رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان ضربان( میگرن)| Ninonani کاربر انجمن نودهشتیا


Ninonani
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 

  رمان ضربان( میگرن)

نویسنده: Ninonani

هدف: علاقه به نویسندگی

مقدمه: آواز دهل عشق از دور خوش است... نزدیکش که شوی کر می شوی، کور می شوی و دیگر راه فراری از این هزارتوی مرگ وجود ندارد...

خلاصه: بال مرغ عشق دلم زخمی شده است

مرهمی نیست که بر زخم عمیقش چیره شود،

و شب همچون شیاطین مخوف در راه است

شاید آنگه سواری بر اسب عشق هوس نبرد با اهریمن کند...

ناظر: @مُنیع

ویراستار: @M.gh

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1

برای فرار از میگرن چشمانش را بست و شقیقه هایش را که ضربان داشت مالش داد. به زندگی اش فکر کرد. گذشته‌ای تلخ و آینده‌ای تلخ تر. هر لحظه ممکن بود ستون رویا هایش روی  سرش آوار شود و از او فقط تکه ای جسمِ بی جان بماند. نمی دانست یک دفعه چه شد. سرش گیج رفت و بر روی زمین افتاد، او؟ نه، زندگیش. حالا نوبت او بود که بیفتد. از خستگی یا شاید هم،  درد. زندگیش یا حالت تهوع داشت یا تب می کرد. انگار خدا چشمانش را بر روی او بسته بود و به دیگران خیره شده بود. بلند پرواز و با اعتماد به نفس. حالا آن دختر پر شر و شور کجا رفته  بود؟ در پوسته ای از تنهایی. پدر پر، برادر پر، مادر پر. پس چرا او بی بال و پر؟ پر، پر، پر. پرپر شده بود مانند رز سرخ داخل باغچه که رد پایش را شیطان پیدا کرده بود و مانند آواز بلبل که  دیگر بلبل نبود، کلاغ شده بود و جوجه یاکریم ها را می خورد. یا مانند بنفشه‌ای که به او هوا نرسیده باشد دیگر بنفش نبود، سیاه شده بود. بوم، بوم، بوم؛ ضربان مرگ نزدیکتر می شد و دیگر تاریکی مطلق که حتی قوانین فیزیک را نقض می کرد، او دیگر خودش نبود؟ پس که بود؟ به‌راستی، جریان چه بود؟     می خواست فرار کند از زندگی مرگبارش که او را به سیاهچال وحشت می انداخت اما هزارتوی مرگ چیز دیگری از او می خواست. از او می خواستند که خود را برای خانواده اش فدا کند. اما او خودخواه تر از این حرف ها بود. حاضر بود خانواده اش بمیرند اما او نه! عقده‌ی خیلی چیز ها را داشت، عقده‌ی اینکه مادرش حتی برای یک بار گیسوان بلندش را شانه کند و ببافد؛ عقده‌ی اینکه پدرش برای یکبار هم که شده سرش داد نکشد و    مانند پدران دیگر دستی بر سرش کشد و او را در بغل خود بنشاند؛ او حتی عقده این را داشت که برادرش برای یکبار برایش آبنبات های رنگی بخرد. میم مثل مادر؛ جمله ای که خیلی شنیده    بود اما میم برای او معنی مرگ را میداد. مرگ تلخ؛ کودکی او پر بود از کتک خوردن ها و زندانی شدن ها؛ از خانواده اش متنفر بود؛ از پدرش، مادرش، برادرش که برای خود تلاش می کردند

حتی اگر می بایست او را برای خواسته هایشان فدا کنند. تنها کسی که همدمش بود تنها خودش بود و خودش. خودش بود و تنهایی اش. او دختری بود ابری به رنگ اندوه. جانش را  سوزانده بودند و قلبش را با تیر سوراخ کرده بودند. طعمه‌ی خوبی برای تمام خلافکاران و قاچاقچی های عشق بود. بهترین شکار برای شکستن، دختری بود از تبار عشق. اما حالا چه بود؟

