شاخه‌های درخت مو از آن آویزان شده بودند را به آرامی بست و سوار ماشینش شد. راه طولانی در پیش نداشت؛ پس نیازی به عجله نبود! 

- ای کاش حداقل یکم صبحانه می‌خوردم. 

صدای قار و قور شکمش که بلند شد، چشم‌هایش گرد شدند و همزمان خنده‌اش گرفت.

- چه جالب! فکر می‌کردم مقاومتت در برابر گرسنگی بیشتر باشه!

دستی به گردنش کشید و وارد خیابان منتهی به پل شد. 

ویرایش شده توسط Hasti81
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۷

معدود افرادی را در خیابان‌ها می‌دید، اکثراً با ماشین‌های خود در حال رفت و آمد بودند اما شخصی که درست در کنار محافظ‌های پل، رد نگاهش را به سمت خودش کشید، توجه‌اش را جلب کرد. نگاهی به عدد‌های ساعت انداخت و از آن شخص مجهول گذشت.

- نکنه...

با فکری که ذهنش را کیش و مات خود کرد، پایش را بر روی ترمز قرار داد و فوراً از ماشین پیاده شد.

حدس و گمانش به واقعیت پیوسته بود و ذره ذره جان دادن آن فرد را در مقابل خود می‌‌دید! 

فاصله‌اش مقداری زیاد بود و ترس از آن داشت که با دویدن، افکار نابسامان آن شخص بهم بخورد و دست به اقدام غیر عقلانی بزند!

سعی کرد خونسردی خودش را حفظ کند و بهترین عمل را از خود سر بزند. سر چرخاند و به اطرافش نگاه کرد اما هیچکس در آن زمان نبود! 

- خدایا دیگه نمی‌تونم.

چه گناهی بالاتر از ناامیدی به حساب می‌‌آمد؟ آن هم ناامیدی از رحمت خداوند! حالا از نرده‌ها هم گذشته بود و تنها تکیه گاهی که داشت، دیوار باریک زیر پاهایش بود.

نفسش را در سینه‌اش حبس کرد و کمی نزدیک‌تر شد. صدای گریه‌های دختری که قصد پریدن داشت، قلبش را مچاله می‌کرد.

مردمک‌هایش بر روی انگشتان ظریفی که دور بالاترین میله‌ی حفاظ، پیچیده شده بودند، ثابت شد اما آن انگشتر...!

- نورا!

زیر لب اسمش را صدا زد اما گوش شنوایی برای شنیدن آن نبود. وحشت چنان بر روانش چنگ کشید که گویا با سیخ داغ، روحش را از جسمش جدا کردند!

چند قدم برای نجات باقی مانده بود؛ اما فریاد یک نفر که با ترس جیغ می‌کشید و با صدای لرزانش جملات ترسناکی را ادا می‌کرد، همه چیز را بهم ریخت!

- کمک... کمک! یه نفر می‌خواد خودش رو بکشه.

بیم و پروا در جای جای نگاهش نقش بست. نورا با شنیدن داد و فریاد‌های آن زن، دچار دوگانگی شده بود و تکان‌های اضافی که خورد، باعث شد تا تعادلش بهم بخورد و یکی از دست‌هایش رها شود.

- نه! مواظب باش.

به مانتوی چروک شده‌‌اش چنگ زد و بعد بازوی رها شده‌اش را محکم گرفت. اینبار‌ جیغ‌های بهم پیوسته‌ی نورا بود که گوش‌هایش را آزار می‌داد. 

بازوی دیگرش را هم گرفت و به سمت خودش کشید. جا به جا کردن او با مقاومت‌هایی که می‌کرد، سخت‌تر از آن چیزی بود که تصور کرده بود اما به هر حال موفق شد و نفس آسوده‌ای کشید. 

- خانم، حالتون خوبه؟

با قفسه‌ی سینه‌‌ای که از ترس بالا و پایین می‌شد، نگاهش را از نورای مچاله شده در خود گرفت و به پسر جوانی که از ماشین پیاده شده بود و حالش را می‌پرسید، زل زد. 

- آقا شما جون این خانم رو نجات دادید. واقعاً ازتون متشکرم که به سادگی از کنار ایشون نگذشتید.

تعجب کرد و به نورا چشم دوخت. آنقدر در بیم و دلهره فرو رفته بود که نمی‌توانست زبانش را وادار به ادا کردن کلمات کند! 

- شما ایشون رو می‌شناسید؟

پسرک جوان با قاطعیت جواب داد. 

- خیر! بذارید با اورژانس تماس بگیرم.

تلفن همراهش را آماده‌ی زنگ زدن کرد اما با پاسخ منفی نورا مواجه شد. 

- نه! ولم کنید، از اینجا برید. 

عصبانی به ناجی‌اش نگاه کرد و از جایش برخاست. 

- کی به تو گفت که من رو نجات بدی؟ اصلاً از کجا اومدی؟ 

سعی کرد که آرامش کند اما نورا در آن لحظه قابل کنترل نبود.