دختری از تبار نفرت و غم. زندگی اش را خانواده اش به آتش کشیدند. پدرش پدری بود که اگر اسمش را پدر می گذاشتند توهینی بود برای تمام پدران عالم، و مادرش، مادری که اگر نامش را مادر می گذاشتند انگار به فرشته ها دهن کجی می کردند و اما در آخر برادری داشت که پشتش را خالی کرد. قلبش را شکستند. شکستن قلب یک دختر یعنی شکستن قلب خدا. حتی خدا  هم به آن بزرگی وقتی غم هایش را دید از غم فراوان فریادی کشید، اما به او کمکی نکرد. او از خدا هم ناامید شده بود، اما حتما حکمتی در کارش بود. مگر می شد او بندگانش را در سختیها تنها بگذارد؟ نه، مشخص است که نه!    با صدای زنگ موبایلش چشمان خاکستری اش را که به پنجره دوخته بود به موبایل دوخت و در حالی که علامت سبز رنگ وصل تماس را فشار میداد، تلفن را نزدیک گوشش برد و با صدای خفه ای جواب داد: بله؟   

 -خانم امیرخانی امروز لطفا ساعت ده اداره پلیس باشید. برای چند تا سوال و کمی هم اطلاعات.              

      - باشه. مشکلی نیست.                                                     

 مشکلی نیست! دروغی که به همه می گفت. ده سال کابوس! ده سال تجربه مرگ! ده سالی که برای مرگش تلاش کردند تا خراب کاری های خود را لاپوشانی کنند، اما او مرده بود؛ مرده ای   متحرک، هیچ کس مرگش را متوجه نشد! 

 

ویراستار: @M.gh

ویرایش شده توسط Ninonani
ویراستاری توسط m.gh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2

 فلش بک: 29/1/1385             

   چشمانش را که باز کرده بود در اتاقی بود مانند زندان و جایی تقریبا بزرگ و شبیه به گاراژ که روی هر یک از در های آن علامت ″س″ کشیده‌ای حک شده   بود. لعنتی! برایش نگهبان گذاشته  بودند. سعی کرد آرام روی نوک پا حرکت کند اما هنگامی که پایش را از در رد کرد آژیر های عصبانی به صدا در آمدند. نگهبانان انگار که تازه به هوش آمده باشند گیج دور و برشان را نگاه کردند و با دیدن دخترک سعی کردند که تکانی به خود دهند و از جایشان بلند شوند.   با تمام توانی که داشت شروع به دویدن کرد ولی انگار قدرت نیروی جاذبه بیشتر از او بود، ناگهان کسی  لباسش را از پشت گرفت و او با صورت پخش زمین شد. با جیغی که کشید مرد نیشخندی زد و لباس دختر را ول کرد، سپس چانه اش را بالا آورد، دختر با چشمانی خشمگین آرام گفت :

- از جونم چی میخواید؟   

  - این بلاییه که بابات سرت آورده دختر خانوم. به ما گفته که اگه نتونست قسط هاش رو بده تو رو به عنوان وثیقه به ما میده.    

در حالی که سعی می کرد از جایش بلند شود گفت: اون بابام نیست، یعنی خیلی وقته دیگه بابام نیست.

مرد در حالی که می غرید گفت: اِ کوچولو، نمی دونی؟ اون مرد که به قول خودت دیگه بابات نیست یه قاچاقچی حرفه ای مواد بود. حالا هم نتونسته قسط هاش رو بده، اگر هم تا چهل  ساعت دیگه قسط هاش رو نده هم خودش و هم دختر عزیزش گور خودشون رو کندن.  

با رنگی پریده به مرد نگاه کرد که نیشخند می زد! سعی کرد بغضش را فرو دهد، اما بی فایده بود.

39 ساعت و 6 5 دقیقه بعد                 

   - گور خودت و دخترت رو کندی.

  - نه آقا تو رو خدا نه. بخدا اگر ولم کنید دخترم رو میکنم همسرتون.  