- لطفاً آروم باشید. شما اونقدر محو پریدن و دوگانگی شده بودید که انگار هیچ چیز دیگه‌ای رو متوجه نمی‌شدید.

ویرایش شده توسط Hasti81
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۸

دست‌هایش را بر روی سرش قرار داد. چهره‌اش آمیخته به گرد غم بود. بغض سمجی که قصد خفه کردنش را داشت، گلویش را آزار می داد. پاهای خسته‌اش، توانی برای ایستادن نداشتند. سرگیجه به سراغش آمده بود و حالت تهوع داشت؛ گویا در معده‌اش بساط رخت شستن پهن کرده بودند و محتویات اضافه را به قصد دورانداختن، راهی دهان می‌کردند.

باورش نمی‌شد که تا چند لحظه پیش قصد جان خودش را کرده بود! مبتلا شدن به گناهی که برای آن بخششی وجود ندارد و چه چیزی بدتر از آن است که تا ابد به آتش جهنم پرتاب شوی؟

پتک دنیا بالا رفت و بر روی سرش فرود آمد. سوزش معده، چشم‌هایش را جمع و پاهایش را خم کرد. تا آن زمان همانند شوک زده‌ها ایستاده بود و سرش را از حصار دستان لرزانش آزاد نمی‌کرد؛ اما حالا به همان میله‌هایی تکیه زده بود که تا چندی پیش، محل عبور او برای وارد شدن به آتش سوزان بودند! 

زمین سفت و سختی که جسم رنجورش را به آغوش خود کشیده بود و نسیم خنکی که سیلی بر تباهی حال و روزش می‌زد، بدنش را به لرزه انداخته بودند. 

- خانم!

حتی نمی‌توانست چشم بچرخاند تا شخصی که صدایش زده بود را نگاه کند. مژه‌هایش با امواجی از اشک، خیس شده بودند و آن چنان درد در معده‌اش احساس می‌کرد که قدرتی برای حرکت کردن نداشت.

«علی»

پسر جوانی که با اورژاش تماس گرفته بود و قضیه را شرح می‌داد، کمی آن طرف‌تر کنار خودروی خود ایستاده بود. هنوز هم ریتم نفس‌هایم تنظیم نشده بود و قلبم از وحشتِ هراس انگیزی که میان میله‌های وهم قرار داشت، خودش را به قفسه سینه‌ام می‌کوبید. حال نورا هم اصلاً خوب به نظر نمی‌رسید و مثل ماهی بیرون پریده از تنگ آب بود. نمی‌دانستم باید چه اقدامی کنم، زیرا تسلطی بر افکارم نداشتم.

دستی به صورتم کشیدم و به سمت ماشینم رفتم. گوشی‌ام را برداشتم و ساعتش را چک کردم، پنج و پنجاه و پنج دقیقه‌ی صبح بود و در آن هنگام، تنها چند ماشین با سرنشین‌های کنجکاو و بی‌خیال از آنجا گذشته بودند.

هرچقدر فکر می‌کردم، نمی‌توانستم دلیلی برای اقدام نورا پیدا کنم. پشیمان به نظر می‌آمد، کسی که از کارش نادم است، وگرنه تا حالا باز هم عملش را تکرار می‌کرد تا به نتیجه‌ی دلخواهش برسد، نتیجه‌‌ای که نه تنها رهایی را به همراه خود ندارد، بلکه انسان را تا قعر بدبختی گرفتار می‌کند.

در این وضعیت، قصد خودکشی و حال خرابی که داشت؛ همگی مرا در تعجب فرو برده بودند.

نگاه بی علتم را از صفحه‌ی گوشی گرفتم و در ماشین را محکم بهم کوبیدم. قرار بود زودتر از این‌ها خودم را به مقصد برسانم، اما...

هنوز هم لرزش دستم را به خوبی احساس می‌کردم و با علت احتمالی که ذهنم را به خود مشغول کرد، زیرلب زمزمه کردم:

- شاید به خاطر اون مدارک باشه!

به تندی سرم را به طرف نورا چرخاندم، همانطور به خودش پیچیده بود و همزمان کف دست‌هایش را بر روی زمین قرار داد و محتویات معده‌اش تخلیه شد.

قدم‌هایم را تند کردم و کنارش ایستادم، آن پسرک جوان هم با عجله کنارم قرار گرفت.

- با اورژانس تماس گرفتی؟

با رنگ و رویی پریده نگاهم کرد و جوابم را داد.

- بله تماس گرفتم. 

سری تکان دادم و به این فکر کردم که خودم هم قطعاً دست کمی از آن پسر ندارم. به نظر می‌آمد که خیلی نگران شده و با توجه خاصی به نورا نگاه می‌کرد!

- نمی‌دونم اون خانمی که داد و فریاد راه انداخت، الآن کجاست؟ من اصلاً ندیدمش!

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...