دختر انگار که شوک بهش وارد کرده باشند آب دهانش را قورت داد و با پوزخند گفت: همون بهتر که بمیرم.

   مرد دستی به صورت صافش کشید و گفت:  نه تو رو میخوام نه دخترتو. من فقط پولمو میخوام، ناگهان چراغ ها خاموش شد و دو نفر از پشت پرده خارج شدند، اولی مردی بود قد بلند،  با چشمانِ مشکی نافد و بدنی عضلانی و دومی زنی بود که کفش های اسپرت و کت سرمه‌ای رنگ به همراه شلوار جین آبی پوشیده بود و صورتش را با پارچه ای همرنگِ با کتش بسته بود.

مرد خشک زده بیسیمَش را از جیبش در آورد و فریاد زد: شما دارید اونجا چه غلطی می کنید؟ این دو تا کی‌اَن همینجوری سرشون رو عین چی انداختن اومدن تو؟ مرد پشت خط با صدایی  ضعیف در حالی که ناله می کرد گفت: آقا. و دیگر هیچی نگفت. زن گفت: دیگه خیلی دیره امیر حافظ.  و پارچه را از صورتش کنار زد، امیر حافظ با چشمانی به خون نشسته زیر لب زمزمهکرد: آریانا؛ و در حالی که جلو می آمد فریاد کشید: تو، تو مامانو دق دادی. میدونی چقدر منتظرت موند تا برگردی؟ میدونی چقدر شبا از نگرانی خوابش نبرد؟ میدونی چقدر تا شب جلوی در می‌نشست تا بیای؟ می‌کشمت و در حالی که یقه دختر را گرفته بود به جلو هلش داد، اما با سوتی که پسر همراه او زد ناگهان نیرو های امنیتی اسلحه به دست وارد گاراژ شدند. رنگ پسر پرید و پدرِ دختری که زندانی شده به سرفه افتاد. آریانا در حالی که کلتش را از کمرش بیرون می کشید و کارتش را از جیبش بیرون می آورد بلند گفت: سرگرد آریانا سنائی از پلیس آگاهی،  مجوز دارم که شما رو بازداشت کنم. و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد با کلتش به پسر و پدر آن دختر اشاره اشاره کرد که دست هایشان را ببندند. دست های دختر زندانی شده را بازکردند و به او گفتند: 

  - پس آیرن امیر خانی شمائید؟ 

دختر با لب هایی که حالا به خنده باز شده بود، گفت: بله خودمم.    

   شما باید با ما به آگاهی بیاید.  

- البته

- اصلا تعجب نکردید.

- نبایدم تعجب بکنم. انقدر برای اشتباهات بابام پیش پلیس رفتم که نمیدونم چندمین باره.

- مشخصه زندگی خوبی نداشتید. پدرتون چه کاره هستن؟

با خنده مرد را زیرچشمی نگاه کرد و گفت : اینجا بگم؟

پسر دستی به صورتش کشید و با خنده ای که خیلی جذاب ترش کرده بود گفت: ببخشید، حواسم نبود.

 

ویراستار: @M.gh

ویرایش شده توسط M.gh
ویراستاری شده توسط m.gh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3

1385/1/31

آرام دستی بر زانویش کشید که از شدت درد قرمز شده بود. در این دو روز آنقدر توسط مادر و برادرش کتک خورده بود که  می خواست خون بالا بیاورد. با چشمانی قرمز به سقف نگاه کرد و  در دل به خدا گفت:« خدایا، کی تموم میشه این درد؟ کی تموم میشه این عذاب؟ خسته شدم خدا. خسته. صدامو می شنوی؟ کی از این زندگی مزخرف  خلاصم می کنی؟ به جون خودم قسم اگه تا یه هفته دیگه از این عذاب راحتم  نکنی، خودم میام پیشت. خودم، خودم رو از این زندگی  بد تر از مرگ خلاص می کنم.» و فریاد کشید:« بسه دیگه. از این زندگی متنفرم که هیچکسی من رو دوست نداره، که همه میخوان من رو به خاطر خواسته هاشون فدا کنند. مگه من بازیچه ام؟ متنفرم از مادری که برام مادری نکرد، از برادری که نه تنها پشتم وای نایستاد، بلکه پشتمو خالی کرد،  از پدری که امیدوارم تا آخر عمرش آب خنک بخوره که تموم عمرمو  تباه کرد. از این زندگی گند متنفرم. تو ی این خونه ی آشغالی. امیدوارم این خونه رو سر همشون خراب شه که من رو خراب کردن.» و زانو هایش را در شکمش جمع کرد و با چشمان اشکی اش به دیوار روبه رویش که پر از ترک های ریز و  درشت بود  خیره شد. بلند شد و کتابی را که گوشه زمین افتاده بود برداشت: دیوان اشعار فروغ فرخ زاد. صفحه ای را باز کرد و شروع کرد  به خواندن:

و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک اسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی

زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد می آمد
در کوچه باد می آمد
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس می گذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش
بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
-سلام
- سلام
و من به جفت گیری گل ها می اندیشم

در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه می شود به آن کسی که می رود اینسان
صبور ،
سنگین ،
سرگردان .
فرمان ایست داد .
چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچوقت
زنده نبوده است.

در کوچه باد می آید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغهای پیر کسالت می چرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد.

آنها تمام ساده لوحی یک قلب را با خود به قصر قصه ها بردند
و اکنون دیگر
چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را
در آبهای جاری خواهد ربخت
و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است
در زیر پا لگد خواهد کرد؟

ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده
نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود .

در کوچه باد می آید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دست های تو ویران شد
باد می آمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟
ما مثل مردگان هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.




من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار " آن شراب مگر چند ساله بود ؟ "
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟

من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی بجا نخواهد ماند .

خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم ، عریانم ، عریانم
مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق ، عشق ، عشق .
من این جزیره ی سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد .

سلام ای شب معصوم !
سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل میکنی
ودر کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها
ارواح مهربان تبرها را می بویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند

سلام ای شب معصوم
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم ؟
مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر میکرد
چرا نگاه نکردم ؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم
آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود ،
و آن کسی که نیمه ی من بود ، به درون نطفه ی من بازگشته بود
و من در آینه میدیدمش
که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود
و ناگهان صدایم کرد
و من عروس خوشه های اقاقی شدم . . .

انگار مادرم گریسته بود آن شب
چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه مسدود سر کشید
چرا نگاه نکردم ؟
تمام لحظه های سعادت می دانستند
که دستهای تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ی ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به ان زن کوچک بر خوردم
که چشمهایش ، مانند لانه های خالی سیمرغان بودند
و آنچنان که در تحرک رانهایش میرفت
گویی بکارت رؤیای پرشکوه مرا
با خود بسوی بستر میبرد

آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟

به مادرم گفتم : " دیگر تمام شد "
گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم "

انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود می خوانند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن می درند
و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد :
صبور ،
سنگین ،
سرگردان . . .

در ساعت چهار
در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرارمی کند
سلام
سلام

آیا تو
هرگز آن چهار لاله ی آبی را
بوییده ای ؟

زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون می کشید

من از کجا می آیم ؟
من از کجا می آیم ؟
که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم...

چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را می بستی
و چلچراغها را
از ساقه های سیمی میچیدی
و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق میبردی
تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست
و آن ستاره ها مقوایی
به گرد لایتناهی می چرخیدند .
چرا کلام را به صدا گفتند؟
چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند !
چرا نوازش را
به حجب گیسوان باکرگی بردند؟
نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرامید
به تیرهای توهم
مصلوب گشته است
و به جای پنج شاخه ی انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست

سکوت چیست ، چیست ، ای یگانه ترین یار ؟
سکوت چیست بجز حرفهای ناگفته
من از گفتن می مانم ، اما زبان گنجشکان
زبان زندگی
جمله های جاری
جشن طبیعتست .
زبان گنجشکان یعنی : بهار . برگ . بهار .
زبان گنجشکان یعنی : نسیم . عطر . نسیم
زبان گنجشکان در کارخانه می میرد .

این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت
بسوی لحظه توحید می رود
و ساعت همیشگیش را
با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک می کند .
این کیست این کسی که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمی داند
آغاز بوی ناشتایی می داند
این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد
و در میان جامه های عروسی پوسیده ست .

پس آفتاب سرانجام
در یک زمان واحد
بر هر دو قطب ناامید نتابید .
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی .

و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند ...

جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های ساکت متفکر
جنازه های خوش بر خورد ،خوش پوش ، خوش خوراک
در ایستگاه های وقت های معین
و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت
و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی
آه ،
چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند
واین صدای سوت های توقف
در لحظه ای که باید ، باید ، باید
مردی به زیر چرخ های زمان له شود
مردی که از کنار درختان خیس میگذرد....

من از کجا می آیم؟

به مادرم گفتم :"دیگر تمام شد."
گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم."

سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم می کنم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آن را
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند.

ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل
به داس های واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی .
نگاه کن که چه برفی می بارد....

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر ، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود
و در تنش فوران می کنند
فواره های سبز ساقه های سبک بار
شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...

 

 

ویراستار: @M.gh

ویرایش شده توسط Ninonani
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 4

چشمانش کِی گرم شده بود؟ نمی‌دانست. هنگامی که بیدار شد خود را در بیمارستان دید در حالی که سُرمی به دستش وصل کرده بودند. مادرش بالای سرش ایستاده بود و با خشم خیره‌اش شده بود.  با صدایی که از شدت خشم می لرزید گفت: « چه غلطی کردی؟» دخترک سرش را به سمتی چرخاند که مادرش را نبیند. دلش نمی خواست درد هایش تازه شوند. در باز شد و برادرش وارد شد. با صدایی خشن رو به مادرش گفت: ازش پرسیدی؟

-  نه جوابمو نمیده.

- خودم حالیش می کنم کی باید جواب بده  کی نده  دختره تازه  گستاخ شده. تو برو مادر، من خودم میدونم چی کارش کنم.

- پسرم، هیوا جان تو رو  خدا الم شنگه به پا نکن پسرم ما آبرو داریم.

- برید گمشید، هم تو و هم اون  پسرت هیوا جان.    و سعی کرد تقلید صدایش را در بیاورد.

- زندگیمو به گند کشیدید آبرو؟ کدوم آبرو؟ آبروتون دویست سال پیش مرد. آبروتون رو چجوری پیدا می کنید؟ هان؟ آبروی شما ها با بی آبرو کردن من به دست میاد.؟

هیوا در حالی که نفس نفس میزد، چشمان به خون نشسته‌اش را بالا آورد و در صورت آیرن خیره شد، سپس  یقه‌ی لباسش را گرفت و آن را پاره کرد، اما با سیلی محکمی که در صورتش خورد برق از صورتش گذشت و در حالی که می لرزید گوشه‌ی اتاق افتاد. انگار حالا از موضعش پایین آمده بود و مانند بچه گربه‌ی بی سرپناهی در زمستان به دیوار تکیه داده بود. مادرش به سمتش دوید و در حالی که نوازشش می کرد   مضطرب گفت: هیوا، هیوا جان، پسرم، حالت خوبه؟

هیوا، مانند کسی که به خود آمده باشد از جایش  بلند شد و   خواست که جواب خواهرش را مانند خودش با سیلی دهد، که او گفت:

- به خدا قسم اگه حتی یه قدم دیگه بیای جلو تمام کار هایی که کردی رو همه جا جار می زنم.

هیوا مانند برق گرفته ها چشمانش را بست و آرام گفت: این دفعه تو برنده شدی ولی بدون دفعه بعد زندت نمیزارم. 

 

ویراستار: @M.gh

ویرایش شده توسط Ninonani
ویراستاری شده توسط m.gh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...